«ستارهها همه سنگاند بر فراز سر من
در این میانه به غفلت نشستن
این هنر من!»
-منوچهر نیستانی، دیروز خط فاصله
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
102 پاسخ
لیست کارهای مفید روز:
۱.نصب تابلوی “you are so loved”
۲.پختن عدس پلو با گوشت چرخ کردهی گوسفندی،ماست را با گل محمدی،نعناع،پودر سیر،فلفل سیاه ترکیب کردم.
۳.گیرهی پری دریایی روی موهایم زدم.
۴.نوشیدن قهوه و بیسکوئیت
۵.سفارش گردنبند Beauty and the beast
طرح گل رز قرمز
۱)عصبی بودم و دوهزار کلمه آزادانه نوشتم.
۲)کانالم رو به روز کردم. دو روز بود که لج کرده بودیم.
✍️ گزارش نیک
جمعهای که بوی پیاز سوخته میداد
مثل همهٔ جمعهها، یک ساعتی دیرتر از خواب بیدار شدم.
انگار جمعهها با آدم مهربانترند؛ اجازه میدهند بیشتر در سکونِ تخت حل شوی.
بعد از صبحانهای کوتاه، رفتم سراغ دو کتاب:
«یوزپلنگانی که با من دویدهاند» و «خردم کن».
هر دو را دوباره ورق زدم؛ نه از سر وظیفه، از سرِ نیاز.
میخواستم در بازنویسی جستارم، صدای بیژن نجدی و طاهره مافی همزمان در ذهنم باشد.
دو ساعتی گذشت.
کتابها را بستم و به آشپزخانه رفتم.
آشپزخانه جای محبوب من نیست.
هیچوقت نبوده.
اما جمعهها قرار نیست همهچیز محبوب باشد.
با این حال، ناهار باید پخته میشد.
ماکارونی را انتخاب کردم؛ شاید چون پختنش ریتمی آشنا دارد.
پیاز را خرد کردم و در تابه ریختم.
روغن آرام شروع کرد به داغ شدن.
پشت به گاز، با خواهرم تلفنی حرف میزدم. چند دقیقهای بیشتر نبود.
اما همان چند دقیقه کافی بود.
بوی سوختگی، بیصدا خودش را در خانه پخش کرد.
برگشتم.
پیازها ته گرفته بودند؛ نه قهوهای، که سیاه.
تابه را کنار گذاشتم.
رفتم سراغ فریزر؛ همیشه یک پیاز داغ زاپاس هست.
برای همین روزها. برای لحظههایی که زندگی از ریتمش خارج میشود.
ماکارونی نجات پیدا کرد. نه عالی، اما قابل خوردن.
بعد از ناهار، برگشتم به جستارم.
سطرها را جابهجا میکردم؛ کلمهها را.
انگار دارم خانهای را مرتب میکنم که کمی بههم ریخته است.
ناگهان مچبندم لرزید: یادآوری وبینار کلاس استاد کلانتری.
وارد شدم، سریع.
وقتی دیر میرسی، همیشه این احتمال هست که جایی نمانده باشد.
اما من ریسک نمیکنم.
این کلاس برایم مثل لنگر است؛ در میان روزهای شل و وارفته.
کلاس همیشه زنده است.
استاد از «گزارشهای نیک» میگوید…
و من پشت صفحه لبخند میزنم.
یادم میافتد این نوشتهها شاید برای دیگران هم «نیک» باشند؛
نه چون بینقصاند،
چون واقعیاند.
کلاس تمام میشود.
برمیگردم به آشپزخانه.
تابه هنوز همانجاست.
میبرمش سمت سینک. آب گرم را باز میکنم.
صدای برخورد آب با سطح سوخته، مثل یک خاطرهٔ سنگین در فضا میپیچد.
و آن لحظه فکر میکنم:
بعضی چیزها پاک نمیشوند.
فقط کنارشان میگذاری…
برای بعد.
۱. بعد از چند سال، دوباره «مجلس ضربت زدن» بیضایی رو خوندم.
۲. برای یکی از دوستانم یک پکِ آنتیدپرسان سرهم کردم. اول براش تیشرت خریدیم، بعد یه چیزی که خیلی دوست داره گرفتیم (گلشیریِ درونم داره از حجم سانسور حرص میخوره). شب هم رفتم خونشون و برای مامانباباش یه محتوایی کوک کردم که تا آخر شب بچه رو گذاشته بودند رو سرشون و حلواحلواش میکردن.
– شنبه_گو را در کانالم منتشر کردم.
– برای ناهار مرغ درست کردم با سس مخصوص. شاید از روزمرگی درآید.
– کتاب در «حال و هوای جوانی» را هنوز میخانم. با لذت.
– «به وقت گرینویچ» حسین پناهی را ورق میزنم.
– مطالبی که در این چند ماه نوشته بودم را دارم سر وسامان میدهم برای انتشار در کانالم.
– تا شب خیلی کار دارم. بعدن مینویسمشان.
«نوشتن» آینهای است که خودم را در آن میبینم.
۱- دیشب که با پسرم چالش داشتم. بعدازآن وارد اتاقم شدم و نوشتم.
از رویداد شروع کردم.
از کجا شروع شد.
او چه گفت.
من چه گفتم.
او چه کرد.
من چه کردم.
او چه احساسی داشت.
من چه؟
پس از نوشتن دریافتم هنگام رویداد: خسته بودم. حرف پسرم خطرناک نبود. اما مرا مضطرب کرد. زیرا در ذهنم اتلاف وقت و انرژی مینمود: بیسرانجام. این برداشت سبب شد آن را نپذیرم.
درحالیکه او در ۱۲ سالگی حق دارد کارهایش را به شیوهی خودش انجام دهد. اشتباه کند و یاد بگیرد. اما من نتوانستم در لحظه اینها را تحلیل کنم و اشتباه کردم.
به تازگی دریافتم: پذیرش برایم فرآیند سختی است. پاسخ اولیهی من معمولن «نه» است. اگر نمی نوشتم: گریه میکردم. احساس میکردم مادر بدی هستم و البته بیلیاقت.
نوشتن به من کمک کرد گره ذهنی ام را موشکافی کنم. مثل یک کلاف آن را بگشایم و اجزایش را کمکم ببینم. گاهی آنقدر وقایع برایم به سرعت اتفاق میافتند که بهسخنی به یادشان میآورم.
نوشتن به من کمک میکند تکهتکه به آنها بنگرم. تکهای را بنویسم. بنابراین لازم نیست دیگر برای نگه داشتنش انرژی صرف کنم. سپس تکهی دیگر را بیاد میآورم و مینویسم.
۲- امروز بلافاصله پس از بیدار شدن آزادنویسی کردم. با آزادنوسی خودم را در میان فکرها و کارهایم پیدا میکنم. در آخر فهرستی نوشتم از کارهایی که لازم است انجام دهم.
۳- برگهای سبز گلدانها را تمیز کردم و همینطور بقیهی خانه. از میان کارهای خانه تمیزکاری را بیشتر دوست دارم.
1. روزم رو با رونویسی برای لغت نامه شروع کردم.
2. با 8 تا ویدیو لغتهای زبان رو مرور کردم همزمان باهاش از روشون هم مینوشتم.
3. محسن اصرار میکرد برم کمکش کنم برا شستن فرشا ولی من شروع کردم از خاطرههایی که وقتی کوچولو بود و آتیش میسوزوند و من به مامان کمک میکردم گفتم اونم بیخیال شد. نتیجه: محکم تر داشت فرچه میزد.
4. وبینار شرکت کردم. (تلاشم برای بلند نوشتن اسمم ناموفق بود)
5. درس خوندم.
6. رفتم قدم زدم. آسمون شب قشنگ و هوای بوسیدنی بود یه نیم ساعتی هم دراز کشیدم و فقط به آسمون زل زدم.
5. رفتم اینستا و کلی اهنگ جدید پیدا کردم(بیشتر فالویینگام موزیسین و دنسرن). عاشق ریتماشون شدم.
7. برای آخر شب کلی برنامه ریخته بودم ولی نتونستم به هیچ کدوم از درسا برسم. عوضش بعد یه مدت طولانی آزاد نویسی رو با سیستم انجام دادم و یه قسمتیش که بهنظر خوب اومد رو ویرایش کردم گذاشتم کانال. آزاد نویسیهایی که تو دفتر قرمزه مینویسم معمولا به این سرنوشت دچار نمیشن.
این به غفلت نشستن هنر خیلیاست…
از اونجایی که چندوقتِ روز در میون یا دو سه روز در میون گزارش نیک نوشتم، گزارش هفتهای که گذشت رو مینویسم:
۱.گفته بودم اضطراب اجتماعی نمیذاره پیادهروی تنها برگزار شه و خودشو بهم غالب میکنه دیگه؟
به لطف دخترعمه، قفل پیاده روی داره باز میشه.
چهار روز پیش بهم زنگ زد، بی معطلی خودم و رسوندم بهش.
پریروز هم همینطور.
تو راه داشتم فکر میکردم وقتی یکی منتظره تا بهش برسم قسمت زیادی از اضطراب میگوزه به آب. خب منم بیام همش تصور کنم یکی منتظرمه… خیالاتی میشم که… حالا یه کاریش میکنم.
۲.با لعن به مسببان و مسببین سعی کردم اعصابمو آروم نگه دارم و مناسک انتشار پادکست رو پیش ببرم. ( کاری که در شرایط کاملا عادی ممکنه کمتر از یک ساعت وقت بگیره، دو روز از من دزدید. ) و بالاخره شد.
۳.تمرکزم دوباره رفته پی بازیشادی. همش پی برگردندنشم.
۴.یه دفتر برداشتم و نامی فرنگی بر آن نهادم با عنوان «self-improvement» چقدر چیز که روی زمین بود و پوشش داد! چقدر نفس راحت کشیدم از حضورش. (برای هر موضوع مهمی دفتر دارم و مطلب اضافه میکنم.)
۵.میانترمهای دانشگاه رو به پایانه. شایدم پایان گرفت!
(در این خصوص میل بسیاری دارم به فحش پراکنی. دخیل بستم فقط این پرورنده به سلامت تموم شه.) دیشب یه جا خوندم: «نه من نمیخوام ارشد بخونم میخوام اشهدمو بخونم.» همونم من نمیخوام بخونم.
۶.بیشتر از یک هفتهست که سعی میکنم سالم خوری کنم.(چون داشتم از حالت انسانی به حالت دیگری تبدیل میشدم.) چند وقتی بود افسارش از دستم رها شده بود.
۷.همچنین آب بیشتری مصرف کنم.
۸.درگیر مصرف مداوم ویتامین هم هستم چون کمخونی باز داره حجوم میاره. هی باید بالا سر خودم باشم تا از زیر قرص خوردن در نره.
گزارش غیرنیک:
همچنان دارم میترسم و نمیدونم چیکارش کنم…
دیشب که از پس دل گرفته ام برنیامدم یه سر رفتم پیش عمو بهروز و ازش خواستم یه داستان برام بخونه نگاهم کرد و با آن صدای گرم و دلنشینش خواند
ننه پارکر
دلم پیش ننه ماند دوست داشتم سرش را روی شانه ام بگذارد و بگویم اشکالی نداره داستان که تمام شد عمو بهروز متوجه صورت گریانم شد آمد حواسم را به داستان دیگر بدهد که دیر شده بود خوابم برد.
صبح زود با صدای تنبور پگاه از خواب پریدم داشت یه آهنگ بی ربط مرضیه رو میچپاند توی دشتی از بس ناکوک بود خواستم بلند شم برم بگم آدم ناحسابی میدانی چرا وقتی به دشتی میرسی نمیخندی چون اصلا بلد نیستی دشتی بزنی کار نیک کردمو وخودم را به خواب زدم
شرکت تو وبینارشاهین مرز تنبلی مرا چنان جابه جا کرد که وقتی به خودم آمدم دیدم نشستم روی زمین و خودکار وبرگه جلوم نوشتن صفحه های صبح گاهی را دوباره شروع کردم تا همین حالا هم درگیرش هستم نمیتوانم بنویسم مغزم جدیدا تا برگه و خودکار میبیند قوز میکند و سفت میشود روی نوت گوشی که اصلا معذب نیستم
یادم باشد از امروز شاهین بپرسم دکمه بازیابی کارخانه را چطور میشود پیدا کرد
برای چندمین بار برای مصاحبه کاری نرفتم دارم تارک دنیا میشوم کاش یکی پیدا شود مرا از خانه بیرون بیندازد
-حالا که شاهین خان جان هم در گزارش نیک مینویسد من هم به جریان میپیوندم.
-از تصحیح اوراق الکترونیک فرمالیته که از یادگیری در آن خبری نیست بیزارم. چشمام خشک شد. برای آنکه آن را تبدیل به بازی کنم به موسیقی پناه بردم.
-امر و نهی مدیر یا حرف زور. با امتحان مجازی حضور دبیر در مدرسه خالی بدون برگه و دانشآموز چه معنا دارد جز… در این سیستم آموزشی معلم فراموش شده.
-به دنبال راهی هستم که تابستان امسال را متفاوت کنم.
-بازخوانی بیابان تاتار را تمام کردم. همزمان رونویسی هم داشتم. به زودی در کانالم از آن خواهم نوشت.
-کانال تلگرامم شبیه کودکی بود که سه ماه آن را از من گرفتند. نیاز به احیا دارد.
-امروز بیش از پیش به اهمیت حضور پی بردم. امیدوارم به این شیوه مخاطبان همراه برای کانالم بیابم. قبلترها فایل ضبط شده را میشنیدم یا میدیدم. اگر استاد بداند که چه دفترها از مطالب کلاسها و وبینارها پر کردهام مدال افتخار میگیرم.
-عصر همراه مادر و خواهر برای پیادهروی بدون موبایل به پارک نزدیک خانه رفتم و به خود و آنها تخمه سقزی خورانیدم.🙃
حلزون طفلک، آفتاب لبهبوم است.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم و تا توانستم به خودم فحشهای آبدار دادم که چرا به جای آن خانه، این خانهی درب و داغان قدیمی را خریدی.
۲.زبان خواندم و چندتا لغتی به لغتدانم افزودم.
۳. باز هم طناب زدم اما اینبار برای ۴ دقیقه.
۴. همسر را گیر آوردم و حرکات یوگا که بیشتر به پشتکبرانداز شبیه شده بود را انجام دادیم ولی بندهخدا کمرش گرفت.
۵ ناهار جدید ماکارانی با سس پستو پختم که خدایی خوشمزه بود.
۶. لینکدینم را بروز کردم هرچند که الان با فیلتر شکن وصل است و صدسال نوری طول میکشد تا یک پست را آپلود کنی.
۷. بانمک هوش مصنوعی یک عکس دسته جمعی با خودم و طلسم شدگان ساختم که واقعا دوست داشتم و تصمیم دارم عکس استاد با نویسندههای معروف را هم بدهم هوش مصنوعی.
۸ کتاب ۷۰ سال با کاریکاتور در ایران را ورق زدم و چندتا عکسش را داخل کانال تلگرامم آپلودیدم.
۹. سرکلاس عصرگاهی حاضر شدم.
۱۰ کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد را خواندم.
۱۱. مانتو و شلوار فرمت را اتو کردم.
۱۲. هرچه کوشیدم برای ساخت سایت کمتر از ش فهمیدم.
۱۳. به دوست قدیمی پیام دادم.
1. طبق برنامه ساعت7 بیدار شدم. صبحانهی کاملی خوردم و برای ناهار غذا پختم.
2. امروز برای ما روز شلوغ و پرکاری بود. لذا بر خلاف برنامهی هفتگی به پیمایش نرفتم. اما چند دقیقهای حرکت کششی انجام دادم تا مدیون بدنم نباشم.
3. ساعت 9 و نیم پروژهی بستهبندی وسایل آغاز شد. سخت بود اما خوب پیش رفت.
4. هنگام جمعآوری کتابها کیانا گفت:” راستی مادر من کتاب رود راوی را دارم. همان که استاد پیشنهاد خواندنش را میدهد. اگر خواستی بردار.” وسط اسباب و اثاثیهها نشستم و چند خط از کتاب را خواندم. موضوعاتی در آن مطرح شده که برایم آشنا نیست. اما بین ذهن من و کلام راوی ارتباط لازم برقرار شد. کتاب را در کیفم گذاشتم تا گم نشود.
5.تا ساعت 5 کارها جمع شد و به وبینار ” نویسنده ساز” رسیدیم.
6. قبل از خواب چند صفحهی دیگر از “رود راوی” را خواندم. چیزی لابه لای سطرها آن است که مرا به دنبال خود میکشاند. تاکجا؟ هنوز نمیدانم.
7. گزارش نیک استاد کلانتری را با دقت خواندم. میخواهم بیاموزم حرفهای روزمره را چگونه میتوان بهتر نوشت.
8. شب زود خوابیدم تا بدنم استراحت کافی داشته باشد.
امروز در خانهی ما قتلی اتفاق افتاد…
درحال تماشای وبینار نویسندگی استاد بودم و همزمان سیبزمینی پوست میکندم.
استاد درحالِ گفتن از « گزارشِ نیک» بود و در ذهنم مرور میکردم که از صبح چه کارهایی انجام دادهام؛ نوشتن، مطالعه، خانهداری، آمادگی برای نشست کتابخوانی…
لیست همینطور در ذهنم ادامه پیدامیکرد.
همسرم به پر و بالم میپیچید و مدام از کابینتی به کابینت دیگر پناه میبرد تا مواد پنکک جوی بدمزهاش را جمع کند.
زیر لب چیزهایی میگفت و منتظر واکنش من میماند.
از یکی از گوشهایم که هندزفری نداشت، صدایش را میشنیدم ولی تمام حواسم به گوشی بود که هندزفری داشت و درحال شنیدن حرفهای استاد بود.
سعی کردم با تکان دادن سر نشان دهم که متوجه منظورش شدهام.
سیبزمینیها را شستم در حالی که استاد به شکل نمادین نشان میداد که محتوای ضبط مهمتر از کیفیت صداست؛ مثل همیشه نکتههای جدی را با پوستین طنز و نمایش ارائه میکرد
در میان حرفهایش، با انگشتهای آغشته به نشاستهی سیبزمینی، «یک» را روی صفحه زدم و فرستادم و بعد شروع کردم به رندهی ریزِ سیبزمینیها.
همسرم دوباره چیزی گفت.
بچهها هم مثل همیشه مشغول جیغ و داد و دعوا بودند؛ آنقدر بلند که صدایشان حتی از پشت در بستهی اتاق و هندزفری به گوشم میرسید.
عصبانیت آرامآرام زیر پوستم میدوید، اما همان لحظه استاد چیزی گفت که خندهام گرفت.
همسرم پنکک را روی گاز رها کرد، تنگ ماهی را برداشت و به دستشویی رفت.
در بُهت بودم که چرا چنین حرکت ناگهانیای میان کارش داشته. توجهی نکردم و ذهنم را به حرفهای استاد و دستانم را به کار سپردم.
ذهنم به ماهی قرمز کوچولو رفت که بعد از گذراندن دو عید در خانهی ما و جان سالم به در بردن از مرگ خواهر و برادرهایش، صاحبِ تنگی بزرگ شده بود و یک جورهایی حیوان خانگی من محسوب میشد. البته دیگر نمیشد گفت ماهی قرمز، در این مدت رنگش را از دست داده بود و حتی پسْ اندازش نیز به سبز میزد.
عادت داشت وقتی من کمی پودر نان فانتزی را میان دو انگشتم خرد میکردم و بالای آب میریختم، خودش را به سطح برساند؛ نسبت به بقیه همیشه بیاعتنا بود.
در سختترین شرایط و با کولهباری از اندوه دوام آورده بود و برای من الگویی از تابآوری بود.
اسمش را «پسته» گذاشته بودم؛ اسمی که خودش داستان مفصلی داشت. :/
استاد هنوز از محاسن آزادنویسی و «گزارش نیک» حرف میزد که همسرم مضطرب وارد آشپزخانه شد و گفت:
«ماهی از دستم لیز خورد… پرید توی چاه دستشویی.»
خشکم زد.
اول فکر کردم دوباره سرِ کارم گذاشته، اما رنگ به چهره نداشت. با شتاب به سمت دستشویی دویدم.
دیدم ای دل غافل…
تنگ، با تمام یادگاریهای تهِ آن مثل خانهای مبله و بیسکنه کف دستشویی افتاده و صاحبخانه، به دیار باقی شتافته.
خشکم زد. قطرات اشک شروع به باریدن کرد.
از گوش راستم که هنوز هندزفری داشت صدای استاد را شنیدم که داشت از متنی که خودش نوشته بود حرف میزد، از سیگار عنبر نسا؛ آن هم در حالی که داشتم آخرین پسماندهای سبزِ عنبرنسای پسته را میدیدم!
هنوز هم فکر میکنم چه شد که پسته تصمیم گرفت به زندگیاش پایان دهد آن هم بعد از مدتها تابآوری ؟
« پسته» دیگر کنارم نبود اما شاید از طریق چاه دستشویی به جهانی بهتر رفته بود. از کجا معلوم!
چقدرررر دلنشین و نرم نوشتی سمیرا جان.
چقدر غمگین شدم از پسته که رفت و گونههای شما را نمدار کرد. بوس بهت.
این غرغر زدنهای همسر و بیتوجهی به آن بهترین کار دنیاست. خودمم همینجوریام😁😁
نمیتوانم حتا از هنر خودم متوقع باشم که پاسخگوی همه پرسشها باشد، فقط امیدوارم مدام سوالهای درست را بپرسد.
گریس هارتیگان
از کتاب راه هنرمند| جولیا کامرون
۱. نوشتن صفحات صبحگاهی: در حین نوشتن، از تعطیلات نیمهی خرداد گلایههایم را هم نوشتم. هوا به قدری گرم هست که نه میشود خانه ماند و نه میشود سفر رفت.
۲. یک نقاشی جدید روی بوم را شروع کردم. کار با رنگ روغن سختی خودش را دارد ولی از نظر کیفیت رنگ حرف اول را میزند. قبل از کار نیاز هست روی میز کار سفره یه بار مصرف پهن کنی، رنگ بسازی،
قلموها را حسابی با تینر تمیز کنی. زیر رنگ بسازی، پنج تا شش کاردک کنار دستت باشد تا بتوانی کار را ترتمیز پیش ببری. بعد از اتمام کار باید تمام قلموها را در تیتر تمیز کنی اگر هم تنبلی کنی، بهتر هست فاتحه قلموها را بخوانی، زمانی که به قیمتهای جدید قلموها فکر میکنی حتمن از جا بلند میشوی و در بطری تیتر را باز میکنی.
۳.رفتم بیرون و با دوستان قهوه خوردیم با کوکی رژیمی. همه میدونن من عاشق کوکیام، آخرش با کوکی رژیمی ازدواج میکنم. امروز دوستانم به خاطر انجام کارهای محتوا تشویقم کردن حقیقتن کمی تعجب کردم فکر نمیکردم تا این حد کارهایم را دنبال کنند. از نویسندگی و شروع نوشتن هم گپ زدیم.
۴.در وبینار نویسنده ساز به این موضوع اشاره شد که در ابتدای پادکست سلام نکنید. آخیش راحت شدم من همیشه گیر سلام واحوالپرسی اول کار بودم. و موضوع دومی که در وبینار نویسندهساز برایم جالب بود:
اگر در پادکستهایمان گاهی صدایمان شبیه در اتوبوس میشود ایراد ندارد.
۵.آخر شب یک گفتگوی خیالی از ونسانونگوگ و فریدا کالو نوشتم و در کانال منتشر کردم.
لینک کانال تلگرام هنرنامه| مریم جوینده:
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/164
_خواندن ۱۰ صفحه از کتاب “حق نوشتن”:
حقه اول برای نوشتن این است که از همان جایی که هستید شروع کنید. منتظر خلق و خوی مناسب بودن تجمل است. برکت است اما ضرورت نیست.
_تمام کردن کتاب “جدال با جهل” :
تا ریشه در آب است، امید ثمری هست. هویت نمیمیرد ولی ممکن است گم شود. چنانکه آیینه موقتا غبار میگیرد، ولی امید، استواری و آگاهی دوباره درخشش آن را باز می گرداند، و بار دیگر همه در نور آن قرار میگیرند.
_کلمه برداری کردم (در این تمرین تا جایی پیش رفتم که از گزارش نیک دوستان هم کلمه برداری میکنم)
_چهار صد کلمه آزادنویسی کردم.
_فیلم “رگبار” رو دیدم (در راستای آشنایی با سینمای بیضایی)
_خونهی مامان اینا یه سر رفتم.
_شازده رو بردم پارک.
داشتم با امروزم کلنجار میرفتم که خب چه مرگم بود انقدر مزخرف گذشت، یهو یادم افتاد ۱۵ خرداد بوده. یعنی فردای ۱۴ خرداد. طبیعی بوده احوالاتم.
۱- صفحات صبحگاهی نوشتم. امروز نوشتههام کَاَنّهُ کابوس بود.
۲- صبحانه خامه عسل خوردم. چون دیروز نه صبحانه خورده بودم، نه نهار، نه شام.
۳- یه نهار سه سوته هم پختم که تلخ شد چون سوخته بود. از اونجاییکه خیلی خوشمزه بود، شامم خوردمش. :/
۴- شرکت در: سمپوزیوم(شاهین کلانتری)، وبینار نویسنده ساز(شاهین کلانتری)، بده بستون در کانالا و گروهها(شاهین کلانتری)، گزارش نیک(شاهین کلانتری).
تنها اتفاق نیکم امروز شاهین کلانتری بود. طفلک خودش یه تنه بار تاثیرِ رحلتِ امامِ راحل در زندگیم رو در حد توان به دوش کشید. خدا حفظش کنه.
خیلی ماهی سارا جان. از عزیزترینهایی برام.
تا وقتی زندم شاگرد و کوچیک شمام استاد عزیزم.
۱. آزادنویسی و هذیان نویسی
۲. تکمیل کردن داستان کوتاه کارگاه ۴ و ارسال آن
۳. شرکت در وبینار نویسندهساز که در مورد ضبط کردن صدا تاکید شده بود حتی اگر صدامون شبیه مرغ به تخم آمدهاست.
۴. هرس کردن گلمحمدی و آبیاری به گوجهها و فلفلها
۵. سر زدن به کانال اسماء یارایئ و غزاله فائق که کارشون عالیه، دمشون گرم
مرغ به تخم آمده😄
مرسی سامان جان که به کانالم سرزدی و نظر دادی
مشتاقم کانال شمارو هم ببینم به زودی رفیق
۱. با صدا از خاب بیدار شدم و هر چی خاب دیده بودم پرید. امروز بعد از دو هفته دیر تر بیدار شدم. مهمونامون رفتند
۲. بعد از کلی غر زدن و تلاش یک معرفی نوشتم. نیم ساعت درگیرش بودم. یک دربارهی من اولیه هم برای سایتم نوشتم به سختی. همین بیشتر از یک ساعت زمان برد. دربارهی من رو میتونی هزار بار تغییر بدی آره.
۳. توی سایت محبوبه نیری گشتم و چندتایی از یادداشتهاش رو خوندم.
۴. کتاب شور زندگی رو شروع کردم چهارصفحه اولش رو خوندم.
۵. بقیهی روز درگیر سایت بودم. دربارهی من رو درست کردم. هی اذیت میکرد نمیدونم چرا کل متن درشت بود یه تیمههاییش کوچیک. فازش چی بود نمیدونم. نقاشیهام رو هم گذاشتم توی سایتم قبلش یکی یکی رو توی فوتوشاپ حجمشون رو کم کردم.خیلی زمان بر بود ها خیلی. دیگه طراحی اولیهی سایتم تموم رفت. هورااا.
۶. وبینار نویسندهساز و خانم یاوری رو هم شرکت کردم. توی نویسندهساز استاد از روزگفتار گفتن و گزارشهای نیک رو هم خوندن.
۷. روزگفتار هم گرفتم.
گزارش نیک ۱۵ خرداد
۱. بیدار کردن آرایشگر با تماس تلفنی صبح جمعه. (بیدار بشه به کار و زندگیش برسه)(نیک فشاری)
۳. رفتن به کافه وگامیس با سبک مراکشی در کرمان و لذت بردن از کلی انرژی بالای کافه.
۲. شرکت در وبینار نویسنده ساز
۳. دیدن تئاتر حوالی۱۱۸۰ دوستم در کرمان. و غرق شدن در دنیای لذت بخش تئاتر.
موضوع تئاتر مربوط به شاعر کرمانی بیبی حیاتی بود. (شعر های قشنگی داشت کاش توی وبینار نویسنده ساز یک بار از این شاعر هم بشنویم)
۴. خوشحال شدن بابت ضبط جلسه بازخورد دوره نویسندگی خلاق ۷۴. چون ساعتش با تئاتر یکی بود و نمیتونستم حضور با تمرکز داشته باشم.
۵. وصل شدن تلگرام بالاخره. گیرکردن بین دو راهی خوشحالی یا فلسفی فکر کردن.
۶. گیم نت رفتن و پی اس بازی کردن. آدم با تمرین، توانایی بهتر شدن در هر موضوعی را دارد. من کلا از فوتبال خوشم نمیاد. اما وقتی یه مدت از سر اجبار انجامش دادم خیلی بیشتر از انتظارم یاد گرفتم. یادم باشه هر موضوعی برای هر آدمی با تمرین قابل یادگیری هست.
۷. رفتن به سلف سرویس فلافل مامان جون در کرمان. این شهر حتی فسدفودش هم خوشمزست.
۸. پیاده روی طولانی آخر شبی توی شهر غریب. به یاد موزیک توی این شهر غریب با تو میشه موندنی شد…
۹. خریدن نسکافه برای مامان.
۱۰. سپاسگزاری از خدا که میشه با کلی چیزای کوچیک زندگی خوبی را تجربه کرد.
مطمنم کلی موضوع دیگه هست که فراموش کردم.
– بعد از صبحانه آماده شدیم که بریم به سمت بازار. با مادرم هم قرار گذاشته بودیم که بریم. مادرشوهرم زنگ زد و گفت که بعد از ظهر میرن باغ خواهرش و ما هم باید میبودیم. بیشتر دوست داشتم بعد از بازارگردی به امورات نویسندگی برسم.
برای اولین بار از بازار شورت نخریدم.
– قلیان شبهای مسکو و خانسار هوا کردم.
– باغ رو گشتم و چندتا برگ شاهسپرم چیدم و انداختمش تو قوری چای. چندتا گُلهای زرد کوچولو هم بودن که بعد از له کردنشون تو کف دستم بو کردم و دیدم بابونه وحشی هستن.
– شوهر خاله همسرم کسالت داره ولی بخاطر روحیه حساسش نمیتونه بیماریهای ناشی از کهولت سنشو بپذیره. هی بهم گفت و گفت و آخر سر گفت: «زهره؟ آخه چرا من اینارو به تو گفتم؟ نباید میگفتم. اشتباه کردم.» گریه کرد و بعد اشکاشو پاک کرد.
– افض دایی هم بخاطر عوارض سی و پنج بار برق رفتن نتونسته بود بیاد. بیچاره نمیتونه بشینه.
– روی هم رفته سه روزه از شرایط راضی نیستم. انگار زندگی منو در اختیارش گرفته. نه من زندگیو.
امروزم از بدترین روزها بود. آنقدر ناراحتم که مطمئنم تا چندروز همین حالی میمانم. ولی بیکار نبودم.
به خانهی مامانبزرگ رفتم.
چندصفحهای از کتاب شعر خواب لیلی را خواندم و بعضی از تشبیهات زیبایش را جدا کردم. بعد هم تمرینهایی نوشتم برای شعرماهی که بدک نشد اما فکر نکنم به عنوان تمرین اصلی ارائهاش بدهم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و کلی خوش گذشت. (اینجا هنوز حالم خوب بود.)
متنی گذاشتم توی کانال تلگرامیام با موضوع ده کلمهای که عاشقشم.
بعد هم با مرور اتفاقاتی غصهام گرفت اما سر سفره شام توانستم جلوی گریهام را بگیرم.
راستی روزگفتارم را هم ضبط کردم.
_ کمی شعر از احمدرضا احمدی خوندم. این بیتها من رو یاد نسخهای کمی قدیمی از خودم انداخت؛ «پرندهی من کاغذی بود / کودک بود / بازی میکرد / هر رنگ را میشناخت / به من نشان میداد / هر رنگ یک صبحگاه روی سینهاش مهمان بود / شب فردا با آن رنگ قهر میکرد.»
_ شرکت در وبینار نویسندهساز. تصمیم گرفتم روزگفتار رو شروع کنم. ولی اصلا یادم نمیاد هدف از این کار چی بود؟ 🤪
_ تمرین برای نوشتن شعر. تلاشم خوب بود و فکر میکنم به بازنویسی بیشتری احتیاج دارم.
_ روزگفتار گفتم. اولین بارم بود. البته امیدوارم پاکش نکنم. برخلاف توصیه استاد سلام و احوالپرسی هم کردم. 😅
البته «بیت» نه؛ «سطر» . 🙄
۱۵ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
۲. یک کتاب کودک خاندم. کتابِ تقریبا هر کاری. کتاب دربارهی خرگوشی بود به نام جرج. همه کاری داشتند برای انجام دادن. اما او فکر میکرد نمیتواند کاری بکند. خرسی با چند تکه کاغذ کلاهی جادویی برایش درست کرد و به جرج گفت اگر این کلاه با او باشد تقریبن میتواند هر کاری را انجام دهد. جرج فعالتر شدهبود. نقاشی میکشید. میرقصید. طناب میزد. که ناگهان دید کلاهش را ندارد بر سر. نگران شد. او به آن کلاه جادویی نیاز داشت برای انجام تقریبن هرکاری. اما خرس به او گفت:« جادو در جود خود توست. با کلاه و بیکلاه. ببین جرج، هروقت به جادوی خودت فرصت بدهی، تقریبن هرکاری را میتوانی انجام بدهی.»
چطور است من هم از این پس به جادوی خودم فرصتِ بیشتری بدهم؟
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد از گزارش نیک گفت و اهمیت روزگفتار. از جایی که مبینا آمد بالا، قطع شدم. چون توی جاده بودم. همهجا خیلی زیباتر و سبزتر شده. تماشا لذتبخش است.
۴. نمایشنامهی وال را خاندم.
۵. فیلم The whale را تماشا کردم. دربارهی مردی چاق است. مردی حدودن دویست کیلو. از وقتی استاد توی کلاس زندگینامه، از روایتِ بدن حرف زده، بیشتر توجه میکنم به من و بدنم. من چه چیزهایی برای این بدن کم گذاشتهام؟ چه رابطهای دارم با بدنم؟ این بدن از من چه میخاهد؟
دیروز عمه وقتی مرا دید گفت چاق شدهای. بلافاصله بعد از این حرف رفتم روی ترازو. دو کیلو چاق شدهام و این برای منی که این فیلم را دیدم و این روزها توجهام بیشتر رفته سراغِ بدنم، افتضاحتر از هر افتضاحی هست.
این فیلم از روی نمایشنامهی وال ساختهشده.
۶. دفتر سوم از کتابِ دربارهی شعر بیژن جلالی را خاندم. رونویسیاش کردم و چنتایی هم کلمه برداشتم از شعرها.
سنجهی پانزدهمین روز خرداد
۱.وارد چهارمین هفتهی تنها زندگی کردنم شدم. تو این مدت فهمیدم آدم از مادر بیشتر یتیم میشه. انقدر که واسه دلتنگی نهنهم عز زدم واسه مردن بابام و برادرم گریه نکردم. فهمیدم آدم تا وقتی تنها زندگی نکنه نمیفهمه چه کلفت خوبیه. فهمیدم میشه تنهایی نمرد. میشه با خودم گفتگو کنم.
۲.پیادهروی رو به ۷ کیلومتر رسوندم. کنار ساحل و با دریا حرف زدم.
۳.پست اینستاگرامی که ساعت ۱۶ آپلود کردم تا الان ۱۲ شب، نزدیک ۲ میلیون ویو خورده و کلی انگیزه برای شروع کارم گرفتم.
۴.با نشر مون قرار گذاشتم برای چاپ کتابم. (این هفته در تهران)
۵.بیست صفحه کتاب جور هندوستان رو خوندم.
۶.برای وبینارم از شنبه شروع میشه با روانشناسم جهت حضورش در وبینار مشاوره کردم. اسم وبینارم رو خیلی دوست دارم: وبییارِ ولگویه
۷.با شرکت در نویسندهساز درباره روزگفتار تمرین کردم. هنوز جرئتش رو ندارم.
۸.در کانال تلگرامم یادداشت روز دربارهی دورهی سوگم نوشتم که طنزطور بود.
۹.برای تولد داداشم رفتم کادو فرنچ پرس خریدم.
۱۰.به گربهها و سگهای محله غذای حمایتی دادم.
۱۱.خیلی کارای دیگه هم کردم چون این روزها وقتم حسابی پره.
۱۲.سه نخ سیگار کمتر از دیروز کشیدم
۱۳.در آخر زندگی رو به کتف چپ بابام گرفتم و خوابیدم.
(راستی زندگی داره برام هی بیشتر و بیشتر قشنگ میشه)
😍😍
یه چشم حلزون از مسیر خسته شده افتاده زمین و داره میخزه تا مقصد. اگر مقصدی باشه…
۱. رفتم پیش آنا و نارنگیو دیدم. نارنگی گربهشه. تقریبا ۱ماهشه. نارنجیه. شیطون و سرحال. دوسش دارم. اونم منو دوست داره. خودش میومد بَگَلم.😍
۲. با آنا پیادهروی کوچولو اما قشنگی داشتیم.
۳. با آنا بخش زیادی از فیلم «درختان نخل در برف» رو دیدیم. استاد معرفی کردند. بقیهشو فردا میبینم.
۴. با آنا کلی حرف زدیم. به نتیجهی خاصی نرسیدیم. ولی خب تخلیه شدیم. تلاشمون خیلی ستودنی بود.
امروزم «با آنا» گذشت و خوب گذشت. با اینکه زیاد سرحال نبودم.
با تو همیشه خوش میگذره نرمی من
امروز کمتوان و بیحال بودم. به گمانم کمخونیام باز خیال کاویدنم را دارد. شبیه متکاهای لم خانه ی حاجبابا بودم امروز. گاهی روی فرش اتاقم، وا رفتهام و گاهی روی صندلیهای آشپزخانه، خیره به بازی گرمبههوای لباسهای داخل ماشینلباسشویی، مات روزگار امروزم شدهام. چه کردهام امروز واقعا؟ قرار بود برویم باغ مادرشوهر طلاملادارم، که به بهانهای پیچاندم و خانه را برای کپیدن ترجیح دادم. نشستم پای درددل کتاب نیمهتمام شبطولانیتیزدندان. حالم بدتر شد از آن هم. انگار روزگار گند ما را تعریف میکند. بحث حاکمیت است و جامعه و فرار و شکنجه و کشت و کشتار. بیحالترم کرد. پناه بردم به شلوارهای وصلهدار که شاید رمق برگردد و برنگشت. نمازم را هم به کندی ادا کردم و تفولعنت بر خودم که چرا اول وقت نمیخوانمش و توجیح کردم که خب حال ندارم، که باز این توجیح حالم را بد و بدتر کرد.
کنترل به دست در پی سریالی ایرانی بودم که شاید شوق زندگانی ببخشد که تف به روح همهشون. همه بحث خیانت است و کثافتکاریهای ناموسی. انگار داریم به قهقرا میرویم. یعنی دلم سوخت، دلم مانده بود برای که و چه بسوزد؟ هرگوشهی این خاک را که نگاه میکنم، فلاکتی درونش را گازیده است. و چه بر سر خانوادهها آمده است، تعهد کجا خوابش برده است که دیگر هیچ خبری از وفا و مسئولیت و عشق نیست. امروز من فیلسوفی بیرمق بودم که برای ایران و مردمش غم خوردم و بافتم و بافتم و بافتم ای کاشها و خیالها را.
۱. رفتم جمعه بازارِ کتاب دنبالِ «در جستجوی زمان از دست رفته» مسکوب به قدری ازش گفت که هوس کردم. وقتی نویسندهای که دوست داری اثری را تحسین کند نمیتوانی نادیدهاش بگیری.
هرچند کتاب را نداشت ولی قولش را بهم داد. بجایش لولیتا چشمم را گرفت و خریدمش. به همراه چند بسته کاغذ کاهی. یک هفتهایست که نوشتن روی کاهش شوقِ بیشتری برای نوشتن میافزاید.
۲. کمی از زندگینامهی نیچه (جولیان یانگ)را خاندم. تمرکز روی فلسفهورزیهایش سخت بود. کمی میفهمیدم و کمی نمیفهمیدم. از همینِ کتاب خوشم آمده. برای فهمیدنش باید بکوشم.
۳. رفتم تولد. لباسم را جا گذاشته بودم خانه. تا آمد و آماده شدم مهمانی آغاز شد. خنده، رقص و زیبایی دیدم.
۴. زنده برگشتم خانه. همین بنظرم بزرگترین نیکی امروز بود. در تمامِ مدتی که داشتم رانندگی میکردم صدایی میآمد که انگار ملخ بود. هدف فقط رسیدن به خانه بود از شرِ ملخ.
۵. نوشتهی کانالم را برحسب گزارش نیک نوشتم. خیلی ازش راضیام.
1. خیر سرم روز تعطیلم بود. از صبح تا بعدازظهر مشغول جمعکردن یونجه بودیم.
حساسیت فصلیم باز سروکلهش پیدا شد. با وجود اینکه ماسک داشتم، از همون صبح تا خود بعدازظهر از لبولوچهم آب میومد.
من نمیدونم این گل و گیاها با هم عشقوحال میکنن (بذرافشانی دوستان)، حساسیت فصلیش رو چرا ما باید بگیریم؟
از طرفیم نگران بودیم هر آن ممکنه برامون اساماس بیاد: «کشت و برداشت هر گونه علفیجات ممنوع میباشد.»
2. بعدِ دوش نیکترین کار روز که خوابیدن باشه رو انجام دادم.
3. پیادهروی کردم و گزارش روز 142 رو در اپ روزینو ثبت کردم.
با این خستگی پاشدم رفتم پیادهروی، انتظار دارین شوآف نکنم 142مین روز رو؟
4. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
باوجود اینکه استاد اسمش رو به «روزگفتار» تغییر داده، ولی روزگفته گفتن حس باستانیبودن بهم میده.
5. صفحات شبانگاهی نوشتم. صبح نرسیدم.
6. برنامه هفته آینده رو نوشتم.
از خانم شیما صادقی یاد گرفتم که در کنار تعداد پومودروهای واقعبینانه برای هفته، یه ردیف خوشبینانه هم بذارم تا اون بخش از ذهنم که دوست داره فراتر از حداقلها عمل کنه، جایی تو برنامه برای خودش داشته باشه و کمتر وول بخوره.
🌷لیست کارهای نیک من در ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
۱. انجام تمرین «آااا» برای آزادسازی صدا و پر کردن فضا بدون فشار به گلو
۲. اجرای تمرین «ممممم» و «ننننن» برای ایجاد لرزش طبیعی و گرمکردن صدا
۳. تمرین «س» برای تقویت نفس دیافراگمی و کنترل بازدم یکنواخت
۴. انجام بازنویسی اول متن خودزندگینامهام
۶. کتابخوانی: خواندن ذکر حسین منصور حلاج از «تذکرةالاولیاء» عطار نیشابوری
۷. ضبط اولین روزگفتارم و ارسال آن در کانال نویسندگیام
۱. کمی بعد از بیداری صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. حالِ هانیهی صبح را فراموش کردم ولی حالِ هانیهی شب را ثبت کردم.
۳. برای دوست عزیزم فاطمه ذاکر نامه نوشتم.
۴. کمی نقاشی کردم.
۵. شرکت در وبینار نویسندهساز.
۶. دیدار با دوست عزیزم.
۷. تماشای سریال با خواهرم.
۸. انجام تمرین مثلثوال.
۹. کمی شعر خواندم.
امروز مُدِ جدیدِ اینستا را از چتچیپیتی خواستم. عکسم را تحلیل کرد و دوستان تایید کردند که شبیه است.
+ میگذره..
-نمیدونم..
– گر نگذرد ما را ملال از چه..
-عصیانگر که نیستیم..
-مجبور و منفعل..
(بخشی از یک گفتوگوی شبانه)
یک کتابِ جدید(قدیمی) هم پیدا کردم. “سقراط اکسپرس از اریک واینر”.
فقط یک مشکلی هست که برای مطالعهاش احتمالا روانم را بیشتر از دست بدهم. به یک دیکشنری یا دستیار AI مترجم هم نیاز دارم..
این هفته هم به پانسیونِ گرم و ناجالب ولی ضروری میروم. برای آیندهای که معلوم نیست چه خواهد شد دست و پا میزنیم..جالب است.
جعفرخان، مرغِ عشقِ مجردم “که زنش فرار کرد از دستش”، غمگین است. بردمش حمام و شیر آب را روی کلهاش باز کردم. یکم خودش را به در و دیوار کوبید و بعد پذیرفت و لذت برد..
دیگر کارِ خوبی در کارنامهام نیست. هر چه هست سیاهی و تکرار مکررات است.
1. دیر از خواب پاشدم و به جای صفحات صبحگاهی هنگامهی نوشتن صفحات ظهرگاهی رسیده بود به همین خاطر بیخیال نوشتن شدم و مشغول پخت ناهار شدم.
2. سه فصل از کتاب آتش از آتش جمال میرصادقی را خواندم و یک جمله را در سبد نقل قولم انداختم: زندگی صیحههای بلندیست در گورستان.
اگر جای جناب میرصادقی بودم مینوشتم زندگی فاصلهی میان صیحههای بلندست در گورستان.
هم عمق بیشتری دارد و هم به حقیقت نزدیکترست.
3. با همسرم سریال بیعاطفه را تماشا کردیم و باری دیگر از سماجت احمقانهی علی و عاطفه بر این ازدواج حرص خوردیم.
4. همزمان با گوش دادن به وبینار نویسندهساز یک ساعت پیادهروی کردم و سه دور در سه پارک محلمان دور زدم.
اولی پارک قماربازان است و همیشه بساط پاسور و تخته برپاست.
دومی پارک گربهبازان است و انگار رهگذرانش از انجمن حمایت از حیوانات حقوق میگیرند و سومی پارک برادران گلباز است که بوی گند گلشان تا صدمتر آنطرفتر میپیچد.
5. یک نامهی محبتآمیز و دلگرمکننده از دوست عزیزم هانیه عسگری دریافت کردم که مرا به از سرگیری استمرار در نوشتن دعوت کرده بود و خواندش روزم را ساخت.
6. بعد از مدتها در کانالم پستی هوا کردم و از این نوشتم که میخواهم در بروزرسانی صفحهام متعهد بمانم.
7. سه شعر لذتبخش از دفتر شام بازپسین نادر نادرپور خواندم.
8. روزانهنویسی کردم و رخدادکی نوشتم.
امروز کتاب «رود راوی» ابوتراب خسروی را شروع کردم؛ با وجود تعدد کلمات ناآشنا(برای من) متن روان و بسیار گیرایی بود. در همین ده صفحهای که امروز خاندم، جملههایی زیادی بودند که لذت چندینبار خاندنشان وسوسهام میکرد آنها را برای خودم هم بنویسم؛ و نمونهای هم برای گزارش نیک، گلچین کردهام:
«و ایمان به عین شعر به همین علت میباشد که از جنس آتش است و کلمات شعر به مثابه مجاز آتش است نه عین آتش. که تنها احساس سوزندگی را ایجاد میکند.»
در ادامهی روز همت کردم و بلخره، برای رفع ارور ناشناختهی گوشیام، سری به تعمیرات موبایل زدم که تعطیل بود؛ و از آنجایی که نباید همتم به هدر میرفت، تصمیم گرفتم قاصدکی که سر به هواتر از من به اینطرف و آنطرف میچرخید را بهانهی پست جدید کانال کنم و چیزکی بنویسم.
بعدتر هم در وبینار نویسندهساز، فیلم و کتابهایی که استاد و سایر دوستان معرفی کردند را به لیست «خوبه بخونی و ببینی»هایم افزودم.
– بدنم خسته بود و در نتیجه امروز تا ۱۲ خابیدم
– فیلم «Palm Trees in Snow» رو دیدم و واقعن لذت بردم و دلم عشق خاست. نه از این الکی پلکیا و دم دستااا، یه چیز باشکوه. مرسی استاد برای معرفی این فیلم. با دیدنش یاد این شعر افتادم:
چراغ را میتوان کُشت
روشنی را هرگز!
شراب را میتوان کُشت
مستی را هرگز!
قلب را میتوان کُشت
عشق را هرگز!
من را میتوان کُشت
ما را هرگز…
– تو وبینار نویسندهساز شرکت کردم و واقعن غنی بود. گزارشات نیک دوستانم باعث افتخار و دلگرمی منه. چون خودم رو در جمع آدمحسابیهایی حس میکنم که در این روزگار و امروز جامعه بسیار کم و کمرنگ هستند
– داشتم راجع به یه کتاب میخوندم که دنبال یه کتاب دیگه رفتم و از اونجا رسیدم به یه سایت که pdf کتاب های ممنوعه رو برای دانلود داشت. اینجا عنوان نمیکنم چون شاید مشکل داشته باشه. (من میگم شاید تو بخان حتمن)
-داشتم راجع به اسماعیل خویی میخوندم و دنبال یه کتاب بودم که به خودم اومدم دیدم از سایت یه کتابفروشی تو اصفهان، آنلاین کتاب خریدم. ایشالا که به دستم برسن. خیلی براشون ذوق دارم
– تو جلسه بازخورد نویسندگی خلاق شرکت کردم. جلسه نزدیک به چهار ساعت طول کشید ولی شما بگو من یذره احساس خستگی کرده باشم. واقعن در وهله اول خدا قوت به شما استادجانم و دوم دم خودمون گرم. کار همه عالی بود و لازمه اینجا از دوست عزیزمون سعید تشکر کنم که هم برقو گرون میکنه، هم قطع، هم به همه دیس میداد. (سعید اینجام دارم شوخی میکنم. اگه خوندی ناراحت نشی یوقت. تو دوست خوبِ مایی)
– ضمن جلسه پست تلگراممو هم نوشتم و آپلود کردم
– اولین روزگفتارم رو منتشر کردم. اگه بگم برام سخت بود دروغ گفتم. اتفاقن خیلی لذتبخش بود. امیدوارم تنبلی نکنم و پیوسته انجامش بدم
تامام
حلزون از جوهرهی وجودشان جوهری شد… (اشاره به همون دوست کثیرالانتشارمون)
سپاسگزارم ازت غزالهی نازنین
امروز به معنای واقعی کلمه یک جمعه بود. من معمولا صبح زود بیدار میشوم اما امروز انگار مرده بودم چون بیدار شدم و دیدم جماعتی نگرانند که پس این خروس بیمحل کو؟ من هم یک قوقولی قوقویی کردم که هنوز زندهام حرامزدهها و دوباره مردم.
دوساعت بعد عزرائیل از تخت هلم داد پایین که درست است برنامههای خودت را منفجر کردی ولی الان در لیست من نوبت تو نیست، از صف برو بیرون.
با قیافهای مشابه آن یارو در فیلم از گور برخواسته مثل بچههای تازه راهافتاده تلو تلو خوردم وسط خانهای که همه ترکش کرده بودند به مقصد خانهی مادربزرگه. غذا هم نداشتیم. میخواستم چیزی درست کنم که نزدیک بود خودم را آتش بزنم. دیگر به نان و پنیرخامهای رضایت دادم چون نتیجه گرفتم بهتر است کودکان دست به گاز نزنند.
مشق کلاس نویسندگی خلاقم را از روز قبل نوشته بودم اما انگار وحشی درونم دوست نداشت اظهار وجودش را منتشر کنم. البته بعد که بیشتر فکرش را کردم دلش نمیخواست جلوی استاد و دوستانم بگویم کلید این قفس دست من است و او صرفا تلاشهای ناموفق متعددی دارد که هر کسی را به دهانش میرسد گاز بگیرد. در نتیجه گفتم گور پدرش، میفرستم. اینجا رئیس منم. در قفست کپک بزن و خفهخون مرگ بگیر. حالا گاهی میطلبد پاچه بگیری و من هم دیگر نا ندارم با جماعتی که زبانم را نمیخواهند بفهمند معرکه بگیرم، باشد فرمان را میدهیم دست تو. ولی فعلا باید در صندوق عقب بمانی تا من از بازخوردی که گرفتم کیف کنم مثل همان یاروی گوربهگوری وقتی خرس نتوانست به واقع بکندش در گور.
در حین جلسهی بازخورد کوکی آناهیدپز خوردم با چای. استاد خاطرهای گفت از یکی از فامیلهاشان که با یک کلمه همه را به کتف راستش راهنمایی میکرد. چای من اما از صراط مستقیمش منحرف شد و اشتباهی پیچید جای دیگری. کف و خون قاتی کردم تا برگشت. کم مانده بود خفه شوم و بازخورد خودم را نشنوم.
شام هم نداشتیم چون خاندان مهمانی بودند. تازه طلبکار هم بودند که تو اینجا بودی چرا یک چی نپختی. من هم گفتم برو بابا. اگر خاکستر خانه را میخواستید باید قبل از رفتن میگفتید.
دیگر عرضم به خدمتتان که الان شبیه از گوربرخواسته نیستم، کپی برابر اصل عروس مرده هستم خصوصا که پیراهنم هم گرفت به لبهی میز و جگر زلیخا شد اما باز هم باید گزارش نیکم را مینوشتم.
جمعهی جالبی بود و نه چون خوب بود. جالب کلمهی جالبیست. میتواند هم به شکل جالبی خوب باشد و هم به شکل جالبی بد. فکر کنم یک جالب واقعی ترکیبی از جفتشان باشد. طعم ملسی دارد که صورتت را کمی توی هم میکشد ولی دور دهانت را هم برای مزهمزه کردنش لیس میزنی. حیف بود از این جمعه ننویسم پس زنده باد کلمات چون امروز به خاطر آنها زندگی کردم و لعنت به عزرائیل چون بیشعور است. میتوانست حداقل هل ندهد. اگر این را میخوانی خاک بر سرت، هنوز صورتم له شده و درد میکند.
آناهید جان
جملات و طنزی که برای دیر بیدار شدن در روز تعطیل استفاده نمودی را خیلی پسندیدم. من هم معمولا صبحها زود بیدار میشوم. اگر این روتین به هر علتی تغییر کند کلی حرص میخورم. از این بعد با یادآوری عزرائیل و نبودن در لیست آن روزش با لبخند از بستر برخواهم خاست.
بسیار خوشحال شدم که گاهی اوقات باعث یه لبخند صبحگاهی هستم. عزیزید..
۱. خاکبازی در ظاهر باغبانی کردم سرتا پا کرم و گِل به سیخو سیخو افتادم. (فصل تکثیر گیاهاست مخصوصا گیاهای نگیر و گوشتی)
۲. اتاقم رو کمی تمیزکاری کردم. با مورچههایی که باهاشون میخوابم، مذاکره و همزیستی کردم تا دیگه تمیزکاری نکنم.
۳. آزادنویسی کردم و چند تا شعرک نوشتم.
۴. کلی در مورد حشرات مختلف خوندم. با آفات کیوتی روبرو شدم و تشویقشون کردم.
۵. چند صفحه از دفتر شعر خواب لیلی رو خوندم و رونویسی کردم
۶. پیادهروی رفتم به هدف غذارسانی و نه تنها با دستی پر از فیلودندرونهای رنگارنگ برگشتم، از گلخونهی موردعلاقم پیشنهاد کار هم گرفتم.
۷. تو یه ماهنامه ادبی پرسه زدم (رایگان تو فیدیبو زیاده تازه کشف کردم)
۸. به یکی از دوستان قدیمیم پیام دادم و صحبت کردیم.
آره دارم دوباره مینویسم. میپرسی چرا؟
واااا! نمیپرسی؟!
نه.
چرا؟
آخه به من ربطی نداره.
خب! یعنی ننویسم چون که تو نمیخونی. درسته؟
اوووووم، باید فکر کنم.
خیلی بدجنسی.
هاهاها
حالا که هاهاهاها، پس من مینویسم.
وقت وبینار مشغول کمک به همسر در جابجایی اثاث اتاقهای خواب بودم که رنگی رنگی شدن و تمام شدن.
یهو استاد گزارش روز نیک رو باز کرد. دیدم واااای از گزارش ۱۸ به بعد ننوشتم.
وسط کار پریدم توی سایت و هول هولی گچبه جای گزارش روز ۲۳، گزارش نیک ۲۴ که برای جمعه بود رو نوشتم.
هاهاها، خانوم خانوما کارت ساخته است.
خیرررر. قبول ندارم.
اصلن به من چه.
هاهاها.
خب! حالا گزارش نیک جمعه رو بگو که چکار کردی؟
به همسر کمک کردم. در حد نگهداشتن، پاک کردن و اینها.
زحمت کشیدی. این همه اثاث اتاق رو همسر تنهایی جابجا کرد.
اوهوم. خسته میشدم.
تازه وسط کار گشنم شد. برای خودم چای آماده کردم. از فریزر نون سنگک گرفتم و با چهار شیره خوردم. یه لقمه به همسر دادم.😁
تمرین لحظه نویسی که گیابند جان برای امروز گذاشته بودند رو هم انجام دادم. «من در پنج سال آینده».
Pdf رو هم برای استاد شاهین فرستادم. میدونم دیر وقت بود. اما برای اینکه فراموش نشه و کارهام زودتر پیش بره مجبور بودم.
امیدوارم که استاد بخونه.
۱. چرا انگار چشم حلزون بدبخت پا رویش رفته و به زمین رسیده است؟
۲. امروز با پیامهای عزیزی شروع شد که حالم را گرفت. متوجه رفتار اشتباهی شدم که دیشب انجام داده بودم. باعث شده بود حالِ او را بگیرم. امروز حال هردویمان گرفته بود. حتا تا همین الان. فردا دوباره باید صحبت کنیم، اگر بشود حتا حضوری. دوست ندارم عزیزانم ناراحتیشان از من طولانی شود.
۳. امروز دختردایی و داییم خانهی ما بودند. دخترداییم، درست است که گاهی دوست خوبی است و از وقت گذراندن با اون لذت میبرم، اما بیشتر اوقات حرصم را درمیآورد. با کارهایش و حرفهایش. از آن آدمهایی که فکر میکنند خودشان فقط همه زیر و بم دنیا را بلدند و در هرموضوعی باید تو را نصیحت کنند. گاهی میخاهم بگویم بنشین سرجایت بچه، زندگیات را بکن و بگذار منهم آرام بمانم.
۴. روز جمعه بلند شدم و اتاقم را مرتب کردم. اما بازهم آرام نشدم. ذهنم درگیر همان عزیز است که گفتم. اینکه چطور، چه بگویم تا بتوانم دل او را به دست بیاورم.
۵. وبینار نویسندهساز عزیزم. باز از گزارشهای نیک خاندیم و دربارهش حرف زدیم. مبینا آمد و از مقالههای جدید حرف زد. از واژهی جان شکاف حرف زد برایمان. استوریاش را دیده بودم که آن واژه را به تصویر کشیده بود. سحر و آناهیتاهم چند دقیقهای آمدند و روی ماهشان را دیدیم. از نگاههای زیر زیرشان به همدیگر و خندههایشان خوشم میآید. از همان نگاه های مخصوص رفقا، که از نگاه همه چیز را میفهمند.
۶. یک کتاب کودک خاندم. اسم کتاب: این کتاب آتشی است. کتاب بامزهای بود. شخصیت کتاب یک قورباغه است که دوست دارد برای خانندهاش -البته فقط بچهها- غذا درست کند. گاهی در کتاب زلزله میآید و یکجایی آتش میگیرد کتاب، کهباید صفحه را عوض کنید که دود به دیگر صفحهها نرسد. این قورباغه دوستِ جدید بامزهی من است.
۷. کتابهای جدیدم را به خاهر و شوهرخاهرم نشان دادم.
1- پیامی از یک دوست قدیمی دریافت کردم. از اینکه بعد سالها هنوز شمارهام را داشته و به فکرم بوده تعجب کردم. کلی با هم حرف زدیم و سر آخر برایش نوشتم دوست دارم از این به بعد بیشتر گپ بزنیم.
2- سر یک تعصب توخالی بدجور دعوایم شد. دعوایش را من کردم زرت و پرتش را قلبم با ضربانی که به 142 رسید درآورد. طرف اصرار داشت حتمن باید طرفی بیاستم که او میگوید. پشیمانم. نه از دعوا، از اینکه چرا آن لحظه فحشهای باکیفیتی به ذهنم نیامد. مگر حق مطلب دعوایی به آن ابعاد با بیشعور و خیلی خری و خیلی گاوی ادا میشود؟ کاش آدم وسط همهی دعواها یک دسشویی یا حمامی برود تا جوابهای درست و درمانی که بعدِ درگیری تازه به ذهن آدم خطور میکنند به وقتش به زبان بیایند.
3- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. بعدِ حس بدی که از همان دعوا ناشی میشد چقدر حضور یافتن در این وبینار آرامشبخش بود. واقعن نویسندهساز و بودن در آن جمع دوستداشتنی در بلبلشوی زندگی نعمت بزرگیست.
4- کتاب «دوازدهمی» که هفت مجموعه داستان از بهمن فرسی است را شروع کردهام. چقدر مقدمهاش را دوست داشتم. کم پیش میآید مقدمهی کتابی را با ذوق بخوانم. یک کلمهی تازه هم از این مقدمه دشت کردم، قلمآشوب. «عصر قلماشوب است . يعنى كه آشوب قلم. هركس قلم برداشته بخيالش رسيده قلمزن است . برداشتن وزدن قلم البتّه انحصارى نيست . خيال هم جاى چیزی وکسی را تنك نميكند . بخصوص بجاى قلم استوار وقلمزن درست وبرحق را . وچه رايج است قلمفرسایى.»
5- همچنان درگیر مقاله دانشگاهم و همچنان مثل خر در گل گیر کردهام. حلزونوارتر از چیزی که فکر میکردم پیش میرود. گفتم حلرزون، راستی چقدر حلزون اینبار را دوست دارم. عاشق چشم چپش شدم که چپ کرده به چپ. شاید اگر به راست چپ میکرد اینهمه جالب نمیشد برایم. از قدیم گفتهاند راست به راست، چپ به چپ . (ضربالمثل مندرآوردی)
خب خب خب. دوباره برگشتم.
۱- امروز از صبح رفتم یه سر و گوشی به ترمینال یک و دو مهرآباد زدم. رفتم سوراخ سنبههایش را گشتم که به یک کافیشاپ رسیدم. یک شیک توت فرنگی گرفتم ولی دیدم آماده بود. از همه بدتر اصلا شیک نبود، بستنی بود.
۲- در حین مسیر دو فصل از کتاب چک لیست را خواندم. احساس میکنم تأثیرگذاری این کتاب برای من کمی بیشتر از بقیه کتابهای توسعه فردی میشود.
۳- به خانه آمدم و خوابیدم که به وبینار برسم. ده دقیقه اول را از دست دادم. امیدوارم فردا بالاخره فرصتی بشود که بیآیم بالا.
۴- چند تا ویدیو ریاضی دیدم.
۵- پست جدیدم را در کانال و سایتم منتشر کردم. تازه سایتهای مفیدی برای کسب بیشتر اطلاعاتم پیدا کردم.
۱ خرید کتاب جستارهای درباب عشق
۲ خوندن یک فصل از این کتاب
مطالعه و انتشار پست در کانال و سایت.
نظافت منزل و استراحت.
حضور در نویسندهساز
پیشنهاد رنگآمیزی خمیر مجسمهسازی در خانواده.
تایپ نوشتههایم.
آشنایی با کارهای مرجان ساتراپی. که متاسفانه هنرمندان و بزرگان ایرانی بعداز مرگ شناخته میشوند.
تماس با برادرم که عاشقشم.
وقت خاب نمیدونم چیکار میکنم.
۱. یادداشت صبحگاهیام را نوشتم و خودم را تشویق کردم به خواندن و نوشتن بیشتر.
۲. از صبح خیلی زود بیدار شدم و خوابم نبرد. بخشی از دفتر شعر «جانانهٔ شعر و جان زیبایی» اسماعیل خویی را خواندم:
«غریو منفجر آسمانشکافم را/ رها نمیکند این بغض: / و گر نه میگفتم/ با شما/ که عشق / چه میکند / با آدم!»
۳. میتوانستم حرفی بزنم جرّوبحث شود. سکوت کردم و بهخیر گذشت.
۴. با دوستان مدرسهٔ نویسندگی، خانم شیما صادقی و آقای علی اندیشمند، با همراهی همسرم برای دیدن تئاتر «تلومر» رفتیم. بعد از مدتها، هم دیدن دوستان و هم بیرون رفتن چسبید.
۵. «اطلس دل» را همچنان میخوانم. به بیان احساساتش نیاز دارم انگار. دربارهٔ ملال میگوید. خبر خوبی است که میگوید در ملال خلاقیت به کار میافتد. از خودم میپرسم چرا ملالهای انبوهم را اندوهناک کرده و هدر دادهام.
۶. گزارش حضور و غیاب دانشآموزانم را در آزمون مجازی تهیه کردم. نمرهٔ آزمون یکی از کلاسها را هم استخراج کردم. سعی کردم به باعث و بانی این همه کارتراشی الکی فکر نکنم.
۷. همسرم خواب خوراک دنبلان دیده! بنده خدا تا پیش از این وبینارها خبر نداشت که چنین خوراکی هست. گویا فروشنده بعد که چیزمیز را قاطی هم کرده، همسرم مطلع شده که از شی مذکور هم در این خوراک استفاده شده، خواسته نگیرد اما کمرویی مانعش شده. چون فروشنده مواد را مخلوط کرده بود. برند خوراکی را نپرسیدم؟ نکند آشنا باشد؟
– نابترین بخش امروز ۴ ساعتِ تمام بازخورد به نوشتههای همسفران دورهی تازهی نویسندگی خلاق بود. یک جمع شگفتانگیز. چه تمرینهایی. حین برخی جلساتِ بازخورد حس میکنم در سالن تئاترم و نمایشی درخشان تماشا میکنم. به بچههای این دورهی نویسندگی خلاق هم بسیار امیدوارم.
– با بچههای سمپوزیوم نویسندگی هر جمعه جلسهی آنلاین کوچکی داریم، به امید آنکه دوباره جلسات حضوریمان را از سر بگیریم. ۴ نفر از بچهها مرور فیلم نوشته بودند که خیلی خوب شده بود. امیدوارم نوشتههایشان را در رسانهی شخصیشان منتشر کنند که بعدن لینک بدهم بخانید.
– با پارههایی از این فیلم خوش خندیدم: «The Last Viking»
– از شعرهای علی آشوری خاندم، دفتر «چند برگ نمدار»:
«رفت و با کبوترها خانه گرفت
در ضیافتِ شبانهی کوهها
پیالهدارِ صبر و سکوت شد
و قصه.»
– در وبینار نویسندهساز از این گفتم که در پادکستهای تمرینی چه بهتر که از شروع تصنعی و بیحاصل سخن با سلام و احوالپرسی بپرهیزیم و صاف برویم سر اصل مطلب. بعد هم فایل صوتی «چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟» را توی کانال تلگرام بازنشر کردم. در ادامه دربارهی اهمیت رسانهی شخصی حرف زدیم و اینکه همین «گزارش نیک» روزانهمان میتواند بهترین خوراک برای کانالمان باشد.
– از لمس تنِ داغ گربه لذت بردم. دیروز گربهپیره را مامان برده کچل کرده، شده یک پارچه مخمل.
– مطالعهی مقالهای دربارهی فلسفه و ادبیات. نقص مقاله در نگاه یکسویه و محدود آن به ادبیات فارسی معاصر است که سبب شده نویسنده را به این حکم قطعی برساند که داستاننویس ایرانی از فلسفه جداست.
– جستاری هم خاندم از امیراحمدی آریان. شرحش بماند برای یکی از وبینارهای آینده.
خیلی خوب بود.
استاد کلانتری به شما افتخار خاهد کرد❤️
عزیزمی میکاییل جان 😘
حتا این نوشته پر از نکته است.
استاد شاهین درجه یک
شما محبت دارید خانم بخشیان نازنین
امروز به خودکاوی گذشت. برای چندمین بار دریافتم که نوشتن بستریست برای دیدن هر مسئله از جنبههای مختلفاش.
کمی از کتاب پادزهر را خاندم. نویسنده در فصل سوم، دلبستگی را ریشهی هر رنجی میداند و مراقبه را راهی برای پایان دادن به این دلبستگی.
به غروب رسیدهام. سرشارم از اضطرابی گنگ.
سبزی و کرفس را پاک میکنم.
کرفسها را خرد میکنم. به قسمتهای انتهایی دسته ساقههای کرفس که میرسم، صدای سبز و تردِ حلقههای لایهلایه کرفس، قرچقرچ میبردم به ابراز چندلایگی احساس زنانهام. حقیقت، صداقت، شجاعت، عشق.
واژههایی که آدم را وا میدارد به کنکاش خود واقعیاش.
کلماتی که قابل تفسیر است.
و باز اضطرابی گنگ و چندلایه؛ شاید از وارد شدن در رابطهای پُر ابهام، یا مواجه شدن با پرسشهایی بی پاسخ، یا روبرو شدن با حقیقت، یا ترسی ناخودآگاه که در پسِ ذهنِ زنانهام قرنهاست جا خوش کرده.
به خود میآیم، انگشتم را بریدم. خونش را میشویم.
برمیگردم به زن بودن و حقِ احساس زنانگی، که چه آسان نادیده گرفته شده. شاید روزی خیلی برایش بنویسم.
از صبح تا به غروب برسم، کتاب خواندم و نوشتم.
بخشهایی از«شب یک شب دو» بهمن فرسی را دوباره خواندم.کتاب دیگری از بهمن فرسی خریدهام که هنوز شروع به خواندنش نکردهام. کتاب«منات به دنبال»
نوشتههایم را کمی سامان دادم و بعضی را آماده کردم که در کانالم بگذارم.
تمرینهای شعر این هفته را نوشتم
چند صفحه از«دهلیز و پلکان» از یانیس ریتسوس ترجمهی محمدعلی سپانلو را خواندم. چشمم به امضای خودش در بالای صفحه اول افتاد: به خانم…..محمدعلی سپانلو ۸/۲…
آشپزی کردم.
به کارهای خانه رسیدم
و شب گزارش نیک نوشتم
بدری صفایی
سلام سلام
۱. صبحِ خیلی خیلی خیلی زود، طرفای ده و خرده ای با نفس یه کوچولو تنگ بیدار شدم و بعد دوباره خوابیدم و ویرایش شد.
۲. مامان گفت امروز بریم خونه مامانش که درواقع خالهشه و بعداز فوت مادر خودش صداش میکنه مامان.
۳. وبینار امروز استاد روجلوی اینه و در مرحله حاضریَت گوش میکردم و چسبید مثل بستنی.
۴. تو خیابون فهمیدم چشمام داره ضعیف میشه یه کوچولو و گریزی نیست گویا.
۵. بهم گفت شب بمون من تنهام. شارژر لعنتی رو نبرده بودم. چی بود این تکنولوژی بشرِ این دوره رو انقدر بیمرام میکنه اخه؟!
۶. تو آسانسور دیدم اشک تو چشمامه.
۷. خونه که اومدم دوباره چایی خوردم. نکنه واقعا اون ایده شیرهای بودن که بعضیا بهش معتقدن درمورد من درست باشه! ممکنه؟!
۸. خواهرم برای بار پونصدُم پرسید: گرافیک بخونم بهنظرت؟
۹. به مامان کلیپ نشون دادم دویستتا.
۱۰. با بابا هم سرخودش چندتا شوخی کردم چون اعتقادم اینه که به هم بخندیم نه باهم و برای قلب هم خیلی خوبه میگن.
۱۱. استاد من خیلی اذیتم که هنوز تو هیچ کدوم از دورهها نیستم. به شرط حیات میام زود زود.
۱۲. جور هندوستان رو برعکس تصورم دارم با اشتیاق جلو میبرم؛ امشبَم.
۱۳. الانم میخوام برم تو کانال یه کوچولو مطلب بذارم.
جمع باحالی هستین. دمتون گرممم
۱. شب قبل خونه آناهیتا بودیم دیر خوابیدیم و دیر هم بیدار شدیم. ساعت ۱۰ و نیم بیدار شدم.
۲. به مادر خانمی زنگ زدم جواب نداد. به موبایلش زنگ زدم باز جواب نداد.
۳. از اتاق بیرون رفتم ایرج را ندیدم. صداش کردم جواب نداد.
۴. نکنه اتفاقی افتاده به ایرج گفتم و اون رفته. چرا منو صدا نکرده.
۵. یاد هاچ زنبور عسل که به دنبال مامانش میگشت افتادم.
۶. اتاقها را دیدم، ایرج را روی تخت آناهیتا دیدم.
۷. چای گذاشتم و صبحانه را آماده کردم. ساعت ۱۱ شد و از مامان خبری نیست.
۸. به همسایهاش زنگ زدم جواب نداد.
۹. به برادر کوچکم زنگ زدم گفت بهشت زهرا هستیم و گوشی را به مامان خانمی داد.
_ مامان منو نگران کردی چرا به من زنگ نزدی؟
_ نمیخواستم ساعت هشت بیدارت کنم.
_ دفعه دیگه هر زمانی بود زنگ بزن. منو نگران نکن.
_ سر خاک مادربزرگ و هادی رفتم.
_ تا اسم هادی را گفت دوباره قاطی کردم. مامان آخه نشان هادی سنگه. این کارها کفره.
_ وقتی آنجا میرم هادی مییاد.
_ درکت نمیکنم. ولش کن. بحث نکنیم. حالا مواظب خودت باش.
۱۰. ایرج به کمک من برای درست کردن کابینتهای بالکن نیاز داشت. با هم انجام دادیم.
۱۱. دیگه نمیتونم کمرم را راست کنم.
۱۲. دنبال فرصتی برای ادامه زندگینامه نویسی بودم که پیدا کردم.تایپ و ویرایش قسمت از آن را انجام دادم. آن قدر لذتبخش است که درد یادم رفت.
۱۳. حالا تو رختخواب خوابیدم.
۱۴. امروز سومین روزه که سه سطر شعر نوشتم.
۱۵. شعری که از پشت ابرهای سیاه بیرون بیاد و منو خشنود کنه پیدا نکردم.
۱۶. یک نامه هم برای ایرج تایپ کردم.
۱۷. از خستگی دیگه نمیتونم هیچ کاری بکنم.
الهی قربونت بشم من مادر خانومیه خودم
حلزون یک چشمش به گذشته است و چشم دیگرش در تقلای آینده.
1. در کنار انجام روزمرگیها بسیار به معنا فکر کردم. پرسشِ معنای زندگی من چیست؟ مدام در سرم پلی میشد.
2. خیلی اتفاقی، موقع رفتن به پیادهروی، ۱۰ ساله هم با من آمد. او در راه پرسشی کرد که موضوع گفتگوی ما شد. گفت: احساس مهم بودن برای من خیلی دوستداشتنیست. برای تو هم هست؟ پرسیدم: کدامش را میگویی؟ احساس مهم بودن از نگاه خودم یا از نگاه دیگران؟ گفتگویی شکل گرفت که من بعد از مدتها متوجه شدم چه اشتباهاتی نسبت به او مرتکب شدهام که به موضوع احساس مهم بودن او خیلی ربط داشت. فهمیدم مدتیست که او مرا کم دارد. قرار گذاشتیم از فردا مادر پسری برویم پیادهروی.
3. 10 صفحه از رمان شب هول را با صدای بلند برای خودم خاندم و خیلی بیشتر از دفعات قبلی لذت بردم. «بالخره به این نتیجه رسیدم که باید یک بار و برای همیشه از آن گذشته دست بردارم. باید با شناخت تازهای که به دست آوردهام، ذره ذره، جزء به جزء، شرایط محیط، روابط اجتماعی و خلاصه همهی وجوه حیات جمعی و فردی خودم را تجزیه و تحلیل کنم و آنگاه محصول فعالیت نظری را در عمل به کار ببرم. محک و معیار دیگری نیست.»
4. چندتا فبلم خوب به توصیه استاد داندول کردم تا به محض اولین امکان دزدی وقت، ببینمشان.
۱. یک ساعت نوشتم.
۲. با اینکه این روزا زیاد رمق درس خوندن ندارم اما درس خوندم.
۳. باقالی پاک کردم و برای خانواده پختم. سعی هم کردم که خوب و باحوصله بپزم.
۴. فیلم ادیسهی کوبریک رو تماشا کردم.
۵. با دوستم رفتم پیادهروی و کلی صحبت کردیم.
۶. برگشتم به چالش روزگفتار و توی کانالم هواش کردم.
۷. شلوار مامانم رو براش کوتاه کردم.
۸. کلیدر گوش دادم.
۹. برای کانالم یادداشت گذاشتم.
۱۰. ۷ تا کلمه مشخص کردم که برای هفتهی آینده با دوستم، فرهنگ شخصی بنویسیم.
تا حالا دیدید گربه فلافل بخورد؟ من دیدم. از این گربهها در پارک محله ما زیادند. کلاغها ته نان ساندویچی را میدزدند و گربهها فلافل.
روز پربار و پرکاری داشتم از این جهت که توانسته بودم اوقات زیادی از روز را از آن خودم کنم بسیار خرسند و خوشحال و خوشبختم.
طبق معمول کارهای خانه و تمرینهای پسرم را انجام دادم.
فلاسک چای و قند و فنجان برداشتم و بعد از ظهر به پارک رفتیم.
فلالی معروف تهران در نزدیکی خانه ماست. همانجا دو تا فلافل ساندویچی و چند دانه تکی برای پسرم گرفتیم. حسابی بازی کرد. هر چه انرژی داشت تخلیه کرد. آخرسر خودش آمد و گفت برویم خانه. دخترکی چابک را دیدم که پدرش را وادار میکرد او را بغل کند تا به دسته ی چرخ شکلی که در ارتفاع بالا نصب شده بود آویزان شود. پدر اعتراض میکرد که چرا میخواهی خودت را خسته کنی. پیرمردی که پیژامه ورزشی سه راه پوشیده بود و پیراهنش را داخل پیژامه کرده بود جواب داد: پارک اومده که خودشو خسته کنه. پیرمرد هم با وسایل ورزشی ورزش میکرد هم با نیمکتهای پارک. شنا میرفت. سرحال سرحال بود. پیرمرد دیگری را هم ترغیب به ورزش کرد. او را قبلا دیده بودم. نوه اش را به پارک میآورد.
نگاهم را دوخته بودم به مورچهها. یک مورچه بزرگ دیدم و چندین مورچه ریزریزکی. نمیدانم مورچه بزرگ ملکه بود یا نوع دیگری از مورچهها بود. خیلی فرق داشت. زیاد حرکت نمیکرد. بیشتر شاخکها و سرش را تکان میداد. شاید اینطوری ارتشش را فرمان میداد.
کتاب خواندم. زیاد. بیشتر از روزهای دیگر. شب یک شب دو را شروع کردم. یک بخشش را خیلی دوست داشتم که برایتان مینویسم:
«ادبیات واقعی و صمیمانه دفترچههای خاطرات هستند که کرورها در نهانخانههای آدمها حفاظت میشوند و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن به کسی عرضه نمیشوند. ادبیات واقعی همین نامهها هستند که در لحظه زاده میشوند و میمیرند.»
فیلم حوصله سربر پیانیست را تمام کردم. با سرعت دو و نیم برابر.
به خانه خانواده همسرم رفتیم و حالی پرسیدیم و گفتیم و خندیدیم.
شب به زور دندانهای فسقلی را مسواک زدم. لگوهای پخش شده در زمین را جمع کردم و چراغها را خاموش کردم تا بخوابد.
ممنون از شما استاد عزیز بابت ایدهی خوب گزارش نیک که میتوانیم کانالهایمان را با آن شیک و پیک کنیم.
۱.داستانکوتاهی بهنام خامه از موراکامی خواندم. در این داستان پیرمردی هی میپرسید: میتوانی دایرهای مجسم کنی با چندین، یا بینهایت مرکز و بدون محیط؟
منطقش این بود که ذهن انسان ساخته شده که به چیزهای دشوار فکر کند، تا به خامهی زندگی تبدیل شود. کار باارزشی وجود ندارد که بشود راحت انجامش داد.
۲.مثلثات دهم را یادش دادم. من خوب درس دادم و خودش هم خوب یاد گرفت. بالاخره یک بار، بدون جنگ و گاز جلو رفتیم.
۳.بیشتر روز دربارهی تشنج و کما و سکته و سردرد مطالعه کردم. حالا هرکاری میکنم نمیتوانم هرحرکت ناخودآگاهم را تشنج درنظر نگیرم. شاید نباید با آب سرد دوش میگرفتم.
۴.رفتیم خرید. یاد گرفتم زیادی فکر نکنم. البته هنوز تنهایی تصمیم گرفتن دربارهی اینجور چیزها برایم سخت است. بیشتر بهعنوان فیلتر عمل میکنم. اما الان که پوشیدمش حس خوبی بهش دارم.
۵.وبینار نویسندهساز شرکت کردم. چندتا ایده به ذهنم رسید که شاید در آینده اینجا بنویسمشان یا تبدیلشان کنم به داستان. خوب بود مثل همیشه.
۶.در یخچال خوابگاه را باز کردم. در چیزی که مثلا فریزر است افتاد زمین. کلی باهاش کلنجار رفتم که سرجایش بگذارم. چند دقیقه بعد یکی دیگر در را باز کرد و همان اتفاق برایش افتاد. اینگونه بلایای طبیعی دیگر عادی شده.
۷. به لطف کافئین زمانهایی که معمولا میمیرند را زنده کردم. جاهایی که استراحت میکنم، تاکسی و… . از آنها زامبی ساختم.
1. صفحات صبحگاهی نوشتم.
2. چند صفحه از تفکر نقاد خواندم.
3. چند صفحه از نبرد هنرمند خواندم.
4. پیاده روی رفتم.
5. آب به اندازه کافی ننوشیدم.
6. چای غلیظ نوشیدم.
7. پنج تا آلوچه سبز و دو تا کیوی خوردم.
گزارش کار نیک فرح
1. نرمش صبحگاهی
2. نوشتن فهرست کارهای روز
3. نت بر داری از جلسه اول دوره ۱۱ دهم شعر ماهی قسمت اول کلاس.
4. خواند چند صفحه از کتابهای روی میز( شازده حمام، نامههای فروغ، در شب اسیر شدهام، ووو چند ورق ار کتاب” تار عنکبوت والدین و رهایی از آن “ آلن دوباتن ترجمه: بنفشه شریفیخو)
5. مستند گاوشگر دنیای رها شده ( بیمارستان متروک)
6. یک صفحه A4 رونویسی از کتاب
7. شرکت در وبینار نویسنده ساز .که مثل همیشه متنوع و آموزنده و فان بود .
8. تولد پسرم دومم هست در خونه خودش، دورهم جمع شدیم. دورهمی خوبی داشتیم.
9. به کتابخونه کوچکش درفرصت های کوچک پذیرایی به چند کتاب نوک زدم. چند کتاب از دکتر علی شریعتی داشت. آنهایی که پشتش نوشته انجمن اسلامی ایران و امریکا بود مال پدرش است و آنهایی که قیمت به فارسی ۵۰ ریال ووو داشت مال اول انقلاب و زمان دانشجویی من بود. در یک لحظه برام دانشگاه و تعطیلی و شلوغی آن بازه زمانی تداعی شد. ( گود اُولد دیز)
در اینجا لازمه از لیلا ناصری تشکر کنم. پارسال چالش روزانه نویسی با جزییات یکماه در کانالش برگزار کرد. و آن برنامه منو در نوشتن روزانه نویسی دقیقتر کرد. البته من بیشتر از این نکات برای خودم نوشتهام . اما اینجا با توجه به سخن شاهین کلانتری برشی از یک پیتزا را براتون تایپ کردم.
امیدوارم بعد از اتمام چالش یک دفتر از مجموعه حالات مختلف حلزون را داشته باشم.
۱۵خرداد
(امروز فوق العاده بود همین الان جلسه بازخورد تمرین اول دوره نویسندگی خلاق تمام شد. تقریبن چهار ساعت. دم استاد کلانتری گرم. بینظیرید استادجان)
۱. صفحات صبحگاهی و خوابم را نوشتم. اولین بار بود بدون ترس و سانسور از ماجراهای خوابم نوشتم.
۲. تمیزکاری خانه را انجام دادم.
۳. بعد از یک هفته فاصله امروز فرصت شد ورزش کنم.
۴. دوش گرفتم.
۵. آزادنویسی داشتم: کلافگیام از چیست؟
۶. وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. موضوع روزگفتار را پسندیدم و در لیست اقدامهای روزانه نوشتم.
۷. خوشحالم برای ثبت نام کارگاه کاریکلماتور ۲ دست دست نکردم.☺️
سپاسگزارم از مهر شما فهیمه خانم عزیز
ذوق شما رو با تمام وجود تحسین میکنم.
سلامت باشید ممنون که هستید استاد ارزشمند💐🙏🏻
۱.راجعبه پرسفون مطالعه کردم.
۲.داستان کوتاهی از «اولیویه ادام» خاندم.
۳. آنچه میخواستم فراموش نکنم با صدایم ضبط کردم.
۴. از وقتی اینترنت برگشته، سعی میکنم یکی از کانال هایم را نجات دهم اما هنوز نتوانستهام.
۵.امروز درمعرض درامای مادر دختری قرار گرفتم. خوابم برد و وبینار را از دست دادم.
۶.ساعت ها تنهایی در یک فضای سبز نشستم.(فقط یک نیمکت دارد.)
۷.ازادنویسی کردم.
فیلم بیماری یکشنبه را دیدم که تکلیف دورۀ زندگینامه بود.من از فیلم لذت نبردم و علت پیشنهاد تماشای این فیلم توسط استاد را متوجه نشدم.اگر دوستان درک خاصی از این فیلم داشتند ممنون میشم مفهوم دریافتی را به اشتراک بذارن و از استاد هم تقاضا دارم نکاتی که باید به اون توجه میکردیم را بیشتر توضیح بدن.سوالی که در پایان تماشای این به ذهنم رسید این بود که هدف نویسنده از نوشتن چنین داستانی چی میتونه باشه ؟
ساعت ۶:۳۰ صبح جمعه رفتیم به مبارک باد زایندهرود و تا ۹ با خاجو خوشوبش کردیم.
دو ساعت بعد را خیاطی کردم تا به مانتوی سالخوردهام حالوهوای امروزی بدهم.
در حین خیاطی پادکستی از تفسیر «چنین گفت زرتشت» را شنیدم. راستش از این کتاب جز شاعرانگی و کلی کلمههای قشنگ که آقای آشوری ساخته چیز زیادی دستگیرم نشد.
لابلای ویسهای گرفتنهای یواشکیام از بزرگترهای فامیل ستون «#پای_صحبت_بزرگترها» که مخصوص جمعههاست را منتشر کردم.
ناهار برای دخترها کبابکی پختیم. جای دوستانم خالی. من عاشق «گل زغالم» و «چای آتیشیام».
بشور و بسابهای لباسهایی که لباسشویی نتوانسته بود لکههاشان را بردارد و هر بار تنبلتر میشوردشان، یک ساعت وقتم را گرفت.
جمعه بود و باید با دخترها آبوجارو میکردم و گردگیری.
وبینار نوبسندهساز شرکت کردم.
یکساعت و نیم پیادهروی اجباری داشتم.
توی پارک دوستنوازی کردم.
مطلبی با عنوان شبگفتار گذاشتم تا معرفی مقالهی هفتهام باشد.
نوکی به ساعت سرخِ منشیزاده زدم و شعرکی از این دفتر منتشر کردم.
۱. ساعت خاب و بیداری جدیدی اختراع کردم.
۲. دقیقهها به (قوه باه ) و نامگذاری مضحک آن خندیدم،سعی کردم با مغز نامگذار محترم تلهپاتی انجام دهم!
۳. با بیرنگی آب، یک دنیای رنگی به گلهایم هدیه کردم.
۴. کلافه از بیشعری، سرگشته و حیران در اکولالیا میگردم. مبادا فکر کنید منظورم این است که جناب شاهین کلانتری شعرهای بیشتری بخاند و دفتر شعر جدیدی معرفی کند
البته نه آن دفتر شعرهایی که در دنیاهای موازی هم پیدا نمیشوند.
۵. گربهای که در پشت بام خانه ما جا خوش کرده بود چند ماه است که پیدایش نیست نمیدانم ضعف حافظه داشت یا ضعف معرفت؟
در رابطه با امروز میخواهم از کتاب جدیدی که شروع کردم نگویم
از تمرین خطی که داشتم هم نگویم
همچنین از فیلمی که دیدم از تمیز کاری اتاقم هم نگویم
از شبی که با دوستان عزیزم در نویسنده خلاق گذراندیم از شاهین شب از ستاره هایی که به آسمان انداختیم هم نگویم
بگذارید فقط از اعضای جدیدی که به دنیای اتاقم ورود کرده اند
بگویم
هنوز معرفی نکرده ام
گلدان ریحون هایم را میگویم
هرچند هنوز ریحونی ندیده ام
بیدار نشده اند سفرشان طولانی بوده و خفته اند
به کاکتوس ها و نارنج ها سفارش کرده ام سرو صدا نکنند بگذارند که تازه وارد ها به خوبی استراحت کنند
فکر مبکنم اولینشان پسر بچه ای شیطون باشد که به ما سلام میکند
مطمعن باشید هر وقت از خواب بیدار شدند خبرتان میکنم
در ضمن یک سوال چرا حلزون چشم هایش باهم قهر کرده اند چرا گریه دارند؟
خوابم میآید. دیشب هم خوابم آمد. پریشب هم. امشب اما مینویسم. دوست دارم خود روایتگری را. عمومی شدن خصوصی را. عرياننویسی را. تا کجا میتوان نترسید؟ تا کجا میتوان لخت شد؟ لَختی لُختی در نوشتن را خواهانم.
امروز رویم گشاد بود هنگام بیداری. ببخشد گشاده رو بودم. دیروز اما سگ ریده بود به صورتم به قول مادر الا نصیری. جزئیات را از من نخواهید بروید گفتارهایش را گوش کنید. پریروز هم قابلیت قاتلیت داشتم. میخواستم سحر را خفه کم.
امروز هم شش بیدار شدم. کمرم درد میکند همواره. انگار مزمن شده. دارم میترسم. دارد میترساندم.
امروز نرفتم امیرآباد. یک ربه بع هفت فیلم the words را شروع کردم. یازده تمام شد. به کتابها میاندیشم. به نویسندگان. استاد میگوید آثار مهمتر از نویسنده است. وکالت بگیرم خدا را بسیاری از کتب و افلام را نمیدانم چه کسی زاییده. چرا خانوادهی اینها انقدر اهمیت ندارد؟ چون تاثیرشان خیلی کمتر از انسانهاست؟ اصل و نصب کتاب به محتوایش است نه نویسنده؟ هی میخواهم بگویم مگر نویسنده پدر آثارش نیست و بعد یک از کجا معلوم ناقابل خودش را میچسباند به خِرم.
دو تیکه از فیلم را خیلی دوست داشتم. جایی که درباری خوشبختی و تصمیم حرف زد. شاید که پستی از دلش روانهی داروَگم کنم. داروگ کانالم است.
با زمزمه پرسیدیم. امروز موضوعی پرسیدیم. از ارتباط. سالواژهی هردومان است ارتباط. چیزی که دارم حس میکنم بلد نیستم با سالواژهام کار کنم. چطور سالواژه را به خدمت بگیرم؟ شما چه کارهایی میکنید برایش؟
ده صفحه از کتاب اشتیاق به جهل که برای کارگاه پرسش نجاتبخش است را خواندم. ماههاست به عمد و غیر عمد میاندیشم. در کتاب از خوبی جهل گفت. جهل عمد. بیتوجهی عمدی. اما من به بیتوجهی غیر عمد فکر میکنم. این بیتوجهی که ثاثیرش را دومینویی میگذارد عمدی نیست؟ با واژهی غیر عمد به مسئله خوردهام. احساس میکنم فقط برای آرامیدن وجدان ساخته شده.
قبل از نویسندهساز از اسماعیل خویی خواندم. کلمات برداشتم. گجسته، جزف، کدامگاه. کدامگاه را دوست دارم.
در نویسندهساز افسرده شدم. احساس گندی داشتم. زرداب. کتابها را یادداشتم. زردابهی احساسم از چه بود؟ انفعال. اینکه نمیدانم میخواهم چهکار کنم. عشق را دوست دارم و اما عمیق شدن در آن را بلد نیستم شاید هم از سختیاش فرار میکنم. میخواهم اقدامکی داشته باشم. میخواهم چیزکی را ترویج کنم. میخواستم عشقپژوه باشم. االان فقط سرگیجهی چرخ گردون را دارم.
استاد گفت گزارش نیکان را در کانال بگذارید. دوستانم قبلتر گفتند به من. نمیدانم کانال اختصاصی برای روزهایم بزنم یا در داروگ منتشر کنم. اگر سایت داشتم اتاق اختصاصی داشتند. باز هم به یاد گرانی افتادم و شغل.
مردم چطور به شغل میرسند؟
بعد از نویسندهساز پست داروگ را نوشتم. 8:30 تمام شد. شما چقدر طول میکشد نوشتن پستتان؟
ذهن را باید پاید را در داروگ بخوانید.
بعد از انتشار رفتم شام. سریالی از آی فیلم دیدم. چیز خاصی ندارد. ولی… میبینم. حیف از عمر؟
آنقدر دوستان از کتاب گفتند خجالتم شد از کتاب نگویم. بیلنگر را پس یکماه پیش گرفتم. انشالا صد و پنجاه صفحه آخر را تا پایین خَرداد بخوانم.
دوست دارم روز گفتار بگیرم ولی الان فرصتش نیست. شاید هم انتحاری شد. بروم مثلسوال را بنویسم و در سایت الههی پرسشگری بگذارم و بخوابم. نمیخواهم فردا دوباره با سحر گیس و گیسکشی داشته باشیم. اگر معده درد بگذارد. از کجا پیدایش این وقت شب نمیدانم؟ شبتان بخیر.
گزارش کار نیک امروزم
۱_صفحات صبحگاهی رانوشتم .
۲_ داستان گیله مرد از بزرگ علوی را خواندم.
۳_دفتر شعر خواب لیلی از بتول عزیزپور راخواندم.
۴_ از کتاب شب هول صفحاتی را خواندم.
۵_حدیث کسا را به همراه ذکروصلوات روزانه خواندم.
۶_فهرستی از کارهای فردا را نوشتم.
۷_کلی غذای خوشمزه درست کردم.
۸_دروبینار استاد شرکت کردم.
۹_منتظر برگزاری وبینار خانم روحانی وخانم برگی بودم که متاسفانه انجام نشد.
گزارش نیک
اول: صفحات صبحگاهی نوشتم.
دویم: مطلبی با عنوان احتیاط در وب سایت هوا کردم.
سیم:نقد فیلم باردو را ادیت کردم
چهارم؛ کلمه های حمل و نقل عمومی (آیلس☹️) را خواندم.
پنجم: کتاب دوباره فکر کن را خواندم .
ششم: کتاب به جعبه دست بزن را خواندم.
هفتم: غروب جمعه را تاب آوردم
هشتم: وبینار نویسنده ساز شرکت کردم
نهم:گزارش نیک نوشتم
دهم: با آهنگ ساسی* رقصیدم .
یازدهم: جنبچه با قلم فلزی رسم کردم.
دوازدهم: از روی صفحه ای که سحر فرهادی برامون در کودکنویس فرستاده بود رونویسی کردم.
گزارش نیک ۱۵ خرداد:
۱. امروز یادداشت «مروری بر همشهری کین» را تکمیل کردم و فرستادم و استاد در سمپوزیم خواند و بازخورد خفنی داد و خوشحالم کرد و آخ که چقدر خوشبختم و الخ.
۲. مطالعه کتاب «راهنمای تفکر نقادانه» را آغازیدم و از فصل اولش آموختم که تفکر نقادانه یعنی آگاهی داشتن از مجموعه پرسشهایی نقادانه و داشتن توانایی و میل به پرسیدن و پاسخ دادن به آن سوالها در مواقع مناسب است.
۳. با علیرضا، دوست صمیمیام در کرمان، تماس گرفتم و یک ساعتی را به صحبت گذراندیم.
پ.ن: اینبار ابارشی را با «ع» مینویسم ببینم چطور میشود😄
۱- صبحانه عدسیِ تهتقاریپزی خوردم و مقدمات ناهار را آماده کردم تا بعد از جمعآوری میز صبحانه، پختش را شروع کنم.
۲- برای ناهار زرشکپلو با مرغ درست کردم و چون مامان گوشت نمیخورد، غذای سادهای برایش آماده کردم.
۳- پرونده جنجالِ دمپایی خیسِ توالت (به قول مامان «سرویس بهداشتی») را با اضافه کردن یک جفت دمپایی اضافه، مختومه اعلام کردم.
۴- مطالعه کتاب روز قبل را ادامه دادم، نکاتی را در دفترم یادداشت کردم و با اعضای خانواده به اشتراک گذاشتم.
۵- تلفنی با دوستم درباره اتفاقات ایران و جهان گفتگو کردم، در حالی که مامان لب میگزید و چشمغره میرفت.
۶- با مامان کمی درباره شرایط فعلیام چُسناله سر دادم و استخوان سبک کردم.
۷- برای یافتن راهی برای درمان چُسنالههایم، شروع به آزادنویسی کردم و به نتایج خوبی رسیدم.
۸- به درخواست مامان، از اسنپفود نان تافتون تازه سفارش دادم. بابا سرِ کیف آمد و شام سادهای تدارک دید.
۹- با شنیدن صداهای مهیبِ پیاپی به سمت بالکن دویدیم. مامان مضطرب بود و من آرام. خواهرم به پارک رفته بود و دل توی دلِ مامان نبود. آنقدر خونسرد بودم که احساس کردم مامان بدش نمیآید خفهام کند، برای همین خیلی سوسکی از صحنه خارج شدم و آمدم تو.
1. سلام… سلام… صبح بخیر… ساعت 4:30 بیدار شدم و بعد از نماز، بازم خوابیدم تا ساعت 7. بعد که بیدار شدم یه لیوان آب خوردم و حرکات کششی رو انجام دادم. تخممرغ آبپز گذاشتم بپخه و مخلفات کنارش رو آماده کردم (خیار، گوجه، زیتون). بعد از تدارکاتِ صبحانه، اونا رو نوشِ جان کردیم.
2. ماست رو تو آب حل کردم و یکم نونِ ریز توش تیلیت کردم و بردم برا بچه گربهها که براشون اسم گذاشتم (اصلان، جیران و ترلان).
3. بعد از رسیدگی به وروجکها، برگشتم و شروع کردم به آزادنویسی که یک ساعتی شایدم بیشتر طول کشید و پر و پیمون بود.
4. دوش گرفتم. در زمانِ خشک شدن موها، اتاقمو جمع و جور کردم و فیلم Prisoners.2013 رو داندول کردم که شب ببینیم.
5. کتاب شب هول رو دارم میخونم. امروز هم دو ساعتی براش وقت گذاشتم. نمیدونم چرا، ولی شاید وقتی کتابی رو شروع میکنم دوست ندارم تموم بشه یا شایدم برای درک بیشتر از اون کتابه که هر روز که بخشی از اونو میخونم، ترجیح میدم از اول شروع کنم و ورق بزنمش و اون چیزایی که بغل کتاب ازش نوشتم رو مرور کنم و بعد تازه برسم به اون قسمتی که ازش موندم و ادامه بدم.
6. از کتاب « شعرجملههایی از رنه شار» رو که استاد بخشیش رو برامون تو دورههای قبلیِ شعرماهی اسکن کرده بودند رو خوندم.
7. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم و گزارشات نیک رو بررسی کردیم و از گزارش نیک استاد با «سیگار عنبرنسا» آشنا شدیم. همچنین مبینای عزیز و سحر عزیز و آنـــــاهیتــــــای عزیز رو دیدیم. (این مدل طولانی نوشتن رو هم از آقای طاهری یاد گرفتیم که برای اینکه فراموشمون نشه اینجا راهکارش رو مینویسم «shift+J».)
8. بعد از وبینار پیادهروی کردم و خواهری میوه و هلههولههایی برای فیلم دیدن آماده کرد و داشتیم میرفتیم تو کار فیلمی که صبح دانلودیده بودم. اما…
9. مامان از دست هردومون پوکید و گفت جمع کنین بریم بیرون یه دوری بزنیم و حالا شب فیلمو میبینیم. که با اعلام موافقت از جانب هردومون، رفتیم دوردور با ماشین و شیطنتِ آخر هفته رو کردیم و با گرفتنِ شام جمعهی خویش را به پایان رسوندیم.
10. فیلم مورد نظر رو دیدیم و الان در حال جمع کردن جوروپلاسمون هستیم که با مسواک و بعدش خوابیدن خوشحال کنیم خودمونو.
شب همگی بخیر 😴
درود بر تو ای شهریار. اندر احوالات خود و ملکهی مادر چگونه است؟ من نیز نیک احوالم. بله متاسفانه قبیلهی پدری و مادری در صحت کامل به سر میبرند. البته دیری نمیپاید. حالیا گزارش سفر خود را به رشتهی تحریر در میآورم:
۱ـ نقشههایی که دیشب کشیدم به رشتهی عمل در نیاوردم پس مادربزرگم هنوز اکسیژن هدر میدهد.
۲ـ پنجاه دقیقهای صفحات صبحگاهی، مرا مورد گایش واقع نمود. هر چند میبایست من آزادنویسی میکردم نه آن، مرا.
۳ـ آینههای درددار از گلشیر را مورد خانش قرار دادم. نیستم در فهمِ روابط اشخاص. شاهزادهی احتجاب با آن نوع از روایت آسانفهمتر بهرم. ( نیکو نیست که گلرنگ نام بِرند خود را به گلشیر تغییر دهد؟ موهات رو با چی میشوری؟ با شامپو گلشیر.)
۴ـ جلد اول روزها در راه را به اتمام رساندم. کنون در کامِ خانش در حال و هوای جوانی و سپس جلد دوم روزها در راه. مراد تبدیل مسکو به بیست و یک گرمی.
۵ـ روزگفتاری در حال ارسال است در باب دو اجرا از چهار صندوق اثر بیضایی.( سوالی است شهریارا: گر در رسانهی شخصی یا چنین جای عمومی با نام بیضایی و شباهتش به بیضه بازی کلامی کنم، حلال است؟ اینجانب به هر حال خاسته به مقصد رساند. پرسیدم زین جهت که گر فردی دهان گشود که چرا مرحوم زندهیاد را در گور میلرزانم؛ بگویم شهریار فتوا داده حلال است.)
۶ـ بخشی از نمایشنامهی خانهی عروسک از ابیسن را بخاندم( میدانم ایبسن است اما سختتلفظ میباشد.) حالیا گزارهای گویم بهر تشویق دگران برای خاندن نمایشنامه: در پردهی دوم دنبلان دارد.
۷ـ فایلهای کارگاه پرسش نجاتبخش را خاندم و برای فهمش مورد عمل گایش واقع گشتم: جستاری در فهم بشر از جان لاک و اشتیاق به جهل از یک یارویی.
۸ـ هیچگونه مادهی شادیآوری مورد استعمال واقع نکردم.
۹ـ مثلثوال را انجام بنموده لیک چه بهرهای؟ وقتی که تنها پرسنده هستم بیتکاپویی بهر جوابیابی.
۱۰ـ کتابهای درسی را به هیچ وجهی از وجوه مورد بسودن واقع ننماییدم.
۱۱ـ بخشی اندک از جستارم را بازبنوشتم. ملتزم به اصلاحات فراوان. به آن سان که از جستاری نه تاری دارد و نه اهل جُست و جو.
۱۲ـ به شیطان رجیم گفتم برو گمشو و از کیف پول خاهرم چیزی برنداشتم.
۱۳ـ به نویسندهساز رفتم. بر خلاف سایر دفعات رفتنم، رفتن به مسجد بود و نه سانفرانسیسکو.
۱۴ـ بشنفته روزگفتارهای همرزمان و نوشتجات آنها.
۱۵ـ به دیدهی دل دیدم قسمتی از انیمهی دکتر استون را. الچرتیات است و الشِریات. دلیل تماشا تنها تعلیق بازاری. شاید جلوهی کرداری نیک را نداشته باشد ولیکن بِه از صحبتهای گناهآلود با همخانههای خود.
۱۶ـ بدیدم بخشی از ویدئوی کار نکن از ممرضا شبانلی.
۱۷ـ ویدئویی از نازلی دیدم در یوتیوب در مورد چند روز اخیرش: اسکیت و برنامهی امتحانی.
۱۸ـ یادداشتی مورد انتشار واقع بنموده در باب دانش خیش در علم یادداشتنویسی. تمرین آموزهای در کارگاه پرسش نجاتبخش.
۱۹ـ به فرمایشات الههی پرسشگری گوش فرا بداده و برای اقسا نقاط زندگی معنا میسازم. امروز تنها برای نویسندگی. معنایش خودارضایی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال ای شهریار گر رخصت دهید مرا دو پرسش است:
– در جایگاه نخست مرحمت نموده و کاربرد دقیق نقطه ویرگول را به سمع من برسانید.
– در جایگاه دوم آیا این رقعهها میان من و شما و همرزمان نهان میماند؟ گر روزی بنوشتم که همکلاسی خیش را به پیش خداوند ملکوت راهی نمودهام آیا شما شهریارا و همرزمان اینجانب را به نظمیه تحویل میدهید؟
( دانا هستم بر تکرار و استمرار این بازی بیهودهنفس لیک به شما قول شرف داده که بار آخر میباشد و بازیهای تازهای در راه است.)
امضا: شاگرد خاکسار شما، مصدر جعلکنِ اعظم.
۱. صبح امروز در یک پیادهروی نیک از امکانات «Google Keep» برای ثبت ایدهها بسیار استفاده کردم. عکاسی را دوست دارم و همیشه منبع الهام من برای نوشتن بودند. از آدمهای جالب و طبیعت زیبای پارک عکس گرفتم و نگهداری آنها را به این ابزار جالبتر سپردم تا در زمان خود با دیدن هر تصویر آنچه از این روز در ذهنم بود را بنویسم. همزمان در بخش فهرست متنی آن، ایدههای داستانی مربوط به این عکسها را هم نوشتم. «پارک آهنگین» یا چیزی شبیه به این با کلکسیونی از شخصیتها و صحنههای مختلف. گروه پسران خواننده و گیتارزن که بسیار زیبا میخواندند و مینواختند. فوتبالبازی بچهها با پسزمینه آهنگ طلاق گوگوش!، جوانان نسل قدیم که از ته دل آهنگها را زمزمه میکردند و نوجوانان نسل جدید که بدون هیچ احساسی فقط بازی میکردند. نمیدانم تقصیر ترانههاست یا نوازنده گیتار. جملههایی را که برای داستان بهذهنم میرسید نتبرداری کردم و با لذت تمام به آهنگ گوش کردم.
۲. ظهر امروز باز هم دعای نیک کردم برای آن نانمایندههای مجلس! که دنبال استیضاح وزیر ارتباطات برای وصل همین اینترنت نیمبند هستند. تا من باشم که خبر نخوانم.
۳. عصر امروز هم در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. بسیار خندیدم و البته اندوخته ذهنیام را بیشتر کردم.
۴. امشب هم با خیال راحت از یک روز نیک میخوابم.
راستی «لینکدین» و «اسپاتیفای» ظاهرا رفع فیلتر شدهاند. شب قبل از خواب برای موقتی نبودن آن دعا میکنم.
برای جلوگیری از کلی بودن مطلبم، کلی تحقیق کردم. دقیقن چی شد که زئوس شد یکی لنگهی باباش؟
درسهای زبان این هفته رو مرور کردم.
یه سر به داستان کوتاههایی که تو بچگی نوشتم، زدم و کلی گریه کردم.
🖋️ روز دومِ ثبت روزنگار
البته الان میشه گفت: شبنگار! 🌌
امروز یه سری کارهارو جای یه سری کارهای دیگه انجام دادم و در واقع اونطور که در سررسید، کارهای روزانهام رو ردیف کرده بودم پیش نرفتم. 🗓️
و البته بدنم هم اونطور که دیروز حالش خوب بود، نبود. دیشب ۳ صبح خوابیدم و امروز ۹ صبح بیدار شدم و در تمام طول روز دلم میخواست بخوابم؛ انگار خواب مثل روح به تنم چسبیده بود و هرجا که میخواستم طبق برنامه پیش برم، مینشست روی زمین و نمیذاشت حرکت کنم. 😴
راستش با آدم بدی درافتاده بود! یه فنجون قهوه خوردم و برای یک ساعت از خودم کَندم و انداختمش اونور، ولی متأسفانه خیلی زود داشت برمیگشت و با خودش سردرد رو هم میآورد. ☕🤯 یدونه کم بود، حالا باید دوتاشونو با خودم میکشیدم اینور و اونور!
توی طول همون ۱ ساعتی که دور و برم نبود، دستشویی رو شستم و مثل دسته گل شد؛ 🌸 خیلی دوست دارم همه جای خونه تمیز و مرتب باشه. از کار شستوشوی سرویس بهداشتی که فارغ شدم، گلخونهی کوچکم رو تمیز کردم؛ هرچند که در برنامهام نبود. دوتا از گلهامو حمام بردم تا برگاشون حال بیاد. 🌿
اتاق کوچیکه رو بهم ریختم که مرتب کنم، دیدم اصلاً حالشو ندارم و همونجوری شلخته و پخش و پلا رهاش کردم.
رفتم سراغ آماده کردن برنج برای نهار، در کنار خورشت مرغی که از دیروز یه مقدار تو یخچال بود و فقط نیاز بود گرمش کنم. سالاد کاهو هم درست کردم، در حالی که در تمام اون مدت فقط دلم میخواست بخوابم و به زور کارها رو انجام می دادم. 🥗
بعد از نهار هم مثلاً میخواستم بخوابم، ولی در رختخواب با گوشی مشغول شدم. 📱
تا اینکه رسیدم به ساعت ۱۶:۵۴ دقیقه و سردردی که ولکن نبود. داشتم آمادهی خواب میشدم، ولی فکر کردم که برم تلگرام ببینم وبینار چه روزهایی برگزار میشه و متوجه شدم که امروز وبینار داریم! هم خوشحال و هم ناراحت بودم؛ 🙃
ناراحت از اینکه چرا نخوابیدم و با گوشی ور رفتم و الان سردرد داره منو میخوره، و خوشحال از اینکه قراره کلی بهم تو وبینار خوش بگذره. خلاصه در وبینار با «روزگفتار» آشنا شدم و یه ایدههایی هم به سرم زد راجع به این موضوع. 💡
بعدش دیدم نخیر، درد جایی نمیره و ورِ دلم نشسته. بنظرم همیشه سریعترین و بهترین راه، استفاده از موشکِ مهربان و حالخوبکنِ شیافِ! 🚀 آخ خدا خیرش بده، خیلی جاها به دادم رسیده و دستِ دردِ نامهربانو گرفته و نمیدونم کجا برده. راستش مهم هم نیست، این نجات منه که مهمه! ✨
القصه، خوب شدم و همون لحظه عمو شعبان، همسایه مهربان ما، گفت: که ۱۰ کیلو شیر برامون آماده کرده.
منتظر این قسمت اصلا نبودم، اینکه باید برم برای برادرم پنیر محلی درست کنم؛
چرا همه چیز انقدر پیچید به هم؟! 🥛🧀
پنیر رو درست کردم و در خلال این کار یادم اومد علیرضا (خواهرزادهام) دیروز صبح یه سریال بهم معرفی کرده بنام *Spider-Noir*. راستش من عاشق فیلمهای اکشن و فانتزیام و فکر کردم با اون همه تعریف علیرضا از فیلم، حالا برای حال دادن به خودم برم ببینمش. 🎬🕷️
الان ساعت ۲۲:۰۵ و همهاش داشتم فکر میکردم اینجا چی بنویسم ؟؟؟ من که اصلا حوصله نوشتن ندارم ! 🤦🏻♀️
پیش خودم گفتم: فقط باید بنویسم، حتی یک خط. ولی از یک خط فراتر رفت. 🌟
و خداروشکر.
1- بعد از نماز صبح خوابم را تکمیل کردم.
2- بعد از صبحانه خوردن یک غزل از امیرخسرو دهلوی را خواندم که با حرفِ «و» شروع میشد. این غزل را برای دوستی فرستادم.
3- یک فصل دیگر از فایل کتاب دعا را خواندم و خودم را برای آزمون دوشنبه آماده کردم.
4- به کامنتهای گزارش نیک سر زدم دیدم استاد فیلم Palmeras en la nieve دیده من آن را با نام Palm Trees in the Snow در آدرس جدید فیلمکو دانلود کردم و گذاشتم توی صف تماشا.
5- رفتم حمام. آمدم دیدم مادر آماده میشود برود بیرون. پرسیدم کجا با کی؟ گفت جای همیشگی با دوست دخترام 😊. جای همیشگی زمین کوچکش در روستاست. دوست دختراش هم خواهرزادههای دو قلویم – ریحانه و رضوانه- هستند. البته ریحانه و رضوانه به بهانهی امتحان نرفتند و کمی درس خواندند و بیشتر توی گوشی بودند. یعنی دوست دخترای مامان جان قالش گذاشتند 😊.
6- نماز خواندم و دعا کردم. بیشتر به این دعا کردم که جواب پاتولوژی خوب باشد و کار به عوض کردن دکترم برای هیسترکتومی نکشد. ناهار خوردم. نمیدانم چرا هر روز اشتهایم بیشتر میشود و وزنم همینطور بالا میرود. شدهام نزدیک 80 کیلوگرم. بیچاره دستها و عصاها که باید سنگینی این بدن را تاب بیاورند. پاها که خیلی خودشان را زحمت نمیدهند.
7- بعد از ناهار فیلم یک بوس کوچولو را دیدم جالب بود. یه بوس کوچولو فیلم دو نویسندهی مسن دوست و مواجههشان با مرگ بود. هدیه تهرانی که فرشتهی مرگ بود من را یاد زمان طرحم انداخت. آقایی برای جراحی کاتاراکت بستری شده بود رفتم قطرهاش را بریزم، بنده خدا هول کرد فکر میکرد مرده و من فرشتهی مرگش هستم. توی گوگل هم دنبال مهدی صفوی گشتم ببینم کدوم نقش برایش بود. کار بیخودی بود گمانم. چرا این طور درگیر فیلمها میشوم؟
8- استاد سومم هم نظراتش را دربارهی پروپزالم را فرستاده اما حسش نیست که رویش کار کنم. گرچه باید تنبلی را بگذارم کنار.
9- حالا دارم به ویس جلسه دوم کارگاه پرسش نجاتبخش الهه علیزاده گوش میدهم راستش تازه فهمیدهام فرق است بین جمعآوری داده و داشتن دانش.
10- من هم درگیر حلزون امروز شدم و اینکه بیچاره چرا یک چشمش زمین افتاده شاید سنگ ستارههای شعر منوچهر نیستانی توی چشمش خورده.
11- برم کمی از نیچه گریست بخوانم و بعد بخوابم.
صبح تا آب جوش بیاد و چای دم بکشه دوصفحه قرآن خواندم از سوره حج . عبارت تقوای قلوب جااب بود اصل جنسه یعنی اینو میگن تقوا : مراقبت از دل . به آیه ۳۱ که رسیدم یک سوژه برای قصه نویسی پیدا کردم .
بعد از چای دو سه تا پست در باره ی ایران خواندم با نگاهی جدید از جمله توییت یو آ نوال هراری با عنوان : تکامل تمدن و بقای هویت که به جایگاه ایران پرداخته و ۸۵ میلیون بازدید داشته .
بعد کارهای منزل .
خواهر همسرم یک ظرف غذا آورد که لطف خداست چون چند دقیقه قبلش که داشتم مقدمات ناهار را آماده می کردم ، فکر می کردم کاش در خانه آدم را بزنند و غذا بدهند . عجیب دعام مستجاب شد . میگن خدا مراد شکمو زود میده 😅
کلا خدا مرامش بنده نوازیه فقط نمیدونم چرا نیازهای علمی و معنوی رو یک کم سخت میده.
یواشکی بگم شاید چون قدرشون بیشتره . لابد می خواد ما هم قدرشناس باشیم.
عصری وبینار نویسندگی را شرکت کردم و لذت بردم و کلی کتاب و منبع برای خواندن و فهمیدن و دلم می خواد همه ی اینها را بخوانم .
رفتم پیاده روی و محل کنسرت صبحگاهی و عصرگاهی گنجشکها را پیدا کردم . یک درخت چنار در کوچه کنارخانه امان که شاید تعداد گنجشکها به تعداد برگها بود 😄
۱- عمو جان مجردی آمده بود و شب ماند. پدر گفت پس من صبح نمیآیم. جمعه روز ویژهی پدر است، تمام هفته منتظر جمعه است، اولین جمعهای بود که نمیآمد. من هم سر راه مسافر زدم که خالی نروم (خاله و دخترخاله). داشتیم برمیگشتیم که پدر ظاهر شد، نمیدانم عمو را پیچانده بود یا عمو او را پیچانده بود، خلاصه خودش را رساند. میدانستم دلش طاقت نمیآورد. (آنقدر به درختها آب میدهد تا اعتراف کنند که تمام مشکلات زمین زیر سر آنهاست، بعد رهایشان میکند.)
۲- ساعتها بیوقفه نشستم پای وبسایتها. از همان ابتدا به خودم گفتم چندکارهگی ممنوع است، هر بار فقط یک کار را تمام کن و بعد کار بعدی و به آن متعهد ماندم. همین سبب شد که اصلن احساس خستگی نکنم.
۳- در بالکن نشسته بودم و از زیبایی نارنج لذت میبردم که دو بچهی فلانفلانشده توپشان را انداختند توی حیاط. امیدوار بودم مرا نبینند اما متأسفانه دیدند. در حال فحشورزی چهار قفل را باز کردم و خودم را به حیاط و به توپ راهراه پلاستیکی رساندم. من هم که ید طولایی در جِردادن توپها دارم، فقط برای اینکه اینجا خودم را نیکوکار جلوه دهم جر ندادم.
۴- پدر به عمو گفته بود انقدر دارو نخور، به جایش به درختها نگاه کن. فکر کردم به اینکه او علاقمندیهای زیادی دارد؛ شعر، طبیعت، پیادهروی، کارهای فنی، نظم، و همین دلبستگیها او را از عمو جوانتر و سلامتتر نگه داشته است با اینکه هفت هشت سال بزرگتر از اوست (برعکس عمو که تقریبن به هیچ کاری دلبسته نیست.) آدم واقعن باید به یک چیزی وصل باشد وگرنه از زندگی جدا میشود.
۵- با «تنبلان سرخوش» چت کردم و تولد یکی از تنبلها را تبریک گفتم؛ البته چند روز گذشته بود و آن یکی تنبل یادآوری کرده بود. اصلن اگر زود بگویی نمیتوانی جزء تنبلها باشی، حرف و عملت باید یکی باشند.
خواستم که صفحات صبحگاهی بنویسم، خوابم یادم آمد. نوشتم. بیشتر، با جزئیات بیشتری یادم آمد. نوشتم. بعد هم صفحات صبحگاهی نوشتم بیشتر از قبل.
حدود ساعت ۱۰ رفتیم باغ؛ مهمونی دورهای. نوبت برادر من بود. در کارها به همسر برادرن کمک کردم.
بعدازظهر یک گوشه خلوت پیدا کردم و در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
در کانالم مطلبی گذاشتم.
شعر خیام را خواندم. این شعر:
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخوردست ترا
تعجیل مکن، هم بخورد، دیر نشد
در حالی این گزارش را می نویسم که بعد از یک سفر ۳.۵ روزه، در راه برگشتم.
امروز رفتیم لک لک ها را در نزدیکی زریوار دیدیم.
در روستای نگل، یک قرآن قدیمی دیدیم.
از یک پل معلق شیشه ای گذر کردیم.
ناهار را در سنندج خوردیم.
در حالی که چشمانم محو جاده بود، بازخورد زندگینامه و کاریکلماتور را گوش دادم. عجب بود که پیام شرکت در بازخورد زندگینامه، یک روز بعد دستم رسیده بود.
نصفه نیمه در وبینار بودم.
چون ادامه برنامه تولد خردادماهی ها از جمله خواهرم بود.
چند تا کاریکلماتور جدید هم برای اصلاح جملات جلسه های قبل به ذهنم رسید.
بعد از مدت ها فکر کردن، امروز معنی جمله “بلندشو غرورت جریحه دار نشه” را فهمیدم؛ واقعا لازم نیست، پشت سرهم کار کنی، باید بین کار در فواصلی هم وقت برای خودت بگذاری. آفرین به میتراخانم.
زشت نیست ما از روز ۲۴م بپیوندیم آیا؟
آقا هر سِری گزارش نیکِ بچهها را میدیدم با عذاب وجدانم دستبهیقه میشدم، ولی فایده نداشت. امروز که دیدم به روز ۲۴مَش رسیده و از قافله جا ماندهام، تفِ شرم بر پیشانیام نشست.
خجول و سرافکنده، کاویدن روز را آغازیدم.
-امروز صبح بر خلافِ دوسه روز گذشته، با زنگ گوشی بیدار شدم و خاموشش نکردم تا به خودم آوانس بدهم.
-یک دستی به سر و روی نوت گوشیم کشیدم و نظمَکی بخشیدم به پوشهها.
-همیشه با خوابِ ظهر مشکل داشتم. اگر نمیخوابیدم، تا شب خستگی ولم نمیکرد. اگر میخوابیدم، زیرِ ۲ ساعت بیدار نمیشدم و بعد هم که در زمان و مکان گم میشدم. اما امروز مثل آدم ۴۵ دقیقه خوابیدم، با زنگ گوشی بیدار شدم و رفتم نویسندهساز. بُرد از این بیشتر؟
-آزادنویسی را بلافاصله بعد از وبینار از سر گرفتم.
-گزارش نیک را با یادداشت امروز یککاسه کردم که شب عزا نگیرم واسه ننوشتن متن کانال.
-و از همه مهمتر… بلاخره گزارش نیک نوشتممممم. هوراااا.
حالا اینقدر هم ذوق نداشت… داشت؟
|زهرا کردوالی|
اووم…. امروز خب بلاخره بعد از یه هفته تلاش دوباره رفتم سر وبینار و انگیزه گرفتم نه برای نوشتن. برای تفکر، اینکه کجا وایستادم و دارم با زندگیم چیکار میکنم. اونم به وسیله آزاد نویسی بعد از وبینار که من نمیدونم چرا بعد از آزاد نویسی، خوابم میگیره خیلی زیاد.
واسه همین اگه صبحها انجام اش بدم میترسم که ظهر رو نبینم.
دیگه… رفتیم مهمونی و یه نینی کوشولو رو دیدم و بغل اش کردم. وااای بوی بچه ها خيلي مست کننده است.
با بابام صبحش رفتم که بهم رانندگی یاد بده،
طفلی همش دست به ترمز دستی بود که حداقل جون خودش رو نجات بده.
اما خوشبختانه سالم رسوندم اش خونه.
اوم فعلا یه 100 صفحه ای از بچه های گریز گاه عقبم در اتمام رسوندن کتاب آواز کشتگان، به همین دلیل باید برم سراغش.
آها شرلوک فصل دو اش رو دارم میبینم.
چرا آن کار را کردم؟
کتابش رو دارم میخونم از جوزف برگو است. متن روانی داره.
آنا کارنینا ٢ رو هم باید سلامی عرض کنم.
روانشناسی تجربی رو باید بخونم.
آخ پروپزال نوشتن. خدایی حال ندارم ولی مجبورم.
پرنده ام رو چلوندم و بوس بوسی اش کردم و چون مثل اینکه دردش گرفته، انگشتم و گاز گرفت. منم باهاش قهر کردم. دعواش کردم و گذاشتم توی قفس اش.
باید برم همه اعضای خانواده رو یه دور بغل کنم.
حتی اگه حالم رو خیلی خوب نکنه. ارزش لبخند اونا رو داره.
تموم که نشد ولی خب باید گوشیم رو بزنم به شارژ
نکته: موارد زیر به ترتیب رویدادها و کارهای انجام شده شماره گذاری نشدهاند.
یک: نوشتن صفحات صبحگاهی
دو: رفتن به پارک
در پارک چه گذشت؟
– تمرین بارفیکس معکوس را انجام دادم.
– حرکات نمایشی ورزشکاران Calisthenics را تماشا کردم. قسمتی در این پارک وجود دارد که هر هفته جمعهها ورزشکاران این رشته آنجا جمع میشوند و حرکات خود را به نمایش میگذارند.
– طناب زدم. چیزی بین پنج تا ده دقیقه. متأسفانه توجهی به مدت زمان طناب زدن ام نکردم. برای اجرای طناب دوبل هم تلاش کردم. سعی کردم طناب بوکسوری را نرمتر و روانتر از گذشته بزنم. با صرف انرژی کمتر.
– پس از آن که روی یکی از نیمکتهای پارک نشستم، یک کاغذ A4 سفید از کوله ام در آوردم و شروع به نوشتن کردم. آن را به صورت افقی روی پایام گذاشتم و شروع کردم به نوشتن. جدیداً اول مینویسم و بعد فکر میکنم. این اتفاق هم با کمک وبینارهای نویسندهساز برایام یادآوری شد. قبلاً هم این اتفاق میافتاد. اما چند مدتی بود که اول فکر میکردم و بعد مینوشتم. وبینار نویسنده ساز باعث شد یاد این موضوع بیفتم که در کارگاههای تولید محتوایی که در کنار هم تمرین نوشتن میکردیم – آن قدیم ندیمها – همین اتفاق به صورت ناخودآگاه میافتاد. یعنی اول مینوشتیم، بعد – شاید – فکرمان هم به نوشتارمان میرسید. در بعضی تمرینها نیز فقط مینوشتیم و اصلاً فکر نمیکردیم.
در حین نوشتن صفحهی دوم باد و باران آمد، اما حین نوشتن با خودم قرار گذاشتم حتی اگر طوفان شدیدتر هم شد، پشت و روی این برگهی A4 را سیاه کرده باشم. اگرچه خودکارم آبی بود. یک پشه هم بود که بدجوری روی من تمرکز کرده بود. هرکاری میکردم دوباره میآمد.
به نیمهی صفحهی دوم که رسیده بودم، قطرات باران داشت جوهر روی کاغذ را پخش و محو میکرد. اگرچه نم نم میآمد. با خودم گفتم تصور کن این صندلی را به نشیمنگاهات دوختهاند و تا زمانی که این صفحه – صفحه دوم – را پُر نکنی، این دوخت و دوز را باز نخواهند کرد.
در حین نوشتن این ایده به ذهنام رسید که این پشه انگار تصوری از این که به طور متناوب دارد به یک انسان تکراری حمله میکند و سعی میکند او را بگزد ندارد. شاید همین نکته باعث سماجت قابل ستایش او میشود. بعد قسمتی از متن ام را در رابطه با این نکته نوشتم که اگر انسان هم متوجهی این نباشد که دارد کاری تکراری انجام میدهد، حوصلهاش سر نمیرود و تکرار روی اعصاباش نخواهد رفت.
بعد که بلند شدم و کاغذ-ام را جمع کردم و رفتم، برای خودم حیرتآور و غیرمنتظره بود که درس سماجت را از یک پشه میآموختم.
آقای شمس چه درس قشنگی به ما یاد دادی، نوش جونمون شد👌🏻💡
امروز بعد از کلی تعلل توانستم در وبینار نویسنده ساز استاد کلانتری شرکت کنم. دیدن چنین اجتماعی واقعا خوشایند بود؛ زیرا سالهاست که به تنهایی با نویسندگی دست به گریبانم و روزگار سیاهی را سپری میکنم، متاسفانه با توجه به شناختی که از خود دارم فکر میکنم اگر امروز آستانهی تحملم به سر نمیرسید و پیش از ساعت پنج به راه حلی برای ادامهی نگارش متنم میرسیدم باز هم کوتاهی میکردم.
من بعد تلاش میکنم که به صورت منظم در وبینارها حضور یابم.
خیلی متشکرم.
خوشحالم که اینجا هستید علی نازنین.
ممنونم که چنین بستری رو فراهم کردید.
همین حالا که استاد شاهین یادآوری از گزارش نیک داشت یادم افتاد که آخ آخ از گزارش ۱۸ دیگه ننوشتم.
پنجشنبه که در منزل پدر، موها از حمام آمده بودند و بقول عزیزجون، فِشکَن کله بودند در خانه زده شد.
همسر و پدر و دختر بیمار و بیعار نشسته بودند. موها که مشغول شانه به خود بود را با اصرار از پای خودنما بیرون کشیدند تا در خانه را باز کند.
مو که با غُرغُر به سمت در میرفت یهوووویی…
وقتی که در باز شد، خاهرها با همسرها و بچه وروجکها با کیک مینی و دوربین در ضبط سورپرایزی شدند. برای تولد تولد مبارکم.
دو تا تایپ pdf رو غروب تا پاسی از شب طول کشید.
که قراره یکی از pdf ها برای استاد شاهین ارسال بشه تا نظر بدهد.
خوندن کتابهای 《تابستان ۶۲》،《داستان جاوید》 و 《شراب خام》 از اسماعیل فصیح!
امروز از آدینههای بیادماندنیام بود چون حاصل بیاحتیاطی دیروزم را امروز خیلی سنگین پس دادم. آغاز روزم از ساعت ۳ صبح با دردی شدید در معده آغاز شد. ناگفتنی است که بدلیل خواب بودن دوستم تا ۸ که او برخاست تحمل نمودم و جالب آنکه طبق روال هر روز که پنج صبح صفحات صبحگاهیام را مینویسم سه صفحهام را با درد و کمی اشک نوشتم. دلیلش بیاحتیاطی در آبگوشت خوردنم بود که دیروز هم ظهر و هم شب خوردم و معدهام به حبوبات حساس است و نتوانست تحمل کند و هنوز که ساعت ۱۹:۱۵ و اذان مغرب در حال شنیدنم ادامه دارد. از صبح به این میاندیشم که یک بیاحتیاطی گاه چه عواقب سنگینی دارد که به آن بیتوجیم. البته ناگفته نماند که یادآوری نبات داغ مادر خدا بیامرزم نجاتم داد. اما چون با خوردنش ساعت ده صبح دردم شدت گرفت که موجب کنسلی وبینار راه هنرمندم شد خیلی ناراحتم کرد. شرح ماوقعش را در کانال تلگرامم در رخداد روزانهام نوشتم. اما خاطرهی تلخ این روز برایم ماندگار شد. ولی از ساعت دوازده که دردم بهتر شد بخواب رفتم و خواب مادرم را دیدم که مدتها بود ندیده بودم و این دردها به دیدنش میارزید. ساعت سه تا چهار ماوقعم را در دفتر یادداشت روزانه نوشتم و یک ساعت نوشتن حالم را بهتر کرد و تا پنج کتاب موشها و آدمها را برای وبینار دوست منتقدم سندی مومنی خاندم که پیدیاف را برای اهالی کانالم جهت همراهی در جلسه گذاشتهام و لینک حضور در جلسهشان را در کانال تلگرامم یکشنبه یا دوشنبه خواهم گذاشت. ساعت پنج وبینار نویسندهساز تا شش بودم و بعد از آن تا الان که اینجایم ادامه رمان موشها و آدمها را خواندم و قبل از اینجا بودنم یادداشت رخداد روزانه را در کانال تلگرامم گذاشتم. الان هم معدهام هنوز دردش را یادآوری میکند که حقم است. چون دانسته ناپرهیزی کردن همین عواقب را دارد که نادیده گرفتم. آیا شما تا به حال چنین تجربهای داشتهاید؟