بازخورد | برای اعضای دورۀ آنلاین نویسندگی خلاق

بازخورد | برای اعضای دورۀ آنلاین نویسندگی خلاق

این صفحه متعلق به اعضای دوره نویسندگی خلاق است.

کافه نویسندگی خلاق

 

1,645 پاسخ

  1. خاطره:
    شب بود؛ برای اینکه خاله ام تنها نباشد مادرم و خاله اش قرار گذاشته بودند که در راه برگشت از خانه ی مادربزرگم همراه او باشند، من هم که همیشه منتظر بهانه ای برای بیرون رفتن هستم با تمام اشتیاق دنبال آنها رفتم اما در راه برگشت برق محله رفته بود چراغ های راهنمایی رانندگی خاموش، کوچه ها تاریک، خیابان ها خلوت، و ماشین ها سردرگم بودند؛ اتفاقا از شانس بد ما درست در همان موقع بود که باید از چهار راه رد میشدیم وقتی دیدیم که چاره ی دیگری نداریم هرسه دست هم را گرفتیم و با حمد و قول هو … زدیم تو دل خطر؛ چادر هر سه ی ما مشکی بود و این احتمال تصادف را بیشتر میکرد از این طرف خیابان سطح صافی نداشت و همیشه حس میکردیم که هر لحظه ممکنه پای ما در گودالی گیر کند و محکم فرود بیاییم کف زمین!
    در همین لحظات بود که مادرم گفت:«این هم خاطره شد…»
    من با گفتن این حرف به فکر فرو رفتم؛ راست می گفت… اون لحظه ممکن بود سخت باشه اما همان لحظه خاطره میشد و خب خوبی خاطره این هست که اتفاق های تلخ را هرچقدر هم سخت شیرین می کند مگر اینکه دیگر نشود جبرانش کرد. آدم وقتی که یادش میفتد که آن لحظه چقدر سخت بود اما الان چقدر راحت و آرام هست خوشحال میشود، وقتی در خاطره ها راه میرود به جای درد سر ها و گرفتاری ها شادی ها ی کوچک، خنده ها و دلخوشی ها را میبیند.
    شاید جمله ی این هم خاطره شد به آدم ها آرامش دهد و لحظه ای لبخند را بر لبانش بیاورد که بله! بله! این هم میگذرد و خوبی ها می ماند. انگار خاطره هر کجا که رود آنجا را بهشت میکند… شاید بشه گفت خاطره ها با ارزش ترین دارایی های یک آدم هست پر از مهربانی، زیبایی، شادی، آرامش کلماتی که آدم را پر از انرژی میکند…
    حتما اگر دل تنگی نبود خاطره زیبا ترین چیز در تمام دنیا بود.
    خلاصه آن شب هم گذشت و یک خاطره ازش جا ماند تا با آن یک داستان بنویسم و یک خاطره ی دیگر شود و یک خاطره برای شما

    1. میان تاریکی، گوشی‌ام را از داخل کیفم بیرون می‌کشم و به ساعت نگاه می‌کنم… نه شب .
      به قدم‌هایم سرعت می‌بخشم .راه رفتن تند و گرم بودن هوا باعث می‌شود نفس‌هایم زیر ماسک سخت‌تر بیرون بی‌اید ماسک را پایین می‌کشم شال را از دورگردنم شل میکنم .
      تا خانه راه زیادی نمانده بود …همان تنها خانه‌ای که در این کوچه کمی قدیمی است همان خانه‌ی انتهای کوچه با در سفید با ساختمانی که پنجره‌هایش از بیرون به رنگ سبز است .
      میان تاریکی داخل پیاده‌رو حرکت سوسک سیاهی را می‌بینم خودم را کنترل می‌کنم تا جیغ نکشم با تمام سرعت عقبگرد می‌کنم و از پیاده‌رو خارج می‌شوم و از وسط کوچه حرکت می‌کنم .
      صدای حرکتی از پشت سرم وحشت زده‌ام می‌کند چرا این محل انقدر خلوت است ؟!بی‌شک اگر جیغ هم بکشم کسی متوجه نمی‌شود بدون اینکه سر به پشت بچرخانم گام‌هایم را بلندتر می‌کنم از زیر نور تیر چراغ برق‌ها عبور می‌کنم …صدای بشقاب قاشق و بوی غذاها نشان از شام خوردن اهالی کوچه می‌داد از گوشه چشم به عقب نگاه می‌کنم کسی را نمی‌بینم اما سایه‌ای پشت سرم بود .گوش تیز می‌کنم هنوز هم صدای ریزی می‌امد… کیفم را محکم‌تر ‌می‌گیرم.
      چند قدم مانده به در خانه پایین مانتویم که بلند بود کشیده می‌شود قالب تهی کرده و با وجودی یخ زده سر بر می‌گردانم و در کمال تعجب گربه‌ای را می‌بینم که با پایین مانتویم درگیر است چشم می‌چرخانم و سایه خودم و گربه را که زیر نور چراق برق از پشت سرم تشکیل شده بود را می‌بینم …زمزمه می‌کنم ترس…چقدر از موقعیت‌های زندگی‌ام را بابت ترس از دست داده‌ام؟

      تعداد کاراکتر بدون اسپیس ۷۰_۱۰۸۰

      1. سلام مهتاب عزیز
        چقدر خوب روایت کردید.
        واقعاً لذت بردم.
        متن زنده و پویاست. از همین فضای اندکی خیلی برای تصویرسازی استفاده کردید. شما با تمرین بیشتر می‌تونید کارای درخشانی بنویسید.
        فقط اینکه از سه نقطه به جا استفاده کنید. تو این متن لازم نبود.
        بی‌صبرانه مشتاق خوندن متن‌های بعدی شما هستم.

    2. سلام فاطمه کلباسی گرامی
      چقدر متن شما زیبا بود.
      یکی از بهترین قطعه‌هایی بود که اخیراً خوندم.
      شما خیلی خوب از همین فضای محدود برای توصیف روشن اون فضا استفاده کردید و چه نکتۀ قشنگی رو هم دل این رخداد بیرون کشیدید.
      به خاطر این ذوق و سلیقه تبریک می‌گم.
      با کار بیشتر و قوت گرفتن بیشتر قلمتون مسلماً می‌تونید کارهای درخشان‌تری هم بنویسید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  2. پسر داییم زنگ زده است
    _حسین الان خانمی می خواست خودش را از روی پل پرت کند پایین.رفتم زیر پل داد زدم:خواهرم از اینجا خودت رو بندازی پایین فقط دست و پات می شکنه،برو از جای بلند تری خودت رو پرت کن!
    همه ی کسانی که جمع شده بودند خنده شان گرفت
    زنگ زدم به آتش نشانی اپراتور گفت:نمی دانم این زن ها چه به سرشان آمده است که هرروز پنج تاشان می خواهند خودشان را پرت کنند پایین کلافه شدیم از بس نجاتشان داده ایم
    بعد از ظهر به بام شهر میروم همزمان دارم گشتی توی اینستا میزنم اتفاقی فیلم ماجرای امروز را میبینم که چه طور مامور آتش نشانی با زرنگی خاصی خودش را به آن زن نزدیک می کند و سریع نجاتش می دهد
    با ذوق خاصی به محمد رضا میگویم بیا ببین فیلم اتفاق امروز بیرون آمده
    محمد رضا سریع نزدیک می آید و نگاه می کند
    _محمد رضا چرا به آن دختر گفتی از اینجا بپری اتفاقی نمیافتد؟
    -آخه این طور موقع ها نباید کاری کنی که بدتر جو گیر شود و خودش را بندازد!
    از خودم می پرسم چرا این روزها حال همه ی مردم اینقدر بد است
    دنبال پاسخی عدالت محور میگردم ولی هرچه بیشتر میگردم کمتر پیدا می کنم
    چرا این همه رنج در جهان وجود دارد
    باز هم پاسخ همیشگی به ذهنم می آید
    عدالت از نظر خدا فرق دارد با عدالت از دیدگاه ما
    مساله رنج نیست مساله پاسخیست که به رنج میدهیم
    دیدن از نگاه کل کاملتر است
    پس تکلیف احساس انسان جز چه می شود؟
    شاید باید دست از فکر کردن برداشت و عمل کرد

    1. حسین سپهوند عزیزم سلام
      من تلاش تو برای خلق یه روایت ملموس و روشن رو تحسین می‌کنم.
      خوب نوشتی، و اگر به تمرین ادامه بدی و نثرت روون‌تر بشه به نظرم می‌تونی قطعات درخشانی بنویسی.
      فقط اینکه سعی کن نقطه گذاشتن ته جمله‌ها رو فراموش نکنی. علائم نگارشی هر کدوم به دلیلی طراحی شدن و همه قراره به بهتر خونده شدن متن ما کمک کنن.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  3. برخورد…

    آنروز تصمیم گرفتم سری بزنم به فروشگاه لوازم ریز خانگی هنگام ورود چشمم به زن وشوهرمیانسالی که صاحب مغازه بودن افتاد شوهرخانم طبق معمول کنار پیشخوان بزرگ و شلوغ از وسایل چهار چنگولی به ماشین حساب وورانداز کردن فاکتورهای مغازه ش مشغول بود دو قدم جلوتر کنار قفسه ها یک خانم سالمندی که نمی دانم مشتری بود یا آشنایش . زن مغازه دار داشت با صدای بلند وبی وقفه با پیرزن صحبت کردن گاهی درلابلای صحبتهاش تن صداش بالا می گرفت وفقط خودش حرف می زد پیرزن با نگاه های از حدقه درآمده به ورورهای آن زن گوش می داد انگار حالت تهاجمی به خودش گرفته باشه هرکسی با چنین صحنه ای رو برو می شد گمان می برد در حال دعوا واربده با آن پیرزن مظلوم است من در ذهن خود با چندین فکروخیال وقضاوت وپیش داوری رو برو شدم با خود گفتم چطور به خودش اجازه می دهد‌ به آن پیرزن مظلوم ونحیف آن طور خشن صحبت نماید
    اما دیری نپایید که پیرزن با سر ودست حرفای ان زن مغازه دار را تایید می کرد واظهار تاسف می نمود. پی بردم که یک اختلاط معمولی بود نه دعوا آری این است رفتار برخی از ادمها که با باورهای متفاوتی به این شیوه رفتاری خو گرفتن ونتیجه گرفتم در قضاوت وپیش داوری عجله ننمایم وفیلسوفانه تربه موضوع بنگرم
    به 🖌 صالحه مباشری

    1. شما ذوق بسیاری در تصویرسازی داری، و کاملاً مه با تمرین بیشتر این ذوق رو می‌تونی به جاهای درخشانی برسونی.
      فقط اینکه تو بازنویسی و ویرایش دقت بیشتری داشته باش صالحه جان.
      وقتی متن رو نوشتی با صدای بلند از روش بخون تا مشکلات آشکار بشه.
      و کاش کلمات عینی و ذهنی رو هم می‌شمردی و می‌نوشتی.
      مرور تمرین‌ها و بازخوردهای قبلی رو هم بهت پیشنهاد می‌کنم.

  4. روایت یک روز تا بستانی من

    امروز حسم متفاوت تراز روزهای قبلم بود نیرویی مرا به بیرون می کشاند با شوق فنجانی قهوه ریختم وحاضر برای رفتن برخلاف روزهای قبل که
    غروبها به قدم زدن می پرداختم
    امااین بار جاش رو با صبح عوض نمودم‌
    مغزم هی هرورمی زد از این تغییر
    بی اعتنا شدم سر راهم به پارک محله رسیدم گفتم بهتراست
    کمی از اکسیژن پارک بهره گیرم
    سروصدای کودکان بهانه گیر یک طرف وعابرین تنها و نه تنها طرفی دیگر
    به این سو وآن سو برای نسشتن پرداختم انتهای پارک در سربالایی نیمکتی در نظر گرفته و گفتم اغلب پیاده روی چه می شود این دفعه بشینم
    نسیم ملایمی می وزدید به نقطه ای خیره شدم در آن هوای بهشتی همان لحظه متوجه ضربه به نیمکت شدم به پیرامون نگریستم
    صدا تکرار شد حس کردم جریان از بالااست ناگهان چیزی به آستینم خورد دیدم یه دونه شاه توت افتاده روش پیراهن سفید م رنگ به خودش گرفت تبسمی زدم ودوباره رفتم در همان خیال انگار همه انرژی ها جمع شده بودن برای همین حس هیچ نیرویی یارای مقابله نبود دوباره به بالا نگریستم این دفعه متوجه پرنده شدم با آن جثه کوچکش درخت تکان می داد پرنده همچنان نوک می زد به شاه توت ها ومن تبسم زنان به این حس ناب
    به 🖌صالحه مباشری

    کلمات ذهنی : 165
    کلمات ذهنی: 19

    1. سلام صالحه عزیز
      تلاش تو برای تصویرسازی و ایجاد حس خیلی خوبه.
      این نوشته اشتیاق خوندن متن‌های بعدی تو رو هم در من ایجاد کرد.
      با تمرین بیشتر و مطالعۀ نمونه‌های خوب نثر می‌تونی بسیار بهتر هم بنویسی.
      فقط اینکه کاش الکی و بدون حساب و کتاب توی متن اینتر نزنی. هر بار که می‌خوای بیای سر سطر جدید دلیل داشته باش. در انتهای جملات هم نقطه بذار. این علامت‌ها ساخته شدن تا خوندن رو برای خوانندۀ نوشته‌هامون راحت‌تر کنن. پس ازشون به درستی استفاده کن.
      برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم.

      1. سپاسگزارم ازشما استادعزیزوگرانقدرم باعث دلگرمی وافتخارم شدکه وقت گذاشتین وبه قطعه های من پاسخ دادین مرسی وبسیارممنونم که مشوقم شدین واین تشویق شما درمن بیشتر انگیزه به وجوداوردکه با عشق واشتیاق بیشتری پیش برم چشم استاد عزیز به نکاتی که درنوشتن باید رعایت کنم بیشتردقت می نمایم وسعی می کنم شاگرد خوبی باشم 😁

  5. به .نام . خدا .
    تدریس. قواعد. درس. اول .
    روز اول مهر است . شروع کردم که روی وایت برد ،تدریس را بنویسم .اما چرا اینجوری دارم می نویسم. چرا بعد از هر کلمه یک نقطه می گذارم ؟ رفتم جلو و نقطه های مابین کلمات را یواشکی با انگشتم پاک کردم . ظاهراً دانش آموزان متوجه نشدند. دوباره شروع کردم . قواعد. حروف. مشبهه . بالفعل .
    عع مغز لعنتی ام چرا اینطوری می کند، چرا هر کاری دلش می خواهد ،انجام می دهد. چرا دستم از من اطاعت نمی کند؟ باز هم سریع نقطه ها را با انگشتم پاک کردم . عقب آمدم . بچه ها گفتند که درس نمی دهید”؟ گفتم:” چرا “؟ دوباره به وایت برد حمله کردم شروع کردم به نوشتن برای نگذاشتن هر نقطه ای بعد نوشتن کلمه با خودم جنگی داشتم ، نگذاشتن نقطه ها سخت بود حتی در نوشتن نقطه خود کلمات هم دچار تردید می شدم .چه افتضاحی ! چرا چرا چرا ؟ چرا اینطوری شدم .می نوشتم. نقطه کلمات را با احتیاط می نوشتم و نقطه بیخودی آخر کلمات را با سختی نمی نوشتم. جنگی با خودم داشتم .جنگ نقطه و بی نقطه . نقطه های با طعم خروس بی محل .فکر می کردم این دیگر چیست .دیوانه شدن به همین راحتیست؟ فکر کردم علت این کارم چیست.ناگهان فهمیدم .چندماه تابستان ، مطلبی را با مدادم ننوشتم و هر چه بوده تایپ کردم . در تایپ کردن بعد از هر کلمه باید دکمه “فاصله “را فشار می دادم و الآن این نقطه ها که مثل خروسی بی محل ظاهر می شوند همان عادت کردن به زدن دکمه “فاصله” است .لعنتی !
    چهل سال است با دست نوشتم حالا چند ماه است تایپ می کنم عادت کردم به این نقطه ها.چه زود به هر ” نقطه ” ای عادت می کنیم .عادت کردن چه زود عادی می شود. چندیست در کلاس نویسندگی استاد کلانتری شرکت می کنم هر روز تمرین نوشتن داریم و اگر یک روز ننویسم فکر می کنم گناه نابخشودنی انجام داده ام . این که عادت خوبی است. اما اگر عادت کردیم به بدها. آن وقت چکار کنیم ؟ عادت کنیم به هر اتفاق بد. عادت کنیم به هر اتفاق بدی لخندیم و جُک برایش بسازیم و اتفاق بد را با جک زیبا کنیم .مثل استیکر قهوه ای رنگ، مثلثی شکل که دوتا چشمان درشت و لبی خندان برایش گذاشته ایم .دیگر آن استیکر بوی تعفن نمی دهد. این، عادت کردن به گند زدن است و وقتی گند زدن ،زیبا شد، عادی می شود و شخص جزئی از آن گند کاری می شود. و وقتی به خودت می آیی می بینی در باتلاق گنداب داری دست وپا می زنی و اطرافیانت تو را با انگشت نشان می دهند و یا فیلمت را با موبایل می گیرند یا برایت جک می سازند. آیا هنوزم هم حال خوبی داری؟

    شکوفه کمانی۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

    1. سلام خانم کمانی عزیز
      این نوع خودکاوی با نوشتن خیلی عالیه.
      شما خیلی خوب می‌تونید زوم کنید روی یک موضوع رو حسابی بشکافیدش.
      این از این.
      این متن با یه بازنویسی بهتر هم می‌شه. می‌شه بعضی جملات رو حذف کرد تا متن موجزتر و روان‌تر بشه.
      گاهی چند روز فاصله از متن و بازنوسی مجدد این کار رو برامون راحت‌تر می‌کنه.
      یه نکته جزئی هم دربارۀ ویرایش بگم: قبل از علامت‌هایی مثل نقطه و ویرگول و تعجب و غیره فاصله نذارید، فقط بعدش بذارید.

      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  6. “در ستایش واقعیتِ دوست نداشتنیِ بودن”
    تمام روز را پشت صفحه ی منحوس روبرویش ، زندگی هایی را نگاه میکرد که هرگز نمیتواست داشته باشد.
    قیمت چیزهایی را می دید که هرگز نمی توانست بخرد.
    تصویر جاهایی را تماشا می کرد که هرگز نمی توانست برود.
    در کنارِ واقعیت کوچک و دوست نداشتنی خودش ، جزیره ای از نداشته ها و وهم ساخته بود که گهگاهی برای فرار از زندگی واقعی به آنجا پناه می بُرد و دقایقی را تلف می کرد لاکه زمان زودتر بگذرد. بعضی وقت ها ساعاتی را حتی ، گاهی روزها را ، ماه ها را و کم کم سال ها را.
    یک روز از همین روزهای معلق بودن ، به خودش آمد و دید موهایش سفید شده ، دستانش زبر شده و چشمانش کم سو شده.
    آنجا بود که فهمید زمانی ، موهایی مشکی ، دستانی نرم و چشمانی گیرا داشته.
    و چیزهایی که هرگز نداشته بود را از یاد بُرد.
    چرا که حالا به یاد از دست داده هایش افتاده بود.

    1. رفته ام توی خاطراتم. پارسال همین موقع ها بود. ارسال عقیق های آقای کیا تمام شده بود. آقای کیا برادر سه شهید است که هر سال برای یادبود برادرانش در ازای انجام یک نذر، عقیق رایگان پخش میکند. با خودم فکر کردم اگر یکی از آن عقیق های خوشگل گیر من می آمد چکارش میکردم.شاید یک گردنبند خیلی قشنگ باهاش درست میکردم. آخر شنیده ام که عقیق خیلی خاصیت دارد.
      زنگ زدم به دوستم زهرا. گفت: چقدر بی حالی؟ گفتم: امسال هم کنف شدم. اسمم توی قرعه کشی سفیر عقیق درنیامد. گوشی را قطع کردم و ناراحت افتادم روی مبل. چند دقیقه بعد زنگ در خانه به صدا درآمد. تعجب کردم: این موقع روز کسی به خانه ما نمی آید. پسر نه ساله زهرا بود. آرام دست کرد توی جیب شلوارش. جعبه کوچکی درآورد و گفت: خاله، مامانم گفت ناراحت نباش، بیا این عقیق مکه ای مال تو. گفتم: نه، مهدی جان، ببرش، این برای مامانت خیلی باارزش است. مهدی گفت: نه خاله نمیبرمش. مامانم همیشه میگه اگه چیزی رو دوست داشتی و بخشیدیش هنرمندی، نه چیزی که میخوای بندازیش دور.
      حرف مهدی بعد از یکسال هنوز یادم نرفته. خدایا! دل بعضی از آدمهات چقدر بزرگه. خدایا!  به اندازه دلشون بهشون نعمت بده.
      ۱۴ کلمه ذهنی و ۱۳ کلمه عینی ۱۰۰۴ کاراگتر

      1. سلام خانم مدبر نازنین
        کیف کردم. چقدر تمیز و باسلیقه.
        روان و زیبا نوشتید.
        این قدرت شما در بیان شفاف و روشن چیزی که در سر دارید.
        بی‌صبرانه مشتاقم تا از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
        پیشنهاد اینم که تمرین روزانۀ قطعه‌نویسی رو خیلی جدی دنبال کنید.

  7. پیرزنِ تنهای همیشه پشت پنجره نشسته ، همچنان همان جا بود. جای همیشگی اش ؛ پشت پنجره.
    انگار که مدام انتظار آمدن کسی را می کشید.
    برایش دست تکان دادم. نگاهش شبیه کلیشه ی انسان های تسخیر شده ی فیلم های ترسناک بود : با صورتی رنگ پریده و نگاهی خالی.
    گویی که از همه ی خاطرات خالی بود و خودش هم نمی دانست سالها کنار پنجره به انتظار چه چیزی نشسته. درست مثل یک روح سرگردان.
    از پنجره فاصله گرفتم و از اتاقم بیرون رفتم. نمیدانم چند ساعت بود که از اتاق بیرون نرفته بودم.
    مامان ، تنها روی مبلِ خسته ی جلوی تلویزیون خاموش نشسته بود.
    به صفحه ی سیاه و خالی روبرویش چشم دوخته بود.
    با دیدن من روشن شد. مثل روشن شدن تلویزیونی که مدت ها خاموش بوده باشد.
    فنجان خالی چای اش را برداشت و بعد از چند دقیقه با دو فنجان چای برگشت.
    فراموش کرده بودم که منتظر بودن چقدر پیر کننده و چه ملال آور است!

  8. «در نکوهشِ مدرسه و دیوارهایش»

    مانند تمام کابوس‌های دیگرم، این یکی هم در مدرسه اتفاق می‌افتاد.
    پشت نیمکت چوبی‌ام نشسته بودم تنها انگار کسی مایل به هم‌نشینی با من نبود.
    معلم معادله های منحوس را روی تخته‌ سیاه نفرت‌انگیز‌ کلاس می‌نوشت و زیر میز من پر بود از لاشه های‌ سیگار و بطری های خالی.
    _ درِ مدرسه‌ی ما هیچوقت بسته نبود اما حسّ زندانی بودن، خودْ زندان ما بود.
    تصور اینکه فاصله‌ی بین ما و آزادی، تنها دیوار آبی رنگی بود که گویی حس دروغین آسمانی مصنویی را القا می کرد، برای اسارتمان کافی بود.
    خیرگی نگاه‌های کودکانه ام به “آن‌سوی دیوار” از لای‌ درِ بازی را که جرئت بیرون رفتن از آن را نداشتم ولی فرصتش را چرا، هرگز فراموش نمی‌کنم.
    چیزی که به اسارت گرفته شده بود، خودِ ما نبودیم بلکه ذهن ما بود.
    روزی را به خاطر آوردم که تمام شجاعتم را جمع کردم، هیجان کودکانه‌ام‌ با لذت طغیان در هم آمیخت ، جامِ مُخاطره سرکشیدم ، از آن درِ نفرین شده بیرون زدم و پا به دنیای ممنوعه‌ی آزادی گذاشتم.
    قلبم از خوشی ، مانند کفش‌های رقاص های ایرلندی در روز پاتریک مقدس به پایکوبی درآمده بود، ولی ذهنم با آوای کُشنده‌ی مرثیه‌ی موتزارت یادآوری میکرد که من اسیرم.
    در نهایت از همان دری که آمده بودم برگشتم، به آن سوی دیوار، همان جایی که بدان تعلق داشتم: زندان.

    1. ستاره عزیز
      هر سه قطعه‌ای که فرستادید رو خوندم.
      اول از همه باید بگم که از فضای ذهنی شما بسیار خوشم اومد.
      شما نگاه خلاقانه‌ای دارید. این کوشش شما برای نوشتن عبارت‌ها و جملات تازه عالیه.
      فقط یه پیشنهاد: گاهی برخی رخدادها خیلی خونسرد، خیلی عینی، بدون هیچ قید و صفت و استعاره و تشبیهی توصیف کنید.
      این تمرین کمک می‌کنه تا در جنبه‌های دیگه‌ای هم رشد کنید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  9. قطعه : شاید این هفته، هفته تو باشد.
    طبق معمول عصر جمعه و غم خفته در آن فرارسید، سال هاست از زمانی که خود را شناختم ازجمعه عصرها بیزار بوده ام ، خصوصا یک ماهی بود که روزهای هفته را به جلسات طولانی و گزارشنویسی می گذراندم و رمقی برای شروع یک هفته جدید نداشتم. با خود فکر می کردم چه میشد هفته از یک شنبه آغاز می گشت، این افکار را در سر می پروراندم و زیر لب غر غر می کردم قطعا اینگونه که پیش میرفت، هفته ای رقت انگیز را در پیش رو داشتم و می بایست فاتحه آن را تا آخر می خواندم.در همین اثنا یاد جمله برادرم افتادم (( از کجا می دانی شاید این هفته هفته توباشد)) . آری! جمله خوبی است برای تمدد اعصاب و تلطیف حالات روحی، به آن متوسل شدم و با خود تکرارش کردم از کجا می دانی! شاید این هفته آنچنان چرخ گردون بچرخد که روزها را با شادی و فارغ از خستگی بگذرانی. روز شنبه مثل همیشه گذشت و اما روز یک شنبه ، می بایست پس از کار خود را به کلاس زبان می رساندم. وقتی وارد کلاس شدم نگاهم به حضور شخص جدیدی جلب شد.از همان دیدار اول مجذوب گرمی وجوداو شدم ، من با همکلاسی ام از همان هفته باب دوستی را آغاز کردیم و پس از گذشت یکسال ، علقه زوجیت را با دستانمان بهم گره زدیم آن هفته گذشت اما آنچنان روح و جسم من با آن روزها در هم آمیخت که همچنان متحیر این جمله هستم ((از کجا می دانی ! شاید این هفته هفته توباشد)).
    بدون اسپیس 1000 کارکتر
    35 کلمه عینی
    226 کلمه ذهنی

    1. سلام شبنم عزیز و گرامی
      یادداشت شما بسیار دلنشین و زیباست.
      تلاشتون برای روایت خلاقانۀ این ایده عالیه.
      به تدریج با تمرین بیشتر قطعاً توی عبارت‌پردازی و جمله‌نویسی هم می‌تونید روون‌تر و جونداتر عمل کنید.
      من بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  10. هرکس یه عادت غذایی خاص خودش رو داره.هرکسی هم یه تعلق خاطری به یه غذایی داره.و هر شهری هم یه غذای محلی با سبک و سیاق منطقه خودش رو داره.و هستند ادم هایی که سبک و شیوه خاص خودشون رو تو خوردن دارن.اینا رو واسه این گفتم تا بگم ناصر جگرکی مرد. نه اینکه حامل خبر بد باشم بدتراز اون اینکه یه صنعت و برند به یادها سپرده شد.اصلا بزارید درمورد ناصر جگرکی بگم.ناصر جگرکی مرد منصف و خوش خنده نام اشنای زنجانی هابود.مردی که طعم و بوی خوش جغور بغور اون دل و دیده هر رهگذری به خودش جلب میکرد.و حتی خیلی از مسافران به نیت خوردن جغور بغور ایشون و اینکه به شکم خودشون ی غذای چرب و خوشمزه رو مهمون کنن ناهاریا دم غروب میرفتن مغازه ایشون و به همون سبک وسیاق قدیمی در ظروف روحی با سبزی خوردن تازه ونان سنگکک تازه دلی از عزا درمیاوردن.خدا بیامرز لب خندون و دل دعاگو بدرقه مسافرها بود.اما با رفتن اش و بسته شدن مغازش دل و جگر خیلی هاسوخت اون های که اهل شکم هستن بیشتر.ولی بیشتر از این ادم میسوزه چطور ی مغازه 50ساله و قدیمی و نام اشنا اینجور عطاشو به لقاش میبخشند و درشو تخته میکنن واقعا حیف نیست اینجور غذاها و نشان یک شهر از بین بره و جاش مغازه فلافلی زده بشه.هرکس یه عادت غذایی خاص خودش رو داره.هرکسی هم یه تعلق خاطری به یه غذایی داره.و هر شهری هم یه غذای محلی با سبک و سیاق منطقه خودش رو داره.و هستند ادم هایی که سبک و شیوه خاص خودشون رو تو خوردن دارن.اینا رو واسه این گفتم تا بگم ناصر جگرکی مرد. نه اینکه حامل خبر بد باشم بدتراز اون اینکه یه صنعت و برند به یادها سپرده شد.اصلا بزارید درمورد ناصر جگرکی بگم.ناصر جگرکی مرد منصف و خوش خنده نام اشنای زنجانی هابود.مردی که طعم و بوی خوش جغور بغور اون دل و دیده هر رهگذری به خودش جلب میکرد.و حتی خیلی از مسافران به نیت خوردن جغور بغور ایشون و اینکه به شکم خودشون ی غذای چرب و خوشمزه رو مهمون کنن ناهاریا دم غروب میرفتن مغازه ایشون و به همون سبک وسیاق قدیمی در ظروف روحی با سبزی خوردن تازه ونان سنگکک تازه دلی از عزا درمیاوردن.خدا بیامرز لب خندون و دل دعاگو بدرقه مسافرها بود.اما با رفتن اش و بسته شدن مغازش دل و جگر خیلی هاسوخت اون های که اهل شکم هستن بیشتر.ولی بیشتر از این ادم میسوزه چطور ی مغازه 50ساله و قدیمی و نام اشنا اینجور عطاشو به لقاش میبخشند و درشو تخته میکنن واقعا حیف نیست اینجور غذاها و نشان یک شهر از بین بره و جاش مغازه فلافلی زده بشه.حر

  11. نرجس
    1021 کاراکتر 202 کلمه عینی: 41 ذهنی: 161
    «پروانه شایسته»
    پروانه شایسته/ پر می¬زنه آهسته/ پراشو جمع می¬کنه/ از بچّه¬ها می¬ترسه/ بیا بیا من اینجام/ من مادر تو هستم/ من تو را می¬پرستم.
    از پنج سالگی این شعر در خاطرم مانده. به معروفی «اتل متل توتوله» و «یه توپ دارم قل قلیه» نیست. یادم نمی¬آید خواهر و برادرانم هم، چنین شعری خوانده باشند. امّا یک روز ظهر که از کودکستان برگشتم، یادش گرفته بودم. آمدم و برای مادرم خواندم. مثل بقیّۀ شعرها که برای همه می¬خواندم. مهمانها ذوق می¬کردند و به عمد آخرش را عوض می¬کردند تا تشویق شوم و بگویم نه اینجوریه و دوباره درستش را بخوانم.
    امّا این بار مادرم آخرش را تغییر داد و گفت: این جوری بخوان: «من مادر تو هستم/ خدا را می¬پرستم. کسی بچّه¬اش را نمی¬پرستد. پرستش فقط مال خداست.» مادرم هنوز بیست و پنج سالش تمام نشده بود. چند تا بچّه به دنیا آورده بود و در همۀ کارهایش دقیق بود. به نظرم منطقی آمد. شاید این اوّلین درس دینی زندگی-ام بود. همین قدر کوتاه، همین قدر عمیق. جدال ذهنی بین آنچه هست و آنچه باید باشد.
    مادرم یا معلّم؟ هر دو خوانش را یاد گرفتم. شاید حرف مادرم را به معلّمم هم گفته باشم. هر چه بود ردّ زیبایی بر خاطراتم به جا گذاشت.

  12. نرجس
    عینی: 68 ذهنی: 159 کاراکتر:1127
    «خورشید داغتره یا آتیش؟»
    همۀ سؤالها را بدون فکر جواب داده بودم. هیچ کدام در خاطرم نمانده. حتماً چیزهایی بوده در مایه¬های فرق بین دایره و چهارگوش با سه گوش، تفاوت رنگها، شمردن تا بیست، خواندن یک شعر، و کشیدن یک خط راست. یا شاید ستاره روشن¬تر است یا ماه؟ نه، ماه بزرگتر است یا خورشید؟
    امّا این یکی ذهنم را به بازی گرفت. انگار با دوچرخه، توی یک خطّ مستقیم برانی و ناگهان یک دست¬انداز جلویت سبز شود و دل و روده¬ات را بچسباند به حلقت.
    با نگاهی گفتم: فرقی نمی¬کند. مثل هم¬اند. مثل هم¬اند؟ سؤال دومی را مطمئن نیستم شنید¬ه¬ باشم.
    هر چه بود اوّلین چالش رسمی عمرم بود. تست هوش. برای اثبات این که کمبود چند روز از شش سالگی، از درس و مشق، عقبم نمی¬اندازد.
    کودکستان همه¬اش ساختن کشتی بود با کاغذ رنگی و شناور کردن در دفتر کاردستی. با عدس و چسب، ماهی برهنه را پولکدار کردن. با فرو کردن چوبهای کبریت در بدن سیب زمینی غدّه¬ دار، جوجه تیغی ساختن، شعر خواندن، قهر و آشتی و بازی.
    امّا مدرسه؟ جای پرسشهای غیراستاندارد و بی سرو ته. آخر من یک بچّه¬ی پنج سال و خرده¬ای که دستش همیشه دور از آتش بوده و بیشتر سال، دمای بالای چهل درجه و خورشید جهنّمی کف پای برهنه¬اش را روی موزاییک حیاط سوزانده، چه می¬دانم خورشید داغتره یا آتش؟
    قبول. صدای خانم پشت میز بود و بلند شدن مادرم.

    1. آفرین نرجس عزیز
      چه متن تمیز و روشن و قشنگی.
      شما ذوق خوبی در ساختار دادن به متن و روایت دارید.
      این متن به وضوح نشون می‌ده که شما می‌تونید به تدریج به سطوح درخشانی از نویسندگی برسید.
      بی‌وقفه ادامه بدید.

  13. روزه که باشی، وقت افطار شربت آبلیموی تگری بیشتر می‌چسبد.
    مورچه‌ی مادر مرده‌ای داخل پارچ شربت بود.
    نمی‌دانم چند دقیقه از شنای قورباغه‌‌اش می‌گذشت. پارچ را که کج کردم، دست و پا زدنش بیشتر شد.

    با احترام و تشریفات آن را سوار قاشق کردم. به نظر می‌رسید کمی ناز می‌کند. می‌خواستم نجاتش بدهم که راحت‌تر نفس بکشد، نمی‌دانم چرا اينقدر مقاومت می‌کرد.

    یاد روزهایی افتادم که حوصله دیدن هیچ کس را نداشتم. تلفنم را جواب نمی‌دادم.
    کمک دیگران را هم نمی‌خواستم. چون مغرور بودم.
    بله مغرور به توانایی‌ام‌.
    گمان می‌کردم یاری دیگران مساویست با ضعف من.
    خودم می‌توانم!
    لجبازی می‌کردم، درست مثل این مورچه‌ی سِرتِق.

    شاید این مورچه نگون بخت
    می‌ترسید. شاید هم فکر می‌کرد می تواند بدون کمک من، خودش را بیرون بکشد. شاید هم عصبی بود و افتادنش درون این دریای نوشی را از چشم من می‌دید.

    بالاخره مورچه را بیرون کشیدم…
    حالا دارد نفس راحتی می کشد. راه می‌رود اما به سختی. پاهایش چسبناک شده‌اند. هرچه باشد بهتر از این است که توی شربت غلت بزند، این را از قدم‌های اولش روی سفره فهمیدم.

    حالا دارم فکر می‌کنم گاهی باید برای زنده ماندن، به دیگران اعتماد کرد. بس است هرچه غرور داشتی، انسان نمی‌تواند به تنهایی زندگی کند.

    1. زنده باد. چه متن خلاقانه و زیبایی.
      شما ذوق فراوانی دارید در نوشتن خانم منافی عزیز.

  14. به نام خالق قلم
    داستان گوشی
    توی مترو بودم و در حال رفتن به سمت محل کار. خیلی فکرم درگیر اتفاقات روزمره بود
    در حال رفتن بودم و گوشی در دست. از قطار پیاده شدم تا خطم رو عوض کنم
    وقتی که قطار جدید رسید موقع سوار شدن ، جلوی درب ورودی یک نفر به من برخورد کرد و گوشی من پرت شد پایین، داشتم نگاه میکردم که گوشی من داخل قطار به زمین میخوره یا بیرون روی سکو ، اما در کمال ناباوری دیدم هیچکدوم.
    گوشی من از بین فاصله قطار و سکو عبور کرد و داخل ریل قطار افتاد.
    سریع به سراغ مسئولین خط رفتم و با همانگی به جایی که گوشیم افتاده بود رفتیم. وقتی که به گوشیم نگاه کردم دیدم که با صفحه به زمین خورده و قطعا با این ارتفاع یه شکستگی بزرگ رو انتظار داشتم. وقتی گوشی رو بالا آورد دیدم حتی یک خط هم روی گوشی نیوفتاده بود. اون لحظه با خودم فکر کردم ما انسان ها خیلی وقت ها خیلی راحت از اتفاقات پیرامون خودمان عبور میکنیم و دقت نمیکینم که چقدر گاهی اتفاقات بد از کنار ما عبور میکنند و وقتی این اتفاقات بد نتیجه بد داشته باشند اون رویداد رو حاصل بدبختی خودمان میدونیم ، اما اگر ختم بخیر شود انگار نه انگار.
    ذهنی 49 ضمنی 35

    1. امیر عزیزم
      خیلی زیبا نوشتی.
      ساختار متن رو خیلی خوب رعایت کردی.
      حرفت رو شفاف و روشن زدی.
      این عالیه، و من مشتاقم از تو خیلی بیشتر بخونم.
      فقط کاش شکسته نمی‌نوشتی. بهتره توی تمرین‌ها بعدی کتابی بنویسی و شکسته‌نویسی رو بذاری برای دیالوگ‌ها.

  15. سلام
    استاد عزیز ممنون میشم لطف کنید این قطعه یا قصه را بخونید و نظر بدید
    صدای نوازنده دوره گرد که هم زمان با نواختنِ آکاردئون ،خودش هم می خواند ،توجه ام را جلب کرد .
    با وجود اینکه مشغول آشپزی بودم با شتاب به تراس رفتم تا از دیدارش محروم نشوم ،همیشه با شنیدن صدای ساز حتی اگر ناضرب باشد و ناکوک کارم را رها می کنم و به نظاره می ایستم ،فرقی نمی کند در خیابان باشم یا خانه .
    چون علاوه بر اینکه از شنیدن صدای آهنگ لذت می برم و دوست دارم ،برای شخص نوازنده هم احترام قائلم ،می دانم زحمت کشیده تا خود و هنرش را عرضه کند ،حالا چه در کوچه ،خیابان ،چه در یک کنسرت بزرگ .
    چه برسد به این که هم خوش می نواخت هم خوش می خواند. ولی شتاب امشبم دلیل دیگری هم داشت .
    چون کسی که در حال خواندن بود ،افغان بود ، من برای اولین بار صدای یک افغانی را می شنیدم و چقدر هم زیبا می خواند .
    وقتی وارد تراس شدم درست در پایین روبه روی پنجره اتاقم ایستاده بود .برایش دستی تکان دادم و او سری برایم خم کرد .
    با وجود اینکه ترانه شادی می خواند ولی در صدایش غمی نهان بود که بی اختیار در وجود من هم رخنه کرد ،نمی دانم به خاطر دلتنگی خودم یا غریبی این افغان یا دختران معصوم و بی گناه به خون کشیده شده در افغانستان بود که شروع به گریه کردم .
    نوازنده هم نمی دانم متوجه گریه های من شد یا انگار مستمع دیگری نداشته باشد و از اینکه یک نفر اورا گوش می کند ،ایستاد و آهنگش را تا آخر نواخت و خواند .
    وقتی تمام شد ،دست زدم و از هنرش تشکر کردم.
    خواستم بماند تا پولی برایش ببرم ،آمدم داخل اتاق پول را براشتم و به سرعت به تراس برگشتم ،
    اما … او بی صدا رفته بود …

    1. سلام خانم شکور عزیز
      متن شما زیباست. در شما کاملاً میشه مایه و استعداد نویسندگی رو دید.
      فقط یه نکته:
      توی مرحلۀ بازنویسی دربارۀ تک تک کلمات و جملات از خودتون بپرسید: آیا نمی‌شه این کلمه یا جمله رو حذف کرد تا متن بهتر بشه؟
      مثلاً به این جمله نگاه کنید:
      «چون علاوه بر اینکه از شنیدن صدای آهنگ لذت می برم و دوست دارم ،برای شخص نوازنده هم احترام قائلم ،می دانم زحمت کشیده تا خود و هنرش را عرضه کند ،حالا چه در کوچه ،خیابان ،چه در یک کنسرت بزرگ.»
      اینجور اضافه‌گویی‌ها متن پویایی متن رو کم می‌کنن، باعث ملال خواننده میشن. در صورتی که با کمی سخت‌گیری می‌تونیم موجزتر بنویسیم و تاثیر بهتری بذاریم.
      مشتاق خواندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  16. من از آن آدم هایی هستم که با وسواس پیام های گوشی را چک می کنند. اما بیشتر اوقات میدانند که چیز مهمی نیست و شگفت زده نخواهند شد، اما همیشه امیدی دارند که پیام حاوی خبر خوبی باشد، یا کسی باشد که مدت ها منتظرش بودند.
    دیروز بالاخره این اتفاق افتاد، تلفنم صدایی کرد و من قفل را باز کردم. استاد راهنمای دوره ی ارشدم بود. از کار مقاله پرسید. بعد هم پرسید: دکترا خوش میگذره؟
    من هم برای اولین بار احساس واقعیم را به او گفتم: استاد بدون شما که خوش نمیگذره. هیچ کس اندازه ی شما دلسوز نیست.
    استاد من مرد جوان متاهلی بود که از نظر احساسی گوشه گیر بود و حتی وقتی شوخی میکرد، جسارت نزدیک شدن به او را نداشتم. جسارت اینکه به او بگویم چقدر در زندگیم تاثیر داشته است.
    وقتی که فکر می کردم مکالمه تمام شده گفت: خیلی هم به درس نچسبی بقیه زندگی یادت بره.
    وای، از خجالت آب شدم، حس کردم به ازدواج و عشق و تشکیل زندگی اشاره می کند. نمی دانم چطور توصیفش کنم اما انگار قلبم روشن شد. انگار بذری در وجودم جوانه زد. کسی کیلومترها دورتر بدون اینکه ربط خاصی به من داشته باشد، نگران حالم است و به ریزه کاری ها هم توجه دارد. و من خوب میدانم با چه لحنی این جمله را نوشته. با همان لحن شوخ همیشگی که در کلاس حرف می زد.
    استاد من کسی شد که هر حرفی که جنبه ی شعار و کلیشه دارد، در مورد او برای من واقعیت دارد. فرشته ی نجات زندگی من و تنها کسی است که احساس می کنم برایش مهمم و همین طور که هستم برایم احترام قائل است.
    ارتباط های مقطعی زندگی، می توانند شفابخش باشند، اگر به قلب هم نفوذ کنیم. فکر می کنم من هم به قلب او نفوذ کردم و محبت من را احساس می کند. چون قلب مهربانش را پشت ظاهر گوشه گیرش کشف کردم و از رفتارهای کمی نامناسبش قضاوتش نکردم. من از برقراری رابطه ی خوب با او هیچ وقت ناامید نشدم.
    پیام دیروز او باعث شد باور کنم که نامرئی نشده ام و زنده ام.
    کلمات ذهنی: 50
    کلمات عینی: 35

    1. سلام زهرا جان
      متن شما زیباست. شما نثر شفاف و روشنی دارید.
      فقط چند نکته:
      اول اینکه قرار بود قطعه‌ها بیش از هزار کاراکتر نباشن.
      دوم اینکه پاراگراف اول می‌تونست حذف بشه. به متن لحظه‌ای نمی‌خورد اینجوری، فقط شروع متن بهتر و جذاب‌تر می‌شد.
      سوم اینکه بعضی جمله‌ها رو می‌شه توی بازنویسی بهتر و روان‌تر کرد، از جمله این: «استاد من کسی شد که هر حرفی که جنبه ی شعار و کلیشه دارد، در مورد او برای من واقعیت دارد.»

      در کل اما من حس می‌کنم شما می‌تونید یادداشت‌های خیلی خوبی بنویسید. و این متن در من اشتیاق خوندن نوشته‌های بعدی شما رو ایجاد کرد.

  17. عصر بهاری اردیبهشت (ادامه)
    در مسیر راهم به این فکر می کردم که به پارک شقایق مهر بروم. فاصله ی این دو پارک نزدیک است گاهی هم زمان به این دو می روم. سرانجام به پارک شقایق رفتم و دیدم که کمی شلوغ است. آنجا با گلهای رز زیبا تزئین شده بود که دل هر عابر پیاده‌ای را می ربود. خانم ها و مردان، دختران و پسران جوان قدم می زدند. تعدادی با دستگاه های ورزشی ورزش می کردند. سالمندان بر روی نیمکت نشسته بودند و در حال گفت و گو و گپ زدن بودند. اندکی از خانم ها در زیر آلاچیق مشغول صحبت کردن بودند. در قسمت ساختمان تنیس دختران و پسران جوان بر روی چمن دور تا دور دایره ای حلقه زده و نشسته بودند. همین طور که مشغول قدم زدن بودم صدای صحبت و خنده هایشان شنیده می شد. با خودم در این فکر بودم که چقدر خوب بعد از مدتها تعدادی جوان دیدم که دور هم هستند و شادند و خنده بر لب دارند. در ایام کرونا آدم ها مثل سابق زیاد سرحال نیستند و دیدارها و شادی ها و دل خوش کمرنگ تر شده است. سبک زندگی اجتماعی متحول شده و از روال عادی خارج شده است. معلوم نیست که دوران پسا کرونا به چه نحو و ترتیبی سبک زندگی را عوض می کند. به طوری که باید شاهد موج دیگری از رخدادهای زندگی اجتماعی باشیم.

    1. من این بخش دوم رو بعد از بخش اول خوندم.
      کاش هر دو رو یکجا می‌‎فرستادید.
      البته باید توجه داشت که حجم متن اینجوری خیلی بیشتر از هزار کاراکتر میشه.

  18. عصر بهاری اردیبهشت
    عصر یک روز بهاری اردیبهشت ماه بود که بعد از چند روز تصمیم گرفتم که کمی پیاده روی کنم. بیرون رفتم و در پارک محله و خیابانهای اطراف پیاده روی کردم. از کوچه همچنان که می گذشتم چشمم به ساختمانی که در مجاور منزلمان بود افتاد و چند سالی است که کارگران مشغول به کار هستند . همین طور نگاهم را جلب کرد و هنوز خیلی از کارهای ساختمان باقی مانده بود و حالا حالا کار دارند. اما سرو صدای آن و گرفتن مقداری از پیاده رو از معضلات این ساختمان سازی و امثال آن در این شهر شلوغ و دودآلود است. به راهم ادامه دادم و از خیابان اصلی به آن طرف خیابان رفتم و به بوستان کوچک پدر رسیدم. در این بوستان کمی در اطراف بوستان پیاده روی کردم همچنان که قدم می زدم. منظره بوستان را نگاه می کردم که با گلهای زیبا و معطر رز های قرمز، صورتی ، زرد و نارنجی و همچنین آب روان و زلالی که از جوضچه ای به صورت آبشار مانند به پایین سرازیر می شد بسیار زیبا و دلفریب شده بود. گوشی ام را از کیفم درآوردم و چند تا عکس از این چشم انداز دلربا با رزهای رنگارنگ انداختم. در این میان، درختهای سرو و چنار هم از فاصله ی دور در کنار گلهای رز زیبایی منظره را دو چندان کرده بودند.

    1. سلام خانم دانش نازنین
      متن شما دلنشین و زیباست.
      اما صرفاً یه گزارشه، و از یه جایی به بعد دیگه کشش لازم رو نداره.
      کاش به یک رخداد مشخص اشاره می‌کردید و بعد از دل اون نکته‌ای رو بیرون می‌کشیدید.
      من مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  19. دشمنان دین و دانایی بازهم فاجعه آفریدند
    دیروز 18 اردیبهشت گروه طالبان بار دیگر یک مرکز آموزشی را در غرب کابل مورد حمله قرار دادند. به گفته شاهدان عینی در این حمله‌ی تروریستی نزدیک به صد نفر شهید و مجروح شدند. تمامی کشته شدگان و مجروحین دختران و پسران معصوم و بی‌گناه بودند که هدفی جز دانایی و آگاهی نداشتند. آنها درس می‌آموختند و پیام عشق، محبت و سازندگی بر لب داشتند، اما از جانب مدعیان خدا و دین پاسخ نفرت و شقاوت دریافت کردند. حمله بر مراکز دینی-آموزشی و کشتن اطفال معصوم و بی‌گناه مصداق بارز جنایت علیه بشریت است. متاسفانه این اولین باری نیست که ما شاهد از دست دادن عزیزان مان هستیم، بلکه در طی چند سال اخیر هزاران تن از جوانان ما، که در سنگرهای علم و دانش و یا در سنگرهای دفاع از آب و خاک این وطن مصروف بودند، جان‌های شان را از دست دادند. در این میان آنچه که برای مردمِ ما بیش از همه دردآور است، بی‌تفاوتی مسئولین و نهادهای حکومتی در قبال چنین موضوعات است. آنها نه تنها که به موقع در صحنه حاضر نشدند، بلکه زمینه‌ی انتقال شهدا و مجروحین را نیز فراهم کرده نتوانستند. حکومت افغانستان، جامعه جهانی و مخصوصاً نهادهای حقوق بشری باید برای حمایت از حقوق اولیه انسانی که همانا حق حیات و آموزش است، کاری کنند ورنه با تدوام وضعیت کنونی به زودی ما شاهد فاجعه بزرگ انسانی خواهیم بود.
    تعداد کلمه: 234
    تعداد کاراکتر: 1180

    1. پیمان عزیز
      این نوشته از متن قبلی شما خیلی بهتره.
      روان و درست نوشتید.
      فقط مقداری لحن خبری داره این متن.
      البته نه که لخن خبری بد باشه. اما باید ببینیم هدف ما از نگارش متن چیه.
      من مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  20. قطعه توت فرنگی 🍓
    در حینِ پاک کَردنِ قابِ عَکس هایَم فکرِ عجیبی مَن را به خود وا داشت.
    عکس هایی که اَز من به جا می ماند … و چیزهایی کِه در عکس ها به من مربوط می‌شوند
    لباس هایم و رنگ هایش
    انگشتر
    گوشواره
    چیزی که به گردن دارم ..
    همه اینها پَس از من تامل برانگیز خواهند بود و اَگر این پروسه پس از من روالِ عادیش را طی کُند تمامی این موارد یادگاری محسوب میشوند.
    امّا حالت دیگری نیز دارد، اگر رنگ و بوی اغراق به خود بگیرد برای آدم هایی که دوستم می دارند هریک تفسیر و تحلیل میشوند.
    بیشتر که فکر میکنم میفهمم من با تمام چیزهای جدید و نویی که میخرم عکس می اندازم . شاید همین مورد احساس تعلق من را به زندگی بیشتر کند .
    از طرفی دیگر حساسیت من را نسبت به انتخاب آنچه میپوشم و یا استفاده میکنم را نیز بیشتر کند.
    من توت فرنگی که به گردن دارم را بیش از تمام اکسسوری هایم دوست میدارم.
    هرگز آدمی نبودم که برای انتخاب کالایی عقیده ای را اعمال نکرده باشم
    و لزوما به صرفِ زیبایی چیزی را خریداری نکرده ام.
    من آویز طلای توت فرنگی ام را به دلایلی خیلی دوست دارم.
    اول اینکه در یک بازه زمانی چند سال ِ به دنبالش گشتم تا بالاخره در یکی از شهرهای آذربایجان غربی آن را یافتم.
    کلا تا بوده همین بوده ، آدمیزاد چیزی را که برایش جنگیده و به دست آورده بیشتر حفظ می‌کند.
    دلیل بعدی و اصلی من اِصالت خوده این میوه است که به راحتی می‌تواند رشد کند
    و مراقبت سفت و سختی نمیخواهد و همین مورد یاداورِ انگیزاننده ای برای من در این روزمرگی هاست
    روییدن ، به وجود آوردن ، ادامه دادن ..
    و آخرین دلیل رنگ
    رنگ قرمز.
    نماد هیجان ،سمبل طوغیان ،بیانگر شورش.
    همه آن معانی که مخالفِ ایستایی ست و هرکدام به خودی خود فلسفه ای ارزشمند ِ شجاعانه زیستن.
    تمیزی قاب عکس ها تمام شد
    همینطور ذهنم
    تفکیک و تمیز

    1. سلام ندا جان
      از خوندن نوشتۀ زیبای شما لذت بردم.
      ایدۀ قشنگی دارید، خوب هم این ایده رو اجرا کردید.
      من حس می‌کنم شما با تمرین بیشتر می‌تونید یادداشت‌های بسیار خوبی بنویسید.
      اما یکی دو نکته دربارۀ متن:
      اینکه گاهی توی یه کپشن اینستاگرامی همینجوری وسط متن، مثل شعر سپید اینتر بزنیم هیچ بد نیست و حتی به خوانش بهتر متن کمک می‌کنه. اما توی متن‌های جدی‌تر بهتره اینتر رو بذاریم برای جایی که پاراگراف تموم میشه. هر فاصله، نقطه، ویرگول و علامت دیگه‌ای اگر درست در جای خودش قرار بگیره به بهتر خوندن متن کمک می‌کنه. بنابراین، همین متن یه بار بازنویسی کنید، اما اینبار عبارات رو ول کنید (مثل آخر متن).
      بی صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  21. مدتی بود دلم می خواست گلدانی در آشپزخانه داشته باشم که با نگاه کردن به آن احساس طراوت و سرزندگی کنم.
    آخه همه گل ها و گیاهان و درختان همیشه به آدم حس زیبایی و سرزندگی و شادابی می دهند و آدم رو محو تو دنیای بدون کلام می کنند.
    دنبال یک شاخه پاپیتال بودم که از بوته ای بکنم و بیاورم به خانه آن را بکارم.
    گلدان شب چهارشنبه سوری به خانه‌مان آمد. با دیدنش شاد شدم چند لحظه‌ای همه ناراحتی ها و دلخوری ها را فراموش کردم.
    گل به من لبخند می زد و با دیدنش بدون اراده می خندیدم و خوشحالی می کردم.
    هر روز صبح به او سلام می گفتم و لبخند می زدم؛ انگار که او هم با دیدن من ناز می کرد و می خندید و از اینکه توانسته من را شاد کند در دل ذوق می کرد.
    یک شاخه پاپیتال هم از بوته ای کندم و آوردم درون گلدان‌شیشه قرار دادم؛ منتظر هستم که ریشه کند و در گلدان آن را بکارم.
    حالا هر روز صبح که به آشپزخانه می روم همه امواج شادی و طراوت برایم ارمغان می شود.

    1. سلام خانم نجف پور عزیز
      شما حس خیلی خوبی در متنتون دارید.
      خوب و شفاف هم نوشتید.
      به تدریج و با تمرین بیشتر می‌تونید خیلی بهتر هم بنویسید.
      مطالعه و تمرین بهمون کمک می‌کنه از برخی کلمات و عباراتی که یه مقدار کلیشه‌ای‌تر شدن فاصله بگیرم تا متن طراوت بیشتری پیدا کنه. مثلاً به این بخش جملۀ آخر نگاه کنید: «همه امواج شادی و طراوت برایم ارمغان می شود.»
      این جمله رو می‌شد درست‌تر و ساده‌تر و با کلمات دیگه‌ای هم نوشت.
      من اینو مثال زدم تا شما حساس‌تر بشید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  22. ویکی‌پدیای آرتور شوپنهاور را برای خاله‌ام خواندم. می‌دانستم مشغول آشپزی است و اگر نبود هم علاقه‌ای نشان نمی‌داد. صرفا برای خودم تمرین سخنرانی میکردم. بعد از خواندن یک خط تعریف کلی، رفتم سراغ باکس اطلاعات. تاثیرگرفته از چند فیلسوف که می‎‏‌دانستم بعضی را می‌شناسد. نگاهش کردم؛ مشغول هم زدن قابلمه، نمی‌شد تشخیص داد اصلا گوش می‌دهد یا نه. بعدی: «تاثیرگزار بر: ساموئل بکت، آلبرت اینشتین-»
    حس کردم الان توجهش جلب می‌شود. در یک لحظه نگاهش کردم و او همانطور که روی قابلمه خم بود به سمت من چرخید. این یک موفقیت بود. با آب‌وتاب ادامه دادم و روی بعضی اسم‌ها تاکید کردم. از جمله زیگموند فروید، فردریش نیچه، لئو تولستوی، ریشارد واگنر، لوئیس بورخس و اروین شرودینگر. تا خواندنم تمام شد گفت: «اووه؛ این همه آدم از شوپنهاور تاثیر گرفتن؟ یعنی تولستوی این ضدّزن عقده‌ای رو قبول داشته؟ فروید… اون که خودشم کم داره»
    انگار آنموقع جدی نبودم و حرف‌های بعدی را دربارۀ مدرسه و شمع‌های جدیدم زدیم. اما چیزی که گفت مدام توی سرم تکرار می‌شد و مرا بی‌آنکه بخواهم از او عصبی می‌کرد. ببین کسی که او را سال‌ها می‌شناسم و می‌دانم تمام تفکراتش را با مجری‌های فوریو تنظیم می‌کند چگونه دربارۀ مردان تاریخ‌ساز نظر می‌دهد. نه اینکه هرکس تمام آثارشان را بخواند و دستاوردهایشان را بشناسد اجازۀ اظهار نظر دارد. ولی باسوادی خوبی‌هایی دارد، حداقل بین چیزهایی که می‌توانیم درباره‌شان صحبت کنیم یا به گفتن جملۀ «نمی‌دانم ولی فلان چیز را شنیده‌ام» بسنده کنیم تمایز قائل می‌شویم.
    تعداد کارکتر: 1063
    کلمات عینی: 18
    کلمات ذهنی: 120

    1. علی تو خارق‌العاده‌ای.
      چقدر قشنگ بود این متن.
      چقدر روان و شفاف و جوندار روایت کردی.
      خیلی کیف کردم، خیلی.
      و چه خوب از دیالوگ‌ها استفاده کردی.
      سپاس از تو به خاطر انجام درست این تمرین.
      ببین تو با تمرین به کجاها که نمی‌رسی.
      بی صبراته مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  23. امروز داشتم دکمه مانتوم رو که میدوختم دیدم دکمه داره بهم لبخند میزنه و شاید هم تشکرمیکنه جاش وصل کردم ی لحظه فکر کردم
    ادم هاچقدر شبیه یه دکمه میتونن باشن عجیبه ولی خیلی ادم ها مثل دکمه شکل های عجیب و غریب دارند و انواع مختلف دارن ولی همشون تو ذات یکی هستن مثل دکمه ها با جفت شون دیده میشن انگار دوست دارن برای وصال با یار شون باشن تنهایی رو دوس ندارن زنانه ها سمت رلست و مردانه ها سمت چپ پیراهن قراردارنداصلا دکمه ها حامل عاشقانه ترین پیام انگشتان زنان هستن وقتی مادری دکمه پیراهن پسرسربازشو میبنده درگوش دکمه میگه حواست بهش باشه چشم انتظارشم.یا وقتی ی دختر عاشق اخرین دکمه پیراهن داماد عاش رو میبنده و رو به دوربین لبخند میزنه ودرگوش دکمه میگه هواخواه توام تا جان دارم.چقدر دکمه بودن رو دوس دارم هر دکمه ای مناسب و اندازه خودش و سرجاشون هستن.هیچ وقت دکمه پالتویی نرفته بشین جای دکمه پیراهنی. اخرین بار که دکمه پیراهن تون رو بستید و روبه اینه لبخند زدید فکر کردید به دکمه جان چی گفتید؟؟

    1. زنده باد.
      ایدۀ زیبا و خلاقانه‌ای داره این متن. شما هم خوب نوشتید.
      منتها اگر متن رو یکی دو بار بازنویسی بکنید خیلی خیلی بهتر هم میشه.

  24. سلام نمی دونم اینبار بهتر شد یا نه
    راحله ملکان

    عکس اول:افتتاحیه
    انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند که در آن روز اتفاق بیفتد. خیلی تلاش کرده بودیم که قبل از سال جدید افتتاحش کنیم. به همه رو انداختیم. حتی نجاری که پدرش تازه به رحمت خدا رفته بود داشت قفسه ها رو به سرعت برای کتابخونه آماده می کرد، اما نمی شد که نمی شد. انگار منتظر چیزی بود.
    14 فرودین 1400، اتفاق افتاد و کتابخانه ی روستا افتتاح شد. روز جهانی کتاب کودک، انگار تا این روز منتظرمان نگاه داشته بود تا بگوید هدف بزرگی دارید؛ ما هم گفتیم این هدف بزرگ را می دهیم دست صاحبان اصلی اش و یکی از بچه ها که آمده بود صف نانوایی را صدا زدیم و روبان افتتاحیه ی کتابخانه را برش زد.
    عکس دوم:صف کتاب
    حالا برنامه می چیدیم که چه کنیم تا بچه ها را از کوچه ها به سمت کتابخانه جذب کنیم. یعنی ممکن بود فوتبال و دویدن در کوچه و طبیعت را رها کنند و کتاب بخوانند؟ گفتیم جشنی بگیریم با کلی خوراکی و بازی تا شروع جذابی را رقم زده باشیم، اما وضعیت کرونا قرمز شد و همه ی برنامه کنسل شد. روز اول دوتا از پسربچه ها آمدند و کتاب گرفتند آن هم چون برادرزاده ی کتابدار بودند. اما از کتابها مطمئن بودیم و می دانستیم کار خودشان را می کنند. تک تک آنها را با وسواس انتخاب کرده بودیم. دومین روز وقتی کتابدار داوطلب برای باز کردن در کتابخانه رسید، با کمال ناباوری دید که بچه ها صف ایستادن تا کتاب ببرند.
    عکس سوم: کتابخوانی در دشت
    وقتی سومین عکس را دیدیم سراسر وجودمان شور و شعف شد. تابحال چیزی در دنیا تا این اندازه خوشحالمان نکرده بود.هیچ چیز! انگار خوشی های تابحال همه رنگ باخته بودند و در این یکی خدا جلوه گر بود. تصور کنید:” یک دشت سبز و کودکانی در حال خواندن کتاب.”
    و هنوز عکس ها ادامه دارد…
    خدا را شکر

    1. زنده باد خانم ملکان نازنین
      عالی. خیلی زیبا و دلنشینه این متن.
      تصاویر هم خیلی هم خوب توی ذهن شکل می‌گیرن.
      فقط یه نکته:
      گاهی بعد از اتمام متن میشه بعضی جملات رو بازنویسی کرد که روان‌تر بشن، یا حتی می‌تونیم بعضی حمله‌ها رو جابجا کنیم تا تاثیر متن بیشتر بشه. مثلاً این جمله رو میشه یه جور دیگه نوشت یا حتی جاشو تغییر داد: «۱۴ فرودین ۱۴۰۰، اتفاق افتاد و کتابخانه ی روستا افتتاح شد.»

      بی صبرانه در انتظار خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  25. مادرم قیچی و شانه را از روی میز جلوی پنجره برداشت و به گیلکی صدایم زد و گفت : پاشو برویم موهایت را کوتاه کنم!
    من ابتدا با کم‌حوصلگی چهره‌ام را درهم کردم. اما با به‌یادآوردن این موضوع که تا کرونا هست من پایم را در سلمانی نخواهم گذاشت، از پلکان پایین رفتم و با نگرانی از بی‌ریخت‌شدن سرم روی چهارپایه‌ای زیر درخت انار نشستم. مادرم پارچه‌ی گلداری را دور گردنم گره زد و بدون آنکه به رسم سلمانی‌ها موهایم را تر کند، خشک‌وخالی شروع به صاف‌ و قیچی‌کردن کرد. یک ساعتی، در حالی که من به زمین سیمانی حیاط‌خلوت زل زده بودم و دلهره‌ی موهای نازنینم را داشتم، مادرم همزمان با سخن گاه‌به‌گاه از هر جایی، سرم را سبک‌تر می‌کرد و تا پایان کار هم از آینه خبری نبود. پیش از آنکه آینه را مقابلم بگیرد، در فاصله‌ای دورتر ایستاد و با لبخند رضایتی بر لب به حاصل کارش نگریست. من همچنان که با نگاه به آینه در تلاش برای یافتن نقصی قابل‌توجه دست لای موهایم می‌بردم، شگفت‌زده به این نتیجه رسیدم که : مادرم کارش بدک نیست! چه بسا خیلی هم خوب است!
    او با اینکه آرایشگر نیست، اما با آرامش و صبر خاصی موی سرمان را کوتاه می‌کند و اگر نتیجه‌ی کارش راضی‌کننده است، به‌دلیل عشقی است که نسبت به اهالی خانه دارد. بدون او اوضاع سختی می‌داشتیم.
    کلمات عینی : ۷۳
    ذهنی : ۱۴۹
    کاراکتر: ۱۱۰۰

    1. سلام مهدی جانم
      یکی از بهترین قطعه‌ها رو نوشتی.
      چقدر لذت بردم.
      درست و خوب انجام دادی.
      اینکه اینقدر روان و خوب حرفت رو زدی خیلی عالیه.
      مشخصه که می‌تونی نوشته‌های خیلی بهتری هم بنویسی.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  26. لداشتم سالاد درست می‌کردم، به مادرم گفتم: “من تصمیممو گرفتم که دلم می‌خواد آدما منو چجوری به یاد بیارن. در حال سالاد درست کردن!” بعد اضافه کردم: “یعنی تو مهمونی‌ها دیدی همه می‌گن انقدر تو آشپزخونه نمون؟ من دقیق دلم می‌خواد تو آشپزخونه بمونم. اصلا این کانتر رو واسه همین اینجوری سفارش داده بودم که همینجا واستم و تمام سالن رو نگاه کنم. همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی حرکت‌ها، همه‌ی حرف‌ها.. در حالی که دارم یه چیزی درست می‌کنم که خورده بشه و لبخند بشه..”
    .
    از قبل از عید قرار گذاشتیم بعد از تعطیلات یه تغییر دکوراسیون زیبا تو آشپزخونه بدیم. سیب هزار بار چرخید و الان به زمین رسیده و فکر کنم به زودی بریم تو کارش. و واقعا خیلی از ساعات روز بهش فکر می‌کنم. محاسبه می‌کنم با کمترین هزینه بیشترین تغییر ایجاد شه و خودم رو تصور می‌کنم که وسایل رو می‌چینم و..
    حتی اگه هیچ‌کدوم اتفاق نیفته، من انقدر رویاش رو واقعی حس کردم که اهمیتی نداره اگر نشه. من حتی تو ذهنم، عکس‌های آشپزخونه‌ی جدید رو همģ گرفتم..

  27. صدای خوردن بارون به شیشه توجهمو به خودش جلب کرد رفتم پشت شیشه تا با حرکت انگشتام رو تن شیشه ی بارون گرفته روحمو نوازش بدم که متوجه ترافیک سنگین پشت پنجره شدم دقیق تر نگاه کردم یک چهارراه شلوغ با ترافیکی نه چندان سبک و رفتوامده سراسیمه ی رهگذران حتی یک نفرو ندیدم به بارون توجهی داشته باشه انگار اصلا بارون وجود واقعی نداشت یک توهم بود برای من، ولی چتره عابرین پیاده و برق خیابونای خیس که منعکس کننده ی چراغ های کنار خیابون بود توهمه منو به واقعیت تبدیل کرد با خودم گفتم این ادم هاا دنبال چی هستند که هیچ توجهی به باید ها ی زندگی مثل بارون و…نمیکنن انگار درگیر زنده مانی هستند نه زندگانی!! و تو دلم گفتم دنیا چرخه ی باطلیه دقیقا هیچ کس نمیدونه چی میخواد و کجاست گاهی وقت ها اونی(منظورم زندگی) که باید باشه هست ولی ما نیستیم تو دالانای مختلف ذهنمون پرسه میزنیم و توهم اینو داریم که کاره درستو انجام میدیم بدونه اینکه بدونیم گم شدیم و اصلا هیچ کس نمیدونه این گم شدن تو کدوم بعده درونمون به پیدایی میرسه و هیچ کسم نمیدونه خوب دقیقا چیه چون همه چی نسبیه! مغزم ابستنه افکارای مختلفه و هر کدوم با یه حادثه ای زاییده میشن و الان بارون شاید دلیل زایش است من نمیدونم تو کدوم دالانم ولی ذهنمو جسمم دست به یکی شدن علیه روحم چون حس عشق (درک زندگی)دارم و روحم داره وارده مرزهای ممنوعه میشه(چون بعضی از افراد فلسفه و نوشتنو ممنوع میدونن و فقط به بعد منطق مثل دروس تخصصی بها داده میشه) که واسه ذهنم ساخته شده با دستای تجربه ی افکار و احساساته خاندانه من که پی در پی سینه به سینه انتقال پیدا کرد بدونه کوچکترین تغییری در مبنا و درستیه این مبنا هیچ وقت معلوم نشد قوی ترین ادم هاا بی اعتقاد ترینانن کسایی که به همه چی شک دارن و این شجاعت میخواد چون شک همیشه باعثه پیدا کردنه حقیقت میشه هر چند تلخ امروز من از همیشه قلبم تپنده تر(نوشتن) و کافر ترو مشرک تر از دیروزم(فقط بعد منطق)به اصول خرافی محدود کننده ی ذهنم و میوه ی ممنوعه رو خوردم امیدوارم هر چی که باشه به تباهی تمامه دالان هااااا و سقط جنین مغزیم نرسه ….
    و امیدوارم همه ی انسان ها به گونه ای که شایسته ی تجربه ی زندگی هستن زندگی کنند

    1. فاطمه عزیز
      قرارمون این بود که قطعه‌ها بیش از هزار کاراکتر نشن، و اینکه شکسته ننویسیم و کتابی بنویسیم.
      از همه مهم‌تر قرار بود کلمات عینی و ذهنی رو هم بشمریم.
      یک نکته دیگه: جایی از متن نوشتی «چتره» که درست نیست. در این رابطه اینو بخون: هکسره

      و اما از همۀ این‌ها که بگذریم من حس شما توی این متن رو دوست دارم. به نظرم شما مایه این کار رو داری.
      منتظر خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  28. هنگام غروب بود، داشتم زبان انگلیسی مطالعه می کردم، باران شدیدی می بارید که ناگهان برق ها رفت. خوشحالی تمام وجودم را فرا گرفت. بلند شدم و چند تا شمع روشن کردم تا آن لحظه را به یادماندنی کنم. همیشه دوست داشتم برق هایمان برود، چون مرا به کودکی ام می برد. آن سال ها که رعد و برق می زد بیشتر اوقات باعث می شد برق های یک منطقه قطع شود. یادم می آید بچه بودم برق ها که می رفت کل خانواده دور هم در یک اتاق جمع می شدیم زیرا شوفاژها سرد می شد و مجبور بودیم اتاق را با درست کردن کرسی گرم نگه داریم. بعد به کمک مادر سفره را پهن می کردیم و درآن تاریکی که فقط نور فانوس محفلمان را روشن نگه داشته بود شام را با لذت می خوردیم. بعد از شام هر کس از خاطراتی که داشت تعریف می کرد که برای من هیجان انگیز بود، انگار می خواستم به یک سفر طولانی و رویایی بروم. عاشق گرمای آن جو صمیمی و شاد بودم. ای کاش گاهی اوقات برق ها قطع می شد تا نیازهای عاطفی امروز را که با تکنولوژی فراموش کردیم، سیراب کنیم.

    1. خانم نجفی نازنین
      شما حس خوبی توی متنون دارید.
      این پاکیزه‌نویسی و شفاف‌گویی عالیه.
      با تمرین و مطالعۀ بیشتر نثرتون می‌تونه تازه‌تر و جوندارتر هم بشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  29. دیشب رفتم توی بالکن به گلهام آب بدم.یکهو دیدم گلدون بزرگی که توش چند تا شمعدونی قلمه زده بودم،یکیش گل داده و از ذوق دیدنش یک خوشحالی عجیبی به سراغم اومد.کلی قربون صدقه اش رفتم و با ذوق اومدم تو و به دخترم گفتم:شمعدونیم گل داده.
    همسر و فرزندانم چندان توجهی به گل و گیاه نشون نمیدن ولی برای خودم خیلی زیباست وقتی یکی از گلهام بچه میاره کلی بهشون عشق میدم.پسرم میگه تو گلهاتو بیشتر از بچه هات دوست داری،جوری که قربون صدقه گلهات میری به ما ابراز محبت نمی کنی.روی اینم باید دقت کنم و رفتارم رو ببینم.
    اما امروز رفتم پیاده روی و توی راه برگشت یکهو ذهنم پرت شد به وقتی که فرزند دومم تازه متولد شده بود و همسرم مدام سر کار بود و بچه ی اولم به شدت برادر کوچیکشو اذیت می کرد و در واقع مدام بچه رو میچلوند و من بودم یک مادر تازه فارغ شده میان چرخ دنده ی زندگی له،ولی خدا رو شکر تا اومد فکرم مشغول خاطرات قدیم بشه یاد شکوفه ی شمعدونی شب قبل افتادم و به خودم گفتم امید مثل همین شکوفه میمونه. همین چیزهای کوچیک چقدر میتونه زندگی رو لذت بخش کنه و نذاره توی مشکلات غرق بشیم اون روزها گذشتن و بچه ها بزرگ شدند و خدا رو به خاطر تمام نعمت های زندگیم شکر کردم و از سر کوچه تا دم خونه به شکوفه ی شمعدونیم فکر کردم و آرزو کردم همه ی قلمه هام بگیرن و گل بدن.

    1. سلام خانم موحدی
      از خوندن متن الهام‌بخش و زیبای شما لذت بردم.
      شما نگاه زیبا و قلم روانی دارید.
      فقط کاش شکسته نمی‌نوشتید. قرار بود همۀ متن‌ها کتابی باشن. توی کلاس در این رابطه توضیح دادم.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  30. دیشب شب قدر بود و من نمی تونستم تلویزیون را روشن بکنم چون بقیه می خواستن بخوابن ، رفتم توی اتاق و کتاب دعا را دست گرفتم و شروع کردن جوشن کبیر خواندن البته به فارسی. خیلی زیباست. حتی فارسی این دعا هم حالتی موزون و شعر گونه دارد که دل را نرم میکند. دعا تموم شد و من با گونه های خیس به فکر فرو رفتم. دیگه باید حساب و کتاب سال گذشته رو جمع میکردم. به یاد پدر و مادرم افتادم که به رحمت خدا رفته بودند. براشون طلب مغفرت و حلالیت طلبیدم. به یاد یه نفر که خیلی دوستش داشتم ولی دیگه رابطه ای باهاش نداشتم. به یاد تصمیماتی که گرفته بودم یه جاهایی بعضی ها را به جای خدا گذاشته بودم یعنی خیلی برام مهم شده بودن تا جایی که میخواستم به هر نحوی از من راضی باشند. یه جاهایی خودم رو جای خدا گذاشته بودم و با دلسوزی بیش از حد کاسه داغ تر از آش شده بودم و بی شمار نا آگاهی های دیگرم از خدا طلب بخشش کردم و نور و آگاهی طلب نمودم در همین حالت سرم را روی بالشت گذاشتم و خواب مرا برد با صدای نرمی چشم هایم را باز کردم، نمیدانم واقعا شنیدم یا در خواب بودم آن صدا به آرامی گفت گفت ‌:( صد بار اگر توبه شکستی باز آی .) چشم هایم پر از اشک شد یار صدایم کرد.

    1. سلام ژیلا جان
      شما زیبا و روشن نوشتید.
      منتها کاش شکسته نمی‌نوشتید.
      توی کلاس دربارۀ این موضوع یه چیزایی گفتم. در جواب بعضی از تمرین‌های قبلی هم نوشتم.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  31. سال گذشته بود که دیوار اتاقم برای نخستین بار، لب گشود و شروع به خواندن کرد، صدایش لطیف بود اما کلمات زهرآلودش که همان خاطرات تلخ گذشته ام بود، باعث آزار گوشهایم میشد، چسب بر لبش زدم تا شاید “خفه” شود.
    با خود فکر کردم که چنین کابوسی دیگر اتفاق نخواهد افتاد با این وجود حدود ۱۴ ماه، هر شب لبی از گوشه ی اتاق شروع به خواندن میکرد و من همان کاری را که با اولین لب کردم، تکرار میکردم.
    گاه چسب ها از دهانشان می افتادند و من نیمه شب از خواب می‌پریدم!
    یک شب که همه‌ی چسب ها از لب ها کنده شد و فریاد ها و صداها اتاق را در خود غرق کرده بودند؛ من تسلیم شده، گوشه ای از اتاق زار میزدم تا اینکه نگاهم به کاغذ های طراحی خاک گرفته ام ،زیر تخت خواب افتاد.
    خطوط طرح ها هماهنگ با صدا ها میچرخیدند، تاب میخوردند و بالا پایین می‌پریدند؛ گویی میرقصیدند.

    “چطور میتونید با این صدا های نکره برقصید؟”

    جرقه!

    چرا صدا ها را “خفه” کنم؟ به چه دلیل از خاطرات تلخ گذشته فرار کنم؛ وقتی باعث میشوند “کوچک ترین” خوشی تا این اندازه احساس زندگی و زنده بودن به ما ببخشند.

    چسب ها را دور بینداز، خطوط خوشی را بر دیوار تلخی هایت بزن؛ فراموش نکن که زندگی ترکیب غم و شادیست. در غیر این صورت دیگر زندگی حساب نمیشد.
    تعداد کلمات عینی: ۲۳
    تعداد کلمات ذهنی:۲۶

    1. سارا خانم منوچهری گرامی
      متن شما زیباست. فضای ذهنی خاصی دارید.
      البته کمی از تمرین ما دوره. چون قرار بود به یکی از رخداد مشخص از زندگی روزمره اشاره کنیم.
      اما در کل این متن در من شوق خوندن نوشته‌های بعدی شما رو هم ایجاد کرد.
      فقط اینکه متوجه نشدم چرا کلمۀ خفه رو توی گیومه گذاشتید.
      براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم.

  32. قطعه_ششم_هاجر
    توی صفحات صبحگاهی از احساسی که نسبت به رفتارش داشتم نوشتم، اینکه برخوردش منصفانه نبود، ازش انتظار نداشتم اینجور رفتار کند، یکبار در مورد رفتارش ازش پرسیدم جوابی نداد و بیشتر ناراحتم کرد. با خودم گفتم حالا که دیگر با او حرف نمی‌زنم برای خوب شدن حال دلم، نامه ای بدون ارسال خطاب به او می‌نویسم . طبق روال معمول مودبانه شروع کردم به نوشتن و سعی کردم به او حق بدهم که بتوانم او را ببخشم، حتی در پایان از او تشکر هم کردم! و با خودم گفتم واقعا چقدر دختر نجیب و خوبی هستم.
    بعد به درونم توجه کردم تا ببینم الان چه احساسی دارم، دیدم هنوز دلم با او صاف نیست. با خودم گفتم دلیلی ندارد الان که نوشته من را نمی‌خواند، همچنان دختر مودب و مهربانی باشم که با متانت همه را می‌بخشد. شروع کردم به نوشتن خشمی که خورده بودم، فحشش دادم، به او گفتم برخلاف تصورش انسان کاملی نیست و ایراد دارد … کم کم خشونت نوشته هایم از بین رفت به طوری‌که از نوشته هایم خنده ام گرفت، مثل یک کودک شده بودم که در حال بازی نوشتن است. می‌خندیدم و لذت می‌بردم. به درونم نگاه کردم دیدم چقدر حال دلم خوب است. من او را این بار واقعا بخشیده بودم.
    تعداد کاراکتر:۱۰۲۱
    تعداد کلمات عینی:۱۹

    1. سلام هاجر سادات عزیز
      چقدر شفاف و پاکیزه و خوب نوشتید.
      خیلی کیف کردم. این متن شما می‌تونه برای افراد دیگه الهام‌بخش باشه.
      من در شما استعداد نابی رو می‌بینم. خودتون رو خیلی خوب بیان کردید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  33. حسلطان صاحبقران قربان ان سبیل های عریض و طویل تان بشوم.این دستگاهی که از فرنگ باخود اورده اید که از سال 1300به سال 1400سفر کنید بسیار خطر ناک است.
    میدانیم خطرناک است اما ما خوشمان امده است و دستور میدهیم فرش عیان تبریز در ان انداخته تا در ان جلوس نموده و به زمان سفر کنیم.
    اخه قربان تان شوم منجمان و پیشگویان اورده اند در سال 1400موجودی بنام کروناوجود پیداکرده است و همه درگیر ان شده اند حتی اورده اند با ارچه ای سفید جلو ببنی و دهان خود را میبندد اخر سبیل های شما که در ان جا نمیشوند.
    دستور میدهیم پارچه را بزرگتر برایمان بسازند تا از خطر درامان بمانیم.
    اخر قربان شما به سال 1400که سفر کنید طرح قرنطینه اجرایی شده است و شهر در سکوت و خلوت بوده است و حتی زنان دلربایی خود را با چشمان شان به رخ مردان میکشن و از سورمه و مژگان استفاده بیشتری میکنن تا ماتیک و سرخ اب و سفید اب و از 7قلم لوازم ارایشی به 3قلم لوازم ارایشی تنزل کرده است.
    مانعی ندارد چ بهتر اصلا در راه بازگشت بعنوان سوغات به سوگلی هایمان این 3قلم را پیشکش میاوریم.
    ای جانم به قربانتان تمام راه های منتهی به شمال هم مسدود نموده اند و به علت نبود نهاده های دامی هیچ جوجه ای برای شکار برای شما موجود نمیباشد.
    چ میگویی وزیر این دیگر قابل تحمل نیست مگر میشود مملکت بدون جوجه باشد اینگونه که شد از سفر خود انصراف میدهیم.

    1. سلام
      این نوع تجربه‌ها خیلی خوبیه.
      یه متنی هم داره شاملو که پیشنهاد می‌کنم بخونید. می‌تونه بهتون کمک کنه:
      «روزنامه سفر میمنت اثر ایالات متفرقه امریغ»

  34. دوستی در توییتر گفت:«کاش تکه سنگی بودم کنار چشمه‌ای و از نسیم خنک لذت میبردم. آدم بودن سخت است.» برایش نوشتم:«تصور کن در زندگی بعدی‌ات سنگ شوی و معشوقه‌ات با عشق جدیدش بیایند لب چشمه و روی تو بنشینند.» پس از اینکه نقطه آخر را گذاشتم به فکر رفتم. گویی پارسایی دیگر آن را نوشته. از نوشته خودم تعجب کردم. سوالی در ذهنم نقش بست که به گمانم سوال آلبر کامو نیز بود. آیا مرگ پایان کار است؟ اگر نباشد چه؟ اگر در پایان این زندگی، دریچه ورود به زندگی‌ای دیگر باز شود چه؟ آیا در آن زندگی به درجه والایی از تفکر میرسم؟ یا همچنان در افکار پوچ خود دست و پا میزنم؟ اگر ذات هستی همین دست و پنجه نرم کردن بیهوده باشد چه؟ و هزاران هزار سوال دیگر در ذهنم هجوم آوردند. اما از یک چیز مطمئنم. زندگی همه‌مان در نهایت با شکستی بزرگ تمام می‌شود. شکستی به نام مرگ. پس اگه می‌خواهیم انسانی والامرتبه باشیم، باید پیروزمندانه شکست بخوریم. در این میدان جنگ، عرق جبین بریزیم و خود را نشان دهیم. بگذاریم ناممان در این دنیا جاودان شود. حتی روزی که نبودیم، عده‌ای یادمان کنند و ما را گرامی و تاثیر گذار بدانند. مگر زندگی جز این هدف است؟ مگر زیستن چیزی جز تلاشی برای جادوانه شدن است؟ البته که این جاودانه شدن به هر نحوی می‌تواند باشد.

    1. پارسا جانم سلام
      چقدر مشتاق بودم از نوشته‌های تو بخونم.
      این قطعه درخشانه. واقعاً عالیه.
      همین متن منو بسیار بسیار امیدوار می‌کنم به آیندۀ تو.
      مشخصه که با تمرین بیشتر می‌تونی قلم درخشانی داشته باشی.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  35. مری نجف پور، تهران

    اتوبوس وارد ترمینال آرژانتین شد. خودمو جمع و جور کردم. آماده شدم که اتوبوس وایستاد سریع پیاده شوم خیلی خسته بودم. ساک و چمدان نداشتم. یه کوله داشتم و کیفم که دستم بود. زود پیاده شدم. همین که پامو گذاشتم روی آسفالت و احساس کردم که روی زمین ایستادم سرمو بلند کردم و به آسمان نگاه کردم. هنوز هوا روشن نشده بود. هیچ کس تو ترمینال منتظرم نبود. دلم گرفت. تنها و خسته و گرسنه سوار تاکسی شدم برای رفتن به خانه؛ همین طور که به سمت خانه می رفتم هوا کم کم روشن می شد. دیدن طلوع خورشید لذت بخش بود. امید و زندگی را در من به جریان انداخت. لبخندی زدم.

    وارد خانه که شدم صاف رفتم به سمت اتاقم و لباسم را عوض کردم و رفتم تو تختم خوابیدم.
    دیشب تمام راه رو بیدار بودم. فکر می کردم، فکر می کردم، فکر، فکر به مسائلی که پیش آمده بود و باید یکی یکی این مسائل را حل می کردم.
    با تمام خستگی باز هم داشتم دنبال راه حل می گشتم تا اینکه دیگر نفهمیدم چه موقع به خواب سنگین رفتم.

    نمی دونم چند ساعتی خوابیده بودم وقتی بیدار شدم احساس کردم که چقدر راحت و سبک تر هستم.
    یه قهوه درست کردم خوردم.
    از پنجره به آسمون نگاه کردم خورشید به کوچش ادامه می‌داد منم زندگی ام را ……

    عینی>>>>>24کلمه
    بقیه ذهنی

    1. خانم نجف پور عزیز
      خیلی خوب می‌شد اگر شکسته نمی‌نوشتید. کلاً بهتره فقط کتابی بنویسیم. در این رابطه تو جلسل دوم حتما توضیح می‌دم.
      در کل اما نوشتۀ شما زیباست. حس خودتون رو راحت و روان نوشتید.
      اما خب، متن جای بازنویسی داره تا بهتر بشه و پخته‌تر.
      من مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  36. نشسته بودم و داشتم به اینده نا معلوم خودم و ادما فکر میکردم، همونطور که زل زده بودم به درختای کاج سر به فلک کشیده پشت پنجره مدام نقشه میریختم و خرابش میکردم، انگاربا هر تکون برگ ها اجری از نقشه ها ی من به خرابی میکشید. صدای رعد برق بلندی اومد و برق ها رفت، همه جا غرق تاریکی شد. تنها مهتاب بود که از لا به لای پرده کنجکاوانه سرش رو داخل اتاق میاورد و سایه های درخت ها رو صدا میکرد که هرچه عاشقانه تر برقصند.داشتم به اکر و اما های ذهنم سر و سامون میدادم که صدام کرد، برگشتم دیدم با کلاویه های سفیدش بهم لبخند میزنه، بلند شدم رفتم سمتش، دستم رو گذاشتم لایه موهای سیاهش و نوازشش کردم، سل دو می … مهتاب بود. یکی از زیباترین قطعه های عاشقانه بتهوون، به این فکر میکردم که اکر بتهوون به عشقش میرسید شاید یک شبی هر دو باهم زیر نور مهتاب همراه سایه های درخت ها میرقصیدند و این قطعه شنیده نشده باقی نمیموند.
    نفس عمیقی کشیدم و سرم رو روی کلاویه هاش کذاشتم و با فکر اینکه عشق چقدر میتونه قشنک و در عین حال بی رحم باشه، به خواب رفتم….

    1. ویانا جان
      حس شما در این متن زیباست.
      اما کاش شکسته‌ نمی‌نوشتید. بهتره کلاً جز دیالوگ‌ها هر بخش دیگه‌ای از هر نوشته‌ای رو کتابی بنویسید.
      در کل متن نیاز بازنویسی داره.
      تو تمرین‌های بعدی حتما روی روایت ملموس یه رخداد مشخص کار کنید. بعد، فقط آخرای متن اون رخداد رو تفسیر کنید.
      من مشتاق از شما یادداشت‌های بیشتری بخونم.

  37. امروز سری به محل کار وحید (همسرم) زدم. فروشگاه لباس‌کار در نزدیکی بازارتهران.
    مدتی که آنجا بودم مشتری‌های مختلف آمدن و رفتن.
    کارگری که با کفش و لباس کهنه آمد، فقط نگاه کرد و قیمت پرسید و رفت.
    احتمالا حساب قسط‌های عقب‌افتاده و اجاره‌خونه باعث شد خریدن کفش‌کار جدید خرج اضافه بنظر برسد. شاید هم به دخترش قول کباب و گوجه سبز نوبرانه داده بود.
    خانم و آقایی که برای رسیدگی به گل‌های باغشان بهترین دستکش ضدبرش را خریدند تا مبادا پوست نازک دستشون خراشیده شود.
    درخلال این آمدن و رفتن‌ها یک آقای میانسال بیشتر از بقیه توجهم را جلب کرد.
    وقتی وارد شد بی‌درنگ گفت: آقا لطفا یدونه از این عینک بدین.
    بعد گفت: آقا دو جفت از این دستکش و یدونه هم از این کیف ابزار بدین.
    به همین راحتی. بدون پرسیدن حتی قیمت و مقایسه با چند مغازه قبل و بعد.
    شاید چون به انتخاب خودش باور داشت و به بقیه هم اعتماد.
    به خودم فکر کردم که حتی وقتی به مغازه جوراب فروشی هم میروم تمام جوراب‌ها را جوری بادقت نگاه میکنم انگار آخرین لباس زندگی‌ام را ‌می‌خرم. خدا نکند اگر طرح و کیفیت و قیمت باهم به توافق نرسند، چون احتمالا با دست خالی فروشگاه را ترک خواهم کرد.
    تعداد کاراکتر: 1022
    تعداد کلمات: 204
    کلمات عینی: 60
    کلمات ذهنی: 144

    1. خانم علائی عزیز
      متن شما ساده و زیبا و روانه. من لذت بردم از خوندن این قطعه.
      صد البته که با بازنویسی دقیق‌تر می‌شه جمله‌ها رو بهتر کرد.
      در کل اما شما تمرین رو دست و فوق‌العاده خوب انجام دادید.
      مشخصه ذوق بسیاری هم در نوشتن و روایت کردن دارید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  38. تا امروز مسافر خانه دوستم بودم. چون مسافرت کوتاهی بود حس غریبی داشتم. نه اینجا آنقدر برایم آشنا بود که بتوانم راحت باشم و به کارهایم برسم و نه دوست داشتم به خانه و زندگی عادی برگردم. به هرحال امروز راهی بودم. حس می کنم نیاز به یک مسافرت با فراغ بال برای مدتی بیشتر از 3 روز از همه مسائل زندگی دارم. مسافرتی که دائما مرا به جریان زندگی پرتاب نکند و اهمیت دستاوردها و منظم بودن برایم یادآوری نشود. دوست داشتم در تنهایی بمانم و آشفته نباشم. دوست داشتم زمانی باشد که همه تناقضات زندگی را بنویسم و کنار هم مثل یک پازل بچینم و برای خودم یک معنای نسبی پیدا کنم. پذیرش تناقضاتی که اجازه بدهد کسی را زیادی خوب یا بد نبینم و از دلخوری ها بگذرم. زمانی که آدم ها با یک رفتار خوب تحت تاثیر قرارم ندهند و با رفتاری بد به من آسیب بزنند. اینقدر این مجوز را به رفتار دیگران داده ام که بدن و روانم دیگر برای زخم های جدید جا ندارد. راه حل هم فقط تفاوت نگاه من به رفتار آن هاست. آدم است دیگر، یک روز یک حرفی میزند و یک روز دیگر فراموش می کند. مگر خودم می توانم ادعا کنم که به همه حرف هایم عمل کردم؟ می توانم ادعا کنم که هیچ وقت سعی نکردم با حرف هایم خودم را خوب نشان دهم؟ می توانم ادعا کنم به خاطر ترس از دست دادن نبوده که رفتار بدی را از اول دیدم و چشمهایم را بستم؟ نمی شود همه این مسائل را توی سه روز حل کرد. باید مسافرت طولانی تری داشته باشم.

    1. متن شما زیباست. اما خیلی زود وارد بخش غیرداستانی قطعه شدید. کاش بخش اول رو شفاف‌تر و واضح‌تر و با جزئیات بیشتر می‌نوشتید.
      اون‌وقت تاثیر بخش دوم بیشتر هم می‌شد (صدالبته این بخش باید کوتاه‌تر می‌شد تا جای بیشتری صرف روایت رخداد بشه).

  39. نقاشی میکردم. تصویر زنی رها و رقصان در طوفان را با نقوش مینیاتوری در هم می آمیختم و سمبلی از تعادل و توازن در طوفانهای زندگی را به تصویر میکشیدم. پستچی در زد. قلموهای آغشته به رنگ را در آب قرار دادم، رنگ قرمز آکریلیک را روی میزعسلی گرد، با پایه های باریک و بلند قرار دادم و به سمت در رفتم. در حال تحویل گرفتن بسته بودم که ناگهان با صدای ترق تروق بلندی و به‌ دنبال آن فرار یکی از گربه هایم از جای پریدم. پستچی رفت. سراسیمه به سمت صدا رفتم. تابلو و سه پایه روی زمین واژگون شده بودند و رنگ قرمز، روی تابلو پاشیده و در حال جاری شدن بود و رد پاهای گربهء دیگرم بر روی آن خودنمایی می کرد. شوک زده، بی هیچ واکنشی، تنها با افسوس به صحنه جرم می نگریستم. به دنبال راه چاره ای برای احیای نقوش بودم. دخترم که با صدای سقوط سه پایه از خواب برخاسته بود به من ملحق شد. با دیدن تابلو گفت: “چه قشنگ، الان انتزاعی شد”
    چراغی در ذهنم روشن شد.
    ما انسانها معمولا در برخورد با حوادث غیرمترقبه، شتابزده عمل میکنیم. چه خوب میشد که به جای تصمیمات عجولانه با انعطاف پذیری از دل آن حادثه یک اثر جدید خلق کنیم. به جای نکوهش، به موهبتهایی که در نتیجه آن، عایدمان می‌شود بنگریم و رنج را به گنج تبدیل کنیم.
    تابلوی جدید به معنای واقعی به مفهوم “رقص در طوفان” عینیت بخشید.
    کلمات ذهنی: 120
    کلمات عینی: 41
    تعداد کاراکتر: 1137

    1. این متن رو دو بار فرستادید. من بازخوردم رو زیر متن قبلی نوشتم.

  40. نقاشی میکردم. تصویر زنی رها و رقصان در طوفان را با نقوش مینیاتوری در هم می آمیختم و سمبلی از تعادل و توازن در طوفانهای زندگی را به تصویر میکشیدم. پستچی در زد. قلموهای آغشته به رنگ را در آب قرار دادم، رنگ قرمز آکریلیک را روی میزعسلی گرد، با پایه های باریک و بلند قرار دادم و به سمت در رفتم. در حال تحویل گرفتن بسته بودم که ناگهان با صدای ترق تروق بلندی و به‌ دنبال آن فرار یکی از گربه هایم از جای پریدم. پستچی رفت. سراسیمه به سمت صدا رفتم. تابلو و سه پایه روی زمین واژگون شده بودند و رنگ قرمز، روی تابلو پاشیده و در حال جاری شدن بود و رد پاهای گربهء دیگرم بر روی آن خودنمایی می کرد. شوک زده، بی هیچ واکنشی، تنها با افسوس به صحنه جرم می نگریستم. به دنبال راه چاره ای برای احیای نقوش بودم. دخترم که با صدای سقوط سه پایه از خواب برخاسته بود به من ملحق شد. با دیدن تابلو گفت: “چه قشنگ، الان انتزاعی شد”
    چراغی در ذهنم روشن شد.
    ما انسانها معمولا در برخورد با حوادث غیرمترقبه، شتابزده عمل میکنیم. چه خوب میشد که به جای تصمیمات عجولانه با انعطاف پذیری از دل آن حادثه یک اثر جدید خلق کنیم. به جای نکوهش، به موهبتهایی که در نتیجه آن، عایدمان می‌شود بنگریم و رنج را به گنج تبدیل کنیم.
    تابلوی جدید به معنای واقعی به مفهوم “رقص در طوفان” عینیت بخشید.

    1. زنده باد خانم رشیدی
      چقدر زیبا و الهام‌بخش بود متن شما.
      شما نثر روان و بسیار خوبی دارید که به نظرم با یه مقدار تغییر و تحول -که با قطعاً با تمرین و آموزش بیشتر به دست میاد- می‌تونه به نثر درخشانی تبدیل بشه.
      در کل باید بگم که خیلی خیلی لذت بردم. ایدۀ متن عالی. واژه‌ها و جمله‌ها عالی انتخاب شدن و همه چیز درست و دقیق بود.
      فقط اینکه کاش کلمات عینی و ذهنی رو هم می‌شمردید و می‌نوشتید اینجا.

  41. کوچه خاطره ها
    باز از کنار تابلوی کوچه گذشتم. اما برعکس اکثر رهگذران نام کوچه برایم تداعی کننده داستانی ست. ابتدایی بودم که پدرم داستان رفاقتش را با صاحب نام کوچه برایم تعریف کرد. شهید محمود تهرانچی. با هم درس خواندند. با هم جوانی کردند. با هم جبهه رفتند اما باهم بر نگشتند. یکی برگشت، با یک دنیا خاطره. از آن روز هر وقت از زیر تابلوی کوچه میگذرم به من یادآوری میشود که قدر دوستانم را همین حالا بیشتر از هر زمان دیگر بدانم. شاید روزی بیاید که حسرت لبخند آنها باری سخت سنگین روی دوشم بشود.

    1. بهنام عزیز
      زیبا نوشتی.
      اما ای کاش از تمام هزار کاراکتری که داشتی استفاده می‌کردی و متن مفصل‌تری می‌نوشتی.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  42. سلام، تمرین اوّل نرجس
    1028کاراکتر، 52 عینی،149 ذهنی

    دیروز سر چهارراه بودم. همیشه فکر می¬کنم پیرها چطور از اینجا رد می¬شوند؟ کمی سخت است. فقط یک چراغ چشمک زن هست و چند تا راه اصلی و فرعی. کمی ایستادم. یک ماشین نزدیک می¬شد. قدمهایم را تند کردم از جلویش گذشتم. وسط خیابان ماشین دیگری سبز شد. می¬توانستم با سرعت بگذرم ولی صبر کردم. ایستادم تا رد شود. راننده هنگام رد شدن دستش را به نشانۀ تشکّر بالا برد.
    همین حرکت کوچک خیلی به دلم نشست. شاید یک صدم ثانیه او را دیدم. یک مرد میانسال، سبزه رو، با موهای بلند و تابدار. شاید عینک هم داشت. ولی مهم رفتارش بود که نشان از شخصیت او داشت. او حتّی جزئیات کمتری از من دیده. یک زن یا دختر چادری با ماسکی سفید که یک ثانیه خیابان را به او داده.
    او می¬توانست شتاب بگیرد. ایستم را وظیفه¬ای بداند برای حفظ جان خودم و نادیده بگیرد ولی تشکّر کرد.
    سعی می¬کنم وقتی پیاده¬ام و ماشینی به من راه می¬دهد، با حرکت سر تشکّر ¬کنم و کلمۀ ممنون یا مرسی را لب بزنم.
    قدردانی محتاج خرج اضافه نیست. فشار زیادی نمی¬آورد. همین که نشان می¬دهی می¬فهمی، کافی است. انرژی دوبرابر دارد، هم حال طرف را خوب می¬کند هم بازتابَش، حال خودت را.

    1. زنده باد نرجس خانم گرامی
      ساده، درست و بسیار زیبا.
      از شما به خاطر توجه به شرایط تمرین بی‌نهایت ممنونم.
      از خوندن نوشتۀ شما لذت زیادی بردم.
      کاملاً مشخصه که با مداومت در تمرین نوشتن می‌تونید متن‌های درخشانی بنویسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  43. اندکی تأمل
    شب بود .روی تخت دراز کشیده بودم و پای چپم را که مدتی است ضرب دیده و در آتل جا خوش کرده و گویی قرار نیست از آن جا خارج شود را با نرمشی انگیزه بخش تحریکش می کردم تا شاید راضی شود زودتر خوب شود و از داخل آتل بیرون بیاید . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای همسرم حسین را شنیدم در حالیکه به اتاق نزدیک می شد
    لحن فاطمه گفتنش دلم را مانند تیری هراسناک در سینه ام میخکوب کرد . با صدایی که رنگ ناباوری داشت گفت : ” فاطمه آقای دکتر رحمدل بر اثر کرونا فوت کردن .”
    دکتر رحمدل از دوستان نزدیک و از همکاران همسرم بود . استاد دانشگاه ، وکیل و نویسنده چندین جلد کتاب و مقالات علمی ارزشمند .
    با شنیدن این خبر ، حس کردم عرق سردی سرتاسر وجودم را در برگرفت . لبم خشک شده بود و دهانم باز .
    باورم نمی شد مردی با اینهمه موفقیت ، دارای قدرت بدنی ، جوان و سرحال ، با یک ویروس منحوس اینطور براحتی از پا در بیاید و تسلیم شود .
    آن شب تمام ذهنم درگیر این ماجرا بود و در ذهنم این جملات تداعی می شد . که ، مرگ از هر چیز به انسان نزدیک تر است . پیر و جوان ، فقیر و غنی ، بی سواد و با سواد نمی شناسد و آدمی را در هر پایه و مرتبه ای که باشد به بهانه ای ، در کام خود فرو می برد و چنان می بلعد که گویی هرگز وجود نداشته است .
    عینی :23
    ذهنی : 10

    1. خانم پوراسماعیل نازنین
      بسیار زیبا نوشتید، روان و خوب و درست.
      فقط اینکه توی بازنویسی بهتره بعضی کلمات اضافی رو دور بریزید. مثلا:
      نرمشی انگیزه بخش (انگیزه‌بخش نباشه بهتره)
      تیری هراسناک (هراسناک نباشه بهتره)
      و…
      و اینکه قبل از علائمی مثل ویرگول و نقطه فاصله نذارید، بعدش بذارید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  44. #قطعه_چهارم_هاجر

    در خانه را که باز کردم، چشمم به سوسکی وسط حیاط افتاد. از سوسک می‌ترسم، مخصوصا آنها که بزرگند و پرواز می‌کنند. با خودم گفتم بکشمش؟ یک نگاه به سوسک انداختم و گفتم ولش کن، گناه دارد، اینکه سمت من نیامده که بترسم ولی بعد با خودم گفتم تا کی میخواهی ترسو باشی، اینکه زیادم بزرگ نیست، پرواز هم نمی‌کند که بترسی، برو جلو و ببین کشتنش ترسی ندارد. نزدیکش رفتم و با سرعت و کمی ترس، پای راستم را بلند کردم و کف کفشم را روی سوسک زدم . کفشم را که برداشتم، انگار مُرده بود ولی دلم نیامد لهش کنم.عذاب وجدان گرفتم. تعجب کردم چطور بعضیها آدم می‌کشند. من یک سوسک کشته بودم و احساس گناه داشتم . تازه فکر اینکه کف کفشم سوسک مالی شده است، اذیتم می‌کرد . جنازه اش را برنداشتم، هم می‌ترسیدم نمُرده باشد و دوباره حرکت کند، هم گفتم همان‌جا بماند تا خوراک مورچه ها شود که ثواب اینکار، گناه کشتن را پاک کند. بعد رفتم توی کوچه که ماشینم را در خانه بیاورم ، چشمم به سوسکی نزدیک ماشینم افتاد، دیگر این دفعه فکر نکردم، شک نکردم، بلافاصله، آرام و مطمئن پایم را بلند کردم و کفشم را گذاشتم روی سوسک و روی آسفالت کشیدم. له شده بود ولی عذاب وجدان نداشتم .راستش کمی هم احساس غرور کردم که نترسیدم و امروز دو تا سوسک کشته ام. با خودم گفتم انگار تمام کارها اولش سخت است حتی ‌کارهایی که انجامش باعث عذاب وجدان و احساس گناه می‌شود، دفعات بعد آن احساس را نداری، ترست ریخته می‌شود و راحت‌تر انجام می‌دهی که خود این فرایند تغییر، قابل تامل است. چه کارهای مثبتی که از ترس انجام نمی‌دهیم و فقط کافی است یکبار امتحان کنیم که ترسمان بریزد و چه کارهای منفی که با همان یکبار انجام دادن دیگر خبری از شرم و ترس و عذاب وجدان نیست.‌

    1. درود خانم احمدی عزیز
      متن شما زیباست. ساده و شفاف و روان نوشتید.
      فقط چند نکته: بعضی جمله‌ها اضافه‌ست. مثلاً اگه همون اول متن این جمله‌ها رو نمی‌گفتید متن خیلی بهتر می‌شد: «از سوسک می‌ترسم، مخصوصا آنها که بزرگند و پرواز می‌کنند.»
      اما در کل، خیلی خیلی لذت بردم.
      مشخصه که شما ذوق و مایه نوشتن دارید، خیلی هم دارید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  45. من به سیبی خوشنودم
    در فاصله ای نه چندان دور از یک دوست خوب و مهربان استرالیایی خانمی با نام «تریش» که در کنگره بانکوک تایلند با او آشنا شدم و گاهی با ایمیل و همچنین در شبکه های اجتماعی با او در تماسم. حدود یک ماه قبل یک کتاب و کارت از او دریافت کردم که توسط یکی از دوستانم به دستم رسید. این کار زیبایش برایم بسیارخوشحال کننده بود. فکرش را نمی کردم که به یادم باشد و بخواهد از راه دور لطف و محبتش را ابراز کند. ارزش کار زیبا و معنوی ایشان همیشه در خاطرم زیبا و ماندگار باقی می ماند و همین طور قابل تقدیر است. او خیلی دوست دارد که به ایران سفر کند و از ارتباط با ایرانی ها بسیار خوشنود است.
    به نظر من بعضی از آدم ها وجودشان معطر است و جدا از عطری که به خودشان میزنند، عطر دیگری هم دارند که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست…! در میان دوستان جان هم، عطر وجود، عطر نگاه زیبا و چشم هایشان، عطر حرف هایشان، عطری که فقط مختص شخصیت خوب آنهاست و متاسفانه در هیچ مغازه‌ی عطر فروشی پیدا نمی شود. همیشه برایم عزیز و قابل ستایش هستند.
    با تمام این ها، باعث خوشحالی است که انسانها از راه دور هم می توانند مهر و محبتشان را از صمیم قلب به یکدیگر نثار کنند و ادامه دهنده دوستی های خالصانه و پاک باشند.

    1. درود خانم دانش عزیز
      من فکر می‌کنم متن رو باید دقیق‌تر بازنویسی میکردید. مثلاً این جمله انگار ناقصه:
      «در فاصله ای نه چندان دور از یک دوست خوب و مهربان استرالیایی خانمی با نام «تریش» که در کنگره بانکوک تایلند با او آشنا شدم و گاهی با ایمیل و همچنین در شبکه های اجتماعی با او در تماسم.»
      نکنه این ادامۀ تیتر مطلبه؟
      نکته بعدی:
      کاش توی پاراگراف اول کمی ملموس‌تر دربارۀ خانم تریش حرف می‌زدید (می‌شد این نوع عبارات رو کمتر کرد: بسیارخوشحال کننده، لطف و محبتش، ارزش کار زیبا و معنوی، زیبا و ماندگار، قابل تقدیر، بسیار خوشنود و…).
      می‌بینید چقدر اینجور کلمات زیادن؟ ولی هیچ کمکی هم به بهبود متن نمی‌کنن.
      در انتهای این جمله هم سه نقطه و علامت تعجب اضافه‌ست: «به نظر من بعضی از آدم ها وجودشان معطر است و جدا از عطری که به خودشان میزنند، عطر دیگری هم دارند که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست…!»

      در کل اما شما حس خیلی خوب تو متنتون دارید. با صداقت و شفافیت خودتون رو بیان کردید و این جای تحسین داره.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

    2. روز ۶ فروردین ماه امسال تصمیم گرفتم یه مسئولیت سنگینو قبول کنم و یکی رو به سرپرستی قبول برا همین یه گلدون گل فردوس آوردم تو اتاقم براش یه شناسنامه درست کردم اسمشو گذاشتم بامبی بهش خوشآمد گفتم و عین بچم ازش مراقبت کردم
      دفعه اولم بود که خودم از گلدون خودم مراقبت میکردم و خب خیلی راه و چاهشو نمیدونستم
      چند جا سرچ کردم و از چند نفر سوال کردم و سعی کردم کارمو خوب انجام بدم
      روزی چند بار چک میکردم ک آب لازم داره یا ن برا تنظیم نورش کلی سوال کردم و یه تحقیقاتیم برا کود مناسب انجام دادم و خلاصه خیلی براش تلاش کردم
      بعد از چند روز دیدم یه قسمتایی از برگاش زرد شده و نگران شدم بردم به گلخونه نشون دادم علتشو پرسیدم بعدم از دوستم خواهش کردم چند روز ازش مراقبت کنه تا حالش بهتر بشه
      از روزی ک اومده بود دغدغه هام بیشتر شده بود ذهنم مشغول تر بود و مدام نگران بودم
      اون گلای سبز و بنفش روزامو عوض کرده بود و به اتاقم بوی زندگی داده بود
      امروز که داشتم به جای خالیش رو اون چهار پایه چوبی کنار پنحره نگاه میکردم فک کردم چقد زیادن چیزای کوچیکی ک تاثیرای خیلی بزرگی تو زندگیمون میذارن و چقد جای خالی اون چیزای کوچیک باعث حس شدن کمبود خیلی زیادی میشه

      1. حنانه عزیز
        فکر و خس شما خوبه.
        ولی کاش شکسته نمی‌نوشتید و کتابی می‌نوشتید.
        کاش کلمات عینی و ذهنی رو میشمردید.
        کاش ته جمله‌ها نقطه میذاشتید.
        کاش به جای «ک» می‌نوشتید «که»

        این نکات شاید ظاهراً مهم به نظر نرسن، اما وقتی که قرار بر کار حرفه‌ای باشه اهمیت پیدا می‌کنن.
        من مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  46. کلاس نویسندگی خلاق
    عاشق عصرای بهار هستم ،برم خیابون ،قدم بزنم ،بلند شعر بخونم ،گاهی هم ترانه ،فکر کنم و با یاد آوری خاطره بخندم ،بلند هم بخندم ،بی ترس از نگاه و قضاوت رهگذران .
    چند روز پیش با دوستم رفتیم بیرون ،دو تا بستنی یخی که داخلش پاستیل داشت خریدیم .همینطور که بستنی میخوردیم مشغول خاطره تعریف کردن هم بودیم ،اونم از نوع خنده دارش و زدیم زیر خنده حالا نخند کی بخند با صدای بلند .آقای مسنی از کنار مون رد شد نگاهی کرد،گفت دیوونه شدن بیچاره ها .باز شلیک خنده بود و نشستن من وسط پیاده رو ،با همون خنده گفتم راست میگین دیوونه شدیم .حالا هر کسی که رد میشد نگاه می کرد ولی میخندید .بعداز کلی خندیدن حس خوبی داشتیم هم انرژی گرفته بودیم ،هم لبخند به لب دیگران اورده بودیم .
    کاش بدونیم فقط دیوونه ها نیستن میخندن ،یا هر کس میخنده بی غم نیست .
    گاهی آدم نیاز داره فقط بخنده ،حتی الکی .
    چه اشکالی داره به جای اخم کردن به هم لبخند بزنیم و لبخند هدیه بدیم .
    ۱۴۰۰/۲/۱۳

    1. سلام خانم شکور عزیز
      شما راحت و ساده نوشتید. زیباست. اما ای کاش شکسته نمی‌نوشتید. در این رابطه تو جلسۀ دوم توضیح میدم مفصل. اما خیلی کلی همینجا بگم که خوب نوشتن رو با کتابی نوشتن یاد می‌گیریم. شکسته‌نویسی رو بذارید برای دیالوگ‌ها.
      و اما کاش پاراگراف اول این قطعه رو بردارید. اگر نخواستید حذفش بکنید بذاریدش اون پایین مایینا. این جمله تحرک متن رو کم می‌کنه. مثلاً تصور کنید اگر متن از اینجا شروع می‌شد چقدر بهتر بود: با دوستم رفته بودیم…
      این شروع خواننده رو بهتر همراه می‌کنه، تا یه چنین چیزی: عاشق عصرای بهار هستم

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      1. بی نهایت از شما سپاسگزارم استاد بزرگوار🌹🌹🌹

  47. امروز پدر و عمویم دو مرغ خریدند تا بخاطر خانه جدیدی که در آن نقل مکان کرده ایم خونریزی کنند.
    وقتی مرغ های تپل و ترسیده را روبرویشان گذاشتند و پاها و بال و پرشان را گرفتند و چاقو تیز کردند، بقیه اعضای خانواده به داخل خانه پناه بردند، چرا که این صحنه برایشان خوشایند نبود. و ترجیح میدادند موقع صرف غذا آن را ببینند و لذت ببرند.
    اما من همانجا ایستادم و تا آخرش، زجه زدن و بی قراریِ مرغ ها را تماشا کردم.
    اینکه چطور سرش از تنش جدا شد و خون بیرون پاشید‌ را هم دیدم.
    نه بخاطر اینکه سنگل دل هستم و یا خوشم می آمد.
    فقط نمی خواستم در چنین جرمی شریک باشم و بگُرخم.
    اگر قرار است من هم از این مرغ بخورم، باید ببنیم و شاهد باشم که چه بهایی داشته است.
    خیلی وقت ها آدم ها پشت جرم هایی که می کنند مخفی می شوند. خیلی وقت ها دلشان می سوزد اما هرگز از خودخواهی خودشان نمی گذرند.
    اگر تصمیمی گرفتی، اگر اشتباهی مرتکب شده ای، فرار نکن. همانجا استوار به‌ایست و قبول کن که این آدم، چه بخواهی چه نخواهی دقیقا خوده تو هستی!. و بعد به این فکر کن که می خواهی تغییر کنی یا خیر.

    فاطمه خیری

    به نظر من حدودا ۱۰ کلمه ذهنی داشت و بقیه عینی 🤔

    1. سلام فاطمه عزیز
      زیبا نوشتی.
      هم موضوع خوبی داره، هم نگاهت جالبه.
      من حس می‌کنم که ذوق فراوانی داری و می‌تونی به جاهای خیلی خوبی برسی.
      اما باید برای بازنویسی متنت وقت بیشتری بذاری.
      یه جا نوشتی «خوده» این غلطه. باید به جای ه کسره می‌ذاشتی. در این رابطه این متن رو بخون: هکسره
      دربارۀ کلمات ذهنی هم تصورت اشتباهه. تعداد کلمات ذهنی این متن خیلی خیلی بیشتره. هر واژه، مطلقاً هر واژه، که تو متنت هست و شکل عینی نداره، ذهنی حساب می‌شه.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  48. قطعه 3 ردیف 327
    نمی دانم این عدد آدرس چه کسی هست یا آدرس کدامیک از ما خواهد شد. با نوشتن قطعه 3 روی برگه و همزمانی آن با صدای اخبار وقتی تعداد فوتی های کرونا رو اعلام می کرد، دوباره تلنگری به من زده شد؛ یادم آمد که چقدراین روزها به آدرس نهایی خودم بیشتر فکر می کنم. به اینکه چه کردم یا چه کارهایی از عهده ام بر می آمده و از انجامشان شانه خالی کردم.
    اما بعد، یاد کارهایی افتادم که برایشان تلاش کرده بودم. اینکه سعی کرده بودم تک تک کودکانی که با آنها در ارتباط هستم را بفهمم. اینکه دغدغه ی¬ کتاب خواندن و حفظ محیط زیست را هر سال به چهل دانش آموز منتقل کنم. اما بیشتر از همه این روزها دل خوشم به کاری که شروع کردیم، دل خوشم به تک تک آدمهایی که توانستم پیدا کنم، دل خوشم به وسعتی که در من در حال اتفاق افتادن است.
    ابتدا فقط یک ایده بود که برای بچه هایی که هزینه ی خرید کتاب ندارند، کتاب پست کنم. وقتی با استاد فیض مطرح کردم، پرسیدند:”چرا به یه کتابخونه فکر نکنیم؟”
    چهاردهم فروردین امسال، روز جهانی کتاب کودک تاسیس شد. می دانستیم اتفاق بزرگی در پنج متر در حال رخ دادن است. اما با گذشت زمان، بچه ها ثابت کردند که بیشتر از آنچه فکر می کردیم تاثیر گذار هست. اینکه پشت در کتابخانه صف می ایستند تا کتابدار برسد، اینکه سرپا می ایستند و چند کتاب را می خوانند چون فقط می توانند دو کتاب امانت بگیرند. اینکه به کتابدار کمک می کنند تا قفسه ها را بچیند و دائما می پرسند :”کی کتابهای جدید می رسن؟”
    دلگرمم به این اتفاق و به آینده ای که این بچه ها می سازند. دلگرمم به شما که برای تجهیز کتابخانه ¬ی بعدی در سیستان و بلوچستان، همراهمون هستید.

    راحله ملکان
    kherad_yar@

    1. خانم ملکان عزیز
      متن شما ساده، شفاف و روشنه. از بابت کارتون جای تحسین داره.
      موضوع متن هم خوبه.
      اما یه پشنهاد:
      یه قطعه بنویسید که با شرح یک رخداد مشخص دربارۀ این کتابخونه شروع بشه (به جای اینکه مثل این قطعه برید سراغ کرونا و…).
      تو یادداشت‌های کوتاه اگر یه موضوع مرکزی داشته باشیم تاثیر یادداشت چند برابر میشه.
      اگه چنین یادداشتی نوشتید دوباره برای من بفرستید.

      و اما تبریک به شما به خاطر این فعالیت درخشانی که دارید. براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم. امیدوارم با قدرت ادامه بدید.

  49. امروز از یکی از دوستانم تابلوی کوچکی هدیه گرفتم که فرهنگ جامعه ی قرن نوزدهم را نشان می داد. با نگاه به تصویر ، تونستم ارتباط نزدیکی برقرار کنم، برایم یک جورایی آشنا بود و غم بزرگی بر دلم نهاد.
    سمت راست تابلو دو زن زیبا با لباسهای فاخر دیده می شدند که دوتا مرد بظاهر متشخص تا کمر در مقابلشان خم شده بودند و در پایین تابلو سمت چپ دو زن جوان پابرهنه را نشان میداد که مشغول پارو کردن برگهای پاییزی روی خیابان میباشند و با حسرت و خشم نظاره گر رفتار آنها هستند .
    از دوستم پرسیدم :《 تو میدونی این جور تصاویر منو ناراحت میکنه، برای چی اینو به من هدیه دادی؟》
    در پاسخ من گفت:《 آره میدونم، میخواستم تو رو به آینده ی خوب امیدوار کنم و به تو نشون بدم که جامعه ی الان ما چقدر با آنزمان فرق میکنه و بدونی روزهای خوب برای تو هم خواهد بود البته اگر خودت بخوای!》
    من هیچ نگفتم، سری تکان دادم و ازش بخاطر نیت خوبی که داشت تشکر کردم ولی هیچوقت آن تابلو را به دیوار خانه ام نصب نکردم چونکه معتقد هستم در این دنیا هم خیر و هم شر تا ابد ماندگار است پس این انتظار که ظلم و ستم ناپایدار هستند بیهوده بنظر می آید.

    1. خانم پنجه نازنین
      زیبا و شفاف نوشتید.
      مشخصه که تمرین بیشتر می‌تونید متن‌های بسیار درخشان‌تری هم بنویسید.
      یه پیشنهاد برای مرحلۀ بازنویسی: به زمان افعال دقت کنید. مثلاً به این جمله پاراگراف نگاه کنید:
      «سمت راست تابلو دو زن زیبا با لباسهای فاخر دیده می شدند که دوتا مرد بظاهر متشخص تا کمر در مقابلشان خم شده بودند و در پایین تابلو سمت چپ دو زن جوان پابرهنه را نشان میداد که مشغول پارو کردن برگهای پاییزی روی خیابان میباشند و با حسرت و خشم نظاره گر رفتار آنها هستند .»
      ببینید آیا «می‌شدند و بودندو میداد» با «میباشند و هستند.» هماهنگن؟

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  50. بابا از صبح عصبانی بود. سر سفره افطار دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. صحبت از گواهی نامه گرفتن دوستم شد. به بابا گفتم: اگر دوستم گواهینامه بگیره با ماشین باباش بیاد، میذاری منم سوار بشم و با هم بریم جایی مثلا.
    بابا نگاه کرد و گفت: باشه برو.
    من هم خوشحال شدم از اینکه با دوستم نقشه ها برای گردش هایمان چیده بودیم. کمی گذشت و بابا برگشت به من گفت: تو چند دقه پیش چی گفتی؟
    من تعجب کردم گفتم: کدوم حرفم رو میگی؟ چون بعدش همچنان با خواهرم حرف می زدیم. اشاره ای به حرف های قبلم کردم تا گفت: همون قضیه بیرون رفتن با دوستت. گفتم: خب چی شده؟
    همچنان به خوردنش ادامه داد و سکوت کرد و من منتظر بودم به خاطر عصبانیت امروزش چیزی به من بگوید و مخالفت کند و در نهایت دعوایمان بشود. اما بابا همچنان سکوت کرد.
    بعد از افطار داشتم فکر می کردم چه خوب شد که بابا سکوت کرد. نمی دانم چه در سرش بود اما هر چه بود، خوب نبود و این را از حالت صورتش می فهمیدم. اما گاهی سکوت بهترین انتخاب است. زمان هایی که ذهنمان شلوغ است و درگیری های دیگری داریم شاید بهتر باشد عصبانیتمان را سر آدم بی گناهی خالی نکنیم، فقط سکوت کنیم و او را در جنگ های ذهنمان زخمی نکنیم.
    عینی: ۵۴
    ذهنی: ۱۶۸

    1. آفرین ملیکای عزیز
      چقدر این متن زنده و زیبا بود.
      شما خیلی خوب رخداد رو روایت کردی، و چه نکته‌ای خوبی رو هم ازش بیرون کشیدی.
      به خاطر این ذوق و دقت به شما تبریک می‌گم.
      به نظر شما ذوق نوشتن رو به حد اعلا داری.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  51. *ماجرای مترو
    مثل همیشه ساعت۴از سر کارم برمی‌گشتم و اتفاقات ریزو درشت را درون ذهنم مرور میکردم. به مترو رسيدم. منتظرقطار ماندم. این بار برخلاف همیشه مدت زیادی معطل شدم. بالاخره قطار آمدو سوارشدم. فروشنده های مترو هر کدام عرض اندامی کردندو رفتند. به ایستگاه دروازه شمیران رسیدم. خانم جوان فروشنده ای سوار قطارشد. لوازم آشپزخانه میفروخت. بدون توجه چرخ خریدش را طوری به پای من زد که عصبانیم کرد ولی چیزی نگفتم. یک دفعه قطار چرخشی ناگهانی کرد. چرخ خرید خانم فروشنده حرکت کرد و روی پای من آمد. من هم که عصبانی ترشده بودم با قدرت تمام پاهایم چرخ خرید را طوری که به جای اولش کمی آن طرف تر از پاهایم بود هول دادم. خانم فروشنده از زیر ماسک نگاه محبت آمیزی کرد و گفت مرسی عزیزم. من هم با تعجب و پوزخند از زیر ماسک گفتم حالت خوب است؟! از قطار که پیاده شدم به خودم گفتم عمل من از سرعصبانیت بود ولی او عمل من را لطف در حق خودش برداشت کرد و فکر کرد که من برای اینکه چرخ خریدش منحرف نشود و نیفتد با پاهایم آن را هول دادم. به خودم گفتم اگه همه آدم هادر روابطشان هر عمل ازطرف مقابل را سوء نیت برداشت نکنند شاید دنیا جای بهتری میشد.
    تعداد کاراکتر۱۰۰۱
    تعداد کلمات ذهنی۱۹۰
    تعداد کلمات عینی۱۶

    1. خانم میرزاخانی عزیز
      عالی بود، شما این تمرین درست و خیلی خوب انجام دادید.
      این بیان ساده و شفاف عالیه.
      من باید قدردان شما باشم که توی کلاس شنوندۀ دقیق و درجه‌یکی هستید. هم تعداد کاراکترها دقیقه، هم کلمات عینی و ذهنی رو خوب شمردید و در انتهای متن نوشتید و هم ساختار متن دقیقاً چیزیه که خواسته شده بود.
      شک ندارم شما با مداومت در مسیر نویسندگی می‌تونید به نویسندۀ خیلی خوبی تبدیل بشید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  52. امروز سيزده دقيقه دير رسيدم شركت. در واقع خواب مانده بودم. مثل تير رها شده از چله‌ي كمان رستم، از رختخواب پريدم و ظرف چند صدم ثانيه از حالت درازكش به عقاب تيز‌‌رو درآمدم. با دست و روي نشسته لباس پوشيدم. به همكارم پيام دادم كه اين چند دقيقه را برايم مرخصی رد كند تا غيبت نخورم. ديشب تا ساعت دو و نيم بامداد بيدار بودم. آخرين فعاليت شبانه‌ام، نوشتن تمرين هزار كلمه‌اي است كه در سايت نويسندگي آقاي شاهين توصیه شده بود. اينكه قلمت را روي كاغذ برقصاني و با كلمات، نشخوارهاي ذهني را از مغزت بيرون بكشي، چيزي جز معجزه نيست. نوشتن برايم يك نوع تراپي است كه دردهايم را تسكين مي‌دهد، حتی اگر نیمه شب باشد.اين‌ها را به همكارم نگفتم، تجربه ثابت كرده معمولا هر توضيحي اضافه است. دقيقا سيزده شب است كه به اين عهد عمل مي‌كنم. چه تقارن معكوسي داشت اين عدد سيزده. يكي برايم نحس بود و ديگري نشان از تعهد. اميدوارم بتوانم تا زماني كه تمام رشته موهايم سفيد شده و البته هنوز عقلم از شدت پيري زايل نشده است، هر شب اين هزار كلمه را بنويسم. متعهد بودن قلب آدم را آرام مي‌كند؛ حتي اگر گاهي خواب بماني، به شيريني‌اش مي‌ارزد كه گيسوانت به خاطر یک عهد جواني‌ سفيد شده باشد.
    1045 کاراکتر
    36 کلمه عینی
    135 کلمه ذهنی

    1. زنده باد خانم منافی نازنین
      زیبا نوشتید. متن شما روان و شفافه. این نقطه قوت شماست.
      اگر تمرینی مثل هزار کلمه رو جدی‌تر ادامه بدید، مسلماً خیلی بهتر هم خواهید نوشت.
      من بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  53. داشتم با دوستم کل کل می کردم که صورت کشیده قشنگ تره یا صورت گرد. یک مدت طولانی که بحث کردیم تلگرام را باز کردم تا با دیدن عکس آدم ها مقایسه کنیم. اتفاقی چشمم به عکس همکلاسیم افتاد که با هم رابطه عاطفی داشتیم. عکسش دونفره بود. واضحا توی خواستگاری یا نامزدی. همه وجودم از درون به لرزه افتاد. میدونستم هیچ وقت با این آدم آینده ای ندارم و از اول این مسیر خیلی سریع پیش رفته بود. اما فکر نمی کردم انقدر زود یکی دیگه پررنگ شه و من پاک شم.
    از پاک شدنم از ذهن دیگران می ترسم، از فراموش شدن می ترسم. گمان کنم همه بترسند. ما برای مقابله با اضطراب مرگ هم تلاش می کنیم هرچه بیشتر در ذهن آدم ها بمونیم و در ذهن آدم های بیشتری بمونیم. توی یک کتاب خواندم که: قبول کن. یک روز میرسد که هرکسی که تو را هم به یاد داشت میمیرد. تصور ترسناک اما حقیقت. از ذهن دیگران پاک شدن ترسناک است، به ویژه وقتی آن ها هنوز خیلی در ذهن و قلب تو هستند. بعضی آدم ها دلخوشی شفای یک یادآوری کوچک را هم از تو دریغ می کنند.

    1. زهرای عزیز
      این قطعه موضوع خیلی خوب داره. شما هم تا حدی خوب اجرا کردی. هر چند کمی جزئیات دربارۀ اون عکس می‌تونست متن رو بهتر هم بکنه.
      اما دربارۀ زبان متن: بهتره شکسته‌ ننویسید. اگر با زبان کتابت بنویسید بهتره، اینجوری خیلی امکانات زبان از دست نمی‌ره.
      یه پیشنهاد دیگه: توی بازنویسی روی کلمات حساسیت بیشتری به خرج بدید. مثلاً کلمۀ «واضحا» به نظرم می‌رسه از جنس متن شما نیست. اصلاً انگار زیبایی متن رو گرفته. خیلی وقتا با کمی حوصله می‌شه از کلمات بسیار زیباتر و مناسب‌تری استفاده کرد.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  54. نشتی ها
    غرق در افکارم بودم.صدایی از داخل یخچال به گوشم رسید،اول اعتنا نکردم و گفتم شاید یک شیشه مربایی چپه شده یا یک دانه پرتقال غلت خورده و افتاده در کف یخچال.اما با زیاد شدن صدا مجبور شدم که بروم و نگاهی بیندازم.یخچال را که باز کردم،حجم زیادی از آبی که پشت در جمع شده بود روی فرش ریخت. همه جا را آب برداشت.
    برق ها رفته بودند و یخ های فریزر ذوب شده بودند و یک تکه بزرگ از یخ درست افتاده بود تو قابلمه خورشت و تکه های سبزی و لوبیا به اطراف پاشیده شده بود. افتضاحی که به بار آمده بود،قابل توصیف نبود.حالا مجبور بودم یخچال را تمییز کنم.
    آهی کشیدم وتک تک وسایل و ظروف را بیرون آوردم.چیزهایی از دل یخچال بیرون می‌آمد که میتوانستم در حراجی‌ها به عنوان عتیقه باستانی به ثروتمندان بفروشم و پول خوبی از آنها به جیب بزنم.از این فکر خودم خنده ام گرفته بود.
    حکایت این یخچال چقدر شبیه ما انسان هاست. آنقدراصلاح رذیلت های اخلاقی خود را به تاخیر می‌اندازیم که ناگهان نشتی رخ می‌دهد و آنچه که نباید فاش می‌شد،فاش می‌شود.گاهی اوقات کنکاش کردن رفتار ها و بازخوردهایمان می‌تواند از به بار آمدن چنین رسوایی هایی جلوگیری کند.
    کاراکترها:1007
    عینی:52
    ذهنی:91

    1. آقا هادی قربانی عزیزم
      ساده، زیبا، خلاقانه و دلنشین بود.
      لذت بردم واقعاً. مرسی که این تمرین رو درست انجام دادید.
      توجه شما به جزئیات عالیه.
      با تمرین بیشتر می‌تونید خیلی خیلی بهتر هم بنویسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  55. من ،در این پایان بعد از تو
    اتاقِ مامانم ،ویلچروتخت و …رو جدا کردم تاطبق وصیتش تحویل مرکز توانبخشی رامسر بدم .میدونم روح بزرگ ودل آسمونیش شاد میشه نمی تونم پاشم،سرم بازارمسگراست.یادها آتیش میزنن،عکس ها میسوزونن،یادگاری ها نفس می گیرن ،خاطره های دق مرگت میکنن ،با دلت ستیزه جویی می کنن و تو در مقابلشون موجودکاملابی دفاع هستی .جدایی زیادداریم .با هم فرق دارن ،گاهی ناگزیربه رفتنی، وقتی اشتیاقی برای موندن نمی بینی و باید انتخاب درستی کنی حتی از نتیجه ش راضی نباشی وگاهی حق انتخاب نداری و دلخواهت نیست .عزیزی کسر ثانیه در بهترین فصل زندگیت از کنارت میره وبا رفتنش لذت بردن از بهترین ها رو هم باخودش میبره.اینجایی ،حست می کنم،مثل همیشه وحواست به همه چی هست تا درست انجام بشه، ازم راضی هستی ؟دنیامون جدا شده خدامون که تا ابدیکیه ،همون خدایی که اذن رفتنت رو داد به’من هم، صبرداد که رفتن رو باور کنم و تاب بیارم. بعضی نبودن ها رو هیچ بودنی ،جبران نمی کنه چون اصلا،یک دونه هستن تا ابد هم جاشون با هیچ کس و هیچ چیز پر نمیشه ،مثل مامان ها .این روزا بی تو خیلی خسته ام لطفا بیشتر حواست بهم باشه پیش خدا پادرمیونی کن .

  56. قطعه اول : آینه
    چند روزی است که، ساختمان آرام ما، که در نزدیکی منزل سابق شاملو و آیدا در کارگرشمالی واقع شده است و روزها، تنها صدای گنجشک های نشسته برروی شاخه های درختان درآن به گوش می رسد، مهمان کوچکی دارد.حاج خانم و حاج آقا، که در طبقه دوم ساختمان ما سکونت دارند،دوهفته ای است که با آغاز ساعت کاری، نوه دختری پنج ساله خودرا مراقبت میکنند تا دخترشان پس از فراغت از کار،جهت بردن فرزندش به خانه خودشان رهسپار شوند.در روزهای اول، وقتی صدای ناله های دختر را میشنیدم ، موجب آزار و اذیتم نبود زیرا حضورش یادآور، ایام خوش کودکی ام در منزل آقاجان و مادربزرگم میگشت. اما پس از گذشت یک هفته از حضور دخترک، صدای گریه ها و جیغ های مکررش، برایم غیر قابل درک بود .بایستی اعتراف کنم که در این ایام منتظر شنیدن آوای خنده های دل انگیز کوکادکانه اش بودم اما دریغ از یک روز.دخترک چون رودی خروشان، هرلحظه که در توان داشت فریادهای بلندی سر میداد و من هم در آن اثنا با خود برای حاج خانم و حاج آقا طلب صبرایوب می کردم. این رویه ادامه داشت و من هم کنجکاو تادر پشت درهای بسته راز این همه شکوه و شکایت طفل را از این زمانه بفهمم؛ تا این که یک روز صبح،زنگ خانه به صدا در آمد، ناشناسی در پشت در خانه ، بدون دادن نشانی خواستار آن بود که در را برایش بازکنم.اولین بار بود شخصی بی مقدمه خواستار چنین چیزی از من بود، با تعجب پرسیدم شما ، با زهم بدون دادن گزاره ای جهت جلب اعتماد من، ادامه داد حاج خانم صدای زنگ در را نمی شنود، لطفا در را بازکنید.اضطراب زن، مراهم مشوش کرد، در پی استنکاف خواستار آن بود که نگاهم به دخترک کنار زن افتاد و یافتم نوه و دختر حاج خانم هستند که در پشت درمنتظر مانده اند.در را باز کردم و سپس با حالی دگرگون از این مکالمه عجیب بر روی صندلی نشستم ، پس از تاملی بر آنچه که رویداده بود علت درماندگی کودک را یافتم، کودکان آینه درگیری ها ،تنش ها و استرس های موجود در زندگی ما می باشند.بدون توجه به رفتارمان و عدم کنترل هنجارهای روزانه می توانیم به راحتی کودکی را از خنده های کودکانه اش محروم سازیم.
    374 کاراکتر
    20 واژه عینی
    80 واژه غیر عینی

    1. سلام خانم طاهری پسند نازنین
      کاراکتر (حرف) با کلمه فرق می‌کنه. متن شما بیش از هزار و هفتصد کاراکتره. قرارمون این بود که هر نوشته حداکثر هزار کاراکتر باشه.
      اما دربارۀ متن:
      گاهی بهتر بعضی جمله‌های بلند رو به دو یا سه جملۀ کوتاه‌تر تبدیل کنیم تا راحت‌تر و بهتر خونده بشن. به جملۀ اول این قطعه نگاه کنید:
      «چند روزی است که، ساختمان آرام ما، که در نزدیکی منزل سابق شاملو و آیدا در کارگرشمالی واقع شده است و روزها، تنها صدای گنجشک های نشسته برروی شاخه های درختان درآن به گوش می رسد، مهمان کوچکی دارد.»
      تو چنین جملاتی حس می‌شه که نویسنده می‌خواد با زور و فشار یه چیزی رو بیاره توی متن.

      نکته بعدی دربارۀ استفادۀ درست از ویرگول. به این بخش از متن نگاه کنید:
      «زیرا حضورش یادآور، ایام خوش کودکی ام»
      ویرگول کاملاً اضافه‌ست و به خوانش متن لطمه می‌زنه.

      و نکته بعدی دربارۀ بازنویسیه: توی بازنویسی متن رو با صدای بلند بخونید. این کمک می‌کنه تا بعضی کلماتی که به متن نمیاد حدف کنید. ضمن اینکه باعث میشه بعضی جملات رو روان‌تر بنویسید.

      در کل اما ذوق شما قابل تحسینه. من از خوندن متن شما لذت بردم و بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      1. استاد ممنونم از لطفتون
        اميدوارم
        كه با كمك شما بتونم بهتر بشم.

  57. به تور سفید و پر زرق و برقی که از بالا تا پایین پنجره قدی پذیرایی را پوشانده است نگاه می¬کنم.نخ های درهم پیچیده طلایی-قهوه¬ای روی تور،ماز بی پایانیست.
    کاش دستی این پرده را کنار می¬زد.حتما برگ¬های سرشاخه توت که سبزترین حالت خود را دارند، آرام و آهسته در آغوش باد می¬روند و می¬آیند.انگار که سرهایشان را در کنسرت خواننده مورد علاقه¬اشان، با آهنگ عاشقانه¬ای تاب می¬دهند.
    دیوار خاکستری ساختمان روبرو با پنجره هایی که همیشه دوست دارم بدانم درونشان چه قصه¬ای رغم می¬خورد،حتما از خیسی باران تیره¬تر به نظر می¬رسد.
    کاش دستی این پرده را کنار می¬زد.من دورم.خیلی دور.سنگینم.سرم روی گردنم نمی¬ایستد.مدام می¬خواهد با سقوطی خودش را بکوبد روی صفحه کاغذ،ترک بخورد و کلمات بپاشند بیرون.
    کاش دستی این پرده را کنار می¬زد.اگر تصورم از واقعیت زیباتر باشد چه؟اگر پرده را کنار بزنم و آفتاب داغ و وحشی به جای هوای ابری دلخواهم توی ذوقم بزند چه؟
    راستی،تو راهم همیشه از پشت پرده فاصله ها دوست داشتم.
    اگر پرده را کنار می¬زدم و از هرچه که پیش می¬آمد بیزار می¬شدم چه؟
    باید بلند شوم.باید پرده را کنار بزنم.باید بدانم پشت پرده واقعا چه خبر است.زندگی ام یک بلاتکلیفی دیگر را تاب نمی¬آورد.
    بلند شدم.پرده را کنار زدم.هوا نیمه ابریست.صدها برگ سبز و ساکن به من خیره شده¬اند و هیچ اثری از نم باران نیست.
    نفرین به برزخ قصه¬های ناتمام….
    46 کلمه عینی
    173 کلمه ذهنی

    1. خانم محمدی عزیز
      زیبا و شفاف و درست نوشتید.
      من خیلی لذت بردم از خوندن یادداشت شما.
      تصور می‌کنم با حساسیت بیشتر روی واژه‌ها، و همینطور مطالعه و تمرین مداوم می‌تونید به نویسندۀ فوق‌العاده‌ای تبدیل بشید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  58. شکوفه کمانی قطعه چهارم
    شپش کتابم کجایی؟
    گفتم که چقدر باید درس بخونم تا موفق بشوم؟ گفت:” تا وقتی که شپش کتاب رو ببینی” ؟ گفتم:” شپش، چه شکلیه” ؟گفت:” پس هنوز ندیدیش ، هر وقت دیدیش متوجه می شوی”.
    یکبار سخت درس می خوندم و درس هم فلسفه بود.خواندن هر یک صفحه اش، دو روز طول می کشید که بفهمم چه می گوید، آن روز شپش کتاب رو دیدم بالاخره! یه موجودی به اندازه نصف یکی از نقطه های همین متن مثله این نقطه ” . “. رنگش سفید، مایل به سبز بود از گوشه سمت راست کتاب، از سمت شیرازه کتاب حرکت کرده بود آهسته روی کلمات راه می رفت یا من فکر می کردم داره راه میره. شاید هم داشت می دوید بله خودش بود دیدمش. خدایا این موجود مغز هم داره دستگاه گوارش، قلب هم داره؟ همینطور که می رفت دنبالش با مداد اتود نوک هفت دهم روی کاغذ خط می کشیدم .تعقیبش می کردم .شاید بیچاره ترس برش داشته بود که این جاده سیاهه چیه داره دنبالش میاد. همینجوری تو کتاب می چرخید . دست آخر یه فوت کوچیکش کردم از صفحه روزگار کتاب ناپدید شد. ناپدید، ناپدید. نگاه کردم دیدم یک خط بزرگ روی صفحه کتاب کشیدم . کجا فرستادم این خلق خدارو ! بی خانمان شد. یعنی خدایا من باید برای این موجود هم باید بازخواست بشم روز قیامت؟. مثقال ذره شراً یَره. هرچی رو زمین نگاه کردم ندیدمش. اما من دیدمش. پس نمره ام خوب می شودو خوب شد. اما او کجا رفت داشت زندگی خودش را می کرد .هر کجا هستی سلامت باشی . نمره من که خوب شد. تا حالا شپش کتاب دیده اید ؟ شاید اون شپش کتاب من باشد شایدهم اقوام شپش کتاب من. چه می دانم .اما قبل از اینکه با انگشت دستت روش بکشید و خط ترمزش روی کتاب بماندو یا فوتش کنید، سلام مرا به او برسونید و بگویید نمره فلسفه ی من عالی شد باز هم به کتابم برگرد. کتاب فلسفه تنها کتابی بود که تورا در آن دیدم . فلسفه تنها درسی است که در مدارس ما هیچ اهمیتی ندارد.

    1. خانم کمانی عزیز
      این متن خوب و خلاقانه بود، هر چند می‌شد که کمی کوتاه‌تر باشه تا موجزتر و بهتر بشه.
      شما دید خلاقانه‌ای دارید. طنز خوبی هم توی متنتون هست.
      این‌ها بسیار امیدوارکننده‌ست. امیدوارم با تمرین و مداومت بیشتر خوش بدرخشید.

  59. حسین فندرسکی – ۲۲ ساله
    حشره

     

    دو زانو روی زمین  نشسته بود . نگاهش زمین را جست و جو میکرد . سخت دنبال چیزی میگشت . چشمانش چون گربه دنبال طعمه  جابه جا میشد . با سرعت .

     

    تیک تاک تیک تاک

     

    صدای عقربه های ساعت توجهش را جلب کردند .

     

    تیک …تاک …تیک …ررریننگگگگ

     

    تلفن زنگ زد و تا چند ثانیه بعد جای جدیدش پارچ آب بود . دیگر صدایش شنیده نمیشد .

     

    .

    .

    .

    پارچه ایی روی زمین تکان خورد .

    روی زمین دراز کشید . سینه خیز . آرام . پارچه را کنار زد .

    این پا و آن پا میکرد . ناگهان روی زمین دراز کشید . سینه خیز . آرام  . پارچه ایی را کنار زد .

    کفشی که دستش بود را روی آن فرود آورد

     

    تاریکی

    کفشی که دستش بود رویش فرود آمد

    ما هستیم . شکارشان میکنیم . خویش را داریم .

    آن ها هستند . خویش را دارند . شکارمان میکنند .

    آن ها هستند . خویش را دارند . شکارمان میکنند …

    .

    .

    .

     

    و این داستان ادامه دارد …

    تا ابد …

     

     

    1. راستش این متن رو نفهمیدم حسین جان
      اگر برام توضیح بدی ممنون میشم.
      چون قرار بود توی تمرین هفتۀ اول، یه رخداد روزمرۀ زندگی شخصی خودمون رو روایت کنیم و بعد هم از دلش نکته‌ای رو بیرون بکشیم.
      می‌خواستی چنین کاری بکنی تو این متن؟

      1. سلام وقت بخیر
        راستش قطعه ایی که نوشتم از فیلم کوتاه حشره هست ، نوشته و کارگردانی شده توسط کریستوفر نولان
        هرچند که زندگی روزمره رو اگر کلی تر بهش نگاه کنیم میتونه و باز هم تاکید میکنم میتونه چنین چیزی باشه
        و از قسمت ما هستیم به بعد نتیجه گیری هست
        که مصداق جمله دست بالای دست بسیار است هستش
        ما انسان ها کوچک تر از خودمون رو میبینیم دریغ از این که بزرگتر از ما هم وجود داره

        1. زنده باد حسین عزیزم
          مرسی به خاطر این توضیح خوب.

  60. در مسیر بودم. باران شدید شده بود. تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های روستا را گل‌ولای فرا گرفته بود. کفش‌هایم در گل فرو می‌رفت و با باری از گل بیرون می‌کشیدم. هنوز نصف راه مانده بود تا به مدرسه برسم. باران داشت سرتاپایم را خوب می‌شست. نزدیک دبستان که رسیدم دیگر پاهایم یارای حرکت نداشت. کیفم روی زمین افتاد و در گل‌ولای غلت خورد. گریه‌ام گرفته بود. صدای مادرم در گوشم طنین انداز شد که با اصرار به من می‌گفت: عزیزم امروز نرو دبستان، هوا بارانی است، ممکن است وسط راه باران بگیرد. نرو مهری جان تو سرما خورده‌ای برایت خوب نیست. اما من گریه کردم گفتم می‌روم. آخر امروز نقاشی داشتیم. و روزهایی که نقاشی داشتیم (چون من نقاشی بلد نبودم)خانم معلم دستم را می‌گرفت و با کمک او نقاشی می‌کشیدم. وقتی دست مهربان معلم را احساس می‌کردم انگار تمام جهان را می‌توانستم روی صفحه کاغذ آورده و خلق کنم.
    دوباره به شروع به حرکت کردم. در حلبی مدرسه نیمه باز بود. با قد کوتاه و جثه تپل دویدم و خود را به کلاس رساندم. خانم معلم با دیدن من بلند شد و دستم را گرفت. مقنعه ام را درآورد. و گفت: دختر با خودت چه کردی؟ چرا وسط باران آمدی؟ دیگر گریه امانم نداد خودم را در بغل خانم معلم انداختم و با صدای بلند گریستم. خان مرا در بغل گرفت و سعی کرد آرامم کند. بعد از او جدا شدم. دیدم تمام لباسهای خانم معلم را هم گلی کردم. گفتم: خانم ببخشید لباسهایتان را کثیف کردم. بچه‌ها همه چشمشان به من بود. رفتم سر جایم نشستم. سرفه‌کنان سرم را به گوش بغل دستیم نزدیک کرده و گفتم: نقاشی کشیدین؟ گفت: بله زنگ اول داشتیم تمام شد. نگاهی به سروصورت و لباسهای گلی‌ام انداختم. بغض کردم و اشکهایم سرازیر شد. یعنی امروز نه دست معلم بود. نه نقاشی و نه خلق جهانی دیگر.

    1. زنده باد خانم بایگان عزیز
      این متن چقدر زنده و زیبا و دلنشین بود.
      جرئیات متن عالی بود.
      بی‌نهایت لذت بردم.

  61. باید به کلاس زبان میرفتم. به تازگی ثبت نام کرده بودم و مدتها بود در اینگونه کلاس ها نبودم. یک دوره 4 روزه بود. دو روز هفته قبل و دو روز این هفته. خیلی فشرده بود و بخش غرغروی وجودم برای این تصمیم حسابی شلوغش کرده بود. روزی که این تصمیم را گرفتم یک دلیل خیلی محکم داشتم. اینکه پرونده یک کار نیمه تمام را ببندم. دو سه سال پیش در کلاسی مشابه شرکت کرده بودم اما توزرد از آب درآمده بود و مدرکش را به من نداده بودند. طی این سال ها، خیلی از روزها به اینکه دنبال حداقل یک گواهی باشم، فکر می کردم. حالا فرصتی بود که هرچند دوباره هزینه می دادم، اما میارزید که کار نیمه تمام، به سرانجام برسد.
    عاشق این بودم که خودم را در معرض آزمایش بگذارم. هربار که به دنبال مهارت متفاوتی می روم، خوب می دانم تصورم این است که مغزم برای همه این ها جا دارد و اگر این کار را امتحان نکنم بخشی از آن دست نخورده باقی می ماند. من هم اصلا از دست نخورده بودن مغزم خوشم نمی آید. اما خب دروغ چرا؟ پای آزمون و امتحان و عمل می رسید، دست پاچه می شدم. اصلا اعتماد به نفس این را نداشتم که در کلاس داوطلب شوم و توانایی خودم را نشان دهم. فقط خودم و دیگران را نقد می کردم و به تنه همه نقص ها تبر می زدم.

    1. سلام زهرای گرامی
      ساده و روان و خوب نوشتید.
      این منن نشون میده که با تمرین بیشتر و مطالعۀ نوشته‌های بهتر و غنی‌تر می‌تونید به نویسندۀ خوبی تبدیل بشید.
      من بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  62. اخلاق دکور نیست، دکوری نباشیم
    باید قبل کلاس،می رفتم دفتر اسناد ،مدارک رو به بهزادی می رسوندم تاکارهای انتقال سندرو انجام بده غیر من ،یه زوج جوون هم منتظرش بودن.توی این فضای کوچیک ،صداشون خیلی بلند بود _ همون موقع که اصرار کردی سه دنگ خونه ای رو که باهزار بدبختی خریدم جای مهریه ت بزنم، بایدمی فهمیدم توزن زندگی نیستی -الهی ،نه اینکه تو خیلی مرد زندگی بودی- اگر درست تربیت شده بودی ،الان اینجا نبودیم که باج بدم به اسم مهریه تا از زندگیم بری – منم اگر عاقل بودم، خام تو نمی شدم که-مقصر تو نیستی ،مادرته که تربیتت نکرده -مواظب حرف زدنت باش- تو هم جملات رنگی دروغ از تورم مغزیت توی صفحه ت نزار که بگی باشعوری که نیستی-تو هم…چه حرف های تلخ و درشتی ، کاش بهزادی زودتر برسه .دارم فکر می کنم که مگه حرمت ْ،الفبای عشق نیست مگه بخش ِبزرگ عشق ،گذشت نیست،مگه اخلاق توی عشق مهم نیست، مگه عشق لطیف نیست این همه حرفِ زُمخت چرا .مگه عشق به دوامش نیست ، مگه زندگی با عشق قشنگ نیست ،مگه عشق اصیل نیست ،اصالت مگه ادب نیست.اگر درک می کردیم،اخلاق دکور نیست ودکوری عشق و اخلاق توی ویترین زندگی نمی شدیم،همه چی بهتر بود.

    1. زهرا جان
      شما خوب روایت می‌کنید.
      اما نوشته‌هاتون به بازنویسی دقیق نیاز دارن.
      متن‌ها رو شتابزده نوشتید و بلافاصله فرستادید. به همین دلیل خوانش متن‌ها کمی مشکله.

  63. انصاف نیست …
    روی نیمکت ،همیشگی منتظر باران همیشگی نشستم ،همون باران رفیقی که هنوز بعد سالها رفاقت نتونستم خوش قولی رو یادش بدم .نیمکت رفاقتمون خالی نبود ،پاهاش رو طوری محکم تکون می داد که گفتم الانِ که ساق پاش جدا شه ، بی مرز آشفته بود . تازه متوجه حضور یه غریبه شد ، گفت ساعت چنده . گفتم پنجه ،زمزمه کرد نه دیگه نمیاد پنج روز از قرارمون گذشته ، نه تلفنش در دسترسه ، نه شرکت میره ، همه هم ازش خبر نداره حتما پولام رو برده دیگه ، سرد و بی روح نگام کرد مگه نه ؟!حالا چیکار کنم یه عمر حرف خوردم، جون کندم ،پولامو جمع کردم ،هم دلم رو برشکست و برد هم پولامو یعنی چی میشه ؟چیکار کنم ؟شرایط گل و بلبلی نداشت که پای درس زندگی بنشونمش باید این درد تنها شدن رو تنهایی می کشید تا روحش بزرگ شه ،فقط دستش رو گرفتم و گفتم میگذره هر چند سخت ، اون رفته، خدا که نرفته محکم پشته،اما بهش نگفتم میدونی عشق خریدنی نیست، عشق خریدنی که موندنی نیست،آدمی که عشق رو بفروشه مفت گرونه،عاشق که بی توجه نیست ،نگران نمی کنه ،حرف بد نمیزنه ، تنها نمیذاره ،بخدا انصاف نیست عشق رو چرک کنیم و عاشق رو زشت .عشق شریفه آلوده اش نکنیم

    1. زهرا جان
      وقتی یه متن رو می‌نویسید، با صدای بلند از روش بخونید.
      با این کار اول از همه نقص‌هایی که در جملات و علامت‌گذاری‌ها وجود داره روشن میشه.
      اما مهم‌تر اینکه اینجوری می‌تونیم خودمون رو جای خواننده هم بذاریم. از خودمون بپرسیم آیا این متن برای خواننده روشن و شفافه؟ آیا حرفی که تو سرم هست رو به خوبی به خواننده منتقل کردم؟ یا نه خواننده ممکنه گیج بشه و نفهمه که منظور من چیه اصلا؟

  64. نگاهم را بخوان …
    مامان پوریم که رفت ،بیمارستان یکی از شوم ترین جاهایی شد که به ناچار هم برم ، تا مدتی حالم بده . امروز یکی از اون’ناچاری ها بود .وفا زنگ زدکه بیا میخوام ،توی بهترین روز زندگیم کنارم باشی، تولد اولین نوه ش که میگن مغز بادومه و وفا هم بهترین رفیق منه .وقتی رسیدم داشتن یه دختر کوچولوی توپول رو از بغل مادرش ،بغل وفا میدادن .اولین نگاهش به این فرشته ،من رو یاد آخرین نگاههای بیمارستانی مامان پوران انداخت ،معنی نگاههاشون فرق داشت ،وفا می گفت خوش اومدی نازنینم،امیدم،زندگی مو تازه کردی ولی نگاه مامان پوریم فرشته ی بدون بالم می گفت خداحافظ مادر ،نگرانتم ،مراقب خودت باشی ها دلت گرفت اینو بدون ماماناپیش خدا هم برن باز حواسشون به بچه هاشونه ،پل میشن بین خدا و بچه هاشون غصه نخور.حیف اون شب نفهمیدم که نگاهش این همه معنی داشت میخوام بگم چشم ها شاید شبیه هم باشن ولی نگاهها نه ،منحصر به فردن و بعضی نگاهها ناب نابن مثل نگاه مامانا نگاهها هستن که حرف دارن نه چشا،بعضی ها عادت دارن با نگاهشون حرف بزنن و حرفهای قشنگ بزنن .نگاهها رو دست کم نگیریم. یادمون نره ،چشمها دیدنیست و نگاهها خواندنی

  65. مادر ، حضرت عشق
    چقد شلوغه ،مامان پوری مهمان داره.یه مهمان عزیز.
    مثل همیشه به رسم ادب نشستم زیر پاش . صحنه خیلی برام آشنا ست، چشای سرخ که نشونه خون گریه و بی خوابیه ، روی زرد،لب های خشک ، ژولیده و سرتا پا خاکی ، حنجره زخمی، صدای خش دار ، چقد شبیه منه ،شبیه سه شنبه نحس ، دی نحس تر هزار و سیصد و نودو پنچ.یک ساعت گذشت ،چقد زود خلوت شد، اما هنوز یکی مونده و خیال رفتن نداره شاید هنوز رفتنش رو باور نداره ،چهار ساعته دیگه هم گذشت ، بایدمی رفتم .دیگه جیغ نمیزد ،ناله می کرد.همین طور که می رفتم توی دلم گفتم ، بالاخره میری خونه ، تا صبح هم بمونی ، باورت هم نشه ،بالاخره رفتنش رو باور می کنی و میری .از این به بعد شاید روزهای زیادی اینجا ببینمت . روزایی که درها به روت بسته شد،خسته از عالم و آدم شدی ، غم روی دلت تلمبار شد ، میایی اینجا تا روح متلاطمت آروم شه سردی سنگ مزارش ، تب دلتنگیت رو کم می کنه و باور می کنی یک دنیا باهاش فاصله داری اما مطمن باش دست خالی از پیشش نمیری ،مامان ها کلی پیش خدا آبرو دارن خدا روشون رو زمین نمیندازه فقط باید صبورتر باشی ،اونها عشقن ،تنهامون نمیذارن حتی وقتی نیستن.

    1. زهرای گرامی
      شما حس خوبی تو متنتون دارید و مشخصه که ذوق خوب نوشتن رو دارید.
      فقط چند نکته:
      شکسته ننویسید. در این رابطه تو جلسۀ دوم بیشتر توضیح میدم. اما در کل میشه گفت که اینجوری هیچوقت نمی‌تونید از تمام امکانات زبان استفاده کنید. بنابراین کتابی بنویسید و شکسته‌نویسی رو بذارید برای دیالوگ‌ها.
      نکته بعدی ویرایشیه: قبل از علائمی مثل ویرگول و نقطه فاصله نذارید. بعدش بذارید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  66. وارد حیاط خانه ی جدیدمان می شوم.خانه ای قدیمی.حیاط زیبایی دارد.درخت کنارکهن سالی گوشه ی حیاط نشسته است.بزرگی می کند. . شاخه و برگ هایش سرتاسرحیاط را پوشانده .عظمت و پرباریش خیره کننده است.جلو تر می روم .دمپایی های پلاستیکی آبی انجا است. برای پاهای کوچکم بسیار بزرگ اند .راه رفتن را برایم دشوار کرده اند. آن طرف باغچه هم درخت نخلی رشد کرده است .شاخه های درخت کنار، مانع رسیدن نور به او می شود.به همین دلیل رشدش متوقف شده است.روبه روی در ورودی گل های کاغذی صورتی خودنمایی می کند.گل ها سقف صورتی زیبایی ایجاد کرده اند. پشت درشیشه ای ،نور صورتی‌گل ها به اتاق می تابد.حوض آبی‌رنگی وسط حیاط قرار گرفته است.به همراه فواره اش زیبایی حیاط را دوچندان کرده است.از تراس  به حیاط نگاه می کنم .تصویری شبیه به نقاشی می بینم.در حیاط خانه آرامش عجیبی حکم فرماست .گویی تیکه ای از سرزمین رویاهارا در خانه مان داریم.و من پرنسس آن حیاط هستم.سیسی دختری در حیاط عجایب. باران که می آید به زیر باران پناه می برم.بوی نم خاک و تری درختان  می آید.قطرات بارانی که برگونه هایم بوسه می زنند.خودم را به دست آسمان می سپارم.این لذت هابرایم‌دیوانه کننده است.بعد از مدرسه و ناهار بی تامل وارد حیاط رویایی می شوم .حیاط را می شویم.با درخت صبور و مهربان سخن می گویم.از آرزوهایم.از غصه هایم.درخت اما با طمانینه گوش می دهد.در تابستان  سرامیک های سفید ،داغ می شوند. شستن حیاط در سکوت و هوای گرم آرامش خاصی دارد. حوض آبی کوچک را پر می کنم.داخل حوض می روم.بر دیواره اش تکیه می زنم . ورویاهایم را دوره می کنم.در بهار اما حیاط پر می شود از کنارهای گوشتی و آبدار.آرامش حیاط به تمرکز من کمک می کند.
    درس های حفظی ام را قدم زنان زیر درخت کنار می خوانم .و درس های فکری را در تخته مشکی گوشه حیاط .با گچ های زرد و قرمز و آبی می خوانم .در غروب آفتاب، قدم می زنم و ساعت ها شعر های شاملو را می خوانم .گاهی سی صفحه شعرحفظ می کنم.آنقدر که درس ادبیات،زنگ حفظ شعر به من که می رسد همه حوصله شان سر می رود.من اما غرق می شوم.در شعر پریا،عموصحرا،شب مهتاب و…در خانه ما همه چیز در کمال آرامش سرجای خودش قرار دارد.
    تا اینکه، آن مهمان های ناخوانده آمدند.داداش حسین با ذوق فراوان چهار مرغ و یک خروس آورده . در حیاط رویایی ام گذاشته.مهمان هایی که هرگز منتظرشان نبوده ام.اماآن ها مهمان نیستند. آنها آمده اند که بمانند . ساکن شوند.در حیاطمان دیگر سکوت و آرامش نیست.بلکه فریاد قد قد مرغ هایی است که از گرسنگی اعتراض می کنند.دیگر بوی تری گیاهان به مشام نمی رسد.بلکه بوی تیز فضله کلافه ات می کند.دلم برای حیاطمان تنگ شده.فرصتی دوباره می دهم.به خودم.به حیاط زیبا.آیا دوباره آن ارامش نصیبم‌می شود.پایایم را درون دمپایی جای می دهم.اب را باز می کنم.شروع می کنم به شستن حیاط.مرغ ها با اخم نگاهم می کنند‌.باخود می گویند.این غریبه در خانه ما چه می کند. من که بی اعتنا مشغول کار خودم هستم.جارو می کنم آب می زنم.در سکوت به دنبال حس ناب ارامش هستم.همان حس قدیمی.اما با قد قد مرغ خروس ها سکوت شکل نمی گیره.سکوت درهم می شکند.کمی قدم می زنم.به مرغ و خروس ها می نگرم.دنیای بامزه ای دارند.برچسب مزاحم را که از پیشنایشان برداری .به دلت می نشینند.خودم را به خوش بینی دعوت می کنم.صدای مادرم می آید .فریاد می زند .بچه ها ؟بچه ها؟نه اشتباه نکنید .فرزندانش را صدا نمی کند.بلکه مرغ خروس هارا می خواند.به آنها مبهوت می نگرم.سراسیمه و با عجله به طرف صدا می دوند .دست و پایشان را گم می کنند .خودشان را به صدا می رسانند.پوست هندوانه را که می بینند .امان نمی دهند .شروع می کنند.هرکس انداره ی قدرتش می خورد. این خانواده چند ماهی می شود که اینجا ساکن شده اند.مدتی است وارد دنیایشان شدم.شناخت مختصری به هرکدام‌پیدا کرده ام.یکی از آنها بسیار محجوب است.عقب ایستاده تا خلوت تر که شد جلو برود .با اینکه از غذا اکثرا بی نصیب می ماند.اما کمی تپل است.قد کوتاهی دارد.موهای نرم و طلایی روی سرش. آن را دوست داشتنی تر می کند.نوک کوتاه و نازکی دارد .همیشه هراسش مانع پیشرفتش می شود.تخم می گذارد .احساس مسئولیت زیادی به تخم ها دارد. عجیب است. روی تخم ها که می نشیند شجاع می شود.اویک مادر نمونه است . دو جوجه ناز در خانه مان متولد شده است.نام یکی از آنها به دلیل رنگ نباتیش نباتی است و دیگری نامش رباطی است. همیشه مراقبشان است.همیشه کنار او ایستاده اند.وخروس خانه همیشه هوایش را دارد.اسم این مادر مهربان را همراه مادرم.ماری گذاشتیم.ماری بسیار شبیه یکی از مرغ ها است.رنگ کرم و خاکستریش.پرهایش و..من گمان می کنم خواهرهستند‌.اما آن مرغ دیگر برعکس ماری بسیار تند و تیز و چابک است‌.لطافت مرغی را ندارد .شبیه خروس ها رفتار می کند.اول از همه شروع به غذا خوردن می کند و از همه بیشتر می خورد.نوک ضخیمی دارد‌.قد بلند و جسته ای لاغر.کاکل چروکیده و مچاله ای روی سرش و چشمانی ریز.او تنها کسی است که نوک میزند.و از دستانم دانه می خورد .نام اورا هم قافیه با نام خواهرش ،هاری نامیدیم.خروس نه‌مراقب اوست.نه هوایش را دارد.اما خروس.خروس خانه ما.خانه ما دوتا خروس دارد .یکی از آنها گویی خروس های برنامه کودک ها را از او الگو گرفته اند.هیکلی .رشید.شانه های پهن و قوی .اندامی خوش فرم و عضلانی.قهوه ای رنگ.با کاکلی سرخ .شق و  رق .انگار اتویش کرده باشند.دم او اما دلیل اصلی جذابیتش است.کمانی شکل‌ورنگ رنگی.صدایش واضح ،بلند و رسا است .پرابهت و قوی.جدی اما مهربان.نام چنگیز برازنده اوست. مرغی از این مرغ ها از همه بیشتر مورد توجه چنگیز است.مرغی سفید رنگ. با قامت بلند.خوش اندام.و عشوه های فراوان.اغلب وقتش را کنار چنگیز می گذراند.و به کسی کاری ندارد.چنگیز برای خوردن دانه همیشه کمکش می کند.و مراقبش است.نام این مرغ دلبر سوگولی است.چهارمین مرغ ما.مرغی تپل است.مرغ تپلی که از فرط چاقی راه رفتن برایش مشکل است.پاهای کوتاهی دارد اما هرجور شده خودش را با سرعت به غذا می رساند .نه به مظلومی ماری است .نه به ناقلایی هاری. مرغ مورد علاقه ی آن یکی خروس است.هرچند نمی تواند کنارش باشد.اما خروس دیگر.خروسی نحیف با قد متوسط .  وصدایی گرفته و نه چندان بلند .نام طغرل را برایش انتخاب کردیم. موقع غذا که می شود تمام مرغ وخروس ها به سمت غذا می دوند. اما طغرل با ضربه مهلک چنگیز به گوشه ی حیاط پرتاب می شود‌.او اجازه نزدیک شدن به هیچ مرغی را ندارد .غروب ها که می شود تهدید ها و ضربه های چنگیز شروع می شود.طغرل دیگر عادت کرده است ،بالای کولر گوشه ی حیاط بخوابد.هر روز صبح مادرم که برای دانه دادن می رود.دانه های جدا برای طغرل می ریزد.شروع می کند به سرزنش طغرل.ترسو نباش بیا جلو بخور.از چنگیز نترس.ضعیف نباش.زمان می گذرد.اماروزهاکنارشان تکراری نیست.یک روز جوجه ی تازه متولد شده ی ماری مریض می شود.و ما آن را به دامپزشک می بریم.یک روز ماری زیرباران می ماند .و تخم هایش را رها نمی کند.و ما ناشیانه برایش سقفی می سازیم.یک روز طغرل گم می شود.و در خانه همسایه پیدایش می کنند.یک روز تخم مرغ ها گم می شود.وبالای کولر پیدایشان می کنیم.یک روز سوری بالای کولر می رود و نمیداند چگونه پایین بیاید.کمک که احتیاج دارند.همگی یک صدا فریاد می زنند.صدایمان می کنند.یاری می خواند .ستم های چنگیزاما تمام نمی شود.و هر روز تکرار می شوند.همه به این زورها عادت کرده ایم.یک روز مثل روزهای دیگر در راه برگشت به خانه هستم.خسته ام.به خانه می رسم.درحیاط باز است. عمه دستکش در دست دارد.چنگیز را کمک می کند گویی سرش بر شاخه های تیز درخت گیر کرده.در حیاط همه چیز به هم ریخته.آشوب است.مرغ ها و جوجه ها با اضطراب دور خود می چرخند.نمیدانم چه شده.ناگهان چیزی می بینم که باور نمی کنم.طغرل بی مهابا به چنگیز حمله می کند.بی باک.بی پروا.حتی از منم که چوب در دست دارم نمی ترسد.دلم برای چنگیز می سوزد.هر دوی آنها خونی و زخمی هستند.شبیه دومبارز غرق خون و عرق هستند.جدی تر از همیشه .به هم با خشم می نگرند.میانشان ایستاده ام.  برای ترساندنشان چوب را محکم به زمین می کوبم و از یکدیگر دورشان می کنم.چنگیز ناباورانه مدام پرتاب می شود .جونی برایش نمانده.مرغ ها وحشت زده اند . مضطرب به اینطرف و آنطرف حیاط می دوند. غلغه ای برپاست. صدای جیغ و فریاد مرغ ها حیاط را پر کرده.
    ۰جوجه ها پشت گلدون قایم شده اند‌.ابهت چنگیز زیر چنگال طغرل له میشود.طغرل جوان شده و قدرتمند .و چنگیز پیر شده و فرسوده.زمان قلدری هایش به پایان رسیده و آتش کینه در قلب طغرل شعله ور شده با هر حمله ای که چنگیز میکند.صداهابلندتر می شودروی زمین از پرهای زیبا و رنگارنگ چنگیز پر شده.بیرمق پشت به همه نشسته. روبه دیوار به تنه درخت تکیه داده.دیوار از زخم هایش خونی شده.پس سرش در شاخه ها گیر نکرده بود.خودش اینطور نشسته بود.شاید نمی خواست کسی اورا در این شرایط ببیند .نفس های آخرش را می کشد.مردی غریبه امد.پدرم می گوید او که آخر میمیرد تا زنده است سرش را ببریم.به نیازمندی بدهیم.چنگیز را بردند.با همان چهره ی خجل زده.بدنی خسته.شبیه به کسی که همه چیزش را از دست داده باشد.مایوس .نومید.در مقابل چشم همه.ناکام. رفت .سرش را بریدند . قصه ی چنگیز به پایان رسید.حیاط حال و هوای عجیبی دارد.همه سردرگم گوشه ای کز کرده اند.سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفته .نه صدای قد قد مرغ ها می آید.نه جیک جیک جوجه ها .ظهری گرم و تامل برانگیز.
    از آن روز یک هفته می گذرد.روز زیبایی است .وارد حیاط می شوم.همه چیز سرجایش قرار دارد.ماری کنار جوجه هایش است.هاری در کنجکاوی و جست و جو است.سوری به دنبال چیزی برای خوردن است.سوگولی کنار طغرل با همان عشوه ها روزهارا سپری می کند.انگار هرگز چنگیزی وجود نداشته.نباتی و رباطی بزرگ شده اند.نباطی مرغ شده و رباطی خروس.صدای دلنشین مادرم می آید .بچه ها .بچه ها.همه به طرف صدا می دوند .اما…اما رباطی با ضربه هولناک طغرل مواجه شده به گوشه حیاط پرتاب شد.باز هم شروع قصه ای جدید.

    1. خانم سیدی نازنین
      زیبا بود.
      اما شرط اصلی انجام تمرین این بود که نوشته‌ها بیش از هزار کاراکتر نباشن. این متن بیش از هشت هزار کاراکتره.

      1. سلام استاد عزیز.تمرین قطعه نویسی رو هفته ی اول فرستادم.
        این تمرین داستان کوتاه.

  67. پروژه درست کردن رشته های فالوده شیرازی با شکست مواجه شد.
    کف آشپزخانه از تکه های یخ و رشته های ریزودرشت پر شده بود و پسرک سه سال و نیمه از این به هم ریختگی خوشحال بود و می خندید.
    لباسهایمان را پوشیدیم تا فالوده را حاضر و آماده از اهلش بخریم.
    باد می وزید و گرد و خاک در آسمان بلند شد ؛ ماشین روشن نشد.
    ساعت دیواری 5 عصر را نشان میداد .
    تلویزیون را روشن کردم و ظرف پسته وتخمه را جلوی دستانم گذاشتم که برقها رفت.
    سه سال و نیمه مرا با خود به بالکن کشاند.
    باران نبارید اما به برکت وجود شناور خراب کولر حسابی خیس شدیم و سه سال و نیمه خندید.
    صدای اذان مغرب از گوشی تلفن همراهم بلند شد.
    هنوز کار میکند یعنی بهتر است بگویم هنوز با صفحه سیاهش میتواند اذان بگوید.
    ساعاتی قبل از دستانم رها شد و صدای گریه ام، همانند پسرکی که آژیر ماشین آتش نشانی اش شکسته شده باشد، بلند شد و سه سال ونیمه، دلداری ام داد.
    سجاده ام را در گوشه ای از خانه پهن کردم.
    رکعت آخر نماز، سجاده آبی کوچکش را کنارم پهن کرد و گفت :” با من نماز بخوان”.
    دو رکعت نماز شکر همراه با او، به شکرانه داشتنش خواندم.
    او به من آموخت رسالت ما، لذت بردن در لحظه و زندگی در حال است و هر روز در حال تمرین این درس بزرگ با من است.
    او بی نظیر ترین معلم زندگی ام، در این سی سال بود.

    1. درود خانم علی پور خوش ذوق و ارجمند
      یادداشت شما زیباست. جزئیات و لطافت داره و شفافه.
      اما جمله‌ها باید صیقل بخورن. مثلاً جملۀ آخر می‌تونه زیباتر و درست‌تر نوشته بشه. مثلاً آیا «بود» در اینجا درسته؟
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  68. تقلا برای زنده ماندن
    روزی از کنار بیمارستانی رد می‌شدم، مردی را دیدم که در کنار دیوار بیمارستان افتاده و از شدت درد به خود می‌پیچد. او تُند تُند نفس می‌زد و بلندبلند سرفه می‌کرد. چنانکه با هربار سرفه کردن تمام وجودش تکان می‌خورد و رنگ صورت‌اش تغییر می‌کرد. در چنین وضعیتی اما هیچ‌کس حاضر نمی‌شد که به ایشان کمک کند؛ کسانی‌که در اطراف او جمع شده و او را تماشا می‌کردند، به این باور بودند که آن مرد به مرض کرونا مبتلا شده است. بنابر این نه تنها که مردم او را یاری نکردند که داکتران نیز از او قطع امید کرده بود. با دیدن این وضعیت خیلی متاثر شدم؛ زیرا هیچ کاری هم برایش کرده نتوانستم. واقعاً که این ویروس منحوسِ کرونا به هیچ‌کس رحم نمی‌کند. ما باید قبل از ابتلا به این بیماری از خود و فامیل خود مواظبت کنیم، تا روزی به این درد دچار نشویم.

    1. درود بر شما آقای پیمان
      این خیلی خوبه. همون تمرینیه که می‌‌خوایم.
      شما نثر پاکیزه‌ای دارید. به نظرم با مطالعۀ بیشتر ادبیات داستانی می‌تونید زیبایی بیشتری رو هم وارد متن‌هاتون بکنید.
      من مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  69. [  ] مثل هر روز تلفنم در  دستم بود داشتم در یکی از برنامه های مجازی خودم را سر گرم میکردم …همین طور داشتم کلیپ ها و دابسمش ها را می دیدیم که بعضی هایشان  خیلی خنده دار و بامزه بودند و بعضی ها هم فقط یک تبسم رو لبم میاوردند همان طور در حال  تماشا بودم ناگهان یک تصویر دیدم ..تصویر یک زن که چادری به سر داشت (نوعی حجاب که سر تا پا را می پوشاند تا زانو و برای دید فقط یک تور در قسمت چشم دارد )دریک  پارک همراه عده ای از بچه های کوچک از یک سُرسُره دارد سُر میخورد و بازی میکند ..روی این تصویر یک استیکر بزرگ خنده که از چشم های آن استیکر از شدت خنده زیاد اشک می ریخت گذاشته شده بود بله برای عکاسش شاید بسیار خنده دار و مضحک بوده …از چشمان من هم اشک ریخت اما نه از خنده بلکه از درد و غم …زیرا که من حس کردم زیر آن چادری یک عمر کودکی نکردن را ، یک عمر جوانی نکردن را ، نسلی را دیدم که از کودکی مستقیم به بزرگ سالی رسیده بودند نسلی که هیچ وقت صدای خنده های مستانه اش در پارک طنین نینداخت ولی تا دلش بخواهد صدای جیغ هایش از صدای خمپاره ها در خانه های اطرافش را شنیده بود نسلی که تمام عمرش را در کنج خانه گذرانده بود

    ۲۳۰ تعداد کلمه
    ۱۹۵ کلمه ذهنی
    ۳۵ کلمه عینی
    ۱۰۲۰ تعداد کاراکتر
    ۱۳ تعداد جمله

    1. سلام خانم ناصری عزیز
      با خوندن این یادداشت می‌شه حس کرد که شما می‌تونید متن‌های خیلی خوبی بنویسید.
      فقط باید روی بازنویسی متن وقت خیلی بیشتری بذارید تا جمله‌ها جون بگیرن.
      علامت‌گذاری‌ها مشکل داره. نقطه و ویرگول و… همه می‌تونن به خوانش بهتر متن کمک کنن. از اینا باید بهتر استفاده کنیم.
      و اینکه فقط بعد از علائمی مثل ویرگول فاصله بذارید، قبلش نذارید.
      پیشنهادم به شما اینه که بعد از نوشتن هر متن با صدای بلند از روش بخونید، اون وقت می‌بینید که اشکال جمله‌ها کجاست. نویسنده با شنیدن متنی که نوشته‌، می‌تونه خیلی جمله‌ها رو خیلی روون‌تر و بهتر کنه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  70. عصر مدرن و تفکر جاهلیت
    نویسنده: محمدتقی پیمان
    چند سال قبل از جانب یک نهاد حقوق بشری موظف شده بودیم تا در یکی از روستاها رفته و در مورد حقوق زنان به ویژه در باره حق تعلیم و تحصیل برای شان آگاهی دهیم. برای جامعه‌ی که سال‌ها از نعمت علم و دانش محروم بوده و تمام فکر و ذکر شان را جهاد، مبارزه، پهلوانی و غولدوری درگیر کرده بود، گفتن از حقوق زنان و کشاندن آن‌ها به مکاتب و مراکز علمی کار سخت و خطرناک بود. به عقیده آن‌ها مکتب و دانشگاه دختران و زنان شان را از دین خارج ساخته و اخلاق شان را فاسد می‌سازد. با این حساب برای حفظ دین و اخلاق شان باید در خانه بمانند و توسط مردان شان کنترل و نظارت شوند. در صورتی‌که زنان برای انجام کار مهمی به خارج از خانه می‌روند باید همراه محرم (مرد) از خانه بیرون شود در غیر آن اجازه ندارند.
    سایه‌ی سنگین نظام مرد سالاری باعث شده بود که دختران و زنان شان نیز با این وضعیت خوگرفته و جرأت هر نوع اعتراض علیه وضعیت حاکم را از دست بدهند. البته هرکسی دیگری هم اگر در این شرایط می‌زیست وضعیت اینگونه می‌بود؛ زیرا جزای نافرمانی و سرکشی همانا شلاق بود و سنگ‌سار. نه تنها که در آن روستا زنان از جایگاه و مناصب اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برخوردار نبودند که در ادبیات گفتاری آن‌ها نیز زنان حذف شده بودند. آن‌ها زنان را «عاجزه»، «ضعیفه» و «سیاه سر» خطاب می‌کردند. این وضعیت ما را بر آن داشت تا قبل از همه، طرز فکر مردان شان را تغییر دهیم. به همین منظور جلسه‌ی ترتیب دادیم با بزرگ روستا، و سعی کردیم قناعت او را به دست بیاوریم. برای این کار با طرح چند سوال ابتدایی طرز فکر او را به چالش کشانیدم. از ایشان سوال کردیم که: آیا دین مبین اسلام به علم و دانش جایگاه و اهمیتی قایل شده است؟ گفت: بلی، پیامبر فرموده است که: «طلب علم و دانش بر هر مرد و زن مسلمان فرض است؟». آیا برای تداوی زنان شما، طبیب مرد رسیدگی کند بهتر است یا زن؟ گفت: «معلوم است که زن بهتر است». آیا استاد یا معلم فرزندان (دختران) شما یک مسلمان باشد بهتر است یا غیر مسلمان؟ گفت: «مشخص است که مسلمان بهتر است».
    حالا، وقتی شما زنان تان را اجازه ندهید که درس بخوانند، طبیب زن از کجا می‌شود؟ زمانی که شما اجازه ندهید فرزندان تان درس بخوانند معلوم است که باید تمام متخصصان را از کشورهای دیگر بخواهیم. در ضمن، اگر به آن‌ها اجازه درس خواندن ندهید نصف پیکره جامعه را از نعمت علم و دانش محروم ساخته اید و این خود به معنی نادیده گرفتن حدیث پیامبر است که فرموده است: « طلب علم بر مرد و زن مسلمان فرض است». با شنیدن این جملات آن بزرگِ روستا به فکر فرو رفته و سرش را تکان داد و گفت: «شما درست می‌گویید، آن‌ها باید درس بخوانند». این‌جا بود که نفسی راحت کشیدیم و اولین گام برای آموزش زنان، محو بی‌سوادی و جهالت برداشته شد و تعدادی از دختران و زنانِ روستا توفیق رفتن به مکتب را پیدا کردند.

    1. سلام آقای پیمان عزیزم
      متن شما زیباست، خیلی هم تمیز ویرایش کردید.
      اما این متن از اون چیزی که تو کلاس خواسته شد فاصله داره.
      قرار شد بریم سراغ یکی از رخدادها جدید زندگی روزمره‌مون، و حتما حتما حتما متنمون هزار کاراکتر باشه، متن شما بیش از دو هزار کاراکتره.
      من بی‌صبرانه مشتاق نوشته‌های بعدی شما هستم.

      1. سلام و عرض ادب،
        بلی، این متن بیرون از چارجوبی بود که در کلاس مطرح شد، ولی در آینده سعی خواهم کرد که دقیقاً مطابق الگوی تعریف شده بنویسم. سپاس از اینکه با حوصله مندی مطالعه کرده و بازخورد دادید.

  71. هر خوشه محبتی که ز دست دوست می رسدنیکوست !
    هر قوت و قوتی که از آن خوشه می جهد نیروست !
    پیامبر خدا که ھزاران سلام و درود الھی بر او باد چه زیبا فرمودند;”تھادوا تحابوا
    هديه ردّ و بدل كنيد تا به همديگر با محبّت شويد”
    چہ زیبا سخنیست و چقدر با مفھوم عملی!درکش فھم عمیق میخواھد و عملش دلی بزرگ. من میگویم ھدیہ فداکاریست.شاید ھم عشق است.محبت نیز میباشد.اما ھدیہ چیز دیگری ھم است.راھیست بی سخن برای گفتن دوستت دارم و شاید وسیلہ ای برای جلب محبت.ھر چہ است نیکوست.
    قدرت دارد. نیرومند است. دل می رباید و عقل و منطق را ھم زیر سوال میبرد.ھمیشہ ھدیہ را دوست داشتم.از ھدیہ دادن بیشتر لذت میبرم. آخر عشق ورزیدن مقدستر است از دریافت عشق.
    محبت کردن زیباست. کار ھر کس نیست. ولی دریافت محبت را ھمگان خوب بلدند. این بار او ھنر کرد.خوب ھنرمندیست.دوستم را میگویم.
    منتظر بھانه بود، شاید ھم در پی شکار فرصت.کار خودش را کرد.دلربایی خوب بلد است.مھربانی ھم در ذات اوست.
    حس زیبایی دارم.
    ارزش ھدیہ بسیار بالاست و قدر دانستن کمی مشکل.حواسم است او بود کہ شروع کرد و من این بار اولین نشدم.
    ولی بسیار خوشحالم و برخود می بالم کہ چنین دوستانی دارم.
    جنت بایگان……راسک
    1399/12/25

  72. من و همراهانم کم‌کم دیگر خسته شده بودیم. از صبح سوار ماشین بودیم و به غیر از وقت ناهار و نمازظهر پیاده نشده بودیم. ماشین با سرعت ۱۲۰ کیلومتر در اتوبان می‌راند و به جلو می‌رفت و دیگر خودروها هم در پی سبقت از یکدیگر می‌راندند. وقت نماز عصر شده‌بود، جای پارکی هم پیدا نمی‌شد. تا اینکه یه جایی زدیم به کنار جاده و کمی آن‌طرف‌تر کنار دشتی پراز سبزه و گل ماشین را نگه داشتیم. سجاده‌ام را رو به سوی دشت پهن کرده و نمازی آغاز کردم. نماز آن عصر خاص بود.تکبیری به پهنای دشت سرسبز، قرائتی به زیبایی ترانه های باد، رکوع و سجودی به وسعت رقص سبزه‌ها. حال عجیبی بود. احساس یکی شدن با زمین و زمان. با رکوع من تمام کائنات زانو می‌زدند و با سجده‌هایم آسمان هم به خاک می‌افتاد. من خدا را در آن دشت پهناور حس کردم. سرمای سوزناکی که در گرمای آتشین رگهای قلبم نفوذ می‌کرد و بی‌اثر می‌شد. احساسی زیبا و حالتی ناب بود. بهتر است بگویم یک نوع بسط و گشودگی وجودم را فرا گرفته بود. بر زمین رشک بردم که خدای من آن را سجده‌گاه و مسجد قرار داده بود، می‌شد آیا من زمین شوم؟ خاکی برای عبادت رب‌العالمین؟
    دستهایم را به سوی آسمان بردم تا دعایی بکنم، شکرگزاری کنم، معبودم را، محبوبم‌را، اما بر آسمان هم حسادت کردم. آخر اوست جایگاه عرش الهی، مکان فرمانروایی خدای‌من و نشستگاه فرشتگان، آسمانی که پیامبر خدا در شب معراج در آن سیر و سیاحت می‌کرد.
    یک لحظه به خود آمدم یاد حدیثی افتادم که خداوند فرموده است در آسمانها و زمین نمی‌گنجد اما در قلب مومن جای می‌گیرد.
    چه سعادتی بالاتر از این!
    من اگر نیک باشم، اگر فرمانبرداری مخلص و بنده ای صادق و عابد باشم خداوند با تمام شکوه و عظمت و جلالش در قلب من است. سبحان الله! چه سعادتی بزرگتر از این؟
    دیگر همه‌ی این دشت پهناور و آسمان بلند در نظرم حقیر شدند، باز یادم آمد خداوند همه‌ی اینها را خلق کرد ولی هنگام خلقت من به خودش تبریک گفت، فتبارک الله احسن الخالقین.
    غرق در شور و شوقی عارفانه بودم و محو تماشای زیبایی‌های خلقت و در یک لحظه بند بند وجودم به خود لرزید و موهای بدنم سیخ شده بود که دخترکم از پشت مرا در آغوش گرفت و گفت: مامان سرد است بابا می‌گوید بیا برویم. به خود آمدم، جانمازم را جمع کرده، سوار ماشین شدم و به راه افتادیم اما من چشمانم را بستم و همچنان غرق در احساسات زیبایم، رویاهای شیرین بندگی را دنبال کردم و به خود می‌بالیدم که اگر خوب بندگی کنم جایگاهم نزد خدا از تمام آسمانها و زمین بالاتر است و این است افتخاری عظیم اگر قدرش را بدانیم و خوب بندگی کنیم.
    ۱۴۰۰/۱/۲۱
    جنت بایگان…راسک

    1. خانم بایگان عزیز
      شما ذوق فراوانی دارید. تلاش شما برای زیبا و ادبی نوشتن عالیه.
      در این متن و متن بعدی شما نقاط قوت فراوانی هست.
      اما من برای مدتی یه پیشنهاد برای شما دارم:
      نثر و شعر رو از هم حدا کنید. یا بهتره بگم در تمرین‌های آتی سعی کنید نثر ادبی ننویسید.
      توی همین متن شما شروع متن، این چند سطر اول اون چیزیه که میگم: «من و همراهانم کم‌کم دیگر خسته شده بودیم. از صبح سوار ماشین بودیم و به غیر از وقت ناهار و نمازظهر پیاده نشده بودیم. ماشین با سرعت ۱۲۰ کیلومتر در اتوبان می‌راند و به جلو می‌رفت و دیگر خودروها هم در پی سبقت از یکدیگر می‌راندند. وقت نماز عصر شده‌بود، جای پارکی هم پیدا نمی‌شد. تا اینکه یه جایی زدیم به کنار جاده و کمی آن‌طرف‌تر کنار دشتی پراز سبزه و گل ماشین را نگه داشتیم. سجاده‌ام را رو به سوی دشت پهن کرده و نمازی آغاز کردم.»
      اما بعدش شاعرانه می‌شه و تبدیل میشه به دلنوشته.
      نه که این نوع نوشتن بد باشه. اما برای مدتی تلاش کنید، گزارشی عینی و ملموس از رخدادها داشته باشید.
      اینجوری قدم به قدم با هم رشد می‌کنیم و سراغ انواع دیگۀ نوشتن هم می‌ریم. اما مهم‌تر از هر چیزی اینه که بتونیم گزارش عینی و ملموس رخدادها رو تمرین کنیم و یاد بگیریم. پس تا حد امکان فعلاً سراغ مفاهیم شاعرانه و انتزاعی نرید (البته در در تمرین‌های شخصی خودتون می‌تونید به این کار ادامه بدید).

  73. تمرین ۱
    به نام گرداننده کهکشانها
    سفری آغاز کردم،
    سفری دور به جایی نزدیک،
    سفری از خود من تا به خدا.
    سال نو شد و من برای شروع مسیرم برای رسیدن به اهداف سال جدید به نو شدن نیاز داشتم، به تغذیه روحی، شارژ جسمی و هیجانی خاص برای رسیدن به اهداف خاصم.
    یاران پیشنهاد سفر دادند و من با جان و دل استقبال کردم، چه چیزی بهتر از سفر این انرژی را تامین می‌کرد.
    راه افتادیم بی هیچ مقصدی، می‌رفتیم و هر جا به دلمان خوش می‌افتاد توقفگاهمون می‌شد. دست خودمان نبود. جذابیت بعضی شهرها ما را به سوی خود فرا می‌خواند و خوشرویی آدم‌های شهر ما را ماندگار می‌کرد. چه تنوع اقلیمی شگفت‌انگیزی دارد ایران. ما سفرمان را با تابستان آغاز کردیم، از بهار رد شدیم و پاییز را پشت سر گذاشته و رفتیم در دل زمستان با دمای منفی چهار درجه سرعین!
    چه روح نواز و انرژی بخش است طبیعت گردی، چقدر ذوق می‌آورند زنان و دختران هنرمندی که هنر دستان ظریف و غرور شریفشان را با مهربانی عرضه می‌کنند.
    ایران سراسر هنر است و شگفتی، پهنای خاکش بوی زندگی می‌دهد و تلاش مردمانش افتخار دارد، اما مانده‌ام این فقر از کجا آمده است؟ آیا پدیده ای وارداتی‌ست یا جوانه‌‌ای رشدیافته از قدرت ناآگاهی؟ این همه ثروت و دارایی چگونه فقر را درون خود هضم می‌کند؟ چرا خاک من نیازمندی را از خود نمی‌راند؟ ایران من بی‌نیاز از هر چیز و هرکس است، من این را با چشمان خود دیدم. لمسش کردم. درکش کردم. قطعه‌قطعه‌ی خاکش و کوه‌های سرسبز و گله‌ گوسفندان که آن سرشان ناپیدا بود، قله‌های سربه فلک کشیده، رودهای جاری و آبشارهای خروشانش با من حرف زدند. از ثروت و قدرت و انرژی بی‌کرانشان سخن گفتند. اما بسیار گله داشتند، از من، از تو، از بی عدالتی و سکوت!
    از کسالت، بی حوصلگی، بی کاری و یأس و ناامیدی، حتی از دلسردی و افسردگی هم شاکی بودند و هیچ‌کدام را نمی‌پسندیدند. چشمهایم را بازتر کردم و دروازه‌ی فکرم را گشوده و رو به آسمان کردم تا برای خودم، برای مردمانم، برای سرزمینم دعایی بکنم. چشم دوختم به دسته های مرغان در اوج آسمان، که پرواز کنان می‌رقصیدند و می‌خندیدند و با شور و شوقی عارفانه آواز رهایی و رسیدن به مقصود سر‌می‌دادند. دوباره سرم را پایین گرفته و خجالت زده با خود بیت زیبای سعدی را زمزمه کردم
    گفتم این شرط آدمیت نیست
    مرغ تسبیح‌گوی و ما خاموش

    آری توسعه و پیشرفت تلاش می‌طلبد، شور و انرژی و توکل می‌خواهد. و سکوت و سکون یعنی شکست، یعنی فقر، یعنی عقب ماندگی، یعنی آب در کوزه و تشنه لب ماندن.
    سفر سراسر درس است و آگاهی و دانش.
    می‌آموزد چون معلمی دلسوز. پخته می‌کند چون خرمایی کال در دیگ جوش که مسیر پختگی را طی می‌کند.
    باز هم شیخ اجل یادآورم شد:
    بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
    صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

    جنت بایگان…..راسک
    نوروز ۱۴۰۰

    1. سلام خانم بایگان نازنین
      متن شما زیباست.
      اما از تمرینی که تو جلسۀ اول خواسته بودیم نیست.
      قرار بود متن ما حداکثر هزار کاراکتر باشه، اما این نوشته بیش از دو هزار کاراکتره.
      تاکید رو بعضی از بخش‌های تمرین اول (از جمله محدودیت کاراکتر) مهم و ضروریه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  74. قطعه شماره ۱)

    یادم می‌آید دانشجو که بودم، روزی استاد از یک تابلو حرف زد که صاحبش را به قتل رسانده بود.
    تابلوی نقاشی ، تصویر یک دریای موّاج را نشان می‌داد، به‌ یاد ندارم تاثیر مخدّر و افیون بود یا هجوم خیال به واقعیت که این بلا را سرِ صاحبش آورد. وقتی جسد مرد را پیدا کرده بودند، ریه‌هایش پر از آب دریا بود!
    وقتی استاد این‌ها را با آن آرامش همیشگی و کلمات شمرده تعریف می‌کرد یاد همینگوی افتادم که هنگام نوشتن «پیرمرد و دریا» دچار دریازدگی شده بود، آن هم در حالی که کیلومتر‌ها با نزدیک ترین دریای ممکن فاصله داشت!
    بدبختانه در دریای موّاج ذهن خودم غرق شدم و دیگر نشنیدم استاد از تعریف کردن این داستان می‌خواست به کجا برسد.
    بیشتر که فکر میکنم شک میکنم که این‌ داستان گفته‌ی استادمان باشد. راستش اصلاً به‌یاد ندارم که تاکنون هرگز دانشجو بوده باشم.
    گاهی، خیالات چنان ژرف و واقعی ‌اند که به واقعیت ترجیح‌شان می‌دهی؛
    چه بسا من همان مرد غرق شده در تابلوی نقاشی بوده باشم و این‌ کلمات چیزی جز ثمره‌ی افیون و مخدّر نباشد!

    1. سلام ستاره عزیز
      یادداشت شما زیباست. نثر شفاف و روانی دارید، و این نقطۀ قوت مهمیه.
      فقط اینکه کاش سراغ یکی از رخدادهای جدیدتر زندگیتون می‌رفتید.
      و اینکه همۀ علامت تعجب‌ها اضافه‌ست. کلاً بهتره تا جای ممکن از این علامت استفاده نکنید. از همین متن این علامت‌ها رو بردارید. بعد متن رو بخونید. آیا بهتر نمی‌شه؟
      در کل اما شما نگاه خلاقانه‌ای دارید، و من حس می‌کنم می‌تونید متن‌های درخشانی بنویسید.
      بی‌صبرانه در انتظار خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  75. جان مادرتان کف بزنید!
    سه تار دستش بود .صورتی لاغر و بدنی لاغرتر داشت.به معتادان بیشتر می نمود. کنار ما آمد. سه تار زد وخواند. بیشتر از آنکه به صدایش گوش کنیم، به مقدار پولی که باید در جیبش می گذاشتیم فکر می کردیم. دو سه تا آهنگ خواند، آخرآهنگش دست زدم و خانواده ام هم . همسرم در جیبش پول خوبی گذاشت.مرد رفت.کنار ما جمعی بودند.آدم های شاد و شنگول! مرد سه تاری کنار آنها رفت و شروع به نواختن و خواندن کرد. یکی دو نفر از جمع، برای مرد سه تاری دست می زدند .مرد سه تاری با صدای بلند گفت:” جان مادرتون کف بزنید”!. مردی با تی شرت قرمز وسط جمع آن جماعت گفت:”همه دست بزنید! جون مادرمون رو قسم داد”. همه شروع کردند به دست زدن . مرد سه تاری خوشحال بود .خواند و خواند. مرد تی شرت قرمزی، نشسته می رقصید. ادا درمی آورد.همه به او می خندیدند. مرد سه تاری کیف می کرد. جماعت دم گرفتند. شعرها را همراه با مرد سه تاری می خواندند .همه جماعت اطراف به آنها نگاه می کردند و دورمرد سه تاری جمع شده بودند. مرد سه تاری انگار وسط ارکستر جهانی می خواند. دیگر صدایش از ته چاه در نمی آمد. چه آدمهای باحالی بودند آن جمع !. بالاخره هر انسانی حق دارد برای یکبار هم شده، بر روی سِن برود و همه او را جانانه تشویق کنند.مرد سه تاری خیلی خواند. بخاطر آن که دیده شده بود، کیفور بود. حال می کرد و بعد هم رفت. ازآن به بعد هر جا نوازنده ای کنار خیابان می نوازد، می ایستم، خوب گوش می دهم دست می زنم بعد پول می گذارم. حتی اگر دانش آموزانم پشت سرم باشند و فکرکنند عقلم کم است. به دیگران سِن دادن برای هنرنمایی زیباست.لطفاً برایشان کف بزنید.
    شکوفه کمانی

    1. سلام خانم کمانی عزیز
      متن شما زیباست. ایدۀ خوبی داره، شفاف و خوب هم نوشتید.
      منتها یه مقدار ویرایش نیاز داره این متن. توی بازنویسی باید روی بعضی کلمات خط کشید. یا بعضی جمله‌ها رو بیشتر صیقل داد (مثلاً این جملۀ «آخرآهنگش دست زدم و خانواده ام هم.» رو نمی‌شد اینطوری نوشت: «آخر آهنگش دست زدیم.» شاید جمله اینجوری روان‌تر خونده بشه.)
      به نظرم به جای «مرد سه تاری» بهتر بود می‌نوشتید «مرد نوازنده». شاید اینطوری بهتر بود، چون «مرد سه تاری» رو خیلی هم تکرار می‌کنید.
      در کل اما این متن در من این شوق رو ایجاد کرد که از شما بیشتر بخونم. امیدوارم با تمرین جدی و منظم ذوقی و استعداد فراوان خودتون رو شکوفا کنید.
      مشتاق مطالعۀ نوشته‌های بعدی شما هستم.

  76. فاطمه خانی حسینی ۱۶ ساله
    پلاستیکی که برند شکلات رویش چاپ شده بود را در دست گرفته بود و به زمین نمیگذاشت …
    تا زنگ تفریح به صدا درآمد همه بچه ها به تندی باد از جا بلند شدند یک نفر از کیف کاغذ رنگی و ماژیک های براق اکلیلی اش را بیرون آورد و آن دختر هم ریسه های رنگی براق را از پلاستیک شکلات نشانش در آورد . دیگری هم باد کنکی که داخلش را پر از کاغذ رنگی کرده بود با تلمبه دستی اش باد میکرد. یکی هم مثل من ذوقی نشان نمیداد و در فکرش بود که هدف از این همه تزئین کلاس چیست؟
    ای کاش به جای اینکه به مدرسه بیاییم و شادی کنیم …مدرسه را تعطیل کنند و خودمان با خانواده شادی کنیم …. با اینکه خیلی راضی نبودم کمک می‌کردم …
    مثلاً نگهداری سرچسب… چسب شیشه ای که یکی از بچه ها آورده بود و نگاهش را از رویش بر نمیداشت که ناگهان به زمین نیافتد یا سرش گم نشود را به دست بلند قد ترین دختر کلاس می رساندم تا ریسه ها را به دیوار ها بچسباند …
    شاید در گفتن کار ساده ای باشد ولی سخت بود در آن همهمه که در کلاس هست چسب را در کلاس از دست بچه ها بگیرم و از بین دختر هایی که نگاه به ساعت هایشان میکردند و مثل ساعت سخنگو میگفتند چقدر از زنگ تفریح مانده و چقدر برای تزئین کلاس وقت داریم و هول در جان همه می انداختند… یکی از دختر ها که لقمه در دهانش بود جیغ میکشید ریسه هایش پاره نشود برای تولد برادرش لازم دارد …
    همه در حالا دویدن  و تلاش بودند که کلاس را از بچه های کلاس های دیگر قشنگ تر کنند که ناگهان ساعت سخنگو بلند گفت ۱دقیقه دیگه وقت داریم …همه بچه ها به اطراف خود نگاه کردند و دویدند تا خرده کاغذ ها را جمع کنند …دختر قد بلند کلاس داشت به پایین می آمد که دختری دیگر بدون آن که نگاه کند کسی روی آن صندلی است صندلی را کشید تا سر جایش بگذارد دکمه کنار آستین دختر به ریسه ها گیر کرد و خودش هم افتاد با صدای جیغ و  دادو گریه او همه به خود آمدند و رو برگرداندند دیدند هم ریسه ها پاره شده اند و هم سر زانو های دختر …..
    در همان لحظه معلم و مدیر و معاون مدرسه وارد شدند تا کلاس ما را ببینند که با صحنه دختری در حال گریه برای ریسه های پاره شده اش …و دختری درحال گریه برای پای زخمی اش و چهره متعجب و شکست خورده باقی بچه ها رو به رو شدند ….
    و بدون آن که چیزی بگویند از کلاس رفتند …همه کلاس ساکت شده بود دیگر کسی چیزی نمیگفت …و فقط وسایل هایشان را جمع می‌کردند…
    آن طور که پیدا بود آن سال هم مثل سال های قبل در این مسابقه تزئین کلاس در ۲۲بهمن شکست خورده بودند …
    ولی در چشمان همه میشد امید پیروزی در سال آینده را دید …

    1. دیشب داشتم توی مجله عروسک سخنگو می‌چرخیدم تا اینکه رسیدم به نوشته‌ای از مهدی سلیمی که همه‌اش هجده سالش است. آن‌قدر خوب نوشته که به سن‌وسال اندکش غبطه خوردم و چندباری دلم خواست واقعا هجده سالش نباشد یا لااقل متن از خودش! واقعا این فکرها را کردم, با این همه اما چاره‌ای نداشتم جز اینکه قبول کنم نویسنده خود خودش است و با همان هجده سال سن, توانسته از پس ردیف کردن واژگان و عبارات جان‌دار و خوش‌طنین بربیاید, آنقدر که دلت می‌خواهد همینطور به خواندن ادامه دهی.
      باید قبول می‌کردم که هجده ساله‌ها حتی می‌توانند خیلی بامفهوم بنویسند؛ می‌تواند نوشته‌شان سرشار باشد از حرف هایی که دلت می خواهد پاراگراف به پاراگرافش را توی سرت تکرار کنی و تجسم و حتی فراتر هم بروی؛ به فکر رونویسی بیفتی تا همه چیز را در خاطرت حفظ کنی.
      دارم فکر می‌کنم دنیای ذهن عجب دنیای عجیبی‌ست. دنیایی تودرتو که اگر خوب در آن فرو روی می‌توانی از پس به‌تصویر کشیدنش هم بربیایی. به‌تصویر کشیدنش با کلمات, با نوشتن.
      او در دنیای خودش فرو رفته بود, دنیایی عجیب و ناپیدا که فقط خودش دیده و فهمیده بود. دنیایی که من همیشه سعی می‌کردم از آن دور شوم و فراموشش کنم با این که تنها جایی بود که خوب می‌شناختمش. با خودم می‌گویم چه می‌شد اگر من هم می‌نوشتمشان؛ در کودکی و از همه آن چیزهای عجیبی که در سرم شکل می‌گرفت و پس می‌زدمشان؟؟

      ١٢ اردی‌بهشت بود.
      تعداد کلمه: ٢٣٢
      تعداد کاراکتر: ١١٧٨
      کلمات عینی: ٢٥
      کلمات ذهنی: ٧•٢خ

      1. خانم نظری‌پور عزیز
        این تمرین رو درست و زیبا انجام دادید. من از سادگی و شفافیت بیان شما لذت بردم.
        تصورم اینه که ذوق و مایه نوشتن رو به خوبی دارید و با کار بیشتر می‌تونید متن‌های درخشانی بنویسید.
        وبلاگتون هم خیلی خوبه. حتما بیشتر بهش سر خواهم زد.
        با آرزوی بهترین‌ها

  77. بهترینم:
    #از_جنس_انتظار

    سرش را بالا گرفته بود و تند تند رکاب می زد. دخترک با صدای نازکش گفت:” بابا تو هم دلفین تو آسمون رو می بینی؟ انگار از دریاچه پریده به آسمون و ابر شده .”

    دخترک یک ریز ابرهای آسمان را شکلی تصور می کرد و توقع تایید از پدر داشت. پدر هم مثل همیشه با لبخند و نگاه پر از عشق جوابش را می داد و دختر لبخند زنان عکس ابرها را در دفترک خیالش نقاشی می‌کرد.

    با دیدن درخت بزرگی که سایه اش تا چمنزار آن طرف جاده می رفت،سرعت دوچرخه را کم کردند …پدر با بازوهای بزرگ و قوی مردانه اش دخترک را مثل گلی که از شاخه می چیند،از روی دوچرخه بلند کرد و روی زمین گذاشت.
    پدر آرام از شیب تند روبرویش پایین رفت. با دیدن قایق به ظاهر سالم ذهنش به سمت نگاه آرزومند دخترش پرواز کرد.چند روز پیش بود که صدفی مروارید نشان در دست آن دختر نوازنده دیده بود ، و دلش آن را خواسته بود.
    پدر تصمیمش را گرفت. از سراشیبی بالا رفت و برای خداحافظی دخترک را در آغوش کشید. گفت:” می روم برایت صدف بیاورم اگر دیدی خورشید خانم تا نصف تو دریاچه پایین اومده و من نیومدم برو خونه…” و دخترک چشمی گفت و منتظر شد.

    غروب ها و روزها و سالها گذشت ولی هر چه منتظر شد او نیامد و او هر روز با دوچرخه رکاب می زد و به ساحل می آمد، ولی پدر نیامده بود.

    پدر را ندید و دوباره در آغوش گرمش غرق نشد . به اندازه ۵۰ سال کودک و نوجوان و جوان و پیر دیده بود ولی او را نیافت.
    دیگر توان رکاب زدن هم نداشت، دوچرخه را ‌کنار خود کشان کشان می آورد .با خودش می گفت:” اگر هر روز بیایم شاید نقش پدر را که روزی از دریاچه پریده و به آسمان رفته است را ببینم … خوشا به حال ابر بالای دریاچه، او عکس پدر را گرفته است. با این فکر طوفان دلش،ابرهای چشمش را تکانی می داد و باران سرازیر می شد .

    دوچرخه را کنار تپه رها کرد و به پشت تپه رفت. حتی دریاچه ای که پدر را از او گرفته بود، پیر شده و لبانش خشکیده بود.
    آرام از روی خاک نم دار دریاچه رد می شد . در این سال ها به پشت تپه نیامده بود….شیی سیاه رنگ وسط کوهی از ماسه دفن شده بود… نزدیکتر رفت …قایقی کهنه به گل نشسته بود به داخلش نگاه کرد . همان قایق روز آخر دیدار با پدر بود…با دیدن حفره بزرگ وسط قایق آه سردی کشید لابد آن روز خود را از دید پدر پنهان کرده بوده است.
    سرش را روی زمین گذاشت و چشمانش را با آه و حسرت بست،دنیای چشمش سیاه شده بود…
    با صدای بم مردانه پدر به خود آمد، همچو دخترکی شاد مثل همان روزهای با پدر بودن به آغوش پدر پناه برد و با هم به آسمان پر کشیدند…

    پ.ن: متن بالا برداشتی از انیمیشن پدر و دختر است…پدر و دختر پویانمایی کوتاهی از مایکل دودک د ویت، انیماتور، کارگردان و تصویرگر هلندی است که در سال ۲۰۰۰ ساخته‌شد. این پویانمایی موفق به دریافت جایزه اسکار بهترین پویانمایی کوتاه سال ۲۰۰۰ شد. این پویانمایی، ۲۰ جایزه دیگر نیز دریافت کرد و موفق‌ترین کار دویت .

  78. پایم را محکم روی ترمز گذاشتم .امیدوارم اتومبیل های پشت سرم، از حواس پرت امروزم خرده نگیرند .اعتراف میکنم رفتارم بچه گانه بود .گلهای آن بلوار همیشه برای من جذابیت های خاص خودش را دارد. حواسم همیشه پرت این بلوار میشود .دیدن زیباییهای گل ها همیشه برایم شکوهمند و پر تب و تاب هستند، ماشین را خاموش کردم و قدم زنان به طرف بلوار به راه افتادم ،دیدن آنها از نزدیک لذتم را دو چندان کرد ،دلم پر کشید برای دیدن گل های رز صورتی،ولی باز هم دلیلی برای چیدن هیچ کدام از آنها نداشتم . چون من آنها را دوست داشتم ، به همان دیدنش قانع شدم و به طرف ماشین برگشتم،نگاهم که به ساعت ماشین افتاد ناخودآگاه پایم را روی پدال گاز فشردم ،باید زودتر خودم را به اداره میرساندم ،من امروز دیگر هیچ بهانه ای برای رییس نداشتم .
    باید سر ساعت می رسیدم.
    او چه میداند که من با همین لحظات کوچک حس خوشبختی میکنم.

    1. سارای عزیز
      این متن هم زیباست، و شاعرانگی شما رو هم در خودش داره.
      اما یه پیشنهاد:
      یه مدت، تا جای ممکن از قید و صفت کم‌تر استفاده کنید. ببینید چه اتفاقی میفته.

  79. کفشهای اسکیت را به پایش کرده بود. اشتیاق زیادی برای یادگیری داشت. ساعات زیادی با کفشها کلنجار رفته بود. هربار خود را به تکیه گاهی می‌چسباند. اینطور احساس امنیت میکرد. هنوز جسارت جدا شدن از تکیه گاه را نداشت. گاهی خود را به نرده های پله ها میرساند و با چنگ زدن به آنها چند قدمی جلو می‌رفت. گاهی نیز پشت یکی از صندلیها پناه می‌گرفت و با هم به پیش می‌رفتند. به خیالم آن را بسان مادری میدید که دست کودک نوپای خود را برای برداشتن قدم‌های آغازین گرفته است. تلاشش قابل تحسین بود.
    من اما نگران بودم نگران از اینکه چرا دخترم ریسک نمیکند. چرا خود را از آن تکیه گاه ها جدا نمی‌سازد. شاید هم کمی شتابزده بودم. به یاد زمان کودکی خود افتادم. زمانیکه برای اولین بار میخواستم سوار دوچرخه شوم. آن روز پدر همراه و همپای من بود. تشویقم میکرد که به تنهایی و بدون کمک رکاب بزنم. قوت قلب های او دلم را شیر کرده بود. چندین بار به زمین افتادم. اما بالاخره لذت دوچرخه سواری، همه آن زمین خوردن ها و دردها و آلام را به باد فراموشی سپرد. تا سالیان سال یکی از لذتبخش ترین تفریحات من دوچرخه سواری بود. وقتی سوار بر مرکبم بودم غرق در رویاها فارغ از هر دغدغه ای وارد دنیای خیالی خود میشدم و دقایقی و گاهی ساعاتی در دنیایی دیگر سپری میکردم.
    اینها را به دخترم خواهم گفت. اینکه به اوج خواهیم رسید و طعم لذت را خواهیم چشید به شرط آنکه از حریم امن خود بیرون بیاییم و گاهی حاضر به تحمل بعضی از رنجها و دردها باشیم.

    1. خانم محمدتبار عزیز
      به خاطر نوشتن این متن زیبا و الهام‌بخش به شما تبریک می‌گم.
      تصور می‌کنم این متن می‌تونه برای دختر گرامی شما هم خیلی الهام‌بخش باشه.
      ساده و شفاف و دلنشین نوشتید. تصویرسازی اول متن هم عالیه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  80. امروز بعد از یک سال زمان آن را داشتم که تارم را بردارم و دست نوازشی به سیم های از کوک درآمده اش بکشم. دفتر نتم را روی سه پایه تنظیم کردم، با شوق مضرابم را روی سیم های تار می کشیدم تا بتوانم صدای روح نوازش را به گوش خودم برسانم، اما نشدنی بود. نتیجه ی تمام تلاشم دینگ دینگ های روز اولی بود که تار دستم می گرفتم. امروز همچنان شوق و هیجان نواختن را حس می کردم، اما خبری از لذت روزهای اول نبود. بعد از ساعتی کلنجار رفتن با نت ها و مضراب، ته مانده ی هیجان جایش را به کلافگی داد. طوری که انگار با سازم قهر کرده باشم آن را گوشه ی دیوار اتاقم گذاشتم، سعی کردم خودم را راضی کنم که آن هیجانی که به من شوق شروع دوباره می داد، عذاب وجدان ناشی از رها کردن مهارتی است که در طول این یک سال زمانی کافی برای تمرینش نداشتم.
    ساعاتی گذشت، دلم آرام نگرفت، به اتاق برگشتم، نگاهی به نت ها انداختم و به خودم گفتم: از نو شروع کن، درست انگار روز اول است که تار دستت می گیری. تارم را در آغوش کشیدم و آرام، آرام شروع به نواختن کردم.من لذت نواختن را تجربه می کردم چون دیگر از خودم انتظار زدن آهنگی روح نواز را نداشتم.
    چه روزهایی که لذت زندگی کردن را با انتظاراتم از خودم گرفتم.

    تعداد کاراکتر:۱۰۴۷
    تعداد کلمه:۲۲۹
    کلمات عینی: ۲۰۹
    کلمات ذهنی:۲۰

    1. سلام خانم قهرمان عزیز
      زیبا و شفاف نوشتید.
      من این قطعه رو دوست دارم. سادگی این متن جذابه. و چه خوب که یه موضوع ساده رو به یه یادداشت قشنگ تبدیل کردید.
      فقط اینکه گاهی وقتی چنین تعابیری مثل «صدای روح نوازش» رو به کار می‌برید، از خودتون بپرسید آیا می‌شه اصلاً این «روح‌نواز» رو نیارم؟ یا نمی‌نونم از یه صفتی که کم‌تر کلیشه‌ای هست استفاده کنم؟
      این رو صرفاً گفتم که یه مقدار حساس‌تر بشید، وگرنه گاهی استفاده از کلیشه‌ها هم بدک نیست.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      1. متن را با کلمات ساده تر بازنویسی کردم، سپاسگزار🙏

    2. حوریه باغبانی
      زائر
      به حرم حضرت معصومه رفتم روی بروی ضریح نشسته بودم وزیارت می خواندم نجواهای مناجات زیادی به گوشم می رسیدفضای معنویی به من آرامش عجیبی می داد غرق درزیارت خواندن وآرامشی که ازفضا می گرفتم بودم که خانمی با پسربچه اش کنارم نشستند وتوجه من رابه خود جلب کردندآن خانم به من گفت میخواهم نماز بخوانم برویدآن طرف تربشینیدمن هم خودم راکشاندم تا جابرای نمازخواندن اوباز بشودپسربچه تقریبا هفت ساله بودبه من گهگاهی نگاهی می کردومن لبخندی به اومی زدم به اوگفتم کلاس چندم هستی گفت من کلاس اول هستم داشتم بااو صحبت می کردم که خون دماغ شد یه دستمال دادم تابینیش راتمیزکندوبعد گفتم سرت رابالابگیرالان نماز مادرت تمام می شودهرچه می گذشت خونی که ازبینی اش می آمد بیشتر می شد دست پاچه شده بودم که حالا بااو چکارکنم یه لحظه به ذهنم رسیدروی برگه بنویسم نگران نباش پسرت خون دماغ شده می برمش سرویس بهداشتی نوشتم وبه پسرک گفتم بیابامن برویم تا دست وصورتت رابشوری همینطورکه می رفتیم خون بیشتروبیشترمی شد تمام لباس پسرک پرشد روی سرامیک های حرم هم کثیف شده بودومن به خادم سرراهم قضیه راگفتم و به راهم اادامه دادم به سرویس که رسیدیم یادم آمد که پسرک کفش ندارد یه لنگ ازکفشم رابه اودادم ودوتایی لنگان لنگان به سمت شیررفتیم پسرک ازاینکه کفش های مراپوشیده بود خنده اش می گرفت ومی خندید صورتش راباآب شستم خون دیگرنمی آمدبه او گفتم برویم تامادرت راگم نکردیم رفتم سمت مادرش ومادرش برای زیارت رفته بودباخیال راحت گفتم خداروشکرکه نگران نشده دستان پسرش رادردستانش گذاشتم ومادرش اورابغل کردوحالش راجویا شد از من تشکر کردومن باآن دوخداحافظی کردم ورفتم آن روزبرای من یک روز پرمشغله ای بودومن بسیارخسته بودم شب آن روز زود خوابیدم وخواب دیدم درحرم هستم درکنارضریح تنهاهستم خانمی آمد واز من خواست درقسمتی درکناردیوار بنشینم وتکیه بزنم وگفت آلان صاحب خانه می آیدمن هم مودب نشستم سه تا خانم آمدند یکی از خانم هاگفتندمابخاطر این زائرمان شماراشفاعت می کنیم

      1. حوریه خانم گرامی
        قرارمون این بود که نوشته‌ها بیش از هزار کاراکتر نباشن. این متن هزار و هفتصد کاراکتره.
        از طرف دیگه توی متن هیچ نقطه یا ویرگولی وجود نداره. اختراع علائمی مثل نقطه دلیل داره. اینا به خواننده کمک می‌کنن تا نوشتۀ ما رو بهتر، درست‌تر و راحت‌تر بخونه.
        و اما متن شما ایدۀ خوبی دارید، حرفتون رو هم راحت و خوب زدید. به نظرم شما مایه این کار رو دارید. اما باید در مرحلۀ بازنویسی دقت خیلی خیلی بیشتری داشته باشید.
        مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  81. خجالت و خوشحالي
    امروز خواهرم تماس گرفت و پیشنهاد داد که عصر بچه‌ها را ببریم بیرون برای بستنی خوری.
    زیاد طول نکشید تا موافقت خود را اعلام کنم، چون یادم آمد مدتی هست از این برنامه ها نداشته ایم. یکم دیگر حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم.
    کمی بعد پسرم سروکله اش در آشپزخانه پیدا می‌شود. برای خودش لیوانی آب با یخ فروان آماده می‌کند و نگاه سرزنشگر من مبنی بر اینکه اینهمه یخ لازم نیست را هم نادیده می‌گیرد.
    در حال آب خوردن پرسید: تلفن کی بود؟
    گفتم خاله و قراره که عصر همگی بیرون بریم و بستنی خوران و دوردور داشته باشیم.
    برق چشم هایش را دیدم. آهسته نزدیکم آمد و گفت: خیلی بابت این برنامه خوشحال هست اما یک چیزی میخواهد بگوید.
    گفتم: بگو، چی هست؟
    گفت: مامان من خیلی دوست دارم وقتی بیرون میریم تو هم با ما بستنی بخوری، هی نگی چاق میشم، باید رعایت کنم. اصلا کیف نمیده ما بستنی بخوریم و تو نگاه کنی.
    یک لحظه هم خجالت کشیدم و هم خوشحال شدم.
    خجالت کشیدم چرا خودم زودتر متوجه این موضوع نشدم که واقعا صورت خوشی ندارد آدم خودش را اینطور از جمع جدا کند.
    خوشحال شدم از دقت و نکته سنجی پسرم و اینکه چقدر راحت نظرش را بیان کرد.
    ۱۰۰۹ کاراکتر
    ۲۰۷ کلمه
    ۲۴ کلمه عینی ۱۸۳ کلمه ذهنی

    1. سلام خانم ممبینی عزیز
      چه ایدۀ ساده اما قشنگی.
      از دیالوگ هم خیلی خوب استفاده کردید.
      من خیلی لذت بردم از خوندن متن شما.
      فقط یه نکته: گاهی توی بازنویسی روی چنین عبارات و جملاتی حساس‌تر باشید: «تا موافقت خود را اعلام کنم» انگار این از جنس متن شما نیست، مثل چیزاییه که تو نامه‌های اداری هست. شما می‌تونستید همین رو جوری بنویسید که هم ساده‌تر باشه، هم با زبان متن شما سازگارتر.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  82. صبح به کارگزاری بیمه مراجعه کردم. امور مربوط به بیمه و دارایی را قبل از شروع ساعت کاری انجام می‌دهم. از جلوی مغازه لبنیاتی سر نبش اداره بیمه رد شدم. گربه‌ای به سیاهی زغال خود را به لبه پله مغازهِ بسته می‌مالید. دمش را چون پرچمی به چپ وراست تکان می‌داد. گویی قلمرو خود را معلوم می‌کرد.
    از کنارش که رد شدم صدای کفشم سکوت صبح را شکست واو را متوجه حضورم کرد. روی دو پای عقب نشست و درحالی‌که دم را کنار پاها آهسته حرکت می‌داد مستقیم به چشمانم خیره شد. چشمان آبی با خط عمودی سیاه در میانه آن، برای لحظه‌ای درجا میخکوبم کرد. گربه مثل مجسمه در کنج پله نشست. از کنارش رد شدم درحالی‌که چشمانم هنوز او را دنبال می‌کرد.
    کمی جلوتر گربه‌ای سفید با چشمان قهوه‌ای و خال سیاهی در گوش راست به سمت مردی که برایش داخل باغچه غذا ریخته بود قدم برمی‌داشت. چند بچه‌گربه هم از آن‌سوی خیابان به گربه سفید پیوستند و باهم دلی از عزا درآوردند.
    وقتی کارم تمام شد اثری از گربه های داخل باغچه و گوشت نبود. کمی آن‌طرفتر گربه سفید روی پله دیگری به خود پیچیده بود و حمام آفتاب می‌گرفت.
    مغازه لبنیاتی هنوز بسته بود. گربه سیاه در همان‌جا با دمی که آرام تکان می‌داد مثل مجسمه باادب در انتظار نشسته و چشمانش همچنان صاحب مغازه را جستجو می کرد.از او رد شدم ولی خیالم جاماند.
    گاهی برای حفظ نقاط امن و دنیای خیالی پر از آرامشمان، حاضر هستیم فرصت‌ها و حتی ساعت‌های بی‌بازگشت عمرمان را هدر بدهیم اما تلاشی برای ایجاد تغییر نکنیم.
    تعداد کلمه: 258
    تعداد کاراکتر: 1028
    کلمات عینی: 83
    کلمات ذهنی: 64

    1. سلام خانم فرزادمهر
      یکی از قطعه‌های نابی بود که اخیراً خوندم.
      چقدر درست و زیبا نوشتید.
      سلیقۀ شما در انتخاب کلمات و نگارش جملات عالیه.
      کاش خیلی خیلی بیشتر بنویسید. ذوق شما در تصویرسازی جای تحسین داره.
      بی‌صبرانه مشتاقم تا از شما بیشتر و بیشتر بخونم.

  83. چند روز پیش متوجه شدم که یاس زیبایی باغچیمان مثل پارسال و سال های قبل شاد و سرزنده نیست و از وقت باز شدن غنچه های زیبایش گذشته،کمی نزدیک شدم و متوجه شدم که یاس زیبایم دچار سرما زدگی شده است.لحظه ای شکه شدم و یا شاید بگوییم دلم گرفت،اخر من در دلم انتظار باز شدن غنچه های زیباییش را میکشیدم،اری درست بود زندگی یاس قشنگم امسال تباه شده بود؛راستش یاس را دوست دارم و عاشق رنگ و بویش هستم.
    حالا امروز پس از چند روز دوباره توجهم را به خودش جلب کرده است،نزدیک تر رفتم و متوجه شدم که یاس قشنگم تمام تلاشش را برای زندگی کرده است و بعضی از غنچه هایش در لا به لای غنچه های مرده باز شده اند،درست است شاید امسال مثل سال های قبلش نبود،ولی او حداقل تلاشش را برای زندگی کرده است،کمی با خودم کلنجار رفتم و بعد از آن زندگی خودم و انسان های دیگر را به زندگی یاس تشبیه کردم،اری سرمای زندگی گاهی میتواند زندگی یک یاس و یا فرقی ندارد زندگی یک انسان را با شدت بی رحمی تمام بزند.حال این انسان است که تصمیم می گیرد از ادامه دادن زندگی اش صرف نظر کند و تا ابد با آن شکست همراه باشد و یا میتواند تصمیم بگیرد مثل یاس زیبایم در برابر مشکلات قد خم نکند و با تمام توان بجنگد و در آخر پیروز شود‌.
    تعداد کاراکتر: حدود 800تا
    میدونم که این یکی ام خوب نیست😑

    1. چی از این زیباتر؟
      این که خیلی ملموس و خوبه.
      چقدر قشنگ از رابطۀ خودت با اون گل گفتی.
      من لذت بردم.
      این قطعۀ خیلی خوبیه، و کاملاً نشون میده که با تمرین بیشتر می‌تونی به نویسندۀ درجه‌یکی تبدیل بشی.

  84. قطعه شماره ۳
    ‌‌”ساعت چند است ”
    ساعت یازده وچهل و پنج دقیقه صبح است و من از خواب بلند شدم . گوشی ام را به‌ رسم همیشه برداشتم و سری به صفحات مجازی زدم.‌ به قدری همه چیز تکراری است هیچ آلارمی از جنس شگفت زدگی در سرم روشن نشد . گوشی را کنار گذاشتم و جرعه ای آب نوشیدم . آب مزه ی کهنگی می داد. فهمیدم امروز از دنده ی چپ بیدار شدم . آخر مگر آب هم مزه دارد ؟ یک نخ سیگار برداشتم و شروع کردم به کشیدنش . طعمش‌طعم همیشگی نبود. نگاهم به گلدان رو به روی اتاقم افتاد. کاکتوس دراز بد قواره. بهش با دقت بیشتری نگاه کردم هیچ چیززیبایی درآن ندیدم آن هم برایم تکراری شده بود .دوباره فعل خوابیدن را به جا آوردم . فکرمی کنم حدود پانزده دقیقه خوابم برد. ظهر شده بود .بیدار شدم . گوشی را برداشتم و سری به صفحات مجازی زدم چقدر فلان هنرمند کارش ناب شده بود. چقدر آب را دعا کردم که گلوی خشکم را نجات داد . کاکتوس چه زیباست . من همان آدمم. اما آدم ۱۵ دقیقه پیش نیستم . خوابیدن من باعث شد دادگاهی تشکیل ندهم. خب کسی نیست بگوید دردت چیست می خواهی زودتر بیدار شوی که نگویند فلانی تا لنگ ظهرخواب است ؟ بگذار بگویند. اگرهمین پانزده دقیقه، من را نزد آنان کسی می کند که صبح ها از خواب بیدارمی شود یا کمی آن طرف ترکسی که کله ی ظهراز خواب بیدار می شود. بگذاربکند.اصلا من دوست دارم ظهرها از خواب بیدار شوم. دیگری صبح ها. دیگری شب ها . کاش یاد بگیریم به پانزده دقیقه های هم کاری نداشته باشیم ‌‌. هر کس به گونه ای کامروا می شود.
    تعداد کارکتر:1022
    کلمات عینی وذهنی را همچنان درگیر هستم.

    1. آفرین، آفرین
      چقدر خوشم اومد از این یادداشت.
      طنز خیلی قشنگی هم داشت.
      مرسی شقایق جان، این نوشتۀ تو حسابی سرحالم کرد.
      به نظرم تو اگه یه مقدار قلمت ورزیده‌تر بشه می‌تونی چیزای خیلی خوبی بنویسی.

  85. حدود ساعت ده دیشب بود که دوستم پیامی فرستاد. خیلی عجیب بود چون حالم را پرسید و گفت به خاطر اینکه چند روزی خبری از من نداشته نگرانم شده. شنیدن چنین جمله‌ای در زندگی من چیز عادی‌ای نیست، شاید برای همین بود که تا چند دقیقه به صفحه‌ی گوشی زل زده بودم و برای بار دهم جمله‌هایش را می‌خواندم. جوابی که برایش فرستادم هیچ ربطی به سؤالش نداشت. بلد نبودم چه جوابی مناسب همچین سؤالی‌ست.
    مبهوت ماندن من فقط به اینجا ختم نشد چون بعد از احوالپرسی به من گفت که برایش بنویسم. گفت دوست دارد نامه‌هایی از طرف من داشته باشد. شنیدن این جمله‌ برای کسی که عاشق نوشتن است و هیچ‌گاه کسی نه مشتاق خواندن متن‌هایش بوده و نه منتظر دیدن دست خطش، مثل دادن برگه‌ی ورود به یک جشن سلطنتی می‌ماند. مثل همان جشن‌هایی که در دنیای انیمه‌ها می‌بینم.
    من در تمام مدتی که دیشب با کاغذها و مدادم درگیر بودم احساس می‌کردم که دارم در وسط همان کاخ سلطنتی می‌رقصم و به هیچ چیزی هم فکر نمی‌کردم. مثلا به اینکه چقدر این مکان به جایگاه من نمی‌خورد و یا اینکه هیچ‌وقت نباید به نوشتن فکر کنم چون نبوغش را ندارم.
    تنها چیزی که به آن اهمیت دادم گرمی‌ای بود که به شکل یک توده‌ی کوچک در سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام حس می‌شد.
    و همانطور که مدادم روی کاغذ می‌رقصید و صفحه را سیاه می‌کرد به این رسیدم که برای اولین بار در زندگانی‌ام خواهان حفظ رابطه‌ام با یک دوست هستم.
    همیشه به این که نوشتن زندگی‌ام را نجات می‌دهد ایمان داشته و دارم و حالا این را هم می‌دانم که اولین مردابی که مرا از آن بیرون می‌کشد یکی از همیشگی‌های دنیایم است‌؛ انزوا.

    امروز این پیام را برای دوستم فرستادم: «اشکالی نداره اگه من بخوام هر روز برای تو بنویسم؟»

    تعداد کاراکتر:‌ ۱۴۴۹
    کلمات عینی: ۱۵
    کلمات ذهنی: ۴۶

    1. سلام پگاه عزیز
      به شما تبریک می‌گم به خاطر نوشتن این یادداشت زیبا.
      نثر زوان و شفاف و پاکیزه‌ای دارید.
      این یادداشت خیلی خوب و موجزه. پایان‌بندی خیلی خوبی هم داره.
      کاش یادداشت‌نویسی رو خیلی جدی ادامه بدید. معلمومه که می‌تونید با تمرین بیشتر متن‌های خیلی خیلی بهتری هم بنویسید.

  86. سه چرخه
    دخترک عاشق سه چرخه بود. هر جا بچه ای را سوار بر یک سه چرخۀ پلاستیکی می دید، می ایستاد. به او زل می زد. با نگاه آنقدر دنباش می کرد تا ناپدید شود. نمی دانست چطور باید یکی از آنها را داشته باشد. نمی توانست از پدرش بخواهد. پدرش عیالوار بود. شش خواهر و برادر داشت. او هفتمی بود. خواهر اول چند سال پیش ازدواج کرده بود. یک بچه هم داشت. خواهر دوم و سوم هم به زودی ازدواج می کردند. مادربزرگ هم با آنها زندگی می کرد. پدر تنها نان آور خانه بود. شکم این همه را سیر کردن راحت نبود. فقط پنج سالش بود. ولی به همۀ اینها فکر کرده بود. پیش خودش می گفت: “آقا که برام نمی خره” . کسی او را نمی دید انگار. فکر می کرد شاید قاچاقی وارد این دنیا شده. فکر می کرد نباید انتظار زیادی داشته باشد. معلوم نبود این افکار از کجا به ذهنش آمده بودند. خواسته هایش محدود شده بود به غذا و لباس. آنها هم که خواسته های او نبود. نیازهایش بود.
    دلش پر شده بود از خواستن یک سه چرخۀ پلاستیکی قرمز. چقدر رفته بود جلوی مغازۀ اسباب بازی فروشی. ساعتها ایستاده بود. خیره مانده بود به سه چرخه های بیرون مغازه. مغازه دار هر صبح سه چرخه ها را می چید بیرون مغازه. برقشان می انداخت. دل هر بچۀ رهگذری را می ربود. بچه ها پدر و مادرهایشان را می کشاندند درون مغازه. دل دخترک را هم یکی از آنها برده بود. می ایستاد. نگاهش می کرد. از دیدنش سیر نمی شد. گاهی هم خیالبافی می کرد. چشمانش را می بست. سوار بر سه چرخه میشد. پا می زد. دلش قنج می رفت. باز هم پا می زد.
    خانه شان بَرِ خیابان بود. در خیابان بچه ای بازی نمی کرد. هر روز صبح از خانه بیرون می زد. می رفت کوچه پشتی. داخل کوچه همیشه پر از بچه بود. با آنها بازی می کرد. ساعتها. آنها که سه چرخه داشتند جلویش ویراژ می دادند. دلش آب می شد. هنگام ظهر مادرها بچه هایشان را صدا زدند. بچه ها یکی یکی ناپدید شدند. بازی تمام شد. وقت برگشتن به خانه بود. راهی شد. مغازۀ اسباب بازی فروشی سر راهش بود. به مغازه رسید. بی اختیار ایستاد. سه چرخۀ قرمز هنوز آنجا بود. نگاهش خیره شد. دلش تاب نیاورد. رفت داخل مغازه. مغازه دار مردی میانسال بود. با ریش و سبیل پرپشت مشکی. کمی چاق. پشت ویترین روی صندلی راحتی لم داده بود. دخترک را که دید بلند شد. پرسید: چیزی میخوای دختر جون؟ دخترک مات نگاهش کرد. مثل مسخ شده ها. سرش را چرخاند. با انگشت اشاره کرد. گفت: اون چرخه … اون چرخ قرمزه. مرد نیم خیز شد. دستهایش را گذاشت روی ویترین. سرک کشید به بیرون مغازه . پرسید: پول آوردی؟ دخترک کمی مکث کرد. گفت: نه. مرد گفت: باید پول داشته باشی. برو با مامان بابا بیا. دخترک چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت. به پول فکر می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد. چشمانش درشت شده بود. چیزی به ذهنش آمده بود. از مغازه پرید بیرون. به سمت خانه دوید. مغازه دار رفتن دخترک را نگاه کرد. دستهایش را از روی ویترین جمع کرد. چند بار سر تکان داد. نفس عمیقی کشید. دوباره روی صندلی راحتی ولو شد.
    به خانه رسید. خواهر ها در آشپزخانه بودند. پسرها هنوز از مدرسه برنگشته بودند. مادر رفته بود خرید. پدر سر کار. تند از پله ها بالا رفت. خودش را به اتاق کوچک رساند. آخرین اتاق در طبقۀ سوم. کمدِ سه درِ بزرگ چوبی آنجا بود. یک جای خوب برای پنهان شدن. پشت لباسهای آویزان. آخرین باری که آنجا پنهان شده بود چیزی پیدا کرده بود. یک دسته پول کاغذی. پیچیده شده لای پارچه. خزید داخل کمد. شروع کرد به گشتن. پیدایش کرد. پول قلمبۀ داخل پارچه را فشار داد. لبخند زد. گرۀ پارچه را باز کرد. پولها را بیرون آورد. یک مشت اسکناس لوله شدۀ کاغذی. ارزشش را نمی دنست. مدتی نگاهش کرد. بعد سرش را بلند کرد. از کمد بیرون جهید. به طرف مغازه دوید. وارد مغازه شد. پیروزمندانه. دستش را دراز کرد. مشتش را باز کرد. پولها را به مغازه دار نشان داد. گفت: پول آوردم. مرد ویترین مغازه را مرتب می کرد. به دخترک نگاه کرد. کارش را نیمه کاره رها کرد. یک قدم جلو آمد. پولها را از دخترک گرفت. وراندازشان کرد. مشکوکانه. پرسید: این پولها را از کجا آوردی؟ دخترک گفت: خونه. مرد باز هم پولها را زیر و رو کرد. گفت: اینا به درد نمی خوره. ارزش نداره. دخترک چیزی نفهمید. خیره نگاه کرد. مرد ادامه داد: این پولها باطل شده. مال زمان شاهه. پولها را به دخترک برگرداند. دخترک باز هم چیزی نفهمید. به پولهای در دستانش نگاه کرد. پرسید: یعنی نمیشه اون چرخ قرمزه رو ببرم؟ مرد دوباره ویترین را مرتب می کرد. به دخترک نگاه نکرد. گفت: نه. برو خونه. دفعۀ بعد با مامان و بابات بیا. دخترک سرش را پایین انداخت. برق چشمانش رفته بود. با شانه هایی آویزان از مغازه بیرون آمد.
    تمام بعد از ظهر در خانه ماند. گوشه ای کز کرد. فکر کرد. باز هم فکر کرد. راهی نمی یافت. نشست. چشم دوخت به یک نقطه. غصه خورد. شب شد. تشکش را پهن کرد روی زمین. لحاف را کشید روی سرش. خوابش برد.
    صبح بود. بیدار شد. صبحانه خورد. با بی میلی. کسی دور سفره نبود. هر کسی رفته بود سراغ کار خودش. کفشهایش را پا کرد. او هم باید می رفت سراغ کارش. سراغ بچه های کوچه پشتی. مغازۀ اسباب بازی فروشی سر راهش بود. داغ دلش تازه شد. پاهایش سست شد. از رفتن بازماند. دوباره ایستاد. نگاه کرد. مرد مغازه دار داشت سه چرخه ها را می چید بیرون مغازه. جلو نرفت. رفت پشت یک درخت تنومند. مرد کارش تمام شد. رفت داخل مغازه. خیابان خلوت بود. آفتاب هنوز داغ نشده بود. پرنده ها لابلای شاخه ها شیرجه می رفتند. به دنبال هم. به دنبال غذا. مدتی گذشت. همانجا ایستاده بود. دزدکی نگاه می کرد به سه چرخۀ قرمز. همه جا ساکت شد. کسی نبود. آرام از پشت درخت بیرون آمد. رفت به طرف مغازه. مثل مسخ شده ها. خیره بر سه چرخه. انگار در خواب راه می رفت. ضربان قلبش تند شد. نمی توانست بایستد. انگار کسی هلش میداد. رسید کنار سه چرخه. دسته اش را گرفت. پایش را بلند کرد. روی صندلی اش نشست. دستۀ دیگر را گرفت. پا روی رکاب گذاشت. پا زد. صورتش داغ شد. قلبش تندتر زد. تندتر پا زد. از مغازه دور شد. چشمهایش می درخشید. مثل دو ستاره. لبانش می خندید. مثل شکوفه های بهاری. دلش قنج می رفت. مزۀ دهانش شیرین شد. همه جا ساکت بود. همه چیز از حرکت ایستاده بود. فقط او حرکت می کرد. بی وقفه رکاب می زد. می تاخت. سه چرخه زیر پای او بود. دست در دست و پا به پا. با او می رقصید. همچون معشوقی در آغوش عاشقی.
    به خانه رسید. در باز بود. کسی توی حیاط نبود. سراسیمه وارد حیاط شد. تمام وجودش گر گرفته بود. با سه چرخه چند بار دیگر هم توی حیاط دور زد. چرخید. باز هم چرخید. سیر نمی شد. ناگهان ایستاد. فکر کرد. نگاهش را در حیاط چرخاند. باید پنهانش کند. گوشۀ حیاط. کنار بشکه های نفت. زیر پتوی کهنه. پنهانش کرد. نشست روی پله های حیاط. یک دست زیر چانه. خیره به پتوی کهنه. به سه چرخه فکر کرد. تجسمش کرد. در خیالش. سوارش شد. باز هم رکاب زد. رفت توی کوچه. پیش بچه ها. سه چرخه اش را نشانشان داد. جلویشان ویراژ داد. بهشان فخر فروخت. از ته دل خندید. صدایی شنید. در حیاط باز شد. از جایش بلند شد. آقا بود. دستپاچه شد. سلام کرد. چهرۀ آقا خسته بود. جوابش را داد. پرسید: “چرا نشستی اینجا؟” دخترک جواب داد: ” هیچی، همینجوری”. آقا زیر چشمی نگاهش کرد. نگاهش را در حیاط چرخاند. گفت:” خیلی خوب، اینجا نشین. بیا بالا.” منتظر جواب نماند. راهش را کشید و رفت. دخترک با نگاه دنبالش کرد. آقا از پله ها بالا رفت. در پیچ پله ناپدید شد. دخترک نفس عمیقی کشید. دوباره نشست روی پله. رفت توی خیال. مامان صدا زد:”بیایید ناهار”
    سفره وسط اتاق پهن شده بود. با کاسه های فلزی کج و کوله روی آن. کُپۀ نان خشک برای تلیت. دو بشقاب سبزی خوردن. با تربچه های قرمز. دو طرف سفره. یک پارچ دوغ. با خرده های نعنا خشک رویش. بوی دنبۀ کوبیده شدۀ گوسفند. آقا دنبه را می کوبید. مامان ملاقۀ آبگوشت را در کاسه ها پر و خالی می کرد. آبگوشت قرمز. با تکه های شناور گوجه. خواهر بزرگه کمی دنبۀ کوبیده شده به آن اضافه می کرد. بقیه هم چشم دوخته بودند به این سه نفر. قاشق ها در دست. دخترک کمی ایستاد. یک جای خالی پیدا کرد. کنار داداش بزرگه. همان که فقط از او بزرگتر بود. اما از بقیه کوچکتر. پسرکی شیطون و بازیگوش. همیشه سر به سرش میگذاشت. با هم کل کل می کردند. دعوا می کردند. زود هم آشتی می کردند. یک بار هم پشتش درآمده بود. وقتی دعوایش شده بود. با یکی از پسرهای قلدر کوچه پشتی. داداش بزرگه حساب پسره را گذاشته بود کف دستش. دخترک احساس غرور کرده بود. رفت کنارش. خودش را جا کرد. دو زانو نشست. دستهایش عرق کرده بود. مشتشان کرد. گذاشت روی زانوها. لبانش را به هم می فشرد. زیرچشمی به بقیه نگاه می کرد. چیزی روی دلش سنگینی می کرد. حرفی در دهانش پنهان بود انگار. می خواست بیرون بپرد. شانه هایش را کشیده بود بالا. مشتهایش را فشار می داد روی زانوها. طاقتش تمام شد. روی زانو ها بلند شد. دستش را گذاشت کنار گوش داداش بزرگه. آهسته گفت: “من چرخ خریدم.”
    چشمهای داداش بزرگه درشت شد. لقمه در دهانش از حرکت ایستاد. صورتش را به سمت دخترک چرخاند. آهسته. پرسید: “چرررخ؟”
    دخترک سر تکان داد.
    دوباره پرسید: “کی؟”.
    دخترک گفت: “امروز”.
    باور نکرد. پرسید: “پس کو؟”
    جواب داد: “تو حیاطه”
    داداش بزرگه با ناباوری رو کرد به آقا و پرسید: “آقا براش دوچرخه خریدی؟”
    همۀ سرها به سمت آنها چرخید. آقا مشغول کوبیدن گوشت کوبیده بود. مکث کرد. دستش همانطور روی گوشتکوب ماند. سرش را بلند کرد. گفت: “دوچرخه؟”
    این بار همۀ نگاهها به سمت دخترک چرخید. چشمهایش سیاهی رفت. روی دو زانو نشست. باور نمی کرد. رازش بر ملا شده بود. همه چیز در چشم بر هم زدنی بر سرش آوار شده بود. آقا رو به دخترک پرسید: “کدوم دوچرخه؟ کجاست؟”
    داداش بزرگه فوری جواب داد: “میگه تو حیاطه”
    آقا گوشتکوب را توی کاسه رها کرد. رو کرد به مامان. پرسید: “دوچرخه خریدی براش؟”
    مامان مثل کودکی توبیخ شده کف دستهایش را نشان داد و گفت: “نه، والا”
    آقا دوباره به دخترک نگاه کرد و گفت: “پاشو بریم نشونم بده ببینم”
    آقا به همراه دخترک و داداش بزرگه بلند شدند. رفتند به سمت حیاط. از پله ها پایین رفتند. رسیدند. آقا پرسید: ” پس کو؟ کجاست؟”
    دخترک با انگشت اشاره کرد. به بشکه های نفت. گوشۀ حیاط. داداش بزرگه دوید به سمت بشکه ها. پتوی کهنه را کنار زد. هاج و واج زل زد به سه چرخه. دخترک سرش را پایین انداخت. آقا به سمت سه چرخه رفت. وراندزش کرد. پرسید:” اینو از کجا آوردی؟”
    _ از مغازۀ اسباب بازی فروشی.
    _ با کی؟
    _ هیشکی.
    _ مامانت باهات نبود؟
    _ نه.
    _ بیا بریم نشونم بده کدوم مغازه بود.

    دخترک چیزی نگفت. چیزی در گلویش گیر کرده بود انگار. صدایش به سختی شنیده می شد. فقط سر تکان داد. همانطور خیره به زمین. آقا دوچرخه را با یک دست بلند کرد. نگه داشت زیر بغلش. راه افتادند. دخترک جلو می رفت. آقا و داداش بزرگه پشت سرش. به مغازه رسیدند. مرد مغازه دار دوچرخه های بیرون مغازه را جمع می کرد. دخترک جلوی مغازه ایستاد. آقا پرسید: “اینجاست؟” دخترک سر تکان داد. آقا به طرف مرد رفت. سلام کرد. پرسید: “این سه چرخه مال مغازۀ شماست؟” مرد نگاهی به سه چرخه کرد. گفت: “بله مال همینجاست. دست شما چی کار میکنه؟” آقا با نگاه به دخترک گفت: “باید ببخشید. دخترم اشتباهی سوار سه چرخه شده. آورده خونه. بچه ست دیگه. نمی دونسته نبایس بیاره.” مرد دخترک را شناخت. نگاهش کرد و گفت: “من که بهت گفتم باید با مامان بابات بیای. نگفتم؟” دخترک سرش را بلند نکرد. جواب هم نداد. آقا دست مرد را گرفت. کمی دور شد. نزدیکتر به مرد ایستاد. آرام با او صحبت کرد. دخترک نگاهشان کرد. چیزی نشنید. صحبتشان که تمام شد. هر دو برگشتند به سمتش. مرد رو به دختر گفت: “دیگه نبینم از اینجا رد بشی. اگه یه بار دیگه این طرفا ببینمت گوشاتو میبرم.” دخترک زل زد به نوک کفشهایش. هیچ نگفت. گوشهایش داغ شد. از حرف مرد ترسید. یک قدم رفت عقب. آقا از مرد خداحافظی کرد. راه افتاد. داداش بزرگه به دنبالش. دخترک در عقب آنها. کسی چیزی نمی گفت. انگار یک سطل آب یخ ریخته باشند روی بدنش. یخ زده بود. پاهایش را روی زمین می کشید. چشمهایش داغ بود. گوشهایش هم. راه گلویش بسته. همه جا را تار می دید. یک لایۀ نازک اشک جلوی دیدش را گرفته بود. جاری نمیشد. چیزی به گلویش چنگ می زد. مزۀ دهانش تلخ شد. خیره به آسفالت سیاه و تکه تکه شدۀ پیاده رو فکر می کرد. چقدر زود رویای شیرینش دود شده بود. رفته بود هوا. افسوس میخورد. کاش بیشتر سوارش میشدم. پشیمان شده بود. کاش به کسی چیزی نمی گفتم. خیالبافی می کرد. کاش هر دو غیب میشدیم. کسی ما را نمی دید. همانطور که قبلاً هم ندیده بودند. طوری که فکر کرده بود نامرئی است. ولی حالا می دانست که اشتباه کرده بود.
    به خانه رسیدند. در سکوت. کسی چیزی به او نگفت. نه توبیخی. نه توضیحی. نه تنبیهی. فقط سکوت. سکوتی سنگین و کشنده. به اتاق برگشتند. سفرۀ ناهار نیمه خورده رها شده بود. دخترک اما رفت به اتاق کوچک. خزید داخل کمد. پشت لباسهای آویزان پنهان شد. در کمد را بست. پاهایش را جمع کرد درون سینه. سر روی زانوانش گذاشت. آرام و بی صدا گریست.

  87. ایستاده بودم کنار خیابان. ماشین ها می‌رفتند و می‌آمدند. موتوری ها با چشمانی پر از خواهش به من نگاه می‌کردند. من هم سری به نشانه جواب منفی تکان می دادم.
    چند تاکسی با عجله آمدند و رد شدند. همانطور که از جلویم عبور می‌کردند با کنجکاوی داخلشان را نگاه می‌کردم. دنبال چیزی می‌گشتم.
    بالاخره یک تاکسی گیرم آمد. سلامی کردم و نشستم روی صندلی عقب.
    آهان. همان که می‌خواستم. گوشی‌ام را از جیبم درآوردم و بارکد پشت صندلی را اسکن کردم. پرداخت با موفقیت انجام شد. به همین راحتی.
    سنگینی سکوت داخل تاکسی داشت اذیتم می‌کرد. می‌خواستم یک جوری سر صحبت را با راننده باز کنم.
    گفتم: خیلی خوب است این بارکد ها. پرداخت کرایه را حسابی راحت کرده.
    جواب خیلی جالبی داد: تو پولش را به من بده، من هرطور که دوست داری برایت پرداخت می‌کنم.
    فکر کردم دیدم واقعا حرفش حق است. من هم اگر دستم توی جیب پدرم نبود به این راحتی آن را خرج کرایه تاکسی نمی‌کردم. به قول معروف: جیب خالی و پز عالی؟
    برایان تریسی در کتاب معجزه انضباط شخصی می‌گوید:
    «فقط یک کارت بانکی برای روز مبادا نگاه دارید و بقیه را دور بریزید. تمام هزینه‌هایتان را به جای کارت اعتباری با پول نقد حساب کنید. این کار باعث می‌شود نسبت به پولی که خرج می‌کنید آگاه باشید.»
    کارت بانکی ما را گول می‌زند. وقتی کارت می‌کشید، فرایند خرید 3هزار تومان با 3میلیون تومان تفاوتی نمی‌کند. کیف پول مجازی که دیگر از آن هم بدتر است. چون از قبل آن را شارژ کرده‌اید و در موقع پرداخت حتی زحمت وارد کردن رمز دوم را هم به خود نمی‌دهید.
    _______________________________
    به نظر من حدود 30 کلمه عینی و بقیه کلمات ذهنی بود.

    1. آفرین علی. چقدر خوب بود این.
      چه خوب شد که این تمرین رو نوشتی.
      کاش توی وبلاگت هم از این یادداشت‌ها بیشتر بذاری.
      به تدریج می‌بینی از دل این نوشته‌ها ایده‌های خوبی برای کارای دیگه در میاد.

  88. بزرگ شدن یا کوچک شدن
    دیشب همگی خانه مادربزرگ دعوت بودیم. بعد از شام مثل همیشه بحثی گل انداخته بود و هرکس تلاش می کرد حرف خود را به کرسی بنشاند و آراء موافق جمع کند. صدایشان گاه بلند و بلندتر می شد تا بر صحت کلام خود تاکید کنند. کم کم داشت به میدان جنگ تبدیل می شد. گوشه پذیرایی دختر عموی شش ساله و پسرعمه دوازده ساله ام مشغول بازی بودند. من هم کمی در بحث بزرگترها شرکت می کردم و دقایقی بازی بچه ها را نگاه می کردم. چون یکی از کارهای مورد علاقه بازی با بچه ها یا نگاه کردن به آن هاست. دخترعموی کوچکم یک تخم مرغ شانسی را با ذوق تکان می داد و حدس می زدند داخل آن چیست. بعد از باز کردن آن، گویا یک خرس پلاستیکی کوچک و عکس یک حیوان عجیب بود. دختر عمویم گفت چه عکس قشنگی. اما پسرعمه ام آن را گرفت و گفت چه عکس مسخره ای و پاره اش کرد. منتظر جیغ بنفشی بودم که در کمال ناباوری دیدم دخترعمویم تکه های عکس را گرفت و گفت اشکال ندارد حالا تبدیل به پازل شد، می توانم با آن بازی کنم. چشمانم بر دستان کوچک و فکر بزرگش خیره ماند. واقعا انتظار چنین منش بزرگی از او نداشتم. هنوز بحث های جدالی بر حق نشستن فامیل ادامه داشت. فکر کنم آن سوی پذیرایی آدم بزرگ هایی با افکار کوچک بودند و این سوی پذیرایی دختر کوچکی با افکار بزرگ و نظر بلند. کاش گاهی به جای اینکه سعی کنیم به بچه ها یاد دهیم، تلاش می کردیم از آن ها یاد بگیریم. چون گاهی با بزرگ شدن، کوچک می شویم و حس می کنیم همیشه باید حق با ما باشد. اما بزرگی در افکار و منش ماست.
    تعداد کارکتر بدون فاصله: 1017
    تعداد کلمات عینی: 26
    تعداد کلمات ذهنی: 220

  89. کارمند
    اگر شما یک کارمند بخت برگشته باشید و یا تجربه لیموشیرینی حضور در ارگانی را داشته باشید، خوب می دانید که کارمندان به دو گروه کلی تقسیم می شوند. گروه اول تلاشگران بی پناهی هستند که زرنگان مدرسه و دانشگاه بودند و گردباد روزگار آنها را به این صندلی پرت کرده است و به قولی با دعای پدر و مادرشان دستشان به جایی بند شده است. اینان انگشتان ظریفی دارند و در بهترین حالت فقط می توانند طبقه همکف را تی بکشند. اما گروه دوم از ما بهترانی هستند که سیمشان به بالا وصل است و برخلاف گروه اول، انگشتان قوی برای خاراندن دارند به همین خاطر پله های ترقی را با آسانسور طی می کنند تا در طبقات بالا به پاچه های ملوکانه رسیدگی بفرمایند. گفته شده است آناتومی بدنشان هم فرق دارد. خونشان به رنگ های مختلف در می آید و از زبانشان روغن می چکد. به حق چیزهای ندیده.
    اگر در حین خواندن قلبت تیر کشید احتمالا جزء گروه ستمدیده اول هستی و اگر لبخند معناداری بر لبانت نقش بست به گمانم همین الان داری قولنج انگشتانت را می گیری برای خارش بعدی، که امیدوارم بشکنند. روی سخنم با آن در به دران گروه اول است. هر وقت آنقدر بوی آن تی لعنتی مشامت را اذیت کرد که نتوانستی تحمل کنی یادت باشد، موفقیت به آن چهاردیواری چند در چند محدود نمی شود. مطمئن هستم سیمرغ درونت منتظر متولد شدن است پس یا از بین خاکسترهای دل آتش زده ات جوجه سیمرغ را بیرون بکش یا بی زحمت سیب زمینی از ما بهتران را بگذار زیر خاکسترش تا دلی از عزا دربیاورند.
    تعداد کارکتر بدون فاصله: 1017
    تعداد کلمات عینی:33
    تعدا کلمات ذهنی:197

  90. بزرگ شدن یا کوچک شدن
    دیشب همگی خانه مادربزرگ دعوت بودیم. بعد از شام مثل همیشه بحثی گل انداخته بود و هرکس تلاش می کرد حرف خود را به کرسی بنشاند و آراء موافق جمع کند. صدایشان گاه بلند و بلندتر می شد تا بر صحت کلام خود تاکید کنند. کم کم داشت به میدان جنگ تبدیل می شد. گوشه پذیرایی دختر عموی شش ساله و پسرعمه دوازده ساله ام مشغول بازی بودند. من هم کمی در بحث بزرگترها شرکت می کردم و دقایقی بازی بچه ها را نگاه می کردم. چون یکی از کارهای مورد علاقه بازی با بچه ها یا نگاه کردن به آن هاست. دخترعموی کوچکم یک تخم مرغ شانسی را با ذوق تکان می داد و حدس می زدند داخل آن چیست. بعد از باز کردن آن، گویا یک خرس پلاستیکی کوچک و عکس یک حیوان عجیب بود. دختر عمویم گفت چه عکس قشنگی. اما پسرعمه ام آن را گرفت و گفت چه عکس مسخره ای و پاره اش کرد. منتظر جیغ بنفشی بودم که در کمال ناباوری دیدم دخترعمویم تکه های عکس را گرفت و گفت اشکال ندارد حالا تبدیل به پازل شد، می توانم با آن بازی کنم. چشمانم بر دستان کوچک و فکر بزرگش خیره ماند. واقعا انتظار چنین منش بزرگی از او نداشتم. هنوز بحث های جدالی بر حق نشستن فامیل ادامه داشت. فکر کنم آن سوی پذیرایی آدم بزرگ هایی با افکار کوچک بودند و این سوی پذیرایی دختر کوچکی با افکار بزرگ و نظر بلند. کاش گاهی به جای اینکه سعی کنیم به بچه ها یاد دهیم، تلاش می کردیم از آن ها یاد بگیریم. چون گاهی با بزرگ شدن، کوچک می شویم و حس می کنیم همیشه باید حق با ما باشد. اما بزرگی در افکار و منش ماست.
    نعداد کارکتر بدون فاصله: 1017
    تعداد کلمات عینی: 26
    تعداد کلمات ذهنی: 220

    1. به به، زنده باد. یه قطعه عالی.
      فوق‌العاده زیبا بود.
      این ایده رو فوق‌العاده خوب نوشتید.
      به مرور با قوی‌تر شدن نثرتون مطمئناً می‌تونید کارهای درخشان‌تری بنویسید.

  91. نسخه اصلاحی عزیز و مجنون
    در حال گذر از جلوی در تیمارستان بودم که زن میانسال سیاهپوشی که لبه جدول پیاده رو نشسته بود نظرم را بخود جلب کرد.پای راستش را دراز کرده بود و دست چپش را زير چانه اش گذاشته، درمانده و خسته به زمين چشم دوخته بود.
    در همين حين مرد جوانی با چهره اى عصبى و برافروخته كه خستگى در آن مشهود بود در حاليكه بازوى مرد دیگری را گرفته بود از در بیرون آمد و رو به زن گفت:«قبولش نمیکنند عزیز.»
    با این حرف مرد جوان بی اختیار به نظارهشان لحظه ای مکث کردم، دو دست مرد را از مچ با طناب محكم بسته بودند پیراهن آبی روشنی که دکمه هایش باز بود و زیر پیراهنی پاره ای با یک شلوار پارچه ای سرمه ای رنگ گرد و خاکی که کمربند هم به کمر نداشت، به تن داشت و جوراب مشکی ساده با یک جفت دمپایی سفید پلاستیکی به پا داشت که حداقل دو سایزی به پایش بزرگ بود با موهای کوتاه رو به جوگندمی شده و ته ریشی نامرتب.
    حدود ۴۰ ساله بنظر میرسید، درماندگی و خستگیِ ناشی از درگیری در چهره اش پیدا بود، چند قدم مانده تا به زن برسند با حركتى شوت مانند دمپایی پای راستش را به سمت زن پرتاپ کرد که به زن خورد و روى زمين افتاد، شروع کرد به تکان دادن سرش و پشت هم گفتنِ:
    «عزیز … عزیز … عزیز…»
    عزیز بدون نشان دادن واکنشی نسبت به مرد مجنون، پاهایش را در آغوش جمع کرد، سرش را به پایین خم کرد و روی زانوهایش گذاشت… بی چارگی در او به اوج خود رسیده بود.
    آرام از کنارشان گذشتم، دلم برایشان سوخت، برای هرسه، از همه بیشتر برای مرد مجنون، صدایش از پشت سرم در حالیکه داشت بلندتر فریاد میزد می آمد:
    «عزیز…
    عزیز…
    عزیز…»

    1. به به. عالی و تمیز
      لدت می‌برم از خوندن نوشته‌های شما حمیدرضا جان
      شما ذوق زیادی در جزئی‌نگاری و تصویرسازی دارید.

  92. همیشه جهان خیالی خودم را داشتم؛ جهانی که همیشه مرا از واقعیت دور می کرد؛اطرافم پر بود از آدم های غیر واقعی؛ منم دختری مغرور و بی پروا
    از عشق فقط دوست داشتن خودم را بلد بودم؛ تا اینکه تو یک روز ناخودآگاه سر و کله ات در زندگی ام پیدا شد؛ شبیه هیچ کدام از اطرافیانم نبودی؛خودت بودی و بس.
    از من مراقبت کردی؛ تفاوت های عجیب و غریب مرا درک کردی
    من شدم امید تو و تو هم یادم دادی قوی باشم و برای خواسته هایم جسورانه بجنگم.
    حالا هم دورادور همه حواست به خستگی های من هست که مبادا بشکنم .
    تا به خودم آمدم، دیدم خلأ دنیای واقعی ام را پر کرده ای
    اصلا من شک ندارم خداوند تو را آفرید که به عشق اعتبار ببخشد.
    حیفم نمی آیداگر روزی هزار بار قربان صدقه شخصیت و مردانگی ات بروم؛ من در کنار تو خیلی دوست داشتنی تر شده ام
    اصلا بگذار همه دنیا پشت مرا خالی کنند، بگذار هیچکس هوای مرا نداشته باشد
    فدای سرت …
    تو دستت را به من بده، کنار من بنشین
    برایم حرف بزن
    میدانی! مهربانی کلامت دلم را قرص و محکم میکن
    راستی!؟در آینه خنده ات را دیده ای؟!
    چشمانت همراه لبانت میخندد؛
    مرگ من بخند …بیشتر …یه کم بیشتر …آهااان …حالا شد.
    قول می دهی هر چقدر هم قوی شدم باز هم مراقبم باشی؟!
    قول بده…

    1. سلام خانم کائیدی عزیز
      متن شما زیباست اما ربطی به تمرین هفته اول نداره. این یه دلنوشته‌ست.
      قرار بود قطعه‌‌ای بنویسیم که با یک رخداد مشخص شروع بشه و بعد از دل اون رخداد مشخص نکته‌ای رو بیرون بکشیم.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

    2. چشمانم را باز کردم ،باز هم زودتر از صدای زنگ ساعت موبایلم بیدار شدم ،شاید به عشق دیدن صبح ،من همیشه صبح ها را دوست دارم .یادم افتاد امروز شنبه است .شنبه همیشه برای من باید متفاوت باشد .طبق عادت همیشکی دویدم و به سمت بالکن زیبایم رفتم .گلها را آب دادم ، با آسمان بالای سرم نگاه کردم .به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها لحظاتی محو در زیبایی های آسمان شدم .من هیچ گاه از نگاه کردن به آسمان خسته نمیشوم .با صدای زنگ ساعت رشته افکارم پاره شد،صورتم را شستم و دویدم طرف آینه ،شوق پرنده سبکبال را داشتم که از قفس رها شده ،آرایش ملایمی کردم ،چندبن بار خودم را در آینه دیدم، لباس اداری پوشیدم و تا جلوی در رفتم، کفش هایم را نیمه پوشیدم ولی باز به داخل بازگشتم ،سراغ یخچال رفتم ،یک سیب برداشتم ، در دستانم چرخاندم و بوییدم !عجب عطری!
      بهتربن عطر دنیا را داشت ،با همان هیجان کفش هایم را پوشیدم و دویدم به طرف ماشین ،یک موزیک شاد گذاشتم ،یک گاز محکم به آن سیب خوش عطر زدم و با موزیک زمزمه کردم، در یک چشم به هم زدن به محل کارم رسیدم.
      امروز باید یک شنبه خوب بسازم ، من عادت هایم را در شنبه تغییر می دهم .شاید به همین دلیل شنبه ها را دوست دارم .
      ذهنی ۳۹
      عینی۳۷
      تعداد جمله ۱۰

      1. زنده باد. به به. این نوشته‌ خیلی زیباتر از نوشته‌های قبلی شماست.
        ذوق شما از نوشته‌هاتون مشخصه.
        مشخصه که مایه و استعداد شعر گفتن رو هم دارید.
        من مشتاقم تا از شما خیلی بیشتر بخونم.

  93. امروز از تهران خارج شدم تا به بهانه ی هوای خوب سری به خانه باغ بزنم.
    حال وهوایی عوض کنم . جاده هراز را به سمت شهر آبعلی طی میکردم .جاده خلوت بود.کوهها،درختان تازه متولد شده وخانه های روستایی وشهری از مقابل چشمانم می گذشتند تا من به مقصد برسم. مغازه ها و فروشگاه هابسته بودند.شهر در خواب بود. از ترس بیماری همه گیر مردم در خانه مانده بودند. بعد از یک ساعت رانندگی رسیدم. وارد خانه باغ که شدم شکوفه های سپید درختان میوه آنقدر زیاد روی زمین ریخته بود که خودم را در یک قصر سپید گل تصور کردم. مانند ملکه ای پر غرور وزیبا که خدمه برای استقبالش مسیر قدم هایش را گلباران کرده بودند قدم برمی داشتم .عجب شعفی داشت وقتی خانه باغ را قصر و خودم را ملکه ی آن قصرمی دیدم. به دور خودم می گشتم ورها از هرغم می خندیدم .زیر لب میگفتم شاه چه تدارکی برای استقبالم داده یک مسیر پر از عشق برای ملکه اش ساخته است. حتما خیلی دوستش دارد .چقدر ملکه خوشبخت است . چه زندگی رویایی دارد. ناگهان دیدم بنای خانه باغ هیچ شباهتی با قصر ندارد. بنای قدیمی بدون هیچ خدمه ایی است اما من همچنان ملکه ی قصر بودم.

  94. هیاهوی عجیبی است در ذهنم. دنیایی پر از ضد و نقیض ها. عاشق ستاره های آسمان هستم و گریزان از باران پاییزی روز سوم .
    چشیدن طعم گس این حس که همه چیز خوب است و در لحظه ته دل آدم خالی می شود. انگار هیچ وقت هیچ چیز خوب نبوده است. من فکر می کنم زندگی مثل سرسره ای است که از آن سُر می خوری ولی با اضطراب و اگر اتفاقی هم برایت نیفتد باید پله ها را بالا بروی تا فرصت تجربه این اضطراب را پیدا کنی. و ما بالا می رویم و خودمان را در معرض این اضطراب قرار می دهیم چون دوستش داریم. حالا اگر در حین این اضطراب دلچسب دستی بشکند، یا پایی مو بردارد این رنج به اندوخته های ما افزوده می شود و ما پوست کلفت تر از قبل به مصاف این اضطراب لعنتی می رویم. نمی دانم اما چطور اینقدر خواستنی می شود و اینقدر برای در آغوش کشیدنِ لعنتی بی قراریم و گاهی حتی دیگران را برای رسیدن به معشوقمان زیر پا له می کنیم. شایداین همان چیزی است که سالهاست درباره اش بحث می شود که جذابیت زندگی از مرگ ریشه می گیرد. مرگ هست و ما با اینکه انکارش می کنیم به حضورش آگاهیم پس می گوییم یک سُرِ دیگر و این سُرهای دیگر همان حرص تمامی ناپذیرِ با ولع تجربه کردنِ زندگی است.
    گوارای وجودمان این حرص و این اضطراب و این زندگی با همین ضد و نقیض ها.

    1. سلام خانم چگینی عزیز
      ذوق و هنر شما در همین متن پیداست. قدرت خوبی هم در بیان خودتون دارید.
      اما ای کاش با شرح ملموس یکی از رخدادهای روزمرۀ خودتون شروع می‌کردید و بعد وارد بخش‌های غیرداستانی متن می‌شدید.
      خیلی خوب میشه اگه برای انجام این تمرین وقت بذارید.
      شما که کوچ حرفه‌ای هستید احتمالا در طول روز و هفته ماجراهای مختلفی به گوشتون میرسه، همین‌ها می‌تونه بهانۀ خوبی برای نوشتن یادداشت‌های ملموسی باشه بر پایه رخدادهای روزمره.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  95. همین هفته گذشته بود که خبر بدی رسید، پسرخاله تصادف کرده و عابر متاسفانه فوت شده، از شنیدن خبر سرم گیج رفت. هم برای پسرخاله ناراحت شدم و هم برای مرحوم و خانواده ای که داغدار شده، ماجرا چنین بوده، عصر روز قبل فرهاد که همیشه تو فامیل بعنوان یه جوان ساکت و آرام شناخته شده بود به قصد خرید از خانه خارج شده و در نزدیکی منزل با پیرزنی که در راه برگشت به خانه بوده و از بد حادثه هنگامی که میخواسته با عجله خودش را به اتوبوس برساند با موتور فرهاد برخورد کرده و به زمین می افتد. عابرین کمک کرده مصدوم را به بیمارستان رسانده و فرهاد بازداشت میشود.فرهاد در اظهاراتش درخواست کرده بود که “دوربین را چک کنید من با سرعت بسیار کمی حرکت میکردم عابر که عجله داشت با من برخورد کرد”، با خاله تماس گرفتم و جویای احوالشان شدم با توجه به حادثه پیش آمده ومحیط بازداشتگاه و وجود کرونا همه نگران بودیم، از آن طرف مصدوم بعد از دو روز فوت میشود. دیگه همه به این فکر میکردند که فرهاد بیمه نداشته چگونه از پس دیه بر بیاید. اگر خانواده مرحوم گذشت نکنند باید کل زندگی خودش ‌و خانواده اش را چوب حراج بزند، دوروز بعد از اینکه تعطیلات تمام شد. خاله تماس گرفت اطلاع داد مرحوم قبل از فوتش به بستگانش گفته بوده چون اتوبوس در حال حرکت بود من خودم عجله کردم، از آن جوان بگذرید. چند روز سخته پر از استرس، و البته پر از نکته و درس، ازعجله و بی احتیاطی پرهیز کنیم، همیشه امید داشته باشیم و بخشش بهترین چیزیست که میتوانیم نسبت به دیگران داشته باشیم.

    ۲۷۰ کلمه
    ۲۵۴ ذهنی
    ۱۶ ذهنی
    ۱۰۳۴ کاراکتر

    1. مریم عزیز
      شما روان و خوب ایدۀ خودتون رو نوشتید. این خیلی خوبه.
      منتها جمله‌های شما هنوز جای کار داره تا به اون زیبایی لازم برسه. باید بیشتر بخونید و بیشتر بنویسید تا جمله‌ها روون‌تر و درست‌تر بشن.
      در کل من از خوندن این متن خیلی لذت بردم و در شما ذوق استعداد زیادی میبینم.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  96. تمرین قطعه نویسی
    من نمیخواهم بگویم انسان اخلاق مداری هستم ولی همیشه سعی کرده ام انسان باشم و انسانیت داشته باشم.
    بعد از این همه اتفاقات، هر کس هر جور دلش خواست قضاوتم کند. برایم هیچ اهمیتی ندارد.من همینگونه قوی می مانم و آینده ام را میسازم.
    باور کنید از دست و پا زدن بین این آدم ها خسته شده ام .
    هر چه بیشتر آنها را شناختم ، روحم بیشتر صدمه دید.
    بی ملاحظگی آنها مرا می ترساند.
    دیگر ترجیح میدهم بنشینم و نگاهشان کنم ، بدون گلایه…
    چون می دانم این حفره های زندگی همیشگی هستند ،بی شک رنج هایی که این مدت کشیدم حرفهای جذابی برای گفتن دارند.
    من آدمی هستم که از خوب ها خاطره میسازم و از بدها تجربه ؛ و همیشه بدترین ها برایم عبرت بوده اند.
    آری ، من با تجربه شده ام ، من قوی تر از قبل شده ام.

    1. این هم همون مشکل رو داره خانم کائیدی. هیچ رخداد مشخص و ملموسی تو متن وجود نداره.

  97. صاحبخانه کلید رو که تحویل داد، در چارچوبِ در مکثی کرد. گفت: با صدای مترو که مشکلی نداری؟
    گفتم: یعنی چی؟
    گفت: دقیقا از زیر خونه تو رد میشه. خداروشکر که شب ها تعطیله.
    فردا صبحش که قهوه نخورده و منگ، در توالت بودم، صدای مهیبی آمد. مثل صدای دایناسور. لیوان مسواکم جیرینگ جیرینگ صدا داد و زمین زیر پایم لرزید. هنوز آنقدر هشیار نبودم که مکالمه دیروز را به یاد آورم. نکند واقعا بعضی از دولت ها برای امنیت کشور در برابر حمله بیگانگان، در سوله های زیرزمینی حیوانات غول آسا نگه می دارند؟
    تصور کردم که از پنجره پذیرایی ام شاهد نبرد دایناسور خودی با دایناسور دشمن هستم. به هم چنگ می اندازند و خیلی کند حرکت می کنند. ماشین های نظامی هم کمی دورتر ایستاده اند و دارند بیخودی شلیک هوایی می کنند. دایناسور دشمن یک بالگرد از هوا می قاپد و به سمت پنجره ی من پرتش میکند. اما دایناسورِ خودی پنجولی در هوا میکشد و بالگرد را به صورت دشمن می کوبد. او هم عقب عقب میرود و می افتد. آنوقت دایناسور همسایه برمی گردد و به پنجره من نگاه میکنه. چشمک می زند. من هم برایش دست تکان می دهم.
    لرزش بعدی من رو از خیالاتم بیرون کشید.

    تعداد کاراکتر: 997
    کلمات عینی: 28

    1. شیرین جان
      عالی. خیلی لذت بردم.
      مشخصه که طی ماه‌های گذشته خوب تمرین کردی و حالا این نوشته‌های خوب نتیجۀ اون تمرین‌هاست.
      هرگز نوشتن رو رها نکن.

  98. روی فرش نشسته بودم و سریال تماشا می کردم. یکی از شخصیتهای زن میخواست به دوستانش خبر دهد که سرطان دارد. ناهار لوبیا پلو پخته بودم. با اینکه دو بشقاب پر خورده بودم، هنوز فکرم پیش لوبیا پلو بود. به نیت خوردن یک قاشق به آشپزخانه رفتم. بقیه نان لواش صبح را از روی میز صبحانه و قابلمه را از روی گاز برداشتم و برگشتم جلوی تلویزیون.
    زن وصیت کرد که خاکسترش را در دریاچه ای که اولین بار در ساحلش عشق زندگی اش را بوسیده بسپارند.
    با دهان پر، زدم زیر گریه و با دست چربم چشمم را مالیدم. دیدم فقط یک تکه نان بیشتر نمانده. با همان باید قال محتوای ته قابلمه را می کندم. نان را دور قابلمه کشیدم، کمی انگشتانم را جمع تر کردم تا بتوانم طی دور آخر، تمام برنج های چرب کف قابلمه را یک کاسه کنم. همینطور هم شد. دهانم را تا بیشترین حدی که می توانستم باز کردم و سرم را کج کردم تا لقمه را از پایینش ببلعم. موفق شدم. یک دانه برنج هم حرام نشد. دو دست چربم را روی لبه ی قابلمه گذاشتم. آن قسمت سریال با تحویل ظرف خاکستر زن به دوستانش تمام شد. یاد بستنی وانیلی که از مهمانی دیروز مانده بود افتادم. بستنی بعد از غذا چقدر می چسبد.

    تعداد کاراکتر:998
    کلمات عینی:42
    کلمات ذهنی:128

    1. ای شیرین کلانتر
      چه خلاقانه و قشنگ نوشتی.
      چه ایدۀ جالبی.
      یه طنز ظریفی هم توی نوشتۀ تو هست که اگه بیشتر روش کار کنی می‌تونه به جاهای درخشانی برسه.
      در کل خیلی کیف کردم از خوندن نوشتۀ تو.
      و مشتاق ازت بیشتر و بیشتر بخونم.

  99. مدرسه آنلاین
    ساعت دوازده شب است و من خسته از کار روزانه بالاخره فراغت پیدا کرده ام تا کنجی بنشینم و فارغ از کارهای یومیه، قلم به دست بگیرم. سعی دارم کارهای امروزم را مرور کنم. ناخواسته ذهنم می رود به سمت اتفاقات چند ماه اخیر. ایامی که به خاطر قرنطینه و بسته شدن مدارس و آموزش آنلاین من نیز همچون دانش آموزی کنار و همراه دخترم در کلاس هایش شرکت کرده ام.
    ماه هاست که من هم یک مادرم و هم یک دانش آموز ده ساله کلاس چهارمی. هنگامی که ظهر میشود همچون کودکان دبستانی که در دقایق آخر برای شنیدن زنگ مدرسه لحظه شماری میکنند، ذوق زده منتظر اتمام کلاس ها هستم. به ناگاه یاد عکس نوشته ای افتادم که به طنز در فضای مجازی منتشر شده بود. تصویر زنی در کنار نوشته ای :«خدا را شکر که هم دختر خوب و درس خوانی برای مادرم بوده ام و هم مادر خوب و درس خوانی برای فرزندم.»
    حکایت این روز های بسیار از مادر ها همین شده است. به این می اندیشم که نشاندن یک کودک دبستانی پای کلاس آنلاین آموزشی با وجود تمام شیطنت ها و بازی گوشی هایی که دارد خلاقیت و ابتکار می خواهد. چه خوب بود اگر این آموزش ها با بازی و نشاط و سرگرمی همراه بود تا کودک خود مشتاقانه به استقبالش می‌رفت و توام با خاطراتی خوش برای همیشه در ذهنش نقش می بست. به قول شاعر :«درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را»
    تعداد کارکتر ۱۱۷۰
    کلمات عینی ۳۳
    کلمات ذهنی ۱۸۹

    1. زنده باد خانم محمدتبار عزیز
      من نوشتۀ شما رو دوست دارم.
      به نظرم شما نثر روانی دارید، بدون اضافه‌گویی و کلیشه‌ها. این خیلی امیدوارکننده‌ست.
      حتما سعی کنید توی تمرین‌های بعدی روی توصیف رخدادهای ملموس و مشخص بیشتر تمرکز کنید. یعنی سعی کنید بخش عمدۀ متن رو به شرح یک ماجرا اختصاص بدید و بعد در انتها از دل متن نکته‌ای رو بیرون بکشید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  100. پیرمردی با موی سپید
    در ورودی دفتر کارم را به خاطر ویروس کرونا نایلون زده بودم و از دریچه کوچک آن کار ارباب رجوع را انجام می‌دادم. در دیگر اتاق را بسته، خودم و چند نفر همکاران از آن رفت و آمد می کردیم. جهت روز پیش در دفترم مشغول کار بودم که در باز شد. خواستم بگویم وارد نشود و از در دیگر پاسخگو هستم. قبل از شروع صحبت من سلام کرد. دیدم پیرمردی حدود 80ساله با موهای سپید است. بخاطر سنش چیزی نگفتم و جواب سلامش را دادم. کنار در ایستاد و گفت درخواست کوچکی دارد. گفتم کارش را بگوید. تصادف شب قبل را توضیح داد و اینکه اتومبیلش را بعد از تصادف با جرثقیل به تعمیرگاه برده در حالی که به پلیس اطلاع نداده و کروکی پلیس ندارد. حالا همکاران شما درخواست ارائه کروکی یا آوردن اتومبیل را دارند. هردو این موارد برایش سخت بود و وقت و هزینه ی زیادی می برد. این در حالی بود که طرف دیگر تصادف هم عجله داشت و از شرایط پیش آمده شدیداً ناراضی به نظر می‌رسید .
    پس از راهنمایی ایشان، طی تماس با کارکنان واحد خسارت برای انجام، تسریع و تسهیل آموزش صحبت کردم و به ادامه ی کار خود مشغول شدم.
    ساعتی بعد که از وسط اداره می‌گذشتم همان شخص را دیدم روی صندلی نشسته بود. وقتی مرا دید از جا بلند شد و از من بخاطر رتق و فتق و همکاری ها بسیار تشکر کرد.
    در حالیکه به سمت دفتر کارم میرفتم ته دلم رضایت خاصی از خودم بخاطر تسهیل کار ها و تکریم ایشان داشتم. با خود فکر میکردم احترام به یکدیگر و به خصوص به بزرگ تر ها جهت زیباست.
    عینی 20
    ذهنی254

    1. درود بر شما جناب شاهمرادی عزیز
      تمرین درست و زیبا انجام دادید.
      تلاش شما برای توصیف رخداد عالیه.
      فقط اینکه با تمرین بیشتر قطعاً می‌تونید جملات روان‌تر و بهتری بنویسید.
      من بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  101. شرمنده فراموش کردم
    تعداد کارکتر بدون فاصله: 1017
    تعداد کلمات عینی: 33
    تعداد کلمات ذهنی:197

  102. پشت میز کوچکم چراغ مطالعه را جابجا می‌کنم تا نور دلخواهم را روی کاغذ پیدا کنم. کاغذهایم را زیر و رو می‌کنم. رئال گل دوم را به بارسا می‌زند. گزارشگر به هیجان آمده است. پسر 6 ماهه‌ام که روی زمین دست‌هایش را تکان می‌دهد به سمت صدا بر می‌گردد. کلی کتاب و سر رسید نیمه نوشته دور و برم ریخته‌ام چندتا برنامه نوشته ولی اجرا نشده و چند برگ کاغذ نوشته دیگر هم دارم. قرار بود سال جدید سال نظم و انضباط و تحولم باشد. همسرم بچه را می‌آورد و بغلم می‌دهد شیر خشکش را هم دستم. خودش و پسر دیگرم می‌روند مسواک بزنند. اخم می‌کنم ولی پسرم با لبخندش قفل اخمم را باز می‌کند. شیر را نمی‌خورد. مسی یک موقعیت خراب می‌کند. شور گزارشگر برای این حرکت مسی بیشتر از گل بن زما بود. اعتبار آدما تعیین‌کننده است که چه کاری ارزش پوشش خبری دارد. عادت کهنه باعث شده وقت فوتبال تلویزیون روشن باشه حتی اگر حوصله‌ای برای دیدن فوتبال نباشه. یادم میفتد فردا شنبه است. دیشب موهایم را با ماشین زدم. نگران می‌شوم. دیشب نبودم. با حرکت خودکار روی صفحه کاغذ نوازد در آغوشم صدا‌های بامزه‌ای در می‌آورد. هجوم میاورد تا خودکارم را بگیرد. حسی خوبی از اینکارش میگیرم. بارسا یه گل به رئال میزند. خوشحال می‌شوم هنوز برد بارسال برایم اهمیت دارد. مبارزه مردم ایالت کاتان برای استقلالشان را دوست دارم. دلیل بارسائی بودنم همین است. کودکم را می‌بوسم. داور سوت پایان را می‌کشد. همه جا خاموش می‌شود. به جز چراغ خواب. باز ساعت دوازده شده و وقت خواب است. یاد فردا می‌افتم. کچل کردم. مضطرب می‌شوم.

    1. آقای اصلاح‌کن‌های عزیز
      چقدر تمیز و زیبا و خوب نوشتید.
      خیلی کیف کردم. واقعاً عالیه و امیدوارکننده.
      مشخصه که مایه کار رو دارید و اگر مداومت داشته باشید نتیجۀ کار درخشان خواهد بود.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  103. حلیمه ابراهیمی

    ساعت هفت صبح وقتی از کار برمیگشتم در پشت چراغ قرمز در حالیکه با یک کش و قوس سعی میکردم به تسکین درد شانه هایم کمک کنم چشمم به پمپ بنزین افتاد باید بانجا میرفتم. وقتی برای پرداخت پول به داخل مغازه رفتم یک خانم چینی که بنظر سمج میامد با فروشنده حرف میزد. کمی این پا و آن پا کردم و با خودم گفتم چقدر طولانی شد. در همین لحظه فروشنده نگاهی به صف که طویل تر شده بود انداخت و گفت : این خیابان بزرگی است نمیتوانم کمکی به شما بکنم. تازه دوزاریم افتاد و زن مضطرب با صدای بلند گفت: «وای خدای من» و به بیرون رفت. من مکثی کردم و با خودم گفتم بهتر است بیرون بروم شاید بتوانم با جی پی اس به او کمک کنم.در همان لحظه نوبت من شده بود، منصرف شدم و گفتم بعدا می‌روم. اما وقتی به بیرون رسیدم او با ماشینش از جلوی من رد شد. و متوجه دست تکان دادن من نشد. امروز اگرچه خسته بودم اما نمی توانستم بخوابم. خاطرات روزهای سختی که در این شهر غریب بودم و بدون داشتن جی پی اس بدنبال آدرس میگشتم همه وهمه زنجیروار از ذهنم میگذشت. ظهر شد ودر نهایت شرمندگی نماز ظهرم را خیلی زود تمام کردم. و همه روز با خودم گفتم:من یک لحظه طلایی را از دست دادم. لحظه ای که میتوانست برای من بک حس خوب و برای همنوعم یک خاطره شیرین باقی بگذارد.

    1. زنده با خانم ابراهیمی
      چقدر زیبا و شفاف و روشن نوشتید.
      لذت بردم واقعا.
      این متن نشون میده که شما با کار بیشتر می‌تونید بسیار بهتر و زیباتر بنویسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  104. ●کتلت‌●
    نیم کیلو پنیر؛ یک بطری شیر
    زمزمه می‌کردم تا یادم نرود.
    در یخچال مغازه بستنی جدیدی دیدم؛ این ماه‌های اخیر وخامت اوضاع روحی‌‌ام به حدی بود که از ذوقم برای بستنی‌های جدید ذوق کردم.
    با کیسه‌ها به خانه رسیدم.خاطرم بود که قبل بیرون رفتن، مادرم یک مرغ نگون‌بخت را با فلفل دلمه، کرفس، انواع ادویه و سایر بستگان ماساژ می‌داد و طبق اظهارفضل بانوان استاد در فضای مجازی با نخ سوزن شکم زبان بسته را میدوخت.
    تمام مسیر برگشت صابون مرغ را به دلم زده بودم.
    مادر به محض دیدن چشم‌های منتظر من گفت: تا سالادو شروع کنی آمادست.
    روی مبل لم دادم. ناخودآگاه به یاد خانه‌ی قدیمی‌مان افتادم؛ عصر‌های تابستان آنقدر در کوچه دوچرخه سواری می‌کردم تا صدای مادر از آیفون کوچه را پر کند: طاها شام.
    خانه‌ی قدیمی آسانسور نداشت و من به برکت جانی که ساعت‌ها با دوچرخه کنده بودم، دو سه باری را در پله‌ها سکندری می‌خوردم.
    از پاگرد اول که می‌پیچیدم، بوی کتلت مستم می‌کرد. می‌نشستم سر سفره؛ چشم می‌دوختم به ترب‌های بشقاب سبزی خوردن.
    دیس کتلت با دلبری قدم رنجه می‌کرد. وسط همه‌ی کتلت‌ها یک سوراخ بود، مادرم می‌گفت اینطوری مغزپخت می‌شود. فارغ از این فوت و فن‌ها فقط می‌دانستم خوشمزه‌اند. با آن سیب‌زمینی سرخ کرده‌های باریک و طلایی که محض رضای خدا نشد یک بار در حین سرخ شدن ناخونکی بزنم و پس گردنی نثارم نشود.
    شاید رازش همین بود؛ که هرچه چیزی را محدود کنی، برایش صبر کنی، دلت بیشتر می‌خواهدش.
    طاها شام.
    صدا را دیگر از آیفون و در کوچه نمی‌شنوم.
    از آشپزخانه است. قبل اینکه سالاد مرحله‌ی پیش غذایی را رد کند و به مقام شام نائل گردد مادر از راه رسید.

    1. طاها جانم
      ذوقت قابل تحسینه.
      مشخصه که می‌تونی طنزنویس خیلی خوبی هم باشه.
      من این نوشتۀ تو رو خیلی دوست دارم. زنده و جوندار و ملموسه.
      حس می‌کنم با تمرین بیشتر می‌تونی چیزهای خیلی خیلی خوبی بنویسی.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  105. وارد خانه¬اش شدم. زيرزميني نم گرفته كه هيچ پنجره¬اي نداشت. يكي از ديوارهايش با كابينت و سينك ظرف¬شويي و يخچال پوشيده شده بود. تخت دونفره¬اش تقريبا تمام فضاي خانه را اشغال كرده بود و يك ميز كار و صندلي چرخدار، تخت را از ديواري كه سرتاسرش كتابخانه بود جدا مي¬كرد. دستشويي و حمام به اختلاف دو پله پايين¬تر از سطح اتاق قرار داشت. غرق در تماشاي كتابخانه¬اش شدم. با نظم بسيار خاصي چيده شده بود. مجموعه آثار افلاطون، ارسطو، كانت، نيچه، هايدگر، راتلج و كاپلستون، كتاب¬هاي معماري، تاريخ هنر و ايران و… . اين كتابخانه مي¬توانست مدينه¬ي فاضله¬ي من باشد.
    كنار كتاب¬هايش ايستاد و شروع كرد به معرفي چند كتاب خاص از مجموعه آثار سيحون. چشمانش برق مي¬زد. عجله داشت تا تمام دنيايش را نشانم دهد. گفت: خانه¬ام محقر است و به همين دليل تا به حال دعوتت نكرده بودم اما در عوض كتابخانه¬اي پربار دارم. گفتم: اين همان نقطه¬ي مشترك ماست. عشق به فلسفه، هنر و معماري. خانه¬ات محقر اما مغزت غني است. مي¬دانم به زودي به متفكري بزرگ تبديل خواهي شد. به شوخي گفت: البته من فكر نكنم روزي هايدگر شوم اما تو حتما هانا آرنت مي¬شوي.
    وقتي هويت ما در اعلام استقلال از اجسام اضافي شكل گيرد، از بردگي آن¬ها رها مي¬شويم. چيزها به موانعي براي انديشيدن¬، تجربه كردن و لذت بردن بدل نمي¬گردند و معنايشان به كاركردشان تقليل پيدا مي¬كند. اينجاست كه ذهن فضاي لازم براي تفكر و تجربه كردن را در اختيار مي¬گيرد و فيلسوف متولد مي شود.

    1. عالی بود خانم ضياالملكي عزیز
      لذت بردم. زیبا و شیوا و ساده و شفاف نوشتید.
      تلاش شما تصویرسازی در هم خیلی خوب بود.
      مشخصه که می‌تونید با مداومت بیشتر متن‌های درخشانی بنویسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  106. روزمرگی شماره یک من
    امروز ساعت یازده همسرم زنگ زد وگفت باید همین حاال به تهران برود زیرا که ساعت چهارعصر جل سه دارد کمی جا خوردم به
    دو دلیل اولی همیشه جلساتشان ساعت هشت یا نه صبح برگزار میشود ودوم همیشه ازیک روز زودتر اتومایسیون میکردند وایشان
    معموال همراه همکارانش ساعت پنج یا شش صبح راه میافتادند تا سروقت برسند ولی امروز تنها رفت درست است امروز شنبه است
    وپنج شنبه هم مرخصی بودند ولی بازهم برایم قابل د رک نیست البته شاید به این برمیگردد که من دلم پرمیزند هر چه زودتر به
    تهران بروم وباخانواده ام که ده ماهی است ندیده ام وبخصوص مادرم دیداری تازه کنم.
    به همسرم چیزی نگفتم ولی ازاودلخور شدم پس از قطع تلفن دلم گرفت.
    ای کاش همسرم متوجه مکنونات قلبی من میشود وتدبیری می اندیشید تا هم شک رااز دل من بردارد هم دلتنگی را.
    من هم در تماسی که بعد از جلسه با او داشتم از او خواستم شب هنگام که بابل باز میگردد به محل کار خود برود و خود را در انجا
    به مدت پنج روز قرنطینه کند .
    همکارانشان متاسفانه در طول عید به دید و بازدید و مسافرت رفته بودند .
    زیرا که تجمع برای یک جلسه در اتاق ریسک ابتال به کرونا را باال میبرد انهم فقط یک هفته بعد از عید وبا سیر صعودیش در ایران
    بخصوص که من باید به فکر دخترم که تا یک ماه دیگر کنکور ارشد دارد ونتیجه یک سال گذشته وسالهای اینده اش رقم میخورد هم باشم

    1. سلام خانم امینی عزیز
      مشخصه که شما توان بیان شفاف و روشن خودتون رو دارید، اما این متن شلخته‌ست. خیلی هم شلخته‌ست. باید وقت می‌ذاشتید و متن رو خیلی تمیز بازنویسی می‌کردید. فقط به تعداد کلمات اشتباه متن نگاه کنید: «حاال»، «جل سه»، «د رک»، «ابتال» و…
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  107. قطعه شماره ۲
    “بوتاکسِ اعداد”
    گوشی ام صدایم می کند. او را بر می دارم. دوستم پشت خط است و قرار است ساعت ۵ عصر پیش دکتر “نون. پ “برود. و بوتاکسی تزریق کند .من را هم دعوت کرد .همانطور که داشتم صحبت می کردم، رفتم جلوی آیینه و شروع کردم به اخم کردم عدد یازده را دیدم . به دوستم که پشت خط بود گفتم به تصمیمت احترام می ذارم اما من فعلا اخم کردن هایم را دوست دارم . عدد یازده قشنگ است . گوشی را قطع کردم. و دوربین سلفی گوشی ام را روشن کردم .و چند عکس از آن دو ،یک و یا بهتر بگویم بستگان عمودیِ دوست داشتنی گرفتم .اما ناحیه ی پیشانی ام انگار می گفت: می خواهم کمی استراحت کنم، تو حتی فکر هم می کنی اخم می کنی. مرا بازنشسته کن . یا حداقل یک مرخصی برایم بنویس. به حرفش گوش دادم . با دوستم تماس گرفتم. و به او اطلاع دادم که همراهش می شوم . ساعت ۴ شد . رفتم سراغ پوششکده ام . مانتویی برداشتم ،دیدم چروک است . با خود گفتم این هم به چند سی سی بوتاکس نیازمند است. تزریقی برایش انجام دادم .نه دیگر یازده ای در تن او دیده می شد و نه هیچ عددِ دیگری. آنجا بود که پیشانی ام گفت حال نوبت من است .کاش اصلا بوتاکسی در کار نبود. شاید اعداد زیباتری را در صورتمان می دیدیم و چه بسا در لباس هایمان .تکنولوژی جان خواهش می کنم برای مغزِ آدمی ،بوتاکسی در نظر نگیر . خودِ کلمات گاهاً این کار را می کنند .با تشکر از قرن بیستم به بعد .
    تعداد کارکتر : ۱۲۰۵
    کلماتِ ذهنی : ۵۰
    کلماتِ عینی : ۷۰

    1. خانم قیدی عزیز
      زیبا نوشتید. تلاش شما برای اینکه خلاقانه بنویسید عالیه. البته که باید خیلی بیشتر تلاش بکنید تا این کوشش به خلق متن‌ها بهتر منجر بشه.
      متن به بازنویسی نیاز داره: «شروع کردم به اخم کردم عدد یازده را دیدم.»
      «گاهاً» که کاملاً غلطه. درستش اینه: «گاهی». چون این کلمه فارسیه.
      یه نکته ویرایشی دیگه: قبل از علائمی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.

      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      فقط اینکه شقایق جان مطمئنید که کلمات عینی این متن بیشتر از کلمات ذهنیه؟

  108. امروز را به بطالت محض گذراندم، نه اینکه باقی روزها خیلی سرشلوغ هستم اما امروز کار را پیچاندم که بروم زیر پتو، بعد از زیر پتو بیرون بیایم و همه ی بیسکویتها را بخورم و اینستاگرام را باز کنم ویکراست بروم سراغ استوری ها.
    دیدن استوری ها در کامپیوتر ساده تر است، عکسها فیت پنجره اند ولازم نیست هی پایین و بالا بروی وآخر سر هم نتوانی یک عکس یا نقاشی را در قاب درست ببینی.
    الناز عکس دونفره با دوستی را گذاشته، هر دو میخندند و زیبایند. وآن زیر خیلی ریز نوشته که دیگر نیست. آخ. آن لبخند برای همیشه مانده در عکس.
    کرونا عجیب است مثل سرطان نیست یا آسم یا افسردگی، زود تکلیفت را مشخص میکند در تنهایی. نه در حس تنهایی در موقعیت تنهایی.
    من جسما بیمار نبوده ام هیچ گاه، جز آسم پیزوری گاه به گاهم و سرفه هایی که تمام نمیشدند و دستهایم که مدتی درد داشت و لرزه و قاشقی که وزنش انگار یک تن شده بود و در میان راه نصف محتوایش میریخت ولی کشنده نبود. کشنده نبود.
    من هم هاوکینگ نبودم و آنقدر حرکت را طول داده بودم که زندگی درجاماندنم را نبخشیده بود، در آن نقطه که بای دیفالت تلاشی هم نمیشد کرد، تنها میشد انکارش کرد یا خشمگین بود، نمیشد حلش کرد یا هضم.
    در هر صورت حتی به یک قدمی رنج جسمی هم نزدیک نشده بودم.
    من به هیچ چیزی نزدیک نمیشدم من همیشه آن وسطها بودم.
    به رنج آن دخترک فکر میکردم و اطرافیانش و استوری پرید در صفحه ی
    اوا میلکوناسکایا. آنجا هم دخترکی زیبا در منظره ای ناب روی یخها اسکی میکرد و میخندید و دست آخر عکسهای برهنه اش میان یخ ها.
    و سدریک توی مغزم پلی شد.
    وحس کردم من نیز مرده ام و دارد روی گورم برف میبارد و هیچ سردم نیست و بعد فرو رفتم و باریدم انگار برف شده بودم و آرام آرام سقوط میکردم…
    کلمات عینی 36
    کلمات ذهنی 279

    1. خانم قاراخانی عزیز
      زیبا نوشتید. من حس خوبی به متن شما دارم و لذت بردم.
      صد البته که با تمرین بیشتر می‌تونید مهارت خودتون در جمله‌نویسی رو افزایش بدید و خیلی بهم هم بنویسید.
      یکی دو نکته:
      میشه به جای کلمات انگلیسی(در متن شما: بای دیفالت) از واژه‌های و ترکیب‌های فارسی استفاده کرده که اتفاقا تاثیرش هم می‌تونه بیشتر باشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  109. میان گشت و گذارهای روزانه اش چیزی پیدا کرده بود شبیه میکروفون. آن لحظه افتخار دیدن چشمانش را نداشتم ولی خیلی خوب می شد حدس زد که موقع دیدنش قطع به یقین از خوشحالی زیاد چشمانش برقی عجیب میزده است.
    من او را وقتی دیدم که ابزار میکروفون گونه را به دست گرفته بود و درست مثل خواننده ای که شعرش را از حفظ باشد، آهنگش را بداند و بخواهد زیبایی آن موسیقی را به گوش دیگران برساند، می خواند. شعری را از حفظ نمیدانست ولی انگار این را باور نداشت.
    بی پروا می خواند:«فلامینگو، فلامینگو، فلامینگو اینطوری وایمیسته، اینجاش سیاهه»، با ریتم و حتی شکل.
    موقع گفتن از طرز ایستادن فلامینگو به همان صورت می ایستاد و درست مثل خواننده یا هر صاحب سخن دیگر که به خود ایمان وافر دارد و حرف ها و گفته هایش را از اعماق باور خود بیرون می کشد، می تازاند.
    بی اختیار لبخندی بر لبم آمد. ناخودآگاه چشمانم از شادیِ اینگونه دیدنش برق زد. آرزو کردم ای کاش تا او هست این ایمان هم باقی بماند، ای کاش تا همیشه دختر کوچولوی سه ساله ی من به همین اندازه خودش را باور داشته باشد، بی پروا بخواند، بی ترس از قضاوت و بی تفاوت به بازخورد من یا دیگری؛ صرفا برای خوشحالیِ خودش.

  110. خیالبافی

    خانه آرام است و در سکوت، البته صدای بیل از خانه مجاور می آید، صدای دکمه های لب تاب و ویز ویز مگسی که شاید بنا به آرزویِ مرغ عشق بودنش، لحظه ای روی شانه من مینشیند. در خیالم میچرخم، همه سوراخ سنبه ها را خوب وارسی میکنم اما داستانی نمیابم که بتواند چه چه خواننده را به دنبال داشته باشد و آخر سر پلنتکی به خواننده زند. اما به خودم قول داده ام خیال بافی را کنار بگذارم و در واقعیت سیر کنم. یادم می آید چند ماه مانده بود به کنکور بعد از خواندن چند سطر اول کتاب فیزیک خود را در داروخانه ام تصور میکردم، چیزی نمانده بود به افتتاحیه و من باید برای تابلو فکری میکردم. اما این سیر کردن ها به من نگفت که باید کدام خانه را با مداد سیاه نرم پر رنگ، سیاه کنم. دست قضا بود یا استخر خیال که در دانشکده کشاورزی مجبور به حفظ نام علمی و خانواده و راسته هزاران گیاه شدم اما این را دیگر شما هم قبول کنید که اردیبهشت ماه، نشستن زیر درختان چنارِ باجگاه مرا باز بی حساب به خیال بکشاند. پروفسوری بودم در دیار غربت و از دستاوردهای تیمم به زبان اجنبی سخنوری میکردم.
    ولی باور کنید تصمیم من جدی ست، این چند روز مشق نوشتم، به زور هم که بود خودم را به پای نوشتن کشاندم. دیگر نمیخواهم لحظه ای آنجا باشم که کتابم قرار است بعد از فقط چندماه برای هشتمین بار چاپ شود…

    1. مهرا جان
      متن شما زیباست. کوشش شما برای نوشتن جملات خلاقانه هم جای تحسین داره، اما باید احتیاط کنی بعضی وقت‌ها جلوی شفافی متنت رو نگیره و اینجوری حس نشه که زور زدی چنین کاری بکنی.
      این «پلنتک» که شما به کار بردی مال گویش دارابیه؟

      اما در کل: ذوق بسیار در نوشتن داری. من از خوندن متنت حسابی کیف کردم.
      و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  111. بوی الکل تلخ بیمارستان او را مجبور می‌کند از تخت بلند شده و پنجره را باز کند . با باز کردن پنجره شاهد ابر خاکستری رنگی که کل شهر را فرا گرفته می‌شود. یاد روزهای کودکی خود در کابُل می‌افتد که مجبور بودن در دل جنگ های داخلی هر هفته در خرابه های شهر منزل کنند .
    در افکار خود غرق است که ناگهان پرستار صدا می‌زند: راضیه غلامی!؟
    و بدون معطلی با کودکی که در پتو پیچیده و گویی با بوقی در گلو متولد شده داخل می‌شود
    از راضیه امضا می‌گیرد و اتاق را ترک می‌کند. دل در دل راضیه نیست باید زودتر پتو را کنار زده تا ببیند حاصل ۹ ماه حمل این موجود نرم پوست تازه متولد شده، چیست
    گویی درحال باز کردن صدفی است که ۹ ماه در حال حفظ آن بوده و وقت برداشت مروارید درونش است.
    پتو را کنار می‌زند از شدت ناراحتی حتی بغض هم می‌تواند کند
    حتی گریه کردن هم دردی را دوا نمی‌کند این کار را ۴ بار قبل تر انجام داده بود، دیگر نمی‌توانست تحمل کند
    نمی‌توانند این یکی را هم به ۴ دختر قبلی اضافه کند
    حال با چه رویی باید با خانواده ی شوی خود روبرو شود.
    اما دخترک بی خبر از قضایا طلبش از مادرش را که شیر سینه ی اوست درخواست می‌کند .
    راضیه دخترک را بدون رخوت برمی‌دارد و به کنار پنجره می‌رود.
    بر روی صندلی می‌نشیند.
    دقایقی نمی‌گذرد که شوهر اش به همراه کل خانواده‌ با بسته های شیرینی و گل وارد حیاط بيمارستان می‌شوند و تلویزیون خبر برنده شدن مدال فیدلز توسط مریم میرزاخانی را پخش می‌کند.

    1. مجتبی جان
      نوشتۀ تو زیباست و ذوق تو در نثر داستانی رو نشون میده.
      اما یه مقدار از تمرین ما دوره. قرار بود یکی از رخدادهای زندگی روزمرۀ خودمون رو بنویسم و از دل این رخداد نکته‌ای رو بیرون بکشیم.
      در کل ولی لذت بردم.
      فقط اینکه ته بعضی جمله‌ها نقطه نذاشتی که بهتره تو بازنویسی بذاری.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  112. دیروز طبق عادت در زمان استراحت چرخی در اینستاگرام میزدم که به ویدیو جالبی برخوردم. کلیپ با تصویر یک پسر کوچک حدود 3 یا 4 سال شروع شد که در آب رودخانه بود. تصویر روی او زوم شده بود که با تقلای هر چه تمام‌تر یک شاخه خمیده درختی را چسبیده و خود را از غرق شدن و یا سپردن به دست جریان پرتلاطم آب نجات می‌دهد. حالت صورتش بسیار مستأصل، نگران و دستان کوچکش، با شدت هر چه تمام‌تر شاخه را چسبیده بودند.
    در همین اثنا یک خانم، آرام و با لبخند نزدیک پسر کوچولو آمد و دستش را در پشت او سپر کرد تا بتواند روی پاهای خود بایستد. در کمال ناباوری پسرک ایستاد و تازه فهمید جایی که فکر می‌کرد در حال غرق شدن است، تنها تا زیر زانوی او عمق داشته و ترسش کاملا بی‌مورد بوده است.
    اگرچه در آن لحظه که ایستاد چهره اش باز شد و صحنه بسیار جذاب و دلچسبی را به من القا کرد و حتی مرا به خنده واداشت؛ اما بعد از چند ثانیه در صحنه پایان ویدیو سوالی تامل برانگیز پرسیده شد: «چقدر تا به حال در زندگی ترس از شرایطی را داشته‌ای که اصلا ترسی در آن وجود نداشته است.»
    مرا عمیقا به فکر فرو برد. این یک حقیقت است که ما گاهی بدون تجربه و بررسی یک موقعیت، بدون ورود به دل آن، از انجامش صرف نظر میکنیم و در واقع درهای موفقیتی که به واسطه آن نصیب ما خواهد شد را می‌بندیم.
    و چه حیف…

    1. منصوره خانم یوسفی عزیز
      عالی. خیلی خوب نوشتید و بی‌نهایت لذت بردم.
      تلاش شما برای تصویرسازی خوب بود. روان و ساده هم نوشتید.
      قطعاً با تمرین بیشتر قدرت شما در جمله‌نویسی می‌تونه بیشتر هم بشه.
      در کل تمرین رو درست انجام دادید و این جای تحسین داره. فقط کاش تعداد کلمات عینی و ذهنی رو هم می‌نوشتید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  113. با سلام خدمت استاد گرامی
    قلمه آخر
    چند ماه پیش چند قلمه از بوته یاس خانه پدرم بریدم و درگلدان کاشتم. از همان یاس‌های خوش بو که در خیلی از خانه‌ها، مخصوصاً قدیمی‌ها پیدا می شود و البته اسم واقعی این گل پیچ امین الدوله است که به یاس معروف شده. ابتدا فقط 2 تا از قلمه‌ها سبز ماندند و از این بابت خوشحال بودم. کلا به گل و گیاه علاقه زیادی دارم و روزی نیست که به گلها سر نزنم و یا رسیدگی نکنم. مطمئناً اگر چند روز از خانه و محل زندگی‌مان دور باشیم باز می توان از تماشای این مخلوقات ساکت و زیبا لذت برد. خلاصه چند وقت بعد یکی از قلمه‌ها خشک شد و من آخری را به باغچه منتقل کردم که طولی نکشید همان چند برگ سبز هم خشک شد و گمان کردم آن را هم از دست داده‌ام. تا اینکه نزدیک بهار خیلی اتفاقی یک شاخه کوچک با برگ‌هایی متفاوت از سایر گلها نظرم را جلب کرد. فوق العاده بود. همان قلمه آخر است. زنده و پایدار. اگر بگویم واقعاً برایم غافلگیر کننده بود اغراق نکرده‌ام. به نظر من او مثل قهرمانی بود که سختی ها را پشت سر گذاشته. تمام این مدت در گوشه باغچه از نظرم دور افتاده بود. به گمان اینکه وجود ندارد کاملا فراموشش کرده بودم.
    خوب است بعضی وقتها به قلمه ها و بذرهایی که می کاریم سری بزنیم. شاید زنده‌اند و ما از آنها غافلیم. گاهی به دست ما در دلی یا ذهنی اثری به جا مانده. باید به سراغش برویم. نکند خاطری را آزرده ایم و بوته خاری کاشته‌ایم که باید آن را از ریشه درآورد، یا شاید گلی زیبا که نیاز است به آن برسیم تا نخشکد و زیباتر و قوی ترشود. حواسمان به کاشته هایمان باشد.
    243 ذهنی و 41 عینی

    1. آقای طالب‌الحق عزیز
      زیبا نوشتید؛ روان و جذاب و الهام‌بخش.
      من فکر می‌کنم شما می‌تونید یادداشت‌های بسیار درخشان‌تری هم بنویسید. امیدوارم با مداومت و تمرین این اتفاق هم بیفته.
      تو تمرین‌های بعدی سعی کنید بخش زیادی از متن رو به توصیف ملموس یه رخداد اختصاص بدید و فقط در انتهای متن نکته‌ای رو از دل اون رخداد بیرون بکشید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  114. از زمانی که یک بچه کوچولو بودم و هر روز وقتی که پدرم از کار به خانه بر می گشت من دوان دوان به سمت او می رفتم و صحبت این می شد که امروز چه خبر؟ امروز چطور گذشت پدرم در جواب من می گفت : امروز هم مثل دیروز،مثل هر روز از همان بچگی وقتی که این جمله را می گفت خیلی از این جمله بدم می آمد این جمله یک جوری بود که انگار تمام انرژیم را از من می گرفت حالا الان خودم به این جمله رسیده ام هر روزم مثل روز قبل شده است هر روز هفته این روز های من با بیدار شدن ها برای کلاس های آنلاین از صبح تا عصر می گذرد و عصر با کارهای کلاسهای دانشگاه برای روز های بعد ، با ارتباط ها و دوستی هایی که فقط از پشت صفحه های موبایل شدن با خبرهای تکراری با اتفاق های تکراری با فکرهای تکراری شاید تکراری بودن برای بعضی ها اذیت کننده نباشد اما این روزها من را اذیت می کند
    خودم هم نمیدانم چرا اما با این حال امید هم در اعماق وجودم زنده است امیدی که من را به یاد این جمله “برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش” هم می اندازد این جمله قسمتی از اهنگی است که چندین سال پیش برای اولین بار آن را شنیدم و خیلی به کرات به ان گوش می دادم یک مدت است که خیلی دوباره به ان فکر میکنم شاید این روزهای تکراری به من یاداوری میکنند که جای خودم نفس بکشم شاید اون موقع نقاب من هم پاره شود یا حتی نشون دادن خود واقعی من برای این روزهای من کاری بکند و شاید اون موقع است که این تکراری بودن هم لذت بخش می شود ..
    کلمات عینی:199
    کلمات ذهنی:92

    1. خانم نکوئی عزیز
      زیبا نوشتید. ایدۀ قشنگی داره متن شما و خیلی هم خوب از پس نوشتنش براومدید.
      البته قرارمون این بود که سراغ رخدادهای رومزه و جدید زندگی خودمون بریم، اول اون‌ها رو توصیف کنیم و بعد نکته‌ای رو از دل رخداد بیرون بکشیم.
      دل کل اما شما ساده و شفا می‌نویسید و این خیلی خوبه.
      اما یه نکته ریز: قبل از علامت‌هایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.

      یه نکته دیگه هم بگم: من تو متن شما 199 کلمۀ عینی ندیدم. چطوری حساب کردید؟

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  115. تمرین 4
    بازگشت
    یک کارتن سررسید، سررسیدهایی که بعضاً با وسواس انتخابشان کرده ام، در اندازه و رنگهای متفاوت
    این سررسیدها و دفترخاطراتی که گاهاً خطاب به مادرم نوشته ای را ثبت میکرد، تنها پل ارتباطی من با دنیای نوجوانیم است
    پانزده-شانزده ساله بودم و مدام گوش به زنگ که کِی مسابقه ای برگزار می شود تا دست به قلم شوم، پاکتی و تمبری و ارسال از طریق صندوق پستِ زرد رنگِ روبه روی خانه مان که روی یک پا ایستاده بود
    بالاخره یک روز پستچی آمد، داستانم اول شده بود و جایزه ام یک لوح تقدیر تایپ شده بود که حالا دیگر کاغذش به زردی میزند به همراه دو جلد کتاب
    بعد از آن با شوق بیشتری نوشتم و بار دیگر خوانده شدم برای دریافتِ جایزه، تابلو فرشی ماشینی به خط و امضاء رئیس جمهور وقت، آقای خامنه‌ای
    رها کردم نوشتن را وقتی به خانه ی بخت رفتم

    سررسیدهایم را ورق میزنم، بیست و هفت-هشت سررسید که هر کدام اتفاقاتِ یک سال از زندگیم را ثبت کرده، این که چه پخته ام، چه خریده ام، کجا رفته ام
    بعضی صفحات را اما با یک علامت مثبت یا منفی بزرگ متمایز کرده ام
    این علامت ها مثلِ یک سی دی برایم عمل می کنند
    با دیدن هر علامت با توجه به ثبت بعضی کلّیات، آن روز را دوباره زندگی می کنم
    از روی سررسیدهایم می شود به تمامِ متولدینِ منسوبم در این سال ها در روزِ تولدشان تبریک گفت، می شود برای تمام کسانی که در این سال ها از صفحه ی زندگیم پاک شدند، در سالروز وقتشان فاتحه خواند، می شود رشدِ تورم را سنجید..
    این نوروز پسرم هدیه ای به من داد به رسمِ هر سال که عیدی می دهَمَش، عضویت در کلاس نویسندگی و من از نو شروع می کنم..
    یا علی
    1008 حرف
    80 عینی و 269 ذهنی

    1. به به، این یکی عالیه. و خیلی هم روان و زیبا و شفاف نوشتید.
      مشخصه که با کار و تمرین بیشتر می‌تونید قطعات خیلی خیلی بهتری هم بنویسید.
      البته اینجا هم اون مشکلات ویرایشی که اشاره کردم هست که امیدوارم تو متن‌های بعدی رفع بشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  116. تمرین 1
    آیا میخندد؟
    نمیدانم این چه سِرّیست که اگر غرق نباشی در حال و هوای خودت، با شنیدن صدای موسیقی،
    حال و هوای آن رخنه میکند در جانت
    اگر شاد بنوازند ناخودآگاه شارژ میشوی و پُرانرژی
    و اگر غمگین بنوازند در خودت فرو میروی و جالب این جاست که کمتر کسی به حال و هوای نوازنده توجه میکند
    نوازنده ای که شاید آنقدر شاد نباشد که نوایش،
    یا آنقدر غمگین نباشد که می نوازد
    حین نوشتن سطر بالا یادم رفت به مردی که میخندد، شاهکار ویکتور هوگو که در سنِّ نوجوانی خواندمش
    سرگذشت مردی که بر اساس یک سُنت قدیمی در بدو تولد گوشه ی لبانش را طوری بُرش زدند که گویی همیشه میخندد، حتی آنوقت که چشمانش و در پس چشمانش، قلبش میگرید..
    آن قصه توجه مرا به زبان چشم ها معطوف کرد، اگر چه آنقدر پخته نبودم که بدانم زندگی برای هیچ کس سراسر شادی یا اندوه نیست و برای غمی که در پَس لبخندی پنهان میدیدم مدتها اندوهگین میشدم، اما ناراضی نیستم از بینشی که آن کتاب به من داد
    هر شب، حول وحوش مغرب، دو نوازنده ی دوره گرد از کوچه مان میگذرند، معمولا سلطان قلبها می نوازند و به ندرت قطعه ای دیگر
    چندی پیش مهمان داشتم که صدای سازشان آمد و از اتفاق شاد مینواختند
    ناخودآگاه شروع کردیم به دست زدن، پنجره ها باز بودند، ما نوای آنها را می شنیدیم و آنها صدای دست زدن مارا..
    آن روز آنها بیشتر از همیشه زیر پنجره ماندند و نواختند و من این مرتبه بدون آنکه چشمانشان را ببینم، اینطوری شناختمشان که یا به واقع شاد بودند و می خواستند شادیشان به جانمان بنشیند و یا به واقع مهربان بودند و می خواستند ما دقایق بیشتری با نوایشان شاد باشیم..
    989 حرف و علامت
    10 کلمه عینی و 249 کلمه ذهنی

    1. سلام خانم بیاتانی عزیز
      متن شما زیباست.
      اما یه مقدار دوره از تمرینی که ما خواسته بودیم. قرار بود با توصیف یه رخداد مشخص از زندگی روزمرۀ خودمون شروع کنیم و بعد از دل اون رخداد نکته‌ای رو بیرون بکشیم.
      نکته بعدی دربارۀ ویرایش متنه: یه جاهایی جمله رو همینجوری ول کردید. اگر یه جمله تموم میشه باید نقطه بذاریم تهش. نثر با شعر فرق داره.
      یه جاهایی هم دو تا نقطه گذاشتید ته متن که متوجه نشدم معنیش چیه.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  117. بی‌حوصله بودم اما این روزها بی‌حوصله تر شدم.اصلا نمیدانم روزها چه زمانی شروع میشوند و چه زمانی تمام.تقریبا همه چیز را گم کرده ام تا به یک روشنی برسم.دکارت وار به جان زندگی‌ام افتاده ام تا شاید ریسمانی پیدا شود برای نجات.صدای زنگ تلفن مرا بازمیگرداند.یکی از دوستانم با صدای گرفته و ترس میگوید:«بدبخت شدم.اصن نمیدونم چی شد که این کارو کردم.بهش گفتم.گفتم دوسش دارم.وای خدا!حالا چی میشه؟تو که میدونی،من اصن دوسش ندارم.اصن نمیتونم دوسش داشته باشم.وای خدا!من چی کار کردم؟» یک صحنه مشابه با همین حرف ها را چند سال پیش شنیده بودم.حالم بهم خورد.بدون اینکه چیزی بگویم تلفن را قطع کردم.راستش توان تحمل هرچیزی را داشتم بجز اینکه بدانم کسی به دروغ به یک نفر بگوید که دوستش دارد.نمیدانستم باید کمک بکنم یا نه.در آخر،بعد از چندساعت کلنجاررفتن،دلم را به دریا زدم .اما فقط توانستم به او بگویم که حتی اگر به قیمت شکستن خودش هم هست،باید راستش را به طرف مقابل بگوید.شاید خدا هم کمتر عذابش دهد.
    نمیدانم هر انسانی در زندگیش چندبار دروغ میگوید اما یک چیز را خوب میدانم.اینکه شاید خیلی از دروغ‌ها،کارمان را راه بیندازند.شاید خیلی از آنها باعث جلوگیری از وقوع یک حادثه شوند یا آبروی کسی را حفظ کنند که به اصطلاح به آن دروغ مصلحطی میگویند که به نظرم خود این داستان دروغی بیش نیست،اما حواسمان به یک دسته از این دروغ ها باشد.اسمش را گذاشتم دروغ مرداب.این دروغ ها اگر برملا شوند،هیچ وقت قابل جبران نیستند.اینقدر که بعد از این ها شاید هرگز کسی به زندگی قبلش بازنگردد.هیچوقت به کسی به دروغ نگویید دوستش دارید.شاید باور کند….
    112کلمه ذهنی 20عینی

    1. سلام خانم علیخانی عزیز
      زیبا و روان نوشتید. من لذت بردم. شما چه خوب خودتون رو بیان می‌کنید.
      اما ای کاش این چند سطر اضافی رو از اول متن برمی‌داشتید:
      «بی‌حوصله بودم اما این روزها بی‌حوصله تر شدم.اصلا نمیدانم روزها چه زمانی شروع میشوند و چه زمانی تمام.تقریبا همه چیز را گم کرده ام تا به یک روشنی برسم.دکارت وار به جان زندگی‌ام افتاده ام تا شاید ریسمانی پیدا شود برای نجات»
      اگه اینا نبود، متن خواننده بیشتر ترغیب می‌کرد برای شروع خوندن.
      و یه نکتۀ کوچولو: بعد از علائمی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.

      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  118. تعلق خاطر
    نفس نفس میزنم, عضلاتم خسته و ناتوان شده, بدنم از عرق خیس شده و درد می‌کند ولی در عوض حالم خیلی خوب است!
    خودم را روی مت ورزشم رها می‌کنم به پشت دراز می‌کشم و از تمام شدن ورزشم احساس آسودگی و رضایت می‌کنم.
    چرا اینقدر حالم خوب است ؟
    حس می‌کنم رها و شاد هستم دلم برای هیچ چیز تنگ نشده و در این لحظه دلم هیچ چیز دیگری نمی‌خواهد ولی اخر مگر می‌شود ؟
    پس چرا هم خانه‌ای‌هایم اینقدر بی‌تاب و دلتنگ خانه و اطرافیانشان هستند.
    به خودم ناسزا می‌گویم که چقدر بی‌احساسم,
    عذاب وجدان می‌گیرم که چرا مثل بقیه نیستم.
    شک می‌کنم که نکند دارم احساساتم را انکار می‌کنم.
    ولی بعد, لحظه‌ایی به خودم می‌آیم چرا واقعا حالم خوب است؟
    حس می‌کنم من به هیچ‌کجا تعلق ندارم, اصلا حتی همین جا رم, که تازه سه ماه است رسیده‌ام و دوسش دارم, شاید سال دیگر اینجا نباشم!
    خودم هم نمی‌دانم شاید در مزرعه ایی در اسپانیا باشم یا در حال شنا کردن در دریاچه ایی در کاراییب.
    من بی‌احساس نیستم فقط نمی‌توانم وصل شوم, احساس وابستگی نمی‌کنم و به هیچ‌کس و هیچ‌چیز تعلق ندارم.
    اه… لحظه‌ایی دردم آمد مثل اعتراف به یک گناه, گناه نداشتن تعلق خاطر.
    به درخت بلند تو باغچه خیره می‌شوم, باد را روی پوست عرق کرده ام حس میکنم و صدای پرنده ها گوشم را نوازش می‌کند.
    من هیچ وقت درخت نبودم, من همیشه پرنده بودم.
    به کوله پشتی مچاله شده بالای کمد فکر میکنم, اصلا برای همین می‌خواهم نویسنده شوم چون هر جایی بخواهم می‌توانم بروم, هر انچه لازم دارم یک دفتر و قلم است و ذهنم که با خودم اینور و آنور میبرم.
    ناگهان هر انچه هستم را می‌پذیرم, حالم خوب است و این هیچ اشکالی ندارد.
    عینی :50 ذهنی:150

    1. سلام سارا جان
      سپاس از تو به خاطر نوشتن این متن زیبا.
      امیدوارم تو نوشته‌های بعدی سعی منی بخش عمدۀ متن رو به توصیف یک رخداد مشخص اختصاص بدی و بخش غیرداستانی متن کم‌تر باشه.
      در کل مشخصه ذوق زیادی نوشتن داری و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

      فقط چند نکته:
      به جای «,»، اینو بذار: «،»
      قبل از علامت‌های مثل ویرگول و علامت سوال فاصله نذار، بعدش بذار.
      در مصرف علامت تعجب هم تا می‌تونی خسیس باش.

  119. موسیقی، نواهای سحرانگیز و زندگی بخش، لغزش آرشه روی تارهای ویولن، شعف ناشناختنی متولد شده در قلب یک انسان. امروز با دلی شاد و لبی خندان در حال شستن ظرف ها بودم، همزمان آلبوم موسیقی های آرام را هم پخش کرده بودم. یک قطعه فرح بخش بی نظیر در حال نواخته شدن بود و من، من در ابرها سیر می کردم. قطعه تمام شد و به ترتیب لیست، ترانه بعدی با اولین نت هایش فضا پر کرد. قطعه ای از مکس ریشتر. ملودی آرام و نسبتا خاموشی بود، غم با هر قسمتش گره خورده بود و در پس آن عمقی وجود داشت. نمی دانم عمق اقیانوس بود یا دهانه یک آتشفشان یا شاید کشش یک سیاهچاله. اما هر چه بود تاثیری قابل توجهی بر روح من گذاشت. همانطور که دستانم در دستکش های کفی، لبه سینک بی حرکت مانده بود، دیگر جلوی چشمانم کاشی های گل دار آشپزخانه ها نمی دیدم، آنها به تدرج نامرئی شدند و من از ورایشان دشتی را دیدم خالی از هر گونه موجود مزاحم، دشتی که تنها نواشگر علف های سبز و بلندش باد بود، حتی ابرها هم با اشکال ترسناکی جلوی خورشید را گرفته بودند. علف ها می رقصید و می جنبیدند، آسمان غمش را روی سروصورت آنها می چکاند و آنها باز هم استقبال می کردند، طلب میکردند. موسیقی تمام شد و صحنه دشت از نظرم محو شد. دوباره همان کاشی ها آنجا بودند. من قطره اشک روی گونه ام را به سختی با شانه ای پاک کردم و فکر کردم موسیقی چه کارها که نمی تواند با آدم بکند.

    1. سلام خانم رادمنش عزیز
      ذوق و کوشش شما برای کار خلاقانه با کلمات عالیه. مشخصه که می‌تونید با مطالعه و تمرین نثر خیلی خوبی داشته باشید.
      چند نکته:
      اگر این سطر رو از اول متن برداریم و دور بریزم متن خیلی بهتر میشه:
      «موسیقی، نواهای سحرانگیز و زندگی بخش، لغزش آرشه روی تارهای ویولن، شعف ناشناختنی متولد شده در قلب یک انسان.»
      و اینکه در استفاده از صفت زیاده‌روی می‌کنید. قید و صفت دست و پاگیر هستن، و بهتر در استفاده از اون‌ها خیلی مقتصد باشیم.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  120. تابستان سال گذشته، تصمیم گرفتم در مسابقه ای شرکت کنم. در ایام امتحانات بودیم و کم کم به تعطیلات نزدیک می شدیم.
    روزهای چندان خوبی برای من نبود. در قرنطینه خانگی بودیم و من استرس زیادی را تحمل می کردم و از لحاظ درس ها و امتحانات حسابی تحت فشار بودم…. بگذریم.
    برای مسابقه تمرین کردم و تا حدودی مطمئن بودم که نفر اول این مسابقه من هستم، فقط منتظر بودم اسمم را اعلام کنند.
    آن روزها، برنده شدن در این مسابقه خیلی برایم مهم بود و انگار به یک خبر خوب نیاز داشتم… به یک حرف خوب نیاز داشتم.
    رسید روز اعلام نتایج…
    اول نشدم
    در ذهنم به خودم می گفتم: •شکست، تو یه بازنده ای•
    همینطور در ذهنم با خودم کلنجار می رفتم تا اینکه مهبد دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: •حالا اشکالی نداره، تو برای ما همیشه یه برنده ای•
    من همان لحظه، وقتی مهبد من را بی صدا فهمید، برنده شدم.
    اگر من، برای برادرم همیشه یک برنده هستم، دیگر چه اهمیتی دارد در مسابقه ای ببرم یا ببازم.
    من در بازی زندگی همیشه اول هستم.
    اگر خانواده ای داری، که بی دلیل عاشقت هستند
    اگر دوستانی داری، که آنجور که هستی دوستت دارند
    پس به خاطر آنها هم که شده، روشنایی را به وجود زیبایت هدیه کن

    کلمات ذهنی: ۱۴۷
    کلمات عینی: ۲ من و مهبد

    1. مهلا جان
      زیبا نوشتی. روان و جذاب. لذت بردم واقعا.
      فقط اینکه کاش سعی کنی از رخدادهای جدیدتر زندگی هم بنویسی. چون اینی که نوشته یه خاطره از سال قبل بود.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  121. نوشته دوم:عشق(1400/1/20)(به قلم مریم بانو عبدالهی)
    دلم هرروز تنگ هست؛هرروزدلم برای اوتنگ می شود؛ درساعت مشخص می نشینم؛ گوش می سپارم؛ براو؛ اوکه ازاجابت می خواند؛ می نشینم وبه اوگوش می سپارم؛من فقط اورا می شنوم؛درساعت مشخص به هنگامه آمدن آفتاب به وسط آسمان؛ من می نشینم؛ ومن منتظرساعت اوهستم؛ هرروزدلم تنگ می شود؛ ومن دل تنگی ام؛ را فقط باشنیدن توبرطرف میکنم؛ هرروز با خودمی گویم؛ می دانم دلم سبک هست؛ ومیرود؛ به سمت تو؛ ومیدانم دل توسبک هست؛ ودل مرا دریافت میکند؛ دل؛ دل من؛ هرروز درساعت مشخص؛می رود؛ درتمام ساعت شنیدنش؛ فقط دل را میفرستم؛ دل من میرسد؛ دل اوچی؟ دل او مرا دریافت کرده؟ فقط ازطریق دل با ارتباط دارم؛ شب ها قبل ازخواب تصویرش را می بینم، می نشینم ویک طرفه تصویرش را میبینم؛ شبانگاه دوباره قلبم احساش میکند؛اما او این باردلش را فرستاده؛ که قلبم حس می کند؛ درخواب درنیمه شب؛ دلش را می فرستد؛ ناگاه ازخواب بیدارمی شوم؛ قلبم آهی میکشد؛ درآن هنگام دلش را فرستاده؛ دلش برقلبم می نشیند؛ ودرخواب دلش را تحویل میگیرم؛ ودرقلبم می نشیند؛ سحرگا هان که برمی خیزم؛ دلم نیزاورا فرا می خواند؛ودرقلبم نواردلش حرکت می کند؛ با دل خودوقلب او که دل اوست روز می گذرانم ونفس می کشم وزندگی می کنم؛ من بی دل وقلب او….قلبم ودل می ایستن…(به قلم مریم بانوعبدالهی)
    (کلمه عینی:۱۶۶تا)کلمه ذهنی(۲۹ تا)

    1. مریم خانم عزیز
      پیشنهادم اینه که برای مدتی دلنوشته ننویسید. بذارید عادت‌های نوشتاری‌تون تغییر کنه.
      نه که نوشتۀ شما بد باشه، نه. اما مهم اینه که فضاهای تازه رو تجربه کنید.

  122. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم به خود می گفتم کاش امروز آخر هفته میبود تا سر کار نمیرفتم، ولی وقتی آخرهفته می شد باز هم می گفتم ای کاش آخر هفته سه روز بود دو روز که کافی نیست.
    بالاخره وقتی به صد مشکل بلند می شدم و طرف آشپزخانه می رفتم با خود می گفتم وای کی برود جیم یا استخر؟
    بعد هم می گفتم ای کاش غذای کافی در یخچال موجود باشد تا دیگر غذا نپزم اما می دیدم برخلاف انتظارم بچه ها همه غذا را تمام کردند و من باید دوباره غذا بپزم.
    بعد می رفتم طرف کمدم و فکر می کردم چه بپوشم؟ در کمدم که لباس مناسبی نیست!
    با آنکه همیشه کم از کم صد دست لباس در آن بود.
    بعد با کسالت و خواب آلودگی می رفتم طرف ماشین وای کاش کسی می آمد و ماشینم را تمیز می کرد، وای کی رانندگی کند؟
    و صد تا وای و ای کاش
    از همه دشوارتر برایم خرید آخر هفته بود می گفتم وای کی برود مواد غذایی بخرد؟
    خلاصه این که هیچ چیز خوشحالم نمی کرد و هرگز داشته هایم را نمی دیدم تا این که مصیبت کرونا با بدبختی های قرنطین رسید.
    در قرنطینه حتی اجازه رفتن به زیر ساختمان را نداشتیم، همه چیز و همه جا تعطیل شد
    حال دیگه به خود گفتم بخواب چون هر روز آخر هفته است، هیچ جا نمیتوانستم بروم فقط هفته ی یکبار می توانستم برای خرید مواد غذایی بروم آن هم بعد از اخذ اجازه ی پولیس.
    کار، جیم، استخر همه و همه بسته شدند.
    آن روز فهمیدم که چقدر خوشبخت بودیم، چقدر خوشبختی ها را ندیده بودم، استفاده نکرده بودم واز مزایای زندگی را تا چه حدی دست کم گرفته بودم، و چقدر ناشکری کرده بودم.
    وای اگر این حال و احوال همیشگی شود؟
    وای اگر من نتوانم زندگی عادی را دوباره داشته باشم؟
    خلاصه این که احساس پوسیدگی و بدبختی که آن زمان احساس کردم تا ابد یادم نمی رود، مثل حصر خانگی بود.
    .
    و هرروز برای ناشکری هایم توبه می کردم و از خدایم عذر خواهی می کردم.
    ولی آن حالت و قرنطین از نو ساخت مرا، گویی شخصی جدید شدم یک تولد دوباره بود برایم، و این را آموختم که هیچ چیز بهتر از سلامتی و آزادی نیست.
    زندگی یعنی آزادی

    1. سلام خانم ارشاد عزیز
      قرارمون این بود که متن‌ها بیش از هزار کاراکتر نباشن. این متن حدود هزار و هفتصد کاراکتره.
      و اینکه قرار بود با یک رخداد مشخص از زندگی روزمرۀ خودمون شروع کنیم و بعد از دل اون رخداد نکته‌ای رو بیرون بکشیم.
      اما این متن خیلی کلی بود و به رخداد مشخصی اشاره نداشت.

      ولی در کل باید بگم که شما قلم روان و زیبایی دارد. من که خیلی کیف کردم از خوندن این متن. کاملاً ذوق و توان شما رو نشون میده.
      امیدوارم با تمرین بیشتر خوش بدرخشید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  123. نوشته اول:مادر(1400/1/20)(به قلم مریم بانو عبدالهی)
    دوهزارسال که بگذرد؛ بازهم مادرم را میخواهم، بازهم اونورست. بازهم فقط اوست، که بی هیچ درهیچ آدم را دوست میدارد؛ هرآنچه که باشی، بازهم درپی اوهستم؛ بازهم لبخند اوست، که بی ریاست؛ دوهزارسال که بگذرد؛ بازهم من مادرهستم؛ دوهزارسال که بگذردبازهم نگاه اوست؛که عمیق است وتا عمق جان میرود؛ وازیادجان من نمیرود؛ نگاه آخرش؛ که تمام گفته هایش را گفت؛ هنوزبه یاد دارم؛ دوهزارسال که بگذردبازهم من واو به دنبال هم هستیم؛ مادردرسیاره دگر هم باشد؛ بازهم اوست که دل واپس من است؛ هرجا که باشم؛درهرزمان؛ نوراوحافظ من‌ است؛چون فقط اوست که مادرهست…..من تورا؛ هرلحظه حس میکنم ومیبینمت…..توهستی….تونیست، نیستی.تو هست مطلقی…درمکان ولا مکان…(به قلم مریم بانو عبدالهی)
    (کلمه عینی:۸۲ تا)کلمه ذهنی:(۳۳تا)

    1. درود خانم عبدالهی
      متن شما زیباست.
      اما ربطی به تمرین جلسۀ اول نداره.
      به خاطر همین خیلی نمی‌تونم وارد جزئیات بشم.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  124. صبح که از خواب بیدار شدم از تخت بیرون آمدم، جلوی درب اتاقم (پپه) گربه ی دوستمان که به دلیل مسافرت آن را چند روزی به ما سپره است منتظر من بود. از شب قبل که پپه به خانه ی ما آمده بود منتظر ورود به اتاق من بود، من حیوانات را دوست دارم ولی دوست ندارم به فضای استراحت و غذا خوردن من وارد شوند. کل روز پپه به دنبال من آمد هرکجا که من می رفتم هنگامی که مشغول آشپزی بودم، روی میز کار لابه لای مداد ها و نقاشی هایم بود.
    پپه گربه ی بالغ و مستقلی است ولی نیاز به محبت و توجه دارد. برای انجام کاری بیرون از خانه رفتم وقتی به خانه برگشتم پپه فقط دور من میگشت و منتظر بود که من دستی روی سرش بکشم و او را نوازش کنم. رابطه ی امروز من با پپه این موضوع را برای من یادآوری کرد که در هر نوع رابطه ای خواه دوستانه خواه رابطه عاشقانه نیاز به اهمیت دادن و توجه کردن به طرف مقابل هرچند که او مستقل باشد و هرچند از ما درخواست نکند وجود دارد. هر نوعی از ارتباط چه ارتباط با یک حیوان و چه انسانی دیگر نیاز به مسئولیت پذیری دارد مسئله بسیار ساده ای که خیلی از ما به گمان اینکه طرف مقابل مستقل است و به ما نیاز ندارد آن را از یاد برده ایم.

    1. خانم سهرابی عزیز
      ساده و زیبا نوشتید. لذت بردم.
      هر چند جمله‌ها جای کار دارن. بعضی جمله‌ها می‌تونن کوتاه‌تر بشن تا خوندن متن راحت‌تر بشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  125. راضی هستی عنکبوت؟
    کی من؟ از چی؟ از دیدن موهای ژولیده تو؟ مدت زمانیست که داشتم براندازت میکردم، به این فکر میکردم که چند وقت است سلمانی نرفته ای؟ خیال نداری به موهای جو گندمیت رسیدگی کنی؟ اصلا این هفته موهایت را شانه زده ای؟
    نگو که بعضی اوقات نظم در بی نظمیست، میدانی که ما عنکبوتها چقدر منظم هستیم این را از بافت تارهای منظم هندسی شکلمان هم میتوان فهمید یا شاید انتظار داری از متنی که در حال نوشتنش هستی راضی باشم؟ صبر کن یکم بیایم نزدیکتر عه! چرا میترسی؟ من فقط هشت تا ‌پا دارم دهان ندارم که بتوانم تو را بخورم فقط آمدم جلو تا راحت تر نوشته را ببینم. راستش هر چه در نوشته ات مینگرم چیزی دست گیرم نمی شود. شاید چون بیشتر فکرم الان، دنبال سیر کردن شکمم می باشد. آخر ما عنکبوتها اشتهای بسیار زیادی داریم و روزانه ۲۰ برابر وزنمان غذا میخوریم و میدانی که پشه های خوشمزه بیشتر، شبها بیرون می آیند و شما با روشن گذاشتن این چراغ، باعث میشوید که آنها دور این نور جمع شوند و اینگونه نان ما آجر می شود. یکی نیست به شما بگوید الآن چه وقت بیداریست؟ ما عنکبوتها تنهایی زندگی میکنیم و زندگی اجتماعی نداریم خیلی هم اهل همکلام شدن نیستیم، حتی با جفت خودمان هم با استفاده از پرتوهای ماورا بنفش صحبت میکنیم اصلا نمیدانم من چرا آمده ام با تو گپ میزنم؟ شب از نیمه گذشت و هیچ چیزی به دامم نیفتاده همه اینها بخاطر وجود چراغ مطالعه توست. حالا هم زودتر متنت را تمام کن و برو بخواب که امشب زندگی برایم نگذاشته ای، من هم قول میدهم فردا در جای دیگری رشته تارهایم را بتنم تا با حضورم رشته افکار تو را پاره نکنم.با تکان عنکبوت یکباره بخود می آیم.

    1. خلاقانه بود مریم عزیز. من لذت بردم. این متن ذوق و استعداد شما رو نشون میده.
      فقط یه نکته ریز در حاشیه: «می باشد» منسوخ شده و بیشتر تو نامه‌های دولتی و این جور جاها به کار میره.

  126. زمان بر آمدن خورشید از پس کوها ها بود. من معمولا برای دیدن این شگفتی آفرینش که نوید یک روز جدید وزندگی دوباره است رو به تماشا مینشینم، ولی چند سالی هست که خیلی خوب نمیتونم طلوع خورشید رو ببینم چون در سمت چپ خونه ما یک برج خیلی بلند در حال ساخت هست. که کار سفت کاریش تمام شده است وخیلی جلوی دید منو که برای تماشای طلوع خورشید شوق دارم را گرفته است. ولی چون هنوز کامل نشده است از لابلای دیوارها مشه تلئلویی شو دید. این هم خیلی طول نمی کشد. وفقط میشود از کنار این برج بلند قسمت خیلی کم از طلوع رو دید. این ساختمانهای بلند کم کم دارند جلوی همه چیزهایی که مادر گذشته داشتیم رو میگیرند، حتی جلوی نفس کشیدن ما آدمها ،پرندگانی که زمانی توی این شهر زندگی میکردند. واز همه بدتر اینکه این برج که الان ما شاهدش قد کشیدنش هستیم در گذشته یک باغ بسیار زیبا با درختان تنومند و سر به ایمان کشیده شده بوده است. ما انسانها با تخریب طبیعت در حقیقت داریم خودمونو به نابودی می کشیم ولی هنوز گویا متوجه این تخریبی که هر کدوم از ما درش نقش داریم نیستیم.

    1. درود خانم مروی عزیز
      مشخصه که شما ذوق نوشتن دارد. این متن هم از برخی جنبه‌ها زیباست، اما به یه بازنویسی اساسی نیاز داره. بخش‌هایی از متن کتابیه، بخش‌های شکسته. از طرفی بعضی جمله‌ها، مثل جملات آغازین از جنس بقیه جملات متن نیست.
      من مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  127. دخترک فال فروش
    چند روز پیش به قصد خرید از خانه بیرون رفتم. خیابان شلوغ بود و مردم در رفت و آمد بودند. همانطور که پیاده سنگفرش خیابان را طی می کردم به زیر پل قدیمی رسیدم. ناگهان دخترکی ظریف اندام با چشم و ابروی سیاه و سفید رو با لبای قیطونی سد راهم شد. دستش را که پر از پاکت فال حافظ بود جلوی صورتم آورد و گفت: “خاله یک فال میخرید.” نگاه معصومانه اما خسته‌ای داشت گفتم:” جانم دخترم من پول همراهم نیست نمیتونم ازت فال بخرم.
    ” گفت:” خاله میشه از دکه روزنامه فروشی روبه‌رو آب میوه و کیک برایم بخرید.” با خوشحالی گفتم:” حتما” و با هم به سمت دکه روزنامه فروشی رفتیم دخترک یک کیک و آبمیوه از فروشنده خواست و من در حال در آوردن کارت بانکی از کیفم بودم که گفت:
    “خاله میشه پاستیل هم بخرم” همان لحظه با خوشحالی گفتم:” البته که میتونی یک بسته پاستیل هم بردار” آن لحظه به یاد دخترم افتادم که شب و روزش عشق به پاستیل بود. دخترک فال فروش را جای دخترم تصور کردم و شعف خرید پاستیل را چند برابر بیشتر از دخترم در چشمانش دیدم. این شادی در وجودم ماندگار شد. آن روز با کلی احساس خوب برایم گذشت.چقدر مهربانی انسان را به وجد میاوردپس چرا مهربانی نکنیم.

    1. سلام رها خانم گرامی
      این نوشته دقیقاً همون چیزی بود که در تمرین خواسته بودیم.
      ساده و زیبا نوشتید. خوب هم تصویرسازی کردید.
      لذت بردم.
      البته که با کار بیشتر می‌تونید جمله‌های بهتر و روان‌تری هم بنویسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  128. دم افطار است و شهر روی دور تند. هم زمان که از ماشین پیاده می شوم ماسکم را روی صورتم تنظیم می کنم. به محض ورود به داروخانه اولین چیزی که به چشمم می آید گل های طبیعی بیشماری است که فضا را تلطیف کرده‌اند، برای چند ثانیه لبخند میهمان لب‌هایم می‌شود. به قسمت فروش دارو آزاد می‌روم یکی از محال ترین مکان‌ها برای رعایت فاصله اجتماعی قطعاً اینجاست! با پای چپم روی زمین ضرب می‌گیرم. نگاهم میخ خانومی است که سعی دارد از پشت دو لایه ماسک و آن شیشه ضخیم به پیرمردی طریقه‌مصرف داروهایش را بفهماند. مردی جوان تقاضای یک بسته قرص می کند. قبض را که می‌بیند چشمانش درشت تر از حد معمول می شود، شروع به جویدن گوشه لبش می کند.
    _شش هزار و سیصد؟!
    متصدی با تعجب می گوید: مگه ژلوفن نمی خواستید؟
    _بله.
    _قیمت یه خشابش همینه!
    مرد کلافه چنگی به موهایش می زند:
    _ چرا یهو اینهمه گرون شده؟آخه من اینقدر پول همرام نیست میشه دارو رو ببرم بقیه پول و بعد بیارم؟
    در کسری از ثانیه حس و حال خوشایندم دود می‌شود، گوشهایم دیگر صداهای اطراف را نمی شنود؛ بوی مواد ضدعفونی کننده مویرگ های بینی تا مغز سرم را می سوزاند.داریم به کجا می ریم؟ چه می شد بین این همه آدم که در پی کشف واکسن کرونا می روند برخی هم به دنبال کشف واکسنی، قرصی برای مداوای اقتصاد بیمار این روزهای کشور می رفتند؟

    1. سلام فاطمه عزیز
      گاهی بهتره از خودمون بپرسیم که آیا به جای این نوع عبارت‌پردازی‌ها که کلیشه‌ای شده بهتر نیست حرف خودمون رو ساده‌تر بزنیم: «برای چند ثانیه لبخند میهمان لب‌هایم می‌شود.»
      و اما:
      شما خیلی خوب تصویرسازی کردید. استفاده از دیالوگ خیلی کمک کرده به ملموس‌‌تر شدن متن.
      روان و خوب نوشتید. لذت بردم.
      مشخصه که می‌تونید به یادداشت‌نویس درجه‌یکی تبدیل بشید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  129. امروز رو برای خرید لباس از فروشگاه دوستم که بخاطر تصادف قادر به راه رفتن نبود انتخاب کرده بودم. وارد که شدم با استقبال گرمش وجودم سرشار از انرژی شد، راستش رو بخواین خرید فقط بهانه‌ای بود برای حس خوبی که ازش میگرفتم. خیلی وقت بود یه سوالی تو مغزم بالا و پایین میپرید ولی چون ممکن بود ناراحت بشه از مطرح کردنش اجتناب میکردم. نمیدونم چی شد که بلند بلند فکر کردم و گفتم: آقا فربد چجوری بعد از اون حادثه روحیتو نباختی؟ اولش انگار شوک بهش وارد شد، حتما پیش خودش فکر کرده این دیوونه اول صبح اومده که اینو بپرسه. چهره خجالت زده منو که دید، سعی کرد با جواب دادن به سوالم منو آروم کنه: اوایل از خدا میخاستم که تمومش کنه. بیمار تخت کناریم که جسم بی روح منو دید شروع کرد به صحبت کردن، با خودم گفتم اینم مثل دیگرانه که با زمزمه کردن مشکلاتشون سعی میکردن شرایطشون رو از من بدتر جلوه بدن، ولی بعدش از پرستارها شنیدم این بنده خدا خودش یک کتابچه از بیماریها رو درونش حمل میکنه و خلاصه مشتری پروپاقرص بیمارستانه ولی همزمان نویسنده، کارآفرین و یه پدر موفقه. در یک لحظه از تنه پوسیده افکارم شکوفه امید جوانه زد و فهمیدم که اگر به محدودیتها غلبه کنم اونوقته که میتونم به خودم افتخار کنم وگرنه در شرایط ایده آل کسب موفقیت چندان هم سخت نیست.

    1. سلام آرش جان
      یکی از قرارهای ما این بود که شکسته ننویسم. بنابراین بهتره تمرین‌های بعدی رو کتابی بنویسید. توی جلسۀ اول و دوم یه چیزایی گفتم در این رابطه. البته دیالوگ‌ها رو می‌تونی کماکان شکسته بنویسی.
      و اما اصل متن:
      ساده، زیبا، دلنشین و الهام‌بهش.
      مشخصه که بیان روانی داری و می‌تونی به جاهای خیلی خوبی برسی تو نوشتن.
      من مشتاقم ببینم در ادامه چه می‌کنی.

  130. بعد سال ها به زیارت امام رضا (ع) رفته بودم. در گوشه ای از صحن نشستم. بوی گلاب فضا را پر کرده بود. زن ها و مردها آهسته با هم صحبت میکردند و میخندیدند. بچه ها میدویدند و بازیگوشی میکردند. خادمان مشغول نظافت بودند. کبوترها دور گنبد طلا پرواز میکردند. انگار همه آرام و در خلسه ای فرورفته بودند.
    در این فضا من پر از آرامش بودم. سرم را به دیوار تکیه دادم و چشمانم را آرام روی هم گذاشتم. یک به یک کسانی را که میشناختم به یاد آوردم؛ بچه هایم، شوهرم، خانواده ام، تک تک دوستان و بستگانم.
    یک آن به خودم آمدم پس من چه؟ چرا چیزی مخصوص خودم نداشتم؟ چرا هدفی نداشتم که برای رسیدن به آن دعا کنم؟
    من در همه دوران زندگیم اول تلاش کرده بودم دختر خوبی برای خانواده ام و بعد همسر فداکاری برای شوهرم، عروس مسئولیت پذیری برای خانواده شوهرم و مادر مهربانی برای پسرهایم باشم. آن قدر در نقش هایم فرو رفته بودم که خودم را به فراموشی سپرده بودم.
    چه شده بود که راضی کردن دیگران برایم مهم تر از علایقم شده است؟
    چقدر خودم را نادیده گرفته بودم. چقدر خودم را تحت فشار گذاشته بودم. غرور و احساساتم را فدای دیگران کرده بودم. آیا خودم ارزشی نداشتم؟
    نباید در قصه زندگی ام من “قربانی” باشم.
    این بار از خدایم خواستم که کمکم کند تا خودم را پیدا کنم. من میان نقش ها و بایدها و نبایدها گم شده بودم.

    1. سلام خانم عتابی عزیز
      سادگی متن شما زیباست. من لذت بردم.
      اینکه حرف دلتون رو شفاف بیان کردید نکته مثبت و مهمیه.
      هر چند با تمرین و مطالعۀ بیشتر می‌تونید در کار با کلمات خیلی بهتر عمل کنید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  131. «زنگاره ی هنر»
    روزنامه را بر می دارم و پس از تورقی چند در صفحه ی هنر و هنرمند توقف می کنم. نگاهی حریصانه به نوشته ها می اندازم وُ بی درنگ با مطلبی ژرف رو به رو می شَوَم.
    «باور کنیم یا نه، این جماعتِ همیشه معترض در پستو ها، چنین خرامان و خوش رقص در جهانِ آدم های روشنفکر و آرمان گرا پرسه می زنند که هیچ عالِمی را اینگونه روا نباشد.
    امحای احساس های خوشایند و ردِ صلاحیتِ وجودِ آگاهیِ اصیل و بی بدیل در میانِ اعضای مکتب و منصب، گاه آنان را آدم هایی شکوه مند و مسؤلیت پذیر جلوه می دهد که گویی از عوالمِ نامرئی خبر دارند وُ مبعوث شده اند که این اراجیف را به خوردمان بدهند.
    اما تا آنجا که تجربه های سمعی و بصریِ حاصل از حضورِ بی وقفه در چنین انجمن هایی به عنوانِ شاهد و ناظری ناچیز، یاری ام می کنند باید خدمتتان عارض شَوَم که این دانایانِ به ظاهر مطلق برای رفعِ گرفتگیِ مغز و رگ به رگ شدگیِ افکار، دست به کرنشِ اغواگرانه ی زبان می زنند و چنان پویا و پیگیر به نکوهشِ هر آنچه مذموم است می پردازند و هر گونه قصور را از جانبِ خویش رد می‌کنند که حد و مرز ندارد.
    یحتمل این عارضانِ پَست نگرِ بالا زی
    همچون سرانِ گرانقدرِ فاشیستِ شان از این مصرعِ نابِ جنابِ نظامی که می فرماید «کم گوی و گزیده گوی چون دُر» هیچ اطلاعی نداشته و یا چنان غرق در بیاناتِ ملوکانه ی خویش اند که از هر گونه مطلبِ گزافی بی بهره اند!»
    روزنامه را می بندم. مستأصل می شَوَم و به فکر فرو می رَوَم. کلمات در جای جایِ ذهنم پرواز می‌کنند و هیچ نرمشی جلودارشان نیست. هیچ چیزی جز قلم.
    بی محابا بساطِ تحریر را فراهم می کنم، استیصال را همچون اُبژه ای ناکارآمد کنار می زنم، شروع به نوشتن می کنم و اینگونه به غَلَیانِ درونی ام پیوند می خورم.

    پوزش بابتِ گزاف گویی 🙏🌷

    1. فاطمه عزیز
      من حس می‌کنم خوندن متنی که نقل کردید نثر شما رو یه مقدار پریشون کرده، و نذاشته با لحن و زبان طبیعی خودتون بنویسید.
      مثلاً همین دو تا جمله رو اگر با همون زبان طبیعی گفتار خودتون می‌نوشتید چقدر شفاف‌تر و بهتر می‌شد (البته که منظورم شکسته‌نویسی نیست):
      «روزنامه را بر می دارم و پس از تورقی چند در صفحه ی هنر و هنرمند توقف می کنم. نگاهی حریصانه به نوشته ها می اندازم وُ بی درنگ با مطلبی ژرف رو به رو می شَوَم.»
      به «تورقی چند» نگاه کنید.
      به نظر می‌رسه نثر متن کهنه‌ست.
      یا مثلاً «بی‌ درنگ» که انگار جاش اینجا نیست.
      می‌شه گفت که فکر ساده رو سخت نوشتید.
      به پیچیدگی همین جمله نگاه کنید: «استیصال را همچون اُبژه ای ناکارآمد کنار می زنم»
      آیا نمی‌شد این جمله رو ساده‌تر و و روان‌تر نوشت؟

      و اینکه کاش بخش عمدۀ متن رو به حرف‌های یک نفر دیگه اختصاص نمی‌دادید. تو این تمرین هدف ما این بود که از یکی از رخدادهای زندگی روزمرۀ خودمون بگیم و بعد از دل این رخداد نکته‌ای رو بیرون بکشیم.
      پیشنهادم اینکه که سعی کنید یک رخداد عینی رو به ساده‌ترین شکل ممکن روایت کنید تا این کار باعث بشه جنش نثرتون یه مقدار تغییر بکنه.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  132. مدادم را می تراشم و کاغذ ها را آماده می کنم برای طراحی. از جایم بلند می شوم، آلبومِ موسیقیِ شوبرت را می گشایم و یکی از قطعه های مورد علاقه ام را برای گوش کردن انتخاب می‌کنم. قطعه شروع می شود. ترکیبی از رقصِ بی بدیلِ دست ها روی پیانو و ویالون. آه شوبرت تو چه کرده ای؟!
    به پشتِ میزِ کارم بر می گردم و گرم کردنِ دستانم را با کشیدنِ پرتره ای خیالی آغاز می کنم.
    نقش زدن بر کاغذ با همراهیِ شوبرت چنان زیبا و رها می نماید که گاه گذرِ زمان را فراموش می کنم.
    چهارچوبِ صورت که تمام می شود می رَوَم سراغِ موها که موج های سیاه و سپیدِ شان همچون کلید های سیاه و سپیدِ پیانو پر از تلاطم اند.
    ابرو ها و چشم ها که نشانِ به خصوصی از احساسِ چهره دارند یکی پس از دیگری بر کاغذ می نشینند.
    بینی و گونه ها نیز که در امتدادِ یکدیگرند بی هیچ وقفه ای حاصل می شوند.
    لب ها اما کمی بد قلق اند. نه نت های پیانوی شوبرت را می شناسند و نه انگشتانِ دستِ مرا.
    دقایقی می گذرد و آنها به هیچ توافقی با چهره نمی رسند.
    سایه زدن را از سر می گیرم تا شاید فرجی حاصل گردد.
    آه شوبرتِ عزیز، چرا این لب ها به بار نمی نشینند؟!…
    او اما در پاسخم چیزی نمی گوید و در پسِ موسیقیِ خروشانِ بی کلامش
    پنهان می شود.
    ناگهان فکری به ذهنم می رسد. چهره ای بدونِ لب!
    مدادم را به قلمدان می رسانم و این چنین سکوت پدیدار می شود.

    1. زنده باد فاطمه گرامی
      چه زیبا بود این قطعه.
      خیلی خوب حس و حال خودتون و پیوندش با موسیقی رو بیان کردید.
      این نوشته با تغییر بعضی کلمات و یه کم بازنویسی می‌تونه متن خیلی خیلی بهتری هم بشه.

      شما ذوق هنری زیادی دارید و این نشون میده که می‌تونید تو نوشتن به جاهای درخشانی برسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  133. میان گشت و گذارهای روزانه اش چیزی پیدا کرده بود شبیه میکروفون. آن لحظه افتخار دیدن چشمانش را نداشتم ولی خیلی خوب می شد حدس زد که موقع دیدنش قطع به یقین از خوشحالی زیاد چشمانش برقی عجیب میزده است.
    من او را وقتی دیدم که ابزار میکروفون گونه را به دست گرفته بود و درست مثل خواننده ای که شعرش را از حفظ باشد، آهنگش را بداند و بخواهد زیبایی آن موسیقی را به گوش دیگران برساند، می خواند. شعری را از حفظ نمیدانست ولی انگار این را باور نداشت.
    بی پروا می خواند:«فلامینگو، فلامینگو، فلامینگو اینطوری وایمیسته، اینجاش سیاهه»، با ریتم و حتی شکل.
    موقع گفتن از طرز ایستادن فلامینگو به همان صورت می ایستاد و درست مثل خواننده یا هر صاحب سخن دیگر که به خود ایمان وافر دارد و حرف ها و گفته هایش را از اعماق باور خود بیرون می کشد، می تازاند.
    بی اختیار لبخندی بر لبم آمد. ناخودآگاه چشمانم از شادیِ اینگونه دیدنش برق زد. آرزو کردم ای کاش تا او هست این ایمان هم باقی بماند، ای کاش تا همیشه دختر کوچولوی سه ساله ی من به همین اندازه خودش را باور داشته باشد، بی پروا بخواند، بی ترس از قضاوت و بی تفاوت به بازخورد من یا دیگری؛ صرفا برای خوشحالیِ خودش.
    عینی ۶۲
    ذهنی۴۷

    1. درود بر شما خانم منوچهری عزیز
      چقدر زیبا نوشتید. لذت بردم. تلاش شما برای نوشتن یک قطعۀ خلاقانه جای تحسین داره.
      این یادداشت با کمی کار بیشتر می‌تونه زیباتر هم بشه.
      من حس می‌کنم شما با تمرین بیشتر می‌تونید به نویسندۀ فوق‌العاده خوبی بشید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  134. رویای زندگی
    در طول روز در لابه‌لای پروژه هایی که باید انجام دهم و تمام کنم به گروه دوره نویسندگی خلاق که به تازگی در آن ثبت نام کرده ام سر میزنم متن و نوشته های دوستانم را میخوانم و از این همه استعداد و نبوغ که در دوستانم میبینیم شگفت زده می شوم . دوباره مشغول انجام وظایف ام می شوم در گوشه ای از ذهن و خیالم و در بهترین و خاص ترین جای قلبم که برای نوشتن می تپد خوشحال و خرسند از آن جهت که عزیزانی یافته ام مشابه خودم که دغدغه اصلی آنها نیز مانند من نوشتن و خواندن است . در من دانه ایی که سال ها در زیر زمین در خاک دفن بوده حالا مانند گیاه بامبو جوانه می زند رشد میکند و در نهایت می شود درختی تنومد استوار که رشد خود را از سال ها پیش آغاز کرده است اما اکنون و حالا و در این زمان برای او مقدر شده است تا دیده شود. تمام سال هایی که با تمام توان جنگید تلاش کرد زمین خورد زخمی شد آسیب دید اما حالا راه و مسیر خود را یافته است .او میرود به سمت رویای زندگی خود، نوشتن که آروزی دیرنه اش است. او می‌نویسد چرا که از نوشتن است که جان می گرد می‌نویسد چون نوشتن همچون خونی است در رگ های او انرژی است که به زیر پوستش حس می‌کند.

    1. زنده باد. ساده و زیبا. لذت بردم.
      امیدوارم در مسیر نویسندگی خوش بدرخشید.

  135. انتظار
    عقربه ساعت ۶ را نشان میدهد تایم کاری رو به اتمام است از تک تک همکاران خداحافظی می کنم با یکی از همکارانم در حال خارج شدن از شرکت هستیم که مدیر همکارم را صدا می زند به سمت اتاق مدیر می رويم من چند لحظه می‌ایستم اما بی اختیار از شرکت خارج میشوم زمانی که همکارم می آید و می پرسد چرا تا آمدن او منتظر نماندم؟ همکار دیگرم به شوخی و با حالتی که بیشتر برای مزاح است می گوید او انتظار را دوست ندارد و همه با هم میخندیم و به راه خود ادامه می‌دهيم.
    اما انتظار حقیقت تلخ زندگی من است سالهای بسیاری را در انتظار کسی بودم که سهمی در زندگی او نداشته ام و به این می اندیشیدم که انتظار تا چه حد میتواند روح یک انسان را بیازارد و یک آدم دیگری از انسان بسازد. آن‌طور که دیدت به دنیا و زندگی‌ تغییرکند و تمام خاطراتی که به انتظار نشسته ام از دیدگانم میگذرد و تلخی تمام آن روزها را با تمام وجود حس میکنم کاش بدانیم روزی تمام انتظارها به پایان می رسد در حالی که دیگر هرگز آن آدم سابق نخواهیم بود.هزاران بار از خود می‌پرسم که چگونه انتظار می‌تواند یک نفر را تا به این حد تغییر دهد این تغییر برای من بزرگ و عظیم است و دوستش می دارم.

    1. سلام خانم نجفی عزیز
      ساده و جذاب بود. خیلی لذت بردم.
      تو این متن میشه ذوق شما رو دید و کاملاً معلومه که با تمرین دائمی و جدی نوشتن می‌تونید به سطح خوبی از نویسندگی برسید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  136. امروز در حالی که مشغول نوشتن بودم صدای ویز ویزی توجهم را به خود جلب کرد و مرا از ادامه کارم بازداشت. اتاق در ابری نامرئی از سکوت غرق شده بود و صدای مگس به وضوح در اتاق می پیچید و غوطه ور می شد.
    نمی دانم در این اتاق در بسته ، از کجا پیدایش شده و وسط نوشتنم مزاحم شده بود.
    تمرکزم به هم ریخته بود و ویز ویز آن مانند خودکاری بر روی کاغذ ذهنم خط خطی می کرد. با کلافگی به او چشم دوختم و او هرکجا که میرفت نگاهم را با خود یدک می کشید . دور تا دور اتاق مثل چرخ و فلک چرخید و چرخید اما گویی دیوانه شد ، چون حال ، یک خط مستقیم را بین آینه و دیوار روبرویش طی می کرد ولی به آینه که می‌رسید انگار بخواهد از آن رد بشود و به دنیای پر نقش و نگار حک شده بر آن وارد شود، خود را محکم به آن می کوبید . چندین و چند بار تکرار کرد. سرسخت تر از آنی بود که تصور می کردم! من که دیگر وقتی برای تلف شدن نداشتم از جا برخاستم تا پنجره را باز کنم و آن مگس سرگردان اعصاب خورد کن را مانند میزبانی محترم به بیرون بدرقه کنم!

    1. درود خانم موسوی عمادی گرامی
      این متن ساده و قشنگه. من لذت بردم. طنز خوبی هم داره آخرش.
      فقط چند نکته:
      جملاتی مثل «در ابری نامرئی از سکوت غرق شده بود» گاهی اوقات متن رو بیخودی شلوغ می‌کنن و چون از جنس متن نیستن مانع مطالعه روان متن میشن. تلاش برای خلاقانه نوشتن عالیه، اما راه و روش و جای خاص خودش رو داره.

      یه نکتۀ ریز: اگه از علامت تعجب استفاده نمی‌کردید بهتر بود.
      یه نکته ریزتر: قبل از علائمی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.

      بی صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  137. امروز جهت نشان دادن آزمایش به مطب دکتر بهرامی رفتم، زمانیکه منشی بهم گفت پشت درب اتاق دکتر بایست و بیماربیرون که آمد بعد برو داخل، همین کار را انجام دادم، به اطراف نگاه کردم، تمام بیماران ماسک زده بودند و صندلی خالی کنار یک بیمار ، خانم مسنی را ترغیب کرد که بنشیند، صندلی را به طرف خود آورد، از مشمایی که در دست داشت الکل را درآورد و صندلی را آغشته به الکل کرد و بعد نشست.
    کرونا جدا از حفظ محیط زیست، جدا از اتفاقات خوبی که داشت ، ذهن و روان آدم ها را تغییر داده است، مرگ و میر بخشی از زندگی واقعی آدم ها شده است، ترس از مردن، ترس از مردن بواسطه کرونا. مرگ خیلی نزدیک شده است نه اینکه قبل از کرونا نبوده است انگار واقعی تر شده است .
    چند روز پیش خاله ام را دیدم که بعد از سال ها از تهران به اهواز آمد، حالش را پرسیدم، گفت یکسالی هست از خانه بیرون نمی رود و حالا به خاطر پسرش اهواز آمده است.
    آدم ها بزرگ، کوچک، خسته هستند، خسته…
    کارکتر :648
    کلمات عینی : 17
    کلمات ذهنی : 0

    1. سلام خانم صیادی عزیز
      شما ساده و خوب خودتون رو بیان کردید.
      اما این متن یه مقدار جای کار داره، تا هم جمله‌ها بهتر بشن. مثلاً این دو تا عبارت یه جورایی ول شدن اون وسط: «ترس از مردن، ترس از مردن بواسطه کرونا.»
      و هم می‌تونستید از 250 کاراکتر باقی‌مونده هم استفاده کنید تا فکر و حس خودتون رو بهتر بیان کنید.

      و اینکه تعجب کردم از اینکه نوشتید جلوی کلمات ذهنی نوشتید صفر، این متن که پر از کلمات ذهنیه. این دسته‌بندی رو چطور متوجه شدید؟
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  138. امروز دیالوگی از یک فیلم با این مضمون دیدم:
    آدم که عاشق است چرا با از دست دادن حافظه اش، عشقش را فراموش می کند…
    گویا عقل و ذهن آدمی همیشه جلوتر از قلب، قدم بر میدارد.
    کارکتر :131
    کلمات عینی : 6
    کلمات ذهنی: 2

  139. سینا، پسرخاله 43 ساله ام امروز (17/01/1400) نامزد کرد، با خواهر عروس زندایی ام یا بهتر بگویم با خواهر زن پسر دایی ام. قضیه جالبش این بود که سال های قبل هر دو نفر در عروسی پسر دایی حضور داشتند و بی توجه و دنبال دنیای خودشان بودند، چه کسی می دانست چرخ روزگار سال های بعد این دو را به هم نزدیک تر از آدمی خواهد کرد.
    کارکتر : 245
    کلمات عینی : 6
    کلمات ذهنی: 6

    1. سلام نیلوفر عزیز
      کاش این متن رو گسترش میدادید و به هزار کاراکتر می‌رسوندید.

  140. نمیدانم چرا بعصی ها اینطورند. وقتی بااشکهای روان شده بر گونه هایش مواجه شدم وهق هق گریه هایش اعصابم را درهم کوبید برآن شدم‌تا بجای دیدن منتظر احساسی پای صحبتش نشسته و درد دلش را بشنوم شاید بتوانم مرهمی بر دردهایش باشم . وقتی لب به سخن گشود وکلمات‌ به هم‌پیوسته و جملات ردیف شده اشتمام وجودم را هدف گرفت متوجه وجود عشقی شدم که تارو پودش را درنوردیده وسارقانه دلش را به هوای خود کشانده است .
    اما کدام عشق؟ عشق کادبی که کانون گرم خانواده ای را بهم ریخته وفضای صمیمی آن را به چالش کشیده است . پدر با دیده ای اشکبار ازهمسر وشریک زندگیش با التماس تلاش میکند تا با هر قیمتی شده اوراقانع کند که به زندگیش ادامه دهد.
    دراین هنگام چشمم به دخترکی افتاد که معصومانه انتظار می کشید که مادر از راه کجش برگردد وسایه اش را دوباره بالای سر خود ببیند.
    دراین هنگام آنچه به ذهنم رسید این بود که دخترش را بایکی ازوسایل منزلش مقایسه‌کنم شاید ترفندواهرمی قوی برای به راه آوردن مادری باشدکه برای بدست آوردن دل دیگران وخواسته ناحق خود به همراهی کشیده شده است .
    به ایشان گفتم شما با تهیه محافظ ازسوختن یخچال خانه ات جلوگیری می کنید اما به دست خود عزیزترین دلبندت که بهترین تکیه گاهش را شما میداند ، میسوزانید

    1. آقای موسوی عزیزم
      متن شما به یه ویرایش و بازنویسی نیاز داره تا بهتر بشه.
      مثلاً دو جا در ابتدای دو سطر نوشتید «دراین هنگام» این تکرار یه مقدار به متن آسیب میزنه.
      یا گاهی از خودتون بپرسید وجود چنین کلماتی به متن کمکی می‌کنه: «سارقانه» اگر کمک زیادی نمی‌کنه بهتره که حذفش کنیم.
      و یه نکته دربارۀ علائم نگارشی: فقط بعد از علامت‌های مثل ویرگول و نقطه یه فاصله بذارید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  141. قطعه روز ۰۰/۱/۲۲
    ‎امروز صبح که به بهشت زهرا می رفتم، به جاده خیره شده بودم و چهره پدربزرگم از نظرم می گذشت. هنوز هم باورش برایم سخت است، یک هفته است که او به خواب ابدی رفته است و دیگر چشمان آبی قشنگش را نمی بینم. در این هفته که گذشت چقدر زندگی در نظرم بیهوده آمد. لحظه ای که خواهر زاده ۴ ساله ام از من پرسید چرا مامان گریه میکند قانع کردن او برای اینکه چرا پدر بزرگ پیش خدا رفته است سخت ترین کار دنیا بنظرم آمد اما بعد فهمیدم وداع به مراتب سخت تر بود. وقتی به قطعه مورد نظرمان رسدیدم این بار با کمی دقت بیشتر نام و سن همسایگان منزل ابدی پدربزرگ را خواندم، از همه شان جوان تر دقیقا مزار کناری او بود، پسری که از من هم چند سال کوچک تر بود. ناگهان به فکر فرو رفتم؛ ۲۵ سال زندگی که کردم مانند یک فیلم از جلوی چشمانم رد شد، روزهایی که فکر میکردم بدتر از آن وجود ندارد اما حالا فراموش شده اند. چه هدف هایی داشتم و حالا کجا هستم، آیا مسیر زندگی ام را درست رفته ام و قدر لحظه های شادم را دانسته ام یا لحظاتم فقط در حسرت گذشته و نگرانی برای آینده گذشته است؟
    ‎باید زین پس در همین آن زندگی کنم، زندگی بسیار کوتاه تر از آن است که می پنداشتم!
    کاراکتر : ۱۵۵
    کلمه عینی: ۶۹
    کلمه ذهنی: ۱۱۷

    1. اصلاح میکنم
      تعداد کاراکتر: ۱۰۱۵
      کلمه ذهنی : ۱۵۵
      کلمه عینی : ۶۹

    2. سلام الهه عزیز
      روح پدر بزرگ نازنین شما شاد.
      و اما دربارۀ متن:
      زیبا و ساده نوشتید.
      ذوق شما در کار با کلمه‌ها عالیه. شما حس و فکر خودتون رو خوب بیان می‌کنید و مشخصه که با تمرین می‌تونید خیلی خوب رشد کنید.
      فقط یه نکته: یه چیزایی مثل «زین پس» و اینا یه مقدار کلیشه‌ست. کمکی هم به متن نمی‌کنه. علامت تعجب آخر متن هم اگر نبود بهتر بود.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  142. یکی از لذت‌های زندگی من نگاه کردن به طبیعت کوچک و زنده باغچه‌ خانه‌امان است. دو درخت انار، یک درخت انگور، یک نهال زردآلو و یک نهال گیلاس و گنجشک‌هایی که تمام روز جیک‌جیک می‌کنند. آب و دانه می‌خورند. در خاک غلت می‌زنند.
    در کنار این زیبایی پایدار، اتفاقات گاه‌به‌گاهی نیز روی می‌دهد. مثلا چند وقتی بود که یک مرغ مینا با پرهای سیاه برّاق و نوک زرد رنگش هر روز می‌آمد. یک بار روی درخت انار یک فنچ دیدم. یک بار هم شاهینی، پرنده کوچکی را در چنگال داشت. چند لحظه کنار درخت انگور نشست و بعد پرید.
    امروز صبح دنبال مرغ مینا می‌گشتم. خبری از او نبود. ناگهان چشمم به یک کبوتر آبی _ خاکستری افتاد. مثل فردی بود که سینه‌اش را جلو داده و دست‌هایش را از پشت گره زده است و با سری بالا مثل یک انسان موقّر قدم می‌زند. بلند شدم تا دقیق‌تر نگاه کنم که متوجه شدم دو کبوتر در حال آب خوردن هستند. می‌توانستم ساعت‌ها به آن زیبایی نگاه کنم.
    امروز یاد گرفتم زندگی همیشه تازگی دارد. مرغ مینا دیگر نمی‌آید؟ پس حتما کبوتری از راه خواهد رسید. همیشه حتما چیزی برای شگفتی هست. اگر بگذاریم مرغ مینا رفته باشد و لحظاتی کبوتر جایش را بگیرد.

    تعداد کارکترها: 1000

    تعداد کلمات: 203

    کلمات عینی: 94

    کلمات ذهنی: 109

    1. زنده باد ریحانه عزیز
      چقدر زیبا نوشتید.
      ساده، درست و دلنشین.
      من لذت بردم. شما مایه این کار رو دارید و با تمرین و مداومت می‌تونید به جاهای خوبی برسید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  143. با شنیدن اطلاعات جدید و کوبنده، مغزم دیگر آرام و قرار نداشت. مدام به گوش دهانم دستوراتش را می رساند تا آن هم، با کاری که برایش ساخته شده، آنچه که مغزم دریافت کرده را به گوش بقیه برساند.
    و آن خبر این بود که در کشوری، اهدای ریه از شخصی زنده صورت گرفته و این اصلا چیز کمی نیست. بسیاری از کشورها چنین عملی را منع کرده و آن را غیرقانونی می دانند؛ به علت خطرات زیادی که گریبان گیر فرد اهدا کننده می شود. بعد آن وقت یک نفر آمده همه ی این خطر ها را به جان خریده و خواسته بخشی از وجودش، مخزن اکسیژنش، همین گازی که اگر ذره ای کم شود، فرد را محتاج ماشین آلات زشت و زننده ی بیمارستان می کند، را به عزیزترینش داده.
    فداکاری غیرقابل توصیفش، ساعت ها حرف زدن می طلبد اما مسئله ی مهم تر علت انجام کار است. شما ببینید در سال چقدر به لیست بلند بالای عزیزان منتظر در صف پیوند اعضا اضافه می شود، در حالی که از ابتدایش اسمی کم نمی شود.
    شخصی حاضر شده از خیر ریه ی زنده اش بگذرد و اجازه دهد کارش را برای کس دیگر انجام دهد در حالی که خودش هم نیازمند است، آن وقت عده ای هستند که از خیر ریه ی مرده ی عزیزشان نمی گذرند. به کلید واژه ها کمی صبورانه تر نگاه کنید. فرد از زنده ی خودش گذشته و بعضی حاضر به گذشتن از مرده ی کس دیگر نیستند.
    هرچقدر هم ایثار شخص زیبا و ستودنی باشد، دلیل پنهان شده در پشت قضیه، بسیار زشت و ناراحت کننده است.
    40 کلمه ی عینی و 225 کلمه ی ذهنی

    1. سلام خانم احمدی عزیز
      شما بیان ساده و روانی دارید. لدت بردم.
      قشنگ معلومه که با تمرین بیشتر می‌تونید خیلی شفاف و روشن و دلنشین بنویسید.
      من از این نوشتۀ شما لذت بردم. هر چند میشد روی بعضی جاهای متن بیشتر کار کرد.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  144. وارد خانه شدم، خانه ای که می بایست روی دیوار آن شعری از حافظ را می نوشتم. به محض ورود به خانه با صاحبخانه و آقایی که برای کارهای نظافت خانه آمده بود روبه رو شدم، ابزار و وسایل را در کنار دیوار گذاشتم و مشغول به کار شدم. همچنان که من نقاشی می کردم آقای نظافتچی هم زمین را تی می کشید. بعد از مدتی روی مبلی در نزدیکی ام نشستم و طبق عادت مشغول چک کردن شبکه های اجتماعی در گوشی ام شدم. آقای نظافت چی سمت من آمد و با کمی دلهره از من پرسید که آیا من به معرق کار نیاز دارم یا خیر. از او پرسیدم که آیا خودش معرق کار می کند؟ از سوال من سر ذوق آمد و با حالتی سرشار از امید و خوشحالی گفت که پسرش در این حرفه مشغول به فعالیت است. هنگام صحبت در مورد پسرش چشمانش برق می زد و حس ناب پدری کاملا در حرکات و سخنان او و تلاش برای بيان کردن هنر پسرش مشخص بود.
    او مرا یاد پدر خودم انداخت که هرجا می نشیند از من و هنر من تعریف و تمجید می کند دلم برایش تنگ شد.
    وقتی کارم تمام شد بلافاصله با پدرم تلفنی صحبت کردم و بار دیگر وجود چون کوهش را در کنار خود با وجود فاصله ای دور حس کردم و به یاد آوردم که پدرم امید زندگی من است.

    1. درود خانم سهرابی عزیز
      ساده و زیبا و درخشان.
      واقعاً لذت بردم. خیلی قشنگ روایت کردید و به نتیجه رسیدید.
      به تدریج و با کار بیشتر مطمئنم روزی می‌رسه که به جای عباراتی مثل «وجود چون کوهش» می‌تونید تعابیر شخصی و بکر خودتون رو هم بسازید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  145. کمی عقب به ایست

    با اعصابی بهم ریختت پشت میزم نشستم. از این همه خودخواهی خسته‌ شده‌ام، یعنی راهی برای پایان دادن برای چنین رفتاری وجود دارد؟ دنبال جایی ارام بودم که این همه تنش را از ذهنم دور کنم و مجدد اماده کار شوم. ولی اینبار موسیقی هم دیگر مرحمی نبود، نوشتن به ذهنم رسید. با فشاری محکم بر روی کاغذ نوشتن را شروع کردم. مردی سی و چند ساله که کرونا دارد و در روز دوازدهم بیماری‌اش است یعنی فقط دو روز تا پایان دوره انتقال بیماریش به دیگران مانده با اینکه حال چندان بدی هم ندارد، با رفتاری کودک معابانه مادر مسن خودش را بر بالین خود کشیده و حالا بیمار بعدی من قطعا پیرزنی با احتمال خطر جدی است. این فاجعه می‌توانست دو روز فقط دو روز دیگر بی خطر تمام شود.
    بارها متن را خواندم که ارام شوم ولی به انتها نمیرسد یک لغت مشکل دارد، مادر چه لغت سنگینی است. موجی از سوالات در ذهنم شروع به حرکت کرد. یعنی پیرزن متوجه نیست‌! مگر میشود. وقتی قلم را رها کردم، متوجه جنگی در درونم شدم. احساسات یا عقل هردو ارتشی از دلایل درکنارشان است. تک سوار تنها این وسط عصبانیت من است. بهترست در این جنگ وارد نشوم و کمی عقب به ایستم، گاهی نباید دخالت کرد.

    ۱۰۰۹ کرکتر
    ۲۰۸ لغت
    ۷ عینی
    ۲۰۱ ذهنی

    1. زنده باد پیمان جان
      زیبا نوشتی.
      تلاش برای تو برای نوشتن یه قطعۀ خلاقانه جای تحسین داره.
      گاهی بعد از نوشتن به بعضی عبارات و جملات و کلماتی که نوشتی کمی نقادانه‌تر نگاه کن، ببین آیا حفظشون تو متن لازمه، آیا نمیشه چیزی دیگه‌ای به کار برد. مثلاً می‌تونی به اینا یه نگاه نقادانه بندازی:
      «با فشاری محکم بر روی کاغذ»
      «کودک معابانه» (مثلاً می‌تونستی بنویسی کودکانه، هم ساده‌تره، هم درست‌تر)

      مشتاق تا نوشته‌های بعدی تو رو هم بخونم.

  146. بند کفشم را بستم.پایم را کمی اینطرف و آنطرف کردم؛کفشم از رنگ و رو افتاده به گمانم روزهای آخری باشد که مهمان خانه ماست.
    باصدای همسرم به خودم آمدم:«خانوم کجا موندی پس؟»
    _اومدم
    از راهرو نگاهی به خانه انداختم همه چیز آماده است که بعد از ده روزی که از خانه بیرون نرفته ام دوروزی مهمان خانه ی پدر باشیم
    همه ی شهر تعطیل بود بجر مغازه های ضروری
    همینطور که به مغازه های تعطیل چشم دوخته بودم نکته ای توجهم را جلب کرد
    کرکره ی بعضی از مغازه ها از زمین فاصله داشت
    کمی آنطرف تر آرایشگر مغازه ای که همسرم مشتری آنجا بود کنار کرکره مغازه روی صندلی پیاده رو نشسته بود
    گفتم:«ای بابا همه سرکاریم.»
    به دوستانم که شبانه روز در بیمارستان تلاش میکنند فکر کردم.خواستم آنچه در ذهن دارم به همسرم بگویم که دیدم یک دست به فرمان دارد و سرش را به دست دیگر تکیه داده شاید به فردا فکر میکند که چند بخش دیگر به کرونا اضافه میشود و …
    رسیدیم، لبخند زدم و به شوق دیدن پدر و مادرم از ماشین پیاده شدم همین که اولین گام را برداشتم نوشت افزاری سرکوچه را دیدم که یواشکی درب باز شد و مشتری با چند ماژیک و مقوا از مغازه بیرون آمد و آقای فروشنده دستی به سمت ما بلند کرد و گفت:«سلام دکتر….»
    عینی:۶۳
    ذهنی:۱۵۶

    1. یه مقداری ایدۀ مرکزی این یادداشت شفاف نیست.
      تلاش شما برای آوردن دیالوگ و ساختن یه فضای ملموس اما عالیه.
      لذت بردم.
      و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.
      و مرسی که کلمات عینی و ذهنی رو هم شمردید.

  147. کمی شیشه خودرو را پایین آوردم تا بی واسطه شهر را نظاره کنم. چهره شهر مملو از انبوه خودرو هایی بود که از دلتنگی عصر جمعه می گریختند. وقتی همه می گریزند دیگر گریزی نیست حرکت، خاموش می شود. حرکت کند خودروهای شهر در جمعه متفاوت است.
    همه از این حرکت کند لذت میبرند. قرار نیست راس فلان ساعت، فلان جا باشیم. شتابی نیست هر چه هست آرامش ثانیه هاست. این را می شود از نبود صدای گوش خراش بوق ها حس کرد. دیگری شتابی برای گذر از ثانیه های پایانی چراغ سبز نیست. انگار مقصدی نیست.
    عصر جمعه بدنام شده است. وگرنه کدام لحظه از هفته را میتوان یافت که شهر اینچنین آرام باشد. جمعه عصر تنها زمانی از هفته است که قدر حال را میدانیم. روان میشویم و برای مدتی بی مقصد زندگی میکنیم.
    جمعه مرز حال و آینده است. وقتی در این مرز قرار میگیریم. فکر به فردا در ما زنده میشود. جمعه ای که مملو از فکر به شنبه باشد دیگر جمعه نیست، شنبه است.
    وقتی آینده را به حال می آوریم هراسان میشویم. هراس آینده، جریان حال را نابود میکند و آنچه می ماند قفس است. قفسی به دور خود میکشیم و دلتنگ می شویم. شاید اگر شنبه ای نبود جمعه، شگفت انگیز میشد. بعید است اینچنین باشد. به هر حال گردش ایام، هفت روز میخواهد. اگر شنبه نبود یک نام دیگر برایش انتخاب میکردند. پس بی دلیل شنبه را هم بدنام نکنیم. بهتر است دست از سر شنبه برداریم. اصلا شنبه را رها کنیم. به آن فکر نکنیم. اینچنین، جمعه دیگر شنبه نیست. خبری از قفس نیست. دلتنگی پرواز میکشد و آنچه می ماند جریان حال است. بگذاریم جمعه، بی مقصد طی شود حتما اینچنین شگفت انگیز می شود.

    1. عرفان نازنین
      شما فکر زیبایی دارد. این متن هم ساده و روشن و شفافه.
      اما ای کاش با توصیف یک رخداد مشخص و ملموس شروع می‌کردید.
      این که صرفاً پایین آوردن شیشه ماشین اشاره کنیم و بعد فقط حرف‌های انتزاعی بزنیم یه مقدار از هدف تمرین ما دوره.
      بهتر بود بخش عمدۀ متن صرف توصیف یک رویداد مشخص بشه.
      من مطمئنم که شما با این ذوقی که نشون دادی از پس این تمرین هم برمیاید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  148. کلاغ ها عاشق می شوند…
    روزی کلاغی که به تنهایی زندگی میکرد از بلندترین شاخه ی درخت کنار یک ساختمان تجاری شیشه ای به آسمان پرواز کرد. ناگهان در مقابل دیدگانش آسمان نیلگون با تکه ابرهای سپید و کلاغی سیاه با پرهای براق و چشمانی غمگین نمایان شد. کلاغ تا چشمش به او افتاد. گویی عشق دیرینه اش را دیده باشد دلش لرزید و قلبش تپید.
    پیرمرد ویولن زنی روی یک چهارپایه چوبی نشسته بود و مشغول کوک کردن ویولن بود. روی یک تکه کارتن چند اسکناس یک دلاری و کمی پول خرد و کنار آن یک ساک کهنه قهوه ای وصله شده که تمام دارایی های پیرمرد بود به چشم می خورد . پیرمرد چشمان آبی درخشانی داشت با موی و محاسن سفید که لبهای قیطانی اش را پوشانده بود. پیرمرد ویولن روی شانه اش گذاشت. آرشه را در دست راستش گرفت و شروع به نواختن کرد. صدای زیبای ویولن چند نفری را به نزدیکی پیرمرد آورد. در میان آنها دختر بچه ی بیماری روی ویلچر نشسته بود. نغمه های دلنشین ویولن دخترک را سر شوق آورده بود و با خوشحالی دستانش را تکان میداد. برق شادی در چشمان دخترک موج می زد. حرکات موزون دختر و صدای ویولن مردم بیشتری را جلب میکرد. مادر دختر بچه کنار ویلچر نشسته بود؛ دست در جیبش کرد و دستمال کاغذی مچاله شده ای را بیرون کشید و پنهانی اشک های جاری شده روی گونه هایش را پاک کرد.
    با کشیده شدن آخرین آرشه روی سیم های نازک ویولن صدای کف زدن مردم به اوج رسید. رهگذران برای پیرمرد بی خانمان پول می ریختند و یکی یکی از آنجا دور میشدند.
    پیرمرد به نشان احترام کلاهش را از سرش درآورد تا کمر خم شد و تعظیم کرد.
    هوا رو به تاریکی می رفت. پیرمرد وسایلش را جمع کرد تا برای خواب به پناهگاه بی خانمان ها برود. وسایلش را توی یک چرخ دستی گذاشت و براه افتاد. چند قدمی دور نشده بود که پایین همان ساختمان بلند تجاری شیشه ای کلاغ بی جان افتاده بود. خم شد، کلاغ را در دستانش گرفت و نوازش کرد. کلاغ جان نداشت. چند پر کلاغ پایین روی زمین افتاده بود. خوب نگاه کرد، رد بال های کلاغ روی شیشه نمایان بود. پیرمرد روی کلاغ را مقوا کشید و هم آنجا رها کرد و دور شد.

    بهار ۱۴۰۰

    1. مانا جان
      متن شما زیباست. من هم دوستش دارم. اما تمرین ما چیز دیگه‌ای بود.
      بنابراین گفت‌وگوی دربارۀ متن‌های دیگه رو میذارم برای یک مجال دیگه.
      من مشتاقم ببینم تمرین هفتۀ اول رو چطور نوشتی.

  149. ازسرما از خواب پریدم.به همسرم نگاه کردم پاهایش را توی شکمش جمع کرده بودبااحتیاط رویش پتو کشیدم مبادا از خواب بیدار شود؛ از تخت پایین آمدم؛ کورمال کورمال کنترل کولر را پیدا کردم و خلاصش کردم.یک چشمی به ساعت نگاه می کنم؛یک ربع به پنج.
    با خودم گفتم:«نزدیک اذانه اگه بخوابم ممکنه برای نماز بیدار نشم.»
    پنجره ی اتاق مرا به خود جذب میکند کنجکاو شدم که خیابان همیشه شلوغ، این موقع صبح چگونه است؟نامش را خیابان زندگی گذاشته ام.درطول روز هروقت از پشت پنجره به خیابان نگاه میکنم زنده بودن راحس میکنم.از طلوع آفتاب تاکسی هادوطرف خیابان را پر میکند.یکی ماشینش را دستمال میکشد، یکی چای میریزد، چندنفری باهم حرف میزنند.از ساعت۹صبح جای سوزن انداختن نیست از صف های طویل ماشین بگیر تا رفت و آمد مردم به مغازه ها.گوشه ی پرده ی سرخابی اتاق را کنار زدم ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم ترس مرا فراگرفت، چقدر همه جا تاریک است،سرم را به آنطرف چرخاندم مردی با لباس کهنه درحالی که گونی پر از وسیله به دوش دارد درسطل آشغال مشغول جستوجواست
    چقدرخیابان از من شجاع تر است، چه زندگی هاوحوادث به خود دیده اما خم به ابرو نیاورده
    شاید بخاطر این است که خیابان از همه چیز خبر دارد،هرکسی رویش پا میگذاردمیشناسد، از احوال کوچه ها آگاه است
    پس از چه بترسد؟
    عینی:۶۰
    ذهنی:۱۵۴

    1. سلام خانم موسوی عزیز
      شما روان و شفاف می‌نویسید. این خیلی خوبه. مشخصه که تمرین بیشتر می‌تونید نثر خیلی بهتری هم داشته باشید.
      ایدۀ متن جالب بود، جزئیات متن هم برام جذاب بود.

      یه نکته هم بگم در حاشیه: بعد از علائمی مثل ویرگول و نقطه یه فاصله بذارید.

      بی صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  150. عصر یک روز بهاری…
    پشت میز کارم نشستم. کاغذها را مرتب کردم و قلم بدست گرفتم تا ورراجی های ذهن آشفته ام را به رشته تحریر در بیاورم.
    اما هیچ کلامی برای نوشتن به قلم نمی آمد. مانند رهگذری که بدنبال نشانی میگردد، واژه های در ذهنم را دنبال میکردم. سرم پر از حرف بود اما نمیتوانستم واژه ها را مرتب و تمیز روی کاغذ بنویسم. از این حال خسته شدم. ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد از جایم برخاستم و گفتم:« آره، باید قهوه درست کنم. قهوه معجزه میکنه»
    سریع بساط درست کردن قهوه را به راه انداختم. عجب عطری! از بوی خوش قهوه بی خود شدم. همینطور که فنجان قهوه ی داغ را در دستم گرفته بودم به گلدان نرگسی روی میز خیره شدم.
    هر بهار فصل تازه ی از یک کتاب نانوشته است که می‌توان آن را به زیبایی نوشت.
    در وجودم کنکاش میکنم تا پی ببرم چه چیزهای در سال گذشته در من زاده و به من افزوده شده و چه چیزهای هنوز بجا مانده که باید بر زمین میگذاشتم.
    خرسندم! احساس میکنم یک پله به «هیچ» نزدیک تر شدم. رسیدن به «هیچ» چیز کمی نیست. یک فنجان قهوه ی داغ دیگر برای خودم ریختم و ایستاده مانند همان نویسنده مشهور که شب را قهوه مینوشید تا بیدار بماند و بنویسد شروع به نوشتن کردم. ایمان دارم روزی نوشته هایم برایم جاوادنگی به ارمغان می آورند….

    تعداد کاراکتر: ۱۱۰۷
    تعداد کلمه: ۲۳۱
    تعداد کلمه عینی: ۱۵
    تعداد کلمه ذهنی:۲۱۶

    1. سلام مانا جان
      زیبا نوشتید. لذت بردم.
      ولی حتما سعی کنید توی نوشته‌های بعدیتون بعضی رخدادهای روزمره رو با جزئیات توصیف کنید.
      تو این یادداشت بخش عمدۀ متن حرف‌های انتزاعیه. این بد نیست. اما در کل بهتره تا حد ممکن برای توصیف ملموس رخدادهای روزمره تلاش کنیم.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  151. تلفن کرده بود حالم را جویا شود.
    بعد از چند دقیقه‌ای تعلل و شانه خالی کردن،در نهایت اعتراف کردم که در هفته‌ی گذشته حالم مساعد نبوده و نمی‌خواستم نگرانش کرده باشم.
    اهمال‌کاری‌هایم را یادآور نشد،چراکه می‌دانست علت محو شدن‌های نابهنگام من، ترس از توضیح چیزهایی است که نمیدانم چگونه باید با کلمات بیان کنم.
    می‌دانست که برایم حکم به یاد آوردن مکانهایی را دارد که هیچگاه نرفته‌ام یا کسانی که هرگز ملاقات نکرده‌ام.
    فقط با صدای رسای سبزش ابراز نگرانی کرد‌.
    می‌دانست انظار و نصایحش را مخصوصا در زمانی که هنوزهم دختر شانزده‌ساله‌ی سرکش و غیر قابل پیش‌بینی‌اش هستم نادیده خواهم گرفت.
    اما لحن گرم همیشه دوست‌داشتنی‌اش عمیقا حالم را خوب کرد!
    با خودم فکر کردم گاهی همینکه بدانی کسی درهمین نزدیکی‌ها نگران توست،عجیب روزت را می‌سازد درحالیکه انگار نمی‌دانی اما از اعماق وجودت می‌خواهی‌اش!
    شبیه درک نگاه نرم یک عاشق محتاج به معشوق دست‌نیافتنی‌اش بود یا زمانی که پنجره را باز می‌کردم و فقط بوی خوش بهارنارنج حیاط بود که با همهمه‌ی زرد و نیلی و بنفش کودکان تلفیق می‌شد و اتاقم را غرق حس دوست داشته شدن می‌کرد.
    اینگونه احساسهای عمیق را خوب به خاطر می‌سپارم که بدانم گاهی چقدر ساده توانسته‌ام خوشبخت‌ترین باشم!
    می‌دانم حال او همانقدر صعب بود که حال شب قبل امتحان، درست در زمانی که انگار یک سال را عقب مانده‌ای،اما کافی بود که بخواهم خوب باشم!
    شاید به خاطر همین اتفاقهای ساده‌ی کوچک میگویند که عشق بزرگترین پیروزی آدمیزاد است…
    تعداد کلمات ذهنی:233
    تعداد کلمات عینی:4

    1. سلام ستایش عزیز
      متن شما زیباست. ذوق شما در کار با کلمه‌ها عالیه.
      من از خوندن این متن لذت بردم.
      فقط یکی دو تا نکتۀ کوچولو:
      «صدای رسای سبزش»
      «نگاه نرم»
      ببین شاعرانگی بد نیست. خلاقیت در عبارت‌پرداری خیلی هم خوبه. اما یه مقدار باید احتیاط کرد. شاید گاهی این موضوع به متن لطمه هم بزنه. من فقط دو تا چیز رو بیرون کشیدم تا ذره حساس‌تر بشی روی این موضوع.

      «حال او همانقدر صعب بود»
      گاهی اوقات توی بازنویسی کلمه‌ها رو بررسی کن. مثلاً از خودت بپرس که چرا تو جملۀ بالا دلم می‌خواد صعب رو به کار ببرم. این صعب چه کمکی به متن من می‌کنه. چون تو گفتار روزمره به کار نمی‌ره دلم می‌خواد بنویسم تا متنم ادبی‌تر بشه؟ یا نه معنی خاصی رو در قیاس با کلمه‌های همردیفش داره که منظور منو بهتر منتقل می‌کنه؟
      از خودت سوال کن و بعد بهترین کلمه رو انتخاب کن.

      و اینکه کاش تمام علامت‌ تعجب‌ها رو برداری. همش اضافه‌ست. و جلوی زیبایی متنت رو می‌گیره.

      پیشنهادم اینه که تو قطعه‌های بعدی سعی کنی روی توصیف یک رخداد بیشتر تمرکز کنی. مسئله این متن اینه که توصیف رخداد توش خیلی کمه و حجم زیادی از متن حرف‌های انتزاعیه.

      در کل نوشتۀ تو خیلی امیدوارکننده‌ست و نشون میده ذوق و توان خوبی در توشتن داری.
      من بی‌صبرانه مشتاقم تا نوشته‌های بعدی تو رو بخونم.

  152. یکی از دوستانم انیمیشن سیم ششم را برایم فرستاد و تاکید کرد که حتمن ببینم. معمولن وقت دیدن فیلم ندارم حتا کوتاه. تاکید و اصرار دوستم مرا ترغیب به دیدن کرد. فضا و آهنگ ابتدایی این انیمیشن مرا به شدت جذب کرد. فضایی سیاه و سفید و بدون هیچ مکالمه و گفتگویی با روایت داستانی کوتاه از ایام قدیم؛ با اشتیاق دیدم و در انتها متوجه شدم روایت یک زندگی واقعی است از فردی که من حتا با نامش آشنا نبودم و حسرت عدم آشنایی با درویش خان، یکی از تاثیرگذارترین افراد در موسیقی سنتی ایران و کسی که مبدع سیم ششم تار است. اعتماد به نفس و ابتکار او در لحظه لحظه فیلم قابل لمس بود. اینکه در هر زمان و مکان بتوانی با قدرت خودت باشی و از متفاوت بودن نهراسی. چیزی که به جز آشنایی با درویش خان در این انیمیشن برایم جذاب بود تقابل سنت و مدرنیته بود و نابودی سنت به وسیله مدرنیته که به نظرم همچنان این روند ادامه دارد، چیزی که هرروز در همه جا میبینم عدم رعایت حقوق افراد و عدم رعایت قانون و نظم است که همه مورد غفلت قرار گرفته اند و ای کاش ادغام شدن را یاد میگرفتیم نه نابودی سنت را، شاید اگر اینها پر رنگ تر می شدند در جامعه امروزی ما آن ادغامی که به دنبالش هستم به دست میامد.
    تعداد کلمات: ۲۲۴
    تعداد کاراکتر:۱۰۴۶
    کلمات عینی:۱۳
    کلمات ذهنی: ۱۵۱
    سوپرمارکت
    برای خرید به سوپرمارکت محله رفته بودم که مکالمه یک مادربزرگ و یک پسر حدودن ۱۰ ساله توجه ام را جلب کرد؛ داشتند در مورد مارک و طعم بستنی صحبت می‌کردند. پسربچه که به نظر خوش خوراک میامد، البته این را از ظاهرش حدس زدم، با اشتیاقی خواستنی درباره بستنی ها توضیح می داد. اینطور که متوجه شدم مادر بزرگ آمده بود برای نوه اش بستنی بخرد، عدم آگاهی او باعث شده بود کمک بگیرد و با راهنمایی های پسر بچه مثل اینکه از خریدش راضی بود. پسر چقدر زیبا بستنی ها را توصیف میکرد:” این اطرافش پر از کاکائو است و داخلش یه عالمه مغز داره، مامان می تونم منم از اینا بردارم”. ناخودآگاه لبخند زدم. برایم جالب بود که عشق یک نوه به بستنی و عشق مادر بزرگ به نوه چطور میتواند دو نسل کاملن متفاوت را با هم، هم کلام کند آن هم برای مدتی طولانی. یک مکالمه کاملن لذت بخش برای هر دو طرف و اینکه تفاوت سلیقه و تفاوت سن وقتی که پای عشق در میان باشد کمرنگ میشود و این دوست داشتن است که خود را به رخ میکشد. بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی از لذت های زندگی را نمیتوان تجربه کرد و با وجود آن هر زمان و مکانی لذت بخش میشود حتا سوپرمارکت.
    تعداد کلمات: ۲۱۷
    تعداد کاراکتر: ۱۰۱۸
    کلمات عینی: ۱۷
    کلمات ذهنی: ۱۳۵

    1. درود مریم عزیز
      قطعۀ اول می‌تونست قطعۀ درخشانی باشه اگر شما خیلی کوتاه داستان اون انیمیشن رو هم می‌نوشتید. اون وقت زیبایی و تاثیر این قطعه هزار برابر می‌شد(کمبود کاراکتر هم مانع نبود. میشد به جای حرف زدن از سنت و مدرنتیه این کارو کرد).
      اما دربارۀ قطعۀ دوم: عالی. ساده، زیبا، و با جزئیات مفید و جذاب. خیلی لذت بردم.
      شما ذوق زیادی در یادداشت‌نویسی دارید و مشخصه با کمی کار بیشتر می‌تونید کارهای درخشانی بکنید.
      و تشکر به خاطر اینکه کلمات عینی و ذهنی رو دقیق شمردید. توجه شما خیلی برام ارزشمنده.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  153. کودکی من !
    کودکی ۵ساله ترسیده ازدنیایی که بهش پا گذاشته با چشمانی اشک آلود کنج اتاق کز کرده بود و با دستان کوچکش اشک‌هایش را پاک می‌کرد که مبادا کسی متوجه گریه هایش شود و دوباره توبیخش کنند .دخترک حتی جرات نداشت بلند نفس بکشد چه برسد که بخواهد احساسی را بروز دهد او نامش رها بود و داستان زندگی اش اینگونه شروع شد. از مادر ۱۷ ساله و پدر ۲۴ ساله در تهران متولد شده بود در خانه قدیمی در شرق تهران که دو اتاق و یک حیاط کوچک زیبا در طبقه اول و دو اتاق در طبقه دوم داشت به همراه نیم طبقه ای که همیشه انباری بود با پدرومادر وبرادر سه ساله اش زندگی میکردتنها پناه اوباغچه حیاط کوچکشان بود زمانی که دلش میگرفت درخت انار داخل باغچه را که مادربزرگش کاشته بود در آغوش می کشید و حرفهای دلش را تا هر جا که دوست داشت برایش میگفت و درخت هم با سکوتش نشان می داد همه ی حرف هایش را شنیده است .دختری نحیف با چشم و ابروی مشکی و موهای بلند فرفری تازیر کمر که حق کوتاه کردنش را هم ازش گرفته بودند زیرا میگفتند” قشنگی دختر به موهاشه .” در ۵ سالگی تنهایی اش را خوب حس کرده بود وبه دنبال پناهگاهی می گشت که شاید آنجا محل امن زندگی اش باشد تا بتواند در گوشه‌ای با تنهایی هایش ،تنها بماند . دنبال آغوش مهربانی می‌گشت که هرگز‌ پیدایش نکرده بود. او مادری زیبارو و سرسخت داشت زنی روانپریش و خشن که هر آن ممکن بود فرزندش را از فرط عصبانیت به باد کتک بگیرد وپدرش مردی معمولی، نابلد از ابراز هرگونه احساس ومطیع بود.او حق اعتراض را ازخودش سلب کرده بود تا شاید با اطاعات ازهمسر زندگیش روی آرامش را هم ببیند.دخترک روزها و شبها را بدون آغوش مهربانی میگذراند.
    او عاشق خنده های ازته دل بود و هنگامیکه با برادر ۳ ساله‌اش به دنبال بازی و خنده های کودکانه بود ناگهان صدای مادر می آمد که میگفت: ساکت چرا بلند میخندی! دختر که بلند نمی خنده! خانوم باش !دخترک خنده در لبانش یخ می بست و فهمید زندگی با خنده های یواشکی برایش آغاز شده است .چقدر زود عمر کودکیش تمام شد. انگار دختر بودنش گناهی نابخشودنی بود.

    1. درود بر شمای رهای گرامی
      متن شما زیباست. نقاط قوت زیادی هم داره.
      اما از تمرینی که در هفتۀ اول خواسته شده بود خیلی دوره.
      قرار بود بر اساس یکی از رخدادهای تازۀ زندگی روزمره‌مون یه یادداشت کوتاه بنویسیم که نهایتاً هزار کاراکتر باشه (متن شما حدود دو هزار کاراکتره).
      پیشنهادم اینه که اصل تمرین رو هم انجام بدید. چون انجام تمرین طبق اون چیزی که عنوان شد ما رو برای تمرین‌های بعدی آماده می‌کنه.

  154. دو ساعتی می شود که مشغول نوشتن است. درد گردن کلافه اش میکند. با دستانش به آرامی گردنش را ماساژمیدهد. از پشت میز بلند میشود، خستگی اش را با دادن کش و قوسی به بدن می کاهد. یک نگاهی به دفتر و کاغذها می اندازد. نوشتن خاطرات دلتنگش کرده است. از اتاق بیرون می آید. به آشپزخانه می رود. یک لیوان چای برای خودش می ریزد. وارد سالن می شود. نگاهی به اطراف می اندازد. و به سمت دیگر می رود و جلوی بوفه شیشه ای می ایستد، دستش را دراز میکند و دستگیره فلزی مسی رنگ را لمس میکند، به آرامی در شیشه ای را باز میکند و نگاهی از بالا تا به پایین طبقات شیشه ای می اندازد، پر است از ظروف کریستال، بلور، چینی و گلدانهای رنگی. هر قطعه ای، خاطره سفری را در دل خود دارد. چشمانش به یک بشقاب چینی سفید دورطلایی خیره می ماند. آن را با احتیاط بر می دارد. عکس پسری جوان و خندان که دستهایش را باز کرده و به هوا پریده است. چشمانش را می بندد، نفس عمیقی می کشد و جای خالی پسر را با همه وجودش حس می کند. مدتهاست علیرغم دلتنگی ها، گریه و بی قراری اش کمتر شده است. بشقاب را با عشق به سینه می چسباند و برای دیدار دوباره لحظه شماری می کند.
    کاراکتر : 999 حروف عینی :29

    1. این قطعه هم دوباره ذوق و قدرت شما در جزئی‌نگاری و تصویرسازی رو نشون میده.
      ذوق شما در جزئی‌نگاری عالیه و با کار بیشتر می‌تونه به جاهای خیلی خوبی برسه.
      در این متن حس رو خوب انتقال دادید.

  155. رهایی / آتوساقهرمان
    امروز صبح اولین نوشته ای که خواندم جمله ای بود از کتاب «روزها در راه».
    عجیب حالم را دگرگون کرد، گویا فرستاده ای بود از جانب خدا.
    پس از تاملی کوتاه، تمام خاطراتم را در پستویی از فراموشی دور از چشمانم مخفی کردم.
    مدتی سکوتِ تنهایی را گوش کردم.
    چه لذتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به اکنون دادن، چای درست کردن و بی هیچ هراسی آن را جرعه جرعه نوشیدن .
    چه لذتی دارد رها بودن و قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر؛ دیدن، گوش کردن، لمس کردن و بوئیدن شکوفه های بهاری دور از چشم انتظاری.
    چه لذت بخش است نبودن و خالی بودن از هر دلتنگی و غرق شدن در تنهایی.
    چه لذت بخش است بخشیدن، پذیرفتن و دعای خیر خواندن.
    مسافران زندگی را به دست خدا سپردن و بدرقه کردن.
    نفسی عمیق کشیدن، و بعد از روزها رنج، به آرامش رسیدن.
    من امروز به این باور رسیدم، که نمی توانم با سرنوشت سر جنگ داشته باشم.
    من امروز به یقین باور دارم هر مسافری که از زندگی ام می رود جایش را به مسافری دیگر می دهد تا «او» همسفر زندگی من شود.
    و من در فردایی نامعلوم به استقبال همسفر تازه از راه رسیده ای خواهم رفت که روزی با دعای خیر، او را نیز بدرقه کنم .

    1. درود خانم قهرمان عزیز
      یه مقدار هنوز این نوشته فضای دلنوشته‌ست.
      من اصرارم اینه که توی این تمرین سعی کنید سراغ رخدادهای ملموس زندگی روزمره برید و متن خیلی ذهنی نباشه.
      و اینکه بهتر بود جملۀ شاهرخ مسکوب رو توی گیومه بیارید که با بقیه متن قاطی نشه.
      من مشتاق از شما یادداشت‌هایی بخونم که توش یکی از اتفاقات زندگی خودتون رو توصیف کردید.

  156. تا امتحان حدود دو ماه و نیم زمان داشتم، طبق برنامه ریزی های که کرده بودم، با روزی پنج ساعت درس خواندن، میتونستم یک بار کتابها و یک دور خلاصه هام رو بخونم. صبح روز شنبه پرانرژی وشاد بیدار شدم. سریع حاضر شدم و ده دقیقه پیاده روی بدون موبایل رو رفتم و برگشتم . صبحانه همسرم رو آماده کردم، بعد از بدرقه و خداحافظی، آلارم ساعتم یادآوری کرد که ده دقیقه دیگه کلاس نظم شخصی شروع میشه. دستگاه قهوه ساز رو روشن کردم و فنجان پر قهوه را برداشتم و رفتم پشت لپ تاپ و با زدن لینک، با ذوق به کلاس پیوستم. بعد از اینکه کلاس تمام شد. به سراغ گوشی موبایلم رفتم، با آرامش پنجره واتس آپ رو باز کردم و نگاهی به پنجاه پیامی که رسیده بود انداختم. توجه ام به تعداد زیاد پیام های گروه دانشجویی مون جلب شد. با کنجکاوی وارد گروه شدم و با خواندن پیامها، شوکه شدم. نامه رییس دانشگاه رو گذاشته بودند که امتحان، یک ماه و نیم جلو افتاده بود و فقط یک ماه فرصت باقی مانده بود.اشکم دراومد، با این همه درس چکار باید می کردم. چشمانم رو بستم وشروع به یادآوری خاطرات خلاقیت های گذشته ام کردم، بعد از چند دقیقه با خوشحالی یکبار دیگر به سراغ ویس ریکوردم رفتم.
    تعداد کاراکتر 1019

    1. این متن تمرین خوبیه برای جزئی‌نگاری.
      به اندازۀ قبلی شما تمام جمله‌ها در یک مسیر نیست. یعنی اینجا ممکنه مخاطب بگه که خب اینهمه جزئیات برای چی؟ چون حس می‌کردم برخی جمله‌ها کمک زیادی به ایدۀ مرکزی نمی‌کنن.

  157. ساعت 1:15 دقیقه ظهر جمعه بود، مشغول زمزمه و تایپ قطعه روزم بودم، صدای ویبره گوشی سایلنتم بلند شد. نگاهی انداختم، نام دوستم بر صفحه نمایان شد، با تعجب از تماس ظهر جمعه پاسخ دادم. بعد از سلام و احوال پرسی، در مورد مشکل دخترش گفت: به مشکلی برخورده و از دیشب تا حالا یه بند داره گریه میکنه، برآشفته و بی قراره و ما هر کار میکنیم آروم نمیشه، تو رو خدا اگر میشه یک کاری براش بکن.
    من بعد از کمی تردید پذیرفتم. بیست دقیقه بعد جایی دنج در کنار دیوار انتهایی کافه باغ نشسته بودیم، صندلی اش را پشت به جمعیت گذاشت. هم زمان که گریه میکرد، ماجرا رو تعریف کرد، که نمیتواند مشکل را حل کند. منم بعد از کلی همدلی، مثل یک جراح دست انداختم درون روانش و همچنان که دستم تا کتف فرو رفته بود. گشتم و ترس ها و نگرانی ها و احساس بی ارزشی و پوچی رو بیرون کشیدم و جلوش گذاشتم. و همونطور که با تعجب به اونها نگاه میکرد، یک تصویر چشم انداززیبا در آینده اش پیدا کردم و در بشقاب کناری گذاشتم و ازش پرسیدم : حالا با دقت نگاه کن و بمن بگو کدام را میخواهی…
    ساعت پنج بود مشغول تایپ خط آخر قطعه ام بودم. صدای دوستم را از پشت گوشی شنیدم که با خوشحالی پرسید : تو شعبده بازی؟
    1041حرف – 46 کلمات عینی

    1. سلام خانم جوانمردی عزیز
      شما قلم روان و خوبی دارد. من این نوشتن رو دوست دارم.
      البته حس می‌کنم اگر به مشکل دختر اون دوست اشاره می‌کردید متن شفاف‌تر و بهتر میشد. شاید توی هزار کاراکتر این امکان براتون فراهم نبوده، اما می‌‌تونید این متن رو گسترش بدید و به عنوان یه مقاله روی وبلاگ خودتون منتشر کردید. چون به نظرم حیفه روی این ایده کار نکنید.
      و اینکه پایان‌بندی متن هم خلاقانه و جذاب بود.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  158. هدایت
    آن روزدلم بدجوربرای منظره زیبای باغ زندان اوین که درست جلوی بالکن خانه ام بود تنگ شد،خودم رابه تراس رساندم ،همانطور که داشتم از رقص زیبای باد درمیان موهایم لذت میبردم صدای افتادن چیزی روی صندلی کنارم مرا ازان خلسه دلربا بیرون کشید، چشمم به کبوتری بیحال و بی رمق افتاد ،به گمانم مریض بود. ماه ها بود که دیگربرای پرندها دانه نمی ریختم میترسیدم با این کاربه مرورژن های بقایشان خاموش شود ولی همسرم نگاه دیگری داشت و هرازگاهی از پنجره آشپزخانه برایشان دانه میپاشید، مخالفتی نمیکردم ،چون زیباترین صفت دنیا تنوع است اگرهمه شبیه هم فکر میکردند بی شک یکنواختی دنیا آزارم میداد. تصمیم گرفتم به کبوتربیمار کمک کنم. هرروزتیمارش کردم ومطمین بودم ،عشق معجزه میکند. چند روز گذشت حالش بهترشد،یک روز صبح که به دیدنش امدم اورفته بود. امروز که داشتم به هدایت الهی فکر میکردم یاد آن کبوتر بیمارافتادم بی شک آن هوش برتر، او را به سمت من هدایت کرده بود تا دستی از دست های او باشم. این روزها زیاد میخوانم که می گویند خدای نیست ، همه این ها قصه و افسانه است زاییده تخیل انسان خردمند ،میگویند انسان آفریده نشده است بلکه طی فرگشت تکامل یافته است. اما مگر فرگشت وجود خالق را نقض میکند ؟ بنظرم برعکس وجود خالقی توانمند را تایید میکند، اینکه یک موجود ساده خلق کنی و ساختارش را طوری طراحی کنی که بتواند به مرور پیچیده تر شود نشان از خالقی هوشمند دارد، خالقی که هر لحظه ما را هدایت میکند همانطور که آن کبوتربیماررا هدایت کرد.

    1. سلام خانم مهربان نازنین
      ساده و روشن نوشتید، و این عالیه. نشون میده که می‌تونید به تدریج در بیان افکار خودتون خیلی بهتر عمل کنید.
      من لذت بردم از خوندن متن شما.
      به نظرم با مداومت بیشتر می‌تونید به جاهای خیلی خوبی برسید.
      فقط کاش متن رو یه بار دیگه ویرایش کنید. هم برخی کلمات نیاز به اصلاح دارن. هم فاصله‌ها درست نیستن. فقط بعد از علامت‌های مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  159. از صبح، اگر قبول کنیم که صبح از همان لحظه شروع می شود که بیدار می شویم، چیزی که من اسمش را گذاشته ام شور زیستن از حرف ها و رفتارمان لبریز شده بود. میل به بودن، وجود داشتن، میل یک کاری را نه تمام و کمال اما با حوصله شروع کردن، میل به خودنمایی. همان چیزی که تو را از جا می کند و به سمت جلو می کشد. خودش بود همان جا توی بدن من و توی بدن او.
    چیز کیک درست کردیم برای مهمانی که چند دقیقه قبل دعوتش کرده بودیم. تصمیم گرفتیم شام اسپاگتی بپزیم. غذایی که آخر هم خوب از آب درنیامد. چیز کیک ولی خوب شد با اینکه مهمان اصلا خوشش نیامد و این را نه از ” اگر بیشتر توی یخچال بمونه بهتر می شه ” ی او بلکه از تعریف و تمجید بعد از گفتن این جمله فهمیدیم. ولی با این همه اصلا مهم نبود چون هم من و هم او می دانستیم که شور زیستن، این هورمون های دیوانه کننده که توی بدنمان می چرخیدند، این هورمون های دوست داشتنی، دست نیافتنی و فراموش شده، به این زودی ها برنمی گردد. می دانستیم باید بخندیم و مست باشیم و بیخیال، بیش تر از روزهای دیگر.

    1. شکیبای عزیز
      متن شما لحن جالبی داره. شما حرفتون رو راحت و شفاف زدید.
      من لذت بردم.
      من حس می‌کنم با کار بیشتر می‌تونید متن‌های فوق‌العاده‌ای بنویسید.
      این نوشته هم با کمی بازنویسی می‌تونه به جاهای خوبی برسه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  160. قصه ها معجزه می کنند
    امروز در مطب دکتر نشسته بودم. تابلوهایی که به دیوار مطب نصب شده بودند را می خواندم. “کمردرد یکی از شایعترین دردهای جهان است.” “علل تشخیص کمردرد بسیار سخت است در نتیجه انتخاب نوع درمان کار آسانی نیست.” تابلوها پربودند ازتصاویری درباره طرز درست نشستن, درست خوابیدن, درست را ه رفتن و…تا نوبتم شود هزار بار به این تابلو ها نگاه کردم. نمی دانم دنبال چه می گشتم؟ احتمالا دنبال نشانه های علل درد مشابه درخودم. شاید فکر می کردم بالاخره خودم می فهمم چمه؟ دو ساعت به تابلوها خیره شده بودم. اما یک جمله درست و حسابی هم یادم نمانده است. حروف فقط جلوی چشمم رژه می روند اما با هم جور نمی شوند. حتی اسم قرص هایی که دفعه پیش خوردم را به زوربه یاد دارم. بالاخره خانم منشی صدایم زد.
    دکتر یاری یکی از بهترین دکترهایی است که می شناسم. خیلی خوب به حرف آدم گوش می کند. اصلا هول نمی شوم. تو را مجبور می کند راوی قصه کمردرد خودت شوی و کلمات را به موقع شکار می کند. خدا خیرش بدهد. خیلی باعث آرامشم می شود. او هم خیلی خوب قصه هایت را گوش می کند و هم خیلی خوب قصه برایت می گوید. اصلا نوع درمانش نوعی روایتگری است. دکتر یاری خیلی جوان است. با خودم می گویم” آیا تا روزگار پیری هم همینقدر باحوصله و خوش اخلاق باقی می ماند؟”
    واینکه من چقدر خوب قصه می گویم و چقدر می توانم خوب به قصه دیگران گوش بدهم؟ می دانی چیست؟ امروز فهمیدم قصه ها معجزه می کنند.

    تعداد کاراکتر: 966
    تعداد کلمه: 254
    کلمات عینی:92
    کلمات ذهنی:18

    1. پگاه گرامی
      شما زیبا و شفاف می‌‎نویسید.
      بسیار لذت بردم. خوب و موجز رخداد رو شرح دادید و به نتیجه رسیدید.
      مشخصه که با مداومت بیشتر می‌تونید در یادداشت‌نویسی کارهای درخشانی بکنید.
      بی‌نهایت مشتاقم تا نوشته‌های بعدی شما رو بخونم.

  161. روشن ترین نور

    همه جا تاریک بود، از بین تاریکی شب،به سختی روشنی نور شکار می شد و چشم دلخوش به کمترین روشنایی.

    آرام از رختخواب برخاستم و به سمت پنجره چوبی بزرگی که در اتاق بود حرکت کردم.دستم را نزدیک پنجره بردم تا آن را باز کنم. ناله پنجره چوبی که معلوم بود حداقل ۴۰ سال از ساختش می گذرد موجب شد چشمانم را چند بار باز و بسته کنم ، مورمورم شد.

    نور داخل حیاط بیشتر بود، از بین چین و چروک های قدیمی پنجره می‌توانستم تمام حیاط خانه را ببینم .همه چیز همانطور بود مثل روزهایی که در کودکی به همراه پدر و مادر به آن خانه قدیمی در روستا می رفتیم .هیچ چیز تغییری نکرده بود .
    درشب ، موسیقی صدای جیرجیرک ها گوش را نوازش می داد و درصبح، صدای گنجشکها و رقص آنها بین شاخه ها بیدارت می کرد.

    به سختی تخت خواب را جلوی پنجره کشیدم تا دیدار ماه در وسط حوض حیاط و درختان زیبا و بلند، بهانه ای شود برای بی خوابیم. نگاه به این مناظر با چشمانم بازی و دلم را آرام می کرد.
    نور ستارگان، جیر جیر جیرجیرک ها، هوهوی باد، گربه ای که خرامان خرامان از لبه دیوار عبور می کرد.
    تک تک چیزهایی که می‌دیدم برایم دلگرمی بود و خوشحال بودم که خدای مهربانم خالق آنهاست و نشانه هایش را به ما ثابت می‌کند .
    درخت زیبایی که زینت‌بخش بهار و تابستان و پاییز و زمستان شده است.
    ماه و ستاره هایی که لباس سیاه شب را پر از نقش و نگار کرده یا همین جیرجیرک های بلا و بازیگوش که سکوت ترسناک شب را پر از شادی کرده اند.

    چشمم دور اتاق چرخی زد، باد دور پرده های حریر شیری رنگ می‌چرخید و پرده به طاقچه ی تازه رنگ شده می خورد.

    نگاهم به قرآن جلد طلایی روی طاقچه افتاد. با خودم گفتم بزرگترین راهنمایی خدای بزرگ برای بندگانش همین قرآن بوده تا خالق خود و وظیفه شان را بشناسند، روشن ترین نور در دل تاریکی های جهان که آن هم توسط بهترین خلق عالم به دست ما رسیده است.
    از جایم بلند شدم و قرآن را برداشتم همانطور که زیر لب آیات را می خواندم کم کم پرده ی بیداری چشمانم پایین آمد. تفکر به زیبایی ها و خالق این زیبایی ها موجب به خواب رفتنم در یکی از بهترین شب های تابستان در روستا شد.

    1. خانم خانی حسینی عزیز
      ما یه شرط مهم داشتیم در انجام تمرین و اون هم این بود که متن‌ها بیشتر از هزار کاراکتر نشه، اما این متن هزار و هشتصد کاراکتره. تاکید من روی این نکته دلیل داره.
      و اما دربارۀ متن:
      تصور کنید این جمله اول متن نبود: «همه جا تاریک بود، از بین تاریکی شب،به سختی روشنی نور شکار می شد و چشم دلخوش به کمترین روشنایی.» آیا نوشته بهتر شروع نمی‌شد. این جمله فقط متن رو بیهوده شلوغ کرده؛ ضمن اینکه به اندازۀ پاراگراف بعدی خواننده رو به خوندن ترغیب نمی‌کنه.
      در کل اگر این متن کوتاه‌تر بود خیلی خیلی بهتر هم می‌شد.

      من لذت بردم از خوندن نوشتۀ شما. زیبا بود.
      شما ذوق بسیاری در کار با واژه‌ها دارید.
      مشخصه که با تمرین بیشتر می‌تونید متن‌های درخشانی بنویسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  162. عزیز و مجنون

    در هنگام عبور از روبروی در تیمارستان، زن میانسال سیاهپوشی که لبه جدول پیاده رو نشسته، پای راستش را دراز کرده و دست چپش زير چانه اش، درمانده و خسته به زمين چشم دوخته بود، توجه ام را جلب کرد.
    در همين حين مرد جوانی با چهره اى عصبى و برافروخته كه خستگى در آن موج ميزد در حاليكه بازوى مرد دیگری را گرفته بود از در بیرون آمد و رو به زن گفت:«قبولش نمیکنند عزیز.»
    بی اختیار به نظارهشان لحظه ای مکث کردم، دو دست مرد را از مچ با طناب محكم بسته بودند پیراهن آبی روشنی که دکمه هایش باز بود و زیر پیراهنی پاره ای با یک شلوار پارچه ای سرمه ای رنگ گرد و خاکی که کمربند هم به کمر نداشت، به تن داشت و جوراب مشکی ساده با یک جفت دمپایی سفید پلاستیکی که حداقل دو سایزی به پایش بزرگ بود به پا، موهای کوتاه رو به جوگندمی شدن و ته ريشى نامرتب داشت.
    حدود ۴۰ ساله بنظر میرسید، درماندگی و خستگیِ ناشی از درگیری در چهره اش هویدا بود، چند قدم مانده تا به زن برسند با حركتى شوت مانند دمپایی پای راستش را به سمت زن پرتاپ کرد که بهزن خورد و روى زمين افتاد، شروع کرد به تکان دادن سرش و کمی جست و خیز، پشت هم گفتنِ
    «عزیز … عزیز … عزیز…»
    عزیز بدون نشان دادن واکنشی نسبت به مرد مجنون، پاهایش را در آغوش جمع کرد، سرش را به پایین خم کرد و روی زانوهایش گذاشت… بی چارگی در او به اوج خود رسیده بود.
    آرام از کنارشان گذشتم، دلم برایشان سوخت، برای هرسه، از همه بیشتر برای مرد مجنون، صدایش از پشت سرم در حالیکه داشت بلندتر فریاد میزد می آمد:
    «عزیز…
    عزیز…
    عزیز…»
    ۲۸۱ کلمه
    ۷۵ کلمه عینی
    ۲۰۶ کلمه ذهنی

    1. سلام حمیدرضا جان
      جملۀ اولت که پاراگراف اول متن هم هست خیلی طولانیه. گاهی اوقات تو بازنویسی به این فکر کن میشه بعضی جمله‌های بلند رو به دو یا سه جملۀ کوتاه تقسیم کرد.
      گاهی به این نوع عبارت‌پردازی‌ها نقادانه نگاه کن: «خستگى در آن موج ميزد» یا «در چهره اش هویدا بود». ببین آیا موج می‌زد یا هویدا بود کلیشه‌ای نیست، یا بیهوده کلامت رو سنگین نمی‌کنه.
      شاید یه وقتایی شرح سادۀ یک چیز خیلی بهتر حس تو رو منتقل کنه.

      در کل اما متن زیبایی نوشتی.
      مشخصه که ذوق زیادی در قصه‌گویی و روایت داری.
      من لذت بردم و بی‌صبرانه منتظر خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  163. مشاهده/آتوسا قهرمان

    امروز صبح خبر ناراحت کننده ای شنیدم، در حالیکه احساسم سرشار از نگرانی بود و مدام خودم را سرزنش می کردم، باید برای آمدن مهمانم آماده می شدم.
    طبق عادت با یک لیوان چای ساعتی را بدون هیچ حرکتی کنار پنجره نشستم وبه تمام اتفاقاتی فکر می کردم که در چند سال گذشته رخ داد تاحالِ اکنون من را بسازد. سعی کردم با یک دوش آب سرد آرامش رابه خودم برگردانم.
    مهمانم از راه رسیدو من با صورتی بشاش تر از همیشه به او خوشامد گفتم.
    در حالیکه قلبم از شدت درد فشرده می شد، با لبخندی اغراق آمیز درباره مهمترین مسائل کاری صحبت می کردم، اما لرزش دستانم قدرت ریختن یک لیوان چای را ازمن گرفته بود، نگاه متعجب همکارم من را وادار کرد نفس عمیقی بکشم تا بتوانم رفتار آرام تری داشته باشم.
    چیزی که او مشاهده می کرد آتوسایی خندان و خوشحال بود که به دلیل سخت گیری بیش از حد برای آزمون شبِ گذشته، دستانش می لرزد و بریده بریده صحبت می کند و از موفقیتش خوشحال است. آیا تمام آدم های خوشحالی که در زندگی می بینیم، واقعاً خوشحال هستند؟ شاید در پس تمام رفتارهای عجیب و غیر قابل باور اطرافیان ما خبر ناگوار کننده ای باشد که ما از آن بی خبریم و چقدر قضاوت کننده به رفتارهای آنها نگاه می کنیم.

    1. سلام خانم قهرمان عزیز
      شما قلم روانی دارید. حرف خودتون رو هم خوب و شفاف بیان کردید، ساختار متن هم درسته.
      اما کاش رخداد اصلی کمی شرح می‌دادید (البته درک می‌کنم که شاید خصوصی بوده و امکانش نبوده که اینجا بگید).
      اما خیلی خوب میشه که تو یادداشت‌های شخصیتون حتما اتفافات رو با جزئیات شرح بدید و بعد اون‌ها رو تحلیل کنید.
      شما سعی کردید با این کلمات و عبارت:
      سرشار از نگرانی
      بشاش تر از همیشه
      از شدت درد

      عمق فاجعه رو نشون بدید یا حس رو منتقل کنید، نه که این‌ها بد باشن لزوما، اما اگر فضایی رو می‌ساختید با شرح ماجرا خود ما این‌ها رو حس می‌کردیم بهتر نمی‌شد؟

      البته که در ابتدای کار، ساختن چنین فضایی اون هم در هزار کاراکتر کار سخته.
      در کل من لذت بردم و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  164. تمرین قطعه نویسی
    مدتی است به باشگاه پنج صبحی ها پیوستم. شب اولی که قصد کردم از صبح فردا 5 صبح بیدار شوم و انقلاب زندگی ام را آغاز کنم .
    ساعت 5 صبح فاجعه آغاز شد. صدای زنگ ساعتی که در انتهای اتاق جاسازی کرده بودم تا مرا از رختخواب به بیرون پرتاب کند مانند شیپور جنگ بود. به خود ناسزا می گفتم که چه تغییری می خواهی؟ تو که هر روز 6 صبح بیداری حالا این یکساعت زودتر چه تغییری قراره در تو به وجود بیاورد؟ نانت کمه آبت کمه؟ تو فقط خوابت کمه!!!!
    بیدار شدم. عصبی و خواب آلود. نشسته بودم روی مبل راحتی و با خودم کلنجار می رفتم. لجبازی می کردم. به قسمت های تاریک خانه زل زده بودم.
    همان شب وقت خواب به وقت وسوسه شدن برای کوک ساعت ، کوتاه نیامدم . بیدار شدم. سرحال تر ،آگاه تر و کمتر منگ !
    پنجره ی رو به حیاط را باز کردم. به تاریکی خیره شدم. با چشم باز در تاریکی ماندم و گوش سپردم. صداها آغاز شد. بلبل ها ، گنجشک ها و کلاغ ها می خواندند. صدا ها یکباره مرا در خود پیچید. در خلسه ای شورمندانه فرو رفتم. لذتی عمیق از بیداری به وقت کائنات نصیبم شد.
    هر روز 5 صبح بیدار می شوم. به پرندگان، نسیم ، خورشید و آسمان خوش آمد می گویم و برنامه ریزی برای یک روز هیجان انگیز را آغاز می کنم.

    1. درود بر دوست نازنینم، سرکار خانم مسعودیان
      شما توی گفتارتون بسیار خلاق و روان هستید. اگر همون زیبایی رو وارد نوشتار هم بکنید نور علی نور میشه.
      حس می‌کم مدتیه که کم کم این لحن طبیعی داره وارد نوشته‌هاتون میشه و یه جاهای از این یادداشت هم خودش رو نشون داده.
      و اما چند نکته:
      این جمله انگار جاش مناسب نیست، یا باید یک سطر بیاد پایین‌تر یا به شکل دیگه‌ای نوشته بشه: «شب اولی که قصد کردم از صبح فردا ۵ صبح بیدار شوم و انقلاب زندگی ام را آغاز کنم .»
      و اینکه بهتره خودتون رو مدتی ممنوع‌العلامت‌تعجب(!) کنید.
      علامت تعجب کمکی زیادی به متن نمی‌کنه. شاید برای یه کتاب سیصد صفحه‌ای دو تا علامت تعجب هم زیادی باشه.

      در عمل یادداشت شیرین و قشنگی بود. لذت بردم و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      1. استاد عزیز
        سپاسگزارم از راهنمایی ارزشمندتان حتما رعایت خواهم کرد در نوشتارهای پس از این

  165. این روزا خیلی به مرگ و پیر شدنم فکر میکنم. و این قضیه برای من از جایی شروع شد که یک روز رفته بودم داروخانه تا یک قرص تقویتی بگیرم. همون لحظه پیرمردی وارد مغازه شد که به سختی راه می رفت و نمیدانم که چرا انقدر به دستانش، چروک های صورتش و طرز راه رفتن اش دقیق نگاه می کردم، انگار دفعه ی اولی بود که یک شخص سالمند را می دیدم.
    و برای من عجیب بود که پیش ازین فکر میکردم پیر شدن و مرگ از من خیلی دوره یا اینکه اصلا قرار نیست که من همچین دورانی را ببینم. ازون روز به بعده که خیلی دقیق تر و با مکث بیشتری خودمو توی آینه میبینم، نه اینکه بگم قبلا نمی دیدم، وقتی زمان بیشتری برای دیدن خودت می گذاری وقتی به خودت دقیق نگاه میکنی انگار دفعه ی اول هست که داری خودتو میبینی خیلی حس جالبیه!!
    و در کل بیشتر قدر خودمو میدونم و حواسم به عمری است که دارد میگذرد تا هم بتوانم از لحظه ی حالم لذت ببرم و هم وقتی پیر شدم حسرت لحظه های الانم رو نخورم.

    1. سلام یاسمین خانم کسایی گرامی
      شما ساده و شفاف فکر خودتون رو نوشتید و این خیلی خوبه.
      فقط اینکه این متن یه ویرایش کوچولو نیاز داره. مثلاً همون اون باید «روزا» رو بکنید «روزها». این به این دلیله که متن شما کاملاً به زبان کتابت نیست. بعضی کلمات رو شکسته نوشتید و همین باعث شده متن شما یکدست نباشه.
      و یه جاهایی هم دو تا علامت تعجب گذاشتید که خوب نیست. اصلاً سعی کنید تا حد ممکن از این علامت استفاده نکنید.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  166. مشغول انجام برنامه¬های کاری¬ام بودم که صدایی از بیرون رشته افکارم را پاره کرد. انگار صدای توپی بود که به در و دیوار می¬خورد. صدای غرغر ذهنم بلند شد که “آخه الان دَم ظهر چه وقت توپ¬بازی تو حیاطه؟ انگار این بچه از دهه شصت جا مانده!”
    ده دقیقه¬ای گذشت که یک¬دفعه صدا قطع شد. یک آخیش از ته دل گفتم و برگشتم سرکارم؛ دو دقیقه طول نکشید که صدای زنگ مجبورم کرد از جا بلند شوم. با بی¬حوصلگی آیفون را برداشتم، نگاهم افتاد به صورت نگران پسرکی حدودا ده ساله؛ گفتم: بله؟ سریع گفت:” ببخشید خانم، توپ من افتاد حیاط آپارتمان شما میشه بهم بدید؟”
    خیلی وقت است که به خاطر تبدیل شدن پارکینگ به یک کارگاه کوچک در همیشه قفل است من که حال پایین رفتن نداشتم با بی¬حوصلگی گفتم:” نمی¬دونم کلید حیاط کجاست بعداً بیا” یک¬دفعه صورت پسرک جوری غمگین شد که یادم رفت چه گفتم. حتی یک لحظه¬ام مکث نکردم، کلید را پیدا کردم و سریع رفتم پایین؛ انگار هر لحظه مهم بود. در حیاط را باز کردم و توپ را پرت کردم به حیاط همسایه.
    صدای مردی از آن طرف دیوار بلند شد ” بدو توپت رو انداختن” و بعد همان صدا بلندتر گفت: “ممنونم” صدای پسرک که انگار هم¬زمان با من رسیده بود آمد که گفت: ” واقعا؟ آخجون توپم”. انگار داشتم صورتش را می¬دیدم که غم رفت، جایش لبخندی شیرین نشست.
    حسی که از صدای پشت دیوار بر دلم نشست تا شب همراهم بود؛ و چه خوب که این حال خوب رو با تنبلی از خودم و اون پسربچه دریغ نکردم. باید حواسمان باشد، به شانس¬های کوچکی که گاهی پشت در زنگ می¬زنند تا حالمان را خوب کنند.

    1. سلام خانم شهرابی عزیز
      عالی. یکی از بهترین قطعه‌ها رو نوشتید.
      بسیار زیبا و شفاف رخداد رو توصیف کردید. از دیالوگ و همینطور خودگویی‌های خودتون به زیبایی در متن استفاده کردید و نتیجه‌گیری هم عالیه.
      و یک نکته ریز: جای «حتی یک لحظه¬ام» باید می‌نوشتید «حتی یک لحظه هم».

      به شما تبریک می‌گم و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  167. با پوزش، دو کلمه اشتباه تصحیح می شودک
    1- سطر اول: همآ ینه = هم آینه
    2- سطرنهم: خای= خالی

  168. به نام خدا
    چهره بسیاردوست داشتنی من
    امروز چهره ام را درآینه ای که همانآینه روزگارسپری شده است را به عینه مشاهده می کنم. روزگار درآینه تغییری نیندیشیده است واین من هستم که تغییر کرده ام. خودم را در آینه ای می بینم که در روبرویم گذاشته ام، یاد گرفته ام که باید به دقت در چهره ام نگاه کنم. چین و چروک ها، موها، ابروها، چشم ها، گونه ها، همه را به دقت نگاه کن. این نگاه تو نه هم چون دیدن باشد، بلکه نگاه باشد. و من برای اولین بار به چهره ام این گونه نگاه کردم، نگاهی که استادم خواسته بود. آری به دقت نگاه کردم، نه یک بار بلکه چندین وچند بار، آنقدر که هر بار که نگاهم به چهره و صورتم می افتاد، بی اختیار زیر گریه می زدم و های های می کریستم. آیا این من بودم که گریه می کردم؟ چه شده بود، مگر عزیزی را از دست داده بودم، یا بلائی بر سرم آمده بود؟ هیچکدام از این ها نبود. من خود را یافته بودم. خودی را که تا کنون نشناخته بودم و اکنون شناختم. حالی که تاکنون آن را درگذشته و آینده سپری کرده بودم، بدون آن که خود فهمیده باشم ویا کسی به من گفته باشد. آری من همین هستم که می باشم. انگار سال ها با اوبیگانه بوده ام. می خواهم بگویم اگرشما هم مانند من آینه ای روبروی خود گذاشته بودید، مانند من بخاطر تمام آن روزهائی که با چهره و خودتان بیگانه بودید اشک تان سرازیر می شد، و دلتان را بخاطر آن همه بی مهری هائی که درحق این چهره دوست داشتنی تان انجام داده اید خای می کردید.
    اهمیت تمرین ها و اقدام های هوشمندانه کوچک، این آگاهی را به من داد تا به خوبی درک کنم که اساس موفقیت تمام انسان ها بعد از تشخیص و تعیین نوع هدف، باید در اهمیت دادن به کارهای هوشمندانه و تکرار هر روز و پیوسته آن ها باشد.
    تعداد حروف: 1090
    تعداد کلمات عینی: 65
    تعداد کلمات ذهنی 63

    1. جناب اسفندمز عزیزم
      از خوندن یادداشت متفاوت و جذاب شما لذت بردم.
      زیبا نوشتید.
      مشخصه که با قدری بیشتر نوشتن می‌تونید به سطح بالایی برسید.
      فقط یک نکته کوچک: این جمله: «آری من همین هستم که می باشم.» می‌تونست اینجوری هم نوشته بشه: «من همینم که هستم.» چون می‌باشم منسوخ شده و جز در نامه‌های اداری و برخی اعلان‌ها به کار نمیره دیگه.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  169. عدالت کجایی؟

    عصر وقتی میخواستم قطعه نویسیم را شروع کنم، به این فکر میکردم که مهمترین اتفاق روز برایم چه بوده؟ عملکرد صبحم در کارگاه را مرور کردم:
    ذوقی که از صبح برای جلسه اول کلاس نویسندگی خلاق داشتم، ملاقات با خان دایی، تماشای رئالیتی شوی “شبهای مافیا” و درخشش “آشا محرابی” یا دیدن قسمت نهم از فصل ششم “بازی تاج و تخت” شاید برای صدمین بار … .
    به این نتیجه رسیدم کلاس آنلاین بعداز ظهر خیلی برای من جذابیت داشت. با خودم گفتم حتما این تاثیر گذارترین ماجرای روزم بوده که یادم افتاد از قرار، عصر یک مسابقه فوتبال برگزار می شود، یک طرفش هم تیم محبوبم هست. تصمیم گرفتم تا شب برای نوشتن صبر کنم.
    چند دقیقه مانده به شروع مسابقه، روی کاناپه جلوی تلوزیون نشسته بودم. از فرصت استفاده کرده، داشتم با تلفن همراهم اینستاگرام را چک میکردم که به یک ویدیو برخوردم.
    ویدیویی که عجیب حالم را دگرگون کرد. فیلم شامل تصاویری حقیقی از چند اسیر جنگی هموطن بود که به دست سربازان بعثی داخل یک محوطه چهاردیواری، بشدت کتک میخوردند و شکنجه میشدند. صحنه های دلخراش عجیبی بود، طوری که نتوانستم تا انتهای کلیپ را ببینم. کپشن زیرش را خواندم نوشته بود: «صحنه های دلخراش به شهادت رسیدن شهیدان… شاید نشر این تصاویر درست نباشد ولی باید دید چگونه برای حفظ این خاک جان دادند و حال چه بر سر وطن آمده…»
    شرمنده شدم با خود گفتم:کو عدالت؟
    که یاد دیالوگ نقش “پیتر بیلیش”در “بازی تاج و تخت” افتادم:«در دنیا عدالتی نیست مگر اینکه ما بوجود بیاوریمش!»
    ۲۵۰ کلمه
    ۳۱ کلمه عینی
    ۲۱۹ کلمه ذهنی

    1. درود بر تو حمیدرضا جان
      از خوندن یادداشت تو لذت بردم.
      هر چند متن تو ایدۀ مرکزی مشخصی نداشت، اما خب نوعی هماهنگی هم در کل متن وجود داشت.
      فقط اینکه حدود سیصد کاراکتر بیشتر از اون چیزی که قرارمون بود نوشتی. مهم بود که حتما حتما متنمون هزار کاراکتر بیشتر نشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

      1. سلام استاد
        در کلاس من متوجه شدم که فرمودید ۱۰۰۰ حرف باشه بر آن اساس من حروف را شمردم چون در سایتی که معرفی کردید فاصله را هم کاراکتر بحساب می آورد. نوشته من از۹۹۶ حرف تشکیل شده. ممنون از بازخورد جذابتون.

  170. پیرزن مدام داشت به پیرمرد که همدم و همراه او بود پرخاش میکرد.شاید پیرمرد یک روز یک جایی دلش را شکسته بود و او هنوز نتوانسته بود آن صحنه را فراموش کند.پیرمرد با دلی شکسته وسایلش را جمع کرد و رفت.چندی گذشت،اما پیرزن از کرده ی خود پشیمان شد.یک هفته از رفتن پیرمرد گذشته بود.
    پیرزن امروز از هر روز دلتنگ تر و بی قرار تر شده بود؛پس بهترین لباسش را پوشید،چارقد سفیدش را به سر کرد و پشت پنجره در پناه درخت بید مجنون منتظر برگشتن پیرمرد شد.
    پیرمرد اما امروز در دلش آشوبی به پا شده بود از طرفی دلش می گفت که باید برود و کنار پیرزن باشد اما از طرفی هم غرورش این اجازه را به او نمیداد؛بلاخره احساسش به غرورش غلبه کرد و به سوی پیرزن راهی شد.اما دیگر دیر شده بود،پیرزن با مشتی گره کرده به خواب عمیقی فرو رفته بود.وقتی پیرمرد مشتش را باز کرد چیزی در آن نبود جز گردنبندی که عکس هر دویشان روی آن حک شده بود.
    تعداد کاراکتر:610
    کلمات ذهنی27
    کلمات عینی 16

    1. شقایق عزیز
      این یه داستان مینیمال جالبه.
      اما ربطی به تمرینی که قرار بود انجام بدیم نداره.
      قرار بود بر اساس یکی از رخدادهای رومزۀ زندگی خودمون در هزار کاراکتر یک یادداشت بنویسیم. در انتهای این یادداشت هم قرار بود یک نتیجه‌گیری وجود داشته باشه.

  171. بنام خدا
    روزی که جلسه اول مدرسه نویسندگی برگزار شد، معلممان دو داستان کوتاه از کتاب ازش چی یاد گرفتی نوشته آقای احمد جوکار را خواندند.
    بعد از کلاس آن کتاب را سفارش دادم و دوروز بعد هم دریافتش کردم. بلافاصله شروع به خواندن کتاب کردم و خیلی از محتوایش خوشم آمد. داستان هایی کوتاه، ساده، با درسهایی عمیق و تاثیرگذار و سبک نوشتاری سلیس و روان.
    البته ظاهرا داستان نیستن و بیشتر تجارب شخصی افراد مشهوری هستن که در نهایت منجر به درسی ارزشمند برای آنها شده، در حدی که تصمیم به اشتراک گذاری آنها گرفته‌اند.
    مشابه بیشتر وقایع ذکر شده در این کتاب را در زندگی خودم تجربه کرده ام. اما بخوبی این افراد نتوانسته ام آنها را حتی برای خودم بازگو کنم.
    با خواندن این کتاب خیلی به روند وقایع روزانه خود حساس شده ام. بیشتر راجع به آنها دقت و فکر میکنم و سعی میکنم نتیجه ای ارزشمند از دل آنها بیرون بکشم، حتی اگر آن موضوع نادلخواهم باشد.
    هم‌زمانی خواندن کتاب و انجام تمرین روزانه، یک احساس خوب در من ایجاد می‌کند.
    واقعا با یک تغییر نگاه و شیوه چقدر همان روزمرگی‌های زندگی، جذاب تر می‌شوند.
    ۹۹۵ کاراکتر
    شهرزاد ممبینی

    1. چه جالب شهرزاد عزیز
      چه خوب که همین موضوع رو هم به یک قطعه تبدیل کردید.
      و چه خوب که اون کتاب موجود بوده و تونستید تهیه کنید.
      براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم.

  172. یک زمانی «گل سرخی» داشتم که در نامه‌ای برایم نوشته بود:
    «به هیچ‌کس اهمیت نده و همیشه ارزش خودت رو بالا ببر»

    نه تنها آن موقع؛ بلکه تا سال‌ها بعد منظورش را نفهمیدم.
    تا امروز، که چیزی اتفاق افتاد و باعث شد بالآخره آن را بفهمم.
    من هیچ‌وقت «شازده کوچولو» ی خوبی نبودم، هنوز هم نیستم.
    همان سال‌ها پیش گل سرخم را در سیاره‌ام تنها گذاشتم و فرار کردم، سال‌هاست که نه احساس «شازده بودن» می‌کنم و نه حتی گل سرخ دیگری به نظرم زیبا آمده.
    حوصله‌ی هیچ روباهی هم ندارم، بارها به طرفم آمده‌اند و بارها به همان طرفی که از آن آمده بودند راهنمایی‌شان کردم…
    حالا دیگر «کوچولو» هم نیستم، البته به جز آن زمانی که بهانه‌گیر و دلتنگ می‌شوم.
    این اواخر تلاش می‌کنم که حداقل «انسان» خوبی باشم، تا به دیگران کمک کنم که شازده کوچولوی خوبی باشند.

    نمی‌دانم که تا کِی زمان دارم، اما با همه‌ی وجودم برای انسان بودنم تلاش می‌کنم، حتی اگر تا آخرین بازدمی که از من به آسمان رها می‌شود، تنها بمانم؛ چون دیگر نمی‌خوام شازده کوچولوی گلی باشم. چون تنها یک کار دارم که باید به خوبی انجامش دهم:

    «به هیچ‌کس اهمیت ندم و همیشه ارزش خودم رو بالا ببرم.»

    1. پگاه عزیز شما زیبا می‌نویسید.
      و مشخصه که با تمرین بیشتر می‌تونید قطعه‌های خیلی خوبی بنویسید.
      فقط اینکه پیشنهاد می‌کنم سراغ توصیف رخدادهای ملموس روزمره برید. یه ماجرایی که اتفاق افتاده رو کامل بگید و بعد از انتها در چند جمله یه نتیجه‌گیری کوتاه هم داشته باشید.

  173. نان بری
    ازاسفند 99 قطع همکاری محمد، یادگاری ماند. تصمیم به راه‌اندازی مغازه خود را گرفته بود. برای این کار عمویش مغازه، پدرش قدری سرمایه و با جناق شریک او می‌شدند. روز 7 فروردین شنیدم که همه رشته‌هایش پنبه شده است. غیراز باجناغ، بقیه جاخالی دادند واورا مستأصل رها کردند.
    ادیبهشت‌ماه، محمد صاحب یک پسر می‌شود. در این اوضاع نابسامان اقتصادی، کرونا و هزار مشکل عنوان نکردنی، او چطور می‌خواست از پس مشکلات برآید.
    رئیس برای مشورت، علی را که قدری ناخالصی دارد، به دفتر دعوت کرد. پرسید:”محمد را روزمزد استخدام کنیم؟”
    همکار کمی باد به غبغب انداخت، لبه صندلی حالت تدافعی نشست و گفت:” محمد فامیل خانم‌رئیس هستند و نباید حرفی بزنم.” در ادامه تمام ناگفتنی¬ها را باحالتی چون ملائک مقرب، عاری از هر گناه، بیان کرد. راجع به مسائلی صحبت کرد که نشانه‌های خصومت و غرض‌ورزی در آن چون سیلابی خروشان و مواج همه‌چیز را یک‌باره بلعید. برای تیر خلاص، مکثی کرد و گفت:” البته شما بهتر می‌دانید!”
    گفتم:” مناسب است مشکل در حضور محمد بیان شود؟” رئیس برخورد تندی کرد و انگشتِ اتهامِ دفاع از محمد را نشانه رفت. سکوت کردم.
    دو روز پیش محمد برای کاری مراجعه کرد. بانشاطی که کمتر در او دیده بودم، گفت:” یک پروژه گرفتم که طی 2 ماه به‌اندازه حقوق یک سالم، درآمد خواهم داشت. در ضمن برای این کار، سرمایه نقدی و آنچه برای شروع، نیازم بود، دارم.”
    آموختم؛ گاهی سکوت، بهترین معلم وتادیب کننده است و تصمیم برای روزی، دست ما نیست.
    تعداد کاراکتر: 1042
    تعدادکلمات: 247
    تعداد کلمات عینی:58
    تعداد کلمات ذهنی: 65

    1. سلام خانم فرزادمهر عزیز
      کوشش شما برای روایت کردن ارزشمنده. متن شما زیباست.
      اما بازنویسی و ویرایش دقیق‌تر می‌تونست این متن رو بهتر هم بکنه.
      من بهتون پیشنهاد می‌کنم یکبار متن رو با صدای بلند بخونید. اونوقت شاید تصمیم بگیرید بین بعضی جمله‌ها اتصال بهتر ایجاد کنید، بعضی کلمات رو تغییر بدید و بعضی عبارات رو هم حذف کنید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  174. وجدان و مگس
    نشسته ام كه چيزي بنويسم. چيزي به ذهنم خطور نميكند. احساس ميكنم ذهنم پر أست از كليشه، كه حوصله پرداختن به آنها را ندارم. آقاي نقشينه( گربه عزيزتر از جانم) روبروي من به خواب عميقي فرورفته است فارغ از همه چيز. هميشه به او رشك ميبرم كه چه زيبا زندگي ميكند. محو تماشاي او ميشوم. به ناگاه، صداي يك فروند هليكوپتر غول پيكر در خانه ميپيچد. آقاي نقشينه عاشق مگس است. تنها چيزي است كه ميتواند خودش شكار كند. گوشهايش تيز ميشود و با يك حركت به دنبال مگس بخت برگشته مي افتد و من خوشحال از سرگرمي ايجاد شده. بعد از اندكي جست و خيز، مگس روي دفترم مينشيند و من با اشاره دست به نقشينه ميفهمانم كه مهمانت اينجاست. ما حرف هم را خوب ميفهميم. مگس را وسط دفترم نگه ميدارم و او را به آقاي نقشينه ميسپارم اما عذاب وجدان امانم نميدهد، رهايش ميكنم. از دستم عصباني ميشود و غرلند كنان دوباره به دنبال مگس از مرگ برگشته ميافتد. اين داستان هر روز ما آدمهاست. براي سيراب كردن نيازها و اميال خود و نزديكانمان روي همه چيز پاميگذاريم تا اطرافيانمان را به هر عنوان از خودمان راضي نگه داريم و غرق در لذتهايمان شويم فارغ از حال و احوال بقيه. وجدان بيدارم، مگس را از كشته شدن نجات داد هرچند كه لحظاتي بعد فرشته مرگ او را به ديار باقي برد و او شكار شد.

    1. سلام خانم ربانی عزیز
      این یادداشت از متن قبلی شما خیلی خیلی بهتره.
      واقعاً لذت بردم.
      برخلاف یادداشت قبلی اینجا هم همه چیز ملموس‌تره، هم از عبارت‌های کلیشه‌های خبر زیادی نیست.
      بی‌نهایت مشتاقم تا نوشته‌های بعدی شما رو بخونم.

  175. جاده کاشان _ قم. مسیر همیشگی. بهترین جا برای خلوت صادقانه ی دو نفره. باز هم صدای زنگ موبایل خانم، خلوت دو نفره مان را قطع کرد. مشتری از سایت تماس گرفته بود. اهل تاجیکستان و ساکن قم. قرار گذاشتیم. سعی کردم راس ساعت مقرر در محل قرار حاضر شوم. جوانی چقر و خوش هیکل. موهای سر و صورت، حنایی. به راحتی فارسی حرف میزد. از کسب وکار در دو کشور گفتیم. هر چه بیشتر حرف می زدیم نگرانی اش بیشتر میشد. حرف مگویی داشت. خیلی بی پرده سخن می گفت، اما پرده در نبود. شکلات ایرانی تعارفش کردم. بلافاصله باز کرد. گویا گمشده اش را پیدا کرده یا زیر لفظی گرفته. هرچند کام خود را شیرین نکرد ولی کام مراحسابی تلخ کرد.چشم های بادامی اش را بست و گفت: حاجی؛ این پوسته ی کاغذ را می بینی. چی نوشته؟ یک زمانی اگر پوسته شکلات یا هر چیزی دیگر که ایرانی روی آن نوشته بود، در خیابان تاجیکستان می انداختی، رهگذری رد میشد و آن را می دید، بی گمان آن را با احترام برمی داشت و به گوشه ای می نهاد. چرا؟ چون از ایران بود. می گفتند: این از ایران آمده و ایرانی مقدس است.اما حالا، نام ایران را بدون فحش و بدگویی نمی برند. از بس دروغ و دغل از ایرانی جماعت شنیده اند و دیده اند.
    و این بار من قبل از معامله سود کردم.
    چون عیبم را فهمیدم، رسالتم را یافتم و تجارتم را بر مسیر صداقت ساختم
    31 کلمه عینی

    1. آقای عصارپور عزیز
      شما نثر زیبایی دارید که مشخصه ظرفیت این رو داره که به یه نثر خیلی خوب تبدیل بشه.
      من از خوندن این نوشته‌ لذت بردم.
      کوتاهی جمله‌ها متن رو خیلی روان‌تر و بهتر کرده.
      ایدۀ خودتون رو خوب و شفاف بیان کردید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  176. امروز برای تعمیر گوشی ام پیاده رفته بودم،‌ از کنار یه تعمیرگاه ماشین رد شدم. با دیدن تعمیرکار یاد چند سال پیش افتادم که برای تنظیم چراغهای ماشینم به اونجا رفته بودم. اون دستمزد بالایی ازم گرفت و خیلی اصرار داشت که ماشینت هر مشکلی داشت بیار تعمیرش می کنم، به بقیه تعمیرکارها اعتماد نکنید. بعدا فهمیدم که دستمزدش رو چقدر بالا حساب کرده، من دیگه به اون تعمیرگاه نرفتم.
    چند قدم جلوتر یه موتوری که مسیر رو خلاف میومد، من رو یاد چند سال پیش انداخت که وقتی داشتم از فرعی به اصلی می پیچیدم یه موتوری که خلاف میومد زد به ماشینم،‌ من جلوتر توقف کردم و موتوری کلی داد و بیداد کرد که اینقدر هزینه موتورم میشه بهم پرداخت کن تا رضایت بدم.‌ من با تعجب شماره ۱۱۰ رو گرفتم و آدرس رو گفتم. همین که تلفنم تمام شد،‌ موتوری یه ضربه محکم به ماشینم زد ودرحالی که ناسزا میگفت دور شد.
    یاد این جملات کتاب محدودیت صفر افتادم: مشکل همان بازنمایی خاطرات است. و خاطرات برنامه هستند و فقط متعلق به شما نیستند، شما آنها را با دیگران شریک می شوید. راه حل آزاد کردن خاطرات،‌ فرستادن عشق به سوی الوهیت است.
    سریع شروع کردم به گفتن تکنیک هواوپونوپونو :
    دوستت دارم
    متاسفم
    لطفا منو ببخش
    متشکرم

    1. طیبه خانم عزیز
      بنا بود که شکسته ننویسیم. توی کلاس تقریباً پنج دقیقه‌ای دربارۀ این موضوع صحبت شد.
      من امیدوارم که نوشته‌های بعدی شما با زبان کتابت باشه. خیلی هم ساده‌ست این کار. مین متن شما فقط یه ویرایش ساده می‌خواد (میومد بشه میامد و رو به بشه را و…).
      و اما دربارۀ اصل متن:
      شفاف و روشن نوشتید. خوندن نوشتۀ شما برام لذت بخش بود و مشخصه که ذوق زیادی در یادداشت‌نویسی دارید.
      فقط اینکه اون بخش آخر می‌تونست نباشه، چون ممکنه بسیاری از خواننده‌های شما با هواوپونوپونو آشنا نباشن. یا لااقل لازمه یه توضیح مختصری بدید.

      بسیار مشتاقم تا نوشته‌های بعدی شما رو هم بخونم.

  177. امروز را می‌توان روز بدی تعریف کرد، از ندادن جواب سلام راننده اتوبوس تا امتناع بیجا از گرفتن شیرینی از همکلاسی .
    روز اول مدرسه است ، با داخل شدن به حیاط و دیدار با معاون مدرسه که از قضی فارسی گرامر طور بلد است، به خود میایم.
    با سوزش باد سریعتر به صحن طویل مدرسه داخل می‌شویم
    و او بدون مقدمه چینی اضافی مرا به کلاس 10A هدایت می‌کند.
    بوی عمیق کاغد های A4 ته سالن مرا یاد ایامی می‌اندازد که با کوله پشتی های یک رنگ در مدرسه شهید رضازاده به دبستان میرفتم .
    در افکار خود غرق بودم که آقای ولفگانگ در کلاس را می‌زند و به آلمانی من را به بچه ها معرفی می‌کند و از حرف هایش متوجه می‌شوم که هوای منِ تازه وارد را داشته باشند و می‌رود.
    من می‌مانم و ۱۰.۱۲ جوجه آلمانی مو بور که گویی همه از یک والدین زاده شده اند و به من زل زده اند .
    زنی قد بلند با موهای کوتاهِ مرتب و کتی تک مشکی نیمکت ام را نشان می‌دهد و می‌نشینم .
    مانند کودکان تازه متولد شده به دقت در و دیوار کلاس را که با نقاشی های مختلف از شکل کروموزم و نقشه کشورهای مختلف آراسته شده است را نگاه میکنم .که بعد ار چند دقیقه تمامی شاگردان کلاس مانند زامبی ها همراه با کاغذی در دست به طرف من می آیند و کاغذ های خود را روی نیمکت می‌گذارند و بدون حرفی از کلاس خارج می‌شوند.
    بر روی برگه ها نام و مشخصات کلی تک تک دانش آموزان همراه با علایق و سرگرمی های شان را می‌بینم.
    من هم ناگزیر همان کاری که آنها انجام دادند را کپی میکنم و بر روی تخته سفید کلاس میچسپانم .

    1. سلام مجتبی جان
      تو نثر داستانی خوبی داره، که مشخصه با کمی تمرین بیشتر می‌تونه خیلی خیلی بهتر هم بشه.
      این نوشتۀ تو هم ساده و دلنشین بود.
      ازت سپاسگزارم و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  178. نزدیک به دو هفته از فوت دایی نازنینم می گذرد. پسرم به تدریج در حال آشنایی و رویارویی با مفاهیم جدیدی در زندگیست. در طول این مدت پرسشهای بسیاری درباره مرگ، زندگی و خدا مطرح کرده است. به اقتضای سنش پاسخ سوالاتش را داده ایم. اما دیشب گفت و گویی جالب توجه داشتیم که ذهن من بزرگسال را عجیب به چالش کشید:
    – مامان خدا کجاست؟
    – خدا همه جا هست.
    – پس چرا نمیبینیمش؟
    – این جوری دیده نمیشه. اما مهربونیاش و میشه دید. خدا توی دل ماست.
    – یعنی خوردیمش؟
    – نه منظورم اینه که دوسش داریم و دوسمون داره.
    – مهربونیاش یعنی مثلا اسباب بازیها و ماشینها؟
    – آره اسباب بازی ها، سلامتیمون، یعنی خود تو که عشق منی…

    توصیف خدا برای کودکان هر چند ساده نیست، اما این گفت و گو نشان داد که می توان خداوند را از دریچه نگاه یک کودک 4-5 ساله دید. در حقیقت پیچیدگی را ما بزرگسالان با گذر عمر به حیات خود تزریق می کنیم و زندگی از تولد تا مرگ مخلوق خدایی است که در وصف عطوفتش پسرم به “اسباب بازیهایش” اشاره می کند. اسباب بازیهایی که در ذهن بی آلایش او جلوه مهربانی خداست.

    1. زنده باد خانم حقیقیت گرامی
      شما زیبا می‌نویسید. روشن و روان و دلنشین.
      من حس می‌کنم با قدری مدوامت می‌تونید یادداشت درخشانی بنویسید.

  179. راضیه خیرآبادی

    من یک نویسنده ی عاشق و بی کار هستم .با عشق ساعت ها تایپ می کنم و شخصیت هایم را می سازم و شب ها قبل از خواب به زندگی هایی که ساختم فکر می کنم و حتی گاهی توهم بودن در کنار شخصیت هایم را دارم! زیرا آن ها از درون خودم ساخته شده اند ، گاهی آرام ، گاهی افسرده و گاهی هم مهربان و شاید کمی هم دیوانه … برای من هیچ چیزی با ارزش تر از نوشته هایم نیست ! گویا آنها چسبیده اند به سرم ! یا شاید هم از مغزم تغذیه می کنند !
    اما در آخر هنگامی که کسی از سر دوست داشتن و دل سوزی نصیحتم می کند و خیلی جدی می گوید :از نوشتن چیزی در نمیاد وقتت رو حیف نکن ، دنبال کاری برو که توش پول باشه نه که چشم هاتم بخاطرش بدی!
    برای آن ها یک نصیحت می شود اما برای من دل کندن از عشقی که برایش جان کنده ام است ! من شب ها و روز ها نوشتن را انتخاب کرده بودم تا خالی کنم افکار به هم پیچیده ی مغزم را …
    و یک آدم برونگرا و اجتماعی بیرون بکشم از آن دختر درونگرا و منزوی که بی خواب بود …
    من با نوشتن هویت پیدا کرده ام و با نوشتن توانستم بگویم از دنیایی که پر از اتفاق است … از دل تمام انسان ها …

    1. درود خانم خیرآبادی عزیز
      این از چیزی که در تمرین خواسته بودیم دوره، قرار بود با یک رخداد ملموس و مشخص از زندگی روزمرۀ خودمون شروع کنیم.
      و اینکه کاش اصلاً از علامت تعجب و سه نقطه استفاده نکنید. اینا رو باید گاهی، فقط گاهی، و با دلایل مشخص به کار برد.
      ارادت

  180. قطعه نویسی شماره1:
    چندی است که صبح هایم با نوشتن برنامه های روزانه در پلنر ام آغاز می شود.از آن دفترچه هاییست که هر فصلش یک از دوازده ماه سال است و هفته و روز را جدا جدا برایت به نمایش میگذارد. چشمم می خورد به کادر بالای صفحه که سخنان ارزشمند آدمهای معروف درونش جا خوش کرده بود. نوشته بود:«هر انسانی آفریده اندیشه های روزانه خویش است. اگر انسان می خواهد دگرگونی در زندگی اش روی دهد، باید از دل و جان آغاز کند تا اندیشه ها و احساسات، شخص را تحت تاثیر قرار دهد ودگرگون سازد.»
    به این فکر میکنم که چند سال است که اندیشه های روزانه ما نه با چیزهای خوب و دلنشین، که با فرو کردن اخبار گرانی و بیماری و فلاکت، توی چشم و گوشمان، تغذیه می شود و حجم می گیرد.
    من اما می گویم این روزها برای تغییر، باید یک منظر خوب پیدا کنی، سرت را بگیری توی دستت و تا ابد بچرخانی اش به همان سو…

    کلمات ذهنی:67
    کلمات عینی:10

    قطعه نویسی شماره 2:
    مامان مغازه ی میوه فروشی را نشانم داد و لب خیابان ماشین را پارک کرد. با هم وارد فروشگاه شدیم سردواندم تا بادمجانها را پیدا کنم، برای قیمه بادمجان می خواستم.پیدایش کردم آن گوشه سمت چپ.
    از بین سبدهای میوه که روی زمین شلخته وار چیده شده بود جستم و نزدیک بادمجانها شدم.کیسه ی فریزر را گرفتم و یکی یکی تازه هایشان را توی کیسه پر می کردم.همان لحظه خانم مسن و ژنده پوشی وارد مغازه شد و هی قیمت گوجه ها را می پرسید. جوری خم شده بود روی سبد گوجه که به مامان مجال ورچین کردن نمی داد. مامان که صدای اعتراضش بلند شد سردواندم که ببینم کیست. سرش را که بالا گرفت بینی بیرون از ماسک پاره و داغانش توجه ام را جلب کرد. توی دلم گفتم بیا…این هم ماسک زدن ایرانی ها برای پیشگیری از کرونا.
    کیسه ی پر شده از بادمجان را گذاشتم روی میز تا مامان بقیه ی خرید را برای حساب بیاورد. فروشنده گفت:«آن خانم را دیدی؟سه تا گوجه گذاشت زیر چادرش و از مغازه رفت بیرون». مامان گفت عیبی ندارد گذشت کنید وضعش خوب نبود. من اما همچنان به ماسک کثیف پیرزن فکر میکردم…
    کلمات عینی:20
    کلمات ذهنی:46

    1. سلام نازیلا جان
      دومین قطعه از اولی خیلی بهتره، چون اینجا شما تلاش کردی که یک رخداد مشخص و به طور ملموس تصویر کنی، و موفق هم بودی. من لذت بردم. هر چند به نظرم بعضی جمله‌ها جای بازنویسی دارن تا روان‌تر بشن.
      و یک نکته هم دربارۀ اولین قطعه:
      تو این جمله: «چشمم می خورد به کادر بالای صفحه که سخنان ارزشمند آدمهای معروف درونش جا خوش کرده بود.» به جای «بود» باید بنویسی «است».

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  181. ‎امروز با عبور از بیمارستان پیامبران ناخودآگاه به نه سال پیش سفر کردم. همراه با همسرم همین جا منتظر خواهر بودیم. خواهری که قرار بود نظر نهایی پزشک را در خصوص مشکل اخیر سلامتی اش دریافت کند.
    ‎وقتی سوار ماشین شد، به گفتن تنها یک سلام بسنده کرد. بعد از چند دقیقه سکوت، همراه با لبخندی تلخ و صدایی بغض آلود، زمزمه کرد: تومور مغزی. با دلخوری فریاد کشیدیم ” الان وقت شوخیه؟” اما همان پاسخ تکرار شد. این بار با صدایی رسا، توأم با جدیت و البته بدون لبخند تصنعی اولیه. زبانم یخ زده بود و گویی بدنم شنیدن چنین خبری را تاب نمی آورد.
    ‎این گفت و گو تنها در چند دقیقه اتفاق افتاد و از بیمارستان تا منزل تنها چند کیلومتر فاصله بود. اما برای من این مسافت حکم زندگی تا مرگ، امید تا نا امیدی، ایمان تا کفر و یا فرصت تا افسوس را داشت. این رویداد شروع آلامی بود که سالهای بعد به واسطه بیماری و فراق خواهر تجربه کردم.
    ‎فاصله ها را کیلومتر ها نمی سنجند و دقایق گذر عمر را منعکس نمی کنند. بلکه آنچه در این فواصل تجربه می شود، زمان و فاصله ها را برایمان می سازند.

    1. خانم حقیقت‌ عزیز
      شما احساس خودتون رو به زیبایی بیان کردید.
      و چه عالی که به دام سانتی‌مانتاسیم (احساسات‌گرایی) نیفتادید.
      نوشتۀ شما ساده و شفافه و همین تاثیر حسیش رو بیشتر می‌کنه.
      هر چند با ویرایش بهتر این یادداشت می‌تونست بهتر هم باشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  182. دیروز در حین پیاده‌روی پسری را دیدم که احتمال می‌دهم سنش نصف مال من بود.
    قدش از من کوتاه‌تر بود چون باری بسیار سنگین را روی کولش حمل می‌کرد، کمرش خم شده بود.
    با دو دستش سر کیسه‌ی بزرگی را گرفته بود که خیلی به نظرم زشت و بدجنس می‌رسید.
    نه چنان آرام راه می‌رفت. گویی به سنگینی باری که زندگی روی شانه‌اش گذاشته عادت کرده است.
    من ایستادم.
    نمی‌توانستم قدم‌هایم را بی‌اعتنا رو به جلو جاری کنم.
    من ماندم و سؤالی در ذهنم…
    آیا او خود این را انتخاب کرده؟
    به روشنی خورشید صبح بهاری‌ام قسم می‌خورم که نه…
    آیا انتخاب دیگری دارد؟
    به سنگینی بغضی که روی قلبم احساس می‌کنم قسم میخورم که نه…
    بله. می‌دانم که خدای بی‌نظیر من خدای بی‌همتای او نیز هست. همان مهربان‌ترین مهربانان.
    خدا قطعا کاری برایش انجام می‌دهد. اما من چه؟
    من چه کاری از دستم بر می‌آید؟
    به دستانم نگاه کردم.
    توی یک دستم انگشتری مسی داشتم و در دست دیگر دفترچه و مدادی.
    آیا این‌ها به دردش می‌خورد؟ آیا کمکی می‌کرد؟ یا اصلا از کمک نه‌چندان زیبا و مساعد من دلگیر و ابری می‌شد؟
    نمی‌دانم…
    داشتم همچون آب راکدی، در افکار ناچیز خودم میگندیدم.
    هیچ کاری نکردم تا از جلوی چشمانم محو شد…
    آیا می توانستم با انگشترم امیدش به عشق را زنده کنم؟
    یا آیا با دفترچه و آن مداد، می‌شد رویای نویسنده شدن در قلبش ریشه دواند؟ یا شاعر روزگار تلخش شود؟
    او رفت. او بازی را برد. چون گذر کرد و رفت.
    و منی که در افکار بی‌فعلم غرق شده‌ بودم بازی را باختم.
    حال، تنها یک کار است که می‌توانم به خوبی انجامش دهم:
    مداد را در می‌آورم و روی کاغذ به حرکت وا می‌دارمش…

    1. سلام پگاه عزیز
      متن شما زیباست. و جنبه‌های خلاقانه‌ای هم داره.
      اما شاعرانگی متن بهش نمیاد، و متن رو به دلنوشته‌ شبیه‌تر کرده.
      چند نکته:
      تو سطر اول کلمۀ «مال» اضافه‌ست و جمله رو زشت کرده.
      این سطر اون وسط چیکار می‌کنه: «به روشنی خورشید صبح بهاری‌ام قسم می‌خورم که نه…» این از جنس متن نیست.
      این هم همینطور:
      «به سنگینی بغضی که روی قلبم احساس می‌کنم قسم میخورم که نه…»
      و لزومی نداشت سطرها رو مثل شعر از هم جدا کنیم پگاه عزیز.
      -«افکار بی‌فعلم» این کلمۀ «بی‌فعلم» هم اضافه‌ست از زیبایی متن کم می‌کنه.

      و به نظرم اگه تعداد سوال‌هایی که توی متن هست کم‌تر میشد، نوشتۀ بهتری داشتیم.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  183. بنام خدا
    می ارزد که سعی کنيم داشته های قبلی مان و اینکه آنها در گذشته چه خدمتی به ما کرده اند را مدام به خودمان یادآوری کنیم.
    پاراگراف نوشته شده قسمتی از تمرین رونویسی روز چهارم است.
    این جمله من را به فکر فرو برد که از گذشته چه چیزی را می‌توانم به خاطر بیاورم که یادآوری خدمتی به من باشد.
    خیلی چیزها در ذهنم تداعی شد، یک مرور اجمالی به یک عمر.
    چیزی که به عنوان نتیجه بخواهم بگویم این است که، یک را عمر با استدلال و منطق خودم و در کنار آن الگوبرداری از دیگران طی کردم، و در نهایت رضایتی از دستاوردهای خودم نداشتم.
    البته دست‌آورد برای هرکس معنای متفاوتی دارد. اما برای من لحظاتی از زندگی ام را که توأم با شادی، آرامش، رهایی و امید بود، بهترین لحظات محسوب میشد.
    بخاطر همین از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم این احساسات خوب را بیشتر تجربه کنم و در پی این تصمیم رهایی را پیشه کردم.
    گفتم بگذار در لحظه زندگی کنم ببینم نتیجه چگونه می‌شود.
    برای من که عالی پیش می‌رود. این شعر به من در گرفتن تصمیم جدید خیلی کمک کرد.
    باید پارو نزد واداد
    باید دل رو به دریا داد
    خودش می‌میبردت هرجا دلش خواست
    به هر جا برد بدون ساحل همونجاست.
    ۱۰۰۸ کاراکتر
    متشکل از ۳ کلمه عینی( دریا، پارو، ساحل) و ۲۰۵ کلمه ذهنی

    1. سلام خانم ممبینی گرامی
      ساده و زیبا نوشتید.
      من یادداشت شما رو دوست دارم.
      فقط خیلی خوب میشه که تو نوشته‌های بعدیتون سراغ‌ رخدادهای ملموس‌تر زندگی روزمره هم برید.
      شروع با نقل قول خوبه، ولی قدرت شروع با یک رخداد مشخص خیلی بیشتره.

      1. سلام جناب کلانتری عزیز
        ممنونم از ارزیابی دو متن ارسالی بنده.
        خیلی در درک موضوع به من کمک کرد. بخصوص که نوشته های دوستان و نظر شما راجع به آنها رو هم مطالعه کردم و تا حدود خوبی منظور شما را رو درک کردم‌.
        بازم ممنون

        1. زنده باشید.
          چه خوب که سراغ بقیه نوشته‌ها هم رفتید.
          با آرزوی بهترین‌ها.

  184. امروز برای یک سگِ سیاه رنگ که حتی وقتی آب دهانش می رفت و استخوان ها زیر دندان هایش خورد می شدن باز هم معصومیت چشم های میشی رنگش نمایان بود، گریه کرده ام! نه بخاطر این که آسیبی دیده باشد و یا انسانِ حیوان آزارِ بیماری او را آزار داده باشد! دلیلش رفتارش بود، زیرا حین نوازش هایم او آرام و بی سر و صدا چشم هایش را بسته بود و تلاش می کرد ذره به ذره گرمای دست هایم را در وجودش اضافه کند و آرام بگیرد! گویا بوی مادرش را زیر پوستِ دست های من جویا بود! آن جا بود که متوجه شدم چقدر تنهاست! آخر آدم های زیادی دیده ام که ذره به ذره محتاج نوازش بودن.
    محبت مثل خون در وجود تمام موجوداتی که قلب دارند در جریان است، و یک نیاز واجب برای زیستن و زندگی کردن، کاش می توانستم فریاد بزنم محبت کردن یک هدیه ی نامحدود است که می توان از سر انگشت ها هم هدیه اش کرد و باری از سنگینیِ وجودِ دنیای دردناک برداشت. آن توله سگی که از مادرش جدایش کرده بودن هیچ وقت نفهمد یک انسان برای خودخواهی خودش این کار را کرده است !او فقط می داند گشنه است و برای سیر ماندن باید به صاحبش وفادار باشد …! دنیا همیشه زیبا نبوده است اما می توان کمی مهربان تر بود با تمام مخلوقاتی که آفریده شده اند.

    ۲۰تا عینی پیدا کردم و ۸ تا ظاهری

    1. سلام خانم خیرآبادی نازنین
      ساده و زیبا و شفاف نوشتید.
      لذت بردم واقعا. و مشتاقم تا نوشته‌های بعدی شما رو هم بخونم.

      فقط یک نکته ریز در حاشیه:
      این همه علامت تعجب به متن شما لطمه زده. اصلاً سعی کنید تا حد ممکن از علامت تعجب استفاده نکنید. تو این متن هیچ نیازی بهش نبود.

      و اینکه یه نکته رو هم متوجه نشدم:
      منظورتون از ظاهری چی بود؟
      قرار بود کلمات رو به دو دستۀ عینی و ذهنی تقسیم کنیم.
      کلمات ذهنی در متن شما بسیار زیاده. باید اون‌ها رو هم در کنار کلمات عینی میشمردید.

  185. منش اعداد
    تق تق . صدای دستان فرهاد است بر روی تقگاهِ مشکی اتاقم . کمی نیم خیز شدم وگفتم جانم . درصدای اول صبح من بوقلمونی بافنده حضور دارد . بال هایش را در تارهای صوتی ام گره می زند . کارش همین است .اول صبح می آید مشغول بافندگی می شود که فکر کنم به یک رج هم نمی رسد ، چون من دار قالیش را با چند تک سرفه و چند جرعه آب سرنگون می کنم. او خیره سر است اگر پا به پایش می آمدم الان حداقل یک قالی در وسط اتاقم پهن می شد. مناسکِ بیدار شدن را به جا آوردم .فرهاد از من خواست که خطش را شارژ کنم . راستش دو بار یک عدد را اشتباه وارد کردم .فرهاد با غیظی گفت نخواستم دختر جان .من هم یک شکلک در آوردم و به اتاق بازگشتم. دلم طاقت نیاورد، با خود گفتم اصلا نباید این اعداد مسخره باعث شارژ نشدن پدرم شوند .بازگشتم .شروع کردم حدود چند سینیِ مسی غر زدن به همراه اول ، و عدد۶ . بالاخره ۶ را درست خواندم و خط شارژ شد . بازگشتم .روی تخت دراز کشیدم و از خود پرسیدم اگر کسی درست خوانده نشود ، شارژش را از دست می دهد؟ شاید این خاصیت اعداد باشد ؟ یا ما انسان ها هم اعداد مداریم .اگر درست خوانده نشویم یتیمِ شارژ می شویم ؟ پتو را تا بالای ابروهایم بالا آوردم .از هیچ کس هم عذر خواهی نمی کنم اگر منبع شارژ درونی باشد غلط خواندن من به چه کار آید ؟ تو بگو .

    1. تعدادکاراکتر :1127
      کلمات عینی : 106
      کلمات ذهنی:53
      ببخشید من انتهای قطعه فراموش کردم . ( رعایت فاصله گذاری علائم نگارشی را هم نکردم .اما از قطعه ی بعدی قول می دهم علائمم کمربندشان را ببندند و فاصله را رعایت کنند)

    2. شقایق عزیز
      تلاش شما برای خلاقانه نوشتن قابل ستایشه.
      فقط یه مقداری بعضی جاها بعضی چیزا جلوی شفاف بودن متن رو گرفته:
      -تقگاهِ (ساختن کلمۀ تازه چیز بدی نیست، اما گاهی تلفظ بعضی چیزا دشوار میشه، ضمن اینکه کمکی هم به اصل متن نمی‌کنه.)

      و اینکه تو بخش ابتدایی متن (بوقلمونی بافنده) یه مقدار حس می‌کنم زیاده‌گویی اتفاق افتاده. چون اون بخش هیچ نقش مستقیمی در اصل متن نداره. تو متنی که فقط هزار کاراکتره، اختصاص دادن چندیدن جملۀ اول به یه موضوع حاشیه‌ای، مارو از اصل مطلب دور می‌کنه.

      و اما موضوع متن زیباست.
      من لذت بردم. مشخصه که ذهن خلاقی داری.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم شقایق عزیز.

  186. امروز صبح امير براي سفري چند روزه عازم قشم شد و من تصميم گرفتم از فرصت پنج روزه¬ي تنهايي نهايت استفاده را ببرم. آلما قرار بود طبق برنامه به مدت يك ساعت كارتون تماشا كند. پس مي¬توانستم بدون هيچ مزاحمتي چند صفحه¬اي كتاب بخوانم. بعد از زايمان خيلي كمتر از گذشته براي مطالعه زمان گذاشته بودم. پنجره را باز كردم. خودم را پرت كردم وسط تخت و “سير عشق” آلن دوباتن را در دست گرفتم.
    “كسي كه قهر مي¬كند هم سخت نيازمند درك شدن از سوي شخص ديگر است و هم كاملا مصر است كه هيچ كاري در راستاي وقوع اين درك انجام ندهد”.
    چشمانم را بستم. موقعيت¬هايي كه دلخور شده بودم را به ياد آوردم. دوباتن استعداد عجيبي در كوبيدن بديهي¬ترين احساسات انساني بر فرق سر مخاطبش دارد. چرا قهر كردن را انتخاب كرده بودم؟ وقتي در اتاق را كوبيدم و به زير لحاف پناه بردم واقعا چه احساسي داشتم؟ غير از اين بود كه نياز داشتم امير بدون هيچ توضيحي مرا در آغوش گيرد؟ آيا لحظه¬شماري نمي¬كردم براي درك شدن؟ نفس عميقي كشيدم و به خواندن ادامه دادم.
    “وعده¬ي درك شدن بي¬هيچ كلامي. در رحم مادر هرگز نيازي به توضيح دادن نداشتيم…”.
    آه كه هميشه سر پيكان برمي¬گردد به سمت ارتباط با مادر با همه¬ي متعلقاتش. با گريه متولد مي¬شويم چراكه قرار است رنج شناخت نيازها و توضيح دادنشان را تا ابد به دوش كشيم. در موقعيت¬هاي مختلف، ناخودآگاه¬ غبطه¬ي دوران جنيني¬مان را مي-خوريم. امنيت مي¬خواهيم و نمي¬توانيم توضيح¬اش دهيم. اما هم¬زمان به اطمينان خاطري براي پذيرفته شدن بي¬هيچ كلامي نياز داريم.

    1. درود بر شما خانم ضیاالملکی عزیز
      یک شرط مهم تمرین این بود: نوشته‌ها نباید از هزار کاراکتر بیشتر باشن. متن شما سیصد کاراکتر بیشتره. توجه به این موضوع در انجام این تمرین مهم بود.
      و اما دربارۀ اصل متن:
      زیبا، شفاف و خوب.
      لذت بردم.
      خیلی خوب به زندگی خودتون نگاه کردید و ایده‌ای رو بیرون کشیدید. این جای تحسین داره.
      فقط اون کلمۀ «آه» رو هر چه زودتر از متن بندازید بیرون که اصلاً از جنس متن نیست و الان مثل یک تار مو می‌مونه تو یه بشقاب غذای خوشمزه.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      1. در مورد كلمه “آه” با شما بسيار موافقم. حتما لحاظ خواهم كرد.
        در مورد تعداد كاراكتر: اين قطعه در برنامه ي ورد 1046 كاراكتر بدون احتساب فواصل دارد. لينكي كه شما براي شمارش كاراكتر معرفي كرديد به نظر مي رسد تعداد فواصل را هم شمارش مي كند.
        خيلي ممنونم از شما

  187. مادربزرگي دارم به وسعت آسمان. در آستانة ٨٤ سالگي سرشار از حس زندگي، با تمام محدوديت هاي جسماني، روحش پرتوان و خيال پرداز. هر جمعه براي ديدنش با سر راهي خانه اميدم ميشوم و چند ساعتي را غرق كودكي خود ميشوم و مهمان خانه دل او ميگردم و او رسم مهمان نوازي را خوب ميداند. مرا به شنيدن خاطرات گذشته مهمان ميكند و من با گوش جانم ميشنوم و غرق در شادي ميشوم از اينكه فرصتي دوباره براي ديدن چشمان بي كرانش دارم. اولين معلم زن كاشان بود و به واسطه اخلاق و منش فوق العاده اش، منزلشان ميعادگاه افراد با طرز فكرهاي مختلف بود. پدربزرگم او را در بهار زندگيش به غربت آورده بود، عاشق شده بودند. عاشقانه همديگر را دوست ميداشتند و ٦٣ سال در كنار هم زيستند. هنوز هم بعد از گذشت ٣ سال از فوت پدربزرگم، لحظه ايي از بازگو كردن خاطراتش و زنده نگه داشتن يادش غافل نميشود. راز عاشقي در كلامش نهفته است رازي كه آشكار شدنش در اين زمانه ناآرام سخت احساس ميشود.
    من سعي ميكنم او را الگو قرار دهم ، مادربزرگم هيچ وقت گله نميكند، نه اينكه گله ايي نباشد، او هميشه ميگويد فرصت زيستن غنيمت أست، از غم حرف زدن غم مي آورد و اين شايد بزرگترين دليل من و اطرافيان براي ديدن او باشد.

    1. سلام خانم ربانی عزیز
      متن شما زیباست، اما چند نکته:
      1. ما اینجا هیچ رخداد روزانۀ ملموس مشخصی رو نمی‌بینیم. بنا بود که اول با یک رخداد شروع کنیم و بعد از دل اون رخداد نکته‌ای رو بیرون بکشیم. شما می‌تونستید با گزارش مشخص یکی از جمعه‌‌های اخیری که به ملاقات ایشون رفتید متن رو شروع کنید.
      2. به این عباراتی که از متن شما بیرون کشیدم نگاه کنید:
      به وسعت آسمان
      سرشار از حس زندگي
      مهمان خانه دل او
      غرق در شادي
      و…
      این قبیل عبارات که هزاران هزار بار تو متن‌های دیگه استفاده شدن و حالا دیگه کاملاً کلیشه حساب میشن، نفس متن رو می‌گیرن؛ به جای اینکه متن رو زیباتر کنن بدتر از تاثیر متن کم می‌کنن. تلاش برای زیبا نوشتن، ادبی نوشتن، قابل ستایشه. اما در نوشتن این نوع متن‌ها اگر تازگی و طراوت وجود نداشته باشه، متن بیشتر شبیه انشاهای مدرسه می‌شه.
      تصور کنید که می‌خواستید این متن رو با یک نثر خونسرد و شفاف و ساده بنویسید. تصور کنید این متن با توصیف ملموس و ساده و روشن یکی از ملاقات‌هاتون شروع می‌شد. اون‌وقت قدرت متن شما چقدر بیشتر می‌شد؟

  188. گزارش یک هفته ای از انجام یادداشت های ده دقیقه ای
    پنج شنبه ۱۲/۱۴ چهار تا ده دقیقه
    جمعه ۱۲/۱۵ یک ده دقیقه
    شنبه ۱۲/۱۶ پنج تا ده دقیقه
    یکشنبه ۱۲/۱۷ سه تا ده دقیقه
    دو شنبه ۱۲/۱۸ سه تا ده دقیقه
    سه شنبه ۱۲/۱۹ پنج تا ده دقیقه
    چهارشنبه ۱۲/۲۰ چهار تا ده دقیقه

    1. با سلام
      در رابطه با متنی که صبح ارسال نمودم با نام
      راضی هستی عنکبوت؟
      تعداد کلمات ۲۹۱
      تعداد کاراکتر ۱۱۲۰
      تعداد ذهنی ۲۷۳
      تعداد عینی ۱۸
      این متن در ادامه متنی که برای تمرین در گروه قرار داده بودید (وقتی سرگرم نوشتن هستم حضور چیزی را احساس میکنم)
      بنده ادامه را از زبان عنکبوت گفته ام

  189. گزارش ده قطعه‌:
    چهارشنبه۱۲/۱۳: ۱۰/۱۰
    پنج شنبه:۱۰/۱۰
    جمعه: ۱۰/۱۰
    شنبه: ۱۰/۱۰
    یکشنبه: ۱۰/۱۰
    دوشنبه: ۱۰/۱۰
    سه شنبه: ۱۰/۱۰
    چهارشنبه:۱۰/۱۰

  190. ۱۲/۱۴_ ۱۱ تا ۱۰ دقیقه
    ۱۲/۱۵_ ۱۳ تا ۱۰ دقیقه
    ۱۲/۱۶_ ۴ تا ۱۰ دقیقه
    ۱۲/۱۷_ ۸ تا ۱۰ دقیقه
    ۱۲/۱۸_ ۵ تا ۱۰ دقیقه
    ۱۲/۱۹_ ۷ تا ۱۰ دقیقه
    ۱۲/۲۰_ ۶ تا ۱۰ دقیقه

  191. سلام عرض میکنم استاد پرانرژی

    پنج‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۰ تا ۱۰ دقیقه
    جمعه ۱۵ اسفند ۱۰ تا ۱۰ دقیقه
    شنبه ۱۶ اسفند ۱۰ تا ۱۰ دقیقه
    یک‌شنبه ۱۷ اسفند ۱۰ تا ۱۰ دقیقه
    دو‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۰ تا ۱۰ دقیقه
    سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۰ تا ۱۰ دقیقه
    چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۰ تا ۱۰ دقیقه
    پنج‌شنبه ۲۱ اسفند ۱۰ تا ۱۰ دقیقه

  192. با سلام ، گزارش یک هفته قطعه نویسی ده دقیقه ای
    پنج شنبه 1399/12/14 ده تا 10 دقیقه
    جمعه 1399/12/15 10 تا 10 دقیقه
    شنبه 1399/12/16 6 تا 10 دقیقه
    یک شنبه 1399/12/17 2 تا 10 دقیقه
    دوشنبه 1399/12/18 9 تا 10 دقیقه
    سه شنبه 1399/12/19 5 تا 10 دقیقه
    چهارشنبه 1399/12/20 یکی 10 دقیقه

  193. همیشه روزهای پایانی سال برای من بسیار خاص و پر هیجان بوده. از سی سال پیش که از ایران مهاجرت کردم وسواس و تعصب خاصی هم به آن اضافه شده. دوست دارم تا جایی که در توان دارم این ایام را برای خودم و خانواده ام با حال و هوای نوروز همراه کنم.
    گلهای خاص بهاری، هفت سین، خانه تکانی ، پختن شیرینیهای ایرانی، سال تحویل ، سبزی پلو ماهی و از همه مهمتر زنگ زدن به بزرگان فامیل برای عرض تبریک به همراه کلی آموزش لغتهای مرسوم به بچه ها که معمولا بزرگترین چالش این ایام ماست .
    ولی افسوس که در غربت جای قسمت مهم و زیبای دید و بازدید و بد جور خالی بوده و هست. دوری از عزيزان و بزرگترهای فامیل
    در این روزها بیشتر خود نمایی میکند .
    اینجاست که فقط با خاطره ها زندگى میکنم و معمولا بر خلاف انتظار اندوه عمیقی به سراغم میاد .
    من فقط قادرم ظاهری از نوروز را بسازم ولی جای قسمت معنوی نوروز در غربت به شدت خالیست. حس خوب اصالت وتعلق داشتن ، مسئولیت در قبال بزرگترها، حس گرم بوسیدن و در آغوش کشیدن آنها و هر آنچه که ما را با وجود تمام مشکلات و دغدغه ها به هم نزدیکتر میکند. غربت نشینی برای من یک انتخاب بوده و هست ولى با وجود تمام امکاناتی که برایم مهیا کرده هیچ وقت غم دوری را برایم عادی نکرده و نخواهد کرد .

    1. درود خانم مرتاضی عزیز
      زیبا نوشتید. شما سلیقۀ خوبی در انتخاب کلمات و نوشتن جملات دارید.
      فقط یکی دو نکته:
      بهتره تو تمرین‌های دیگه‌تون مشخصاً به یک رویداد خاص اشاره کنید. تو این قطعه چنین چیزی رو نداشتیم.
      دوم اینکه، قبل از نقطه و ویرگول فاصله نذارید، فقط بعدش بذارید.
      با آرزوی بهترین‌ها

  194. حس ر‌هایی تمام وجودش را احاطه کرده بود. و خود را در خلأ عجیبی حس می کرد. ترس از سقوط و آزادی وافر، باعث چنگ انداختن او به هر طرف می شد.
    باز بودن اطراف چشمش او را به وحشت می انداخت و تنش ای حس غریب را با هراس تجربه می‌کرد چهره مهربانی که نیمی از آن زیر ماسک صورتی پیله دار مخفی بود، به سمتش آمد. بدن لخت و کمی چروک خورده اش با دستان گرمش لمس شد.
    ناگهان ذرات مایع شفاف و زلالی بر بدنش جاری شد و تنش در زیر سیلاب این قطرات خیس شد. و در دم و بازدم نوظهور ش احساس تنگی نفس کرد. دستگاهی مکنده تمام ترشحات لزج و مزاحم، مجاری تنفسی اش را خارج کرد. و با اولین نفس عمیقی که کشید، صدای گریه اش فضای اتاق را مملو از زندگی کرد. در داخل پوششی سفید و نرم قرار گرفت و گرمی مطبوع این پوشش او را به آرامشی دلچسب دعوت کرد.
    چشمان پف کرده و ریزش اندک زمانی باز می‌ماند و پس از ضبط تصویری جدید و مبهم دوباره بسته می‌شد. روی یک تخت کوچک چرخدار با لبه های شیشه ای کوتاه به سمت جلو رانده می‌شد. نور سفید مهتابی چون نواری بلند در بالای سرش در حال حرکت بود. به تصویر های مبهم و تار صداهایی نیز اضافه شد و او را در این ابهامات جدید سردرگم کرد.
    انگشتان دستش باز و بسته می شد و هر از گاهی بی اختیار به صورت کوچکش گیر میکرد. به روی دستانش پوسته های سفید به صورت تکه تکه مشاهده می‌شد و پاهای نازک و کوچکش به سمت شکمش جمع شده بود و پاشنه های قرمز رنگش هرچه تازگی بود را به چالش می کشید. وارد اتاق جدیدی شد. تخت بزرگی در گوشه ی اتاق کنار پنجره قرار داشت. پنجره اتاق با پرده آبی رنگ که چروک‌های ریز داشت پوشیده شده بود.کنار تخت قرار گرفت. دست به دست شد و وقتی در آغوش مادرش قرار گرفت صدای تپش آشنایی اورا از هراس رهانید

    1. درود نجیبه عزیز
      تلاش شما برای جزئی‌نگاری قابل تحسینه.
      لذت بردم.
      و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  195. بچه که بودم اسفند برایم در چندين و چند چیز خلاصه میشد،بخش جذاب و خوش رنگ آن مادرجان بود و طراوت سبزه هایش،همان هایی که از هفته ی آخر اسفند به نیت تک تک اعضاي خانواده سبز میشد و مارا به پیشواز عید نوروز میبرد.
    قسمت شیرینِ دیگرش برای ما رنگ کردن تخم مرغ های سفره ی هفت سین بود که هميشه با عکس برگردانهای موجود در خانه و یا پوست پیاز این کار را می‌کردیم.
    از گل های محمدی،پامچال و رزِ داخل باغچه برایتان نگویم که‌ عطر بهار را در فضای خانه‌ به طور شِگِرفی به تصویر می‌کشید ومن از همان لحظه دلم میخواست که زودتر پیک نوروزی ام را تمام کنم و با یک کاسه آجیل‌ روبروی تلویزیون بنشینم و برنامه‌های نوروزی را تماشا نمایم.
    فاز بعدیش عید دیدنی های جذابِ فامیلی بود،گیرایی  این بازدیدها صرفا برای ما بچه ها به دلیل عیدی گرفتن از بزرگ ترهای فامیل بود.
    عمو رضا هميشه به بچه های فامیل،جای پول،هدیه ای را به عنوان‌ عیدی میداد،بعضی از بزرگ ترها میگفتند چون آقا رضا خسیس است این کار را میکند تا ميزان مبلغی که براي هریک از کودکانمان تعيين کرده است مشخص نشود،اما آدم بزرگ ها چه میدانستند که باز کردن کاغذ کادو برای ما بچه‌ها چه قدر لذت بخش است!حتی اگر آن هدیه ی داخل آن به چشم یک کودک براق نیاید و یا اینکه دوستش نداشته باشد.
    بوی کفش نویی که بابا برایمان میخرید، چه ذوقی که با پوشيدن لباس های نو داشتيم،همه و همه‌ شيرين ترین لحظات را برایمان رقم میزد.
    آن وقت ها اسفند پر از معنا و قصه بود،نمیگویم اکنون نیست،هنوز هم هست اما، ما دیگر بزرگ شده ایم مشکلات و کلافگی های آدم بزرگ های دنیای امروزی فازهای عید نوروز و اسفندِ دلربا را برایمان کمی کم رنگ تر کرده است.
    منتهی اینکه من اعتراف میکنم هنوز هم دلم برای بوی سبزه ای که به دست مادرجان برای هفت سین سبز میشد غنج میرود.

    1. زنده باد حنانه عزیز
      زیبا نوشتی و حس خودت رو خیلی خوب منتقل کردی.
      با کمی تمرین بیشتر، می‌تونی با همین سبک و سیاق کارای خلاقانۀ زیادی بکنی.

  196. آخرین اسفند قرن است.آخرین روزهای سال ۱۳۹۹.از خواب بیدارشدم.چشمانم هنوز گرم خواب بود.کتری برقی را روشن کردم.بساط صبحانه را چیدم.ناشتای مختصری خوردیم هنوز گیج خوابم.چشمم به مثنوی روی میز اتاق کار افتاد.صفحه اول را باز کردم.مشغول خواندن شدم.اولین حکایت شاه و کنیزک.حکایت دوم طوطی و بقال.چشمم به این بیت افتاد که:
    چون قلم اندر نوشتن میشتافت
    چون به عشق آمد قلم برخود شکافت
    کتاب را بستم.
    رفتم جلوی آینه.موهایم را شانه کردم.چندتار سفيد اضافه شدند.سی سالم شده‌است.سی سالگی چقدر برایم دور بود.از تارهای سفید پرسيدم چرا انقدر زود؟!
    گفتند:تجربه ها زودتر سراغت آمدند.
    دوباره رهسپارِ آشپزخانه شدم.گرفتاری همیشگی.ناهار چی بخوریم؟ بسته مرغی را از فریزر برداشتم.گاز را روشن کردم.مرغ جان را بار گذاشتم.
    گوشی ام را دست گرفتم.شروع کردم به خواندن پیام هایم.اولین پیام مهسا بود.رفیق همیشگی.حنا بیا غیبت کنیم.من چله داشتم.چله ی غیبت نکردن.
    بیچاره مرغ جان قد قد کرد برایم.غذا ته گرفت.

    1. حنانه جان
      اول یه نکته کوچولو، بعد از نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
      دوم اینکه این یکی از بهترین نوشته‌هات بود.
      تلاش تو برای خلاقیت تو عبارت‌پردازی خوبه. به‌تدریج می‌تونی ترکیب‌های نو و تازه‌ای بسازی و از بعضی کلیشه‌ها فاصله بگیری.
      با جدیت ادامه بده که خوب می‌نویسی.

  197. 12/13هفت بار
    12/14نه بار
    12/15هشت بار
    12/16ده بار
    12/17دوازده بار
    12/18ده بار
    12/19هشت بار
    12/20هفت بار

  198. ۹۹/۱۲/۱۵ روز جمعه‌: دو تا ده دقیقه فقط آزاد نویسی
    ۹۹/۱۲/۱۶ روز شنبه: سه تا ده دقیقه : بیست دقیقه   آزاد نویسی،ده دقیقه باز نویسی.
    ۹۹/۱۲/۱۷ روز یکشنبه: چهارتا ده دقیقه: بیست دقیقه داستان یک قصه ی قدیمی را از رویش نوشتم،ده دقیقه بازنویسی.
    ۹۹/۱۲/۱۸ روز دوشنبه: سه تا ده دقیقه:فقط آزاد نویسی.
    ۹۹/۱۲/۱۹ روز سه شنبه: چهارتا ده دقیقه:دوتا ده دقیقه آزاد نویسی،دوتا ده دقیقه داستان آلبوم را از رویش نوشتم.
    ۹۹/۱۲/۲۰ روز چهارشنبه:چهارتا ده دقیقه:دوتا ده دقیقه فقط آزاد نویسی،دوتا ده دقيقه باز نویسی متن های قديمي ام.

  199. ۱۱/۱۳ ۱۲۰ دقیقه
    ۱۱/۱۴ ۱۴۰ دقیقه
    ۱۱/۱۵ ۸۰ دقیقه
    ۱۱/۱۶ ۱۲۰ دقیقه
    ۱۱/۱۷ ۸۰ دقیقه
    ۱۱/۱۸ ۱۲۰ دقیقه
    ۱۱/۱۹ ۴۰ دقیقه

  200. سلام و تشکر از زحماتتون ، برای هر روز ، بیشتر از دوساعت مشغول بودم .

  201. سلام و عرض ادب
    پنجشنبه: ۱ ده دقیقه
    جمعه: ۱ ده دقیقه
    شنبه: ۵ ده دقیقه
    یکشنبه: ۲ ده دقیقه
    دوشنبه: ۵ ده دقیقه
    سه شنبه: ۱ ده دقیقه
    چهارشنبه: ۴ ساعت صبح (انتحار کردم)

  202. همیشه در تمام مراحل زندگی دنبال روزهای سرشار از آرامش بوده ام صدای باران که روی کولر خانه برخورد میکند یا نسیم صبحگاهی که ساعت های اول صبح به حیاط می روم و ریه هایم را پراز هوای خوش میکنم یا موسیقی سنتی تار تنبور از بزرگان موسیقی ایران یا گوش دادن پادکست از بهترین ها و دنبال کردن اپیزوت ها، و حتی پختن غذاهای جدید و تجربه کسب کردن در زمینه آشپزی ،حاضر نیستم این لحظات را با انسان های سمی اطرافم پر کنم هرچی دورتر باشم آرامش بیشتر است ،گاهی میشنوم که میگویند فلانی دلش نمیخواهد با کسی رفت و آمد کند یا انسانی درون گرا است یا شاید بیمار شده هست یا.. . نمیدانند من تازه از بیمارشدن روح وروانم تنهایی را انتخاب کرده ام .کاش میشد انسانها یاد بگیرند سرشان در زندگی خودشان باشد ،طرز لباس پوشیدنم رنگ موهایم دکوراسیون منزلم قابلمه های قدیمیم فرش های لاکی ام تلوزیون چندسال گذشته ام لباسهای چندساله ام رنگ سفید موهایم وخیلی چیزهای دیگرم به دیگری ربطی ندارند. مهم آن است که ما همه باهم زندگی خوبی داریم حتی اگر کهنه باشیم

    1. درود خانم کریم آقائی عزیز
      زیبا نوشتید.
      اما کاش با یک رخداد ملموس و مشخص شروع می‌کردید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  203. ۹۹.۱۲.۱۳ شش تا ده دقیقه
    ۹۹.۱۲.۱۴ پنج تا ده دقیقه
    ۹۹.۱۲.۱۵ ده تا ده دقیقه
    ۹۹.۱۲.۱۶ هیچی😓😓
    ۹۹.۱۲.۱۷ سه تا ده دقیقه
    ۹۹.۱۲.۱۹ سه تا ده دقیقه
    ۹۹.۱۲.۲۰ شش تا ده دقیقه

  204. مدتی پیش فیلم سینمایی دیدم از سرنوشت یک دختر، که مبتلا به اتیسم بود. شاید بدانید که افراد مبتلا به اتیسم گرچه رفتارهای خاص و کلافه کننده دارند اما ناگهان در یک خصوصیت،هوش و تواناییهای خیلی خاص از خود نشان می دهند مثلا در زمینه ی موسیقی یا ریاضیات و چیزهای دیگر. در این فیلم دختر مذکور در رشته ی دامپزشکی تحصیل کرد و بعد در یک گاوداری استخدام شد.و موظف شد برای افزایش شیر دهی گاوها پیشنهاداتی بدهد. ساعتها وقت گذاشت و مطالعه کرد اما نه توی کتابها بلکه خودش به آغل گاوها می رفت و از زاویه دید آنها به همه چیز نگاه می کد به غذایشان به محیط زندگیشان حتی به مسیر ترددشان. بعد از این مطالعه تشخیص داد وقتی گاوها از مسیر تونل واری که برای شستشو از آن می گذرند عبور می کنند و ناگهان وارد آب می شوند دچار شوک شده و شیرشان کم میشود و به دنبال این احساس پیشنهاداتی داد تا این استرس کم شود مثلا زدن رنگ آبی به دیواره ها ویا ایجاد انحنا در کانال و یا حتی وارد یک حوضچه شدن و ایجاد لذت کردن، تمام این پیشنهادات را هم باز بر اساس همان شم و ادراکش که خود را به جای گاوها گذاشته بود، ارائه کرد.
    مهم نیست چقدراستعداد داشته باشیم و چه مدرکی و چه شغلی، مهم اینست که درهر کار و شغل ورشته ای که قرار بگیریم همانجایی باشیم که استعداد و علاقه ی ماست و با علاقه و انگیزه در آن کار کنیم و مهم این است که این پازل درست و درجای خود قرار گیرد و مرتب شود.
    1277 کاراکتر

    1. یک قطعۀ هوشمندانه و زیبا.
      لذت بردم خانم فولادی عزیز
      شما ذوق و خوبی در یادداشت‌نویسی دارید، امیدوارم جدی‌تر ادامه بدید.

  205. باسلام وعرض ادب
    چهارشنبه هفت تاده دقیقه
    پنجشنبه دوازده بار
    جمعه پنج بار
    شنبه ده بار
    یکشنبه نه بار
    دوشنبه ده بار
    سه شنبه هشت بار
    ممنونم

  206. ساعت ها صرف نوشتن ویرایش و انتشار شده.

    پنج شنبه یکساعت
    جمعه یکساعت و نیم
    شنبه یکساعت و ده دقیقه دقیقه _ ده دقیقه – ده دقیقه _ 45 دقیقه
    یکشنبه دو ساعت_ده دقیقه – یکساعت
    دوشنبه دوساعت_ ده دقیقه
    سه شنبه یکساعت و نیم_ ده دقیقه
    چهرشنبه تا ظهر یکساعت و نیم

  207. شنبه:10
    یکشنبه:6
    دوشنبه:2
    سه‌شنبه:6
    چهارشنبه:3

  208. دو تا ده دقیقه 13/11
    ده تا ده دقیقه 14/11
    چهارتا ده دقیقه 15/11
    سه تا ده دقیقه 16/11
    دوتا ده دقیقه 17/11
    سه تا ده دقیقه 18/11
    دوتا ده دقیقه 19/11

  209. از زمانی که خودم را شناختم و بزرگ‌تر شدم یک راز درباره زندگی و کارکرد احمقانه‌اش کشف کردم.
    اینکه اگر برای هر اتفاق و واقعه‌ای مشتاقانه و با دیدی مثبت منتظر باشی، دوست من! آن اتفاق نخواهد افتاد یا اینکه در بدترین حالت، بله اتفاق خواهد افتاد ولی تمام تصورات شیرینت را خورد کرده و به درک می‌فرستد.
    حقیقت همین است. مثل من که به عنوان یک دانشجوی ترم دومی، واقعا منتظر تعطیلات عید بودم تا بتوانم بالاخره به شهر زادگاه روحم، رامسر بروم و اوقاتم را در خانه کوچکمان بگذرانم.
    جسم من شاید متولد شهر دیگری‌ست است ولی قطعا روحم اهل دیار دریا و جنگل است. پس بله! ساکم را جمع کرده بودم و لباس های گرم موردعلاقه‌ام، کتاب های جدیدم را که قرار بود آنجا بخوانم و حتی ماگ های موردعلاقه‌ام را هم همراه با بسته‌ی نسکافه بدون شکر را در کوله ی سفرم آماده کرده بودم ولی حدس بزنید چه شد؟ ورودی رامسر بسته شد .
    و حالا من اینجا نشسته ام و لباس هایم دوباره در کمد هستند. من اینجا در حال تایپم و کتاب های بیچاره‌ام در حسرت بوی دریا در کتابخانه بغ کرده اند.
    نتیجه‌ی اخلاقی قطعه‌ای که برایتان می‌نویسم این است که همیشه آرام باشید و با یک لبخند کوچک یا ترجیحا با چهره‌ای خنثی به استقبال اتفاق های خوب بروید.
    تعداد کارکتر : 1078
    کلمات عینی:13
    کلمات ذهنی:215

    1. هلیا جان
      این راحت بودن تو در نوشتن عالیه.
      تو با تمرین بیشتر می‌تونی به یه لحن طبیعی و فوق‌العاده خوب برسی.
      لذت بردم از خوندن متنت.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  210. سوز
    هوا سوز داشت.صورتش سرخ شده بود.دستانش را در جیب پالتواش چپانده بود.تند تند سیگار روشن میکرد. چشمانش از سوز سرما به قرمزی میزد.یک سالی بود ازش خبر نداشت.به تهران برای درمان مادرش رفته بود.مادر مرده بود.تنها بود.آخرین امیدش لعیا بود.میخواست اورا ببیند.به تبریز آمده بود.تنها به لعیا دلخوش بود.چشمانش را بست.بوی عطرش را به یاد آورد.آمد.از دور بوی عطرش را باد آورد.دلش لرزید. صدای کفش های پاشنه بلندش تق تق به گوش می رسید.تنها نبود.میخندید.با یار دیگری بود.ترسید.او که بود؟ خود را عقب کشید.خواست قایم شود.دیگر نمیخواست اورا ببیند.دیر شده بود.اورا دیده بود.خنده روی لبان لعیا خشک شد.بی وفایی کرده بود.به چشمان براقش خیره شد.سرش را پایین انداخت.دیدن آن چشم های روشن دیگر برایش حرام بود.سر برگرداند.رفت.شانه هایش می لرزید.امیدش ناامید شده بود.شانه هایش خم شد.دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.باد سردی او را بدرقه کرد.
    ‎✐✎✐✎✐ حانیــہ صمدزاده ✐✎✐✎✐

    1. زنده باد حانیه عزیز
      تلاشت برای نوشتن جملات کوتاه زیبا بود. ضرباهنگ خوبی هم داره این نوشته.
      بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویس.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  211. امروز به معنای واقعی کلمه، از دنده ی چپ بیدار شدن را تجربه کردم. حس رضایت از خویش در پایین ترین حد خودش بود. حتی نوشیدن یک فنجان قهوه و گوش دادن به فایلهای صوتی مثبت در طول رانندگی تا محل کارم کارساز نبود. در محل کارم سعی کردم کمتر وارد گفتگو با همکارانم شوم و آرام به اتاقم و پشت میزم خزیدم.
    فکر کنم این قفل شدگی بخاطر تمرینهای دوره ی خودشناسی است که مجبورم گذشته ام را واکاوی کنم و طلسمهای روانی از زمان کودکی تا حالم را کشف و مشاهده کنم. دیشب هم دقیقا یکی از همین طلسمهای ناجور را مربوط به دوران نوجوانی ام پیدا کرده بودم. درد زیادی داشت و از همانجا دلم زیر و رو شد. از همانجایی که روانکاو به من گفت نقاب قوی بودنت را کنار بگذار و من در همان لحظه فهمیدم بدون آن یک زن تنها و شکننده و آسیب پذیرم. کار اصلی من از همینجا شروع شده است. پذیرش خودم بدون نقاب.
    گاهی بد نیست نقابهایمان را بشناسیم و آنها را برداریم و به خود واقعیمان رجوع کنیم. اینکار جرأت میخواهد، هرچند درد دارد ولی در اعماق ناخودآگاهمان و زیر نقابهایمان خصوصیات جالب و دوست داشتنی ای پنهان شده اند که برای زندگی بهتر و آرامش درونی به آنها نیاز داریم.
    1015 کاراکتر

    1. درود خانم مینایی عزیز
      ساده و زیبا نوشتید.
      مشخصه ذوق خوبی در قطعه‌نویسی دارید.
      ادامه بدید و سعی کنید برخی رخدادهای روزمره رو خیلی ملموس‌تر و با جزئیات بیشتر توصیف کنید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  212. لباس ترکی سفیدی پوشیدم دستمال رنگی را برداشتم پدرم در گوشه حیاط خانه مان نشسته بود کمتر به دیدنم می آید همیشه در یادوخاطرم هست.

    شروع به دستمال بازی کردن کردم آهنگ ترکی زیبای با ناقاره زده میشد لحظه ای بعد خانم های دیگر هم با لباس های ترکی رنگارنگ زیبایی در وسط حیاط شروع به رقصیدن کردن چقدر دلم گرفته بود پیش پدرم رفتم به چشمانش نگاه کردم آن دستان درشت ومردانه اش را در دستم گرفتم با من صحبت میکرد متوجه صحبتهایش نمیشدم غرق نگاهش شده بودم انقدر نگاهش کردم که سیر شدم مادرم از دالون حیاط وارد شد صورتش نورانی بودمیخندید به لباس های رنگی نگاه میکرد حیاط خانه پدریم هنوز همان شکل قدیم بود پراز درخت های نارنج همه جا را با چراغ های رنگی مزین کرده بودند دلم هوای قدیم کرده بود نمیدانم چرا گریه کردم نمیخواستم از خواب شیرینم بیدار شوم کاش رفتن پدر مادرم خواب بود کاش وقتی چشمانم را باز میکردم هنوز در همان خانه در کنار پدر و مادرم بودم .مادر و پدرم از قطار زندگی پیاده شده اند این است تقدیر این دنیای وارونه.

    1. فاطمه گرامی
      تلاش شما برای توصیف یک رویا عالیه. نوع نگارشتون با جنس خواب سازگاره.
      فقط اینکه متوجه نشدم چرا تو پاراگراف دوم نقطه رو از ته خیلی از جمله‌های حذف کردید.

  213. برکت شبانه!
    نزدیک غروب است، میوه‌فروشی محله در حال جمع کردن جعبه‌ها و سبدهای میوه است تا مغازه را تعطیل کند. هنگام خرید و حساب کردن، با دیدن تعجب من از تعطیلی زودهنگام‌شان، مغازه‌دار می‌گوید: چند روز قبل شخصی گفت که روایت داریم برکت در کاسبی شبانه وجود ندارد، برای همین هم ما سرِشب تعطیل می‌کنیم تا صبح فردا!
    مدتی در فکر این جمله و گفته بودم. اصلا ممکن است این روایت، وجود خارجی و اعتبار مطمئنی نداشته باشد، چرا به آن عمل می‌کنند! اما مدتی بعد، به نظرم مطلب قابل تأملی آمد.
    اگر برکت را در زیاد بودن پول خلاصه نکنیم، و آن را به داشتن خیلی چیزهای ارزشمند دیگر نظیر اوقات و لحظات خوش و آرامش بخش ِ باهم بودن و از کنار همدیگر لذت بردن گسترش دهیم، آنوقت آن جمله معنای بسیار ارزشمندی پیدا می‌کند.
    چقدر خوب می‌شد اگر همه مردم در طول روز تمام سعی و تلاش خودشان را برای کسب درآمد و پول صرف می‌کردند؛ ولی در عوض شب‌هنگام که زمان آرامش ذاتی طبیعت است، از نعمت‌های در کنار هم بودن و با هم زیستن لذت می‌بردند. حتما زندگی همه بیشتر از برکت و رحمت لبریز می‌شد!

    تعداد کلمه: 192
    تعداد کاراکتر: 945
    کلمات عینی: 9
    کلمات ذهنی: 187
    جمله: 5
    پاراگراف: 5

    1. سلام آقای همایونی عزیز
      بی‌نهایت لذت بردم.
      موضوع خوبی رو انتخاب کردید و خیلی خوب از پس نوشتنش براومدید.
      پیشنهادم اینه که قطعه‌نویسی رو خیلی جدی دنبال کنید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  214. در پی پیدا کردن موضوع برای تمرین قطعه‌ نویسی امروز بودم. تمرین پنجم بسیار خواندنی بود البته به جز جمله یکی مانده به اخرش که برایم مبهم می‌نمود. نهایتا می‌اندیشیدم نویسنده چه ماهرانه با دیدن یک عنکبوت سوژه نوشتن را یافته است، احتمالا من با دیدن آن حشره جیغی می کشیدم و فرار را بر قرار ترجیح می‌دادم. به مغزم فشار می‌اوردم تا سوژه ای حتی به سادگی یک عنکبوت پیدا کنم. نگاهم در سرتاسر اتاق می چرخید؛ از درب کمد تا سقف و در نهایت بر روی کیبورد متوقف می‌شد. به لوستر خیره شدم، به راستی که به میزان قابل قبولی خاک رویش نشسته بود و مژده از خانه تکانی می‌داد. خنده ام گرفته بود، شاید به دنبال همان عنکبوت قصه خوان بر روی لامپ ها می‌گشتم. در همین حین صدای آشنای برنامه تلویزیونی آقای حکایتی، برنامه کودک زمان بچگیم از تلویزیون به گوشم رسید. از جا پریدم و سراسیمه جلوی تلویزیون میخکوب شدم. خیلی وقت بود که این نوستالوژی قدیمی را گم کرده بودم. خاطرات اشنا در کمتر از یک دقیقه یکی پس از دیگری پخش می‌شدند؛ آقای حکایتی، علی کوچولو، سیب خنده و اهنگ مادر من. برنامه خیلی زود تمام شد و من هم سوژه نوشتنم را پیدا کرده بودم. هرچند دیگر تعداد کاراکترها به هزار رسیده بود اما به تجربه متوجه شدم که صبر کردن برای یافتن سوژه بی فایده است؛ معجزه خلق اثر به هنگام دست گرفتن قلم و شروع به نوشتن رخ می‌دهد.
    تعداد کاراکتر: ۱۱۷۸
    کلمات عینی:۵۰
    کلمات ذهنی:۱۱۲۸

    1. سحر عزیز
      چقدر خوب و هوشمندانه از یک موضوع ساده یه قطعه خوب ساختید.
      لذت بردم. درست و تمیز و خوب نوشتید.
      مشتاقم تا از شما بیشتر بخونم.

  215. شامی
    امشب تصمیم گرفتم آخرین بسته شامی که توی فریزر بود را درست کنم. کلی دلم را صابون زده بودم که یک شام درست و حسابی خودم را مهمان می کنم. کمی استرس داشتم چون تقریبا هر بار خواستم شامی درست کنم آن چیزی نشد که میخواستم، ولی در هر حال بسته شامی که در فریزر بود باید درست می شد. بعد از یک وبینار جذاب 3 ساعته حدودا ساعت 8 شب دست به کار شدم، کمی دیر بود ولی مهم نبود چون در عوض یک شام مفصل داشتم. تازه به پیشی ها هم قول دادم که شامی مهمانشان کنم. ماده اولیه شامی به نظر عالی در آمده بود ولی بعد از اینکه اولین شامی را توی روغن داغ گذاشتم عمق فاجعه را درک کردم، ناامید نشدم و ادامه دادم، کل ماهیتابه را پر کردم حدودا نیم ساعتی گذشت ولی شامی ای که درست کردم به هر چیزی شباهت داشت غیر از شامی، گفتم شاید به خاطر ماهیتابه است. آن را عوض کردم ولی مشکل حل نشد.کلافه شده بودم، دیگر کاری از من برنمی آمد و مجبور بودم همان را برای شام بخورم. موقع خوردن شام همراه با خوردن هر لقمه، حسرت روغنی که صرف شد، انرژی ای که مصرف شد و وقتی که هدر رفت را هم خوردم و فکر کردم این شاید آخرین باری باشد که شامی درست کردم!

    تعداد کاراکتر: 1002
    تعداد کلمات عینی: 24
    تعداد کلمات ذهنی: 197

    1. بریهه عزیز
      من چقدر کیف کردم از خوندن متن ساده و زیبای شما.
      شما بیان خوب و شفاف و شیرینی دارید.
      مشتاقم نوشته‌های بیشتری بخونم ازتون.

  216. آدم عاقل
    «آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود»، «چرا عاقل کند کاری که باز آردپشیمانی!» اینها دو جمله معروفی هستند که امروز بارها و بارها با خودم تکرار کرده ام، بی نهایت از خودم عصبانی هستم چون دقیقا مخاطب این دو جمله طلایی هستم یعنی عاقل بودن و گزیده نشدن و پشیمانی به بار نیاوردن. مدام فکر می کنم علت اصلی این مشکل دلسوزی بی جای من است، شاید هم مساله این است چون خودم تا حد ممکن صداقت را اصل زندگی خود تحت هر شرایطی قرار داده ام و این جمله های مادرم که از بچگی به ما می گفت « دروغگو دشمن خداست» و « اینکه حتی اگر میخواهند سرتان را ببرند دروغ نگویید» همیشه آویزه ی گوشم هست، بنابراین باز هم به دیگرانی که بارها به من دروغ گفته اند اعتماد می کنم. به مالکی که برای کار ساختمانی با من هماهنگ نمی کند، به مستاجری که اجاره اش را نمی دهد، به فروشنده ای که بار بنجلش را به جای بار درجه یک می فروشد و … ولی این بار تصمیم گرفتم در کنار آن دو جمله مادرم این دو عبارت بالا را هم سرلوحه زندگی ام قرار دهم ؛ « آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود تا برایش پشیمانی به بارآید.»

    تعداد کاراکتر: 973
    تعداد کلمات عینی: 24
    تعداد کلمات ذهنی: 187

    1. زنده باد. چه خوب و خلاقانه از جمله‌ها بهره گرفتید.
      مرسی از شما به خاطر این ذوق و سلیقه.

  217. در جستجوی آرامش
    هر وقت در خانه هستم و افکارم به جان هم می‌افتند، اولین انتخابم برای جستن ارامش، کشیدن جاروبرقی است! در شگفتم که چقدر برایم جادویی عمل می‌کند! به راستی که صدای خورده شدن چیزهایی که روی زمین ریخته شده توسط جاروبرقی، عجیب و آرامش بخش است و از هزاران مسکن بهتر عمل می‌کند. هم خانه به مرور تمیز تر می‌شود و هم کار مفیدی انجام داده ای. در همین بین، افکارت هرچقدر هم که بخواهند در ذهنت جولان دهند بالاخره صدای موتور جاروبرقی از انها بلند‌تر است، پس به جای گوش دادن به افکارم به نوای زیبای جاروبرقی گوش می‌سپارم. این وضع بهتر هم می‌شود هنگامی که با جارو یک اهنگ لایت اسپانیایی همراه با نشان دادن صحنه های زیبای طبیعت از تلویزیون پخش شود. از وقتی خیلی کوچک بودم عاشق جاروبرقی زدن بودم. کاغذ ها را ریز می‌کردم تا با جارو خورده شوند و از صدایش لذت ببرم. هرچند جارو زدن بهترین راه برای خلاصی از افکار ناراحت کننده و حس ناامیدی نیست اما از یکجا نشستن و غصه خوردن خیلی بهتر است. تازه ثمره‌ی زیبایی خانه را هم به دنبال دارد. باعث می‌شود قدرت خیال پردازیم اوج بگیرد و به چیزهای خوب زندگیم فکر کنم؛ به اهدافم به درسم و به کارم. با اینکه بعد از یک جاروی درست و حسابی تا اخر ان روز رمقی برای انجام بقیه کارها ندارم اما به قول واسیلیسیای دانا، یکی از قهرمانان کتاب داستان بچگی هایم، فردا بهتر از امروز خواهد بود.
    تعداد کاراکتر: ۱۱۹۲

    1. چه موضوع نابی.
      شما ذوق زیادی در ایده‌یابی دارید.
      من کیف کردم از خوندن قطعۀ شما.

  218. امروز هم از اون روزهایی بود که اعصاب آدم بهم میریزه.
    اگر کسی از من بپرسد که برای چه گاهی اوقات برخلاف میل خودت عمل میکنی؟ چه شد که دیگران را مهم تر در نظر میگیری ؟ چی شد که دیگ قهر های طولانی نمیکنی؟ چی شد که اون غروری که داشتی رو بیخیالش میشی و میری سریع از دل طرف در بیاری؟
    میگم .. اره راستش رو بخواید چیز خاصی هم نشد، همش از سر یه جور خودخواهیه و فکر نمیکنم اصلا توش هیچ ثوابی و خوبی هم در کار باشه.
    زود آشتی میشم چون میترسم نکنه یه وقت بابا، مامان یا خواهرم از دستم ناراحت باشن و یهو خدایی نکرده بمیرن و من یه عمر پشیمون شم.
    میرم تو دعوا عذر خواهی میکنم که اگر یه وقت خدایی نکرده مردن، نگم اه باهاش قهر بودم.
    وگرنه نه دلم میخواست تو دعوا ها کوتاه بیام، نه دلم میخواست آشتی کنم، نه دلم میخواست عذر خواهی کنم و نه اصلا برام مهم بود.
    اگر بهم بگن مطمعن باش که همیشه زنده میمونند و هستند اون وقت چه جوری رفتار میکنی؟
    احتمالا میشدم خواهر کوچیکه ی خود شیطان چون دیگ نه آشتی میخواستم کنم، نه عذر خواهی، نه کوتاه اومدن، نه حرفشون و گوش کردن و نه برای مامان و بابام زندگی کردن. به هیچی اهمیت نمیدادم، هیچی . میذاشتم زمان لعنتی خودش بیاد و بره و همه چیو تو خودش حل کنه.
    میرفتم دنبال هر کار متعارف و نامتعارفی که دلم میخواست ، دیگ هیچ اهمیتی به هیچ خواسته ای از هیچکس نمیدادم. فقط خود خود خود خودم.
    فکنم همه ادما یه خود خیلی خودخواه دارن که به خاطر این جور مسائل فقط دارن سرکوب و تربیتش میکنن. اگه تضمین میشد که همه قراره زنده بمونن همه جا عین جهنم بود، یه جهنم واقعی ،پر بود از خودخواهی ادما… و چقدر بعضی وقت ها تصور اون جهنم میتونه وسوسه انگیز باشه

    1. سلام سپیده عزیز
      خوب نوشتید. اما کاش متن‌های بعدی رو شکسته ننویسید. توی کلاس در این رابطه نکاتی رو گفتم.
      و اینکه خیلی خوب میشه اگر قطعه با یک رخداد مشخص شروع بشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  219. صدای به هم خوردن ظرف ها من را به خود آورد افکار به هم ریخته ذهنم را درگیر کرده بود. فکر مادرم که آزمایشات جدیدش نشان دهنده ی کم خونی شدید بود مرا آشفته کرده بود دکتر گفته بود که بهتر است پیش متخصص خون برود امیدوارم مشکل جدی نباشد ناگهان در یخچال محکم بهم خورد پسرم روبروی یخچال ایستاده بود و با چشمانش می خندید کار تازه اش است به احتمال زیاد همین امروز فرداست که بخچال خراب شود ولی مگر حرف به گوشش می رود سرگرمش هم که میکنم باز دوری می زند و می چسبد به در یخچال. دیروز مادرم روبه رویم نشسته بود و تعریف می کرد که دکتر به محض دیدن آزمایشات به او گفته است که چجوری روی پاهات وایسادی؟ آه غلیظی کشیدم و گفتم: همیشه همین طوری که از خودت میگذری واسه ما، اصلا به فکر خودت نیستی بعد چند وقت رفتی دکتر؟ مادرم به فرش چشم دوخته بود و زیرلب کلمات مبهمی را گفت و مشغول آشپزی کردن شد. در دنیای مادرها فداکاری همیشه حرف اول را میزند جایی که حاضری از وجودت بگذری به خاطر بچه هایت.
    تعداد کاراکتر:۸۶۵

    1. سلام خانم روستا
      قطعه ساده و زیبایی نوشتید.
      این قطعه با کمی کار بیشتر می‌‌تونه متن خیلی بهتری هم بشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.
      برای مادر گرامی شما هم آرزوی سلامتی دارم.

  220. شیرین پرتوی
    قفل
    دیروز گوشی ام قفل کرد!!! فِیس آیدی نتوانست چهره ام را تشخیص بدهد و صفحه رمز برایم باز شد. با اطمینان رمز را وارد کردم ولی در کمال ناباوری اشتباه بود!!! مطمین بودم که رمز را درست وارد کرده ام. دوباره امتحان کردم ولی اشتباه بود و بعد از بار نمی دانم چندم، گوشی ام برای ۵ دقیقه قفل کرد. اصرار داشتم که رمزی که در ذهنم هست، درست است. هر بار که اشتباه می کردم گوشی ام زمان بیشتری قفل می ماند!!! آنقدراشتباهم را تکرار کردم که گوشی ام برای یک ساعت قفل شد.
    به فکر فرو رفتم، من دوبار عددی را به عنوان رمز به گوشی ام سپرده بودم. ما باهم توافق کرده بودیم ولی من توافقمان را از یاد برده بودم.
    کمی بیشتر فکر کردم. عددهایی که به ذهنم می رسید را، روی کاغذ نوشتم. خیلی شبیه هم‌ بودند. دقت کردم و فهمیدم اشتباهم کجا بوده است. عدد تازه را که وارد کردم قفل گوشی ام باز شد.
    چقدر این سیستم شبیه روابط بین انسانهاست؛ باهم توافق می کنیم ولی بعد از مدتی همه چیز را فراموش می کنیم و فقط اصرار داریم که حرف من درست است!!! و هر بار که روی حرف خودمان پافشاری می کنیم، دل‌هایمان به مدت بیشتری به روی هم قفل می شود.
    بهتر است اشتباهاتمان را ببینیم و اصلاح کنیم.
    تعداد کاراکتر: 1044
    تعداد کلمات عینی: 26
    تعداد کلمات ذهنی: 35

    1. درود شیرین گرامی
      اول از همه یه نکتۀ کوچولو: از علامت تعجب زیاد استفاده نکنید. از سه تا علامت تعجب که اصلاً هیچوقت استفاده نکنید.
      و اما اصل مطلب:
      ایدۀ شما بسیار جذاب بود.
      خیلی هم خوب این ایده رو نوشتید.
      لذت بردم. شما ذوق خوبی در قطعه‌نویسی دارید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

    2. درود شیرین عزیز
      فکر کنم این متن رو دو بار ثبت کردید و من بازخورد اصلی خودم رو برای اون یکی متنی که ثبت کردید نوشتم. فقط تکرار یه نکته مهم: بهتره خیلی خیلی کم از علامت تعجب استفاده کنیم. سه تا علامت تعجب هم که به کلی ممنوع. اصلاً این بلا رو سر متن خودتون نیارید.

      1. البته الان متوجه شدم که شما دو بار ثبت نکردید، من دو بار خوندم!

  221. هر سال نزدیک عید به رسم خانه تکانی زندگی ما شبیه میدان جنگ شده و فاتح خوشحال و خسته این نبرد مامان بنده است. ما هم سربازهایی هستیم که باید تا حدود یک ماه آینده مراقب تمام رفت و آمدها و شلختگی هایمان باشیم وگرنه حساب مان با کرام الکاتبین است.
    دیروز که مامانم خسته ولی خوشحال از اتمام کارهایش روی مبل لم داده بود و چای می نوشید قند مبارک از دستانش روی زمین افتاد. به فاصله ای که به سمت زمین رفت تا آن را با خودش بالا آورد چهره‌اش ۱۸۰ درجه تغییر کرد. ظاهری که تا دقایقی قبل خوشحال از فتح جنگ بود با یک تار موی سیاه و بلند من تبدیل به یک گلادیاتور شکست خورده و عصبانی شد.
    با خجالت در حالی که قطاری از غرهای مامان رو میشنیدم به اتاقم رفتم.
    چرا این تارهای سیاه و بلند همه جای خونه ما دیده میشود؟ حتی روی وسایل شخصی خواهر کوچکم که با من هم اتاق است؟ من به ریختن آنها عادت کرده ام. به شنیدن غرهای مامانم هم عادت کرده ام. من حتی به درمان های بی جواب برای ریزش موهایم عادت کرده ام.
    چرا ما به همه چیز عادت میکنیم حتی به غم ها و مشکلات؟ وقتی راه حلی نمی یابیم عادت کردن به آن را انتخاب می کنیم. من از این شرطی شدگی های لعنتی خسته ام. فردا تمام موهایم را از ته میتراشم!
    تعداد کاراکتر:1060
    کلمات عینی:40
    کلمات ذهنی:20

    1. عاطفه عزیز
      ذوق شما در جزئی‌نگاری عالیه.
      این قطعه رو خلاقانه و زیبا نوشتید.
      لذت بردم.
      تلاش شما برای نوشتن یک پایان خلاقانه هم جالب بود.
      با تمرین بیشتر نثرتون هم روان‌تر میشه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  222. امروز، روز سومی بود که سرم درد می کند. روز اول تا ساعت 7 شب تحملش کردم. ساعت 7، 7 ونیم بود که با یک لیوان نسکافه که آخرین بسته ی نسکافه بود، کم کم خوب شدم. اما روز بعد دقیقا از ساعت 7 شب سردرد به سراغم آمد. تا آخر شب با سردردم مدارا کردم که مسکن نخورم. امروز صبح که بیدار شدم سردردم ادامه داشت. به اجبار ساعت 11 مسکن خوردم. اما فقط یک ساعت دردم آرام گرفت. عصر مهلا خواهرم تماس گرفت و خواست به خانه ی انها بروم. من که از درد کلافه بودم انگار راه نجاتی یافته باشم قبول کردم.
    در حالی که مهلا در آشپزخانه مشغول تدارک چای بود، روی مبل نسشته و از سردردم گله می کردم. مهلا گفت: به جای چایی، نسکافه درست کنم؟
    گفتم: آره اتفاقا دیروز آخرین بسته نسکافم تموم شد. امروز نداشتم بخورم شاید سردردم آروم شه.
    و ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد. روز اول که سردرد شدم فراموش کرده بودم نسکافه هر روزم را بخورم. ای داد و بیداد این سردردهای لعنتی خبر از یک وابستگی می داد. چند سال پیش هم یکبار همین بلا را سر خودم آورده بودم آن زمان هر روز قهوه می خوردم. گرچه دست مهلا را هم رد نکردم اما به خودم قول دادم که هر عصر قهوه یا نسکافه نخورم.
    کاراکتر:1012
    تعداد کلمات عینی:21
    تعداد کلمات ذهنی: 199

    1. زنده باد خانم مصحفی نازنین
      ساده و زیبا و روان نوشتید. لذت بردم.
      من هم همین اعتیاد رو دارم و تا وقتی قهوه تزریق نکنم شبیه آدمیزاد نمیشم!

  223. به نام و یاد خدا متعال
    سلام و عرض ادب دارم خدمت همه‌ای شما دوستان🥀
    اسم: حسنیه
    اسم خانوادگی: ملک‌زاده
    کشور: افغانستان 🇦🇫
    وداع با رویا‌ها
    حسی غریبی دارم، بعضی وقت‌ها بی دلیل دلم می‌گیرد؛ ام‌روز بی حد دل‌تنگ دانشگاه‌ام هستم. دوازده سال با تمام خم و پیچ های زندگی به مکتب رفتم، روز‌ها نشستم و شب‌ها بیدار خوابی کشیدم تا وارد دانش‌گاه شوم. برای اولین باری که در محیط دانش‌گاه قدم گذاشتم به این باورمندی رسیدم که این مکانی تحقق رویا هایم است؛ اما چه نالم از نیرنگ روزگار که با من در حال نقش بازی کردن است. دلم گرفته ای‌کاش مجرای ‌فراری بود از این زندگی…
    بلی! ام‌روز اولین روز بعد از تعطیلات زمستانی است که تمام دانش‌گاه ها قفل در هایشان را را شکستند تا دانشجویان کلید آرزو‌ هایشان را دریابند و بسوی رویا هایشان پرواز کنند.
    گویا در این سمستر خداوند آن بال‌ها را از من گرفته تا قادر نباشم در آن‌جا پرواز کنم؛چون مادر جانم حال مساعدی ندارد و خواهر بزرگم هم به زودی ازدواج می‌کند کسی در خانواده نیست جز من تا امور زندگی را پیش ببرد. ناچارم برای یک سال خواب و خیال دانش‌گاه را به گیسوان باد بسپارم و تعجیل بگیرم، در خدمت مادرم باشم و مواظب خواهرکوچکم. زمانی‌که در مورد دانش‌گاه فکر می‌کنم ناخوداگاه سیلی اشک از چشمانم جاری می‌شود که قادر به ایستادن آن نیستم به این فکر می کنم که یک سال زندگی،درس و تمام دار و ندارم عقب می مانم…. 😓 حالا من ماندم و سرنوشت ناپیدا…
    🌿 کلمه‌های عینی: 25
    🍃 کلمه‌های ذهنی:7
    📚 تعداد حروف:1087

    1. سلام حسنیه عزیز
      زیبا نوشتید. در انتقال حس خودتون موفق عمل کردید و این خیلی خوبه.
      من لذت بردم. مشتاقم از شما بیشتر بخونم.
      تو قطعه‌های بعدی سعی کنید برخی رخدادهای روزمره رو به شکل ملموس‌تری توصیف کنید.
      با آرزوی بهترین‌ها

  224. دیروز دلتنگ بودم،امروز دلخورم…😌

    چای کمرنگ دارچینی میریزم و کنار پنجره ای که از آن متنفرم می ایستم.منظره ی جالبی برای دیدن وجود ندارد.☕

    روبه رویم یک زمین خالی است که آن سویش ساختمانِ نیمه ساخته ی بی ریختی زبان درازی می کند.

    دیوار این سو هم که بیشتر شبیهه آینه ی دق است تا یک حصار ،همیشه یک حرف برای گفتن دارد:لعنت بر پدر مادر کسی که اینجا آشغال بریزد🤦‍♀️

    بدون شک این نوشته ی خصومت آمیزِ روی دیوار به دست یک موجود ملعون نوشته شده…

    چای دیگری میریزم و با خودم میگویم:حالا برای چی دلخوری؟💁‍♀️☕

    منتظر یه اتفاق خوبم🧨🎉

    برای اینکه خود درگیری ام ادامه پیدا نکند روی پاشنه ی پا میچرخم،گوشی را برمیدارم و یکی از موسیقی های ریچارد کلایدرمن را پخش می کنم.🎹

    لذت بخش است.کیفور میشوم و در کمال دلخوری لبخند به لب می نشانم و به خودم یادآوری می کنم که چقدر موسیقی بی کلام پیانو را دوست دارم.👌🧡

    صدای زنگ موبایلم-که به گفته ی یکی از دوستانم این حس را به آدم القا می کند که قرار است اتفاق بدی بیوفتد و بسیار دلهره اور است-موسیقی بی نظیر کلایدر من را قطع می کند.😳

    مامانم پشت خط است:
    عزیزم اصلا غصه نخور بلاخره تو هم خونه ای که دوست داری میخری و از مستاجری خلاص میشی حالا امسال نشد سال بعد. ایشالا تو ۱۴۰۰ اوضاع بهتر میشه…
    میخندم و می گویم: مامان ، ۱۴۰۰؟😁

    مادر میرود تا با خیال راحت مابقی روزش را سپری کند.آخه دخترش خندید و گفت: تا پاییز بعدی منتظر یه اتفاق خوبم.🎉
    مامان پرسیده بود:چرا پاییز؟🤔
    گفتم:چون دوسش دارم.پاییز فصل منه☔🍁

    مامان رفت،من می مانمو قاب پنجره و لیوانی که دلش نمی خواهد از چای دیگری پر شود.مثل نیمه ی تهی من که قلبا دلش نمیخواهد یک سال دیگر صبر کند.💔

    ریچارد بی وقفه در حال پیانو زدن است.🎹
    🎵
    دستهایم را روی کلاویه های خیالی میگذارم و همراهی اش می کنم.🎹🌟🎵

    دینگ پیامکی از راه می رسد…💌

    میدانم کیست اما کاملا خونسرد و بی تفاوت رفتار میکنم‌.انگار کارآگاه خِبره ای رو به رویم نشسته است و سعی دارد مطمئن شود که من از دارو دسته ی زنانِ عاشق پیشه ی ذوق مرگ شده نیستم!🔎🔍

    پیام را میخوانم و از ذوقِ بی حد و اندازه ای لبریز میشوم.🥰

    من یک نفر را دارم،یک نفر که هر روز دوست داشتنم را اعتراف می کند.گویی اگر حرف دلش را نزند توسط قاضی بی انصافی محاکمه می شود!🗡

    دلتنگش میشوم و به یاد می آورم که او،زندگی، و آن حس قشنگ درونم را بی نهایت دوست دارم،حتی اگر خانه ای از آن من نباشد🏩🏰🏯🏘🏕

    1. درود غزال نازنین
      قرار بود که هر قطعه حداکثر هزار کاراکتر باشه. این متن بیش از دو هزار کاراکتره.
      و اینکه کاش از ایموجی‌ها استفاده نکنی، کار نویسنده اینه که همه چیز رو با کلمه منتقل کنه. این ایموجی‌ها گاهی آدم رو تنبل می‌کنن. اگر هم کمکی به متن نمی‌کنن و صرفاً تزئینی هستن که خب بهتره نباشن، چون حواس خواننده رو پرت می‌کنن.
      من مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  225. قطعه نویسی.

    از آنجایی که خیلی طرفدار چیزهای سنتی هستم دکترم را هم سنتی انتخاب کردم.مسلما این طب برای منی که از خوردن قرص ها و داروهای شیمیایی بیزار هستم گزینه ی خوبی ست.
    سنت ها را را دوست دارم و خیلی چیزهای آئینی دیگر را…
    رو به روی دکتر چشم آبیِ خندان نشسته بودم و با دقت نگاهش می کردم.
    رنگ چشمهای قشنگش آبی نبود.با اندکی دقت فهمیدم که لنز است.با خودم گفتم:لابد آبی رو بیشتر از قهوه ای دوست داره
    صبر کن ببینم،مگه خودتم آبی رو دوست نداری؟
    هه، آره.که چی؟
    ولی ترجیح میدی چشم قهوه باشی
    چه ربطی داشت؟من زرد رو هم دوست دارم.هر رنگی دوست داری باید چشاتم همون رنگی کنی؟
    در حین شکل گرفتم یکی دیگر از مکالمه های درونی ام،دکتر جان داشت زبان و چشم هایم را با دقت نگاه میکرد.بعد دست روی نبض دستم گذاشت و بعد از کمی مکث گفت:نبضتون زیاد مطلوب نیست
    خندیدم:یعنی دارم می میرم
    نه خانم حیدری
    او هم میخندد.
    از آن روزها بود که دلم میخواست یک مکالمه ی بی سر وته داشته باشم.
    البته خیلی وقتها هم فقط در سکوت غرق میشوم طوری که طرف مقابل فکر میکند از دماغ فیل افتادم و ضربه مغزی شدم
    دکتر بیشتر در چشم هام و آن سفیدی ها نگاه کرد. فکر کنم توشون غرق شده بود.
    خیلی دلسوزانه گفت:
    خانم حیدری سردی بدنتون زیاده.شما بلغمی
    باز خندم گرفت.تو دلم گفتم: یه شلغمِ نپخته ام
    گفتم:یعنی تو بدنم سرما هست؟
    مغزتم سرده…
    هان؟؟
    یه گره هم تو مغزت داری که به خاطر یه ناراحتی عمیق ایجاد شده
    حدس میزدم آن گره کی و به چه دلیل در سرم پدید آمده بود.
    پرسیدم:مگه مغز سرد میشه؟
    بله.شما قبلا طبع بسیار گرمی داشتی ولی به تازگی اینطوری شدی
    خیلی جدی گفتم:نه فکر نمی کنم مغزم سرد باشه
    احتمالا دلش میخواست یک مشت بزند توی صورتم
    -چطور؟
    -کسی که مغزش سرده و یخ زده نمی تونه اینطوری باشه.
    -من کی گفتم یخ زده؟چطوری نمیتونه باشه؟
    – من چطوری با یه مغز سرد اینقدر داستان و شعر مینویسم و هم چنان تخیل گرا هستم
    تعجب کرد:چه خوب که طبع شعر داری و نویسنده ای ولی این سردی ربطی به تخیل گراییِ مغزت نداره
    – جای دیگم سرد نیست خانم دکتر؟
    -نه
    – خب حالا باید گرمش کنم؟
    – بله
    – باشه.من حاظرم تا طبعم رو گرم کنم و البته مغزم
    با لحن شوخی گفت:شعر میگی
    -بله
    – دارو هم خوب میخوری؟
    بیشتر وقتها
    دکتر هم‌چنان لبخند به لب داشت.
    شاید مغزم سرد شده باشد اما قلبم گرم است و احساساتم در حال غلیان.
    دکتر این را خوب فهمید.بیمارش را دلداری هم نداد چون میدانست که این سرماها و یخ بندان ها و مریضی ها و گره ها نمی تواند او را از اهدافش دور کند.
    هیچ چیز و هیچ کِس نمی تواند جلوی یک نویسنده را بگیرد.
    از نظر من نویسنده ها جزو بهترین و دوست داشتنی ترین و گرم ترین آدم ها هستند.

    1. غزال عزیز
      زیبا و خلاقانه می‌نویسی اما قرارمون این بود که هر قطعه حداکثر هزار کاراکتر باشه.

  226. تمرین قطعه نویسی🥳

    دیروز داشتم به کائنات فکر می‌کردم،اینکه چطور میتوانم از طریق آن ها به خواسته هایم برسم🤷‍♀️
    برقراری ارتباط با کائنات هم مانند هر ارتباط دیگری مستلزم رعایت یک سری قانون است.
    من مثل خیلی از آدم ها کارهایی را که فکر میکنم درست است انجام میدهم و از کارهایی که به نظرم بد است دوری می کنم.مثلا کمک کردن به دیگران را دوست دارم.خیلی جاها خواسته ی خودم را کنار گذاشتم،چون دیدم یک نفر دیگر هم هست،کسی که از من واجب تر است…
    فکر میکردم با این کار از کائنات پاداش دریافت میکنم🤦‍♀️و اتفاق های خوبی برایم می‌افتد.

    ولی از دیروز کاملا با این تفکر ساده لوحانه مخالفم.دادگاه دو نفره ای تشکیل دادم،بین خود جدید و خود قدیمم.البته وجدان هم حظور داشت.
    پرسیدم:واسه چی یه میلیون به دوستت دادی؟
    خودِ ساده لوحم گفت:چون میدونم کائنات یه میلیون رو ده میلیون میکنه.خوبه دیگه،نیست؟
    خندیدم و از آن حالت تمسخرآمیز لذت بردم.باید خودم را خیلی تنبیه میکردم😏
    یعنی توقع داری کائنات اون پول رو با سودش بهت برگردونه؟
    دقیقا😁
    نادون👊
    خداروشکر به این مکالمه ها عادت دارم و فکر نمی کنم که دیوونه شدم.در طول روز چند باری با خودم حرف میزنم.هیییچ کس نمی داند،هیییچ بشری نمی داند که من از بچگی با خودم حرف میزدم.یک رازه..🤫

    خب… حالا رسوا شدم.لطفا بین خودمان بماند🤐
    بله اینطوری شد که من از کائنات عذرخواهی کردم.
    مسلما بخشیدن ما یک دستاورد است.ما میبخشیم و با آن بخشش چیزهای بزرگی بدست می آوریم.همان احساس بخشندگی و سخاوت را،همان حال خوب را…
    حالا میدانم لازم نیست سال ها صبر کنم تا جواب واضح از کائنات بگیرم.مطمئنا آنها کمک می کنند فقط من متوجه کمکشان نمیشوم!!

    دیگر‌ قرار نیست بنشینم و بشمارم که چقدر خوبی کردم و چه گیرم آمده؟!!
    منتظر سود سالانه نیستم😄
    همان حسی که موقع انجام کار خوب به من دست میدهد بسی کافیست🤚

  227. تمرین قطعه نویسی
    غزال حیدری

    همیشه میخواستم تنهایی به کافه برم،پشت میزِ نزدیک پنجره بشینم و همان طور که چای و چیز کیک میخورم یاد یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگیم بیوفتم.
    امروز آن کافه را خیلی دورتر از خانه ام پیدا کردم،کافه هرمس…
    از اسمش خوشم آمد.
    هوا آفتابی بود،یک زمستانِ نسبتا خنک همراه نور بسیار ساطع و ملایمی که خورشید،در واپسین لحظات بودنش به زمین بخشید.
    دیگر چیزی به پایان روز باقی نمانده بود.
    امروز انگار در شهر غریبی زندگی می کردم و دنبال مکان های عجیب می گشتم!!!
    نمی دانم چرا،اما حس کردم آن کافه بدیع است و من یک شخصیت جعلی!!!
    آن لحظه دلم خواست چیز کیک بخورم و نمایشنامه ی باغ آلبالو را بخوانم…
    انگار تب داشتم و هذیان میگفتم.نه چیز کیک سفارش دادم نه…
    زیر لب گفتم:چه حالِ خرابی…
    اگر باران می بارید و من از پشت شیشه ی کافه تماشایش میکردم خوب میشدم؟
    نه…
    اگر یک دوست وارد کافه میشد و رو به رویم مینشست چه؟
    نه…
    اگر کافه هرمس روی سرت خراب بشود چه؟
    هرمس…هرمس؟
    حواس خودم را به سرچ کردن این کلمه در گوگل پرت کردم
    هرمس:پسر زئوس،خدای یونان

    حالم بدتر شد.
    به یادش افتاده بودم؛ اما سعی داشتم خودم را در یک فراموشی باطل غرق کنم.
    نشد،نتوانستم.خاطراتش از صبح به جانم افتاده بود.نمی دانم تا شب چه به روزم می آید؟!!
    در دل گفتم:اون به خاطر یه هرمس مُرد،یه مِرد جذاب

    اما مگه هرمس بی وفا بود؟؟!!

    حالتِ نشستنم روی صندلی و آن حس مچالگی می توانست ساعتها ادامه یابد چون من به یک طناب و یک چارپایه می اندیشیدم!!
    به یک منظره غم انگیز،همان کیک و همان دختری که سه سال پیش توی همین کافه روبه رویم نشسته بود و میخندید،همان دختری که خودش را دار زد،آن دوستی که دیگر وجود نداشت…
    دلتنگ که بشوی نمی توانی از زیرِ فراموش کردن بعضی آدم ها شانه خالی کنی.دلتنگ که میشوی،تمام کافه های را شهر میگردی اما پیدایش نمی کنی…

  228. به نام خداوند متعال
    سلام خدمت همه شما خوبان🌹امیدوارم لباس عافیت به‌تن داشته باشید 🤲
    اسم: حسنیه
    کشور: افغانستان 🇦🇫
    قضاوت نکید!
    آفتاب چشمک می‌زند و بی صبرانه در انتظار گستردن چتر طلایی‌اش بر زمین است من هم به سرعت برق آسایی کار هایم را انجام دادم و روانه‌ای بازار شدم تا برای جشن ازدواج خواهرم خرید کنم در مسیر را دختری که کوت شلوار پلنگی به‌تن کرده بود را دیدیم همه‌ای ما به او خندیدیم چون در این اواخر یک آهنگ در بازار پخش شده است که مطلع آن چنین است( ای یار جنگی من شلوار پلنگی من)تمام ما گفتیم که او بخاطر آن آهنگ این‌گونه لباس پوشیده است؛ اما پس از لحظه های چند زمانی که به یکی از پوسته ها رسیدیم دیدم که در جیب هر سرباز یک شاحه‌ای گل سرخ وجود دارد و در تابلوی شان نیز نوشته است:
    گرامی می دارم تو را ای سرباز دلیر میهنم که با خون خود گل های پژمرده وطن را آبیاری می کنی. 9حوت روز سرباز مبارک!
    چهره‌های سربازان هم‌چون خوشید می درخشید، لب‌های شان به مانند گل‌های نوشگفته از خوشی غنچه می شد، گویا آن چشمان رهایی یافته از دود تفنگ و باروت با
    اشک ودا کرده اند و به امید، صلح و آزادی درود فرستاده بودند. پس از دیدن این ماجرا خیلی خجالت کشیدم قبل از انجام دادن هر عملی باید نتیجه آن را سنجید.از این اتفاق آموختم که قبل از این که گلی را ببویم باید مواظب خارهایش هم بود. چنان که روایت زیبایی داریم: تا زمانی که کفش کسی را نپوسیده‌یی و مسیرش را نپیموده‌یی هرگز آن را قضاوت نکن🙏
    🌴 کلمه‌های عینی: 38
    🌳 کلمه‌های ذهنی: 10
    🎄 تعداد حروف: 1087

  229. امروز در مرکز خرید متوجه دختر بچه تقریباً چهار ساله ای شده بودم که از شدت ناراحتی وسط جمعیت روی زمین دراز کشیده بود و پاهایش را جوری بر زمین میکوبید که فکر میکردم ایستادن رووی این پاها دیگر ممکن نیست. هر چقدر حرصش را سر پاهایش خالی کرد،گریه کرد، تا شاید مادر حرفش را بفهمد اما دریغ از گوشه چشمی…نمیدانم چرا این مادر،تدقیقی به گریه های این طفل معصوم نداشت.دلم برای آن قطره های آبی که از چشم های تیله ای زیبایش روی زمین چکه میکرد میسوخت،اما ویروس منحوسی که این روزها برای خودش جولان میدهد راهی برایم نگذاشته بود.
    برایم سوالی پیش آمد،مگر یک بچه کوچک چه درخواست اشتباه و نامعقولی میتواند داشته باشد که تاوانش این همه نگاه ترحم آمیز باشد؟!
    یک بغل مادرانه میتوانست پایان خوشی دهد به گریه های دختر ونگاه های متوقف شده دیگران.
    به یاد وقتهایی افتادم که از شدت ناراحتی خودم را شکنجه روحی میدهم،و شاید صدایم مرکز خریدی را نلرزاند اما مرکز عشق را میلرزاند.
    دیگر منتظر نمانیم آرامش را دیگران به ما بدهند .تو پاهایت را آرام از روی زمین بردار و اشک هایت را از سر شوق بریز.من هم قول میدهم پاهایم را روی ردپای مهربانیت بگذارم.

    تعداد کاراکتر:۱۰۱۲
    تعدا کلمات عینی:۱۴
    تعداد کلمات ذهنی:۱۸۴

    1. سلام میترای عزیز
      زیبا، ساده و دلنشین نوشتید.
      از خوندن متن شما لذت بردم.
      شما ذوق خوبی در یادداشت‌نویسی دارید. حتما بیشتر و بیشتر بنویسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  230. دنبال موضوعی بودم که برای قطعه شدن جان دهد اما امروز از آن روزهای سرد و بی روحی بود که نمیشد راجب هیچ لحظه ای از آن حتی جمله ای بنویسم چه برسد به قطعه ای که تازه باید از دل آن هم چیزی بیرون آورد…اتاقی که از پنجره اش میشد بلاتکلیفی آسمان را فهمید کم کم داشت موضوعی میشد برای نوشتن.
    اما صدای ساعت در آن خلوت و سکوت حالم را بهم زد.جوری نگاهش کردم انگار مچش را حین ارتکاب جرم گرفته ام…با خودم گفتم:چه کار بیهوده ای انجام میدهد هزاران بار این مسیر را دور زده است.تیک، تاک! تیک،تاک!
    چرا ساعت امروز با ساعت فردا فرق ندارد؟ فردا و فرداهای دیگر هم که روی همین عدد ها دوباره میچرخد!! از قرن پانزدهم تا الان دارد دور خودش میچرخد خسته نشده است؟! همیشه همین کار یکنواخت را انجام میدهد تنها تغییر زندگی اش میتواند جابجا شدن از این ستون به آن ستون باشد!!
    چند دقیقه ای به جانش غر زدم اما بی اعتنا کار خودش را دوباره تکرار میکرد.
    کلافگی خودم را سر این چهارگوش وقت نما خالی کردم،امّا…
    نگاهی به یکی دو روز گذشته ام انداختم،میخواستم ببینم مثل این شصت دقیقه های تکراری بوده ام یا نه؟!
    گوشه ی لبم را گاز گرفتم و از اتاق بیرون آمدم.
    تعداد کاراکتر: ۱۰۱۵
    تعداد کلمات ذهنی:۱۸۷
    تعداد کلمات عینی:۲۳

    1. این قطعه هم زیباست. و چه خوب که یک موضوع ساده رو گرفتید و بهش فکر کردید و نوشتید.
      فقط اینکه بهتره در استفاده از علامت تعجب زیاده‌روی نکنیم. بهتره که خیلی خیلی کم ازش استفاده کنیم. دو یا سته تا علامت تعجب پشت سرهم هم ممنوع!!!!! (😉)

  231. مثل اکثر شب ها هدفون به گوش بند کفش هایم را سفت و پیاده روی را شروع کردم
    همیشه با ذهنی خالی به زمین نگاه می‌کردم و غرق در آهنگ مسیر را طی می‌کردم
    امشب لحظه ای توجهم به خطوط وسط هر سرامیک معطوف شد که آن ها را از هم جدا میکرد
    سعی کردم پایم را روی آن ها نگذارم و حد و مرز بین سرامیک ها را رعایت کنم
    سخت بود و ناهماهنگ با قدم هایم
    ناخوداگاه ذهنم به سمت تمام حد و مرز هایی که خانواده،دوستان،جامعه،فرهنگ و غیره
    برایمان می‌گذارند و چه تلاشی برای رعایت آن ها می‌کنیم،معطوف شد
    ما اسیر همین باید ها و نباید های کهنه و بی دلیل میشویم و ترس از قضاوت مجال رهایی را به ما نمیدهد
    چه آرزو ها که از ترس “حرف مردم” به باد نرفته
    و چه جان هایی که به خاطر توهمی به نام آبرو پر پر نشده
    چرا زندگی را به خودمان و اطرافیانمان زهر کنیم ؟
    بهتر نیست پا بگذاریم بر حد و مرز و عادات غلط جامعه و فرهنگی که هیچ نقشی در انتخابشان نداشتیم ؟
    با حال یگانه شویم و لحظه ها را زندگی کنیم ؟
    بخندیم و برقصیم بی آنکه نگران حرف در و همسایه باشیم ؟
    به قول کتابی زندگی چشمکی است بین دو ابدیت
    حیف نیست این چشمک کوتاه را زیر سایه ترس از قضاوت انسان ها حرام کنیم ؟
    تعداد کاراکتر : ۱۰۲۳
    کلمات عینی : ۱۹
    کلمات ذهنی : ۲۵

    1. زنده باد خانم میر عزیز
      چه خوب و خلاقانه.
      چه موضوع جالبی. خیلی خوبه که از یه موضوع ساده به عنوان بهانه‌ای برای نوشتن قطعه استفاده کردید.
      فقط اینکه کاش متن رو مثل شعر تقطیع نمی‌کردید.
      در نوشتن نثر بهتره هر اینتر زدنی دلیل داشته باشه. ضمن اینکه باید ته جمله‌ها نقطه بذاریم.
      و اینکه قبل از علامت سوال و نقطه و ویرگول فاصله نذاریم، بعدش بذاریم.

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  232. مروز صبح که بی دلیل از خواب پریدم
    یاد آن صبح های کزایی افتادم که مادرم برای مدرسه بیدارم میکرد
    مانند سگی در حسرت گوشت های پشت ویترین قصابی ، برای لحظه ای خواب له له میزدم
    نگاه های حسرت بارم به پدرم که غرق در خوابی عمیق بود یادم آمد
    آن زمان خواب برایم چیزی جز یک نیاز جسمی نبود
    اما حالا یک راه فرار است
    شاید هم مسکنی زود گذر
    خواب تجربه نیستی است
    خواب سکوتی شیرین است حاکی از احساس نکردن
    تجربه دوباره بهشت تا قبل از این که بدون حتی یک سوال ، این دنیای بی مزه را به من تحمیل کنند ، اسیر و وابسته ام کنند
    برای زندگی ام که حتی خواستار آن هم نبودم ، هزاران باید و نباید و حد و مرز مشخص کنند
    تربیتم کنند و افسارم را به دست بگیرند
    من آدم غمگینی نیستم
    فقط هر بار که با اتمام خوابم ، بیدار و محکوم به تکرار روزمرگی میشوم ، تبعید شدنم از آن آرامش قبل از تولد برایم تداعی می‌شود
    از نگاه کردن به خوابیدن عزیزانم میترسم
    از اینکه میدانم برای دقایقی رها از قید و بند دنیا به سر میبرند
    از اینکه من را تک و تنها به دست و پنجه نرم کردن با گیر و دار زندگی رها کرده اند
    احتمالا انسانی پست فطرتم که خواستار رنج کشیدن آنها همراه با خودم هستم
    تعداد کاراکتر: ۱۰۳۷

    1. زنده باد.
      نکاتی که دربارۀ اون یکی قطعه گفتم دربارۀ این هم صادقه.

  233. فاضله تیموری
    روی تخت با بی‌حوصلگی استوری‌های اینستاگرام که دیگر برایم جذابیتی نداشت، تندتند رد می‌کردم؛ یک لحظه یک استوری توجه‌ام را جلب کرد، یک عروسک قدیمی با چشمان سبز آبی، پیراهن سورمه‌ای.
    با دیدن این عروسک یاد کلاس اول ابتدایی‌ام افتادم. ثلث اول شاگرد اول شدم، پدرم، برایم جایزه یک پرنسس ظریف و بلند با چشمان سبز‌یشمی و پیراهن و کلاه سبز و طلایی خریده بود؛ با‌اینکه آن عروسک بیست‌وسومین عروسکم بود با دیدنش مخصوصا برای نوزادش با شیشه شیرش بسیار ذوق زده می‌شدم، اون عروسک را از همه بیشتر دوست داشتم با آن هیچوقت بازی نکردم؛ مبدا خراب بشود.
    در مسافرت عید فقط به یاد پرنسس‌ام و بچه‌اش بودم.
    وقتی از مسافرت برگشتیم کل خانه‌مان در آتش سوخته بود.
    من فقط به سراغ عروسکم رفتم، با دیدن عروسک سوخته و جمع شده، دیگر نتوانستم جلوی اشک‌هایم و هق‌هق‌ام را بگیرم. در حسرت اینکه چرا با قشنگترین و محبوبترین عروسکم بازی نکرده‌ام و چرا از آن لذت نبرده‌ام، تا پدرم قول یک عروسک دیگر مانند این را به من داد آروم شدم.
    یک روز مادرم برایم عروسک دیگری خرید. به زیبای آن نبود اما تنها عروسکی بود که داشتم.
    از آن زمان هرچیز با ارزشی داشتم استفاده کردم و لذت‌اش را بردم.

    تعداد کلمات ٢٠١
    تعداد کاراکتر ١٠٣٨
    کلمات عینی ١٧
    کلمات ذهنی ١٢

    1. فاضله عزیز
      بسیار خوب و خلاقانه نوشتید.
      یه موضوع ساده رو به زیبایی بیان کردید و جای تحسین داره.
      این قطعه باعث شده تا بی‌صبرانه در انتظار خوندن نوشته‌های بعدی شما باشم.

  234. تغییر مهربانوها

    دو هفته پیش سومین دختر مهربانو به دنیا آمد. اما ده روز بعد از زایمان دوباره بستری شد چون افسرده تر و بی رمق تر از آن است که بتواند از خودش مراقبت کند. چون با کوهی از بی مهری های همسرش روبروست. از همراهی نکردن در دوران بارداری و نیامدن برای عیادت بعد از زایمان تا بی توجهی به مهربانو و نوزادش بعد از زایمان. چون مهربانو به اجبار، همسرش را برای به دنیا آوردن فرزند سوم راضی کرده بود، به این امید که پسر باشد. چون مهربانو از نیش و کنایه های فامیل و همسایه‌ها خسته شده بود. به همین دلیل با وجود وضع مالی نامناسب و سن نزدیک چهل سالگی تصمیم به بارداری گرفته بود.
    این اتفاق برای پنجاه سال پیش نیست. هنوز هم در ایران ما، زنان همدیگر را برای به دنیا آوردن فرزند پسر سرزنش، توهین و تحقیر میکنند.
    به چراهای ذهنم یعنی رفتار فامیل و همسر مهربانو و اصلا تصمیم مهربانو کاری ندارم. می‌خواهم فکر کنم تغییر از کجا شروع می شود. مهربانوها تا کی می‌خواهند زندگی شان را بر اساس معیارهای تعریف شده ی دیگران بنا کنند. تغییر در طول یک شب اتفاق نمی‌افتد. تغییر یک تلنگر می خواهد. یک فکری، شخصی، اتفاقی بیاید و تو را در مورد درستی مسیرت به شک بیندازد.

    کاراکتر ۱۰۲۵
    عینی ۶
    ذهنی ۲۰۵

    1. در جمله ” زنان همدیگر را برای به دنیا آوردن فرزند…”
      ” به دنیا نیاوردن” صحیح است، اشتباه تایپی بود.

  235. تمرکز

    با هندزفری در گوشم از خانه بیرون رفتم. از پوشه آهنگ های انگلیسی یکی را انتخاب کردم. آهنگ شروع به خواندن کرد و ذهنم شروع به فکر کردن. 《 کاغذ بخرم یا دفتر؟ اِ این آقای اسلامی بود. مشتری داروخانه. وقتی چند سال پیش آنجا کار می کردم. پیرمرد بامزه ای بود. اصطلاحات را اشتباه می گفت. به ویروس می‌گفت فیروز، به بیمارستان عیسی بن مریم می گفت موسی بن مریم، و به بیزاکودیل، ویزی گودو. یادم باشد در راه برگشت شامپو و روغن هم بخرم. و نان تست. خانمی با یک دوچرخه در صندوق عقب ماشینش رد شد. حتما می رود پیست. خوش به حالش. چند بار به سعید گفته ام زین دوچرخه را درست کن… .》
    بیشتر از ده دقیقه گذشت. به خودم آمدم دیدم موزیک پلیر روی تکرار یک آهنگ تنظیم شده بود و من چند بار آهنگ آنشرلی را گوش داده بودم اما متوجه نشده بودم. این جوری می خواهم روی تقویت مهارت شنیداری ام تمرکز کنم؟!
    اصلا علت خیلی از درجا زدن ها همین تمرکز است در حالی که من بیشتر غر میزنم وقت ندارم. یکی از طراحان اپل در تعریف تمرکز می گفت: فکری مثل خوره سراسر وجودت را فرا گرفته، اما به آن نه می گویید چون روی یک مسئله دیگر تمرکز کرده اید. واقعا اگر به همین میزان روی اهدافمان تمرکز می کردیم چه میشد؟!

    کاراکتر ۱۰۵۱
    عینی ۲۲
    ذهنی ۲۰۱

    1. عاطفه عزیز
      چه قطعۀ زیبایی نوشتید. طنز خوبی هم داشت.
      من لذت بردم. به‌ نظرم شما ذوق خوبی در یادداشت‌نویسی دارید.
      با قدرت ادامه بدید.
      بی‌صبرانه در انتظار خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  236. باز یک اتفاق عجیب، چند هفته است که مدام خواب ماهی می بینم و هرازگاهی اسم و حرفی از ماهی می شنوم.
    دیشب توی خوابم، ماهی ها پرواز می کردند.
    مگر ماهی ها پرواز می کنند؟
    صبح که بیدار شدم مات و مبهوت خواب دیشب بودم و هر چه به آن فکر کردم، نتیجه ای عایدم نشد.
    لینکدین را باز کردم، با بی حوصلگی پست ها را نگاه میکردم، یک پست توجهم را به خودش جلب کرد.
    رژیم غذایی برای گروه خونی B: توضیح می‌داد که مصرف ماهی برای گروه خونی B خوب است و با بدن این گروه هماهنگی دارد و توصیه به مصرف انواع ماهی داشت. اکیدا عنوان شده بود؛ که این گروه خونی، صدف، خرچنگ و میگو استفاده نکنند و…
    گوشی را کنار گذاشتم، پتو را روی صورتم کشیدم و در فکر ماهی و خوابهای ماهی غرق شدم.
    اسفند، نمادش دو ماهی است، که به صورت برعکس کنار هم قرار گرفته اند و الان، توی ماه اسفند قرار داریم، اسفندی که به نیمه رسیده است.
    متولدین اسفند را توی خاطرم مرور کردم، فرشته، سعید، سمیه و… بین تمام اسامی یک نفر نامش پر رنگ تر از بقیه در خاطرم نمایان شد.
    یک اسفند ماهی با ویژگی های ماهی، که یک سال از آخرین باری که ملاقاتش کردم، می گذرد ولی گویی با این نام سالها فاصله دارم.
    ماهی، خودش است.

    1. زهرا جان
      عالی بود عالی. کیف کردم. شما تمیز و شفاف و خلاقانه نوشتی.
      با یه پایان‌بندی درجه یک.
      این همه ذوق جای تحسین داره.
      کاش بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویسی.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  237. قطعه ۱- لاله رامه از تهران
    ماجرای پسرک و مرد افغان

    بعد از یکروز کاری سخت و طاقت فرسا بزور خودم را به ایستگاه مترو دروازه شمیران رساندم و با حرکتی متبحرانه و پیروزمندانه در قسمت اقایان موفق به تصرف یک صندلی شدم .نشستم که یکباره پسرک ۸ ساله زیبا و بازیگوشی با مادرش وارد همون سالن شدند و دادمیزد خسته شدم میخواهم بنشینم ، مرد موقری که کنارم نشسته بود بلند شد و جایش را به انها داد و پسرک روی پای مادرش ارام گرفت . در سالن قطار مترو یکی داد می زد لواشک شیرین دارم دارم لواشک بهداشتی الو و زرشک و دیگری داد می زد انواع شارژر دارم و بعدی دفتر تصاویر متحرک و خیلی کالاهای دیگر که به قول همکارم پیاز و سیب زمینی هم از هفته بعد میاورند .به قاعده شاهد بزرگترین بازار متحرک جهان بودم که پسرک بلند رو به مادرش کرد و گفت مامان ان اقایی که انجا کنار میله ایستاده پسرعموی چکی چان نیست ؟ مرد افغان از سوی از حرف پسرک جا خورد و از سوی دگر با هدیه لبخند من و سایرین را مبهوط این لحظه زیبا کرد . لبخند مهربان مرد لبخند یک فرد نبودبلکه لبخندبین فرهنگها بود که به همه ما شادی را منتقل می کرد و پسرک با تجسم و ذهن خلاقش کودک درونمان را به ما در عصر خستگی یاداوری کرد .

    تعداد کاراکتر ۱۰۲۲
    کلمات ذهنی ۲۲
    کلمات عینی ۳۵

    1. زنده باد خانم رامه عزیز
      شما خیلی خوب مشاهده می‌کنید. ذوق شما در پیدا کردن ایده‌‌های داستانی از همین دو قطعه‌ای که نوشتید پیداست.
      با کمی کار بیشتر روی نثرتون و ادامه جدی نوشتن می‌تونید به نویسندۀ درجه‌یکی تبدیل بشید.

  238. با یک لیوان چای وارد سایت هنرستان شدم ،با چهره های مضطرب دانش اموزانم در امتحان عملی برنامه نویسی برخورد کردم که از روی ترس پشت مانیتورها خزیده بودند . همکارم مثل همیشه عصبی در حال تحویل امتحان بود تا منو دید گفت بیا بقیه با تو . گفتم عزیزم شما برو استراحت بقیه با من . رفتم سمت راست سایت و از دانش اموز شیطون شروع کردم چون با یک نگاه دیدم که سمت چپی یک دانش اموز ارام و منزوی هست که اهل تقلب نیست . سمت راستی ها که تمام شد ،رفتم پیش دانش اموز منزوی . نگاهم که در نگاهش گره خورد اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت من می توانم برم ،گفتم کجا ، گفت نمی توانم امتحان بدم، دستانش را در دستانم گرفتم و خواهش کردم فقط برای من حرف بزن بیخیال امتحان ، چون می دانستم خیلی درونگراست .ان روز یکی از تلخ ترین روایت های زندگی ام را از او شنیدم . دخترک گفت امروز چهار صبح مادرم در زندان به جرم قصاص اعدام شد ،گفتم پس تو الان اینجا چکار میکنی گفت چه کنم .خانم مادرم را هشت سال در زندان نگه داشته بودند و قرار بود ازاد شود چون ان اتفاق در حال دفاع از خواهرم موقع تجاوز ناپدری ام انجام شده بود .حکم دفاع ناموس اعدام است !!!من گیج و گنگ فقط با او گریه کردم و حرفی برای قوانین غلط و بروز نشده نداشتم . تاسفم همراه با همدردی تنها التیامش بود و من اچمز شده از این روزگار .

    تعداد کاراکتر ۱۱۴۷
    کلمات عینی ۲۱۲
    کلمات ذهنی ۴۲

    1. خانم رامه عزیز
      چه خوب و ساده و روان روایت کردید. تاثیر حسی متن هم خیلی زیاد بود.
      موضوع این قطعه می‌تونه مایه مناسبی برای نوشتن یک داستان کوتاه خوب هم باشه.
      فقط یه نکته کوچولو در حاشیه: بهتره تو متن‌ها زیاد از علامت تعجب استفاده نکنیم، خصوصاً سه تا پشت بر هم. این بیشتر به متن لطمه می‌زنه تا کمک‌کننده باشه. و اینکه قبل از علامت‌هایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذاریم، فقط بعدش بذاریم.

      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  239. هنر به چه معانست

    امروز صبح یکی از لایو های استاد کلانتری را نگاه کردم. استاد تمرینی ساده و جذاب در مورد نوشتن پیشنهاد کرد. استاد گفت: اگر می خواهید با کلمه ها  بیشتر دوست شوید. کلماتی را به طور اتفاقی انتخاب کنید. در مورد انها تداعی ازاد کنید.  کلمه هنر ذهنم را مشغول کرد.  واژه هنر از کجا می اید؟  لغت نامه دهخدا می گوید: « هنر یعنی علم و معرفت» استاد فلسفه می گوید: هنر اتفاقی در ذهن هنرمند است. هنرمند اول متوجه هستی خودش در این عالم می شود، بعد می خواهد انچه که در ذهنش اتفاق افتاده را برای جهان بیان کند. هنر راهی است برای شناخت خودت. هنر شناختن خودت است در معرکه ای به نام معرکه هستی. هنر برای این است که مرا درگیر کند و من خودم را ببینم. ترس ها و اضطراب هایم را ببینم.  استاد فلسفه می گفت این خود، دیدن هنر است.  همیشه فکر می کردم هنر یعنی کشیدن یک نقاشی یا نوشتن یک متن فیلسوفانه است. همیشه فکر می کردم هنر،  فقط خلق یک چیز زیبا و خوشایند است. استاد فلسفه گفت: هنر وسیله ای است برای فهم عالم و هوشیار شدن و درمان شدن. هنر یعنی اگر قصه و روایت زندگی خودتان را متوجه شدید هنرمند هستید. راستی هنر در ذهن شما چه مفهومی دارد؟ هنرمند کیست؟

    کاراکتر:  ۱۰۲۴
    کلمات ذهنی: ۱۸۲
    کلمات عینی: ۲۷
    شهرزاد اسدی

    1. زنده باد شهرزاد گرامی و عزیز
      چه خوب و خلاقانه از یک موضوع ساده یک قطعۀ قشنگ ساختید.
      لذت بردم از خوندن این متن. شما روان و شفاف می‌نویسید.
      با قدرت ادامه بدید.

  240. امروز به سختی چشم هام را باز کردم چرا اینقدر خواب آلو شدم آنقدر خوابم میومد و درد تو کمرم داشتم که حتی نتونستم اداره برم از رفتن به سمت سرویس و حرکت تو اتوبان دیدن کوه های زیبا تو مسیر دیدن اداره تو دامنه کوه های که مثل پای فیل زمین و سفت چسبیدند منصرف شدم با رویایی شیرین کودکیم که من یک زن اشرافی هستم به خواب رفتم و خودم را درست روی ترانس یک عمارت شش ضلعی بزرگ وسط یه باغ ۵هکتاری دیدم مسیر ورودی باغ از دو طرف جاده پر از درخت های سرو بلند بود که تا آسمان رفته بودند ورودی جاده سمت راست و چپ دوتا مجسمه شیر بود بعد از اینکه جاده را رد میکرده دست راست پارکینگ ماشین ها بود که کمترینش هیوندا سانتافه بود بقیه بنز ‌دورست بود دست چپ مثل یه میدان بود وسط این میدان یه حوض بود که یه فرشته داشت و پنج تا بچه فرشته دور فرشته مادر از دست هاشون آب میومد خیلی قشنگ بود پایین حوض تا چشم میدید درخت بود و چمن و گل دیوار اطراف باغ پر بود از یاس امین ادوله محبوبه شب و روز رونده قرمز کمی دورتر برای فصل سرما گل خانه و میز و تخت میدی سمت شرقی باغ الاچیق و خانه درختی اسباب بازی جاده دوچرخه سواری زیر عمارت استخر شنا و بانوی عمارت که الان سه ماه باردار و منتظر عشق زندگیش و داره زیبایی های خدا و عمارتش را تک تک نگاه میکنه که تو دنیایی خودش دو تا دست زیبایی دخترانه دور کمرش حلقه شد مامان سردت نشه نمیخوای بیایی تو هوا بارونیه چرا دخترم بریم تو
    تعداد کلمه:۲۷۲
    تعداد کاراکتر:۱۲۳۰
    مریم اخوان

    1. زنده باد.
      شروع این متن خیلی بهتر بود.
      شما ذوق خوبی در جزئی‌نگاری دارید.
      من لذت بردم.
      البته نکاتی دربارۀ نقطه‌گذاری و زبان در بازخورد به قطعۀ قبلی شما گفتم دربارۀ این متن هم صادقه.
      با قدرت ادامه بدید.

  241. امروز ۹۹/۱۲/۱۴ هستش و من اداره چون پنج شنبه هست ارباب رجوع کم داریم داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم به زمین های اطراف به درخت های سر به فلک کشیده کاج که با نظم خاصی کنار جاده آسفالت کاشته شده اند و در انتهای جاده به درخت های انار ختم میشند به چندین ساختمان نیمه کاره که قرار بود روزگاری خوابگاه دانشجویان متاهل بشه و الان خرابه ای بیش نیست و در انتها بعد از دیوار کشی ها کمی دور تر کوه های استوار را میبینم و افسوس میخورم که یک زمان اداره مان در بهترین جایی شهر بود و الان در کجا قرار دارد درست در وسط بیابان جایی که اوایل آمدیم مکان زندگی بسیاری از حیوانات بود یکبار یک مار را مامورین اتشنشانی آمدند و گرفتند یکبار روباه صحرایی خودش را از دیوار اداره نجات داد و فرار کرد و اما بچه سگ هایی که تا کودک بودند باریکه ما انسان ها و مرکز محبت و غذا دادن بودند اما ای کاش بزرگ نمیشدند چون کلاس اداره پایین آمده بود زبان بسته ها عادت کرده بودند مثل کودکیشان دنبال انسان ها بروند ولی دیگر آدم ها خوش اخلاق نبودند مهربان نبودند تا اینکه تصمیم بر این شد ۱۸سگ از اداره برده شود و معلوم بود فرجام زندگی آن ها مرگ بود و من هنوز در اندوه آن ها هستم چون ما بر محیط زندگی آن ها غلبه کردیم و چه بد کردند آن هایی که این زبان بسته های زیبا را به کام مرگ هدایت کردند
    مریم اخوان
    تعداد کلمه :۲۵۰
    تعدادکاراکتر:۱۱۵۰

    1. سلام خانم اخوان عزیز
      حس خوبی در متن شما هست. مشخصه ذوق نوشتن هم دارید.
      اما چند نکته:
      چرا هیچ نقطه‌ای در انتهای جملات وجود نداره؟
      وجود علامت‌هایی مثل نقطه و ویرگول در متن‌ها دلیل داره. این‌ها به خوانایی متن کمک می‌کنن.
      دو اینکه متن نیاز به ویرایش زبانی داره. زبان یکدست نیست، یه جا گفتاریه، یه جا نوشتاری، و همین جریان خوندن رو مختل می‌کنه.
      و اینکه لزومی نداشت متن اینجوری و نوشتن عدد و تاریخ شروع بشه: «امروز ۹۹/۱۲/۱۴ هستش». حتی اگر هم دوست دارید اینجوری شروع کنید، درستش اینه که اینجوری بنویسید: «امروز ۹۹/۱۲/۱۴ است.»

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  242. سال ١٣٨٩ ؛ وقتي دختركي ١١ ساله بودم ؛ يك خودكار نامرئي داشتم.
    با اين خودكار ميتوانستم هرچيزي كه دوست داشتم بنويسم و تا زماني كه دكمه نور روي بدنه خودكار را فشار نميدادم هيچكس نميتوانست نوشته هايم را بخواند.
    ان روزها ديوار گچي و سفيد اتاقم بهترين دفتر براي نوشتن راز هايم شده بود . با خودكار نامرئي عواطفم را روي بخش هايي از ديوار مينوشتم تا هيچكس غير خودم نتواند نوشته هايم را به خواند و به احساساتم پي ببرد .
    امروز براي انجام كاري وارد انباري خانه پدرم شدم كه سال ها قبل اتاق من بود . داشتم وسيله اي را جا به جا ميكردم كه ناگهان نوشته اي كمرنگ كه حالا به زردي ميزد نظرم را جلب كرد.
    (( امروز فاطمه افتاد و پدرم من را دعوا كرد. )) يك ادمك غمگين هم كنارش كشيده بودم.
    در ١١ سالگي هيچوقت فكر نميكردم ١٠ سال بعد كه عمر خودكار نامرئي ام تمام شد لكه نوشته هايم روي ديوار اشكار شود .
    اما امروز به اين باور رسيدم كه هيچگاه نميتوان يك احساس را براي هميشه مخفي نگاه داشت. حتي اگر با خودكار نامرئي روي ديوار يك اتاق قديمي نوشته شده باشد . حتي اگر سال ها گوشه اي از دلت مخفي شده باشد. سرانجام يك روز به طريقي در زندگي ات اشكار ميشود .

    1. سلام زهرا جان
      زیبا نوشتی. لذت بردم. مشخصه ذوق خوبی در یادداشت‌نویسی داری.
      فقط کاش قطعه رو از اینجا شروع می‌کردی و بخش اول رو در ادامه این بخش میاوردی: «امروز براي انجام كاري وارد انباري خانه پدرم شدم…»

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  243. از پنجره‌ی هال، به پارک کوچکی که روبروی خانه‌مان هست؛ نگاه می‌کردم. درخت‌های برهنه، خسته و اندوهگین بودند. با اینکه هنوز چند به غروب مانده‌بود؛ ابرهای خاکستری هوا را تاریک و دلگیر کرده بودند. دلم خیلی برای گرما و نور و طراوتِ تابستان تنگ شده‌بود.
    سرم را به سمت آشپزخانه چرخاندم. مادرم به پیاله‌ی کوچکش زل زده بود. می‌خواست رازهای پنهان پیاله را پیدا کند؛ انگار که سازنده‌ی آن پیاله “کریستوفر نولان” است!
    آن پیاله، برای مادر بزگش بوده، من او را ندیده‌ام اما همیشه از او اینطور یاد می‌شود: بانوی مهربانی بود.
    بی‌ملاحضه گفتم:( مامان! حوصله‌م سر می‌ره! )
    مادرم بی‌عجله، از جایش بلند شد و پیاله را توی کمد گذاشت و در کمد را آرام بست. بعد گفت:( عزیزم! هر وقت هوا گرفته‌س، تواَم خُلقِت می‌گیره…)
    این جمله مرا هیجان‌زده کرد. راست می‌گفت؛ تنها عامل بی‌حوصلگی من هوای گرفته و ابری بود و نه هیچ‌چیز دیگری.
    بلند شدم. مشعوف از شنیده‌ام به سمت اتاق رفتم. روی صندلی نشستم. تکه‌کاغذی برداشتم و رویش نوشتم:
    چقدر شناخت‌های کوچک، که دیگران از من دارند؛ مرا هیجان‌زده می‌کند! می‌دانید!؟ واقعا لذت‌بخش است که فردی به تو توجه کند؛ و کمی از تو را بشناسد.
    تعداد حروف: ۱۰۷۰
    تعداد کلمات عینی: ۲۲
    تعداد کلمات ذهنی: ۲۶

    1. محمدامین عزیزم
      چه ساده و قشنگ نوشتی.
      لذت بردم.
      مشخصه تو ذوق طنزنویسی هم داری.
      فقط یه نکته: یه جای پرانتز دیالوگ‌‌ها رو توی گیومه بذار. اینجوری: «دیالوگ»
      و اینجا به جای «هست» هم بنویس «است»

      خیلی مشتاقم تا نوشته‌های بعدی تو رو بخونم.

  244. به نام خدا

    به پنجره نگاه میکنم،دوباره باران گرفته بود.
    مینشینم پشت ساز،روی صندلی کوچک و چوبی گوشه اتاق،اجازه میدهم دستانم ازادانه کلیدهای پیانو را لمس کنند.
    برای دست گرمی اول چندتایی از نت ها را خارج از ریتم و درهم و برهم میزنم.
    خانه غرق در سکوت بود،آواز نُت ها میپیچید.
    زیرلب شروع به خواندن میکنم،یک اهنگ نسبتا قدیمی که اولین بار در تیتراژ یک فیلم فرانسوی شنیده بودم.موسیقی رفته رفته به درونم رخنه میکرد.
    به نظر من پیانو ها بیشتر از هرچیزی به زندگی های ما شباهت دارند!
    پیانوهای مارک دار،متوسط و یا خاک خورده گوشه مغازه ابزارآلات موسیقی،درست مثل زندگی هایی که هرروز میبینیم.
    هر کلید آواز مخصوص خودش را دارد و نقش لحظات زندگی ما را بازی میکند.یکی اشک آدم را در می اورد دیگری لبخند روی لبها مینشاند.
    هیچ کسی همان اول کار یک “ولادیمیر هورویتس” نبوده!پس ما همگی گاهی از ریتم خارج میشویم،کوکِمان در میرود و دست هایمان انگار دل و دماغ نواختن ندارند.برمیگردیم و دوباره شروع میکنیم.بعضی ها هم البته با یک “گور پدرش” کار را تمام میکنند.
    پیدا کردن خود و اینکه واقعا میخواهیم چه کسی باشیم در واقع از پیدا کردن سوزن در انبار کاه سخت تر است!
    من میگویم بگذاریم نت ها ما را پیدا کنند،آثاری که باقی خواهند ماند درواقع تکه ای وجود ماست.

    کاراکتر: 1111
    کلمات عینی: 25
    کلمات ذهنی: 20

    1. سلام سارا جان
      اول از همه اصلاح چند جمله:
      «به پنجره نگاه میکنم، دوباره باران گرفته است.»
      «خانه غرق در سکوت است، آواز نُت ها میپیچید.»
      «موسیقی رفته رفته به درونم رخنه می‌کند.»
      و الی آخر.
      نکته: به هماهنگی زمان افعال توجه بیشتری داشته باشیم.

      و اما حرف‌های بعدی:
      چه ایدۀ قشنگی، چه نگاه خوبی.
      لذت بردم از خوندن این قطعه.
      مشخصه که ذوق زیادی در پیدا کردن ایده داری.
      خیلی هم ساده و زیبا ایدۀ خودت رو بیان کردی.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  245. در حالی که وسایل شام را روی کانتر می چیدم حواسم جمع حرفهایش هم بود. گهگاه نظرم را هم می گفتم. با این قسمت از حرفهایش کاملا مخالف بودم . ناگهان ساکت شد . به طرفش برگشتم وگفتم: خب؟
    دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و نگاهم می کرد. ابرویی بالا انداختم. صاف نشست و گفت: اول تو بگو گوش می کنم بعد اگر اجازه دادی منم حرف میزنم. گفتم: وا. اخر من حرفی نداشتم. گفت: میدونی چی جالبه؟ اینکه به همه میگی گوش دادن بلد نیستین. بزارید ادم حرفشو بزنه شاید آخرش اصلا منظورش چیزه دیگه ای باشه.
    کمی فکر کردم. دقیقا سه بار همان اول جمله اش میان حرفش پریده بودم و نظرم را اعلام کرده بودم. در واقع اجازه نداده بودم اصلا حرفش را بزند. خیلی خجالت کشیدم. رویم را به سمت گاز برگرداندم و مشغول کشیدن غذا شدم. همین چند وقت پیش بود که خانواده را جمع کرده بودم و در باب گوش دادن همدلانه و روش صحیح گوش دادن به انها آموزش داده و با هم تمرین کرده بودیم که چگونه نظرات مخالف با عقیده خودمان را گوش دهیم و بعد منظور کامل گوینده را درک و سپس پاسخ دهیم. حالا خودم نمی توانستم یک گوش دادن ساده را هم انجام دهم. حرف و رفتارش باعث شد که از این پس بیشتر به چگونگی گوش دادن خودم دقت کنم.

    تعداد کارکتر: 1051
    کلمات عینی: 12
    کلمات ذهنی: 213

    1. خانم مصحفی عزیز
      چقدر عالی نوشتید این قطعه رو.
      چقدر خوب با دیالوگ شروع کردید.
      کیف کردم. تمیز و درست و زیبا بود.
      با قدرت به قطعه‌نویسی ادامه بدید که کارتون عالیه.

  246. نام داستان خواب های درهم برهم من

    دیشب با کلی فکر و رویا چشمانم را روی هم گذاشتم
    رویای چاپ کتاب و رویای فیلمنامه‌نویسی
    آرام‌آرام خوابم برد.
    چشمانم را که باز کردم در خانه‌ای که قدیمی بود و دو اتاق خواب داشت خودم را دیدم
    خانه که نبود مدرسه بود! تخته سیاه گچی با میز و صندلی.
    توی اتاق خواب سمت چپ که نزدیک در پذیرایی بود مردی با موهای مشکی در حال خواندن کتاب بود
    قیافه اش از دور آشنا به نظر می‌رسید اما نمی دانستم کیست
    سمتش حرکت کردم، که دستانی روی چشمانم نشست. صدایی از پشت سر گفت: اگر گفتی من کیم؟
    دستانش را از روی چشمانم برداشت به سمتش برگشتم و چشمانم را باز کردم ملینا بود یار و رفیق تنهایی هایم.
    همدیگر را در آغوش گرفتیم. روی نیمکت نشستیم ملینا کیف قهوه ای اش را روی میز گذاشت. رو به من کرد و پرسید ریاضی درس ششم را حل کردی؟
    کتابم را از توی کیفم در آوردم و به سمتش دراز کردم.
    از حرکت ملینا خیلی تعجب کردم!
    ملینا خیاری را برداشت و با آن خیار شروع به حل کردن تمارین ریاضی کرد.
    یکی از بچه‌ها سمتش رفت و خیال را از او گرفت و شروع به خوردن کرد.
    فریاد زدم نخور من هم می‌خواهم بنویسم
    کنار پنجره بشقاب میوه ای که اتفاقاً درونش خیار بود روی میز بود که ملینا از درونش خیاطی برداشت و به من داد.
    روی نیمکت نشسته بودیم که معلم مطالعات سال هشتم وارد شد
    بعد از کمی صحبت کردن رو به من کرد و صدایم کرد، بعد رو به کلاس گفت ایشون یکی از نویسندگان و فیلمنامه نویس تازه کشف شده است.
    بعد از شنیدن این جمله خیلی خوشحال شدم اصلاً باورم نمی شد
    بعد از این که زنگ خورد هنوز هم آن مرد ذهنم را درگیر خودش کرده بود
    به ملینا گفتم اون مرد را میشناسی؟
    ملینا: از دور قیافه اش آشناست.
    سمتش حرکت کردم، از چیزی که می دیدم شوکه شدم.
    آن مرد شهاب حسینی بود.
    نمیدانم چرا آن لحظه با او حرفی نزدم؟
    در همان لحظه دزدی آمد. من و ملینا که ترسیده بودیم به سمت طبقه دوم با عجله رفتیم و اطلاع دادیم که دزد آمده است.
    نمی‌دانم دوز راگرفتیم؟دزد فرار کرد؟اصلا دزدی بود یا نه؟
    فقط این را می دانم که خواب های من همیشه درهم برهم است و مثل بسیاری از فیلم ها پایانی باز دارد .

    1. فاطمه عزیز
      تلاشت برای توصیف یک رویا خیلی خوب بود.
      من لذت بردم. به نظرم این تمرین رو ادامه بده. چون حس می‌کنم ذوق این رو داری که با خواب‌هات متن‌های خلاقانه بسازی.
      فقط اینکه یه جاهای نباید اینتر میزدی. یه جاهایی هم نقطه یادت رفته. یه کارایی مال شعره. توی نثر بهتر روی نقطه گذاشتن و اینتر زدن دقت بیشتری داشته باشیم، اینا روی نوع خوانش خواننده تاثیر می‌ذارن.

  247. سلام روز بخیر
    بیتا پیری

    مورچه🐜
    همانطور که فکر میکردم که در مورد چه بنویسم مورچه ای را دیدم که از دیوار بالا میرفت.با دقت نگاهش کردم اما هیچ چیز جالبی درونش نیافتم پس با پشت ناخن له اش کردم.ناگهان احساس عذاب وجدان کردم.به قول شاعر:«میازار موری که دانه کش است»البته این مور دانه همراه نداشت پس احساسات را کنار گذاشتم و از نظر علمی به جنازه مورچه نگاه کردم.موجودی که تنه اش از سه قسمت تشکیل میشود.جایی خوانده بودم که قلب مورچه ها در قسمت انتهایی بدنشان قرار دارد.به این فکر کردم که قلب مورچه با چه شدت و سرعتی می تپد؟ولی بعد که به نتیجه نرسیدم،به واژه مورچه فکر کردم .مور …… چه. چه به تنهایی به معنای کوچک است و مور هم که خودش ریز هست.به طور کلی این واژه به چیزی خیلی کوچک اشاره دارد.یاد حقیقت جالبی درمورد مورچه ها افتادم.آنها تنها موجوداتی هستند که مانند انسان دامپروری و مزرعه دارند.مورچه بچه های موریانه ها را میگیرند پرورش می دهند و سپس آنها را می خورند همچنین آنها خودشان قارچ پرورش میدهند و آنها را میخورند.انواع مختلفی از مورچه وجود دارد.بعضی از آنها که از جالب ترین نوع اند سازه های بلند و معماری شده میسازند.جنازه مورچه مقتول را فوت کردم و بلند شدم تا داستانم را بنویسم.
    تعداد کلمه:206
    تعداد کاراکتر:1050
    تعداد جمله:22
    کلمات ذهنی: 4
    کلمات عینی: 19

    1. زنده باد بیتا جان
      چه خلاقانه و جالب نوشتید. لذت بردم واقعا.
      حس می‌کنم شما ذوق خوبی هم در نوشتن طنز دارید.
      این متن شما منو مشتاق کرد تا در انتظار خوندن نوشته‌های بعدی شما باشم.
      با قدرت ادامه بدید.

  248. ﭘﺎﺳﯽ از ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد. ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎي درﺧﺖ روﺑﻪ روي ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎن ﯾﺦ زده ﺑﻮدﻧﺪ .داﺧﻞ اﺗﺎﻗﻢ روﺑﻪ روي ﭘﻨﺠﺮه اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮدم .ﺗﻨﮓ ﻣﺎﻫﯽ را ﮐﻪ ﺑﺮداﺷﺘﻢ، از روزﻧﻪ ﮐﻮﭼﮏ زﯾﺮ ﭼﺎرﭼﻮب ﭘﻨﺠﺮه، ﭘﯿﺮﻣﺮد و ﭘﺴﺮ ﺟﻮاﻧﯽ را دﯾﺪم . ﭘﯿﺮﻣﺮد زﯾﺮ درﺧﺖ ﭼﻤﺒﺎﺗﻤﻪ زده و ﭘﺴﺮ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﮑﻨﺪه ﺑﻮد؛ ﻃﻮري ﮐﻪ ﮔﻤﺎن ﮐﺮدم از زﻣﯿﻦ ﭼﯿﺰي ﻃﻠﺐ دارد .ﺑﻬﺶ ﻣﯿﺨﻮرد ﭼﯿﺰي را ﮔﻢ ﮐﺮده ﺑﺎﺷﺪ. ﺧﻮدﮐﺎري در دﺳﺘﺶ راﺳﺘﺶ و ﭼﻨﺪ ﺑﺮگ ﮐﺎﻏﺬ روي دﺳﺖ ﭼﭙﺶ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد. از ﺣﺎل و ﻫﻮاي ﺣﻀﻮرش ﻣﯿﺸ ﺪ ﺗﻠﻘﯽ ﮐﺮد ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه اﺳﺖ.ﻣﺮﺗﺐ دور ﺧﻮدش ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ. ﻫﻨﻮز ﭘﯿﺪاﯾﺶ ﻧﮑﺮده ﺑﻮد .ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌ ﺪ ﮐﻪ ﭼﯿﺰي دﺳﺖ ﮔﯿﺮش ﻧ ﺸﺪ رو ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮد ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ آﻗﺎ ﺷﻤﺎ ﺧﻮدﮐﺎري آﺑﯽ رﻧﮓ اﯾﻦ ﻃﺮف ﻫﺎ ﻧﺪﯾﺪه اﯾﺪ؟. ﭘﯿﺮﻣﺮد ﻣﺪﺗﯽ ﺧﯿﺮه ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﻻم ﺗﺎ ﮐﺎم ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰد. از ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮه داد زدم ﭘﺴﺮ ﺟﺎن ﺧﻮدﮐﺎر آّﺑﯽ ﮐﻪ در دﺳﺘﺎﻧﺖ اﺳﺖ اﻣﺎ ﭘﻨﺠﺮه ﻣﺎﻧﻊ ﺻﺪا ﺷﺪ. دﺳﺘﮕﯿﺮه ﭘﻨﺠﺮه را ﭼﺮﺧﺎﻧﺪم . ﭘﻨﺠﺮه ﺑﺎز ﻧﺸﺪ. از ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮه ﻫﻮار ﮐﺸﯿﺪم اﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻦ ﻧﺒﻮد . ﭘﺴﺮك ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﺳﺮش را ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺗﺎﺳﻒ ﺗﮑﺎن داد .راﻫﺶ را ﮐﺸﯿﺪ و رﻓﺖ . ﭘﯿﺮﻣﺮد ﺗﺎ دورﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺑ ﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﺴﺮ را ﭘﺎﯾﯿﺪ. ﭘﺴﺮ ﮐﻪ از ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﺪ، رو ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮد .ﺳﮕﺮﻣﻪ ﻫﺎﯾﺶ را در ﻫﻢ ﮐﺸﯿﺪ و ﺑﺎ ﺧﻨﺪه اي ﺗﻠﺦ ﺷﺮوع ﺑﻪ ﻗﻬﻘﻬﻪ زدن ﮐﺮد… .
    تعداد کاراکتر:1032
    تعداد کلمات ذهنی:175
    تعداد کلمات عینی:45

    1. سلام سهند نازنین و خوب
      تلاش تو برای ایجاد یه روایت خلاقانه عالی بود.
      جزئی‌نگاری خوبی هم داشتی.
      لذت بردم از خوندن قطعۀ زیبای تو.
      با قدرت ادامه بده.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدیت هستم.

  249. 🌼

    💌

    یک قاشق آرد برنج را در کاسه کوچکی می ریزم و مقداری روغن بادام شیرین به آن اضافه می کنم. جایی که یادم نمی آید کجا خوانده بودم یک ترکیب عالی برای پوست صورت است. انگشت سبابه ام را روی پوست گونه ام میکشم و به او خبر می دهم مهمان دارد. با قاشق کوچکی آرد برنج و روغن را هم میزنم اما انگار این دو تمایل چندانی برای ترکیب شدن با هم ندارند‌. هر چقدر تندتر هم می زنم آنها هم لجاجت بیشتری برای یکی شدن با هم به خرج می دهند هیچ کدام حاضر به کوتاه آمدن نیستند. «چقدر تخسند این دو ؟!» یک قاشق شیر سرد به آنها اضافه می کنم و می بینم روغن و برنج به واسطه ی وجود شیر باهم ترکیب شده اند. البته نه یک ترکیب یکدست. انگار فقط همدیگر را تحمل می کنند.
    گاهی روابط و دوستی های ما هم چنین شکلی دارد. افراد نامناسبی هستیم که به واسطه ای به اجبار یکدیگر را تحمل می کنیم. این رابطه می تواند یک دوستی معمولی، یک رابطه شغلی و یا رابطه ای شخصی باشد که بیشتر مثل یک وصله و پیله ناجور است.

    فکر می کنم وقتی نمی شود اصرار نکنیم کنار هم بمانیم. تنها ماندن بهتر از دوستی با آدمهای اشتباهی است که وصله تنمان نیستند و مارا تنهاتر می کنند.

    تعداد کاراکتر :1000
    کلمات عینی : 20
    کلمات ذهنی: 164

    1. سلام منیره جان
      متنت خوب بود و من رو تا آخرش کشوند. اما نتیجه گیری خیلی کلی و جهان شمول شد. یک نویسنده رسالت تو وصل کردنه. فصل کردن رو هر کسی بلده. موفق باشی

    2. به به، چقدر عالی بود قطعۀ شما خانم ملایی
      ذوق شما در یادداشت‌نویسی جای تحسین داره.
      زیبا، شفاف و خلاقانه نوشتید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  250. دیشب خواب می دیدم.
    داشتیم چمدانمان را می بستیم، تا به سفر پیاده روی کربلا برویم.
    عروس هلندی مون که اسمش شیلاست رو هم با خودمون می بردیم.
    شتاب داشتم که زودتر برسیم.
    دیدم پدرم که به تازگی مرحوم شده اند، زودتر از ما راه افتاده اند.
    دخترم، فاطمه، مشوق ما بود .
    هر گاه از خستگی راه و سختی مسیر می خواستیم برگردیم، مانع می شد.
    می گفت:« بریم بلاخره خواهیم رسید.»
    پسرک کوچکی را دیدیم که آواز خوان از دریاچه، سوار بر قایق، پارو زنان، می گذشت.
    تا وقتی قایق از نگاه ما، زیر پل، پنهان شد،تصویرش، مثل دوربین فیلم برداری، همه صحنه را پر کرده بود.
    از آنجا که گذشتیم، از ماشین پایین آمدیم.
    از پله های زیادی بالا رفتیم.
    بالای پله ها، چشمم به گنبد سبز افتاد.
    کسی، گفت:« اینجا حرم آقا امام حسین است.»
    چشمم را از گنبد برنمی داشتم.
    همه وجودم اشک و آه و ماتم شد.
    زار می زدم و برای مردم کره زمین، دعا می کردم.
    از کرنا می نالیدم.
    سه فرزندم پیش چشمم آمدند.
    از آن حضرت با تضرع برایشان خیر کثیر درخواست نمودم.
    در این حال و هوا بودم که از خواب بیدار شدم.
    آنقدر آن زیارت قلبی و دلی انجام شده بود که حس می کردم راستی مرا به زیارت برده اند.
    اما به پاداش کدام کار خوب.
    این هدیه را چرا به من دادند؟
    نمی دانم!!
    تعداد حرف ۱۰۸۹
    کلمات عینی۲۰
    کلمات ذهنی ۲۱

    1. سلام خانم رضوی عزیز
      چقدر خوب از خواب خودتون گفتید.
      این قطعه با کمی کار بیشتر می‌تونه متن خیلی بهتری هم بشه.
      من مشتاقم نوشته‌های بعدی شما رو هم بخونم.