گفتاوردهایی دربارۀ دنیای شگفتانگیز تولید محتوا
دیروز حین گپ زدن با علی کریمی یادداشتبرداری میکردم، جملات زیر حین گفتگوی ده دوازدهساعتۀ ما دربارۀ نوشتن، نویسندگی، تولید و بازاریابی محتوا، شکل گرفتند…
دیروز حین گپ زدن با علی کریمی یادداشتبرداری میکردم، جملات زیر حین گفتگوی ده دوازدهساعتۀ ما دربارۀ نوشتن، نویسندگی، تولید و بازاریابی محتوا، شکل گرفتند…
با مروری که بر پیامهایم داشتم متوجه شدم که کامنتهای سایت را خیلی سریعتر و دقیقتر از پیامهای تلگرامی و ایمیلی پاسخ دادهام…
گوینده این نقلقول مشخص نیست؛ اما از آن جملههای درخشانیست که میتواند تغییری عمده در مدل ذهنی ما ایجاد کند…
هر وقت 3 صفحه متن را خواندی و توانستی 30 صفحه دربارۀ آن بنویسی، یعنی نویسندهای صاحبفکر هستی…
مغزم کشش خواندن کتابهای روی میزم را نداشت، پس رفتم سراغ یکی از کتابهایی که تازه خریدهام، روی کاناپه دراز کشیدم و شروع کردم به ورقزدن؛ یک ربع بعد دنیای من کاملاً عوض شده بود…
چند سطر زیر را در پاسخ به یک دوست نوشتهام، از محاوره نویسی خوشم نمیآید و به نظرم حرفهای نیست، ولی نخواستم توی لحن گفتوگو دست ببرم…
تصور کنید یک فوتبالیست حرفهای را مجبور کنی با مشتی آماتور توی کوچه «گل کوچیک» بازی کند، بیهودگی این بازی به کنار، آیا گل زدن و پیروزی در این بازی ملالآور یا حتی چندشآور نیست؟
باغ همسایه قصۀ یک رماننویس سرخورده است. یک تبعیدی شیلیایی که میخواهد از ماجرایی شش روزی که زندان بوده شاهکاری ماندگار بیافریند، اثری که خلق آن چیزی جز سرخوردگی را در پی ندارد…
جیم ران زمانی گفته بود: آموزش رسمی، شما را به درآمد میرساند؛ اما خودآموزی، شما را به ثروت میرساند.
با در نظر گرفتن اینکه جیم ران این جمله را سالها پیش…
هوشنگ ابتهاج در مصاحبۀ اخیرش گفته: از ۹ سالگی روزی ۴۰۰، ۵۰۰ صفحه کتاب خواندهام؛ درباره همهچیز، از تعمیر رادیو و بیماری صرع تا کتاب فلسفی…
گاهی خواندن یک گفتگوی کوتاه میتواند بهاندازۀ یک کتاب ارزشمند مؤثر باشد، مثلاً بهتازگی گفتگویی خواندم از عبدالله کوثری، که ایدههای شگفتانگیز این گفتوگو میتواند مسیر نویسندگی و مطالعۀ هر کسی را تغییر بدهد.
بعضی از دوستانم در ستایش متنهای بلند و طولانی مینویسند و معتقدند پست وبلاگی عمیق و ارزشمند باید طولانی باشد و الخ…
دلواپسی برایم خوشآهنگ بود و دیالوگ درخشانی از فیلم ساراباند برگمان را به یادم میآورد، صحنهای که در آن ارلاند یوسفسون، نیمهشب به شکل غمانگیزی رو به لیوا اولمان چنین میگفت…
چرا فکر میکنیم آموختن و عمل کردن را صرفاً باید در غیاب یکی از آنها دنبال کنیم. این دو در کنار هم هستند که به بار مینشینند و حذف یا کمرنگ کردن یکی به نفع دیگری، بهانۀ تنبلی و کمکاری است…
معتقدم اگر شعر خوبی یا رمان خوبی بخوانی، چیزی از آن در وجود تو میماند، در وجدان تو، در شخصیت تو میماند و از راههای مختلف به تو کمک میکند…
آیا شما هم به خاطر این خطای بزرگ از نوشتن دست کشیدهاید؟
این خطای بزرگ بارها و بارها مرا ناامید کرده و چه استعدادهای نابی که به خاطر همین مسئله دست از نوشتن کشیدهاند…
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
زندگی بسیاری از افراد خلاق را هم که مطالعه کنی میبینی که جزو ترسوترین آدمهای جهان بودهاند.
حالا اگر یک آدم ترسو بخواهد نویسندهای بزرگ بشود چگونه باید تا حدی بر ترسش غلبه کند؟
اگر فقط و فقط یک ایدۀ خوب بتواند موفقیت ما را چند برابر کند چیزی نیست جز آشنایی با آدمهای جدید…