چرا شبها وقتِ نوشتن است؟
سحر که بیدار میشوی زندگی پیش روست، ذهن تو هزار برنامه پیش رویت میگذارد و هزار ماجرا برای دنبال کردن، اما شب بنبست محض است و مجبوری دستت را بند نوشتن کنی…
سحر که بیدار میشوی زندگی پیش روست، ذهن تو هزار برنامه پیش رویت میگذارد و هزار ماجرا برای دنبال کردن، اما شب بنبست محض است و مجبوری دستت را بند نوشتن کنی…
اگر زیرِ یک جملۀ کاملاً بدیهی و ساده، نام یک چهرۀ سرشناس آورده شود، اعتبار و جذابیت آن جمله زمین تا آسمان تغییر میکند…
اگر از عقیم شدن مغزت هراسانی باید یک سری جملهها را به کار نبری و در عوض جملات دیگری را جایگزین آنها کنی…
حالا میتوانیم از هر کجای ایران که هستیم با داشتن یک کانال موفق، جامعهای از مخاطبان را تشکیل بدهیم، بهعنوان یکی از رهبران فکری حوزۀ موردعلاقهمان شناخته شویم و از راه علایقمان کسب درآمد کنیم…
ساعت از یک گذشته بود که به خودم گفتم اگر این پروژه برایم جدی است باید همین الآن انجامش بدهم…
در شبکههایی اجتماعی جملات زیادی از زبان نویسندگان مشهور نقل میشود که اغلب آنها حرف نویسنده نیست و از دیالوگهای شخصیتهای داستانی نویسندگان نقل شده است…
اگر میخواهی سایت یا وبلاگ موفقی داشته باشی باید ببینی چه استعارهای دربارۀ مدیریت وبسایت در ذهن تو شکل گرفته است…
دیروز حین گپ زدن با علی کریمی یادداشتبرداری میکردم، جملات زیر حین گفتگوی ده دوازدهساعتۀ ما دربارۀ نوشتن، نویسندگی، تولید و بازاریابی محتوا، شکل گرفتند…
با مروری که بر پیامهایم داشتم متوجه شدم که کامنتهای سایت را خیلی سریعتر و دقیقتر از پیامهای تلگرامی و ایمیلی پاسخ دادهام…
گوینده این نقلقول مشخص نیست؛ اما از آن جملههای درخشانیست که میتواند تغییری عمده در مدل ذهنی ما ایجاد کند…
هر وقت 3 صفحه متن را خواندی و توانستی 30 صفحه دربارۀ آن بنویسی، یعنی نویسندهای صاحبفکر هستی…
مغزم کشش خواندن کتابهای روی میزم را نداشت، پس رفتم سراغ یکی از کتابهایی که تازه خریدهام، روی کاناپه دراز کشیدم و شروع کردم به ورقزدن؛ یک ربع بعد دنیای من کاملاً عوض شده بود…
چند سطر زیر را در پاسخ به یک دوست نوشتهام، از محاوره نویسی خوشم نمیآید و به نظرم حرفهای نیست، ولی نخواستم توی لحن گفتوگو دست ببرم…
تصور کنید یک فوتبالیست حرفهای را مجبور کنی با مشتی آماتور توی کوچه «گل کوچیک» بازی کند، بیهودگی این بازی به کنار، آیا گل زدن و پیروزی در این بازی ملالآور یا حتی چندشآور نیست؟
باغ همسایه قصۀ یک رماننویس سرخورده است. یک تبعیدی شیلیایی که میخواهد از ماجرایی شش روزی که زندان بوده شاهکاری ماندگار بیافریند، اثری که خلق آن چیزی جز سرخوردگی را در پی ندارد…
جیم ران زمانی گفته بود: آموزش رسمی، شما را به درآمد میرساند؛ اما خودآموزی، شما را به ثروت میرساند.
با در نظر گرفتن اینکه جیم ران این جمله را سالها پیش…
هوشنگ ابتهاج در مصاحبۀ اخیرش گفته: از ۹ سالگی روزی ۴۰۰، ۵۰۰ صفحه کتاب خواندهام؛ درباره همهچیز، از تعمیر رادیو و بیماری صرع تا کتاب فلسفی…
گاهی خواندن یک گفتگوی کوتاه میتواند بهاندازۀ یک کتاب ارزشمند مؤثر باشد، مثلاً بهتازگی گفتگویی خواندم از عبدالله کوثری، که ایدههای شگفتانگیز این گفتوگو میتواند مسیر نویسندگی و مطالعۀ هر کسی را تغییر بدهد.
بعضی از دوستانم در ستایش متنهای بلند و طولانی مینویسند و معتقدند پست وبلاگی عمیق و ارزشمند باید طولانی باشد و الخ…