لذت نگرانی
دلواپسی برایم خوشآهنگ بود و دیالوگ درخشانی از فیلم ساراباند برگمان را به یادم میآورد، صحنهای که در آن ارلاند یوسفسون، نیمهشب به شکل غمانگیزی رو به لیوا اولمان چنین میگفت…
دلواپسی برایم خوشآهنگ بود و دیالوگ درخشانی از فیلم ساراباند برگمان را به یادم میآورد، صحنهای که در آن ارلاند یوسفسون، نیمهشب به شکل غمانگیزی رو به لیوا اولمان چنین میگفت…
چرا فکر میکنیم آموختن و عمل کردن را صرفاً باید در غیاب یکی از آنها دنبال کنیم. این دو در کنار هم هستند که به بار مینشینند و حذف یا کمرنگ کردن یکی به نفع دیگری، بهانۀ تنبلی و کمکاری است…
معتقدم اگر شعر خوبی یا رمان خوبی بخوانی، چیزی از آن در وجود تو میماند، در وجدان تو، در شخصیت تو میماند و از راههای مختلف به تو کمک میکند…
آیا شما هم به خاطر این خطای بزرگ از نوشتن دست کشیدهاید؟
این خطای بزرگ بارها و بارها مرا ناامید کرده و چه استعدادهای نابی که به خاطر همین مسئله دست از نوشتن کشیدهاند…
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
زندگی بسیاری از افراد خلاق را هم که مطالعه کنی میبینی که جزو ترسوترین آدمهای جهان بودهاند.
حالا اگر یک آدم ترسو بخواهد نویسندهای بزرگ بشود چگونه باید تا حدی بر ترسش غلبه کند؟
اگر فقط و فقط یک ایدۀ خوب بتواند موفقیت ما را چند برابر کند چیزی نیست جز آشنایی با آدمهای جدید…
بعضی از جملات کوتاه فقط یک جملۀ ساده نیستند که بخوانی و لذت ببری و از روی آنها بگذری…
کار از کار گذشته و ما تسلیم موبایل شدهایم، چیزهایی را از دست دادهایم و چیزهایی را به دست آوردهایم. حالا که بسیاری از روزها چک کردن شبکههای اجتماعی تنها لذت تسکیندهندۀ ماست چرا از آن بهرۀ بیشتری نبریم…
گاهی جدایی از یک دوست، میتواند آسیبی جدی به جریان فکری، شغلی یا روحی ما بزند و همین موضوع به روابط دیگر ما را مختل کند…
حسین یاغچی در سرمقالۀ شمارۀ جدید مجله پنجره خلاقیت قیاس جالبی بهکاربرده؛ او ضمن اشاره به استفادۀ افراطی ما از تلگرام نوشته تلگرام، تلویزیون جدید است…
دانلد آ.نورمن در کتاب درجهیک «طراحی حسی» به این موضوع اشاره میکند که ارتباط احساسی ما با چیزها بیشازحدی است که تصور میکنیم و صرف کاربردی بودن اشیا برای استفادۀ ما از آنها کافی نیست…
کودک بیشفعال از فعالیت بدنی غیرمعمول و بسیار بالا برخوردار است؛ و بیش فعال محتوایی از فعالیت ذهنی غیرمعمول و بسیار بالا…
گاهی دستاورد هزاران کلمه نوشتن فقط یک جمله خوب و قابل و انتشار است و چه باک، همان یک جملۀ ارزشش را دارد که خودت را به آبوآتش بزنی. اصلاً کار نویسندۀ صیقل زدن افکار خامی است که روی کاغذ آورده…
به گمانم تسلط کامل به یک زبان خارجی مهمترین مهارت یک مترجم نیست، یا به عبارتی اشراف به زبان مبدأ شرط لازم ترجمۀ خوب هست، ولی کافی نیست…
میدانم که بعدِ آشنایی با چخوف آدم دیگری شدم. آدمی که از فهمید نوشتن داستانهای معمولیِ آدمهای معمولی، دشوارترین اما عمیقترین نوع داستاننویسی است…
چند وقت پیش یکی از دوستانم پرسید: «خب من هم ایدههایم را توی دفترچه یادداشت میکنم؛ اما تلنبار کردن دفترچه روی دفترچه چه فایدهای دارد، چگونه و با چه سازوکاری دفترچهها را بازبینی کنم به سمت عملی کردن ایدههایم گام بردارم…»
نویسندهها هم مثل بقیه از ملال رنج میبرند و چهبهتر که اگر سودای خریددرمانی را در سر دارند چیزهایی را بخرند که حس و حال تازهای را هم به نوشتنشان بدهد…
در ادامه لینک مطالب اصلی مدرسه نویسندگی در هفتۀ گذشته را برایتان میگذارم تا اگر دوست داشتید نگاهی به آنها بیندازید، نظرات شما مایۀ دلگرمن است…
اگر میخواهی معلم و نویسندۀ خوبی باشی تمثیل را یاد بگیر. جان لاک میگوید: هیچچیز به لطافت «تمثیل» بر ژرفنای ذهن آدمی تأثیرگذار نیست…