چگونه کنار دریا زندگی میکنم؟
آدمیزاد اگر میخواهد افق فکریاش گسترده شود، باید کنار دریا زندگی کند.
از بچگی فکر میکردم که زندگی جز در کنار دریا، تباهی است و وقت تلف کردن…
آدمیزاد اگر میخواهد افق فکریاش گسترده شود، باید کنار دریا زندگی کند.
از بچگی فکر میکردم که زندگی جز در کنار دریا، تباهی است و وقت تلف کردن…
مدتها بود در این فکر بودم که فعالان حوزۀ استراتژی و بازاریابی محتوا را گرد هم جمع کنم.
حالا این رؤیا به واقعیت پیوسته و 25 بهمنماه اولین جلسه نشست آموزشی باشگاه تولیدکنندگان محتوا برگزار میشود.
آنهم در یک کافۀ زیبا توی انقلاب، جایی که طی سالهای اخیر منبع الهام و شادی من بوده است…
ما باید ببینیم چه دیدگاهی به کسبوکارمان داریم. آیا میخواهیم کاری را راهاندازی کنیم که بعد از ما همچنان ادامهدار باشد؟ شرکتی مانند اپل، درست است که بعد از استیو جابز، دیگر شرکت قبلی نیست اما مهم این است که همچنان پابرجا باقیمانده است…
پیشنهاد میکنم اگر افراد میخواهند وارد کسبوکار آموزشی شوند و قرار است حوزهای را آموزش دهند که هم اثرگذار باشند و هم درآمد خوب داشته باشند، بهتر است وارد حیطۀ خاصی شوند. باید این حیطه، این قدر برایشان جذاب باشد که احساس کنند میتوانند سالها و سالها در رابطه با آن مطالعه داشته باشند و آموزش ببینند، به طوری که برایشان خستهکننده نباشد…
خیلی از کلیدواژههای مهم را که توی گوگل سرچ کنی میبینی 5-6 تا سایت مختلف عیناً یک متن دست چندم خارجی را ترجمه کردهاند و پز تولید محتوایشان را میدهند…
مصاحبهها از جذابترین و پرمخاطبترین انواع محتوا هستند. گاهی نکتهها و درسهایی در گفتوگوها پیدا میشود که در کمتر جایی میتوان نظیر آنها را یافت؛ و این شاید به خاطر ماهیت ذاتی گفتوگو باشد…
تا حالا توی مهمانی لباستان لکه برداشته؟
معمولاً چنین لکهای جز خود ما به چشم هیچکس دیگری نمیآید، ولی همان لکۀ کوچک تا پایان مهمانی تمرکز ما را به هم میریزد…
اگر کار خوب انجام دهید، مردم شما را به داشتن انگیزههای خودپرستانه متهم خواهند کرد، با این همه کار خوب را انجام دهید…
گور ویدال نقلقول طنزی دارد که بهانۀ من برای نوشتن این پست کوتاه شد…
چند روز پیش داشتم یکی از مصاحبههای دیوید اگیلوی را میخواندم گفته بود قبل از اینکه شروع نوشتن هر متنی را شروع کند، چند دقیقهای جمله قصار میخوانده و بعد شروع میکرده، اینجوری موتور خلاقیتش راه میافتاده…
فقط چند لحظه زمان کافی بود تا بفهمم که نمیتوانم از روی نوشتههایش بهسادگی بگذرم، طی چند دقیقه اولی که وارد سایتش شدم تیترهایش چنان هوشمندانه و حرفهای نوشته شده بودند که حداقل 30 تا پست مختلف را باز کردم…
یاد یکی از قوانین مورفی افتادم: تمام کلیگوییها مزخرف هستند، منجمله این یکی!
دیروز به یکی از دوستانم که موبایل مجهز و خوبی دارد گفتم…
میخواهم از کاری بگویم که توی تاکسی و مترو و سالن انتظار فرودگاه و هر جایی که هستم، بهراحتی با موبایلم انجام میدهم؛ شاید باور نکنید که از طریق همین کار ساده دستاوردهایی باورنکردنی داشتهام…
سحر که بیدار میشوی زندگی پیش روست، ذهن تو هزار برنامه پیش رویت میگذارد و هزار ماجرا برای دنبال کردن، اما شب بنبست محض است و مجبوری دستت را بند نوشتن کنی…
اگر زیرِ یک جملۀ کاملاً بدیهی و ساده، نام یک چهرۀ سرشناس آورده شود، اعتبار و جذابیت آن جمله زمین تا آسمان تغییر میکند…
اگر از عقیم شدن مغزت هراسانی باید یک سری جملهها را به کار نبری و در عوض جملات دیگری را جایگزین آنها کنی…
حالا میتوانیم از هر کجای ایران که هستیم با داشتن یک کانال موفق، جامعهای از مخاطبان را تشکیل بدهیم، بهعنوان یکی از رهبران فکری حوزۀ موردعلاقهمان شناخته شویم و از راه علایقمان کسب درآمد کنیم…
ساعت از یک گذشته بود که به خودم گفتم اگر این پروژه برایم جدی است باید همین الآن انجامش بدهم…
در شبکههایی اجتماعی جملات زیادی از زبان نویسندگان مشهور نقل میشود که اغلب آنها حرف نویسنده نیست و از دیالوگهای شخصیتهای داستانی نویسندگان نقل شده است…
اگر میخواهی سایت یا وبلاگ موفقی داشته باشی باید ببینی چه استعارهای دربارۀ مدیریت وبسایت در ذهن تو شکل گرفته است…