تو تغییر میکنی
سیاوش عزیز زمانی کتابی خواندم که برخی ایدههای آن اثر زیادی رویم گذاشت. هنگام مطالعه دلم میخواست چیزهای مختلفی را در زندگیام تغییر بدهم؛ حتی
سیاوش عزیز زمانی کتابی خواندم که برخی ایدههای آن اثر زیادی رویم گذاشت. هنگام مطالعه دلم میخواست چیزهای مختلفی را در زندگیام تغییر بدهم؛ حتی
سیاوش عزیز گفتی فلانی به تو حسادت میکند. اول فکر کردم پرت میگویی. اما بیشتر که گفتی دیدم درست میگویی، فلانی به تو حسادت میکند،
سیاوش عزیز امیدوارم خوب و خوش باشی. بروم سر اصل مطلب. ماجرا از این قرار است که از هر طرف که میروم باز به وبلاگنویسی
من خیال میکنم پیادهروی برای یک زندگی خلاقانه ضروری است.
میدانم که دور شدن از پیادهروی یعنی از از کف دادن ایدههایی که در هنگام پیادهروی بیش از هر وضعیت دیگری شانس یافتنشان را دارم.
اما بگذارید شما را با بخش دیگری از روال کارم آشنا کنم…
ایدهای به ذهنت میرسد. حس میکنی به درد نوشتن میخورد؛ اما پیش از نوشتن، کیفیت ایده را در ذهنت ارزیابی میکنی، و بعد بنا به
تمایز خلاقانه کتابیست دربارۀ ایدههای من برای خلق تمایزی خلاقانه در ابعاد گوناگون کار و زندگی. (به گمان من طرح اصلی هر کتاب را باید در یک جملۀ کوتاه نوشت و پیش چشم داشت.)
تمایز خلاقانه کتابیست با فصلهای کوتاه دو سه صفحهای…
روی تابلویی بر دیوار خانه موزه بتهوون، دستخط بهرام بیضایی را دیدم. چند وقت بود دلم میخواست بروم سراغ نثر بیضایی. دربارۀ زبانآوری او چیزهای
از فقر و بحرانهای مالی و اقتصادی چندان نمیترسم (شاید بهتر است بگویم که میترسم، اما این ترس متوقفم نمیکند). از کودکی آموختهام که در
داود نوشته: بنده خیلی کتاب میخوانم برای اینکه نویسندۀ خوبی بشوم؛ ولی احساس میکنم هیچ تاثیری ندارد. نمیدانم! شاید روش مطالعۀ من درست نباشد. اگر
این یک پست شخصی است که پیوسته تازه میشود. برای نظم دادن به ذهن خودم مینویسم. میتوان گفت که هیچ چیز خاصی در این نوشتهها وجود ندارد. دلیل انتشار عمومی: شاید برخی از شما این شیوه را بپسندید و خودتان هم برای افزایش بهرهوریتان چنین پستی را توی وبلاگتان هوا کنید…
من به کلمۀ باور خیلی فکر میکنم. باور دارم که باور مهم است. (جملۀ باسمهای!) امروز رفته بودم لب دریاچۀ چیتگر. جلسه داشتیم. اما دو
بهمن محصص گفت: سالها پیش در موزۀ ویکتوریا و آلبرت مینیاتور کوچکی دیدم که دور آن این شاهکار نوشته شده بود: من بودم و کُنجی
بهگمان من رشد حقیقی ما از وقتی شروع میشود که در ابعاد گوناگون زندگی پایبندی عملی خودمان به این ضربالمثل را نشان میدهیم: «جلوی ضرر
نویسندۀ دیوانه نوشت: «ما مینویسیم؛ همیشه مینویسیم. و هیچ چیزی سد راه ما نیست. ایدهها پایانناپذیرند. ما هرگز کمبود ایده را بهانۀ ننوشتن نمیکنیم. ما
یکی از راههای دوامآوردن در مسیر نوشتن، تجربۀ مداوم پاداش نوشتن است. پاداش نوشتن فقط با انتشار اثر و قدر دیدن و بر صدر نشستن
یکی از توانمندیهای مهم یک نویسندۀ حرفهای و زبانآور استفادۀ متنوع و وسیع از فعلهاست. اما برای آشنایی با افعال گوناگون چه باید کرد؟ مسلماً
بعد از کتابفروشی، عاشق پرسه در پلاستیکفروشیام. چند وقت پیش رفتم پلاسکوفروشی و یک ظرف چهارطبقۀ چوبی خریدم که سه طبقۀ آن سبد است و
از میان سوالات شما: با خودم کلنجار میروم که آیا چیزی که میخواهم بنویسم ارزش نوشتن دارد یا نه؟ و اما پاسخ من: به زعم
بیایید تصور کنیم از فرط گرسنگی در حال تلف شدن هستیم؛ ولی به خاطر نداشتن قاشق و چنگال دست به غذا نمیزنیم. در چنین شرایطی
بدون تعیین ضربالاجلهای محکم و حسابشده کار از کار پیش نمیرود. بگذارید از عادت وبلاگنویسی خودم بگویم. مثلاً برای نوشتن و انتشار همین یادداشت هفت