نثر شاعرانه در داستان
نثر داستان هم میتواند شاعرانه باشد، به شرط آنکه شعر را بشناسی و شاعرانگیات با فضای داستان سازگار باشد. یکی از راههای رسیدن به لحن
نثر داستان هم میتواند شاعرانه باشد، به شرط آنکه شعر را بشناسی و شاعرانگیات با فضای داستان سازگار باشد. یکی از راههای رسیدن به لحن
وقتی ته میکشید، تنها استعاره میتوانست ذهنش را گرم نوشتن کند و از هراس و آسیمهگیِ کمبود ایده برهاندش. سطری از شعری افتاده بود سر
نوشتهی خوب در مرحلهی «وانویس»یا «بازنویسی» شکل میگیرد. بازنویسی فقط جابجا کردن نقطه و ویرگول است. گاهگاه در این مرحله بیش از نیمی از متن
بپنداریم که رسانهیی داریم که هر روز میخواهیم در آن یادداشتی سودمند منتشر کنیم. انتشار روزانه اما دشوار است، اگر نوشتن را مستقیم به زندگی
در یادداشتگاهِ گوشی فهرستی دارم از هزارها واژه که از اینسو و آنسو گرد آوردهام. هر هنگام که بتوانم مینشینم و تنها به این کلمات
امروز نسیم رفت. تنها خواهرم. کانادا. پی درس و کار و زندگی. همه گریستند. من نَگریستم. تنها نِگریستم. چرا ناراحت نبودم؟ یک دلیل دارد: او
برخی جملهها چنان در ذهن نقش میبندند که میشوند یکی از معیارهای آدم در سنجش احوالش. برای من، این حرف اریک واینر، یکی از همین
رمان پلیسیِ خوب شاید بیش از هر نوع دیگری از داستان بتواند آدمها را به قصه خواندن علاقهمند سازد. کتابهای جنایی-معمایی ممکن است آثاری بازاری
از دیدن برخی عادتهای نویسندگان بزرگ به وجد میآیی و شوق بیشتری برای خواندن و نوشتن مییابی. برای مثال، این حرف خورخه لوئیس بورخس شما
حسین رحمت نوشته بود: «نمیخواستم اینها را بنویسم. دریا میداند. سالهاست که میداند.» نوشتنی همانهاست که نمیخواهی بنویسی، همانها که میدانی دریا میداند، اما باید
بی استعاره دستهای زبان چه خالیتر بود، استخوان جملهها به تنشان میچسبید و شوق سخن گفتن یکسره از میان میرفت. به زور استعاره است که
اگر ایدهیی در کار نیست یعنی رابطهیی در کار نیست. حرف تازه نتیجهی رابطهی تازه است. هم رابطه با آدمها هم چیزها. رابطه دشوار است.
جمله قرار نیست همیشه کوتاه باشد. جملهی بلند هم کارکردهای خاص خودش را دارد. ربطی به نویسندگی داستانی یا غیرداستانی هم ندارد. گاه در بیان
زیادهروی در تشبیه ذهن خواننده را منحرف و پریشان میکند؛ یعنی چی که به جای نمایش یک چیز هی ذهن خواننده را به اینور و
شاید اصطلاح «بنبست نویسنده» یا «انسداد نویسنده» (Writer’s block) را شنیده باشید. به وضعیتی میگویند که نویسنده حس میکند کفگیرش خورده ته دیگ و هیچچی
رفتم راه رفتم. دنبال سوژه بودم. چیزی دستگیرم نشد. برگشتم دفتر. فوری شروع کردم. تندوتند نوشتم. آزادانه و بیپروا. ذهنم رها شد. ایدهییچشمک زد. دنبالش
همیشه کلماتی برای شروع جملات پیشنهاد میدهیم اما این بار میرویم پی پایان جملهها. به دو دلیل, از یک سو این تمرین دقت ما در
«نمیتوانم به ایدههایم شاخ و برگ بدهم.» «داستان مفصلی در ذهن دارم اما وقتی شروع میکنم فقط میتوانم خلاصهیی از آن را بنویسم.» «احساس میکنم