داستان کوتاه «مثل کوه، نامرد» از شبنم شهراسبی

تا حالا شده یه کاری کنین که هیچ‌جوره نشه جبرانش کرد؟ من کردم. همه‌چیزو خراب کردم؛ یه خراب‌کاریِ مطلق.
اون روز صبح، دنیا هنوز قشنگ بود. یعنی راستش، با حامد همیشه همه‌چیز قشنگ بود؛ صبح و ظهر و شب نداشت. یادمه یه صبحونه‌ی جون‌دار خوردیم و وسایلِ لازم رو جمع کردیم. کلی هم خوراکی گرفته بود واسه تو راه؛ خیلی خوش‌سفره. یعنی… بود.

می‌بینین؟ با هیچ‌کدومِ این خاطره‌ها حواسم پرت نمی‌شه. این تقصیرِ لعنتی، مثه یه طنابِ زمخت چسبیده به گلوم و داره خفه‌م می‌کنه.

من مقصر بودم. فقط من. حتی نمی‌تونم خودمو با این مزخرفات گول بزنم که حالش خوب نبود، یا درست نخوابیده بود. خودم شب تا صبح دو سه بار بی‌صدا بهش سر می‌زدم؛ اون شب هم خوابش آرومِ آروم بود. صبح چشماش برق می‌زد. شاید از شوقِ فتح بود.
فکر می‌کنم فقط من مقصرم و بس. حتماً نباید یکی انگشتِ اتهامشو بگیره طرفم تا تقصیرو گردن بگیرم. من این‌طوری آروم نمی‌شم.
شما هم باید اینو یاد بگیرین؛ بپذیرین و اعتراف کنین.

زدیم به دلِ جاده. داشتیم خوب می‌رفتیم بالا. هوا هم بدجوری عالی بود. همه‌چیز انگار روی خطِ کشیِ نقشه پیش می‌رفت تا اینکه… اون صدا رو شنیدیم. پاییز همیشه واسه این کار پر از چالش و خطره، اما ما لنگِ این چیزا نبودیم.
حامد چهارفصلِ سال اونجا بود؛ همه‌جای دماوندو مثه کفِ دستش بلد بود. اما از لحظه‌ای که افتادیم تو مسیر، یهو یه دلشوره‌ی غریب دوید زیرِ پوستم. کلی چنگ زدم، خواستم یه جوری منصرفش کنم، اما گوشش بدهکار نبود. همیشه کارِ خودشو می‌کرد. کلافه شده بود از دستم. موهای فرفریِ جوگندمیشو محکم پشتِ سرش با کش بست. یه اخمِ غلیظ تحویلم داد… اما دلش انقدر صاف و مهربون بود که به ثانیه نکشیده، اخمش وا شد، لبخند زد و زد به راه.

کاش این دفعه هم گوش کرده بود. یه وقتایی بدجوری جفت بودیم با هم، یه وقتایی هم نه. مثلاً پارسال دمِ ساحل، پاپیچش شدم و نذاشتم دل بزنه به دریا؛ اونم واقعاً گوش کرد و نرفت.
بعدش با چه مکافاتی بقیه‌ی بچه‌ها رو از شکمِ موجا کشیدیم بیرون. طوفان شده بود؛ وحشتناک، یه چیزی شبیه سونامی.
اخبار همیشه این چیزا رو می‌ماله و قایم می‌کنه که یه وقت کاسبیِ کسی نخوابه یا مردم قالب تهی نکنن.
البته من چون اصالتم مالِ این‌ورها نیست و کلاً با سرما و خشونتِ جوی عجینم، برام راحت بود. اما خب، بقیه‌ی بچه‌ها بدجوری کم آورده بودن. حامدِ عزیزم… چقدر دوید و کمک کرد تا همه‌شون سالم بیان بیرون.
یادش بخیر، اون‌روز چقدر با هم چفت بودیم. اما این دفعه کارِ خودشو کرد. هزار بار پیچیدم بهش، اما گوش نکرد که نکرد.

همیشه می‌گفت: «تو خیلی سخت می‌گیری پسر، بابا لذت ببر، نگران نباش…» منم سعی می‌کردم سخت نگیرم. اما اون اتفاق، بدترم کرد.

حدودای ظهر بود. هنوز نرسیده بودیم به پناهگاه که وایسادیم. رمق برام نمونده بود. حامد خواست چادر رو برپا کنه که یهو یه صدای ناله‌ی ضعیف، از تو یه شکافِ عمیق، پایین‌تر از پامون، پیچید تو گوشمون. سریع دویدم لبه‌ی صخره که ببینم چیه. یه بوی عجیبی می‌اومد؛ بوی غلیظِ خون، بوی تیزِ ترس.
حامد هم خودشو رسوند و زل زد به تاریکیِ پایین. گفت: «باید نجاتش بدیم. انگار یه زنه. شاید تنها گیر افتاده.»
طنابشو از تو کوله درآورد که بندازه پایین. از اون بالا هیچی پیدا نبود. هرچی با چراغ‌قوه تاریکی رو گشت، چیزی دستگیرمون نشد.

اونی که باید می‌رفت پایین من بودم. حامد خواست جلومو بگیره تا خودش بره، اما می‌دونست این تنها کاریه که تو اون لحظه آرومم می‌کنه. طنابو محکم دورم چفت کرد. آروم رفتم پایین. شکافِ کوه هی تنگ و تنگ‌تر می‌شد. انقدر نفس‌گیر و لغزنده بود که بعید بود کسی زنده سُر خورده باشه اون تو. نمی‌دونم.
هرچی پایین‌تر می‌رفتم، سنگینیِ حضورشو بیشتر حس می‌کردم. من حسِ بویاییم بدجوری تیزه، انرژیِ محیط رو هم، رو هوا می‌زنم. حتی ردِ پای ترس رو تو هوا بو می‌کشم؛ چیزی که هیچ‌وقت تو وجودِ حامد ندیدم. حامد شجاع بود، جسور و بی‌باک. و اون‌قدر قوی، اون‌قدر مهربون…

صدای گنگِ زن می‌اومد. حامد یه کم دیگه سر خورد پایین تا نورِ چراغشو برام متمرکز کنه. یهو تو تاریکی دیدمش. به حامد علامت دادم که آره، خودشه. خواست طنابو یه ذره شل کنه تا دستم برسه بهش، اما طناب یهو بیشتر از حدِ نیاز رها شد. تعادلم به هم خورد و پام محکم گیر کرد به تیغه‌ی تیزِ سنگ. گوشتِ پام شکافت و خون دوید روی صخره. درد و سوزشِ وحشتناکی پیچید تو تنم. حامد سرِ طنابو یه جا مهار کرد. کورمال کورمال، دقیق ندیدم کجا. نباید این کارو می‌کرد. خواست خودش بیاد پایین تا منو بکشه بالا.
درسته، من خیلی وقته که دیگه اون کاراییِ قدیم رو ندارم و یه جورایی از کار افتاده شدم، اما غیرتم قبول نمی‌کرد بذارم اول اون بره تو دلِ خطر. اصلاً تو کَتِ من نمی‌رفت. خودشم اینو خوب می‌دونست. سوزشِ امون‌بُرِ پام از یه طرف، بی‌قراریِ حامد و ناله‌های اون زن از طرف دیگه، مغزمو متلاشی کرده بود. حامد به سختی تنشو از لای دیواره‌های تنگِ شکاف رد کرد و رسوند به من. دستپاچه پامو بست تا جلو خونریزی رو بگیره. گرفت.

یهو، صدای زن برید. حامد فریاد کشید: «خانوم! خانوم! صدای منو می‌شنوین؟ داریم میایم. چیزی نمونده، طاقت بیارین!» پرنده‌ پر نمی‌زد. هیچ صدایی نیومد. اما من حس می‌کردم؛ می‌دونستم هنوز زنده‌است، نفسای ریزشو می‌فهمیدم.
باید نجاتش می‌دادم، اما حامد پس‌ام زد و خودش رفت تو دلِ تاریکیِ مَحض. طنابو دورِ کمرش گره زد و رفت. دیگه جلو چشمم نبود. از وحشت و نگرانی بند دلم پاره شده بود.

یهو صداش تو گلوگاهِ سنگ پیچید: «پیداش کردم! داریم میایم بالا. راه خیلی تنگه، باید تک‌تک بیایم. هوامونو داشته باش پسر…»

همین که طناب سنگین شد، با تمامِ دردی که توی پام می‌پیچید، دندونامو رو هم فشردم و با تمام زورم کشیدمش. با تمامِ وجود، سانتی‌متر به سانتی‌متر کشیدم… اما یهو… طناب سبک شد. رها شد. انگار وزنش پرید. در رفت.
بعدش… سوتِ ممتدِ سکوت. هیچ صدایی نیومد. حتی صدای نفسای اون زن هم برید. نه صدایی، نه بویی، نه زنده بودنی.

دلم داره از غصه می‌ترکه. دارم دق می‌کنم. آخرین کلمه‌ای که تو این دنیا گفت، اسمِ من بود. داد زد، گفت: «لئــــووو…»

این اشکای لعنتی انگار قرار نیست هیچ‌وقت خشک بشن. من نباید زنده می‌موندم… منِ سگ‌جون نباید می‌موندم تا اون بره.
فقط دلم تموم شدن می‌خواد. هرچی صداش زدم، هرچی سر به آسمون زوزه کشیدم، هرچی با تمامِ گلو پارس کردم، فایده‌ای نداشت که نداشت.

آفتاب دیگه کور شده بود و داشت غروب می‌کرد. چندتا از رفیقام که تو تیمِ امداد کار می‌کُنن و دوره‌دیده‌ان، اومدن و منو از اون جهنم کشیدن بیرون.
اونا نژادشون با من فرق داره؛ من بین‌شون تنها هاسکی‌ام.
یازده سالِ تمام، ثانیه به ثانیه‌شو پیشِ حامد زندگی کردم. به خاطرِ اون حاضر بودم تو جهنمی‌ترین و داغ‌ترین هوای دنیا هم دم نزنم؛ کلاردشت که واسه ما بهشت بود. نمی‌ذاشت آب تو دلم تکون بخوره. چقدر با هم دویدیم، چقدر صفا کردیم… الان نیکو هم داره دق می‌کنه. من فقط و فقط به عشقِ اون خودمو سرِ پا نگه داشتم؛ که تنهایی بارِ این غمِ سنگینِ رفتنِ شوهرِ نازنینشو به دوش نکشه. اما… من دیگه هیچ‌وقت اون لئوی سابق نمی‌شـم. هیچ‌وقت دلم شاد نمی‌شه.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

11 شهریور 1396

11 شهریور 1396

11 اسفند 1401

11 اسفند 1401

6 فروردین 1404

6 فروردین 1404

2 پاسخ

  1. داستان از نظر تکنیکی جالب است، اما یک سؤال اساسی دارم: چرا نویسنده از اول راوی را معرفی نمی‌کند؟ در سبکِ جریان سیال ذهن، هدف، همراه کردنِ خواننده با افکارِ شخصیت است، نه مخفی‌کاریِ بی‌دلیل. وقتی خواننده تا چند پاراگراف نمی‌داند راوی سگ است، این دیگر عمق نیست؛ این یک ترفندِ ارزان برای مدرن‌نمایی است. در آثارِ کلاسیکِ این سبک (مثل وولف)، راوی از ابتدا مشخص است و خواننده فقط با افکارش همراه می‌شود. اینجا اما، گیج‌کنندگی جایِ عمق را گرفته. لطفاً توضیح می‌دهید که این انتخابِ سبکی، چه لزومی داشت؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *