سنجههای یک نویسنده
برخی جملهها چنان در ذهن نقش میبندند که میشوند یکی از معیارهای آدم در سنجش احوالش. برای من، این حرف اریک واینر، یکی از همین
برخی جملهها چنان در ذهن نقش میبندند که میشوند یکی از معیارهای آدم در سنجش احوالش. برای من، این حرف اریک واینر، یکی از همین
پوشهیی کوچک با جلدی پارچهیی میخواهد، پارچهیی با رنگی دلباز. هر جمله باید روی کاغذی جداگانه نوشته شود. قرار است این پوشه تسکینگاه باشد، تا
فرض کنید میخواهید کتابی بنویسید فقط برای توسعهی فردی خودتان. کتابی برای حل مهمترین مسائلتان، برای دادن پاسخهای نو به پرسشهای کهنه. از کجا
شاید اگر ضربالاجلها نبودند هیچیک از کارهای ارزشمند زندگیمان را انجام نمیدادیم. چهبسا اشتباه بزرگ ما این باشد که برای بسیاری از کارها ضربالاجلی تعیین
دیدم شاید این یگانه پرسشیست که بیش از هر چه جویای پاسخ آنم. شاید نخستین جواب این باشد: گامی کوچکی برای دستیابی به آنها بردار.
تاکنون معیارهایتان را در فهرستی منظم مکتوب کردهاید؟ منظورم بیانیهییست که با نگاه به آن بتوانید بخشهای مختلف زندگیتان را ارزیابی کنید؛ جملاتی که بگویند
۱. کالبدشکافیِ جملات قصار این گزینگویهی علی خادمی چه افکار و احساساتی را در شما برمیانگیزد: «هر شکلی از پایان، یک پایانِ باز است.» در
بسیار خب، قرار شد که برنامهی یادآوری با ارائهی چکلیستی روزانه شروع شود. اما اول تکلیفمان را با خود کلمهی «چکلیست» روشن کنیم. یکی از
بخش اول: بیا فکر کنیم هر روزمان یک داستان است. گاه داستانی کوتاه و گاه داستانی بلند. ما شخصیت اصلی داستان هر روز از زندگیمان
جک کنفیلد در مصاحبهیی از عادتی ساده میگوید که در بهبود روابط او و همسرش مؤثر بوده، به این شکل که هرازگاهی از هم میپرسند
وبینار تمام میشود. برای استراحت روانهی کتابفروشی میشویم. توی راه با خودم میگویم بگذار کار مفیدی بکنم، حرفی به میان بیاورم تا با آن ایدهی
فهرستی همیشهباز دارم برای ثبت درسهایی که از تجربههای شخصی میگیرم، تا با مرور گاهبهگاه آن، جلوی تکرار برخی اشتباهها را بگیرم. یکی از نکتههای
گاهی به خودت تلنگر میزنی و میگویی ‘فلانی، هیچ حواست هست این زندگی که الان داری، یک زمانی رؤیایت بود؟ هیچ حواست هست که داری
به روزهای باقیمانده از سال جاری بیندیشیم. شاید باید دست بجنبانیم تا آخر سال حس نکنیم امسال هم درجا زدهایم. برای آنکه امسال به نسبت
به این پرسش بیندیشیم: وقت گرفتاری و تشویش، از نوشتن میگریزیم یا به آن میپناهیم؟ در گرداب بلا بودیم اما مینوشتیم که دوستی اعتراض کرد
ساعت ۱:۳۰ نیمهشب است. دنبال چیزی برای هوا کردن در «تردیدار» میگردم. گذرم میافتد به یادداشتهای قبلیام. در میان یادداشتها هر چه در قالب «گاهشمار
تا اینجای روز خوب کار کردهام: -چهار پومودورو تحقیق و یادداشتبرداری -طراحی بخشی از کارگاه جدید -شاهنامهخوانی -روزانهنویسی و چند کار کوچک اما مفید. الان
آیا خوارشمردن داشتهها و دستاوردهایمان یکسره مردود است؟ اگر رضایت از داشتهها سبب تنبلی و توهم شود، چه؟ اگر از شغل و درآمدم کاملن راضی