امروز برای کاری به اداره بیمه رفته بودم.
پیرزنی به من نزدیک شد و پرونده اش را به من نشان داد. چند سوال داشت که اورا راهنمایی کردم.کم کم سر صحبت را باز کرد، انگار دلش میخواست درد دل کند.
ازپسر معتاد ولاابالیش حرف زد که سر کار نمی رود ومخارج زندگی زن و فرزندانش را تامین نمی کند.
اینکه عروسش بیست سال او را تحمل کرده است والان که دیگر بچه هایش بزرگ شده اند و موضوع را درک می کنند، نیازی به تحمل چنین مردی نمیبیند.
پیرزن دلش به حال پسرش می سوخت، اشک می ریخت ومدام به گذشته می رفت و خودش را زیر سوال می برد، می خواست بداند کجای کارش اشتباه بوده و کجا در حق فرزندش کوتاهی کرده.باخودم فکر میکردم، او چرا انقدر خودش را مقصر می داند؟!
همه انسانها گذشته ای دارند که باب میلشان نیست، گذشته ای که شاید پر از درد ورنج است وزخمهایی که گاه هیچ وقت خوب نمی شوند،
اما درنهایت این خود آدمیست که باید زندگیش را آنگونه که می خواهد بسازد.
ولی خب؛او یک مادر است، خودش را مسئول می داند، فرزندش را ثمره ی عمرش میبیند، اصلا با او یکیست و او را جزئی از خودش می داند؛ تکه ای از وجودش که به ظاهر از او جدا شده. مگر می شود کسی قلبش درد کند و در پی درمان نباشد؟!
پیرزن تمام وجودش درد میکردو طبیعی بود که بخواهد ریشه درد را در خودش پیدا کند.
1117کاراکتر
27کلمه عینی
26کلمه ذهنی
دست نزَن برکفَنَت ای شیر زن…
بینَنده که میدانَد همه زخم زَدَند براین تَن…
قَدَمَت مُحکَم باشد، که نیوفتی در چاه…
مَردُمانِ عاقِل، همه جاهِلَند، تو خود باش آگاه…
دَستِ تَقدیر اگَر سنگ زَنَد بر تیشه ات…
یَلِ یَزدان داری، اُستوار است ریشه ات…
هَدَفَت را نگُذاری بگیرند نِشان…
ریشه را تا میتوانی بچسب، حُکم کُن، بر همَشان….
که، در این بادیه گَه، مَردُمانِ جاهِل…
تَک به تَک گور شَوَند، بر غَضَبِ، کُفرِ یَزدانِ عادِل… ( باتشکر فاطمه نعلبندی)
_احساس ناامیدی می کنی؟
_نه
_بی هدف هستی؟
_نه
_به خودکشی فکر کردی؟
_نه
این «نه» آخر را با خنده گفتم. خانم خوش برخوردی بود اما جدیتش در سوالات جالب بود.
_شپش داری؟
_نه
_از سوالات ناراحت نشو. باید این فرم ها رو پر کنم تا بتونی واکسنت رو بزنی
_ناراحت نشدم
روی صندلی چرمی نشسته بودم و خانمی که واکسن می زد سمت چپ من پشت میزی نشسته بود. در گوشه های دیگر اتاق خانم های دیگری که همکارش بودند داشتند همین سوال ها را از مردم دیگر می پرسیدند.
خانم از داخل محفظه ای آبی شیشه ی واکسن را بیرون آورد. با الکل دهنه ی شیشه و سوزن تزریق را تمیز کرد. آمپول را در دهنه ی شیشه فرو کرد و سوزن مایع را بالا کشید. آستین چپم را بالا زد و جایی از شانه ام را فشار داد. بازویم آنقدر نحیف بود که احتمالا سوزن از آن طرفش بیرون می زد.
_نمیشه واکسن رو بخورم؟ فقط تزریقیه؟
_نه نمیشه. از آمپول می ترسی؟ تو دیگه مردی شدی برای خودت از چی می ترسی؟
_نه نمی ترسم. فقط از دردش بدم می آید
زن مسنی که روی صندلی کناری من نشسته بود دستش را روی شانه ی راستم گذاشت و گفت ((نترس. من کنارت میشینم تا نترسی.))
_ممنون خودم دارمش.
اما او فقط لبخند زد و شانه راستم را فشار داد.
_گفتم که نمی ترسم.
سر همه ی آدم های مسن و جوان و نوجوان اتاق به طرف من برگشت.
_میشه زودتر واکسن رو بزنید؟
خانمی که سوزن را داشت گفت ((باشه. نگاه نکن، بیشتر می ترسی.))
_نمیشه، باید نگاه کنم.
واکسن را زد. از آن طرف بازیم بیرون نزد. حتی خون هم نیامد. فقط نقطه ای قرمز.
_دیدی درد نداشت.وایسا تا مدارک رو بهت بدم.
خانم تزریقی به پشت میزش برگشت. من هم از جایم بلند شدم و روبه رویش ایستادم تا کاغذها را بگیرم.
_برای ثبت نام مدرسه این کاغذ رو لازم داری. همینطور برای سربازی. گمش نکنی.
و کاغذ را به دستم داد. وقتی از اتاق خارج می شدم متوجه حضور دختری در صندلی قبلی ام شدم. آن خانم مسن کنارش ایستاده بود و می گفت نترس.
او نمی ترسید. فقط از این می ترسید که دیگران فکر کنند که او ترسیده. مثل خودم.
نگاهی به ناخن های شیار افتاده ام کردم، دیگر لاک قرمز هم زیبایشان نمی کرد.
یاد گذشته افتادم؛ روزی که دوستم زهرا به من یک لاک هدیه داد. باشوق آن را در کیفم گذاشتم، مدتها بود دنبالش بودم. پدرم مرد متعصبی بود و مخالف لاک زدن.
آن قدر هیجان زده شده بودم که موقع برگشتن به خانه رازم را به دوستانم گفتم.
بچه ها اصرار کردند که لاک را نشانشان بدهم خودم هم تحمل رسیدن به خانه را نداشتم.
لاک را از کیفم در آوردم و سرش را باز کردم بویش دیوانه کننده بود، رنگ قرمزش دل آدم را می برد.
درست در همان لحظه پدرم مرا دید. باسرعت لاک را درکیفم گذاشتم.
حالا دیگر تمام شوق وهیجانم به ترس بدل شده بود.
به خانه که رسیدم، حسابی تفتیش وتنبیه شدم.
فردای آن روز مادرم به مدرسه آمد و موضوع را به معلمم گفت.
معلم ازمن توضیح خواست ومن همه چیز را گفتم. معلم زهرا را صدا زد، زهرا که حسابی ترسیده بود گفت که: نرگس آن را از من دزدیده است!!
من دیگر حرفی برای گفتن و دلیلی برای توضیح دادن نمی دیدم، لاک دیگرمال من نبود.
کاش یک نفر مرا توجیه می کرد که چرا نباید لاک بزنم؟!
من دیگر هیچ وقت میلی به لاک زدن پیدا نکردم.مدتیست تصمیم گرفته ام برای خودم یک لاک قرمز بخرم حتی اگر نزنم! اما نمی دانم که شور و شوق یک دختر بچه بایک زن میانسال برابری می کند یا نه ؟!
۱۰۴۸کاراکتر
۴۱کلمه عینی
سلام خدمت استاد عزیز
بعد از نماز صبح تصمیم گرفتم زمان باقی مانده تا شروع کلاس سمپوزیوم را که حدود دو ساعت بود بیدار بمانم و چند صفحهای از داستانهای کوتاه همینگوی را بخوانم.
لبریز از خواب بودم آنقدر که واکنشهای بدنم طبیعی نبود و وسط مرداد ماه از سرما یخ زده بودم، اما گویی در جدال من با خوابیدن حکمتی نهفته بود که باید مقاومت میکردم.
در هوای بیرمق پنج صبح درحالیکه چشم چپم بسته بود، از درز چشم راست شروع به خواندن کردم؛ تا پنج سطر اول داستان بدون اینکه متوجه اشتباهم باشم مدام قایق پارویی را، قایق اروپایی میخواندم و تازه بعد از چند بار تکرار این واژه در سطرهای پیاپی متوجه اشتباهم شدم و این خوانش غلط به شدت برایم جالب توجه بود، زیرا از همان ابتدا با گمان قایق اروپایی، ذهنم هدایت شد به سمت داستانی که ملیت در آن نقش تعیین کنندهای دارد، درحالیکه محور اصلی داستان آمدن پزشک به اردوگاه سرخپوستان برای زایمان یک زن سرخپوست بود؛ میان تصور من از قایق اروپایی با حقیقت قایق پارویی از لحاظ موضوع، معنا و حتی مسافت، فرسنگها فاصله بود.
این اتفاق باعث شد به خطاهای بزرگ و نادانستههای زندگی بیندیشم، آن جا که جهل گریبان گیر مان میشود فرسنگها از حقیقت دور میشویم و نکته این جاست که رهایی از نادانی همیشه انقدر ساده و واضح نیست؛ وای به حالمان اگر در جهل مرکب ابدالدهر بمانیم و بمیریم!
تعداد کلمات ذهنی: ۲۰۹
تعداد کلمات عینی: ۲۰
سلام استاد
شرمنده من فراموش کردم تعداد کاراکتر های قطعه “قدرت نوشتن” رو اخرش بنویسم.
تعداد کاراکتر ها 1180
کلمات عینی 78 شامل 65 اسم و 13 فعل
ذهنی 49 اسم و 73 حرف و 18 فعل
در ضمن به علت هنگ بودن گوشیم نامم کامل تایپ نشده. فهیمه شمس ابادی هستم
سلام معذرت میخام من قطعه م رو که نامش قدرت نوشتن بود پیدا نمیکنم. مگه ارسال نشده؟
قدرت نوشتن
در خانه نشسته ام و خانه در سکوت فرو رفته است. پسرم که 15 ماه سن دارد در خانه نیست تا با صدای شیرینش مامان مامان کند و با لذت به جان کتاب هایم بیفتد و بخوردشان. درس داروشناسی را می خوانم که پنجشنبه امتحان دارم.
پرتوهای طلایی مایل به سرخ غروب آفتاب، مستقیم از پنجره ای که رو به مغرب است، روی دیوارِ مقابلم افتاده و به زیبایی پرتوافشانی می کند. صدای باد لا به لای درختان انگور باغچه پشت پنجره می پیچد. گه گاهی در کمی دوردست صدای کودکان همسایه که با شور و شوق بازی میکنند سکوت را درهم می شکند.
و این صحنه غروب طلایی همیشه مرا یاد رمان عاشقانه ای می اندازد که حدودا 14 سال پیش در آغاز نوجوانی خوانده ام. رمانی که به صورت بخش بخش در مجله ای -که نامش یادم نمانده- چاپ می شد. تصاویری که از آن رمان در خاطرم نقش بسته، همیشه در این غروب ها در من زنده می شوند و در لحظه ای سکوت به قلبم چنگ می زنند و با خود تصاویر مبهم خاطرات دیگری را هم که در غروب های سرخ در سکوتی عمیق گذرانده ام به صحنه قلبم می آورد. و همه اینها باهم در چشمان روحم گلوله می شوند…
و این قدرت “نوشته” است که حتی پس از سال ها احساسی که در من تصویر کرده است در درونم نفس می کشد.
و این تاثیر، دلیل ایمان من به نوشتن است و مرا به راه نویسندگی کشانده و در این هیاهوی زندگی ام، عزم مرا در این مسیر استوار می دارد.
« و دوباره زندگی »
• زمان مورد نیاز برای مطالعه دو دقیقه و سی ثانیه.
در تعطیلات هفتهی گذشته، پس از یک ماهِ سختِ کاری، سعی کردم تمام خستگیام را با سفری دو سه روزه از جان بشویم که تا حدودی هم موفقیت آمیز بود اما به رغم تلاشهایم نتوانستم خودم را از شرِ آن موج انرژی منفی منحوس و بدقواره به وقت پاماس یا هر کوفت و زهرمار دیگری درامان نگه دارم. خداراشکر به هر بدی که بود گذشت و این سفر اوقات خوشی را هم داشت.
حالا میتوانم با آسودگی خیال، به تمرینات نویسندگیام بپردازم، کتاب بخوانم، سریال دارک را تمام کنم، مطالب صفحهی اجتماعی ناسا را دنبال کنم، بنویسم و آموزش سهتار را شروع کنم. خدا میداند چقدر برای خریدن ساز و قدم زدن در حال و هوای بازارِ آلات موسیقی هیجان دارم. نوای سازهای مختلفِ آنجا آدم را سرِ ذوق میآورد. از اینکه آرزوی دیرینهام را برآورده میکنم دوست دارم آسمان را بغل کنم و ببوسم.
خوشحالم که دیروز پس از آن یکماهِ کذایی، توانستم قورباغههایم را البته نبوسیده و با اکراه قورت بدهم. کمی به خودم رسیدم. دستی به سر و گوشِ اتاقم کشیدم و اوضاعی که به بازار شام میمانست را سروسامانی دادم. هیچ اغراق نمیکنم اگر بگویم پس از آن که وسایل اضافه و از انرژی افتاده را دور انداختم، جان تازهای در اتاقم و سپس روانم دوید. چند قلمه پتوسِ جدید به تُنگهای آب اضافه کردم. توی خاک بودنشان را دوست ندارم احساس میکنم خاک ریشههایشان را به دام میاندازد. ای کاش یک روز گلخانهای پر از گلهای ریشهدار توی آب داشته باشم و چه بهتر اگر همهشان پتوس باشند!
یک خواب طولانی و آرام تنها چیزی بود که به طور مبرم به آن احتیاج داشتم که دیشب میسر شد. و بالأخره امروز بعد از حدودِ ده روز توانستم چیزهایی را از ذهنم روی کاغذ پرتاب کنم. پنج صفحهی ریز و پر را به مدت پنجاه و پنج دقیقه در حین جوشاندن برنج و سرخ کردن مرغهای توی تابه نوشتم، اما به اندازهی قرنها سکوت حرف برای گفتن دارم.
وقتی برای مدتی حتی چند روزه نمینویسم، کتاب نمیخوانم، فیلم نمیبینم و با خودم تنها نمیشوم حالم ناخوش میشود. وقتی نمیتوانم زمانی را برای خلوت با خودم اختصاص بدهم ناگهان گم میشوم. همانجا میایستم و در گردابی از حال منفی غرق میشوم. عصبانی و کلافه میشوم. تکلیفم با خودم مشخص نیست. احساس بیهودگیِ زندگی تمام وجودم را غصب میکند، کسالت میگیرم، میافتم یک گوشه و دیگر حتی حال و حوصلهی نفس کشیدن را هم ندارم. بعد برای ترمیم این حال به یک ارادهی مضاعف احتیاج دارم که آنهم زمان میبرد تا دوباره سرِپا بشوم.
اما مقصود از تمام این سخنان پراکنده، اول آزاد کردنشان از ذهنم بود و سپس میخواستم این را بگویم که پشتِ گوش انداختن هرکاری به مرور توان انجام دادنش را در آدم میکاهد. این باور را در ذهن سنجاق میکند که قادر به انجام دادنش نیستی پس رهایش کن. مگر میشود آدم ضروریترین کارهایش را رها کند؟ اما خب چه میشود کرد گاهی این رخوت و کسالت به جان آدم مهمان ناخوانده میشود و چارهای نیست جز صبر کردن تا بهبودی کامل.
” یاسمن فرجپور “
نام قطعه: مدیریت زمان
نمی دانم چرا نمی توانم برنامه ام را دقیق تنظیم کنم . مثل نزدیکش همین کلاس های دوره نویسندگی است که من نتوانستم حداقل روزی 3 بار مطلب بنویسم .
هر شب قبل از خواب برای خودم برنامه می نویسم و برای موفقیت های کوچولوی خودم گل می کشم گاهی هم خودم را بد سرزنش می کنم و صبح فردا یش برای خودم
دربه ترتیب برنامه هایم ا می نویسم و برای خودم 1و2و3و4 در دفترم می گدارم ولی ای داد وبی داد . . کلی پول از جیب مبارک دادم و کتاب مدیریت زمان خریدم به خودم گفتم شروع کنم چند تمرین ابتدا را انجام دهم و بعد به سراغ مطالعه و انجام تمرینات بعدی بروم ولی در همان تمرینات ابتدا هم درجا می زنم واقعا در تنظیم ساعات مطالعه ام درمانده شده ام البته یکی از اشکالاتم این است که فکر کنم برنامه ریزیم واقع بینانه نیست مثلا برای مطالعه فلان کتاب باید یک ساعت و نیم وقت بگدارم ولی دردفترم نیم ساعت برایش گذاشته ام باید سعی کنم برنامه ام دقیق باشد و حتما خود را ملزم به انجام تمام برنامه ها در زمان خودش نمایم اگر نه ، نه پاین نامه ام را می توانم خوب انجام دهم و نه کلاس نویسندگی با ان همه شور و شوقی که برایش داشتم و نه… .
نتیجه گیری: فقط خواستن وگاهی برنامه ریزی نمی تواند باعث موفقیت شود بلکه باید برنامه ریزی بر اساس توانایی های فرد و شرایط زندگی تنظیم شود ، بعلاوه اجرای برنامه طبق انچه که تنظیم شده از همه مهم تر است.
نوشته من بدون عنوان 217 لغت و 986 کاراکتر شد.
ممنونم
“سبک جدید زندگی”!
بیدار که می شوم, دستم از زیر پتو بیرون می خزد. روی صفحه موبایل, شمارش دو رقمی نوتیفیکیشن را می بینم!
هنوز هم توی رختخوابم, با همان دست و. روی نشسته, مسواک نزده و موهای ژولیده ای که جدال دو بچه را تداعی می کند. با بازی سرانگشتهایم روی صفحه موبایل در تلاشم تا از قافله های مجازی دور نیافتم.
دلم را خوش می کنم که در ارتباطی نامرئی با همنوعان خودم هستم, اسمش را می گذارم; روابط اجتماعی! و با قطار تکنولوژی دورِ دهکده جهانی چرخی می زنم.
دوستی در آنسوی دنیا, یک کپی از اولین نامه عاشقانه اش را به اشتراک گذاشته است. نامه ای که فرستنده اش دیگر در آن نشانی زیست نمی کند, اما خاطره ی “نامه ها” هنوز هم قادر است عقربه های ساعت مرا برای هزار دور به عقب برگرداند! یادش بخیر;
یک اصلاح سه تیغه و دوشی از ادکلن, لباس باید مرتب باشد, دندانهایی که سفید و کفشهایی که برق بزنند. با چند قطعه شعر و یک شاخه گل, چقدر که مقابل آینه تمرین کردم. اگر باور نمی کنید, دلِ زلالِ آینه را به شهادت می گیرم.
حال پرسش مهم اینجاست;
“آیا هنوز در آن نشانی کسی هست که در انتظار نامه ای باشد؟ آیا پستچی های شهر, هنوز نشانی عشاق را به یاد دارند؟”!
دانیال
کارکتر; 1033
عینی; 23
ذهنی; 42
صفت; 13
کم نیستند روزهایی که با خبرهای بد آغازشان می کنیم. نمی دانم این جفا را چه کسی در حق ما کرد; خودمان, پدرانمان یا روزگار؟
مادرم امروز زنگ زند. گفت که حالش خوب نیست! از سفره و سبد خانه اش گفت که مدام دارد آب می رود. از غر و لند مدیر ساختمان گفت, که بعضی ها شارژ ساختمان را به موقع نمی دهند. آخرش هم گفت که حوصله ندارد جلسات فیزیوتراپی را ادامه دهد!
اما من خوب میدانم که علتِ واقعی را باید در جیب او جستجو کرد!
می گویم: “مادر, حالِ من هم دستِ کمی از تو ندارد! ما که تنها نیستیم, وقتی مامِ وطن هم, لبهایش خشک شده است”!
و مادرم مثل همه مادرهای دیگر, به بچه میانسالش با یک “هیس” هشدار میدهد: “ا…, بس کن دیگه! صد بار نگفتم پشت گوشی از این حرفها نزن …”!
زیر دوش که رفتم آرامتر شدم. چه نعمتی است دوش گرفتن, انگار تمام اضطراب آدم را می شوید و با حبابهای کف و صابون در سوراخی پرحفره دفن میکند.
فکر کنم آدمها از روی باران بود که دوش را اختراع کردند, چه اختراع آرامش بخش و مفرحی. آنقدر حس خوبی به من داد که تصمیم گرفتم وقتی باران آمد, بدون چتر زیر دوشِ طبیعت بروم …
که یهو آب قطع شد, سوزش کف صابون چشم هایم را سوزاند و لرزشی عصبی که بر جانم پیچید!
دانیال
کارکتر; 1046
عینی; 19
ذهنی; 39
صفت; 7
امروز که ساعت مچی ام را روی دستم می بستم، بی اختیار یاد ساعت صفحه آبی ام افتادم.
اولین ساعتی که پدرم برایم خریده بود. حدودا ده سال داشتم.
وقتی وارد مغازه شدیم صفحه آبی آسمانی اش دلم را برد؛یک ساعت اسپرت زیبا با بند استیل و صفحه آبی که چراغ صفحه هم داشت.
شادی وصف ناشدنی وجودم را فرا گرفته بود. مدتها گذشت ومن همچنان ساعتم را دوست می داشتم.
با اینکه اجازه نداشتم ساعتم را در مدرسه بپوشم، آن را در کیفم می گذاشتم وهر روز با خودم به مدرسه می بردم.
زیبایی اش چشم همه را می گرفت وهمه تحسینش می کردند.
یک روز دوستم گلنار از من ساعت را پرسید، درکیفم را باز کردم اما اثری از ساعتم نبود.
گلنار گفت:حتما آزاده آن را دزدیده است؛ باور نکردم، خودش به سراغ آزاده رفت موضوع را گفت، آزاده انکار کرد و آن وقت بود که گلنار دستش را در کیف آزاده کرد و ساعت را بیرون آورد.
آزاده قسم می خورد و انکار می کرد، گلنار اصرار می کرد ومن مات و مبهوت نگاهشان می کردم.
بعد از چند روز دوباره ساعتم گم شد، اینبار واقعا گم شدومن دیگر هیچ وقت پیدایش نکردم.
آه، ساعت صفحه آبی قشنگم! کاش بیشتر مواظبش بودم…
گاهی با خودم فکر می کنم ،ما که همه بچه بودیم! چه کسی مقصر بود
من، گلنار یا آزاده؟!
یاشاید زیبایی ساعت صفحه آبی ام؟!!
1094کاراکتر
45کلمه عینی
امروز که برای قدم زدن به بیرون از خانه آمده بودم، حلزونی را بر روی شاخه یک درخت دیدم. مثل زالویی، آنچنان محکم به شاخه چسبیده بود که اگر از آن جدایش میکردم، خون از جان درخت سرازیر میشد! من همانند مجنونی که با در و دیوار و دار و درخت صحبت میکند؛ مشغول صحبت با حلزون شدم.
به او گفتم: خوب جا خوش کردی ها!
در جوابم ضرب المثل محبوبم را گفت: آنجا خوش است که دل خوش است. دل من هم روی همین شاخه خوش است. به راستی چندنفر از ما ساکن مکانی هستیم که دلمان در آنجا خوش است؟ اگر نظر من را بخواهی میگویم از زمانی که انسان ها خودشان را اسیر تشریفات و دم و دستگاهش کرده اند و با چشمان از حدقه بیرون زده از حسادت و کینه، نظاره گر اطرافشان شده اند؛ دلخوشی ها هم به همان نسبت کم و کمتر شده است.
اما دل من اینجا خوش است. جایی میان کتابخانه خالص کوچکم، در آغوش داستان های پر رمز و راز کتاب هایم، به دور از هر ناخالصی جا خوش کرده ام و ایمان دارم که روزی کتاب هایی که از عمق جانم نشات گرفته اند؛ مهمان ویژه کتابخانه ام خواهند شد. آخر میدانی! من گمان میکنم که لذت بردن از داشته ها و دلخوشی های ساده، یکی از بزرگترین هنرهای هر انسانی است. راستی رفیق دل تو کجا خوش است؟
وقت غروب است روی صندلی می نشینم و خودم را به چایی تازه دم در استکان لبه طلایی محبوبم مهمان می کنم . از پنجره مشرف به باغ بادیدن درختان سبز و گلها سرمست می شوم. کتابم را از روی میز برداشته، ورق میزنم و چند صفحه ای همسفر شخصیت رمان می شوم.هنوز کمی وقت آزاد و مجالی کوتاه برای سفر کردن به دنیای مجازی دارم . فضایی که آدمها چون بافنده ای حرفه ای بر تار و پود این قالی خوش آب و رنگ نقش خیال می بافند و گاه چنان اغراق آمیز رنگها را در هم می آمیزند که نقش پدید آمده را حتی خود باور می کنند. وارد صفحه استاد نقاشی می شوم تابلوهای زیبایش مبهوتم می کند. انسانی شایسته که گذران زندگی را به هنر پیوند داده است و اثر نقش قلم در دستان توانمندش چه زیبا نگاهم را بر تصویر خیره می کند. ناخوداگاه توجهم به کامنتی که زیر اثر گذاشته شده جلب می شود و در دنیایی از ناباوری غرق می شوم . خانمی نوشته است، با سلام و احترام، استاد فقط خاک گور می تواند طمع شما را خاموش کند. چند بار می خوانم بلکه اشتباه دیده باشم و حیران معنای واژه احترام با خود می اندیشم براستی او به استناد کدام فرهنگ لغت، احترام را اینگونه معنا و باور کرده است .
((نامه آخر))
می خواهم بگذرم.درد مانند تیغ بر جانم کشیده میشود.زخمی نمایان نمی شود اما وجودم تیکه و پاره شده است.تنها فقط خود زخمهایم را میبینم وبا سیلی از اشک جایشان را بخیه میزنم.کسی از حال پریشانم خبر ندارد و نگاهشان به لبخند ژگوندیست که با اجبار برلبانم مینشانم.
راستش را بخواهی شب ها نمی توانم بخوابم و نگاهم را به جای چهره و لبخند دلنشینت به آسمان میدوزم.نمیدانم چند ساعت به آسمان خیره میشوم ولی این را خوب میدانم که آنقدری هست تا لبریز از نگاه و لبخندهای ایام گذشته ات شوم.
میدانی؟دیگر خسته شده ام،هیچ کوهی نمیتوانست من را از پای در بیاورد،یا اینگونه زمینم بزند.اما رفتن ناگهانی تو،حتی ردپاهایت،این کار را با من کرد.
میخواهم فراموشت کنم،میخواهم از یادم بروی،همانگونه که بیرحمانه خانه آرزوهایم را ویران کردی و من را آواره،،،میخواهم،آواره شوی.
درست است تا آخرین لحظه عمر،حتی زمان جان دادن هم نامت بر زبانم خواهد ماند،اما به همان اندازه هم نمیتوانم ببخشمت.تو،تمام آرزوهایم را به باد دادی جوری که دیگر هیچ آرزویی ندارم.
تو،کلبه رویاهایم را شکستی و روی سرم آوار کردی،حتی نگاهی به آن آواری که من و دخترم زیرش اسیر بودیم نیانداختی،و ما را رها کردی تا زیر آوار جان بدهیم.
این نامه آخریست،که برایت مینویسم.خواستم بدانی من خود و دخترمان را به سختی از زیر آواره تو،بیرون آورده ام،الان هر دوی ما زخمی شده ایم،تو چگونه ای؟؟
حالت بی ما خوش است؟میدانم خواندن این نامه،یا خبر از حال ما برایت اهمیتی ندارد.
اما قول میدهم زمانی میرسد،که تک به تک این جملات را خواهی خواند،حتی با دقت بیشتر،زمانی که خیلی دیر شده است.
درست وقتی که من و دخترمان،دیگر کنارت نیستیم.مطمئن باش در آن روز و ساعت و دقیقه،ما در جایی دیگر از این کره خاکی،زیر سقف خدا،از زندگی لذت میبریم.
همان روزی که حتی صدای دخترت، ونگاه من برایت آرزو خواهد شد.
مشتاقم،بدانم شبهای هجران و بیقراریت را چگونه سپری خواهی کرد؟! همان شبهایی که،من با خجالت از چهره ی معصوم دخترمان،و شرمندگی بی انتها از خدایم،سرافکنده زیر نور مهتاب اشک میریختم.
و در آخر،.تهمت نالایقی برما زدی رفتی قبول،در پی لایق برو ما هم تماشایش کنیم.
یا علی. (با تشکر فاطمه نعلبندی )
استاد نمیدونم اینبار نقطه ها و ویرگول ها رو خوب رعایت کردم یا نه.امیدوارم که خوشتون بیاد.اینم بگم که این قطعه با اشک نوشته شده وسط نوشتن زندگینامم،این قطعه رو نوشتم
دفترچه ام را باز کردم؛ قلمم را در دست گرفتم و در اولین صفحه ی دفترچه ام بسیار بزرگ نوشتم
‘زندگی من در ده کلمه’
جزو تکالیف ام است؛ باید زندگی ام را در ده کلمه توصیف کنم. سی سال از زندگی ام را به ده دوره تقسیم کنم و نامی بر آنها بگذارم. نامی که معرف آن دوره ی خاص از زندگی ام می باشد. اولین واژه ای که به ذهنم خطور کرد تولد بود.
در حقیقت نمیدانم چه میخواهم بنویسم. قطعا از زمان تولد ام خاطره ای نباید داشته باشم. بر روی کاغذ با خطوطی درشت نوشتم تولد. خودنویس ام تا همین جا مرا یاری کرد؛ بیشتر از این بر روی کاغذ به حرکت در نمی آمد. این بار تولد را درشت تر از قبل نوشتم به طوری که انعکاس حروف چشمم را به درد آورد. واژه ها همانند نت های موسیقی در سرم به پرواز در می آمدند اما مغزم توانایی نواختن این آهنگ زیبا را نداشت.
این بار خودکار قرمز را برداشتم و از روی حرص دورتادور واژه ی تولد را دایره های پی در پی کشیدم میخواستم به در جدال با ذهنم دستاویزی داشته باشم. که بفهمد باید تمام کلمات را به بیرون تف کند. اجازه بدهد کلمات جاری شود. مثل اینکه موفق شدم خودکارم بر روی کاغذ به حرکت درآمد. آرام و روان نوشتم من در ۱۸ سالگی متولد شدم. آنجا بود که علت این جدال درونی را متوجه شدم. قلبا باور دارم روز تولدم ام تاریخی نیست که در شناسنامه ام حک شده است بلکه زمانی است که با سیلی روزگار به زمین خوردم؛ آتش گرفتم و دوباره همانند ققنوسی پرقدرت متولد شدم.
در این لحظه که دست به قلم برده ام چند صد هزار نفر در جهان متولد شده اند؟
تولد تاریخی نیست که شما هر ساله شمع های روی کیک شکلاتی خود را فوت میکنید بلکه تولد زمانی است که میشکنید؛ زمین میخورید اما دوباره با تمام قدرت بلند میشوید و نفس تازه می کنید.
همه ی ما در طول زندگی چندین و چند بار متولد میشویم.
یک نان تازه بهتر
صبح جمعه است. مطابق معمول هر صبح می روم نان سنگکی قدیمی که هر روز از آن نان می گیرم. ساعت هفت صبح.. نانوا می گوید امروز دیر می پزیم. ناراحت می شوم و اخم می کنم.گرسنه ام است. یک نانوایی دیگر هم توی خیابان بغلی هست سیصد چهارصد متر پایین تر اما این نانوایی خیلی نزدیک است. تصمیمم را می گیرم و سختی راه را به جان می خرم و راه می افتم به سمت نانوایی جدید. این خیابان را قبلا نیامده ام. کوچه هایش دنج و زیبا هستند. سایه روشن صبح جمعه تابستان زیبایشان کرده. یک شیرینی فروشی نقلی و شیک رامی بینم. خوب است از اینجا شیرینی خرید کنم. یک کامیون زرد بامزه کنار کوچه پارک شده. شبیه انیمیشن ها. از دور صف نانوایی را می بینم. چقدر آدم تو صف. اما من یک دانه می خواهم و زود نوبتم می شود .نانوایی تمیز است، خیلی تمیز تر از نانوایی دیگر. نان ها هم بهتر پخته می شوند. نان سنگکم را می گیرم و با لبخند خارج می شوم. با خودم فکر می کنم گاهی لازم است راه های جدید و سخت تر را امتحان کنیم چون می تواند کشف ها و لذت های جدید بهمراه داشته باشد. مثل خوردن یک نان تازه بهتر در صبح جمعه تابستانی!
کاراکتر 971- ذهنی : 60 – عینی :25
باران مانند نقل هایی که از روی دست ساقدوشان بر سر عروس و داماد ریخته میشود بر سقف شیروانی خانهمان فرود می آید. از طنین زیبایش از خواب بیدار می شوم و خود را کنار پنجره می رسانم. همانطور که نظاره گر اطرافم هستم، قلم و دفترم را میبینم که مانند آوارگانی بی جان بر روی زمین ولو شده اند. از روی زمین برشان میدارم و آماده نوشتن میشوم. ناگهان صدایی همانند افتادن یک تکه سنگ بزرگ درون رودخانه حواسم را پرت میکند. پنجره را کمی باز میکنم و مشغول دید زدن بیرون میشوم. منظره ای توجهم را به خود جلب میکند. کودکی ریزه میزه را میبینم که بنظر شش ساله است و همانند شناگر ماهری درون چاله های آب شیرجه میزند! سر و تن کودک گلی است و با لبخندی به پشت سرش نگاه میکند. پشت سر او والدین آن کودک را می بینم که دست در دست هم حرکت میکنند. تعجب میکنم که چرا تشری به فرزندشان نمیزنند و اجازه چنین شیطنتی را به او میدهند. نگاهم را از آنها بر نمیدارم. کم کم نزدیک خانه مان میشوند و کودک همچنان محکم تر در چاله های گلی آب پیاده رو فرو میرود. نمیدانم چرا آنقدر نگران سرما خوردن کودک شده ام. سرم را از پنجره بیرون میآورم تا تذکری به کودک بدهم تا شاید به حرف من غریبه گوش فرا دهد. والدین کودک را صدا میزنم. نمیدانم چرا نگاهم نمیکنند. تن صدایم را بالاتر میآورم.
عجیب است! انگار گیج و سرگردان دنبال رد صدای من میگردند اما من را پیدا نمیکنند. کودک سرش را بالا میآورد و به من میگوید: اگر کاری دارید به من بگویید پدر و مادرم کم شنوا و نابینا هستند. ناگهان کل وجودم را سرمایی فرا میگیرد. سرمایی که ناشی از یخزدگی هوا نیست بلکه سرمای بهت و ناراحتی من است. حالا متوجه دلیل قدم های پرسروصدای آن کودک داخل چاله های آب پیاده رو شده ام.
در واقعیت آن قدم ها، نقشه های راهیست که از طرف آن کودک برای والدینش طراحی شده تا با رد صدای آن ها به مقصد برسند.
سلام فرناز نازنین
ذوق و تلاش شما در زیبا نوشتن عالیه.
فقط گاهی اوقات ممکنه زیادهروی در استفاده از برخی آرایهها متن رو بیهوده شلوغ کنه.
یه نگاه به تشبیههای شما بندازیم:
«باران مانند نقل هایی که از روی دست ساقدوشان بر سر عروس و داماد ریخته میشود»
«قلم و دفترم را میبینم که مانند آوارگانی بی جان بر روی زمین ولو شده اند.»
«صدایی همانند افتادن یک تکه سنگ بزرگ درون رودخانه حواسم را پرت میکند.»
«کودکی ریزه میزه را میبینم که بنظر شش ساله است و همانند شناگر ماهری درون چاله های آب شیرجه میزند»
وقتی این هم تشبیه رو پشت سر هم تو یه متن کوتاه ردیف میکنیم متن تحرک خودش رو از دست میده. تشبیه خوبه،اما اگه توش زیادهروی کنیم ممکنه به متن آسیب بزنه.
یه نکته دیگه:
گاهی بعضی جملات رو میشه سادهتر و روانتر نوشت. این چیزیه که توی بازنویسی باید حواسمون بشه باشه.
مثلاً آیا نمیشه به جای:
«همانطور که نظاره گر اطرافم هستم»
بنویسیم:
«همانطور که به اطرفم مینگرم.»
یا یه چیز سادهتر و بهتر.
اینو فقط گفتم که شما حساستر بشید، وگرنه ممکنه در نهایت همون اولی رو ترجیح بدید.
با آرزوی بهترینها.
ممنونم استاد از بیان نکاتتون. نمیدونم چرا همیشه حس میکردم باید تشبیه در جملاتم زیاد باشه. شاید چون همیشه دوست داشتم اشیا پیرامونم رو به اشکال متفاوت توضیح بدم. چقدررررررررر خوشحالم که الان با این گفتتون متوجه ایرادم شدم و باعث شد دیگه تکرارش نکنم. ممنونم از وقتی که گذاشتین.
زنده باد فرناز نازنین و خوش ذوق.
بسیار خوب بود. برای من پیام جالبی داشت اما به قول استاد یکم تشبیهاتش زیاد بود که اونم نشون میده شما در این کار
حرفه ای هستید🌹
تنها دویدن
امروز مصمم شدم پس از مدتهای مدیدی دویدن صبگاهی را شروع کنم .این عادت روانبخش را
از مرحوم پدرم به یادگار دارم ،ان هنگام که نوجوانی بیش نبودم .مرا به همراهی با خودش دعوت
میکرد ، روزهایی که بادویدن سحرگاهی شروع میشد، هر روزاش برایم طعم دو روز زندگی شاد را
به همراه داشت.
شب هنگام به سراغ ساک ورزشی ام رفتم، شلوار قدیمی،کفشهای ورزشی،جوراب های مخصوص
دویدن به همراه بلوز مثل همیشه مرتب وتمیز در کنار هم داخل ساک لمیده بودنند، گویا تنها من
نبودم که دوستان قدیمی ام را یافته بودم بلکه انان نیز با دیدن من شوق و شور خود را بارنگ و
عطرشان نشان میدادند ، نگاه من به انان پر از خاطره بود، ان شب به خودم وعده های زیادی برای
بهره مندی از هوای سحرگاهی و مفرح دادم،
سکوت خیابان از تردد و صدای اتومبیل ها،صدای دل انگیز پرندگان،هوای روح بخش و الخ
به امید یک روز شادی اور و سر شار از امید به بستر رفتم ،مرور کردم، ساک ورزشی کامل،ساعت
رو میزی کوک شده، راس زمان مناسب فصل بهار ،زمانی برای اماده شدن،زمانی برای حرکت ،
واختصاص زمان لازم برای دوش و صبحانه والخ تا بتوانم به هنگام ،محل کارم بدون تاخیر حاضر باشم
با رویای زیبا و خسته از روز گذشته به خواب شیرین رفتم،
ناگهان از خواب پریدم،از پنجره اتاق پرتوهای کامل نور خورشید ازار دهند می تابید، خدای من چه شده
لحظه ای، چگونه ساعت را خاموش کردم؟می بایست هر چه زودتر اماده شوم و به محل کارم رجوع کنم در بین راه از خودم میپرسیدم ، چرا عادتهای
خوب گذشته را نمی توان به اسانی تکرار کرد؟ وچرا گذشته شیرین با همه
خصوصیاتش تکرار شدنی نیست
شاید حضور یک همراه گشایشی باشد
تعداد کلمه:۲۹۱
تعداد کاراکتر:۱۴۴۱
تعداد جمله:۴
تعداد پاراگراف:۲۳
میانگین زمان خواندن:۱ دقیقه و ۲۷ ثانیه
میانگین زمان نوشتن:۱ دقیقه و ۳۷ ثانیه
سلام آقای یوسلیانی عزیز و ارجمند
از خوندن متن دلنشین شما لذت بردم.
حس خودتون رو به خوبی بیان کردید.
روح پدر بزگوارتون شاد.
حتما به تمرین قطعهنویسی ادامه بدید.
یه نکته ریز ویرایشی هم بگم: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
برخی نکات رو هم طی جلسات آینده خدمت شما و دوستان دیگه عرض خواهم کرد.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
سلام
متنتون زیبا بود اما خب طبق چیزی که استاد گفتند و من دیدم، یه نکات ویرایشی ریزی می خواست که اگر انجام بدید متنتون خیلی زیبا تر از این میشه
فوقالعاده بود من که خوشم اومد 🌹
کارواش
امروز با یکی از دوستان رفته بودیم بیرون شهر. توی راه تصمیم گرفت ماشینش را ببرد کارواش. اولین بار بود ک کارواش را تجربه می کردم. مراحل تمیز کردن ماشین را یکی یکی طی کردیم. اولش گرد گیری کلی بعد کف مالی شیشه ها و ریخت آب روی شیشه – انگار باران تندی امده و آب روی شیشه ها شرابه می کنه و مثل موجی از بالای شیشه به پایین می ریزد. حس خوبی داشتم، تمیزی، پاکی، درخشندگی، لطافت. شستن که تمام شد مرحله خشک کردن شروع شد. پارچه های بزرگ قهوه ای که به نظر سنگین می آمد چون وقتی روی شیشه می افتاد خیلی آرام آرام تکان می خوردند انگار فیلمش را اسلو موشن کرده باشند.شیشه ها حسابی تمیز شدند. احساس کردم ماشین زنده شد. حالش خوب شد. از گرد و خاک و آلودگی ها پاک شد. با خودم فکر می کنم کاش برای تمیز کردن روح و روان هم یک کارواش بود. چقدر خوب می شد که هفته ای یکبار یا نه ماهی یکبار می رفتیم کارواش و روح و روانمان را پاک می کردیم. به متصدی می گفتیم : آن خاطره، فلان حرف، فلان آدم را از ذهنم پاک کن. بعد روان مان تمیز می شد، حالمان خوب می شد- مثل ماشینی که تازه از کارواش در آمده است.
کاراکتر 980
عینی : 21
ذهنی:
سلام
متنتون رو دوست داشتم و اتفاقا هم استوری شو که تو صفحه تون گذاشته بودید دیدم ولی خب یه ویرایش کوچولو و موچولو می خواد🙂🌹
ممنونم. درسته متن ها را باید با دقت بیشتر ویرایش کنم.
عالی بود نتیجش خیلی خوب بود در کل متن منسجمی بود
ساعت
صبح که بیدار شدم ساعت 05:27 را نشان می داد. چای را دم کردم و صبحانه را خوردم. به ساعت نگاه کردم 05:27 بود. تعجب کردم، اه… ساعت خواب بود! آماده رفتن به سر کار شدم، از سر عادت به ساعت نگاه کردم ساعت 05:27 بود یادم امد که ساعت خواب مانده است. از سر کار که برگشتم، به ساعت نگاه کردم 05:27 بود…دوباره یادم رفته بود که ساعت خواب است.
هنوز فرصت نکرده ام باطری بخرم و ساعت 05:27 است. با خودم فکر می کنم شاید بعضی وقت ها بد هم نباشد ساعت ها از کار بیفتند. زمان جا به جا شود و زندگی ها قاطی پاتی شود. مثلا به جای صبحانه ساعت شام باشد و یا به جای بیداری ساعت خواب باشد. شاید هم خوب باشد که برای همیشه همه دنیا در یک ساعت مشخص متوقف شود مثل همین ساعت 05:27 . اگر زمان متوقف شود و کسانی که در حال خوب هستند در همان حال برای همیشه باقی بمانند و انها که در حال بد هستند همیشه در حال بد بمانند چه می شود؟ کمی فکر می کنم -نه به نظرم ایده خوبی نیست….خوب است که زمان بگذرد و حال های ما عوض شوند اینطوری بهتر است …بروم باطری بخرم وگرنه زمان برای همیشه 05:27 خواهد بود و زندگی من قاطی پاتی خواهد شد.
کاراکتر 1025 عینی :22 ذهنی: 12
پیام این داستان برای من مشخص نبود
خیلی این متنتون رو دوست داشتم و واقعا یه جورایی رو مخ که ساعت بخوابه و در کل عالی بود
شب پر باری را پشت سر نهادم تا دیر وقت به فکر کردن ورجوع به گنجینه ذهنم در لابلای جملات وکلمات گذراندم وبه رشته تحریر درآوردم انگار خواب از چشمانم رخت بر بسته بود پرده اتاقم کنار زدم وپنجرهرا نیمه باز گذاشتم نسیم ملایمی پرده اتاق را به رقص دراوردهبود به رخت خواب شتافتم چراغ کنار خیابون از پنجره منعکس می شد به اتاق نگاهم به سقف دوخته وهمچناپ غرق در کلمات وعبارات وبا آنها بازی می کردم سرم را چرخوندم قطعه ای از آسمان زیبا در شب از گوشه بالایی پنجره اتاقم دیده می شد هوا نیمه ابری بود حس کردم پشه کور تشریف فرما شده بود ویک نیش جانانه به من زد بهش گفتم اخه مگه جای تو اینجا است این همه درخت قشنگ تو خیابون خب برو انجا بخواب پریدم پرده را کشیدم که فامیل های پشه سرزده نیایند داخل کم کم دست وپامسست می شد نفهمیدم کی خوابم گرفت صبح با روزنه خورشید که از پشت ابرها اشعه خود را گسترانیده بود و فضا را روشن نموده بود از رخت خواب بلند شدم یه ریز رفتم سراغ پنجره پرده را کنار زدم دیدم چهار پایه پنجره خیس شده.پایین کمی نم داشت صدای نم نم باران از بیرون به پنجره می خورد گفتم فدای قدمها وصدای تو بارون قشنگم خوش آمدی چقد تو حس ناب با خودت می آوری و هنوز انرژی انروز از درون من تهی نشده است.
متنتون رو دوست داشتم اما خب علائم نگارشی نداشت و یه مشکل دیگه اش هم این بود که کتابت نبود متنتون
خیلی خوب بود در کل متن منسجمی بود 🌹
رایحه خوشی تمام مشامم را پر کرده بود، هنوز مغزم خاموش بود و پلک هایم سنگین. عطرش آنچنان سنگین و زیاد بود که زودتر از همیشه مغزم داشت راه می افتاد. مثل همیشه شیطنتم گل کرد و دلم نمی خواست خودم را لو بدهم. منتظر بودم با صدای خوش آهنگش یا دست های مهربانش به سراغم بیاید. وقتی هیجانی می شوم حتی لحظه ای صبوری هم برایم سخت است چه برسد الان که کنجکاوی هم به آن اضافه شده بود! حالا دیگر مغزم نه تنها کاملا به راه افتاده بود بلکه مثل کارخانه ای شلوغ پر شده بود با حدسیات مختلف.در ذهنم دنبال تاریخ های مهم می گشتم! ولی چیز خاصی نیافتم. داشتم دیگر برای باز کردن پلک هایم تسلیم میشدم که گرمای حضورش را حس کردم و آن لحن خوش الحانش: خانمم … چشم هایم را با ناز گشودم و دیدمش. دسته گلی که دسته گلی زیبا در دست هایش بود!
حالا دیگر لبخندم به نهایت رسیده بود و با همه وجود داشتم میخندیدم! مثل همیشه دسته گل هایی بی دلیل، با عشق و نهایت ظرافت. با اینکه مهندس است ولی معتقدم ذاتا هنرمند است. خوب میداند هنر عشق ورزیدن را.
سالهاست یادم رفته که چقدر با دنیای هم جنس هایم فاصله داشتم و فکر میکردم هیچ دخترانه ای بلد نیستم و حتی گریزان بودم ازین به قول خودم اداها! اما حالا بیا و ببین! کلی ناز و عشوه و شیطنت در آستین دارم! اصلا از روزی که شناختمش انگار آدم جدیدی از درونم متولد شده است! دیگر خودم را قبل او نمیشناسم .
همه را مدیون حضور ساده و پر از محبتش هستم. مدیون همه لحظاتی که دوست داشته شده ام و با این عشق رشد کردم.
زنده با خانم خوش نظر نازنین
چقدر قشنگ و با احساس نوشتید.
شما ذوق زیادی در بیان حس خودتون دارید.
با تمرین بیشتر قطعاً میتونید بسیار بهتر هم بنویسید.
فقط اینکه از علامت تعجب بیهوده و زیادی استفاده کردید، اگر این علامتها در متن نبود بهتر بود.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
خیلی زیبا احساسات و عواطف تان را بیان کرده اید و جزییات را شرح داده اید. از یک اتفاق عاشقانه قطعه زیبایی خلق شده است. خوشمان امد!
سلام
متنتون رو دوست داشتم اما خب مثل من هستید علامت تعجب رو هر جا استفاده می کنیم که این بد هست🙂🌹
احساستون رو خوب بیان کرده بودید که این عالیه🌹
تلفن همراهم زنگ خورد. حرفها، حس تلاطم را تداعی میکنند؛
احساسی که خبر نداری یک روز، یک ساعت یا حتی یک لحظه بعدت چه میشود!
احساسی که از اساس، تبیین و توضیح را در خود میبلعد و هضم میکند و با افتخار، سربلند میکند و میگوید که: من کرونا هستم.
بله! کرونا؛
موجودی دست ساخته از علم بشر که از آزمایشگاههای تجربیاش فرار کرده و به جان بشر افتاده!
موجودی که شاید به ظاهر، جان ندارد اما حرف، برای گفتن زیاد دارد….
حرفهایی که به تو یاد میدهد تا در لحظه، بهترین باشی چون، ممکن است لحظههای بعدت آنی نباشد که امکان بهترین بودن برایت فراهم شود!
باید، در لحظه بهترین باشی چون گاهی، تلخی یک پشیمانی، آنقدر عمیق است که شاید برای همیشه، قدرت فراموشکردنش را نداشته باشی…
اینها، همهاش حرفهای کروناست، سنگین و تلخ و گزنده!
به قیمت جان آدمهای بسیاری که در نیمهی تابستان و زیر آفتاب داغ، گاهی آنقدر نفسشان بالا نمیآید که جان میدهند و حزنِ پشیمانیهای تلخشان، گاهی آنقدر زیاد است که چشمهایشان سرخ میشود و ریههایشان، به تنگ میآید و از نفس، میافتند.
.
.
.
حرفهای کرونا را از بر کنیم؛ ظاهرش گزنده است اما درونش، پر از دخترهایی است که مهربانند و پر از مادران و همسرانی است که بهجا و بهموقع، رفتار و کردارشان را میسنجند و بروز میدهند.
سلام خانم آقامیری عزیز
متن شما و نگاهتون زیباست.
روان و ساده هم نوشتید.
فقط اینکه کاش بخش عمدۀ متن رو به شرح یک دخداد مشخص اختصاص میدادید.
و اینکه تمام علامت تعجبها و سه نقطهها اضافههاست. از این علامتها با دقت و به جا استفاده کنیم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
خیلی خوب بود چون به راحتی متوجه موضوع می شدیم و پیچیده نبود
امروز حدود ساعت ۵ عصر موبایلم زنگ خورد. تو عاشق منم احساسی تو از من همینو میخواستی ، جانم ؟ الی بود خواهرم را میگویم صدایش مثل همیشه پرانرژی نبود، چیزی شده؟ گویا دوچرخه ی پسرش کور بوده و سقوط کرده بود روی پایش ، بی وقفه ماشین را روشن کردم و رفتم دنبالش. وقتی رسیدیم مطب دکتر ، ازدحام بود، یکی دستش شکسته بود و دیگری دست به کمر وبی حوصله ایستاده بود. جایی برای خودم باز کردم تو این هیاهو نگاهم به خانمی نسبتا جوان گره خورد، که مدام کیفش را زیر رو میکرد. بلند شد وبه سمت من که فاصله ای چندانی با منشی نداشتم آمد، ببخشید خانم گفتین هزینه ی گچ پسرم چقدر میشود ؟ گفتم که ۱۶۰ ، دوباره دست به دامان کیفش شد انگار منتظره معجزه بود که شاید دستش پولی را لمس کند. دلم گرفتو تلنگری وجودم را دربرگرفت، همین امروز صبح سر ناسازگاری با خودم داشتم که چرا من هم مثل دیگران نمیتوانم فلان موبایل ۳۰ میلیونی را بخرم ، مگر موبایلم چه مشکلی داشت که میخواستم عوضش کنم ؟ چقدر ناسپاسی کرده بودم از داشته هایم قافل شده بودم .همین سرومرو، گنده بودنم برای شکرگزاری کافی نبود؟ گاهی اوقات نداشتن خیلی از چیزها آسمان را به زمین نمی آورد.
تعداد کاراکتر ۱۰۶۱
تعداد کلمات عینی ۳۶
ذهنی ۷۵
سلام محدثه گرامی
متن شما زیباست. تمرین رو درست انجام دادید.
فقط متن به بازنویسی نیاز داره تا جملهها رو روانتر بشن. بعضی کلمات هم باید اصلاح بشن.
یه نکته ویرایش کوچیک هم بگم:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
من ذوق نوشتن رو در شما میبینم و مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
خیلی زیبا احساسات و عواطف تان را بیان کرده اید و جزییات را شرح داده اید. از یک اتفاق عاشقانه قطعه زیبایی خلق شده است. خوشمان امد!
سلام خانم قدیری
متنتون رو دوست داشتم اما خب گیج می شدم بعضی جاهاش شاید برای این بود که خب علائم نگارشی رو رعایت نکرده بودید🙂🌹
سلام، خیلی خوب بود ❤️من که خوشم اومد چون قالب قطعه رو داشت
«دومورچه»
عادت ندارم کله سحر چیز شیرین بخورم ولی امروز هوس خرما به سرم زد. به آشپزخانه رفتم اما جعبه خرما را جای همیشگیاش پیدا نکردم. بعد از چند قرن گشتن بالاخره پیدایش کردم. خیلی شانس اوردم چون تقریبا خالی بود و جز چند دانه خرما فقط شیره تیره خرما روی سفیدی پوسته پلاستیکی آن دیده میشد.
همه خرماهای باقی مانده را دانه دانه خوردم. همین که خواستم جعبه را ببندم متوجه شدم دو مورچه در شیره خرمای ته ظرف گیر کردهاند . بدجوری چسبیده بودند و اصلا نمیتوانستند تکان بخورند. با خود گفتم: «باید نجاتشان بدهم، گناه دارند.» دقیق ترنگاه کردم، دیدم انقدر به شیره خرما چسبیدهاند که اگر به آنها دست بزنم ممکن است له شوند. کم کم شروع کردم خودم را توجیه کردن: «این دنیا خیلی بیرحم است، این هم نمونهای از بیرحم بودنش. نمیخواهد دل بسوزانی.» رفتم پی کارم.
چند قدمی که برداشتم بی اختیار ایستادم, با خود گفتم: «لعنت به قانون طلایی که با هیچ منطقی نمیتوانم جلویش بایستم.» در دو راهی وجودی گیر کرده بودم. در چه دنیایی میخواستم زندگی کنم؟ دنیایی که اگر گرگ نباشی دریده میشوی؟ همان دنیایی که در گوشمان شمایل زشتاش را مدام خواندهاند و با اوقات تلخی بی تفاوتیاش را به ما یاداور شدهاند؟ یا دنیایی که در آن زندگی یک مورچه, حتی اگر به چشم هم نیاید مهم و ارزشمند است؟ چاقویی از آشپزخانه برداشتم و دو مورچه را با دقت از شیره خرما بیرون کشیدم.لنگان لنگان راه افتادند و راه نفس کشیدنم را باز کردند.
علی عالی بود.
تو چقدر خلاقی.
کیف کردم. تمیز، درست و دقیق.
حسابی لذت بردم و بینهایت مشتاقم تا نوشتههای بعدی تو رو بخونم.
تو با کار بیشتر و منظمتر میتونی متنهای فوقالعاده درخشانی بنویسی.
عالی بود! آفرین.
مثل درخت
تو واتس آپ با همکارم صحبت می کنم. می گوید تقصیر من است که کار خوب انجام نشده است. اولین بار نیست که با زیر مجموعه ام وارد این جور بحث های “تقصیر من نیست تقصیر توست” می شوم. آنقدر توی این مدت تکرار شده اند که خسته ام. تنش های محل کار و درگیری های اینچنینی نا امیدم می کند. تقصیر کیست؟ تقصیر من یا کارمندان تحت مسوولیت یا روسای بالای سر.
برای هوا خوری می روم بیرون تا حالم بهتر شود. قبلا امتحانش کرده ام و جواب داده، هر چند برای کوتاه مدت. کنار خیابان قدم بر می دارم. توی پیاده رو کنار درختان یک شیشه بزرگ شکسته گذاشته شده است. به تکه های شکسته نگاه می کنم، تکه های شکسته درون خودم را می بینم. می گویم درون من هم مثل این تکه شیشه ها شکسته وتمام شده است. چشمم از روی زمین و شیشه شکسته ها به درخت کنار آنها می افتد. یکی از شاخه های درخت را بریده اند. نمی دانم چرا. قرمزی جای بریدگی هنوز هست. مثل جای زخم. درخت اما، سبز ایستاده است. محکم.
با خود فکر می کنم می شود خودم را مثل تکه شیشه ها ببینم. شکسته و تمام شده. یا مثل درختی که با زخمهایش هنوز هم ادامه می دهد، سبز می شود و می بالد.
25 عینی 35 ذهنی
993 کاراکتر
سلام
دوست داشتم متنتون رو، ولی خب یه جا رعایت نکردید فاصله رو که منو یکم گیج کرد.
فوق العاده بود متن رو🤩🌹
امروز سکوت محض بود.از آن سکوت هایی که صدای بلندش اذیتت میکند.منتظر بودم.منتظر او.
او کیست هنوز نمیدانم.
هرروز آدم های مختلف را توی ذهنم تصور میکنم و با خودم میگویم: فلانی او نیست؟از او چه میخواهم؟این را هم نمیدانم.فقط میدانم که همیشه منتظر او بوده ام. پادکست جدید را پلی کردم.هیچ ملایم( سهراب سپهری). یک سکوت کوتاه پیش آمد، لحظه ای خیلی کوتاه.میان آن سکوت فهمیدم سهراب “او” خودش را پیدا کرده.آنجا بود که متوجه شدم.همه ی مدت او خودم بودم.
ازادش کردم.گذاشتم مثل یک لباس بپوشدم.به من گفت :یکتا تو یک پنجره کثیفی.نور به تو میتابد ولی خوب عبورش نمیدهی. تو همان هسته زردالویی هستی که میشکنی ولی نمیخوری. روزنامه باطله ای هستی که سنگ روش گذاشتند تا باد نبردش.پیچ جاده ای.از آن سوی خودت خبر نداری.کتابی هستی که خواندنت به بعدا موکول شده.همان خواب بلندی که بعد از بیدار شدن به یاد نمیاری.سینی جهاز مادربزرگت هستی،دست نخورده.به او گفتم: میخواهم سهراب باشم. گفت :تو صادق هدایت نشده ای.به صفحه کاغذ روبه رویم نگاه کردم. نوشته بود” ازاد نمیشوند مرغ امین ها”.پرسیدم:ازاد میشوند؟گفت:از اول هم قفسی وجود نداشت.
تعداد کلمات عینی:۱۵۱
ذهنی:۲۹
یکتا جان
چقدر خلاقانه و خوب نوشتی. لذت بردم.
تلاش تو برای نوآوری جای تحسین داره.
سعی کن به تمرین قطعهنویسی ادامه بدی. حتما سعی کن برای توصیف رخدادهای روزمره وقت بیشتری بذاری.
این متن یه ویرایش کوچولو نیاز داره تا خیلی بهتر بشه.
یه نکته ریز ویرایشی هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
با تمرین بیشتر قطعاً بهتر هم خواهی نوشت.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
غم امروز فرح بخشی فرداست
صدای رادیو به گوش میرسید. بوی گل های یاس جان دیگری به خانه داده بود. نور گرمی از پشت پنجره ها به خانه میتابید و تا نیمه های خانه را روشن کرده بود. . تازه از خواب بیدار شده بود اما اثری از خستگی و خواب الودگی حس نمیکرد. این جوانک خوشهال چشم به چشم خود در آیینه دوخته بود و باد زندگی در سرش روان بود. حال فوق العاده ای داشت. در فکر فرو رفت که چند شب پیش قلبش از شدت غم، سخت در هم پیچیده شده بود. با خود اندیشید: بی شک میزان لذتی که از این لحضه میبرم تحت تاثیر غم دیروز فزونی گرفته و فردا، نوع و شدت احساسم ، در گروی میزان خوشی این لحضه است.
به راستی کیست که از یک زندگی یکسره لذت و خوشی یا یک ریز غم و اندوه خوشش آید؟
عظمت این زندگی به تعقیر این همه حس به هم است. فهم از سفیدی به خاطر دریافت ما از وجود سیاهی است. گریز از غم و فرار از یاس فقط توهمی است که ما از زندگی داریم. این توهم صدقه سر ایده الی است که به گزاف در سرمان انداخته اند. فهم همین نکته که ادمی نیست که درد و رنجش در زندگی تمام شود، خود به ادم آرامش می بخشد. لذت فردا نیاید مگر غم امشب تمام شود. شاید برای همین است که فان مع العسر یسرا.
خوب. پاشم برم خونه. اگه بیشتر از این اینجا بمونم احساس میکنم زندگی واسم بی معنی میشه.
اینا گفت و پاشد ورفت سمت در. دستش به دست گیره در بود که برگشت و به نگاه خیره ام لب لبخند زد. او مدتی است که رفته، من ولی هنوز دارم به جای خالیش نگاه میکنم.
به ناگاه از جا جستم. سریع رفتم پای صندق. در حالی که در دستم کتاب ها عقب و جلو میشدند، چشم های تعجب زده ام به سنگ فرش نگاه میکرد.سرعتم مدام زیادتر میشد. چیزی که دریافته بودم مانند کاردی در مغزم فرومیرفت.
معنای زندگی. این چیزیه که به زندگی ما ارزش میده. برداشت ما از زندگی.
اگر به معنایی واسه زندگی مون برسیم، جای مان در هر لحظه و هر مکان مشخص میشود. ادمی که وجودش رو شناخته باشد میداند کی و چطور باید کجا و چقدر باشه. چگونه بیاید و چطور برود. هدفش را میداند و برای تک تک لحضاتش برنامه دارد. شاید دلیل اینکه تا لنگ ظهر خوابی، تا پاسی از شب بیدار، یا پا به سخن هر ادمی و هر موضوعی میدهی این باشه که خودت هم نمیدانی از زندگی چی میخوای. اگه حس کردی جایی، جای تو نیست سریع بلند شو برو دنبال زندگیت.
علی عزیزم
من هر دو نوشتۀ تو رو دوست دارم. اینکه سعی کردی ساختار قطعه رو رعایت کنی عالیه.
فقط اینکه سعی بیشتر کتابی بنویسی و شکستهنویسی رو بذاری برای دیالوگها.
و اینکه اون یکی قطعهای که ثبت کردی ویرایش بیشتری میخواد. بعضی کلمهها غلطن.
بیصبرائه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
سلام وقت بخیر استاد تمرین جلسه اول (قطعه نویسی) خدمت شما
داشتم پیاده میرفتم سمت محل کارم،افتاب تو چشم و سوختگی پام واقعا داشت کلافم میکرد. همونجوری که داشتم باخودم میگفتم که کاش الان یه آشنا منو ببینه و حداقل تا یه مسیری من و برسونه ،اروم اروم رفتم تو تخیلات خودم. از حمله ادم فضایی ها شروع کردم و بعدش رسیدم به استخدام شدن تو سازمان ملل و اخرشم داشتم فکر میکردم که چطوری ثروتی که از یه میلیاردر ناشناس بهم رسیده رو چطوری خرج کنم. بزرگترین استعداد من اینه که بشکل خلاقانهای همچین ثروتهای رو خرج کنم . نه مثل تازه به دوران رسیده ها که خونه ۲۰۰0 متری و ماشین میلیاردی بگیرم ولی امان از ایده های جدید که تو تخیلاتم دارم. سفر به قطب جنوب و رفتن به فضا جزو کارای که قطعا تو لیستم بود. خلاصه در حال صحبت با ایلان ماسک بودم، راجع به این که منم تو پروژه فرستادن انسان به ماه حتما باشم که دقیقا جای سوختگی کنار قوزک پام خورد به جدول کنار خیابون و من اورد تو دنیایی حقیقی.
دوباره افتادم به فکر جور کردن پول تا بتونم بدهیام و قسط وام و هزار تا چاله جوله دیگموجور کنم.
انقدری که من تو تخیلاتم قوی بودم نصفیشم تو واقعیت بودم تقریبا مشکلاتم حل بود.
تخیل خیلی خوبه به شرطی اینکه تو مغز ادم نمونه و جرات اجرایی کردنشو داشته باشه.
کلامات عینی: 30 کلامت ذهنی: 34
سلام آرش عزیزم
من نگاه خلاقانۀ تو رو دوست دارم.
ساده و جالب نوشتی.
و این نوشته اشتیاق خوندن متنهای بعدی تو رو هم در من ایجاد کرد.
فقط اینکه کتابی نوشتن رو هم تمرین کن و بیشتر وقتا شکستهنویسی رو بذار برای دیالوگها.
با قدرت به تمرین ادامه بده.
بنام خالق آفرينش
(درخت معنوی)
ای یار۶صبح مراازخواب بیدارکردی
مرا به ، هوشیاری ،آشکار کردی
پيام دادى بُلندشَم از رَختِخوابم
بردارم كيف و دفتر،كتابم
بلند شُدم از جام
رفتم كردم، استحمام
بعد لباسی،سبزِ روشن تن كردم
خودم را براى ارتباط آماده كردم
زدم از اتاق هتل بيرون
چشم وگوشم گرم شد ،به آگاهىِ دورن
دلم گفت؛مرا مى خواهد به جايى دعوت كُند
مراباجايگاهى جديد آشنا كُند
گرفتم بندِ انرژى را
تا مرابرساند، به آنجا
رسيدم به(درخت) جايگاه
گرفتم دانه دانه نشانه ها، آگاهى را
اين درخت،ميوه اى شبيهِ اَنجير دارد
اين درختِ پُر انرژى،(فيكوس)نام دارد
در اولين برخوردم باآن
چشمم خورد به تنه ىِ، آن
چشمم به چشمش روشن شد
اتصال بين چشم ها ، برقرارشد
به زيبايى ديدم چشمش را
درچشمانش ديدم، وسعت نگاهش را
آگاه شدم (روح خدا) در همه چيز هست
در همه چيز و همه كس،نشانى ازاوهست
آگاه شدم،خدا از اين طريق جريان دارد
از طريقِ چشم هايش به دنيا، خلقش نظارت دارد
اين درخت، جايگاهى (عجيب )داره
اون چشمى هم از بيرون داره
(خدا) درون آن زندگى تشكيل داده
روى تنه ى آن ،چشمى قرار داده
تا با كمالِ آرامش بِنشينَد
آثارخلقش به زيبايى ، اطرافش را ببيند
من ، در زيرِ (درختِ معنوى) نشست كردم
انگار به گرماى درونش ، تكيه كردم
از بالاى سَرم ؛ سايه بان وحافظم شده
از درونش، با نورِ حضورش، وجودم ،گرم و روشن شده
با اين نشانه ها امروز به وسعتى از آگاهى رسيدم
كه نظيرش را در هيچ كتاب و دفترى نديدم
روشنک عزیز
تو خلاقی و ذوقت جای تحسین داره.
اما پیشنهادم اینه که تمرین قطعهنویسی اینجوری انجام ندی.
لزومی نداره متنت وزن و قافیه داشته باشه، یا مدام بیای سر سطر.
با توصیف یک رخداد مشخص شروع کن و بعد از دل اون نکتهای رو بیرون بکش و تمام.
پیشنهاد میکنم که حتما سایر تمرینها رو ببینی.
مرضیه منصف
صدای طبیعت
ساعت حدود یک بعد از ظهر بود. من درحال آماده کردن سفره ناهار بودم که یک دفعه برق رفت و همه خانواده مجبور شدیم درگرمای تیرماه ناهار را در سکوت، گرما صرف کنیم. بعد از خوردن ناهار اعضای خانواده هریک به سمتی رفتند ومن طبق معمول بعداز شستن و مرتب کردن ظرفها به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم. به محض ورود پنجره را باز کردم و روی تخت دراز کشیدم اما کلافگی ازگرما، تاریکی و قطع شدن برق رهایم نمی کرد. درهمین حال وهوا بودم که ناگهان صدای جیک جیک گنجشکهای روی درخت جلوی پنجره توجهم را به خود جلب کرد وحس خوبی درمن ایجاد کرد. باخود گفتم چه آهنگ زیبا ودلنشینی چه قدر گوش نواز وآرامش بخش است. شاید قطع شدن برق و دوری از تکنولوژی گاهی اوقات سودمند هم باشد و آن هم یادآوری صدای زیبای طبیعت از منقارهای کوچک گنجشکهای زیبا ست که بیشتر اوقات از آن غافل می شویم. همان لحظه چشمانم رابستم، عضلات بدنم رامنبسط کردم و درحالیکه نفسهای عمیقی می کشیدم ناگهان خود را درباغ بزرگ ،سرسبز و زیبایی دیدم .با تصور چنین صحنه ی زیبایی آرامش عجیبی مرا احاطه کرده بود ، گویا در بهشتی رویایی هستم .حتی گرما هم دیگر آنقدرها اذیتم نمی کرد.
۱۰۰۱ کاراکتر
کلمات عینی: ۲۶
کلمات ذهنی: ۳۱
سلام خانم منصف نازنین
چقدر زیبا نوشتید. واقعاً لذت بردم. ساده و روان و جذاب.
فقط این جمله و بعضی جملههای دیگه ویرایش میخوان: «درگرمای تیرماه ناهار را در سکوت، گرما صرف کنیم.»
شما ذوق فراوانی در یادداشتنویسی دارید.
معلومه که با کار بیشتر میتونید خیلی خیلی بهتر از این هم بنویسید.
در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
فطعه خوبی بود آفرین
دیشب از خواب بیدار شدم، نصفه های شب بود و کاملا هشیار بودم. به یکبارگی افکار موهومی به من چنگ انداخت، مثل شبهی موهوم. خواب چیست؟ کی ما را از خواب بیدار میکند؟ هر صبح؟ الان؟ ما کی هستیم، هنگامی که در عالم رؤیاییم؟ آیا آنشب، که ثانیه های انگشت شماری به وقوع یک زلزله مانده بود و من، کاملا هشیار از خواب بر خواستم و در های خانه را باز گذاشتم، یک امر طبیعی بود؟ قبل از وقوع زلزله! آیا آن پرندگان معدودی که نسلشان در حال انقراض است و با فاصلهی معین زمانی از یک زلزلهی خانمان سوز میکوچند، ارتباطی با ما دارند؟ آیا ما برای این که چیز هایی را بدست بیاوریم، باید چیز هایی را از دست بدهیم؟ یا فقط داریم از دست میدهیم، و توانایی های که داشتیم را، به آغوش فراموشی میسپاریم؟ ما واقعا چه نوع بشر هستیم؟ با خود و زندگی خود چه میکنیم؟ از کجا آمدهایم، و به کجا میرویم؟ چه میدانیم، و چه را دانستهایم؟ با خود چه میکنیم، و چه کردهایم؟ با زمان خود، و با جهان خود؟ جهان بیرون، و عالم کبیر درون؟ روزی نیست که قتلی در زمان ما نباشد، تعصبی نباشد، تحاسبی نباشد، آتش خشمی نباشد، ظلمی نباشد، کینهای نباشد. آیا این است جهانی که برای خود ساختهایم، ما اشرف مخلوقات؟ من کسی نیستم تا تأکید یا قضاوتی در حق خسی نمایم، چه رسد به کسی. من فقط شما را به فکر کردن وامیدارم، شاید فقط خودم را. چون در عرصهی عمل، من هم تعریفی نسبت به دیگران ندارم. من فقط یک مسافرم، یک بیننده، مثل همه.
سلام جمشید عزیزم
من متن تو رو دوست دارم. تو فکر خوبی داری. جملات خلاقانهای هم نوشتی.
مشخصه که با تمرین بیشتر مینونی نثر درخشانی داشته باشی.
اما ای کاش تو این قطعه بخش بیشتر متن رو به شرح ملموس یک رخداد اختصاص میدادی. الان بیشتر متن سواله. طرح سوال بد نیست، اما وقتی سوالها خیلی زیاد میشن ما به عنوان مخاطب از متن دور میفتیم.
من بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
مثل همیشه وقتی از محل کار یه سمت خانه برمیگردم غرق در افکار مختلف میشوم.نمیدانم چه حکمتی است! شاید خاصیت راه و رانندگی است که سیل فکار را به سمتت روانه میکند .
روزم را مرور میکنم؛ کارهای کرده و نکرده؛رفتارها و برخوردهای خودم و دیگران ..
از بعضی از قاب های که در ذهنم میگذرد میرنجم.به بعضی لبخند میزنم .برای بعضی دیگر تصمیم میگیرم و گاها قوانینی برای خودم وضع میکنم.میان اینهمه تصویر که بر پرده ذهنم چون فیلم نمایشی میگذرد ناگهان یک کلمه مرا میخکوب میکند؛ روزمرگی…تکرار هر روزه مکررات
چرخه هایی که هر روز محکوم به تکرار انها هستیم
روزهایی که شب میشود با سرعتی که فراتر از تصور ماست..به خودمان می اییم و میبینیم که هفته ازنیمه گذشته در حالیکه لیست بلندبالا از کارهایی که باید از اول هفته به انجام میرساندیم نافرجام مانده..
به اینکه؛ این قافله عمر عجب میگذرد
اکنون در اواسط دهه ۳۰ سالگی در اوج فکر ورویاوردازی و ارزو و تلاش هستم اما گاهی؛ شاید هم بیشتر مواقع مرداب روزمرگی ارام ارام مرا با همه دنیایی که در سر دارم میبلعد
به خودم می ایم.. تشویشی قلبم را فرا میگیرد…همیشه از گذر زمان واهمه دارم
باز هم با خود مرور میکنم..اینکه گاهی علیرغم تکراری بودن مجبوریم ادامه دهیم تا نقشی ایفا کنیم؛ به عنوان همسر؛ مادر ؛ فردی شاغل..گویا روزمرگی است مثل یک پیله است که تو را در خود تنیده است. باید صبور بود و ادامه داد…وبه این بیندیشی که همین تکرار هر روزه تمرینی است برای اینکه خوب خودت را بهتر و بهتر رشد دهی..سعی کنی هرروز؛ فقط همان روز مثبت بمانی ؛ با وجود همه مشکلات لبخند بزنی زیرا مومن اندوهش در قلبش و شادی در چهره اش منزل دارد؛ با همه واقعیت های تلخ که میبینی امیدوار و مصمم بمانی؛ اگر میتوانی گره از کار کسی بگشایی .عزیزانت را شاد کنی …و بهانه هایی بیابی که تو از فرسایش روزمرگی ها در امان دارد..مثل نوشتن …بهانه ای ساده؛ زیبا و عمیق..
همه اینها تو را در پیله ات میپرواند تا به زودی پروانه ای زیبا شوی و اوج بگیری
سلام حدیث عزیز
متن شما زیباست. مشخصه ذوق نوشتن رو دارید.
کاش با روایت یک رخداد مشخص شروع میکردید و بعد وارد بخش تفسیر میشدید. متن چیز چندان ملموسی به ما نمیده.
چند نکته:
«گاها» غلطه، درستش اینه: «گاهی»
قبل از علامتهایی مثل ویرگول و نقطه فاصله نذارید، بعدش بذارید.
از نقطه درست استفاده کنید. یک نقطه کافیه. خیلی جاها دو یا سه نقطه گذاشنید. بعضی جاها هم نقطه یادتون رفته.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
روزمرگی : من ازسریالهای شبکه جم دوتا را انتخاب کرده ودنبال می کنم یکی گودال ودیگری چوکوروا می دانم ارزش دیدن راندارد ولی چرا تماشا می کنم چون به چند ساعت وقت گذرانی بدون فکرواندیشه نیاز دارم ونمی خواهم هرشب ازاین کانال به آن کانال بروم ودنبال فیلم وسریال برگزیده بگردم می خواهم سریالی را ببینم که نیاز به فکر وتامل نداشته باشد زیرا ازصبح تا وقت شروع این سریال ها کارم به فکرکردن وتامل می گذرد این مغز فرسوده من هم احتیاج به استراحت دارد البته این سریال ها ساختارش نادرست و بی منطق است بیشتر حوادث هیچ محملی ندارد گویی کار گردان سررشته ازدستش به در رفته و از یاد برده که ازکجا شروع است. هنرپیشه ها بیشترشان دروغگو ومزور وآدم بدهاموفق تر وخوب ها سپر بلا هستند یک بیش ازحد متعارف گذشت دارد و دیگری شرارتش تمامی ندارد ولی همین که سرگرمم می کند کافی است. البته اگر کشش بیشتر داشتم شب هم به کارم ادامه می دادم این آرتروز لعنتی امانم را بریده است زیاد که به خود فشار می آورم سرگیجه وگردن دردو دیسک کمر می شوم اختیار پاهام ازدست می دهم هنگام حرکت هریکی برای خودشان ازراهی می روند ومثل مست ها می روم. کتاب هم نمی توانم بخوانم چون مجبو رم دراز کشیده کتاب را بالای سر بگیرم وبخوانم که بعد ازچند لحظه خوابم می برد وکتاب از دستم می افتد چه کتاب های با ارزشی که به این وسیله لت وپار شده وشیرازه و جلدش ازجا در رفته است.
سلام سعید فیروزآبادی عزیزم
این سادگی و صداقتی که تو متن شما هست عالیه.
بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویسید. شما مایه این کار رو دارید، فقط باید قلمتون روانتر بشه.
مشتاق خوندن متنهای بعدی شما هستم.
استاد عزیز، سلام
بالأخره با کمی تلاش توانستم پنجمیم قطعهام را از نزدیک به ۵ هزار کاراکتر به ۲ هزار تا برسانم 😀
بگذارید برایتان از شروعِ پُرتَنشِ امروز صبح بگویم. از آنجا که دیشب تا دیر وقت مشغول خواندن کتاب جذابِ جدیدم بودم صبح خواب ماندم!
خلاصه چشم وا کرده نکرده لباسهایم را پوشیدم، از قهوه صرف نظر کرده و خودم را به لیوان بزرگی از نسکافه قانع کردم. آن هم که نگویم برایتان آنقدر داغ بود که تمام امعاء و احشائم را سوزاند. صبحانه را هم اصلا نفهمیدم چه بود که خوردم! با عجله به سمت ایستگاه مترو روانه شدم. درست بالای پلهها بودم و درب قطار داشت بسته میشد که سراسیمه خودم را پایین رساندم و برخلاف گوشزدهای پرسنل، عذرخواهی کردم و پریدم داخل! خدا را شکر جان سالم به در بردم!! قطار بعدی خیلی دیر میآمد و با آن حجم از ترافیکِ اول صبح و گرما عمرا اگر میتوانستم از آن خیابانهای شلوغ خودم را سروقت به محل کارم برسانم.
صبح بود و کوپهی بانوان خلوت. کمی که نفسم جا آمد، یادم افتاد ساعتهای زیادی است که سُراغی از موبایلم نگرفتهام. طفلکی در غیاب من چقدر تنها مانده بود. واتساپ را باز کردم و تصمیم گرفتم متنهای بچههای گروه نویسندگی را بخوانم، الحق که هرکدامشان ذوق و خلاقیتی خاص خودشان را دارند. در همان حال شروع کردم به بافتن موهایم که صبح به دلیل ضیقِوقت، بهشان کممحلی کرده بودم و حالا احتیاج به نوازشم داشتند. با محبت نوازششان کردم و موجِ انرژی و عشق در تارتارشان جاری شد. عزیزانکم هیچ طاقت بیمهری را ندارند.
به ایستگاه رسیدم و پیاده شدم. حالا فرصتِ کافی برای سرِحوصله قدم زدن را داشتم. آن اطراف هوا مطبوع بود. هدفونم را گذاشتم و یکی از صوتهای ادوین را پخش کردم. او سرشار از عشقی بینهایت از پروردگار است و از همراستا شدن با جهانِ هستی سخن میگوید. سخنانش آنقدر دلنشین است که به داروی آرامبخشی میماند. همهی تنشها و آلودگیهای ذهن را با خودش میروبَد و پاک میکند.
مخلص کلام! مقصودم این بود که بگویم، بدیِ روتین بودن برنامهها این است که همین که آدم چند دقیقه دیرتر از معمول شروع کند همهشان تا آخر دومینو وار، بههَم میریزند. از این نظمِ تکراری بیزارم. به نظرم آدم باید یکبارگی و ناغافل، پیِ شخمزدنِ زندگی برود. بگوید هرچه آید را خوشآید و تمام. اما معمولن نمیتوانم و نمیشود این شیوه را به کار بُرد و همانقدر در جریان زندگی رها بود که امواج دریا هستند.
و در آخر؛
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من …!
سرودهی «ملیحهسیفآبادی»
” یاسمن فرجپور “
سادگی ماجرایی که خلق کرده بودید رو دوست داشتم.بعضی ها (حتی خودم) فکر می کنند حتما باید ماجرای خیلی پر شاخ و برگی باشد ولی همین سادگی هم زیباست…لذت بردم دمتون گرم!
پری جان از اینکه متنم رو خوندید خیلی خوشحال شدم و از بازخوردتون ممنونم. 💗
رویداد هم زمانی
هنگامی که مادرم را غرق در روزمرگی هایش دیدم به او خیره شدم و ناگهان این اندیشه در من شکل گرفت که چگونه او را به تلاش برای رویاهایش سوق دهم!! براستی چه می شود که انسان به رویاهایی بپردازد که تماما برای خودش باشد و بوی فردیت آن او را مست کند؛
شب غرق در این افکار بودم که خواب مرا در آغوش گرفت.وقتی چشم باز کردم، مادرم را دیدم با احتیاط که مبادا خواب از سرم بپراند، در میان کتابخانه ی اتاقم پرسه میزد. زیر چشمی بدون اینکه متوجه من باشد او را پاییدم آنگاه دیدم کتاب اثر مرکب را از قفسه برداشته و به خواندن آن مشغول شد.
مدتی بعد در آشپزخانه مشغول خورد کردن پیاز بود و از چشمانش اشک می چکید،که نمیدانم پیاز او را وادار به گریستن کرد یا او پیاز را به پنهان کردن اشک هایش واداشته، به من گفت : می خواهم کلاس موسیقی را امتحان کنم،دست کم یک کار دلی را برای خودم آغاز کرده باشم
من ناگاه ذوقی ناشی در دلم پدیدار شد. چیزی که در پی آن بودم درست در پیش چشمانم در حال رخ دادن بود
گاهی ندای درونی ما ارتباط تنگاتنگی با کائنات برقرار کرده و به یاری ما می شتابد ولی آیا ما متوجهیم یا غرق در روزمرگی هایمان از آن غافلیم
استاد متن خیلی بیشتر و با دو مضمون بود منتها سعی من بر محدود کردن کارکتر ها بود
و اصلا حس خوبی از کم کردن متنم ندارم
چون حس میکنم زمین تا اسمون با نوشته ی من متفاوته 🥺 غم ناشی از کشتن واژگانم دقیقا طعم از دست دادن داره و من اصلا دوسش ندارم😔
آفرین نگار عزیز
چه ساده و زیبا.
خیلی جدی به تمرین ادامه بده، چون با مشخصه که با مطالعه و تمرین بیشتر میتونی متنهای درخشانی بنویسی.
فقط چند نکته ویرایشی:
علامت تعجب یه دونهش هم زیاده، دو تا که فاجعهست.
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
وقتی یه جمله رو تموم میکنی نقطه بذار.
و اینکه:
«خرد کردن» درسته، نه «خورد کردن»
«غرق در روزمرگی» رو هم دوبار تکرار کردی. در صورتی یک بارش هم زیاده. میشه از تعابیر دستنخوردهتری استفاده کرد.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
سوال، درخواست یا شاید هم پیشنهاد همیشگی دخترک نقاش است؛
اینکه به نظرش شاید بهتر بود، خاله فهیمه مادرش باشد و امشب هم که گزاره کاملتر شد از این جهت که یاسین هم پسر مادرش که من باشم باشد که تنها هم نمانم.
دخترک حرفهایش را زد و من، فکرهایم را کردم؛
فکرهایی که بوی دوستنداشتن میداد، از جانب خودم به سمت خودم.
میدانی عزیزکم؟ خیلی وقتها، خودت را که دوست نداشته باشی، با خودت که مهربان نباشی، دلت که برای خودت تنگ نشود، انگار! دایرهی مهربانیات با آنها که با تو، نزدیکترند، نامهربانتر است و هرچه دایرهی ارتباطت دورتر میشود، برای خوب جلوهدادن خودت، بیشتر تلاش میکنی!
در حالیکه از درون تهی میشوی، درست مثل تکهی کاغذی که به وقت سوختن، بیشتر شعله بلند میکند….
گاهی لازم است، یک نفس عمیق بکشی و دست خودت را بگیری با دخترک و بیجهت، به سمت خیابانها قدم بزنی…
گاهی لازم است که یادت بیاوری که اگر با خودت مهرباننباشی، مهربانیات بیفایده است، یادت که بیاید، دخترک هم در آخرینلحظههای شبی که به صبح، موکول میشود برایت میگوید که بیشتر از همه دوستت دارد.
سلام خانم آقامیری عزیز
حس شما در این به خوبی منتقل شده.
کوشش شما برای نوشتن جملات زیبا هم عالیه.
این متن نشون میده که شما با تمرین بیشتر میتونید بهتر هم بنویسید.
فقط یه نکته ویرایشی کوچولو: از سه نقطه جز در مواقعی که واقعاً دلیل داره استفاده نکنید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
یادم تازه که مهاجرت کرده بودم یه دوستی تعریف می کرد:
وقتی که تصمیم به مهاجرت گرفتم به هیچ کسی نگفتم حتی به خانواده ام حتی به مادرم می خواستم اول همه کارام درست بشه بعدش به همه بگم می ترسیدم اگه یه وقتی نشه وکارام جور نشد الکی رو زبونا نیفتم یا اینکه نکنه که لفظ نه بیاد توش.
همون جوری که نگاهش به زمین خیره شده بود ادامه داد: از شانس خوب یا بد من یا شاید نمی دونم کل زمین و آسمون دست به دست هم دادن کارام سریع تو سه ماه درست شد ویزامو که گرفتم رفتم دفتر مسافرتی یه بلیط خریدم واسه یه ماه بعدش و رفتم خونه تازه می خواستم به همه بگم که می رم و معلوم نیست که برگردم. سخت ترین قسمتش این بود که به مادرم بگم. تو آشپزخانه نشسته بود داشت سبزی پاک می کرد اون آهنگ همیشگی خودش رو زمزمه می کرد. وقتی نشستم کنارش انگار دلش یه چیزی می دونست بهش گفتم می خوام برم سفر نگام کرد هیچی نگفت مثل هیمشه نگفت تو همش تو راهی. دوباره شروع کرد به سبزی پاک کردن گفتم معلوم نیست این دفعه کی برگردم. گفت تصمیمتو گرفتی گفتم آره . گفت آسمان همه دنیا همین رنگ ها؛ گفتم می دونم ولی زمینش فرق داره . گفت زمین که مهم نیست بچه ،واسه پرواز باید باید تو آسمون بال زد. ولی اگه تصمیمتو گرفتی خدا پشت و پناهت.
یک ماه بعدش بدون اینکه حتی فرصت خداحافظی از خیلی آدمهای مهم زندگیمو داشته باشم ایران و ترک کردم. سالها گذشته من دیگه خاکشو ندیدم ولی وقتی دلم واسش تنگ می شه آسمانو نگاه می کنم. اینجا که رسید برگشت نگام کرد گفت هر وقت دلت واسه ایران تنگ شد آسمون رو نگاه کن. خوش اومدی.
تعداد کلمه328• تعداد کاراکتر1340
سلام خانم مهدوی عزیز
شما در انتقال حس خودتون موفق بودید.
من از خوندن این قطعه لذت بردم.
فقط اینکه سعی کنید جز دیالوگها بقیه بخشهای متن رو کتابی بنویسید. دربارۀ دلایل این موضوع تو جلسۀ دوم توضیح دادم.
و یه نکته ویرایشی کوچیک:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز داشتم نوشته های پارسالم را مرور می کردم . گاهی پیش می آمد که با خودم می گفتم :« آیا این نوشته ی من است !؟ » و لحظاتی بود که با خواندن نوشته هایم سرشار می شدم از امید و لحظاتی از شرمندگی . بالاخره دفتر را بستم و با خودم گفتم که من باید به همین خوبی یا حتی بهتر یک متن بنویسم ، واقعا
افتضاح شد . با خشم دفتر را جمع کردم و پی سریال هایم رفتم ، از دست خودم شاکی بودم، این چند روز بعد از کنکور سعی کردم خوش بگذرانم اما اصلا نتوانستم خودم باشم ، از دنیایی که برای خودم ساخته بودم خیلی دور شده بودم ، دنیایی که پر از کتاب بود ، پر از ایده ها که سرازیر می شدند ، روز هایی از مدرسه را یادم می آید که با خودم دفتر می بردم تا ایده هایم را ثبت کنم چون آن قدر زیاد بودند که تا خانه آن ها را فراموش می کردم ، اما درس هایم زیاد شدند ، یادداشت روزانه به فراموشی سپرده شد ، گه گاهی که ذوق نوشتن پیدا می کردم ، فرصتش را نداشتم ، مثلا روزی را که در کلاس ادبیات شعر خوان هشتم را یاد گرفتیم به خوبی به خاطر دارم ، لبریز شده بودم و واقعا دلم می خواست که یک شعر بگویم و آن را بنویسم اما آنقدر تکالیفم زیاد بود که کلا از خیر این کار گذشتم ، امسال شرایطی پیش آمد که دنیای نویسندگی ام را دگرگون کرد ، هنوز هم باورم نمی شود که چرا وقتی از جلسه ی کنکور به خانه آمدم ، یک سریال را شروع کردم ، یک کتاب را نخواندم . فکر می کنم که من درباره ی شرایط امسال قدرت انتخابی نداشته ام اما حداقل حالا می توانم انتظاراتم را کمی پایین بیاورم و دوباره شروع کنم .
سلام زهرا جان
چه خوب که یه ایدۀ ساده رو تونستی به یه قطعۀ خوب تبدیل کنی.
ساده و روان نوشتی و این خیلی خوبه.
تو قطعههای بعدی سعی کن سراغ رخداهایی بری که بهت فضای لازم برای تصویرسازی میدن تا بتونی توصیف رو بیشتر تمرین کنی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
پرورش
دوشنبه ها وجمعه های تابستان قرار من با گلدانهای خانه است ،با دقت وملاحظه آبیاریشان میکنم وهرچیزی که لازم است برایشان فراهم میکنم تا خوب رشد کنند پرورش گل وگیاه رادوست دارم به من حس زیبای خالقم رامنتقل میکند و نمادی از ربوبیت (پرورش دهنده )رادارد ،همانگونه که انسان را پرورش داد.امروز هم طبق عادت آبیاری وعشقبازی با آنها،نظرم را یکی از گلدانهای قیمتی ام جلب کرد با کمال تعجب دیدم از حال رفته است خواستم بلندش کنم ولی از جا کنده شدو دردستانم افتاد وجان داد متاثر ومتاسف شدم حسی عجیب از غم دردلم نشست حس باغبانی راداشتم که تمام محصولاتش که مثل فرزنداش هستند را ازدست میدهد.
دقایقی به فکر فرو رفتم من که به آن رسیدگی میکردم درست مانند دیگر گلهایم از نور وآب کافی نیز برخوردار بودچه اتفاقی برایش افتاده چرا باقی گلها دستخوش چنین اتفاقی نشدند.
با یکی از دوستانم که در پرورش گل وگیاه آشنایی داشت تماس گرفتم
گفت،این نمونه از گل تنها یکبار در هفته نیاز به آب داردبه همین جهت هست که ریشه آن فاسد شده واز بین رفته است همانجا موضوعی به خاطرم آمد که این یکی از خصلتهای یک پرورش دهنده ویک مربی است اگر بداند که هرکدام از گلهای باغچه وگلدانهایش در چه زمانی ،چه نیازی دارند بطور قطع میتواند به زیبایی تمام آنها را پرورش دهد.
تعداد کاراکتر۱۱۱۳
زمان خواندن ۱دقیقه ۵ثانیه
سلام خانم رضاخانی عزیز
چقدر قشنگ و زیبا از رابطۀ خودتون با گلها گفتید. به نکتۀ خوبی هم اشاره کردید.
از خوندن این متن بسیار لذت بردم و مشتاقانه در انتظار نوشتههای بعدی شما هم هستم.
با قدرت و جدیت به تمرین و مطالعه ادامه بدید.
برقارفته و تموم بچه های فامیل رو باید سرگرم کنم .بقیه به کارای دیگه میرسن و کارم منم اینه . نور موبایلمو روشن میکنم و باهم شروع به سایه بازی میکنیم دست من به نور نزدیک تره پس هیبت دستم بزرگتره اما یکی از بچه ها دور وایمیسته خودشو از دست غول تشنم اویزون میکنه . یه بازی دیگه هست به اسم دیوار مرگ. نور دست غول تشنم اروم اروم پایین میاد و تموم سایه های ریزو درشتو زیر خودش له میکنم.بچه ها خم ترو خم تر میشن تا اینکه دیگه سایه هاشون زیر دیوار مرگ نابود میشن .همه میخندیم . منم شادم شادتر از تمام وقت روز.
بهم میگن تو باید مربی مهد بشی اما من دوست ندارم .من عاشق بازی با بچه هام نه به عنوان یه بزرگ تر بلکه به عنوان یه بچه بین بچه های دیگه . خود بچه هاهم وقت بازی منو جزو خودشون میدونن . از دیگران میپرسم چطوری عاشق این کار نیستید؟ .بازی با بچه ها تورو برای لحظه ای با رهایی و سرخوشی عمیق کودکی پیوند میزنه . نیازی به مراعات نیست اونا نیاز به صداقت دارند . توهم به صداقت نیاز داری صادق بودن با خودت ورهایی کودک خفته درونت .
همه از دنیای سرخوش بچه ها حرف میزنن .اما راه وردو که نبستن یه بلیط قطار برای گشت زدن توی سرخوشی ها و برگشت .
مهلا جان
نوشتۀ شما زیباست.
من بیان راحت و روان شما رو دوست دارم و ذوق و مایه نوشتن رو در شما میبینم.
فقط کاش متنهای بعدی رو کتابی بنویسید و شکستهنویسی رو بذارید برای دیالوگها.
یه نکته کوچیک ویرایشی هم بگم:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
صبح، بعد از بیدار شدن اولین کاری که کردم چک کردن گوشی بود. منتظر یک خبر بودم تا از لاک غم و غصهای که یک هفته است، گریبان من رو گرفته، بیام بیرون. پیغام مهناز روی گوشی رو که دیدم خستگی از چشام پرید. نوشته بود دیگه دادخواست نمیدم. همین چهار کلمه کافی بود برای اینکه روزم رو بسازه. هفته پیش همین موقع بود که مهناز به من زنگ زد و گفت دیگه خسته شدم و تصمیم گرفتم طلاق بگیرم. این یک هفته برای من اندازه هزار سال گذشت. خراب شدن سقف آرزوهای خواهرم، بیقراریهای آرش خواهر زادهام و شروع یک زندگی سخت برای مهناز، افکاری بود که مثل گردباد تو سرم میچرخید و برای ثانیهای رهام نمیکرد. هر کاری که به ذهنم رسیده بود برای منصرف کردن مهناز، انجام داده بودم ولی او هر روز در تصمیمش مصممتر میشد. تا اینکه شب فردایی که قرار بود مهناز بره دادخواست بده، ورق برمیگرده و همه چیز یه جور دیگه نوشته میشه. محبتی که سالهاست از این زندگی رخت بربسته، اون شب با یک خلوت سه چهار ساعته برمیگرده و گرما میبخشه به زندگی این دو نفر. و من دارم به این فکر میکنم که طوفان رنجها، میان و میرن اما ما دیگه اون آدمهای قبل از طوفان نیستیم و این تکلیف اصلی رنج در زندگی ماست. رنجها از ما آدمهای بهتری میسازه.
ناهید گرامی
شما خیلی خوب و روان حرف خودتون رو بیان کردید. این ذوق و سلیقه جای تحسین داره.
فقط اینکه کاش متن رو کتابی بنویسید و شکستهنویسی رو بذارید برای دیالوگها. انجام این کار راحته. توی ویرایش با چند دقیقه صرف زمان میشه انجامش داد.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز قرار است ضامن بنده خدایی بشوم تا از صندوق قرض الحسنه وام بگیرد. قرار است یک چک ضمانت برای او ببرم.طبق معمول به خاطر رودربایستی و این که نمی توانم نه بگویم قبول کردم. این عادت من است ،یک عادت بد که سال ها است با من است ، از کودکی تا الان .
گاهی که به گذشته نگاه می کنم و به حرص خوردن ها و ناراحتی هایی که این عادت برایم به ارمغان آورده، با خود می گویم که اگر می توانستم خیلی راحت به خواسته ی دیگران وقتی مایل نیستم نه بگویم ، چقدر زندگی برایم راحت تر می شد. کمتر حرص می خوردم ، کمتر سرزنش می شدم .
راستی که چقدر درد آور است وقتی نمی خواهی کاری را انجام دهی اما مجبوری. انگار داری شکنجه می شوی ، اما شکنجه گر تو کیست؟ خودت. بگو نه ..بگو نه.. بگو نمی توانم ..بگو نمی خواهم. اما زبانت یاری نمی کند .
اماسخت تر لحظه ای است که آن ها از تو بابت کمکت تشکر می کنند اما تو خوشحال نیستی و برای کمک کردنت لذت نمی بری.
اما شاید به خاطر همین اخلاقم و قبول خواسته ی دیگران هرچند به خاطر رودربایستی باشد ، بار ها کمک حال دیگران شده ام .شاید ناخواسته کار بزرگی کرده باشم.
تعداد کاراکتر: ۹۶۰
سلام سید حسین فاطمی عزیز
از خوندن نوشتۀ شما لذت بردم.
ساده و روان نوشتید.
یه نکته کوچیک ویرایشی هم بگم:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
سلام ترنم هستم
این سه سالی که به امیر کلا آمده ام هر وقت از سر کوچه بیمارستان کودکان شفیع زاده عبور میکردم داربستی را میدیدم وبنر روی آن را مبنی بر اینکه بازماندگان مرحوم آقا ویا خانم فلانی،فلان مبلغ رابه حساب بیمارستان واریز نموده اند ومن باخود فکر میکردم آیا این ریا نیست که کمکی به یک بیمارستان در شهری کوچک را این چنین جار میزنندوآیا دیگر باقیات وصالحاتی برای ان مرحوم میماند.
امروز وقتی داشتم با خانم همسایه که البته از ساکنین قدیمی هستند احوال پرسی میکردم وقتی صحبت به اینکه چرا هیج وقت برق شهرک فاطری قطع نمیشود به میان آمد ایشان به این بیمارستان اشاره نمودند واینکه برق ماواین بیمارستان از یک خط تآمین میشودویک لحظه قطع برق جان کودکان بسیار را به خطر می اندازد وزیراکه کودکان با بیماری خاص از سراسر ایران به اینجا مراجعه میکنند واین از معدود بیمارستانهای کودکان است که خدمات باهزینه بسیار ناچیز به بیماران ارائه مینمایندوالبته مخارجشان از خیرین محترمی که در ابتدای بحث عنوان شد تآمین میشود وبیمارستان نیز برای تشکر از خیرین گرامی وهمچنین برای تشویق ساکنان ومسافران این بنر ها را برپا مینمایند
این بار هم زود قضاوت کردم و دچار اشتباه شدم
کلمات عینی ۲۹ وکلمات ذهنی۱۶۳
البته من حروف ربط را هم ذهنی در نظر گرفتم
سلام ترنم گرامی
زیبا نوشتید.
از خوندن متن شما لذت بردم.
مشخصه که با تمرین بیشتر میتونید بهتر هم بنویسید.
متن البته یه ویرایش میخواد، خیلی جاها فاصله نذاشتید و این خوندن رو کمی دشوار کرده.
نقطه هم در انتهای بعضی جملات یادتون رفته.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
ابجیم وسجاد درحال خندیدند بهشون میگم .به چی میخندین ؟ سجاد به دوتا پسر روبروش اشاره میکنه و میگه این دوتا همین چند لحظه پیش باهام قهر بودن .بهم فحش میدادن و میزنه زیر خنده .به دوتا بچه روبه روم نگاه میکنم یکیشون جدی میگه سجاد زود باش بیا بازی . منم میخندم . خیلی زود یادشون رفته، انگار نه انگار دعوایی بوده .ابجیم هم کنارم ریسه میره.
سه تا بچه روبه رو میشمرند :
هر
کی
دیر تر
بشینه
باخته
سریع خودشونو میندازن روی باسناشون . دردشون گرفته ولی شروع به بحث درمورد بازنده میکنن .
کی دیر تر نشسته؟
غرق لذت میشم و میخندم
دوست ابجیم میاد و دستاشو حلقه میکنه دور گردن خاهرم و سرشو میچسبونه به سرش. توی گوشش یه چیز میگه.
خاهرم متوجه نمیشه سرشو عقب میده و میگه چی؟
دوستش دوباره سرشو میچسبونه و حلقه ی دستاشو تنگ تر میکنه
خاهرم باز متوجه نمیشه
دست خاهرمو میگیره و میبرتش یه جای خلوت که مزاحمی مثل من چهار چشمی نگاشون نکنه.
این یه حرکت که خاص دوستی های دختراس .فقط اونا میتونن اینقدر قشنگ باشند.
غمگین میشم حسرت میخورم برای خودم. وقتی بچه بودم هیچ کدوم از اینارو نداشتم .من تک بچه ی کل فامیل بودم با یه عالمه ادم بزرگ .
فکر میکنم کاش حتی الان یه دوست داشتم که قهربودن بامنو توی چند دقیقه فراموش کنه و دستاشو حلقه کنه دور گردنم تا حرف هایی بزنه که فقط و فقط من باید بدونم .
۶۰ کلمع ذهنی
۱۰۰ کلمه عینی
مهلا حسینی
مهلا جان
تو بیان شیرین و خوبی داری.
من از خوندن متنت لذت بردم.
فقط چند تا نکته رو رعایت کن:
جز دیالوگها، بقیه بخشهای متن رو کتابی بنویس.
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذار، بعدش بذار.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
دیروز کار خاصی انجام ندادم،هیچ کار،فقط صبح با 11 دقیقه تاخیر با چشم های خواب آلود سر کلاس رفتم و هیچ چیزی نفهمیدم و بعد از آن به خانه ی دایی رفتم تا در کنار پسر دایی ام که تنها بود باشم.
آنجا نه می توانستم بنویسم نه چیزی.
فقط برق رفته بود و هردوی ما نشسته بودیم از هم سوالات 5 ثانیه ای می پرسیدیم تا وقتمان بگذرد و سریع تر برق بیایید و به سمت اینستاگرام حمله کنیم ، برویم پست ها را ببینیم و استوری ها راچک کنیم و کلا در فضای مجازی بگردیم.
گاهی هم در میان بازی کردند کلی غرغر می کردیم که چرا زودتر برق نمیاید که گوشی مان را به شارژ بزنیم و سریعتر وارد اینترنت شویم تا برای خودمان بگردیم.
تا وقتی که برق نبود و اینترنت نداشتیم با هم حرف میزدیم و بازی می کردیم و برای خودمان خوش بودیم دیگر.
اما همین که فهمیدیم برق آمده است، من که گوشی را در شارژ زدم تا کمی شارژ شود و خودم هم رفتم و نشستم پای کامپیوتر.
از آن طرف هم پسر دایی کمی برنج آورد تا تمیز کند و افتاد در اکسپلور و شروع کرد به گشتن و ویدیودیدن.
گاهی هم با خنده می گفت (معتاد گوشی شدی ها)،بعد هم لبخندی میزدیم و او به اکسپلور می رفتم و من به بازی کردن با کامپیوتر ادامه میدادم یا بهتر هست بگویم به GTAبازی ادامه میدادم و با ماشین در شهر تقریبا بزرگ و خیالی سن اندریاس پرسه می زدم و دیوانه وار رانندگی می کردم و درنگ درنگ به ماشین مردم می کوبیدم.
دیگر خبری از گفت و گو وبازی دونفره نبود،می شد فهمید که چقدر فضای مجازی ما را از هم دور می کند و کرده است.
کلمات عینی:8
کلمات ذهنی:11
آفرین محمدجواد عزیزم
چقدر خوب نوشتی.
این قطعه ذوق و استعداد تو رو نشون میده.
من خیلی خوشحالم که تو اینقدر خوب مینویسی این سن و سال.
با قدرت ادامه بده.
مشتاق خوندن نوشتههای بعد تو هستم.
ممنون استاد جان🤩🌹
جای خای مدرسه
صدای سازدهنی میاد و همراه با آن صدای شوت توپ. هرچی صدای سازدهنی بیشتر میشه ضربه های توپ هم شدیدتر میشه. 8 سالشه و از موقعی که کرونا مهمان ناخوانده ی دنیا شده چهار ماه بیشتر روی نیمکت کلاس ننشست. از آن به بعد چهار دیواری خونه شده حیاط مدرسه و صفحه موبایل و لب تاب شده تخته سیاه کلاس. سرو صدا را تحمل می کنم.دلم نمیاد که بگم آرومتر بازی کن. حتی گاهی وقتها مجبور میشوم با هاش همراهی کنم. مدرسه، جایی که حتی کلاسهای ورزشی و آموزشی بیرون مدرسه و دوستان تو این کلاسها نمیتونند جای همکلاسیهای مدرسه و سر و کله هم زدن پشت نیمکتهای مدرسه را بگیرند. هر چی هم تو با شگاه فوتبال بدوند، یه زنگ تفریح که مثل فشنگ از پله ها می پرند که بیان توحیاط فقط برای اینکه دنبال هم بدوند نمیشه. زنگ تفریح های مدرسه اونم دبستان حال و هوایی داره که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.حتی موقعی که از اون سالها فاصله گرفتی و از سکوی مدرسه، دودینها و فریاد زدنهاشونو نگاه می کنی که بدون هیچ دغدغه ای غرق شادی اند و درلحظه هستند، تمام وجودت لبریز از هوای بچگی ها میشه. صدای سازدهنی و شوت توپ نگذاشتند تمرکز کنم چی مینویسم که زنگ تفریح دخترم خورد و شروع کرد به طناب زدن تو باغچه ی فرش خونه.
از 225 کلمه اکثرا به نظرم عینی هستند
سلام خانم آرون عزیز
متن شما زیباست.
اما نیاز به بازنویسی داره تا روانتر بشه.
کاش متن رو کتابی مینوشتید. شکستهنویسی باعث شده بعضی واژهها و جملهها به نهایت قدرت خودشون نرسن.
بیصبرانه در انتظار خوندن متنهای بعدی شما هستم.
در سایههای پایه دیوار در روی صندلی نشسته بودم و غرق در خواندن کتاب حکایت دولت و فرزانگی مارک فیشر بودم که ناگهان فریاد مربی با این جمله “چرا توپ را نگه داشتی مگر نمیفهمی میگویم پاس بده” مرا از عالم کتاب بیرون کشید و کنجکاو نمود که ببینم چرا و بر سر چه کسی فریاد زده شاید پسر من باشد! چشمانم به سرعت برق و باد به دنبال پسر مورد غضب واقع شده میگشت تا مرا از نگرانی آسوده کند. دیدم پسری با هیکل درشت در کنار زمین ایستاده و توپی را که به آوت رفته میخواهد پرتاب کند. با فریاد مربی پسرک بلافاصله توپ را به همتیمیاش پرتاب کرد. دقایقی چشم و ذهن من مشغول تماشا و تحلیل بازی بچههایی بود که فکر میکردند در حد کریستین رونالدو بازی میکنند و رفتار مربیایی که بازی پسر بچهها کلافهاش کرده بود و مدام فریاد میزد: نگاه کن، جمع نشوید، میگم پاس بده! لحن مربی تشرآمیز بود و برای پسربچه زیر 10 سال کمی تند به نظر میرسید. بعد ناگهان یاد مسی و سایر بازیکنان معروف افتادم که آنها برای رسیدن به جایگاه فعلیشان چقدر تحقیر شده و برای موفقیت بهای زیادی پرداخت کردهاند. به قولی بیدی نبودند که با هر بادی بلرزند.
کاراکتر: 1000
کلمه: 203
کلمات عینی: 41
کلمات ذهنی:162
سلام زهرا خانم گرامی
من ذوق و توان شما رو تحسین میکنم.
شما بسیار باسلیقه و دقیق این تمرین رو انجام دادید.
تا سطر آخر متن رو با لذت خوندن. این بیان روشن و شفاف عالیه.
مشخصه که میتونید متنهای بسیار بهتری هم بنویسید.
در انتظار مطالعۀ نوشتههای بعدی شما هستم.
اون قسمت که نوشتید ”شاید پسر من باشد” من هم همراه شما استرس گرفتم و دوست داشتم هرکسی باشد جز پسرتان .
حس متن کاملا قابل درک بود 🙂
آتشسوزی
چند روز پیش باغمان آتش گرفت. تا آتشنشانان برسند، مجبور بودیم با شلنگ خانگی تا حد امکان جلوی پیشروی شرارههایش را بگیریم. میان آنهمه دود و هیجان و تلاش، لحظهای به ذهنم خطور کرد که ایدهی نابی برای قطعهی روزم بهدست آوردهام. همان روز متنی در رابطه با غافلگیریام نسبت به حادثه نوشتم. فردای آن روز که هنوز از گرداب افکارم راجعبه آن اتفاق خلاص نشده بودم، یک متن دیگر راجعبه برداشتم از رفتارهای خواهرزادهی پنجسالهام نوشتم. چند ساعتی نگذشته بود که قطعهی دیگری هم دربارهی آتشنشانان و واکنشهایی که از آنها در برابر آتش شعلهور دیدم، نوشتم. این نوشتنها همینطور ادامه پیدا میکرد تا جاییکه برداشتم از رفتارِ تکتک افراد درگیر در اتفاق را تبدیل به قطعه کردم و نکتهای بیرون کشیدم. حالا چند قطعه داشتم با چندین نتیجهی مختلف، شاید بهترین نتیجهای که از این اتفاق گرفتم این بود که دیگر فقط خودم را در ماجرا نبینم. حالا براساس خودبینیهایم با وقایع برخورد نمیکنم و در هر موقعیت، سعی دارم به تکتک عوامل نگاه کنم و واکنشهای مختلف را بسنجم؛ در اینصورت با دیگران مهربانتر میشوم و درکم از موقعیتشان، بیشتر خواهد شد.
تعداد کاراکترها : ١٠٢٣
تعداد کلمات ذهنی : ٣۵
تعداد کلمات عینی : ١۵٠
زنده باد خانم علیزاده عزیز
چه تمرین درست و خوبی.
عالی نوشتید. بینهایت لذت بردم.
توان شما در بیان شفاف حرف خودتون جای تحسین داره، و این استعداد قطعاً با تمرین بیشتر میتونه شکوفا بشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
به نام خداونده بخشنده ی مهربان
همه ی انسانها روزی به دنیا می آیند تا زمانی که وقتش فرا برسد،و روزی دیگر از این دنیا بروند،
چه بسا کسانی که چندین دهه عمر کرده اند و عمرشان را به بطالت گذرانده اند،،و میانشان کسانی بوده اند که چهره ای معروف از خود به جا گذاشته اند یا اینکه اثراتی بزرگ در خط به خطه کاغد خلق کرده اند و ماندگار شده اند،و در میان آنها کسانی هم بوده که با موسیقی،کسبه علم و دانش،خدا شناسی،سخنانه ناب،کردار نیک و پندار نیک و خیلی چیزهای دیگر خود را در ذهن ها و قلب های بازماندگان همچنان زنده و جاوید نگه داشته اند…
وچه بسا کسانی که حتی عمرشان به یک یا دو دهه ی اول زندگی کفاف نکرده….
همیشه از خود می پرسیدم…اگر رفتنی در کار است!!پس چرا آمده ایم که برویم؟؟؟امروز جوابه سوالم را با دیدنه عکس بازیگر معروفی از سینما و تلوزیون مرحوم سیروس گرجستانی گرفتم،،من از زندگیه شخصیه ایشان خبری ندارم،اما میدانم که با فیلم و سریالهایی که در این چندین سال بازی کرده بودند،هم خندیده ام و گاهی ناراحت شده ام،،روحشان شاد..
مرحوم گرجستانی امروز با نمایان کردنه عکسش به من فهماند،،که ما آمده ایم تا کسبه تجربه کنیم و به کمال برسیم،میتوانیم در تئاتر زندگیه خود هم خوب باشیم،و دله بقیه را شاد کنیم،به کسبه علم و دانش و آموختن بپردازیم و اثری خلق کنیم،پنداری به نصیحت بگذاریم و ماندگار شویم،با نه،،می توانیم بد باشیم و دل شکستن از ما به یادگار بماند و تفکری ناشایست از شخصیته دنیائیه خود در ذهن ها خلق کنیم …..ما باید قدره لحظه به لحظه ی زندگانی را بدانیم ،،و گفتار و کرداره خود را تحت کنترل خود قرار دهیم،تا کسی را با رفتار و سخنانه ناشایست نرنجانیم….این روزهای جوانی و زیبایی خیلی زود می گذرند، و جای خود را با خزانه زندگی عوض میکنند،،،امید بر این دارم،روزی من نیز ماندگار شوم،و بازماندگانم،از وفاداری،مهربانی،و اثراتی که خلق خواهم کرد،،به خوبی یاد کنند و سرلوحه شان قرار گیرم،،..چون سرافکندگی عامله فراموشی است…و من هیچ دوست ندارم همچین اثری،از شخصیته دنیائیه خود خلق کنم….
((باتشکر فاطمه نعلبندی))
سلام فاطمه عزیز
شما زیبا و روان نوشتی. من هم متنت رو دوست دارم.
اما قرارمون این بود که با روایت یک رخداد از زندگی روزمره زندگی خودمون شروع کنیم و بعد اون رخداد رو تفسیر کنیم.
متن شما این ویژگی رو نداره.
و چند نکته دیگه:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، نه قبلش.
علامت سوال و تعجب رو دو یا سه بار پشت سر هم نذاریم. یکی کافیه.
از سه نقطه با دلیل استفاده کنیم.
«کسبِ» درسته، نه «کسبه». دربارۀ این موضوع اینجا بخون: «هکسره»
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم فاطمه عزیز.
“یادداشت پرسه زنی های سودمند دیجیتال ”
پرسه زدن در شبکه های اجتماعی مختلف، به خصوص در اینستاگرام، کاری است که بسیاری زمان زیادی را صرف آن می کنند و خب سرگرمی سودمندی هم نیست؛ انرژی و زمان شما را تلف می کند و این اینستاگرام لعنتی باعث می شود تا دائما خودتان را با دیگران مقایسه کنید. یک روز در همین پرسه زنی های گاه و بی گاه، وارد صفحه ی مجله ویکنز شدم؛ ویکنز مجله فلسفه، ادبیات و روانشناسی آنلاین است که عمدتا نقل قول هایی از بزرگان اندیشه سراسر جهان را به اشتراک می گذارد. ناگهان به کلیپی برخوردم که ابتدا حس کردم بیشتر جنبه ی تبلیغاتی دارد. مردی بسیار خوش تیپ با کت و شلوار اتو کشیده و کراوات شیک. با خودم فکر کردم که صد در صد می خواهد درباره ی بیزنس کوچینگ و این داستانها صحبت کند و از قضا حدسم درست از آب درآمد؛ آن آقا خودش را هکر رشد کسب و کار می نامید.
من هم که کلا دل خوشی از این گونه جماعت های اینستاگرامی ندارم، تصمیم گرفتم که ازآن پیج خارج بشم اما سخنوری این مرد مرا شگفت زده کرد. او در سمینار خود، جمله ای از پرفسور دینانی، استاد فلسفه نقل کرد: انسان خود ساخته، انسان خودیافته است.
آری؛ برای ساختن خود و جهان اطرافمان، ابتدا نیاز داریم تا خود گمشده مان را بیابیم. وقتی که خود را پیدا کردیم، چیز های دیگر هم پیدا می شوند و اصلا خود به خود ساخته می شوند.
سلام ارشیا جان
چقدر روان و خوب نوشتی. من تا آخر متن با لذت پیش رفتم.
این عالیه ارشیا. معلومه که تو میتونی با تمرین بیشتر متنهای درخشانی بنویسی.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
شام ام را با ولع صرف کردم،
چون تنها زندگی میکنم سفره را خودم جمع کردم
وبرای اینکه قطعه نویسی کنم قهوه ای تلخی آماده کرده
دفترچه ام را باقلم برداشتم و روی میز تحریرم گذاشتم،
صدای پیام های گروه واتساپ سکوت خانه ام را میشکست وتنفس هوای گرم خانه را دشوارمینمود
پنجره اطاقم را بازکردم
هوای ملایمی صورتم را نوازش کرد.
ماه شب آسمان آبی میدرخشیدوتلودرخشندگی ماه سایه های آپارتمان آن طرف خیابان راروی سنگ فرش های جاده نقاشی میکرد.
واتساپم را بازکرده وارد گروه “باهم نویسی”که مدیرآن آقای جواد زارع است شدم
موج پیام هاروی هم تلنبار شده بود
انبوه پیام ها راپس از دیگری ازنظرگذراندم
تا به آخرین پیام رسیدم، باکمال ناباوری دیدم پیغام، یک عکس وویس است اتفاق غیرمنتظره بود.
ویس را باز کردم وخلاصه آن به شرح زیر است:
آقای زارع شمامرا چهل ساله گفته وتمسخرکردید
این عکس را فرستادم تاببینید چقدر جوان وزیباهستم
عکس مال خانم بی نامی بود که آخر شماره آن 26 است
چون قبلا باخانم 26 آشنابودم میشناختم ایشان ترک هستند
پیام ترکی درپاسخ به ویس ایشون بااین مضمون فرستادم:
لازم نیست خویشتن راکوچک نموده وخود را اثبات کنید
علی عزیزم
ساده و زیبا نوشتی.
با تمرین بیشتر قطعاً میتونی روانتر هم بنویسی.
یه جاهایی بی دلیل اومدی سر سطر تازه، که به نظر میرسه کمکی به متن نمیکنه.
پیشنهاد اینه که ته جملهها نقطه بذار، و برای هر بار اینتر زدن یک دلیل محکم داشته باش.
مشتاق خوندن متنهای بعدی تو هستم.
همیشه ازش بدم میآمد، کلی آدم را منتظر میگذاشت و وقتی هم بالاخره تشریف فرما میشد. اهمیتی نمیداد که کارت گیر است یا نه. همین طور این پا و آن پا میکرد تا حرکت کند. سوارش که میشدی موجی از صداهای مختلف به سمتت هجوم میآورد. یکی تبلیغ مسواک میکرد و لوازم آرایش و دیگری از دعوا با دوست پسرش میگفت و راههای پر پشت شدن مو. از فشار جمعیت در واگنهای شلوغش و جا ماندن از ایستگاهها هم که نگویم بهتر است.
یک روز همین طور غرق در دنیای پر صدای مترو بودم که کفشهایی عجیب نگاهم را به خودش خیره کرد تا به حال ندیده بودم که کسی کفش این مدلی بپوشد. نگاهم روی کفشها ماند و ذهنم مشغول کشف داستان کفشها شد. کفشها که پیاده شدند نگاهم پی کفشهای دیگر رفت. یکی کهنه بود و غمگین و یکی مد روز و شیک و پیک هر کدام دنیای خودشان را داشتند و قصههایی پشت هر قدمشان بود.
نگاهم به کفشها بود که به مقصد رسیدم نه شلوغی اذیتم کرد و نه همهمه مردم. بعدها هم هر بار سوار مترو میشدم ناخودآگاه نگاهم غرق در دنیای عجیب کفشها میشدم.
کفشها هم درست مثل آدمها هستند پر از راههای رفته و لحظههای تلخ و شیرین، از کفشها میتوان شخصیت صاحبشان را فهمید فقط کافی است کمی به آنها دقت کنیم دنیایی از قصه پشت هرکدامشان است.
آفرین نازنین گرامی
چقدر خلاقانه و زیبا. کیف کردم.
عالیه. این قطعه به وضوح استعداد درخشان شما در نوشتن رو نشون میده.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
حوالی شش صبح بود، از تخت بیرون آمدم و از گرمی هوای داخل خانه به حیاط پناه میبرم، نسیم خنک صبحگاهی آرامی بخش روح و جانم شده است.
روی تاب ویلایی نشستم و خیره به درختان بزرگ و تنومند رو به رویم شدم، قدشان بلند و رنگشان سبزِ سبز بود.
باد خنک صبحگاهی شاخه هایشان را تکان میداد ، هرچه بیشتر نگاه میکردم ، بیشتر برایم یادآور دریا میشد.
دریا، این بار هم باد بود که آب را در آخرین ذهنیتی که از دریا داشتم محکوم به پذیرفتن موج ها میکرد، یکی پس دیگری می آمدند.
به درختان خیره شدن و تصویر سازی از دریا را تمام کردم و شروع به قدم زدن در باغ کردم ، فصل میوه ها تمام شده بود و حتی میوه ایی برای عوض کردن طعم دهان نبود.
به تاب برگشتم ، حال میفهمم چرا این شهر به باد هایش معروف است ، هوا سرد تر شده بود و از شانس خوب من پتوی مسافرتی از بار قبل که آمده بودم آنجا بود، خودم را پتو پیچ کردم و دراز کشیدم ، نیم ساعتی بود که خوابم برده بود که با صدای دویدن بیدار شدم ، نیازی نبود نگاه کنم تا بفهمم صدای دویدن چه کسی است، صدای دویدن دو دختر بچه ایی بود که مرا خاله خطاب میکردند ، درحالتی و هرجا مرا پیدا میکردند و آرامشم را مختل میکردند، دلم برای خودم سوخت و از دست صدای حرف زدن بچه ها از حیاط به خانه پناه بردم.
کلمات عینی:
شش صبح، تخت ، هوای گرم ، خانه ، حیاط ، نسیم خنک صبحگاهی ، تاب ویلایی ،درختان بزرگ و تنومند ،رنگ سبز ،شاخه ، دریا ، باد، موج ، خیره شدن،قدم زدن، باغ، فصل میوه،طعم دهان ، شهر ، سرد ، پتو مسافرتی، دراز کشیدن ، نیم ساعت ، خواب ، بیدار ، دو دختر بچه،خاله ، بچه ها
کلمات ذهنی:
پناه بردن، آرامی بخش روح و جان ، محکوم شدن ،پذیرفتن، ذهنیت ،یادآور، تصویر سازی،معروف، شانس خوب ،صدای دویدن ،نگاه کردن، پیدا کردن ،مختل شدن آرامش، صدای حرف زدن
سلام الهه خانم عبداللهی گرامی
کوشش شما برای تصویرسازی و ساختن زیبا جای تحسین داره.
مشخصه که ذوق و مایه کار رو دارید.
با تمرین بیشتر قطعاً میتونید بهتر هم بنویسید.
مشتاقانه در انتظار نوشتههای بعدی شما هستم.
من در بچگی عاشق لاک زدن بودم.الان هم هستم.ولی هر وقت لاک میزنم حتی اگر پررنگ و زننده هم نباشد،احساس گناه می کنم و عذاب وجدان دارم. این حس من برمی گردد به زمانی که شش هفت ساله بودم.یک روز با پدرم رفته بودیم خرید.ازپدرم خواستم برایم لاک قرمز مثل لاک لیلا همکلاسی ام بخرد.ولی او از خریدنش امتناع کرد وقتی دید خیلی اصرار می کنم، گفت:”باباجان تو که دوست نداری اون دنیا بندازنم تو آتیش جهنم و با سیخ منو داغ بزنند؟!” همین جمله حک شد روی ذهنم.لاک خریدن که بماند با فکر کردن به آن هم بوی سوختگی و جزغاله شدن پدرم مرا دچار وحشت می کرد. بعد از آن پیش خیلی از دوستانم در مورد گناه بودن لاک موعظه می کردم و مانع ارتکاب گناه می شدم.خیلی تلاش می کردم تا پدر بچه ها را از عذاب جهنم نجات دهم.حتی به آیه قرآن متوسل می شدم. الحق که راحت می توانستم نظرشان را جلب کنم و آنهاپیروان واقعی من بودند.دبیرستان برایم دنیای جدیدی بود.دخترانی با کارهای عجیب و غریب، من نمی توانستم پیش بقیه آنها کم بیاورم.از برداشتن ابرو گرفته تاقاچاق نوار کاست و نوارویدیوفیلمهای هندی،تقلب سرامتحان و..ولی هرگز نتوانستم مثل آن ها راحت و شیک لاک بزنم.
م.سلامتیان
تعداد کاراکتر 1010
درود بر شما خانم سلامتیان عزیز
چقدر ساده و روان و قشنگ.
کیف کردم از خوندن متن شما.
این روشنی در بیان عالیه.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، به طرف کتاب ریاضی ام رفتم، برگه هایش را دانه دانه نوازش می کردم و بو می کشیدم. امروز به او قول دادم تا هیچ زمان ترکش نکنم و همیشه همراهم باشد.
شاید بگویید چرا؟
مطالعه ریاضی و غرق در مسأله ها شدن احساس ایستادن بالای یک بلندی با دیدی شفاف ومتقاوت تر از دیدگاه های دیگر به انسان می دهد. و البته از او چیزهایی اموختم که فکر نمی کنم تا به حال این نکات رو از کتاب های نوشته شده توسط نویسنده های بزرگ و معروف یاد گرفته باشم.
مثل این :در مبحث اعداد اول و شمارنده ها، وقتی دو عدد بر هم بخش پذیر باشند یکدیگر را تحت پوشش قرار می دهند.
هر کدام از انها به یک روش…
و این بحث سر کوچک و بزرگ بودن انها نیست. انها برای بدست اوردن حاصلی صحیح و درست در هم امیخته شده و یکدیگر را به اوج می رسانند.
عین زندگی ما انسانها :بدون در نظر گرفتن کوچک، بزرگ، غنی و فقیر با یکدیگر دوست می شویم و این ما هستیم که همدیگر را به خوشبختی وموفقیت می رسانیم.
دومین مثال زیبایی که بر خورد کردم این است :می گوییم تمام اعدا زوج مرکب هستند. ولی این جا عدد دو این نظر را نقض می کند و برای عدد دو است که قانون نوشته می شود.
اگر من پادشاه کشوری بودم، تمام سیاستمداران را از ریاضی دان ها انتخاب می کردم چرا که انها برای تک تک اعداد از صفر تا بی نهایت ارزش قائلند و شاید همین ارزش راهم به تک تک افراد جامعه بدهند.
از فقیر تا غنی ترین
کلمات عینی=16
کلمات ذهنی=14
سلام هانیه جوان عزیز
چقدر قشنگ از علاقۀ خودت به ریاضی گفتی. کیف کردم.
این خیلی خیلی عالیه که بتونیم علاقۀ خودمون به یک موضوع رو به زیبایی توصیف کنیم.
من در تو ذوق نوشتن رو میبینم و امیدوارم با تمرین بیشتر این ذوق رو شکوفا کنی.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، نه قبلش.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
روز اول کاری وقتی به سمت مدرسه حرکت کردم در دلم احساس های مختلفی از خوشحالی، استرس و نگرانی را تجربه می کردم در ذهنم تصویرهای مختلفی از محیط مدرسه بازسازی می کردم
اولین کلاسم برایم مهم بود که چون می دانستم خاطره آن تا ابد در ذهنم می ماند
بعد از آشنایی با بچه ها دوست داشتم بدانم چقدر با دنیای مطالعه آشنایی دارند. حسرتی که همیشه در وجود من باقی ماند که در دوره تحصیلم دسترسی به کتاب های خوب و مورد علاقه ام وجود نداشت و فضایی برایم فراهم نبود که کتاب بخوانم. بیشتر بچه ها گفتند هیچ کتابی به جز کتاب درسی مطالعه نکرده اند. واقعا تاسف خوردم به یاد دوران مدرسه خودم افتادم که تابستان ها وقتی خیلی دوست داشتم مطالعه کنم کتاب های درسی سال گذشته ام را چند با رو خوانی می کردم و حس خوبی پیدا می کردم دلم می خواست کلماتی که تند تند از ذهنم می گذشتند را بگویم اگر کتاب را در زندگی خود وارد کنید می توانید راه درست را انتخاب کنید تصمیم درست بگیرید قدرت نه گفتن را بیاموزید رنج زندگی را تحمل کنید هیجانات خود را کنترل کنید انسان مفیدی باشید بچه های مفیدی تربیت کنید و …
ولی نتوانستم هیچ کدام را بگویم.
زنگ کلاس خورد
با بغضی که گلویم را فشار می داد به آبدارخانه مدرسه رفتم فقط می توانستم با گریه آرام شوم از اینکه هنوز بچه هایی هستند که کتاب در دورترین فاصله ممکن از خود می پندارند و اینکه چه استعدادهای که هرگز شکوفا نمی شوند.
اگر دانش آموزان به کتاب های خوب دسترسی داشته باشند مطالعه کنند بیاموزند و به کار بگیرند دنیای جای بهتری می شود تا این زمان چقدر زمان مرده هست چقدر زمان مرده گذشته کاش لحظه های آینده مان با نور کتاب مسیری به سمت امیدواری برایمان روشن کنند از آن روز تصمیم گرفتم به بچه ها بگویم که با کتاب زندگی ها راه ها و دنیاهای متفاوتی را تجربه می کنند.
سلام خانم محمودی خوش ذوق و نازنین
از خوندن نوشتۀ شما لذت بردم.
روشن و روان نوشتید. این عالیه و نشون میده که شما واضح و خوب فکر میکنید.
من بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
در انتهای بعضی جملات نقطه نذاشتید، آیا دلیل خاصی داره؟
ممنون استاد
نتونستم ویرایش کنم و لحظه آخر فرستادم برا همین خیلی دقت نکردم
روز یکشنبه به دفتر پست رفته بودم باید یک کلید پست می کردم .
پاکت را از پذیرش گرفتم و مشغول نوشتن آدرس گیرنده و فرستنده شدم.
ازدحام جمعیت موج میزد همه آمده بودند تا چیزی پست کنند از چیزهای بزرگ تا کوچک از خوردنی گرفته تا نامههای مهم اداری
سرم را که چرخاندم دیدم همه مشغول پر کردن آدرس گیرنده و فرستنده هستند کارم که تمام شد پاکت را تحویل دادم
فضولیم گل کرده بود که بقیه چه چیزی پست می کنند و به کجا می فرستند همه را دید میزدم که به یکباره متوجه شدم آن آقایی که پشت میز نشسته مرا صدا میزند به من گفت: حواستان کجاست آدرس گیرنده و فرستنده را جابجا نوشتید! اگر من نمی دیدم این کلید فردا به خانه خودتان فرستاده می شد نه به مقصد
عذر خواهی کردم و دوباره با دقت فرم را تکمیل کردم تحویل دادم و بیرون آمدم
در راه به فکر فرو رفته بودم شاید زندگی ما آدم ها هم مثل جریان فرستنده و گیرنده است
ما تمام عواطف و احساسات را از طریق رفتارمان به دیگران منتقل می کنیم پس رفتارمان حکم همان اداره پست را دارد شاید ما آدمها بعضی اوقات آدرس را جابه جا می نویسم تمام توجه را به خودمان معطوف می کنیم و دیگر محبت و توجه ای پست نمیشود و به مقصد دل ها نمی رسد .
و ما می شویم یک خودشیفته ی مغرور…
سلام زهرا خسروی عزیز
آفرین. چقدر جذاب و شیرین نوشتی.
لذت بردم. ساده و خوب و روان روایت کردی.
مشخصه که شما با تمرین بیشتر میتونی متنهای درخشانی بنویسی.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، نه قبلش.
آخر همۀ جملهها نقطه بذار. بعضی جملهها همینجوری ول شدن.
طبق روال همیشه در ماشین منتظر همسرم بودم تا از سوپرمارکت محله خرید کند,فروشنده همیشه بداخلاق و بد عنق است,او که در بیرون مغازه در حال پر کردن گالنی بود با همسرم وارد مغازه شد.چشمم از گالن برداشته نمیشد ابتدا خیلی کند در حال پر شدن آب بود اما کم کم سرعت گرفت و پر شد,آب از سر آن لبریز شد.همه عابران از پیاده روی آب گرفته رد میشدند کفشها و پاچه های شلوارشان خیس میشد,صورتشان را بهم میکشیدند نگاهی به داخل مغازه می انداختند,سری تکان می دادند و عبور می کردند گویی به تقدیر خود تن می دادند شاید
انها هم مثل من فروشنده بداخلاق را میشناختند.با خود در کشمکش درونی بودم که پیاده شوم و به مغازه دار بگوییم اون شیر لعنتی را ببند مگر نمیبینی پیاده رو را آب برداشته حتی اگر نمیبینی صدای شرشر آب را که میشنوی اما باز نیرویی مرا در ماشین نگه میداشت,در همین احوالات بودم که پسربچه ی تقریبا ده ساله با دوچرخه خود آمد ,دوچرخه را سریع بیرون مغازه رها کرد و دوان دوان وارد مغازه شد شیرآب را بست. به قول گوته مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها منتظر فرصت مینشینند.امروز یاد گرفتم شجاعت به سن و سال,کوچک و بزرگ نیست بلکه به غیرت است.
تعداد کارکتر:1011
کلمه عینی:32
ذهنی:7
سلام خانم سلجوقی عزیز
چقدر زیبا نوشتید. خیلی کیف کردم. خیلی خوب و ملموس تصویرسازی کردید.
و چه قشنگ از نقل قول استفاده کردید.
امیدوارم خیلی جدی به تمرین و مطالعه ادامه بدید. مشخصه که میتونید بسیار بهتر از این هم بنویسید.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
منتظر خوندن متنهای بعدی شما هستم.
امروز در جمع کنار خانواده ام نشسته بودم، که آمدو رفت پسر هجده ماهه ام توجه مرا به خود جلب کرد. دیدم که از فاصله ی یک متری پله خیلی کوچکی که حال را از اتاق جدا میکرد، دراز میکشید و به حالت سینه خیز با کلی اضطراب پایین می آمد. در صورتی که فقط کافی بود کمتر از ده سانتی متر پایش را بالا ببرد تا از کنار پله خیلی راحت گذر کند. آن چنان این کار را برای خود سخت جلوه داده بود، انگار که میخواهد سقوط آزاد انجام دهد. به کنارش رفتم و دستش را گرفتم، چندبار همراهش از کنار آن پله عبور کردم، تا فرزندم متوجه بی خطر بودن پله بشود. ولی به محض اینکه دستش را رها میکردم باز هم هنگام عبور از این قسمت کار قبلی خود را ادامه میداد. دیدن صحنه ترس و وحشت فرزندم برای جمعی که نشسته بودیم واقعا مضحک و خنده دار بود.
این رویداد مرا یاد زمان هایی انداخت که با کوچکترین دست اندازهای زندگی دچار تشویش و دلهره های بی مورد میشویم، و آن چنان آن پیش آمد را برای خود سخت جلوه میدهیم که خواب و خوراکمان را میگیرد. و بی شک خداوند که ناظر همه چیزاست، از آن همه ترسهای بی مورد ما میخندد، و شاید هم آزرده خاطر، که چرا دوباره فراموش کرد دستانش همیشه در دستان من است.
سلام خانم مختاری عزیز
چقدر لذت بردم از خوندن این قطعه.
ساده، روشن و زیبا نوشتید.
این خیلی خوبه که شما یه موضوع ساده رو دیدید و این متن درخشان رو بر اساس اون خلق کردید.
برای فرزند نازنین شما آرزوی آیندهای درخشان دارید، و همچین برای خودتون و سایر اعضای خانوادۀ محترمون.
با جدیت به تمرین ادامه بدید، مشخصه که میتونید بسیار بهتر از این بنویسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستمم.
ممنون از زمانی که گذاشتید
رنج شیرین ”
نگاهم را به جملات پایانی نوشته ای دوختم که از استاد الهی قمشه ای در تلگرام منتشر شده بود و بخشی از متن که نوشته بود《 پس فشار قبر در واقع فشار وابستگی هاست و هیچ ربطی ندارد که شخص، قبر دارد یا ندارد. 》نظرم را به خود جلب کرد. وابستگی را به خوبی می شناسم و نمی دانم که چگونه ما همچون مردگان متحرک که در خود مدفون مانده ایم؛ عذابی را در تن های خاکی محفوظ می داریم که به چنین دنیایی تعلق ندارد؛ به دنیایی از جنس محدودیت ها، به دنیایی که روح را در قفس استخوانی زندانی کرده تا از فشار درد ها به آسمان نگریزد. وابستگی را به خوبی می شناسم و اکنون می دانم که مرگ؛ وابستگی ، عشق و دلتنگی را به دیار خود باز می گرداند؛ به دنیایی روحانی که حد و مرز نمی شناسد، به دنیایی که می توان بی ناز کشیدن ناز خرید و در جوار معشوقی آرمید که دل در گرو عشق ندارد، می توان پیچش گیسوانش را با چشم دل دید و به آسانی در کوی دوست دوید. وابستگی را به خوبی می شناسم و می دانم که مرزی میان آرامش و سرگردانی را مشخص می کند اما گمان می برم که مرگ مرا در انزوا به سرگردانی نمی سپارد و به همراه تمام درد ها معشوق را نیز از جسم بی جانم می رهاند و مرا در رنج شیرینی به نام عشق فرو می برد…
سارا معصومی
سلام خانم معصومی عزیز
شما ذوق خوبی در نوشتن نثر ادبی دارید.
معلومه که با خوندن نمونههای خوب و تمرین بیشتر میتونید به نویسندۀ درجهیکی تبدیل بشید.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
«چرا زندگی میکنیم »
بعد از ظهر یکی از روزهای گرم تیرماه به جاده ییلاقی جواهر ده رفتیم . در ابتدای راه هوا ابری بود ٫ هر مسیر را ادامه میدادیم خنکی هوا محسوس تر میشد و رفته رفته هوا مه آلود تر .
جای مناسبی پیدا کردیم ٫ زیر اندازی پهن کردیم و نشستیم ٫ مورچه ای را دیدم که دانه ای چندین برابر وزنش حمل میکند ، رو به آسمان دراز کشیدم پرنده ای را دیدم که در حال ساختن آشیانه ای است ، درختان برای رسیدن به نور با هم رقابت میکنند
من اعتقاد دارم همه اینها برای زندگی شان تلاش میکنند و خوشبختند و زندگی شان معنی دارد و من از تماشای آنها لذت میبرم
انسان باید چه کاری کند ؟ او هم مانند این جانداران باید برای ادامه هستی اش تلاش کند ، با این تفاوت که او باید برای دیگران هم مفید باشد ، به این ترتیب او هم میتواند خوشبخت باشد و زندگی او هم معنی خواهد یافت
سلام محسن نازنین
ساده و قشنگ نوشتی. من لذت بردم.
اما کاش یه مقدار بیشتر متن رو گشترش میدادی و از همۀ هزار کاراکتری که داشتی استفاده میکردی.
یه جاهایی جای نقطه اسلش گذاشتی که متوجه نشدم چرا.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک دیگه:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید، نه قبلش.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
پشت میزم توی شرکت نشسته ام به ظاهر همه را میبینم ،همه صداها را میشنوم و به همه حرفها پاسخ میدیم ولی کلا گیج و منگ هستم ،ده دقیقه پیش احوال مادربزرگم که در گیر کروناشده و در ای سی یو بستری است ازدکتر پرسیدم ،در جوابم گفت ما تلاشمان را داریم انجام میدهیم امید باخدا ،گفتم یعنی امیدی هست ؟دوباره گفت امید با خدا هیچ چیزقابل پیش بینی نیست ،گفتم مسافر هستم بروم به نظرتان یا نه در جواب هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست رادوباره شنیدم
در دنیای خودم و افکارم غرق بودم ،روزها و شبهای خوش خانه مادربزرگم ،خانه ای که برایم امن بود برایم باغ دلگشا بود،یاد حرفهاش،بوی حیاطش،بوی چایی تازه دم سماوری ،خوابیدن های رو پشت بام تابستان ،همه و همه توی مغزم رژه میرفتن ،یاد صورت زیبایش ،چین وچروکهایی که هرکدام برایم عزیز بودن،موی سپیدی که زمزمه های زندگی را به من نشان میداد،یاد دستانی که لمس نوازشش من را آرام میکرد ،دلم تشنه شنیدن زمزمه هایش بود،حس گنگی داشتم حس خوشی نبود همینطور که خیره به کامپیوتر جلوی رویم بودم همکارم را ایستاده کنار میزم دیدم که صدایم میکرد و از نظر او امروز یک روز کاری معمولی بود مثل همیشه و این همیشه ادامه داشت در امتداد زندگی کردن
کلمات عینی:۱۹
کلمات ذهنی:۲۶
نازنین لطیفی
نازنین عزیز
زیبا نوشتید و در انتقال حس خودتون موفق بودید.
برای مادربزرگ بزرگوار شما آرزوی سلامتی دارم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید، نه قبلش.
پیرمردی با چتر گل گلی
با صدای قطرات باران که به شیشه می خورد به خودم آمدم . این همان چیزی بود که همیشه مرا پای پنجره می کشاند. باران درشت و زنجیر وار می بارید . پنجره را کمی باز کردم تا بوی نم خاک را استشمام کنم اما کار از این حرفها گذشته بود . دل آسمان به حدی پر بود که در چشم بر هم زدنی همه چیز را شست و برد . مدتی را پشت پنجره به تماشای گریز مردم از زیر این باران غیر منتظره گذراندم . هرکس به گوشه ای می دوید و سعی در یافتن سرپناهی داشت اما در میان همه ی آنها پیرمردی که چتر گل گلی به دست داشت ، مثل بوته ای که از وسط یک دیوار قدیمی بیرون زده باشد ، حسابی خود نمایی می کرد . معلوم بود که چتر متعلق به خودش نیست و فقط از روی رفع احتیاج تن به مضحک به نظر رسیدن داده . همین باعث شد به این فکر کنم که نیاز به رفع احتیاجات اولیه تا چه حد می تواند در تضاد با علایقمان باشد !؟ همه ی ما برای یک بار هم که شده در مواردی تن به انتخاب اجباری داده ایم و فقط خدا می داند که چند بار از این چتر های گل گلی استفاده کرده ایم !؟
قطعه غیرت:
ساعت از نیمه شب گذشته بود و من اینستاگرام خود را به صورت اتفاقی
باز کردم تیتر هولناک خبری بر روی صفحه ی گوشیم باز شد که می
گفت : دختر 16 ساله ای بخاطر دیر آمدن به خانه توسط پدرش به قتل
رسید. با دیدن آن خبر آهی از ته دل کشیدم. این اولین باری نبود که
اخبار این چنینی به گوشم می خورد انگار این روزها بیشتر از قبل
اتقافات هولناکی مانند این می افتاد اما چرا ؟ دلیلش را همه ی ما به
خوبی می دانیم اما جرعت بیان کردن حقیقت نداریم به عنوان یک دختر
می توانستم بخش هایی از درد ها ، بی عدالتی ها و آزار و اذیت های هم
جنسان خودم را در این عصر به خوبی درک کنم . اما متاسفانه در نهایت
اگر دلیل این آزار و اذیت ها را از آن ها جویا شویم در جواب از آن به
عنوان غیرت یاد خواهند کرد اما واقعیت این است که غیرت آن چیزی
نیست که در ذهن همه ی ما شکل داده اند . غیرت از دیدگاه من در چند
کلمه خلاصه می شود آرامش ، حمایت کردن ، تحقیر نکردن و مردانگی.
یعنی تکیه گاهی امن برای درک شدن و هم صحبتی فهیم برای درد و دل
کردن .
سلام بهار رستمی عزیز
زنده باد. چقدر ساده و خوب حرف خودت رو بیان کردی.
مشخصه که با تمرین بیشتر میتونی بسیار بهتر هم بنویسی.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، نه قبلش.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
ممنون استاد چشم 😍😍
سلام خسته نباشید:) متن من:
درحال قدم زدن درخیابان بودم.افراد زیادی از کنارم عبور میکردند.همه باهم متفاوت بودند؛یکی با عجله لباس پوشیده بود اما دیگری خیلی آراسته و منظم بود.احساسات مردم نیز خیلی مشخص بود.خیلی ها شادمان بودند و با خوشحالی قدم برمیداشتند،بعضی ها ناراحت بودند و بعضی ها هم خشمگین بودند.به یکی از مردم خیره شدم که خیلی خوشحال بود.با دیدن او لبخند زدم.به دیگران نیز نگاه کردم،انگار آن ها هم حس خوبی داشتند.با خود فکر کردم که او چون خیلی خوشحال است،حتما زندگی خیلی خوب و شادی دارد.انگار لحظه ای برای او پیامی امد.وقتی او پیام را خواند،شوکه شد.بر لبه ی جدول نشست و از ناراحتی در خود فرو رفت.نزدیکش رفتم و کنارش نشستم.او با صدای ضعیفی گفت:من چند دقیقه پیش همسرم رو از دست دادم. و سرش را روی پاهایش گذاشت.به زمین خیره شدم.او را زود قضاوت کرده بودم،شاید او زندگی سختی را پشت سر گذاشته باشد.اما او احساساتش راا نشان نمیداد،چون با دیدن خوشحالی خیلی ها لبخند میزنند؛اما با دیدن غصه حس بدی به بقیه دست میدهد.او کمک بزرگی به بقیه کرد،اینکه توی بدترین شرایط به دیگران حس خوبی بدهد…
زنده باد آزیتا دهقان هراتی گرامی
زیبا نوشتید. لذت بردم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
با جدیت به تمرین ادامه بدید.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
مردمان ساده دل بلوچ
فیلمی که دیشب دیده بودم حسابی افکارم را پریشان کرده بود.درمیان مردمی زندگی میکردم، که هیچ شناختی ازآنها نداشتم و حالا فیلمی دیده بودم که تا حدودی خلق و خوی آنها را نشان میداد.درافکارم غرق بودم که زن بلوچی به شانه ام زد،که کیفم را از صندلی بردارم که بتواند بنشیند.آرایشگاه کوچکی بود وحداقل ده نفری را درون خود جا داده بود. از گرمای زیاد و آن افکارپریشان دیگر نفسم بالا نمی آمد. درهمین حین زنی که در کنارم بود را دیدم که با عجله بیرون رفت و بعداز چند دقیقه با یک بطری آب برگشت.آدم های زیادی اطرافم بودند که اکثرا شبیه خودم بودند ولی فقط او بود که متوجه حال بدم شد.بعداز خوردن آب کمی بهتر شدم.از او تشکر کردم و منتظر ماندم تا نوبتم برسد. در همین حین بود که وارد گفت و گویی با آن زن شدم.از خودش و شهری که درآن بزرگ شده برایم گفت. مدت کوتاهی بودکه کناره هم بودیم ولی انگار که سالها بود او را می شناختم.درهمان برخورد اول سادگی و مهربانیش تورا تحت تاثیر قرار میداد. حالا دیگر نوبتم شده بود. کارم که تمام شد خواستم بروم که دستم را گرفت و بستهء کوچکی دردستم گذاشت وبا آن زبان شیرینش گفت:این یادگاری از من برای تولطفا قبولش کن. ندانستم چه بگویم، زبانم بند آمده بود از این همه محبت بی منت. منی که نشناخته ازاو می ترسیدم ول اوبا رفتارش من را شرمنده افکارم کرد.
.بعدازاین اتفاق دیگرمثل قبل فکر نمی کنم ودیگر هیچ کسی را با آدم های اطرافش در یک ترازو قرار نمی دهم.
تعداد کاراکتر:۱۰۱۰
کلمات ذهنی:۶۳
کلمات عینی:۴۶
سلام فاطمه خانم کهوند خوش ذوق و فوقالعاده
متن زیبا و روشنی نوشتید فاطمه جان.
مشخصه که با تمرین بیشتر زیباتر و روانتر هم خواهید نوشت.
من تلاش و جدیت شما رو تحسین میکنم.
و مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
چند روز پیش حوالی ساعت هشت، هشتونیم شب، وقتی طبق معمول داشتم از محل کارم به قصد خانه خارج میشدم، یک درد وحشتناک با نهایت قدرتش به دیوارههای جمجمهام میکوبید. گامهای آهسته و بیجانم موزاییکهای پیادهرو را میشمردند. این درد بیصاحب هم نبض شدیدی گرفته بود و دیگر از دستش کلافه شده بودم.
داشتم مسافت باقیمانده تا اولین ایستگاه مترو را حساب میکردم و همزمان به درد لعنتیِ ناخوانده فکر میکردم که اصلا یکهو از کجا پیدایش شده، که صدایی هجوم افکارم را پاره کرد… ببخشید میتونم یه سوال بپرسم ازتون؟! با بیحالی به سمتش برگشتم، خانمی بچه بغل روی زمین، گوشهی پیادهرو نشسته بود. گفتم، بفرمایید؟ شروع کرد و حرفهایش را با آب و تاب فرمایید! اما در آن حال هیچ نشنیدم تنها میدیدم که دهانش میجُنبد. در انتها دریافتم که محتاج کمک است و میخواهد مقداری برنج و نان تهیه کند. برخلاف گفتهاش هیچ سوالی هم نپرسید! اینجا بود که نَفْسِ سَرزنشگرم چپ چپ نگاهی انداخت و یکتای ابروهایش را برایم بالا برد! من که دلم به حال آن زن سوخته بود و در آن حالت فارغ از دنیا بودم که بتوانم حداقل اندکی فکر کنم، به نفسم توجهی نکردم. کیفم را باز کردم، یک اسکناس پنجاه تومانی تانخورده درآوردم و تقدیمش کردم! بفرمایید. خداحافظیاش را اگر هم گفته بود، نشنیدم. نکند درد سرم یک مسئلهی جدی باشد؟ خدایا هیچ انتظارش را نداشتم. نوارگوشم که مشکلی نداشت اگر عفونت نیست، پس چه هست!؟ خلاصه آن روز را به هرسختی بود به خانه رساندم.
روز بعد وقتی دروباره داشتم از آن مسیر رد میشد کمی آنطرفتر از جای قبلی، دوباره همان خانم را دیدم. اصلا به روی خودش نیاورد که دیروز من را دیده و من نیز. وَجه سرزنشگرٍ درونم دوباره بیدار شد و تا خواست حرفی بزند وجدانم مقابلش ایستاد،
– محض رضای خدا، کمی انصاف داشته باش! خب اگر احتیاج نداشت که با خفت از دیگران تقاضا نمیکرد، میکرد؟!
آن بیچاره هم قانع نشده و خاموش شد.
گذشت و فردا و پسفردا دوباره این ماجرا تکرار شد. او همانجا بود. نفس سرزنشگرم که گوش به زنگ ایستاده بود تا تنبیهام کند، به محض دیدنش حق به جانب سرم فریاد کشید: ای احمق سرت کلاه گذاشت!! گفتم نه اینطور نیست، اگر احتیاج نداشت خبــــ…. نگذاشت حرفم را تمام کنم؛
– احمقی دیگه این شگردشه!
گفتم: چه میدانم بههر حال فکر کردم بهتره حرفش رو باور کنم تا پیشِ رویی که به من انداخته خجالتزده نشه. وگرنه تو این مسیر که پر از مرکز درمانی و بیمارستانه روزانه صدها نفر (به اغراق) جلوی آدم را میگیرند. حالا با یک دفترچه بیمه برای خرید دارو یا یک بچهی بهظاهر مریض و حتی فرصتطلبی از غریب بودنشان در این شهر. این را میدانم پس احمق نیستم!
خلاصه خواستم بگویم آدم نمیتواند تشخیص بدهد فردی واقعا به کمک احتیاج دارد یا نه. کمک خواستن که عیب و عار نیست. مسئله این است که گاهی اگر آدم کمک کند سرش کلاه رفته و اگر نکند جواب زیر سوال رفتن انسانیتش را چه بدهد!؟ از طرفی ممکن است ناخواسته در تجارت کثیفی به نام تکدیگری یا سؤاستفاده از کودکان کار شریک شود. به هرحال در این دنیا نمیشود هیچچیز را قطع به یقین دانست. من هم ترجیح میدهم یک بره باشم معصومیت و انسانیتم را حفظ کنم تا یک گرگ.
«یاسمن فرجپور»
یاسمن جان
متن تو رو خوندم. لذت بردم.
هر چند هزار برابر بیشتر از هزار کاراکتر بود.
ذوق تو در داستانسرایی رو تحسین میکنم.
تعارف
مامان تازه از مسافرت برگشته بود. جمع و جور کردن وسایل سفر و نظافت خانه با کمر درد همیشگی، امانش را بریده بود. جمعه ناهار طبق روال هفتگی، برادرهایم بدون در نظر گرفتن خستگی مامان، خود را دعوت کردند. مامان از من هم خواست تا بیایم. ساعتی بعد دوباره تماس گرفت که ” خاله ها گفتن جمعه شام میان اینجا. تو می تونی تا شام بمونی؟” من که تصور کردم به کمکم نیاز دارد، جواب مثبت دادم. وقتی به خانه مامان اینا رسیدم، متوجه شدم تغییری در برنامه ناهار ایجاد نکرده است. همه ما که 16 نفر می شویم به صرف ناهار و خاله ها به صرف شام دعوتند. از حرف هایش فهمیدم دوست داشته یا مهمانی ناهار و یا شام را کنسل کند اما از سر تعارف حرفی نزده است. غروب، درست در بحبوحه آماده شدن برای مهمانی، اشتباهاً دستش خورد و تماس تصویری با یکی از دوستانش در آمریکا برقرار کرد. فوری گوشی را گرفتم، قطع کردم و از او خواستم پیامی عذرخواهانه بدهد و در فرصت مناسب تماس بگیرد. گفت: “مامان روم نمیشه، زشته، میگه این زنه دیوونست. بی ادبیه”. فوری گوشی را از دستم قاپید، دوباره تماس گرفت و بی آنکه چیزی بروز دهد، شروع به مکالمه کرد. هنوز کارها مانده بود و طرف هم که گمان می کرد دلتنگی عامل این تماس است، رویش نمی شد به مکالمه پایان دهد. صحبت های ناخواسته به درازا کشید، مهمانها سر رسیدند و مامان با جان و روان خسته، با لبخندی زورکی بی آنکه کسی بوبیی ببرد، پذیرای همه ما بود. “مامان داری به خودت ظلم می کنی که چی؟ ” سرش را برگرداند و اعتنایی به حرفم نکرد. اما همچنان خسته بود. مثل تمامی روزهایی که به یاد دارم.
1075 کاراکتر بدون فاصله
70 کلمه عینی
43 کلمه ذهنی
به به، چقدر زیبا، چقدر روشن و روان. کیف کردم. عالی بود.
معصومه قدیریان عزیز ذوق و هنر شما جای تحسین داره.
به وضوح روشن که مایۀ نوشتن رو دارید.
این متن اشتیاق خوندن متنهای بعدی شما رو در من خیلی بیشتر کرد.
معلومه که با خوندن و نوشتن بیشتر میتونید بسیار بدرخشید.
استاد عزیز، سلام!
از آنجایی که نتوانستم یک متن با ظرفیت محدود هزار کاراکتر بنویسم و همه بین دوهزار تا چهار هزار بودند، یکی از نوشتههای گذشتهام را یافتم که ساختاری شبیه به قطعه دارد. همان را برایتان ارسال کردم. البته تلاشم را میکنم و امیدوارم که بتوانم از پرگویی قلمم دست بردارم!
و اما………
تعداد کاراکتر 1160
38 کلمه ذهنی!!
14 کلمه عینی
امروزی که بادقت و ظرافت درحال سپری کردن آخرین لحظات خودش است، پنجشنبه بود! ۲۵ دی ماه یک هزارو سیصدُ نود و نُه.
گوشهای در اتاقم نشستهام پنجره را باز کردهام و در این هوای سرد و دلپذیر شبانه داشتم کتاب میخواندم. غرق در افکارم به توصیهی دکتر شوارتز درمورد برنامهی توسعهی فردیام فکر میکردم و گنگ در میان سخنانش به دنبال معنایی میگشتم که صدایی آشنا من را از خودم بیرون کشید، گوشم زنگ زد…!
به نظر میرسید یک نفر آن بیرون لبهی باغچهی محوطهی مجتمع نشسته است و گیتار میزند. در یک آن، خط فکریام عوض شد. چیزی من را برد و درست جایی درمیان رویاهایم پرت کرد. رویاهایی که حالا مدتیست جزئی از تمام لحظاتم شده اند. ناگهان به ذهنم رسید: “من کجا باران کجا این راه بی پایان کجا”.
قبلا دوستی داشتم که میگفت: «میدانی یاسمن، من محکومم به موفقیت! و راه بازگشتی ندارم». احساس همذاتپنداری عجیبی با این جمله دارم. دوست دارم خودم را به داشتنش محکوم کنم.
به خودم آمدم! صدای ساز تمامشده و آن فرد رفته است. به کتاب برمیگردم و برای سومین بار از مقدمه شروع به خواندن میکنم. فکر میکنم نشانههایی از برنامهی توسعه فردی خودم را پیدا کردهام. عشق همیشه مسیر را علامت گذاری میکند و موسیقی ندای عاشقانهی خدا روی زمین است. سلام!
یاسمن عزیز
اتفاقا این قطعۀ خیلی خوبیه.
من از خوندنش لذت بردم.
متن زنده و جونداره. مشخصه که ذوق خوبی در یادداشتنویسی داری.
فقط اینکه سعی کن از سه نقطه به جا استفاده کنی و از علامت تعجب هم تا جای ممکن استفاده نکنی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
پیام مسئول فرهنگی دانشگاه را باز کردم:《فردوس جان شعر فلان دانشجو از شعر شما بهتر بود و شعر شما برای جشنواره انتخاب نشد》یک جوری می شوم با خودم میگویم کاش حداقل فلان دانشجو را نمیشناختم تا راحتتر شکست را میپذیرفتم.
جواب مسئول فرهنگی را با یک آهان ممنون خشک و خالی میدهم و سخت به فکر فرو میروم، به نوعی این اولین شکست من در زندگی است همیشه و در همه جا بهترین بودم و هرگز در موقعیت حسرت برانگیز یا بهتر است بگویم حسادت برانگیزی قرار نگرفتهام و این در حالی است که همواره حسود نبودن یکی از افتخارات من است اما امروز احساس متفاوتی پیدا کردم، میدانی رفتارهای آدمی در قیاس با دیگری معنا پیدا میکند وگرنه خوب بودن در کنج عزلت یا اوج قدرت را که همه بلدند.
به خودم تلنگری میزنم که اگر همیشه بهترین بودی نباید به خودت ببالی که تاکنون شعلهی حسادت درونت را روشن نکردهای! حسادت نکردن در میان موفقیت دیگران است که معنا پیدا میکند، اگر در قیاس خود با دیگری شکستی و حسادت نکردی به بزرگی خودت افتخار کن.
حسادت نکردن در اوج موفقیت مثل این است که کسی ادعا کند هرگز در دریا غرق نشده است و این درحالی باشد که هرگز قدم در آب هم نگذاشته باشد.
تعداد کلمات عینی: ۹
تعداد کلمات ذهنی: ۱۵۶
سلام فردوس عزیز و خوش ذوق
چقدر عالی و درست.
واقعاً لذت بردم.
من کلی وقتی یه نفر تمرین رو درست انجام میده خیلی کیفور میشم.
به شما به خاطر دقت و توجهی که دارید تبریک میگنم.
شما ذوق خوبی در روایت کردن دارید، و این ذوق با تمرین مداوم میتونه حسابی شکوفا بشه.
بیصبرانه مشتاق خوندن مطالب بعدی شما هستم.
پیرمرد و لیلا
امروز وقتی از پیاده روی بر می گشتم جلوتر از من پیرمردی قدبلند با عضلاتی تحلیل رفته، با عصا و به آرامی راه می رفت، آنقدر آرام که گویی زمان اجازه دارد برای او متوقف شود. آنقدر با طمانینه و با تقلا که دلم نمی خواست با هیجان، وجد و سرعتی که از پیاده روی داشتم آن آرامش شیرین را به هم بزنم. من برای تلاش او برای گام برداشتنش احساس احترام می کردم. این که سعی می کرد مستقیم بایستد، روی پاهای خودش راه برود و مراقب حرکاتش باشد برایم بسیار ارزشمند بود. تصمیم گرفتم راهم را کج کنم تا از او جلو نزنم. دلم می خواست به حرکت او احترام بگذارم و آرامش او را با گامهای تند و توفنده خودم به هم نزدم، پس مسیر دیگری در پیش گرفتم. روزهایی بوده که او شاید در همین جاده در همین خیابان، نزدیک همین درختان یا جایی شبیه اینجا تند و توفنده گام برمی داشته، می توانستم جوانی اش را تصور کنم جوانی رعنا پر از شور زندگی، راست قامت و برازنده. و روزهای دورتری هم بوده که جایی همین دوروبرها جست و خیز می کرده، می دویده، می پریده و چون کودکی سبکبال پروانه ها را دنبال می کرده… اما امروز روز دیگری است. من به امروز او احترام می گذارم همچنان که به دیروز و پریروزش.
1042 کاراکتر
لیلی عزیز
گاهی اوقات استفادۀ بیش از حد از قید و صفت به متن لطمه میزنه.
یه مقدار روی این موضوع حساستر بشید.
در این رابطه بیشتر خواهم گفت.
داشتم به كوب كار ميكردم.چند نفر در اتاق انتظارنشسته بودند.صداي توربين يونيت،موتوردستگاه تهويه هوا و فن سرسام آور بود.گرماي هوا طاقتم رو طاق كرده بود.يك آن برق قطع شد.قبلا هم سابقه قطعي برق داشتيم. به منشي گفتم برو از پايين چك كن و ببين فيوز پريده؟رفت. برگشت بالا و گفت كه قطعي برق سراسري هست. واي خداي من، انگار دنيا رو به من دادند و مثل يك پرنده آزاد شدم. سريع لباس پوشيدم. پريدم بيرون. شروع كردم به پياده روي و تماشاي مغازه ها. عصر تابستان بود. هوا هنوز روشن بود و خيلي ها براي پياده روي بيرون آمده بودند.همه ماسك زده بودند حتي بچه هاي كوچك. همان طور كه در دنياي خودم غرق بودم ناگهان خانم مسني نگهم داشت و چيزي پرسيد.متوجه نشدم. گفتم: چي؟ ؟؟نميدونم قيافم يا لحن پرسشم چه طور بود كه گفت: هيچي بابا، انگار با آدم دعوا دارن. بعد راهشو كشيد و رفت.خيلي تعجب كردم چون من حس وحال خوبي داشتم و اصلا با كسي دعوا نداشتم. به اين نتيجه رسيدم كه اين ماسك هاي روي صورت، تمام احساسات و عواطف رو پنهان ميكنند. اسمش رو گذاشتم، ماسك بي احساسي. آيا ميشه از پشت ماسك بي احساسيم،لبخندم رو به كودكي كه از رو به رو مياد نشون بدم؟
آفرین
چه ایدۀ ساده و قشنگی.
قطعۀ درست و خوبی بود سمیرا خانم محمدیان روشن گرامی.
شما ذوق و مایۀ این کار رو به خوبی دارید.
یکی دو نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
از سه تا علامت سوال استفاده نکنید، همیشه یکی کافیه.
«بکوب» درسته.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز سهشنبه است و طبق عادت همیشگی ام امروز را مختص خرید از فروشگاه کردم.با سبد خرید وارد فروشگاه شدم .طبق معمول کارکنان فروشگاه مشغول رسیدگی به مشتری ها و پخش و جابهجایی مواد غذایی بودند.لیست خرید را از کیفم بیرون آوردم و از قفسه اول شروع کردم.هنوز دقایقی نگذشته بود که یکی از کار مندان به سمتم آمد و با لبخندی که داشت گفت:میتوانم کمکتان کنم؟سرم را از لیست بلند کردم و گفتم:بله البته و لیست خرید را نشانش دادم.نگاهی انداخت و به طرف قفسه ها رفت.در عرض 15 دقیقه وسایلی که نیاز داشتم را با دقت کامل در سبد خریدم گذاشت.لبخندی که بر لب داشت و احساس مسئولیتش حس اعتماد و احترام را در وجود آدمی قوی میکرد.تلفنم زنگ خورد و با دوستم مشغول حرف زدن شدم و قدم زنان به سمت صندوق و در خروجی فروشگاه به راه افتادم.بعد از پایان تماس چشمم به کارکنان فروشگاه افتاد و با عجله به سمت قفسه ها دویدم تا آن کارمند را پیدا کنم وقتی او را دیدم به طرفش رفتم دستانش را گرفتم و از او بابت کمکی که کرده بود تشکر کردم. اشک در چشمانش حلقه زد و همچنان لبخند بر لبانش بود شاید باید این اتفاق می افتاد تا به من یاد آوری شود که تشکر کردن از دیگران به خاطر کمک هایی که میکنند هر چند کوچک یا از سر وظیفه دنیا را جای بهتری میکند. کلمات عینی:21 کلمات ذهنی 10
به به، چه ساده و خوب و زیبا.
زنده باد آیدا پذیرایی گرامی.
من لذت بردم از خوندن نوشتۀ شما.
با تمرین بیشتر قطعاً قلمتون روانتر هم خواهد شد.
در انتظار مطالعۀ نوشتههای بعدی شما هستم.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
با آرزوی بهترینها
تلفن به آتش نشانی
گوشی را برداشتم تا تلفن بزنم، یک تلفن ضروری، هم عجله داشتم و هم هیجان. می خواستم در اسرع وقت با کسی صحبت کنم که ناگهان صدای خانمی را شنیدم، صدای آشنایی بود چند ساعت پیش هم آن را شنیده بودم اما از یادم رفته بود. صدایی که می گفت:”مشترک گرامی تلفن شما به دلیل تاخیر در پرداخت بدهی موقتا قطع می باشد، برای وصل مجدد پس از پرداخت قبض به مخابرات مراجعه کرده و شماره پیگیری خود را تحویل دهید، در حال حاضر فقط امکان تماس با تلفن های ضروری را دارید.”
چه می توانستم بکنم جز این که یک تلفن ضروری بزنم؟ ضروری مثل چی؟ آهان آتش نشانی. یکدفعه یادم آمد که ساختمان آتش نشانی دقیقا کنار ساختمان مخابرات قرار دارد، پس عالی شد. من می توانستم قبضم را از طریق موبایلم پرداخت کنم و به آتش نشانی زنگ بزنم، البته با تلفن منزلم. و از آنها بخواهم که به مخابرات بروند و کد پیگیری مرا به آنها گزارش و درخواست کنند تا تلفن منزل مرا وصل کنند. خب چه می شود؟ مگر حتما باید آتش گرفته باشم تا از آتش نشانی کمک بگیرم؟ به هر حال آنها آموزش دیده اند، قول داده اند و دوست دارند که به مردم کمک کنند. چه کسی می داند شاید دیگر فرصتی برایشان پیش نیاید که بتوانند به من کمک کنند.
1035 کاراکتر
آفرین لیلی خانم محسنی عزیز
چه متن دلنشین و قشنگی.
واقعاً لذت بردم.
شما زبان ساده و روان و روشنی دارید. این نقطۀ قوت بزرگیه.
مشخصه که میتونید با کار بیشتر متنهای درخشانی بنویسید.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز صبح بایک خبر بد روزم را شروع کردم،خبر فوت یک کودک که از بدو تولد دچار یک بیماری لاعلاج بود.
مادر جوان وقتی متوجه بیماری فرزندش شده بود بحران روحی شدیدی را پشت سر گذاشته بود وحالا که با بیماری کودکش کنار آمده بود اورا از دست داده بود؛فرزندی را که پنج سال شاهد رنج کشیدنش بود و امیدوار به اینکه درمان شود و مانند بقیه بچه ها حرف بزند بخندد،بخوردو بازی کند.
بعداز مدتی بستری بودن در بیمارستان کودک در آغوش مادرش جان داده بود،اما مادر هرگز حاضر به رها کردن کودکش نبود،پرستارها دوراو حلقه زده بودند تا پیکر بی جان کودک را از مادر جدا کنند،اما مادر اشک می ریخت،کودک را به خود چسبانده بود ورهایش نمی کرد تنها زمانی موفق شدند کودک را از او جدا کنند که مادر بیهوش شده بود.
روز تشییع هم کودک راتامحل دفن بغل کرد و اجازه نداد اورا در تابوت بگذارند.اشک می ریخت وبا کودکش حرف می زد،صحنه دردناکی بود.با اینکه می دانست فرزندش از آن همه درد راحت شده واین دنیا جای خوبی برایش نبوده بازهم چیزی از دلبستگی ومحبت او کم نمی کرد.با اینکه خودم یک مادر هستم اما بازهم گاهی در خلقت این شاهکار خداوند می مانم.
۱۰۶۸کاراکتر
۲۸کلمه عینی
درود خانم اکبری عزیز
تمرین رو درست و کامل انجام دادید. این جای تحسین داره.
از همین قطعه معلومه که شما ذوق و مایۀ نوشتن متنهای خیلی بهتر رو هم دارید.
امیدوارم در مسیر تمرین جدی باشید و خوش بدرخشید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
اهداف
روی صندلی چوبی ام نوشستم.فنجون قهوه را میان دستانم گرفتم بالبخندبه ساعت نگاه کردم.ساعت۱۲ظهربودودقیقاپنج ساعت دیگروقت دادگاه داشتم.تصمیم گرفتم قبل ازرفتن یادداشت های روزانه ام رابخوانم.
دفترم راکه حالابه خاطرقدیمی بودن جلدش پوست پوست شده بودرا ازداخل کشوی میزدرآوردم.شروع کردم به خواندن وبه یاد آن دوران لبخندعمیق زدم.
دردفترم نوشته بودم:من میخواهم وکیل بشوم چون که عاشق کارهای هیجانی هستم وحتی ازشدت ذوق وهیجان خودم را درون اتاقی که مجرم را می آورند وقراراست من ازش سوال کنم تاکمکش کنم تصورمیکردم.همیشه این ذوق راداشتم وباخودم تصور میکردم یعنی میتوانم درکنکورقبول شوم؟
ورق زدم وبه صفحه بعدرفتم.
توی اون صفحه نوشته بودم من همیشه مشاوردرسی ام را حرص مبدادم ومیگفنم من نمیتوانم کنکورقبول شوم وازآن برای خودم غول ساخته بودم.
به صفحه بعدی رفتم نوشته بودم الان تابستان است ومن دارم کلاس های کنکور شرکت میکنم وهمه جسله هاراباموفقیت پشت سرمیگذارم.تابستان تموم شده ومن خودم رابرای سال سرنوشت سازم یعتی دوازدهم آماده میکردم وبازهم همان استرس درونم وجودداردوبازهم نصیحت های مشاورم تا من راآرام کند.
دریک چشم بهم زدن سال دوازدهم هم تمام شد.بعدازدادن آخرین امتحان نهایی ام نفس عمیقی کشیدم ودلم میخواست که کتاب جغرافیاراکه آخرین امتحان بودپاره کنم امایادم آمدکه باید همه اینهارابخونم.پس ازش گذشتم.
دقیقاچندماه بعدش من باغول بزرگ یاهمان کنکور روبه روشدم.
شب کنکور زودتر ازهمیشه به رخت خواب رفتم وقبل ارخواب برای هزارمین بار مدادهایم وکارت جلسه را چک کردم.به رخت خواب رفتم وبعدازفکروخیال زیادبه خواب عنیقی فرورفتم.صبح زودترارهمیشه بلندشدم وبااسترسی که داشتم لباس هایم را تنم کردم.وسایلم رابرداشتم وبه طرف جلسه سرنوشت سازحرکت کردم.روی صندلی ام نشستم وورقه ها درست جلوم بود.برداشتم ویکی یکی وباآرامش سوال هاراعلامت زدم وبالاخره تموم شد به نظرم خوب داده بودم.به خونه رفتم وبه نظرم خانواده ام بیشترازمن استزس داشتند.دقیقا روزی که میخواستندجواب را اعلام کنند من دل تودلم نبود وازاستزس وهیجان زیاددست هایم یخ زده بود.سایت را بازکردم،دنباله اسمم بودم.تاپیداش کردم.
وای خدای من باورم نمیشدرتبه ام دورقمی شده بود.ازخوش حالی زیادشروع کردم به جیغ زدن ومادربیچاره ام پشت درمیگقت:چیشده؟چیشده؟
اصلاحواسم نبودکه دراتاق راقفل کردم تاکسی نیادداخل آخه فکرمیکردم که خراب کردم.
مادرم رابغل کردم وبوسیدمش پدرم را بغل کردم واززحماتش تشکرکردم.قبولی الانم رامدیون آنهابودم.
دانشگاه رابامعدل بالاتمام کردم.
کارآموزی راباتمام سختی هایش تمام کردم.
برای خودم حالاوکیلی شده بودم ودفتر زدم.هیج وقت فکرنمیکردم بتوانم ازپسش بربیام.
دفترم رابستم وخاطراتم رابالبخند مرورکردم.
نگاهی به ساعت کردم واصلاحواسم نبودکه ساعت پنج دادگاه داشتم تاازموکلم دفاع کنم والان ساعت چهاربود.
باعجله دفترم رادرون کشوگذاشتم وبه سمت اتاق رفتم تاحاضرشوم وبه دادگاه بروم.چون اولین دادگاه ام بوداستزس داشتم.دادگاه دقیقایک ساعت طول کشیدومن حس میکنم توی اون یک ساعت به خاطراسترس یک سال پیر شدم.
لبخند زدم فکرنمیکردم پیروز شوم و در دادگاه بتوانم ازموکلم دفاع کنم.
خیلی خوش حالم که هدفم رادنبال کردم والان برای خودم وکیلی شدم ومیتوانم حق مردم مظلوم را بگیرم
محدثه خانم شهلایی عزیز
متن شما زیباست.
اما قرارمون بود که هر قطعه بیش از هزار کاراکتر نباشه.
لطفاً متن رو بازنویسی کنید و به هزار کاراکتر برسونید.
تعیین چنین محدودیتهایی دلیل داره، و فکر میکنه توجه بهشون به نفعمون باشه.
ارادتمندم.
دیروز برای دانش آموزان مردودی جبرانی تشکیل شد من را هم بعنوان نیروی جهادی آموزشی معرفی کردند
به محض پا گذاشتن در حیاط مدرسه خوشحال شدم و شادمان به کلاس رفتم سه دانش آموز با لباس های کوچه و خیابان یکی از آنها که کلا حرف نمی زداسمش را خیلی شنیده بودم نرمین چهره ای عبوس داشت در هر حال شروع به کار کردم
خوب نرمین جان این شکل چیست
مات ومبهوت من را نگاه می کرد
نگاه کن دخترم این آب است
اما این حرف ها محرکی برای سخن گفتن او نمی شد
زنگ تفریح زده شدیک لحظه که ماسکش را پایین کشیدمتوجه شکل غیر طبیعی فکش شدم در بازی با بچه هاصداهای بلند و نامفهومی از گلویش برمی خاست
آخر کلاس مادرش به مدرسه آمدچهره ای ورم کرده داشت نفس نفس زنان نزدیک شد وقتی از او پرسیدم که نرمین در خانه هم همین طور است جوابش مثبت بودو فهمیدم که عدم تکلمش انتخابی نیست
وضع مالی خوبی نداشتندوقتی به او گفتم که باید به گفتار درمان مراجعه کنند تا مشکل دخترشان حل شود،طفره می رفت
نه خانم جان خوب می شودخدا بزرگ است باور کنید نرمین آرام و بی دردسر است بزرگتر که بشه حله خوب می شود مگر نه ؟خدا بزرگ است مگر نه
برای چند ثانیه گوش هایم چیزی را نمی شنیدندچشم هایم تنها زنی را می دیدند که لب هایش تکان می خورد و صدایی که در نطفه خفقان گرفته بود
لغات عینی۱۸ انتزاعی ۲۸
سلام خانم دولتیاری عزیز
زیبا نوشتید و ماجرا رو خیلی شفاف و روشن و واضح تعریف کردید. این توانمندی مهمیه. و مشخصه که شما میتونید با تمرین بیشتر در این موضوع به کمال برسید.
فقط اینکه وقتی یه جمله رو تموم میکنید نقطه بذارید.
علائم نگارشی اختراع شدن تا به نویسنده در انتقال بهتر متنش به ذهن مخاطب کمک بکنن. پس چه بهتر که به درستی از این علائم استفاده کنیم.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
170 کلمه ذهنی و 33 کلمه عینی.
سلام خسته نباشید:))داستان من:
چندمین کاغذ را هم کند و مچاله کرد.خسته شده بود.برگه های دفترش خیلی کم شده بودند.به تپه ی کاغذ های مچاله شده ی گوشه ی اتاق نگاه کرد.هیچ ایده ای نداشت.تمام کاغذهای مچاله شده کمتر از سه خط بودند.حتی نمیدانست چگونه آنها را دور بندازد.ناگهان سایه ای از پشت دید.سایه ای خیلی بزرگ و عجیب.برگشت و از تعجب به چیزی که روبرویش بود خیره شد.سکوت اتاق را قورت داده بود.از جایش بلند شد.گفت:تو…..تو اینجا چه کار میکنی؟چیزی که روبرویش قرار داشت واقعا بزرگ بود،یک فیل غول پیکر.فیل خیلی غیر عادی بود،راه راه با خرطوم خیلی دراز.بدون اینکه حرفی بزند ضربه ی محکمی به او زد،جوری که او در کاغذها پرتاب شد.به کاغذی که کنارش قرار داشت نگاه کرد و متن کوتاهی که روی آن نوشته بود توجهش را جلب کرد:با ناامیدی های خود روبرو شو!تو دوراه داری،یا تسلیم شو و یا با خلاقیت و امیدواری آن را شکست بده.او با سختی بلند شد و خودکار را برداشت.او به کلماتی چون قفس،فیل غول پیکر را زندانی کرد.وقتی به قدرت خود پی برد،با فکرکردن به کوچکترین کلماتی توانست ناامیدی های خود را شکست دهد.لبخندی زد و پشت میزش برگشت،ا به یکی از مهم ترین چیزها پی برده بود؛اینکه با کوچکترین کلماتی میتواند چیزهای تازه ای خلق کند:)
تعداد کاراکتر:1065
آرینا دهقان⭐
سلام آرینا جان
من از خوندن متن خلاقانۀ تو خیلی لذت بردم.
تو بسیار خوش ذوقی.
البته این رو جدا از تمرین قطعهنویسی هفتۀ اول در نظر میگیرم. چون تو اون تمرین قرار بود به یکی از رخدادهای واقعی زندگی روزمرۀ خودمون توجه کنیم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
امروز مثل همیشه نزدیکای ساعت 8:30 صبح فنجانم را برداشتم و به سمت آبدارخانه رفتم، اتاق یکی از همکاران در مسیر آبدارخانه است و من همیشه دوست دارم وقتی از روبروی اتاقش عبور میکنم، او را نبینم یا او مرا نبیند، امروز هم با خود گفتم ای کاش متوجه عبور من نشود چون صبح شنبه بود با هزار و یک کار که باید انجام میدادم، ولی به محض این که خواستم از روبروی اتاقش به سرعت بگذرم مرا دید، مجبور شدم به آستانه اتاقش بروم و با او سلام و احوالپرسی کنم بله سلام و احوالپرسی کردن همان و نزدیک 30 دقیقه اتلاف وقت همان، مثل همیشه شروع به پرگویی کرد و من در حالی که فنجانم را این دست و آن دست میکردم با بیحوصلگی به حرفهایش گوش میدادم، نمیدانستم ماجرای شکسته شدن شیشه ماشین و دزدیده شدن موبایل پسرش چه ربطی به من دارد یا ماجرای ملاقات دوست پدر مرحومش آن هم با تمام جزئیاتش، مو به مو.
راستی ما چقدر برای وقت دیگران ارزش قائل هستیم؟ آیا در معاشرت با دیگران به این نکته فکر میکنیم؟ آیا هنگام صحبت کردن با دوست یا همکار خود هدف ما این است که فقط تخلیه کلامی شویم یا نه به علاقه طرف مقابل برای شنیدن حرف هایمان هم توجه داریم؟
زنده باد خانم ترابی عزیز
چقدر ساده و زیبا.
تمرین رو درست و قشنگ انجام دادید.
شما ذوق خوبی در روایت کردن دارید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
و یه پیشنهاد: به قطعهنویسی ادامه بدید. مایۀ این کار رو دارید.
بسیار ممنون استاد مهربانم از این که وقت ارزشمند تون رو به خوندن این قطعه اختصاص دادید.
گرمای تابستان آن هم در قبرستان واقعا آزار دهنده است! حالا فکرش را بکن که باید ماسک هم به صورت بزنی . همه ماسک داشتیم جز او! میگفت :
– اکسیژن خونم فلان میشود ، بعد هم بیسار میشوم ، اینجا هم که هوا باز است و خطری نیست.
برادرم جلویش درامد و گفت :
-شما که در مکان سربسته هم نمیزنی!
دقیقه ای سکوت کرد و بعد انگار که راه فراری پیدا کرده باشد ،
گفت :
– امروز فراموش کردم که ماسک با خودم بیارم .
دلیل خوبی نبود برای مایی که او را ماسک در دست دیده بودیم .
از آن گوشه کسی ماسک به دستش داد. دوباره بی توجه آن را در مشت گرفت.میخواست چیزی تعارف کند که نگذاشتند ، گفتند :
– تو ماسک نداری کسی از این ها برنمیداره !
نه اشتباه نکنید ، ماسک نزد ! سینی را به دست کس دیگری داد . خودش آن طرف تر ایستاد .
پدربزرگ گفت:
– این کارت خودخواهی است . ماسک نمیزنی ، در جمع هم که می آیی ، از بغل و ماچ و بوسه هم که کم نمیگذاری …
ماسک مچاله شده را به صورتش زد .
نمیدانم بعضی ها چطور اینقدر خودخواهند ! آخر برادر در قبرستان مقابل این همه مرده باز هم درس عبرت نمیگیری؟ خودت مریض میشوی به کنار اطرافیانت چه گناهی کرده اند ؟! اعتقاد نداشتنت به ماسک تا زمانی قابل احترام است که خود را در خانه ات قرنطینه کنی . همه چیز همین است!
اعتقادات آدمها تا زمانی که به دیگران لطمه نزند محترم است .
سلام الهه عزیز
متن شما پویا و زندهست.
دیالوگها باعث شده متن جذابتر بشه. طنز جالبی هم دارید.
مشخصه که ذوق خوبی در داستاننویسی دارید و میتونید با تمرین بیشتر متنهای درخشانی بنویسید.
یه نکته ویرایشی کوچیک هم بگم:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید بعدش بذارید.
از علامت تعجب هم تا جای ممکن استفاده نکنید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
ساعت هفت صبح روز پنجشنبه بود با صدای پدرم که داشت برای مادرم از فواید صبح زود بیدار شدن میگفت بیدار شدم. اصلا تمایلی به دل کندن از تختخوابم نداشتم اما به ناچار از خواب بیدار شدم چون ساعت نه کلاس فوتبال داشتم و باید راس ساعت در کلاس حضور پیدا میکردم ، خب در نتیجه باید زودتر از خونه در میومدم.
بعد از اینکه صورتم را شستم و صبحانه خوردم از خونه بیرون زدم و با اژانس به کلاس فوتبالم رفتم ، اما با تعجب دیدم که حتی یک نفر هم از تیم ما به کلاس نیامده بود ، بعد متوجه چیز عجیب تری شدم اینکه : حتی مربی مان هم نیامده بود !!! در همین حین تصمیم گرفتم بروم و از سرایدار علت اینکه بچه ها و مربی نیامده بودند را بپرسم .
سرایدار هم که مثل من متعجب شده بود سریع به مربی زنگ زد و جویای قضیه شد. کمی بعد معلوم شد که کلاس از قبل به فردا موکول شده بود ، اما مربی کی به ما گفته بود که امروز کلاس نداریم ؟
با ناراحتی از باشگاه درومدم و کمی پیاده روی کردم تا به محل تاکسی ها برسم ، اما همین موقع چشمم به کتاب فروشی بزرگی افتاد.میخواستم برای خودم کتابی بخرم اما مردد بودم که ناگهان یاد حرف مادرم افتادم که به من قول داده بود بود برای کارنامه خوبم همین کتاب را بخرد ، ولی حالا این فرصت را پیدا کرده بودم که با پول خودم کتابی که دوست داشتم را بخرم.
سرانجام بعد از کش و قوس های فراوانی که با خودم داشتم تصمیم گرفتم کتاب را بخرم.
به محض اینکه وارد کتاب فروشی شدم باد خنک کولر را احساس کردم که گرمای طاقت فرسای تابستان را از یادم می برد. به سرعت به سمت قفسه کتاب مد نظرم رفتم و آن را برداشتم و پولش را حساب کردم و از مغازه بیرون آمدم ،
الان تنها کاری که باید انجام میدادم این بود که از دستگاه خودپرداز ده هزار تومان پول نقد میگرفتم اما همین که کارت را درون دستگاه گذاشتم ، کارتم گیر کرد !!!
وای انقدر حواسم به کتابی که تازه خریدم بود ندیدم که روی دستگاه خودپرداز نوشته خراب است !
سرانجام با کمک مردی که تمام اتفاق را با چشم خودش دیده بود توانستم کارت را بیرون بکشم.از آن مرد تشکر کردم و در مسیر به تمام اتفاقات امروز فکر میکردم .
امروز تصمیم گرفتم دیگر در هیچ کاری عجله نکنم و هیچ کاری را با ناراحتی و عصبانیت انجام ندهم
همچنین فهمیدم که باید روی کاری که میخواهیم انجام دهیم تمرکز بکنیم تا بعدا پشیمان نشویم .
سلام محمدسینا جان
چقدر قشنگ و ساده و دلنشین نوشتی. کیف کردم.
تو با تمرین بیشتر میتونی متنهای فوقالعادهای بنویسی.
فقط اینکه کاش حتما حتما هزار کاراکتر مینوشتی و تعداد کلمات عینی و ذهنی رو هم میشمردی.
یه نکته کوچیک ویرایشی هم بگم: توی متن، قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذار، بعدش بذار.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
دمدمایظهراست. قرار است بسته های ارزاقی که در خیریه کوچکم آماده کرده ام را به دست نیازمندان برسانم. ساعت نه شب شده است و تنها یک بسته دیگر باقی مانده. آخرین بسته متعلق به خانواده ای باچهار فرزند است که در خرابهای واقع در جادهایفرعی و خاکی سکونت دارند. ماشینی را سرکوچه آن خانه میبینم. بهنظر میآید آن ماشین هم قصد اهدای غذا به این خانواده را دارد. راننده زنی است میانسال با پوستی گندمگون که آثار آفتابسوختگی در چهرهاش نمایان است. صندلی خود را به سمت عقب کشیده و هیکل فربهاش را روی آن ولو کرده است. زن از راهدور، بلندبلند مشغول کلکل با مرد آن خانواده نیازمند است. مرد خانواده هم بدون آنکه قدمی از قدم بردارد درحالی که شلنگ آبی در دستانش است و تشت فلزی زنگ زدهای را برای آبتنی فرزندانش پر میکند؛ دستانش را رو به آسمان گرفته و فریاد میزند:روزی من را خدا میرساند. نزدیکتر شدموبه خانه آنها رسیدم. از ماشین پیاده شدم و درحالی که بسته را به آن مرد تحویل میدادم علت بحث آن دو را جویاشدم. مرد با ظاهری سست اما کلامی محکم گفت: زنک نیم ساعتاست که به خودش زحمت پیاده شدن نمیدهد و با لحنی قاطع میگوید بیا و این غذا را از منبگیر که اگر نگیری هیچکسی به غیر از من به دادت نخواهدرسید و گشنهخواهید ماند. اما من با اطمینان به او گفتم روزی منرا خدا میرساند. دستانش را رو به آسمان گرفت و خداوند را سپاس گفت. زن مغرور که انتظار نداشت غیر از خودش شخصی دیگر بستهای برای آن خانواده ببرد با حیرت نظارهگر ما است.
گویی او هم مثل من، راز توکل و امید را از مردی ژنده پوش که غرق در مصائب زندگیاست به خوبی آموختهاست.
سلام خانم قدیری نازنین
از خوندن روایت ساده و زیبای شما لذت بردم.
فقط چند نکته:
به این دو جمله نگاه کنید:
«دمدمایظهراست. قرار است بسته های ارزاقی که در خیریه کوچکم آماده کرده ام را به دست نیازمندان برسانم. ساعت نه شب شده است و تنها یک بسته دیگر باقی مانده.»
این پرش از ظهر به شب اصلاً درست در نیومده. خودتون یه بار با صدای بلند بخونیدش، کاملاً متوجه میشید که همین اول کار به متن آسیب زده ناهماهنگی این دو جمله.
میشد اینجوری نوشت:
ساعت نه شب شده است، از صبح مشغول این بودم تا بسته های ارزاقی را که در خیریه کوچکم آماده کرده ام به دست نیازمندان برسانم. تنها یک بسته دیگر باقی مانده…»
بهتر از این هم البته میشه نوشت.
من فقط خواستم بگم که توالی منطقی و درست جملهها خیلی مهمه.
در کل قدرت شما در تصویرسازی عالیه. روشن و ملموس نوشتید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
بلاخره بعد از ساعاتی که به بیهودگی گذشت دست به قلم شدم از طرفی استرس نوشتن اولین قطعه و از طرف دیگر ریخت و پاش اتاق تمرکزم را به بازی گرفت : نه اینجوری نمیشه باید دستی به سر و روی اتاق کشیده بشه . این جمله را بلند گفتم اما بر خلاف همیشه اینبار خبری از جمله من تمیز میکنم از جانب خواهر نبود . سلول هایم زودتر از خودم واکنش نشون دادند و وفریاد گونه میگفتند : نههه تو تکون نمیخوری سرم را برگرداندم تا ندای انان به گوشم نرسد . چشمم به قفسه کتاب ها خورد که در ان قانون پنج ثانیه چشمک میزد همان چشمک جذاب منجر به جرقه ا ی در ذهنم از جنس شمارش معکوس شد : 5 ، 4 ،3، 2 و 1 بر می خیزم از برداشتن شلوار کتان بی نوایم شروع میکنم خواهرم با تعجب می پرسد: کجا میری ؟ شلوار را تا می کنم باز هم صدای خواهرم می اید :عهه ادم شدی >>چند ثانیه بعد : سرت به سنگ خورده ؟ و می خندد .
به ترتیب شلوار بی نوا ، مانتوی بخت برگشته و روسری خسته در کمد مستقر میشوند . در حالی که تختم را مرتب میکردم خواهرم با ناامیدی که در پس ان امید از تغییر ناگهانی ام نهفته بود گفت : کاش جارو هم میکشیدی
بعد از یک دقیقه با جارو برگشتم و اینبار چشم های از حدقه در امد اش مرا به خنده وا داشت .
فرایند جارو کشی به سلامتی و بدون کشته به پایان رسید و ان زمان حس کردم اماده ام با یاد خدا نوشتن قطعه ی روزم را شروع کنم که مادرم سرکی به اتاق کشید : بد نیس پذیرایی هم جارو بکشی در دل خندیدم و شایدی زمزمه کردم و با خودم اعتراف کردم وقتی شروع می کنی هر چیزی اسان میشود ، چه تمیز کاری باشد و چه نوشتن .
تعداد کاراکتر : ۱۰۲۴
زهرا خانم یلوی نازنین
از خوندن قطعۀ شیرین و روان شما لذت بردم.
شما ذوق خوبی هم در طنزنویسی دارید.
به تدریج که بیشتر بخونید و بنویسید مهارتتون در استفاده از کلمات هم بیشتر خواهد شد.
و مطمئنم که میتونید به نویسندۀ بسیار خوبی تبدیل بشید.
فقط یه نکته کوچولوی ویرایشی:
توی متن، قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
*قطعه نویسی*
به زیبایی داستان می گفت؛ حتی بعضی اوقات شک می کرد که سرچشمه آن کلمه ها و تعاریف ذهن خودش باشد. آسمان تاریک بود و گویی هلال زرد رنگش با ما دشمنی می کرد انگار به دنبالمان بود فقط می خواستم که پیدایمان نکند؛ پس پرده را کشیدم. او، دوست صمیمی ام این دفعه می خواست خود را در گفتن داستان های ترسناک بیازماید. موفق شده بود؛ حتی خودش هم می ترسید، صدایش به لرزه افتاده بود و دست های نمناک از عرق اش را در هم می فشرد. گفتم:((میرم چراغو خاموش کنم.)) دستم را گرفت و من را به پایین کشید:((نه نه بشین ادامه شو بگم.)) تصویری از داستانش ناگهان به ذهنم آمد و وادارم کرد سرجای خود بنشینم و جنب نخورم؛ ولی اداره ی برق برایمان انتخابی نگذاشت. هردو وحشت زده شدیم و به دنبال یک منبع روشنایی گشتیم. گفت:((باید همین باشه.)) دکمه ای را فشار داد و نور چراغ قوه مستقیم به چشمانم خورد. چشمهایم را بستم. پشت پلک هایم چه تاریکی روشنی نقش بسته بود! چرا روشنایی که مظهر شفافیت است بینش را از من دریغ کرد ولی وقتی که به دنبال نور میگشتم کم کم تاریکی به محیط اجازه می داد که خود را جلوه دهد. اصلا فرق روشنایی و تاریکی چه بود؟ ماه و آسمان میگفتند فرقشان از زمین تا آسمان است؛ ولی مگر آسمان بخشی از زمین و زمین بخشی از اسمان نبود؟ پس چه فاصله ای ؟بین کوری و بینایی در خاموشی چراغی فاصله است؛ البته دقیقا برعکس چیزی که فکر میکنی؛ تازه اگر بین کوری و بینایی هم فرقی باشد. شاید هرکلمه ای در عمق خود متضاد خود است روشنایی تاریکی را می آورد سختی آسانی را و علم دیوانگی را . شاید متضاد با معنی خود متضاد باشد.
روژین رشتیان
1033 کاراکتر
36 کلمه ذهنی
43 کلمه عینی
سلام روژین خوش ذوق و عزیز
من از خوندن قطعۀ زیبای تو لذت بردم.
تلاش تو برای خوب و متفاوت نوشتن جای تحسین داره و مشخصه که با تمرین بیشتر میتونی خیلی بهتر هم بنویسی.
فقط چند نکته، توی بازنویسی حسابی کلمهها و جملهها رو بررسی کن، و اگه در مفید بودن هر چیزی در متن شک کردی، بیدرنگ جذفش کن. اینجوری متنت خیلی چالاکتر و پویاتر میشه.
و یه نکته دیگه. اینو نگاه: «او، دوست صمیمی ام» میتونستی خیلی راحت اسم دوستتو بنویسی: ـ«دوستم فلانی…»
و اینکه به جای دو تا پرانتز از گیومه استفاده کن: «…»
مشتاق خوندن متنهای بعدی تو هستم روژین عزیز.
تعداد کاراکتر ۱۴۰۰ کلمات عینی 63 ذهنی 254
گرم و تابستان دلچسب، چه واژه های غریبی
همین که میخواستم از فرط گرمای خشن وجودم را با شوق به درون اتوبوس به خیال خودم خنک بیندازم تا از مسیر آفتابخورده همیشگی لذت ببرم با موج دوم گرمای حبس شده با نفس و همهمه حضار ماسک پوشی که اصلا معلوم نبود چه میگویند روبرو شدم
راستش خیلی عادت ندارم به چشم های ادم ها زل بزنم وگرنه اگر این عادت خانمان سوز را داشتم میشد فهمید که پشت این نقاب های نامعلوم چه احساساتی نهفته است.
خلاصه همین که پایم را روی کفه ی هم سطح اتوبوس گذاشتم پیر زنی فرطوط با تلی از چیز های نامعلوم به کمر بسته، دست های پینه بسته اش را با کارتی در دست بالا آورد و زمزمه مبهمی کرد و من هم که به بهانه ی وجود هندزفری در گوشم خودم را به کوچه ی علی چپ که چه عرض کنم به بزرگراه زدم التفاتی نکردم. بعد از دقایقی متوجه لحظه ی پهن کردن فرش قرمز ذهنم برای عذاب وجدان های همیشگی شدم و منه خسته از افکار مزاحم و کمبود خواب همین که دست به سمت پلک برای ماساژ چند ثانیه آنها بردم کاری که نباید میشد شد، چشمانم به چشم های فیروزه مانند پیرزن که چون چشمان مادربزرگم بود در لحظاتی که آنها را ریز میکرد تا گلوله های محبتش را با حجم خوراکی به شکمم شلیک کند افتاد، همین که زانوهای این من سست عنصر از کار افتاد و پخش کفه ی اتوبوس شدم، با لحنی که شاید هیچ نمیشناختم به پیرزن گفتم چیزی در دست برای بخشیدن ندارم مادرم، با آن لبخند شیرینش گفت فدای سرت ، امیدوارم که انقدر عاقبت بخیر باشی که همیشه چیزی در دست و دل برای بخشیدن داشته باشی…
همانطور که به برف های نشسته در دل تابستان روی موهایش و کمان خمیده قامتش خیره بودم سوال همیشگی ام را پیدا کردم
شاید نتیجه تنها نتیجه عمر مهربانی است
نازنین عزیز
ذوق و تلاش تو برای زیبا و خلاقانه نوشتن جای تحسین داره.
کاملاً مشخصه که مایۀ نوشتن رو داری.
اما چند نکته:
به این جملات و عبارات نگاه کن:
«از فرط گرمای خشن وجودم را با شوق به درون اتوبوس به خیال خودم خنک بیندازم تا از مسیر آفتابخورده همیشگی لذت ببرم با موج دوم گرمای حبس شده با نفس و همهمه حضار ماسک پوشی که اصلا معلوم نبود چه میگویند روبرو شدم.»
«این عادت خانمان سوز»
«خودم را به کوچه ی علی چپ که چه عرض کنم به بزرگراه زدم»
«منه خسته از افکار مزاحم و کمبود خواب»
«زانوهای این من سست عنصر»
«با لحنی که شاید هیچ نمیشناختم»
«کمان خمیده قامتش»
ببین اینکه تلاش کنیم زیبا و خلاق بنویسیم خیلی خوبه، اما باید حواسمون باشه که خیلی زلم زیمبو به جملهها اضافه نکنیم. خیلی وقتا قیدها و صفتها و تعابیر اضافی بیخودی متن رو شلوغ میکنن و مانع ارتباط متن با خواننده میشن.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم نازنین عزیز.
امروز به جمله ای برخوردم که به نظرم خیلی جالب اومد و دقت که کردم دیدم خیلی ها در زندگی خودشون از این رفتار استفاده میکنند.
جمله اش این بود : بعضی آدما ها که نیش خوردند فکر میکنند اگر بقیه هم نیش بخورند از درد خودشان کم میشود.
برای مثال زمانی که ما بچه بودیم اگر کسی اسباب بازیمان را بر میداشت گریه میکردیم و ما هم اسباب بازی او را بر میداشتیم ، اگر بخواهم مثال دیگری بزنم میتوانم به روابط بعضی از کشور ها با هم اشاره کنم ، که اگر موشکی بزنند آن یکی کشور هم موشک میزند و این خودش شروع یک جنگ است.
اگر ما بفهمیم که تلافی کردن کار را به هیچ جایی نمیکشاند و فقط باعث به وجود آمدن مشکل بزرگتر میشود ، به جای تلافی با یکدیگر صحبت میکنیم یا حتی میتوانیم از فرد یا حتی افرادی برای کمک و حل مشکل و مسئله به وجود آمده کمک گرفت.
هیچ مشکلی در دنیا نیست که برای آن راه حل وجود نداشته باشد، با کمی تفکر و تامل و صبر راه حلی بهتر از تلافی کردن به ذهن ما میرسد.
همیشه تلافی کردن موجب پشیمانی میشود ، پس اگر ما گذشت داشته باشیم ، هم خومان شادمان میشویم هم کاری نمیکنیم که باعث پشیمانی شود. 🙂
ممنون که متن من رو خوندید.
سلام سوفیا جان
قشنگ و زیبا نوشتی.
سادگی متنت رو دوست دارم.
امیدوارم تو قطعههای بعدی سراغ بعضی از رخدادهای داستانیتر زندگی روزمرۀ خودت هم بری.
یه نکته ویرایشی کوچیک هم بگم: توی متن، قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذار، بعدش بذار.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
دیر خوابم برد در دنیای خواب و رویا پرسه میزدم و گاه با سرک کشیدن به ساعت کوچک سرمه ای رنگ کوچکی که کنار تختم است سری به عالم واقعیت و بیداری میزدم ،عقربه های ساعت با صدای تیک تیک موزونش به من آغاز صبح دیگری را اعلام می کرد ساعت شش بود . نور خورشید از لا به لای پرده اتاق به چشمانم می تابید. نه هنوز برای بیدار شدن زود بود کم خوابیده بودم احساس خستگی عجیبی می کردم . سرم را زیر پتو بردم و چشمهایم را محکم بستم. چقدر اینجا هوا کم بود مثل وقتی که زیر بار مشکلات نفس کم می آوری نمیشد نفس بکشم سرم را از پتو بیرون کشیدم و پشت به آفتاب کردم ، من عاشق روزهای آفتابیم اما گاه برای رسیدن به آرامش نیاز است به خورشید پشت کنی ،گاه ترک آنچه دوست داریم بهترین گزینه برای ادامه مسیر است، اینبار با خواب عمیقی به دنیای رویاها رفتم وقتی بیدار شدم سه ساعتی گذشته بود .دیر شده بود اما به این خواب به شدت نیاز داشتم،برخاستم ،برخلاف همیشه میل به غذا نداشتم ظاهرا امروز نوار نقاله زندگی کندتر حرکت می کرد ،تجربه به من نشان داده در چنین روزهایی من نیز همگام با نقاله به جلو پیش روی کنم و اصرار زیادی برای شتابش نداشته باشم فرصت دهم تا از این روزها گذر کنم، چرا که آنها هم بخشی از زندگی من هستند وقتی با دل و جان پذیرایشان باشم آنها نیز مرا می پذیرند و عزم بر تقلای بیشتری می کنند .دو قورت شیر نوشیدم و لیوان نیمه پر را در یخچال گذاشتم ،دلم میخواست طبق برنامه هر روز پیاده روی بروم عجب امروز برایم سخت بود گویی مرا به جوخه اعدام فرا میخوانند اما با هر سختی بود لباس پوشیده و به سمت پارک راهی شدم ، پاهایم یاریم نمی کرد کند و سنگین بود هوا گرم بود و انگار هیچ مورد دلچسبی سراغ دلم را نمی گرفت عجب روزی بود در میانه راه تصمیم به بازگشت گرفتم کلافه بودم ،با این حال بد درب پارک چه می کردم مغزم من را به اینجا کشانده بود یا رویاهایم ؟ نمیدانم ، شروع به قدم زدن کردم با هر قدمی احساس سبکی بیشتر می کردم و دستانی که مغزم را با سرپنجه انگشتان می فشرد رفته به رفته سست تر میشد ، پروانه خوش رنگی توجهم را جلب کرد او شیفته وار گرد گل خوش رنگی می چرخید و من شیفته زیبایی بال هایش در شگرفی آفرینشش غرق بودم ، صدای خش خش زیبایی شنیدم سرم را به سمت آسمان بلند کردم نور خورشید در لا به لای برگهای درخت تنومندی با وزش باد و خش خش برگها می رقصید اینهمه زیبایی زندگی من را چنان سر شوق آورده بود که خاطر مکدر آغاز روز را از یاد برده بودم به راستی فاصله میان غم و سرور و لذت و درد چقدر کوتاه است لحظات پیاپی در گذر و فانی هستند و من تنها مشاهده گر آنها ، ناگهان صدایی بلند به گوش رسید و من سراسیمه بر تخت نشستم زنگ ساعت من را به آغاز روزی دیگر فرا میخواند.
ندا خانم روحانی عزیز
شما زیبا نوشتید.
اما قرارمون این بود که قطعهای که میفرستیم بیش از هرار کاراکتر نباشه. نوشتۀ شما بالای دو هزار کاراکتره.
این محدودیت دلیل داشت.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
یک هفتهای میشودکه هرروز اتفاقات روزمره را زیرورو میکنم بلکه بتوانم از آنها قطعه نونوآب داری دربیاورم. نمیشود که نمیشود. تکلیف روزانهای هست که باید انجام بدهم. استادمون گفته به چشم مشقی که باید انجام بشه بهش نگاه نکنیم و دلی بریم سراغش. مطمئن نیستم همین راگفته باشد. لازم نیست بروم و معنوی لغوی واژه مشق را بیایم. همین که کاری را باید انجام بدهم تحویل بدهم و من هم انجام نمیدهم یعنی مشق. در مشق ترین حالت ممکن. نه اینکه تنبلی کنم هانه! به قول خود استاد خیلیها در ابتدا با این کار ارتباط نمیگیرند ولی بعدها از همین قطعهنویسی به جاهای خوبی میرسند. پس منتظر روزی هستم که کتاب قطعههایم چاپ شود، این قطعهای را که نمیدانم میتوان اسم قطعه رویش گذاشت راهم میگذارم صفحه اول. ایشون همچنین گفتن اگربه روزمون نگاه کنیم حداقل یک اتفاق کوچک میبینم که میتوان با آن قطعهای نوشت. به اتفاقات روزمرهام نگاه میکنم.باید بگویم شماره اول تا پنجم کارهای روزانه یک دانشآموز درس خواندن است. از بقیهاش هرچه که ماند هم درس نخواندن است. روزهای اول با خودم میگفتم کاش استاد در نظر میگرفت شاید واقعا تا مدتها تو زندگی کسی اتفاق حکمتآمیز قطعهداری نیوفتد. بعدتر خودم مشکوک شدم. یعنی چه که اتفاقی نیوفتاده؟ به دفتر چرک نویسم مراجعه کردم. پر از متن های نصفهنیمه و خطخوردگی بود. وجود خطخوردگی در دفتر چرکنویس موضوعی عادی است. بسیار عادی تراز آنکه بخواهی نتیجهای بگیری. در محدوده تعداد حروفی که استاد تعیین کرده نمیگنجد بگویم چگونه، ولی در اخر فهمیدم مشکل اتفاقات روزانهام نبود. مشکل خودم بودم. من نمیدانستم دنبال چه میگردم. نمیدانستم از کدام اتفاق باید چه نتیجهای بگیرم. اصلا نمدانستم باید کدام را بنویسم. دیدم در این یکهفته فقط به ناتوانیام در قطعهنویسی فکر میکردم. فقط نصفه مینوشتم و راضی نمیشدم. یادم افتاد قبلا هماز روزمرگیهایم مینوشتم و قبلا هم از اتفاقات نیوفتاده درسهای بسیار میگرفتم. بعداز دقایقی دیدم دارم صادقانه از قطعه ننوشتنهایم مینویسم و نتیجه میگیرم.
مهدیسا جان
متن تو یه نقطه قوت خیلی بزرگ داره و اونم اینه که خیلی راحت و روان تونستی درونیات خودتو بیان کنی. این عالیه، و با کار بیشتر میتونه به جاهای درخشانی برسه.
فقط کاش توی بازنویسی متن رو یکدست کنی. تو این متن یه جاهایی رو شکسته نوشتی، یه جاهایی رو کتابی. که من پیشنهادم اینه همه رو کتابی بنویسی و شکستهنویسی رو بذاری برای دیالوگها.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
کلاس نویسندگی
تیرماه تابستان ۹۸ بود.خورشید به اوج امپراطوری خودش در آسمان رسیده بود.تاج درخشانش اینقدر پر نور بود که حتی جرات نمی کردی به آن نیم نگاهی بیندازی.
زیر درخت گردو نشسته بودم و به دوردستها مینگریستم.
چقدر زندگی را دوست داشتم؟
چه چیز در زندگی برایم مهم بود؟
به آزمایش ها و سونو نگاهی انداختم.جسمم بسیار بیمار بود روحم اصلا میلی برای رسیدگی و طراوت ب جسم نداشت.
برای ادامه مسیر نه دیگر انگیزه ای داشتم و نه امیدی.
درمان شروع شد ولی هر چه پیش می رفتیم کمتر نتیجه ای حاصل میشد.
کلاسهای روانشناسی برایم آغاز شد و تمرین آن نوشتن چند دیالوگ عاشقانه بود.از این تمرین من یک داستان کوتاه با دو پایان متفاوت نوشتم که دکترم میگفت:پایان دوم را سه بار گوش کرده است.باورم نمی شد و گمان میکردم همه این تشویقها برای درمان بهتر من است.دکتر با جدیت مرا ترغیب به کلاسهای نویسندگی کرد.
این گونه من شدم شاگرد استاد کلانتری . جرقه نویسندگی از پس این هم اتفاقات سخت افتاد که در عمق آن شیرینی نهفته بود.
سلام خانم زینالدینی عزیز
از خوندن متن زیبای شما لذت بردم.
این نوشته، شوق خوندن نوشتههای بعدی شما رو هم در من ایجاد کرد.
خوشحالم که دوست نازنینی چون شما دارم.
براتون بهترینها رو آرزو میکنم.
سلام استاد یعنی این قطعه نبود
تازه از کلاس برگشته بودم و ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود. یک ساعتی زیر نور خورشید تابستان راه رفته بودم تا به خانه برسم. عرق از سر و رویم می بارید و تمام تنم درد می کرد. دست و رویم را شستم اما خستگی شسته نشد. تازه روی مبل ولو شده بودم که مادرم خواست دیگ آبی که در طبقه ی پایین بود را برایش بی آورم. کی میرفت این همه پله را؟ هر جور که شده بود از مبل کنده شدم و کج و کوله مثل تام که زیادی شیر می خورد از پله ها پایین رفتم. دیگ را برداشتم و بالا آمدم. مادرم گفت ((این چیه آوردی؟ گفتم دبه، نه دیگ، برو دبه رو بیار. دیگ رو هم ببر پایین.)) پایین بردن دیگ خیالی نبود، اما بالا آوردن دبه با آن دسته ی باریکش که فشار زیادی به دستم می آورد درد آور بود. دوباره پایین رفتم. همین که دبه را کمی از زمین بلند کردم دسته اش مثل سوزن به دستم فرو رفت. سریع زمین گذاشتمش. در این لحظه برادرم و پسر خاله ام که هردو 9 سال بیشتر نداشتند به طبقه ی پایین آمدند. صدایشان زدم و گفتم ((دوست دارید وقتی با کامپیوتر بازی می کنم، بازی کردنم را ببینید؟)) فریاد زدند ((آره! آره! لطفا!)) ((پس هرکدامتان یک ور این دبه را بگیرید و برای مادرم ببرید.)) خودم هم دنبالشان رفتم تا مطمئن شوم وظیفه شان را درست بدهند.
خودم هم می توانستم آن موقع دبه را حمل کنم، اما دوست داشتم بخندم.
سوء استفاده؟ نه، به نظرم کار خیلی خوبی کردم. خود آن دوتا هم بعدا سر این موضوع خندیدند.
بد نیست سر به سر دیگران بگذاریم. بد نیست بدجنسی انجام بدهیم که باعث شادی همه شود.
کاردو جانم
به وضوح میشه تاثیر وبلاگنویسی منظم رو در نوشتههای تو دید.
خیلی خوب و روان و قشنگ نوشتی.
متنت آدم رو تا آخر با خودش همراه میکنه.
به خاطر این ذوق و هنر بهت تبریک میگم.
قطعاً با کار بیشتر میتونی قطعات درخشانتری هم بنویسی.
راستی، اگه دیالوگها رو شکسته مینوشتی متنت قشنگتر هم میشد. البته تو اولین دیالوگ این متن همین کارو کردی. و بهتره که دیالوگها رو یکدست شکسته بنویسی.
یکی دو نکته ویرایش هم در حاشیه بگم:
یه جای دو تا پرانتز از گیومه استفاده کن. از این: «…»
«بی آورم» ننویس، «بیاورم» درسته.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
من باورت دارم
سالهاست که یک حس خلاء درونی گاه و بیگاه وجودم را به بند می کشد . احساس یک جدایی ، یک دور افتادگی در پس زمینه ذهنم زندگی می کند و گاهی هم دلیل سرازیر شدن اشک هایم می شود . حالا که لطف روزگار امکان داشتن خلوتی گرم در گوشه دنج خانه برایم مهیا شده ، تا بلکه بتوانم نقبی به درون روح خود زده و به دنبال چرایی و چیستی اش بزنم ، فکر اینکه خودم را ایزوله کرده و از بودن در جمع عزیزانم محروم می کنم ذهنم را پریشان می کند . اینکه آیا بعداً افسوس نخواهم خورد ؟
حس ها با تو بگویند راز بی حقیقت بی زبان و بی مجاز
با هر انتخابی فرصت هایی را نادیده می گیریم و این یکی از بدیهیات شدیداً تاثیر گذار زندگی است . و اما حس کمال و خواستن همه چیز با هم در سمت دیگر قرار دارد . پذیرش نقص و ادامه دادن نیاز به سماجت و تمرکز روی هدف دارد .
فکر اینکه عزیزانم چه تصوری در مورد من می کنند اگر چه مانع از انتخاب گوشه دنج و خلوتم نمی شود ولی یک خط ممتد از جملاتی مثل اینکه آیا کار بدی نمی کنم ؟ آیا فلانی از من ناراحت نمی شود ؟ و آیا های بسیار دیگریست که حجم مشخصی از ذهن و قابلیت تفکر مرا اشغال می کند و این یعنی عدم حضور کافی در لحظه . یعنی تعقیب وگریز لحظه ها از میان دستانم و حیرت و اندوه غفلت و عدم هشیاری …
حضرتی
سلام خانم حضرتی نازنین
متن شما زیباست. روان و شفاف نوشتید و این مزیت مهمیه.
اما اون چیزی که خواسته شده بود نیست. قرار بود مشخصاً با روایت یک رخداد روزمره شروع کنیم، و متن شما این ویژگی رو نداره.
من مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
داشتم با خودم کنار میآمدم که نوشته حین نوشتن شکل میگیرد، فکر نکن میخواهی چه بنویسی فقط بنویس.اما انگار حسی در من به دنبال موضوع خاصی میگشت.در این هوای گرم ساعت های طولانی نشستن پشت میز واقعا خسته کننده است.بوی غذای همسایه که از لابه لای پنجره خودش را مهمان اتاقم کرده، مغزی را که سعی میکنم برای نوشتن متمرکز کنم را بهم میریزد.صدای بازی بچه ها از کوچه به گوش میرسد. عقربه ها ساعت یازده را نشان میدهند، گوشی ام را چک کردم، پیامی نیامده بود. بی خبر بودن کلافه ام میکند. باز به دفترم نگاه میکنم به متنی که باید بنویسم. اما با این شرایط که نمیشود؛ اصلا بهتر است فردا شروع کنم.امروز همچی بهم ریخته است و تمرکزی برای نوشتن ندارم. فردا بچه ها در کوچه بازی نمیکنند و اتاقم آرام است. غذای همسایه احتمالا فردا بوی آزاردهنده ای ندارد. هوا هم شاید بهتر شود اما شاید هنوز هم پیام هایم بی جواب بمانند. مدت هاست که به دنبال فرصت بهتری برای زندگی کردن میگردم. هر روز منتظرم از فردا همه چیز بهتر شود. من زندگی کردن را هر لحظه به بعد موکول میکنم اما بعد، بچه های همسایه هنوز هم بازی میکنند. زندگی من امروز است با وجود همه سختی ها اگر همین امروز برای اهدافم تلاش نکنم، فردا هم هوا خوب نیست.
کلمات عینی: ۴۷
کلمات ذهنی: ۴٣
سلام خانم حاجی زاده عزیز
شما جملات روان و درستی دارید.
این شفافنویسی خیلی خوبه، و جای تحسین داره.
مشخصه که میتونید قطعههای خیلی خیلی بهتری هم بنویسید.
من بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز با دخترم رفته بودم مدرسه كه كاراي ثبت نامش را انجام بدم ،در همين حين استادم با من تماس گرفتن تا با من ساعت كلاس را فيكس كنند ،بعد خيلي تأكيدي تایم کلاس را تکرار کردند ،”شما ساعت ۳:۳۰میایی”.وقتی کارم تموم شد با استادم تماس گرفتم که اگر امروز نمیتوانید من یه روز دیگه را هماهنگ میکنم ،ایشون با لحن عصبی گفتند “نه”و تماس را قطع کردند.
من خیلی از برخورد استادم دلخور شدم ،جوری که میخواستم از کلاس انصراف بدم .با خودم هی حرف میزدم ،نشخوار ذهنی داشتم ،که این طرز برخورد یه استاد نیست .تا دم در کلاس با خودم درگیر بودم ،زنگ زدم رفتم بالا که با چهره کلافه استادم روبرو شدم .جویا شدم و فهمیدم که از صبح با آدمای زیادی کلامی بحث کردند و کارای نمایشگاه شون پیش نمیرود.من تازه متوجه شدم که چرا اینقدر عصبی بودند و به شخص من اصلا ارتباطی پیدا نمیکرد. من اونجا بود که فهمیدم نباید چقدر اشتباه فکر کرده بودم و چقدر به استادم بد و بیراه گفتم.امروز یاد گرفتم که تا در موقعیت آدما نیستم در موردشون قضاوت نکنم ،عجولانه و هیجانی تصمیم نگیرم و اجازه بدیم که آدمای اطرافمون در مورد ناراحتی شون حرف بزنند .من خیلی از خودم خجالت کشیدم و به خودم قول دادم که دیدگاه منفی را از خودم دور کنم.
ریحانه عزیز
متن شما زیباست.
ساختار قطعه درسته.
فقط اینکه کاش کتابی بنویسید و شکستهنویسی رو فقط بذارید برای دیالوگها.
و یه نکته ویرایشی کوچولو: توی متن، قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشخصه که با تمرین بیشتر میتونید خیلی بهتر بنویسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
صدای آشنایش درگوشم پیچیدسرم رابرگرداندم چشمان زردرنگش درانبوه سیاهی لباسهایش می درخشید اشک هایم جاری شدند درآغوش کشیدمش گفت چراغ خاموش آمدم نازگل توکه می دانی پادرددارم نمی خواهی تعارفم کنی بنشینم بخودم آمدم دستش راگرفتم وبااشاره سر به مبل اشاره کردم تابنشیند مادرصدایم زد تاشربت راببرم نشستیم واوازبچه هایش،خودش می گفت ازشوهرش بیماری اش واینکه تنهایی سخت است می گفت باهم اختلاف داشتیم ولی۲۸سال زیریک سقف بودیم اوخوب بودساده زیست ودل پاک من اما تنوع طلب وتجملاتی زیادی خرده گیروحساس اشک هایش راپاک کردوگفت حالامیفهمم چرا هیچوقت آرامش نداشتم چون زندگی نکردم فقط جنگ سلطه ی حرف وخواسته هایم بود ودرآخر سکوت وکوتاهی او.زندگی یعنی درک کردن هم،درک یعنی پذیرش،پذیرش یعنی تحمل کاستی هاوتفاوت های هم من اما نگذاشتم او زندگی کندولذت ببرد نه خودم ونه بچه ها””””هیچ وقت به فکرتغییردادن کسی نباشیم”””””
درود خانم حموله عزیز
شما زیبا نوشتید.
ولی کاش متن رو با دقت بیشتری ویرایش و بازنویسی میکردید.
فاصلهها مشکل دارن، و کلمات خیلی جاها رفتن تو هم و این خوندن متن رو سخت میکنه.
و اینکه انگار چند جملۀ دیگر لازم بود تا متن شفافتر بشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
تمرین اول (قطعه)
ساعت حدود پنج و نیم صبح بود که غان و غون کردنش شروع شد . با چشمانی پف کرده و نیمه باز که از فرط بی خوابی کبود شده بودند به همسرم نگاه کردم . از حالت نفس کشیدنش می شد فهمید که او هم بیدار است و خواب سنگینی ندارد . دلم برایش می سوخت ، روز ها بیرون خانه کار می کرد و شبها یکی در میان بیدار میماند تا من کمی بیشتر استراحت کنم . با مو های ژولیده و یک چشم بسته به سختی از جا بلند شدم . نفهمید کی و چگونه بالای تختش رسیدم! انگار بین راه نیمچه چرتکی هم زده بودم . مرا که دید شروع کرد به دست و پا زدن . غان و غون و خنده هایش بلند تر شد و جیغ نازک کوتاهی از سر شوق کشید . معلوم بود اگر می توانست حرف بزند حتما می گفت : پس کجا بودی ؟ منتظر چی هستی زود باش بغلم کن . نگاه به چشمان درشت و پر هیجانش تمام خستگیم را یک جا از بین برد . به رویش لبخند زدم و محکم در آغوش کشیدمش.بوسیدم و استشمامش کردم . بوی بهشت می داد . محکم به من چسبیده بود آرام و بی صدا ، دیگر به خواسته اش رسیده بود . شاید من هم همین طور . مگر خواست من از زندگی چه چیزی بیشتر از احساس رضایت و خوشبختی بود !
سوگند عزیز
چه ساده و زیبا نوشتی.
خوب و ملموس این موضوع رو روایت کردی.
من خیلی لذت بردم از خوندن نوشتۀ تو.
فقط چند تا نکته ریز:
گاهی بعضی واژهها انگار از جنس متن ما نیستن. مثلاً اینو ببین: «بوسیدم و استشمامش کردم» جاش میشد نوشت: «بوسیدم و بوییدمش». اینجوری از فعل مرکب استفاده نمیکردی. جمله روانتر میشد، زمختی استشمام هم متنتو اذیت نمیکرد!
و دربارۀ ویرایش:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذار، بعدش بذار.
تا حای ممکن از علامت تعجب استفاده نکن.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
بعد از ساعت ها کلنجار رفتن،بالاخره خود را از خانه بیرون کشاندم تا کمی قدم بزنم.
مسیر مشخصی در پیش نگرفته بودم و در خیابانی غریبه گز میکردم.
همان بین، چشمم به سراشیبیِ قدیمی افتاد. هجوم خاطرات را به وضوح احساس کردم. یکی پس از دیگری جلوی چشمانم نقش میبستند. خاطراتی مبهم بودند که صدای خنده،جزو پر رنگی از آنها به حساب میآمد.
به یاد روز هایی افتادم که به روش های متفاوت، حواسِ راننده سرویس را پرت میکردیم تا با رسیدن به سراشیبی،سرعت خود را کم نکند و پایش را فراتر از احتیاط های خود بگذارد. هنوز صدای جیغ و خنده مان را میشنوم که با رسیدن به سراشیبی و کنده شدن ماشین از زمین،بلند میشود. هنوز هم چهره ی پیرمرد را به یاد دارم که دلیل بیشترِ همان خنده ها بود.
بعد از مدت ها غرق در بی حسی، لبخند میزدم و چشمانم خیس شده بودند. دلم میخواست تا ابد همانجا بایستم و خاطراتم را در آغوش بگیرم تا دیگر هرگز در ذهنم گم نشوند.
در راه برگشت، در فکر فرو رفته و فهمیدم همین تلنگر های کوچک، از بی حسیِ همیشگی روح،جلوگیری میکنند. هرگز نباید آنها را دست کم گرفت.
تعداد کلمات: 191
تعداد کلمات ذهنی: 145
تعداد کلمات عینی: 46
تعداد کاراکتر ها: 940
خانم واحدی عزیز
این تمرین زیبا و باسلیقه و درست انجام دادید.
لذت بردم. شما قلم روانی دارید. در انتقال حستون هم موفق بودید.
و چه خوب که اینقدر دقیق و تمیز در انتهای متن تعداد کلمات رو نوشتید.
مشخصه که با کار بیشتر میتونید متنهای درخشانی بنویسید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
با چشمان اشک آلود، راهروی بیمارستان را طی میکنم.
از ذهن خود کوچه های تنگ را یکی پس از دیگری سپری میکنم. بوی کاهگلی خانه های قدیمی را وارد ریه های خود میکنم.
وارد حیاط خانه مادربزرگ می شوم که از گوشه گوشه آن صدای خنده و بازی بچه ها به گوش میرسد.
بهار هر ساله، با خود بالا رفتن از درخت و چیدن و خودن میوه ها را به همراه داشت و با آن دلدرد هاو لوس بازی نوه ها برای مادر بزرگ را به یاد می آورم
در تابستان،تخت های چوبی بزرگ در حیاط بساط بود، از سپیده صبح تا غروب خورشید قوری و سماور در حال جوشیدن و خانه پذیرای مهمان بود، عصر هاصدای پچ پچ زنانه از سوی دخترها و عروس ها فضا را پر میکرد.
در شب، مردها به سفره هایی که بر روی همان تخت انداخته شده بود، افزوده میشدند و حرف ها، مزه بزله گویی و کل کل مردانه به خود میگرفت
زمان خواب، ندای جنگ و مسابقه را با خود به همراه داشت، مسابقه سرعت بین پدر و پسر برای رساندن خود به پشت بام و هنگامی که شیپور جنگ دودسته به صدا در می آمد، پرتاب بالش ها شروع میشد.
در آخر، به خواب رفتن هر فرد در گروه، نشان دهنده مغلوب شدن آن گروه بود
به انتهای راهرو می رسم درب اتاق را باز میکنم، تن بی جان مادربزرگم را در آغوش میکشم. حال باید به خانه در حال ویران شدن مادربزرگم بروم و لباس آخرت را برایش بیاورم.
حال دوست ندارم به آن محل بروم و جایگزین شدن خانه را با برج به نظاره بایستم.
حال دیگر طاقت دیدن خاک کردن، خاطراتم را ندارم.
خانم رجبی عزیز
کوشش شما برای نوشتن یک نثر زیبا خیلی خوبه.
اما امیدوارم در مطالعه و تمرین با جدیت پیش برید تا دایرۀ لغات و جملهبندیهاتون فضای رسیدن به نثر مطلوبی که مد نظر دارید، فراهم کنه.
پیشنهادم اینه که تو بازنویسی با متن سختگیرانهتر برخورد کنید. مثلاً این جمله رو چند بار بنویسید تا به کلمات و ترکیب بهتری برسید: «در شب، مردها به سفره هایی که بر روی همان تخت انداخته شده بود، افزوده میشدند و حرف ها، مزه بزله گویی و کل کل مردانه به خود میگرفت.»
تله موش
چشم های برادرم از هیجان برق می زند. در حالی که یک تکه مقوا را روی دستانش می آورد، با لبخند می گوید: “بالاخره گرفتمش”. مقوا را جلو می آورد تا شاهکارش را ببینم. روی مقوا یک موش قهوه ای کنار دو تکه گردو به مقوا چسبیده. انگشتان باریک و سفیدش به هم چسبیده و نصف سرش هم به مقوا. با یک چشم با حالتی بدبختانه به ما نگاه می کند. می داند که دارد می میرد. برادرم پیروزمندانه مقوا را توی حیاط می برد و با ذوق آن را پرت می کند بیرون از خانه و خوشحال از بدام انداختن موش مزاحم به اتاقش بر می گردد.
چند وقت پیش توی اینستا مطلبی دیدم در مورد موزه ای در خراسان. در این موزه یک تله موش قدیمی بود. تله موش یک جعبه چوبی کوچک بود. یک طرف جعبه در داشت که بالا می رفت و زمانی که موش داخل جعبه می شد بسته می شد. با این تله، موش گیر می افتاد اما آسیبی به او نمی رسید. در ان زمان مردم موش های به تله افتاده را بیرون شهر رها می کردند تا بروند.
من با خودم فکر می کنم تفاوت ما با ان آدمهای قدیم چیست که حتی در ساختن تله موش هم شفقت و مهربانی را رعایت می کردند. چه شده است که ما از به دام افتادن یک موش بیچاره توی چسب اینقدر لذت می بریم؟
کاراکتر 1016-عینی : 45 و ذهنی: 19
درود بر شما خانم اسماعیلی
من از خوندن قطعۀ شما بسیار لذت بردم.
شما بسیار روشن و روان و پاکیزه نوشتید. این دقت و سلیقه واقعاً جای تحسین داره.
کاش در کنار بقیه برنامههای نوشتاری خودتون، قطعهنویسی رو هم خیلی جدی دنبال کنید. چون واقعاً مایۀ این کار رو دارید.
فقط یه نکته: «با حالتی بدبختانه به ما نگاه می کند.» تو این جمله، شاید اگه به جای بدبختانه واژۀ دیگهای رو به کار میبردید جملۀ بهتری میشد. یه لحظه به کاربرد کلمۀ «بدبختانه» رو گفتار روزمره فکر کنید. انگار جاش تو این جمله نیست.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
وقتی بعد از 12 ساعت شبکاری روی مبل دراز کشیدم دیگر برایم اهمیتی نداشت که مسواک نزده ام. حالا 20 ساعت است که نخوابیده ام! 20 ساعت است که روح و روان و تنِ من مثل موتور یک ماشین دارد یک ضرب کار میکند. وقتی موتور آدم جوش بیاورد, تو هر چقدر هم که پدال گاز را فشار دهی, فقط شلاق زدن به یک اسب خسته است!
و حالا این عالمِ فراموشی است که مرا می خواند, باید که در آن غرق شوم, و پلکهایی که میافتد …
با صدای آلارم موبایل بیدار شدم, دهانم هنوز مزه موزی را میداد که صبح حین رانندگی بلعیده بودم.
با اشاره یک انگشت بلوز نواخت. نوای جاز اوج گرفت, و صدای یک زن اتاقم را سرشار کرد. حالا دیگر دیوارها هم داشتند پوست می ترکاندند. با صدای گیتار لیوان چشم خروسی چای, روی میز شیشه ای والس می رقصید.
چای چه طعم خوبی داشت, انگار که خوب دم کشیده باشد. مادرم همیشه می گفت; ” پارچه ای را روی قوری بیانداز تا با بخارش دم بکشد”!
باید فکری هم بحال موتور زندگی ام کنم وقتی که جوش می آورد!
حالا انگشتها و سرم بی آنکه بخواهم یا بدانم هم ریتم جاز شده اند.
بعضی وقتها هیچ ایرادی به خود زندگی نیست, فقط باید ضرب آهنگش را عوض کرد, تا آن بخار آزاردهنده آزاد شود, همین.
دانیال گرامی
فضای نوشتۀ تو رو دوست دارم.
ساده و خوب هم نوشتی.
مایۀ این کار رو به وضوح در تو میبینم.
رعایت یه سری ریزهکاریها میتونست این قطعه رو خیلی بهتر هم بکنه، که ما تو کلاس حتما از این نکتهها خواهیم گفت.
من پیشنهادم اینه که قطعهنویسی رو جدی دنبال کنی. سعی کن تو هر قطعه یک ایدۀ مرکزی داشته باشی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
این قطعه را به لطف پسر مدیر عامل شرکت در کفریترین حالت ممکن مینویسم.
پسربچه هفت ساله ای را تصور کنید که مثل سگ پاسوخته این طرف و آن طرف میدود و از دهانش صداهایی عجیب خارج میکند. ناگهان در میانه بازی به سمت شما که غرق در افکارتان هستید حمله ور میشود و طی حرکتی سرعتی بازویتان را فشار داده و از مکالمات تخیلی ذهنش جملهای نثارتان میکند.
یک ریز با تلفنی که به تازگی روی میزش گذاشته داخلی شما را میگیرد و یاوه میگوید. اصرار دارد شما را در بازیهای ذهنی فوق مسخرهاش شرکت دهد و وقتی مخالفت شما را میبیند متذکر میشود که پسر مدیر عامل است و میتواند هر زمان دلش خواست شما را اخراج کند.
از میزان نفرت و انزجاری که به یک کودک هفت ساله دارم تعجب میکنم!
این منم؟ منی که همیشه برای این موجودات کوچک دلم پر میکشید؟
ناگهان تصمیم میگیرد روی پایم بنشیند.
به این توده منزجرکننده خیره میشوم. این توده نمیتواند تنها یک پسربچه هفت ساله باشد. احتمالا او برآیندیست از مجموعه عقده ها و خلاءهای یک جفت پدر و مادر!
همین یک جمله کافی بود تا پسربچه در دادگاه ذهنم تبرئه شود.
این بار به چشمهایش خیره میشوم.
دلم برایش پر میکشد!
——————————–
تعداد کاراکتر : ۱۰۰۰
تعداد کلمات عینی : ۶۶
تعداد کلمات ذهنی : ۱۳۳
زنده باد، عالی بود.
خانم طائبی عزیز
شما نثر روانی دارید.
مشخصه ذوق طنز هم دارید.
اینکه اینقدر خوب و شفاف و روان حرف خودتون رو نوشتید فوقالعادهست.
من به خاطر این ذوق و سلیقه به شما تبریک میگم.
این متن نشون میده که با تمرین و کار بیشتر میتونی بسیار بهتر از این بنویسید.
سلام محدثه جان
اول از همه اینکه چرا فاصلهها رو از بین کلمات برداشتی؟ این خوندن متن رو خیلی خیلی خیلی سخت کرده. اصلاً این کارو نکن هیچوقت.
دوم اینکه از علامت تعجب بیهوده استفاده کردی. میشه گفت که این متن، حتی یک علامت تعجب هم نمیخواد. در استفاده از این علامت به شدت خسیس باش. تو بازخوردهایی گه برای قطعههای قبلی نوشتن از این موضوع بیشتر گفتم.
سوم اینکه کاش کلمات عینی و ذهنی رو هم میشمردی و ته متن مینوشتی.
چهارم کاش کل متن رو شکسته نمینوشتی. بهتره شکستهنویسی رو بذاری برای دیالوگها و بقیه بخشها رو کتابی بنویسی. توی جلسۀ دوم از این موضوع بیشتر گفتم.
اما در کل حس تو، ذوق تو، و خلاقیتت جای تحسین داره.
مشخصه که مایۀ کار رو داری، و من مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
ویروس کرنا تمام شهر را فراگرفته ،اوضاع شهر قرمز است. مردم.حدالمقدور از خانه های خود بیرون نمی آیند.
امروز، ظهر یک روز تابستانی برق ها قطع شد و من شر شر عرق میریختم و زیر لب غرلند میکردم و ناسزا میگفتم، به کسی که باعث و بانی این اتفاق بود.
نمیدانم، چه مرگیم بود. من که از کودکی دوست داشتم شب ها از سر و کله پدرم بالا بروم و بازی کنم اما نمیتوانستم زیرا پدرم ماموریت بود و بیشتر سال من او را نمیدیدم. مدرسه رفتم و دوست داشتم لباس و مانتو رنگی بپوشم اما لباس رسمی مدرسه به رنگ طوسی بود. به مقطع متوسطه رفتم غرور داشتم، دوست داشتم ابراز وجود کنم اما معلم و ناظم با تشر زدن باعث نابود شدن اعتماد به نفس ما شاگردان میشدند. دبیرستان، زمان شکوفایی و معرفت استعداد ها بود که والدین و معلم ها صلاح فرزندان را تحصیل در رشته های ریاضی و تجربی میدانستند. زمان درس و کار جدی فرزندان در دانشگاه بود که خود ما با دور زدن کلاس های درسی و بیرون رفتن با دوستان، آن را نابود کردیم.
حال نمیدانم، چرا برای یک روز تابستانی بدون برق انقدر غرلند میکنم. من که باید با این همه تناقض تا الان خو گرفته باشم.
سلام خانم رجبی عزیز
مشخصه که شما ذوق این کار رو دارید. در انتقال حستون تا حد زیادی موفق بودید.
اما نیازه که حتما بیشتر بخونید و بیشتر بنویسید تا قلمتون روونتر بشه.
سعی کنید تو مرحلۀ بازنویسی رو واژهها حساستر بشید. مثلاً از خودتون بپرسید آیا نمیشه جای این واژه، واژۀ بهتری رو به کار ببرم؟ یا اصلاً اگه این کلمه رو حذف کنم بهتر نیست. مثال از متن خودتون: «حدالمقدور»
یا گاهی انگار یه چیزی به زور چپونده شده تو دل یه جمله، از خودتون بپرسید ایا نمیشه اینو یه جور دیگه تو متن آورد، یا اصلاً نمیشه حذفش کنیم و بذاریم خود خواننده با توجه به عناصر دیگه حسش کنه؟ یک نمونه از متن خودتون: «امروز، ظهر یک روز تابستانی برق ها قطع شد و من شر شر عرق میریختم»
درسته، شما خواستید «ظهر یک روز تابستانی» یک روز تابستانی رو بگید تا شدت فاجعه رو نشون بدید. اما آیا نمیگفتید هم موضوع روشن نبود؟ این فقط جلوی روان بودن جمله رو گرفته و الکی متن رو شلوغ کرده. ضمن اینکه آخر متن دوباره همین رو تکرار کردید. تکراری که به نظر کمک چندانی به متن نمیکنه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
پرشی تا لمس خورشید فاصله نداشتیم. هوای شهرمان حتی خودش را نمیتوانست تحمل کند. حدود یک ماهی میشد که پشت زمین گلخانه را خریده و در حال ساخت و ساز بودیم. هر روز، به کمک پدر میرفتم. روزهایی از روی اجبار عقل به دل، روزهایی با اشتیاق و روزهایی هم از فرط بیکاری. ساعت ها کار میکردیم و خسته، غرق عرق و خاک به خانه باز میگشتیم. روزی از روزها قرار ملاقاتی با دوستانم در همان ساعت کار، داشتم که خیلی واجب نبود. اما بخاطر علاقه شدیدم به رفتن چشمم را به روی همه چیز بسته بودم. به پدر گفتم و جواب نه شنیدم. در آن لحظه احساس کردم بی منطق ترین نه دنیا محکم به گوشم زد. من روی حرفش حرف نیاوردم اما وقتی گفت برای کار حاضر شوم گفتم نه.
با صدایی شبیه ناله گربه گفتم که مگر زور است و از این جور بهانه ها.
پدر بدون من رفت. آن روز، ساعت ها برایم به مقصد نمیرسید و دنیا را مثل خودش نمی چرخاند. خود را مشغول به کارهای بیهوده کرده اما هر کدام مانند انداختن سنگی کوچک در دل رودخانه افکارم بود. خسته. آشفته. سختی. گرما. لباس خاک گرفته. کارها و دل گرفته پدرم. دلم میخواست خودم را با این حرف که «یک ماه است هر روز کمک کرده ام و حالا مگر یک روز نروم چه میشود» گول بزنم. اما کلاهی بود که بر سر من نمینشست. خلاصه آن روز فهمیوم هرقدر هم خوبی کنیم باید مراقب باشیم با یک خطا همه آنها را بیهوده نکنیم و دور از جان شما گاو نُه من شیر نباشیم و اگر گفتارمان خراش کوچکی بر دل پدر ایجاد کند خراش های عمیق تری به سمت قلب خود نشانه رفته ایم. دلت که پاک باشد با اینها از پاکی پاک میشود.
آرش عزیزم
تلاش تو برای نوشتن جملات خلاقانه و زیبا جای تحسین داره.
ذوق خوبی هم در به کار گرفتن کلمات.
همین قطعه به ما نشون میده که تو با کار و تمرین بیشتر میتونی بسیار بسیار بهتر از این هم بنویسی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
با ذوق لباسش رو عوض كرد، يك تاپ تابستاي زرد با شلوار جين كاغذي آبي روشن، پشت موهايش را بافتم، از وقتي او را ميشناختم موهايش چتري بود و فكر ميكنم تنها دختربچه اي است كه انقدر چتري به او مي امد، قبل از رفتن شرط كرده بوديم كه يك لحظه هم دستم را رها نكند، مادرش برادر كوچيكترش رو بغل كرده بود و قاعدتا مترو شلوغ تر از آني بود كه بتواند حواسش به هر دوتا بچه باشد، با خوشحالي دستم را محكم توي دستهايش گرفت و همه باهم به سمت ايستگاه مترو رفتيم، روز تعطيل بود و ايستگاه خيلي خلوت بود، با دقت به پروسه خريد بليط و رد شدن از گيت نگاه كرد و تا لحظه ايي كه روي صندلي انتظار نشستيم سكوت كرده بود، روي صندلي بي صبرانه منتظر رسيدن قطار پاهايش را تكان ميداد و همچنان دستهاي مرا در دست گرفته بود، پرسيد:
-اونا چين؟
-ريل، قطار روي ريل حركت ميكنه،
هميشه از تراس خانه پدربزرگش كه درست روبروي ايستگاه مترو بود به قطار نگاه ميكرد و بلند ميگفت: ‘وااااي چقدر بزرگه ، خيلي قشنگه’، و بالاخره يك روز از من قول گرفت كه او را به مترو سواري ببرم، قطار كه به ايستگاه رسيد نگاهش كمي مضطرب شد و دست مرا محكم تر گرفت، درب ها كه باز شد دستم را كشيد و سوار شديم، از از من اجازه گرفت تا ته راهرو برود، چون خيلي خلوت بود اجازه دادم، بعد از ديدن كامل كابين قطار برگشت و با صداي بلند و با جزئيات كامل فضاي مترو رو توصيف كرد رنگ صندلي ها، تبليغات داخل مترو، حتي مسافراني كه نشسته بودند، انقدر با ذوق حرف ميزد كه چند مسافري هم كه حضور داشتند وادار شدند به با دقت ديدن جايي كه هر روز مي ديدند، با توصيفاتش من و شايد همه مسافران حس كرديم شايد بار اول است كه سوار مترو شديم
كلمات عيني : ٧٨. كلمات ذهني: ٣٥. ( به درست بودن اين اعداد مطمئن نيستم )
آفرین آفرین
چقدر ساده و زیبا و شیرین و دلنشین.
واقعاً لذت بردم الهام عزیز.
مشخصه شما مایه این کار رو دارید و با تمرین و مطالعۀ درخشان میتونید به جاهای درخشانی برسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز باز هم در افکارم غرق شدم..لبخند زدم…کارل آمده بود…چشم بند گل گلی سفید-مشکی اش را بالا زد و با چشمان سبز یاقوتی اش نگاهم کرد..بدون هیچ صحبتی،لبخند کوچکی زد و لنگر را انداخت پایین و منتظرم ماند.من هم به بالا شنا کردم. به لنگر آویزان، و توسط کارل به بالا کشیده شدم..لباس هایم تغییر کرده بودند!می دانید که اینطور چیزها در رویاها طبیعیست!..
لباس و شلوار جین سرمه ای، پوتین های چرم قهوه ای و کلاه دزدان دریایی مانند پاره پوره ای که باد زیرش می رقصید و میگفت:پیش به سوی ماجراجویی!
درحالی که با لبخند به عظمت کشتی خیره شده بودم،چشم بند قهوه ای ام را از کارل گرفتم و بندش را زیر موهایم گره زدم…به یاد پرنده ام” دای دای” افتادم..دلم می خواست مثل عقاب ها از دوردست می آمد و روی ساق دستم می نشست…چقدر رویایی میشد!
برگشتم و به کارل نگاهی انداختم.منتظر فرمان بود..در طول خیالبافی هایم کارل ساکت بود و فقط نگاه می کرد…شاید فقط می توانست نماهنگ کوتاهی را زیر لب زمزمه کند ولی تا بحال حرفی نزده بود..
بعد به بالا و خدمه کوتوله ای که روی دکل ایستاده بود نگاهی کردم و فریاد زدم:بادبان هارا بکشیـــــــــــــــــــد!
خیالبافی ام شیرین بود…به اندازه شکلات…به اندازه آبنبات..به حدی که بیش از حد درش فرو رفتم…به حدی که نفهیدم طوفان آمد و همه را برد…خدمه ها خود را توی آب انداختند..بد و بیرا می گفتند…به من…به کاپیتان بی عرضه شان..
افتادم…بین دریا و کشتی…که کارل از روی کشتی زمزمه کرد:خداحافظ…خانم کوچولو..
و خودش با کشتی غرق شد…خیالاتم تمام شد و من، مانده بودم کارل چطور حرف زد…
تعداد حروف(بدون اسپیس):1,132
تعداد حروف(با اسپیس):1,390
از کلاس نویسندگی خلاق بالای 15 سال
پریماه ریاستی فرد🍒
سلام پریماه خوش ذوق و نازنین
قطعۀ خلاقانه و جذابی نوشتی.
لذت بردم. تو ذوق و خلاقیت زیادی داری، و مشخصه که با کار و تمرین بیشتر میتونی به جاهای درخشانی برسی.
فقط سه نقطۀ اضافی تو متنت زیاد بود. سه نقطه جا داره و باید با دلیل به کار بره. پس به استفاده از یک نقطه اکتفا کن.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
“پشت شیشه های منحوس و زجر او آی سی یو”
نگاهش که میکنم دلم می گیرد،لا به لای چروک های پیشانی اش، مهربانی ای مخفیانه کنج کرده،مهربانی که یاد آور گذشته ای با خاطراتی خوش است…
دلم دستانش را می خواهد…دلم برای قربان صدقه های جانانه اش تنگ است.بچه تر که بودم برایم قصه تعریف می کرد،بازی میکردیم وروز شبمان را با دلی سرشار از شادمانی میگذراندیم.چه خوش بود روزگار قدیم…
مادرم در گوشه ای کز کرده، مات و مبهوت حادثه ایست که اتفاق افتاده است.اشک هایش امان نمی دهند،حزن زده و ناراحت با چشمانی خشک و کم سو اشک میریزد.
چطور در چند ساعت این بلا به سرمان امد؟چطور برادرش روی تخت سرد و بی روح ،در ان اتاق سفید نقش بسته است؟
خون هایی که از سر برادرش لخته کنان فواره میکند را میبیند…
میبیند برادرش با چشم هایی متورم و کبود وریشوانی خون الود توان کشیدن هوا به داخل ریه اش را ندارد..
کاش موتور وجود نداشت؛با شتاب و عجله به کجا میرفتی؟قصد انجام چه کاری را داشتی؟
عزیزدلم از خداوند برایت سلامتی و پس از ان صبر و بردباری میطلبم.
در صبر لطفی است که در عجله نیست.اگر ارام تر میرفتی ،اگر با ملاحظه و ارامش مسیرت را طی می کردی!اینگونه نمی شد.
متن شما زیباست خانم حسینی عزیز
فقط اینکه کمی ویرایش میخواد.
اول اینکه از سه نقطه بیدلیل استفاده نکنید. در متن شما سه نقطه هیچ لازم نیست. یک نقطه در انتهای جملات کافیه.
دوم اینکه بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
اما در کل:
شما ذوق خوبی در روایت کردن دارید.
با تمرین بیشتر و افزایش دایرۀ لغاتتون قطعاً میتونید متنهای درخشانی بنویسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
جناب کلانتری ویرایش لازمه ولی جذابیت داستان از ویرایش مهم تره علاوه بر اون خیلی نقاط مهم دیگر هم هست که باید مورد نقد قرار بگیره.تصویر پردازی،محتوا و خیلی نکات مهمه دیگه .شما تو اکثر قطعه ها ایراد ویرایشی گرفتین .در صورتی که من به دنبال قوی تر شدن قلمم هستم و در کنارش به ویرایش هم می پردازم.
درود خانم حسینی نازنین
بله، من خودم هم توی کلاس به این نکات اشاره کردم. و از دلیل پرداختن به این نکات با جزییات گفتم.
پله به پله به موارد مختلف میپردازیم.
برقرار باشید.
“بچهای کار ”
از شدت سوز و سرما ،شیشه ماشینم خشک و منجمد شده بود.کمکم گرمای بخاری حاله ای ایجاد کرد که بتونم با وضوح بیشتری جلومو ببینم.هوای بیرون از ماشین خیلی سرد بود.به سمت محل کارم میرفتم که پشت چراغ قرمز ایستادم.
یک دختر بچه تقریبا ۱۲ _۱۳ساله با سر و وضعی نامرتب و کثیف ،پسر بچه بانمیکیو با چادر، پشت دوشش بسته بود.دخترک در حال تمییز کردن شیشه ی ماشین ها بود.
نمیدونم چرا هیچ حسی نسبت بهشون نداشتم؛فکر میکردم اینا همشون یه باندن و این اداها همش یه فیلمه.فکر میکردم اینا کلا هدفشون از این پوشش و این نوع کار،درگیر کردن افکار عمومیه.
چندی بعد؛قبل از اینکه چراغ سبز بشه و حرکت کنم.دیدم پسرکی دوان دوان با ساندویچی که توی دستشه سمت دخترک میاد.به دختر گفت:بیا یه چیزی برای خوردن پیدا کردم ،خانومه کوچه پایینی داد فلافله.
بعد ساندوچ را نصف کرد و نصفش را به دختر داد و گفت:چرا نمیخوری مگه گشنت نیست.
:_میخورم بزار تا چراغ قرمزه کار کنم.
دخترک کمی ان طرف تر نیمی از ساندویچ را داخل چادر بچه گذاشت و یه لقمه اش را خورد.
با دیدن این صحنه حالم دگرگون شد من چه خیالات شوم وپلیدی را در ذهنم میجویدم.حتی از خیلاتم هم خجل زده شدم.
سلام زهرا خانم حسینی عزیز
اول از همه اینکه مشخصه شما توان خوبی در روایت کردن دارید و این عالیه.
فقط باید به زبان نوشتار خودتون رو بیشتر عادت بدید.
همین متن با کمی کار روی ویرایش میتونست خیلی خیلی بهتر هم بشه.
مثلاً به همین جملهها نگاه کنید:
»از شدت سوز و سرما ،شیشه ماشینم خشک و منجمد شده بود.کمکم گرمای بخاری حاله ای ایجاد کرد که بتونم با وضوح بیشتری جلومو ببینم.هوای بیرون از ماشین خیلی سرد بود.به سمت محل کارم میرفتم که پشت چراغ قرمز ایستادم.»
این جمله میتونست به دو جملۀ کوتاه و مستقل تبدیل بشه، و جابجایی و قرار گرفتن در جای درست متن رو خیلی بهتر بکنه: «به سمت محل کارم میرفتم که پشت چراغ قرمز ایستادم.»
و اینکه در انتها باید نوشته میشد: «خجلت زده»
در کل، سعی کنید جز دیالوگها، بقیه متن رو کتابی بنویسید. توی کلاس در این رابطه نکاتی رو گفتم. به ابتدای جلسۀ دوم مراجعه کنید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
خدا در همین نزدیکی ست ……
برای آب دادن درختچه های باغچه آب را باز می کنم و خرامان مشغول آبیاری .
گربه ها در ساختمان ما حضوری پر رنگ و با آب و لعاب دارند و
گوشه ای نیست که اثری ، بویی و یا صدایی از وجودشان نباشد .
بی شک محبت و مهر ورزیِ عمیقی از ساکنین دریافت می کنند. به قول روان شناسی در دنیای مدرن امروزی گویا سمت و سوی مهربانی و وفا ، از انسانها به سوی حیوانات تغییر یافته است.
ناگهان یکی از گربه ها به سمتم آمده و دیوانه وار میو میوهای بلند ی سر می دهد.
گویا به چیزی اعتراض محکم و حیاتی دارد. گیج و حیران اطراف را کندوکاو می کنم.
با چشم و درکِ انسانی چیزی عایدم نمی شود. چاره ای جز عقب نشینی و سپردن میدان به گربه ندارم .
با قطع شدن صدای شر شر آب ، ناله ای ظریف و بیجان از لای بوته ها به گوشم می رسد. زیر شاخ و برگها بچه گربه هایی را میبینم که کوچک وناتوان، مچاله وار گوشه ای خزیده اند.
آن روز در میان تلاش ها و ضجه های مادرِ آن بچه ها ،
من حضورِ خدا را لمس کردم . و آنجا که خدا حضور دارد ، شایستگی و لیاقتِ عشق ورزی نیز وجود دارد .
_طیبه منیفی
تعداد حروف ۹۵۵
سلام خانم منیفی عزیز
حس زیبای جاری در متن شما رو دوست دارم.
شما در بیان روشن و شفاف حرف خودتون خوب عمل کردید.
اما چند نکته:
گاهی بعضی کلمهها انگار در جای خودشون نیستن و کمک چندانی هم به متن نمیکنن. مثلاً به کلمۀ «بی شک» در اول این جمله نگاه کنید: «بی شک محبت و مهر ورزیِ عمیقی از ساکنین دریافت می کنند.»
این رو گفتم تا کمی روی کلمهها و کاربرد اونها حساستر بشیم.
و یه نکته ریز دیگه: قبل از علائم نگارشی فاصله نذارید. فقط بعدش بذارید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
(خانواده مدرسه نویسندگی)
امروز صبح که از خواب بیدار شدم هوا خوب بود اسمان زیبا بود ولی حقیقتا من مثل همیشه نبودم.
این درد لعنتی کلافه ام کرده با بی حوصلگی به سمت مطب دکتر حرکت کردم.
به مطب رسیدم ازدحام جمعیت زیاد بود شنیده ام امار کرونا دوباره صعودی شده.
مثل اینکه فقط من درد ندارم درد و ناراحتی این مردم را میتوان از چشمانشان حس کرد.
روی صندلی انتظار نشسته ام و از زور درد به خودم میپیچم.
چند مریض جدید با بیقراری و دادو بیدادشان توجهم را به خودشان جلب کردند
گویی ما صبوریم ولی انها صبر مارا ندارند میخواهند زودتر وارد شوند.
حوصله این حجم هیاهو را ندارم ،به موبایلم نگاه میکنم و وارد دنیای صورتی و ارام خودم با ان اسبهای تک شاخ رنگین کمانی اش میشوم.
اسبهای تک شاخی که شاید هر دختری منتظرشان است.
ویس ها و مسیج ها را مرور میکنم.
ارامتر میشوم کم کم دردم را فراموش میکنم.
یعنی رژه واژه ها و رقص صداها این چنین مرا ارام میکنند؟
یعنی اینچنین از اعماق وجودم با انها انس گرفتم؟
این دنیای صورتی یک پناهگاه امن،خانواده ای مهربان ودوستان خوبیست که هیچ وقت قضاوتم نمیکنند.
شاید یک رهایی همیشگیست.
احساس میکنم دردم کمتر شده،شاید نیازی به انتظار بیشتر در مطب دکتر نیست.
مطب را ترک میکنم ودر دنیای خودم غرق میشوم.
دنیای من ،دنیای شما،دنیای مدرسه نویسندگی،دنیای استاد کلانتری
ممنون از همراهی تک تک اعضای خانواده نویسندگی.🤍
از این همه هیاهو فرار میکن
سلام شقایق جان
بیا از همین جملۀ اول شروع کنیم:
«امروز صبح که از خواب بیدار شدم هوا خوب بود اسمان زیبا بود ولی حقیقتا من مثل همیشه نبودم.»
اگر کلمۀ «حقیقتا» رو از این جمله حذف کنیم چه چیزی از دست میره؟ هیچی. وقتی از بازنویسی و کشتن فرزندان حرف زدم منظورم دقیقاً همین بود. تو زبان شفاهی ممکنه ما کلی حرف اضافه بزنیم. مثلاً تو یه مکالمۀ روزمره ممکنه این واژۀ حقیقتاً رو هزار بار به کار ببریم، اغلب هم بیدلیل و بیجا. اما اونجا تو ذوق نمیزنه، اما اینجا چرا.
این مثال رو زدم تا کمی رو کلمات حساستر بشی. ضمناً یادت رفت آخر متن تعداد کلمات عینی و ذهنی رو بنویسی.
برات آرزوی سلامتی روافزون دارم.
مشخصه که توان زیادی در ایجاد حس در نوشتههات داری.
مشتاقم ازت بیشتر بخونم.
خانه ای از جنس زباله دان
داشت درون چهارمین سطل زباله سرک میکشید و مثل همیشه زیر چشمی دور و برش را نگاه میکرد که ناگهان متوجه چهره آشنایی که آن طرف خیابان ایستاده بود شد. ترس و اضطراب چرت ناشی از نعشگی را از سرش پراند .با سرعت پشت سطل زباله پناه گرفت و نشست. مثل کودکی های خیلی دور سرش را روی پاهایش قرارداد با این تفاوت که وقتی در کودکی اینگونه مخفی می شد فکر می کرد هیچ کس نمی بینتش ولی حالا…
چهرهی آشنا نزدیکتر شد و بی توجه از موجود مچاله شده پشت زباله دان از کنارش عبور کرد و رفت .چه ساده بود که فکر می کرد او هم برای آشنایان آشناست. دیگر حتی خودش هم با چهره ی درون آینه غریبه بود چه برسد به آشنایان بیگانه.
از یک خانواده گرم ودلسوز، درس ودانشگاه، مهندسی کامپیوتر ،شوروشوق جوانی ،عاشقی و خواستگاری به اندازه ی یک شنیدن جواب نه، پیدا شدن دشمن دوست نما، ترک تحصیل و ترک خانواده رسیده بود به خماری و غذایی از ته مانده های دیگران و خانه ای پشت زبالهدان در خیابانی ازجنس فقر.
آژیر آمبولانس برای چهارمین بار امروز جنازه ای با سرنگ مانده در رگ را از پشت زباله دان برد…
صفورا قیطانی ۱۵ تیر ۱۴۰۰
سلام خانم قیطانی عزیز
تلاش شما برای نوشتن یک قطعۀ خلاقانه جای تحسین داره.
پایانبندی متن هم تاثیرگذاره.
فقط اینکه توی بازنویسی بهتره متنهاتون رو با صدای بلند بخونید تو بتونید بعضی جملات و عبارت رو روانتر کنید.
مثلاً به این عبارت نگاه کنید وسط یکی زا جملههای بلند این قطعه: «خواستگاری به اندازه ی یک شنیدن جواب نه»
گاهی اوقات چنین عباراتی خوندن متن رو سخت میکنن، اگر جمله بلند باشه اوضاع بدتر هم میشه.
ضمن اینکه بعد از نگارش متن بهتره از خودم سوال کنیم: آیا این عبارت یا جمله که من نوشتم، توسط خواننده هم به خوبی دریافت میشه، یا نه خواننده ممکنه یه تصور خیلی مبهم پیدا کنه. مثلاً به این عبارت نگاه کنید: «پیدا شدن دشمن دوست نما».
اینا رو فقط مثال زدم تا شما رو کمی حساستر کنم.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
1,645 پاسخ
امروز برای کاری به اداره بیمه رفته بودم.
پیرزنی به من نزدیک شد و پرونده اش را به من نشان داد. چند سوال داشت که اورا راهنمایی کردم.کم کم سر صحبت را باز کرد، انگار دلش میخواست درد دل کند.
ازپسر معتاد ولاابالیش حرف زد که سر کار نمی رود ومخارج زندگی زن و فرزندانش را تامین نمی کند.
اینکه عروسش بیست سال او را تحمل کرده است والان که دیگر بچه هایش بزرگ شده اند و موضوع را درک می کنند، نیازی به تحمل چنین مردی نمیبیند.
پیرزن دلش به حال پسرش می سوخت، اشک می ریخت ومدام به گذشته می رفت و خودش را زیر سوال می برد، می خواست بداند کجای کارش اشتباه بوده و کجا در حق فرزندش کوتاهی کرده.باخودم فکر میکردم، او چرا انقدر خودش را مقصر می داند؟!
همه انسانها گذشته ای دارند که باب میلشان نیست، گذشته ای که شاید پر از درد ورنج است وزخمهایی که گاه هیچ وقت خوب نمی شوند،
اما درنهایت این خود آدمیست که باید زندگیش را آنگونه که می خواهد بسازد.
ولی خب؛او یک مادر است، خودش را مسئول می داند، فرزندش را ثمره ی عمرش میبیند، اصلا با او یکیست و او را جزئی از خودش می داند؛ تکه ای از وجودش که به ظاهر از او جدا شده. مگر می شود کسی قلبش درد کند و در پی درمان نباشد؟!
پیرزن تمام وجودش درد میکردو طبیعی بود که بخواهد ریشه درد را در خودش پیدا کند.
1117کاراکتر
27کلمه عینی
26کلمه ذهنی
دست نزَن برکفَنَت ای شیر زن…
بینَنده که میدانَد همه زخم زَدَند براین تَن…
قَدَمَت مُحکَم باشد، که نیوفتی در چاه…
مَردُمانِ عاقِل، همه جاهِلَند، تو خود باش آگاه…
دَستِ تَقدیر اگَر سنگ زَنَد بر تیشه ات…
یَلِ یَزدان داری، اُستوار است ریشه ات…
هَدَفَت را نگُذاری بگیرند نِشان…
ریشه را تا میتوانی بچسب، حُکم کُن، بر همَشان….
که، در این بادیه گَه، مَردُمانِ جاهِل…
تَک به تَک گور شَوَند، بر غَضَبِ، کُفرِ یَزدانِ عادِل… ( باتشکر فاطمه نعلبندی)
_احساس ناامیدی می کنی؟
_نه
_بی هدف هستی؟
_نه
_به خودکشی فکر کردی؟
_نه
این «نه» آخر را با خنده گفتم. خانم خوش برخوردی بود اما جدیتش در سوالات جالب بود.
_شپش داری؟
_نه
_از سوالات ناراحت نشو. باید این فرم ها رو پر کنم تا بتونی واکسنت رو بزنی
_ناراحت نشدم
روی صندلی چرمی نشسته بودم و خانمی که واکسن می زد سمت چپ من پشت میزی نشسته بود. در گوشه های دیگر اتاق خانم های دیگری که همکارش بودند داشتند همین سوال ها را از مردم دیگر می پرسیدند.
خانم از داخل محفظه ای آبی شیشه ی واکسن را بیرون آورد. با الکل دهنه ی شیشه و سوزن تزریق را تمیز کرد. آمپول را در دهنه ی شیشه فرو کرد و سوزن مایع را بالا کشید. آستین چپم را بالا زد و جایی از شانه ام را فشار داد. بازویم آنقدر نحیف بود که احتمالا سوزن از آن طرفش بیرون می زد.
_نمیشه واکسن رو بخورم؟ فقط تزریقیه؟
_نه نمیشه. از آمپول می ترسی؟ تو دیگه مردی شدی برای خودت از چی می ترسی؟
_نه نمی ترسم. فقط از دردش بدم می آید
زن مسنی که روی صندلی کناری من نشسته بود دستش را روی شانه ی راستم گذاشت و گفت ((نترس. من کنارت میشینم تا نترسی.))
_ممنون خودم دارمش.
اما او فقط لبخند زد و شانه راستم را فشار داد.
_گفتم که نمی ترسم.
سر همه ی آدم های مسن و جوان و نوجوان اتاق به طرف من برگشت.
_میشه زودتر واکسن رو بزنید؟
خانمی که سوزن را داشت گفت ((باشه. نگاه نکن، بیشتر می ترسی.))
_نمیشه، باید نگاه کنم.
واکسن را زد. از آن طرف بازیم بیرون نزد. حتی خون هم نیامد. فقط نقطه ای قرمز.
_دیدی درد نداشت.وایسا تا مدارک رو بهت بدم.
خانم تزریقی به پشت میزش برگشت. من هم از جایم بلند شدم و روبه رویش ایستادم تا کاغذها را بگیرم.
_برای ثبت نام مدرسه این کاغذ رو لازم داری. همینطور برای سربازی. گمش نکنی.
و کاغذ را به دستم داد. وقتی از اتاق خارج می شدم متوجه حضور دختری در صندلی قبلی ام شدم. آن خانم مسن کنارش ایستاده بود و می گفت نترس.
او نمی ترسید. فقط از این می ترسید که دیگران فکر کنند که او ترسیده. مثل خودم.
نگاهی به ناخن های شیار افتاده ام کردم، دیگر لاک قرمز هم زیبایشان نمی کرد.
یاد گذشته افتادم؛ روزی که دوستم زهرا به من یک لاک هدیه داد. باشوق آن را در کیفم گذاشتم، مدتها بود دنبالش بودم. پدرم مرد متعصبی بود و مخالف لاک زدن.
آن قدر هیجان زده شده بودم که موقع برگشتن به خانه رازم را به دوستانم گفتم.
بچه ها اصرار کردند که لاک را نشانشان بدهم خودم هم تحمل رسیدن به خانه را نداشتم.
لاک را از کیفم در آوردم و سرش را باز کردم بویش دیوانه کننده بود، رنگ قرمزش دل آدم را می برد.
درست در همان لحظه پدرم مرا دید. باسرعت لاک را درکیفم گذاشتم.
حالا دیگر تمام شوق وهیجانم به ترس بدل شده بود.
به خانه که رسیدم، حسابی تفتیش وتنبیه شدم.
فردای آن روز مادرم به مدرسه آمد و موضوع را به معلمم گفت.
معلم ازمن توضیح خواست ومن همه چیز را گفتم. معلم زهرا را صدا زد، زهرا که حسابی ترسیده بود گفت که: نرگس آن را از من دزدیده است!!
من دیگر حرفی برای گفتن و دلیلی برای توضیح دادن نمی دیدم، لاک دیگرمال من نبود.
کاش یک نفر مرا توجیه می کرد که چرا نباید لاک بزنم؟!
من دیگر هیچ وقت میلی به لاک زدن پیدا نکردم.مدتیست تصمیم گرفته ام برای خودم یک لاک قرمز بخرم حتی اگر نزنم! اما نمی دانم که شور و شوق یک دختر بچه بایک زن میانسال برابری می کند یا نه ؟!
۱۰۴۸کاراکتر
۴۱کلمه عینی
سلام خدمت استاد عزیز
بعد از نماز صبح تصمیم گرفتم زمان باقی مانده تا شروع کلاس سمپوزیوم را که حدود دو ساعت بود بیدار بمانم و چند صفحهای از داستانهای کوتاه همینگوی را بخوانم.
لبریز از خواب بودم آنقدر که واکنشهای بدنم طبیعی نبود و وسط مرداد ماه از سرما یخ زده بودم، اما گویی در جدال من با خوابیدن حکمتی نهفته بود که باید مقاومت میکردم.
در هوای بیرمق پنج صبح درحالیکه چشم چپم بسته بود، از درز چشم راست شروع به خواندن کردم؛ تا پنج سطر اول داستان بدون اینکه متوجه اشتباهم باشم مدام قایق پارویی را، قایق اروپایی میخواندم و تازه بعد از چند بار تکرار این واژه در سطرهای پیاپی متوجه اشتباهم شدم و این خوانش غلط به شدت برایم جالب توجه بود، زیرا از همان ابتدا با گمان قایق اروپایی، ذهنم هدایت شد به سمت داستانی که ملیت در آن نقش تعیین کنندهای دارد، درحالیکه محور اصلی داستان آمدن پزشک به اردوگاه سرخپوستان برای زایمان یک زن سرخپوست بود؛ میان تصور من از قایق اروپایی با حقیقت قایق پارویی از لحاظ موضوع، معنا و حتی مسافت، فرسنگها فاصله بود.
این اتفاق باعث شد به خطاهای بزرگ و نادانستههای زندگی بیندیشم، آن جا که جهل گریبان گیر مان میشود فرسنگها از حقیقت دور میشویم و نکته این جاست که رهایی از نادانی همیشه انقدر ساده و واضح نیست؛ وای به حالمان اگر در جهل مرکب ابدالدهر بمانیم و بمیریم!
تعداد کلمات ذهنی: ۲۰۹
تعداد کلمات عینی: ۲۰
سلام استاد
شرمنده من فراموش کردم تعداد کاراکتر های قطعه “قدرت نوشتن” رو اخرش بنویسم.
تعداد کاراکتر ها 1180
کلمات عینی 78 شامل 65 اسم و 13 فعل
ذهنی 49 اسم و 73 حرف و 18 فعل
در ضمن به علت هنگ بودن گوشیم نامم کامل تایپ نشده. فهیمه شمس ابادی هستم
سلام معذرت میخام من قطعه م رو که نامش قدرت نوشتن بود پیدا نمیکنم. مگه ارسال نشده؟
قدرت نوشتن
در خانه نشسته ام و خانه در سکوت فرو رفته است. پسرم که 15 ماه سن دارد در خانه نیست تا با صدای شیرینش مامان مامان کند و با لذت به جان کتاب هایم بیفتد و بخوردشان. درس داروشناسی را می خوانم که پنجشنبه امتحان دارم.
پرتوهای طلایی مایل به سرخ غروب آفتاب، مستقیم از پنجره ای که رو به مغرب است، روی دیوارِ مقابلم افتاده و به زیبایی پرتوافشانی می کند. صدای باد لا به لای درختان انگور باغچه پشت پنجره می پیچد. گه گاهی در کمی دوردست صدای کودکان همسایه که با شور و شوق بازی میکنند سکوت را درهم می شکند.
و این صحنه غروب طلایی همیشه مرا یاد رمان عاشقانه ای می اندازد که حدودا 14 سال پیش در آغاز نوجوانی خوانده ام. رمانی که به صورت بخش بخش در مجله ای -که نامش یادم نمانده- چاپ می شد. تصاویری که از آن رمان در خاطرم نقش بسته، همیشه در این غروب ها در من زنده می شوند و در لحظه ای سکوت به قلبم چنگ می زنند و با خود تصاویر مبهم خاطرات دیگری را هم که در غروب های سرخ در سکوتی عمیق گذرانده ام به صحنه قلبم می آورد. و همه اینها باهم در چشمان روحم گلوله می شوند…
و این قدرت “نوشته” است که حتی پس از سال ها احساسی که در من تصویر کرده است در درونم نفس می کشد.
و این تاثیر، دلیل ایمان من به نوشتن است و مرا به راه نویسندگی کشانده و در این هیاهوی زندگی ام، عزم مرا در این مسیر استوار می دارد.
« و دوباره زندگی »
• زمان مورد نیاز برای مطالعه دو دقیقه و سی ثانیه.
در تعطیلات هفتهی گذشته، پس از یک ماهِ سختِ کاری، سعی کردم تمام خستگیام را با سفری دو سه روزه از جان بشویم که تا حدودی هم موفقیت آمیز بود اما به رغم تلاشهایم نتوانستم خودم را از شرِ آن موج انرژی منفی منحوس و بدقواره به وقت پاماس یا هر کوفت و زهرمار دیگری درامان نگه دارم. خداراشکر به هر بدی که بود گذشت و این سفر اوقات خوشی را هم داشت.
حالا میتوانم با آسودگی خیال، به تمرینات نویسندگیام بپردازم، کتاب بخوانم، سریال دارک را تمام کنم، مطالب صفحهی اجتماعی ناسا را دنبال کنم، بنویسم و آموزش سهتار را شروع کنم. خدا میداند چقدر برای خریدن ساز و قدم زدن در حال و هوای بازارِ آلات موسیقی هیجان دارم. نوای سازهای مختلفِ آنجا آدم را سرِ ذوق میآورد. از اینکه آرزوی دیرینهام را برآورده میکنم دوست دارم آسمان را بغل کنم و ببوسم.
خوشحالم که دیروز پس از آن یکماهِ کذایی، توانستم قورباغههایم را البته نبوسیده و با اکراه قورت بدهم. کمی به خودم رسیدم. دستی به سر و گوشِ اتاقم کشیدم و اوضاعی که به بازار شام میمانست را سروسامانی دادم. هیچ اغراق نمیکنم اگر بگویم پس از آن که وسایل اضافه و از انرژی افتاده را دور انداختم، جان تازهای در اتاقم و سپس روانم دوید. چند قلمه پتوسِ جدید به تُنگهای آب اضافه کردم. توی خاک بودنشان را دوست ندارم احساس میکنم خاک ریشههایشان را به دام میاندازد. ای کاش یک روز گلخانهای پر از گلهای ریشهدار توی آب داشته باشم و چه بهتر اگر همهشان پتوس باشند!
یک خواب طولانی و آرام تنها چیزی بود که به طور مبرم به آن احتیاج داشتم که دیشب میسر شد. و بالأخره امروز بعد از حدودِ ده روز توانستم چیزهایی را از ذهنم روی کاغذ پرتاب کنم. پنج صفحهی ریز و پر را به مدت پنجاه و پنج دقیقه در حین جوشاندن برنج و سرخ کردن مرغهای توی تابه نوشتم، اما به اندازهی قرنها سکوت حرف برای گفتن دارم.
وقتی برای مدتی حتی چند روزه نمینویسم، کتاب نمیخوانم، فیلم نمیبینم و با خودم تنها نمیشوم حالم ناخوش میشود. وقتی نمیتوانم زمانی را برای خلوت با خودم اختصاص بدهم ناگهان گم میشوم. همانجا میایستم و در گردابی از حال منفی غرق میشوم. عصبانی و کلافه میشوم. تکلیفم با خودم مشخص نیست. احساس بیهودگیِ زندگی تمام وجودم را غصب میکند، کسالت میگیرم، میافتم یک گوشه و دیگر حتی حال و حوصلهی نفس کشیدن را هم ندارم. بعد برای ترمیم این حال به یک ارادهی مضاعف احتیاج دارم که آنهم زمان میبرد تا دوباره سرِپا بشوم.
اما مقصود از تمام این سخنان پراکنده، اول آزاد کردنشان از ذهنم بود و سپس میخواستم این را بگویم که پشتِ گوش انداختن هرکاری به مرور توان انجام دادنش را در آدم میکاهد. این باور را در ذهن سنجاق میکند که قادر به انجام دادنش نیستی پس رهایش کن. مگر میشود آدم ضروریترین کارهایش را رها کند؟ اما خب چه میشود کرد گاهی این رخوت و کسالت به جان آدم مهمان ناخوانده میشود و چارهای نیست جز صبر کردن تا بهبودی کامل.
” یاسمن فرجپور “
نام قطعه: مدیریت زمان
نمی دانم چرا نمی توانم برنامه ام را دقیق تنظیم کنم . مثل نزدیکش همین کلاس های دوره نویسندگی است که من نتوانستم حداقل روزی 3 بار مطلب بنویسم .
هر شب قبل از خواب برای خودم برنامه می نویسم و برای موفقیت های کوچولوی خودم گل می کشم گاهی هم خودم را بد سرزنش می کنم و صبح فردا یش برای خودم
دربه ترتیب برنامه هایم ا می نویسم و برای خودم 1و2و3و4 در دفترم می گدارم ولی ای داد وبی داد . . کلی پول از جیب مبارک دادم و کتاب مدیریت زمان خریدم به خودم گفتم شروع کنم چند تمرین ابتدا را انجام دهم و بعد به سراغ مطالعه و انجام تمرینات بعدی بروم ولی در همان تمرینات ابتدا هم درجا می زنم واقعا در تنظیم ساعات مطالعه ام درمانده شده ام البته یکی از اشکالاتم این است که فکر کنم برنامه ریزیم واقع بینانه نیست مثلا برای مطالعه فلان کتاب باید یک ساعت و نیم وقت بگدارم ولی دردفترم نیم ساعت برایش گذاشته ام باید سعی کنم برنامه ام دقیق باشد و حتما خود را ملزم به انجام تمام برنامه ها در زمان خودش نمایم اگر نه ، نه پاین نامه ام را می توانم خوب انجام دهم و نه کلاس نویسندگی با ان همه شور و شوقی که برایش داشتم و نه… .
نتیجه گیری: فقط خواستن وگاهی برنامه ریزی نمی تواند باعث موفقیت شود بلکه باید برنامه ریزی بر اساس توانایی های فرد و شرایط زندگی تنظیم شود ، بعلاوه اجرای برنامه طبق انچه که تنظیم شده از همه مهم تر است.
نوشته من بدون عنوان 217 لغت و 986 کاراکتر شد.
ممنونم
“سبک جدید زندگی”!
بیدار که می شوم, دستم از زیر پتو بیرون می خزد. روی صفحه موبایل, شمارش دو رقمی نوتیفیکیشن را می بینم!
هنوز هم توی رختخوابم, با همان دست و. روی نشسته, مسواک نزده و موهای ژولیده ای که جدال دو بچه را تداعی می کند. با بازی سرانگشتهایم روی صفحه موبایل در تلاشم تا از قافله های مجازی دور نیافتم.
دلم را خوش می کنم که در ارتباطی نامرئی با همنوعان خودم هستم, اسمش را می گذارم; روابط اجتماعی! و با قطار تکنولوژی دورِ دهکده جهانی چرخی می زنم.
دوستی در آنسوی دنیا, یک کپی از اولین نامه عاشقانه اش را به اشتراک گذاشته است. نامه ای که فرستنده اش دیگر در آن نشانی زیست نمی کند, اما خاطره ی “نامه ها” هنوز هم قادر است عقربه های ساعت مرا برای هزار دور به عقب برگرداند! یادش بخیر;
یک اصلاح سه تیغه و دوشی از ادکلن, لباس باید مرتب باشد, دندانهایی که سفید و کفشهایی که برق بزنند. با چند قطعه شعر و یک شاخه گل, چقدر که مقابل آینه تمرین کردم. اگر باور نمی کنید, دلِ زلالِ آینه را به شهادت می گیرم.
حال پرسش مهم اینجاست;
“آیا هنوز در آن نشانی کسی هست که در انتظار نامه ای باشد؟ آیا پستچی های شهر, هنوز نشانی عشاق را به یاد دارند؟”!
دانیال
کارکتر; 1033
عینی; 23
ذهنی; 42
صفت; 13
کم نیستند روزهایی که با خبرهای بد آغازشان می کنیم. نمی دانم این جفا را چه کسی در حق ما کرد; خودمان, پدرانمان یا روزگار؟
مادرم امروز زنگ زند. گفت که حالش خوب نیست! از سفره و سبد خانه اش گفت که مدام دارد آب می رود. از غر و لند مدیر ساختمان گفت, که بعضی ها شارژ ساختمان را به موقع نمی دهند. آخرش هم گفت که حوصله ندارد جلسات فیزیوتراپی را ادامه دهد!
اما من خوب میدانم که علتِ واقعی را باید در جیب او جستجو کرد!
می گویم: “مادر, حالِ من هم دستِ کمی از تو ندارد! ما که تنها نیستیم, وقتی مامِ وطن هم, لبهایش خشک شده است”!
و مادرم مثل همه مادرهای دیگر, به بچه میانسالش با یک “هیس” هشدار میدهد: “ا…, بس کن دیگه! صد بار نگفتم پشت گوشی از این حرفها نزن …”!
زیر دوش که رفتم آرامتر شدم. چه نعمتی است دوش گرفتن, انگار تمام اضطراب آدم را می شوید و با حبابهای کف و صابون در سوراخی پرحفره دفن میکند.
فکر کنم آدمها از روی باران بود که دوش را اختراع کردند, چه اختراع آرامش بخش و مفرحی. آنقدر حس خوبی به من داد که تصمیم گرفتم وقتی باران آمد, بدون چتر زیر دوشِ طبیعت بروم …
که یهو آب قطع شد, سوزش کف صابون چشم هایم را سوزاند و لرزشی عصبی که بر جانم پیچید!
دانیال
کارکتر; 1046
عینی; 19
ذهنی; 39
صفت; 7
امروز که ساعت مچی ام را روی دستم می بستم، بی اختیار یاد ساعت صفحه آبی ام افتادم.
اولین ساعتی که پدرم برایم خریده بود. حدودا ده سال داشتم.
وقتی وارد مغازه شدیم صفحه آبی آسمانی اش دلم را برد؛یک ساعت اسپرت زیبا با بند استیل و صفحه آبی که چراغ صفحه هم داشت.
شادی وصف ناشدنی وجودم را فرا گرفته بود. مدتها گذشت ومن همچنان ساعتم را دوست می داشتم.
با اینکه اجازه نداشتم ساعتم را در مدرسه بپوشم، آن را در کیفم می گذاشتم وهر روز با خودم به مدرسه می بردم.
زیبایی اش چشم همه را می گرفت وهمه تحسینش می کردند.
یک روز دوستم گلنار از من ساعت را پرسید، درکیفم را باز کردم اما اثری از ساعتم نبود.
گلنار گفت:حتما آزاده آن را دزدیده است؛ باور نکردم، خودش به سراغ آزاده رفت موضوع را گفت، آزاده انکار کرد و آن وقت بود که گلنار دستش را در کیف آزاده کرد و ساعت را بیرون آورد.
آزاده قسم می خورد و انکار می کرد، گلنار اصرار می کرد ومن مات و مبهوت نگاهشان می کردم.
بعد از چند روز دوباره ساعتم گم شد، اینبار واقعا گم شدومن دیگر هیچ وقت پیدایش نکردم.
آه، ساعت صفحه آبی قشنگم! کاش بیشتر مواظبش بودم…
گاهی با خودم فکر می کنم ،ما که همه بچه بودیم! چه کسی مقصر بود
من، گلنار یا آزاده؟!
یاشاید زیبایی ساعت صفحه آبی ام؟!!
1094کاراکتر
45کلمه عینی
امروز که برای قدم زدن به بیرون از خانه آمده بودم، حلزونی را بر روی شاخه یک درخت دیدم. مثل زالویی، آنچنان محکم به شاخه چسبیده بود که اگر از آن جدایش میکردم، خون از جان درخت سرازیر میشد! من همانند مجنونی که با در و دیوار و دار و درخت صحبت میکند؛ مشغول صحبت با حلزون شدم.
به او گفتم: خوب جا خوش کردی ها!
در جوابم ضرب المثل محبوبم را گفت: آنجا خوش است که دل خوش است. دل من هم روی همین شاخه خوش است. به راستی چندنفر از ما ساکن مکانی هستیم که دلمان در آنجا خوش است؟ اگر نظر من را بخواهی میگویم از زمانی که انسان ها خودشان را اسیر تشریفات و دم و دستگاهش کرده اند و با چشمان از حدقه بیرون زده از حسادت و کینه، نظاره گر اطرافشان شده اند؛ دلخوشی ها هم به همان نسبت کم و کمتر شده است.
اما دل من اینجا خوش است. جایی میان کتابخانه خالص کوچکم، در آغوش داستان های پر رمز و راز کتاب هایم، به دور از هر ناخالصی جا خوش کرده ام و ایمان دارم که روزی کتاب هایی که از عمق جانم نشات گرفته اند؛ مهمان ویژه کتابخانه ام خواهند شد. آخر میدانی! من گمان میکنم که لذت بردن از داشته ها و دلخوشی های ساده، یکی از بزرگترین هنرهای هر انسانی است. راستی رفیق دل تو کجا خوش است؟
وقت غروب است روی صندلی می نشینم و خودم را به چایی تازه دم در استکان لبه طلایی محبوبم مهمان می کنم . از پنجره مشرف به باغ بادیدن درختان سبز و گلها سرمست می شوم. کتابم را از روی میز برداشته، ورق میزنم و چند صفحه ای همسفر شخصیت رمان می شوم.هنوز کمی وقت آزاد و مجالی کوتاه برای سفر کردن به دنیای مجازی دارم . فضایی که آدمها چون بافنده ای حرفه ای بر تار و پود این قالی خوش آب و رنگ نقش خیال می بافند و گاه چنان اغراق آمیز رنگها را در هم می آمیزند که نقش پدید آمده را حتی خود باور می کنند. وارد صفحه استاد نقاشی می شوم تابلوهای زیبایش مبهوتم می کند. انسانی شایسته که گذران زندگی را به هنر پیوند داده است و اثر نقش قلم در دستان توانمندش چه زیبا نگاهم را بر تصویر خیره می کند. ناخوداگاه توجهم به کامنتی که زیر اثر گذاشته شده جلب می شود و در دنیایی از ناباوری غرق می شوم . خانمی نوشته است، با سلام و احترام، استاد فقط خاک گور می تواند طمع شما را خاموش کند. چند بار می خوانم بلکه اشتباه دیده باشم و حیران معنای واژه احترام با خود می اندیشم براستی او به استناد کدام فرهنگ لغت، احترام را اینگونه معنا و باور کرده است .
((نامه آخر))
می خواهم بگذرم.درد مانند تیغ بر جانم کشیده میشود.زخمی نمایان نمی شود اما وجودم تیکه و پاره شده است.تنها فقط خود زخمهایم را میبینم وبا سیلی از اشک جایشان را بخیه میزنم.کسی از حال پریشانم خبر ندارد و نگاهشان به لبخند ژگوندیست که با اجبار برلبانم مینشانم.
راستش را بخواهی شب ها نمی توانم بخوابم و نگاهم را به جای چهره و لبخند دلنشینت به آسمان میدوزم.نمیدانم چند ساعت به آسمان خیره میشوم ولی این را خوب میدانم که آنقدری هست تا لبریز از نگاه و لبخندهای ایام گذشته ات شوم.
میدانی؟دیگر خسته شده ام،هیچ کوهی نمیتوانست من را از پای در بیاورد،یا اینگونه زمینم بزند.اما رفتن ناگهانی تو،حتی ردپاهایت،این کار را با من کرد.
میخواهم فراموشت کنم،میخواهم از یادم بروی،همانگونه که بیرحمانه خانه آرزوهایم را ویران کردی و من را آواره،،،میخواهم،آواره شوی.
درست است تا آخرین لحظه عمر،حتی زمان جان دادن هم نامت بر زبانم خواهد ماند،اما به همان اندازه هم نمیتوانم ببخشمت.تو،تمام آرزوهایم را به باد دادی جوری که دیگر هیچ آرزویی ندارم.
تو،کلبه رویاهایم را شکستی و روی سرم آوار کردی،حتی نگاهی به آن آواری که من و دخترم زیرش اسیر بودیم نیانداختی،و ما را رها کردی تا زیر آوار جان بدهیم.
این نامه آخریست،که برایت مینویسم.خواستم بدانی من خود و دخترمان را به سختی از زیر آواره تو،بیرون آورده ام،الان هر دوی ما زخمی شده ایم،تو چگونه ای؟؟
حالت بی ما خوش است؟میدانم خواندن این نامه،یا خبر از حال ما برایت اهمیتی ندارد.
اما قول میدهم زمانی میرسد،که تک به تک این جملات را خواهی خواند،حتی با دقت بیشتر،زمانی که خیلی دیر شده است.
درست وقتی که من و دخترمان،دیگر کنارت نیستیم.مطمئن باش در آن روز و ساعت و دقیقه،ما در جایی دیگر از این کره خاکی،زیر سقف خدا،از زندگی لذت میبریم.
همان روزی که حتی صدای دخترت، ونگاه من برایت آرزو خواهد شد.
مشتاقم،بدانم شبهای هجران و بیقراریت را چگونه سپری خواهی کرد؟! همان شبهایی که،من با خجالت از چهره ی معصوم دخترمان،و شرمندگی بی انتها از خدایم،سرافکنده زیر نور مهتاب اشک میریختم.
و در آخر،.تهمت نالایقی برما زدی رفتی قبول،در پی لایق برو ما هم تماشایش کنیم.
یا علی. (با تشکر فاطمه نعلبندی )
استاد نمیدونم اینبار نقطه ها و ویرگول ها رو خوب رعایت کردم یا نه.امیدوارم که خوشتون بیاد.اینم بگم که این قطعه با اشک نوشته شده وسط نوشتن زندگینامم،این قطعه رو نوشتم
دفترچه ام را باز کردم؛ قلمم را در دست گرفتم و در اولین صفحه ی دفترچه ام بسیار بزرگ نوشتم
‘زندگی من در ده کلمه’
جزو تکالیف ام است؛ باید زندگی ام را در ده کلمه توصیف کنم. سی سال از زندگی ام را به ده دوره تقسیم کنم و نامی بر آنها بگذارم. نامی که معرف آن دوره ی خاص از زندگی ام می باشد. اولین واژه ای که به ذهنم خطور کرد تولد بود.
در حقیقت نمیدانم چه میخواهم بنویسم. قطعا از زمان تولد ام خاطره ای نباید داشته باشم. بر روی کاغذ با خطوطی درشت نوشتم تولد. خودنویس ام تا همین جا مرا یاری کرد؛ بیشتر از این بر روی کاغذ به حرکت در نمی آمد. این بار تولد را درشت تر از قبل نوشتم به طوری که انعکاس حروف چشمم را به درد آورد. واژه ها همانند نت های موسیقی در سرم به پرواز در می آمدند اما مغزم توانایی نواختن این آهنگ زیبا را نداشت.
این بار خودکار قرمز را برداشتم و از روی حرص دورتادور واژه ی تولد را دایره های پی در پی کشیدم میخواستم به در جدال با ذهنم دستاویزی داشته باشم. که بفهمد باید تمام کلمات را به بیرون تف کند. اجازه بدهد کلمات جاری شود. مثل اینکه موفق شدم خودکارم بر روی کاغذ به حرکت درآمد. آرام و روان نوشتم من در ۱۸ سالگی متولد شدم. آنجا بود که علت این جدال درونی را متوجه شدم. قلبا باور دارم روز تولدم ام تاریخی نیست که در شناسنامه ام حک شده است بلکه زمانی است که با سیلی روزگار به زمین خوردم؛ آتش گرفتم و دوباره همانند ققنوسی پرقدرت متولد شدم.
در این لحظه که دست به قلم برده ام چند صد هزار نفر در جهان متولد شده اند؟
تولد تاریخی نیست که شما هر ساله شمع های روی کیک شکلاتی خود را فوت میکنید بلکه تولد زمانی است که میشکنید؛ زمین میخورید اما دوباره با تمام قدرت بلند میشوید و نفس تازه می کنید.
همه ی ما در طول زندگی چندین و چند بار متولد میشویم.
یک نان تازه بهتر
صبح جمعه است. مطابق معمول هر صبح می روم نان سنگکی قدیمی که هر روز از آن نان می گیرم. ساعت هفت صبح.. نانوا می گوید امروز دیر می پزیم. ناراحت می شوم و اخم می کنم.گرسنه ام است. یک نانوایی دیگر هم توی خیابان بغلی هست سیصد چهارصد متر پایین تر اما این نانوایی خیلی نزدیک است. تصمیمم را می گیرم و سختی راه را به جان می خرم و راه می افتم به سمت نانوایی جدید. این خیابان را قبلا نیامده ام. کوچه هایش دنج و زیبا هستند. سایه روشن صبح جمعه تابستان زیبایشان کرده. یک شیرینی فروشی نقلی و شیک رامی بینم. خوب است از اینجا شیرینی خرید کنم. یک کامیون زرد بامزه کنار کوچه پارک شده. شبیه انیمیشن ها. از دور صف نانوایی را می بینم. چقدر آدم تو صف. اما من یک دانه می خواهم و زود نوبتم می شود .نانوایی تمیز است، خیلی تمیز تر از نانوایی دیگر. نان ها هم بهتر پخته می شوند. نان سنگکم را می گیرم و با لبخند خارج می شوم. با خودم فکر می کنم گاهی لازم است راه های جدید و سخت تر را امتحان کنیم چون می تواند کشف ها و لذت های جدید بهمراه داشته باشد. مثل خوردن یک نان تازه بهتر در صبح جمعه تابستانی!
کاراکتر 971- ذهنی : 60 – عینی :25
باران مانند نقل هایی که از روی دست ساقدوشان بر سر عروس و داماد ریخته میشود بر سقف شیروانی خانهمان فرود می آید. از طنین زیبایش از خواب بیدار می شوم و خود را کنار پنجره می رسانم. همانطور که نظاره گر اطرافم هستم، قلم و دفترم را میبینم که مانند آوارگانی بی جان بر روی زمین ولو شده اند. از روی زمین برشان میدارم و آماده نوشتن میشوم. ناگهان صدایی همانند افتادن یک تکه سنگ بزرگ درون رودخانه حواسم را پرت میکند. پنجره را کمی باز میکنم و مشغول دید زدن بیرون میشوم. منظره ای توجهم را به خود جلب میکند. کودکی ریزه میزه را میبینم که بنظر شش ساله است و همانند شناگر ماهری درون چاله های آب شیرجه میزند! سر و تن کودک گلی است و با لبخندی به پشت سرش نگاه میکند. پشت سر او والدین آن کودک را می بینم که دست در دست هم حرکت میکنند. تعجب میکنم که چرا تشری به فرزندشان نمیزنند و اجازه چنین شیطنتی را به او میدهند. نگاهم را از آنها بر نمیدارم. کم کم نزدیک خانه مان میشوند و کودک همچنان محکم تر در چاله های گلی آب پیاده رو فرو میرود. نمیدانم چرا آنقدر نگران سرما خوردن کودک شده ام. سرم را از پنجره بیرون میآورم تا تذکری به کودک بدهم تا شاید به حرف من غریبه گوش فرا دهد. والدین کودک را صدا میزنم. نمیدانم چرا نگاهم نمیکنند. تن صدایم را بالاتر میآورم.
عجیب است! انگار گیج و سرگردان دنبال رد صدای من میگردند اما من را پیدا نمیکنند. کودک سرش را بالا میآورد و به من میگوید: اگر کاری دارید به من بگویید پدر و مادرم کم شنوا و نابینا هستند. ناگهان کل وجودم را سرمایی فرا میگیرد. سرمایی که ناشی از یخزدگی هوا نیست بلکه سرمای بهت و ناراحتی من است. حالا متوجه دلیل قدم های پرسروصدای آن کودک داخل چاله های آب پیاده رو شده ام.
در واقعیت آن قدم ها، نقشه های راهیست که از طرف آن کودک برای والدینش طراحی شده تا با رد صدای آن ها به مقصد برسند.
سلام فرناز نازنین
ذوق و تلاش شما در زیبا نوشتن عالیه.
فقط گاهی اوقات ممکنه زیادهروی در استفاده از برخی آرایهها متن رو بیهوده شلوغ کنه.
یه نگاه به تشبیههای شما بندازیم:
«باران مانند نقل هایی که از روی دست ساقدوشان بر سر عروس و داماد ریخته میشود»
«قلم و دفترم را میبینم که مانند آوارگانی بی جان بر روی زمین ولو شده اند.»
«صدایی همانند افتادن یک تکه سنگ بزرگ درون رودخانه حواسم را پرت میکند.»
«کودکی ریزه میزه را میبینم که بنظر شش ساله است و همانند شناگر ماهری درون چاله های آب شیرجه میزند»
وقتی این هم تشبیه رو پشت سر هم تو یه متن کوتاه ردیف میکنیم متن تحرک خودش رو از دست میده. تشبیه خوبه،اما اگه توش زیادهروی کنیم ممکنه به متن آسیب بزنه.
یه نکته دیگه:
گاهی بعضی جملات رو میشه سادهتر و روانتر نوشت. این چیزیه که توی بازنویسی باید حواسمون بشه باشه.
مثلاً آیا نمیشه به جای:
«همانطور که نظاره گر اطرافم هستم»
بنویسیم:
«همانطور که به اطرفم مینگرم.»
یا یه چیز سادهتر و بهتر.
اینو فقط گفتم که شما حساستر بشید، وگرنه ممکنه در نهایت همون اولی رو ترجیح بدید.
با آرزوی بهترینها.
ممنونم استاد از بیان نکاتتون. نمیدونم چرا همیشه حس میکردم باید تشبیه در جملاتم زیاد باشه. شاید چون همیشه دوست داشتم اشیا پیرامونم رو به اشکال متفاوت توضیح بدم. چقدررررررررر خوشحالم که الان با این گفتتون متوجه ایرادم شدم و باعث شد دیگه تکرارش نکنم. ممنونم از وقتی که گذاشتین.
زنده باد فرناز نازنین و خوش ذوق.
بسیار خوب بود. برای من پیام جالبی داشت اما به قول استاد یکم تشبیهاتش زیاد بود که اونم نشون میده شما در این کار
حرفه ای هستید🌹
تنها دویدن
امروز مصمم شدم پس از مدتهای مدیدی دویدن صبگاهی را شروع کنم .این عادت روانبخش را
از مرحوم پدرم به یادگار دارم ،ان هنگام که نوجوانی بیش نبودم .مرا به همراهی با خودش دعوت
میکرد ، روزهایی که بادویدن سحرگاهی شروع میشد، هر روزاش برایم طعم دو روز زندگی شاد را
به همراه داشت.
شب هنگام به سراغ ساک ورزشی ام رفتم، شلوار قدیمی،کفشهای ورزشی،جوراب های مخصوص
دویدن به همراه بلوز مثل همیشه مرتب وتمیز در کنار هم داخل ساک لمیده بودنند، گویا تنها من
نبودم که دوستان قدیمی ام را یافته بودم بلکه انان نیز با دیدن من شوق و شور خود را بارنگ و
عطرشان نشان میدادند ، نگاه من به انان پر از خاطره بود، ان شب به خودم وعده های زیادی برای
بهره مندی از هوای سحرگاهی و مفرح دادم،
سکوت خیابان از تردد و صدای اتومبیل ها،صدای دل انگیز پرندگان،هوای روح بخش و الخ
به امید یک روز شادی اور و سر شار از امید به بستر رفتم ،مرور کردم، ساک ورزشی کامل،ساعت
رو میزی کوک شده، راس زمان مناسب فصل بهار ،زمانی برای اماده شدن،زمانی برای حرکت ،
واختصاص زمان لازم برای دوش و صبحانه والخ تا بتوانم به هنگام ،محل کارم بدون تاخیر حاضر باشم
با رویای زیبا و خسته از روز گذشته به خواب شیرین رفتم،
ناگهان از خواب پریدم،از پنجره اتاق پرتوهای کامل نور خورشید ازار دهند می تابید، خدای من چه شده
لحظه ای، چگونه ساعت را خاموش کردم؟می بایست هر چه زودتر اماده شوم و به محل کارم رجوع کنم در بین راه از خودم میپرسیدم ، چرا عادتهای
خوب گذشته را نمی توان به اسانی تکرار کرد؟ وچرا گذشته شیرین با همه
خصوصیاتش تکرار شدنی نیست
شاید حضور یک همراه گشایشی باشد
تعداد کلمه:۲۹۱
تعداد کاراکتر:۱۴۴۱
تعداد جمله:۴
تعداد پاراگراف:۲۳
میانگین زمان خواندن:۱ دقیقه و ۲۷ ثانیه
میانگین زمان نوشتن:۱ دقیقه و ۳۷ ثانیه
سلام آقای یوسلیانی عزیز و ارجمند
از خوندن متن دلنشین شما لذت بردم.
حس خودتون رو به خوبی بیان کردید.
روح پدر بزگوارتون شاد.
حتما به تمرین قطعهنویسی ادامه بدید.
یه نکته ریز ویرایشی هم بگم: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
برخی نکات رو هم طی جلسات آینده خدمت شما و دوستان دیگه عرض خواهم کرد.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
سلام
متنتون زیبا بود اما خب طبق چیزی که استاد گفتند و من دیدم، یه نکات ویرایشی ریزی می خواست که اگر انجام بدید متنتون خیلی زیبا تر از این میشه
فوقالعاده بود من که خوشم اومد 🌹
کارواش
امروز با یکی از دوستان رفته بودیم بیرون شهر. توی راه تصمیم گرفت ماشینش را ببرد کارواش. اولین بار بود ک کارواش را تجربه می کردم. مراحل تمیز کردن ماشین را یکی یکی طی کردیم. اولش گرد گیری کلی بعد کف مالی شیشه ها و ریخت آب روی شیشه – انگار باران تندی امده و آب روی شیشه ها شرابه می کنه و مثل موجی از بالای شیشه به پایین می ریزد. حس خوبی داشتم، تمیزی، پاکی، درخشندگی، لطافت. شستن که تمام شد مرحله خشک کردن شروع شد. پارچه های بزرگ قهوه ای که به نظر سنگین می آمد چون وقتی روی شیشه می افتاد خیلی آرام آرام تکان می خوردند انگار فیلمش را اسلو موشن کرده باشند.شیشه ها حسابی تمیز شدند. احساس کردم ماشین زنده شد. حالش خوب شد. از گرد و خاک و آلودگی ها پاک شد. با خودم فکر می کنم کاش برای تمیز کردن روح و روان هم یک کارواش بود. چقدر خوب می شد که هفته ای یکبار یا نه ماهی یکبار می رفتیم کارواش و روح و روانمان را پاک می کردیم. به متصدی می گفتیم : آن خاطره، فلان حرف، فلان آدم را از ذهنم پاک کن. بعد روان مان تمیز می شد، حالمان خوب می شد- مثل ماشینی که تازه از کارواش در آمده است.
کاراکتر 980
عینی : 21
ذهنی:
سلام
متنتون رو دوست داشتم و اتفاقا هم استوری شو که تو صفحه تون گذاشته بودید دیدم ولی خب یه ویرایش کوچولو و موچولو می خواد🙂🌹
ممنونم. درسته متن ها را باید با دقت بیشتر ویرایش کنم.
عالی بود نتیجش خیلی خوب بود در کل متن منسجمی بود
ساعت
صبح که بیدار شدم ساعت 05:27 را نشان می داد. چای را دم کردم و صبحانه را خوردم. به ساعت نگاه کردم 05:27 بود. تعجب کردم، اه… ساعت خواب بود! آماده رفتن به سر کار شدم، از سر عادت به ساعت نگاه کردم ساعت 05:27 بود یادم امد که ساعت خواب مانده است. از سر کار که برگشتم، به ساعت نگاه کردم 05:27 بود…دوباره یادم رفته بود که ساعت خواب است.
هنوز فرصت نکرده ام باطری بخرم و ساعت 05:27 است. با خودم فکر می کنم شاید بعضی وقت ها بد هم نباشد ساعت ها از کار بیفتند. زمان جا به جا شود و زندگی ها قاطی پاتی شود. مثلا به جای صبحانه ساعت شام باشد و یا به جای بیداری ساعت خواب باشد. شاید هم خوب باشد که برای همیشه همه دنیا در یک ساعت مشخص متوقف شود مثل همین ساعت 05:27 . اگر زمان متوقف شود و کسانی که در حال خوب هستند در همان حال برای همیشه باقی بمانند و انها که در حال بد هستند همیشه در حال بد بمانند چه می شود؟ کمی فکر می کنم -نه به نظرم ایده خوبی نیست….خوب است که زمان بگذرد و حال های ما عوض شوند اینطوری بهتر است …بروم باطری بخرم وگرنه زمان برای همیشه 05:27 خواهد بود و زندگی من قاطی پاتی خواهد شد.
کاراکتر 1025 عینی :22 ذهنی: 12
پیام این داستان برای من مشخص نبود
خیلی این متنتون رو دوست داشتم و واقعا یه جورایی رو مخ که ساعت بخوابه و در کل عالی بود
شب پر باری را پشت سر نهادم تا دیر وقت به فکر کردن ورجوع به گنجینه ذهنم در لابلای جملات وکلمات گذراندم وبه رشته تحریر درآوردم انگار خواب از چشمانم رخت بر بسته بود پرده اتاقم کنار زدم وپنجرهرا نیمه باز گذاشتم نسیم ملایمی پرده اتاق را به رقص دراوردهبود به رخت خواب شتافتم چراغ کنار خیابون از پنجره منعکس می شد به اتاق نگاهم به سقف دوخته وهمچناپ غرق در کلمات وعبارات وبا آنها بازی می کردم سرم را چرخوندم قطعه ای از آسمان زیبا در شب از گوشه بالایی پنجره اتاقم دیده می شد هوا نیمه ابری بود حس کردم پشه کور تشریف فرما شده بود ویک نیش جانانه به من زد بهش گفتم اخه مگه جای تو اینجا است این همه درخت قشنگ تو خیابون خب برو انجا بخواب پریدم پرده را کشیدم که فامیل های پشه سرزده نیایند داخل کم کم دست وپامسست می شد نفهمیدم کی خوابم گرفت صبح با روزنه خورشید که از پشت ابرها اشعه خود را گسترانیده بود و فضا را روشن نموده بود از رخت خواب بلند شدم یه ریز رفتم سراغ پنجره پرده را کنار زدم دیدم چهار پایه پنجره خیس شده.پایین کمی نم داشت صدای نم نم باران از بیرون به پنجره می خورد گفتم فدای قدمها وصدای تو بارون قشنگم خوش آمدی چقد تو حس ناب با خودت می آوری و هنوز انرژی انروز از درون من تهی نشده است.
متنتون رو دوست داشتم اما خب علائم نگارشی نداشت و یه مشکل دیگه اش هم این بود که کتابت نبود متنتون
خیلی خوب بود در کل متن منسجمی بود 🌹
رایحه خوشی تمام مشامم را پر کرده بود، هنوز مغزم خاموش بود و پلک هایم سنگین. عطرش آنچنان سنگین و زیاد بود که زودتر از همیشه مغزم داشت راه می افتاد. مثل همیشه شیطنتم گل کرد و دلم نمی خواست خودم را لو بدهم. منتظر بودم با صدای خوش آهنگش یا دست های مهربانش به سراغم بیاید. وقتی هیجانی می شوم حتی لحظه ای صبوری هم برایم سخت است چه برسد الان که کنجکاوی هم به آن اضافه شده بود! حالا دیگر مغزم نه تنها کاملا به راه افتاده بود بلکه مثل کارخانه ای شلوغ پر شده بود با حدسیات مختلف.در ذهنم دنبال تاریخ های مهم می گشتم! ولی چیز خاصی نیافتم. داشتم دیگر برای باز کردن پلک هایم تسلیم میشدم که گرمای حضورش را حس کردم و آن لحن خوش الحانش: خانمم … چشم هایم را با ناز گشودم و دیدمش. دسته گلی که دسته گلی زیبا در دست هایش بود!
حالا دیگر لبخندم به نهایت رسیده بود و با همه وجود داشتم میخندیدم! مثل همیشه دسته گل هایی بی دلیل، با عشق و نهایت ظرافت. با اینکه مهندس است ولی معتقدم ذاتا هنرمند است. خوب میداند هنر عشق ورزیدن را.
سالهاست یادم رفته که چقدر با دنیای هم جنس هایم فاصله داشتم و فکر میکردم هیچ دخترانه ای بلد نیستم و حتی گریزان بودم ازین به قول خودم اداها! اما حالا بیا و ببین! کلی ناز و عشوه و شیطنت در آستین دارم! اصلا از روزی که شناختمش انگار آدم جدیدی از درونم متولد شده است! دیگر خودم را قبل او نمیشناسم .
همه را مدیون حضور ساده و پر از محبتش هستم. مدیون همه لحظاتی که دوست داشته شده ام و با این عشق رشد کردم.
زنده با خانم خوش نظر نازنین
چقدر قشنگ و با احساس نوشتید.
شما ذوق زیادی در بیان حس خودتون دارید.
با تمرین بیشتر قطعاً میتونید بسیار بهتر هم بنویسید.
فقط اینکه از علامت تعجب بیهوده و زیادی استفاده کردید، اگر این علامتها در متن نبود بهتر بود.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
خیلی زیبا احساسات و عواطف تان را بیان کرده اید و جزییات را شرح داده اید. از یک اتفاق عاشقانه قطعه زیبایی خلق شده است. خوشمان امد!
سلام
متنتون رو دوست داشتم اما خب مثل من هستید علامت تعجب رو هر جا استفاده می کنیم که این بد هست🙂🌹
احساستون رو خوب بیان کرده بودید که این عالیه🌹
تلفن همراهم زنگ خورد. حرفها، حس تلاطم را تداعی میکنند؛
احساسی که خبر نداری یک روز، یک ساعت یا حتی یک لحظه بعدت چه میشود!
احساسی که از اساس، تبیین و توضیح را در خود میبلعد و هضم میکند و با افتخار، سربلند میکند و میگوید که: من کرونا هستم.
بله! کرونا؛
موجودی دست ساخته از علم بشر که از آزمایشگاههای تجربیاش فرار کرده و به جان بشر افتاده!
موجودی که شاید به ظاهر، جان ندارد اما حرف، برای گفتن زیاد دارد….
حرفهایی که به تو یاد میدهد تا در لحظه، بهترین باشی چون، ممکن است لحظههای بعدت آنی نباشد که امکان بهترین بودن برایت فراهم شود!
باید، در لحظه بهترین باشی چون گاهی، تلخی یک پشیمانی، آنقدر عمیق است که شاید برای همیشه، قدرت فراموشکردنش را نداشته باشی…
اینها، همهاش حرفهای کروناست، سنگین و تلخ و گزنده!
به قیمت جان آدمهای بسیاری که در نیمهی تابستان و زیر آفتاب داغ، گاهی آنقدر نفسشان بالا نمیآید که جان میدهند و حزنِ پشیمانیهای تلخشان، گاهی آنقدر زیاد است که چشمهایشان سرخ میشود و ریههایشان، به تنگ میآید و از نفس، میافتند.
.
.
.
حرفهای کرونا را از بر کنیم؛ ظاهرش گزنده است اما درونش، پر از دخترهایی است که مهربانند و پر از مادران و همسرانی است که بهجا و بهموقع، رفتار و کردارشان را میسنجند و بروز میدهند.
سلام خانم آقامیری عزیز
متن شما و نگاهتون زیباست.
روان و ساده هم نوشتید.
فقط اینکه کاش بخش عمدۀ متن رو به شرح یک دخداد مشخص اختصاص میدادید.
و اینکه تمام علامت تعجبها و سه نقطهها اضافههاست. از این علامتها با دقت و به جا استفاده کنیم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
خیلی خوب بود چون به راحتی متوجه موضوع می شدیم و پیچیده نبود
امروز حدود ساعت ۵ عصر موبایلم زنگ خورد. تو عاشق منم احساسی تو از من همینو میخواستی ، جانم ؟ الی بود خواهرم را میگویم صدایش مثل همیشه پرانرژی نبود، چیزی شده؟ گویا دوچرخه ی پسرش کور بوده و سقوط کرده بود روی پایش ، بی وقفه ماشین را روشن کردم و رفتم دنبالش. وقتی رسیدیم مطب دکتر ، ازدحام بود، یکی دستش شکسته بود و دیگری دست به کمر وبی حوصله ایستاده بود. جایی برای خودم باز کردم تو این هیاهو نگاهم به خانمی نسبتا جوان گره خورد، که مدام کیفش را زیر رو میکرد. بلند شد وبه سمت من که فاصله ای چندانی با منشی نداشتم آمد، ببخشید خانم گفتین هزینه ی گچ پسرم چقدر میشود ؟ گفتم که ۱۶۰ ، دوباره دست به دامان کیفش شد انگار منتظره معجزه بود که شاید دستش پولی را لمس کند. دلم گرفتو تلنگری وجودم را دربرگرفت، همین امروز صبح سر ناسازگاری با خودم داشتم که چرا من هم مثل دیگران نمیتوانم فلان موبایل ۳۰ میلیونی را بخرم ، مگر موبایلم چه مشکلی داشت که میخواستم عوضش کنم ؟ چقدر ناسپاسی کرده بودم از داشته هایم قافل شده بودم .همین سرومرو، گنده بودنم برای شکرگزاری کافی نبود؟ گاهی اوقات نداشتن خیلی از چیزها آسمان را به زمین نمی آورد.
تعداد کاراکتر ۱۰۶۱
تعداد کلمات عینی ۳۶
ذهنی ۷۵
سلام محدثه گرامی
متن شما زیباست. تمرین رو درست انجام دادید.
فقط متن به بازنویسی نیاز داره تا جملهها رو روانتر بشن. بعضی کلمات هم باید اصلاح بشن.
یه نکته ویرایش کوچیک هم بگم:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
من ذوق نوشتن رو در شما میبینم و مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
خیلی زیبا احساسات و عواطف تان را بیان کرده اید و جزییات را شرح داده اید. از یک اتفاق عاشقانه قطعه زیبایی خلق شده است. خوشمان امد!
سلام خانم قدیری
متنتون رو دوست داشتم اما خب گیج می شدم بعضی جاهاش شاید برای این بود که خب علائم نگارشی رو رعایت نکرده بودید🙂🌹
سلام، خیلی خوب بود ❤️من که خوشم اومد چون قالب قطعه رو داشت
«دومورچه»
عادت ندارم کله سحر چیز شیرین بخورم ولی امروز هوس خرما به سرم زد. به آشپزخانه رفتم اما جعبه خرما را جای همیشگیاش پیدا نکردم. بعد از چند قرن گشتن بالاخره پیدایش کردم. خیلی شانس اوردم چون تقریبا خالی بود و جز چند دانه خرما فقط شیره تیره خرما روی سفیدی پوسته پلاستیکی آن دیده میشد.
همه خرماهای باقی مانده را دانه دانه خوردم. همین که خواستم جعبه را ببندم متوجه شدم دو مورچه در شیره خرمای ته ظرف گیر کردهاند . بدجوری چسبیده بودند و اصلا نمیتوانستند تکان بخورند. با خود گفتم: «باید نجاتشان بدهم، گناه دارند.» دقیق ترنگاه کردم، دیدم انقدر به شیره خرما چسبیدهاند که اگر به آنها دست بزنم ممکن است له شوند. کم کم شروع کردم خودم را توجیه کردن: «این دنیا خیلی بیرحم است، این هم نمونهای از بیرحم بودنش. نمیخواهد دل بسوزانی.» رفتم پی کارم.
چند قدمی که برداشتم بی اختیار ایستادم, با خود گفتم: «لعنت به قانون طلایی که با هیچ منطقی نمیتوانم جلویش بایستم.» در دو راهی وجودی گیر کرده بودم. در چه دنیایی میخواستم زندگی کنم؟ دنیایی که اگر گرگ نباشی دریده میشوی؟ همان دنیایی که در گوشمان شمایل زشتاش را مدام خواندهاند و با اوقات تلخی بی تفاوتیاش را به ما یاداور شدهاند؟ یا دنیایی که در آن زندگی یک مورچه, حتی اگر به چشم هم نیاید مهم و ارزشمند است؟ چاقویی از آشپزخانه برداشتم و دو مورچه را با دقت از شیره خرما بیرون کشیدم.لنگان لنگان راه افتادند و راه نفس کشیدنم را باز کردند.
علی عالی بود.
تو چقدر خلاقی.
کیف کردم. تمیز، درست و دقیق.
حسابی لذت بردم و بینهایت مشتاقم تا نوشتههای بعدی تو رو بخونم.
تو با کار بیشتر و منظمتر میتونی متنهای فوقالعاده درخشانی بنویسی.
عالی بود! آفرین.
مثل درخت
تو واتس آپ با همکارم صحبت می کنم. می گوید تقصیر من است که کار خوب انجام نشده است. اولین بار نیست که با زیر مجموعه ام وارد این جور بحث های “تقصیر من نیست تقصیر توست” می شوم. آنقدر توی این مدت تکرار شده اند که خسته ام. تنش های محل کار و درگیری های اینچنینی نا امیدم می کند. تقصیر کیست؟ تقصیر من یا کارمندان تحت مسوولیت یا روسای بالای سر.
برای هوا خوری می روم بیرون تا حالم بهتر شود. قبلا امتحانش کرده ام و جواب داده، هر چند برای کوتاه مدت. کنار خیابان قدم بر می دارم. توی پیاده رو کنار درختان یک شیشه بزرگ شکسته گذاشته شده است. به تکه های شکسته نگاه می کنم، تکه های شکسته درون خودم را می بینم. می گویم درون من هم مثل این تکه شیشه ها شکسته وتمام شده است. چشمم از روی زمین و شیشه شکسته ها به درخت کنار آنها می افتد. یکی از شاخه های درخت را بریده اند. نمی دانم چرا. قرمزی جای بریدگی هنوز هست. مثل جای زخم. درخت اما، سبز ایستاده است. محکم.
با خود فکر می کنم می شود خودم را مثل تکه شیشه ها ببینم. شکسته و تمام شده. یا مثل درختی که با زخمهایش هنوز هم ادامه می دهد، سبز می شود و می بالد.
25 عینی 35 ذهنی
993 کاراکتر
سلام
دوست داشتم متنتون رو، ولی خب یه جا رعایت نکردید فاصله رو که منو یکم گیج کرد.
فوق العاده بود متن رو🤩🌹
امروز سکوت محض بود.از آن سکوت هایی که صدای بلندش اذیتت میکند.منتظر بودم.منتظر او.
او کیست هنوز نمیدانم.
هرروز آدم های مختلف را توی ذهنم تصور میکنم و با خودم میگویم: فلانی او نیست؟از او چه میخواهم؟این را هم نمیدانم.فقط میدانم که همیشه منتظر او بوده ام. پادکست جدید را پلی کردم.هیچ ملایم( سهراب سپهری). یک سکوت کوتاه پیش آمد، لحظه ای خیلی کوتاه.میان آن سکوت فهمیدم سهراب “او” خودش را پیدا کرده.آنجا بود که متوجه شدم.همه ی مدت او خودم بودم.
ازادش کردم.گذاشتم مثل یک لباس بپوشدم.به من گفت :یکتا تو یک پنجره کثیفی.نور به تو میتابد ولی خوب عبورش نمیدهی. تو همان هسته زردالویی هستی که میشکنی ولی نمیخوری. روزنامه باطله ای هستی که سنگ روش گذاشتند تا باد نبردش.پیچ جاده ای.از آن سوی خودت خبر نداری.کتابی هستی که خواندنت به بعدا موکول شده.همان خواب بلندی که بعد از بیدار شدن به یاد نمیاری.سینی جهاز مادربزرگت هستی،دست نخورده.به او گفتم: میخواهم سهراب باشم. گفت :تو صادق هدایت نشده ای.به صفحه کاغذ روبه رویم نگاه کردم. نوشته بود” ازاد نمیشوند مرغ امین ها”.پرسیدم:ازاد میشوند؟گفت:از اول هم قفسی وجود نداشت.
تعداد کلمات عینی:۱۵۱
ذهنی:۲۹
یکتا جان
چقدر خلاقانه و خوب نوشتی. لذت بردم.
تلاش تو برای نوآوری جای تحسین داره.
سعی کن به تمرین قطعهنویسی ادامه بدی. حتما سعی کن برای توصیف رخدادهای روزمره وقت بیشتری بذاری.
این متن یه ویرایش کوچولو نیاز داره تا خیلی بهتر بشه.
یه نکته ریز ویرایشی هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
با تمرین بیشتر قطعاً بهتر هم خواهی نوشت.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
غم امروز فرح بخشی فرداست
صدای رادیو به گوش میرسید. بوی گل های یاس جان دیگری به خانه داده بود. نور گرمی از پشت پنجره ها به خانه میتابید و تا نیمه های خانه را روشن کرده بود. . تازه از خواب بیدار شده بود اما اثری از خستگی و خواب الودگی حس نمیکرد. این جوانک خوشهال چشم به چشم خود در آیینه دوخته بود و باد زندگی در سرش روان بود. حال فوق العاده ای داشت. در فکر فرو رفت که چند شب پیش قلبش از شدت غم، سخت در هم پیچیده شده بود. با خود اندیشید: بی شک میزان لذتی که از این لحضه میبرم تحت تاثیر غم دیروز فزونی گرفته و فردا، نوع و شدت احساسم ، در گروی میزان خوشی این لحضه است.
به راستی کیست که از یک زندگی یکسره لذت و خوشی یا یک ریز غم و اندوه خوشش آید؟
عظمت این زندگی به تعقیر این همه حس به هم است. فهم از سفیدی به خاطر دریافت ما از وجود سیاهی است. گریز از غم و فرار از یاس فقط توهمی است که ما از زندگی داریم. این توهم صدقه سر ایده الی است که به گزاف در سرمان انداخته اند. فهم همین نکته که ادمی نیست که درد و رنجش در زندگی تمام شود، خود به ادم آرامش می بخشد. لذت فردا نیاید مگر غم امشب تمام شود. شاید برای همین است که فان مع العسر یسرا.
خوب. پاشم برم خونه. اگه بیشتر از این اینجا بمونم احساس میکنم زندگی واسم بی معنی میشه.
اینا گفت و پاشد ورفت سمت در. دستش به دست گیره در بود که برگشت و به نگاه خیره ام لب لبخند زد. او مدتی است که رفته، من ولی هنوز دارم به جای خالیش نگاه میکنم.
به ناگاه از جا جستم. سریع رفتم پای صندق. در حالی که در دستم کتاب ها عقب و جلو میشدند، چشم های تعجب زده ام به سنگ فرش نگاه میکرد.سرعتم مدام زیادتر میشد. چیزی که دریافته بودم مانند کاردی در مغزم فرومیرفت.
معنای زندگی. این چیزیه که به زندگی ما ارزش میده. برداشت ما از زندگی.
اگر به معنایی واسه زندگی مون برسیم، جای مان در هر لحظه و هر مکان مشخص میشود. ادمی که وجودش رو شناخته باشد میداند کی و چطور باید کجا و چقدر باشه. چگونه بیاید و چطور برود. هدفش را میداند و برای تک تک لحضاتش برنامه دارد. شاید دلیل اینکه تا لنگ ظهر خوابی، تا پاسی از شب بیدار، یا پا به سخن هر ادمی و هر موضوعی میدهی این باشه که خودت هم نمیدانی از زندگی چی میخوای. اگه حس کردی جایی، جای تو نیست سریع بلند شو برو دنبال زندگیت.
علی عزیزم
من هر دو نوشتۀ تو رو دوست دارم. اینکه سعی کردی ساختار قطعه رو رعایت کنی عالیه.
فقط اینکه سعی بیشتر کتابی بنویسی و شکستهنویسی رو بذاری برای دیالوگها.
و اینکه اون یکی قطعهای که ثبت کردی ویرایش بیشتری میخواد. بعضی کلمهها غلطن.
بیصبرائه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
سلام وقت بخیر استاد تمرین جلسه اول (قطعه نویسی) خدمت شما
داشتم پیاده میرفتم سمت محل کارم،افتاب تو چشم و سوختگی پام واقعا داشت کلافم میکرد. همونجوری که داشتم باخودم میگفتم که کاش الان یه آشنا منو ببینه و حداقل تا یه مسیری من و برسونه ،اروم اروم رفتم تو تخیلات خودم. از حمله ادم فضایی ها شروع کردم و بعدش رسیدم به استخدام شدن تو سازمان ملل و اخرشم داشتم فکر میکردم که چطوری ثروتی که از یه میلیاردر ناشناس بهم رسیده رو چطوری خرج کنم. بزرگترین استعداد من اینه که بشکل خلاقانهای همچین ثروتهای رو خرج کنم . نه مثل تازه به دوران رسیده ها که خونه ۲۰۰0 متری و ماشین میلیاردی بگیرم ولی امان از ایده های جدید که تو تخیلاتم دارم. سفر به قطب جنوب و رفتن به فضا جزو کارای که قطعا تو لیستم بود. خلاصه در حال صحبت با ایلان ماسک بودم، راجع به این که منم تو پروژه فرستادن انسان به ماه حتما باشم که دقیقا جای سوختگی کنار قوزک پام خورد به جدول کنار خیابون و من اورد تو دنیایی حقیقی.
دوباره افتادم به فکر جور کردن پول تا بتونم بدهیام و قسط وام و هزار تا چاله جوله دیگموجور کنم.
انقدری که من تو تخیلاتم قوی بودم نصفیشم تو واقعیت بودم تقریبا مشکلاتم حل بود.
تخیل خیلی خوبه به شرطی اینکه تو مغز ادم نمونه و جرات اجرایی کردنشو داشته باشه.
کلامات عینی: 30 کلامت ذهنی: 34
سلام آرش عزیزم
من نگاه خلاقانۀ تو رو دوست دارم.
ساده و جالب نوشتی.
و این نوشته اشتیاق خوندن متنهای بعدی تو رو هم در من ایجاد کرد.
فقط اینکه کتابی نوشتن رو هم تمرین کن و بیشتر وقتا شکستهنویسی رو بذار برای دیالوگها.
با قدرت به تمرین ادامه بده.
بنام خالق آفرينش
(درخت معنوی)
ای یار۶صبح مراازخواب بیدارکردی
مرا به ، هوشیاری ،آشکار کردی
پيام دادى بُلندشَم از رَختِخوابم
بردارم كيف و دفتر،كتابم
بلند شُدم از جام
رفتم كردم، استحمام
بعد لباسی،سبزِ روشن تن كردم
خودم را براى ارتباط آماده كردم
زدم از اتاق هتل بيرون
چشم وگوشم گرم شد ،به آگاهىِ دورن
دلم گفت؛مرا مى خواهد به جايى دعوت كُند
مراباجايگاهى جديد آشنا كُند
گرفتم بندِ انرژى را
تا مرابرساند، به آنجا
رسيدم به(درخت) جايگاه
گرفتم دانه دانه نشانه ها، آگاهى را
اين درخت،ميوه اى شبيهِ اَنجير دارد
اين درختِ پُر انرژى،(فيكوس)نام دارد
در اولين برخوردم باآن
چشمم خورد به تنه ىِ، آن
چشمم به چشمش روشن شد
اتصال بين چشم ها ، برقرارشد
به زيبايى ديدم چشمش را
درچشمانش ديدم، وسعت نگاهش را
آگاه شدم (روح خدا) در همه چيز هست
در همه چيز و همه كس،نشانى ازاوهست
آگاه شدم،خدا از اين طريق جريان دارد
از طريقِ چشم هايش به دنيا، خلقش نظارت دارد
اين درخت، جايگاهى (عجيب )داره
اون چشمى هم از بيرون داره
(خدا) درون آن زندگى تشكيل داده
روى تنه ى آن ،چشمى قرار داده
تا با كمالِ آرامش بِنشينَد
آثارخلقش به زيبايى ، اطرافش را ببيند
من ، در زيرِ (درختِ معنوى) نشست كردم
انگار به گرماى درونش ، تكيه كردم
از بالاى سَرم ؛ سايه بان وحافظم شده
از درونش، با نورِ حضورش، وجودم ،گرم و روشن شده
با اين نشانه ها امروز به وسعتى از آگاهى رسيدم
كه نظيرش را در هيچ كتاب و دفترى نديدم
روشنک عزیز
تو خلاقی و ذوقت جای تحسین داره.
اما پیشنهادم اینه که تمرین قطعهنویسی اینجوری انجام ندی.
لزومی نداره متنت وزن و قافیه داشته باشه، یا مدام بیای سر سطر.
با توصیف یک رخداد مشخص شروع کن و بعد از دل اون نکتهای رو بیرون بکش و تمام.
پیشنهاد میکنم که حتما سایر تمرینها رو ببینی.
مرضیه منصف
صدای طبیعت
ساعت حدود یک بعد از ظهر بود. من درحال آماده کردن سفره ناهار بودم که یک دفعه برق رفت و همه خانواده مجبور شدیم درگرمای تیرماه ناهار را در سکوت، گرما صرف کنیم. بعد از خوردن ناهار اعضای خانواده هریک به سمتی رفتند ومن طبق معمول بعداز شستن و مرتب کردن ظرفها به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم. به محض ورود پنجره را باز کردم و روی تخت دراز کشیدم اما کلافگی ازگرما، تاریکی و قطع شدن برق رهایم نمی کرد. درهمین حال وهوا بودم که ناگهان صدای جیک جیک گنجشکهای روی درخت جلوی پنجره توجهم را به خود جلب کرد وحس خوبی درمن ایجاد کرد. باخود گفتم چه آهنگ زیبا ودلنشینی چه قدر گوش نواز وآرامش بخش است. شاید قطع شدن برق و دوری از تکنولوژی گاهی اوقات سودمند هم باشد و آن هم یادآوری صدای زیبای طبیعت از منقارهای کوچک گنجشکهای زیبا ست که بیشتر اوقات از آن غافل می شویم. همان لحظه چشمانم رابستم، عضلات بدنم رامنبسط کردم و درحالیکه نفسهای عمیقی می کشیدم ناگهان خود را درباغ بزرگ ،سرسبز و زیبایی دیدم .با تصور چنین صحنه ی زیبایی آرامش عجیبی مرا احاطه کرده بود ، گویا در بهشتی رویایی هستم .حتی گرما هم دیگر آنقدرها اذیتم نمی کرد.
۱۰۰۱ کاراکتر
کلمات عینی: ۲۶
کلمات ذهنی: ۳۱
سلام خانم منصف نازنین
چقدر زیبا نوشتید. واقعاً لذت بردم. ساده و روان و جذاب.
فقط این جمله و بعضی جملههای دیگه ویرایش میخوان: «درگرمای تیرماه ناهار را در سکوت، گرما صرف کنیم.»
شما ذوق فراوانی در یادداشتنویسی دارید.
معلومه که با کار بیشتر میتونید خیلی خیلی بهتر از این هم بنویسید.
در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
فطعه خوبی بود آفرین
دیشب از خواب بیدار شدم، نصفه های شب بود و کاملا هشیار بودم. به یکبارگی افکار موهومی به من چنگ انداخت، مثل شبهی موهوم. خواب چیست؟ کی ما را از خواب بیدار میکند؟ هر صبح؟ الان؟ ما کی هستیم، هنگامی که در عالم رؤیاییم؟ آیا آنشب، که ثانیه های انگشت شماری به وقوع یک زلزله مانده بود و من، کاملا هشیار از خواب بر خواستم و در های خانه را باز گذاشتم، یک امر طبیعی بود؟ قبل از وقوع زلزله! آیا آن پرندگان معدودی که نسلشان در حال انقراض است و با فاصلهی معین زمانی از یک زلزلهی خانمان سوز میکوچند، ارتباطی با ما دارند؟ آیا ما برای این که چیز هایی را بدست بیاوریم، باید چیز هایی را از دست بدهیم؟ یا فقط داریم از دست میدهیم، و توانایی های که داشتیم را، به آغوش فراموشی میسپاریم؟ ما واقعا چه نوع بشر هستیم؟ با خود و زندگی خود چه میکنیم؟ از کجا آمدهایم، و به کجا میرویم؟ چه میدانیم، و چه را دانستهایم؟ با خود چه میکنیم، و چه کردهایم؟ با زمان خود، و با جهان خود؟ جهان بیرون، و عالم کبیر درون؟ روزی نیست که قتلی در زمان ما نباشد، تعصبی نباشد، تحاسبی نباشد، آتش خشمی نباشد، ظلمی نباشد، کینهای نباشد. آیا این است جهانی که برای خود ساختهایم، ما اشرف مخلوقات؟ من کسی نیستم تا تأکید یا قضاوتی در حق خسی نمایم، چه رسد به کسی. من فقط شما را به فکر کردن وامیدارم، شاید فقط خودم را. چون در عرصهی عمل، من هم تعریفی نسبت به دیگران ندارم. من فقط یک مسافرم، یک بیننده، مثل همه.
سلام جمشید عزیزم
من متن تو رو دوست دارم. تو فکر خوبی داری. جملات خلاقانهای هم نوشتی.
مشخصه که با تمرین بیشتر مینونی نثر درخشانی داشته باشی.
اما ای کاش تو این قطعه بخش بیشتر متن رو به شرح ملموس یک رخداد اختصاص میدادی. الان بیشتر متن سواله. طرح سوال بد نیست، اما وقتی سوالها خیلی زیاد میشن ما به عنوان مخاطب از متن دور میفتیم.
من بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
مثل همیشه وقتی از محل کار یه سمت خانه برمیگردم غرق در افکار مختلف میشوم.نمیدانم چه حکمتی است! شاید خاصیت راه و رانندگی است که سیل فکار را به سمتت روانه میکند .
روزم را مرور میکنم؛ کارهای کرده و نکرده؛رفتارها و برخوردهای خودم و دیگران ..
از بعضی از قاب های که در ذهنم میگذرد میرنجم.به بعضی لبخند میزنم .برای بعضی دیگر تصمیم میگیرم و گاها قوانینی برای خودم وضع میکنم.میان اینهمه تصویر که بر پرده ذهنم چون فیلم نمایشی میگذرد ناگهان یک کلمه مرا میخکوب میکند؛ روزمرگی…تکرار هر روزه مکررات
چرخه هایی که هر روز محکوم به تکرار انها هستیم
روزهایی که شب میشود با سرعتی که فراتر از تصور ماست..به خودمان می اییم و میبینیم که هفته ازنیمه گذشته در حالیکه لیست بلندبالا از کارهایی که باید از اول هفته به انجام میرساندیم نافرجام مانده..
به اینکه؛ این قافله عمر عجب میگذرد
اکنون در اواسط دهه ۳۰ سالگی در اوج فکر ورویاوردازی و ارزو و تلاش هستم اما گاهی؛ شاید هم بیشتر مواقع مرداب روزمرگی ارام ارام مرا با همه دنیایی که در سر دارم میبلعد
به خودم می ایم.. تشویشی قلبم را فرا میگیرد…همیشه از گذر زمان واهمه دارم
باز هم با خود مرور میکنم..اینکه گاهی علیرغم تکراری بودن مجبوریم ادامه دهیم تا نقشی ایفا کنیم؛ به عنوان همسر؛ مادر ؛ فردی شاغل..گویا روزمرگی است مثل یک پیله است که تو را در خود تنیده است. باید صبور بود و ادامه داد…وبه این بیندیشی که همین تکرار هر روزه تمرینی است برای اینکه خوب خودت را بهتر و بهتر رشد دهی..سعی کنی هرروز؛ فقط همان روز مثبت بمانی ؛ با وجود همه مشکلات لبخند بزنی زیرا مومن اندوهش در قلبش و شادی در چهره اش منزل دارد؛ با همه واقعیت های تلخ که میبینی امیدوار و مصمم بمانی؛ اگر میتوانی گره از کار کسی بگشایی .عزیزانت را شاد کنی …و بهانه هایی بیابی که تو از فرسایش روزمرگی ها در امان دارد..مثل نوشتن …بهانه ای ساده؛ زیبا و عمیق..
همه اینها تو را در پیله ات میپرواند تا به زودی پروانه ای زیبا شوی و اوج بگیری
سلام حدیث عزیز
متن شما زیباست. مشخصه ذوق نوشتن رو دارید.
کاش با روایت یک رخداد مشخص شروع میکردید و بعد وارد بخش تفسیر میشدید. متن چیز چندان ملموسی به ما نمیده.
چند نکته:
«گاها» غلطه، درستش اینه: «گاهی»
قبل از علامتهایی مثل ویرگول و نقطه فاصله نذارید، بعدش بذارید.
از نقطه درست استفاده کنید. یک نقطه کافیه. خیلی جاها دو یا سه نقطه گذاشنید. بعضی جاها هم نقطه یادتون رفته.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
روزمرگی : من ازسریالهای شبکه جم دوتا را انتخاب کرده ودنبال می کنم یکی گودال ودیگری چوکوروا می دانم ارزش دیدن راندارد ولی چرا تماشا می کنم چون به چند ساعت وقت گذرانی بدون فکرواندیشه نیاز دارم ونمی خواهم هرشب ازاین کانال به آن کانال بروم ودنبال فیلم وسریال برگزیده بگردم می خواهم سریالی را ببینم که نیاز به فکر وتامل نداشته باشد زیرا ازصبح تا وقت شروع این سریال ها کارم به فکرکردن وتامل می گذرد این مغز فرسوده من هم احتیاج به استراحت دارد البته این سریال ها ساختارش نادرست و بی منطق است بیشتر حوادث هیچ محملی ندارد گویی کار گردان سررشته ازدستش به در رفته و از یاد برده که ازکجا شروع است. هنرپیشه ها بیشترشان دروغگو ومزور وآدم بدهاموفق تر وخوب ها سپر بلا هستند یک بیش ازحد متعارف گذشت دارد و دیگری شرارتش تمامی ندارد ولی همین که سرگرمم می کند کافی است. البته اگر کشش بیشتر داشتم شب هم به کارم ادامه می دادم این آرتروز لعنتی امانم را بریده است زیاد که به خود فشار می آورم سرگیجه وگردن دردو دیسک کمر می شوم اختیار پاهام ازدست می دهم هنگام حرکت هریکی برای خودشان ازراهی می روند ومثل مست ها می روم. کتاب هم نمی توانم بخوانم چون مجبو رم دراز کشیده کتاب را بالای سر بگیرم وبخوانم که بعد ازچند لحظه خوابم می برد وکتاب از دستم می افتد چه کتاب های با ارزشی که به این وسیله لت وپار شده وشیرازه و جلدش ازجا در رفته است.
سلام سعید فیروزآبادی عزیزم
این سادگی و صداقتی که تو متن شما هست عالیه.
بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویسید. شما مایه این کار رو دارید، فقط باید قلمتون روانتر بشه.
مشتاق خوندن متنهای بعدی شما هستم.
استاد عزیز، سلام
بالأخره با کمی تلاش توانستم پنجمیم قطعهام را از نزدیک به ۵ هزار کاراکتر به ۲ هزار تا برسانم 😀
بگذارید برایتان از شروعِ پُرتَنشِ امروز صبح بگویم. از آنجا که دیشب تا دیر وقت مشغول خواندن کتاب جذابِ جدیدم بودم صبح خواب ماندم!
خلاصه چشم وا کرده نکرده لباسهایم را پوشیدم، از قهوه صرف نظر کرده و خودم را به لیوان بزرگی از نسکافه قانع کردم. آن هم که نگویم برایتان آنقدر داغ بود که تمام امعاء و احشائم را سوزاند. صبحانه را هم اصلا نفهمیدم چه بود که خوردم! با عجله به سمت ایستگاه مترو روانه شدم. درست بالای پلهها بودم و درب قطار داشت بسته میشد که سراسیمه خودم را پایین رساندم و برخلاف گوشزدهای پرسنل، عذرخواهی کردم و پریدم داخل! خدا را شکر جان سالم به در بردم!! قطار بعدی خیلی دیر میآمد و با آن حجم از ترافیکِ اول صبح و گرما عمرا اگر میتوانستم از آن خیابانهای شلوغ خودم را سروقت به محل کارم برسانم.
صبح بود و کوپهی بانوان خلوت. کمی که نفسم جا آمد، یادم افتاد ساعتهای زیادی است که سُراغی از موبایلم نگرفتهام. طفلکی در غیاب من چقدر تنها مانده بود. واتساپ را باز کردم و تصمیم گرفتم متنهای بچههای گروه نویسندگی را بخوانم، الحق که هرکدامشان ذوق و خلاقیتی خاص خودشان را دارند. در همان حال شروع کردم به بافتن موهایم که صبح به دلیل ضیقِوقت، بهشان کممحلی کرده بودم و حالا احتیاج به نوازشم داشتند. با محبت نوازششان کردم و موجِ انرژی و عشق در تارتارشان جاری شد. عزیزانکم هیچ طاقت بیمهری را ندارند.
به ایستگاه رسیدم و پیاده شدم. حالا فرصتِ کافی برای سرِحوصله قدم زدن را داشتم. آن اطراف هوا مطبوع بود. هدفونم را گذاشتم و یکی از صوتهای ادوین را پخش کردم. او سرشار از عشقی بینهایت از پروردگار است و از همراستا شدن با جهانِ هستی سخن میگوید. سخنانش آنقدر دلنشین است که به داروی آرامبخشی میماند. همهی تنشها و آلودگیهای ذهن را با خودش میروبَد و پاک میکند.
مخلص کلام! مقصودم این بود که بگویم، بدیِ روتین بودن برنامهها این است که همین که آدم چند دقیقه دیرتر از معمول شروع کند همهشان تا آخر دومینو وار، بههَم میریزند. از این نظمِ تکراری بیزارم. به نظرم آدم باید یکبارگی و ناغافل، پیِ شخمزدنِ زندگی برود. بگوید هرچه آید را خوشآید و تمام. اما معمولن نمیتوانم و نمیشود این شیوه را به کار بُرد و همانقدر در جریان زندگی رها بود که امواج دریا هستند.
و در آخر؛
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من …!
سرودهی «ملیحهسیفآبادی»
” یاسمن فرجپور “
سادگی ماجرایی که خلق کرده بودید رو دوست داشتم.بعضی ها (حتی خودم) فکر می کنند حتما باید ماجرای خیلی پر شاخ و برگی باشد ولی همین سادگی هم زیباست…لذت بردم دمتون گرم!
پری جان از اینکه متنم رو خوندید خیلی خوشحال شدم و از بازخوردتون ممنونم. 💗
رویداد هم زمانی
هنگامی که مادرم را غرق در روزمرگی هایش دیدم به او خیره شدم و ناگهان این اندیشه در من شکل گرفت که چگونه او را به تلاش برای رویاهایش سوق دهم!! براستی چه می شود که انسان به رویاهایی بپردازد که تماما برای خودش باشد و بوی فردیت آن او را مست کند؛
شب غرق در این افکار بودم که خواب مرا در آغوش گرفت.وقتی چشم باز کردم، مادرم را دیدم با احتیاط که مبادا خواب از سرم بپراند، در میان کتابخانه ی اتاقم پرسه میزد. زیر چشمی بدون اینکه متوجه من باشد او را پاییدم آنگاه دیدم کتاب اثر مرکب را از قفسه برداشته و به خواندن آن مشغول شد.
مدتی بعد در آشپزخانه مشغول خورد کردن پیاز بود و از چشمانش اشک می چکید،که نمیدانم پیاز او را وادار به گریستن کرد یا او پیاز را به پنهان کردن اشک هایش واداشته، به من گفت : می خواهم کلاس موسیقی را امتحان کنم،دست کم یک کار دلی را برای خودم آغاز کرده باشم
من ناگاه ذوقی ناشی در دلم پدیدار شد. چیزی که در پی آن بودم درست در پیش چشمانم در حال رخ دادن بود
گاهی ندای درونی ما ارتباط تنگاتنگی با کائنات برقرار کرده و به یاری ما می شتابد ولی آیا ما متوجهیم یا غرق در روزمرگی هایمان از آن غافلیم
استاد متن خیلی بیشتر و با دو مضمون بود منتها سعی من بر محدود کردن کارکتر ها بود
و اصلا حس خوبی از کم کردن متنم ندارم
چون حس میکنم زمین تا اسمون با نوشته ی من متفاوته 🥺 غم ناشی از کشتن واژگانم دقیقا طعم از دست دادن داره و من اصلا دوسش ندارم😔
آفرین نگار عزیز
چه ساده و زیبا.
خیلی جدی به تمرین ادامه بده، چون با مشخصه که با مطالعه و تمرین بیشتر میتونی متنهای درخشانی بنویسی.
فقط چند نکته ویرایشی:
علامت تعجب یه دونهش هم زیاده، دو تا که فاجعهست.
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
وقتی یه جمله رو تموم میکنی نقطه بذار.
و اینکه:
«خرد کردن» درسته، نه «خورد کردن»
«غرق در روزمرگی» رو هم دوبار تکرار کردی. در صورتی یک بارش هم زیاده. میشه از تعابیر دستنخوردهتری استفاده کرد.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
سوال، درخواست یا شاید هم پیشنهاد همیشگی دخترک نقاش است؛
اینکه به نظرش شاید بهتر بود، خاله فهیمه مادرش باشد و امشب هم که گزاره کاملتر شد از این جهت که یاسین هم پسر مادرش که من باشم باشد که تنها هم نمانم.
دخترک حرفهایش را زد و من، فکرهایم را کردم؛
فکرهایی که بوی دوستنداشتن میداد، از جانب خودم به سمت خودم.
میدانی عزیزکم؟ خیلی وقتها، خودت را که دوست نداشته باشی، با خودت که مهربان نباشی، دلت که برای خودت تنگ نشود، انگار! دایرهی مهربانیات با آنها که با تو، نزدیکترند، نامهربانتر است و هرچه دایرهی ارتباطت دورتر میشود، برای خوب جلوهدادن خودت، بیشتر تلاش میکنی!
در حالیکه از درون تهی میشوی، درست مثل تکهی کاغذی که به وقت سوختن، بیشتر شعله بلند میکند….
گاهی لازم است، یک نفس عمیق بکشی و دست خودت را بگیری با دخترک و بیجهت، به سمت خیابانها قدم بزنی…
گاهی لازم است که یادت بیاوری که اگر با خودت مهرباننباشی، مهربانیات بیفایده است، یادت که بیاید، دخترک هم در آخرینلحظههای شبی که به صبح، موکول میشود برایت میگوید که بیشتر از همه دوستت دارد.
سلام خانم آقامیری عزیز
حس شما در این به خوبی منتقل شده.
کوشش شما برای نوشتن جملات زیبا هم عالیه.
این متن نشون میده که شما با تمرین بیشتر میتونید بهتر هم بنویسید.
فقط یه نکته ویرایشی کوچولو: از سه نقطه جز در مواقعی که واقعاً دلیل داره استفاده نکنید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
یادم تازه که مهاجرت کرده بودم یه دوستی تعریف می کرد:
وقتی که تصمیم به مهاجرت گرفتم به هیچ کسی نگفتم حتی به خانواده ام حتی به مادرم می خواستم اول همه کارام درست بشه بعدش به همه بگم می ترسیدم اگه یه وقتی نشه وکارام جور نشد الکی رو زبونا نیفتم یا اینکه نکنه که لفظ نه بیاد توش.
همون جوری که نگاهش به زمین خیره شده بود ادامه داد: از شانس خوب یا بد من یا شاید نمی دونم کل زمین و آسمون دست به دست هم دادن کارام سریع تو سه ماه درست شد ویزامو که گرفتم رفتم دفتر مسافرتی یه بلیط خریدم واسه یه ماه بعدش و رفتم خونه تازه می خواستم به همه بگم که می رم و معلوم نیست که برگردم. سخت ترین قسمتش این بود که به مادرم بگم. تو آشپزخانه نشسته بود داشت سبزی پاک می کرد اون آهنگ همیشگی خودش رو زمزمه می کرد. وقتی نشستم کنارش انگار دلش یه چیزی می دونست بهش گفتم می خوام برم سفر نگام کرد هیچی نگفت مثل هیمشه نگفت تو همش تو راهی. دوباره شروع کرد به سبزی پاک کردن گفتم معلوم نیست این دفعه کی برگردم. گفت تصمیمتو گرفتی گفتم آره . گفت آسمان همه دنیا همین رنگ ها؛ گفتم می دونم ولی زمینش فرق داره . گفت زمین که مهم نیست بچه ،واسه پرواز باید باید تو آسمون بال زد. ولی اگه تصمیمتو گرفتی خدا پشت و پناهت.
یک ماه بعدش بدون اینکه حتی فرصت خداحافظی از خیلی آدمهای مهم زندگیمو داشته باشم ایران و ترک کردم. سالها گذشته من دیگه خاکشو ندیدم ولی وقتی دلم واسش تنگ می شه آسمانو نگاه می کنم. اینجا که رسید برگشت نگام کرد گفت هر وقت دلت واسه ایران تنگ شد آسمون رو نگاه کن. خوش اومدی.
تعداد کلمه328• تعداد کاراکتر1340
سلام خانم مهدوی عزیز
شما در انتقال حس خودتون موفق بودید.
من از خوندن این قطعه لذت بردم.
فقط اینکه سعی کنید جز دیالوگها بقیه بخشهای متن رو کتابی بنویسید. دربارۀ دلایل این موضوع تو جلسۀ دوم توضیح دادم.
و یه نکته ویرایشی کوچیک:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز داشتم نوشته های پارسالم را مرور می کردم . گاهی پیش می آمد که با خودم می گفتم :« آیا این نوشته ی من است !؟ » و لحظاتی بود که با خواندن نوشته هایم سرشار می شدم از امید و لحظاتی از شرمندگی . بالاخره دفتر را بستم و با خودم گفتم که من باید به همین خوبی یا حتی بهتر یک متن بنویسم ، واقعا
افتضاح شد . با خشم دفتر را جمع کردم و پی سریال هایم رفتم ، از دست خودم شاکی بودم، این چند روز بعد از کنکور سعی کردم خوش بگذرانم اما اصلا نتوانستم خودم باشم ، از دنیایی که برای خودم ساخته بودم خیلی دور شده بودم ، دنیایی که پر از کتاب بود ، پر از ایده ها که سرازیر می شدند ، روز هایی از مدرسه را یادم می آید که با خودم دفتر می بردم تا ایده هایم را ثبت کنم چون آن قدر زیاد بودند که تا خانه آن ها را فراموش می کردم ، اما درس هایم زیاد شدند ، یادداشت روزانه به فراموشی سپرده شد ، گه گاهی که ذوق نوشتن پیدا می کردم ، فرصتش را نداشتم ، مثلا روزی را که در کلاس ادبیات شعر خوان هشتم را یاد گرفتیم به خوبی به خاطر دارم ، لبریز شده بودم و واقعا دلم می خواست که یک شعر بگویم و آن را بنویسم اما آنقدر تکالیفم زیاد بود که کلا از خیر این کار گذشتم ، امسال شرایطی پیش آمد که دنیای نویسندگی ام را دگرگون کرد ، هنوز هم باورم نمی شود که چرا وقتی از جلسه ی کنکور به خانه آمدم ، یک سریال را شروع کردم ، یک کتاب را نخواندم . فکر می کنم که من درباره ی شرایط امسال قدرت انتخابی نداشته ام اما حداقل حالا می توانم انتظاراتم را کمی پایین بیاورم و دوباره شروع کنم .
سلام زهرا جان
چه خوب که یه ایدۀ ساده رو تونستی به یه قطعۀ خوب تبدیل کنی.
ساده و روان نوشتی و این خیلی خوبه.
تو قطعههای بعدی سعی کن سراغ رخداهایی بری که بهت فضای لازم برای تصویرسازی میدن تا بتونی توصیف رو بیشتر تمرین کنی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
پرورش
دوشنبه ها وجمعه های تابستان قرار من با گلدانهای خانه است ،با دقت وملاحظه آبیاریشان میکنم وهرچیزی که لازم است برایشان فراهم میکنم تا خوب رشد کنند پرورش گل وگیاه رادوست دارم به من حس زیبای خالقم رامنتقل میکند و نمادی از ربوبیت (پرورش دهنده )رادارد ،همانگونه که انسان را پرورش داد.امروز هم طبق عادت آبیاری وعشقبازی با آنها،نظرم را یکی از گلدانهای قیمتی ام جلب کرد با کمال تعجب دیدم از حال رفته است خواستم بلندش کنم ولی از جا کنده شدو دردستانم افتاد وجان داد متاثر ومتاسف شدم حسی عجیب از غم دردلم نشست حس باغبانی راداشتم که تمام محصولاتش که مثل فرزنداش هستند را ازدست میدهد.
دقایقی به فکر فرو رفتم من که به آن رسیدگی میکردم درست مانند دیگر گلهایم از نور وآب کافی نیز برخوردار بودچه اتفاقی برایش افتاده چرا باقی گلها دستخوش چنین اتفاقی نشدند.
با یکی از دوستانم که در پرورش گل وگیاه آشنایی داشت تماس گرفتم
گفت،این نمونه از گل تنها یکبار در هفته نیاز به آب داردبه همین جهت هست که ریشه آن فاسد شده واز بین رفته است همانجا موضوعی به خاطرم آمد که این یکی از خصلتهای یک پرورش دهنده ویک مربی است اگر بداند که هرکدام از گلهای باغچه وگلدانهایش در چه زمانی ،چه نیازی دارند بطور قطع میتواند به زیبایی تمام آنها را پرورش دهد.
تعداد کاراکتر۱۱۱۳
زمان خواندن ۱دقیقه ۵ثانیه
سلام خانم رضاخانی عزیز
چقدر قشنگ و زیبا از رابطۀ خودتون با گلها گفتید. به نکتۀ خوبی هم اشاره کردید.
از خوندن این متن بسیار لذت بردم و مشتاقانه در انتظار نوشتههای بعدی شما هم هستم.
با قدرت و جدیت به تمرین و مطالعه ادامه بدید.
برقارفته و تموم بچه های فامیل رو باید سرگرم کنم .بقیه به کارای دیگه میرسن و کارم منم اینه . نور موبایلمو روشن میکنم و باهم شروع به سایه بازی میکنیم دست من به نور نزدیک تره پس هیبت دستم بزرگتره اما یکی از بچه ها دور وایمیسته خودشو از دست غول تشنم اویزون میکنه . یه بازی دیگه هست به اسم دیوار مرگ. نور دست غول تشنم اروم اروم پایین میاد و تموم سایه های ریزو درشتو زیر خودش له میکنم.بچه ها خم ترو خم تر میشن تا اینکه دیگه سایه هاشون زیر دیوار مرگ نابود میشن .همه میخندیم . منم شادم شادتر از تمام وقت روز.
بهم میگن تو باید مربی مهد بشی اما من دوست ندارم .من عاشق بازی با بچه هام نه به عنوان یه بزرگ تر بلکه به عنوان یه بچه بین بچه های دیگه . خود بچه هاهم وقت بازی منو جزو خودشون میدونن . از دیگران میپرسم چطوری عاشق این کار نیستید؟ .بازی با بچه ها تورو برای لحظه ای با رهایی و سرخوشی عمیق کودکی پیوند میزنه . نیازی به مراعات نیست اونا نیاز به صداقت دارند . توهم به صداقت نیاز داری صادق بودن با خودت ورهایی کودک خفته درونت .
همه از دنیای سرخوش بچه ها حرف میزنن .اما راه وردو که نبستن یه بلیط قطار برای گشت زدن توی سرخوشی ها و برگشت .
۱۲ کلمه ععینی
۱۵۶ کلمه ذهنی
ببخشید یادم رفت
کلماتشو پایین متن بنویسم
مهلا جان
نوشتۀ شما زیباست.
من بیان راحت و روان شما رو دوست دارم و ذوق و مایه نوشتن رو در شما میبینم.
فقط کاش متنهای بعدی رو کتابی بنویسید و شکستهنویسی رو بذارید برای دیالوگها.
یه نکته کوچیک ویرایشی هم بگم:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
صبح، بعد از بیدار شدن اولین کاری که کردم چک کردن گوشی بود. منتظر یک خبر بودم تا از لاک غم و غصهای که یک هفته است، گریبان من رو گرفته، بیام بیرون. پیغام مهناز روی گوشی رو که دیدم خستگی از چشام پرید. نوشته بود دیگه دادخواست نمیدم. همین چهار کلمه کافی بود برای اینکه روزم رو بسازه. هفته پیش همین موقع بود که مهناز به من زنگ زد و گفت دیگه خسته شدم و تصمیم گرفتم طلاق بگیرم. این یک هفته برای من اندازه هزار سال گذشت. خراب شدن سقف آرزوهای خواهرم، بیقراریهای آرش خواهر زادهام و شروع یک زندگی سخت برای مهناز، افکاری بود که مثل گردباد تو سرم میچرخید و برای ثانیهای رهام نمیکرد. هر کاری که به ذهنم رسیده بود برای منصرف کردن مهناز، انجام داده بودم ولی او هر روز در تصمیمش مصممتر میشد. تا اینکه شب فردایی که قرار بود مهناز بره دادخواست بده، ورق برمیگرده و همه چیز یه جور دیگه نوشته میشه. محبتی که سالهاست از این زندگی رخت بربسته، اون شب با یک خلوت سه چهار ساعته برمیگرده و گرما میبخشه به زندگی این دو نفر. و من دارم به این فکر میکنم که طوفان رنجها، میان و میرن اما ما دیگه اون آدمهای قبل از طوفان نیستیم و این تکلیف اصلی رنج در زندگی ماست. رنجها از ما آدمهای بهتری میسازه.
ناهید گرامی
شما خیلی خوب و روان حرف خودتون رو بیان کردید. این ذوق و سلیقه جای تحسین داره.
فقط اینکه کاش متن رو کتابی بنویسید و شکستهنویسی رو بذارید برای دیالوگها. انجام این کار راحته. توی ویرایش با چند دقیقه صرف زمان میشه انجامش داد.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز قرار است ضامن بنده خدایی بشوم تا از صندوق قرض الحسنه وام بگیرد. قرار است یک چک ضمانت برای او ببرم.طبق معمول به خاطر رودربایستی و این که نمی توانم نه بگویم قبول کردم. این عادت من است ،یک عادت بد که سال ها است با من است ، از کودکی تا الان .
گاهی که به گذشته نگاه می کنم و به حرص خوردن ها و ناراحتی هایی که این عادت برایم به ارمغان آورده، با خود می گویم که اگر می توانستم خیلی راحت به خواسته ی دیگران وقتی مایل نیستم نه بگویم ، چقدر زندگی برایم راحت تر می شد. کمتر حرص می خوردم ، کمتر سرزنش می شدم .
راستی که چقدر درد آور است وقتی نمی خواهی کاری را انجام دهی اما مجبوری. انگار داری شکنجه می شوی ، اما شکنجه گر تو کیست؟ خودت. بگو نه ..بگو نه.. بگو نمی توانم ..بگو نمی خواهم. اما زبانت یاری نمی کند .
اماسخت تر لحظه ای است که آن ها از تو بابت کمکت تشکر می کنند اما تو خوشحال نیستی و برای کمک کردنت لذت نمی بری.
اما شاید به خاطر همین اخلاقم و قبول خواسته ی دیگران هرچند به خاطر رودربایستی باشد ، بار ها کمک حال دیگران شده ام .شاید ناخواسته کار بزرگی کرده باشم.
تعداد کاراکتر: ۹۶۰
سلام سید حسین فاطمی عزیز
از خوندن نوشتۀ شما لذت بردم.
ساده و روان نوشتید.
یه نکته کوچیک ویرایشی هم بگم:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
سلام ترنم هستم
این سه سالی که به امیر کلا آمده ام هر وقت از سر کوچه بیمارستان کودکان شفیع زاده عبور میکردم داربستی را میدیدم وبنر روی آن را مبنی بر اینکه بازماندگان مرحوم آقا ویا خانم فلانی،فلان مبلغ رابه حساب بیمارستان واریز نموده اند ومن باخود فکر میکردم آیا این ریا نیست که کمکی به یک بیمارستان در شهری کوچک را این چنین جار میزنندوآیا دیگر باقیات وصالحاتی برای ان مرحوم میماند.
امروز وقتی داشتم با خانم همسایه که البته از ساکنین قدیمی هستند احوال پرسی میکردم وقتی صحبت به اینکه چرا هیج وقت برق شهرک فاطری قطع نمیشود به میان آمد ایشان به این بیمارستان اشاره نمودند واینکه برق ماواین بیمارستان از یک خط تآمین میشودویک لحظه قطع برق جان کودکان بسیار را به خطر می اندازد وزیراکه کودکان با بیماری خاص از سراسر ایران به اینجا مراجعه میکنند واین از معدود بیمارستانهای کودکان است که خدمات باهزینه بسیار ناچیز به بیماران ارائه مینمایندوالبته مخارجشان از خیرین محترمی که در ابتدای بحث عنوان شد تآمین میشود وبیمارستان نیز برای تشکر از خیرین گرامی وهمچنین برای تشویق ساکنان ومسافران این بنر ها را برپا مینمایند
این بار هم زود قضاوت کردم و دچار اشتباه شدم
کلمات عینی ۲۹ وکلمات ذهنی۱۶۳
البته من حروف ربط را هم ذهنی در نظر گرفتم
سلام ترنم گرامی
زیبا نوشتید.
از خوندن متن شما لذت بردم.
مشخصه که با تمرین بیشتر میتونید بهتر هم بنویسید.
متن البته یه ویرایش میخواد، خیلی جاها فاصله نذاشتید و این خوندن رو کمی دشوار کرده.
نقطه هم در انتهای بعضی جملات یادتون رفته.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
ابجیم وسجاد درحال خندیدند بهشون میگم .به چی میخندین ؟ سجاد به دوتا پسر روبروش اشاره میکنه و میگه این دوتا همین چند لحظه پیش باهام قهر بودن .بهم فحش میدادن و میزنه زیر خنده .به دوتا بچه روبه روم نگاه میکنم یکیشون جدی میگه سجاد زود باش بیا بازی . منم میخندم . خیلی زود یادشون رفته، انگار نه انگار دعوایی بوده .ابجیم هم کنارم ریسه میره.
سه تا بچه روبه رو میشمرند :
هر
کی
دیر تر
بشینه
باخته
سریع خودشونو میندازن روی باسناشون . دردشون گرفته ولی شروع به بحث درمورد بازنده میکنن .
کی دیر تر نشسته؟
غرق لذت میشم و میخندم
دوست ابجیم میاد و دستاشو حلقه میکنه دور گردن خاهرم و سرشو میچسبونه به سرش. توی گوشش یه چیز میگه.
خاهرم متوجه نمیشه سرشو عقب میده و میگه چی؟
دوستش دوباره سرشو میچسبونه و حلقه ی دستاشو تنگ تر میکنه
خاهرم باز متوجه نمیشه
دست خاهرمو میگیره و میبرتش یه جای خلوت که مزاحمی مثل من چهار چشمی نگاشون نکنه.
این یه حرکت که خاص دوستی های دختراس .فقط اونا میتونن اینقدر قشنگ باشند.
غمگین میشم حسرت میخورم برای خودم. وقتی بچه بودم هیچ کدوم از اینارو نداشتم .من تک بچه ی کل فامیل بودم با یه عالمه ادم بزرگ .
فکر میکنم کاش حتی الان یه دوست داشتم که قهربودن بامنو توی چند دقیقه فراموش کنه و دستاشو حلقه کنه دور گردنم تا حرف هایی بزنه که فقط و فقط من باید بدونم .
۶۰ کلمع ذهنی
۱۰۰ کلمه عینی
مهلا حسینی
مهلا جان
تو بیان شیرین و خوبی داری.
من از خوندن متنت لذت بردم.
فقط چند تا نکته رو رعایت کن:
جز دیالوگها، بقیه بخشهای متن رو کتابی بنویس.
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذار، بعدش بذار.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
دیروز کار خاصی انجام ندادم،هیچ کار،فقط صبح با 11 دقیقه تاخیر با چشم های خواب آلود سر کلاس رفتم و هیچ چیزی نفهمیدم و بعد از آن به خانه ی دایی رفتم تا در کنار پسر دایی ام که تنها بود باشم.
آنجا نه می توانستم بنویسم نه چیزی.
فقط برق رفته بود و هردوی ما نشسته بودیم از هم سوالات 5 ثانیه ای می پرسیدیم تا وقتمان بگذرد و سریع تر برق بیایید و به سمت اینستاگرام حمله کنیم ، برویم پست ها را ببینیم و استوری ها راچک کنیم و کلا در فضای مجازی بگردیم.
گاهی هم در میان بازی کردند کلی غرغر می کردیم که چرا زودتر برق نمیاید که گوشی مان را به شارژ بزنیم و سریعتر وارد اینترنت شویم تا برای خودمان بگردیم.
تا وقتی که برق نبود و اینترنت نداشتیم با هم حرف میزدیم و بازی می کردیم و برای خودمان خوش بودیم دیگر.
اما همین که فهمیدیم برق آمده است، من که گوشی را در شارژ زدم تا کمی شارژ شود و خودم هم رفتم و نشستم پای کامپیوتر.
از آن طرف هم پسر دایی کمی برنج آورد تا تمیز کند و افتاد در اکسپلور و شروع کرد به گشتن و ویدیودیدن.
گاهی هم با خنده می گفت (معتاد گوشی شدی ها)،بعد هم لبخندی میزدیم و او به اکسپلور می رفتم و من به بازی کردن با کامپیوتر ادامه میدادم یا بهتر هست بگویم به GTAبازی ادامه میدادم و با ماشین در شهر تقریبا بزرگ و خیالی سن اندریاس پرسه می زدم و دیوانه وار رانندگی می کردم و درنگ درنگ به ماشین مردم می کوبیدم.
دیگر خبری از گفت و گو وبازی دونفره نبود،می شد فهمید که چقدر فضای مجازی ما را از هم دور می کند و کرده است.
کلمات عینی:8
کلمات ذهنی:11
آفرین محمدجواد عزیزم
چقدر خوب نوشتی.
این قطعه ذوق و استعداد تو رو نشون میده.
من خیلی خوشحالم که تو اینقدر خوب مینویسی این سن و سال.
با قدرت ادامه بده.
مشتاق خوندن نوشتههای بعد تو هستم.
ممنون استاد جان🤩🌹
جای خای مدرسه
صدای سازدهنی میاد و همراه با آن صدای شوت توپ. هرچی صدای سازدهنی بیشتر میشه ضربه های توپ هم شدیدتر میشه. 8 سالشه و از موقعی که کرونا مهمان ناخوانده ی دنیا شده چهار ماه بیشتر روی نیمکت کلاس ننشست. از آن به بعد چهار دیواری خونه شده حیاط مدرسه و صفحه موبایل و لب تاب شده تخته سیاه کلاس. سرو صدا را تحمل می کنم.دلم نمیاد که بگم آرومتر بازی کن. حتی گاهی وقتها مجبور میشوم با هاش همراهی کنم. مدرسه، جایی که حتی کلاسهای ورزشی و آموزشی بیرون مدرسه و دوستان تو این کلاسها نمیتونند جای همکلاسیهای مدرسه و سر و کله هم زدن پشت نیمکتهای مدرسه را بگیرند. هر چی هم تو با شگاه فوتبال بدوند، یه زنگ تفریح که مثل فشنگ از پله ها می پرند که بیان توحیاط فقط برای اینکه دنبال هم بدوند نمیشه. زنگ تفریح های مدرسه اونم دبستان حال و هوایی داره که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.حتی موقعی که از اون سالها فاصله گرفتی و از سکوی مدرسه، دودینها و فریاد زدنهاشونو نگاه می کنی که بدون هیچ دغدغه ای غرق شادی اند و درلحظه هستند، تمام وجودت لبریز از هوای بچگی ها میشه. صدای سازدهنی و شوت توپ نگذاشتند تمرکز کنم چی مینویسم که زنگ تفریح دخترم خورد و شروع کرد به طناب زدن تو باغچه ی فرش خونه.
از 225 کلمه اکثرا به نظرم عینی هستند
سلام خانم آرون عزیز
متن شما زیباست.
اما نیاز به بازنویسی داره تا روانتر بشه.
کاش متن رو کتابی مینوشتید. شکستهنویسی باعث شده بعضی واژهها و جملهها به نهایت قدرت خودشون نرسن.
بیصبرانه در انتظار خوندن متنهای بعدی شما هستم.
در سایههای پایه دیوار در روی صندلی نشسته بودم و غرق در خواندن کتاب حکایت دولت و فرزانگی مارک فیشر بودم که ناگهان فریاد مربی با این جمله “چرا توپ را نگه داشتی مگر نمیفهمی میگویم پاس بده” مرا از عالم کتاب بیرون کشید و کنجکاو نمود که ببینم چرا و بر سر چه کسی فریاد زده شاید پسر من باشد! چشمانم به سرعت برق و باد به دنبال پسر مورد غضب واقع شده میگشت تا مرا از نگرانی آسوده کند. دیدم پسری با هیکل درشت در کنار زمین ایستاده و توپی را که به آوت رفته میخواهد پرتاب کند. با فریاد مربی پسرک بلافاصله توپ را به همتیمیاش پرتاب کرد. دقایقی چشم و ذهن من مشغول تماشا و تحلیل بازی بچههایی بود که فکر میکردند در حد کریستین رونالدو بازی میکنند و رفتار مربیایی که بازی پسر بچهها کلافهاش کرده بود و مدام فریاد میزد: نگاه کن، جمع نشوید، میگم پاس بده! لحن مربی تشرآمیز بود و برای پسربچه زیر 10 سال کمی تند به نظر میرسید. بعد ناگهان یاد مسی و سایر بازیکنان معروف افتادم که آنها برای رسیدن به جایگاه فعلیشان چقدر تحقیر شده و برای موفقیت بهای زیادی پرداخت کردهاند. به قولی بیدی نبودند که با هر بادی بلرزند.
کاراکتر: 1000
کلمه: 203
کلمات عینی: 41
کلمات ذهنی:162
سلام زهرا خانم گرامی
من ذوق و توان شما رو تحسین میکنم.
شما بسیار باسلیقه و دقیق این تمرین رو انجام دادید.
تا سطر آخر متن رو با لذت خوندن. این بیان روشن و شفاف عالیه.
مشخصه که میتونید متنهای بسیار بهتری هم بنویسید.
در انتظار مطالعۀ نوشتههای بعدی شما هستم.
اون قسمت که نوشتید ”شاید پسر من باشد” من هم همراه شما استرس گرفتم و دوست داشتم هرکسی باشد جز پسرتان .
حس متن کاملا قابل درک بود 🙂
آتشسوزی
چند روز پیش باغمان آتش گرفت. تا آتشنشانان برسند، مجبور بودیم با شلنگ خانگی تا حد امکان جلوی پیشروی شرارههایش را بگیریم. میان آنهمه دود و هیجان و تلاش، لحظهای به ذهنم خطور کرد که ایدهی نابی برای قطعهی روزم بهدست آوردهام. همان روز متنی در رابطه با غافلگیریام نسبت به حادثه نوشتم. فردای آن روز که هنوز از گرداب افکارم راجعبه آن اتفاق خلاص نشده بودم، یک متن دیگر راجعبه برداشتم از رفتارهای خواهرزادهی پنجسالهام نوشتم. چند ساعتی نگذشته بود که قطعهی دیگری هم دربارهی آتشنشانان و واکنشهایی که از آنها در برابر آتش شعلهور دیدم، نوشتم. این نوشتنها همینطور ادامه پیدا میکرد تا جاییکه برداشتم از رفتارِ تکتک افراد درگیر در اتفاق را تبدیل به قطعه کردم و نکتهای بیرون کشیدم. حالا چند قطعه داشتم با چندین نتیجهی مختلف، شاید بهترین نتیجهای که از این اتفاق گرفتم این بود که دیگر فقط خودم را در ماجرا نبینم. حالا براساس خودبینیهایم با وقایع برخورد نمیکنم و در هر موقعیت، سعی دارم به تکتک عوامل نگاه کنم و واکنشهای مختلف را بسنجم؛ در اینصورت با دیگران مهربانتر میشوم و درکم از موقعیتشان، بیشتر خواهد شد.
تعداد کاراکترها : ١٠٢٣
تعداد کلمات ذهنی : ٣۵
تعداد کلمات عینی : ١۵٠
زنده باد خانم علیزاده عزیز
چه تمرین درست و خوبی.
عالی نوشتید. بینهایت لذت بردم.
توان شما در بیان شفاف حرف خودتون جای تحسین داره، و این استعداد قطعاً با تمرین بیشتر میتونه شکوفا بشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
به نام خداونده بخشنده ی مهربان
همه ی انسانها روزی به دنیا می آیند تا زمانی که وقتش فرا برسد،و روزی دیگر از این دنیا بروند،
چه بسا کسانی که چندین دهه عمر کرده اند و عمرشان را به بطالت گذرانده اند،،و میانشان کسانی بوده اند که چهره ای معروف از خود به جا گذاشته اند یا اینکه اثراتی بزرگ در خط به خطه کاغد خلق کرده اند و ماندگار شده اند،و در میان آنها کسانی هم بوده که با موسیقی،کسبه علم و دانش،خدا شناسی،سخنانه ناب،کردار نیک و پندار نیک و خیلی چیزهای دیگر خود را در ذهن ها و قلب های بازماندگان همچنان زنده و جاوید نگه داشته اند…
وچه بسا کسانی که حتی عمرشان به یک یا دو دهه ی اول زندگی کفاف نکرده….
همیشه از خود می پرسیدم…اگر رفتنی در کار است!!پس چرا آمده ایم که برویم؟؟؟امروز جوابه سوالم را با دیدنه عکس بازیگر معروفی از سینما و تلوزیون مرحوم سیروس گرجستانی گرفتم،،من از زندگیه شخصیه ایشان خبری ندارم،اما میدانم که با فیلم و سریالهایی که در این چندین سال بازی کرده بودند،هم خندیده ام و گاهی ناراحت شده ام،،روحشان شاد..
مرحوم گرجستانی امروز با نمایان کردنه عکسش به من فهماند،،که ما آمده ایم تا کسبه تجربه کنیم و به کمال برسیم،میتوانیم در تئاتر زندگیه خود هم خوب باشیم،و دله بقیه را شاد کنیم،به کسبه علم و دانش و آموختن بپردازیم و اثری خلق کنیم،پنداری به نصیحت بگذاریم و ماندگار شویم،با نه،،می توانیم بد باشیم و دل شکستن از ما به یادگار بماند و تفکری ناشایست از شخصیته دنیائیه خود در ذهن ها خلق کنیم …..ما باید قدره لحظه به لحظه ی زندگانی را بدانیم ،،و گفتار و کرداره خود را تحت کنترل خود قرار دهیم،تا کسی را با رفتار و سخنانه ناشایست نرنجانیم….این روزهای جوانی و زیبایی خیلی زود می گذرند، و جای خود را با خزانه زندگی عوض میکنند،،،امید بر این دارم،روزی من نیز ماندگار شوم،و بازماندگانم،از وفاداری،مهربانی،و اثراتی که خلق خواهم کرد،،به خوبی یاد کنند و سرلوحه شان قرار گیرم،،..چون سرافکندگی عامله فراموشی است…و من هیچ دوست ندارم همچین اثری،از شخصیته دنیائیه خود خلق کنم….
((باتشکر فاطمه نعلبندی))
سلام فاطمه عزیز
شما زیبا و روان نوشتی. من هم متنت رو دوست دارم.
اما قرارمون این بود که با روایت یک رخداد از زندگی روزمره زندگی خودمون شروع کنیم و بعد اون رخداد رو تفسیر کنیم.
متن شما این ویژگی رو نداره.
و چند نکته دیگه:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، نه قبلش.
علامت سوال و تعجب رو دو یا سه بار پشت سر هم نذاریم. یکی کافیه.
از سه نقطه با دلیل استفاده کنیم.
«کسبِ» درسته، نه «کسبه». دربارۀ این موضوع اینجا بخون: «هکسره»
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم فاطمه عزیز.
“یادداشت پرسه زنی های سودمند دیجیتال ”
پرسه زدن در شبکه های اجتماعی مختلف، به خصوص در اینستاگرام، کاری است که بسیاری زمان زیادی را صرف آن می کنند و خب سرگرمی سودمندی هم نیست؛ انرژی و زمان شما را تلف می کند و این اینستاگرام لعنتی باعث می شود تا دائما خودتان را با دیگران مقایسه کنید. یک روز در همین پرسه زنی های گاه و بی گاه، وارد صفحه ی مجله ویکنز شدم؛ ویکنز مجله فلسفه، ادبیات و روانشناسی آنلاین است که عمدتا نقل قول هایی از بزرگان اندیشه سراسر جهان را به اشتراک می گذارد. ناگهان به کلیپی برخوردم که ابتدا حس کردم بیشتر جنبه ی تبلیغاتی دارد. مردی بسیار خوش تیپ با کت و شلوار اتو کشیده و کراوات شیک. با خودم فکر کردم که صد در صد می خواهد درباره ی بیزنس کوچینگ و این داستانها صحبت کند و از قضا حدسم درست از آب درآمد؛ آن آقا خودش را هکر رشد کسب و کار می نامید.
من هم که کلا دل خوشی از این گونه جماعت های اینستاگرامی ندارم، تصمیم گرفتم که ازآن پیج خارج بشم اما سخنوری این مرد مرا شگفت زده کرد. او در سمینار خود، جمله ای از پرفسور دینانی، استاد فلسفه نقل کرد: انسان خود ساخته، انسان خودیافته است.
آری؛ برای ساختن خود و جهان اطرافمان، ابتدا نیاز داریم تا خود گمشده مان را بیابیم. وقتی که خود را پیدا کردیم، چیز های دیگر هم پیدا می شوند و اصلا خود به خود ساخته می شوند.
سلام ارشیا جان
چقدر روان و خوب نوشتی. من تا آخر متن با لذت پیش رفتم.
این عالیه ارشیا. معلومه که تو میتونی با تمرین بیشتر متنهای درخشانی بنویسی.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
شام ام را با ولع صرف کردم،
چون تنها زندگی میکنم سفره را خودم جمع کردم
وبرای اینکه قطعه نویسی کنم قهوه ای تلخی آماده کرده
دفترچه ام را باقلم برداشتم و روی میز تحریرم گذاشتم،
صدای پیام های گروه واتساپ سکوت خانه ام را میشکست وتنفس هوای گرم خانه را دشوارمینمود
پنجره اطاقم را بازکردم
هوای ملایمی صورتم را نوازش کرد.
ماه شب آسمان آبی میدرخشیدوتلودرخشندگی ماه سایه های آپارتمان آن طرف خیابان راروی سنگ فرش های جاده نقاشی میکرد.
واتساپم را بازکرده وارد گروه “باهم نویسی”که مدیرآن آقای جواد زارع است شدم
موج پیام هاروی هم تلنبار شده بود
انبوه پیام ها راپس از دیگری ازنظرگذراندم
تا به آخرین پیام رسیدم، باکمال ناباوری دیدم پیغام، یک عکس وویس است اتفاق غیرمنتظره بود.
ویس را باز کردم وخلاصه آن به شرح زیر است:
آقای زارع شمامرا چهل ساله گفته وتمسخرکردید
این عکس را فرستادم تاببینید چقدر جوان وزیباهستم
عکس مال خانم بی نامی بود که آخر شماره آن 26 است
چون قبلا باخانم 26 آشنابودم میشناختم ایشان ترک هستند
پیام ترکی درپاسخ به ویس ایشون بااین مضمون فرستادم:
لازم نیست خویشتن راکوچک نموده وخود را اثبات کنید
علی عزیزم
ساده و زیبا نوشتی.
با تمرین بیشتر قطعاً میتونی روانتر هم بنویسی.
یه جاهایی بی دلیل اومدی سر سطر تازه، که به نظر میرسه کمکی به متن نمیکنه.
پیشنهاد اینه که ته جملهها نقطه بذار، و برای هر بار اینتر زدن یک دلیل محکم داشته باش.
مشتاق خوندن متنهای بعدی تو هستم.
همیشه ازش بدم میآمد، کلی آدم را منتظر میگذاشت و وقتی هم بالاخره تشریف فرما میشد. اهمیتی نمیداد که کارت گیر است یا نه. همین طور این پا و آن پا میکرد تا حرکت کند. سوارش که میشدی موجی از صداهای مختلف به سمتت هجوم میآورد. یکی تبلیغ مسواک میکرد و لوازم آرایش و دیگری از دعوا با دوست پسرش میگفت و راههای پر پشت شدن مو. از فشار جمعیت در واگنهای شلوغش و جا ماندن از ایستگاهها هم که نگویم بهتر است.
یک روز همین طور غرق در دنیای پر صدای مترو بودم که کفشهایی عجیب نگاهم را به خودش خیره کرد تا به حال ندیده بودم که کسی کفش این مدلی بپوشد. نگاهم روی کفشها ماند و ذهنم مشغول کشف داستان کفشها شد. کفشها که پیاده شدند نگاهم پی کفشهای دیگر رفت. یکی کهنه بود و غمگین و یکی مد روز و شیک و پیک هر کدام دنیای خودشان را داشتند و قصههایی پشت هر قدمشان بود.
نگاهم به کفشها بود که به مقصد رسیدم نه شلوغی اذیتم کرد و نه همهمه مردم. بعدها هم هر بار سوار مترو میشدم ناخودآگاه نگاهم غرق در دنیای عجیب کفشها میشدم.
کفشها هم درست مثل آدمها هستند پر از راههای رفته و لحظههای تلخ و شیرین، از کفشها میتوان شخصیت صاحبشان را فهمید فقط کافی است کمی به آنها دقت کنیم دنیایی از قصه پشت هرکدامشان است.
آفرین نازنین گرامی
چقدر خلاقانه و زیبا. کیف کردم.
عالیه. این قطعه به وضوح استعداد درخشان شما در نوشتن رو نشون میده.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
حوالی شش صبح بود، از تخت بیرون آمدم و از گرمی هوای داخل خانه به حیاط پناه میبرم، نسیم خنک صبحگاهی آرامی بخش روح و جانم شده است.
روی تاب ویلایی نشستم و خیره به درختان بزرگ و تنومند رو به رویم شدم، قدشان بلند و رنگشان سبزِ سبز بود.
باد خنک صبحگاهی شاخه هایشان را تکان میداد ، هرچه بیشتر نگاه میکردم ، بیشتر برایم یادآور دریا میشد.
دریا، این بار هم باد بود که آب را در آخرین ذهنیتی که از دریا داشتم محکوم به پذیرفتن موج ها میکرد، یکی پس دیگری می آمدند.
به درختان خیره شدن و تصویر سازی از دریا را تمام کردم و شروع به قدم زدن در باغ کردم ، فصل میوه ها تمام شده بود و حتی میوه ایی برای عوض کردن طعم دهان نبود.
به تاب برگشتم ، حال میفهمم چرا این شهر به باد هایش معروف است ، هوا سرد تر شده بود و از شانس خوب من پتوی مسافرتی از بار قبل که آمده بودم آنجا بود، خودم را پتو پیچ کردم و دراز کشیدم ، نیم ساعتی بود که خوابم برده بود که با صدای دویدن بیدار شدم ، نیازی نبود نگاه کنم تا بفهمم صدای دویدن چه کسی است، صدای دویدن دو دختر بچه ایی بود که مرا خاله خطاب میکردند ، درحالتی و هرجا مرا پیدا میکردند و آرامشم را مختل میکردند، دلم برای خودم سوخت و از دست صدای حرف زدن بچه ها از حیاط به خانه پناه بردم.
کلمات عینی:
شش صبح، تخت ، هوای گرم ، خانه ، حیاط ، نسیم خنک صبحگاهی ، تاب ویلایی ،درختان بزرگ و تنومند ،رنگ سبز ،شاخه ، دریا ، باد، موج ، خیره شدن،قدم زدن، باغ، فصل میوه،طعم دهان ، شهر ، سرد ، پتو مسافرتی، دراز کشیدن ، نیم ساعت ، خواب ، بیدار ، دو دختر بچه،خاله ، بچه ها
کلمات ذهنی:
پناه بردن، آرامی بخش روح و جان ، محکوم شدن ،پذیرفتن، ذهنیت ،یادآور، تصویر سازی،معروف، شانس خوب ،صدای دویدن ،نگاه کردن، پیدا کردن ،مختل شدن آرامش، صدای حرف زدن
سلام الهه خانم عبداللهی گرامی
کوشش شما برای تصویرسازی و ساختن زیبا جای تحسین داره.
مشخصه که ذوق و مایه کار رو دارید.
با تمرین بیشتر قطعاً میتونید بهتر هم بنویسید.
مشتاقانه در انتظار نوشتههای بعدی شما هستم.
من در بچگی عاشق لاک زدن بودم.الان هم هستم.ولی هر وقت لاک میزنم حتی اگر پررنگ و زننده هم نباشد،احساس گناه می کنم و عذاب وجدان دارم. این حس من برمی گردد به زمانی که شش هفت ساله بودم.یک روز با پدرم رفته بودیم خرید.ازپدرم خواستم برایم لاک قرمز مثل لاک لیلا همکلاسی ام بخرد.ولی او از خریدنش امتناع کرد وقتی دید خیلی اصرار می کنم، گفت:”باباجان تو که دوست نداری اون دنیا بندازنم تو آتیش جهنم و با سیخ منو داغ بزنند؟!” همین جمله حک شد روی ذهنم.لاک خریدن که بماند با فکر کردن به آن هم بوی سوختگی و جزغاله شدن پدرم مرا دچار وحشت می کرد. بعد از آن پیش خیلی از دوستانم در مورد گناه بودن لاک موعظه می کردم و مانع ارتکاب گناه می شدم.خیلی تلاش می کردم تا پدر بچه ها را از عذاب جهنم نجات دهم.حتی به آیه قرآن متوسل می شدم. الحق که راحت می توانستم نظرشان را جلب کنم و آنهاپیروان واقعی من بودند.دبیرستان برایم دنیای جدیدی بود.دخترانی با کارهای عجیب و غریب، من نمی توانستم پیش بقیه آنها کم بیاورم.از برداشتن ابرو گرفته تاقاچاق نوار کاست و نوارویدیوفیلمهای هندی،تقلب سرامتحان و..ولی هرگز نتوانستم مثل آن ها راحت و شیک لاک بزنم.
م.سلامتیان
تعداد کاراکتر 1010
درود بر شما خانم سلامتیان عزیز
چقدر ساده و روان و قشنگ.
کیف کردم از خوندن متن شما.
این روشنی در بیان عالیه.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، به طرف کتاب ریاضی ام رفتم، برگه هایش را دانه دانه نوازش می کردم و بو می کشیدم. امروز به او قول دادم تا هیچ زمان ترکش نکنم و همیشه همراهم باشد.
شاید بگویید چرا؟
مطالعه ریاضی و غرق در مسأله ها شدن احساس ایستادن بالای یک بلندی با دیدی شفاف ومتقاوت تر از دیدگاه های دیگر به انسان می دهد. و البته از او چیزهایی اموختم که فکر نمی کنم تا به حال این نکات رو از کتاب های نوشته شده توسط نویسنده های بزرگ و معروف یاد گرفته باشم.
مثل این :در مبحث اعداد اول و شمارنده ها، وقتی دو عدد بر هم بخش پذیر باشند یکدیگر را تحت پوشش قرار می دهند.
هر کدام از انها به یک روش…
و این بحث سر کوچک و بزرگ بودن انها نیست. انها برای بدست اوردن حاصلی صحیح و درست در هم امیخته شده و یکدیگر را به اوج می رسانند.
عین زندگی ما انسانها :بدون در نظر گرفتن کوچک، بزرگ، غنی و فقیر با یکدیگر دوست می شویم و این ما هستیم که همدیگر را به خوشبختی وموفقیت می رسانیم.
دومین مثال زیبایی که بر خورد کردم این است :می گوییم تمام اعدا زوج مرکب هستند. ولی این جا عدد دو این نظر را نقض می کند و برای عدد دو است که قانون نوشته می شود.
اگر من پادشاه کشوری بودم، تمام سیاستمداران را از ریاضی دان ها انتخاب می کردم چرا که انها برای تک تک اعداد از صفر تا بی نهایت ارزش قائلند و شاید همین ارزش راهم به تک تک افراد جامعه بدهند.
از فقیر تا غنی ترین
کلمات عینی=16
کلمات ذهنی=14
سلام هانیه جوان عزیز
چقدر قشنگ از علاقۀ خودت به ریاضی گفتی. کیف کردم.
این خیلی خیلی عالیه که بتونیم علاقۀ خودمون به یک موضوع رو به زیبایی توصیف کنیم.
من در تو ذوق نوشتن رو میبینم و امیدوارم با تمرین بیشتر این ذوق رو شکوفا کنی.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، نه قبلش.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
روز اول کاری وقتی به سمت مدرسه حرکت کردم در دلم احساس های مختلفی از خوشحالی، استرس و نگرانی را تجربه می کردم در ذهنم تصویرهای مختلفی از محیط مدرسه بازسازی می کردم
اولین کلاسم برایم مهم بود که چون می دانستم خاطره آن تا ابد در ذهنم می ماند
بعد از آشنایی با بچه ها دوست داشتم بدانم چقدر با دنیای مطالعه آشنایی دارند. حسرتی که همیشه در وجود من باقی ماند که در دوره تحصیلم دسترسی به کتاب های خوب و مورد علاقه ام وجود نداشت و فضایی برایم فراهم نبود که کتاب بخوانم. بیشتر بچه ها گفتند هیچ کتابی به جز کتاب درسی مطالعه نکرده اند. واقعا تاسف خوردم به یاد دوران مدرسه خودم افتادم که تابستان ها وقتی خیلی دوست داشتم مطالعه کنم کتاب های درسی سال گذشته ام را چند با رو خوانی می کردم و حس خوبی پیدا می کردم دلم می خواست کلماتی که تند تند از ذهنم می گذشتند را بگویم اگر کتاب را در زندگی خود وارد کنید می توانید راه درست را انتخاب کنید تصمیم درست بگیرید قدرت نه گفتن را بیاموزید رنج زندگی را تحمل کنید هیجانات خود را کنترل کنید انسان مفیدی باشید بچه های مفیدی تربیت کنید و …
ولی نتوانستم هیچ کدام را بگویم.
زنگ کلاس خورد
با بغضی که گلویم را فشار می داد به آبدارخانه مدرسه رفتم فقط می توانستم با گریه آرام شوم از اینکه هنوز بچه هایی هستند که کتاب در دورترین فاصله ممکن از خود می پندارند و اینکه چه استعدادهای که هرگز شکوفا نمی شوند.
اگر دانش آموزان به کتاب های خوب دسترسی داشته باشند مطالعه کنند بیاموزند و به کار بگیرند دنیای جای بهتری می شود تا این زمان چقدر زمان مرده هست چقدر زمان مرده گذشته کاش لحظه های آینده مان با نور کتاب مسیری به سمت امیدواری برایمان روشن کنند از آن روز تصمیم گرفتم به بچه ها بگویم که با کتاب زندگی ها راه ها و دنیاهای متفاوتی را تجربه می کنند.
سلام خانم محمودی خوش ذوق و نازنین
از خوندن نوشتۀ شما لذت بردم.
روشن و روان نوشتید. این عالیه و نشون میده که شما واضح و خوب فکر میکنید.
من بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
در انتهای بعضی جملات نقطه نذاشتید، آیا دلیل خاصی داره؟
ممنون استاد
نتونستم ویرایش کنم و لحظه آخر فرستادم برا همین خیلی دقت نکردم
روز یکشنبه به دفتر پست رفته بودم باید یک کلید پست می کردم .
پاکت را از پذیرش گرفتم و مشغول نوشتن آدرس گیرنده و فرستنده شدم.
ازدحام جمعیت موج میزد همه آمده بودند تا چیزی پست کنند از چیزهای بزرگ تا کوچک از خوردنی گرفته تا نامههای مهم اداری
سرم را که چرخاندم دیدم همه مشغول پر کردن آدرس گیرنده و فرستنده هستند کارم که تمام شد پاکت را تحویل دادم
فضولیم گل کرده بود که بقیه چه چیزی پست می کنند و به کجا می فرستند همه را دید میزدم که به یکباره متوجه شدم آن آقایی که پشت میز نشسته مرا صدا میزند به من گفت: حواستان کجاست آدرس گیرنده و فرستنده را جابجا نوشتید! اگر من نمی دیدم این کلید فردا به خانه خودتان فرستاده می شد نه به مقصد
عذر خواهی کردم و دوباره با دقت فرم را تکمیل کردم تحویل دادم و بیرون آمدم
در راه به فکر فرو رفته بودم شاید زندگی ما آدم ها هم مثل جریان فرستنده و گیرنده است
ما تمام عواطف و احساسات را از طریق رفتارمان به دیگران منتقل می کنیم پس رفتارمان حکم همان اداره پست را دارد شاید ما آدمها بعضی اوقات آدرس را جابه جا می نویسم تمام توجه را به خودمان معطوف می کنیم و دیگر محبت و توجه ای پست نمیشود و به مقصد دل ها نمی رسد .
و ما می شویم یک خودشیفته ی مغرور…
سلام زهرا خسروی عزیز
آفرین. چقدر جذاب و شیرین نوشتی.
لذت بردم. ساده و خوب و روان روایت کردی.
مشخصه که شما با تمرین بیشتر میتونی متنهای درخشانی بنویسی.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، نه قبلش.
آخر همۀ جملهها نقطه بذار. بعضی جملهها همینجوری ول شدن.
طبق روال همیشه در ماشین منتظر همسرم بودم تا از سوپرمارکت محله خرید کند,فروشنده همیشه بداخلاق و بد عنق است,او که در بیرون مغازه در حال پر کردن گالنی بود با همسرم وارد مغازه شد.چشمم از گالن برداشته نمیشد ابتدا خیلی کند در حال پر شدن آب بود اما کم کم سرعت گرفت و پر شد,آب از سر آن لبریز شد.همه عابران از پیاده روی آب گرفته رد میشدند کفشها و پاچه های شلوارشان خیس میشد,صورتشان را بهم میکشیدند نگاهی به داخل مغازه می انداختند,سری تکان می دادند و عبور می کردند گویی به تقدیر خود تن می دادند شاید
انها هم مثل من فروشنده بداخلاق را میشناختند.با خود در کشمکش درونی بودم که پیاده شوم و به مغازه دار بگوییم اون شیر لعنتی را ببند مگر نمیبینی پیاده رو را آب برداشته حتی اگر نمیبینی صدای شرشر آب را که میشنوی اما باز نیرویی مرا در ماشین نگه میداشت,در همین احوالات بودم که پسربچه ی تقریبا ده ساله با دوچرخه خود آمد ,دوچرخه را سریع بیرون مغازه رها کرد و دوان دوان وارد مغازه شد شیرآب را بست. به قول گوته مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها منتظر فرصت مینشینند.امروز یاد گرفتم شجاعت به سن و سال,کوچک و بزرگ نیست بلکه به غیرت است.
تعداد کارکتر:1011
کلمه عینی:32
ذهنی:7
سلام خانم سلجوقی عزیز
چقدر زیبا نوشتید. خیلی کیف کردم. خیلی خوب و ملموس تصویرسازی کردید.
و چه قشنگ از نقل قول استفاده کردید.
امیدوارم خیلی جدی به تمرین و مطالعه ادامه بدید. مشخصه که میتونید بسیار بهتر از این هم بنویسید.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
منتظر خوندن متنهای بعدی شما هستم.
امروز در جمع کنار خانواده ام نشسته بودم، که آمدو رفت پسر هجده ماهه ام توجه مرا به خود جلب کرد. دیدم که از فاصله ی یک متری پله خیلی کوچکی که حال را از اتاق جدا میکرد، دراز میکشید و به حالت سینه خیز با کلی اضطراب پایین می آمد. در صورتی که فقط کافی بود کمتر از ده سانتی متر پایش را بالا ببرد تا از کنار پله خیلی راحت گذر کند. آن چنان این کار را برای خود سخت جلوه داده بود، انگار که میخواهد سقوط آزاد انجام دهد. به کنارش رفتم و دستش را گرفتم، چندبار همراهش از کنار آن پله عبور کردم، تا فرزندم متوجه بی خطر بودن پله بشود. ولی به محض اینکه دستش را رها میکردم باز هم هنگام عبور از این قسمت کار قبلی خود را ادامه میداد. دیدن صحنه ترس و وحشت فرزندم برای جمعی که نشسته بودیم واقعا مضحک و خنده دار بود.
این رویداد مرا یاد زمان هایی انداخت که با کوچکترین دست اندازهای زندگی دچار تشویش و دلهره های بی مورد میشویم، و آن چنان آن پیش آمد را برای خود سخت جلوه میدهیم که خواب و خوراکمان را میگیرد. و بی شک خداوند که ناظر همه چیزاست، از آن همه ترسهای بی مورد ما میخندد، و شاید هم آزرده خاطر، که چرا دوباره فراموش کرد دستانش همیشه در دستان من است.
سلام خانم مختاری عزیز
چقدر لذت بردم از خوندن این قطعه.
ساده، روشن و زیبا نوشتید.
این خیلی خوبه که شما یه موضوع ساده رو دیدید و این متن درخشان رو بر اساس اون خلق کردید.
برای فرزند نازنین شما آرزوی آیندهای درخشان دارید، و همچین برای خودتون و سایر اعضای خانوادۀ محترمون.
با جدیت به تمرین ادامه بدید، مشخصه که میتونید بسیار بهتر از این بنویسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستمم.
ممنون از زمانی که گذاشتید
رنج شیرین ”
نگاهم را به جملات پایانی نوشته ای دوختم که از استاد الهی قمشه ای در تلگرام منتشر شده بود و بخشی از متن که نوشته بود《 پس فشار قبر در واقع فشار وابستگی هاست و هیچ ربطی ندارد که شخص، قبر دارد یا ندارد. 》نظرم را به خود جلب کرد. وابستگی را به خوبی می شناسم و نمی دانم که چگونه ما همچون مردگان متحرک که در خود مدفون مانده ایم؛ عذابی را در تن های خاکی محفوظ می داریم که به چنین دنیایی تعلق ندارد؛ به دنیایی از جنس محدودیت ها، به دنیایی که روح را در قفس استخوانی زندانی کرده تا از فشار درد ها به آسمان نگریزد. وابستگی را به خوبی می شناسم و اکنون می دانم که مرگ؛ وابستگی ، عشق و دلتنگی را به دیار خود باز می گرداند؛ به دنیایی روحانی که حد و مرز نمی شناسد، به دنیایی که می توان بی ناز کشیدن ناز خرید و در جوار معشوقی آرمید که دل در گرو عشق ندارد، می توان پیچش گیسوانش را با چشم دل دید و به آسانی در کوی دوست دوید. وابستگی را به خوبی می شناسم و می دانم که مرزی میان آرامش و سرگردانی را مشخص می کند اما گمان می برم که مرگ مرا در انزوا به سرگردانی نمی سپارد و به همراه تمام درد ها معشوق را نیز از جسم بی جانم می رهاند و مرا در رنج شیرینی به نام عشق فرو می برد…
سارا معصومی
سلام خانم معصومی عزیز
شما ذوق خوبی در نوشتن نثر ادبی دارید.
معلومه که با خوندن نمونههای خوب و تمرین بیشتر میتونید به نویسندۀ درجهیکی تبدیل بشید.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
«چرا زندگی میکنیم »
بعد از ظهر یکی از روزهای گرم تیرماه به جاده ییلاقی جواهر ده رفتیم . در ابتدای راه هوا ابری بود ٫ هر مسیر را ادامه میدادیم خنکی هوا محسوس تر میشد و رفته رفته هوا مه آلود تر .
جای مناسبی پیدا کردیم ٫ زیر اندازی پهن کردیم و نشستیم ٫ مورچه ای را دیدم که دانه ای چندین برابر وزنش حمل میکند ، رو به آسمان دراز کشیدم پرنده ای را دیدم که در حال ساختن آشیانه ای است ، درختان برای رسیدن به نور با هم رقابت میکنند
من اعتقاد دارم همه اینها برای زندگی شان تلاش میکنند و خوشبختند و زندگی شان معنی دارد و من از تماشای آنها لذت میبرم
انسان باید چه کاری کند ؟ او هم مانند این جانداران باید برای ادامه هستی اش تلاش کند ، با این تفاوت که او باید برای دیگران هم مفید باشد ، به این ترتیب او هم میتواند خوشبخت باشد و زندگی او هم معنی خواهد یافت
سلام محسن نازنین
ساده و قشنگ نوشتی. من لذت بردم.
اما کاش یه مقدار بیشتر متن رو گشترش میدادی و از همۀ هزار کاراکتری که داشتی استفاده میکردی.
یه جاهایی جای نقطه اسلش گذاشتی که متوجه نشدم چرا.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک دیگه:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید، نه قبلش.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
پشت میزم توی شرکت نشسته ام به ظاهر همه را میبینم ،همه صداها را میشنوم و به همه حرفها پاسخ میدیم ولی کلا گیج و منگ هستم ،ده دقیقه پیش احوال مادربزرگم که در گیر کروناشده و در ای سی یو بستری است ازدکتر پرسیدم ،در جوابم گفت ما تلاشمان را داریم انجام میدهیم امید باخدا ،گفتم یعنی امیدی هست ؟دوباره گفت امید با خدا هیچ چیزقابل پیش بینی نیست ،گفتم مسافر هستم بروم به نظرتان یا نه در جواب هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست رادوباره شنیدم
در دنیای خودم و افکارم غرق بودم ،روزها و شبهای خوش خانه مادربزرگم ،خانه ای که برایم امن بود برایم باغ دلگشا بود،یاد حرفهاش،بوی حیاطش،بوی چایی تازه دم سماوری ،خوابیدن های رو پشت بام تابستان ،همه و همه توی مغزم رژه میرفتن ،یاد صورت زیبایش ،چین وچروکهایی که هرکدام برایم عزیز بودن،موی سپیدی که زمزمه های زندگی را به من نشان میداد،یاد دستانی که لمس نوازشش من را آرام میکرد ،دلم تشنه شنیدن زمزمه هایش بود،حس گنگی داشتم حس خوشی نبود همینطور که خیره به کامپیوتر جلوی رویم بودم همکارم را ایستاده کنار میزم دیدم که صدایم میکرد و از نظر او امروز یک روز کاری معمولی بود مثل همیشه و این همیشه ادامه داشت در امتداد زندگی کردن
کلمات عینی:۱۹
کلمات ذهنی:۲۶
نازنین لطیفی
نازنین عزیز
زیبا نوشتید و در انتقال حس خودتون موفق بودید.
برای مادربزرگ بزرگوار شما آرزوی سلامتی دارم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید، نه قبلش.
پیرمردی با چتر گل گلی
با صدای قطرات باران که به شیشه می خورد به خودم آمدم . این همان چیزی بود که همیشه مرا پای پنجره می کشاند. باران درشت و زنجیر وار می بارید . پنجره را کمی باز کردم تا بوی نم خاک را استشمام کنم اما کار از این حرفها گذشته بود . دل آسمان به حدی پر بود که در چشم بر هم زدنی همه چیز را شست و برد . مدتی را پشت پنجره به تماشای گریز مردم از زیر این باران غیر منتظره گذراندم . هرکس به گوشه ای می دوید و سعی در یافتن سرپناهی داشت اما در میان همه ی آنها پیرمردی که چتر گل گلی به دست داشت ، مثل بوته ای که از وسط یک دیوار قدیمی بیرون زده باشد ، حسابی خود نمایی می کرد . معلوم بود که چتر متعلق به خودش نیست و فقط از روی رفع احتیاج تن به مضحک به نظر رسیدن داده . همین باعث شد به این فکر کنم که نیاز به رفع احتیاجات اولیه تا چه حد می تواند در تضاد با علایقمان باشد !؟ همه ی ما برای یک بار هم که شده در مواردی تن به انتخاب اجباری داده ایم و فقط خدا می داند که چند بار از این چتر های گل گلی استفاده کرده ایم !؟
قطعه غیرت:
ساعت از نیمه شب گذشته بود و من اینستاگرام خود را به صورت اتفاقی
باز کردم تیتر هولناک خبری بر روی صفحه ی گوشیم باز شد که می
گفت : دختر 16 ساله ای بخاطر دیر آمدن به خانه توسط پدرش به قتل
رسید. با دیدن آن خبر آهی از ته دل کشیدم. این اولین باری نبود که
اخبار این چنینی به گوشم می خورد انگار این روزها بیشتر از قبل
اتقافات هولناکی مانند این می افتاد اما چرا ؟ دلیلش را همه ی ما به
خوبی می دانیم اما جرعت بیان کردن حقیقت نداریم به عنوان یک دختر
می توانستم بخش هایی از درد ها ، بی عدالتی ها و آزار و اذیت های هم
جنسان خودم را در این عصر به خوبی درک کنم . اما متاسفانه در نهایت
اگر دلیل این آزار و اذیت ها را از آن ها جویا شویم در جواب از آن به
عنوان غیرت یاد خواهند کرد اما واقعیت این است که غیرت آن چیزی
نیست که در ذهن همه ی ما شکل داده اند . غیرت از دیدگاه من در چند
کلمه خلاصه می شود آرامش ، حمایت کردن ، تحقیر نکردن و مردانگی.
یعنی تکیه گاهی امن برای درک شدن و هم صحبتی فهیم برای درد و دل
کردن .
سلام بهار رستمی عزیز
زنده باد. چقدر ساده و خوب حرف خودت رو بیان کردی.
مشخصه که با تمرین بیشتر میتونی بسیار بهتر هم بنویسی.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، نه قبلش.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
ممنون استاد چشم 😍😍
سلام خسته نباشید:) متن من:
درحال قدم زدن درخیابان بودم.افراد زیادی از کنارم عبور میکردند.همه باهم متفاوت بودند؛یکی با عجله لباس پوشیده بود اما دیگری خیلی آراسته و منظم بود.احساسات مردم نیز خیلی مشخص بود.خیلی ها شادمان بودند و با خوشحالی قدم برمیداشتند،بعضی ها ناراحت بودند و بعضی ها هم خشمگین بودند.به یکی از مردم خیره شدم که خیلی خوشحال بود.با دیدن او لبخند زدم.به دیگران نیز نگاه کردم،انگار آن ها هم حس خوبی داشتند.با خود فکر کردم که او چون خیلی خوشحال است،حتما زندگی خیلی خوب و شادی دارد.انگار لحظه ای برای او پیامی امد.وقتی او پیام را خواند،شوکه شد.بر لبه ی جدول نشست و از ناراحتی در خود فرو رفت.نزدیکش رفتم و کنارش نشستم.او با صدای ضعیفی گفت:من چند دقیقه پیش همسرم رو از دست دادم. و سرش را روی پاهایش گذاشت.به زمین خیره شدم.او را زود قضاوت کرده بودم،شاید او زندگی سختی را پشت سر گذاشته باشد.اما او احساساتش راا نشان نمیداد،چون با دیدن خوشحالی خیلی ها لبخند میزنند؛اما با دیدن غصه حس بدی به بقیه دست میدهد.او کمک بزرگی به بقیه کرد،اینکه توی بدترین شرایط به دیگران حس خوبی بدهد…
زنده باد آزیتا دهقان هراتی گرامی
زیبا نوشتید. لذت بردم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
با جدیت به تمرین ادامه بدید.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
مردمان ساده دل بلوچ
فیلمی که دیشب دیده بودم حسابی افکارم را پریشان کرده بود.درمیان مردمی زندگی میکردم، که هیچ شناختی ازآنها نداشتم و حالا فیلمی دیده بودم که تا حدودی خلق و خوی آنها را نشان میداد.درافکارم غرق بودم که زن بلوچی به شانه ام زد،که کیفم را از صندلی بردارم که بتواند بنشیند.آرایشگاه کوچکی بود وحداقل ده نفری را درون خود جا داده بود. از گرمای زیاد و آن افکارپریشان دیگر نفسم بالا نمی آمد. درهمین حین زنی که در کنارم بود را دیدم که با عجله بیرون رفت و بعداز چند دقیقه با یک بطری آب برگشت.آدم های زیادی اطرافم بودند که اکثرا شبیه خودم بودند ولی فقط او بود که متوجه حال بدم شد.بعداز خوردن آب کمی بهتر شدم.از او تشکر کردم و منتظر ماندم تا نوبتم برسد. در همین حین بود که وارد گفت و گویی با آن زن شدم.از خودش و شهری که درآن بزرگ شده برایم گفت. مدت کوتاهی بودکه کناره هم بودیم ولی انگار که سالها بود او را می شناختم.درهمان برخورد اول سادگی و مهربانیش تورا تحت تاثیر قرار میداد. حالا دیگر نوبتم شده بود. کارم که تمام شد خواستم بروم که دستم را گرفت و بستهء کوچکی دردستم گذاشت وبا آن زبان شیرینش گفت:این یادگاری از من برای تولطفا قبولش کن. ندانستم چه بگویم، زبانم بند آمده بود از این همه محبت بی منت. منی که نشناخته ازاو می ترسیدم ول اوبا رفتارش من را شرمنده افکارم کرد.
.بعدازاین اتفاق دیگرمثل قبل فکر نمی کنم ودیگر هیچ کسی را با آدم های اطرافش در یک ترازو قرار نمی دهم.
تعداد کاراکتر:۱۰۱۰
کلمات ذهنی:۶۳
کلمات عینی:۴۶
سلام فاطمه خانم کهوند خوش ذوق و فوقالعاده
متن زیبا و روشنی نوشتید فاطمه جان.
مشخصه که با تمرین بیشتر زیباتر و روانتر هم خواهید نوشت.
من تلاش و جدیت شما رو تحسین میکنم.
و مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
چند روز پیش حوالی ساعت هشت، هشتونیم شب، وقتی طبق معمول داشتم از محل کارم به قصد خانه خارج میشدم، یک درد وحشتناک با نهایت قدرتش به دیوارههای جمجمهام میکوبید. گامهای آهسته و بیجانم موزاییکهای پیادهرو را میشمردند. این درد بیصاحب هم نبض شدیدی گرفته بود و دیگر از دستش کلافه شده بودم.
داشتم مسافت باقیمانده تا اولین ایستگاه مترو را حساب میکردم و همزمان به درد لعنتیِ ناخوانده فکر میکردم که اصلا یکهو از کجا پیدایش شده، که صدایی هجوم افکارم را پاره کرد… ببخشید میتونم یه سوال بپرسم ازتون؟! با بیحالی به سمتش برگشتم، خانمی بچه بغل روی زمین، گوشهی پیادهرو نشسته بود. گفتم، بفرمایید؟ شروع کرد و حرفهایش را با آب و تاب فرمایید! اما در آن حال هیچ نشنیدم تنها میدیدم که دهانش میجُنبد. در انتها دریافتم که محتاج کمک است و میخواهد مقداری برنج و نان تهیه کند. برخلاف گفتهاش هیچ سوالی هم نپرسید! اینجا بود که نَفْسِ سَرزنشگرم چپ چپ نگاهی انداخت و یکتای ابروهایش را برایم بالا برد! من که دلم به حال آن زن سوخته بود و در آن حالت فارغ از دنیا بودم که بتوانم حداقل اندکی فکر کنم، به نفسم توجهی نکردم. کیفم را باز کردم، یک اسکناس پنجاه تومانی تانخورده درآوردم و تقدیمش کردم! بفرمایید. خداحافظیاش را اگر هم گفته بود، نشنیدم. نکند درد سرم یک مسئلهی جدی باشد؟ خدایا هیچ انتظارش را نداشتم. نوارگوشم که مشکلی نداشت اگر عفونت نیست، پس چه هست!؟ خلاصه آن روز را به هرسختی بود به خانه رساندم.
روز بعد وقتی دروباره داشتم از آن مسیر رد میشد کمی آنطرفتر از جای قبلی، دوباره همان خانم را دیدم. اصلا به روی خودش نیاورد که دیروز من را دیده و من نیز. وَجه سرزنشگرٍ درونم دوباره بیدار شد و تا خواست حرفی بزند وجدانم مقابلش ایستاد،
– محض رضای خدا، کمی انصاف داشته باش! خب اگر احتیاج نداشت که با خفت از دیگران تقاضا نمیکرد، میکرد؟!
آن بیچاره هم قانع نشده و خاموش شد.
گذشت و فردا و پسفردا دوباره این ماجرا تکرار شد. او همانجا بود. نفس سرزنشگرم که گوش به زنگ ایستاده بود تا تنبیهام کند، به محض دیدنش حق به جانب سرم فریاد کشید: ای احمق سرت کلاه گذاشت!! گفتم نه اینطور نیست، اگر احتیاج نداشت خبــــ…. نگذاشت حرفم را تمام کنم؛
– احمقی دیگه این شگردشه!
گفتم: چه میدانم بههر حال فکر کردم بهتره حرفش رو باور کنم تا پیشِ رویی که به من انداخته خجالتزده نشه. وگرنه تو این مسیر که پر از مرکز درمانی و بیمارستانه روزانه صدها نفر (به اغراق) جلوی آدم را میگیرند. حالا با یک دفترچه بیمه برای خرید دارو یا یک بچهی بهظاهر مریض و حتی فرصتطلبی از غریب بودنشان در این شهر. این را میدانم پس احمق نیستم!
خلاصه خواستم بگویم آدم نمیتواند تشخیص بدهد فردی واقعا به کمک احتیاج دارد یا نه. کمک خواستن که عیب و عار نیست. مسئله این است که گاهی اگر آدم کمک کند سرش کلاه رفته و اگر نکند جواب زیر سوال رفتن انسانیتش را چه بدهد!؟ از طرفی ممکن است ناخواسته در تجارت کثیفی به نام تکدیگری یا سؤاستفاده از کودکان کار شریک شود. به هرحال در این دنیا نمیشود هیچچیز را قطع به یقین دانست. من هم ترجیح میدهم یک بره باشم معصومیت و انسانیتم را حفظ کنم تا یک گرگ.
«یاسمن فرجپور»
یاسمن جان
متن تو رو خوندم. لذت بردم.
هر چند هزار برابر بیشتر از هزار کاراکتر بود.
ذوق تو در داستانسرایی رو تحسین میکنم.
تعارف
مامان تازه از مسافرت برگشته بود. جمع و جور کردن وسایل سفر و نظافت خانه با کمر درد همیشگی، امانش را بریده بود. جمعه ناهار طبق روال هفتگی، برادرهایم بدون در نظر گرفتن خستگی مامان، خود را دعوت کردند. مامان از من هم خواست تا بیایم. ساعتی بعد دوباره تماس گرفت که ” خاله ها گفتن جمعه شام میان اینجا. تو می تونی تا شام بمونی؟” من که تصور کردم به کمکم نیاز دارد، جواب مثبت دادم. وقتی به خانه مامان اینا رسیدم، متوجه شدم تغییری در برنامه ناهار ایجاد نکرده است. همه ما که 16 نفر می شویم به صرف ناهار و خاله ها به صرف شام دعوتند. از حرف هایش فهمیدم دوست داشته یا مهمانی ناهار و یا شام را کنسل کند اما از سر تعارف حرفی نزده است. غروب، درست در بحبوحه آماده شدن برای مهمانی، اشتباهاً دستش خورد و تماس تصویری با یکی از دوستانش در آمریکا برقرار کرد. فوری گوشی را گرفتم، قطع کردم و از او خواستم پیامی عذرخواهانه بدهد و در فرصت مناسب تماس بگیرد. گفت: “مامان روم نمیشه، زشته، میگه این زنه دیوونست. بی ادبیه”. فوری گوشی را از دستم قاپید، دوباره تماس گرفت و بی آنکه چیزی بروز دهد، شروع به مکالمه کرد. هنوز کارها مانده بود و طرف هم که گمان می کرد دلتنگی عامل این تماس است، رویش نمی شد به مکالمه پایان دهد. صحبت های ناخواسته به درازا کشید، مهمانها سر رسیدند و مامان با جان و روان خسته، با لبخندی زورکی بی آنکه کسی بوبیی ببرد، پذیرای همه ما بود. “مامان داری به خودت ظلم می کنی که چی؟ ” سرش را برگرداند و اعتنایی به حرفم نکرد. اما همچنان خسته بود. مثل تمامی روزهایی که به یاد دارم.
1075 کاراکتر بدون فاصله
70 کلمه عینی
43 کلمه ذهنی
به به، چقدر زیبا، چقدر روشن و روان. کیف کردم. عالی بود.
معصومه قدیریان عزیز ذوق و هنر شما جای تحسین داره.
به وضوح روشن که مایۀ نوشتن رو دارید.
این متن اشتیاق خوندن متنهای بعدی شما رو در من خیلی بیشتر کرد.
معلومه که با خوندن و نوشتن بیشتر میتونید بسیار بدرخشید.
استاد عزیز، سلام!
از آنجایی که نتوانستم یک متن با ظرفیت محدود هزار کاراکتر بنویسم و همه بین دوهزار تا چهار هزار بودند، یکی از نوشتههای گذشتهام را یافتم که ساختاری شبیه به قطعه دارد. همان را برایتان ارسال کردم. البته تلاشم را میکنم و امیدوارم که بتوانم از پرگویی قلمم دست بردارم!
و اما………
تعداد کاراکتر 1160
38 کلمه ذهنی!!
14 کلمه عینی
امروزی که بادقت و ظرافت درحال سپری کردن آخرین لحظات خودش است، پنجشنبه بود! ۲۵ دی ماه یک هزارو سیصدُ نود و نُه.
گوشهای در اتاقم نشستهام پنجره را باز کردهام و در این هوای سرد و دلپذیر شبانه داشتم کتاب میخواندم. غرق در افکارم به توصیهی دکتر شوارتز درمورد برنامهی توسعهی فردیام فکر میکردم و گنگ در میان سخنانش به دنبال معنایی میگشتم که صدایی آشنا من را از خودم بیرون کشید، گوشم زنگ زد…!
به نظر میرسید یک نفر آن بیرون لبهی باغچهی محوطهی مجتمع نشسته است و گیتار میزند. در یک آن، خط فکریام عوض شد. چیزی من را برد و درست جایی درمیان رویاهایم پرت کرد. رویاهایی که حالا مدتیست جزئی از تمام لحظاتم شده اند. ناگهان به ذهنم رسید: “من کجا باران کجا این راه بی پایان کجا”.
قبلا دوستی داشتم که میگفت: «میدانی یاسمن، من محکومم به موفقیت! و راه بازگشتی ندارم». احساس همذاتپنداری عجیبی با این جمله دارم. دوست دارم خودم را به داشتنش محکوم کنم.
به خودم آمدم! صدای ساز تمامشده و آن فرد رفته است. به کتاب برمیگردم و برای سومین بار از مقدمه شروع به خواندن میکنم. فکر میکنم نشانههایی از برنامهی توسعه فردی خودم را پیدا کردهام. عشق همیشه مسیر را علامت گذاری میکند و موسیقی ندای عاشقانهی خدا روی زمین است. سلام!
یاسمن عزیز
اتفاقا این قطعۀ خیلی خوبیه.
من از خوندنش لذت بردم.
متن زنده و جونداره. مشخصه که ذوق خوبی در یادداشتنویسی داری.
فقط اینکه سعی کن از سه نقطه به جا استفاده کنی و از علامت تعجب هم تا جای ممکن استفاده نکنی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
پیام مسئول فرهنگی دانشگاه را باز کردم:《فردوس جان شعر فلان دانشجو از شعر شما بهتر بود و شعر شما برای جشنواره انتخاب نشد》یک جوری می شوم با خودم میگویم کاش حداقل فلان دانشجو را نمیشناختم تا راحتتر شکست را میپذیرفتم.
جواب مسئول فرهنگی را با یک آهان ممنون خشک و خالی میدهم و سخت به فکر فرو میروم، به نوعی این اولین شکست من در زندگی است همیشه و در همه جا بهترین بودم و هرگز در موقعیت حسرت برانگیز یا بهتر است بگویم حسادت برانگیزی قرار نگرفتهام و این در حالی است که همواره حسود نبودن یکی از افتخارات من است اما امروز احساس متفاوتی پیدا کردم، میدانی رفتارهای آدمی در قیاس با دیگری معنا پیدا میکند وگرنه خوب بودن در کنج عزلت یا اوج قدرت را که همه بلدند.
به خودم تلنگری میزنم که اگر همیشه بهترین بودی نباید به خودت ببالی که تاکنون شعلهی حسادت درونت را روشن نکردهای! حسادت نکردن در میان موفقیت دیگران است که معنا پیدا میکند، اگر در قیاس خود با دیگری شکستی و حسادت نکردی به بزرگی خودت افتخار کن.
حسادت نکردن در اوج موفقیت مثل این است که کسی ادعا کند هرگز در دریا غرق نشده است و این درحالی باشد که هرگز قدم در آب هم نگذاشته باشد.
تعداد کلمات عینی: ۹
تعداد کلمات ذهنی: ۱۵۶
سلام فردوس عزیز و خوش ذوق
چقدر عالی و درست.
واقعاً لذت بردم.
من کلی وقتی یه نفر تمرین رو درست انجام میده خیلی کیفور میشم.
به شما به خاطر دقت و توجهی که دارید تبریک میگنم.
شما ذوق خوبی در روایت کردن دارید، و این ذوق با تمرین مداوم میتونه حسابی شکوفا بشه.
بیصبرانه مشتاق خوندن مطالب بعدی شما هستم.
پیرمرد و لیلا
امروز وقتی از پیاده روی بر می گشتم جلوتر از من پیرمردی قدبلند با عضلاتی تحلیل رفته، با عصا و به آرامی راه می رفت، آنقدر آرام که گویی زمان اجازه دارد برای او متوقف شود. آنقدر با طمانینه و با تقلا که دلم نمی خواست با هیجان، وجد و سرعتی که از پیاده روی داشتم آن آرامش شیرین را به هم بزنم. من برای تلاش او برای گام برداشتنش احساس احترام می کردم. این که سعی می کرد مستقیم بایستد، روی پاهای خودش راه برود و مراقب حرکاتش باشد برایم بسیار ارزشمند بود. تصمیم گرفتم راهم را کج کنم تا از او جلو نزنم. دلم می خواست به حرکت او احترام بگذارم و آرامش او را با گامهای تند و توفنده خودم به هم نزدم، پس مسیر دیگری در پیش گرفتم. روزهایی بوده که او شاید در همین جاده در همین خیابان، نزدیک همین درختان یا جایی شبیه اینجا تند و توفنده گام برمی داشته، می توانستم جوانی اش را تصور کنم جوانی رعنا پر از شور زندگی، راست قامت و برازنده. و روزهای دورتری هم بوده که جایی همین دوروبرها جست و خیز می کرده، می دویده، می پریده و چون کودکی سبکبال پروانه ها را دنبال می کرده… اما امروز روز دیگری است. من به امروز او احترام می گذارم همچنان که به دیروز و پریروزش.
1042 کاراکتر
لیلی عزیز
گاهی اوقات استفادۀ بیش از حد از قید و صفت به متن لطمه میزنه.
یه مقدار روی این موضوع حساستر بشید.
در این رابطه بیشتر خواهم گفت.
داشتم به كوب كار ميكردم.چند نفر در اتاق انتظارنشسته بودند.صداي توربين يونيت،موتوردستگاه تهويه هوا و فن سرسام آور بود.گرماي هوا طاقتم رو طاق كرده بود.يك آن برق قطع شد.قبلا هم سابقه قطعي برق داشتيم. به منشي گفتم برو از پايين چك كن و ببين فيوز پريده؟رفت. برگشت بالا و گفت كه قطعي برق سراسري هست. واي خداي من، انگار دنيا رو به من دادند و مثل يك پرنده آزاد شدم. سريع لباس پوشيدم. پريدم بيرون. شروع كردم به پياده روي و تماشاي مغازه ها. عصر تابستان بود. هوا هنوز روشن بود و خيلي ها براي پياده روي بيرون آمده بودند.همه ماسك زده بودند حتي بچه هاي كوچك. همان طور كه در دنياي خودم غرق بودم ناگهان خانم مسني نگهم داشت و چيزي پرسيد.متوجه نشدم. گفتم: چي؟ ؟؟نميدونم قيافم يا لحن پرسشم چه طور بود كه گفت: هيچي بابا، انگار با آدم دعوا دارن. بعد راهشو كشيد و رفت.خيلي تعجب كردم چون من حس وحال خوبي داشتم و اصلا با كسي دعوا نداشتم. به اين نتيجه رسيدم كه اين ماسك هاي روي صورت، تمام احساسات و عواطف رو پنهان ميكنند. اسمش رو گذاشتم، ماسك بي احساسي. آيا ميشه از پشت ماسك بي احساسيم،لبخندم رو به كودكي كه از رو به رو مياد نشون بدم؟
آفرین
چه ایدۀ ساده و قشنگی.
قطعۀ درست و خوبی بود سمیرا خانم محمدیان روشن گرامی.
شما ذوق و مایۀ این کار رو به خوبی دارید.
یکی دو نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
از سه تا علامت سوال استفاده نکنید، همیشه یکی کافیه.
«بکوب» درسته.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز سهشنبه است و طبق عادت همیشگی ام امروز را مختص خرید از فروشگاه کردم.با سبد خرید وارد فروشگاه شدم .طبق معمول کارکنان فروشگاه مشغول رسیدگی به مشتری ها و پخش و جابهجایی مواد غذایی بودند.لیست خرید را از کیفم بیرون آوردم و از قفسه اول شروع کردم.هنوز دقایقی نگذشته بود که یکی از کار مندان به سمتم آمد و با لبخندی که داشت گفت:میتوانم کمکتان کنم؟سرم را از لیست بلند کردم و گفتم:بله البته و لیست خرید را نشانش دادم.نگاهی انداخت و به طرف قفسه ها رفت.در عرض 15 دقیقه وسایلی که نیاز داشتم را با دقت کامل در سبد خریدم گذاشت.لبخندی که بر لب داشت و احساس مسئولیتش حس اعتماد و احترام را در وجود آدمی قوی میکرد.تلفنم زنگ خورد و با دوستم مشغول حرف زدن شدم و قدم زنان به سمت صندوق و در خروجی فروشگاه به راه افتادم.بعد از پایان تماس چشمم به کارکنان فروشگاه افتاد و با عجله به سمت قفسه ها دویدم تا آن کارمند را پیدا کنم وقتی او را دیدم به طرفش رفتم دستانش را گرفتم و از او بابت کمکی که کرده بود تشکر کردم. اشک در چشمانش حلقه زد و همچنان لبخند بر لبانش بود شاید باید این اتفاق می افتاد تا به من یاد آوری شود که تشکر کردن از دیگران به خاطر کمک هایی که میکنند هر چند کوچک یا از سر وظیفه دنیا را جای بهتری میکند. کلمات عینی:21 کلمات ذهنی 10
به به، چه ساده و خوب و زیبا.
زنده باد آیدا پذیرایی گرامی.
من لذت بردم از خوندن نوشتۀ شما.
با تمرین بیشتر قطعاً قلمتون روانتر هم خواهد شد.
در انتظار مطالعۀ نوشتههای بعدی شما هستم.
یه نکتۀ ویرایشی کوچیک هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
با آرزوی بهترینها
تلفن به آتش نشانی
گوشی را برداشتم تا تلفن بزنم، یک تلفن ضروری، هم عجله داشتم و هم هیجان. می خواستم در اسرع وقت با کسی صحبت کنم که ناگهان صدای خانمی را شنیدم، صدای آشنایی بود چند ساعت پیش هم آن را شنیده بودم اما از یادم رفته بود. صدایی که می گفت:”مشترک گرامی تلفن شما به دلیل تاخیر در پرداخت بدهی موقتا قطع می باشد، برای وصل مجدد پس از پرداخت قبض به مخابرات مراجعه کرده و شماره پیگیری خود را تحویل دهید، در حال حاضر فقط امکان تماس با تلفن های ضروری را دارید.”
چه می توانستم بکنم جز این که یک تلفن ضروری بزنم؟ ضروری مثل چی؟ آهان آتش نشانی. یکدفعه یادم آمد که ساختمان آتش نشانی دقیقا کنار ساختمان مخابرات قرار دارد، پس عالی شد. من می توانستم قبضم را از طریق موبایلم پرداخت کنم و به آتش نشانی زنگ بزنم، البته با تلفن منزلم. و از آنها بخواهم که به مخابرات بروند و کد پیگیری مرا به آنها گزارش و درخواست کنند تا تلفن منزل مرا وصل کنند. خب چه می شود؟ مگر حتما باید آتش گرفته باشم تا از آتش نشانی کمک بگیرم؟ به هر حال آنها آموزش دیده اند، قول داده اند و دوست دارند که به مردم کمک کنند. چه کسی می داند شاید دیگر فرصتی برایشان پیش نیاید که بتوانند به من کمک کنند.
1035 کاراکتر
آفرین لیلی خانم محسنی عزیز
چه متن دلنشین و قشنگی.
واقعاً لذت بردم.
شما زبان ساده و روان و روشنی دارید. این نقطۀ قوت بزرگیه.
مشخصه که میتونید با کار بیشتر متنهای درخشانی بنویسید.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز صبح بایک خبر بد روزم را شروع کردم،خبر فوت یک کودک که از بدو تولد دچار یک بیماری لاعلاج بود.
مادر جوان وقتی متوجه بیماری فرزندش شده بود بحران روحی شدیدی را پشت سر گذاشته بود وحالا که با بیماری کودکش کنار آمده بود اورا از دست داده بود؛فرزندی را که پنج سال شاهد رنج کشیدنش بود و امیدوار به اینکه درمان شود و مانند بقیه بچه ها حرف بزند بخندد،بخوردو بازی کند.
بعداز مدتی بستری بودن در بیمارستان کودک در آغوش مادرش جان داده بود،اما مادر هرگز حاضر به رها کردن کودکش نبود،پرستارها دوراو حلقه زده بودند تا پیکر بی جان کودک را از مادر جدا کنند،اما مادر اشک می ریخت،کودک را به خود چسبانده بود ورهایش نمی کرد تنها زمانی موفق شدند کودک را از او جدا کنند که مادر بیهوش شده بود.
روز تشییع هم کودک راتامحل دفن بغل کرد و اجازه نداد اورا در تابوت بگذارند.اشک می ریخت وبا کودکش حرف می زد،صحنه دردناکی بود.با اینکه می دانست فرزندش از آن همه درد راحت شده واین دنیا جای خوبی برایش نبوده بازهم چیزی از دلبستگی ومحبت او کم نمی کرد.با اینکه خودم یک مادر هستم اما بازهم گاهی در خلقت این شاهکار خداوند می مانم.
۱۰۶۸کاراکتر
۲۸کلمه عینی
درود خانم اکبری عزیز
تمرین رو درست و کامل انجام دادید. این جای تحسین داره.
از همین قطعه معلومه که شما ذوق و مایۀ نوشتن متنهای خیلی بهتر رو هم دارید.
امیدوارم در مسیر تمرین جدی باشید و خوش بدرخشید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
اهداف
روی صندلی چوبی ام نوشستم.فنجون قهوه را میان دستانم گرفتم بالبخندبه ساعت نگاه کردم.ساعت۱۲ظهربودودقیقاپنج ساعت دیگروقت دادگاه داشتم.تصمیم گرفتم قبل ازرفتن یادداشت های روزانه ام رابخوانم.
دفترم راکه حالابه خاطرقدیمی بودن جلدش پوست پوست شده بودرا ازداخل کشوی میزدرآوردم.شروع کردم به خواندن وبه یاد آن دوران لبخندعمیق زدم.
دردفترم نوشته بودم:من میخواهم وکیل بشوم چون که عاشق کارهای هیجانی هستم وحتی ازشدت ذوق وهیجان خودم را درون اتاقی که مجرم را می آورند وقراراست من ازش سوال کنم تاکمکش کنم تصورمیکردم.همیشه این ذوق راداشتم وباخودم تصور میکردم یعنی میتوانم درکنکورقبول شوم؟
ورق زدم وبه صفحه بعدرفتم.
توی اون صفحه نوشته بودم من همیشه مشاوردرسی ام را حرص مبدادم ومیگفنم من نمیتوانم کنکورقبول شوم وازآن برای خودم غول ساخته بودم.
به صفحه بعدی رفتم نوشته بودم الان تابستان است ومن دارم کلاس های کنکور شرکت میکنم وهمه جسله هاراباموفقیت پشت سرمیگذارم.تابستان تموم شده ومن خودم رابرای سال سرنوشت سازم یعتی دوازدهم آماده میکردم وبازهم همان استرس درونم وجودداردوبازهم نصیحت های مشاورم تا من راآرام کند.
دریک چشم بهم زدن سال دوازدهم هم تمام شد.بعدازدادن آخرین امتحان نهایی ام نفس عمیقی کشیدم ودلم میخواست که کتاب جغرافیاراکه آخرین امتحان بودپاره کنم امایادم آمدکه باید همه اینهارابخونم.پس ازش گذشتم.
دقیقاچندماه بعدش من باغول بزرگ یاهمان کنکور روبه روشدم.
شب کنکور زودتر ازهمیشه به رخت خواب رفتم وقبل ارخواب برای هزارمین بار مدادهایم وکارت جلسه را چک کردم.به رخت خواب رفتم وبعدازفکروخیال زیادبه خواب عنیقی فرورفتم.صبح زودترارهمیشه بلندشدم وبااسترسی که داشتم لباس هایم را تنم کردم.وسایلم رابرداشتم وبه طرف جلسه سرنوشت سازحرکت کردم.روی صندلی ام نشستم وورقه ها درست جلوم بود.برداشتم ویکی یکی وباآرامش سوال هاراعلامت زدم وبالاخره تموم شد به نظرم خوب داده بودم.به خونه رفتم وبه نظرم خانواده ام بیشترازمن استزس داشتند.دقیقا روزی که میخواستندجواب را اعلام کنند من دل تودلم نبود وازاستزس وهیجان زیاددست هایم یخ زده بود.سایت را بازکردم،دنباله اسمم بودم.تاپیداش کردم.
وای خدای من باورم نمیشدرتبه ام دورقمی شده بود.ازخوش حالی زیادشروع کردم به جیغ زدن ومادربیچاره ام پشت درمیگقت:چیشده؟چیشده؟
اصلاحواسم نبودکه دراتاق راقفل کردم تاکسی نیادداخل آخه فکرمیکردم که خراب کردم.
مادرم رابغل کردم وبوسیدمش پدرم را بغل کردم واززحماتش تشکرکردم.قبولی الانم رامدیون آنهابودم.
دانشگاه رابامعدل بالاتمام کردم.
کارآموزی راباتمام سختی هایش تمام کردم.
برای خودم حالاوکیلی شده بودم ودفتر زدم.هیج وقت فکرنمیکردم بتوانم ازپسش بربیام.
دفترم رابستم وخاطراتم رابالبخند مرورکردم.
نگاهی به ساعت کردم واصلاحواسم نبودکه ساعت پنج دادگاه داشتم تاازموکلم دفاع کنم والان ساعت چهاربود.
باعجله دفترم رادرون کشوگذاشتم وبه سمت اتاق رفتم تاحاضرشوم وبه دادگاه بروم.چون اولین دادگاه ام بوداستزس داشتم.دادگاه دقیقایک ساعت طول کشیدومن حس میکنم توی اون یک ساعت به خاطراسترس یک سال پیر شدم.
لبخند زدم فکرنمیکردم پیروز شوم و در دادگاه بتوانم ازموکلم دفاع کنم.
خیلی خوش حالم که هدفم رادنبال کردم والان برای خودم وکیلی شدم ومیتوانم حق مردم مظلوم را بگیرم
محدثه خانم شهلایی عزیز
متن شما زیباست.
اما قرارمون بود که هر قطعه بیش از هزار کاراکتر نباشه.
لطفاً متن رو بازنویسی کنید و به هزار کاراکتر برسونید.
تعیین چنین محدودیتهایی دلیل داره، و فکر میکنه توجه بهشون به نفعمون باشه.
ارادتمندم.
دیروز برای دانش آموزان مردودی جبرانی تشکیل شد من را هم بعنوان نیروی جهادی آموزشی معرفی کردند
به محض پا گذاشتن در حیاط مدرسه خوشحال شدم و شادمان به کلاس رفتم سه دانش آموز با لباس های کوچه و خیابان یکی از آنها که کلا حرف نمی زداسمش را خیلی شنیده بودم نرمین چهره ای عبوس داشت در هر حال شروع به کار کردم
خوب نرمین جان این شکل چیست
مات ومبهوت من را نگاه می کرد
نگاه کن دخترم این آب است
اما این حرف ها محرکی برای سخن گفتن او نمی شد
زنگ تفریح زده شدیک لحظه که ماسکش را پایین کشیدمتوجه شکل غیر طبیعی فکش شدم در بازی با بچه هاصداهای بلند و نامفهومی از گلویش برمی خاست
آخر کلاس مادرش به مدرسه آمدچهره ای ورم کرده داشت نفس نفس زنان نزدیک شد وقتی از او پرسیدم که نرمین در خانه هم همین طور است جوابش مثبت بودو فهمیدم که عدم تکلمش انتخابی نیست
وضع مالی خوبی نداشتندوقتی به او گفتم که باید به گفتار درمان مراجعه کنند تا مشکل دخترشان حل شود،طفره می رفت
نه خانم جان خوب می شودخدا بزرگ است باور کنید نرمین آرام و بی دردسر است بزرگتر که بشه حله خوب می شود مگر نه ؟خدا بزرگ است مگر نه
برای چند ثانیه گوش هایم چیزی را نمی شنیدندچشم هایم تنها زنی را می دیدند که لب هایش تکان می خورد و صدایی که در نطفه خفقان گرفته بود
لغات عینی۱۸ انتزاعی ۲۸
سلام خانم دولتیاری عزیز
زیبا نوشتید و ماجرا رو خیلی شفاف و روشن و واضح تعریف کردید. این توانمندی مهمیه. و مشخصه که شما میتونید با تمرین بیشتر در این موضوع به کمال برسید.
فقط اینکه وقتی یه جمله رو تموم میکنید نقطه بذارید.
علائم نگارشی اختراع شدن تا به نویسنده در انتقال بهتر متنش به ذهن مخاطب کمک بکنن. پس چه بهتر که به درستی از این علائم استفاده کنیم.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
170 کلمه ذهنی و 33 کلمه عینی.
سلام خسته نباشید:))داستان من:
چندمین کاغذ را هم کند و مچاله کرد.خسته شده بود.برگه های دفترش خیلی کم شده بودند.به تپه ی کاغذ های مچاله شده ی گوشه ی اتاق نگاه کرد.هیچ ایده ای نداشت.تمام کاغذهای مچاله شده کمتر از سه خط بودند.حتی نمیدانست چگونه آنها را دور بندازد.ناگهان سایه ای از پشت دید.سایه ای خیلی بزرگ و عجیب.برگشت و از تعجب به چیزی که روبرویش بود خیره شد.سکوت اتاق را قورت داده بود.از جایش بلند شد.گفت:تو…..تو اینجا چه کار میکنی؟چیزی که روبرویش قرار داشت واقعا بزرگ بود،یک فیل غول پیکر.فیل خیلی غیر عادی بود،راه راه با خرطوم خیلی دراز.بدون اینکه حرفی بزند ضربه ی محکمی به او زد،جوری که او در کاغذها پرتاب شد.به کاغذی که کنارش قرار داشت نگاه کرد و متن کوتاهی که روی آن نوشته بود توجهش را جلب کرد:با ناامیدی های خود روبرو شو!تو دوراه داری،یا تسلیم شو و یا با خلاقیت و امیدواری آن را شکست بده.او با سختی بلند شد و خودکار را برداشت.او به کلماتی چون قفس،فیل غول پیکر را زندانی کرد.وقتی به قدرت خود پی برد،با فکرکردن به کوچکترین کلماتی توانست ناامیدی های خود را شکست دهد.لبخندی زد و پشت میزش برگشت،ا به یکی از مهم ترین چیزها پی برده بود؛اینکه با کوچکترین کلماتی میتواند چیزهای تازه ای خلق کند:)
تعداد کاراکتر:1065
آرینا دهقان⭐
سلام آرینا جان
من از خوندن متن خلاقانۀ تو خیلی لذت بردم.
تو بسیار خوش ذوقی.
البته این رو جدا از تمرین قطعهنویسی هفتۀ اول در نظر میگیرم. چون تو اون تمرین قرار بود به یکی از رخدادهای واقعی زندگی روزمرۀ خودمون توجه کنیم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
امروز مثل همیشه نزدیکای ساعت 8:30 صبح فنجانم را برداشتم و به سمت آبدارخانه رفتم، اتاق یکی از همکاران در مسیر آبدارخانه است و من همیشه دوست دارم وقتی از روبروی اتاقش عبور میکنم، او را نبینم یا او مرا نبیند، امروز هم با خود گفتم ای کاش متوجه عبور من نشود چون صبح شنبه بود با هزار و یک کار که باید انجام میدادم، ولی به محض این که خواستم از روبروی اتاقش به سرعت بگذرم مرا دید، مجبور شدم به آستانه اتاقش بروم و با او سلام و احوالپرسی کنم بله سلام و احوالپرسی کردن همان و نزدیک 30 دقیقه اتلاف وقت همان، مثل همیشه شروع به پرگویی کرد و من در حالی که فنجانم را این دست و آن دست میکردم با بیحوصلگی به حرفهایش گوش میدادم، نمیدانستم ماجرای شکسته شدن شیشه ماشین و دزدیده شدن موبایل پسرش چه ربطی به من دارد یا ماجرای ملاقات دوست پدر مرحومش آن هم با تمام جزئیاتش، مو به مو.
راستی ما چقدر برای وقت دیگران ارزش قائل هستیم؟ آیا در معاشرت با دیگران به این نکته فکر میکنیم؟ آیا هنگام صحبت کردن با دوست یا همکار خود هدف ما این است که فقط تخلیه کلامی شویم یا نه به علاقه طرف مقابل برای شنیدن حرف هایمان هم توجه داریم؟
زنده باد خانم ترابی عزیز
چقدر ساده و زیبا.
تمرین رو درست و قشنگ انجام دادید.
شما ذوق خوبی در روایت کردن دارید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
و یه پیشنهاد: به قطعهنویسی ادامه بدید. مایۀ این کار رو دارید.
بسیار ممنون استاد مهربانم از این که وقت ارزشمند تون رو به خوندن این قطعه اختصاص دادید.
گرمای تابستان آن هم در قبرستان واقعا آزار دهنده است! حالا فکرش را بکن که باید ماسک هم به صورت بزنی . همه ماسک داشتیم جز او! میگفت :
– اکسیژن خونم فلان میشود ، بعد هم بیسار میشوم ، اینجا هم که هوا باز است و خطری نیست.
برادرم جلویش درامد و گفت :
-شما که در مکان سربسته هم نمیزنی!
دقیقه ای سکوت کرد و بعد انگار که راه فراری پیدا کرده باشد ،
گفت :
– امروز فراموش کردم که ماسک با خودم بیارم .
دلیل خوبی نبود برای مایی که او را ماسک در دست دیده بودیم .
از آن گوشه کسی ماسک به دستش داد. دوباره بی توجه آن را در مشت گرفت.میخواست چیزی تعارف کند که نگذاشتند ، گفتند :
– تو ماسک نداری کسی از این ها برنمیداره !
نه اشتباه نکنید ، ماسک نزد ! سینی را به دست کس دیگری داد . خودش آن طرف تر ایستاد .
پدربزرگ گفت:
– این کارت خودخواهی است . ماسک نمیزنی ، در جمع هم که می آیی ، از بغل و ماچ و بوسه هم که کم نمیگذاری …
ماسک مچاله شده را به صورتش زد .
نمیدانم بعضی ها چطور اینقدر خودخواهند ! آخر برادر در قبرستان مقابل این همه مرده باز هم درس عبرت نمیگیری؟ خودت مریض میشوی به کنار اطرافیانت چه گناهی کرده اند ؟! اعتقاد نداشتنت به ماسک تا زمانی قابل احترام است که خود را در خانه ات قرنطینه کنی . همه چیز همین است!
اعتقادات آدمها تا زمانی که به دیگران لطمه نزند محترم است .
سلام الهه عزیز
متن شما پویا و زندهست.
دیالوگها باعث شده متن جذابتر بشه. طنز جالبی هم دارید.
مشخصه که ذوق خوبی در داستاننویسی دارید و میتونید با تمرین بیشتر متنهای درخشانی بنویسید.
یه نکته ویرایشی کوچیک هم بگم:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید بعدش بذارید.
از علامت تعجب هم تا جای ممکن استفاده نکنید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
ساعت هفت صبح روز پنجشنبه بود با صدای پدرم که داشت برای مادرم از فواید صبح زود بیدار شدن میگفت بیدار شدم. اصلا تمایلی به دل کندن از تختخوابم نداشتم اما به ناچار از خواب بیدار شدم چون ساعت نه کلاس فوتبال داشتم و باید راس ساعت در کلاس حضور پیدا میکردم ، خب در نتیجه باید زودتر از خونه در میومدم.
بعد از اینکه صورتم را شستم و صبحانه خوردم از خونه بیرون زدم و با اژانس به کلاس فوتبالم رفتم ، اما با تعجب دیدم که حتی یک نفر هم از تیم ما به کلاس نیامده بود ، بعد متوجه چیز عجیب تری شدم اینکه : حتی مربی مان هم نیامده بود !!! در همین حین تصمیم گرفتم بروم و از سرایدار علت اینکه بچه ها و مربی نیامده بودند را بپرسم .
سرایدار هم که مثل من متعجب شده بود سریع به مربی زنگ زد و جویای قضیه شد. کمی بعد معلوم شد که کلاس از قبل به فردا موکول شده بود ، اما مربی کی به ما گفته بود که امروز کلاس نداریم ؟
با ناراحتی از باشگاه درومدم و کمی پیاده روی کردم تا به محل تاکسی ها برسم ، اما همین موقع چشمم به کتاب فروشی بزرگی افتاد.میخواستم برای خودم کتابی بخرم اما مردد بودم که ناگهان یاد حرف مادرم افتادم که به من قول داده بود بود برای کارنامه خوبم همین کتاب را بخرد ، ولی حالا این فرصت را پیدا کرده بودم که با پول خودم کتابی که دوست داشتم را بخرم.
سرانجام بعد از کش و قوس های فراوانی که با خودم داشتم تصمیم گرفتم کتاب را بخرم.
به محض اینکه وارد کتاب فروشی شدم باد خنک کولر را احساس کردم که گرمای طاقت فرسای تابستان را از یادم می برد. به سرعت به سمت قفسه کتاب مد نظرم رفتم و آن را برداشتم و پولش را حساب کردم و از مغازه بیرون آمدم ،
الان تنها کاری که باید انجام میدادم این بود که از دستگاه خودپرداز ده هزار تومان پول نقد میگرفتم اما همین که کارت را درون دستگاه گذاشتم ، کارتم گیر کرد !!!
وای انقدر حواسم به کتابی که تازه خریدم بود ندیدم که روی دستگاه خودپرداز نوشته خراب است !
سرانجام با کمک مردی که تمام اتفاق را با چشم خودش دیده بود توانستم کارت را بیرون بکشم.از آن مرد تشکر کردم و در مسیر به تمام اتفاقات امروز فکر میکردم .
امروز تصمیم گرفتم دیگر در هیچ کاری عجله نکنم و هیچ کاری را با ناراحتی و عصبانیت انجام ندهم
همچنین فهمیدم که باید روی کاری که میخواهیم انجام دهیم تمرکز بکنیم تا بعدا پشیمان نشویم .
سلام محمدسینا جان
چقدر قشنگ و ساده و دلنشین نوشتی. کیف کردم.
تو با تمرین بیشتر میتونی متنهای فوقالعادهای بنویسی.
فقط اینکه کاش حتما حتما هزار کاراکتر مینوشتی و تعداد کلمات عینی و ذهنی رو هم میشمردی.
یه نکته کوچیک ویرایشی هم بگم: توی متن، قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذار، بعدش بذار.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
دمدمایظهراست. قرار است بسته های ارزاقی که در خیریه کوچکم آماده کرده ام را به دست نیازمندان برسانم. ساعت نه شب شده است و تنها یک بسته دیگر باقی مانده. آخرین بسته متعلق به خانواده ای باچهار فرزند است که در خرابهای واقع در جادهایفرعی و خاکی سکونت دارند. ماشینی را سرکوچه آن خانه میبینم. بهنظر میآید آن ماشین هم قصد اهدای غذا به این خانواده را دارد. راننده زنی است میانسال با پوستی گندمگون که آثار آفتابسوختگی در چهرهاش نمایان است. صندلی خود را به سمت عقب کشیده و هیکل فربهاش را روی آن ولو کرده است. زن از راهدور، بلندبلند مشغول کلکل با مرد آن خانواده نیازمند است. مرد خانواده هم بدون آنکه قدمی از قدم بردارد درحالی که شلنگ آبی در دستانش است و تشت فلزی زنگ زدهای را برای آبتنی فرزندانش پر میکند؛ دستانش را رو به آسمان گرفته و فریاد میزند:روزی من را خدا میرساند. نزدیکتر شدموبه خانه آنها رسیدم. از ماشین پیاده شدم و درحالی که بسته را به آن مرد تحویل میدادم علت بحث آن دو را جویاشدم. مرد با ظاهری سست اما کلامی محکم گفت: زنک نیم ساعتاست که به خودش زحمت پیاده شدن نمیدهد و با لحنی قاطع میگوید بیا و این غذا را از منبگیر که اگر نگیری هیچکسی به غیر از من به دادت نخواهدرسید و گشنهخواهید ماند. اما من با اطمینان به او گفتم روزی منرا خدا میرساند. دستانش را رو به آسمان گرفت و خداوند را سپاس گفت. زن مغرور که انتظار نداشت غیر از خودش شخصی دیگر بستهای برای آن خانواده ببرد با حیرت نظارهگر ما است.
گویی او هم مثل من، راز توکل و امید را از مردی ژنده پوش که غرق در مصائب زندگیاست به خوبی آموختهاست.
سلام خانم قدیری نازنین
از خوندن روایت ساده و زیبای شما لذت بردم.
فقط چند نکته:
به این دو جمله نگاه کنید:
«دمدمایظهراست. قرار است بسته های ارزاقی که در خیریه کوچکم آماده کرده ام را به دست نیازمندان برسانم. ساعت نه شب شده است و تنها یک بسته دیگر باقی مانده.»
این پرش از ظهر به شب اصلاً درست در نیومده. خودتون یه بار با صدای بلند بخونیدش، کاملاً متوجه میشید که همین اول کار به متن آسیب زده ناهماهنگی این دو جمله.
میشد اینجوری نوشت:
ساعت نه شب شده است، از صبح مشغول این بودم تا بسته های ارزاقی را که در خیریه کوچکم آماده کرده ام به دست نیازمندان برسانم. تنها یک بسته دیگر باقی مانده…»
بهتر از این هم البته میشه نوشت.
من فقط خواستم بگم که توالی منطقی و درست جملهها خیلی مهمه.
در کل قدرت شما در تصویرسازی عالیه. روشن و ملموس نوشتید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
بلاخره بعد از ساعاتی که به بیهودگی گذشت دست به قلم شدم از طرفی استرس نوشتن اولین قطعه و از طرف دیگر ریخت و پاش اتاق تمرکزم را به بازی گرفت : نه اینجوری نمیشه باید دستی به سر و روی اتاق کشیده بشه . این جمله را بلند گفتم اما بر خلاف همیشه اینبار خبری از جمله من تمیز میکنم از جانب خواهر نبود . سلول هایم زودتر از خودم واکنش نشون دادند و وفریاد گونه میگفتند : نههه تو تکون نمیخوری سرم را برگرداندم تا ندای انان به گوشم نرسد . چشمم به قفسه کتاب ها خورد که در ان قانون پنج ثانیه چشمک میزد همان چشمک جذاب منجر به جرقه ا ی در ذهنم از جنس شمارش معکوس شد : 5 ، 4 ،3، 2 و 1 بر می خیزم از برداشتن شلوار کتان بی نوایم شروع میکنم خواهرم با تعجب می پرسد: کجا میری ؟ شلوار را تا می کنم باز هم صدای خواهرم می اید :عهه ادم شدی >>چند ثانیه بعد : سرت به سنگ خورده ؟ و می خندد .
به ترتیب شلوار بی نوا ، مانتوی بخت برگشته و روسری خسته در کمد مستقر میشوند . در حالی که تختم را مرتب میکردم خواهرم با ناامیدی که در پس ان امید از تغییر ناگهانی ام نهفته بود گفت : کاش جارو هم میکشیدی
بعد از یک دقیقه با جارو برگشتم و اینبار چشم های از حدقه در امد اش مرا به خنده وا داشت .
فرایند جارو کشی به سلامتی و بدون کشته به پایان رسید و ان زمان حس کردم اماده ام با یاد خدا نوشتن قطعه ی روزم را شروع کنم که مادرم سرکی به اتاق کشید : بد نیس پذیرایی هم جارو بکشی در دل خندیدم و شایدی زمزمه کردم و با خودم اعتراف کردم وقتی شروع می کنی هر چیزی اسان میشود ، چه تمیز کاری باشد و چه نوشتن .
تعداد کاراکتر : ۱۰۲۴
زهرا خانم یلوی نازنین
از خوندن قطعۀ شیرین و روان شما لذت بردم.
شما ذوق خوبی هم در طنزنویسی دارید.
به تدریج که بیشتر بخونید و بنویسید مهارتتون در استفاده از کلمات هم بیشتر خواهد شد.
و مطمئنم که میتونید به نویسندۀ بسیار خوبی تبدیل بشید.
فقط یه نکته کوچولوی ویرایشی:
توی متن، قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
*قطعه نویسی*
به زیبایی داستان می گفت؛ حتی بعضی اوقات شک می کرد که سرچشمه آن کلمه ها و تعاریف ذهن خودش باشد. آسمان تاریک بود و گویی هلال زرد رنگش با ما دشمنی می کرد انگار به دنبالمان بود فقط می خواستم که پیدایمان نکند؛ پس پرده را کشیدم. او، دوست صمیمی ام این دفعه می خواست خود را در گفتن داستان های ترسناک بیازماید. موفق شده بود؛ حتی خودش هم می ترسید، صدایش به لرزه افتاده بود و دست های نمناک از عرق اش را در هم می فشرد. گفتم:((میرم چراغو خاموش کنم.)) دستم را گرفت و من را به پایین کشید:((نه نه بشین ادامه شو بگم.)) تصویری از داستانش ناگهان به ذهنم آمد و وادارم کرد سرجای خود بنشینم و جنب نخورم؛ ولی اداره ی برق برایمان انتخابی نگذاشت. هردو وحشت زده شدیم و به دنبال یک منبع روشنایی گشتیم. گفت:((باید همین باشه.)) دکمه ای را فشار داد و نور چراغ قوه مستقیم به چشمانم خورد. چشمهایم را بستم. پشت پلک هایم چه تاریکی روشنی نقش بسته بود! چرا روشنایی که مظهر شفافیت است بینش را از من دریغ کرد ولی وقتی که به دنبال نور میگشتم کم کم تاریکی به محیط اجازه می داد که خود را جلوه دهد. اصلا فرق روشنایی و تاریکی چه بود؟ ماه و آسمان میگفتند فرقشان از زمین تا آسمان است؛ ولی مگر آسمان بخشی از زمین و زمین بخشی از اسمان نبود؟ پس چه فاصله ای ؟بین کوری و بینایی در خاموشی چراغی فاصله است؛ البته دقیقا برعکس چیزی که فکر میکنی؛ تازه اگر بین کوری و بینایی هم فرقی باشد. شاید هرکلمه ای در عمق خود متضاد خود است روشنایی تاریکی را می آورد سختی آسانی را و علم دیوانگی را . شاید متضاد با معنی خود متضاد باشد.
روژین رشتیان
1033 کاراکتر
36 کلمه ذهنی
43 کلمه عینی
سلام روژین خوش ذوق و عزیز
من از خوندن قطعۀ زیبای تو لذت بردم.
تلاش تو برای خوب و متفاوت نوشتن جای تحسین داره و مشخصه که با تمرین بیشتر میتونی خیلی بهتر هم بنویسی.
فقط چند نکته، توی بازنویسی حسابی کلمهها و جملهها رو بررسی کن، و اگه در مفید بودن هر چیزی در متن شک کردی، بیدرنگ جذفش کن. اینجوری متنت خیلی چالاکتر و پویاتر میشه.
و یه نکته دیگه. اینو نگاه: «او، دوست صمیمی ام» میتونستی خیلی راحت اسم دوستتو بنویسی: ـ«دوستم فلانی…»
و اینکه به جای دو تا پرانتز از گیومه استفاده کن: «…»
مشتاق خوندن متنهای بعدی تو هستم روژین عزیز.
تعداد کاراکتر ۱۴۰۰ کلمات عینی 63 ذهنی 254
گرم و تابستان دلچسب، چه واژه های غریبی
همین که میخواستم از فرط گرمای خشن وجودم را با شوق به درون اتوبوس به خیال خودم خنک بیندازم تا از مسیر آفتابخورده همیشگی لذت ببرم با موج دوم گرمای حبس شده با نفس و همهمه حضار ماسک پوشی که اصلا معلوم نبود چه میگویند روبرو شدم
راستش خیلی عادت ندارم به چشم های ادم ها زل بزنم وگرنه اگر این عادت خانمان سوز را داشتم میشد فهمید که پشت این نقاب های نامعلوم چه احساساتی نهفته است.
خلاصه همین که پایم را روی کفه ی هم سطح اتوبوس گذاشتم پیر زنی فرطوط با تلی از چیز های نامعلوم به کمر بسته، دست های پینه بسته اش را با کارتی در دست بالا آورد و زمزمه مبهمی کرد و من هم که به بهانه ی وجود هندزفری در گوشم خودم را به کوچه ی علی چپ که چه عرض کنم به بزرگراه زدم التفاتی نکردم. بعد از دقایقی متوجه لحظه ی پهن کردن فرش قرمز ذهنم برای عذاب وجدان های همیشگی شدم و منه خسته از افکار مزاحم و کمبود خواب همین که دست به سمت پلک برای ماساژ چند ثانیه آنها بردم کاری که نباید میشد شد، چشمانم به چشم های فیروزه مانند پیرزن که چون چشمان مادربزرگم بود در لحظاتی که آنها را ریز میکرد تا گلوله های محبتش را با حجم خوراکی به شکمم شلیک کند افتاد، همین که زانوهای این من سست عنصر از کار افتاد و پخش کفه ی اتوبوس شدم، با لحنی که شاید هیچ نمیشناختم به پیرزن گفتم چیزی در دست برای بخشیدن ندارم مادرم، با آن لبخند شیرینش گفت فدای سرت ، امیدوارم که انقدر عاقبت بخیر باشی که همیشه چیزی در دست و دل برای بخشیدن داشته باشی…
همانطور که به برف های نشسته در دل تابستان روی موهایش و کمان خمیده قامتش خیره بودم سوال همیشگی ام را پیدا کردم
شاید نتیجه تنها نتیجه عمر مهربانی است
نازنین عزیز
ذوق و تلاش تو برای زیبا و خلاقانه نوشتن جای تحسین داره.
کاملاً مشخصه که مایۀ نوشتن رو داری.
اما چند نکته:
به این جملات و عبارات نگاه کن:
«از فرط گرمای خشن وجودم را با شوق به درون اتوبوس به خیال خودم خنک بیندازم تا از مسیر آفتابخورده همیشگی لذت ببرم با موج دوم گرمای حبس شده با نفس و همهمه حضار ماسک پوشی که اصلا معلوم نبود چه میگویند روبرو شدم.»
«این عادت خانمان سوز»
«خودم را به کوچه ی علی چپ که چه عرض کنم به بزرگراه زدم»
«منه خسته از افکار مزاحم و کمبود خواب»
«زانوهای این من سست عنصر»
«با لحنی که شاید هیچ نمیشناختم»
«کمان خمیده قامتش»
ببین اینکه تلاش کنیم زیبا و خلاق بنویسیم خیلی خوبه، اما باید حواسمون باشه که خیلی زلم زیمبو به جملهها اضافه نکنیم. خیلی وقتا قیدها و صفتها و تعابیر اضافی بیخودی متن رو شلوغ میکنن و مانع ارتباط متن با خواننده میشن.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم نازنین عزیز.
امروز به جمله ای برخوردم که به نظرم خیلی جالب اومد و دقت که کردم دیدم خیلی ها در زندگی خودشون از این رفتار استفاده میکنند.
جمله اش این بود : بعضی آدما ها که نیش خوردند فکر میکنند اگر بقیه هم نیش بخورند از درد خودشان کم میشود.
برای مثال زمانی که ما بچه بودیم اگر کسی اسباب بازیمان را بر میداشت گریه میکردیم و ما هم اسباب بازی او را بر میداشتیم ، اگر بخواهم مثال دیگری بزنم میتوانم به روابط بعضی از کشور ها با هم اشاره کنم ، که اگر موشکی بزنند آن یکی کشور هم موشک میزند و این خودش شروع یک جنگ است.
اگر ما بفهمیم که تلافی کردن کار را به هیچ جایی نمیکشاند و فقط باعث به وجود آمدن مشکل بزرگتر میشود ، به جای تلافی با یکدیگر صحبت میکنیم یا حتی میتوانیم از فرد یا حتی افرادی برای کمک و حل مشکل و مسئله به وجود آمده کمک گرفت.
هیچ مشکلی در دنیا نیست که برای آن راه حل وجود نداشته باشد، با کمی تفکر و تامل و صبر راه حلی بهتر از تلافی کردن به ذهن ما میرسد.
همیشه تلافی کردن موجب پشیمانی میشود ، پس اگر ما گذشت داشته باشیم ، هم خومان شادمان میشویم هم کاری نمیکنیم که باعث پشیمانی شود. 🙂
ممنون که متن من رو خوندید.
سلام سوفیا جان
قشنگ و زیبا نوشتی.
سادگی متنت رو دوست دارم.
امیدوارم تو قطعههای بعدی سراغ بعضی از رخدادهای داستانیتر زندگی روزمرۀ خودت هم بری.
یه نکته ویرایشی کوچیک هم بگم: توی متن، قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذار، بعدش بذار.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
دیر خوابم برد در دنیای خواب و رویا پرسه میزدم و گاه با سرک کشیدن به ساعت کوچک سرمه ای رنگ کوچکی که کنار تختم است سری به عالم واقعیت و بیداری میزدم ،عقربه های ساعت با صدای تیک تیک موزونش به من آغاز صبح دیگری را اعلام می کرد ساعت شش بود . نور خورشید از لا به لای پرده اتاق به چشمانم می تابید. نه هنوز برای بیدار شدن زود بود کم خوابیده بودم احساس خستگی عجیبی می کردم . سرم را زیر پتو بردم و چشمهایم را محکم بستم. چقدر اینجا هوا کم بود مثل وقتی که زیر بار مشکلات نفس کم می آوری نمیشد نفس بکشم سرم را از پتو بیرون کشیدم و پشت به آفتاب کردم ، من عاشق روزهای آفتابیم اما گاه برای رسیدن به آرامش نیاز است به خورشید پشت کنی ،گاه ترک آنچه دوست داریم بهترین گزینه برای ادامه مسیر است، اینبار با خواب عمیقی به دنیای رویاها رفتم وقتی بیدار شدم سه ساعتی گذشته بود .دیر شده بود اما به این خواب به شدت نیاز داشتم،برخاستم ،برخلاف همیشه میل به غذا نداشتم ظاهرا امروز نوار نقاله زندگی کندتر حرکت می کرد ،تجربه به من نشان داده در چنین روزهایی من نیز همگام با نقاله به جلو پیش روی کنم و اصرار زیادی برای شتابش نداشته باشم فرصت دهم تا از این روزها گذر کنم، چرا که آنها هم بخشی از زندگی من هستند وقتی با دل و جان پذیرایشان باشم آنها نیز مرا می پذیرند و عزم بر تقلای بیشتری می کنند .دو قورت شیر نوشیدم و لیوان نیمه پر را در یخچال گذاشتم ،دلم میخواست طبق برنامه هر روز پیاده روی بروم عجب امروز برایم سخت بود گویی مرا به جوخه اعدام فرا میخوانند اما با هر سختی بود لباس پوشیده و به سمت پارک راهی شدم ، پاهایم یاریم نمی کرد کند و سنگین بود هوا گرم بود و انگار هیچ مورد دلچسبی سراغ دلم را نمی گرفت عجب روزی بود در میانه راه تصمیم به بازگشت گرفتم کلافه بودم ،با این حال بد درب پارک چه می کردم مغزم من را به اینجا کشانده بود یا رویاهایم ؟ نمیدانم ، شروع به قدم زدن کردم با هر قدمی احساس سبکی بیشتر می کردم و دستانی که مغزم را با سرپنجه انگشتان می فشرد رفته به رفته سست تر میشد ، پروانه خوش رنگی توجهم را جلب کرد او شیفته وار گرد گل خوش رنگی می چرخید و من شیفته زیبایی بال هایش در شگرفی آفرینشش غرق بودم ، صدای خش خش زیبایی شنیدم سرم را به سمت آسمان بلند کردم نور خورشید در لا به لای برگهای درخت تنومندی با وزش باد و خش خش برگها می رقصید اینهمه زیبایی زندگی من را چنان سر شوق آورده بود که خاطر مکدر آغاز روز را از یاد برده بودم به راستی فاصله میان غم و سرور و لذت و درد چقدر کوتاه است لحظات پیاپی در گذر و فانی هستند و من تنها مشاهده گر آنها ، ناگهان صدایی بلند به گوش رسید و من سراسیمه بر تخت نشستم زنگ ساعت من را به آغاز روزی دیگر فرا میخواند.
ندا خانم روحانی عزیز
شما زیبا نوشتید.
اما قرارمون این بود که قطعهای که میفرستیم بیش از هرار کاراکتر نباشه. نوشتۀ شما بالای دو هزار کاراکتره.
این محدودیت دلیل داشت.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
یک هفتهای میشودکه هرروز اتفاقات روزمره را زیرورو میکنم بلکه بتوانم از آنها قطعه نونوآب داری دربیاورم. نمیشود که نمیشود. تکلیف روزانهای هست که باید انجام بدهم. استادمون گفته به چشم مشقی که باید انجام بشه بهش نگاه نکنیم و دلی بریم سراغش. مطمئن نیستم همین راگفته باشد. لازم نیست بروم و معنوی لغوی واژه مشق را بیایم. همین که کاری را باید انجام بدهم تحویل بدهم و من هم انجام نمیدهم یعنی مشق. در مشق ترین حالت ممکن. نه اینکه تنبلی کنم هانه! به قول خود استاد خیلیها در ابتدا با این کار ارتباط نمیگیرند ولی بعدها از همین قطعهنویسی به جاهای خوبی میرسند. پس منتظر روزی هستم که کتاب قطعههایم چاپ شود، این قطعهای را که نمیدانم میتوان اسم قطعه رویش گذاشت راهم میگذارم صفحه اول. ایشون همچنین گفتن اگربه روزمون نگاه کنیم حداقل یک اتفاق کوچک میبینم که میتوان با آن قطعهای نوشت. به اتفاقات روزمرهام نگاه میکنم.باید بگویم شماره اول تا پنجم کارهای روزانه یک دانشآموز درس خواندن است. از بقیهاش هرچه که ماند هم درس نخواندن است. روزهای اول با خودم میگفتم کاش استاد در نظر میگرفت شاید واقعا تا مدتها تو زندگی کسی اتفاق حکمتآمیز قطعهداری نیوفتد. بعدتر خودم مشکوک شدم. یعنی چه که اتفاقی نیوفتاده؟ به دفتر چرک نویسم مراجعه کردم. پر از متن های نصفهنیمه و خطخوردگی بود. وجود خطخوردگی در دفتر چرکنویس موضوعی عادی است. بسیار عادی تراز آنکه بخواهی نتیجهای بگیری. در محدوده تعداد حروفی که استاد تعیین کرده نمیگنجد بگویم چگونه، ولی در اخر فهمیدم مشکل اتفاقات روزانهام نبود. مشکل خودم بودم. من نمیدانستم دنبال چه میگردم. نمیدانستم از کدام اتفاق باید چه نتیجهای بگیرم. اصلا نمدانستم باید کدام را بنویسم. دیدم در این یکهفته فقط به ناتوانیام در قطعهنویسی فکر میکردم. فقط نصفه مینوشتم و راضی نمیشدم. یادم افتاد قبلا هماز روزمرگیهایم مینوشتم و قبلا هم از اتفاقات نیوفتاده درسهای بسیار میگرفتم. بعداز دقایقی دیدم دارم صادقانه از قطعه ننوشتنهایم مینویسم و نتیجه میگیرم.
مهدیسا جان
متن تو یه نقطه قوت خیلی بزرگ داره و اونم اینه که خیلی راحت و روان تونستی درونیات خودتو بیان کنی. این عالیه، و با کار بیشتر میتونه به جاهای درخشانی برسه.
فقط کاش توی بازنویسی متن رو یکدست کنی. تو این متن یه جاهایی رو شکسته نوشتی، یه جاهایی رو کتابی. که من پیشنهادم اینه همه رو کتابی بنویسی و شکستهنویسی رو بذاری برای دیالوگها.
بیصبرانه در انتظار خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
کلاس نویسندگی
تیرماه تابستان ۹۸ بود.خورشید به اوج امپراطوری خودش در آسمان رسیده بود.تاج درخشانش اینقدر پر نور بود که حتی جرات نمی کردی به آن نیم نگاهی بیندازی.
زیر درخت گردو نشسته بودم و به دوردستها مینگریستم.
چقدر زندگی را دوست داشتم؟
چه چیز در زندگی برایم مهم بود؟
به آزمایش ها و سونو نگاهی انداختم.جسمم بسیار بیمار بود روحم اصلا میلی برای رسیدگی و طراوت ب جسم نداشت.
برای ادامه مسیر نه دیگر انگیزه ای داشتم و نه امیدی.
درمان شروع شد ولی هر چه پیش می رفتیم کمتر نتیجه ای حاصل میشد.
کلاسهای روانشناسی برایم آغاز شد و تمرین آن نوشتن چند دیالوگ عاشقانه بود.از این تمرین من یک داستان کوتاه با دو پایان متفاوت نوشتم که دکترم میگفت:پایان دوم را سه بار گوش کرده است.باورم نمی شد و گمان میکردم همه این تشویقها برای درمان بهتر من است.دکتر با جدیت مرا ترغیب به کلاسهای نویسندگی کرد.
این گونه من شدم شاگرد استاد کلانتری . جرقه نویسندگی از پس این هم اتفاقات سخت افتاد که در عمق آن شیرینی نهفته بود.
سلام خانم زینالدینی عزیز
از خوندن متن زیبای شما لذت بردم.
این نوشته، شوق خوندن نوشتههای بعدی شما رو هم در من ایجاد کرد.
خوشحالم که دوست نازنینی چون شما دارم.
براتون بهترینها رو آرزو میکنم.
سلام استاد یعنی این قطعه نبود
تازه از کلاس برگشته بودم و ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود. یک ساعتی زیر نور خورشید تابستان راه رفته بودم تا به خانه برسم. عرق از سر و رویم می بارید و تمام تنم درد می کرد. دست و رویم را شستم اما خستگی شسته نشد. تازه روی مبل ولو شده بودم که مادرم خواست دیگ آبی که در طبقه ی پایین بود را برایش بی آورم. کی میرفت این همه پله را؟ هر جور که شده بود از مبل کنده شدم و کج و کوله مثل تام که زیادی شیر می خورد از پله ها پایین رفتم. دیگ را برداشتم و بالا آمدم. مادرم گفت ((این چیه آوردی؟ گفتم دبه، نه دیگ، برو دبه رو بیار. دیگ رو هم ببر پایین.)) پایین بردن دیگ خیالی نبود، اما بالا آوردن دبه با آن دسته ی باریکش که فشار زیادی به دستم می آورد درد آور بود. دوباره پایین رفتم. همین که دبه را کمی از زمین بلند کردم دسته اش مثل سوزن به دستم فرو رفت. سریع زمین گذاشتمش. در این لحظه برادرم و پسر خاله ام که هردو 9 سال بیشتر نداشتند به طبقه ی پایین آمدند. صدایشان زدم و گفتم ((دوست دارید وقتی با کامپیوتر بازی می کنم، بازی کردنم را ببینید؟)) فریاد زدند ((آره! آره! لطفا!)) ((پس هرکدامتان یک ور این دبه را بگیرید و برای مادرم ببرید.)) خودم هم دنبالشان رفتم تا مطمئن شوم وظیفه شان را درست بدهند.
خودم هم می توانستم آن موقع دبه را حمل کنم، اما دوست داشتم بخندم.
سوء استفاده؟ نه، به نظرم کار خیلی خوبی کردم. خود آن دوتا هم بعدا سر این موضوع خندیدند.
بد نیست سر به سر دیگران بگذاریم. بد نیست بدجنسی انجام بدهیم که باعث شادی همه شود.
کاردو جانم
به وضوح میشه تاثیر وبلاگنویسی منظم رو در نوشتههای تو دید.
خیلی خوب و روان و قشنگ نوشتی.
متنت آدم رو تا آخر با خودش همراه میکنه.
به خاطر این ذوق و هنر بهت تبریک میگم.
قطعاً با کار بیشتر میتونی قطعات درخشانتری هم بنویسی.
راستی، اگه دیالوگها رو شکسته مینوشتی متنت قشنگتر هم میشد. البته تو اولین دیالوگ این متن همین کارو کردی. و بهتره که دیالوگها رو یکدست شکسته بنویسی.
یکی دو نکته ویرایش هم در حاشیه بگم:
یه جای دو تا پرانتز از گیومه استفاده کن. از این: «…»
«بی آورم» ننویس، «بیاورم» درسته.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
من باورت دارم
سالهاست که یک حس خلاء درونی گاه و بیگاه وجودم را به بند می کشد . احساس یک جدایی ، یک دور افتادگی در پس زمینه ذهنم زندگی می کند و گاهی هم دلیل سرازیر شدن اشک هایم می شود . حالا که لطف روزگار امکان داشتن خلوتی گرم در گوشه دنج خانه برایم مهیا شده ، تا بلکه بتوانم نقبی به درون روح خود زده و به دنبال چرایی و چیستی اش بزنم ، فکر اینکه خودم را ایزوله کرده و از بودن در جمع عزیزانم محروم می کنم ذهنم را پریشان می کند . اینکه آیا بعداً افسوس نخواهم خورد ؟
حس ها با تو بگویند راز بی حقیقت بی زبان و بی مجاز
با هر انتخابی فرصت هایی را نادیده می گیریم و این یکی از بدیهیات شدیداً تاثیر گذار زندگی است . و اما حس کمال و خواستن همه چیز با هم در سمت دیگر قرار دارد . پذیرش نقص و ادامه دادن نیاز به سماجت و تمرکز روی هدف دارد .
فکر اینکه عزیزانم چه تصوری در مورد من می کنند اگر چه مانع از انتخاب گوشه دنج و خلوتم نمی شود ولی یک خط ممتد از جملاتی مثل اینکه آیا کار بدی نمی کنم ؟ آیا فلانی از من ناراحت نمی شود ؟ و آیا های بسیار دیگریست که حجم مشخصی از ذهن و قابلیت تفکر مرا اشغال می کند و این یعنی عدم حضور کافی در لحظه . یعنی تعقیب وگریز لحظه ها از میان دستانم و حیرت و اندوه غفلت و عدم هشیاری …
حضرتی
سلام خانم حضرتی نازنین
متن شما زیباست. روان و شفاف نوشتید و این مزیت مهمیه.
اما اون چیزی که خواسته شده بود نیست. قرار بود مشخصاً با روایت یک رخداد روزمره شروع کنیم، و متن شما این ویژگی رو نداره.
من مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
داشتم با خودم کنار میآمدم که نوشته حین نوشتن شکل میگیرد، فکر نکن میخواهی چه بنویسی فقط بنویس.اما انگار حسی در من به دنبال موضوع خاصی میگشت.در این هوای گرم ساعت های طولانی نشستن پشت میز واقعا خسته کننده است.بوی غذای همسایه که از لابه لای پنجره خودش را مهمان اتاقم کرده، مغزی را که سعی میکنم برای نوشتن متمرکز کنم را بهم میریزد.صدای بازی بچه ها از کوچه به گوش میرسد. عقربه ها ساعت یازده را نشان میدهند، گوشی ام را چک کردم، پیامی نیامده بود. بی خبر بودن کلافه ام میکند. باز به دفترم نگاه میکنم به متنی که باید بنویسم. اما با این شرایط که نمیشود؛ اصلا بهتر است فردا شروع کنم.امروز همچی بهم ریخته است و تمرکزی برای نوشتن ندارم. فردا بچه ها در کوچه بازی نمیکنند و اتاقم آرام است. غذای همسایه احتمالا فردا بوی آزاردهنده ای ندارد. هوا هم شاید بهتر شود اما شاید هنوز هم پیام هایم بی جواب بمانند. مدت هاست که به دنبال فرصت بهتری برای زندگی کردن میگردم. هر روز منتظرم از فردا همه چیز بهتر شود. من زندگی کردن را هر لحظه به بعد موکول میکنم اما بعد، بچه های همسایه هنوز هم بازی میکنند. زندگی من امروز است با وجود همه سختی ها اگر همین امروز برای اهدافم تلاش نکنم، فردا هم هوا خوب نیست.
کلمات عینی: ۴۷
کلمات ذهنی: ۴٣
سلام خانم حاجی زاده عزیز
شما جملات روان و درستی دارید.
این شفافنویسی خیلی خوبه، و جای تحسین داره.
مشخصه که میتونید قطعههای خیلی خیلی بهتری هم بنویسید.
من بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز با دخترم رفته بودم مدرسه كه كاراي ثبت نامش را انجام بدم ،در همين حين استادم با من تماس گرفتن تا با من ساعت كلاس را فيكس كنند ،بعد خيلي تأكيدي تایم کلاس را تکرار کردند ،”شما ساعت ۳:۳۰میایی”.وقتی کارم تموم شد با استادم تماس گرفتم که اگر امروز نمیتوانید من یه روز دیگه را هماهنگ میکنم ،ایشون با لحن عصبی گفتند “نه”و تماس را قطع کردند.
من خیلی از برخورد استادم دلخور شدم ،جوری که میخواستم از کلاس انصراف بدم .با خودم هی حرف میزدم ،نشخوار ذهنی داشتم ،که این طرز برخورد یه استاد نیست .تا دم در کلاس با خودم درگیر بودم ،زنگ زدم رفتم بالا که با چهره کلافه استادم روبرو شدم .جویا شدم و فهمیدم که از صبح با آدمای زیادی کلامی بحث کردند و کارای نمایشگاه شون پیش نمیرود.من تازه متوجه شدم که چرا اینقدر عصبی بودند و به شخص من اصلا ارتباطی پیدا نمیکرد. من اونجا بود که فهمیدم نباید چقدر اشتباه فکر کرده بودم و چقدر به استادم بد و بیراه گفتم.امروز یاد گرفتم که تا در موقعیت آدما نیستم در موردشون قضاوت نکنم ،عجولانه و هیجانی تصمیم نگیرم و اجازه بدیم که آدمای اطرافمون در مورد ناراحتی شون حرف بزنند .من خیلی از خودم خجالت کشیدم و به خودم قول دادم که دیدگاه منفی را از خودم دور کنم.
ریحانه عزیز
متن شما زیباست.
ساختار قطعه درسته.
فقط اینکه کاش کتابی بنویسید و شکستهنویسی رو فقط بذارید برای دیالوگها.
و یه نکته ویرایشی کوچولو: توی متن، قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشخصه که با تمرین بیشتر میتونید خیلی بهتر بنویسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
صدای آشنایش درگوشم پیچیدسرم رابرگرداندم چشمان زردرنگش درانبوه سیاهی لباسهایش می درخشید اشک هایم جاری شدند درآغوش کشیدمش گفت چراغ خاموش آمدم نازگل توکه می دانی پادرددارم نمی خواهی تعارفم کنی بنشینم بخودم آمدم دستش راگرفتم وبااشاره سر به مبل اشاره کردم تابنشیند مادرصدایم زد تاشربت راببرم نشستیم واوازبچه هایش،خودش می گفت ازشوهرش بیماری اش واینکه تنهایی سخت است می گفت باهم اختلاف داشتیم ولی۲۸سال زیریک سقف بودیم اوخوب بودساده زیست ودل پاک من اما تنوع طلب وتجملاتی زیادی خرده گیروحساس اشک هایش راپاک کردوگفت حالامیفهمم چرا هیچوقت آرامش نداشتم چون زندگی نکردم فقط جنگ سلطه ی حرف وخواسته هایم بود ودرآخر سکوت وکوتاهی او.زندگی یعنی درک کردن هم،درک یعنی پذیرش،پذیرش یعنی تحمل کاستی هاوتفاوت های هم من اما نگذاشتم او زندگی کندولذت ببرد نه خودم ونه بچه ها””””هیچ وقت به فکرتغییردادن کسی نباشیم”””””
درود خانم حموله عزیز
شما زیبا نوشتید.
ولی کاش متن رو با دقت بیشتری ویرایش و بازنویسی میکردید.
فاصلهها مشکل دارن، و کلمات خیلی جاها رفتن تو هم و این خوندن متن رو سخت میکنه.
و اینکه انگار چند جملۀ دیگر لازم بود تا متن شفافتر بشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
تمرین اول (قطعه)
ساعت حدود پنج و نیم صبح بود که غان و غون کردنش شروع شد . با چشمانی پف کرده و نیمه باز که از فرط بی خوابی کبود شده بودند به همسرم نگاه کردم . از حالت نفس کشیدنش می شد فهمید که او هم بیدار است و خواب سنگینی ندارد . دلم برایش می سوخت ، روز ها بیرون خانه کار می کرد و شبها یکی در میان بیدار میماند تا من کمی بیشتر استراحت کنم . با مو های ژولیده و یک چشم بسته به سختی از جا بلند شدم . نفهمید کی و چگونه بالای تختش رسیدم! انگار بین راه نیمچه چرتکی هم زده بودم . مرا که دید شروع کرد به دست و پا زدن . غان و غون و خنده هایش بلند تر شد و جیغ نازک کوتاهی از سر شوق کشید . معلوم بود اگر می توانست حرف بزند حتما می گفت : پس کجا بودی ؟ منتظر چی هستی زود باش بغلم کن . نگاه به چشمان درشت و پر هیجانش تمام خستگیم را یک جا از بین برد . به رویش لبخند زدم و محکم در آغوش کشیدمش.بوسیدم و استشمامش کردم . بوی بهشت می داد . محکم به من چسبیده بود آرام و بی صدا ، دیگر به خواسته اش رسیده بود . شاید من هم همین طور . مگر خواست من از زندگی چه چیزی بیشتر از احساس رضایت و خوشبختی بود !
سوگند عزیز
چه ساده و زیبا نوشتی.
خوب و ملموس این موضوع رو روایت کردی.
من خیلی لذت بردم از خوندن نوشتۀ تو.
فقط چند تا نکته ریز:
گاهی بعضی واژهها انگار از جنس متن ما نیستن. مثلاً اینو ببین: «بوسیدم و استشمامش کردم» جاش میشد نوشت: «بوسیدم و بوییدمش». اینجوری از فعل مرکب استفاده نمیکردی. جمله روانتر میشد، زمختی استشمام هم متنتو اذیت نمیکرد!
و دربارۀ ویرایش:
قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذار، بعدش بذار.
تا حای ممکن از علامت تعجب استفاده نکن.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
بعد از ساعت ها کلنجار رفتن،بالاخره خود را از خانه بیرون کشاندم تا کمی قدم بزنم.
مسیر مشخصی در پیش نگرفته بودم و در خیابانی غریبه گز میکردم.
همان بین، چشمم به سراشیبیِ قدیمی افتاد. هجوم خاطرات را به وضوح احساس کردم. یکی پس از دیگری جلوی چشمانم نقش میبستند. خاطراتی مبهم بودند که صدای خنده،جزو پر رنگی از آنها به حساب میآمد.
به یاد روز هایی افتادم که به روش های متفاوت، حواسِ راننده سرویس را پرت میکردیم تا با رسیدن به سراشیبی،سرعت خود را کم نکند و پایش را فراتر از احتیاط های خود بگذارد. هنوز صدای جیغ و خنده مان را میشنوم که با رسیدن به سراشیبی و کنده شدن ماشین از زمین،بلند میشود. هنوز هم چهره ی پیرمرد را به یاد دارم که دلیل بیشترِ همان خنده ها بود.
بعد از مدت ها غرق در بی حسی، لبخند میزدم و چشمانم خیس شده بودند. دلم میخواست تا ابد همانجا بایستم و خاطراتم را در آغوش بگیرم تا دیگر هرگز در ذهنم گم نشوند.
در راه برگشت، در فکر فرو رفته و فهمیدم همین تلنگر های کوچک، از بی حسیِ همیشگی روح،جلوگیری میکنند. هرگز نباید آنها را دست کم گرفت.
تعداد کلمات: 191
تعداد کلمات ذهنی: 145
تعداد کلمات عینی: 46
تعداد کاراکتر ها: 940
خانم واحدی عزیز
این تمرین زیبا و باسلیقه و درست انجام دادید.
لذت بردم. شما قلم روانی دارید. در انتقال حستون هم موفق بودید.
و چه خوب که اینقدر دقیق و تمیز در انتهای متن تعداد کلمات رو نوشتید.
مشخصه که با کار بیشتر میتونید متنهای درخشانی بنویسید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
با چشمان اشک آلود، راهروی بیمارستان را طی میکنم.
از ذهن خود کوچه های تنگ را یکی پس از دیگری سپری میکنم. بوی کاهگلی خانه های قدیمی را وارد ریه های خود میکنم.
وارد حیاط خانه مادربزرگ می شوم که از گوشه گوشه آن صدای خنده و بازی بچه ها به گوش میرسد.
بهار هر ساله، با خود بالا رفتن از درخت و چیدن و خودن میوه ها را به همراه داشت و با آن دلدرد هاو لوس بازی نوه ها برای مادر بزرگ را به یاد می آورم
در تابستان،تخت های چوبی بزرگ در حیاط بساط بود، از سپیده صبح تا غروب خورشید قوری و سماور در حال جوشیدن و خانه پذیرای مهمان بود، عصر هاصدای پچ پچ زنانه از سوی دخترها و عروس ها فضا را پر میکرد.
در شب، مردها به سفره هایی که بر روی همان تخت انداخته شده بود، افزوده میشدند و حرف ها، مزه بزله گویی و کل کل مردانه به خود میگرفت
زمان خواب، ندای جنگ و مسابقه را با خود به همراه داشت، مسابقه سرعت بین پدر و پسر برای رساندن خود به پشت بام و هنگامی که شیپور جنگ دودسته به صدا در می آمد، پرتاب بالش ها شروع میشد.
در آخر، به خواب رفتن هر فرد در گروه، نشان دهنده مغلوب شدن آن گروه بود
به انتهای راهرو می رسم درب اتاق را باز میکنم، تن بی جان مادربزرگم را در آغوش میکشم. حال باید به خانه در حال ویران شدن مادربزرگم بروم و لباس آخرت را برایش بیاورم.
حال دوست ندارم به آن محل بروم و جایگزین شدن خانه را با برج به نظاره بایستم.
حال دیگر طاقت دیدن خاک کردن، خاطراتم را ندارم.
خانم رجبی عزیز
کوشش شما برای نوشتن یک نثر زیبا خیلی خوبه.
اما امیدوارم در مطالعه و تمرین با جدیت پیش برید تا دایرۀ لغات و جملهبندیهاتون فضای رسیدن به نثر مطلوبی که مد نظر دارید، فراهم کنه.
پیشنهادم اینه که تو بازنویسی با متن سختگیرانهتر برخورد کنید. مثلاً این جمله رو چند بار بنویسید تا به کلمات و ترکیب بهتری برسید: «در شب، مردها به سفره هایی که بر روی همان تخت انداخته شده بود، افزوده میشدند و حرف ها، مزه بزله گویی و کل کل مردانه به خود میگرفت.»
تله موش
چشم های برادرم از هیجان برق می زند. در حالی که یک تکه مقوا را روی دستانش می آورد، با لبخند می گوید: “بالاخره گرفتمش”. مقوا را جلو می آورد تا شاهکارش را ببینم. روی مقوا یک موش قهوه ای کنار دو تکه گردو به مقوا چسبیده. انگشتان باریک و سفیدش به هم چسبیده و نصف سرش هم به مقوا. با یک چشم با حالتی بدبختانه به ما نگاه می کند. می داند که دارد می میرد. برادرم پیروزمندانه مقوا را توی حیاط می برد و با ذوق آن را پرت می کند بیرون از خانه و خوشحال از بدام انداختن موش مزاحم به اتاقش بر می گردد.
چند وقت پیش توی اینستا مطلبی دیدم در مورد موزه ای در خراسان. در این موزه یک تله موش قدیمی بود. تله موش یک جعبه چوبی کوچک بود. یک طرف جعبه در داشت که بالا می رفت و زمانی که موش داخل جعبه می شد بسته می شد. با این تله، موش گیر می افتاد اما آسیبی به او نمی رسید. در ان زمان مردم موش های به تله افتاده را بیرون شهر رها می کردند تا بروند.
من با خودم فکر می کنم تفاوت ما با ان آدمهای قدیم چیست که حتی در ساختن تله موش هم شفقت و مهربانی را رعایت می کردند. چه شده است که ما از به دام افتادن یک موش بیچاره توی چسب اینقدر لذت می بریم؟
کاراکتر 1016-عینی : 45 و ذهنی: 19
درود بر شما خانم اسماعیلی
من از خوندن قطعۀ شما بسیار لذت بردم.
شما بسیار روشن و روان و پاکیزه نوشتید. این دقت و سلیقه واقعاً جای تحسین داره.
کاش در کنار بقیه برنامههای نوشتاری خودتون، قطعهنویسی رو هم خیلی جدی دنبال کنید. چون واقعاً مایۀ این کار رو دارید.
فقط یه نکته: «با حالتی بدبختانه به ما نگاه می کند.» تو این جمله، شاید اگه به جای بدبختانه واژۀ دیگهای رو به کار میبردید جملۀ بهتری میشد. یه لحظه به کاربرد کلمۀ «بدبختانه» رو گفتار روزمره فکر کنید. انگار جاش تو این جمله نیست.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
وقتی بعد از 12 ساعت شبکاری روی مبل دراز کشیدم دیگر برایم اهمیتی نداشت که مسواک نزده ام. حالا 20 ساعت است که نخوابیده ام! 20 ساعت است که روح و روان و تنِ من مثل موتور یک ماشین دارد یک ضرب کار میکند. وقتی موتور آدم جوش بیاورد, تو هر چقدر هم که پدال گاز را فشار دهی, فقط شلاق زدن به یک اسب خسته است!
و حالا این عالمِ فراموشی است که مرا می خواند, باید که در آن غرق شوم, و پلکهایی که میافتد …
با صدای آلارم موبایل بیدار شدم, دهانم هنوز مزه موزی را میداد که صبح حین رانندگی بلعیده بودم.
با اشاره یک انگشت بلوز نواخت. نوای جاز اوج گرفت, و صدای یک زن اتاقم را سرشار کرد. حالا دیگر دیوارها هم داشتند پوست می ترکاندند. با صدای گیتار لیوان چشم خروسی چای, روی میز شیشه ای والس می رقصید.
چای چه طعم خوبی داشت, انگار که خوب دم کشیده باشد. مادرم همیشه می گفت; ” پارچه ای را روی قوری بیانداز تا با بخارش دم بکشد”!
باید فکری هم بحال موتور زندگی ام کنم وقتی که جوش می آورد!
حالا انگشتها و سرم بی آنکه بخواهم یا بدانم هم ریتم جاز شده اند.
بعضی وقتها هیچ ایرادی به خود زندگی نیست, فقط باید ضرب آهنگش را عوض کرد, تا آن بخار آزاردهنده آزاد شود, همین.
دانیال گرامی
فضای نوشتۀ تو رو دوست دارم.
ساده و خوب هم نوشتی.
مایۀ این کار رو به وضوح در تو میبینم.
رعایت یه سری ریزهکاریها میتونست این قطعه رو خیلی بهتر هم بکنه، که ما تو کلاس حتما از این نکتهها خواهیم گفت.
من پیشنهادم اینه که قطعهنویسی رو جدی دنبال کنی. سعی کن تو هر قطعه یک ایدۀ مرکزی داشته باشی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
این قطعه را به لطف پسر مدیر عامل شرکت در کفریترین حالت ممکن مینویسم.
پسربچه هفت ساله ای را تصور کنید که مثل سگ پاسوخته این طرف و آن طرف میدود و از دهانش صداهایی عجیب خارج میکند. ناگهان در میانه بازی به سمت شما که غرق در افکارتان هستید حمله ور میشود و طی حرکتی سرعتی بازویتان را فشار داده و از مکالمات تخیلی ذهنش جملهای نثارتان میکند.
یک ریز با تلفنی که به تازگی روی میزش گذاشته داخلی شما را میگیرد و یاوه میگوید. اصرار دارد شما را در بازیهای ذهنی فوق مسخرهاش شرکت دهد و وقتی مخالفت شما را میبیند متذکر میشود که پسر مدیر عامل است و میتواند هر زمان دلش خواست شما را اخراج کند.
از میزان نفرت و انزجاری که به یک کودک هفت ساله دارم تعجب میکنم!
این منم؟ منی که همیشه برای این موجودات کوچک دلم پر میکشید؟
ناگهان تصمیم میگیرد روی پایم بنشیند.
به این توده منزجرکننده خیره میشوم. این توده نمیتواند تنها یک پسربچه هفت ساله باشد. احتمالا او برآیندیست از مجموعه عقده ها و خلاءهای یک جفت پدر و مادر!
همین یک جمله کافی بود تا پسربچه در دادگاه ذهنم تبرئه شود.
این بار به چشمهایش خیره میشوم.
دلم برایش پر میکشد!
——————————–
تعداد کاراکتر : ۱۰۰۰
تعداد کلمات عینی : ۶۶
تعداد کلمات ذهنی : ۱۳۳
زنده باد، عالی بود.
خانم طائبی عزیز
شما نثر روانی دارید.
مشخصه ذوق طنز هم دارید.
اینکه اینقدر خوب و شفاف و روان حرف خودتون رو نوشتید فوقالعادهست.
من به خاطر این ذوق و سلیقه به شما تبریک میگم.
این متن نشون میده که با تمرین و کار بیشتر میتونی بسیار بهتر از این بنویسید.
{ننهنقلی}
باگفتناهلعنتیامروزچقدرهواسرده،ازپلعابررد
شدم.بااینکهلباسمزخیمبودولیسردیهواتامغزاستخونمنفوذمیکرد،اززمستانمتنفرنبودم،مخصوصاکهچهاردیتولدمبود!باخودمگفتمحالاکهاولینامتحاندانشگاهوترکوندم،برمیهسربهننهنُقلیبزنم.
ننهنقلیمادرِمادرمبود،همیشهٔخداتوبساطشنقلتازهپیدامیشدوهمینباعثشدهبودبهشبگمننهنقلی!البتهخودشمبدشنمیومد.
تاکسیدربستگرفتموراهیخونهشدم،مطمئن
بودم چاییدمخروسیونقلشبهراهه!کلیدانداختمورفتمتو،عادتهمیشگیشبودکه
شبچلهکرسیروعلممیکرد،رفتمزیرکرسی،چقدرگرمبود!چقدربویزندگیمیدادخونهٔننهنقلی!اونقدرمحوگرمشدنبودمکهننهروندیدم.رفتماتاقتهسالن،ننهنقلیداشتنمازمیخوندباهمونسجادهوچادرگلگلی،نمیدونمحکمتشچیبودکهجداشوننمیکردازخودش!گلدخترکجایی؟به
خودماومدمهمینیهکلمهدنیاموزیروروکرد!
سلامننه،سلامعزیزمخوشاومدی.بیرونخیلیسردبود؟نوکبینیتقرمزشده!گفتموحشتناکبود!میگماننهچاییبهراهه؟ارهبااوننقلا!
دورتبگردمننه،لپموکشیدوگفتمنیهدوربیشترمیگردم!باصدایخالهبیدارشدم!بلندشوخاله
میخوایمبریمسرخاکننهنقلی
چقدردلمبراشتنگشده،طعمنقلیادمرفته
– [ ]
سلام محدثه جان
اول از همه اینکه چرا فاصلهها رو از بین کلمات برداشتی؟ این خوندن متن رو خیلی خیلی خیلی سخت کرده. اصلاً این کارو نکن هیچوقت.
دوم اینکه از علامت تعجب بیهوده استفاده کردی. میشه گفت که این متن، حتی یک علامت تعجب هم نمیخواد. در استفاده از این علامت به شدت خسیس باش. تو بازخوردهایی گه برای قطعههای قبلی نوشتن از این موضوع بیشتر گفتم.
سوم اینکه کاش کلمات عینی و ذهنی رو هم میشمردی و ته متن مینوشتی.
چهارم کاش کل متن رو شکسته نمینوشتی. بهتره شکستهنویسی رو بذاری برای دیالوگها و بقیه بخشها رو کتابی بنویسی. توی جلسۀ دوم از این موضوع بیشتر گفتم.
اما در کل حس تو، ذوق تو، و خلاقیتت جای تحسین داره.
مشخصه که مایۀ کار رو داری، و من مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
ویروس کرنا تمام شهر را فراگرفته ،اوضاع شهر قرمز است. مردم.حدالمقدور از خانه های خود بیرون نمی آیند.
امروز، ظهر یک روز تابستانی برق ها قطع شد و من شر شر عرق میریختم و زیر لب غرلند میکردم و ناسزا میگفتم، به کسی که باعث و بانی این اتفاق بود.
نمیدانم، چه مرگیم بود. من که از کودکی دوست داشتم شب ها از سر و کله پدرم بالا بروم و بازی کنم اما نمیتوانستم زیرا پدرم ماموریت بود و بیشتر سال من او را نمیدیدم. مدرسه رفتم و دوست داشتم لباس و مانتو رنگی بپوشم اما لباس رسمی مدرسه به رنگ طوسی بود. به مقطع متوسطه رفتم غرور داشتم، دوست داشتم ابراز وجود کنم اما معلم و ناظم با تشر زدن باعث نابود شدن اعتماد به نفس ما شاگردان میشدند. دبیرستان، زمان شکوفایی و معرفت استعداد ها بود که والدین و معلم ها صلاح فرزندان را تحصیل در رشته های ریاضی و تجربی میدانستند. زمان درس و کار جدی فرزندان در دانشگاه بود که خود ما با دور زدن کلاس های درسی و بیرون رفتن با دوستان، آن را نابود کردیم.
حال نمیدانم، چرا برای یک روز تابستانی بدون برق انقدر غرلند میکنم. من که باید با این همه تناقض تا الان خو گرفته باشم.
سلام خانم رجبی عزیز
مشخصه که شما ذوق این کار رو دارید. در انتقال حستون تا حد زیادی موفق بودید.
اما نیازه که حتما بیشتر بخونید و بیشتر بنویسید تا قلمتون روونتر بشه.
سعی کنید تو مرحلۀ بازنویسی رو واژهها حساستر بشید. مثلاً از خودتون بپرسید آیا نمیشه جای این واژه، واژۀ بهتری رو به کار ببرم؟ یا اصلاً اگه این کلمه رو حذف کنم بهتر نیست. مثال از متن خودتون: «حدالمقدور»
یا گاهی انگار یه چیزی به زور چپونده شده تو دل یه جمله، از خودتون بپرسید ایا نمیشه اینو یه جور دیگه تو متن آورد، یا اصلاً نمیشه حذفش کنیم و بذاریم خود خواننده با توجه به عناصر دیگه حسش کنه؟ یک نمونه از متن خودتون: «امروز، ظهر یک روز تابستانی برق ها قطع شد و من شر شر عرق میریختم»
درسته، شما خواستید «ظهر یک روز تابستانی» یک روز تابستانی رو بگید تا شدت فاجعه رو نشون بدید. اما آیا نمیگفتید هم موضوع روشن نبود؟ این فقط جلوی روان بودن جمله رو گرفته و الکی متن رو شلوغ کرده. ضمن اینکه آخر متن دوباره همین رو تکرار کردید. تکراری که به نظر کمک چندانی به متن نمیکنه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
پرشی تا لمس خورشید فاصله نداشتیم. هوای شهرمان حتی خودش را نمیتوانست تحمل کند. حدود یک ماهی میشد که پشت زمین گلخانه را خریده و در حال ساخت و ساز بودیم. هر روز، به کمک پدر میرفتم. روزهایی از روی اجبار عقل به دل، روزهایی با اشتیاق و روزهایی هم از فرط بیکاری. ساعت ها کار میکردیم و خسته، غرق عرق و خاک به خانه باز میگشتیم. روزی از روزها قرار ملاقاتی با دوستانم در همان ساعت کار، داشتم که خیلی واجب نبود. اما بخاطر علاقه شدیدم به رفتن چشمم را به روی همه چیز بسته بودم. به پدر گفتم و جواب نه شنیدم. در آن لحظه احساس کردم بی منطق ترین نه دنیا محکم به گوشم زد. من روی حرفش حرف نیاوردم اما وقتی گفت برای کار حاضر شوم گفتم نه.
با صدایی شبیه ناله گربه گفتم که مگر زور است و از این جور بهانه ها.
پدر بدون من رفت. آن روز، ساعت ها برایم به مقصد نمیرسید و دنیا را مثل خودش نمی چرخاند. خود را مشغول به کارهای بیهوده کرده اما هر کدام مانند انداختن سنگی کوچک در دل رودخانه افکارم بود. خسته. آشفته. سختی. گرما. لباس خاک گرفته. کارها و دل گرفته پدرم. دلم میخواست خودم را با این حرف که «یک ماه است هر روز کمک کرده ام و حالا مگر یک روز نروم چه میشود» گول بزنم. اما کلاهی بود که بر سر من نمینشست. خلاصه آن روز فهمیوم هرقدر هم خوبی کنیم باید مراقب باشیم با یک خطا همه آنها را بیهوده نکنیم و دور از جان شما گاو نُه من شیر نباشیم و اگر گفتارمان خراش کوچکی بر دل پدر ایجاد کند خراش های عمیق تری به سمت قلب خود نشانه رفته ایم. دلت که پاک باشد با اینها از پاکی پاک میشود.
آرش عزیزم
تلاش تو برای نوشتن جملات خلاقانه و زیبا جای تحسین داره.
ذوق خوبی هم در به کار گرفتن کلمات.
همین قطعه به ما نشون میده که تو با کار و تمرین بیشتر میتونی بسیار بسیار بهتر از این هم بنویسی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
با ذوق لباسش رو عوض كرد، يك تاپ تابستاي زرد با شلوار جين كاغذي آبي روشن، پشت موهايش را بافتم، از وقتي او را ميشناختم موهايش چتري بود و فكر ميكنم تنها دختربچه اي است كه انقدر چتري به او مي امد، قبل از رفتن شرط كرده بوديم كه يك لحظه هم دستم را رها نكند، مادرش برادر كوچيكترش رو بغل كرده بود و قاعدتا مترو شلوغ تر از آني بود كه بتواند حواسش به هر دوتا بچه باشد، با خوشحالي دستم را محكم توي دستهايش گرفت و همه باهم به سمت ايستگاه مترو رفتيم، روز تعطيل بود و ايستگاه خيلي خلوت بود، با دقت به پروسه خريد بليط و رد شدن از گيت نگاه كرد و تا لحظه ايي كه روي صندلي انتظار نشستيم سكوت كرده بود، روي صندلي بي صبرانه منتظر رسيدن قطار پاهايش را تكان ميداد و همچنان دستهاي مرا در دست گرفته بود، پرسيد:
-اونا چين؟
-ريل، قطار روي ريل حركت ميكنه،
هميشه از تراس خانه پدربزرگش كه درست روبروي ايستگاه مترو بود به قطار نگاه ميكرد و بلند ميگفت: ‘وااااي چقدر بزرگه ، خيلي قشنگه’، و بالاخره يك روز از من قول گرفت كه او را به مترو سواري ببرم، قطار كه به ايستگاه رسيد نگاهش كمي مضطرب شد و دست مرا محكم تر گرفت، درب ها كه باز شد دستم را كشيد و سوار شديم، از از من اجازه گرفت تا ته راهرو برود، چون خيلي خلوت بود اجازه دادم، بعد از ديدن كامل كابين قطار برگشت و با صداي بلند و با جزئيات كامل فضاي مترو رو توصيف كرد رنگ صندلي ها، تبليغات داخل مترو، حتي مسافراني كه نشسته بودند، انقدر با ذوق حرف ميزد كه چند مسافري هم كه حضور داشتند وادار شدند به با دقت ديدن جايي كه هر روز مي ديدند، با توصيفاتش من و شايد همه مسافران حس كرديم شايد بار اول است كه سوار مترو شديم
كلمات عيني : ٧٨. كلمات ذهني: ٣٥. ( به درست بودن اين اعداد مطمئن نيستم )
آفرین آفرین
چقدر ساده و زیبا و شیرین و دلنشین.
واقعاً لذت بردم الهام عزیز.
مشخصه شما مایه این کار رو دارید و با تمرین و مطالعۀ درخشان میتونید به جاهای درخشانی برسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز باز هم در افکارم غرق شدم..لبخند زدم…کارل آمده بود…چشم بند گل گلی سفید-مشکی اش را بالا زد و با چشمان سبز یاقوتی اش نگاهم کرد..بدون هیچ صحبتی،لبخند کوچکی زد و لنگر را انداخت پایین و منتظرم ماند.من هم به بالا شنا کردم. به لنگر آویزان، و توسط کارل به بالا کشیده شدم..لباس هایم تغییر کرده بودند!می دانید که اینطور چیزها در رویاها طبیعیست!..
لباس و شلوار جین سرمه ای، پوتین های چرم قهوه ای و کلاه دزدان دریایی مانند پاره پوره ای که باد زیرش می رقصید و میگفت:پیش به سوی ماجراجویی!
درحالی که با لبخند به عظمت کشتی خیره شده بودم،چشم بند قهوه ای ام را از کارل گرفتم و بندش را زیر موهایم گره زدم…به یاد پرنده ام” دای دای” افتادم..دلم می خواست مثل عقاب ها از دوردست می آمد و روی ساق دستم می نشست…چقدر رویایی میشد!
برگشتم و به کارل نگاهی انداختم.منتظر فرمان بود..در طول خیالبافی هایم کارل ساکت بود و فقط نگاه می کرد…شاید فقط می توانست نماهنگ کوتاهی را زیر لب زمزمه کند ولی تا بحال حرفی نزده بود..
بعد به بالا و خدمه کوتوله ای که روی دکل ایستاده بود نگاهی کردم و فریاد زدم:بادبان هارا بکشیـــــــــــــــــــد!
خیالبافی ام شیرین بود…به اندازه شکلات…به اندازه آبنبات..به حدی که بیش از حد درش فرو رفتم…به حدی که نفهیدم طوفان آمد و همه را برد…خدمه ها خود را توی آب انداختند..بد و بیرا می گفتند…به من…به کاپیتان بی عرضه شان..
افتادم…بین دریا و کشتی…که کارل از روی کشتی زمزمه کرد:خداحافظ…خانم کوچولو..
و خودش با کشتی غرق شد…خیالاتم تمام شد و من، مانده بودم کارل چطور حرف زد…
تعداد حروف(بدون اسپیس):1,132
تعداد حروف(با اسپیس):1,390
از کلاس نویسندگی خلاق بالای 15 سال
پریماه ریاستی فرد🍒
سلام پریماه خوش ذوق و نازنین
قطعۀ خلاقانه و جذابی نوشتی.
لذت بردم. تو ذوق و خلاقیت زیادی داری، و مشخصه که با کار و تمرین بیشتر میتونی به جاهای درخشانی برسی.
فقط سه نقطۀ اضافی تو متنت زیاد بود. سه نقطه جا داره و باید با دلیل به کار بره. پس به استفاده از یک نقطه اکتفا کن.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
“پشت شیشه های منحوس و زجر او آی سی یو”
نگاهش که میکنم دلم می گیرد،لا به لای چروک های پیشانی اش، مهربانی ای مخفیانه کنج کرده،مهربانی که یاد آور گذشته ای با خاطراتی خوش است…
دلم دستانش را می خواهد…دلم برای قربان صدقه های جانانه اش تنگ است.بچه تر که بودم برایم قصه تعریف می کرد،بازی میکردیم وروز شبمان را با دلی سرشار از شادمانی میگذراندیم.چه خوش بود روزگار قدیم…
مادرم در گوشه ای کز کرده، مات و مبهوت حادثه ایست که اتفاق افتاده است.اشک هایش امان نمی دهند،حزن زده و ناراحت با چشمانی خشک و کم سو اشک میریزد.
چطور در چند ساعت این بلا به سرمان امد؟چطور برادرش روی تخت سرد و بی روح ،در ان اتاق سفید نقش بسته است؟
خون هایی که از سر برادرش لخته کنان فواره میکند را میبیند…
میبیند برادرش با چشم هایی متورم و کبود وریشوانی خون الود توان کشیدن هوا به داخل ریه اش را ندارد..
کاش موتور وجود نداشت؛با شتاب و عجله به کجا میرفتی؟قصد انجام چه کاری را داشتی؟
عزیزدلم از خداوند برایت سلامتی و پس از ان صبر و بردباری میطلبم.
در صبر لطفی است که در عجله نیست.اگر ارام تر میرفتی ،اگر با ملاحظه و ارامش مسیرت را طی می کردی!اینگونه نمی شد.
متن شما زیباست خانم حسینی عزیز
فقط اینکه کمی ویرایش میخواد.
اول اینکه از سه نقطه بیدلیل استفاده نکنید. در متن شما سه نقطه هیچ لازم نیست. یک نقطه در انتهای جملات کافیه.
دوم اینکه بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید.
اما در کل:
شما ذوق خوبی در روایت کردن دارید.
با تمرین بیشتر و افزایش دایرۀ لغاتتون قطعاً میتونید متنهای درخشانی بنویسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
جناب کلانتری ویرایش لازمه ولی جذابیت داستان از ویرایش مهم تره علاوه بر اون خیلی نقاط مهم دیگر هم هست که باید مورد نقد قرار بگیره.تصویر پردازی،محتوا و خیلی نکات مهمه دیگه .شما تو اکثر قطعه ها ایراد ویرایشی گرفتین .در صورتی که من به دنبال قوی تر شدن قلمم هستم و در کنارش به ویرایش هم می پردازم.
درود خانم حسینی نازنین
بله، من خودم هم توی کلاس به این نکات اشاره کردم. و از دلیل پرداختن به این نکات با جزییات گفتم.
پله به پله به موارد مختلف میپردازیم.
برقرار باشید.
“بچهای کار ”
از شدت سوز و سرما ،شیشه ماشینم خشک و منجمد شده بود.کمکم گرمای بخاری حاله ای ایجاد کرد که بتونم با وضوح بیشتری جلومو ببینم.هوای بیرون از ماشین خیلی سرد بود.به سمت محل کارم میرفتم که پشت چراغ قرمز ایستادم.
یک دختر بچه تقریبا ۱۲ _۱۳ساله با سر و وضعی نامرتب و کثیف ،پسر بچه بانمیکیو با چادر، پشت دوشش بسته بود.دخترک در حال تمییز کردن شیشه ی ماشین ها بود.
نمیدونم چرا هیچ حسی نسبت بهشون نداشتم؛فکر میکردم اینا همشون یه باندن و این اداها همش یه فیلمه.فکر میکردم اینا کلا هدفشون از این پوشش و این نوع کار،درگیر کردن افکار عمومیه.
چندی بعد؛قبل از اینکه چراغ سبز بشه و حرکت کنم.دیدم پسرکی دوان دوان با ساندویچی که توی دستشه سمت دخترک میاد.به دختر گفت:بیا یه چیزی برای خوردن پیدا کردم ،خانومه کوچه پایینی داد فلافله.
بعد ساندوچ را نصف کرد و نصفش را به دختر داد و گفت:چرا نمیخوری مگه گشنت نیست.
:_میخورم بزار تا چراغ قرمزه کار کنم.
دخترک کمی ان طرف تر نیمی از ساندویچ را داخل چادر بچه گذاشت و یه لقمه اش را خورد.
با دیدن این صحنه حالم دگرگون شد من چه خیالات شوم وپلیدی را در ذهنم میجویدم.حتی از خیلاتم هم خجل زده شدم.
سلام زهرا خانم حسینی عزیز
اول از همه اینکه مشخصه شما توان خوبی در روایت کردن دارید و این عالیه.
فقط باید به زبان نوشتار خودتون رو بیشتر عادت بدید.
همین متن با کمی کار روی ویرایش میتونست خیلی خیلی بهتر هم بشه.
مثلاً به همین جملهها نگاه کنید:
»از شدت سوز و سرما ،شیشه ماشینم خشک و منجمد شده بود.کمکم گرمای بخاری حاله ای ایجاد کرد که بتونم با وضوح بیشتری جلومو ببینم.هوای بیرون از ماشین خیلی سرد بود.به سمت محل کارم میرفتم که پشت چراغ قرمز ایستادم.»
این جمله میتونست به دو جملۀ کوتاه و مستقل تبدیل بشه، و جابجایی و قرار گرفتن در جای درست متن رو خیلی بهتر بکنه: «به سمت محل کارم میرفتم که پشت چراغ قرمز ایستادم.»
و اینکه در انتها باید نوشته میشد: «خجلت زده»
در کل، سعی کنید جز دیالوگها، بقیه متن رو کتابی بنویسید. توی کلاس در این رابطه نکاتی رو گفتم. به ابتدای جلسۀ دوم مراجعه کنید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
خدا در همین نزدیکی ست ……
برای آب دادن درختچه های باغچه آب را باز می کنم و خرامان مشغول آبیاری .
گربه ها در ساختمان ما حضوری پر رنگ و با آب و لعاب دارند و
گوشه ای نیست که اثری ، بویی و یا صدایی از وجودشان نباشد .
بی شک محبت و مهر ورزیِ عمیقی از ساکنین دریافت می کنند. به قول روان شناسی در دنیای مدرن امروزی گویا سمت و سوی مهربانی و وفا ، از انسانها به سوی حیوانات تغییر یافته است.
ناگهان یکی از گربه ها به سمتم آمده و دیوانه وار میو میوهای بلند ی سر می دهد.
گویا به چیزی اعتراض محکم و حیاتی دارد. گیج و حیران اطراف را کندوکاو می کنم.
با چشم و درکِ انسانی چیزی عایدم نمی شود. چاره ای جز عقب نشینی و سپردن میدان به گربه ندارم .
با قطع شدن صدای شر شر آب ، ناله ای ظریف و بیجان از لای بوته ها به گوشم می رسد. زیر شاخ و برگها بچه گربه هایی را میبینم که کوچک وناتوان، مچاله وار گوشه ای خزیده اند.
آن روز در میان تلاش ها و ضجه های مادرِ آن بچه ها ،
من حضورِ خدا را لمس کردم . و آنجا که خدا حضور دارد ، شایستگی و لیاقتِ عشق ورزی نیز وجود دارد .
_طیبه منیفی
تعداد حروف ۹۵۵
سلام خانم منیفی عزیز
حس زیبای جاری در متن شما رو دوست دارم.
شما در بیان روشن و شفاف حرف خودتون خوب عمل کردید.
اما چند نکته:
گاهی بعضی کلمهها انگار در جای خودشون نیستن و کمک چندانی هم به متن نمیکنن. مثلاً به کلمۀ «بی شک» در اول این جمله نگاه کنید: «بی شک محبت و مهر ورزیِ عمیقی از ساکنین دریافت می کنند.»
این رو گفتم تا کمی روی کلمهها و کاربرد اونها حساستر بشیم.
و یه نکته ریز دیگه: قبل از علائم نگارشی فاصله نذارید. فقط بعدش بذارید.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
(خانواده مدرسه نویسندگی)
امروز صبح که از خواب بیدار شدم هوا خوب بود اسمان زیبا بود ولی حقیقتا من مثل همیشه نبودم.
این درد لعنتی کلافه ام کرده با بی حوصلگی به سمت مطب دکتر حرکت کردم.
به مطب رسیدم ازدحام جمعیت زیاد بود شنیده ام امار کرونا دوباره صعودی شده.
مثل اینکه فقط من درد ندارم درد و ناراحتی این مردم را میتوان از چشمانشان حس کرد.
روی صندلی انتظار نشسته ام و از زور درد به خودم میپیچم.
چند مریض جدید با بیقراری و دادو بیدادشان توجهم را به خودشان جلب کردند
گویی ما صبوریم ولی انها صبر مارا ندارند میخواهند زودتر وارد شوند.
حوصله این حجم هیاهو را ندارم ،به موبایلم نگاه میکنم و وارد دنیای صورتی و ارام خودم با ان اسبهای تک شاخ رنگین کمانی اش میشوم.
اسبهای تک شاخی که شاید هر دختری منتظرشان است.
ویس ها و مسیج ها را مرور میکنم.
ارامتر میشوم کم کم دردم را فراموش میکنم.
یعنی رژه واژه ها و رقص صداها این چنین مرا ارام میکنند؟
یعنی اینچنین از اعماق وجودم با انها انس گرفتم؟
این دنیای صورتی یک پناهگاه امن،خانواده ای مهربان ودوستان خوبیست که هیچ وقت قضاوتم نمیکنند.
شاید یک رهایی همیشگیست.
احساس میکنم دردم کمتر شده،شاید نیازی به انتظار بیشتر در مطب دکتر نیست.
مطب را ترک میکنم ودر دنیای خودم غرق میشوم.
دنیای من ،دنیای شما،دنیای مدرسه نویسندگی،دنیای استاد کلانتری
ممنون از همراهی تک تک اعضای خانواده نویسندگی.🤍
از این همه هیاهو فرار میکن
سلام شقایق جان
بیا از همین جملۀ اول شروع کنیم:
«امروز صبح که از خواب بیدار شدم هوا خوب بود اسمان زیبا بود ولی حقیقتا من مثل همیشه نبودم.»
اگر کلمۀ «حقیقتا» رو از این جمله حذف کنیم چه چیزی از دست میره؟ هیچی. وقتی از بازنویسی و کشتن فرزندان حرف زدم منظورم دقیقاً همین بود. تو زبان شفاهی ممکنه ما کلی حرف اضافه بزنیم. مثلاً تو یه مکالمۀ روزمره ممکنه این واژۀ حقیقتاً رو هزار بار به کار ببریم، اغلب هم بیدلیل و بیجا. اما اونجا تو ذوق نمیزنه، اما اینجا چرا.
این مثال رو زدم تا کمی رو کلمات حساستر بشی. ضمناً یادت رفت آخر متن تعداد کلمات عینی و ذهنی رو بنویسی.
برات آرزوی سلامتی روافزون دارم.
مشخصه که توان زیادی در ایجاد حس در نوشتههات داری.
مشتاقم ازت بیشتر بخونم.
خانه ای از جنس زباله دان
داشت درون چهارمین سطل زباله سرک میکشید و مثل همیشه زیر چشمی دور و برش را نگاه میکرد که ناگهان متوجه چهره آشنایی که آن طرف خیابان ایستاده بود شد. ترس و اضطراب چرت ناشی از نعشگی را از سرش پراند .با سرعت پشت سطل زباله پناه گرفت و نشست. مثل کودکی های خیلی دور سرش را روی پاهایش قرارداد با این تفاوت که وقتی در کودکی اینگونه مخفی می شد فکر می کرد هیچ کس نمی بینتش ولی حالا…
چهرهی آشنا نزدیکتر شد و بی توجه از موجود مچاله شده پشت زباله دان از کنارش عبور کرد و رفت .چه ساده بود که فکر می کرد او هم برای آشنایان آشناست. دیگر حتی خودش هم با چهره ی درون آینه غریبه بود چه برسد به آشنایان بیگانه.
از یک خانواده گرم ودلسوز، درس ودانشگاه، مهندسی کامپیوتر ،شوروشوق جوانی ،عاشقی و خواستگاری به اندازه ی یک شنیدن جواب نه، پیدا شدن دشمن دوست نما، ترک تحصیل و ترک خانواده رسیده بود به خماری و غذایی از ته مانده های دیگران و خانه ای پشت زبالهدان در خیابانی ازجنس فقر.
آژیر آمبولانس برای چهارمین بار امروز جنازه ای با سرنگ مانده در رگ را از پشت زباله دان برد…
صفورا قیطانی ۱۵ تیر ۱۴۰۰
سلام خانم قیطانی عزیز
تلاش شما برای نوشتن یک قطعۀ خلاقانه جای تحسین داره.
پایانبندی متن هم تاثیرگذاره.
فقط اینکه توی بازنویسی بهتره متنهاتون رو با صدای بلند بخونید تو بتونید بعضی جملات و عبارت رو روانتر کنید.
مثلاً به این عبارت نگاه کنید وسط یکی زا جملههای بلند این قطعه: «خواستگاری به اندازه ی یک شنیدن جواب نه»
گاهی اوقات چنین عباراتی خوندن متن رو سخت میکنن، اگر جمله بلند باشه اوضاع بدتر هم میشه.
ضمن اینکه بعد از نگارش متن بهتره از خودم سوال کنیم: آیا این عبارت یا جمله که من نوشتم، توسط خواننده هم به خوبی دریافت میشه، یا نه خواننده ممکنه یه تصور خیلی مبهم پیدا کنه. مثلاً به این عبارت نگاه کنید: «پیدا شدن دشمن دوست نما».
اینا رو فقط مثال زدم تا شما رو کمی حساستر کنم.
بیصبرانه مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.