باید از بیمارستان روانی فرار میکردم، میگفتن اسکیزوفرنی دارم. بهم دارو میدادن که این صداهارو نشنوم. من داروهارو نمیخوردم. بدون اینکه اونا باخبر بشن، من یواشکی میریختمشون تو توالت و سیفونو میکشیدم. میدونستم که اسکیزوفرنی ندارم و چیزیم نیست. میدونستم اگه به جواب سوالام برسم، دیگه اون صداها رم نمیشنوم.
شیفتای شب تو بیمارستان، معمولا بعد ا یه ساعتِ خاصی دیگه پرستارا خستهان و یه داروی خوابآور به بیمارا میدن که خوابشون ببره تا دردسرشون کم بشه و به پرستارای شیفت شب آسون بگذره. تهِ راهرو یه پنجره بود که کامل بسته نمیشد و یکی از پرستارا عادت داشت ساعت سه صبح بره اونجا وسیگار بکشه.
سه ماه بود که اونجا بستری بودم و تمام جزئیات رو بررسی کرده بودم. اون شب بارون میاومد. صدای بارون کمک کرد. دوربین گوشهی راهرو یه نقطهی کور داره. هر شب امتحانش میکردم… قدمهامو اندازه گرفته بودم.
بخشی که بستری بودم، طبقهی اول بود. ارتفاعش زیاد نبود. فقط وقتی پریدم، دوباره سرم خورد به دیوارِ بیرون. خون اومد، ولی مهم نبود. دردش شبیه همون شب بود… همون شب که چراغها خاموش شد و این یادگاری رو پیشونیم حک شد. یادگاریای که کاریشم نمیشد کرد که فراموشش کنم. حتی اگه جای زخم هم از بین بره، ماجرا و لحظهای که این یادگاری رو گرفتم هیچوقت فراموش نمیشه.
اون شب بارون میبارید، صدای بارون کمک کرد تا توجهی سمتم جلب نشه.شایدم وقتی فهمیدن فرار کردم دنبالم اومدن، ولی من تا اون موقع از محوطه زده بودم بیرون. لباس بیمارستان تنم بود. زیر بارون کسی به آدم خیره نمیشه.
من باید از اونجا میرفتم و خودم سینا رو پیدا میکردم، تا بدونم اون شب واقعا چه اتفاقی افتاد. از طرفی باید دنبال سارا هم میگشتم تا باهاش حرف بزنم و صدای سازدهنی زدنش رو بشنوم. صدایی که هنوزم گاهی وقتا میشنومش.
وقتی زدم بیرون، اول رفتم همون کافه. دوست داشتم سارا رو ببینم تا با صدای سازش، یکم به آرامش برسم. اما کافه تعطیل شده بود. تابلوی «واگذار میشود» پشت شیشه بود. داخل تاریک بود… درست مثل اون شب.
اون شب مثل شبای دیگه بعد از کار به کافه رفتم که یه چیزی بخورم. اما اون شب همه چیز با شبای قبلتر فرق داشت.
اکیب موسیقی مثل هر شب آهنگای قدیمی رو میخوندن. اما اکیب یه نفر رو کم داشت. سارا بینیشون نبود. سارا سازدهنی میزد ولی اون شب اونجا نبود و نبودنش هم کاملا حس میشد. شب قبلشم نبود، شبِ قبلترش هم نبود. از بقیه که پرسیدم هیجکدوم خبری ازش نداشتن.
باید بگم که، اوایل رفتنم به اون کافه فقط برای قهوه خوردن و یه جورایی درکردنِ خستگی بود، اما وقتی چشمم به سارا و سازدهنی زدنش افتاد، یه حسی در درونم بود که بیوقفه منو هرشب اونجا میکشوند. دوست داشتم هر شب ببینمش و ساز زدنشو گوش کنم.
اما راستش نمیدونم واقعا… این علاقه بود یا کشش و عادت برای گرفتن آرامش از اونجا و صدای ساز زدنش. ولی یه حس وابستگی بود، مثل نیکوتین سیگار که نکشی خوابت نمیبره.
شاید اونم متوجه این توجهم بهش شده بود. اینم نمیدونم… ولی احتمالش زیاد بود که اونم مثل من به اومدنِ هر شب من عادت کرده بود.
اما از علاقه یا عادت مطمئن نبودم… اما الان که فکر میکنم، اصلا مطمئنم ماجرا عادت نبود و علاقه بود.
شاید نگاههای تحسین برانگیزم… شایدم تشویقهایی که با نهایت مهربونی بود، باعث همچین حسی تو سارا نسبت به من شده بود. نمیدونم… شایدم اینا همهاش تصورات من بودن و اشتباه بودن. یه بار برا خوردن قهوه دعوتش کردم سر میز خودم و اونم قبول کرد و خیلی استقبال کرد از دعوتم.
ازش راجع به کارش و رضایتش از اونجا بودن و اینکه دانشگاه میره یا نه، پرسیدم. اونم سوالایی از من، راجعبه کار و بارم پرسید.
اما فقط همینا نبود. ازم پرسید متاهلم یا نه، که گفتم نه نیستم و با مادرم زندگی میکنم. و این سوالش یکم منو نسبت به اینکه دوست داره راجع به من بیشتر بدونه و براش مهمم مطمئن کرد، از اینکه آره اونم حس توجه یا علاقه رو نسبت به من داره.
اون شب هوا گرفته بود. از کافه داشتم برمیگشتم خونه و فکرم پیش سارا بود که چند روزی نبود. از اون شبهایی که خونه حتی وقتی چراغها روشنه هم تاریک به نظر میاد. مادرم توی آشپزخونه بود. صدای ظرفها میاومد. من توی سالن بودم… و سینا تازه یکم قبلتر از من رسیده بود. چند وقتی بود کم میاومد خونه، ولی اون شب خودش حتی زودتر از من اومده بود.
همیشه پای پول وسط بود. میگفت سهمش رو میخواد. میگفت حقشه.
داشتیم سر این مساله مثل همیشه حرف میزدیم، دعوا نبود. حداقل اولش نبود. یه بحث ساده بود. اون میخواست بره. به من تیکه مینداخت تا عصبیم کنه، میگفت صداها واقعی نیستن. میگفت همهچی توی سرمه. بهم میگفت تو مریضی. یه جورایی داشت منو به هم میریخت با حرفاش و بهم تلقین میکرد که مریضم یا دیوونه شدم.
مادرم هم داشت میوه پوست میگرفت، سعی میکرد آروممون کنه. میگفت دعوا نکنین. میگفت خونه جای این حرفها نیست.
بحث بالا گرفت. سینا داد میزد، منم کم نمیآوردم. مادرم بینمون ایستاده بود، هی میگفت بس کنین. بعد یهو چراغها خاموش شد. شاید فیوز پرید، شاید یکی از ما زدش… هنوزم مطمئن نیستم. فقط یادمه یهو همهچی توی تاریکی فرو رفت.
صداها بلندتر شد. صدای چیزی که به زمین خورد، اومد. اول فکر کردم یکی از ماها خورده زمین. دستم رو دراز کردم که چیزی رو پیدا کنم… همون موقع یه جسم سنگین خورد به پیشونیم. چشمام سیاهی رفت. دست بردم به پیشونیم، خیس بود… فهمیدم خونمه.
چند دقیقه بعد چراغها دوباره روشن شد. مادرم روی زمین افتاده بود. یه چاقوی آشپزخونه توی سینهش بود. همونی که چند دقیقه قبل دستش بود وقتی داشت میوه پوست میگرفت. سینا نبود و در خونه نیمهباز بود. انگار با عجله زده بود بیرون.
پلیس گفت، چاقو دست من بوده. گفتن اثر انگشتِ من روشه. گفتن سینا اصلاً اون شب اونجا نبوده. اما من گفتم که تنها نبودم. گفتم سینا هم اونجا بود. اما اونا پیداش نکردن. از اون شب به بعد هیچکس سینا رو ندیده.
وقتی چراغها خاموش شد، ما سه نفر اونجا بودیم. ولی وقتی دوباره روشن شد، فقط یکی از ما هنوز اونجا ایستاده بود و مادرم هم رو زمین افتاده بود.
و اون یه نفر من بودم با دستهای خونی و سری که میسوخت.چیزهایی که یادمه اینا بودن، صدای مادرم که اسمهامونو صدا میکرد. صدای نفسهای تند سینا. بعد صدای افتادن یه چیز فلزی… احتمالاً همون چاقو. البته، وقتی روی زمین افتاده بودم و چشمام درست نمیدید… یه نفر از کنارم رد شد. قدمهاش شبیه قدمهای سینا بود. تند، عصبی… همونطوری که همیشه وقتی عصبانی میشد راه میرفت. اما برنگشت، شاید ترسیده بود. شاید فکر کرده بود من یا مادرم مردیم… کار تموم شده و دلیلی برای موندنش نبود و در رفته بود.
بعد پلیس اومد. همسایهها صدای داد و فریاد رو شنیده بودن. وقتی رسیدن من کنار جسد مادرم نشسته بودم و سینا هم انگار از روی زمین محو شده بود.
این وسط برای همه روشن بود: پسر بزرگتر، چاقوی آشپزخونه، اثر انگشت، دعوا، جنازهی سرد مادرم، همهچیز علیه من بود. ولی من هرچی میگفتم که اون شب تنها نبودم کسی باورش نمیشد. هر چیزی میگفتم همه فکر میکردن توهم میزنم و بهم انگِ بیمارِ روانی بودن میزدن. برا همین منو به بیمارستان روانی بردن و اونجا بستریم کردن.
اما تو بیمارستان که بودم، میدونستم حقیقت چیه و برای اثباتش باید از اونجا بیام بیرون و دنبال جواب سوالام برم و خودمو از اتهامی که بهم زدن تبرئه کنم و برچسب بیماریِ روانی رو از رو خودم بِکنم. دنبالِ جواب سوالم بودم که وقتی چراغها خاموش شد، کدوممون اول دستش به چاقو رسید و کی اونو تو سینهی مادرمون فروکرد.
میخواستم از اونجا بیام بیرون که دنبال سارا هم بگردم و دوباره ببینمش. برای صدای ساز زدنش که بهم آرامش میداد دلم تنگ شده. گاهی صداهایی میشنوم، صدای ساز زدن سارا، صدای دعواهای اون شب، صدای مادرم که میگفت بس کنین. اما قشنگترین صدایی که میشنوم صدای ساز زدنِ ساراس.
ولی دیگه خستهام از همون صداهایی هم که میشنوم و اونا نیستن. دیگه خودمم میخوام نباشم. برای همین تصمیمم برای فرار از بیمارستان، جدیتر شد و دست به اینکار زدم.
از بیمارستان که زدم بیرون بعد از رفتن به کافه، رفتم خونهمون. خالی بود و بوی نم میداد سالن همونجوری بود، انگار هیچچیزی عوض نشده بود. وارد آشپزخونه شدم. جایِ قفسه خالی بود، همون جایی که چاقوها اونجا بودن و مادرم از اونجا یکیشو برداشته بود و داشت باهاش میوه پوست میکند.
من اونموقع چنان شوکه شده بودم که نمیتونستم درست فکر کنم اما الان داشت یه چیزایی یادم میافتاد. وقتی چراغها خاموش شد… من اولین کسی بودم که حرکت کردم. یعنی قبل از اینکه صدای افتادن بیاد، من دستم رو دراز کرده بودم. برای اینکه نذارم سینا به مادرم نزدیک بشه. اما دستم به دستهی چاقو خورد و یکی دیگه هم همون موقع گرفتش. کشیدیمش مثل طنابکشی. و بعد یه فشار ناگهانی. وقتی چراغها روشن شد… مادرم افتاده بود. دست من هنوز دور دستهی چاقو بود. در نیمهباز بود و سینا هم نبود. اما امروز توی اون خونه، وقتی کنار قفسهی خالی ایستاده بودم، داشتن اینا یادم میومدن و این چیزایی که تو اون وضعیتِ شوکه از ذهنم پریده بود، برام داشت روشن میشد.
وقتی به کفِ آشپزخونه نگاه کردم، کنارِ جایی که مادرم افتاده بود، یه چیز کوچیک برق میزد. خم شدم و برداشتمش. یه تکه از بندِ یه سازدهنی بود. همون سازدهنی که سارا همیشه با خودش داشت.
فهمیدم سارا نه تنها اونجا بود، بلکه… فهمیدم، تمام این سالها من چرا کور بودم؟ سارا و سینا. اونا همدیگه رو میشناختن. اون شب سارا برای ساز زدن نیومده بود، اومده بود تا به سینا کمک کنه. تمام اون شبهایی که سارا سازدهنی میزد، سینا از دور داشت من رو تماشا میکرد.
سارا قرار بود رابطِ بین من و سینا باشه، طعمهای که من رو به کافه بکشونه تا سینا تنها بره خونه و از مادرم سهمشو بگیره. سارا همهچیز رو میدونست. وقتی بند سازدهنی رو پیدا کردم، انگار تمام قطعات پازل سر جاش قرار گرفت.
سینا اون شب هم اومده بود برای پول، اینبار اومده بود نه فقط برایِ گرفتنِ سهم ارث خودش، اینبار بیشتر میخواست و سارا هم کمکدستش بود. وقتی چراغها خاموش شد، سارا بود که کلید برق رو زدهبود. سینا از چاقویی که دست مادرم بود و داشت میوه پوست میگرفت، استفاده کرد تا هردومونو بترسونه، و وقتی من دستم رو دراز کردم تا جلوی اون رو بگیرم، در واقع دستم رویِ چاقو بود و روی دستِ من، دستِ سینا بود که مادرم جلوش ایستاد و چاقو توی سینه مادرم فرو رفت. اون فشار ناگهانی، فشار دست سینا بود که چاقو رو تو سینهی مادرمون فرو کرد. اونها از ضعفِ روحی من، و با زدن برچسبِ «بیمار بودن» روی پیشونیم، سواستفاده کردن تا من رو قاتل جلوه بدن.
با اون تیکهی بندِ سازدهنی که اثر انگشت سارا و احتمالاً اثر انگشت سینا رو روش داشت، به ادارهی پلیس رفتم. اونها اولش فکر کردن یه دیوانهی فراریام که دوباره توهم زده. اما وقتی اثر انگشت روی اون تیکه رو بررسی کردن، اون تیکه بندِ سازدهنی شد تنها مدرکِ گمشدهی پرونده.
متوجه شدیم وقتی من تو بیمارستان بستری بودم سینا و سارا بارها یواشکی اومده بودند به خونه و اونجا میموندند. و اون تیکهی سازدهنی هم همون موقعها افتاده بود رو زمین.
پلیسها بالاخره دست به کار شدن. سارا رو پیدا کردن؛ زنی که حالا با هویت دیگهای زندگی میکرد و وقتی با مدارکِ داخل دفترچهی خاطرات سینا که من پیدا کرده بودم و اون تیکهی بند سازدهنی روبرو شد، نتونست انکار کنه.
سینا هم که سالها با عذاب وجدان و ترس زندگی میکرد، وقتی فهمید سارا اعتراف کرده، در یکی از شهرهای مرزی تسلیم شد.
حالا دیگه خبری از بویِ داروهای آرامبخش نیست. اما زخمِ رو پیشونیم چیزیه که قراره باهام بمونه.
پروندهی قتل مادرم بسته شد، اما نه با محکومیت من. پرونده با دستبندهایی که به دستانِ سینا و سارا زده شد، به جریان افتاد. من تبرئه شدم. برچسبِ اسکیزوفرنی از روی پروندهام برداشته شد و تمام اون «صداها» در واقع صدایِ وجدانِ بیدارِ من بود که دنبال پیدا کردن حقیقت بود.
حقیقت برای واقعی بودن احتیاج به باور بقیه نداره، اما گاهی اوقات… حقیقت خودش راهش رو به بیرون پیدا میکنه. حتی اگه چراغها خاموش باشن.
الان که حقیقت برملا شده دیگر هیچ صدایی از سارا، از سینا، یا از شبِ تاریکِ اون آشپزخانه نمیشنوم. و دارم زندگیمو بدون مادرم و با بیاعتمادی و زخمی که یادگار اون شبه ادامه میدم.