داستان کوتاه «لب پنجره» از سحر فرهادی
نشستهای. پشت پنجره. دست به چانه. خیره به پنجرهی روبهرو. آدمها که رد میشوند مینگری به چشمهاشان. راه رفتن و دستها. «شغل او چیست؟ کیف
نشستهای. پشت پنجره. دست به چانه. خیره به پنجرهی روبهرو. آدمها که رد میشوند مینگری به چشمهاشان. راه رفتن و دستها. «شغل او چیست؟ کیف
شیخ عرقریزان میدود سوی میدان روستا. تنها میدان روستا. عبایش را باد میبرد به هواها. فریاد میزند. هوار میکشد. «آهای مردم. های مردم. در کمین
«سوزن که گم شد، گربه پیدا شد.» توی جاده، ماشین هست اما تکوتوک. باد روسری کوتاه و فوکول موهای سوسنخانم را بهم میریزد. با یک
دوش آب سرریز است. بر تن نحیفت سُر میخورد آب، آرام. شامپو را بر موهای کوتاهت میمالی. شپشها را لای انگشتانت میبینی. میتکانی. داد میزنی: