دوستی از تداوم پرسید. سیاههیی از محرکهای خودم را نوشتم و در نویسندهساز امروز تشریح کردم: ۱. به واژهی «کار» عشق بورزیم. ۲.
تنهایی را مسئله میبینی یا راه حل؟ نوشتن را مسئله میبینی یا راه حل؟ عشق را مسئله میبینی یا راه حل؟ خیالبافی را مسئله
گاهی که پی ایده میگردم، میفتم به جان قلماندازهای سالهای دورترم. عیشیست. هم درد میکشی از خستگیها و خریتهای پابرجا و هم کیف میکنی
زشتیِ رفتارت را که در دیگری میبینی، آخیشی از سر راحتی میگویی و به رفتارت ادامه میدهی، یا آهی از سری ناراحتی میکشی و
چه میشد اگر سوقاتی سؤال میآوردی؟ تو بگو؛ ترجیح میدهی سوقاتی برایت عطر یا لباسی گرانبها بیاورند یا پرسشی که میتواند جرقهی بهترین دگرگونیهای
گفت: «من قهوه نمینوشم که بنویسم، مینویسم که قهوه ننوشم. سیگار نمیکشم که بنویسم، مینویسم که سیگار نکشم. نوشتن انرژی نمیخاهد، خود انرژیزاست.»
اگر استمرار نداشته باشی به تکرار نمیافتی اگر به تکرار نیفتی حالت از کارت بهم نمیخورد اگر حالت از کارت بهم نخورد برای نوآوری
در جستارگاه امروز حرف از استعارههای مفهومی بود و من هم برای بیان بهتر مهمترین نکتهی کارگاه به استعاره متوسل شدم: خیال کن
وقتی مینویسی خودتی یا یکی دیگه؟ این مهمترین سؤالیه که باید بهش جواب بدی. خوب که فکر کنی میبینی بیشتر وقتا خودت نیستی؛ هزار
خودخاسته محبوس این مثلثم: پیادهروی-نوشتن-خاندن اما برای گریز از اهمالکاری همیشه یک ضلع مثلث را کنار مینهم و پیادهروی و نوشتن را میاندازم
دیوید لینچ در «صید ماهی بزرگ» مینویسد اگر بداند ساعتی بعد جایی قرار دارد و باید خودش را برساند، نمیتواند روی کارش تمرکز کند،
بگو چه میخاهی بسازی، به خودت، به دیگری نه، که زوال ایده در نقل زودهنگام آن با دیگرانست. برای خودت بگو، شفاف بگو، هزارباره
لبالب از شوق تأسیسم. مجنونِ راهاندازی و مجبورِ جااندازی. دیروز با همسفران فعال مدرسه نویسندگی، گروه «کتابنوک» را پایه گذاشتیم. در این گروه به
با لبخندی روی لب بنویس، حتا شده با تبسمی مصنوعی. این شاید عصارهی آن چیزی باشد که میتوانم دربارهی نوشتار الهامبخش بگویم، الهامبخش برای خودت،
و توسعهی فردی را زمانی میآغازی که برای پرسشهای شفاف، پاسخهای دقیق و روشن بنویسی: چرا مینویسم؟ محتاج یادآوری چیستم؟ چگونه برای دیگران سودمند
گفتی نویسندهی خوشبخت کسی نیست که کتابهای پرفروش و خوانندگان بیشمار دارد. گفتی نویسندهی خوشبخت کسیست که به واسطهی نوشتههایش دوستانی یافته بهتر از آدمهای
«پاد» البته از آن پیشوندهایی نیست که در واژهسازی طرفدارش باشم. به معنی «ضد» است اما به گوش فارسیزبانها چندان آشنا نیست و چهبهتر که
اگر هر روز بتوانم گام کوچکی در انجام این ۷ کار بردارم، پیروزِ روزم خواهم بود: ۱. کاری که کسی را به درک شگفتی و