زمان بندی خدا بی نظیر است نه هیچگاه دیر نه هیچگاه زود کمی بردباری می طلبد و ایمانی بسیار. اما ارزش انتظار را دارد.اولین بار که این متن را خواندم خیلی به دلم نشست و بعد با خود فکر کردم که چقدر این جمله درست است .دیروز خاله ام تماس گرفت و گفت مشکل بزرگی که همیشه نگران حل نشدنش بود و زمان کمی داشت به طرز معجزه آسایی حل شد. و واقعا خداوند هیچگاه دیر نمیکند این ما هستیم که برای خواسته هایمان عجله داریم اما خداوند این خواسته ها را در بهترین زمان و به بهترین شکل به ما میدهد. خاله ام خانه اش را برای فروش گذاشته بود و شرایط جوری باید که باید تا قبل از عید از آن خانه نقل مکان میکردند ولی هنوز خریداری پیدا نشده بود و هرچه به عید نزدیکتر می شد نگران تر می شد تا اینکه درست همین چندروز پیش در حالیکه ناامید شده بود یک مشتری دست به نقد پیدا شد و خانه اش فروش رفت و همان گونه که میخواست عید امسال را در خانه جدید سپری خواهد کرد. از این معجزه ها در زندگیمان کم نیستند و همه در یک جمله خلاصه میشوند : خداوند هیچگاه دیر نمی کند.
تعداد حروف912
کلمات عینی 10
کلمات ذهنی 191
زنده باد فروزان گرامی
ساده و شفاف و زیبا نوشتید.
لذت بردم.
با جدیت به تمرین قطعهنویسی ادامه بدید.
به نظرم شما میتونید قطعههای خیلی خوبی بنویسید.
سلام دخترعمو جان، خوبی؟ این متن پیامی بود که در اینستاگرام به دستم رسید.
حسین بود، چقدر بزرگ شده بود و کاملا چهره و ظاهرش با برادران طلبهاش فرق داشت و این چهره گویای اعتقاد درونی متفاوت او با آنها بود و حالا بعد از سالها مرا در اینستاگرام یافته بود. این اولین بار بود که بعد از بلوغ باهم گفتگو میکردیم، در فضایی که نگاههای قضاوتبار فامیل، ما را بخاطر تضاد جنسیت و احکام محرم نامحرم له نمیکرد…
میدانستم که بعد از فوت عمو و زنعمو تنها زندگی میکند. اما نمیدانستم که گویا او هم همچون من، بخاطر اعتقاداتش رانده شده است!
با خود اندیشیدم دین چیست ؟
مگر نه اینکه راه صحیح زندگی از سوی خداوند است؟
و مگر نه اینکه خداوند عشق محض است و بس؟
پس این همه درگیری، قضاوت و من بهتر از دیگریام به واسطهی دینی است که خداوند آورده؟!
همان خدایی که به خاطر غرور، شیطان را از درگاهش راند؟ و حالا انسانها از ترس شیطان به هم میپرند؟!
چه شده است که قضاوت و خودبینی، جای عشق و مهربانی را گرفته است؟
همان عشقی که پیامش را محمدی آورد که دوستانی نصرانی داشت!!!
نمیدانم، اما درک من از خداوند عشق خالص است و در عشق هیچ چیزی جز پذیرش، مهربانی و عطوفت در میان نیست….
تعداد کاراکتر: ۱۰۵۰
تعداد کلمات ذهنی: ۵۰
تعداد کلمات عینی: ۳
زنده باد خانم نام خواه عزیز
این متن شروع زیبا و خلاقانهای دارید.
خیلی با ذوق از یک رخداد روزمره یه قطعه خوب ساختید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
وقتی از خیابانها و کوچه و پس کوچه ها عبور می کردی ،چشمات عادت داشتند به نگاه درو دیوار های ، پوشیده از عکس ، پوستر ، پرچم و اعلامیه ها ، و گوش هات به صداهای رادیوهای سکوی خانه ها و بلند گوهایی که بر روی ماشینها نصب شده بودند.
ازاتوبوس که پیاده شدم ، چند قدم آن طرف تر کنار جاده ایستادم ، کیفم و زمین گذاشتم ، لباسم و مرتب کردم ، و یه نگاهی هم به بند های پوتین هام انداختم ، چفی دور گردنم و باز کردم و مجددا با یه دور پیچان آن به گردنم ، اضافه آن را روی دوش چپم انداختم ، که دنباله آن به قلنجم می رسید ، آینه کوچکی را از جیب کابش در آوردم و یه نگاهی هم به سرو صورتم انداختم ، با انگشتام بصورت شانه با موهای سرم کمی ور رفتم ، و تا اندازه ای مرتب شان کردم .
بند کفیم و روی دوشم انداختم ، و کلاهم را در دست داشتم ، از خیابان فرعی و کوچه و پس کوچه ها بطرف خانه حرکت کردم . نزدیک به سه ماه بود ، که به مرخصی نیامده بودم ،
عملیات غرور آفرین کربلای ۵ رزمندگان در منطقه شلمجه تازه ها به اتمام رسیده بود ، از اینکه درمنطقه دیگری در حال انجام خدمت وظیفه بوده ، سعادت حضور در این عملیات و نداشتم ، احساس خوبی نداشتم .
پاهام در حال حرکت بود ، اما انگار جسم و روحم چشم شده و درو دیوار ها دوخته بودند ، دیوار های که مزین شده بودند ، از عکسهای شهیدان و پرچمهای تسلیت و آگهی های مراسم های ختم ،
هنوز به سر کوچه مان نرسیده بودم ، عکسی از دور نظرم و جلب می کنه ، هرچقدر نزدیکتر می شوم ، آشناتربه نظر می آد ، و اشکهااز چشمهام بیشترسرازیر می شوند.
آری خودش بود ، با هم از ییلاق مان که بیش از صد کیلومتر از شهر فاصله داشت . برای درس خواندن به شهر آمده بودیم .
ازقشر ضعیف و آسیب دیده آن زمان ،
که توانایی درس خواندن و داشتیم ، اما توانایی هزینه مالی اش و در شهر هرگز ،
تا کلاس پنجم ابتدایی و در محل مان خوانده بودیم ، بعد برای ادامه تحصیل ما را به شهر آوردند ، من سربار زندگی خانواده دایی ام و او سربار زتدگی عمویش شده بود .
منضبط بودیم و تابع اوامر ، تحمل دوری خانواده از یک طرف ، نداشتن بضاعت مالی از طرف دیگر برایمان سخت بود ، ناجار بودیم روزهای تعطیلی و جمعه ها زیر دست بناها کارگری کنیم ، و پول جیبی خودمان را در آوریم ، زمان جنگ بودو چه شبهایی که خاموشی برق داشتیم و قادر به درس خواندن نبودیم ، من دوسالی بود که زودتر دیپلم و گرفته بودم ، خدمت سربازی بودم . اوسال اخر دوره دبیرستان بود . که بسیجی رفته بود . در سیزده اسفند ۶۵ عملیات کربلای ۵ شهید شد . یادو خاطره اش و تمام شهدای کربلای ۵ اسفند ۶۵ گرامی باد .
تعداد کاراکتر ۲۲۱۱
تعدادجمله ۱۳
تعداد عینی ۴۵
تعداد ذهنی ۶۰
در را باز می کنم.
داخل میشوم. سلام میکند. سلام می کنم. خسته نباشیدی می گویم و قبل از اینکه چیزی بگوید میروم روی صندلی روی بروی دستگاه مینشینم. خوب بلدم که باید چکار کنم. چانه ام را روی دستگاه می گذارم، پیشانی ام را به فرو رفتگی بالای دستگاه میچسبانم. زل میزنم به نقطه ی نورانی درون دستگاه. به قاعده ی تمام این سال ها.
اول چشم راست.
از میان چمن زار جاده ای می گذرد که انتهای آن بالنی ایستاده به انتظار. صدای دستگاه بلند میشود. بیب بیب بییییب بالن تار و واضح میشود. فکر ها در سرم میچرخند. نباید پلک بزنم ، میدانم. سال هاست که این راه را می روم.
دکتر دستگاه را رو بروی چشم چپ میبرد. باز همان جاده، باز همان بالن و باز همان خیال آشنای تمام این سال ها که شاید روزی کسی از انتهای این جاده از توی آن بالن زرد و سرخ دست تکان بدهد و صدا بزند. بخواند مرا به جایی دور. بیب بیب بییییب تصویر تار و واضح میشود. جلو و عقب می رود. وقت دارد تمام میشود. التماس میکنم. زود باش دوباره وقتمون داره تموم میشه ها. زود باش دست تکون بده. ببین پلک نمیزنم که مبادا در هیاهوی پلک زدن من صدای تو گم شود و دکتر خوش خیال فکر میکند به خاطر اوست. بدو…بدو…
-ممنونم خانوم میتونید سرتون رو بردارید.
کمی تامل می کنم آخرین نگاه را به آن نقطه نورانی که حالا تاریک شده وصله میکنم. پلک هایم را روی هم میاندازم و سرم را برمیدارم. این بار هم من آمدم و این سوی این جادهی بی انتها نشستم، منتظر. اما تو باز هم نیامدی. و من دوباره برای تجربه این ده ثانیه باید مدت ها صبر کنم تا که یا نور چشمانم از شوری اشک های شبانه کمتر شود و راهم بیافتد به اینجا؛ یا اینکه اینقدر طولانی شود این فراق که شب قبل خواب عینکم را دقیقا جایی بگذارم که میدانم وقتی برای آب خوردن بیدار میشوم حتما از روی آن خواهم گذشت.
تعداد کاراکتر: ۱۱۳۰
کلمات ذهنی: ۳
کلمات عینی: ۲۵
فاطمه عزیز
این عالی بود. به نسبت قطعه قبلی این خیلی خیلی بهتر بود و دقیقه همون چیزی بود که تو تمرین خواسته شده بود.
شما خلاقیت زیادی دارید.
ذوق شما در کار با واژهها و جملهها ستودنیه.
با قدرت ادامه بدید. بیصبرانه منتظر خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز را هم مثل هرروز شروع کردم و به پایان می رسانم . با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. با چشمانی که هنوز خستگی در آن ها دیده می شد وارد گروه ((کلاس ششم الف )) شدم و حاضری زدم . فکر کردم اگر در گذشته های دور پیشگویی به مردم بگوید که در آینده مدرسه تنها جعبه ای کوچک می شود چه عکس العملی ایجاد می کردند ، لبخند تمسخر آمیزی می زدند یا چشمانشان از تعجب گرد می شد ؟ شروع کردم به پاسخ دادن سوالات امتحان ، دردل به کسانی که سر امتحان از زیر عینک های خود به من چشم می دوختند خندیدم ؛ در آن لحظه ها من از استرس تمام مطالبی که خوانده بودم را برای لحظه ای فراموش می کردم و برای اینکه او فکر کند من در حال پاسخ دادن به سوالات هستم مداد را تکان میدادم . وقتی که این روز هارا بی هیچکار هیجان انگیزی شب می کنم می فهمم در گذشته چه لحظات خوبی داشتم که قدر آن ها را نمی دانستم . شاید همین روز ها هم لحظات گران بهایی هستند که تا از دستشان ندهم متوجه آن ها نمی شوم . زندگی را نباید سخت بگیرم اما آن را هم نباید بی هیچکار مفیدی به پایان برسانم . جواب امتحان را فرستادم . بعد دو زنگ دیگر کلاس به پایان رسید ، به سمت سفره رفتم و غذا خوردم و بعد برای فرار از این لحظات ملال آور به دفتر و قلم امان آوردم . تعداد کاراکتر :۱۰۵۰
تعداد کلمات عینی : ۲۱
تعداد کلمات ذهنی :۱۴۶
پرنیان عزیز
چه ساده و زیبا و دلنشین نوشتی. لذت بردم.
خیلی خوبه که تونستی یه رخداد روزمره به این خوبی توصیف و تحلیل کنی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
راستیف یه نکته کوچولو:
قبل علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذاز. فقط بعدش بذار.
این “من” دارد از تنهایی “نم” میکشد. و “نم” که کشید مثل سقفی که از باران پیای شب قبل شکم آورده، باد میکند. آرام زرد میکند و بعد که خوب رنگ رو روی سرخش به زردی رفت، با یک باران دیگر ترک برمیدارد و یک روز که هیچ کس حواسش نیست و همه سقف شکم آورده را به دست فراموشی سپردهاند، خراب میشود روی سر زندگیشان و خرج میگذارد روی خرج… حالا باید بروند معمار و بنا و عمله بیاورند که چی؟ که هی ملات درست کند و بزند به زخم سقف و بعد ماله بکشد رویش تا خانه دوباره شبیه خانه شود و زندگی بیاید بنشیند سرجایش کنار بخاری. سقف درست میشود، زندگی میآید. اما این سقف دیگر همان سقف نمیشود. حالا یک لکه ی بزرگ ناموزون روی سفیدی لباسش دارد که از ریخت میاندازدش و هی ترس میاندازد به دل زندگی که مبادا دوباره خراب شود روی سرش. زندگی میآید و سر جای همیشگیاش مینشیند اما این زندگی دیگر آن زندگی نیست. این زندگی هرقدر هم به روی خودش نیاورد همیشه گوشه چشمی به سقف دارد و کمی مایل به سمت در خروجی نشسته و گوشش تیز است به صدای باران.
حالا تو فکر کن “من” ای که از تنهایی “نم” بکشد دیگر آن “من” میشود؟ این من حتی اگر ترک نخورد، نریزد، زرد میشود. زرد. و لکه اش همیشه میماند به تن زندگیاش. این “من” اگر “نم” بکشد هرچقدر هم بعد ها بیایی و با بودنت ماله بکشی به تنهاییاش آن “من” نمیشود.
تعداد کاراکتر: 1167
کلمات ذهنی: 4
کلمات عینی: 24
فاطمه عزیز
شما زیبا نوشتید. من قلم شما رو دوست دارم.
اما این اون تمرینی نیست که خواسته بودید. بنا بود با شرح یک رخداد مشخص شروع کنیم و بعد از دل اون نکتهای رو بیرون بکشیم.
کلافه ام و تمرکزی برای انجام کار هایم ندارم.
صبح به پیادهروی و نزدیک 10000 قدم راه رفته ام.
چیزی برای نوشتن ندارم.
زندگی ام خالی است بدون هیچ خبر یا احساس جدیدی.
همان تپش های قلب یکنواخت نه چیزی و یا نه کسی که آن را زیاد یا کم کند.
یادم است وقتی در راهنمایی ارزوی کمی هیجان در زندگی ام کردم تنها یک احساس یکطرفه به آدمی عوضی گیرم…
خب همانطور که مشخص است نوشته ام نیمهکاره ماند.
چند دقیقه پیش پدر و مادرم برای پیادهروی به بیرون رفتند و همینحالا که غرق در نوشتن بودم ناگهان در باز شد و من از وحشت درحالی که ضربانقلبم بالا رفته بود به اطرافم نگاه کردم و تنها چیزی که دیدم میتوانم با آن از خودم دفاع کنم اسپری الکل بود و آن برداشتم و با قلبی که با ترس میکوبید آرام به هال رفتم ولی با شنیدن صدای پدرم چشمانم را کلافه بستم و به اسپری الکل احمقانهی دستم خیره شدم. چه فکری با خودم کرده بودم؟
اینکه دزد را با اسپری الکل سقط میکردم؟
باید سهتار پدرم را کنار خودم نگه دارم چون چوب محکمی دارد و با آن به راحت میتوانم کلهی شخص احتمالی را با آن بپوکانم.
دنبال بالا رفتن تپشقلب میگشتم و خب! بار دیگر کائنات به خوبی جوابم را داد.
تعدا کارکتر:1032
کلمات عینی:15
کلمات ذهنی:82
سلام هلیا جان
تو راحت و روان نوشتی.
فقط اینکه کاش قطعۀ تو از اینجا شروع میشد:
«چند دقیقه پیش پدر و مادرم برای پیادهروی به بیرون رفتند…»
وقتی به جای حرفهای انتزاعی با یک رخداد مشخص شروع میکنید مخاطب بهتر جذب متنمون میشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
قطعه نویسی .شماره ۱.
امروز شروع کلاس نویسندگی بود،شروعی زیبا و من غرق شوق وارد سرزمین رویاها شدم.
سرزمینی که به جای درختان، واژگان درخاک ذهن ریشه دارند ،میوه ی درختان احساس های متفاوت اند،خیابان ها نه از جنس آسفالت بلکه از جنس کاغذند در این سرزمین قلم های مشکی کشیده،مغرور و جذاب بسیار محبوب اند.
در اینجا احساس ها جان دارند،دست و پا دارند .
این سرزمین ،سرزمین آزادی است و احساس ها آزاده آزادند.غم میتواند هر زمان که دلش میخواهد هرقدر که دوست دارد بگرید،خشم میتواند دیوارهای سرزمین را در هم بکوبد و ویران کند،شادی هرجایی میتواند بالا و پایین بپردو حرکات موزون انجام دهد آری عجایب و قشنگی های این سرزمین بسیارند.
سرزمینی که مدت ها بود راهش را گم کرده بودم و امروز باشنیدن حرف ها و نوشته های استاد و دوستان عزیز عطر این سرزمین به مشامم رسیدو به یکباره واردش شدم.
امروز افتتاحیه ی دوباره ی سرزمین رویاهابود این افتتاحیه را اول ب خودم قهرمان این سرزمین و بعد به تمام کسانی که سرزمین رویایی داند و افتتاحش کردند تبریک میگویم .
به امید روزهای بهتر.
تعداد کاراکترها:۹۲۱
کلمات ذهنی:۳۲
کلمات عینی :۲۴
سپاس از مهر شما انسیه عزیز
امیدوارم همیشه در مسیر نوشتن خوش بدرخشید.
تمرین قطعه نویسی .شماره ۶. بالاخره روز یکشنبه فرا رسید ،روز پراز اضطراب و هیجان،تا به حال برای جدایی از دوستی آنقدر ذوق نداشتم.جدایی که به نفع هردوی ما بود،من بدون او زندگی بهتری داشتم و او بدون من کمتر آسیب میدید . نگرانم نکند متخصص توصیه به ادامه دادن کند،نکند بگوید هنوز زمان جدایی نرسیده . البته اون قدیمی ترین رفیق من است،رفیقی که در روزهای سخت با من اشک ریخت در شادی هایم عاشقانه در کنارم بود اما من همیشه در عمق وجودم از او بیزار بودم و در شادی ها و مهمانی ها بدنبال فرار کردن از او .هر قدر قدمت دوستیمان بیشتر میشداز او بیشتر خسته میشدم در افکار خود غوطه ور بودم که چیزی توجهم را جلب کرد سرم را بالا اوردم افراد زیاد را دیدم که مضطرب منتظر جدایی از رفیقشان هستند پس تنها من نیستم که انقدر مشتاق جدا شدن از او هستم بله همه ما خسته از رفیق های چند ساله ی مان ردیف شده بودیم و منتظر شنیدن خبر خوب فصال بودیم .
باصدای دکتر به خودم می آیم؛ بله خانم سیدی شماره چشمتون ثابت شده و میتونید عمل چشم رو انجام بدین تا از دست عینک راحت بشین سکوت همه جارا فرا میگیرد و لبخندمن از عمق جان، مطب را پر میکند
تعدادکاراکتر:۹۸۸
کلمات عینی:۱۵
کلمات ذهنی:۳۳
درود انسیه عزیز
تلاش شما برای نوشتن یه پایان غافلگیرکننده جالب بود.
در کل از خوندن قطعۀ شما لذت بردم.
فقط یه نکته: متن نیاز به بازنویسی داره تا زبانش یکدست بشه. بعضی جاها گفتاری نوشته شده.
و اینکه قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
گندم از گندم بروید، جو ز جو
بچه که بودیم دعوایمان که میشد، مادرمان پا در میانی می کرد تا مسأله را ختم به خیر کند به این صورت که: طرف دعوا اگر کوچکتر از ما بود، مادر می گفت: کوچکتر است، عقلش نمی رسد و نمی داند که چه می گوید، تو عاقل باش و کوتاه بیا. حرفهایش را جدی نگیر. آخر تو بزرگتری و بیشتر می فهمی. و اگر بزرگتر بود، می گفت: آدم که روی حرف بزرگتر حرف نمی زند. هر چه گفت بگو چشم. حالا اگر حرفش بی ربط و بی منطق بود انجام نده ولی جلوی رویش بگو چشم و خلاص. آخر تو کوچکتری و احترام بزرگتر واجب است. مهم نبود حرف چه بوده و اصلاً کدام حرف درست بوده است و کدام غلط. مهم این بود که مشاجره ای درنگیرد، بذر کینه ای پاشیده نشود و همه چیز گل و بلبل باشد. حال اگر در پس این گل و بلبل آتش خشم و کینه ای شکل می گرفت که می گرفت، چه باک. همین که همه چیز آرام باشد و ما ظاهراً خوشحال، کافی بود. اینگونه بود که ما یاد نگرفتیم چگونه با عقل و منطق با یکدیگر حرف بزنیم و مشکلاتمان را حل کنیم. نگاهی به شیوۀ تربیتی بچه های دیروز شاید به ما کمک کند تا بفهمیم که امروز چرا در فضای مجازی آدمها اینطور خشمگین و عصبانی هستند و پشت نقابهایشان راحت تر عقده گشایی می کنند. که گندم از گندم بروید، جو ز جو.
تعداد حروف: 1048
تعداد کلمات عینی: 14
تعداد کلمات ذهنی: 223
این قطعه هم زیباست.
البته توی تمرین هفتۀ اول فقط قرار بود بریم سراغ رخدادهای جدید زندگی روزمرهمون.
ما هیچ، ما نگاه!
در تمرین نویسندگی امروز یک جمله خیلی توجهم را جلب کرد: “اگر نمیدانی که باید دنبال چیزی بگردی و اگر باور نداری که آنجا هست، ممکن است حذف شود.” یادم آمد چند هفتۀ پیش ویدئویی در مورد مکانیک کوانتوم دیدم که در مورد آزمایشی به نام آزمایش دو شکاف صحبت می کرد؛ فرض کنید یک صفحه داریم که روی آن دو شکاف عمودی وجود دارد و پشت این صفحه یک پرده هست. اگر یک سری الکترون را به سمت این شکاف ها پرتاب کنیم، طبق رفتار ذره انتظار می رود که الکترون ها از دو شکاف عبور کرده و به شکل دو خط عمودی روی پردۀ پشتی ظاهر شوند. ولی این اتفاق نمی افتد و الکترونها به شکل موج رفتار می کنند. دانشمندان برای درک این تغییر رفتار، یک مشاهده گر پشت صفحه قرار دادند تا بتوانند رفتار الکترون ها را رصد کنند. ولی ماجرا پیچیده تر شد. وقتی مشاهده گر روشن بود، الکترون ها به شکل ذره و وقتی خاموش میشد به شکل موج رفتار می کردند. یعنی مشاهدۀ الکترون بر چگونگی رفتار آن تأثیر میگذاشت. و همین گونه است که در زندگی نگاه و توجه ما به عنوان مشاهده گر، اول روی خودمان و بعد هر آنچه در پیرامون ماست تأثیر می گذارد و می تواند رفتار آن را تغییر دهد. شاید سهراب هم همین را دید که گفت: ما هیچ، ما نگاه!
تعداد حروف: 1053
تعداد کلمات عینی: 20
تعداد کلمات ذهنی: 202
زنده باد فاطمه عزیز
چقدر زیبا و خوب نوشتید.
ایدۀ جذابی هم داشت این قطعه.
مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
هیچچیز تحت کنترل نیست!- قطعه اول
از خواب که بیدار میشوم، اولین چیزی که میبینم اعلان واتساپ مادرم است. آخرین پیامش که بازنشده دیده میشود، این است: «بیدار شدی نظرت را بگو». پیامها را باز میکنم و میخوانم، با هر پیام، بدنم سردتر میشود. پدرم شب گذشته تبولرز شدیدی کرده است و امروز هم بدن درد دارد؛ مادرم نظرم را پرسیده که او را به دکتر ببرد یا درجا برای تست کرونا تماس بگیرد. خودم را جمعوجور میکنم، با مادر تماس میگیرم و کمیپرسوجو میکنم. در آخر به این نتیجه میرسیم که صبر کردن، اتلاف وقت است و بهتر است پدر تست بدهد. گوشی را قطع میکنم و تازه یاد برنامههای خودم میفتم. فردا قرار است به دیدن دوستم و دختر نوزادش بروم. نیما کلاس دارد، قرار بوده به دیدن پدر و مادر نیما هم برویم، وقت دکتر دارم و …. اما شب قبل از تب کردن پدرم، آنها مهمان ما بودهاند … باید منتظر بمانم تا جواب تست پدر مشخص شود و ببینم من هم باید قرنطینه شوم یا نه.
امسال این چندمین باری است که به من ثابت شده است دنیا اصلا طوری نمیچرخد که مطابق برنامه من باشد. انگار هرقدر بیشتر برای کنترل زندگیام تلاش میکنم، بیشتر از دستم در میرود، درست مثل یک ماهی خیس. هرقدر بیشتر برنامهریزی میکنم و چکلیست مینویسم، کائنات هم بیشتر دستبهدست هم میدهند تا به ریش من بخندند! اضطراب چه چیز را دارم؟ با چه میجنگم؟ با روزگاری که افسارش اصلا دست من نیست؟ نفسی میکشم، برای خودم چایی میریزم و برنامههایم را یکییکی کنسل میکنم.
سارا چگینی
هیچچیز تحت کنترل نیست!- قطعه دوم
جواب تست کرونای پدر منفی شد. همگی نفس راحتی کشیدیم. بخشی از وجودمان به خاطر اینکه کرونا ندارد، بخشی دیگر برای خودمان که با او در ارتباط بودیم! یک ویروس فسقلی، بدجوری روی خودخواه آدمیزاد را نشان داد. خوشحال بودم و فکر کردم همه چیز تحت کنترل است. طبق معمول، کائنات در لباس دکتر اِماِس پدر ریشخندی به پوزم بست و گفت بنشین سر جایت، هیچچیز تحت کنترل نیست! ممکن است جواب تستش کاذب باشد، بعدش هم بروید یک آزمایش خون بدهید ببینم این تب و گوش درد و بدن دردش از کجاست. یک سیتی ریه و تست دوباره کرونا هم بگذارید تنگش که خیالمان راحت باشد. تست دوباره منفی شد، اسکن هم پاک. خیالم باز راحت شد. این بار هم دکتر به ریشم خندید! آزمایش خون، عفونت شدیدی را در بدنش نشان میداد، کائنات با خودش گفته بود این دختره درس عبرت نمیگیرد، ببرید پدرش را بستری کنید تا دیگر فکر نکند همهچیز تحت کنترل است…
دو شب است پدر بستری شده است. من نه کنترلی روی مادر دارم، نه برادر و نه خود پدر. فکر میکنم در آن بخش بیمارستان چه کسی رفتوآمد میکند؟ نکند عفونت خوب بشود و کرونا بگیرد؟ نکند مادر و سهراب کرونا بگیرند؟ نکند عفونتش مشکل جدی باشد؟ من چهکار کنم؟ چرا هیچکس به توصیههای من گوش نمیکند؟ … یکبار روانپزشکی در اینستاگرام پستی گذاشته بود به این مضمون که اگر قرار باشد یک مهارت یاد بگیرید، آن مهارت باید «تحمل شرایط مبهم در زندگی» باشد. فکر میکنم منظورش همان «غیر قابل کنترل بودن» است. باید یاد بگیرم که به غیر از تلاشم، هیچچیز دیگری در کنترل من نیست.
سارا خانم چگینی عزیز
شما نثر شفاف و پاکیزه و خوبی دارید.
این دو قطعه نشون میده که شما میتونید یادداشتهای فوقالعاده خوبی بنویسید.
راستی سایتتون هم خیلی خوشگله. امیدوارم بیشتر و بیشتر به روز بشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
به نام یگانه معمار هستی
سمانه علی محمدی _ تهران
هفته اول _ قطعه چهارم
سرحال از ردپای نور آفتاب کف اتاقم، بعد از چند روز غیبت، مشغول کشیدن طرح پیشنهادی پرونده جدید بودم و همزمان به آن اتفاق بزرگ فکر می کردم. میدانم که روزی میآید یا شاید هم او نشسته به راه و من هستم که به سویش میخرامم. همین نوشتن را هم برای رسیدن به او شروع کردم. چون فکر می کنم با نوشتن چشمانم بهتر می بیند و افکارم هرس می شود تا نسخه بهتری از خودم ارائه کنم که آماده انجام کارهای مهمتری است. همچنان که می کشیدم و فکر میکردم، نمیدانم فرشته ی سمت راستم بود یا سمت چپ یا ندای درون که پر کشید و روی لبه نمایشگر، روبروی من نشست. پایش را روی پایش انداخت و دستانش را در هم گره کرد و خیره به چشمانم فرمود:” فرض کن این نقشه همان نقشه ی موعود است که انتظارش را
می کشی روزی حضرت کارفرما بی هیچ واسطه ای، طرح و اجرای آن را تمام و کمال به تو بسپارد تا خودت معمار باشی آن شوی، آیا باز هم سرسری خطوط را به هم وصل می کنی و از بسیاری جزئیات زیبا و با شکوه که در گوشهای منتظر اشارت تو هستند تا جلوه گری کنند، می گذری؟”. در حالی که سعی می کردم آن فضول باشی را از روی نمایشگر بردارم و در توبره ای از توجیهاتی که برای خودم جمع و جور کرده بودم، فرو کنم، با خودم فکر کردم از این پس باید حین طراحی نقشه ها، حتی اگر فرصت کافی در اختیارم گذاشته نشده، جایی برای ظهور جزئیات ناب معماری در نظر بگیرم تا در فرصتی مناسب با خط و خطوط کافی آنها را به نمایش بگذارم.
تعداد کاراکتر: 960
تعداد کلمات عینی: 10
تعداد کلمات ذهنی: 190
سمانه عزیز
تلاش شما برای نگارش خلاقانۀ قطعههای ستودنیه.
مشخصه که با تمرین مداوم میتونید یادداشتهای خیلی خوبی بنویسید.
بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویسید.
امروز صبح بااحساس درد زانو از خواب بیدار شدم. این اولین باری نبود که با درد زانو بیدار میشدم. سالها پیش دکتر گفته بود که احتمالا مفاصل زانوهایم از هم فاصله دارند و باید بیشتر مراقب باشم و کمتر پله بروم. راستش را بخواهید وقتی این جمله را گفت یاد مادربزرگهایمان افتادم که با زحمت از پله بالا می آیند و با خودم گفتم من هم باید مراقب پله ها باشم! از آن زمان بود که پله رفتن را محدود کردم ولی این بار مسئله پله نبود و درد زانویم احتمالا از سردی هوا و پوشیدن شلوارک کوتاهی بود که زانوهایم را نپوشانده بود. سراغ یخچال رفتم و پماد پیروکسیکام (که احتمالا همه مادربزرگها و کسانیکه درد رو تجربه کردن استفاده کرده اند) را برداشتم و به زانوهایم مالیدم ولی متاسفانه موثر واقع نشد. هربار که زانودرد میگرفتم این پماد به کمکم می آمد و بهبود پیدا میکردم ولی این بار زانودرد از سرما بود. پس تصمیم گرفتم به روش سنتی زانوهایم را زیر آب گرم قرار دهم و انصافا هم بی تاثیر نبود و دردم کمتر شد و رو به بهبود شد. متاسفانه امروز نتوانستم در خانه تکانی به مادر کمک کنم امیدوارم فردا بهبودی کامل حاصل کنم و بتوانم کارهای عقب مانده ام را به انجام برسانم.
کلمات عینی 38
کلمات ذهنی 170
حروف 1020
فروزان عزیز
جزئینگاری شما خوبه. درونیات خودتون رو هم خوب بیان کردید.
اما به نظر میرسه که این قطعه یه چیزی کم داره، لازمه که یه مقدار بیشتر روی بخش دوم کار کنید؛ یعنی نکتهای که قراره از دل این رخداد بیرون بیاد.
۱۸ مهر درمان شوپنهاور میخواندم. جولیوس فهمیده بود ملانوم دارد. به حرفهای دکتر فکر میکرد: “دلیلی وجود نداره که نتونم نوید یه سال خوبو بهت بدم.” جولیوس به سالهای گذشته ی عمرش نگاه کرد. به زندگیش و تمام بیمارانش. آخرین سالی بود که زنده بود و داشت تلاش میکرد دلیل زنده بودنش را پیدا کند. چنین گفت زرتشت را باز کرد: به پرسش همیشگی زرتشت رسید: آیا میخواهیم دقیقا همان زندگی زیسته مان را بارها و بارها و تاابد زندگی کنیم؟جولیوس قطعا حاضر بود صدهابار دیگر همین زندگی را زندگی کند. ناگهان فهمید که تمام عمرش را به درستی زیسته است.
همان هجدهم پاییز، به خودم گفتم: “دلیلی نداره که نتونم نوید یه سال خوبو بهت بدم.” تصمیم گرفتم هر کاری که میخواهم انجام دهم با خود فکر کنم که اگر امسال آخرین سالی باشد که زنده ام آیا باز هم انجامش خواهم داد یا نه. این فکر شد مبنا و معیار تمام تصمیم گیری هایم. و دلیل حضورم در دل این چالش دوست داشتنی.
جولیوس به پایان آن سال نرسید. ولی تا آخرین روز دقیقا کاری را کرد که اگر صدها بار هم تکرار میشد لذتبخش بود. من ۱۸ مهر با تمام جانم به مفهوم این جمله رسیدم: “زندگی دومت از وقتی آغاز میشود که میفهمی یک زندگی بیشتر نداری.”
تعداد کاراکتر: ۱۰۴۳
زنده باد. پایانبندی متن هم زیباست.
هر روز زنی به اتاقهای ذهنم سر می زند .روزی هزار بار مرا دعوت میکند به شنیدن غوغای شاخه ها و برگها ی پنجه در آسمان در میان بادها .هر روز دو چشم میشود و از لای بوتهای رز مبهوت مینگرد .در شبهای شکسته هزار بار به امید وصل میشود و نور ماه را به آغوش دنیا دعوت میکند ،و من هر روز او را به کوپه های شلوغ مترو دعوت میکنم ،به شرکتی در خیابانی اصلی در تهران ،و او را محاسبه دلارها و ارقام مانده و رفته می سپارم .او هنوز به دنبال واژه ها در شعر ها می گردد و در پس پرده اشک به خوبیها عشق می ورزد ،و آرزوهایش را در چهاردیواری شرکت روز به روز دفن میکند .در من زنی ناراضی زیست میکند ،نمیدانم سلیقه اش را از چه کسی به ارث برده .چگونه باید دلش را از چهره زیبای رویا برکند و با من بدیدار واقعیتها بیایید ؟
مریم عزیز
این متن نوعی دلنوشتهست.
با اون چیزی که در نوشتن قطعه مد نظر ما بود خیلی فاصله داره.
به تمرینهای سایر دوستان یه نگاهی بندازید.
الهام ربیع نژاد
3/3/2021
بعد از مدتی غلتیدن در تخت، بالاخره عزم را جزم کرده و از جای گرم و نرم دل کندم.
طبق عادت همیشه نگاهی به برنامه غذاییام انداختم تا ببینم برای صبحانه مشاور تغذیه چه دستور دادن میل کنم. اُملت بود. رفتم سراغ یخچال و سه تا تخم مرغ برداشتم و دست به کار شدم.
تخم مرغ اول را که شکستم لکههایی داخل ظرف نمایان شد، با خودم گفتم: هر سه را میشکنم و بعد میروم به جنگ این لکهها، هر چند چیز خاصی نبود، اما دوست داشتم هیچ لکهای در تخممرغهایی که قرار است نوش جان کنم نباشد. دست به کار شدم با کلی تلاش بسیار توانستم از تخممرغها جداشان کنم چنان بدقلق بودند و دو دستی به زرده چسبیده که انگار چسب دوقلو داشتند.
خلاصه با کلی کلنجار رفتن توانستم جداشان کنم. در حین کار، بارها به خودم گفتم بیخیال چیز مهمی نیست، اما مبارز درونم میگفت: نه، نباید کوتاه بیایی. زود دست نکش! تسلیم نشو! تسلیم شدن کار تو نیست.
دقیقاً یاد زندگی خودمان افتادم، ما آدمهایی که هر روز با مشکلات کوچک و بزرگی سر و کار داریم. بعضیهامون تسلیم میشویم و زود جا می زنیم، ولی عدهای دیگر تا مشکلات را به خاک نیندازند دست بردار نیستند. روحیهی مبارزهطلبی خیلی خوب است اگر برای غلبه بر ترسها و موانع زندگی به کار برده شود؛ نه برای مقابله با آدمها.
تعداد کاراکتر: ۱۰۸۵
کلمات عینی: ۱۵
کلمات ذهنی: ۹
زنده باد الهام عزیز
چقدر خلاقانه عمل کردید در انتخاب ایده.
زیبا و درست و دلنشین نوشتید.
لذت بردم و مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
حسن صادقی
صبح زمستان با وجود سوزش سرمای آن ، دل انگیزو زیبا تر به نظر می رسه ، چون هر فصلی با حال و هوای خاص خود معنا و مفهوم و اثر بخشی پیدا می کنه ، به ایستگاه تاکسی که چند قدم با خانه مان فاصله نداره می رسم .
چند تاکسی بنوبت منتظر مسافر هستند ،
راننده تاکسی اولی درحال تمیزکردن شیشه های ماشینه ، راننده تاکسی بعدی پشت فرمان نشسته و با موبایلش مشغوله ، دوسه نفر از راننده های دیگر هم درامتداد تاکسی سومی مشغول صحبت هستند . با توجه به شناختی که نسبتآ چهره ای باهم داریم ، سلام احوال پرسی متخصری می کنم ،تاکسی اولی که نوبتشه ، هنوز مسافری سوار نشده ، می روم صندلی جلویی می نشینم . از زمان شیوع کرونا ، با تعطیلی آموزشگاهها و ودورکاری بخشی هایی از کارهای ادارات و شرکتها و… رفت و آمدها بسیار تقلیل پیدا کرد.
گوشی ام را از جیبم بیرون می آورم ، مقداری با آن ور می روم ، برخی از پیامهایی را که دوستان دیشب برام ارسال کرده بودند ، چک می کنم .
اماهنوز خبری از مسافر یا مسافران دیگر نیست ، چشمم را به ساعت گوشی می اندازم ، ساعت از ۷ و نیم گذشته است .
محاسباتی که قبل از حرکت از خانه کرده بودم ساعت ۸ درشرکت باشم ، دیگر بیش ازین داخل ماشین نشستن و منتظر تکمیل شدن مسافرماندن فایده ای برام نداره . از راننده درخواست کردم حرکت بکنه ، شاید جلوترها مسافری را سوار کنه ، چناچه مسافری نبود ، من بصورت دربستی کرایه اش و پرداخت کنم ، راننده بسیار مرد متشخص و بامرامی بود ، پیشنهادم و قبول و حرکت کرد .
هنوزچند قدم از ایستگاه دور نشده بودیم که راننده سرسخن از مشکلاتی را که با شروع کرونا ، برایشان بوحود آمده باز می کنه . اومیگفت ازیک طرف ترس و دلهره از سوارکردن مسافر ، بخاطر دچار نشدن به کرونا دارند و ازطرف دیگر تعطیلی های مجامع عمومی ، کاهش رفت و آمدها و استفاده اغلب مردم از وسیله نقیله شخصی و… باعث پایین در آمدشان شده و همچنین بالارفتن روزمره قیمتهای مایحتاج عمومی براین مشکلات افزوده است . می گفت به غیر ازهمین چندرغاز کرایه تاکسی که روزانه می گیره ، هیچ منبع درآمد دیگری نداره ، باز هم خدا راشکر می کرد که ماشین مال خودشه ، برخی همکارانش تاکسی شان یا اجاره ای هست و یا مزد بگیر کسان دیگر هستند . که اصلا مرقوم به صرفه نیست ، فقط با بخور و نمیر زندگی را میگذرانند.
ازحرفاش واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ، شاید هم بخاطر نوع شغل و درآمدم بوده که سوای مرگ و میر به اثرات خانمان سوز دیگر کرونا کمتر توجه می کردم ،
تعدادکلمه = ۴۵۲
تعداد کاراکتر= ۲۱۳۰
تعداد جمله = ۱۸
سلام سوژه شما رو دوست داشتم. با اجازه از آن برای تمرین استفاده کردم
چند قدم مانده به ایستگاه تاکسی دکمه های کتم را بستم. همین چند قدم را هم تاب نیاوردم. هرچند فصل زمستان هم زیبای های خودش را دارد.
به ایستگاه رسیدم. فقط راننده ها بودند. چند تاشون دور هم جمع شده بودند. دیگر یک جورایی آشنا شده بودیم. حال و احوالی مختصری کردم و سوار اولین ماشین شدم. سرخودم را با خواند پیام ها گرم کردم. تا همین پارسال مسافر زیاد بود و ماشین سریع راه می افتاد. ولی کرونا اوضاع را عوض کرده بود. کم کم داشت دیر میشد. اگر بیشتر طول میکشید به موقع به شرکت نمی رسیدم. به راننده گفتم دیرم میشود. اگر تو راه مسافر پیدا نشد، کرایه رو من حساب می کنم.
همین که راه افتادم سر صحبت رو باز کرد. از هراس مریض شدن گفت. حق داشت با کلی آدم غریبه سرو کار داشت. ولی یک جورای با مشکل کنار آمده بود. دل خودش رو خوش کرده بود به ماسک و الکل. ولی گرانی و کاهش درآمد و کم شدن مسافر داستانش فرق داشت. هر چند اونجا هم دل خودش رو خوش کرده بود به این که باز خوبه که ماشین از خودش است. اگر این قدرت توجیه کردن رو نداشتم چقدر زندگی سخت تر میشد. کرونا روی شرایط کاری من کمتر تاثیر گذاشته بود. یعنی این هم دلخوشی من بود؟
دقیقا شد هزار کاراکتر :))
درود جناب صادقی نازنین
بنا بود هر قطعه حداکثر هزار حرف باشه. این قطعه دو هزار حرف شده. این موضوع در ارزیابی این تمرین خیلی مهمه.
و چند نکته ریز دیگه:
متن باید ویرایش بشه و زبان متن یکدست بشه. الان بخشهای از متن گفتاریه، و بخشهای دیگهای نوشتاری.
و اینکه قبل از علامتهایی مثل نقطعه و ویرگول نیاز به فاصله نیست. بعدش فقط باید یه فاصله بذاریم.
موضوع متن شما خوبه. ذوق خوبی هم در پرداخت متن دارید.
مشتاقم تا نوشتههای بعدی شما رو بخونم.
برای اولین بار در زندگیم داشتم یادداشت صبحگاهی مینوشتم. چشمانم را نیمه، باز کردم. یک غلت زدم و دمر افتادم و از روی میز کنار تختم دفترچه و خودکارم را برداشتم. تا حالا با صورت نَشُسته عینک نزده بودم. نمیدانم چه وسواس کوفتی ای است. عینک نزده شروع کردم به نوشتن. با این مضمون اولین یادداشت صبحگاهی زندگیم شروع به شکل گرفتن کرد: جناب شاهین کلانتری میگوید باید بلافاصله بعد از بیدار شدن یادداشت صبحگاهی نوشت. آخر من نمیدانم با صورت نَشُسته آب نمیشود خورد نوشتن که بماند. احساس میکردم پلک که میزنم صدای لولای در می آید از این فکر خنده م گرفت. در همان حالتِ دمر با همان غر زدن ها شروع کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم. به خودم که آمدم ۶صفحه نوشته بودم. چشمانم دیگر صدای لولای در نمیداد. عینکم هم روی صورت نَشُسته ام نِشسته بود.
یک مشت آب به صورتم زدم. قد راست کردم و در آینه ی بالای روشویی به خودم زل زدم. کی دفترم را جمع کردم؟ نمیدانم. داشتم به موضوع ۶صفحه ای که درباره اش نوشته بودم فکر میکردم. چیزی در مورد خودم کشف کرده بودم که تاحالا نمیدانستم. شاید فردا هم با چشمانی که صدای لولای درِ گاراژ میدهند یادداشت صبحگاهی بنویسم.
مریم خان محمدی
تعداد کاراکتر ۱۰۲۵
تعداد کلمات عینی: ۲۴
تعداد کلمات ذهنی: ۱۸۰
زنده باد مریم گرامی
چه خوب که صفحات صبحگاهی مینویسید.
قطعۀ شما ساده و شفاف و زیبا بود. لذت بردم.
این خانه از پایبست ویران است
بعد از کلی انتظار بالاخره نوبت ما شد
من و ماشینم رو میگم اسمش رو گذاشتم سارا
چندماهی میشه خریدمش ،صفر خریدم که دیگه مشکلات ماشین قبلی رو تجربه نکنم.
اما متاسفانه یک روز که ماشین رو از پارکینگ اوردم بیرون دیدم چند قطره روغن کف پارکینگ ریخته اعصابم خرد شد گفتم ای بابا اینم از ماشین صفر ،ادرس یه نمایندگی رو از یکی از دوستانم گرفتم اخه خداروشکر گارانتی داره
بعد از چند بار رفتن و اومدن وعوض کردن یک قطعه مشکل حل نشد وگفتن باید برم نمایندگی یار احمدی
حالا امروز اومدم همون نمایندگی که گفتن
ماشین رو بردم داخل پیاده شدم بازم کلی منتظر موندم که پذیرش بشم ،متصدی نمایندگی اقای قربانی مرد پر جنب وجوش و ادم نسبتا خوش برخوردی بود. کارت ماشین رو گرفت وارد سیستم کرد ،گفتم اقای قربانی مثلا ماشین صفر خریدم که مشکلی باهاش نداشته بشم یک دفعه صداش رو بلند کرد وگفت خانم این همه ماشین که میبینی صفرن و دست کم چندتا مشکل دارن
با صدای خفه ای گفتم ،این خانه از پایبست ویران است .اگر هرچیزی از سرمنشاش درست بشه اینقدر مشکل وخرابی واین همه هزینه بابت درست کردن اون خرابی نخواهیم داشت .
.
.
تعداد کارکتر:۱۰۰۲
کلمات عینی:۵۱
کلمات ذهنی:۱۵۱
درود خانم ملکی عزیز
راحت و خوب نوشتید.
اما چند نکته:
اول اینکه حتما سعی کنید به زبان نوشتار(کتابی بنویسید). در این رابطه تو جلسۀ دوم توضیحاتی ارائه شد.
دوم اینکه یه جاهایی وسط جملههای اینتر زدید که لازم نیست و جریان خوندن رو مختل میکنه. بهتر جایی اینتر بزنیم که جمله تموم میشه.
یادم میاد اون موقع ها که در دانشگاه معماری می خواندیم، اساتید از ما می خواستند به زمینی بی انتها و به قوانینی نانوشته فکر کنیم و آنچه را که در رویا می پرورانیم روی کاغذ خلق نماییم. مدت زیادی را به خلق رویاهای بی حد و مرز گذرانیدم. خانه هایی بزرگ، با کلی فضاهای به درد بخور و به درد نخور. بعد یواش یواش و یکی یکی قانون ها و حصار های نامرئی، سر راهمان سبز شدند و برای ما که عادت به طراحی در سرزمینی تخیلی کرده بودیم، حالا این قانون ها و قواعد، بیشتر شبیه بندهای اسارت بودند تا قوانینی حیاتی برای خلق یک اثر. بعضی وقت ها که قوانین به شدت دست و پاهایم را می بست پیش خودم فکر می کردم کاش از اول جور دیگری شروع کرده بودیم.
حالا این روز ها می خواهم قطعه بنویسیم. قطعه ای با هزار حرف که هم داستان داشته باشد و هم نتیجه. اولش فکر می کردم مگر می شود؟ دست به قلم بردم و شروع کردم به نوشتن. مغز ایده را پرورش دادم و در چندین مرحله شاخ و برگ هایش را حذف کردم و به بازنویسی آن پرداختم. و بعد، در کمال ناباوری دیدم اتفاق افتاد و اولین قطعه شکل گرفت. چندین بار آن را با صدای بلند برای خودم خواندم. دیدم برای گفتن یک مطلب ساده چقدر شاخ و برگ اضافی توی سرم بود. اصلا چقدر این شاخ و برگ ها همه جا زیاد هستند. به نظر می رسد، آنچه که ما را محدود می کند، قواعد و قانون ها نیستند، در واقع همین شاخ و برگ های اضافی هستند که همه جا گریبان ما را گرفته اند و آن قدر زیر گوشمان حرف می زنند که بی آنکه بفهمیم از هدف دور می شویم.
بابک منافی
نوشتن مقدس ترین عملی است که در آفرینش وجود دارد. چنانچه خداوند به قلم و آنچه می نویسد، سوگند یاد می کند. اما نوشتن به مانند یک شمشیر دو لبه هست. هم از بین می برد و هم می آفریند. آن قدرت این را دارد تا مهربانی، عشق و تمدن را به بشریت عرضه دارد و گاهی می تواند تنفر و پلیدی را برای بشریت به ارمغان بیاورد. یک جمله می تواند قلب انسانی را به درد آورد و یک جمله نوید دهنده مهربانی و شادی باشد. برخی می گویند، نویسندگی پس از شغل معدن سخت ترین کار دنیا است. هرچند من اعتقاد دارم که هر شخصی نویسنده است. هر شخصی درون ذهنش، هر روز به اندازه هزاران صفحه کتاب، جمله می گذرد. فکر های مختلفی که هر کدام در نهایت شاید نمود خارجی نیز داشته باشد. اما هنگامی که آن ها مکتوب می گردد، قدرتی وصف ناپذیر می یابد، قدرتی که هر شخصی، تشنه به دست آوردن آن است. به جرئت میتوان گفت که قلم، بزرگترین دشمن دیکتاتورهاست و نوشته ای که خلق می شود، اگر نماد آزادی نباشد، ابزاری کثیف در دست سیاستمداران است. ابزاری کثیف که توسط نویسندگان خودفروخته تولید شده است. آری، آن همانند شمشیر دولبه است و مهم این است که در دستان چه شخصی قرار می گیرد.
تعداد کاراکتر: 1009
بابک جان، زیبا نوشتی، ولی این متن با اون چیزی که در تمرین خواسته شده بود فرق داره. قرار بود که حتما با توصیف یک رخداد مشخص از زندگی روزمرۀ خودمون شروع کنیم.
امشب مانند همیشه نظاره گر لکههای نور در تاریکی اتاقم بودم. از کودکی توانایی دیدن آن ها را داشتم و گاهی شب ها تا صبح به آن ها و حرکتشان خیره میشدم. هنگامی که بزرگتر شدم، آموختم چگونه با وصل کردن آن ها به یکدیگر، دریچه ای به درون ناخودآگاه ذهنم بگشایم. برای من ورود به آن، هواره پر از سرخوشی است. شاید آن ، گذرگاه ورود به جهان خدایان باشد. در زندگی زخم هایی است که درد آن ها با هیچ مخدری تسکین نمی یابد. اما آموختم چگونه در مرز بین خیال و واقعیت، ازلیت را به زمان و مکان محدود کنم و بتوانم در حضور شعوری آگاه، درد خویش را تسکین دهم. به همه چیز می توان قانع بود، مگر شاد زیستن. زندگی به من نشان داد، که من ذره ای ناچیز هستم در برابر ابدیتی باشکوه. اما به خوبی می دانم که من پیچیده ترین ذره ای هستم که خالق آفریده است. ذرهای که شاید از این رو خلق شده است، تا پیام آور شادی باشد. پا به درون دریچه می گذارم. تمام لحظات زندگی ام همچون رودخانهای از مقابل چشمانم عبور می کند. هرآنچه بودم، هرآنچه هستم و هرآنچه خواهم بود، هم اکنون اینجاست. شادی خارج از محدوده زمان و مکان است، برای درک آن فقط باید به ندای قلب خویشتن گوش فرا داد.
تعداد کاراکتر 1027
بابک عزیز
زیبا نوشتی. ذوق خوبی در به کار گرفتن کلمهها داری.
فقط اینکه خیلی خوب میشه تو قطعههای بعدی بتونی بخش بیشتری رو در ابتدای متن به شرح یک رخداد ملموس و مشخص اختصاص بدی، و بعد در چند جمله نکتهای رو از دل اون رخداد بیرون بکشی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
داشت ایکس باکس بازی می کرد .ساعت ۱۲شب بود.پسرم رامیگویم.با عصبانیت مادرگونه که هیچ وقت هم ازان حساب نمیبرد گفتم پاشو برو بخواب فردا کلاس آنلاین داری .باتمسخر گفت آنلاین و آفلاین من ازدرس ومشق بیزارم.می خوام هنرپیشه بشم . به دلیل جواب سربالا دادنش حرصم را اینگونه خالی کردم :هنرپیشه شدن هم تیپ و قیافه می خواهد .جثه لاغرو قد بلند .تپلی هارا به هنرپیشه گی نمی گیرند..گفت :به هرحال در سینما هم که نمیشود همه برادپیت باشند نقش های چاق و تپل راهم بدهند به من مثل مهران غفوریان..راست می گفت طفلک .نه تنها در سینما در کل زندگی هم همین طور است .بلاخره نقش های بیکلاس راهم عده ای باید اجرا کنند..زندگی سراسر صحنه تاتر است یکی باید ظالم باشد یکی مظلوم .یکی حاکم یکی محکوم .یکی انسان یکی شیطان ..اصلا باید به نقش های منفی پول بیشتری هم بدهند وگرنه چرا باید خود را مغموم عالم و آدم کرد وقتی می توان محبوب کرد.اساسا درتاتر زندگی باید یه چیزی دستی هم به شیطان داد تا بیاید و نقش منفی داستان رااجرا کند.اما حالا که او بی هیچ جیره ومواجبی دارد این نقش را به این تمیزی اجرا می کند به نظر شما او از شمار عاشق ترین عاشقان پروردگار نیست ؟
به نظر میرسه شما ذوق خوبی هم در نوشتن طنز دارید.
در جلسات بعدی کلاس حتما منابعی رو در این رابطه معرفی میکنم بهتون.
پدرم گیلکی است اهل دیار باران و دریا با مادرم که آذری بود ازدواج کرد و از شهر و دیار خود کوچ نمود .مرا همین موقع ازسال بوی باران و دریا و ماهی و نم خاک باران خورده به سمت آن دیار می کشاندجسمی نشد روحی .مثل همین دیشب که روحم درخواب به خانه عمویم رفت .اماهیچ از خانواده عمویم که درقید حیات هستند دران خانه نبود درعوض چه کسی بود؟دخترعموی مرحومم که درسن کودکی به دلیل ابتلا به سرطان از دنیا رفته بود همراه به فرزندان و همسرش دران خانه زندگی می کرد.من درتمام این سالها که از خداوند ممنان عمر گرفته ام هرگز اورا ندیده بودم حتی اصلا یکبار هم به او فکر نکرده بودم.باورم نمیشد شراره مرحوم بزرگ شده ازدواج کرده فرزند دارد و اکنون میزبان ماست .اما چه استقبال سردی حتی چمدانها درداخل ماشین ماند .عجب مهمان ناخونده ای .کجاست آن دختر عموی خوشرویم شیرین .کاش اواینجا بود.اما خوابها به خواست ما نیستند ما آنچه را که می خواهیم نمی بینیم.این تصویرها از کجا می آیند ؟چه می خواهند بگویند ؟غیر از اینست که این زندگی تنها یک فرصت از بینهایت فرصت داده شده به ماست که شاید در جهانی موازی مامرحومین این دنیا زندگانی سرشار از عشق محبت را تجربه می کنند عشقی که فرصت ورزیدن آن دراین دنیا به آنها داده نشد و به آرزوهایی می رسند که در این دنیا از آنها گرفته شده بود .
سلام خانم بهاری عزیز
زیبا نوشتید.
تو قطعههای بعدی سعی کنید قطعه رو با شروع ملموس یک رخداد مشخص شروع کنید. مثلاً اگر قطعه دربارۀ یک رویاست. با شرح جزئیتر اون رویا شروع کنید.
یه نکته کوچولو هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول و سوال یه فاصله بذارید، قبلش لازم نیست.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
قطعہ(شماره۱)
زهـره ظــریف
{به نام نامےالله}
گاهی اوقات،دخترک درونم دوست دارد به غار تنهایی اش پناه ببرد و چشمان عسلی اش را بارانی کند.
گاهی اوقات،دخترک درونم در خودش جمع می شود و تمنای کمی ناز و نوازش می کند،تمنای یک آغوش گرم همراه با رایحه عشق .
گاهی اوقات،دخترک درونم خاموش می شود،خاموش تر از خاموش،آنقدر خاموش که دیگر چیزی جز سیاهی درونم دیده نمی شود.
اما گاهی اوقات هم دخترک درونم بشاش می شود و خوشحال، عینک تیز بینی اش را روی چشم هایش می گزارد و به من دستور حرکت می دهد و همه چیز را به دقت می بیند
و لحظه به لحظه اش را در گوش جانم زمزمه می کند، دقیقا مثل امروز که برایم از پوشیدن کفش های ورزشی ام تا همراه شدن با بادی که سوز زمستانی در آن فریاد می کشد و گزارش بازی ۲شطرنج باز مسن در میان هیاهوی درختان یا دعوا با فروشنده بر سر اینکه این شامپو برای موهای معمولی است یا رنگ شده بگیر تا خرید شکلات تلخی که باعث اعتراضات خواهرم،که:《چرا این شکلات انقدر تلخ است؟،چرا یه شکلات شیرین تر نخرید؟》شد.
آری،زندگی همین است،رقصیدن به ساز دخترک یا پسرک درونتان همان که گوشه ای از وجودتان،جا خشک کرده است تا تمام حس های عالم را در هم بیامیزد و به خورد روح و جانتان دهد.
عینی:۲۷
ذهنی:۴۰
کارکتر:۱۰۱۵
سلام زهره عزیز
خیلی قشنگ و باسلیقه نوشتی. لذت بردم.
فقط اینکه سعی کن تو قطعههای بعدی با شرح یه رخداد مشخص و ملموس شروع کنی. و بعد هر چقدر دلت خواست میتونی چیزای مختلف بگی.
و یه نکته کوچولو: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
مشتاقم تا نوشتههای بعدی تو رو هم بخونم.
با قدرت ادامه بده.
شروع کرده ام به انتشار عکس های خیابانی ام.
درون عکس هایم یک پیام است: “دیدن”. وقتی در خیابان راه می روم و مردم و جریان زندگی را از پشت دوربین گوشی ام میبینم چشمانم تیز می شود. مثلا می بینم که در ابتدای یک کوچه دو پیرزن که از چهره شان تنها نوک دماغشان را با چادر گل دار نپوشانده اند،روی سکوی جفت در خانه نشسته اند و بدون آنکه کلامی با هم سخن بگویند در افکار خود غرق غرق اند. دیدنشان مرا به فکر فرو میبرد: در چه انقدر غرق اند؟
نمیدانم،ولی اگر روزی دوباره مسیرمان به هم خورد و آنها برایم از غم و اندوهشان گفتند احتمالا بیشتر درکشان میکنم تا وقتی که تصویر غرق در فکرشان را ندیده باشم.
شگفتی همینجاست: نتیجه دیدن،قدرت درک کردن است.
در رگ عکس های من صدها روایت و هزاران قصه در جریان است.
اصلا به همین دلیل است که انتشار آنها بدون آنکه تلاش زیادی بخواهد با حمایت زیادی از سمت مخاطبان روبرو شد.
چون مخاطبان من هم در جایی درون عکس هایم زندگی می کنند.
تمام دلیلم این نیست؛
میخواهم عکس بگیرم که ببینم.
میخواهم ببینم که درک کنم.
میخواهم درک کنم که بیاموزم.
میخواهم بیاموزم که بنویسم.
و میخواهم بنویسم که زندگی کنم.
…..
تعداد کاراکتر:1004
سلام استاد کلانتری عزیز،امیدوارم که حالتون خوب باشه 🙂 خوشحال میشم اگر از صفحۀ عکس های اجتماعی و خیابونی من دیدن کنید. آیدی اینستاگرامم هست: daily.mina_ . البته پیج رو قفل کردم که مخاطبین تقلبی نداشته باشم،خوشحال و بسیار ممنون میشم اگر شما صفحۀ من رو دنبال کنید. براتون آرزوی سلامتی و شادی دارم.
در را باز می کنم.
داخل میشوم. سلام میکند. سلام می کنم. خسته نباشیدی می گویم و قبل از اینکه چیزی بگوید میروم روی صندلی روی بروی دستگاه مینشینم. خوب بلدم که باید چکار کنم. چانه ام را روی دستگاه می گذارم، پیشانی ام را به فرو رفتگی بالای دستگاه میچسبانم. زل میزنم به نقطه ی نورانی درون دستگاه. به قاعده ی تمام این سال ها.
اول چشم راست.
از میان چمن زار جاده ای می گذرد که انتهای آن بالنی ایستاده به انتظار. صدای دستگاه بلند میشود. بیب بیب بییییب بالن تار و واضح میشود. فکر ها در سرم میچرخند. نباید پلک بزنم ، میدانم. سال هاست که این راه را می روم.
دکتر دستگاه را رو بروی چشم چپ میبرد. باز همان جاده، باز همان بالن و باز همان خیال آشنای تمام این سال ها که شاید روزی کسی از انتهای این جاده از توی آن بالن زرد و سرخ دست تکان بدهد و صدا بزند. بخواند مرا به جایی دور. بیب بیب بییییب تصویر تار و واضح میشود. جلو و عقب می رود. وقت دارد تمام میشود. التماس میکنم. زود باش دوباره وقتمون داره تموم میشه ها. زود باش دست تکون بده. ببین پلک نمیزنم که مبادا در هیاهوی پلک زدن من صدای تو گم شود و دکتر خوش خیال فکر میکند به خاطر اوست. بدو…بدو…
-ممنونم خانوم میتونید سرتون رو بردارید.
کمی تامل می کنم آخرین نگاه را به آن نقطه نورانی که حالا تاریک شده وصله میکنم. پلک هایم را روی هم میاندازم و سرم را برمیدارم. این بار هم من آمدم و این سوی این جادهی بی انتها نشستم، منتظر. اما تو باز هم نیامدی. و من دوباره برای تجربه این ده ثانیه باید مدت ها صبر کنم تا که یا نور چشمانم از شوری اشک های شبانه کمتر شود و راهم بیافتد به اینجا؛ یا اینکه اینقدر طولانی شود این فراق که شب قبل خواب عینکم را دقیقا جایی بگذارم که میدانم وقتی برای آب خوردن بیدار میشوم حتما از روی آن خواهم گذشت.
تعداد کاراکتر: 1130
کلمات ذهنی: 3
کلمات عینی: 25
فاطمه عزیز
این عالی بود. به نسبت قطعه قبلی این خیلی خیلی بهتر بود و دقیقه همون چیزی بود که تو تمرین خواسته شده بود.
شما خلاقیت زیادی دارید.
ذوق شما در کار با واژهها و جملهها ستودنیه.
با قدرت ادامه بدید. بیصبرانه منتظر خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
مینا جان
زیبا نوشتی. افکارت قابل تحسینه.
فقط اینکه حتما تو قطعههای بعدی سعی کن به برخی رخدادهای مشخص اشاره کنی و اونها رو با جزئیات ملموسی توصیف کنی.
دوم اینکه بعد علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
پیجت رو هم فالو کردم تا عکساتو ببینم. مرسی که آیدیت رو فرستادی.
امروز عصر به اتاقم رفتم. روی تک مبلی که گوشه ی اتاق انتظارم را می کشید نشستم و لیوان چای را کنارم گذاشتم. چهار زانو نشستم تا گرمای بدنم، از سردی پاهایم بکاهد.
ایده ای برای نوشتن نداشتم. ناگاه حرف استاد در ذهنم جرقه زد و فقط اجازه دادم تا قلم خودش را روی دفترم بکشد.
نوشته، شرحی بود در باب یکی از رفتارهای پیچیده ی انسانها که من نامش را گذاشتم « خودکشی برای نمایش حال خوب به دیگران» . این تمرینی نبود که استاد از ما خواست بلکه این دلم بود که رشته ی احساساتم را می کاوید. نوشته از مسیر اصلی خود منحرف شد و دیگر حق تمرین را ادا نمیکرد.
ما گاهی در زندگی دچار چنین خطاهایی میشویم که باعث جدایی ما از مسیر اصلی زندگی میشود. چندین بار شده که هدفی را انتخاب و با انجام روزانه ی بخشی از آن، به جلو پیش میرویم. در بادی امر همه چیز طبق روال پیش میرود اما ناگاه به مرور با دنبال کردن سایر علایق و خواسته ها همه چیز از کنترل خارج می شود و نه تنها دیگر زمانی برای انجام آنها نمی ماند بلکه آن همه هدف های متنوع، دیگر رمقی برای آن انگیزه ی اولیه نمیگذارد.
پس تا جای ممکن باید علایق را از صافی اولویت ها عبور دهیم و هوشمندانه انتخاب کنیم.
تعداد حروف: 1022 / کلمات عینی: 18 / کلمات ذهنی: 49)
زنده باد مائده عزیز
شیوۀ شما برای خلق ایده عالیه.
خوب و شفاف مینویسید.
در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
بهش گفتم کارت شناسایی تون لطفا . با دستای لرزانش کارت بانکیشو اورد جلو و بسمتم گرفت.
نگاه ب کارتش ک انداختم گفتم مادر کارت ملیتون لطفا.
این کارت بانکیه یه کارت شناسایی معتبر بدین.
و بعد صدای لرزانش رو شنیدم ک گفت: مادر من از کجا میدونستم برا ترخیص پسرم باید کارت ملی داشته باشم.
و من براش توضیح دادم ک اینجا بیمارستان روانه و ما برای تحویل بیماران ب خونواده باید مدرک شناسایی از همراه بیمار داشته باشیم . ما بیمار روان رو به هرکسی نمیتونیم تحویل بدیم .
و بعد اون مادر با همون صدای لرزان شروع کرد ب اشک ریختن ک اخه بجز مادر کی میاد دنبال یه مریض روان .کسی بیکار نیس ک برا خودش دردسر درست کنه . و قطرات درشت اشک بر گونه هاش جاری شد .
از صدای لرزانش و چهره تکیده اش میشد فهمید درد و رنج سالها غم و اندوه رو . میشد شنید صدای دل شکسته اش رو ک سالیان پیش ترک برداشته و هنوز تکه پاره های اون در حال فروریختن هست .
در دل بهش حق میدم اما منم چاره ای ندارم جز انجام مقررات .
کمی ک صحبت میکنم ارومتر میشه و با همون دستان لرزانش قطرات اشک رو از گونه هاش پاک میکنه .
مریضشو ک ترخیص میکنم با صدای گرم و مهربون مادرانه اش میگه : خدا خیرت بده مادر .الهی ک روز بد نبینی .
و وقتی اون مادر رنج کشیده میره در دل آهی میکشمو با خودم میگم تا روز بد چی باشه .و میبینم ک خدا چقد ب ما نعمت داده و ما بخاطر اندک ناملایماتی بیصبری و ناشکری میکنیم .
الهی ک روز بد نبینیم… .
تعداد کارکتر: ۱۲۵۶
کلمات عینی: ۳۱
کلمات ذهنی:۲۴۵
فاطمه عزیز
اینجا ساختار قطعه رو خوب رعایت کردید.
زیر قطعۀ قبلی نقدم به زبان متنتون رو نوشتم که امیدوارم رو نوشتههای بعدی شما تاثیر مثبتی داشته باشن.
من از تک تک کلماتی که به میدان دید تو میفرستم با دندان های آمالگامی خود دفاع خواهم کرد.(دندان های سمی)این بار اما این تراوشات بیمارگونه باید سرنوشت خود را از مسیر دیگری امتحان میکردند.به جز سطل اشغال. شاید هم جایی برای کسی- معنای متفاوتی پیدا میکردند و یا لینکی به کانالی دیگر باز میکردند.زندگی من در چهار کلمه. 12 شب قهوه میخورم.متوجه میشوی؟ در ذهن من هیچ چیز سرجایش نیست.تو هم اگر مجبور میشدی قطعات مخدوش شخصیتت را هر روز با اعمال شاقه به شکلی منطقی کنار هم قرار دهی و خودت را قانع کنی که حتی اگرهیچ کار شگفت انگیزی انجام نمیدهی-لیاقت نفس کشیدن داری احتمالا- ان موقع مرا درک میکردی.گهگاهی باید با کسی صحبت کرد.غریبه ای که تو را نشناسد تا تو با او از انگیزه های پنهان خودت بگویی. مثلا بگویی فردا قرار است از بستنی فروشی خوشمرام برای خودت هویج بستنی سفارش بدهی یا پس فردا که در تن لباسی موقر فرو رفته ای به مردی که وسواس گونه لباس هایش را اتو کشیده و در انتهای انزوای خویش-ایستاده لبخند می زند-شلیک کنی.و آن غریبه نتواند بفهمد که این یک شوخی وحشتناک است یا اعترافی که باید هر چه زودتر گزارش دهد.
سارای گرامی
این متن کمی برام مبهم بود.
اما جنبههای جالبی هم داشت که برام جذاب بود.
مشتاقم تا از شما بیشتر بخونم.
تمرین روز اول قطعه نویسی:
تماسهای مختلفی از طریق تلفن سایت گرفته میشود و سوالهای مختلفی میپرسند.
امروز صدای بم پسر نوجوانی در گوشم طنین انداخت: الو سلام، دورههای نجوم چگونهاند؟ چطور برگزار میشند؟ ترتیب اونها چطوریه؟ آیا به ریاضیات و فیزیک نیازه؟ من خیلی علاقه دارم به نجوم.
و با پایان یافتن جواب من، نمیدانم چه شد یا نشد، که ناگهانی خداحافظی کرد!
من هم پیش خود گفتم که این هم یکی از همان تماسهای معمول بود.
اما عصر که شد و با زنگ گوشی، دوباره صدای او با همان لحن خاصش را شناختم، گفت که دوره جامع آموزش نجوم را ثبت نام کرده است! و میخواست بداند چکار باید بکند.
برای من کاملا غیرمنتظره بود و جاخورده بودم. چرا که در تماس اولش صحبتی از دوره جامع نکرد، و خداحافظی نابههنگامش هم اثری از جدیت در یادگیری نجوم را در او نشان نمیداد. اما اکنون بسیار خوشحال بود از ثبتنامش و مشتاق دریافت آموزشها.
و من هم خوشحال از اینکه نوجوان علاقهمند و باانگیزهی دیگری را یافتهام.
بیراه نیست که گفتهاند خبرهای خوب از جاهایی که انتظارش را نمیکشید سرمیزنند و هرگز فکر نکنید معجزات، نشانههای خیلی خاص و بزرگی برای خود دارند.
هر لحظه از زندگی میتواند معجزهای برای شما باشد فقط انتظار آن را داشته باشید.
تعداد کلمه: 205
تعداد کاراکتر: 1075
کلمات عینی: 15
کلمات ذهنی: 190
جمله: 10
پاراگراف: 9
زنده باد. چه خوب که چشمهای شما بازه برای تبدیل همین رخدادهای روزانۀ به یادداشتهای خوب.
لذت بردم.
هیچ وقت دیر نیست!
مدتی است که هر شب سریال( The Marvelous Mrs. Maisel) را تماشا میکنم. این سریال شیرین، داستان یک زن خانهدار آمریکایی در دهه 50 میلادی است که دو فرزند دارد. در اوایل فیلم متوجه میشویم؛ شوهر با تمام حمایتهای همسرش او را ترک کرده و به سراغ زن دیگری رفته است! خانم (Mrs. Maisel) از شدت ناراحتی آن شب به کلوپی میرود که هرشب به اتفاق همسرش به آنجا میرفتند تا شوهرش به اجرای استدآپ کمدی بپردازد.
شبی که همسرش او را ترک میکند خانم میزل در حالت مستی به اجرای استندآپ کمدی میپردازد و پی به استعدادش در این زمینه میبرد. استعدادی که شوهرش در آن کار نداشت. در ادامه داستان Mrs. Maisel مبدل به یک زن موفق با اعتماد به نفس و تعاملات اجتماعی گسترده میشود. خیانت همسر سابقش تأثیرات مثبتی در زندگی او، خانوادهاش و حتی همسر سابقش نیز به همراه دارد، گویی پس از این اتفاق تلخ همگی به یک بلوغ عاطفی و اجتماعی بالا میرسند. گاهی خیانت و یا هر اتفاق بدی میتواند تبدیل به نقطه عطف زندگی ما شود. قطعا بزرگ شدن درد خواهد داشت، اما پذیرفتن آن و رشد کردن چیزی است که ما را در نهایت شگفت انگیز میکند. همان کاری که من کردم و امروز کافی است اسم و فامیلم را در گوگل جستجو کنید …
تعداد حروف :1060
تعداد کلمات عینی:33
تعداد کلمات ذهنی:22
خانم هراتی عزیز
بسیار زیبا نوشتید. الهامبخش بود.
و چه خوب که خلاصهای از ماجرای یک سریال رو به ایدۀ قطعه تبدیل کردید.
لذت بردم و مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر و بیشتر بخونم.
چند بار محکم چشم هایم را هم زدم ولی خیابان که مثل رد دود کامیون های خارج از رده، تاریک و کشدار با من حرکت میکرد، حتی ذره ای به چشمم واضح تر نشد. نمی دانم به خاطر پدیده ی نوظهور تاریکی در خیابانهای شهر است یا شلوغی آخر سال یا سیر کاهشی توان بدنی من که مثل کودکی که شکلات نشانش دادهاند اما هنوز دستش به آن نرسیده، برای تعطیلات نوروز بی قرار شده ام و این روزها برایم با سرعت حرکت قیر درسطحی با شیب پنچ درصد میگذرد! آنقدر مسیر بازگشت به خانه برایم طاقت فرساست که به محض باز شدن درب های پارکینگ گویی پرده های روی سن کنار می روند تا باشکوه ترین کنسرت دنیا برایم اجرا شود. به خصوص امشب که چراغ چک روشن ماشین هم در تمام طول مسیر مشغول دهنکجی به من بود. کلافه از ناز و اداهای ماشین وارد خانه شدم وتن خسته ی خود را مثل لباسی که از داخل کمد گزینش شده به آرامی روی تخت پهن کردم و گوشی را به دست گرفتم. وضعیتی که یکی از دوستان هنرمندم در برنامه ی
“واتساپ “منتشر کرده بود توجهم را جلب کرد. قسمتی از یک انیمیشن که ساخته خودش بود. پیام تحسین من بهانه ای شد تا سر حرفمان باز شود و با هم کمی از برنامه هایمان برای پیشرفت کاری گفتیم و
شنیدیم .کمی تشویق و انگیزه دادن هم چاشنی پیام های مان بود. حالا که گوشی را بسته و به کناری میگذارم میبینم که نه خرابی ماشین، نه گز گز پاهای خسته ام و نه چالشهایی که گوشهای از فردایم به کمین نشسته اند، هیچ کدام به اندازه چند دقیقه پیش حس نمیشود و این همه از شگفتی خلقتی از
خداوند ست به نام رفیق!
سمانه عزیز
شما قلم خوبی دارید. شفاف و زیبا و دلنشین نوشتید.
به نظرم میتونید به تدریج و با تمرین بیشتر طنز خوبی رو هم وارد نوشتههاتون کنید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
فعلا نظری ندارم
متن خیالی
تمرین جزئی نگاری
برای شروع خانه تکانی، دنبال دستکش ها گشتم ، آنها را نمی دیدم ، روی صندلی های دور میز ، زیر کابینت مخصوص سینک ، لابلای دستمالها.
اقلا باید تا بحال یک ،دو کابینت تمیز کرده بودم. شکر بازم ، قرار نیست مهمان بیاید.
قابلمه مخصوص صاف کردن برنج را باید میشستم ، روی اسکاچ را پر از مایع کردم و داخل قابله کشیدم ، اما کفی نمیدیدم ، آبجوش ریختم و دوباره سعی کردم ، ظرف را آب کشیدم و تا نیمه پر کردم ،جایی خالی روی گاز برای قرار دادنش پیدا نکردم دوباره داخل سینک رهایش کردم و آیفون را زدم ، زن همسایه میخواست کلیدش را بدهد. خودم را در اتاقک جلو آسانسور پرتاب کردم .تمام کفش ها وچکمه های اضافی را بداخل خانه از سمتی که دید نداشته باشد ، کوپه کردم .
موهایم را مرتب یک دوتاراز آنها کنار لبم چسبیده بود ، انگشتم را با آب دهان خیس و عسل های چسبیده را پاک کردم و صورتم را با انگشتانم ماساژ دادم. آسانسور روی عدد طبقه مان ایستاد.
ما بین در و چارچوبش طوری حایل شدم تا هیچ شکافی باز نماند. با مهارت زن همسایه را از سر باز کردم . نفسی راحت کشیدم .
به سراغ قابلمه رفتم ،دوباره آبش کردم، برای گذاشتن روی شعله اینبار بقیه ظرفها را از روی گاز به داخل سینک ریختم، اسپندهارا با فوتی محکم تارت و پارت کردم، قابلمه را گذاشتم گاز را روشن ودمپایی خود را تکاندم و لای انگشت پایم را خاراندم ، با صدای نرم شدن اسپندها زیر دمپایی جارویی به کف کشیدم . درب قابلمه را از روی میز برداشتم و دستکشها را دیدم.
تصمیم کبری را گرفتم .
تلاش شما برای جزئینگاری عالی بود خانم زراعتی عزیز. لذت بردم. با قدرت ادامه بدید.
ⓕⓐⓣⓔⓜⓔⓗ:
وقتی میخام بنویسم واقعا نمیدونم چی بنویسمو از کجا شروع کنم. ساعت ۶:۱۰ صبحه .باز یه روز پرهیاهوی دیگه شروع شد .خدای من کی ب بازنشستگی میرسم . روزهایی ک دیگه راحت و بدور از استرس از خواب بیدار شمو برای خودم زندگی کنم .
دلم میخام بی دغدغه قلم بدست بگیرمو بنویسم .ب ندای درونم گوش بسپارمو ببینم چی میگه ،یا چه چیزی میخاد . خیلی وقته ک ازش بیخبرم. خود درونم رو میگم .گاهی فک میکنم دیگه باهام قهره . خیلی وقته ک باهام غریبه است . گاهی فک میکنم گمش کردمو تو کوچه پس کوچه های دلم سرک میکشم و بدنبالش میگردم .
اولش بی نتیجه است این گشتن دنبال گمشده درونم . و اون هنوز قهره و بی اعتنا . با لب و لوچه اویزون یه جا توی همون کوچه پس کوچه های دلم نشسته . ولی بعد ک میبینه جستجو گردنش جدیه، ناگهان بازیش میگیره و خنده کنان از دستم قایم میشه .
اما من خسته تر از اونی هستم ک بخام تو کوچه پس کوچه های دلم سرک بکشم و دنبال شیطنتهای او بدوم .
ولش میکنم ب امان خدا و برمیگردم . برمیگردم ب دنیای پرهیاهوی خودم . و در روزمرگی و مشغولیتهای خودم گم میشم .
و اون باز هم ناامید و گمشده در همون کوچه پس کوچه های دلم .
و این گم شدنها ادامه دارد … .
سلام فاطمه عزیز
شما حس خودتون رو خوب بیان کردید. اما چند نکته:
اول از همه اینکه کاش بقیه قطعهها رو به زبان نوشتار(کتابی) بنویسید. در این رابطه توی جلسۀ دوم کلاس هم یه چیزایی گفتم.
«که» و «به» و … رو هم اینجوری ننویسیم: «ک»، «ب» و…
بهتر بود با شرح ملموستر یک رخداد از زندگی روزمره شروع میکردید و بعد از دل اون نکتهای رو بیرون میکشیدید.
و یه نکته کوچولو: قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشتاقم تا نوشتههای بعدی شما رو بخونم.
خوب است بعضی وقت ها در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، آدم خودش را به صرف یک فنجان قهوه ی داغ در حیاط سرد کافه ای کوچک دعوت کند. سعی می کردم با نوازش فنجان قهوه، سر انگشتانم را گرم کنم. و با لمس لحظاتی هر چند کوتاه، از داستان های عجیب و غریب زندگی ام فاصله بگیرم. دو دختر جوان کمی آنطرف تر نشسته بودند. آرام حرف می زدند و بلند می خندیدند. به بی وزنی مکانی و زمانی آن دو حسادت می کردم و غرق در خاطرات گذشته ام شده بودم که ناگهان با صدای فریادهای مردی همه میخکوب شدیم و سکوتی سنگین بر حیاط حاکم شد. پسر بچه ای حدوداً ده ساله با دو لیوان خالی چای در دستش گریه می کرد. پدر فریاد می کشید و او را دست و پاچلفتی می خواند. نمی دانم پسر به کدامین درد گریه می کرد. از سوزش چای بر تنش یا فریادهای بی انتهای پدر بر سرش.
در میان افکار پراکنده ی ذهنی ام، جز سرزنش کردن پدر کار دیگری نمی توانستم انجام بدهم. که یکی از دختر ها زیر لب گفت: «چه بابای دیوونه ای. بیچاره بچه.»
در همین لحظه تلفن همراه پدر زنگ خورد. به صفحه ی نمایش گوشی اش نگاهی انداخت و از پسر دور شد. در عمق نگاهش درماندگی دیده می شد. انگار واقعا نمی دانست در آن لحظات چه کار باید بکند. پسر روی صندلی نشسته بود و همین جور که آرام آرام اشک می ریخت، با دستمال لکه های چای را از روی کاپشنش پاک می کرد.
پدر با صدایی آرام تلفن را پاسخ داد: «الو، نه هنوز بهش نگفتم. فکر کنم بهتره برای خاکسپاری نیارمش… اصلا نمی دونم چطوری بهش بگم.»
خدای من. آنها عزادار چه کسی بودند؟ و ما بی آنکه داستان پدر را بدانیم، چه ناجوان مردانه به قضاوت او نشسته بودیم.
درود مریم گرامی و عزیز
زیبا نوشتید.
فقط یه نکته:
تصور کنید این دو سه سطر در ابتدای متن نبود:
«خوب است بعضی وقت ها در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، آدم خودش را به صرف یک فنجان قهوه ی داغ در حیاط سرد کافه ای کوچک دعوت کند. سعی می کردم با نوازش فنجان قهوه، سر انگشتانم را گرم کنم. و با لمس لحظاتی هر چند کوتاه، از داستان های عجیب و غریب زندگی ام فاصله بگیرم.»
به نظر میرسه، در این صورت شروع متن کشش بیشتری ایجاد میکرد.
یه همین دلیل در تمرین قطعهنویسی تاکید روی اینه که در نوشتن قطعه، اول با شرح یک رخداد شروع کنیم. با یه شروع داستانی دست مخاطب رو میگیریم و میاریمش تو متن و بعد در بخشهای بعدی متن تا دلمون خواست میتونیم حرفهای مختلف بزنیم.
صبح ها که از خواب بیدار میشویم فورا اینترنت گوشی را روشن میکنیم و میخواهیم ببینیم که مثلا از ساعتی که چشمانمان با نورمهتاب گرم شد تا آن لحظه که خورشید برایمان چشمک زد چه خبر شده؟انگار که در این هشت،نه ساعتی که موبایلمان را چک نکرديم از چه قرار داده بین المللی ای عقب افتادیم😉آخر قرار است کار دنیا بدون چک کردنه فضای مجازی لنگ بماند.واهمه داریم که یک روز توئیت نزنیم و توئیتربا ما قهر کند، ویا اگر فعالیتی در اینستاگراممان نکنیم،اینستا جان آهنگ آهای بی وفا ديگه دوستم نداری برایمان سر دهد و موجب شکستگیه دلش شویم.
یا فیس بوک بیچاره که دیگر هیچ،از روی عذاب وجدان برای این رفیق قدیمی صرفا جهت خالی نبودن عریضه بازش میکنیم و آن بی نوا هم خودش میداند اینستاگرام جای خالی اش را پرکرده و عطایش را به لقایش بخشیده و صبوری میکند.
یاد گرفتیم وقتی از هم دلگیریم شروع میکنیم به سرچ کردنه متن ها و پست های طعنه آمیز و پر ز متلک که آهای فلانی تو همان کاکتوسی هستی که من با محبت کردنه بیش از حدم هماننده بشکه ی آبی به ریشه ات سرازیرشدم و موجب پوسیدگی اش گشته ام…
دلتنگی هایمان را با به اشتراک گذاشتن اهنگ هایی ک دوستشان داریم تقسیم میکنیم،همدلی هایمان فقط در حده لایک کردن شده بعضی از دوستان حتی زحمت همدلی هم نمیدهند اگرم نظری داشته باشند دایرکتی نثارمان میکنند که معمولا محتوایش اینگونه است:”آهای عزیز دل! درکت میکنم ولی تو باور کن که مشکلات من بیشتر از تو است و من خیلی پژمرده تر هستم”
دیگر آدما خیلی کم باهم حرف میزنند، هر روز صبح حداقل یه زمان مشخصی دارند برای چک کردنه گلایه ها،متلک ها،دلتنگی ها و بی توجهی ها…
آدمیان به مانند خط های موازی ای شده اند که به هم نمیرسند از فرط دلتنگی و کلافگیه زندگي های پر مشغله.
هر روزمان هیجانه گرانی و فقراست و هر ثانیه یک قدم به زير خط فقر شیرجه ی عمیق تری می زنیم.
این روزهای اسفندی هم توأم گشته با دل شوره ی شب عیده پدری که فرزندانش چشم انتظاره بهاره ی نو هستند.
آری!حقیقت امر این است،ما به دنیای مجازیه پر ملال پناه آورده ایم.
به راستی که چه تدبیری در پس اين پرده نهان است؟
درود حنانه جان
اول از همه پیشنهاد کوچولو:
از ایموجی توی متنت استفاده نکن. ایموجی برای چت کردنه. آوردن ایموجی در یک متن حرفهای نشانۀ ضعف نویسنده در انتقال حسشه. بذار اون چیزی که میخوای با ایموجی انتقال بده رو کلمهها به مخاطب برسونن.
نوشتی « چک کردنه». در این رابطه این مطلب رو بخون: «هکسره»
یه نکته دیگه: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
نکتۀ مهمتر: قرار بود هر قطعه نهایتاً هزار حرف باشه، این حدود دو هزار حرف شده.
پیشنهاد:
اگر این متن رو با یه رخداد مشخص شروع میکردی قشنگتر نمیشد؟ مثلاً میتونستی از یکی از ماجراهای خودت در شبکههای اجتماعی بگی. اونوقت متن میشه مال خود خودت. و خواننده هم لذت بیشتری از خوندنش میبرد.
با قدرت ادامه بده. مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
به نام خالق زیبایی ها
صندلی رو عقب میکشم،صدای بدی میدهد!
برمیگردم ببینم بیدارش کرده ام یا نه.
چشم هایش کمی تقلا کردند اما هنوز خواب بود.
کتابم را برمیدارم،به همراه چند تکه کاغذ که از قبل اماده کرده بودم.
به تراس برمیگردم،باران تازه بند آمده بود.
بافتنی ام را دور بازوهایم محکم میکنم و مینشینم پشت میز.اولین برگ از کتاب را که ورق میزنم نگاهم روی یادداشت کوتاه پایین صفحه ثابت میماند.کهنه بود اما بوی تازگی میداد.
“تقدیم به *من* که همیشه همراهم بود”
لبخند میزنم،انگار که وارد دنیای دیگری شده باشم.
از اخرین باری که پای حرفهایش نشسته بودم مدتها میگذشت.تازگی ها بی رمق تر از هربارم.
اما بین این اشفته بازار دلم اخرش میرسم به من،نمیدانم صدایم میزد یا خودم راه را بلد بودم!
جرعه ای از فنجان قهوه ام مینوشم،یک تکه کاغذ هم برمیدارم که بنویسم.
صدای آرمان را میشنوم،داشت آواز میخواند.بالاخره بیدار شده بود.
چند دقیقه اول فقط یک مشت خط کج و کوله تحویل کاغذ دادم.چقدر برای من نوشتن را بلد نبودم،انگار سالهاست که فراموشش کرده ام.
اما او هروقت که میخواستمش،پیداش میشد،سروقت.ساعتش با ساعت قلبم کوک بود انگار.
چترم را برمیدارم،برمیگردم دنبال شالگردنم.
“میری بیرون؟”آرمان پرسید.
“اره،میرم قدم بزنم”
“تنها؟”
“نه،من هم هست”
کاراکتر: 1095
تعداد کلمات عینی: 31
تعداد کلمات ذهنی: 38
سلام سارای عزیز
من از خوندن قطعۀ شما لذت بردم.
مشخصه ذوق خوبی در نوشتن دارید.
مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
سلام شب زیبای همگی بخیر🌹☺️
زبان مادر شوهر😜
امروز در محل کارم نشسته بودم و داشتم به میز نسبتا بزرگ گوشه ی اتاقم که پر از گلدان های مختلف بود نگاه میکردم که متوجه شدم برگ کاکتوسی که هفته پیش در یک گلدان کوچک سفالی کاشته بودم جوانه سبز خوشرنگی زده است. همکارم می گوید اسم این گونه از کاکتوس زبان مادر شوهر است. او فکر می کند دلیل این نامگذاری این است که برگ های پهن بزرگی دارد و روی آن خارهای ریزی دیده می شود و گاهی این خارها را به اطراف پرتاب می کند. اما من دوست دارم اسمش را کیک عروس بگذارم چون برگهایش مانندکیک عروسی طبقه طبقه روی هم رشد می کنند. این برگ نیز یکی از طبقات کیک عروس بود که برگ فرعی کنارش مانع رشدش شده و باعث شده بود شروع به پژمرده و خشک شدن کند. من به پیشنهاد همکارم آن را به یک گلدان مجزا منتقل کردم و حالا یک جوانه زیبا زده است.
به نظرم خیلی از ما آدمها نیز مانند این برگ کاکتوس هستیم که شرایط، چه درونی و چه بیرونی، محیط و محدودیت هایی مانع رشد و شکوفایمان شده اند.
گاهی برای آنکه جوانه بزنی و شکفته شوی باید درد تغییر، دل کندن و ریسک کردن را به جان بخری. بی گمان اگر پای خودت و رویاهات بمانی پایان شیرینی خواهد داشت.
تعداد حروف : 1000
کلمات عینی : 35
کلمات ذهنی: 163
سلااااااااام استاد بالاخره موفق شدم یه متن هزار کلمه ای بنویسم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
هزار کلمهای نه منیرۀ عزیز، هزار حرفی. هزار کلمه خیلی خیلی حجمش بیشتره.
و اما اصل مطلب:
این متن خیلی خلاقانهست. توی قطعهنویسی اگر بتونیم از تشبیه و استعاره خوب استفاده کنیم متنهای خلاقانه و خوبی شکل میگیره، و این متن شما یه نمونه خوب از این نوع متنه.
با قدرت ادامه بدید.
نازنین سالاری
تهران
……………………………
تعداد کارکتر :1071
…
از فرط خستگی دیگر داشتم روی زمین متلاشی میشدم دو ساعت بی وقفه در خیابان انقلاب و تئاتر شهر با قدم های بی هدف گذراندم
به ساعت گوشیم نگاه کردم ؛ دیگر وقتش بود خودم را به کلینیک برسانم تا داروهایم را تحویل بگیرم
کارت سبز رنگی که شماره پرونده من روی آن درج شده بود را به سختی از کیفم پیدا کردم
شماره پرونده ای که به اندازه ی شماره شناسنامه من قدمت داشت .
مسئول اطلاعات کلینیک با همان لحن سرد همیشگی گفت :آماده نیست خانم سالاری
یک پیرمرد در ردیف اول صندلی دوم و با لبخند زیبایی که ماسک مانع آن شده بود که لبخندش راببینید نشسته بود .
نه می خواستم خودم رو با گوشی توی جیبم سرگرم کنم و نه میخواستم کتابم از باز کنم و ادامه داستانش را بخوانم.
میخواستم با آن مرد صحبت کنم مردی که به صراحت نشاندهنده این بود که بسیار با تجربه و مشخص بود که در جوانی مرد دنیا داری بوده .
کنارش نشستم دستانش میلرزید و همین کافی بود که بغض گلوی من را فشار دهند و اسرار به اشک شدن داشت .
دستان لرزان او یادآور مادر بزرگ من بود که الان روی تخت بیمارستان بستری بود .
مادر بزرگ چشم آبی عزیزم که هر روز از راه دور صلوات برای من میفرستاد الان روی تخت حتی قادر نیست نامم را زمزمه کند .
نازنین عزیز
من از خوندن قطعۀ شما لذت بردم. حستون رو خوب منتقل کردید.
به نظرم با تمرین بیشتر میتونید یادداشتهای خیلی خوبی بنویسید.
و یه نکته کوچولو: قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
از دل نمیرود آنکه از دیده رود!
گاهی با خودت فکر می کنی در این روزهای سخت که رقابتها در فضای کار بسیار تنگاتنگ و نزدیک شده، دوستی و همدلی دیگر معنایی ندارد. اما ناگهان صدای دوستی را میشنوی که میگوید “من هستم و اگر خودم سوالت را نتوانم پاسخ دهم، از دوستانم برایت میپرسم.” من امروز صبح با این پیام دوستم از خواب برخواستم! چقدر شنیدن این صدا برای من شیرین و دلگرم کننده بود … در دنیای مدرن امروزی که دوستیها به دلیل رقابت به راحتی خراب میشوند، کسی هست که به تو میگوید من هستم. آن هم از دوستی که مدتهاست او را ندیدهای و به نوعی رقیب توست. به نظر من در شرایط امروز جامعه ما که همه چیز با پول سنجیده میشود، پیدا کردن آدمهایی که فضای رقابت را تبدیل به دوستی میکنند، نادر و کمیاب است! ثروتمند بودن همواره به داشتن وضعیت مالی عالی نیست، هرچند داشتن آنها نیز بسیار خوب و لذت بخش خواهد بود! اما گاهی داشتن دوستی ناب ارزشش بیشتر از صدها میلیارد خواهد بود و من با داشتن چنین دوستانی واقعا آدم ثروتمندی هستم. یک ضرب المثل بین ما ایرانیها بسیار رایج است که «از دل برود هرآنکه از دیده رود» این قانون همیشه درست نیست و آدمهایی هنوز هستند که دوستی با آنها نیاز به زمان و مکان ندارد.
تعداد کلمات عینی:20
تعداد کلمات ذهنی:20
تعداد حروف:1049
شیوای عزیز
ساده و زیبا و شفاف نوشتید.
لذت بردم.
سعی کنید تو تمرینهای بعدیتون برخی رخدادها رو با جزئیات بیشتر و ملموستر توصیف کنید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
صدای قدقدِ کاکل زری در حیاط خانه پیچیده بود. سارا پرده را کنار زد. پدرش را دید که مثل گدازه آتش دنبال مرغ نگون بخت می دوید. مرغ بینوا قدقدکنان مثل فشفشه از این طرف حیاط به آن طرف حیاط فرار می کرد. سارا به سمت حیاط دوید. فریاد زد: آقاجان چیکار به مرغ من داری؟ پدرش چوبی را که روی زمین بود برداشت. به سمت مرغ بی زبان پرتاب کرد. در حالیکه از شدت عصبانیت دندانهایش را به هم می فشرد، داد زد: امروز این مرغ را می کُشم. سرم را بُرده بس که قدقد کرده، بس که جیغ و داد کرده. خودم این زبون نفهم رو سر میبُرم. پدرش هر چه کنار دستش بود، را به طرف مرغ مفلوک می انداخت. ناگهان مرغ، با قدقد بلندی که درد هم قاطیش بود، به آن طرف دیوار پرید. سارا در آهنی حیاط راباز کرد. زودتر از پدرش به کوچه رسید. مرغ می دوید. سارا به دنبالش. پدر هم به دنبال هر دو. مثل واگن های قطار پشت هم ردیف شده بودند. می دویدند. اما بهم نمی رسیدند. بالاخره مرغ خسته شد. سرعتش کم شد. سارا با یک خیز بلند مثل تیری که از کمان رها شده باشد، خودش را روی مرغ انداخت واو را گرفت. قلب کوچک کاکل زری مثل ثانیه شمار ساعت می زد. پدرش که نفس کم آورده بود، وسط کوچه نشست. سنگ و هرچه به دستش می رسید را بی هدف به طرف سارا و مرغ پرت می کرد. سارا همان طور که می دوید، می گفت: آقاجان نمی ذااااارم مرغمو بکشی. نمی ذااااارم. پدرش که از نفس افتاده بود و حسابی کلافه و خسته بود داد زد: اگه ناهار مرغت رو به خوردت ندادم، آقات نیستم. واااایسااا دختررررر وایساااا دختره ی چش سفید. سارا به سرعت خودش را به حیاط خانه رساند. درِ لانه ی مرغ و خروس ها را باز کرد. دستش کمی به توریِ پاره شده ی لانه گرفت. کمی خون آمد. ولی مهم نبود. باید مرغش را نجات می داد. آن روز از آن روزها بود که پدرش از دنده ی لج بلند شده بود. مثل گرد بادی که هر چه سر راهش بود، را نابود می کرد. مرغ را به داخل لانه انداخت. صدای مرغ و خروسهای دیگر هم بلند شد. ایستاد جلوی لانه. نگاهی به کاکل زری کرد. از ترس رفته بود یک گوشه ی لانه کز کرده بود. گفت: نترس کوچولوی من. تا من هستم اقاجانم نمی تونه اذیتت کنه. سرش را که بر گرداند، پدرش چماق در دست پشت سرش ایستاده بود. از شدّت عصبانیت قرمز شده بود. مثل دانه های انار. فریاد زد: برو کنار دختررر. برو کنار که امروز تو و این مرغت را با هم می پزم و می خورم. سارا می دانست عصبانیتِ پدرش، لحظه ای است و چیزی در دلش نیست، با التماس گفت: اقاجان تو رو خدا به مرغم کاری نداشته باش. حتما مریض شده الکی که قدقد نمی کنه. حتما یه جائیش درد می کنه. تو برو بذار من…پدرش نگذاشت حرف سارا تمام شود. هولش داد و گفت: مریض شده؟ آره؟ پس دیگه حتما باید سرش رو ببرَّم که تلف نشه. سارا فهمید پدرش التماس سرش نمی شود. در لانه را باز کرد. کاکل زری را بردارد، فرار کند که دید زیر مرغش یک تخم بیضی بزرگ بود. یک طرفش خونی و طرف دیگرش هم کمی شکسته بود. چشمهایش از تعجب گرد شد. داد زد: آقاجاااان آقاجاااان مرغم تخم دو زرده کرده. دیدی گفتم یه جائیش درد می کنه. دیدی گفتم الکی قدقد نمی کنه. بیا ببین چه تخم بزرگی گذاشته آقاجااان امروز ناهار تخم دو زرده می خورم. به به تخم دو زرده.
✍زهراعلیزاده
خانم علیزاده عزیز
چه داستانک زیبایی نوشنید. لذت بردم.
شما مدام در حال رشد هستید و این عالیه.
پیشنهادم اینه که یه مدت روی طنز تمرکز بیشتری داشته باشید.
خوندن داستانهای مهشید امیرشاهی میتونه کمک زیادی بهتون بکنه.
مثلاً اگر به همین متن چاشنی طنز هم اضافه بشه زیبایی متن دو چندان میشه.
فقط حواستون باشه که به زور در یک متن طنز نیارید. و این که طنز با هجو و لودگی و مسخرهبازی شخصیتها فرق داره.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
عجب حال مزخرفی دارم،ذهنم خالیست و کلمات کاملا یخ زده ی ذهنم انگیزه ای برای نوشتن نمیدهد ،نا خودآگاه سشواری را میبینم که میشود با آن کمی یخ زدگی را با حرارت آب کرد .تا حداقل تکانی به خود بدهند و در قلم جاری شوند .بسی بیهوده می کوشم.بهتره بگم حوصله ام ابری ست ،از بس دراز کشیدم ،گاهی نوت بوک به دست کتابهای مفید و بعضی آبکی مجازی را خوانده ام ،بینایی چشمهایم افسار گسیخته شده و تحت فرمان عمل نمیکنند. زمانی آهنگ تار میزنند و زمانی تهدید به استفاده از خط بریلم میکنند .اهمیت نمیدهم من و چشمها سالهاست که در تقا بلیم.میدانم که در نهایت این منم که باید کوتاه بیایم و به فریاد گوشخراش حداقل یک ساعت پلک هایم را ببند تعظیم کنم .خوب با ذهنم گرم میگیرم ،حال که نمیخوانی حداقل بلند شو ،به خودت انگیزه و حرکت بده رکود خواب را به سجده در آر ،مشغول کن خودت را ،زندگی را ،عمر را،و ساعت های سپری شده زمان را بیاد اور،زمان را به یاد آور که وقت تنگ است ،حرف بشنو و کالبد بی جان و بی حوصله ات را نشاط ببخش .آفرین بر ذهنم ،درود بر چشمهایم که خود خواهانه پلک هایش را بست .فکر بکری کردی ،بیل ،و باغچه و کاشتن و زمزمه کردن .
سریع باغچه کوچک حیاط میروم و با آهنگ من آمده ام گوگوش شروع به بیل زدن و سبزی کاری میکنم ،..
مگر میشود که بخواهی و نشود
صناعی
سلام خانم صناعی گرامی
شاده و زیبا نوشتید. لذت بردم.
مشتاقم تا از شما نوشتههای بیشتری بخونم.
یه نکته کوچولو هم بگم: قبل از علامتهایی کثل نقطه و ویرگول لازم نیست فاصله بذارید، بعدش بذارید.
دیشب داشتم کابینت های آشپزخانه کوچکم را مرتب می کردم که چشمم به یک ظرف سفید رنگ افتاد. دربش را که باز کردم حسابی شگفت زده شدم. اینها از کجا آمده اند؟! کشک خشک محلی. از همان هایی که قبل از خشک کردنشان به آنها پونه وحشی و زیره سبز میزنند. نمیدانم چه شد که از بین این همه غذا با کشک، دلم هوس کله جوش های مادربزرگم را کرد کله جوش زعفرانی با روغن حیوانی و نعنا. با آنکه تا قبل از آن لحظه اصلا گرسنه نبودم؛ آنقدر دلم کله جوش میخواست که احساس کردم دارم ضعف میکنم. دست به کار شدم و یک کله جوش خوشمزه با پیاز، سیر، نعنا، روغن حیوانی و گردو بار گذاشتم. وقتی که حسابی از خجالت جناب شکم درآمدم، به کاسه ی سفالی و خالی نگاه کردم و ناخودآگاه به یاد روزهایی افتادم که بیماری سختی باعث شده بود اشتهایم را به کلی از دست بدهم؛ انگار که قفل بزرگی به دریچه ی معده ام زده باشند. آن روزها با خودم فکر میکردم که گرسنگی چه شکلی است؟ چه طعمی دارد؟ و شاید بزرگترین آرزویم این بود که یک سیب را با ولع و اشتها گاز بزنم. با خودم می اندیشم چقدر خوب که گرسنه می شوم. دیگر مثل قبل لقمه هارا تند تند و نجویده قورت نمی دهم. فهمیدن مزه ها برای من مثل یک کشف و شهود اعجاب انگیز شده است. این روزهایم طعم دار شده اند و چقدر زندگی طعم دار می چسبد؛ زندگی شکلاتی، نعنایی، پرتقالی و…
تعداد حروف: 1143
کلمات عینی: 34
کلمات ذهنی: 173
سلام استاد عزیز و بزرگوار خیلی تلاش کردم متنم به هزار کلمه برسه و کلی از عبارات متنم که خیلی هم دوسشون داشتم حذف کردم و نشد که از این کمتر بشه. یعنی فکر کردم شاید بد بشه ولی تلاشم کردم. کلمات عینی و ذهنی هم مطمعن نیستم که درست هستن یا خیر. خوشحال میشم با نظرتون بهم کمک کنید بهتر شم. بسیار سپاسگزارم.
سلام. متن جالبی بود. برای تمرین سوژه شما رو باز نویسی می کنم.
در قوطی رو باز کردم. پر از کشک بود. نه ازاین کشک های ساده. از اونهای که پونه وحشی و زیره سبز دارند. چطور این همه مدت اون رو ندیده بودم.آشپزخانه ما که چند تا کابینت بیشتر نداشت. مرتب کردن کابینت ها را فراموش کردم. چند تیکه کشک ساده من را برد به گذشته های دور. کله جوش های زعفرانی با روغن حیوانی و نعنا و مادربزرگ. دلم به یکباره ضعف رفت. از گرسنگی نبود. شاید جای خالی خاطراتی بود که مدت هاست آنها را فراموش کردم. همه آنچه را که از او به یاد داشتم را روی میز گذاشتم. سیر،نعنا،پیاز،گردو، روغن حیوانی و کشکها. نتیجه خوب شد. کم و بیش همان عطر و طعم را داشت. حتی از کاسه سفالی استفاده کردم. با این که خوراک ساده ای بود ولی دوستش داشتم. مزه تند سیر، بوی نعنا، گرمای خوراک و چهره مادر بزرگ، حس خاطره و زنده بودن می داد. چقدر شادی های کوچک در اطرافمان هست که مثل همان قوطی سفید کشک در پستوهای ذهنمان فراموش میشوند. یاد آن زمانی افتادم که بیماری اشتها را از من گرفته بود. میل به خوردن هیچ چیز نداشتم. چقدر سخت بود محروم شدن از همین لذت ساده و ابتدای. با ولع گاز زدن به سیبی برایم مبدل شده بود به بزرگترین آرزوها.
سلام منیره گرامی
متن شما خیلی زیبا و خوبه.
شما ذوق خوبی در انتخاب کلمات و جملهپردازی دارید.
این متن شفاف و دلنشینه و ایدۀ قشنگی هم داره.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
صبح
آرام چشمانم را باز کردم، نور طلایی خورشید از پنجره اتاقم ذره ذره به صورت خواب آلوده ام می تابید، چشمانم را ناآخودگاه دوباره بستم و به نشانه اعتراض که خواب را از چشمانم روبوده است دستم را روی چشمانم گذاشتم. خورشید صبحگاهی هر قدر هم زیبا، اما چشمان من را می آزرد. با کلافگی از تخت جدا می شوم و به سمت پرده اتاق می روم و آن را می کشم و جلوی آن آبشار طلایی رنگ زیبا را می گیرم. آرامش به چشمانم برمی گردد. مغزم که با دیدن نور بلافاصله دستور داده بود تا از تخت جدا شوم و پرده اتاق را بکشم، همانطور دوباره دستور داد که برگرد روی تختت و دوباره بخواب. قصد جدا شدن از آن جای گرم را نداشت، ولی دلم می خواست بروم کارهایم را انجام دهم کلی کار روی سرم ریخته بود.
مغزم شدید لج بازی می کرد و جسمم یاری ام نمی کرد دست ها و پاهایم و دیگر اجزاء بدنم مطیع فرمان مغزم بودند همه با هم متحد بودند بر علیه من و قلبم، طبق معمول قلبم با من یار بود او یار همیشگی من است هیچ وقت نشده بر خلاف میلم حرف بزند، اما زور مغز بیشتر است همیشه زورگو بوده و قلدر. مغزم همیشه سعی میکند حرفش را به کرسی بنشاند، و قلبم مخالف همیشگی او است.
خلاصه مغز و قلبم بعد از نیم ساعت کش مکش و مبارزه آتش بس اعلام کردند و با هم به توافق رسیدند، و به جسم تنبلم دستور داده شد تا از تخت جدا شود و به کارهایی که چند روز هست از آن ها غافل است برسد.باید بنویسد کلی حرف برای نوشتن مانده است.
✐✎✐✎✐ حانیــہ صمدزاده ✐✎✐✎✐
سلام حانیه جان
تو در جزئینگاری ذوق خوبی داری.
اگر روی همین مهارت وقت بیشتری بذاری تو را به جاهای خوبی میرسونه.
با قدرت ادامه بده.
داشتیم یک فیلم هیجانی و ترسانک در تلوزیون یا دوستم دریا میدیدم ؛فیلم خوبی بود در ذهنم راجب فیلم داشتم نظر میدادم که دیدم دریا دارد زیر لب با خودش یک چیز هایی میگوید دلیلش را پرسیدم اما جوابی نداد بازم هم تکرار کردم اما این بار با صدای بلند تری که فکر کنم کمی ترسید. با عصبانیت روبه من کرد و گفت چت شده ؟چرا رویای قشنگم رو بهم زدی تعجب کردم و پرسیدم رویا!؟!گفت بله مگر چیست یه رویای هیجانی که دقیقا عین همین فیلم ولی فکر بکن همچنین چیزی در واقعیت .
با خودم گفتم غیر ممکن است یک همچنین رویایی به واقعیت تبدیل بشود یا اصلا میشود تخیلات به واقعیت تبدیل بشوند؟!من تا کنون رویا های بسیار زیادی داشتم اما میشه گفت به هیچ کدام نرسیدم و در آخر تصمیم گرفتم که هیچ چیز را در رویا نبینم بلکه همه را در واقعیت ببینم اینطوری خیلی بهتر است ؛رویا و تخیل بسیار شیرین است اما فقط به قول اسمش یک رویا است و این رویا ممکنه برای خیلی ها به واقعیت تبدیل بشود و برای خیلی ها هم فقط به یک اسم رویا باشید.
کلمات عینی =۶
کلمات ذهنی=۱۴
ستیلا تاج ابادی
همیشه تو ذهنم می گذشت که چی میشد هرچی که توی ذهنمان است را روی کاغذ می آوردیم اینجوری خیلی از مسائل زندگی حل میشد .از بچگی دوست داشتم از همه چیز یا همه نوع احساسات مینوشتم احساس شادی؛ غمگینی یا حتی ترس .
یه نویسنده ممکن است در هرکجای این دنیا ویا حتی در هر شرایطی باشد فقط مهم نوشتن او هست اینکه چه جور بتواند روی کاغذ بیاورد .درک نوشتن برای هرکسی یک جور است برای من آرامش بخش است چرا که وقتی می نویسم اگر غمگینی باشم که با نوشتن احساس میکنم از ناراحتیم ام کمتر شده است یا اگر خوش حالم که حس میکنم بخشی از این شادی را به دیگران هدیه میدهم .
برای نوشتن حتما لزومی ندارد که وسایل زیادی داشته باشیم فقط یک کاغذ و مداد و پاکن فقط همین .از دنیای واقعی خوشم نمی آید؛نوشتن رو دوست دارم چون احساس میکنم من را از این دنیا جدا میکند و میبرد به دور دست ها به دنیای دیگر یا بُعد دیگر.
غرق شدن توی نوشتن حس شیرینی است .دلم میخواهد از خیلی از چیز ها می نوشتم مثل انسانیت ؛مهربانی ؛کمک کردن به یک هم نوع .مینویسم به امید اینکه یک روز کسی این کتاب را بخواند و به یکی از هم نوعاش کمک کند.از نظر من نویسندگی یک حرفه خاص هست و کسانی که مینویسند یک تفاوت با بقیه دارن یا بهتره است بگویم افراد نویسنده یک ویژگی منحصر به فرد دارن این که میتوانن احساس درونیشان را بنویسند یا بیان کنند ویا حتی میتوانند کلمات جدید ابداع کنند.
(امید وارم هرکسی که دوست دارد یک نویسنده بزرگ و خلاق شود به آرزویش برسد .).
ستیلا تاج آبادی
زنده باد. چه ایده و حرفهای خوبی.
فقط کاش با شرح یک رخداد مشخص از زندگی روزمرۀ خودت شروع میکردی ستیلا جان.
و یه نکتۀ کوچولو: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، قبلش لازم نیست.
در اتاقم تنها نشسته و به در و دیوار ذل زده بودم خسته بودم از بس که تنها بودم آخر این چه وضعش است هرروز این پدر و مادر سره کار هستن اصلا یک زره هم به فکر من نیستن من تا الان هیچ وقت محبت ندیدم همیشه تنهای تنها بودم حتی با اینکه شکایت هم میکردم فایده ای نداشت از فکر و خیال بیرون آمدم وبه سمت کمد لباس هایم رفتم تا برم بیرون شاید که حالم بهتر شود وقتی لباس هایم را کامل پوشیدم به سمت خیابان های نه ابتدا داشتن نه انتها به راستی که اندازه خیابان ها چقدر است چند سانت ؛چند متر؛چند کیلو متر و چند و چند و چند های زیادی در ذهنم آمدن اما من پاسخ هیچ کدام را نمی دانستم پس سعی کردم به ادامه مسیرم بپردازم در حین پیاده روی چیزی را دیدم که من را ناراحت کرد به آن سمت رفتم با دیدن پدرناتوان و پسر بچه ی کوچولویی که در کنار خیابان ایستاده بودن و از مردم تقاضای پول میکردن صحنه ناراحت کننده ای بود سرم را نمی به راست متمایل کردم که یک دختر کوچولویی دیگری هم در آن طرف طرف مشغول فروش گل های نرگس بود عاشق این گل هستم بسیار زیبا بود با خود فکر کردم توی این خیابان یا این شهر یا حتی این دنیا چند انسان بیگناه و مظلوم هستن که باید در روز شب و یا سرما و گرما از مردم تقاضای پول کنند ای کاش همه ما ها آنقدر پول دار بودیم تا دیگر حتی یک دونه هم از این انسان ها وجود نداشتن ولی یکهو یک چیزی به ذهنم آمد به راستی اگر پدر و مادر من کار نمیکردن من هم باید مثل این ادم ها در کوچه و خیابان از مردم تقاضای کمک میکردم وای حتی فکرش هم عذاب آور است چه برسد به واقعیت درسته که پدر و مادر من همیشه در خانه نیستن و وقتی هم که می آیند خستگی از سر و صورتشان میبارد و وقتی دیگر برای محبت کردن زبانی به من ندارن اما در واقعیت آنها به من محبت بسیار زیادی میکنند آنها خودشان را برای رفاه و راحتی من به عذاب انداختن من واقعا سپاس گذار آنها هستم.
کلمات عینی =۳۱
کلمات ذهنی =۴۰
ستیلا تاج آبادی
سلام ستیلا جان
خوب نوشتی. تلاش تو برای بیان خودت عالیه.
فقط اینکه کاش این متن رو دقیقتر بازنویسی و ویرایش میکردی. تقریبا آخر هیچ جملهای نقطه نذاشتی و این خوندن متن رو بسیار سخت کرده.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
شبنم طاهری پسند
روز اول:
در حالی که داشتم کفش هایم را طوری از پایم جدا میکردم که ته جوراب هایم به راهرویی که پاتوق گربه های کوچه است نخورد،مادرم در را باز کرد و با اشاره به لوستر های جدید ،لبخند رضایتی بر لب زد؛خندیدم و تبریک گفتم. بعد از رفتن خاله و همسرش و نظر دادن پیرامون لوستر جدید ،من که حسابی خسته و کلافه بودم،لوبیا گرم را سرد سرد خوردم و آماده رفتن به رخت خواب شدم تا شاید بتوانم با خوابیدن کمی از ناراحتی و کلافگیم کم کنم.
خواهرم که خیلی سریع متوجه شده بود که حال خوبی ندارم،پشت سر هم سوال می پرسید و من هم که طبق معمول همیشه سعی میکنم در تنهایی با مشکلاتم کنار بیایم سوال هایش را بی جواب میگذاشتم.
به رخت خواب رفتم ولی رفتن همانا و خوابیدن همانا
نیم ساعت تمام غلت زدم و در این بین که خواهرم می رفت و می آمد با دیدن بی قراری من امد و نشست کنارم،دستش را روی پیشانیم گذاشت،سر صحبت را به موضوع دیگری کشاند و در بین همه صحبت هایش دست نوازشش را از پیشانی من کنار نبرد
و در آخر آنقدر نوازش کرد تا خواب سراغم آمد
زندگی هر چه بی رحمی کند، زخم زند و طعم تلخ درد را تا استخوانت ببرد،در نهایتِ درد دریچه ای برای التیام و نوازش باقی میگذارد،نوازشی از جنس عشق خواهرانه.
تعداد کارکتر:۱۰۴۴
کلمات عینی: ۲۹
کلمات ذهنی:۲۸
جمعه، شب داشت از راه می رسید و تکالیف پسرم همچنان مانده بود. چشم غرّه ای به او رفتم. در دنیای خیالی او تنها کسی که جایی نداشت، من واقعی بودم. وسط میدان نبرد بود و عمیقاً رهبری هر دو جناح را به عهده داشت. «پاشو برو مشقات رو بنویس.» این بار حمله های زمینی، جای خود را به حمله های هوایی دادند و حالا او همزمان نیروهای هوایی و زمینی اش را تحت کنترل داشت و با ذهن کوچک هشت ساله اش، استراتژی های حمله و شبیخون طراحی می کرد. زمان به سرعت باد می گذشت و آن کس که زیر دست و پای اضطراب لِه می شد من بودم و آن کس که دنیا را فتح می کرد، او بود. دیگر دمنوش و گل گاو زبان بر آرامش اعصاب و روانم جواب نمی داد. فریاد زدم: «همین الان میری مشقات رو می نویسی. من همسن تو بودم، هیچ وقت مشقام رو نمی گذاشتم برای جمعه شب. سریع بلند شو تا عصبانی نشدم.»
البته که دیگه کاملا عصبانی بودم. مردونگی کرد و به روم نیاورد. با چشمان تیله مانندش نگاهم کرد. هنوز جهانش را کامل فتح نکرده بود که از میان دنیای پرتلاطمش بلند شد. دیگر بیشتر از این نمی توانست برای نجات دنیا کاری انجام دهد. آهی کشید و به اتاقش رفت.
بالاخره موفق شدم. اما صدای خودم مدام در ذهنم می پیچید و من را رها نمی کرد.
بله. وقتی که همسن و سال او بودم، هرگز مشق هایم را جمعه شب نمی نوشتم. فقط به او نگفتم که مشق هایم را شنبه صبح می نوشتم! هرچه عمیق تر فکر کردم، زوایای تازه ای پیش چشمانم باز شد. در خاطرات گُنگ هشت سالگی ام، چهره ی پر از خشم پدرم را به یاد آوردم. آن هنگام که فریاد می زد: «من هیچ وقت مشق هام رو شنبه صبح انجام نمی دادم.» فکر می کنم این قصه سر دراز دارد…
سلام خانم صرافین عزیز
قطعه شما فوقالعاده خلاقانه و زیباست.
نقطۀ قوت این قطعه پایانبندی خیلی خوبشه.
بینهایت مشتاقم تا نوشتههای بعدی شما رو هم بخونم.
شبنم طاهری پسند
روز اول:
در حالی که داشتم کفش هایم را طوری از پایم جدا میکردم که ته جوراب هایم به راهرویی که پاتوق گربه های کوچه است نخورد،مادرم در را باز کرد و با اشاره به لوستر های جدید ،لبخند رضایتی بر لب زد؛خندیدم و تبریک گفتم. بعد از رفتن خاله و همسرش و نظر دادن پیرامون لوستر جدید ،من که حسابی خسته و کلافه بودم،لوبیا گرم را سرد سرد خوردم و آماده رفتن به رخت خواب شدم تا شاید بتوانم با خوابیدن کمی از ناراحتی و کلافگیم کم کنم.
خواهرم که خیلی سریع متوجه شده بود که حال خوبی ندارم،پشت سر هم سوال می پرسید و من هم که طبق معمول همیشه سعی میکنم در تنهایی با مشکلاتم کنار بیایم سوال هایش را بی جواب میگذاشتم.
به رخت خواب رفتم ولی رفتن همانا و خوابیدن همانا
نیم ساعت تمام غلت زدم و در این بین که خواهرم می رفت و می آمد با دیدن بی قراری من امد و نشست کنارم،دستش را روی پیشانیم گذاشت،سر صحبت را به موضوع دیگری کشاند و در بین همه صحبت هایش دست نوازشش را از پیشانی من کنار نبرد
و در آخر آنقد نوازش کرد تا خواب سراغم آمد
زندگی هر چه بی رحمی کند، زخم زند و طعم تلخ درد را تا استخوانت ببرد،در نهایتِ درد دریچه ای برای التهایم و نوازش باقی میگذارد،نوازشی از جنس عشق خواهرانه.
تعداد کارکتر:۱۰۴۴
کلمات عینی: ۲۹
کلمات ذهنی:۲۸
التیام* در خط اخر
انقدر*
در حالی که داشتم کفش هایم رو طوری از پایم جدا میکردم که ته جوراب هایم به راهرویی که پاتوق گربه های کوچه است نخورد،مادرم در را باز کرد و با اشاره به لوستر های جدید ،لبخند رضایتی بر لب زد؛خندیدم و تبریک گفتم. بعد از رفتن خاله و همسرش و نظر دادن پیرامون لوستر جدید ،من که حسابی خسته و کلافه بودم،لوبیا گرم را سرد سرد خوردم و آماده رفتن به رخت خواب شدم تا شاید بتوانم با خوابیدن کمی از ناراحتی و کلافگیم کم کنم.
خواهرم که خیلی سریع متوجه شده بود که حال خوبی ندارم،پشت سر هم سوال می پرسید و من هم که طبق معمول همیشه سعی میکنم در تنهایی با مشکلاتم کنار بیایم سوال هایش را بی جواب میگذاشتم.
به رخت خواب رفتم ولی رفتن همانا و خوابیدن همانا
نیم ساعت تمام غلت زدم و در این بین که خواهرم می رفت و می آمد با دیدن بی قراری من آمد و نشست کنارم،دستش را روی پیشانیم گذاشت،سر صحبت را به موضوع دیگری کشاند و در بین همه صحبت هایش دست نوازشش را از پیشانی من کنار نبرد
و در آخر آنقد نوازش کرد تا خواب سراغم آمد.
زندگی هر چه بی رحمی کند، زخم زند و طعم تلخ درد را تا استخوانت ببرد،در نهایتِ درد دریچه ای برای التهایم و نوازش باقی میگذارد،نوازشی از جنس عشق خواهرانه.
زنده باد شبنم عزیز
ساده و زیبا نوشتید.
مشخصه که کمی تمرین بیشتر میتونید یادداشتهای خیلی خوبی بنویسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
فقط یه نکته کوچولو: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید. قبلش لازم نیست.
شهرزاد اسدی از ونکوور
با نوشتن زندگی کن.
دیشب ذهن و جسم خسته ام رمق شرکت در کلاس نویسندگی را نداشتند.
صبح انرژی دوباره گرفتم. با اشتیاق تبلتم را روشن کردم استاد می گفت در هر شرایطی باید بنویسید.
چند شب پیش مجبورم شدم همسرم را به بیمارستان برسانم. اخرین لحظه قبل از خروج تبلتم را گذاشتم تو کیفم تا شاید چیزی بنویسم.
انیمیشن پدر و دختر تو گروه ارسال شده بود. من تمام این چند روز مسیر بیمارستان را بی وقفه رانده بودم و فرصت نوشتن نداشتم.
حمید فریاد می زد و از دکتر ها تقاضای کمک می کرد. قلبم اتیش میگرفت و تو دلم می گفتم کاش من به جای اون درد می کشیدم. عزیزترین کس زندگیم، چند روز پیش مملو از عشق و قدرت بود. حالا روی تخت بیمارستان ضعیف و نحیف افتاده بود. برای تنهایی و بی کسی اش دلم پاره پاره شد.
به تنهایی درد می کشید. من که با تمام وجودم دوستش دارم نمی توانستم ذرهای از دردش را بکاهم. پرستار یک امپول مورفین روی شانه بی پناهش تزریق کرد. به خواب عمیقی فرو رفت ، من ماندم سکوت بیمارستان و پرستاران همیشه بیدار. شروع کردم به نوشتن قصه انیمیشن پدر و دختر ، در کنار تخت یارم، با نگاه کردن به چشما های بی فروغش سفر کردم به جاده بی انتهای نوشتن.
۱۰۲۰ کاراکتر
۱۵۶ کلمه ذهنی
۳۶ کلمه عینی
درود شهرزاد گرامی
زیبا نوشتید و حس خودتون رو به خوبی منتقل کردید.
امیدوارم حال همسر گرامیتون خوب شده باشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
(تعداد حروف: 1035 / تعداد کلمات عینی: 34 / کلمات ذهنی : 732)
امروز پنج شنبه ساعت 7:30 صبح از خواب بیدار شدم. با آنکه شب قبل پکیج را تا آخرین درجه تنظیم کرده بودم اما بخاطر هوای برفی دیروز هنوز سردی هوا احساس می شد. پتو را تا نزدیکی صورت ام کشیدم . همین که به سمت دیگر چرخیدم چشمم به موبایلم افتاد. طبق عادت همیشگی گوشی را برداشتم تا پیام هایم را چک کنم. چشمم به اولین پیام دوستم افتاد که نوشته بود: « میای ظهر بریم؟»
تعجب کردم که چرا آنقدر دیر وقت آن هم شب قبل ساعت 12 پیام داده بود.
با آنکه هفته ی قبل با یکدیگر برنامه ریزی کرده بودیم ، ولی با خلف وعده اش باعث عصبانی شدن من شد گویا من برایش اهمیت نداشتم. کار او من را به یاد زمانی می اندازد که سعی می کنیم به باشگاه 5 صبحی ها بپیوندیم ولی هرصبح ساعت 5 که آلارم گوشی ما زنگ میخورد دکمه ی چرت را می فشاریم . در همین هنگام هست که چقدر روح و نفس ما با دیدن این همه خلف وعده هایی که به خودمان میدهیم از ما عصبانی و نا امیدمی شود. گویا پی میبرد که تو آن شخصی نیستی که قرار هست ازبقیه ی انسانها فرق داشته باشی و متفاوت تر زندگی کنی و در این دنیا کاری کنی و یک انسان موفق شوی. گویا موفقیت ازهمان دور دستی برای تو تکان می دهد و راهش را می کشد و می رود.
کلمات ذهنی 73 تا میباشد که اشتباها 732 نوشته شده
چرا می خواهی نویسنده بشی. صرفا برای تمرین دوره آموزشی
ظاهرا سوالی ساده به نظر میرسد. خصوصا اگر در یک دوره آموزش نویسندگی مطرح شده باشد. ولی جواب آن برخلاف انتظار ساده نیست. چرا که همه افرادی که در چنین دورهای حضور دارند، الزاما تعریف واحدی از مقوله نویسندگی ندارند. هر چند بخش قابل توجهای از افراد، دغدغه نوشتن به شکل حرفهای در زمینههای چون داستاننویسی یا نمایشنامه نویسی را دارند، ولی این بدان معنا نیست که همه این افراد چنین انتظاری از دوره را دارند و یا آنان که رویا نویسندگی با رویکرد داستاننویسی را دارند نیز به واقع از آنچه که در پیش رو دارند، مطلع هستند و امیدی برای رسیدن به مقصود داشته باشند. نویسندگی به شکل عام خودش در دو سطح کلان قابل تفکیک است. نویسندگی به عنوان فعلی برای آفرینش متن و یا محتوا که الزاما وجه هنری و ادبی در آن اولویت اصلی را ندارد. یا نویسندگی به عنوان شغل و حرفه که فرد همان فعل مرحله قبل را به عنوان راهی برای کسب درآمد و تامین زندگی انتخاب کرده است. در مفهوم اول می توان گفت که بسیاری از ما حتی بدون حضور در چنین دورههای، خود را نویسنده میدانیم. و استفاده از فعل مضارع و وجه خواستن در مورد ما موضوعیتی ندارد. همچنین بسیاری از ما نیز میدانیم که نویسندگی به عنوان حرفه، خصوصا در زمینههایی مانند داستاننویسی و نمایشنامه نویسی علاوه بر دشواریهای شغلی که همه ما به آن وقوف داریم، به دلیل نیاز به ذائقه و دیدی هنری و حس زیبای شناختی، فعلی نیست که هر کسی صلاحیت احراز آن را داشته باشد. اگر خمیر مایه لازمه در فرد نباشد، نهایت در اثر سماجت و پیگیری ممکن است به سطح نازلی از آن دست یابد که مطمئنا مطلوب فرد فرهیخته نخواهد بود. از این رو خواهیم دید جواب ساده و صریح دادن به این سوال برای کسانی که خودشان و یا دیگران هنوز نویسنده بودند آنها را باور ندارند، کار را به رویا بافی خواهد کشید و یا بسیار ساده دلانه و خام خواهدبود.
البته باید توجه داشت این جستار بخشی از تمرین مورد انتظار دوره آموزشی حاضر است. و قرار نیست که سوال به چالش کشیده شود و اینگونه القا شود که طرح این سوال با پیش زمینه تجربی افراد می تواند کار را به خیال پردازی بکشاند. به شکلی که فرد خود را بی دلیل در قامت نویسندهای تثبیت شده تصور کند که به واقع چنین نیست. و به تبع برای خود رسالت و اهدافی را بر شمارد که ممکن است هیچ تناسبی با قابلیتها و تواناییهای فعلی وی نداشته باشد.لذا باید آن را به عنوان نوعی از تمرین که هدف آن تولید جستار با پرسشی محوری که به حق میتوان آن را سوالی جالب برای طیف متنوع افراد حاضر در کلاس دانست، نگریست. البته نمونههای ارائه شده در این رابطه نیز نوعی از نگرش روایی را بر ما القا میکند که انتظار میرود ما آنها را به عنوان الگو در تولید محتوا مد نظر داشته باشیم. نوشتههای که به دلایل فوق ما را به همان جنس رویا پردازی سوق خواهند داد. ولی ملالی نیست. چرا که موضوع، حکم تمرین و مشق را دارد. دو نمونه، دو فرد را که نویسنده بودن آنها بر دیگران و خودشان مسجل شده است را نشان می دهد و روایتی که آنها به عنوان بهانه گام نهادن در این مسیر داشته اند را به ما می نماید. متاسفانه چنین رویکرد برای فرد چون من، نمی تواند مورد استفاده قرار گیرد چرا که اولا به باور شخصی خودم اصولا قرار نیست در مقام و مرتبه نویسنده حرفهای قرار گیرم و دیگر این که حتی اگر دست به خلق و تولید محتوا و نوشتاری بزنم از آن جنس نخواهد بود که خود نوشته از نظر وجه هنری و ادبی مورد توجه قرار گیرد. و معمولا در جامعه چنین نحوه نگارشی حتی اگر منتج به نوشتن کتب متعدد گردد، فرد را در قامت محقق و یا متخصص در آن حوزه قرار خواهد داد و وجه نویسندگی در چنین اشخاصی در اولویت نخست قرار نخواهد گرفت. مانند نویسندگان آثار علمی و آموزشی و فلسفی. از این رو با این پیش فرض که قرار نیز نیست که حضور در دوره را هم به این سطح تقلیل دهیم که قرار است صرفا قواعد تکنیکی و یا میانبرهای نحوه مدیریت تولید محتوا و در شکل والاتر آن استفاده از تکنیک های ادبی برای جذابیت بیشتر نوشتار خود را در آن فرا بگیریم، من ترجیح را بر این می بینم که به جای ورود به حیطه خیال پردازی صرف، با دید انجام تمرین کلاسی، آن را با نگرش شخصی و تجربه زیسته خودم گره زده و آن گونه به موضوع به پردازم که هم وجه تمرینی رعایت شود و هم بخشی از آنچه که لازم می دانم را در نوشتارم منعکس کنم. از این رو سوال را به این شکل در ذهن تغییر خواهم داد که چرا به نوشتن علاقمند شدی.
داستان من یعنی علاقه به نوشتن بسیار دیگر هنگام تر از روایت های رایج مورد انتظار آغاز شد. شاید دلیل آن بود که ما ماحصل دوره ای از آموزش بودیم که مبلغ اهمیت و ارزش دروس ریاضی و علوم تجربی بود. سایر دروس چون ادبیات و هنر تا حدی زیادی مورد بی مهری قرار می گرفتند. نه سبک و سیاق خاصی برای آموزش چنین دورسی وجود داشت و نه در جامعه و خانواده فراگیری آنها چندان مورد توجه بود. همین بود که در دورس غریبه تر چون درس عربی یا انگلیسی با وجود این که براساس نظام آموزشی همه مکلف به صرف زمان و فراگیری آنها بودند، در نهایت خروجی به شکلی بود که افراد پس از فراغت از تحصیل حتی توان انجام مکالمهای ساده به این زبانها را فرانگرفته بودند و دست آوردشان صرفا آشنایی گنگی از اصول صرف و نحو و گرامر شد که به خودی خود هیچ ارزش افزودهای در زندگی آنان ایجاد نمیکند. از این رو من نیز مانند بسیاری دیگر در تمام دوران تحصیل ادبیات و کلا علوم انسانی را صرفا به عنوان بخش گنگی از سیستم آموزشی میشناختم که عدم توجه به آنها صرفا در حد تاثیر در معدل کل میتوانست موجب آزار گردد. وگرنه به هیچ رو دلنگران آن نبودم که وقت کلاس انشا و هنر به دبیران علوم و ریاضی داده میشد که ما را در آن دورس با بنیه بیشتر بار آوردند و همین که نمره مقبول بابت نوشتن انشاء کلیشهای و تکراری با موضوعاتی چون علم بهتر است یا ثروت یا تعطیلات خودتان را چگونه گذارندهاید برای من کفایت می کردم. و روال مطلوب نیز متر و معیار شناخته شدهای داشت که تامین حداقل خطوط لازم برای کسب هر سطح از امتیاز در آن از پیش معین شده بود. روالی که از آن به عنوان معیار نگارش وجبی یاد میشد.
ولی پس از فراغت از تحصیل و شروع به کار بود که متوجه شدیم که بسیاری از آن چه که در دوران تحصیل به ما القا شده بود ، آنچنان که باید در زندگی واقعی ما به ازاء ندارد. کمتر پیش میآمد که کسی از همه آنچه که به عنوان علوم مختلفه مانند ریاضیات، فیزیک و یا شیمی آموخته بودیم از ما سوالی داشته باشد. در زمینه تخصصی نیز عملا وارد حیطههای ظریفی از کار شده بودم که باید اعتراف کرد که بازهم نظام آموزشی آنچنان که باید بدان ورود نکرده بود و دورس تخصصی نیز نهایتا به شکل سایه کم رنگ از واقعیت به افراد آموزش داده شده بود. البته خوش بختانه چنانچه بخت یار بود و در درک صحیح مطالب فنی کوتاهی نکرده بوده باشی، شانس آن را که به اتکا منابع خارج از دوره خصوصا منابع خارجی بتوانی خود را از نظر فنی کارآمد و بروز گردانی، وجود داشت ولی در خصوص آن بخش از آموزش ها که حتی در این سطح نازل هم مورد عنایت و توجه اولیا سیستم آموزشی قرار نداشت، به دلیل فاصله زیاد بین واقعیت و نیاز، شانس بروزرسانی و کارآمدی به شدت کاهش می یافت.
و متاسفانه ادبیات و نگارش یکی از آن موارد اساسی بود که در این ساختار آموزشی با وجود صرف زمان زیاد به شدت از انتظارات فاصله داشت. شرایط محیط کار و نیاز به هماهنگی و تعامل با همکاران، مدیران و کارفرمایان به سرعت ناکارآمدی و فقدان ارتباط کلامی موثر را به رخمان کشید. خصوصا در جلسات فنی که محدودیتهای زمانی عملا آنها را به محل جدال بر میزان تاثیرگذاری کلامی تبدیل می کرد و به سادگی ممکن بود که گزینه اصلح از نظر فنی و اقتصادی با راهکاری ناصواب تر جاگزین شود. خوشبختانه این نقیصه صرفا دامن گیر من نبود و بسیاری دیگر کم و بیش شرایط مشابه من را داشتند و از این رو علاوه بر این که به واقع امکان طرح و بررسی همه گزینههای فنی در طول جلسات ممکن نیست، به نوعی می توان گفت افراد به عنوان ساز و کاری دفاعی و هم چنین روشی برای مکتوب کردن نظارات دیگران، بخش قابل توجهی از ساز و کار تبادل نظر و روش تصمیم سازی را مبتنی بر متن قرار دادهاند. و این ضربه دومی بود که من در همان سالهای ابتدای شروع به کارم با آن روبرو شدم و دریافتم آن زمانی را که صرفا با پرکردن انشا با جملات کلیشه ای وتکراری و بی محتوا به بطالت گذارنده ام در واقع چه فرصت گرانقدری را به ثمن بخس به فنا داده ام. و برای من نوشتن از سر نیاز به دغدغه ای تبدیل شد. نادانستهها بسیار بود و یافتن جواب یعنی نوشتن متنی موثر نیاز روزمره. فرصت آموزشی وجود نداشت. البته بعدها فهمیدم بسیاری دیگر چون من به همین روال کار گرفتار آمدند و در گام نخست اساس را بر انکار ناکارآمدی بنا نهادند. بسیاری هیچ گاه از مرحله کلام، آنهم با هر کیفیتی که به شکل شخصی بدان شکل داده بودند، به مرحله نگارش نرسیدند. آن گروه که مجبور به شروع نگارش میشدند و یا اراده به انجام آن گرفتند نیز متاسفانه جز روال سعی و خطا راهکار معقول دیگری را نمی توانند بیابند. به شخصه من ابتدا با متن های کوتاه شروع کردم. آنچنان کوتاه که برای درک آن عملا باید خوانده بخش زیادی از المان های داخل متن را از پیش میدانست. خیلی طول نکشید که متوجه شوم که مغفور ماندن بسیاری از جزییات فنی که به نظر بدیهی میآمدند، میتواند باعث گردد که خوانده متن به درک صحیح نرسد. مرحله بعد تلاش برای بسط دادن متن با جزییات بیشتر بود. راهکاری که هر چند جذابیت های خاص خودش را داشت و میتوان مدعی شد که به جزء جزء موضوعات در متن پرداخته شده است ولی در عمل به دلیل ثقیل و طولانی شدن نوشتار از حوصله مخاطب خارج میشد. خصوصا اگر با ایرادات نگارشی و جملات گنگ نیز درهم آمیخته میشد. از آن دوران سالهاست که می گذرد و هنوز هم بدان معترف ام که به نقطه ای نرسیدهام که هم آنچه که مد نظر دارم را در نوشتارم منعکس کنم و هم متن آنچنان موجز و موثر و جذاب باشد که مخاطب حوصله به اتمام رساندن آن را بیابد و مراد من را از آن درک کند.
تا اینجا داستان، نگراش را صرفا با رویکردی فنی برای تامین اهداف حرفه ای می دیدم. ولی به تدریج آن را بستری مناسب و معقول برای بسیاری از افکار و ایدههای که به ضعم من هر انسانی وجوهی از آن را در ذهن دارد دیدم. دغدغهها، علائق و پرسشهای که الزاما به کار و یا حتی نگرشی هنری ربطی ندارد. می تواند دغدغههای اجتماعی و یا فرهنگی باشد که به شکل روزمره با آنها روبرو میشویم و دوست داریم آنها را به افرادی بجز آنان شانس آن را داریم که به صورت کلامی و رو در رو با آنها مطرح کنم با سایرین و کسانی که دورتر از ما نیز هستند به اشتراک بگذاریم. و این تقریبا همزمان بود با دورانی که وبلاگ نویسی به عنوان بستر ارتباطی جدیدی در دسترس قرار گرفت. به یک باره نوشته و مطالب انبوهی در دسترس همگان قرار گرفت که دیده شدن نظرات فردی در آن چون پیدا کردن پژواک صدای ضعیف در انبوه زمزمه ها و هیاهوهای کلامی در آشفته بازاری بود که صدا به صدا نمی رسید. آن دوران را بسیار دوست داشتم. می نوشتم ولی باز متوجه شدم آنچه که سد راه رساند پیامها به دیگران می شود دوباره همان درد قدیمیست که آن را در محیط کار کشف کرده بودم. با این تفاوت که در اینجا کسی منتظر نظر تو نبود. تنها آن دسته از متنهایی که حرفی برای گفتن داشتند، دیده می شدند که آن حرف را در کوتاه ترین و موجزترین شکل ممکن ارائه داده باشند. و این نیز به تنهایی عامل تعیین کننده نبود و می بایست متن از نظر جذابیت و زیبایی شناختی به تناسب موضوع بهرهای می داشت. هر چند باید معترف باشم در آن روال شانس زیادی برای بروز رسانی و ارتقاء خود پیدا نکردم. شاید دلیلش آن بود که آن بستر برای نوشته های کوتاه و مطالب عامه پسند ظرفیت لازم را داشت و یا من چنین برداشتی از آن فضا داشتم. در کل بعد از سالها که به هر حال و به تقدیر نوشتن بخشی از فعالیت یومیه من است به این فراست افتادم که با همراهی یک دوره آموزشی بخشی از آنچیزی را که به صورت سعی و خطا آموختهام را با روش ساختار یافته تر مقایسه کنم و در کنارش از آموزه های جدید هم بهره مند گردم و امیدوارم توانایی آن را بیابم که موثرتر و معقول تر از پیش بنویسم.
می دانم قرار بر ارسال نبود ولی ارسال آن هم بی ضرر است 🙂
سکوت _پیروزی. قد کوتاهی داشت .همین باعث میشد که در صف کلاس اولین نفر بیاستد. حتی در کلاس هم برای اینکه تخته را ببیند میز اول می نشست. دختر آرامی بود . تا باهاش صحبت نمی کردی، چیزی نمی گفت. بعضی از بچه ها فکر میکردند افسردگی دارد اما اینطور نبود. روز اولی که دیدمش حس کردم که از اون بچه باهوش های کلاس اما وقتی چند ماه گذشت، فهمیدم اشتباه کردم. درسش خوب بود اما در ریاضی و علوم کمی لق میزد . یک روز که سال اول راهنمایی بودیم معلم ریاضی امتحان گرفت .بعد از اینکه امتحان را دادیم سمتش رفتم و پرسیدم :خوب دادی؟ _عالی بود . اگر ۱۹ نشم، ۱۷ میشم. فردا که معلم با برگه های تصحیح شده آمد . برخی از برگه ها را نداد .معلم روبه کلاس کرد و گفت: مثل اینکه برخی ها کلاس و درس را با خانه خاله اشتباه گرفتند.حالا وقتی فردا با والدین آمدید مدرسه آنوقت حالیتون میشه . اسم همان دانش آموز هم جز ان ها بود .بچه ها شروع کردن به التماس و گریه کردن . معلم هم از ان ها قول گرفت که امتحان هفته دیگه را خوب بدهند. سارا همان دختر آرام کلاس ، به فعالیت های ورزشی علاقه داشت . کمربند بنفش کاراته داشت و در کنارش والیبال و بسکتبال هم انجام میداد. با اینکه کلاس هندبال هم نرفته بود اما تنها کسی بود که هندبالش در کلاس خوب بود. سارا زیبایی خاصی داشت .موهای فر ، چشمان عسلی و سفیدی پوست. یک روز که در زنگ ورزش ، داشتیم والیبال تمرین میکردیم .معلم ورزشمان سارا را با یکی از بچه ها که قد او نزدیک ۱۶۰ سانتی متر بود انداخت. آن دختر برای سارا توپ را خیلی بالا می انداخت و سارا نمیتوانست توپ را بگیرد . سارا رو به دختر کرد و مودبانه گفت:اگر امکانش هست کمی پایین تر بیانداز . دختر هم با بی رحمی تمام گفت:من خوب می اندازم. تقصیر من نیست ، تقصیر خودت است که قدت کوتاه است.بعد روبه معلم کرد و دوباره گفت:خانم این خیلی کوتاه است برای چی با من انداختینش؟ معلم روبه سارا کرد و بعد به دختر گفت :خودتم زیاد بلند نیستی! سارا از اون روز دیگ زنگ ورزش ، ورزش نمی کرد و یک گوشه می نشست و کتاب در دست می گرفت و میخواند . رفتم پیشش و پرسیدم :نمیایی بازی ؟ مکث کرد و لبخند تلخی زد. _نه باید کتابم را بخوانم. +حالا بیا بازی کنیم . یار کم داریم. _نه ممنون از دعوتت. اصرار نکردم و رفتم. سال ها گذشت تا اینکه در سال اول دبیرستان با هم دوست شدیم .درسال هایی که مدارس مجازی بود من سارا هرروز صبح باهم سلام و صبح بخیر می گفتیم و شب ها شب بخیر. در این روزها فهمیدم که سارا اصلا خجالتی نیست . بسیار مهربان بود.اما کمی به سختی با بچه ها اخت میشد .سارا بهترین رفیقم شد.سارا به هنر خیلی علاقه داشت .نویسنده خیلی خوبی بود .برای داستان هایش وقت می گذاشت و ایده های جالبی داشت. شانزدهمین تولدش را در ۸دی ماه برایش با چند تا از بچه ها گرفتیم .خیلی خوشحال شده بود . ذوق و خوشحالی را در چشمانش میدیدم . سارا تعریف میکرد بعد از ۳ سال خدا او را به پدر و مادرش داده است . برای سربلندی پدر و مادرش خیلی تلاش میکرد. تنها آرزو مادرش این بود که سارا دکتر شود . اما خودش علاقه ای نداشت . دوست داشت به سمت هنر برود و فیلمنامه نویس شود.سارا میگفت :تو زندگیش خیلی سختی کشیده، اما آخرش خودش را به دنیا ثابت میکند که به اهدافش میرسد
تماشای این روزهای برایم غیر قابل تحمل است دچار استرس میشوم .راستش را بخواهید اندکی حسادت میکنم به آنهایی که کلمه پدر را بر زبان می آوردند. حسادتم را به حساب آن حس های دخترانه ای که نسبت به او داشتم بگذارید شایدقابل درک باشد و با خود نگویید که این رسم روزگار است! اما من یک دخترم و او بابایم بود نمی بایست ترکم میکرد چون خب می دانست که دخترش بابایی ست و در نبودش شب و روز غصه می خورد و دلتنگ میشود. آنقدر هم که فکر میکنید نا مهربان نیستم چرا که با تمام آن حسادت هایم آرزو برای سلامتی همه ی پدران را از خدا خواهانم چون خود، دچار غمی شده ام که تنها مرگ میتواند مرا از این غم رها یابد. البته گاه گُداری برای درمان حال آشفته ام بر سر مزارش میروم! آن قدر با او سخن میگویم تا آرام شوم اما چه بسا که این حال آشفته ی من درمان ندارد. حال بگذارید برایتان خاطره ای از روز پدر بازگو کنم.! کوچک بودم، دوس داشتم به مناسبت این روز به پدر هدیه دهم . ناگفته نماند ! پدر هر از گاهی سیگار میکشید. تصمیم گرفتم هدیه ام به او سیگار باشد. رفتم و یک بسته سیگار بهمن از مغازه ی آقا کمال محله خریدم. قبل از خروج از مغازه روبه او کردم گفتم: آقا کمان میشه این سیگار رو در چند جعبه قرار دهید، سپس کادو کنید؟! آقا کمال هم که خیلی باهوش و مهربان بود، دو هزاریش افتاد و با خنده گفت: چشم دختر بابا! شب شد! پس از صرف شام کادوها را روی میز قرار دادیم.! خواهر و برادر هایم هر کدام کادو ی خود را به پدر تقدیم کردند در آخر نوبت به ته تغاری خانواده که من بودم رسید! جلو رفتم پیشانی پدر را بوسیدم و گفتم روزت مبارک بابا جون! مشتاق به باز کردن هدیه ی من شد و یک به یک جعبه ها را باز کرد در حین باز کردن جعبه ها میگفت: ببینم دختر بابا برام چی خریده! آخرین جعبه را که باز کرد نگاهش به سیگار افتاد سپس صدای خنده اش در خانه پیچید وبقیه هم با خنده ی پدر قهقههِ میزدند . آن شب شبی به یاد ماندنی برایمان ضبط شده بود. حال تنها خاطراتش است که برایم باقی ست. پس تا زنده هستیم قدر دانِ این نعمت الهی باشیم. هر چند یک روز پیمانه ی آدمیت پُر خواهد شد و به دنیای ابدی پرواز خواهد کرد …
شهناز عزیز شما خیلی روان و قوی مینویسید ، با پشتکارتون پیشرفت زیادی خواهید کرد.👏👏🌱
برای تعطیلات به باغ پدربزرگ و مادر بزرگم رفته بودیم. چند سالی میشود که پدربزرگم فراموشی گرفته است.
وقتی از ماشین پیاده شدیم، همه به داخل خانه رفتند؛ ولی پدربزرگم با آن شلنگ نارنجی رنگ که همیشه سرش گلی بود و برای آب خوردن، مجبور بودیم که سر آن را بشوریم، توجهام را به خود جلب کرد.
به سمت پدربزرگم رفتم. داشت به گلهای قرمز و صورتی باغ که تیغ داشتند و من از بچگی عاشقشان بودم، آب میداد.
مرا محکم در آغوشش فشرد و گفت: بالاخره آمدی؟
دلم خیلی برات تنگ شده بود. آدم به این گلها هم اگر چند روزی آب دهد، بهشان وابسته میشود؛ چه برسد به فرزندهایش!
فقط میدانی فرق بین آدمها و گلها چیست؟
آنها تا آخر عمرشان، گرچه خیلی کوتاه است، ولی به تو وفادار میمانند؛ اما آدمها زود تو را فراموش میکنند، به طوری که انگار اصلا وجود نداشتهای.
اشک در چشمانم حلقه زد. راست میگفت، ما اصلا حواسمان به او نبود، فکر میکردیم که او حواس پرتی دارد؛ ولی دریغ از آنکه ما حواس پرتی داشتیم و نمیدانستیم.
تعداد کاراکتر: ۸۸۰
تعداد کلمه: ۱۷۷
تعداد جمله: ۸
تعداد پاراگراف: ۸
تعداد کلمات ذهنی: ۱۰۲
تعداد کلمات عینی: ۶۰
خیلی روان و با نگارش خوب
باهمه ی ترس ودلهره اش وارداتاق دکترمحمدرضاانصاری شد. فکرنمیکردآنروز یکباردیگرحضورخداوندرادرزندگی نظاره گرباشد.
سلام کردوروی صندلی نشست، دستانش میلرزید، وبخاطرترسی که وجودش رااحاطه کرده بودسرش راخم ومچاله شده بود.
صحبتهایِ بین دکترومادرش ردوبدل شد، اماانگاردخترک دراین دنیانبود.
لحظه ی گذشت باصدای دکتر به خودآمدومتوجه اوضاع شد. روبرویش نشسته بودوچندباری او راصداکرده بوداماانگاردخترک قصدنداشت سرش رابلندکند.
دکتردست چپش راروی شانه ی او ودست دیگرش رابه زیرچانه ی دخترک نزدیک وآرام سرش رابلندکرد.
چشمان دخترک بسته بود. به محض بازکردن چشمانش بالبحندی ازطرف دکترروبه رو شد خودش هم باورنداشت چه اتفاقی افتاده است.
چرادیگرترسی وجودش راآزرده خاطرنمی کند؟ چرااینقدرآرامش دروجودش موج می زند؟
شروع دوباره زندگی دخترک ازهمان لبخند آغازمیشود،
نگاه دکتربرق امیدرادروجوداوروشن گرده بود. تاآن روزاین نوررالمس وحس نکرده بود.
سالهای سال ازآن زمان میگذردوهرباری که دخترک ناامیدونگران می شودبه یادآنروزمی افتدوبه دنبال روزنه ای برای رهایی ازآن غم ونگرانی میگردد. وچه خدایی مهربانی که هیچوقت دراین مسیرتنهایش نگذاشته است.
تعدادکاراکتر۱۰۱۱
نگارش خوب و قوی
دلنشین
وقتی تو پارک یک دور کامل زدم ،نیمکتی را پیدا کردم که خالی بود. فضای زمستانی خشک و بی بارش، درختان را پر از خصم نمایش میداد. با هر وزش باد حجمی از خاک به هر سو می رفت ، مجبور شدم دستم را در برابر چشمانم حایل کنم تا خاک راه عبورش را عوض کند .آسمان بنای هیچ بارشی را در برنامه اش نداشت . پسر جوانی در نیمکت مجاور نشسته بود، تی شرت نازک مشکی برتن داشت ، سردی هوا را برویش نمی آورد. با نوک کفشش چوب کوچکی را می غلتاند تا سر خود را با آن بند کند.
گاهی اوقات خاکستر آن سیگار لعنتی را می تکاند، در گوش به آهنگی یا صدایی دل سپرده بود.
شلوار شل و ولی پوشیده بود که رنگ و رویی هم نداشت .
دوست داشتم با او صحبت کنم ، هنوز در این تردید بودم که ،اشاره دستم کار خودش را کرد.
ذهنم بامن در کسری از ثانیه بگو مگو کرد، دست بردار ، راحتش بگذار، مگر فضولی؟ آخه یکی نیست جلو تو را بگیرد؟
اشاره کردم ، هندز فری خودش را در آورد.
سلام چند سالتونه باید هم سن پسرم باشید .
ذهن : خدارا شکر اقلا حالی کرد جای مادرش است !
جوان پر تعجب از این ارتباط به همراه تبسمی اجباری پاسخ داد بیست سالمه
ذهن: خوبت شد ، بزور جوابت را میده.
باید هر جور شده سرزنش های ذهن را سرکوب میکردم، حوصله آزارهای بعدش را نداشتم.
حتما دانشجو هستید؟
با علامت سر جواب مثبت داد.
ذهن: سر یک منی را تکان میدهد زبانش را نه، بفهم حوصله ندارد.
چه رشته ای میخوانید؟
راه و ساختمان
با چرب زبانی و خوشحالی و از ترس ذهن بر آشفته گفتم : خیلی خوب پس هدف دارید .
حرفم را تقریبا با دهن کجی تکرار کرد، هدف، کدام هدف، کدام کار ، کدام امید ، کدام آینده ،
مقابلش ایستاده بودم تا چشم تو چشم صحبت کنم.
تهاجم ذهن شلوغم را دیگر نمی شنیدم .
لحن خسته اش جراُت پرسش بیشتر را از من گرفت و نتوانستم بپرسم چرا سیگار می کشی و ریه هایت را بیمار میکنی .
سرتا پا بیمار بود این هم مزید.
یاد آیه ای از قرآن افتادم مبنی براینکه بیماری روح بدتر از بیماری جسم است .
سعی کردم از امید و آینده برایش قصه های تخیلی بسازم ،
خنده تلخی کرد و رفت…..
سرکوبهای بعد از این ذهنم را کجای دلم میگذاشتم.
تمام خستگی آن پیاده روی درمن باقی ماند.
بار آن همه تلخی از او بر دوشم سنگینی می کرد.
خوشبختانه ذهنم عاقل تر از آن بود که درکم نکند ، شاید هم در حال خوب کردن حال خودش بود.
اما کودک دل سخت می گریست.
نسترن زراعتی
روی کاناپه نصفه نیمه دراز کشیده ، تکه های مانده در دهانش را قورت میدهد.
با دست راستش کنترل تلویزیون را میگیرد، تغییر کانال ها یکی بعد از دیگری مشخص میکند هیچ کدام از فیلمها را دوست ندارد.
حالا دست چپش را روی سرش گذاشته و هنوز با زبانش دهانش را مزه مزه میکند .
زیر لب زمزمه میکند : اینم که هیچی ندارد و باز کانال را تغییر میدهد . تا به کانال ورزشی میرسد ، روی این کانال بیشتر مکث میکند .
کانال بعدی آرم کشته شدگان ویروس کرونا با آهنگ ملتهبش حواسش را معطوف خود میسازد . آمریکا در صدر بیشترین فوتی ها بود. بهبود یافتگان هند نود و هفت درصد تعجب همسرم را بخود جلب کرد .
گوشی همراهش زنگ می خورد. بعد از اینکه جواب همراهش را داد ، دوباره کنترل را برمیدارد و از اینکه هیچ فیلمی را مناسب دیدن نمی بینددر زیر لب نق میزند، دوباره کانال را عوض میکند. در این برنامه روز پدر را پیشاپیش تبریک میگفتند ، تنها جمله ای که گفت این بود . چرا اینها ماسک نزدند.
رنامه تلویزیون را روی کانال مستند تنظیم کرد و کنترل تلویزیون را روی میز جلو کاناپه قرار داد ، نا امید از اینکه بتواند برنامه ای جذاب برای دیدن پیدا کند. تقریبا این برنامه هر شب اوست .
گاهی اوقات مجبور می شود بعضی از فیلمها را برای پنج یا شش بار ببیند ، در این صورت آنها را جلو جلو تعریف میکند.
شاید روزی برای بیندگان تلویزیون نیز حقوقی وضع شود. مثلا اینکه با پخش فیلمی تا پنج سال آینده پخش نشود.
نسترن زراعتی
بعد از چند روز بیوقفه در خانه ماندن بیرون زدیم، از شهر خارج شده و به سمت باغچهای که نهالهای کوچکی را در دلش جا دادهایم راهی شدیم. از وسط روستایی گذشتیم. راه پر بود از باغهایی که نه برگی برای درختانش مانده بود و نه برفی بر شاخههایش. نزدیک سد رسیدیم، سدی که منتظر نشسته تا کوهها برفهایش را به سویش راهی کنند. سهند از دور همچون عروسی در لباسی سفید، متین و باوقار نگاهمان میکرد. زمستان هوای بهاری را برایمان پیشکش کرده بود. پیاده میشویم. زمین نیمهگل است،گلی نرم، اندکی فرو میرویم، اما عجب که به کفشهایمان نمیچسبد. اطراف همچون تابلویی نقاشی و چه بسا زیباتر است.تابش اشعههای خورشید بر روی سد درخششی زیبا را نمایان میکند.روستایی پلکانی همجوار با درختانی انبوه از دور خودنمایی میکند. پسر پنج سالهام داد میکشد: بابا، و صدا به سمت خودش برمیگردد. تجربه ای تازه. هم متعجب شده و هم برایش جالب مینماید. دختر دو سالهام هم با برادرش همصدا میشود. صداها دوباره و سهباره میچرخد و به خودشان برمیگردد.پژواک. به فکر فرو میروم، قانون کارما هم همینگونه عمل میکند. وقتی بدون ذرهای فکر و ترس، شروع میکنیم به پیشداوریها، قضاوتها،مسخره کردنها نمیدانیم تمامی آنها در حال روانه شدن به زندگی خودمان است. به قول پروین:
هرچه کنی کشت همان بدروی
کار بد و نیک چو کوه و صداست.
ذهنی:۹۶
عینی:۳۵
generic cialis 20mg
به نام خدا
مسافت:
امروز در حال نگاه کردن به عکس های قدیمی بودم که عکسی توجهم را جلب کرد، تصویری مربوط به کاروانی در حال سفر به مشهد. سفری که واقعا باید عاشق می بودید تا با تمام سختی ها و دردسرهایش کنار بیایید. سفری که در آن افراد کاروان نه از جان خود ایمن بودند و نه از مال خود. کاروانی که سختی و درازای سفر در ظاهر عناصرش کاملا مشهود بود. گرد وخاک بلند شده از حرکت چهارپایان، پای بسته شده یکی از اسبان، چهره ی خسته و عرق کرده مرد جلودار در یک روز آفتابی داغ و… . به گفته قدیمی ها رفتن از سمنان به مشهد حدود یک ماه طول میکشید. اما امروز چه؟ فقط 8 ساعت با قطار، 6 ساعت با اتومبیل و 30 دقیقه با هواپیما میتوان این مسیر را پیمود. آری امروز کار به دقیقه ها کشیده است. اما سوال مهم اینست که آیا این دقیقه ها، میز ریاست را به ثانیه ها واگذار خواهند کرد؟ و اینکه آیا ایستگاهی برای کاهش ثانیه ها متصور است؟ مسلما روزی خواهد آمد که در کسری از ثانیه از سمنان به مشهد برویم. آری، خواهد رسید آن روز که برای مسافتی به اندازه دریا، زمانی به اندازه قطره کفایت کند.
عینی: 19
ذهنی: 183
کاراکتر:938
کلمه اول از تمرین زندگی من در ده کلمه:
درس عبرت
اولین باری که عهدهدار برنامهریزی و هماهنگی برای یک اردوی گروهی شدم، زمانی بود که ساکن خوابگاه متاهلین دانشگاه تربیت مدرس بودیم، حوالی چهار سالگی. در یک صبح گرم تابستانی، به سرم زد که اگر با بچه های مجتمع برای بازی دسته جمعی به یک جای بزرگ تر برویم، بیشتر خوش خواهد گذشت. همه بچه های قد و نیم قد همسایهها را که حدود پانزده نفری می شدند، توی محوطه جمع کردم و به فرمان بنده همه عازم دشت شدیم، دشت کاکوتی. یکی از تفریحات خانواده ما در روزهای تعطیل، گذراندن اوقات در این دشت هموار، به دور از هیاهوی مجتمع بود. بنابراین راهی را که همیشه با ماشین رفته بودم، کاملاً بلد بودم. در مسیر رفتن، هر باغچه ای که جلوی راهمان سبز می شد، درو می کردیم و هر چیزی که فکر می کردیم برای خوردن یا بازی کردن به درد میخورد، از بوته می چیدیم، درست مثل قوم مغول. نزدیک ظهر بود که به دشت رسیدیم. خیار و هندوانه های نارس که حاصل غارت باغچه ها بود، بین بچه ها تقسیم کردم و به عنوان ناهار نوش جان کردیم. فارغ از غوغای جهان مشغول بازی شدیم. آسمان نارنجی رنگ بالای سر خبر از آمدن تاریکی می داد. از ترس ماندن در تاریکی، دوباره همه را جمع کردم و به سمت مجتمع راه افتادیم. از دور، توده سیاهی نزدیک دیوار مجتمع دیده میشد. نزدیک که رسیدیم، جماعتی به استقبالمان آمده بودند. با ذوق، شروع به دویدن کردیم. همین که نگاهمان با نگاه پرسشگر، نگران و عصبانی پدر و مادرها تلاقی کرد، ترسی خزنده وجود کوچکمان را پر کرد اما دیگر دیر شده بود. صدای داد و فریاد، ضرباهنگ سیلی های نواخته شده و گریه بچه ها که به هوا رفته بود، درس عبرتی شد تا دیگر خودسرانه و بدون کسب اجازه از اولیا کسی را به اردو نبرم!
۳۰۰ کلمه
برابری
از خیابانی میگذشتم که بازار خرید و فروش بود و درهر گوشه دست فروشی به امید ارتزاق بساطی پهن کرده و به
خَلق الله جنسی میفروخت ، چیزی که این روزها در میان مردم موج میزد برابری بود که قبل تر شعارش باعث شده بود دیوی برود و فرشته ای جایگزین شود، برابری پیرمرد و پیرزن و پسر بچه و دختر بچه ای که همه دستفروش و فروشنده بودند ، یکی مال را دستمایه کرده بود یکی احساس ، یکی جان را و دیگری تن را.
حتی مرد جوان درشت اندامی که قد و هیکلش لرزه به تن می انداخت ، داشت برای حق برابریش از کف زمینی که ادعا میکرد محل همیشگی بساطش بوده بساط پیرزنی فرتوت ولاغر و تکیده را بر هم میزد و به زور تهدید و ارعاب حرفش را به کرسی مینشاند.
صحنه ای تلخ تر از تراژدیهای شکسپیر و سوفوکل ، جنگ نابرابری بود میان درست و درست تر ، ضعیف و ضعیف تر.
قصه امروز ما ماجرای صاحب خانه هایی است که مستاجرانی را برای اداره امور قرار داده و آنها خودمان را مملکتمان و انسانیتمان را به تاراج برده اند .
چه زیبا گفت هدایتگر صادقی((هزاران نسل بشر باید بیاید و برود تا یکی دو نفر برای تبرئه این قافله گمنام که خوردند و خوابیدند و دزدیدند و جماع کردند و فقط قازورات از خودشان بیادگار گذاشتند به زندگی آنها معنی بدهد))
در مدرسه نویسندگی ثبت نام کردم
و شامل گروپ شدم استاد درس ها را شروع کرد اصلا من سر درنمیاوردم از تمرین هایش از سخن هایش از هیچ کدام !
دوستهاو عزیزان متن را بنام قطعه مینویشتن ودرگروه پست میکردند و من میخواندم و خاموش بودم
گرچه علاقه زیادی دارم به خواندن و نوشتن اما هراس وجودم را فرا گرفته بود،
تا بلاخره یک قطعه را من از حادثه که بیرون رفته بودم نوشتم برای اولین بار به خانم ایمانی فرستادم از پست کردنش درگروه خجالت زده بودم و ترس داشتم.
تا که خانم ایمانی برایم گفتند باید از تکرا فعل جلوگیری کنیدو نزد خود بلند بخواند متوجه میشوید که اشتباه در کجا است من همین کار را انجام دادم،حرف های استاد یادم امد گفته بودندکه بنویسد هر چی دل تان خواست بنویسد منتظر بازخورد نباشید چون شروع یادگیری است تمرین کنید.
من را خانم ایمانی تشویق کرد برایم رأی مثبت داد من هم جرأت پیدا کردم و نوشتم بعد نوشته ام را ویرایش کردم کم رنگ و رو دادم و از خواندنش لذت بردم .قلب ام نیز از هراس و وسوسه خلاص شد و بیشتر به نوشتن علاقه پیدا کردم و خواندم از نظریات دوستانم استفاده خوب کردم .
و آموختم که هیچ گاهی دل سرد نشوم و ناکامی خود را نقطه ضعف ندانم و فرار راه حل نیست بلکه کوشش و خواندن و نوشتن بیشتر راه حل است که تا به مقصد دل خود برسم، خیلی متشکرم از همه شما خوشحالم که شامل این گروه زیبا شدم
و استادی ماننداقای کلانتردارم
و خانم ایمانی همیشه من را کمک کردند
آزاد نویسی ۳
آزادنویسی با الهام از مسائل پیش پاافتاده
درِ کلاس را که باز کردم دیدم بطری یکبار مصرف سبز رنگم، گوشهی پنجره دراز کشیده و آرامآرام گریه میکند.
آب زیادی داخلش نمانده بود و شاید تا چند دقیقهی دیگر گریهاش بند میآمد.
بطری کهنهی آب، وظیفهی مهمی در کلاس من داشت. حدود یک ماه پیش، کار رفع تشنگی من را انجام میداد و بعد از بازنشستگی، شغل دومی برایش انتخاب کردم که مهمتر از اولی بود.
توی این روزهای کرونا که هوای کلاس باید مدام تهویه شود، بطری آب با استقامت جلوی پنجره را میگرفت تا بسته نشود و اینطور کمک مهمی به سلامت من و دانشآموزم میکرد.
البته گاهی هم که وقت نبود بروم پایین و استکانم را بشورم. از آب داخل بطری کمی توی استکان میریختم که رنگ نگیرد و هر چند روز یکبار دوباره پرش میکردم تا در برابر فشار پنجره برای بسته شدن، کم نیاورد.
دیروز که باد مثل شیر گرسنهای که خارج از قفسش غذا دیده است، دیوانه شده بود و به در ودیوار هجوم میآورد، زورش را به رخ بطری مهربان من کشید و طوری کوبیدش وسط کلاس که خود پنجره هم از ترس خشکش زد و دیگر تلاشی نکرد برای بسته شدن.
نمیدانستم از قسمتی که آفتاب به صورتش میزد نازک شده و از شدت همان سقوط سوراخ شده است.
و امروز که وارد کلاس شدم بطری خالی گریانی را دیدم که به شانه افتاده و دارد نفسهای آخرش را میکشد.
بلندش کردم و بدون مراسم تودیع و معارفه شغلش را به بطری خالی الکل بخشیدم که حالا پر از آب بود.
زنگ آخر سر بطری مهربان را شکافتم و از خاک باغچه پرش کردم تا از فردا در نقش یک گلدان زیبا پشت پنجره استراحت کند. و بدون ترس از سقوط یا بسته شدن پنجره، از زیبایی روند رشد یک گیاه لذت ببرد. فکر میکنم از پاداش آخر کارش راضی باشد.
چندسالی بود که از زندگی اش می گذشت! فریبا خانم را میگویم! همیشه مواظب زندگی اش بود به خصوص همسرش اصغر آقا که اخلاقِ خاصی داشت. وابستگی فریبا خانم به شوهرش زیاد بود به طوری که کمتر پیش می آمد که او را تنها بگذارد. هر صبح برای نانِ تازه به نانوایی میرفت خب چه کند عادت هر روزش بود !چرا که دوست داشت صبحانه ی مفصلی برایش فراهم کند. خلاصه از کاراهایِ دیگرِ او برایتان نگویم که مُخِتان سوت میکشد! به طور مثال: ( جوراب هایش را هم اتو میکشید آنقدر باسلیقه که گویا همین الان از بابا جورابی محله خریده بود.) شوهر فریبا خانم به این طرز رفتارِ همسرش عادت کرده بود. خُب من هم بودم همین طور! والا همه چی آماده به خدمتش بود. دقیقا مانند این جمله 🙁 هلو برو تو گِلو) مدت ها گذشت تا اینکه مادر فریبا خانم به رحمت خدا رفت. حال و روزِ خوبی نداشت گوشه گیر شده بود مانند بچه ای که هر از گاهی بهانه گیر میشود و یک کُنج مینشیند. چند ماهی این گونه بود، او با فریبا خانمِ چند ماه پیش فرق داشت.! به طوری که شوهرش کلافه شد و به سیم آخر زد و شروع به غُر غُر کردکه این چه وضعی است؟! وای که چقدر بدخُلقی اصغر آقا برایش سخت بود. با آرامش همیشگی اش روبه شوهرش کرد و گفت:( اصغر آقا مرا ببخش بابت رفتارم دستِ خودم نیست غم از دست دادن مادرم برایم سخت است کمی درکم کن!) این جمله را گفت و با چشمان پر از اشک به اتاق رفت. حرف حساب در کله ی اصغر آقا فرو نمی رفت به گمانم منتظر بهانه بود. فورا از خانه خارج شد! مدت ها گذشت بلاخره فریبا خانم با مرگ مادرش کنار آمد و تصمیم گرفت به رِوال قبل برگردد! اما دیر شده بود چون اصغر دیگر آن اصغر آقایِ قبل نبود کارش شده بود شب گردی های مستانه!! که آمدنش به خانه با آواز خوانیِ خروسِ محله یکی بود. فریبا خانم جرات اعتراض نداشت اما یک روز ترسش را کنار گذاشت و روبه اصغر آقا کرد و گفت: اصغر آقا! من مستَحقِ این گونه رفتار نیستم این چه رفتاری است پاسخ دوست داشتن ها ،و محبت هایم این بود!؟ اصغر اقا: بعدا در موردش حرف خواهیم زد، فعلا عجله دارم باید به قرار مهمی برسم. این جمله را گفت و رفت. بعد از رفتن اصغر آقا ، فریبا خانم چنان فریادی کشید که صدایش به هفت آسمان رسید! دستانش را رو به آسمان گرفت و گریه کنان گفت: خدایا جزای من این بود. تو خود گفتی شوهرت را راضی نگه دار تا پاداشت بهشت باشد ! این بود بهشتِ من؟ آنقدر گریه کرد که از حال رفت و غش کرد! چند ساعتی میشد که بیهوش بود، بلاخره سر و کله ی اصغر آقا پیدا شد! وقتی هم آمد با بدن بی روح زن مواجه شد که از شدت غصه جان داد. حال اصغر آقا بود که فریاد میکشید و می گفت : که ای کاش آن طور رفتار نمیکردم ای کاش کمی با تو مدارا میکردم ، خدای من فرصتی برای جبران ده.! سرش را بر روی سینه اش گذاشت و اشک هایش جاری میشد و افسوس میخورد… اما صد حیف که دیر شده بود… .مرگ فریبا خانم برای اصغر آقا به همین سادگی تمام نشد چرا که خود او مقصر مرگش بود.( راوی :حال با تو هستم خودِ تو اصغر آقا، تویی که قدر آن همه محبت را ندانستی ! آیا آن زن سزاوار این همه ناسپاسی بود…….!؟) پایان نوشته شده ✍از شهناز عبدالهی
گویند: جوانی ناخوش احوال نزد درویشی رفت. درویش پس از تماشای روی او فورا جویای حالش شد! که ای خلق خدا چه شده؟ چرا پریشانی!؟ جوان با صوتِ گرفته اش در جواب پاسخ داد: مدت ها پیش از وادی شهر عبور میکردم به بلندی وادی که رسیدم دختری با قامتِ بلند چشمان مشکی و گیسوان بلندش نظرِ مرا به خود جلب کرد. با دیدنش عشقی در وجودم جاری شد که گویا که چندین سال از او دور بودم و حال او را یافتم.سپس کمی جلوتر رفتم از پچ پچِ مردمان شهر فهمیدم که او دختر یکی از عالمان بزرگ شهر است. { با خود گفتم: که ای مردک لقمه ای به اندازه ی دهانت بر دار تو کجا او کجا! پس تسلیم خواسته ات شو و این عشق کور را در قلبت به خاک بسپار.} قلبم شکست چرا که رسیدن به او از رویاهایی بود که نباید در آن غرق میشدم.{ فراموش شدنی نبود! چون که محکوم به حبس ابد در قلبم بود. } باید چاره ای برای حال آشفته ام میافتم که سر از این می خانه در آوردم ! حال شما بگو چه کنم؟ چگونه او را فراموش کنم ؟ درویش پس از گوش سپردن به سخنان جوان پاسخ داد: ای جوان این عشق تو قابل ستایش است پس از او خوب نگهداری کن تا روزی به وصالش رسی! جوان با شنیدن این جمله کمی امیدوار شد، چند ساعتی از گفتگو هایشان گذشت که جوان قصد بازگشت داشت یک آن متوجه حضور شخصی به داخل شد تا دیده اش به او افتاد تپش قلب امانش را برید ! آری او بار دیگر رویای دست نیافتنی اش را نظاره کرد. درویش از تماشای آن صحنه تعجب کرد! و فهمید که عشق حبس شده ی جوان دخترش می باشد. و جوان هم متوجه شد که دوریش همان عالم بزدگ شهر است. آنجا بود که درویش یا همان عالم بزرگ تصمیم گرفت آن جوان را به دامادی خود درآورد. { آری این همان معجزه است ! معجزه ی عشق ! معجزه ای که عشقِ کور را برای جوان بینا کرد…. } نوشته شده ✍از شهناز عبدالهی.
“فال حافظ”
باران ریز ریز می بارید. مَرد در افکارش غرق بود، که به پارک رسید. دست ها را تا ته، در جیبهایش کرده بود. شانه ها را بالا داده و سرش را مثل کبک در یقه ی پالتو اش فرو کرده بود. طوری راه می رفت و خیره به زمین بود، گویی تنهاترین موجود زنده ی این دنیا است. پارک خیلی شلوغ نبود. باد و باران پائیزی درخت ها را لخت کرده بود. نفس خسته ای کشید. روی نیمکت نارنجی رنگی که زیر درخت کاج بود، نشست. یک زن و مرد روی نیمکت دیگری با کمی فاصله از اون نشسته بودند. دست در دست. چشم تو چشم. با خودش گفت: حتما دارند از عاشقانه هایشان برای هم می گویند. یا شاید هم خیال یک زندگی آرام را برای هم می بافند. صدای شادی بچه ها توجهش را جلب کرد. شهر بازی کوچکی در محوطه ی وسط پارک قرار داشت. روی تاب زنجیری، سه تا بچه کوچک نشسته بودند و آماده پرواز بودند. صدای خنده ی از ته دلِ بچه ها کمی دلش را خراش می داد. یادش نبود آخرین بار کِی و کجا از ته دل خندیده بود. پیرمردی با قامت نسبتا خمیده، جارو در دست، برگ های مُرده ی درخت ها را یک جا جمع می کرد. صدای قار قار کلاغ ها سکوت آسمان را در هم می شکست. مرد میانسال دلتنگی هایش را با خودش زمزمه می کرد. هر از چند گاهی سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند. یقین داشت کسی دنبالش نمی آید، اما دلش خوش بود. کودکی با ژاکت سیاه که پارگی آن لباس زیریش را نشان میداد، روبرویش ایستاد. عمو یدونه فال بخر یدونه تو رو خدا. فال حافظه عمو نیت کن و بردار…عمو…. مرد نگاهش کرد و گفت: چند سالته پسرجون؟ پسر بچه گفت: ده سالمه. میخری عمو؟ مرد گفت: تا حالا شده یه نفر تمام فال هات رو یجا بخره؟ پسرک نگاه عاقل اندر سفیهی به مرد کرد و گفت: نه ولی اگه شما همه ی فال هامو بخری، اولین بچه ی خوشبخت این پارک میشم. میخوای بخری عمو؟ نگاهی به پسرک کرد و گفت: اگه اولین فالی که برمی دارم، مُرادِ دلِ منو بده همه اونها رو یکجا ازت میخرم. پسربچه گفت: عمو شما فال رو بردار منم برای دل خودم و تو دعا می کنم. مرد چشمهایش را بست. در حالیکه زیر لب چیزی زمزمه می کرد، یک فال را از بین فال ها برداشت…
گفتم: هوای میکده غم می برد ز دل
گفتا: خوش آن کَسان که دلی شادمان کنند
نگاه متعجب مرد به نگاه نگرانِ پسرک گره خورد. پسر بچه با عجله پرسید: عمو مُرادِ دلت رو گرفتی؟ فال هامو می خری؟ آره؟ مرد دستش را روی شانه ی پسر فال فروش گذاشت و گفت: همه ی فال ها چند؟
پسربچه که حالا خوشبخت ترین کودک آن پارک بود، لی لی کنان و آوازخوان از آنجا دور شد. شادی پسرک، خنده ها و لبخندهای دخترش را برایش زنده می کرد. خنده هایی که یک شب در جاده ای سرد و تاریک جا ماندند. سالهاست که حسرت دیدنِ چهره شاد و خندانِ دخترکش بر دلش مانده بود. چشمهای پر از اشکش را بست. نیت کرد. و برگی را از بین برگ ها بیرون کشید.
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم✍زهراعلیزاده
تمرین هفته پنجم- اصل داستان کوتاه بر خاطره ای شخصی با جملات بسیار کوتاه
____________
خواهرها ازدواج کرده بودند. هرسه. برادرم دانشجو بود. ۶۰۰ کیلومتر دورتر از خانه. دانشگاه تبریز. تک فرزند شده بودم. دانشگاهم تمام شده بود. دوسال پیش. حوصلهی ارشد نداشتم. از کلاس اول آرزو داشتم یک سال بیکار باشم. این دو سال را زندگی کردم. بیدغدغه. رها. بیمسئولیت. با مادر صبحها میرفتم خرید. عصرها پیادهروی. رفیقِ هم بودیم. دو سال بدون صبح زود بیدار شدن. بدون استرس امتحان. بدون کتاب و جزوه. از بچه زرنگهای کلاس بودم. بچه زرنگها هم از مدرسه خسته میشوند. عاشق تنبلی بودم. نه که هیچ کاری نکنم. این که زمانم مال خودم باشد. هر وقت دلم خواست بیدار شوم. هر وقت خواستم سفر کنم. بدون محدودیت. بدون رئیس بازی. بدون نیاز به اجازه و مرخصی. بدون غیبت رد کردن. هرکار را هروقت دلم خواست انجام دهم. از جبر فراری بودم.
استخدامی آموزش و پرورش قبول شده بودم. مشاور مدرسه. از کار دولتی خوشم نمیآمد. سر ساعت رفتن و آمدن. طبق بخشنامه کار کردن. گزارش پس دادن. سلسله مراتب رعایت کردن. اما رفتم. استخدام رسمی آرزوی همه بود. آن هم معلمی. بابا آرزو داشت معلم شوم.
استرس داشتم. باید میرفتم یک شهر دیگر. یک ساعت و نیم دور بود. من همیشه کنار خانواده بودم. حتی دانشگاه. توی شهر خودم. سنندج. وابسته بودم. تنهایی جایی نرفته بودم. جز مسیر مدرسه و دانشگاه. حالا باید میرفتم. همه چیز ترسناک بود. تنهایی رفتن. مسئولیت کاری که مبهم بود. همکلام شدن با همکارهایی که نمیشناختم. کنترل کلاس. ارتباط برقرار کردن. مشاوره دادن.
همه چیز تازه بود. تازگی همیشه مبهم است. ابهام هم ترسناک. مثل پوشیدن یک کفش نو. نمیدانی پایت را زخم میکند. یا راحت و خوشپا است.
رفتم. همراه مادر و پدرم.
چهار روز قبل از عید. نامه معرفی گرفتم. مدارسم مشخص شد. بابا مدارسم را پیدا کرد. با کارشناسم حرف زد. که هوایم را داشته باشند. بچه ننه بودم. همه چیز در نظرم سخت بود. برگشتیم. فشارم افتاد. از شدت استرس. مستقیم رفتیم اورژانس. سرم نوشت. و آرامبخش. بابا گفت خودم وصل میکنم. برگشتیم خانه. تا ۱۱ شب بالای سرم بود. رگم پیدا نمیشد. هر کاری کرد که درد نکشم. بعد از سرم من، خودشان شام خوردند. خجالت میکشیدم. از این همه ضعف. این همه ترس. بزرگ شده بودم. باید محکم میشدم. باید میتوانستم. باید واقعا بزرگ میشدم. یکدفعه که نمیشد. سخت بود. باید به دل سختیها میرفتم. باید با ترسهایم روبرو میشدم. حالا وقتش بود. کار جدید. شهر جدید. شرایط جدید. باید خودم را آماه میکردم. که روی پایم بایستم. اگر افتادم نترسم. از زخمی شدن نترسم. یکدفعه نمیشد. پله پله. ولی باید میشد.
عید را با استرس شروع کردم. کمکم آرامتر شدم. به لطف خدا و همدلیهای همه. و بیشتر “یک دوست”… خیلی زود ۱۴ فروردین شد. اولین روز کارم. باید میرفتم روستا. تنهایی. ترسناک بود. ولی با ترسم روبرو شدم. رفتم. با مینی بوس. مدرسه را پیدا کردم. پرسان پرسان. فکر نمیکردم مشاور مدرسه تدریس هم داشته باشد. داشت. اولین ساعت کاری رفتم کلاس. پشت میز که نشستم دیگر تکان نخوردم. تا آخر زنگ. پاهایم میلرزید. بچهها گرم و صمیمی بودند. مهربان. خدا همهی درها را نمیبندد. اگر تخس و پررو بودند سوژه میشدم. کمسن بودند. اول دبیرستان. منتها سن ازدواجشان بود. اینجا اینطور بود. تعجب کردم. اولین مراجعم درد عشق داشت. با مادری مخالف. باهم دوست شدیم. با بیشترشان.
هر وقت سختم بود به آهن فکر میکردم. حرارت می بیند. ضربه میخورد. سرد میشود. ولی آخرش محکم و شکست ناپذیر. با این فکر از ترسهایم نمیترسیدم. داشتم ساخته میشدم. از ضربهها فرار نمیکردم. قایم نمیشدم. برعکس همیشه.
▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎
پیشترها اغلب همبازی بچهها بودم. نه هم کلام بزرگترها. چون دختر کوچک بودم. کوچک هم ماندم. در ۲۷ سالگی نوجوان بودم. در نوجوانی معلم شده بودم. قیافهام هم همیشه کمتر از سنم بود. هر مدرسهای که رفتم، روز اول میگفتند برو سر صف. آرام میگفتم من همکارتان هستم. عذرخواهی میکردند.
▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎
عشق را دوست داشتم. معشوق بودن را بیشتر. مثل همهی دخترها. ماجرای شاهزاده و اسب سفید. سیندرلا و پسر پادشاه. نه اینقدر خیالی. ولی کسی که دلش برایم بتپد. از داشتنم خوشحال باشد. نه. هردو از داشتن هم خوشحال باشیم. اینطور لذتبخشتر بود.
ولی از ازدواج میترسیدم. از اینکه مهمان بیاید. از اینکه بنشینم پای حرفهای زنانه. خوابم بیاید ولی تا ته مهمانی بیدار باشم. از این که هر روز دو بار غذا درست کنم. سه بار ظرف بشورم. از حرفهای خالهزنکی. از رفتن به مهمانی هایی که دوست نداشتم. از رفتن به آرایشگاه و محیط مشمئز کنندهاش. تعریفهای الکی از سر و روی مشتریها. تشویقشان به زیباتر شدن. درد اصلاح صورت. درد سشوار کشیدن موها. از مطب دکتر زنان. از کنده شدن از دنیای کودکی.
خواهرم به ترسهایم میخندید. دخترهای کم سنتر را مثال میزد. که پاتوقشان آرایشگاه بود. عشقشان مهمانی. حرفهای خاله زنکی. آشپزی و شوهرداری…
از اسم خواستگار میترسیدم. یک نفر را هم راه نداده بودم. تعجب هم نداشت. من عشق را دوست داشتم. نه ازدواج سنتی را. شاید از ازدواج نمیترسیدم. اگر عاشق میشدم.
▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎
۱۱ شب بود. خواهرم گفت:
-فردا زود بیدار شو. مهمان داریم. دوستم با مادرش میان تو رو ببینن.
قاطی کردم. به هم ریختم. دعوا کردم. فایدهای نداشت. قرار گذاشته بودند. صبح بیدارم کردند. با نهایت بیمیلی بلند شدم. تیشرت اسپورت و شلوار پوشیدم. تیپ غیر مجلسی. تبخالم را با رژلب پوشاندم. هر وقت تبخال داشتم خواستگار پیدا میشد. ارتباطشان را نمیفهمیدم. موهایم را بستم. نیازی به حجاب نبود. دو تا خانم بودند. خوشکل بودم. خودم را دوست داشتم.
آمدند. نه چای آوردم نه دلبری کردم. فقط کنار مادرم نشستم. با لبخند نگاهم میکردند. یادم نیست چه گذشت و چهها گفتند. برایم مهم نبود. خواهرم گفته بود فقط آبروداری کن. بعد بگو نه. آبروداری کردم. و گفتم نه. زنگ زدند. علت میخواستند. موقعیت پسرشان عالی بود. گفتم من ازدواج نمیکنم. اصرار کردند. گفتنم نه.
پدر و مادرم میگفتند: زور که نیست. هر وقت دلش خواست عروس میشود.
خواهرها میگفتند: سنش بالا رفت میفهمه اشتباه کرده.
بحثش تمامی نداشت. سردرگم بودم. حالم بد بود. زدم بیرون. رفتم پیش سهیلا. کارمند بود. گفتم دختر فراری شدهام. دلیل پرسید. گفتم. کلی خندید. مسخرهام کرد. حرف زدیم. خندیدیم. بستنی خوردیم. حالم بهتر بود. برگشتم. کسی دیگر حرفی نزد. شب کسل بودم. امروز روی دلم سنگینی میکرد. تمام شدن بحث موقتی بود. دو روز دیگر دوباره شروع میشد. میدانستم.
بهترین همکلاس دوران دانشگاهم زنگ زد. همان “رفیق همدل”. آن دوسال بیکاری هم زنگ میزد. چند ماه یک بار. احوالی میپرسید. اما حالا فرق میکرد. همکار شده بودیم. در یک شهر. خیلی اتفاقی. بین چندین شهر. حالا بیشتر حرف میزدیم. از حالم پرسید. از امروز گفتم. از دخترفراری شدنم. سهیلا و حرف و شوخی. سهیلا هم همکلاسمان بود. رسیدم به کسلی امشب. رسید به علت پرسیدن.
بیست دقیقه حرف زدیم. هی پرسید. هی نگفتم. سکوت کرد. گفتم آقای مشاور شما باید بلد باشی به حرفم بیاری. آورد. توی این دوسال که من زندگی کردم او سختی کشید. سربازی رفت. حالا هم ارشد میخواند. بهش میگفتم آقای مشاور. گفتم خواستگار دارم. گفت همین؟ گفتم من ازدواج نمیکنم. علت هم ندارد. دوست ندارم. گفت عشق و ازدواج جزئی از زندگیست. از خوبی تاهل گفت. از معنا گرفتن زندگی. هدفمند شدنش. خوشم نیامد. مثل همه حرف میزد. لجم گرفت. گفتم خودت چرا ازدواج نکردی. گفت میکنم. عشق مسالهی مهمی است. ازدواج با عشق مهمتر. گفتم مبارکه. پس خبریه. گفت هست. کیه؟ گفت هنوز به خودش نگفتم. نمی دونم چطور بگم. صدایش آرام بود. خواست کمکش کنم. که احساس چند سالهاش را بیان کند. برایم جالب شد. میخواستم بیشتر بدانم. گفت من زنها را خوب نمیشناسم. ادبیاتشان را. زبان دلشان را. مثل تو طرفدار تجرد نیست. ولی تو بگو چی بهش بگم. قول دادم. بهترین رفیقم بود. همیشه روی کمکش حساب میکردم. شاید اگر نبود از کارم انصراف میدادم. برعکس من خودساخته بود. مستقل. با اعتمادبه نفس. کمک میکرد سرکار کم نیاورم. آتو دست کسی ندهم. گاهی با هم میرفتیم سرکار. توی یک ماشین. نه کنار هم ولی دلم گرم بود به بودنش. توی جاده، بودن یک آشنا قوت قلب بود.
پس وقت جبران بود. گفت تو هم به ازدواج فکر کن. زندگی به تنهایی قشنگ نیست. طفره رفتم. قرار شد فعلا دست خودش را توی حنا بگذاریم. یک ساعت حرف زده بودیم.
با حرف ازدواج نکردن من شروع شد. با حرف ازدواج کردن او تمام.
خداحافظی کردیم. کمکم دوزاریام افتاد. حرفهایش توی ذهنم شروع کردند به چرخیدن. دلم گرفت. ترسیدم. تا حالا ترس از دست دادنش را نداشتم. دوستش داشتم. مثل یک رفیق. آدم که به ازدواج رفیقش حسادت نمیکند. به همنمیریزد. گریه نمیکند.
حسادت کردم. به هم ریختم. گریه کردم. هندزفری گذاشتم و قرآن گوش دادم. صدای سعدالغامدی. سوره یاسین. کسی پتو را از روی صورتم برداشت.
صورتم خیس بود. بالشم خیس بود. خواهرم پرسید چی شده؟ گفتم دلم گرفته. گفت نترس ازدواج زورکی نمیشه. این یکی هم جواب میکنیم. بخواب.
خندیدم. خندید. نمیدانست چقدر آشوبم. نمیدانم کی خوابم برد.
انگار که تنها شده بودم. از این احساس میترسیدم. از این حسادت. از این دلتنگی. از این تنهایی.
تازه داشتم میفهمیدم. رفاقت دروغ بود. همکلاس بودن دروغ بود. همکاری دروغ بود. اصلش عشق بود. ترس از دست دادن فقط مال عشق است. دیر فهمیدم. دیگر دیر بود. داشتم دامادش میکردم.
فردا و پس فردایش هم حرف زدیم. پرسیدم من میشناسمش؟ گفت نه. اسمش را پرسیدم. نگفت. قهر کردم. از سر لج. از حسادت. دیگر جواب تماسش را ندادم. نوشتم من همه چیز را اول به تو میگفتم. تو به من اعتماد نداری.
گفت قبول. میگم. چهارشنبه. از سرکار برگشتی میام ترمینال دنبالت. خودش چهارشنبه کلاس نداشت.
آمد. عقب نشستم. مثل همیشه. کمی حرف زدیم. باید سرحال بودم. نباید حسادتم را میفهمید. ترسم را. گریههای شبانهام را. کلی سربه سرش گذاشتم. از اینکه با “او” دست به یکی میشوم. حالش را میگیریم. میخندید. خوشحال بود. گفتم اگر راضیش کردم؟ گفت تو راضیش کن. به دنیا شیرینی میدم. گفتم دنیا به من چه. گفت شیرینی خودت جداست. حسادتم شعله کشید. نزدیک خانهی ما ایستاد. برگشت نگاهم کرد. گفت:
– مشخصاتش رو بدونی بهتر میتونی کمکم کنی. که چطور باهاش حرف بزنم. که چطور راضیش کنم.
خندیدم. تلخ. گفتم بگو. من قول دادم. کمکت میکنم. گفت من اینجا کمی کار دارم. مشخصاتش رو نوشتم. تو این پاکته. تا برمیگردم بخونش.
پاکت را داد و رفت. بازش کردم. دوباره پاکت بود. دوباره. دوباره. رسیدم به یک کاغذ کوچک چهار تا شده. بازش کردم. خشکم زد. باورم نمیشد. خندیدم. شیرین. تصورش کردم. وقتی داشته اسمم را مینوشته. سعی کرده بود زیبا بنویسد. بدخط بود ولی اسمم قشنگ بود. از اسمم خوشم آمد. انگار اول بار بود این اسم و فامیل را میشنیدم. چند بار خواندمش.
آدم کم هوشی نبودم. چد بار فکر کردم شاید خودم… ولی تمام حرفهایش طوری بود که گمراهم کند.
دنبالش گشتم. نبود. هیچ جا نبود. کمکم معذب میشدم. نزدیک خانه. توی ماشین غریبه. تنها. صندلی عقب. ولی مهم نبود. ده دقیقه بعد برگشت.
رنگش سفید بود. از شیشه سرش را آورد پایین. انگار با نگاهش اوضاع را میسنجید. سلام کرد. خندهام گرفت. سلام چه وقتی؟
گفتم سوار شو. شد. این چیه؟ سکوت کرد. مگر نگفتی طرفدار تجرد نیست؟ این که هست. مگر نگفتی… گفت این عشق قدیمیه. مال دانشگاه. مال اردوها. مال تمام زندگیم. گفتم چرا حالا؟ گفت از روزی که دیدمت نشده در طول شبانه روز بهت فکر نکرده باشم. ولی زودتر نمیشد. سربازی نکرده. بدون شغل. چی به بابات میگفتم؟ میخواستم چطور زندگی برات بسازم؟ یادم نیست چطور گفتم نه. یادم نیست چرا گفتم نه. چون هیجانم در اوج بود. هیجان بالا حافظه را ضعیف میکند. هیچ چیز را درست ثبت نمیکند.
رسیدیم سرکوچه. آرام گفت ولی قول دادی کمکم کنی. راضیش کنی. پیاده شدم. پرواز میکردم. نه که حالا بخواهم ازدواج کنم. از معشوق بودن. از بیرقیب بودن. از دوستی که دوباره دارمش. حالا فقط رفیق نیست. عاشق است. همیشه دوستم داشت. می دانستم. ولی عشق را نه. فکر نمیکردم.
رسیدم خانه. ناهار خورده و نخورده دراز کشیدم. دومین تاثیر هیجان بیاشتهایی بود.
پیام داد. “تو هی بگو نه ولی این دلیل نمیشه که توی خیالم تو خونهی من نیای و بری”. خندیدم. شیرینتر. نمیدانستم این همه دلبری میداند. جوابی نداشتم. چه میگفتم؟ میان این همه تناقض شیرین.
گوشیام را سایلنت کردم. به امروز فکر کردم. به لحظههایی که کامل توی ذهنم نبود. ولی هی مرورش کردم. هزار بار. نمیدانستم چه میشود. مهم نبود. مهم امروز بود. این حال ناب بود. خوابم برد. خوابی سبک. روی بالشی خشک. بیدار که شدم باز هنگ کردم. 89 میسکال. باز زنگ خورد. همان لحظه. فقط گوشی را نگاه میکردم. تا قطع شد. برای بار نودویکم زنگ زد. جواب دادم.
همه چیز از تماس نودویکم شروع شد.
چه داستان زیبایی! چقدر لذت بردم! حالمو خوب کرد! چقدر حسش کردم، من رو برد به سالها پیش خودم.
ممنون الهام عزیز که وقت گذاشتی و نظر دادی. خوشحالم که خوشت اومده
در چوبی را به آرامی پشت سرش بست. نگاهی به آسمان انداخت. گرمای کم رنگ خورشید پلک هایش را باز کرد. نفس عمیقی کشید. لطافت صبح را فرو داد. موقع پایین آمدن, پله های چوبی زیر پاهایش صدا میدادند. کناره هایشان به خاطر رطوبت هوا از شکل افتاده بود. پله ها را دوتا یکی پایین آمد. موهایش را باز کرد و سرش را به اطراف چرخاند. خنکای صبح گرمای خواب را از سرش دور کرد. لب هایش به آواز باز شدند. به محض تماس پاهایش با زمین, کفش ها را از پا کند. انگشتانش را روی چمن های خیس حیاط لغزاند. از سر لذت, خون زیر گونه هایش دوید. سرش را به سمت آسمان برد. لبخندی پهنای صورتش را پوشاند.
به عقب نگاه کرد. کلبه چوبی شان در سکوت استراحت می کرد. پرده اتاق پدر و مادرش هنوز جمع نشده بود. همه خواب بودند. روستا در خواب بود. از دودکش کلبه تکه تکه دود به آسمان میرفت. کلبه را با وجود قدیمی بودنش دوست داشت. تنها خانه اش به حساب می آمد. از وقتی به دنیا آمده بود فقط آنجا شب ها را به صبح رسانده بود. پدر قول داده بود تا به محض سبک شدن کارهایش, دستی به سر و روی خانه بکشد. بخشی از لبه های سقف شیروانی فرو ریخته بود. کناره پله ها هم احتیاج به تعمیر داشت. خودش هم میخواست پایین پله ها عشقه بکارد تا از لا به لای نرده ها بپیچند و بالا بروند. دلش میخواست زیر پنجره ها را از گل های شمعدانی پر کند. قول درست کردن یک صندلی چوبی راحتی را از پدر گرفته بود. میخواست صندلی را در ایوان بگذارد. کنار شمعدانی های قرمز. همه این صحنه ها را در ذهنش مجسم کرد. از این تصور گوشه چشم هایش چین خورد و برقی در آنها دوید. نسیم خنک صبحگاهی به دورش پیچید. از خواب و خیال بیرون آمد. به زمان حال برگشت. به یاد آورد که چرا صبح زود بیرون کلبه ایستاده بود. اما هنوز یک ساعت وقت داشت. تا آن موقع باید صبحانه میخورد و آماده میشد. دستی به لب هایش کشید. خشک بودند. زبانش به کام چسبیده بود. از هیجان ذره ای اشتها نداشت. به سمت باغچه کوچکش رفت. باغچه ای که با دستان خودش به آن میرسید. نصف باغچه را ریحان و گشنیز کاشته بود. نصف دیگرش را گل همیشه بهار. کمی از سبزی ها را کند تا به خانه ببرد. مادر عاشق گل همیشه بهار بود. دو گل هم برای او کند. باد خنکی وزید و از لباس های نازکش عبور کرد. دست ها را به دور خودش حلقه زد و از جا بلند شد.
به یاد آورد که چقدر منتظر آمدن چنین روزی بود. همیشه خودش را در حال قدم زدن روی شن های صحرا تصور میکرد. دراز کشیدن روی شن ها و خیره شدن به ستاره ها آرزویش بود. حال و هوای روستایی که در آن زندگی میکرد از زمین تا آسمان با صحرا تفاوت داشت. اینجا همیشه هوا خیس بود.حتی گاهی اوقات پوستش از خفگی هوا مینالید. از هر گوشه روستا میشد صدای رشد گیاهان را شنید. آسمان اکثر اوقات تکه تکه ابری بود. اما صحرا, صحرا جنسش متفاوت بود. در صحرا فقط خیال رشد میکرد. حتی یک بار هم صحرا را از نزدیک ندیده بود اما روحش انگار از جنس آنجا خبر داشت. در روزهای گرم تابستان, در ایوان می خوابید. تصویر ستاره ها در چشمانش منعکس میشد. با دست هایش خطوط نامریی میکشید و ستاره ها را به هم وصل میکرد. صورت های فلکی جدید ایجاد میکرد. آسمان با وجود آن ستاره ها انگار غایب میشد. ستاره ها او را درون خود میکشیدند. آن موقع دیگر فاصله ای بینشان نبود. اولین بار از این علاقه برای مادرش گفته بود. اما بین دنیای او و مادر به اندازه میلیون ها سال نوری فاصله وجود داشت. آن زمان در جواب به او گفته بود: ستاره ها زیبایند اما خیلی دورند. سرسبزی های اطرافت کم از زیبایی ستاره ها ندارد. اما او همان دور بودن ستاره ها را دوست داشت. دوری ای که از جنس نزدیکی بود. البته به شرط گم کردن خودت در آسمان.
از پله ها بالا رفت و در را به آرامی باز کرد. خانه صدای سکوت میداد. به آشپزخانه رفت و سبزی هایی که جمع کرده بود را زیر شیر آب گرفت. قطره های آب از لا به لایشان گذشت و خاک ها را شست. همین طور صداهای ذهنش را. رومیزی قرمز مورد علاقه اش را از ته کابینت بیرون کشید و روی میز چوبی پهن کرد. لحظه ای خودش را بین نقش و نگار های آن پارچه قدیمی گم کرد. بوی دستان مادربزرگ را از بین تار و پود آن پارچه شنید. ناگهان دلش از نبودن او تاریک شد. مادربزرگ در یک ظهر تابستان رفته بود. از آن موقع به بعد نگاه پدر خالی شده بود. مدت ها گذشت اما آن جای خالی در نگاهش پر نشد. صدای آواز پرنده ها از درز های پنجره آشپزخانه به داخل خزید و افکارش را برید. خیسی چشمانش را با گوشه دست پاک کرد. دلش میخواست قبل از رفتن برای بقیه صبحانه آماده کند. برای پدر چای آویشن دم کرد. گل های همیشه بهار را کنار ظرف مادر گذاشت. در حالی که تخم مرغ ها را در ماهیتابه بهم میزد دو لقمه نان را به سختی فرو داد. معده اش از هیجان پر بود و جای خالی نداشت. با قدم های آهسته به سمت اتاقش رفت. هوا انگار از دیشب در فضای خانه نشست کرده بود. پنجره مشرف به شالیزار را باز کرد. کلبه نفس عمیقی کشید و هوای مرده را به بیرون هل داد.
مثل همیشه همه چیز در اتاق سر جایش بود. گوشه ای از پرده را جمع کرد تا در این چند روزی که خانه نبود گل هایش از تاریکی دق نکنند. مادربزرگ گفته بود گل ها صدای تو را میشوند. مبادا کنارشان حرف بدی بزنی. برگ هایشان را بوسید و خداحافظی کرد. لباس هایش را که شب قبل آماده روی صندلی گذاشته بود برداشت و پوشید. کیف کوچکی که وسایل سفرش را در آن گذاشته بود برداشت. شال مادربزرگ را روی شانه هایش انداخت و صورتش را روی کاموا نرم آن کشید. حالا مادربزرگ هم در این مسیر, همسفرش میشد. همان لحظه مادر در چارچوب در اتاق ظاهر شد. صورتش ورم کرده بود و خمیازه میکشید. موهای قهوه ای بلندش روی شانه ها ریخته بود. گفت: صبح بخیر. میخواستم زودتر بیدار شوم اما خواب ماندم. صبحانه خوردی؟
– آره. تا ده دقیقه دیگر باید جلوی در مدرسه باشم.
– لباس گرم برداشتی؟ این فصل حساب و کتاب ندارد. یک وقت سرما نخوری.
در حالی که به سمت اتاقش میرفت گفت: این شال که گرمت نمیکند. بیا یکی از شال های مرا ببر.
اما او شال مادربزرگ را محکم تر به دور خودش پیچید و گفت: نه همین خوب است.
– دوستت هم میاید؟
– آره لحظه آخر نظرش را عوض کرد.
مادر پتوی نازکی را که از شب قبل روی مبل افتاده بود برداشت و به دور خودش پیچید. با هم از کلبه بیرون رفتند. نور خورشید پررنگ تر شده بود. باد سردی که در آن لحظه وزید به او یادآوری کرد که هوای پاییز چقدر می تواند ناپایدار باشد. خون از دست هایش فرار میکرد و بدنش از خوشی می لرزید. همان طور که از کنار باغچه اش عبور میکرد دستی برای گل هایش تکان داد و خداحافظی کرد. مادر در آغوشش گرفت و گفت: مراقب خودت باش. از گروه جدا نمانی.
از یکدیگر خداحافظی کردند. وارد کوچه شد و در را پشت سرش بست. قرار بود همه بچه ها رو به روی مدرسه جمع شوند. مدرسه دو تا کوچه بیشتر با خانه فاصله نداشت. تند تند قدم برمیداشت. سعی میکرد پاهایش در گل و لای کوچه فرو نرود. بعد از چند روز بارش افسار گسیخته باران, بالاخره آفتاب جان گرفته بود. تابش خورشید را نشانه ای خوش یمن می دانست. برای لحظه ای چشم هایش را بست. خودش را میان صحرا دید. تنهای تنها. خشکی باد و گرمای خورشید را روی پوستش حس کرد. این بار تصویر به قدری زنده بود که انگار در یک لحظه در دو مکان حضور داشت. گام هایش را سریعتر کرد و بلندتر آواز خواند. او دختر جنگل, عاشق سادگی و بی تکلفی صحرا بود.
تصویر آن شن های روان و آسمان صاف را سالها قبل برای اولین بار در مجله ای در کتابخانه مدرسه دیده بود. آن روز برای قرض گرفتن کتاب به کتابخانه رفته بود. امید نداشت چیزی پیدا کند چرا که در دو قفسه ای که اسم کتابخانه به آن داده بودند بیشتر گرد و خاک پیدا میشد تا کتاب. اما چاره ایی نداشت. محدود بودن امکانات روستا دست و پایش را می بست. لابه لای کتاب ها مجله ای را دید. مشخص بود که خیلی بی حوصله آن را بین بقیه کتاب ها جا کرده اند. جلد مجله از وسط تا شده بود. صفحه هایش را ورق زد. عکس ستاره ها را دید با صورت های فلکی مختلف. جمله هایی به چشمش خورد که حتی معنی یک کلمه از آنها را نمیفهمید. اما وسط مجله تصویری را دید که تا مدت ها در خاطرش ماند. زیر صفحه نوشته شده بود: کویر مرنجاب – اصفهان
عکس از یک زن وسط کویر گرفته شده بود. لباس بلندی شبیه لباس زنان عرب قامت کشیده اش را پوشانده بود. حالت بدنش به گونه ای بود که انگار آماده حرکت است. یک دستش آزاد و رها در باد جاری بود. دست دیگرش انتهای شال دور سر پیچیده را گرفته و صورتش را با آن پوشانده بود. فقط چشم هایش دیده میشد. مجله را به صورتش نزدیک کرد و به چشم های سیاه زن خیره شد. در پس نگاه عمیق و مرموز او نوعی جسارت را حس میکرد. احساس کرد این زن خاموش در عکس, حرف ها برای گفتن دارد. در تصویر جزییات زیادی وجود نداشت. فقط شن بود و آسمان صاف که هر دو آنها در بی نهایت کویر بهم رسیده بودند. وجود آن زن, زیبایی کویر را منعکس میکرد. تصویر به طرز عجیبی زنده بود و زن به چشمانش آشنا. ناگهان احساس کرد چقدر میخواهد به جای آن زن درون عکس باشد. خودش هم نمیدانست چرا, فقط حس میکرد. همان موقع آرزوی رفتن به صحرا در دلش بیدار شد.
بعد از آن روز بارها به پدر اصرار کرده بود تا او را به صحرا ببرد. اما پدر همیشه سرش شلوغ بود. یا سر زمین ها کار میکرد یا از کارگاه کوچکش صدای بریدن چوب به گوش میرسید. بعد از رفتن مادربزرگ, بیشتر ساعت ها خودش را در کارگاه حبس میکرد. انگارمیخواست خاطراتش را لا به لای آن خرده چوب ها گم کند. یک بار به او گفته بود: تو را چه به رفتن به صحرا؟ حتما دیدن این همه دار و درخت و سرسبزی دلت را زده که پایت را در یک کفش کرده ای تا به صحرا بروی!
بعد از ناامیدی از طرف پدر, دست به دامان مدیر مدرسه شده بود. بارها و بارها از او خواست تا بچه ها را برای اردو به صحرا ببرد. خیلی وقت ها خودش هم از این سماجت تعجب میکرد. مگر در صحرا چه چیزی انتظارش را می کشید که برای رسیدن به آن انقدر خودش را به آب و آتش میزد؟ مدیر هم در جواب میگفت: بچه های روستا را چه به اردورفتن؟ بنشین در خانه و درست را بخوان. اگر هم حوصله ات سر رفت کمکی به پدر و مادر بیچاره ات بکن. اینجا رسم نیست تا دختر ها را به اردو ببرند. مدتی تلاش کرد تا فکر صحرا را از ذهنش بیرون کند. اما ذره ذره وجودش برای رفتن بی قراری میکرد. تشنه تجربه و خارج شدن از روستا بود. بعد از دیدن تصویر آن زن, انگار آرزوی دیرینه اش از اعماق وجود به سطح آمده بود. با خودش فکر کرد: چطور یک عکس می تواند انقدر وجودم را بهم بریزد؟
بالاخره یک روز سفره دلش را پیش سارا باز کرد. سارا, همبازی دوران کودکی اش, انگار تنها کسی بود که حرف هایش را میفهمید. با هم متفاوت بودند اما زبان دلشان به هم نزدیک بود. سارا به او گفته بود: مادرم با مدیر مدرسه دوست صمیمی است. اگر بخواهی به او میگویم تا با مدیر صحبت کند. موج هیجانی که بعد از شنیدن آن جمله در بدنش ایجاد شده بود را هنوز به خاطر می آورد. بالاخره بعد از مدت ها تلاش, تیرش به هدف خورده بود.
اتوبوس را از دور دید. چند تا از دخترها بیرون اتوبوس ایستاده بودند. چشم هایش را سریع به اطراف چرخاند. خبری از سارا نبود. نکند خواب مانده بود؟ سارا به اندازه او اشتیاقی برای دیدن صحرا نداشت اما از تجربه های جدید استقبال میکرد. جلوی در اتوبوس ایستاد اما داخل نرفت. صدای داد و فریاد دخترها گوشش را خراش میداد. خیلی از دخترها مثل او اولین باری بود که از روستا بیرون میرفتند. ناگهان کسی از پشت, دو دستش را به دور او حلقه زد. خودش را روی او انداخت و گفت: سلام!
بارها به سارا گفته بود تا این کار را نکند. خوشش نمی آمد. اما امروز هیچ چیز نمی توانست اوقاتش را تلخ کند. به سمت او برگشت و گفت: ترسیدم نکند خواب مانده باشی.
– نه… سر راه کمی تنقلات خریدم تا در راه بخوریم. مسیر طولانی است. میدانی دقیقا کی میرسیم؟
– فکر کنم موقع غروب آنجا باشیم.
همان موقع ناظم از مدرسه بیرون آمد. چند نفر دیگر هم به جمع شان اضافه شده بود. همه را در اتوبوس جمع کرد و اسم تک تک شان را خواند. کسی جا نمانده بود. او و سارا کنار هم نشستند. سارا صندلی کنار پنجره را دوست نداشت. حتی یک لحظه را هم نمیتوانست بدون حرف زدن بگذراند. وقتی صحبت هایشان با یکدیگر ته می کشید رو به بقیه میکرد و آنها را به حرف میگرفت. اتوبوس قدیمی با تکانی شروع به حرکت کرد. نور خورشید از پس دیوار های مدرسه بر صورتش تابید. بیرون را نگاه کرد. جانی زیر پوست کوچه ها دویده بود. مردم کم کم از خواب بیدار میشدند. پیرزنی را دید که نان های تازه را زیر بغل زده و با قدم های نازک از کوچه عبور می کند. گوشه چادر را با دندان محکم گرفته بود. تقلا میکرد تا آن پارچه خاکستری طرح دار نقش زمین نشود. لای پنجره را باز کرد. بوی نان های تازه پیرزن را شنید. خاطره پختن اولین نان با مادربزرگ ذهنش را پر کرد. مادربزرگ به زور او را از سر کتاب هایش بلند کرده و به آشپزخانه برده بود. مجبورش کرده بود تا خمیر ها را ورز بدهد. به او گفته بود: کمی از دست هایت کار بکش دخترجان. زن باید بتواند با این دست ها زندگی را بچرخاند. از یادآوری این خاطره دلش سرد شد. شال مادربزرگ را محکم تر به دورش پیچید.
کمی بعد از روستا خارج شدند. اتوبوس موقع عبور از روی ناهمواری های جاده, سر و صدایش بلند میشد. از شدت هیجان حتی دلش نمیخواست با سارا حرف بزند. او برعکس خیلی از آدم ها, هیجان را درون خودش میریخت. سرزندگی در ذهنش رسوخ میکرد. سوختی میشد تا ذهنش بیشتر و بیشتر از قبل تصویر بسازد. غرق شدن در آن دنیاها دلش را از خوشی میلرزاند.سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داد. سارا تنقلاتی را که خریده بود به بقیه تعارف میکرد و بلند بلند حرف میزد. گاهی گوش یکی را قرض میکرد و تا میتوانست حرف میزد و ریز ریز می خندید.
دفتر شعرش را از کیف بیرون آورد. همه شعرهایی که به عمق جانش مینشست را در این دفتر ثبت میکرد. دستش را روی خط های آخرین شعری که نوشته بود کشید. چقدر این بیت را دوست داشت:
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام براندازد میان قلزم پرخون
همان لحظه راننده رادیو را روشن کرد. صدای موسیقی سکون هوا را مرتعش کرد. آوای تار و کمانچه را مزه مزه کرد. لبخندی روی صورتش لغزید. حالا می توانست با همنوازی سازها شعر بخواند.
ساعت های بعد را در خواب و بیداری گذراند. گاهی از خستگی سرش را به شیشه تکیه میداد و به خواب میرفت. بعد با کوچکترین تکان اتوبوس, چشم هایش باز میشد و نگاهش, خیره به نقطه نامعلومی خشک میشد. گاهی شعر میخواند گاهی هم سارا او را به حرف میگرفت. تصویر بیرون شیشه, دایما جلوی چشمانش عوض میشد. برای مدتی اتوبوس از بین تونلی عظیم از درختان عبور میکرد. برای چند دقیقه شالیزار ها را میدید. کشاورزانی را دید که مثل پدرش روی زمین ها کار میکردند. تالاب ها را دید و پرنده ها را بر فرازشان. به مرور درختان کوتاه قدتر میشدند. رنگ قهوه ای خاک خودش را بیشتر نشان میداد. حتی خشکی هوا را روی صورتش حس میکرد. انگار زمین داشت پیر میشد. معلوم بود که خیلی از زادگاهش دور شده است. هیاهوی بچه ها خوابیده و راننده انگار در جایش نشست کرده بود. سارا کنارش به خواب رفته بود. ناگهان سرش روی شانه های او افتاد. از خواب پرید و گیج و منگ به اطراف نگاه کرد. گفت: هنوز نرسیدیم؟
– هنوز نه… ولی فکر کنم چیزی نمانده.
سارا دستانش را زیر بغل فشرد. خودش را مچاله کرد. زیرلب گفت: چقدر هوا سرد شده.
کمی بعد صحرا ذره ذره مقابل چشمانش پدیدار شد. دلش لرزید. پنجره را باز کرد. باد بوی صحرا را به مشامش رساند. آسمان تکه تکه به رنگ خون درآمده بود. چقدر دلش میخواست لحظه غروب آفتاب روی شن ها قدم بزند. سکوت صحرا به همه جا خزیده بود. در اتوبوس, بین بچه ها, حتی در ذهنش. برایش عجیب بود اما بعد از مدت ها آرامش جایی را در ذهن شلوغش پیدا کرده بود. کمی بعد مسافرخانه کوچکی مقابل چشمانش ظاهر شد. بالاخره رسیده بودند!. اتوبوس توقف کرد. همهمه ای بین بچه ها به راه افتاد. هرکس مشغول جمع کردن وسایلش بود. سارا خواب آلود ایستاده بود و به بدنش کش و قوس میداد.
کیف را روی شانه هایش انداخت و از اتوبوس به بیرون پرید. سارا هم پشت سرش می آمد. کیف را به سارا داد و گفت: این را به اتاقمان ببر. من هم بعدا میایم.
– کجا میروی؟
در حالی که روی شن ها میدوید و از ته دل میخندید داد زد: خودم هم نمیدانم!. آن لحظه باد صدای مغشوش دیگری را هم به گوشش رساند. انگار صدای ناظم بود. اما اهمیتی نداد و از بقیه دورتر شد. لحظه ای ایستاد و کفش هایش را از پا کند. شن ها کمی پاهایش را سوزاند. اما چه لذتی داشت این سوختن!. مدت ها برای این لحظه صبر کرده بود. به آسمان نگاه کرد. تمام سرخی اش که یک گوشه جمع شده بود شروع کرد به ناپدید شدن. کم کم ستاره ها نمایان میشدند. وقتی خورشید غروب میکرد نوع دیگری از زندگی شروع میشد. انگار جریان زندگی خواب نداشت. برای پیدا کردن یک گوشه دنج, نگاهی به اطراف انداخت. با دیدن تخته سنگی چند قدم جلوتر, برقی در چشمانش دوید. روی شن های گرم نشست و به تخته سنگ تکیه داد. دست هایش را در شن فرو کرد و مشتی از آنها را برداشت. هر دانه شن برایش یادآور یک لحظه از گذشته بود. نگاهش را به مشت های گره کرده اش داد. همان طور که انگشتانش یکی یکی از هم باز میشدند, باد هم ذره ذره آن دانه ها را با خودش میبرد. چند لحظه بعد دستانش از گذشته خالی شده بود. چشم هایش را بست. به سکوت آنجا از ته دل گوش داد. عمیق و عمیق تر. صحرا در گوشش زمزمه کرد: فکر هایت را به من بده. همیشه با فکر کردن نمیتوانی بفهمی. ذهنش را رها کرد. صحرا افکارش را شست و با خود برد. حالا خالی از سنگینی های ذهنش شده بود. ناگهان نوری از درون, جلوی چشم های بسته اش را پوشاند. برای لحظه ای ترسید و خون از دست هایش فرار کرد. نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تا حالا چنین چیزی را تجربه نکرده بود. اما چشم هایش را باز نکرد. انگار از قبل کار درست را میدانست. نور در وجودش گسترده شد. حالا انگار درمرکز وجودش چراغی عظیم از نور سفید روشن شده بود. شدت نور به قدری زیاد بود که چشم های بسته اش را از درون میزد. برای او زمان ایستاده بود. حالا او جزیی از همه چیز به حساب می آمد.
بعد از مدتی چشم هایش را باز کرد. نمیدانست چه مدت در آن حالت مانده بود. لبخندی صورتش را پر کرد. از جا بلند شد و شن ها را از لباسش تکاند. دوباره به اطرافش نگاه کرد. انگار برای اولین بار بود که همه چیز را میدید. حالا در صحرا فقط سکوت نبود. تکه سنگ ها حرف میزدند. دانه های شن انگار داستان ها برای گفتن داشتند. باد در گوشش زمزمه میکرد. با خودش فکر کرد: پشت آن سکوت صحرا چه هیاهویی در جریان بود ومن نمیفهمیدم.
از غروب خورشید گذشته بود. اما رگه های باریکی از سرخی را میشد در آسمان دید. حتما بقیه نگرانش شده بودند. سرمای خشک کویر به دورش پیچید. شال نازک مادربزرگ به طرز عجیبی او را گرم نگه میداشت. باد, شن ها را از روی پاهای برهنه اش میلغزاند. به رو به رو نگاه کرد. جایی که مدتی قبل خورشید در آنجا غروب کرده بود. قامت کشیده ای پوشیده در لباس بلند اعراب به چشمش آمد. زن خرامان خرامان راه میرفت اما بعد از چند لحظه ایستاد. صورتش را را پوشانده بود. فقط چشمان درشت سیاهش دیده میشد. زن را شناخت. خودش بود. همان زنی که آرزوی رفتن به صحرا را در دلش بیدار کرده بود.
نگاهشان در هم گره خورد. در چشم هایش خردمندی یک پیرزن و نشاطی کودکانه دید. زن شال را از روی صورتش کنار زد. چنان لبخندی را تا حالا ندیده بود. شادابی لبخند زن به وجودش نفوذ کرد. چیزی را به خاطر آورد. اینکه در صحرا فقط خیال رشد میکرد. اما هرچه که میخواست باشد. خیال, وهم یا واقعیت. دیدن آن زن به وجدش می آورد. یادش آمد اولین بار با دیدن تصویر او احساس کرده بود که چشمانش حرف ها برای گفتن دارد. اما انگار زن با زبانی نامعلوم حرف هایش را به او زده بود. با زبان سکوت.
قطره ای آب روی گونه اش چکید. به آسمان نگاه کرد. باران گرفته بود. با خودش فکر کرد: چقدر عجیب! مگر در صحرا هم باران میبارد؟ به زن خیره شد. با لبخندی کهن به او نگاه میکرد. صدایی لطیف و زنانه در فضای ذهنش پیچید: همان طور که تو به اینجا رسیدی, باران هم راهش را به صحرا پیدا میکند. هیچ چیز غیرممکن نیست.
امروزوقتی به تمرین جلسه ی سوم فکرمیکردم یک نکته توجه مرابه خودجلب کرد، اینکه هرکدام ازما سرفصلهای اززندگیمان مشترک هستند مثل عشق، ایمان، مادر،همسر،فرزندوحتی شهرمحل زندگی، اماآیاتابه حال به حسی که هرکدام ازاین کلمات درمازنده می کنندتوجه کرده ایم؟
اینکه باشنیدن کلمه ی مرگ به جزغم چه حسی سراغ مارامی گیرد؟یااینکه عشق به جزهیجان وشادی یادآورچه احساساتی دروجودمامیشود؟ اینکه استاد کلانتری ازاین نوع تمرین برای نوشتن استفاده کردند شایددلیلش این بودتامااول بابیان خاطرات ورویدادهاو رخدادهای زندگی خود به این احساسات ورفتارهای متقابل برسیم.
اینکه هرکدام ازمادرموقعیتهای مختلف باعث شکل گیری این خاطرات چه تلخ وچه شیرین شده ایم. اینکه زمانی که این خاطرات درحال شکل گیری بودند ماچه فکروچه احساسی وچه رفتاری ازخودنشان داده ایم، درتلخ وشیرین بودن ان خاطرات نقش مهم واساسی دارند.
وبازنگری همه ی آنها یعنی رسیدن به خودآگاهی واین انسان راابه خودشناسی می رساند
یادآوری خاطرات تلخ درابتداشایدباعث غم واندوه ماشود امامطمئناًباعث خالی شدن ذهن وآرامش درونی خواهدشد.
بعضی ازخاطرات بااینکه درلحظه شکل گیری مارابه وجدوشادی دعوت کرده انداماامروزبایادآوری دوباره باعث حال بدمامیشوند که این خوددرس بزرگی ست.
تعدادکاراکتر۱۰۸۴
از یاد نان و پنیر صبحانه دزدکی در دلم ذوق میکنم . چایی را آماده و میگذارم شیر، کمی بیشتر گرم شود .
سهم نان و پنیر و کره ام راجدا میکنم، با لقمه های بسیار کوچکی که درست میکنم، وقت بیشتری را برای صرف صبحانه میگذرانم.
با وسواس خاصی لقمه هارا بشکل دلچسبم آماده میکنم .
امروز قسمتی از سهم نانم را برای کبوتری که دیروز اتفاقی بر روی لبه پنجره دیدم جدا میکنم، وقتی از چای و شیر و لقمه هایم لذت کافی بردم ، نان رفیق تازه ام را باندازه نوکش ریز میکنم وبرایش
کنار پنجره میریزم.
منتظر میشوم ، می آید از دور نگاهش میکنم ، به اندازه من از خوردن صبحانه اش لذت میبرد. از هر دانه ای که برمی چیند نیم نگاهی به سوی پنجره می اندازد، گاهی میهراسد مبادا دامی در کار باشد، گاهی نیم خیز از من میگریزد، من دور میشوم تا با خیال راحت دانه هایش را تمام کند.
اینبار نگاهی از سر لطف به پنجره می اندازد،شاید مهری در کار است و من این نگاه را شروع دوستی بینمان تعبیر میکنم.
به او اطمینان میدهم هنوز در این آشفته بازار ، گاهی دستانی پیدا میشود که از سهم کوچک صبحانه خود بگذرند، و برای حتی یک پرنده دانه برچینند.
زندگی را زیبا تر جلوه دهیم و کیفیتش را تغییر دهیم ، کمیّت زمانی قابل شمردن می شود که تغییر حاصل شده باشد.
نسترن زراعتی
قطعه نویسی
در زندگی مدام در پی چیزی بودم و هر بار،زندگی بطرز شگفت انگیزی به ملاقاتم آمد، گاهی در گذرگاه تنگ عافیت و گاه در تلاش معاش با من بود .
گاهی در انتظار کشیدن و خواستن و گاه با دلشوره ای از ترسها و رنجها من را همراهی کرد .
گاهی آنقدرتاریک بود، که دلم می خواست باد تندی بیاید و تمام دقایق را با خود ببرد، یا نور از چراغهای شهر بریزد پایین و شهر را نور باران کند .
گاهی طعم مرگ داشت و در عطر تلاطم پیچیده بود،
گاهی با یک جفت چشم عاشق از پشت جدار شیشه ای در من نگریسته بود.گاهی شفاف و زیبا دستاوردهایش را به دستم داده بود ،
زندگی هر بار آهنگ تازه ای در قلبم نواخته بود که هیچ وقت دائمی نبود .و این بیقرار پیوسته شگفت انگیز بود.
مریم
از خانه خارج شدم . بخاطر کروناکمتر بیرون می آمدم .
ساختمانهای زیبا در حال ساخت نظرم را بخود جلب کرد.
پس این همه خاک ناشی از این ساخت و سازهاست!
از پیچ کوچه گذشتم از کنار کافی شاپ های متعددی عبور کردم، جوانها با قرار ملاقات های خود در آنجا سفارش صبحانه یا چاشتی کوچک داشتند .
ماندن زیاد در خانه باعث شده بود قیافه آدم ها و طرح پوشش آنها نظرم را جلب کند.
دختری با آرایش بسیار غلیظ مقابل جوانی نشسته بود ، و با پک های عمیق به سیگارش با او صحبت میکرد.
با دیدن این احوال دوباره در ذهنم شروع به گفتگو کردم .
معنی آن رژ قرمز در این وقت از صبح حاکی از کدام زخم کهنه در وجودش بود؟
یا آن پک های عمیق به سیگار؟
در افکار خود غوطه ور شدم به نوعی نگران نسل جوان این دوره در ذهنم دنبال مقصر میگشتم .
گاهی در دلم برای آن جوان دلسوزی میکردم و گاهی برای دختر بیچاره که نقش نماد مادر آینده را در استایل خود حلق آویز کرده بود.
این افکار باعث شد بعنوان مادر امروز، ندانم حال خودم تا چه اندازه وخیم است ؟
قضاوت خوب نیست اما مشکلات نسل جوان حاکی از بیماری شدید اجتماع است که این روزها بحال خود رها شده است .
موقع برگشت قلبم مملو از غمی ریشه ایِ ناشی از گره های کور و مجدد این روزها بود.
نسترن زراعتی
حروف1074
کلمه 236
قلم مهربانم طی روز که از تو دورم بد جوری دلواپست میشوم .
کشش عجیبی از سمت و سوی ذهنم تورا می طلبد ،اما هر بار شلوغی کارها نهیب میزند در زمان مناسب تر و بهتر ،ومن با عشق و انگیزه ای عجیب به شوق خلوت با تو همه کارها را انجام میدهم .
باخودم مرور میکنم با کدامین آهنگ از تو برای رقصی آرام و ماندگار دعوت کنم .
شمع ها را روشن میکنم ،سکوت را برای این بزم دعوت، افکار خسته و زخمی را با قطره های شبنم میزدایم، مهربانی را بر مسندی خاص مینشانم ، آهنگی ملایم و کم صدا را تنظیم میکنم با لبخندی سویت می آیم، میدانم که دست رد بر سینه ام نمیگذاری .
دستم را دردستانت میگذارم تپش قلبم سرعت میگیرد، صدایش را از پشت پرده گوشهایم می شنوم.
با چرخشی زیبا هم گامت میشوم .نگاهت جادویم میکند و من دیگر خودم نیستم .باتو از هر رازی عبور میکنم .از هر آسمانی گذر.
گاهی لبخند میشوم و با تو از لبان کودکی درحین بازی میخندم، گاهی اشک میشوم و با تو از چشمان تنهای زنی غمگین میگریم. اما در دستان چرکین فقر، خالی و شرمنده از خشمی پنهان رقص خود را باتمام میرسانم .
رویت را بر میگردانی و سکوتی تلخ تو را فرا میگیرد، اینگار از ناشی بودنم رنجیده ای و من در اندیشه رقصی بهتر ترکت میکنم .
نسترن زراعتی
یک همسایه داریم که کبوتر دارد و کفتربازی میکند. خانههامان چندان به هم نزدیک نیست؛ ما که سر این کوچه هستیم، آنها وسط کوچه بقل.
گاهی برای بهتر شدن حالم، به پشتبام میروم و دقایقی بسته به فصل سال که یا نخود داخل سرم نیمرو میشود و یا سگلرز میزنم، مینشینم. که اکثر سال و ساعات روز هوا رو به سردیست.
دیروز هم بر طبق نیمهعادت رفتم. این چرخهای متوالی کفاتر، خواسته یا ناخواسته توجه آدم را میدزدید. این دوستان عزیز کاملا تابع صاحب خودشان بودند.
رابطه آدمها و حیواناتی که دارند، هم در زندگی روستایی و عشایری و هم به عنوان حیوان خانگی و این مناصب، جالب است.
قدرت کامل در اختیار یک سمت ارتباط است و از سمتی، همین صاحب قدرت معمولا به تعویض و جیگزین کردن حیوانش فکر نمیکند. نگاه مادی خاصی هم احتمالا ندارد و هر چه که شود، باز هم دوستش دارد. بحث جدایی هم عموما مطرح نیست.
نوعی عاشقانه عمیق دیکتاتوری.
داستان 2000 کلمهای
زنگ تلفن به صدا درآمد. تصور کرد متعلق به رویایی ست که در نوم شیرینش میبیند. اندکی این پهلو آن پهلو شد. بعد از زنگ چهارم، چشمانش را کمی باز کرد. تازه متوجه زنگ تلفن شد. مثل اینکه واقعا صدا از آن تلفن خانهاش بود.
دوست داشت به زمین و زمان بدوبیراه بگوید. خوابش همانند پر کبوتر بود. با کوچکترین صدایی، بناگاه از جا میپرید و سردرد میگرفت. از همان طفولیت، روی خوابش حساس بود. اگر بقدر کفایت نمیخوابید، کل روز را برای خودش و اطرافیانش جهنم میکرد. تقصیر خودش نبود. خیلی زود تعادلش را از دست میداد و از کوره در میرفت. در بهترین حالت، ترشرو میشد و با یک من عسل هم قابل خوراک نبود. بالاخره توانست چشمانش را کامل باز کند.
دست و پایش از حدت درد، بی حرکت مانده بود. احساس کرختی میکرد. روز قبل، هنگام ورزش، بیش از حد به خودش سخت گرفته بود و فشار وارد کرده بود.
با مشقت فراوان، اول یک طرف بدنش و سپس آن طرف دیگر را بلند کرد و بر روی لبهی تخت نشست. بعد از، کلی آخ و اوخ گفتن، کامل ایستاد و به طرف اتاق نشیمن رفت. به هر طریقی که بود بالاخره خودش را به تلفن رساند. تلفن مدام و پشت سرهم، زنگ میخورد. فرد پشت خط، هیچ جوره میل قطع کردن نداشت. عزمش را جزم کرده بود. برای بیدار کردن او، کمر همت بسته بود. تحمل نداشت که چند دقیقهی دیگر دوباره تماس بگیرد. دلش میخواست همین حالا صحبت کند.
بالاخره گوشی را برداشت. در حالیکه هنور دهن دره میکشید با صدای گرفته و خش دار گفت: “بله” یک آن، حس کرد با صدای آن طرف خط، حس سامعهاش را از دست داده. نوه عمه اش بود. به تازگی سی ساله شده بود. شوهر و یک دختر پنج ساله داشت. از آن آدم های بی عار روزگار بود. حتی اگر دنیا را با تمام متعلقاتش آب میبرد او همچنان در خواب نازخود بسر میبرد. ذرهای غم به دلش راه نمیداد. در اوایل ازدواج، خانوادهی همسرش سعی در آزردنش داشتند، ولی بعد از مدتی متوجه شدند که فقط خودشان در حال اذیت شدن هستند، بنابراین بیخیال او و زندگیاش شدند و به حال خود، رهایش کردند. شیوهی دلنشینی برای زندگی کردن، داشت. اگر همهی انسانها مثل او بودند، دیگر به وجود هیچ طبیبی در جهان نیاز نبود.
_ “ای بابا خوابیدی؟ مارو باش میخواستیم رو دیوار کی یادگاری بنویسیم”
هنوز گیج بود. در خواب و بیداری بسر میبرد. به خودش آمد. صدایش را صاف کرد و سلام داد.
+” خوبی؟ یادگاری؟ چه یادگاری؟”
_” آره خوبم سلامت باشی. تو چطوری؟ هیچ چی بابا سوگل بهونه گیری میکرد بهش گفتم میبرمت خونه خاله مهناز آروم شد. دیگه به بچه یه چیزی بگی ول کن ماجرا نمیشه. حالا ایشاالله خودت بچه دار میشی میفهمی چی میگم. خلاصه که زنگ زدم بگم نهار داریم میایم پیشت دیگه. گفتم صبح زود زنگ بزنم که بتونی آماده شی و الکی بهونه نگیری.”
از صدای خندههای سپیده کاملا هوشیار شده بود. احساس کرد بیشتر از قبل، بدنش درد گرفته.در رودربایستی ماند و قبول کرد. با لبخند نیمه جانی گفت: “کار خوبی کردی. منم دلم واسه سوگل تنگ شده. حتما بیار ببینمش.”
_” باشه. میدونستم خوشحال میشی بیبی. برو دست و روتو بشور که اومدیم باید سرحال باشیا. فعلا خداحافظ”
+ “خداحافظ عزیزم”
گوشی را سر جایش گذاشت و همانجا نشست و پاهایش را دراز کرد. فکر کرد نهار چه غذایی بپزد؟ به دور و برش نگاه کرد. خانه به مثابه بازار شام بود. ظرفهای نشستهی دیشب هم، در سینک ظرفشویی دهن کجی میکردند. تمام آخر هفتهی پیش را کار کرده بود و تمیز کردن خانه را به این هفته موکول کرده بود. فقط چند ساعت زمان داشت تا همه این کارها را انجام دهد. غصه دار شد. چنان که انگار غم هفت عالم را در دلش ریختهاند.
اهل مهمانی رفتن و مهمانی دادن نبود. با اینکه دختر معاشرتیای بود ولی کلا از رفت و آمدها و جمعهایی که در آنها فقط حرفهای بیهوده ردوبدل میشد خوشش نمیآمد. بیشتر وقت خود را صرف کار و علایقش میکرد. چند سالی بود که مستقل شده بود. دوست داشت تمام مسئولیت زندگیاش را خودش بر عهده بگیرد، و بابت آن هم باید کار میکرد تا بتواند زندگیاش را بچرخاند. خانواده کم جمعیت و آرامی داشت. رابطهاش با آنها عالی بود و هیچ مشکلی میانشان وجود نداشت. اما با این حال، نمیتوانست با آنان زندگی کند و احساس نیاز، به سکوت بیشتری میکرد. درونگرا بود. روحیات خاص خودش را داشت. همیشه نیازمند خاموشی بود و کمی سروصدا باعث ناراحتیاش میشد. زندگی اش با برنامه ریزی پیش میرفت. سه سال متوالی رأس ساعت ده صبح قهوه به دست بود و رأس ساعت یازده شب، بالش به سر. هر شبی که از عملکرد روزانهاش راضی بود با خودکار سبز، تقویمش را تیک میزد. در غیر این صورت، خودکار قرمز را برداشته و خودش را با یک ضربدر جریمه میکرد.
غلیان را فقط در اوقات خاص میپسندید. بیشتر از هر چیزی در زندگی، خواهان آرامش بود. بی برنامگی، به راحتی پریشانش میکرد. با اینکه فقط بیست و هشت سال سن داشت و میتوانست از عهدهی خودش و زندگی اش بربیاید و نسبت به هم سن و سالانش زندگی با کیفیتتر و آرام تری داشت، ولی گاهی اوقات، احساس پوچی میکرد و حس عقب ماندن از زندگی به سراغش میآمد. ولی پس از چند روز کلنجار رفتن با خود و مشاوره گرفتن حالش بهتر میشد و به زندگی پرمشغله و با برنامهاش ادامه میداد.
به سمت روشویی رفت. دست و صورتش را شست. به اتاقش بازگشت و جلوی آینه، موهایش را شانه زد. همزمان با خوردن صبحانه، تدارکات نهار را دید. بعد از آن، دستی به سر و وضع خانه کشید. اول گردگیری کرد و پس از آن شروع به کشیدن جاروبرقی کرد. زیر اجاق را برای چای روشن کرد و به حمام رفت. بعد از خشک کردن موهایش، لباسش را پوشید و دستی به رخسارش کشید. خیلی اهل بزک دوزک نبود. بیشتر از آرایش، به تمیز بودنش، اهمیت میداد. سرکار و روزهای عادی، خیلی معمولی حاضر میشد اما دوست داشت زمانیکه قراری با دوستانش دارد و یا در جمع و مهمانی ای حضور میابد، کمی بیشتر آرایش کند. احساسش از روی ناامیدی نبود ولی دوست داشت آخرین تصویری که از او در ذهن دوستانش باقی میماند زیبا و آراسته و تمیز باشد. بعد از حاضر شدن، برای خودش یک لیوان چای ریخت و بر روی مبل نشست و با دیدن خانهی دسته گلش، نفس راحت و عمیقی کشید.
نگران برنامه هایی بود، که با آمدن هولایتی مهمانان، عقب افتاده بودند. طبق برنامه ریزیاش، در این ساعت باید جلوی لپ تاپش مینشست و مطالبی که دیروز در دفترچهاش یادداشت کرده بود، را جستجو و مطالعه میکرد. اما حالا روی مبل نشسته و در حالیکه چای مینوشد، منتظر سپیده و دخترش سوگل است. هیچ کاری هم برای تغییر این شرایط، از دستش برنمیآید. یک شکلات کاکائویی از داخل جاشکلاتی که بر روی میز بود، برداشت تا بلکه کمی کام تلخش، شیرین شود و از این حالت بد عنقی دربیاید.
خودش هم دوست دارد که کمی با حوصله تر باشد. ولی چه کار کند؟ دست خودش نیست. خصوصیات اکثر دختران جوان دوروبرش را ندارد. مثلا از پاساژ گردی و بازار گردی خوشش نمیآید. از گشت و گذار الکی بیزار است. از اینکه کمدش را پر از لباس ها و کیف و کفش هایی کند که سالی یکبار هم به کارش نمیآیند دوری میکند. فراغت را در بیآلایشی میبیند. خانه و وسایلش در سادهترین حد ممکن هستند و به این شکل، به آرامشی که میخواهد دست میابد. با اینکه بسیار مهربان است و بچهها در همان لحظهی اول عاشقش میشوند و با او ارتباط میگیرند، ولی مانند سایر دختران جوان، نمیتواند قربان صدقه کودکان برود و مدت زیادی با آنها وقت بگذراند. هر گاه که حس کند یکی از دوستانش میخواهد بچهاش را بر سر او آوار کند، بدون رودربایستی میگوید: ” من اگر از بچه داری خوشم میآمد، خودم ازدواج کرده و بچه دار میشدم.” دوستانش هم از او ناراحت نمیشوند، چرا که از مهربانی و در عین حال، کم حوصلگیاو اطلاع دارند.
زنگ در به صدا درآمد. سوگل از سر ذوق، از دوربین آیفون برایش دست تکان میداد. ناخودآگاه با دیدن این صحنه لبخند بر لبش نشست و کمی سرحالتر شد. در را باز کرد و با خوشرویی احوال پرسی کرد. همهی وسایل را از قبل بر روی میز چیده بود. این خصوصیت را از مادرش به ارث برده بود. بعد از چای، به اصرار سوگل که از صبح به شوق دیدن مهناز هیچ چیزی نخورده بود بر سر میز نهار رفتند و غذا خوردند. سر نهار، سوگل در کنار مهناز نشست و خواست در جوار او غذایش را بخورد. مهناز هم از این بابت خوشحال بود و نسبت به پیشنهادش، ابراز علاقه کرد.
بعد از نهار، گرم صحبت شدند. سوگل که حوصلهاش سر رفته بود، به سراغ کیفش رفت و لاک صورتی رنگش را برای مهناز آورد تا برایش بزند. به این کار عادت داشت. هرگاه که مهناز را میدید از او میخواست تا برایش لاک بزند. مهناز هم همیشه با حوصلهی فراوان دست و پاهای کوچکش را رنگ آمیزی میکرد. مشغول لاک زدن بود که ناگهان سوگل گفت: ” من یه خاله دارم اسمش سودابه ست. همیشه شوهرش براش لاک میزنه. منم میخوام وقتی بزرگ شدم، لاکمو بدم به شوهرم که برام بزنه.” مهناز که این جمله را شنید، به شدت، خندهاش گرفت، ولی نمیدانست که در جواب، باید چه چیزی به او بگوید. پس ترجیح داد که تا گندی نزده، سکوت کند. سوگل بعد از خشک شدن لاک هایش بهانهی بیرون رفتن را گرفت. آماده شدند و منزل را ترک کردند.
همپای مهمانانش، تمام مغازه ها و پاساژها را نظاره کرد. چهار ساعت تمام مشغول گشت و گذار و خرید کردن بودند. سپیده و سوگل با شور و حال تمام، اجناس مغازهها را دقیق و باحوصله نگاه میکردند. قیمت تک تکشان را میپرسیدند. تکه کلام های فروشندگان را تکرار میکردند و میخندیدند و از آنجا که مهناز هم آدم خوش خندهای بود، آنان را همراهی میکرد.
خسته شده بود. پاهایش درد گرفته بودند. به یاد نداشت که در تمام عمرش به این اندازه، مغازه و بوتیک دیده باشد. برخلاف انتظارش حس خوبی داشت. حس میکرد شادی مهمانانش به او هم رخنه کرده. با خودش فکر کرد که در هر صورت، امروز از برنامه اش عقب مانده، پس چه بهتر که این لحظه را با خوشی بگذراند. فردا هم روز خداست.
با کمی تلاش بیشتر در باقی روزهای هفته میتوانست این عقب افتادگی را جبران کند.
نزدیک شام بود. نگذاشت مهمانانش به خانهی خودشان بازگردند. اصرارهای سوگل هم برای بازگشت به خانهی مهناز بیتأثیر نبود. هر سه نفر با حس خوب و خندان به منزل مهناز بازگشتند. از قبل، فکری برای شام نکرده بود. سوگل دلش هوای لازانیای مخصوص خاله مهناز، با پنیر فراوان را کرده بود. خودش هم برای کمک کردن در تهیهی غذا، سر از پا نمیشناخت. مدام ورجه ورجه میکرد و به این طرف و آن طرف میپرید. دستش را به بهانهی کمک کردن، به همهی چیزها میمالید و کیف میکرد. با تمام شیطنتهای سوگل، بالاخره شام حاضر شد. مانند نهار، سوگل کنار مهناز نشست تا غذایش را با او بخورد. پس از جمع کردن میز، برای سوگل کارتون گذاشتند و خودشان، به ادامه صحبت و خندههایشان مشغول شدند.
ساعت از دوازده شب گذشته بود. زنگ آیفون به صدا درآمد. همسر سپیده بود. هر چه مهناز به او اصرار کرد، فایده نداشت و در همان دم در، منتظر سپیده و سوگل ماند. همسر سپیده هم، مانند خودش انسان شوخ طبع و بشاشی بود. ازدواجشان از سر عشق و دلدادگی بود. قبل از ازدواج با یکدیگر همسایه بودند. درست مانند فیلم ها، روزی که سپیده با چادر گل گلی اش برای آنها آش برده بود، هواخواه یکدیگر شده بودند. روز عروسیشان با اینکه خانواده ها راضی نبودند، ولی مهمانان میگفتند که خداوند در و تخته را با یکدیگر خوب جفت وجور کرده است.
موقع رفتن، سوگل خودش را در بغل مهناز پرت کرد و با چند بوسه از او خداحافظی کرد.
بنظر خودش آدم دوست داشتنیای نبود، و همیشه از اینکه بچهها به سرعت با او اخت میشدند تعجب میکرد. هر بار که علاقهی کودکان به خودش را میدید، احساس خود دوستیاش بیشتر میشد و حس میکرد آنقدرها هم که فکر میکند آدم نچسبی نیست.
بعد از خداحافظی با مهمانانش، در را بست و بدون توجه به بهم ریختگی خانه، به سمت تقویم روزانه اش رفت، خودکار سبزش را برداشت و با لبخندی که در شب های قبل، جرأت ابراز وجود نداشت، تیک آخر شبش را زد.
سلام.
چقدر داستانتون دلنشین بود. لذت بردم.
از صبح صدای معلم و مدرسه توی خانه میآید. صدای علوم از یک اتاق و صدای ریاضی از اتاق دیگر. زنگ ورزش وسط پذیرایی است و زنگ نقاشی و خلاقیت با چسب چوب و خرده کاغذ پخش در همهجا. گاهی فکر میکنم، خدایا چه گناهی مرتکب شده بودم که چنین وضعیتی نصیبم شد؟ قریب به یکسال است که اجبارا خانه نشین شدهام. درست است که کلا هم آدم بیرونی و معاشرتی نبودم و بیشتر کارهایم در تنهایی و انفرادی بود، اما این خانهنشینی و دورشدن از همهچیز و همهکسِ اجباری، بدجوری به من فهماند که الحق، انسان موجودی اجتماعی است، هرچه قدر هم که درونگرا باشد.
همیشه بچههایم برایم اولویت بودهاند. معتقدم وقتی آگاهانه، رابطی شدهام برای حضور دو انسان دیگر در این کره خاکی، مسئولیت بزرگی دارم، حداقل تا زمانی که استقلالشان آسیب زا نباشد. در این یک سال از خیلی جاها، از خیلی کارها جاماندهام، اما ساکن نماندهام. در همین چهاردیواری امن، هرروز حرکت کردهام. امروز خانه ما مدرسه، دانشگاه، باشگاه، آموزشگاه، کافی شاپ، رستوران و . . . است. نمیدانم کی دوباره خانه می شود، اما میدانم هروقت دوباره خانه شد، با تمام سلولهایم از آرامش و سکوتش لذت میبرم.
1007 کاراکتر ، 210 کلمه
46 ذهنی 23 عینی
لباس های رنگی و شاد بپوش،طوری بخند که تمامیه مرواريد های درون دهانت بر چهره ی زیبایت نمايان گردند،روی لبه ی جدول پیاده رو راه برو و در خيابان لی لی کن،موهایت را در باد به زيباترين شکل ممکن به رقص در آور،به دنبال قاصدک های بازیگوش در آسمان حرکت کن،گاهی از مشکلات دنیا اخم کن اما از ته دل غصه نخور،کتاب های جدید بخوان،فيلم های جدید ببين،اگر از موضوعی خوشحال شدی هرکجا که بودی فریاد شادی سر بده،خجالتی و کم رو نباش،همیشه سعی کن هوای خودت را داشته باشی،همانند کودک دو ساله اگر از کسی دلگیر شدی سعی کن زود ببخشی اما به روحت لطمه وارد نکنی،شب ها زود بخواب اگر هم دیر خوابیدی صبح زود بیدار شو،کسانی را که دوست داری هر روز دوست داشتنت را بهشان یاد آوری کن،ول خرجی نکن اما بهترين ها را برای خودت انتخاب کن،بهترین خودت باش،باران را دوست داشته باش و از خیس شدن زیر باران نترس،براي خودت هدیه بگیر،قبل از خواب کارهای روزمره ات را مرور کن.
هرگاه دچار روزمرگی شدی مُردی و دنيا رو به پایان است.
دنیا برای شنيدن صدای خنده هایت منتظر است.
بگذار هرکه هرچه دوست دارد راجع به تو فکر کند.
بیا خود حقیقی ات را کشف کن و از اعماق وجودت از زندگی لذت ببر.
کلمات عینی:38
کلمات ذهنی:29
کاراکتر:1029
جمله:5
پارگراف:5
شب که از نيمه میگذرد سکوتش آرامش خاصی به روحم میبخشد،البته مدتیست که شب و روزهایمان وارونه گشته است،در سکوت شب میتوان خدا بیشتر لمس کرد،انگار صدايت بهتر به آسمان میرسد و ارتعاش پاسخ پروردگار قلبت را نوازش میکند.
روی تختم که دراز کشیدم چشمانم را بستم و رفتم به یک سال قبل،این روزها هر وقت که با عزیزی به گپ و گفت مینشینیم میگوئیم:سال 99 هیچی جز بدبختی نداشت، 99 چیه آخه؟کاشکی زودتر تموم بشه.
ولی امشب من کمی با دقت بیشتری به 99 نگاه کردم
يعني به اتفاقات قشنگِ سال 99،مانند تولد های خیلی دل انگیز،چندین وصال قلب هایی ک سالیان سال منتظر به هم رسيدن بودند که با سبک تر شدن تجملات مراسم های عروسی به دلیل شرايط حاکم صورت گرفته بود،حتی میتوان گفت یک سری آدم های سمی از زندگی هایمان حذف شدند که بسیار بار منفی در روزمره گی هايمان به همراه داشتند.
این روزها همه ی آدم ها از هر دین، قومیت و مذهبی به خداوند متعال نزدیک تر شدند.
روزهای تنهایی که معروف شده به قرنطينه،البته قرنطينه های نصفه و نیمه.
بیاید برای آرامش دلهایمان بیشتر با او حرف بزنیم عاشقانه تر بندگی کنیم قلب عاشق در نزد پروردگار هرگز خطا نمیکند.
کلمات عینی:۴۰
کلمات ذهنی:15
کاراکتر:1000
جمله:6
پارگراف:7
دراینروزهای کرونایی مدتی بودکه برای نوشتن رمقی نداشتم در حالی دست به قلم شدن برایم امری بسیار دلپذیربود.
صبح پیامکی به دستم رسید که مرا از تاخیر ساعت پروازم مطلع نمود و به من زمان بیشتری بخشید برای آماده شدن.
امروز در فرودگاه بادقت بیشتری به اطرافم نگریستم،به هریک از مسافران که نگاه میکردم در نظرم گویی لبخندهایشان برایم واقعی نبود و در چشم ها اضطرابی ناشی از این اوضاع پر از ماسک دیده میشد.
یکی از دوستان قديمي راملاقات کردم که برای وضع حمل دخترشان از مسافران پرواز ۲۶۳۲ کارون بودند،اما آنها هم با وجود اینکه عضو جدیدی به خانوده شان افزون میگشت اضطراب ناشی از کوید_19بر لحن صدایشان پر واضح نمایان گشته بود.
هنگامی که پیاده شدیم ناخودآگاه درقلبم آرامشي حاکم گشت چرا که هنوز میتوانستم نفس بکشم، درست است که لبخندهایمان در پشت ماسک ها پنهان شده اما امید را نمیتوان در روح آدمی و در پشت هیچ گونه ماسکی اسیر کرد،همانند عطر نرگسی که در زمستان دراوج سرمای فراوان دلها را گرم میکند.
من ایمان دارم که ساعت پرواز عمرمان بدون تأخير میباشد و هرچه زودتر نورِ امید در جهت بهبودِ کیفیت زندگیِ جهانیان به ارمغان خواهد آمد.
کلمات عینی:۳۵
کلمات ذهنی:15
کاراکتر:1013
پاراگراف:6
مشغول مرتب کردن خانه بودم که پسر پنج سالهام گفت: میآی منچ بازی کنیم؟ کارهای نیمه تمام زیادی داشتم که کمی درنگ کل برنامهام را به هم میریخت، برگشتم و نگاهی در صورت معصوم و کودکانهاش انداختم تا بگویم نه بماند برای بعد. برقی در چشمانش بود و شوری در نگاهش که یارای نه گفتن را از من ربود. شادی آن لحظهی پسرم را بر نظم خودساختهام ترجیح دادم و بازی شروع شد. حس مادرانه، حسی عجیب است در هر شرایطی که باشی فرزندت ارجحیت دارد، یک مادر همیشه از پیروزی فرزندش در شعف است حتی اگر طرف مقابل خودش باشد. اکثر مواقع در بازی منچ شش میآورد، اما این بار دریغ از یک شش، و من برخلاف میل باطنیام میرفتم تا بازی را ببرم. اما همه چیز چقدر سریع میتواند عوض شود! منی که با آن سرعت پیش رفته و در آستانهی پیروزی بودم به یک باره بازی را باختم. فاتحانه جمع کرد و رفت سراغ بازی دیگر. زندگی هم همینگونه است درست لحظهای که فکر میکنی در حال باختی ممکن است پیروز ماجرا شوی و ناامیدی چیزی است عبث. به یاد شعر سعدی افتادم:
به چشم خویش دیدم در بیابان
که آهسته سبق برد از شتابان
کمند تیز پا از تک فرو ماند
شتربان همچنان آهسته میراند
ذهنی:۱۰۶
عینی:۱۸
دراینروزهای کرونایی مدتی بودکه برای نوشتن رمقی نداشتم در حالی دست به قلم شدن برایم امری بسیار دلپذیربود.
صبح پیامکی به دستم رسید که مرا از تاخیر ساعت پروازم مطلع نمود و به من زمان بیشتری بخشید برای آماده شدن.
امروز در فرودگاه بادقت بیشتری به اطرافم نگریستم،به هریک از مسافران که نگاه میکردم در نظرم گویی لبخندهایشان برایم واقعی نبود و در چشم ها اضطرابی ناشی از این اوضاع پر از ماسک دیده میشد.
یکی از دوستان قديمي راملاقات کردم که برای وضع حمل دخترشان از مسافران پرواز ۲۶۳۲ کارون بودند،اما آنها هم با وجود اینکه عضو جدیدی به خانوده شان افزون میگشت اضطراب ناشی از کوید_19بر لحن صدایشان پر واضح نمایان گشته بود.
هنگامی که پیاده شدیم ناخودآگاه درقلبم آرامشي حاکم گشت چرا که هنوز میتوانستم نفس بکشم، درست است که لبخندهایمان در پشت ماسک ها پنهان شده اما امید را نمیتوان در روح آدمی و در پشت هیچ گونه ماسکی اسیر کرد،همانند عطر نرگسی که در زمستان دراوج سرمای فراوان دلها را گرم میکند.
من ایمان دارم که ساعت پرواز عمرمان بدون تأخير میباشد و هرچه زودتر نورِ امید در جهت بهبودِ کیفیت زندگیِ جهانیان به ارمغان خواهد آمد.
به نام خدا
امروز در حال نگاه کردن به عکس های قدیمی بودم که عکسی توجهم را جلب کرد، عکسی مربوط به کاروانی در حال سفر به مشهد. کاروانی که سختی و درازای سفر در ظاهر عناصرش مشهود بود. گرد وخاک بلند شده از حرکت چهارپایان، پای بسته شده یکی از اسبان، چهره ی خسته و عرق کرده مرد جلودار در یک روز آفتابی داغ و… . به گفته قدیمی ها رفتن از سمنان به مشهد حدود یک ماه طول میکشید. اما امروز فقط 8 ساعت با قطار، 6 ساعت با اتومبیل و 30 دقیقه با هواپیما میتوان این مسیر را پیمود. آری امروز کار به دقیقه ها کشیده است. اما سوال مهم اینست که آیا این دقیقه ها، میز ریاست را به ثانیه ها واگذار خواهند کرد؟ و اینکه آیا ایستگاهی برای کاهش ثانیه ها متصور است؟ قطعا و مسلما روزی خواهد آمد که در کسری از ثانیه از سمنان به مشهد برویم. آری، خواهد رسید آن روز که برای مسافتی به اندازه دریا، زمانی به اندازه قطره کفایت کند.
روز سردی بود، در کنار آن تک درخت خشک شده از باد زمستانی قرار آخرین ملاقات، دلم را بد جور آشوب کرده بود .
باد تندی میوزید ، موهایم را از هر طرف در هم می آمیخت ، موهایی را که عاشقانه می بویید.
دیگر چه فرقی می کند او که بزودی ایران را به مقصد انگلیس ترک میکند. بارها در این مکان برای آینده مشترکمان در انگلیس به نتیجه ای نرسیده بودیم . نمی توانستم مادر پیر و تنهایم را رها کنم. بین این دو تعلق در قلبم کشمکشی شدید وجود داشت .
مادر را رها میکردم تمام بند بند وجودم از هم جدا می شد و اگر می ماندم و اشگ جدایی رهایم نمی کرد، دلم بدجور اورا می خواست .
بارش اشگها آنقدر پی در پی ، که آواز تلخ هق هقش تک درخت بیچاره را معذب کرده بود.
او آمد صورت گرفته اش بی خوابی و خستگی را فریاد می زد از اینکه با تمام تعلقم در این سرنوشت همراهش نبودم سخت دلگیر بود .
باد شالگردنی را که با عشق برایش بافته بودم مانند پرچم صلح به اهتزاز در آورده بود .
با فشار دستانم بر روی سینه اش عاجزانه آخرین اصرارهای قلبش را حس میکردم .
اما اشگها مجالی بر پاسخ نداشت باید در تصمیمش خللی نباشم .
خدانگهدارعشق گرانبهای من …
با تکان دادن حباب ، ذرات برف گونه بر سر این دو عاشق بارید و با کوکش آهنگ ملایم و غمگین جدایی برپاشد.
نسترن زراعتی
کلمه ۲۴۲
تعداد حروف ۱۰۹۳
جمله ۱۶
پاراگراف۱۵
حال خوب
پزشک پس از معاینه به او گفت که درگیر ویروس آنفولانزا شده است. پس از گرفتن نسخه از مطب خارج شد و به سمت دارو خانه رفت. پس از دادن نسخه و پرداخت هزینه به صندوق دارو تحویل گرفت.
بیحال و بی رمق گام برمی داشت تا به قسمت تزریقات درمانگاه رسید، پس از تحویل سرم روی تخت دراز کشید.
چشمانش امتداد میله ی فلزی را دنبال کرد و در انتهای آن سرم را دید. سرمی که قطره قطره در بدنش تزریق میشود جان بخش است، گوئی با هر قطره ذره ای از حیات در بدنش زنده میشود.
پرستار پس از کمی صحبت و سفارش او را ترک میکند. کم کم خوابش میگیرد. درمانگاه کمی شلوغ
است،پرستاران مشغول رسیدگی به بیماران هستند. وقتی چشم گشود طرف سرم را خالی دید. گرمی دستی را بر روی دستانش احساس کرد سر بر گرداند، همسرش را دید که لبخند پر محبتی بر لب دارد. همسرش پرستار را صدا کرد تا سرم را از دستش جدا کند. سرم حال او را جا آورده بود آمدن همسرش نیز حال او را بهتر کرد چندین سال است که در کنار او حال خوبی دارد و در دل آرزو میکند که هیچگاه همسرش را روی تخت بیمارستان ملاقات نکند
1012کاراکتر
40 عینی
150 ذهنی
حال خوب پزشک پس از معاینه به او گفت که درگیر ویروس آنفولانزا شده است پس از گرفتن نسخه از منطقه خارج شد و به سمت داروخانه رفت پس از دادن نسخه و پرداخت هزینه به صندوق را تحویل گرفت بی حال و بی رمق قدم بر می داشت تا قسمت تزریقات درمانگاه تحویل سرم روی تخت دراز کشید چشمانش انتظارات میله فلزی را دنبال میکردند کند در انتهای آن قرار دارد سومی که قطره قطره در بدنش تزریق می شود جان بخش است �ر قطره ذرهای از حیات در بدنش ریخته میشود پرستار پس از کمی صحبت و سفارش او را ترک می کند درمانگاه مشلول کم کم خوابش می گیرد پرستاران مشغول رسیدگی به بیماران دیگر هستند وقتی چشم می گشاید زلزله سر آن را خالی می بیند گرمیه دستی را � به روی دستانش می کند سر برمی گرداند و همسرش را میبیند که لبخندت همسرش پرستار را صدا میزند تا سرم را از دستش جدا کند سرم حال او را جا آورده و آمدن همسرش هم حال او را بهتر کن
چندین سال است که در کنار او حال خوبی دارد و در دل آرزو میکنند که هیچگاه همسرش را روی تخت بیمارستان ملاقات نکند
1012کاراکتر
40 عینی
150 ذهنی
پدر همسرم که تازه همسرش فوت کرده را برای تغییر روحیه چند روزی پیش خودمان آورده ایم. پیرمردی غذا شناس، اهل رادیو و گفتگو. با توجه به فناوری های جدید و البته به دلیل احساس نیاز کم به موضوعات رادیو، چند سالی می شود که پیچ رادیو را نچرخانده ام. حالا، می خواهم برای خوشنودی این پیرمرد برایش رادیو را بر موج رادیو پیام تنظیم کنم. بر اساس خاطرات گذشته وتصویری که در ذهنم از موج اف ام و رادیو پیام داشتم مدام بین فرکانس 92 تا 97 مگا هرتز جا به جا می شدم و البته که نتیجه درستی هم نداشت.
پیرمرد ناامیدانه گفت: خاموشش کن انگار این رادیو، رادیو پیام ندارد.
هر کاری می کردم که به رادیو آوا رضایت بدهد راضی نمی شد و روی موج مورد علاقه خود گیر زده بود. از سماجتش در تعجب بودم و بارها همین محدوده فرکانس را بر اساس دانش قبلی ام چک کردم . یک لحظه به فکرم رسید شاید، این موج کاملا اشتباه است و باید در عقیده و نظرم تجدید نظر کنم. بر اساس این فکر از طریق اینترنت موج درست را پیدا کردم. چهره پیرمرد شاد شد.
به این فکر کردم که کجاها در زندگی ام به سماجت روی موج اشتباه ایستاده و انتظار نتیجه خاصی را داشته ام!
996 کاراکتر
دیشب به گروه نویسندگی خلاق سری زدم. معمولا کسی می نویسد و می گذارد آنجا و همه به به و چه چه می کنند به جز عده ی معدودی به اندازه ی یک انگشت دست که اشکالات را متذکر می شود. بعضی متن ها را خواندم دلنوشته بود و بعضی داستان گذاشته بودند. حس معلمی و کمال گرایی ام گل کرد و تذکراتی دادم که قطعه بنویسید و از این حرفها. بعضی ناراحت شدند و بعضی جواب دادند و بعضی از آنها حمایت کردند. و بعضیها هم واقعا ناراحت شدند. امشب هم در گروه 100 داستان همین اتفاق افتاد. تذکری البته از طرف رئیس گروه، به کسی داده شد که دو داستان نوشته و توی سایت گذاشته بود و البته یکی از داستانهایش مال چالشی بود که من پیشنهاد کرده بودم.
به خودم گفتم: آقا! می شود تو جلوی این طرح دادن و پیشنهاد دادنت را بگیری و جلوی این قانونمندی زیادی و مته به خشخاش گذاشتن را؟ البته این دو خصوصیت متضاد هم است اما یعرف الاشیاء باضدادها، منم و این اضداد درون که موج می شود و دریا را متلاطم می کند. دریای ساکن هم که به دردی نمی خورد.
خلاصه که نتیجه می گیریم در کار خسروان چه دخالت کردنی است؟ زیرا که صلاح خویش خسروان دانند و لطفا شما فوضولی نفرمایید.
چه جالب دقیقا 1000کاراکتر!!!
کاراکتر عینی 44
کاراکتر ذهنی20
روزگار کرونای:
دراینروزهادستوبال همه مردم بسته استمن و فرزندهایم نیز خستهودلگیربودیم از شوهرم خواستم که برای شام بیرون برویم
شوهرم قبولکردرفتیمدریکرستوران شهر خیلی برای مان خوش گذشتغذاصرف نمودیم
شب خیلیدیرشدهبود،هوای بیرون خیلیسرد بادهای شدید سرد ازهرطرفمیوزید
درکنارجادهمنتظر تاکسیبودیمناگهان چشمم به پسری افتاد کهکنارجاده نشسته بود با چند تا برس و رنگ بوت.
کمی نزدیک شدم که روی یک تکهکارتن سردبا لباس های خیلی نازک نشته بود،تنش میلرزیدچشمانش پرازاشکودستانشخیلی سردبود
گرسنه به نظر میرسید
از پسر پرسیدم:پسر جان چرا خانه نمیروی چون هوا سرد است در اینجا نشستهی!
او پسر برایم گفتنهرفتهنمیتوانم!
من پولدریافت نکردیمکهبرای مادر خواهرم غذاببرمآنهاگرسنهاند.
گفت؛ من همینجاتاصبحمیباشمتاصبح پولدربیاروم .
خیلی گریه کردم و نفس کشیدن برایم مشکل شده بود کمکدرتوان ام نبودکه تا آنپسررااز انجا نجات میدادم
آن شب پایان تلخ بدترازکرونابرای من بود
که یک پسربچه در تاریکی شب و هوای سردمنظر لقمه نان بودبرای مادرش .
تعداد کاراکتر ۹۵۸
تعدادپاراگراف ۱۴
دهِ بهعلاوه یک گل
خورشید داشت رنگ میباخت. تیشرت به تن داشت، خاکستری. شلوارش هم زغالسنگی بود. سیم پنکه را کشیده بود. چراغ وسط اتاق را روشن کرد. برگههای زیستشناسی را آورد. حدود صد و چهل صفحه بود. در سه بخش منگنه شده بود، داخل کاور سفید. روی آن هم نشان تایپ و تکثیری قرار داشت.
دو روز به کنکور مانده بود. همه میگفتند روز قبلش نباید درس خواند. او هم تصمیم نداشت. هنوز چیزهایی برای خواندن مانده بود.
در آلونک بسته بود، اما پنجره وسط باز، کاملا باز. پرده سفیدی آن را پوشانده بود. هر دو سه دقیقه یکبار نرمنرمک میجنبید.
سه صفحه خواند. خط دومِ صفحه چهارم بود که صدایی شنید. احتمالا ده یازده سالشان بود. “…امیر پاس بده…خطا بود دیگه…خطا…” بلند شد. سمت در رفت. پای راستش را دولا کرد. زانو را به در فشار داد. چفت رنگ و رورفته در را عقب کشید. در باز شد. به روی پشتبام رفت، سمت چپ. از پس دیوار یک و نیم متری سیمانی کوچه را دید زد. دو سه قدم بعد چهارراه دو نیمه آجر بود، به فاصله سه گام. نرسیده به چهارراه بعدی هم دو نیمه آجر بود، به فاصله سه گام.
برگشت. دمپاییهای سرمهای سایز چهل و دو را درآورد. در خودکار بنفش را بست. چراغ زرد را خاموش کرد. دستگیره در را به پایین آورد. هل نصف و نیمهای به در داد. در را رها کرد تا بسته شود. صدا داد.
_ مامان، من میرم توی کوچه فوتبال بازی کنم.
_ پسفردا کنکور داری تو! کجا میری؟
_ زود میام.
در پاگرد دوم برگشت. دستگیره در را به پایین آورد. هل نصف و نیمهای به در داد. در را رها کرد تا بسته شود. صدا داد. پشت مبل رفت. جوراب سفیدش را برداشت. روی مبل نشست. پای راست را لبه مبل گذاشت. تشکش خم شد. بالای جوراب را تا پایینش جمع کرد. جلوی انگشتان پای راستش گذاشت. تا بالا کشید. پای راست را پایین گذاشت. پای چپ را لبه مبل گذاشت. تشک خم شد. بالای جوراب را تا پایینش جمع کرد. جلوی انگشتان پای چپش گذاشت. تا بالا کشید. پای چپ را زمین گذاشت. بلند شد.
به سمت کمد کتابهایش رفت. قفسه شیشهای بالای آن را باز کرد. روی پنجه ایستاد. تا جایی که توانست دست چپش را کشید تا به کوله برسد. دستش که خورد، خودش را بیشتر کشید. انگشتانش را جمع کرد تا لمسش کند. هنوزم همانجا بود. بندش را گرفت و جلو آورد. با دو دستش آن را روی زمین گذاشت. زیپش را به آرامی باز کرد. خاک گرفته بود ولی سالم بود. آرشه هم بود، کنار کمانچه. دستگیره در را به پایین آورد. هل نصف و نیمهای به در داد. در را رها کرد تا بسته شود. صدا داد.
سه پاگرد را رد کرد. در جاکفشی را باز کرد. قهوهای بود، با خطوط نامنظم روشن. از طبقه سوم سمت راست کفش ورزشیش را برداشت. سبز بود، سبز یشمی. پله دوم از آخر نشست. بندهای ضربدری سه ردیف اول را شل کرد. پای راستش را در لنگ راست گذاشت. بند ردیف سوم را با بند ردیف دوم کشید، بند ردیف دوم را با بند ردیف اول. دو سر بند را گرفت و به سمت خودش کشید. بلند بود. دور مچ پایش پیچید، بالاتر از قوزک. به پشت پایش برد و دوباره جلو آورد. گره اول را زد، گره دوم را پاپیونی. کوتاه شد. به گره سوم نرسید. یک سر بلندتر شد.
لنگ چپ را جلو آورد. نگه داشت. بیشتر نگه داشت. نپوشید. لنگ راست را هم درجا در آورد. سرجایش گذاشت؛ ردیف سوم، سمت راست. جورابهایش را هم درآورد. روی پله چهارم گذاشتشان، کنار دیوار. بعد پاگرد دو پله پایین رفت، پابرهنه. صندل قهوهای را پوشید. لنگ راست پاره بود، زیر مفصل انگشت شست، قدر یک بند انگشت دست.
در را باز کرد. جلوی در ایستاد. مشغول تماشای بچهها شد. در را بست. بسته نشد. محکمتر کشید. بسته شد. از سمت راست شروع به راه رفتن کرد. باغچه اول گذشت. درخت شاهتوت به بار نشسته بود. ولی شاهتوتها هنوز سبز بودند، چندتایی هم قرمز. چندبرابر شاهتوت سبز روی زمین بود، کنار برگهای سبز پهن. بیشترشان خشک شده بودند و تعدادی هم زرد. دور همه برگها سیاه شده بود. باغچه دوم گذشت. کاج جوان همان بود، همقد او. تکهای از آن کند. باغچه سوم هم. گلمحمدی دیگر نبود. کار همسایه طبقه پایین بود، پیرزن پرحرف. گلمحمدی دوست داشت. لابد لازم هم داشته. به دو نیمه آجر رسید. فاصلهشان سه گام بود. در پیادهرو ایستاد. برگ کاج را تکهپاره کرد و در آبگذر ریخت.
دقایقی به همین روال گذشت. توپ زرد بود، میکاسا. رویش پر از ششضلعی بود. پنجتا پنجضلعی کبود بین آنها قرار داشت، به نظم. توپ خاکی بود، رنگ و رورفته. به سمت او آمد. زیر پای چپش نگه داشتش. پاراست بود. پرسید: بچهها منم بازی کنم؟ گمان کردند که دستور داده، چون سنش بیشتر بود. ریش هم داشت. ریشی نامرتب که سن و سالش را بیشتر نشان میداد. دو سه نفری با سر تایید کردند. به یقین ترسیده بودند.
نمیشناختشان. اما آنها را این اطراف دیده بود، کم و بیش. بازی کردنشان را هم. خبره نبودند. ولی یکی دوتا مستعد بینشان بود. هر دو را سمت حریف فرستاد. با دو سه بازیکن معمولی تیم شدند، او هم با سه چهارتا معمولیتر. به خیالش دو طرف را متوازن کرده بود.
طی کرد که یک بازی ده گلی با آنها بکند. قبل از اینکه به یک ساعت بکشد، بازی تمام شد. او و یارانش باختند، با کبکبه و دبدبه زیاد او و پرروبازیهای همتیمیهایش. بدون خداحافظی به خانه برگشت.
***
با تمام کارهای کرده و نکردهاش آرام نشسته بود، با آمال و اهداف شیرخوارهاش، مثل پدری سی ساله در سوگ کودک دو سالهاش. چشمانش با تاخیر پلک میزد، فقط برای رفع حاجت خشکی چشم. نگاهش معطل صحنهای برای زل زدن بود. اول در حدفاصل دیوار روبهرویش و سقف. ناشیگری گچکار در آن موج میزد. مشخص نبود که اعصاب نداشته یا حوصله، که اینقدر بینظم کچ به دیوار کشیده. گردنش را رها کرد. تا جایی که میشد خم شد. لکههای عرق کف پایش قسمتهای سفید پتوی قهوهایش را زرد کرده بود. انگار پسری شش ساله خلاف عادت نصفه شبی خودش را خیس کرده. با بیمیلی کمی سرش را چرخاند، کمی به راست، اندکی به بالا. پوستههای پرتغال چهارقاچشده در نظرش بود. هشت تکه که سرجمع میشود دو پرتغال. سه تکه ناشیانه خورده شده بودند. قسمتهای کناریشان از دور نارنجی دیده میشد.
تمام مدت دستبندش دور انگشتها بود. سنگهای گرد سرمهای کنار هم. فروشنده میگفت انرژی مثبت دارند و اینجور خزعبلات. از وسط همه آنها نخی نامرئی و محکم رد شده بود. تا مدتی نامرئی بود. بعد به علت مجاورت با سنگها سرمهای شده بود. فواصل بین سنگها کمرنگتر از زیر سنگها بود. سنگها را آرام آرام رد میکرد، تاجایی که میتوانست محکم، تا بر اثر برخورد به هم صدا بدهند. مثل همان صدایی که دو ساعت پیش شنید.
طی کرد که یک بازی ده گلی با آنها بکند. قبل از اینکه به یک ساعت بکشد، بازی تمام شد. او و یارانش باختند، با کبکبه و دبدبه زیاد او و پرروبازیهای همتیمیهایش. بدون خداحافظی به خانه برگشت.
صندلها را پرت کرد. پلهها را دوتا یکی بالا دوید. نزدیک اتاقش صدایی شنید. مکث کرد. اما چند پله آخر را هم طی کرد. دستگیره در را به پایین آورد. هل نصف و نیمهای به در داد. در را رها کرد تا بسته شود. صدا داد. برگههای زیستشناسی را جمع کرد. داخل کاور سفید گذاشت. به سمت کمد کتابهایش رفت. قفسه شیشهای بالای آن را باز کرد. روی پنجه ایستاد. کاور سفید را در قفسه گذاشت. آن را به عقب هل داد. راحت عقب رفت. انگار پشتش خالی بود. تعجب کرد. تا جایی که توانست دست چپش را کشید تا به کوله برسد. نرسید. خودش را بیشتر کشید. باز هم نرسید. در قفسه را رها کرد. سمت در آلونک رفت. پای راستش را دولا کرد. زانو را به در فشار داد. چفت رنگ و رورفته در را عقب کشید. در باز شد. به روی پشتبام رفت، سمت چپ. از پس دیوار یک و نیم متری سیمانی حیاط را نگاه کرد. وسط حیاط لکهای سیاه پخش شده بود.
میدونی فرق فقیر با پولدار چیه ؟
فقیر آناناس را نمیدونه باید با پوست بخوره یا توشا بخوره !
بهترین مسافرت ما فقرا کنار دریا نشستن و جوجه خوردن .
اما پولدار ها رفتن به فرانسه و ونیز !
فقیر ها تو خانه ۴۰ متری میخوابند .
اما پولدار ها تو خونه ۲۰۰۰ متری .
فقیر ها گاهی اوقات روی زمین میخوابند .
اما پولدار ها روی تخت سلطنتی همراه با روتختی ابریشم
فقیر ها دستشویی ۲متری دارند !
اما پولدار ها دستشویشان ۴۰ متر است .درست اندازه خانه فقیر ها !
نمیدانم چه بگویم.
فقیر و پولدار که ندارد .
دارد ؟
همه ما انسان هستیم .روزی هم همه ما میمیریم. فکر کردی چه چیزی با خودت میبری ؟ هیچی ! جز یک خروار خاک و کفن .
کاش میشد یک روز ،فقط یک روز جای فقیر و پولدار عوض میشد و آنوقت پولدار ها هم کمی کودکان کار ،کارگر ها را درک میکردند .
با شکسته شدن کمر سرما امروز، درختان بید را دیدم که جوانه زده اند. برایم جالب بود که فقط کمتر از دو ماه به خواب رفتند. درخت بید از آخرین درختهایی هم هست که برگهایش می ریزد.
شاید دیده باشید آدمهایی که خیلی فکر می کنند کمتر می خوابند. یعنی نمی توانند که بخوابند. حالا این فکر کردن از دغدغه مندی است یا از آشفتگی روح فرقی نمی کند چنان فکرشان مشغول است که نمی توانند زیاد بخوابند و گاهی حتی در خواب هم فکر می کنند. بید آشفته است. شاخه هایش را که دیده اید رها می کند دورو برش بدون شانه کردن. آدمی که اهل فکر کردن است خیلی، در بند ظاهر نیست نه که به ظاهرش نرسد، می رسد اما، اصل فکر و ذکرش جای دیگری است، او در حال و هوای افکارش سیر می کند.
آدم دغدغه مند و متفکر مثل بید است دیر می خوابد زود بیدار می شود، فکر می کند، می آفریند، حل مسئله می کند و روح افزایی می کند.
756 کاراکتر
کاراکتر عینی47
کاراکتر ذهنی19
ماه بهمن است ،ماه خیزش .هوا دلپذیر است و زمستان بهار ،،،،سال ۵۷ بود، قبلترش نوجوانی بودم که ادعای عقل و بزرگی ،احاطه ام کرده بود.با چند جلد خواندن کتاب علامه دهر شده بودم.میخواستم حکومت را که پر از ظلم و جور بود به حکومت عدل و داد برگردانم.بهمن شد سراسر شور و هیجان و خون و آتش و انقلاب شد . چقدر خوشحال بودم .دیگر از جور و ستم و شکنجه و همه بدی ها خبری نخواهد بود.دیکتاتور رفته بود ،تقریبا بدون خونریزی زیاد دهشتناک !ایران قبل از شورش ها که تبدیل شد به خیزش و انقلاب چگونه بود؟همه جا خفقان بود،هیچکس نمیتوانست نطق بکشد،همه از هم هراس داشتند،از سایه هایشان می ترسیدند،از اطرافیان ابا داشتند ،به هم شک داشتند ،از هم می رمیدند.در مدرسه از سفیدی ها و دستاوردهای انقلاب به خورد دانش اموزان میدادند ،جاوید شاه بود همه به اجبارو یا شاید هم خودجوش در تظاهرات و جشن ها و یادمان ها شرکت داشتند و گاهی هم ادای و جایزه ایی و نشانی .کسی اعتراص نمی کرد یا جرات اعتراض نداشت .در تلویزیون و رادیو همه مدح و ثنا برای نفر اول مملکت بپا بود.سر هر کوی و برزن و خیابان پرچم سه رنگ و آذین بندی عکس مقام اول بر فراز بود.همه چیز گل و بلبل و القای امید و خوشبختی و زندگی به مردمی که صورتشان با سیلی سرخ شده بود.گرسنه بودند ولی شاه داشتند، بدبخت و فلک زده بودند ولی ژاندارم منطقه بودند،اصلا سیاهی نبود رنگ سیاه هم نبود ،همه چیز سفید مثل آیینه.اندوه وبد گمانی و یاس و نومیدی در خانه و خیابان و کوچه و بازار موج میزد .روستاییان مثل ملخ از روستاها به شهرها هجوم می آوردند.هم بی خانمان و آواره می شدند ،هم تو سری خور شهری ها .در روزنامه ها فقط خبر های پیش پا افتاده قتل ناموسی و و فحاشی و دزدی و اختلاس بود ،اینها که چیزی نبود در همه کشورها ازین اخبار هست. اصلا لازمه حکومت داری است ،اینها نباشد که خوب هرکسی میتواند حکمرانی کند .مدح و ستایش شاه شاهان باید باشد .چون نماینده خدا بود ،دست نشانده اش بو د .اگر کسی نا فرمانی کند با خدا ستیز کرده و حکمش هم معین است .مردم هم مضاعف می ترسیدند ،هم از خدا هم از نماینده اش. زندانها پر و پر تر می شد. جا نبود .سلول ها تنگ تر و تنگتر می شد .در پی اش چوب و باتوم و شکنجه و مدرن شدن شکنجه ها هم بود.از کا، گ ،ب ،و موساد و ام ،ای، سیکس ،و سیا .وسازمان های جاسوسی.بیشتر یاد میگرفتند برای اعمال خشونت،گاهی هم مردم خسته می شدند،خشم و غصب شان را با قتل و ترور بعضی هانمایان می کردند .ولی گوش شنوا و چشم بینایی نبود ،روز بروز بر قدرت شان افزوده میکردند ،خود را از تا نمی انداختند ،میگفتند ما باید باشیم تاشما ادم شوید. ! طوری شد که همه را دستگیر میکردند :دانش آموز و دانشجو، کاسب و کارمند، پیر و جوان، زن و مرد، وکیل و وزیر،سالم و بیمار خلاصه هرکه و هرچه بر آنان نمی تابید باید زهر چشمی میگرفت. ادم ها در زندان یا سکته می کردند یا خو دکشی میکر دند،در بیرون هم یا زیر ماشین میرفتند یا ناپدید می شدند ،یا تصادف میکردند ،یامثله می شدند ،یا غرق می شدند ،و یا یک درجه پایین تر یا بالاتر رسوای خاص و عام می شدند ،یا اخلاقی یا مالی.تبعید و حصر و اخراج از وطن هم شامل حال بعضی دیگر بود. تشخیص با بالاتری ها بود . تا انقلاب کردم کمی بزرگتر شده بود م ،خوشحال بودم اخر همه اینها از جامعه و کشورم رخت بر بست. زهرا حسینی
روی صندلی که از قبل تنظیم شده مینشینم و خودم را به آن فشار میدهم. نفس عمیقی میکشم و شروع میکنم. هزاران چشم به من خیره شده، گویا گلهی گرگی مرا احاطه کردهاست و تو نیستی که با آرشهی ویولنت با آنها مبارزه کنی و مرا نجات بدهی، کاری که همیشه میکردی. دوری، جایی خیلی دور…
کجا رفتی؟ هرچه بین نتها دنبالت میگردم پیدایت نمیکنم، نکند این هم یک قایم باشک است؟ سرم را عقب میبرم و چشمهایم را میبندم، فریاد میکشم: ده! بیست! سی! چهل! پنجاه… شصت…
دستهایم را روی گوشهایم فشار میدهم و جیغ میکشم، هفتاد! هشتاد…! نود، صد! قایم شدی؟!
دیگر نمیشمارم اما آنقدر فریاد میزنم که دیگر صدای موسیقی را نشنوم. گوشخراش است، هر موسیقیای که بدون تو نواخته شود گوشخراش است! هر موسیقیای که تو جایی در این دنیا درحال گوش کردن به آن نباشی بی معنی نواخته میشود.
صدای موسیقی قطع میشود. دیگر چیزی نمیشنوم، دستم را از روی کلیدهای پیانو برمیدارم و به گرگها نگاه میکنم. گرگها گریه میکنند.
تعداد کاراکتر:884
تعداد کلمات عینی:92
تعداد کلمات ذهنی:41
دو ماه مانده بود به تولدش. نامش رعنا بود. به قد و بالایش هم می آمد. چهره اش سفید بود با لپ های قرمز. چشمان درشت و عسلی اش از قد و بالایش هم قشنگ تر بود. کلاه شاپو به سر داشت. موهایش باز بود. تا نیمه های کمرش. در سیاهی شب مشخص نبود. ژاکتش چرم بود. هم رنگ موهایش. دامنش جذب بود. تا زانو بود. صدای کفش هایش محیط را پر کرده بود. به سر و وضعش می آمد مالدار باشند. بودند. پدرش خان بود. برای اولین بار با ما به گردش آمده بود.
بعد از ظهر به رودخانه آمده بودیم. چند ساعتی از اذان غروب گذشته بود. منو رعنا همچنان در حال قدم زدن بودیم. بقیه روی نیمکت نشسته بودند. در حال استراحت. موتور از پیشمان رد شد. دو ترکه سوار بودند. ژاکت پشتی بافتنی بود. زرشکی بود. کلاهش سیاه منگوله دار. به جثه اش نمیآمد بیشتر از پانزده سال باشد. با رعنا گرم صحبت بودیم. از مهرداد میگفت. هم کلاسی اش در دانشگاه. رعنا به او ابراز علاقه کرده بود. اولش مهرداد رد کرد. بعد فکر کرد از رعنا سو استفاده کند. میگفت: تا بهش از احساسم گفتم فکر کرد خبریه. ازم خواست خونشون برم. بی چشم رو خجالت هم … حرفش قطع شد. یکهو گفت کیفم. وای کیفم. کیفم. رویم را برگرداندم .همان موتور بود. به سمتشان دویدم. داد میزدم دزد دزد. میترا و سیمین هم دنبال من آمدند. موتور از پیش دو مرد جوان رد شد. آن ها هم سعی کردند موتور را بگیرند. اما فرار کرد. برگشتم. رعنا تنها روی نیمکت نشسته بود. قطره های عرق از پیشانی اش رو چشم هایش میریخت. گریه میکرد. وقتی گریه میکرد لپ هایش قرمز تر میشد. سیمین پرسید تو کیفت چی بود؟ رعنا گفت انگشتر ننه جونم. صدایش میلرزید. آب قند لازم بود. مال مادر بزرگش بود. مادر مادرش. چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود. انگشتر قیمتی نبود. لااقل برای رعنا. اما خیلی دوستش داشت. قبل از اینکه پیش ما بیاید رفته بود پیش علی آقا. علی آقا انگشتر سیاه را برق انداخت. انگشتر را در کیف گذاشت. همان اول وقتی دست هایش را دیدم متوجه نبود انگشترش شدم اما چیزی نگفتم.
به خانه ی رعنا رسیدیم. مادرش ظرف میشست. ظرف ها از دستش افتادند. پرسید چی شده؟ میخواستم چیزی بگویم. میترا مقدم شد.+:کیفشو دزدیدن. منو سیمین نشسته بودیم. با زهرا قدم میزد. موتوری کیفشو برد. دنبالش رفتیم اما بهش نرسیدیم.آقا فرخ هم به حیاط آمد. رعنا یک ریز گریه میکرد. آب قندش را خورد. حالا همه ی خانواده اش جریان را فهمیده بودند. میترا همه را گفت. رضا گفت : آخه چند تا دختر این موقع شب بیرون چه غلطی میکنن؟ اگه چاقو داشتن چی؟ اگه… رضا برادر بزرگترش بود. آقا فرخ حرفش را قطع کرد. الان وقت این حرف ها نیست. چی تو کیفت بود دخترم؟ +:چیز مهمی نبود فقط انگشتر ننه. میترا جواب داد. _:نگران نباش هر طور شده پیدایش میکنم.
فردا خبرش همه جای شهر پخش شد. کیف دختر آقا فرخ را دزدیدند. دزد بیاید انگشتر را پس دهد. مژدگانی خوبی میگیرد. بقیه ی چیز هایی هم که در کیف بوده برای خودش. از سودابه خانم شنیدم که میگفت : همسایمان بود. پسرش زندان بود. دزدی کرده بود. شوهرش هم دزد بود. پسر کوچکش درس میخواند. دبیرستانی بود. همیشه چادر گل دار به سر داشت. با همان روسری سیاه همیشگی. از دور لکه های قرمز روی روسری اش دیده میشد. از نزدیک اما گل بودند. زمینه ی چادرش سرمه ای بود. گل های سفید داشت. فرق باز کرده بود. موهایش سفید بود. هنوز چند تار سیاه در موهایش دیده میشد. پایین موهایش قهوه ای بود. عید موهایش را رنگ کرده بود. مادرم برایش رنگ زد. سودابه خانم اصلا آرایشگاه نمی رفت. همه ی کار هایش را مادرم میکرد. هر روز خانه ما میامد. همسایه های دیگر هم می آمدند. ملافه پهن میکردند. سبزی پاک میکردند. غیبت میکردند. زمستان ها بافتنی هم میکردند. اما خانم تقوی هیچوقت نمی آمد. میگفتند مستخدم دارد. آقای تقوی مهندس بود. خرج تحصیل کاوه را خودش میداد. کاوه پسر کوچکتر سودابه خانم بود.
آبادان شهر کوچکی است. آن موقع کوچک تر هم بود. دکتر و مهندس و پاکبان همه همسایه بودند. پدر من بقال بود.
کاوه هر روز به دکان پدرم میرفت. پفک برمیداشت. کیک را همانجا میخورد. حساب نکرده میرفت. پدرم حسابش را در دفتر مینوشت. آقای تقوی حساب میکرد. اما این بار خود کاوه میخواست حساب کند. +:بی خیال آقا کاوه. آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ _:دیگه از این به بعد خودم حساب میکنم عمو سهیل. +:کامران آزاد شده؟ _:نه. کار میکنم. +:کجا؟ _:تو سینما. +:به به چه عالی. چیکار میکنی حالا؟ _:ساندویچ میفروشم. +:آفرین. برو عمو جان. این دفعه مهمون من. _لازم نیست پول دارم. +رو حرف بزرگتر حرف نزن. _باشه. خیلی ممنون.
آن روز میخواستم کیک بپزم. به دکان پدر رفتم. چند تخم مرغ برداشتم.در راه برگشت کاوه را دیدم. سلامی کردیم. به خانه رفتم. تخم مرغ ها را با دو چنگال زدم. پف کردند. آرد و شکر را الک کردم. شکر باید تنها الک شود. روغن ریختم. کمی ماست به جای شیر. مواد را در دیگ ریختم. کیک برای تولد رعنا بود. میخواستیم به خانه شان برویم. با جشن تولد خاطره ی بد اولین گردش پاک میشد. لااقل کمرنگ تر میشد. شب در رخت خواب بودم. ژاکت کاوه بافتنی زرشکی بود. جثه اش هم اندازه ی همان دزد است. پس حتما کار خودش است.
صبح روز بعد به پدر و مادرم گفتم. پدرم گفت: خدا رو خوش نمیاد به مردم تهمت بزنیم. مگه فقط یه ژاکت زرشکی دست باف تو دنیا هست؟ _:بابا مگه خودت نگفتی خودش این دفعه حساب کرد. من هیکل اون موتوری یادمه. مثل کاوه بود. چرا زودتر به این نتیجه نرسیدم. پدر و مادرم با هم حرف میزدند. حواسم پرت بود. آماده شدم. به خانه ی میترا رفتم. تدارکات تولد را آماده کردیم. سیمین هم آمد. از کاوه گفتم. +:عجب آدمیه. با این سن دزدی. _: از این خانواده انتظار دیگه ای نمیره. +:بعد از تولد به رعنا میگیم. حتما خوشحال میشه.
رعنا هم آمد. تولد گرفتیم. رقصیدیم. کیک خوب از آب در آمده بود. هدیه ها را باز کرد. شب قبل از اینکه به خانه برویم به رعنا گفتیم. رعنا هم به خانواده اش گفت. همان شب آقا فرخ خانه ی سودابه خانم رفت. چکی به گوش کاوه زد. +:انگشتر رو پس بده. من که گفتم هر چی تو کیف واسه خودت. چرا انگشتر رو نیوردی. سودابه خانم گریه میکرد. _:آقا این پسر من هیچ کار خلافی تا الان نکرده. اگه دزدی کرده بود من خودم پس میوردم انگشترو. +:تا فردا فرصت داری انگشتر رو بیاری دم خونمون. اصلا بیار دم خونه ی آقا سهیل. خدا خیر بده دختر آقا سهیل رو. اون فهمید که تو دزدیدی.
روز بعد کاوه در خانه مان را زد. من باز کردم. اشک هایش را پاک کرد. یک کلام گفت :(به خدا من دزدی نکردم)
مخزن جمع آوری کاغذ
صدا تلویزیون در سرتاسر خانه پیچیده بود. الهه داشت قفسهی کتابخانهاش را سر و سامان میداد. با شنیدن خبری از تلویزیون گویش هایش را تیز کرد. تا ببنید گوینده خبر چه میگوید. اخبار شهرستان بود. موسسه خیریهای بود. که بخشی از فعالیتش جمع آوری کاغذ بود. کمی بیشتر کنجکاوی کرد. این گونه میتوانست نام موسسه را بشنود. علیرضا داشت با گوشی صحبت میکرد. یک لحظه صدای علیرضا بالاتر رفت. بلند شد تا به او بگوید. که کمی آرامتر. اخبار پیام مهمی دارد. علی رضا هم بدون که اینکه متوجه قضیه شود به اتاق دیگری رفت. و با همکارش مشغول گفتگوی کاری شد.
الهه جلوی تلویزن روی مبل نشست. خاموش و آرام بود. از اینکه متوجه نشده بود. موسسه نامش چه بود. داشت از درون خود خوری میکرد. وقتی علیرضا از اتاق خارج شد. همسرش را روبروی تلویزیون دید. تعجبش دو چندان شد. چون الهه خیلی به تلویزیون نگاه نمیکرد. بیشتر اوقات اگر فرصتی باشد به کتاب خواندن اکتفا میکند. در هر گوشه خانه کتابی وجود دارد تا این مسئله را به همگان ثابت کند. برای یک لحظه کتابخانه کوچک نقلی که در قسمتی از اتاق نشیمن قرار گرفته بود. و داشت برای او خودنمایی میکرد. جلوی چشمش ظاهر شد. بیآنکه سراغ کتابی برود و کتاب بخواند. پیش الهه رفت.
الهه همین که علیرضا به سمتش آمد. اخم و تخمش بیشتر شد. علی رضا گفت چی شده؟
الهه: هیچی!
علیرضا: چرا یه چیزی شده؟
الهه: چی میخواستی بشه؟
علیرضا با خندهای بر لب گفت: همون هیچی را میخوام بدونم.
الهه: ادل زمانی که من یه خبر مهمی را میخواستم گوش بدم. گوشیت زنگ خورد.
علرضا: خوب!
الهه: خوب نداره! چون صدام را نمیشنیدی والو الو میکردی. درست و حسابی متوجه نشدم.
علیرضا که میخواست قدری سر به سر الهه بگذارد گفت: چی رو؟
الهه جواب نداد.
علیرضا: خوب، حالا موضوع چی بود.
الهه: تفکیک زباله. آن هم جمع آوری کاغذ و اهداء آن به موسسه خیریه شهرستان.
علیرضا: خوب! بیشتر خبر را که داری.
الهه: کجا دارم. اسم موسسه را متوجه نشدم. تا بیایم صدای تلویزیون را زیادش کنم. خبر رد شد.
الهه این را به علیرضا گفت و به سمت اتاق مطالعه رفت. علیرضا هم متوجه شد الان موقع بحث نیست. سکوت کرد. کنترل تلویزیون را برداشت. فیلم اکشنی که از تلویزیون در حال پخش بود را به تماشا مشغول شد. الهه بار دیگر وارد اتاق مطالعهاش شد. مشغول مرتب کردن کتابها شد. دوست داشت علیرضا به دنبالش بیاید و بیشتر پیگیر ماجرا باشد. در حین فکر کردن به این موضوع. یک سری مجله و دفتر را که دیگر به دردش نمیخورد. به نایلکس مشکی که در کنار دستش بود انداخت. یک لحظه چیزی به ذهنش رسید.
بلند شد و به طرف میز کارش رفت. دنبال چیزی بود. گوشی را پیدا کرد. پیش خود گفت سرچ کنم. موسسه خیریهای که کاغذ را جمع میکند اسمش چیست. گوشی را از روی میز برداشت. جملهاش طولانی بود. چارهای نداشت. گوگل را باز کرد. نوشت. جمع آوری کاغذ و خیریه. همین که دکمه جستجو را فشار داد. با دیدن اولین صفحه یک نور امیدی در چشمانش نمایان شد. خندهای بر لبانش نقش بست. روی سایت اول با انگشت روی صفحه گوشی زد. صفحه مورد نظر باز شد. بله درست دیده بود. موسسه خیریه همان موسسهای بود که در اخبار در موردش حرف میزد. در مدت زمان کوتاهی چند قسمت از سایت را برانداز کرد. مطالبش را خواند. در بخشی از سایت چشمش به نوشته جمع آوری کاغذ افتاد. خبر جمع آوری را هم دنبال کرد. بالاخره به مرادش رسید. یک لحظه پیش خود گفت. ای خدا جونم کاش ازت یه چیزه دیگه میخواستم. سریع به دنبال خودکار و کاغذ گشت. نزدیک تر روی میز کارش در اتاق، دفترچه یادداشت را برداشت. آدرس را نوشت. از دفترچه برگهای را که شماره و تلفن آدرس موسسه را نوشته بود را جدا کرد. کاغذ را در جیب کوچک کیفش گذاشت. فردا سر کار میبایست به آن موسسه زنگ میزد، تا پیگیر ماجرا میشد.
گذشت. صبح شد. در مسیر رفتن به سر کار. مدام آدرس و شماره موسسه خیریهای را در داخل ماشین در ذهنش مرور میکرد. برگه را جلوی چشمش گذاشته بود. خودش هم میدانست که نیاز به مرور نبود. برگه نوشته شده را همراهش داشت. وقتی وارد شرکت شد. با همه همکارانش که خیره به مونیترهای کامپیوترشان بودند. سلام و احوالپرسی کرد. رفت اتاق کارش. کیفش را به آویز پشت در اتاق آویز کرد. مبایلش را قبلاً از کیفش برداشته بود. تصمیم گرفت بخشی از کارش را انجام دهد. پس از آن به موسسه خیریه زنگ بزند. همین که خواست پشت میزش بنشیند. متوجه نگاه های سمانه همکارش شد. گویا که کسی بهت زل زده باشد. با نگاهش از دور در تعقیبت تو باشد. در این لحظه به سمانه نگاه کرد و هر دو خندیدند.
سمانه گفت: چی شده امروز انگار خیلی تو فکری؟
الهه: نه بایا چیز خاصی نیست.
سمانه خندهای از روی شیطنت کرد و گفت: چرا هست.
الهه: میخوام هر چه زودتر بخشی از پرونده ها را بررسی کنم. قبل اینکه صحبت های الهه تمام شود.
سمانه گفت: خوب؟ مگه قرار چیکار کنی بعدش؟
الهه: وای پاک یادم رفت بهت بگم.
سمانه که مشتاق تر شده بود. گفت: چی رو؟
الهه: یادته سمانه چند روز پیش باهات در مورد تفکیک زباله تو خونه حرف زدم.
سمانه: آره یادمه، چی شده مگه؟
الهه: هیچی بابا. دیشب اتفاقی داشتم خبری از اخبار تلویزیون گوش میدادم. خبر در مورد جمع آوری کاغذ توسط یک موسسه خیریه بود. میدونی چی شد؟
سمانه: خندید و گفت: نه نمیدونم چی شد! ولی منتتظرم بشنوم.
الهه: آره داشتم میگفتم. کنجکاو شدم. ببینم موضوع چیه. البته ادامهاش خیلی موفقیت آمیز نبود. ایناش خیلی مهم نیست. مهم اینکه تو شهر ما محلی است که کاغذهای باطله را جمع میکنند و بازیافت میکنند. باورت میشه. خیلی عالیه! مگه نه! برام جالب بود. من خیلی وقت بود دنبال همچین مرکزی بودم.
سمانه داشت پرونده های خودش را بررسی میکرد. در حالی که سرش پایین بود. داشت چیزی مینوشت.
سمانه گفت: منو باش گفتم چی شده که این قدر رفتی تو فکر. دیوانه نگران شدم. به شوخی گفت مبارکه. برم دنبال کارام.
من نگاهش کردم و خندیدم. حرف های سمانه را هیچ وقت به دل نمیگرفتم. چون میدانستم شوخی میکند. دختر بامزهایست. یکی از بهترین دوست و همکارم است. مهم نبود سمانه چی فکر میکرد.
الهه میخواست هر چه زودتر یک سری از پروندهها را بخواند. بعدش بایستی زنگ میزد. بعد مدتی به ساعت مچی که در دست داشت خیره شد. بالاخره ساعت 10 شد. با خوشحالی هر چه تمام رفت سراغ گوشی همراهش. همین که خواست شمارهای که روی برگه نوشته بود. از کیفش را بردارد. ارباب رجوع در زد و وارد شد.
الهه بایست راهنمایش میکرد. چند دقیقهای با مراجعه کنندهای که آقای مسنی هم بود صحبت کرد. پیر مرد همین طور که داشت عصا به دست قدم به قدم به میز الهه نزدیک میشد. الهه میخواست سریع کارش را راه بیاندازد، تا بتواند هر چه زودتر به موسسه خیریه زنگ بزند.
سلام بفرمایید؟
پیرمرد که مشخص بود نمیتواند زیاد سرپا بیایستد. رو به الهه کرد و گفت: میشه بشینم.
الهه سریع گفت : بله حتماً بفرمایید. من در خدمت شما هستم. همین که پیرمرد رفت بنشیند. دست های لزران پیرمرد نتواست عصا را موقع نشستن خوب بگیرد. و عصا از دستش افتاد. الهه سریع بلند شد. رفت آن طرف میز. خم شد. عصا را برداشت. به پیرمرد داد. انگار خیلی خسته بود. الهه پارچ آبی که روی میز بود را برداشت. مقداری داخل لیوان باریک شیشهای که روی میز بود. از آب پر کرد. نزدیک پیرمرد شد و به او آب را تعارف کرد.
پیرمرد با کلی دعا از الهه استقبال کرد. جوان الهی خیر بینی. ایشالا عاقیت به خیر شی.
لیوان را که گرفت قدری لرزش دست داشت. لرزش دست چپش باعث شد مقداری از آب لیوان شیشهای باریک بر زمین بریزد.
الهه بدون آنکه حرفی بزند منتظر شد تا پیرمرد قدری از آب را بخورد و نفسی تازه کند. در این لحظه الهه به یاد پدر خودش افتاد. پدری که چند سال پیش فوت کرده بود. این روزها الهه از داشتن پدر محروم بود. انگار پدرش در جلوی چشمانش بود. وقتی مطمئن شد که پیرمرد آب را خورد. گفت:
پدر جان کارتون چیه؟
پیرمرد: کارم کارم… کارم هیچی.
الهه یک لحظه فکر کرد: نکند، بیماری یا مشکلی دارد که یادش نمیآید. قبل اینکه الهه چیزی بگوید.
پیرمرد گفت: پسرم تو این شرکت کار داشت. همراهش آمده بودم. خانهام را به یک بساز فروش آشنا دادم. میخواهیم خانه کلنگی مان را بکوبیم و آپارتمان دو و سه طبقه بسازیم. دو واحدی برای خودم داشته باشم. یکی برای پسرم و خانمش. واحد دیگر هم برای من و عیال کافیست. همین طور که به این اتاق و آن اتاق میرفت. من نتونستم طاقت بیارم. بهم گفت تو سالن منتظر بمونم. تا چند تا امضا بگیره. در سالن صندلی نبود. مجبور شدم به اولین اناق وارد شوم. تا جایی بنشینم.
الهه به کل زنگ زدن به موسسه و پی گیری جمع آوری کاغذ یادش رفت.
الهه در حین اینکه مشغول بررسی پرونده ها بود تا آمدن پسر این پیرمرد داشت به حرف های پیرمرد گوش میداد. آن طور که میگفت معلم بازنشسته است. بعد از بازنشستگی یک کتابفروشی در مرکز شهر باز کرده بود. وقت هایی که مغازه نبود شاگردش در مغازه بود. آدرس مغازهاش را همین طور که داشت صحبت میکرد بهم گفت.
سمانه از چهرهاش مشخص بود که از پر حرفی پیرمرد کلافه شده بود، منتها از حرف های پیرمرد بدش هم نیامده بود. البته چیزی نگفت. هر بار با خندهای بر لب حرف های پیرمرد را تأیید میکرد. در این لحظه آقایی که کت و شلوار سرمهای پوشیده بود. کیفی به دست داشت. از جلوی در اتاقی که باز بود برای چند لحظه رد شد. آن مرد در حالی هم که به داخل نگاه میکرد رد شد. انگار دنبال چیزی بود. دوباره برگشت. مثل اینکه گم شده اش را پیدا کرده. خم شده بود که ببیند درست دیده. مطئن شد. بی معطلی وارد شد. بدون توجه به ما گفت: پدر من اینجایی داشتم دنبال میگشتم.
پیرمرد گفت: آره پسرم. نتونستم طاقت بیاورم اومدم اینجا. گفتم شاید توی یکی از این اتاق ها جا برای نشستن باشه. پسر که تازه متوجه شده بود کجا آمده رو به من کرد. و با سلام و احوالپرسی شروع کرد. انگار عجله داشت. عصای پدر را برداشت و دست پدرش را گرفت تا برای بلند شدنش کمک کند. تا نزدیک شدن به در پا به پای پدرش حرکت کرد. در این لحظه از من و سمانه خداحافظی کرد و بابت حضور پدرش در اتاق معذرت خواهی کرد. همین طور که پیرمرد داشت پا به پای پسرش از اتاق خارج میشد. من غرق صحبت های پیرمرد شده بودم.
با صدا زدن سمانه به خودم آمدم. سمانه گفت: پس زنگ نمیزنی؟
الهه: زنگ! کجا؟
سمانه: ای بابا این طوری میخوای پیگیری کنی. ول کن پیرمرد رفت. به موسسه خیریه در خصوص طرح جمع آوری کاغذ.
الهه: وای پاک یادم رفت. چرا چرا الان میرم زنگ میزنم.
الو: الو: صدای خانمی پشت خط شنیده میشد. جواب سلامم را داد. بله بفرمایید.
ببخشید خانم. موسسه خیریه روزبه ؟
خانم: بله بفرمایید
الهه: من میخواستم در مورد طرح جمع آوری کاغذ که دیشب خبرش تو تلویزیون پخش شد. باهاتون صحبت کنم.
خانم پشت خط که انگار متوجه موضوع شده بود. با صبر و حوصله فراوان مشغول توضیح دادن به من شد. تازه متوجه شدم. در این طرح. به هر فرد یا مرکز و موسسهای، مخرنی که از بازیافت کاغذ درست شده میدهند. قبلش بایستی ثبت نام کنیم. هر بار که مخزن پر میشود. زنگ میزنیم تا مسئول جمع آوری برای بردن مخزن کاغذ اقدام کند. هزینه این کار هم صرف کارهای خیریه چون کمک به کودکان بیسرپرست و بد سرپرست و زنان سرپرست خانواده میشود که در این مرکز خیریه کار میکنند. صحبت هایمان که تمام شد. گوشی را قطع کردم.
قرار شد فردا یک ساعت زودتر مرخصی بگیرم تا مخزن را برای بردن به خانه تحویل بگیرم.
در مسیر رفتن به موسسه دل تو دلم نبود. اصلاً فکر نمیکردم همچین مرکزی هست و مردم میتوانند کاغذهای باطله از هر نوعی را جمع کنند. و هزینههای آن صرف امور خیریه میشود. با یک تیر دو نشان میزنی.
نزدیک موسسه شدم. به راننده تاکسی گفتم بیایستد. کرایه را دادم و به در موسسه نزدیک شدم. سردر موسسه را برانداز کردم. کامل چند باری نام موسسه را بر روی سر در خواندم. تصمیم گرفتم وارد شوم. بخشی از فضا به غرفههایی اختصاص داده شده بود. چند نفر خانم در داخل هر یک از غرفهها بودند. در بخشی از آن خانمی دیده میشد. که کارهای بافتنی بافته بود. در غرفهاش گذاشته بود. از آنها گذر کردم. نزدیک در ورودی به سالن شدم. سالن جلوی رویم قرار داشت. دو سه اتاقی در آن سالن بود که درش بسته بود. روی یکی از درها، مدیریت نوشته شده بود. به سمت آن اتاق رفتم. در زدم. یکی دو بار که تکرار کردم یک لحظه صدای خانم مسنی را شنیدم که گفت بفرمایید.
دستم را به سمت دستگیره در بردم و باز کردم. صدای باز شدن در فضا پیچید. جلوی رویم یک میز و چند صندلی دورش. خانمی عینکی و چهره خندان داشت به من نگاه میکرد. چهره آرامی داشت.
تا من حرف بزنم گفت: بفرمایید کاری داشتید؟
الهه: بله، اومدم بودم برای گرفتن مخزن جمع آوری کاغذ ثبت نام کنم.
چه خوب بفرمایید.
با خوش رویی دعوتم کرد به داخل. کلی با هم حرف زدیم. بعد بهم گفت که اتاق کناری من اتاقی هست که بایستی برای گرفتن مخزن اقدام کنم. حتی گفت میتوانم افراد دیگر را هم معرفی کنم. در صورت تمایل برای آنها هم مخزن جمع آوری کاغذ بدهیم.
همین که این جمله را شنیدم. یاد شرکت خودمان، شرکت علیرضا، سمانه دوستم و آقای مسن که کتابفروشی داشت افتادم. حتماً از این خبر استقبال میکنند. بعد خداحافظی از اتاق خانم مدیر خارج شدم. وارد اتاق کناری شدم. اتاقی که میتوانستم مخزن جمع آوری را بعد از ثبت نام تحویل بگیرم.
نقد یکی از دوستانم مرا دگرگون کرد.
گاهی، عدهای ازخواننده هایعزیزمان فکر میکنند؛ ما نویسنده ها، هرنوشتهایرا که مینویسیم، زندگی نامه، یاحرف دل مااست کهاز گفتنش عاجزیم واز این روی پنهاه می بریم به قلم و کاغذ.
میشود گفت، تا حدودی درستاست اما نه به طور کامل.
این هنر نویسنده است که برای دل خواننده هایش مینویسد.
گاهی از تخیل ذهنمان کمک میگیریم، از حرفی و یا رویدادیکه رخ میدهد، از دلش یک ایده ای خلق می کنیم و بهش سروسامان میدهیم تا شکل دیگری به خود بگیرد و لطیف تر بنظر برسد، تا خواننده از خواندنش لذت ببرد، هرچندکه شاید، بیشتر اوقات موفق نبودهایم، اما تلاشمان را کردهایم تا به بهترین شکل ممکن متن مان زیبا و روان، ارائه شود.
بیشتر کوششمان، برای راضی کردن خواننده است.
یکی از دوستان نزدیک من، بعداز خواندن نوشتههایم رو به من کرد و گفت:(این همه سال است که باهم دوستیم، اما تا به حال به این وضوحی نشناخته بودمت ، مگر ما دوست های صمیمی هم نبودیم؟ چرا باید خیلی از دردو دل هایترا از نوشته هایت بدانم، چرا به من این مشکلاتت را نگفتی.) درجواب گفتم: چطور؟ چهمسئلهای پیشامده که اینطور فکر میکنی.؟ درپاسخ گفت: خب هر نوشته ای زاید ذهن آدماست وحرف های ناگفته اشو یاحقیقت زندگیاش.
درجواب گفتم:دوست عزیزم، شاید اینطور باشد اما از طرفی هم، در اشتباهی، یک نویسنده از هرچیزی یک سوژه برای نوشتن پیدا میکند، چه بسا این هایی که به من نسبت دادی و فکر می کنی حرف دل من و مشکلات مناست؛ شاید تمامش ازآن توباشد و من رنگ و رویش را تغییر دادم.
تعدادکاراکتر۱۳۰۰
تعدادکلمه ۲۶۰
تعداد جمله ۱۰
تعداد پاراگراف۸
تعداد جمله های عینی ۵۱
تعداد جمله های ذهنی ۱۲۳
چقدر آخرشو خوب بیان کردید… واقعا هر چیزی که آدم مینویسه لزوما دغدغه خودش نیست
بله واقعا همینطوره
خانه را با مادرم تمیز کردیم. من میوه ها را شستم. ظرف های مهمان را بیرون گذاشتم. کتری را پرآب کردم سر گاز گذاشتم تا به محض جوش آمدن آب چای هم دم کنم. مادرم به حمام رفت. باید قبل ازآمدن بهناز و مادرش آماده میشدیم. بهناز دوست قدیمی من بود.
مادرش همان سال های اول با مادرم دوست شدند. من و خواهرم ومادرم سه تایی چند هفته پیش به کربلا رفته بودیم. یکی از بی نظیر ترین سفرهایی بود که رفتم. کلمات در مقابل توصیف کردنش کم میاورند. من و مادرم آماده بودیم. چای هم دم کرده بودم. چند دقیقه ای نشسته بودیم صدای زنگ درآمد. من به طرف اف اف رفتم. بهناز و مادرش بودند. کلید را فشردم. برای خوشامدگویی به سمت درب رفتیم. چند لحظه ای بعد همدیگر را در آغوش کشیدیم. بهنازدرهمان لحظه ورود کادویی به دستم داد. کادو را روی میز ناهارخوری کذاشتم. شروع به پذیرایی کردم. چای شیرینی را جلوشان گرفتم. میوه را خودم در پیش دستی گذاشتم. یکی یکی بر روی میز جلوی دستشان گذاشتم. مشغول صحبت و تعریف شدیم. نیم ساعتی گذشته بود. صدای زنگ اف اف دوباره آمد. اما اینبارمنتظر کسی نبودیم. به سمت اف اف رفتم. دو مرد پشت درب ایستاده بودند. گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای بله من گفتند: منزل آقای زمردی؟ بله ممکن درب را بزنید. چند لحظه وقتتان را بگیریم. درب را باز کردم. مادرم پرسید: کی بود؟ گفتم نمیدانم. با ما کار داشتند. مادرم چیزی بر روی سرش انداخت وبه جلوی درب هال رفت. هر دو آقا از درب آسانسور خارج شدند. یکی با کت و شلوار بود. یکی دیگر پیراهن و شلوار پارچه ای ساده ای به تن داشت. آقایی که با کت و شلوار بود شروع به صحبت کرد. این خانه همزمان به دونفر فروخته شده. برای آقای زمردی بارها احضاریه دادگاه فرستادیم. متاسفانه تا به حال مراجعه نکردند. ممکن سند خانه را ببینم. مادرم ازش کارت شناسایی درخواست کرد. با دیدن کارت شناسایی حالش بدتر شد. عذر خواهی کرد و به داخل خانه آمد. به پدرم زنگ زد. ماجرا را تعریف کرد. پدرم جوری صحبت کرد که انگار چیزهایی می دانست. دلهره عجیبی در وجود من ومادرم افتاد. سند را مادرم آورد. شروع به عکس گرفتن از سند کرد. سند را برگرداند. مادرم پرسید: چه طور ممکن است اینجا همزمان به دونفر فروخته شود. خودمان اینجا را خریدیم. کوبیدیم. ساختیم. اینجا به نام همسرم و شریکش آقای خلج بود. پای نفر سومی در میان نبود. آن مرد به مادرم نگاهی کرد و تاسفی خورد. این آقا هم مثل شما سند دارد. دقیقا همزمان با شما وقتی خانه کلنگی بود. هنوز کوبیده و ساخته نشده به ایشون هم فروخته شده. نزدیک به ده سال است آقای چشمه ای به دنبال برگرداندن این اموال هستند. در این ده سال سه وکیل عوض کردند تا به نتیجه رسیدند. مادرم پرسید یعنی اینجا الان به نام ما نیست؟ نگاهی به مادرم کرد. انگار برای او هم گفتنش سخت بود. گفت: باید باهم کنار بیایید. وگرنه با مکث ادامه داد حکم تخلیه می گیرند. حس کردم مادرم هر لحظه ممکن است از حال برود. دیگر بس بود. سند را از مادرم گرفتم. با خداحافظی سردی درب را بستم. مادرم را روی صندلی نشاندم. در حالی که به مادرم دلگرمی میدادم. چشمم به بهناز و مادرش افتاد. کم مونده بود گریه کنم. جلوی خودم را گرفتم. در دل به خود گفتم هزاران آدم از صفر شروع میکنند. ما هم یکی از آنها. میدانستم پدر هر جور شده نمیگذارد ما از این خانه برویم. خانه ای که خودش با مادرم تک تک وسیله هایش را خرید. آن روزها آنقدر ذوق این خانه را داشتند. هر روز باهم برای خرید وسیله ای بیرون میرفتند. هر طرف خانه که نگاه میکردی یادگاری روزهای خرید پدر و مادرم بود. صدای بهناز مرا از افکارم بیرون آورد. یلدا؟ یلدا؟ بله بله ما داریم میریم. گفتم: شام بمانید. نه دیگر خیلی زحمت دادیم اگر کاری از دست ما بر میاید حتما بگو گفتم: بابت امروز و این اتفاقها ببخشید. بغلم کرد و گفت این حرفارو نزن درست می شود. همه با هم خداحافظی کردیم. مادرم جوری در فکر بود که اگر زلزله هم می آمد متوجه نمیشد. روزها گذشت. وضعیت همان جوری بود.دل و دماغ دانشگاه رفتن نداشتم. هر کسی زنگ میزد برنامه بیرون میذاشت. سریع جواب منفی میدادم. نمیدانستم باید وسیله هایم را جمع کنم یا نه. دایی به مادرم زنگ زد. اجباری همه رو به خانه شان دعوت کرد. نمیدانم میدانست یا نه. مادرم گفت به هیچ کس نگفتم. پس باید بازیگران خوبی امشب باشیم. همگی آماده شدیم. هیچ کس دل و دماغ نداشت. هر چارتایی بدون کلمه ای سوار ماشین شدیم. خانه دایی حسین چند کوچه از ما بالاتر بود. حتی پیاده هم میشد رفت. یک دقیقه بعد جلو درب خانه شان بودیم. پیاده شدیم. پدرم ماشین را پارک کرد. عین لشگر شکست خورده پشت هم رفتیم. خانه شان طبقه اول بود. از پله ها بالا رفتیم. با چهره همیشه خندان دایی و زن داییم روبه رو شدیم. از وقتی یادم میاید همیشه شاد بودند. سلام و احوالپرسی کردیم و یکی یکی وارد شدیم. چند دقیقه بعد لبخند روی لبهام نشست. همه با هم در حال حرف زدن از آن وراین ور شدیم. نیم نگاهی به مادر و پدرم کردم. آنها هم خوشحال بودند. انگار برای چند ساعت قرار بود همه چی فراموش شود. آن شب با همه ی خوبی هایی که داشت تمام شد. خانه آمدیم. پدرم با وکیل صحبت کرد. تصمیم گرفت با چشمه ای کنار بیاید. کنار آمدن با چشمه ای تبعاتی داشت. آن زمان تقریبا نصف آن زمین را پدرم خریده بود. واحدی که خودمان نشسته بودیم را باید دوباره می خریدیم. باید از پس اندازبانکی میگذشت. تمام پس انداز دفتر کاریش و پس انداز شخصی اش را یکی کرد. خانه پدر بزرگم را که پدرم هیچ وقت دلش نیامده بود بفروشد. پیشنهاش را به چشمه ای به عنوان مقداری از پول خانه داد. چشمه ای هم که مردی پول پرستی بود. خانه را با قیمت دوسوم برداشت. تا زودتر به پولش برسد و سود بیشتری بکند. پدرم هم چاره ای جز قبول کردن نداشت در آن زمان کوتاهی که برای جور کردن پول داشت مشتری نمیتوانست به قیمت پیدا کند. اوایل وقتی چشمه ای را میدیدم. در دل میگفتم او هم گناه دارد. حتما تمام دارایی اش همین جا بوده. وقتی پدرم خانه پدریش را به او داد. گفتم حتما میاید اینجا مینشیند. خیلی ظاهر ساده ای داشت. جوری که اگردر خیابان میدیدمش حس میکردم نیازمند است. هیچ وقت از حرف زدنش حس خوبی نمیگرفتم. کاملا مشخص بود از هر طریقی دنبال پول است. یادم آخرین بار که با پدرم جلوی درب صحبت میکرد گفت یا پول من را کامل میدهی یا حکم تخلیه میاورم وسیله هایت را بیرون میاندازم. مشکلات شما به من مربوط نیست. اون روزها پدرم را تنها ترین دیدم حتی برای قرض هم خیلی از نزدیکان پشت به او کردند. مادر خواهرم طلاهایش را فروختند. من هم طلای خاصی در آن زمان نداشتم و آنچه بود مشکلی را حل نمیکرد. پدرم را دیدم در حال حرف زدن با تلفن بود بازهم چشمه ای بود. تلفنش تمام شد. گفتم خیلی فقیر؟ پدرم با چشمان گرد نگاهم کرد. گفت: چشمه ای را می گویی با سرعلامت مثبت دادم. گفت: دخترم هیچ وقت از ظاهر آدما قضاوت نکن. گفتم: مگر تمام دارایی اش این خانه نیست؟ خنده عصبی پدرم و هاج و واج ماندن من در آن لحظه خودم را هم عصبی کرد. پدرم نگاه عمیقی به من کرد گفت: خانه ای ویلایی در نیاوران دارد. تعداد مغازه هایش را که از دستم خارج است گفت این خانه را هم نخریده در ازای پول نزول به او داده اند. برق از سرم پرید ادامه حرفها را میشنیدم و نمیشنیدم. مادرم اینها را میدانست. من نمی دانستم تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. دلم می خواست پول داشتم به پدرم کمک میکردم. من یک دانشجو ساده بودم. هنوزهم شاغل نشده بودم. هیچی در چنته نداشتم. ادامه حرف های پدرم شوکه ام کرد. اینجا قبل از اینکه به نام من شود به نام عمویت بوده و او اینجا رو به او و من هم زمان فروخته. من و مادرت نمی خواستیم شماها در جریان همه ماجرا باید. ولی چیزی نیست که بشود پنهان شود. دیر یا زود میفهمیدید. انقدر بزرگ شدی که با مشکلات کنار بیای. ازافکارم دست کشیدم. نگاه پدرم کردم. دلم سوخت نه به خاطر پول نه به خاطر خانه ای که داشتن یا نداشتنش معلوم نبود. پدرم چیزی بزرگ تر از این خانه را از دست داد. برادری که برایش پدری کرده بود. دستش را همه جا گرفته بود. وقتی ورشکست شده بود. وقتی قرض بالا آورده بود. وقتی جلوی زن و بچه اش سرافکنده شده بود. پدرم کمکش کرد. پیمانکاری چند جا را بگیرد تا دوباره ساخت و سازش را به راه بیاندازد. پدرم ضامنش شده بود. من هیچ خاطره بدی از او ندارم. همیشه هوایم را داشت. مگر میشود او این کار را کند. باور نمیشد. خودش میدانست چه کار کرده. کسی به او گفته چه صاعقه ای بر زندگی ما زد؟ در دل گفتم چه فرقی دارد. آن وقت که باید این کار را نمیکرد کرد. حالا دیگر بفهمد نفهمد. چه دردی را حل میکند. از آن روز به بعد سعی کردم خودم را فراموش کنم بیشتر هوای پدرم را داشته باشم. پدرم اکثرا سکوت میکرد. کمتر حرف میزد. همش در حال فکر کردن بود. حتی مادرم هم نمیتوانست او را از افکارش نجات دهد. دلم برایش سوخت. هیچ کاری از دستم بر نمیامد. بعد از دادگاههایی که رفت و پرداخت هایی که انجام داد. خانه پدریش که بنام چشمه ای شد. سند دوباره به نام پدرم خورد. وکیل از پدرم خواسته بود که خانه را بفروشد یا به نام فردی بکند که هم فامیلی او نباشد. پدرم خانه را به نام مادرم کرد. چشمه ای که پول پدرم بر زیر دندانهایش مزه کرده بود. دوباره شکایت کرد. اینبار برای واحدهای دیگر خانه که به نام پدرم بود. هیچ کس طاقت نداشت. همه چی از اول شروع شد. دادگاه رای را به هفده متر ازصدوده متر از آن واحد داد. هفده متری طبقه چهارم به نام چشمه ای بود. البته در سند به نام پدرم بود. چون ظاهرا جایی برای هفده متر سند نمیزنند. این بار دیگر نه پولی بود. نه حکم تخلیه ای. سند هم نداشت. پدرم هرروز پیر تر میشد. خیلی فشار روش بود. به روی خودش جلوی ما نمیاورد. دو دختر مجرد در خانه داشت. پس انداز سالیان سال کار کردنش یک شب از بین رفت. خانه پدری که سالها دل فروختش را نداشت. با هزار قرض و وام و آن را از خواهر و برادرانش خریده بود. در آن سالها تنها سرمایه پدرم بود. هیچ وقت ندیدم حرف بدی در مورد عمویم بزند یا حتی از ناراحتی هایش بگویید. همیشه مشکل را حل میکرد. فکر کنم عمویم آدم خوش بختی بود که همچین برادری داشت. پدرم زیر بار تمام این مسئولیت خورد شد. هیچ وقت نه به عمویم حرفی زد نه توهینی کرد.
فقط فاصله گرفت. فاصله ای که دردش بیشتر از اینها بود. فاصله ای به اندازه برادری هایی که کرد. جای خالیش را گذاشت.
بابت هفده متر هم پولی پرداخت کرد. این بار دیگر کف گیر بیشتر از همیشه به ته دیگ رسید. آن روزها با وجود سالیانی که ازش گذشت از جلوی چشمانم نمیرود. هنوز تبعاتش وجود دارد. بابت تمام پول هایی که به چشمه ای پرداختیم. هیچ جایگزینی نبود. تنها کسی که همیشه هوایمان را داشت خدا بود…
کلی استرس داشتم که بدونم آخرش چی میشه. خداروشکر که ختم بخیر شد. انگاری تو همه خونواده ها یه عمو پیدا میشه که تیشه به ریشه زندگی بقیه بزنه
آره واقعیت اینه یکی هست همیشه همه چیو خراب کنه.
ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.
تماس
میترا سالاری
در بزرگراه پشت فرمان بود که صدای زنگ تلفن همراه در اتاقک ماشین پیچید. به ساعت نگاه کرد. هنوز نه و نیم نشده بود. کمتر پیش میامد سهی زودتر برسد. گوشی را برداشت. شمارۀ ناشناسی روی گوشی افتاده بود. جواب داد: «الو؟»
صدایی نیامد. دوباره پرسید: «الو؟»
صدای آن طرف ضعیف میآمد. به زحمت شنید: «سلام. خانوم سپانلو؟»
جواب داد: «بله. بفرمایید.»
گفت: «یلدا خانوم خودتی؟ شکریهام!»
گفت: «یه لحظه!»
حدود صد متر دیگر پل عابری دیده میشد. به آینههای روبهرو و راست نگاه کرد و فرمان را چرخاند به سمت حاشیۀ اتوبان. نرسیده به پل توقف کرد. خودش بود! حروف را با همان غلظت از ته حلق تلفظ میکرد. شمارۀ جدیدش را از کجا پیدا کرده بود؟
انگار شنیده باشد گفت: «خیلی گشتم تا نشونهای، شمارهای، چیزی ازت پیدا کنم. همسایههاتون آدرس جدیدتون رو نداشتن. بالاخره تونستم شمارهات رو از همکارات بگیرم. از ایران زمین هم انگار رفتی.»
یلدا مکثی کرد. پس چرا کسی چیزی به او نگفته بود؟ پیشانیاش از گره ابروانش چین برداشت و صدایش در انحنای گلو پیچوتاب خورد: «اوهوم.»
شکریه گفت: «لازمه یه زمانی رو هماهنگ کنیم. قراری بذاریم.»
قاطعیت یک دبیر از صدایش پیدا بود. اولین باری نبود که از تماسش غافلگیر میشد. چند سال قبل درست وقتی دیگر خودش را متقاعد کرده بودم که همهچیز تمام شده، زنگ زد. بعد ازظهر بود. گریه میکرد. تا آن روز هیچوقت با او حرف نزده بود. هربار تلفن میکرد و از آنطرف صدای الویش را میشنید، بدون هیچ صحبتی گوشی را قطع میکرد. آن روز اما التماس میکرد: «دانیال همۀ زندگیمه. خدا که همین یه بچه رو بیشتر بهمون نداده. خدا بگم چی کارشون کنه این دوستای لعنتیشو. میدونم تو رو خیلی دوست داره. من همۀ آرزوم خوشبختیشه. تو میتونی کمکش کنی. با من و پدرش سر تو خیلی جنگیده. حالا بعد از خدا، همۀ امیدمون به توئه.» آنوقت معلوم نیست دلش برای مادری که التماس میکرد و غرورش را زیر پا گذاشته بود نرم شد یا پیروزمندانه خواسته بود نقش فرشتۀ قهرمان را بازی کند. به هر حال، اوضاع از آن موقع زمین تا آسمان فرق کرده بود. با وجود این تپش قلبش را نمیتوانست انکار کند. شیشه را کمی پایین داد. گفت: «برای چی؟»
شکریه گفت: «باید بریم دفترخونه.»
دفترخانه برای چه؟ چهار سال پیش سند آزادیاش را از دفترخانه گرفته بود. یازدهم اسفند هشتاد و نه. تاریخی که هرگز فراموش نمیکرد. بعد از یکسال دوندگی در دادگاهها و وکیل و شکایت و … . مگر همهچیز تمام نشده بود؟
شکریه سکوت را شکست: «واسه وکالتنامه. اون وکالتنامۀ انتقال خونه دیگه اعتبار نداره. باید یکی از نو تنظیم کنیم.»
یلدا گفت: «متوجه نمیشم. قرار بود همینکه با بانک تسویه کردین سند رو به نام بزنین دیگه.»
شکریه گفت: «بله. ولی مشکلاتی پیش اومد متأسفانه. هم اینکه مادر آقای قربانی فوت شد و امکان پیگیریش رو نداشتیم و هم…. به هر حال الآن لازمه یه وکالتنامۀ دیگه تنظیم کنیم.»
نادر حالا شده بود آقای قربانی. جای شکرش باقی بود که سر و کلّۀ دانیال در این مدت پیدا نشده بود و دردسری درست نکرده بود. از آخرین روز دادگاه، دیگر خبری از دانیال با وجود تمام تهدیدهایش نبود. روز محضر هم وکالت داده بود به پدرش. نادر پای اوراق طلاق یلدا را امضا کرده بود. حتماً دانیال با همان بیوۀ مشهدی، الهه، سرش حسابی گرم بود.
یلدا گفت: «نمیفهمم.»
بهترین سالهای عمرش کافی نبود که تباه شد؟
شکریه گفت: «ما ترتیب کارها رو میدیم. تو فقط کافیه زحمت بکشی چند دقیقه با مدارکت بیایی دفترخونه و پای ورقه رو یه امضا بزنی. همین.»
صدای بوق پشتخطی رشتۀ افکارش را به هم زد. روی صفحه نگاهی انداخت. سهی بود. حتماً رسیده بود.
گفت: «ببخشید. پشتخطی دارم. فردا با شما صحبت میکنم.»
بدون اینکه منتظر جواب بماند قطع کرد. به سهی گفت: «سلام عزیزم. رسیدی؟ ببخشین. منم تو راهم. چند دقیقه دیگه میرسم.» ماشین را حرکت داد.
سهی گفت: «داشتی با کی حرف میزدی؟ کجایی؟»
یلدا گفت: «هیچی. یه شاگرد جدید بود. کلاس میخواست. یادگارم. دیگه میرسم الان. میبینمت.»
***
از نیمه شب گذشته بود که رسید خانه. کلیدها و لباسهایش را آویزان کرد. گوشی را از داخل کیف درآورد و خودش را انداخت روی کاناپه. باید به سهی پیام میداد که رسیده. پیام جدیدی برایش آمده بود: «سلام یلدا خانم. لطفاً با من تماس بگیر.» همان شمارۀ ناشناس بود. دیروقت بود اما بیشتر دلش نمیخواست تماس بگیرد. گوشی را گذاشت همانجا و رفت آشپزخانه. زیر کتری را روشن کرد.
شکریه اوایل هیچ از یلدا خوشش نمیآمد. دانیال شنیده بود به پدرش گفته «یارو از این دختر فراریهاست!» دانیال را سرزنش میکرد که چرا یکی از همکلاسیهای دانشگاه شریفاش را انتخاب نکرده بود! بعد تشویقش میکرده با مریم، که دانشجوی پزشکی بود، ازدواج کند.
17 سالش بود که با دانیال آشنا شد. آنروز کلاس کنکور کنسل شده بود. اما خانه نرفت. با مهتاب رفتند درکه. هفتحوض. دانیال و پسرعمویش نشسته بودند تخت روبهرو. بهزاد آمد سرِ صحبت را با مهتاب باز کرد. دانیال و یلدا هم از خودشان گفتند. دانیال گفت دانشگاه شریف درس میخواند. کارت دانشجوییاش همراهش نبود. یلدا باور نمیکرد. دانیال گفت دفعۀ بعد کارتش را میاورد. اوایل چهار نفره قرار میگذاشتند. اما بعد دیگر خودشان دونفری میرفتند پارک لاله. محل قرارشان روی نیمکت بلوار کشاورز روبهروی 16 آذر بود. هم به خانۀ دانیال نزدیک بود و هم به کلاس کنکور یلدا. عاقبت یک روز دانیال به بهانۀ اینکه فیلمی را در سینمای خانگیشان به یلدا نشان بدهد کشانده بودش خانهشان و اتفاقی که نباید افتاده بود. دانیال آمار گرفته بود که مادر و پدرش میروند مراسم ختم و بعد هم برنامۀ خرید دارند؛ گمان نمیکرد به این زودیها سروکلهشان پیدا بشود و در پاگرد راهپله مچشان را بگیرند!
آخرین باری که به سهی قول داده بود سیگار را ترک کند، پاکت سیگار را یکجا انداخته بود دور. حالا بدجوری هوس کرده بود. یکی در جیب بارانیاش مانده بود. ایستاد زیر هود آشپزخانه و لای پنجره را باز کرد. سوز سرما از لای پنجره میامد. به حجم دودی که برابر نور هود شبیه ذرات پراکندۀ انگشتان روح مانند بهنظر میرسید نگاه کرد. چرا خیال میکرد سیگار التهابش را آرامتر میکند. کدام دفترخانه باید میرفتند؟
یاد دفترخانۀ عقد افتاد. وقتی «بله» را گفت، شکریه از هوش رفت. همان عسل پای سفره را حل کردند توی لیوان آبجوش تا حالش را سر جا بیاورد. آنوقت همه شکشان برده بود که اگر کاسهای زیر نیمکاسه نیست، چرا باید سرِ عقدِ تکپسرش اینجوری رو به قبله شود؟
تهسیگارش را پیچید لای دستمال کاغذی خیس. آب هنوز جوش نیامده بود. گاز را خاموش کرد. باید میخوابید.
***
خیلی جذاب و البته تأسف بار بود میترای عزیز
به نام خدا
قطعه نویسی:
وقتی قلم در دست میگیری و شروع به نوشتن میکنی، آیا متوجه هستی که به چه کاری مشغولی؟ آیا در جریانی که ره به وادی خالقان نهاده ای؟ آیا مشرف به این نکته هستی که می توانی سیاهه ای بیافرینی که همه اش نور باشد و درخشش؟ امیدوارم که بدانی، بدانی و سرمست از این دانستن بدرخشی. آری، وقتی قلمت به کار می افتد و صفحه ی سفید و برهوت مانند کاغذ را سیاه می کند تو در حال خلق یک مخلوقی. چیزی می نویسی که، یا مقاله ای خواهد شد و یا جستاری، یا رمانی و یا داستانی، یا نمایشنامه ای و یا فیلمنامه ای و… آری این نوشته تو با سرنوشت انسان های زیادی گره می خورد، رزق و روزی افراد فراوانی را دستخوش تغییرات میکند؛ اعتقادات و افکار مخاطبان وسیعی را قلقلک و آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. اما همان نوشته می تواند، در زیرزمین خانه و قفسه های پر از گرد و خاک هم لانه گزیند. این هنر توست که کدامین مسیر را برگزینی! آن را خط خطی های روی کاغذ بدانی یا نهالی در حال رشد و تبدیل شدن به درختی تنومند؛ و یا غلت زدن و ماندن در افکار و نوشته های خود، و یا آفرینشی قدرتمند و جهان شمول. پس قلم در دست گیر و هنرت را به رخمان بکش.
خیلی لذت بردم آقای سلطانعلیان… اصلا وسوسه شدم همین الان برم هنرم رو به رخ همه عالم و آدم بکشم.
۹۹/۱۱/۲۴
“رویای پرواز”
هوا خیلی سرد نبود. بهاری دلنواز در زمستان، را میتوانست در نسیم ملایمی که به صورتش میزد، حس کند. زیبایی دریاچه از دور، مثل سرابی در کویر او را به سمت خود میکشید. مرغ های دریایی در بالای آبی دریاچه، پرواز میکردند. پراکندگی آنها مثل مرواریدهای سفید لای موهای موج دارِ عروسی طنّاز، آسمان را دیدنی تر کرده بود. دخترِ تنها قدمهایش را تندتر کرد. حالِ زندانی ای را داشت که اسارتش تازه تمام شده باشد. آزادی را پرواز میکرد. پرتو نور خورشید روی امواج آرام دریاچه، خیره کننده بود. دختر از جنجالی که در سرش بود، به سکوت آرامبخشِ دریاچه پناه آورده بود. روی سنگ ریزه های کنار دریاچه نشست. کمی نان در کوله پشتی اش داشت. روزی یِ مرغابی ها و مرغ های دریاییِ دریاچه بود. با هر تکّه نانی که توی آب پرتاب میکرد، قطره اشکی می ریخت. تنها بود. تنهای تنها. مثل ماهی قرمزِ تنگ شیشه ایِ شب عید. آرزو می کرد، ای کاش مرغ دریایی بودم. دغدغه ام شاید برداشتن نان بیشتر از آب دریاچه بود. شاید هم اوج گرفتن از دیگر مرغ های دریایی. نه… ای کاش مرغابی بودم. چه آرام شنا میکنند. گاهی هم چرخش هنرمندانه ای در آب می زنند. مثل جنین توی رحم مادر. آه کشید. دختر پر از حسرت بود. آخرین خُرده نان ها را هم در آب رها کرد، بین مرغابی ها و مرغ های دریایی بر سر نان جنگ بود. چه تصویر آشنایی! چند ساعتی را مشغول تماشای آن منظره بِکر و خیال انگیز شد. حالا احساس میکرد، کمی روحش نفس میکشد. به این فکر می کرد اگر در آفرینشِ خود اختیار داشت، از خدا میخواست او را چه موجودی بیافریند که غم و اندوهی نداشته باشد؟ یک مرغ دریایی؟ یک مرغابی؟ یک پروانه؟ یک گُل؟ یک…
آفتاب داشت غروب میکرد. دریاچه مثل پارچه ی آبی رنگی بود که رگه های نارنجیِ ملیحی روی آن بافته اند. وقتی از دریاچه دور میشد، مرغ های دریایی هم از پرواز خسته شده بودند. انگار دلشان خواب میخواست. دختر آرامتر شده بود. دردها و غم هایش را روی سنگ ریزه های لب دریاچه تکاند. نگاهی عمیق به مرغ های دریایی کرد که مثل جوجه های تازه از تخم در آمده ای که زیر بالهای مادرشان پناه میگیرند، در هم فرو رفته بودند. با خود گفت: من هم وقتی کودک بودم، مثل شما پرنده بودم. شاید مرغ دریایی، مرغابی، یا پروانه ای بودم. فکری نداشتم. خیالی نداشتم. غمی نداشتم. لبخند معناداری روی لب هایش نشست. حتی رویای پرواز هم شیرین بود.
✍زهراعلیزاده
من از توصیف هاتون خیلی خوشم اومد زهرای عزیز.
داستان کوتاه
همه چیز انروز اتفاق افتاد. هوا گرم و طاقت فرسا بود. نگاهی به ساعتش انداخت. برسرعت قدمهایش افزود. زیر سایه درخت بید مجنونی که سایه اش بیشتر از سایه بقیه درختان اطرافش بود، توی پارک روی نیمکت همیشگی ارش منتظرش بود. کمی کنار کشید و او نشست. از نغمه پرندگان توی پارک هیچ خبری نبود. لب تابش را باز کرد و
گفت: ارش حالا دیدی تدریس توی این هوای ازاد چه کیفی داره؟
ارش: اره سیماجون. فکر کنم فتوشاپ اخرین مبحثی است که یاد نداشتی.
– اره
ارش: خب چطوره بگذاریم برای فردا. امروز من صبحانه نخورده ام. بریم یک چی بخوریم و حرف بزنیم.
– باشه منم موافقم.
لب تاب ش را بست و توی کیفش گذاشت. باهم راه افتادند. در چند قدمی انها کافی شاپ دنجی بود با دکراسیون زیبا به رنگ زرد و میز و نیمکتهای همرنگ و پنجره های سراسری که چمنها و درختان پارک از پشت شیشه هایش چشم را نوازش می داد. دو پرس صبحانه سفارش دادند. و ارش سر صحبت را باز کرد:
-یک خبر جدید برایت دارم .
– خیلی خوبه اون چیه؟
– مادرم یک دختر برای ازدواج با من پیدا کرده.
ناگهان به خود لرزید و پرسید:
– واقعا !
– اره.
– او را دیده ای ؟
– مادرم دیروز او را برای عصرونه دعوت کرده بود.
-تو چی ؟ پسندیدی؟ خوشکل بود؟
– اره . بد نبود. قد بلند، چشمان درشت، موهای صاف و صوف .
مادرم می گفت: درون پاکی داره و با محتوی است.
– حالا او را برای ازدواج قبول کردی؟
– اره. خب منم دنبال همچین دختری بودم. همیشه ظاهر برایم مطرح نبوده. اصل محتوی بوده.
بعد از چند ماه که با ارش طرح دوستی ریخته بود و امیدوار بود که ارش با او ادامه بدهد و به او پیشنهاد ازدواج بدهد ، ولی ارش خیلی راحت گفته بود که تصمیم گرفته با یکی دیگر ازدواج کند. ارش پسر عمه اش بود، با قدبلند، اندامی ورزیده، تحصیلات عالی، مهندس کامپیوتر.در اصل پسر ایده الی بود که مادرش برای او در نظر گرفته بود. و مادرش او را تشویق می کرد که ارش را برای ازدواج ترغیب کند. او سعی خودش را کرده بود. اخر به سنی رسیده بود که باید به طریقی یکی را تور می کرد که ازدواج کند. ازدواج لازمه زندگی بود. خیلی می ترسید که مبادا ترشیده شود. و امروز ارش بی توجه به او و احساساتش حرف از ازدواج با یکی دیگر را می زد. داغون شد. و کلی به زیبایی خودش شک کرد. البته این اولین بار نبود که چنین اتفاقی می افتاد. دهها بار در مورد ازدواج شکست خورده بود. بعد از صبحانه از ارش خداحافظی کرد و راه افتاد. زیر سایه درختان که خنکای کمی به هوا می بخشید، خودش را یک شکست خورده می دید. دلش گرفته بود. به این فکر می کرد که چه دنیای پوچ و بی ارزشی است. حتی به پایان دادنش فکر می کرد. سایه روشن درختان را گرفته بود و پیش می رفت. مسیر مشخصی نداشت. فقط می رفت. تا اینکه خودش را مقابل خانه خاله اش دید. انگشتش را بر روی زنگ درب فشرد. لحظه ای بعد خاله اش با لبخندی درب را گشود. و خیلی صمیمانه و با مهر او را در اغوش گرفت. و او خسته از همه چیز خودش را در اغوشش رها کرد. خاله اش او را به درون دعوت کرد.
فضای خانه خاله اش خیلی خاص بود. در ورودی حال یک اینه زیبا و یک چوب رختی از برنز وجود داشت. همیشه بعد از اینکه مانتو و روسری اش را اویزان می کرد، جلوی اینهدستی در موهایش که زیر روسری به انتظار ازادی بودند می کشید و انها را فرم می داد. اما انروز اصلا اشتیاقی به نگاه کردن در اینه نداشت. بعد از اینکه مانتو و روسری اش را اویزان کرد، کوچکترین نگاهی به اینه نینداخت. و به طرف حال رفت. مبلهای فیروزه ای همرنگ پرده ها زیبایی خاصی به خونه داده بود. خودش را درون مبل انداخت. خاله اش با مهربانی نگاهی به او انداخت و گفت:
– چه خوب که امدی. می خواستم یک چای بخورم تنها بودم.
و خواست به طرف اشپزخانه برود
و او به خاله اش گفت: نه اجازه بدهید من چای را حاضر کنم.
و به اشپزخانه رفت. اشپزخانه دیگر ان اشپز خانه روشن نبود. ان کاشی هایی که همیشه شفاف و زیبا می نمود، امروز مات و تیره به نظر می امد. به دنبال کتری چینی گلداری که همیشه چای می گذاشت می گشت. اصلا فراموش کرده بود که کتری را روی اجاق گاز می تواند پیدا کند. بالاخره با کمی فرصت که به خودش داد، توانست کتری را که روی اجاق گاز بود ببیند. کتری را پر از اب کرد و روی اجاق گذاشت.
اصولا با کسی درد دل نمی کرد. خیلی تنها بود. زندگی اش فقط به سه وعده خوردن خلاصه شده بود. و اینکه برای منافع اش به هر دوز و کلکی دست می زد. راستش فقط یاد گرفته بود دنبال منافع خودش باشد. چرا که مادرش هم اینچنین زندگی می کرد. هر چند که می دید مادرش شخص موفقی نبود، ولی تصورش این بود که زندگی همین است. باید پیوسته با زندگی کلنجار رفت تا اینکه یک جایی به پایان خودش برسد. مادرش خیلی خواهر داشت و بیشتر اوقات با انها قهر بود. چون هرگاه که خواسته هایش توسط خواهرانش براورده نمی شد، به خاطر اعتذاض، با انها قطع رابطه می کرد. همیشه فکر می کرد که خواهرانش به این خاطر هستند که خواسته های او را براورده کنند. راستش این را به او هم اموخته بود. که باید از اطرافیانش سود ببرد وگرنه انها را کنار بگذارد. ناچارا بی وفایی خودش را با دروغ و ریا توجیه می کرد. غافل از اینکه اطرافیانش دروغهای او را می فهمند و اعتراض نمی کنند. اما دختر مودبی بود. همه اورا با اغوش باز می پذیرفتند. و او فکر می کرد انها به دروغهایش پی نمی برند. اگر مادرش می فهمید که او به خانه خاله اش رفته است چقدر عصبانی می شد. برایش مهم نبود. بالاخره باید یک جایی استقلال خودش را حفظ می کرد.
با قل قل کتری قدری چای در قوری ریخت و چای را دم کرد. خاله اش هم قدری تنقلات اماده کرده بود. چای اماده شد. دو فنجان چای ریخت و منتظر سرد شدن چای بودند که خاله اش سر صحبت را باز کرد:
– خب درس ات به کجا رسید؟
– هیچی لیسانسم را گرفتم.
– حالا چه کار می کنی؟
– هیچی
و اشک در چشمانش جمع شد. خاله اش پرسید: چی شده؟
دلش خیلی گرفته بود یک دفعه شروع به گریه کرد. با خودش فکر کرد که چقدر نیاز دارد با یکی حرف بزند. و
این روزها گرم انجام طرح تحقیقاتی ام هستم. با دلی لرزان و چشمی گریان، سنگ صبور زنانی شدهام که قربانی اشتباه نکرده و دهن سوز آش نخورده اند. زنانی که با هزار امید و آرزو رخت عروسی به تن کرده، به دنبال خوشبختی، پا در رکاب اسب سفید شازده گذاشتهاند. شازده اما رازی بزرگ در سینه دارد. در سینه که نه، رازش در خون و تمام مایعات بدنش موجود است و آن ویروس اچ آی ویست. شازده برای کتمان حقیقت پشتوانه قانونی دارد، اما قانون برای فرد سالم که قربانی کتمان حقیقت می شود، چاره اندیشی نکرده است.
قلبم تیر می کشد از این بی عدالتی. صدای رنجورشان در گوشم می پیچد، تصویر چشمان بی فروغ، تن خسته از انگ، تبعیض و قضاوت بی رحمانه و شانه های بی پناه شان جلوی چشمانم رژه می رود. حماقت، خودخواهی، عدم صداقت و نپذیرفتن مسئولیت اجتماعی از یک سو و فقدان ساز و کار قانونی در زمینه افشای بیماری از سوی دیگر، کاخ آرزوهای این زنان را به تلی از خاکستر بدل کرده است. گویا بد روزگار، گاهی آدم را پای لرز خربزه ای می نشاند که نخورده است.
تعداد کاراکتر: ۹۰۱
کلمات انتزاعی: ۳۵
کلمات عینی: ۱۵۲
نرگس آلبوم چسبی اش را برداشت. صفحات آلبوم را ورق زد. برعکس بهاره که چندین آلبوم داشت. همه عکس های تولد تا سن کنونی نرگس، در دو آلبوم جا شده بود.
اولین عکس برای نوروز ۱۳۷۴ بود. وقتی که نرگس فقط یک ماه داشت. قنداقش کرده بودند. اما دست هایش از قنداق بیرون بود. دست هایش را بالاتر از قنداق نگه داشته بود و باهمه توانش انگشت هایش را می کشید تا فاصله بین انگشتانش مشخص شود. انگار فرشته ها در گوشش میخواندند که باید از الان انگشتان و دست هایت را ورز دهی، باید آن ها را قوی کنی و یادبگیری با دستانت هر آنچه که باید را به بهترین شکل ممکن بنویسی. چشمانش را بسته بود. آرامش در چهره اش، نوا و آوازهای فرشته های نامرئی اطرافش را تایید می کردند. صورت سبزه رو و گردی داشت. برعکس نوزادهای دیگر زیبا بود. بهاره، او را با ترس در آغوش گرفته بود. شاید می ترسید خواهر کوچکش از دستش سُر بخورد و بیفتد زمین. بهاره هفت ساله بود و می دانست که بعد او، پدر و مادرش چقدر نذر ونیاز کردند تا خدا نرگس را به آن ها هدیه داد که کاش نمیداد.
شلوار چند تکه رنگارنگ زیبایی که پای بهار بود، به چشم نرگس آشنا آمد. اکثر لباس های بهاره آشنا بودند، چون بعد هفت سال، به تن نرگس در می آمدند. عکس های بعدی هم گواه این امر هستند.
نرگس در عکس های دیگر، کمی بزرگ تر شده بود. همان آرامش با کمی شیطنت دوست داشتنی همراه شده بود. بازهم حرکت دست ها و انگشت ها در تک تک عکس ها، خاص بود. نرگس خنده اش گرفته بود. نمی دانست چرا انقدر روی دست ها زوم شده است ولی می دانست همیشه به دست هایش به چشم معجزه نگاه می کند و آن ها را بی نهایت دوست دارد.
توجه نرگس به عکسهای صفحه بعد آلبومش جلب شد. متوجه شد از یک سالگی اش دو تا عکس با لباس صورتی دارد. یکی تکی و دیگری با خواهرش بهاره که همیشه هفت سال از او بزرگتر بود. ترسی در چشمان نرگس دیده می شود. نرگس یادش هست که آن موقع بهاره یواشکی او را کتک زده بود و او حسابی از بهاره ترسیده بود. می خواست به مادرش بگوید که مرا با بهاره تنها نگذار ولی مادرش متوجه منظور او نشده بود و اتاق را ترک کرده بود. مادرش از قان و قون و گریه و نگاه کودک یک ساله اش، هرگز نفهمید که کودکش حضورش را می خواهد و از نبودش می ترسد. گرچه بهاره جلو آمد. در آغوشش کشید و آرامش کرد و بعد مادرش، این عکس دو نفره را از آن ها گرفت ولی نرگس نمی توانست به هر دویشان اعتماد کند. می ترسید باز هم درد یک تنبیه را احساس کند. نرگس این ماجرا را یکی دوبار تعریف کرد و بعد که با پوزخند دیگران مواجه شد، دیگر هرگز آن را برای کسی بازگو نکرد. وقتی با تمسخر به او می گفتند دخترجان کمتر چاخان بگو، هیچکس یک سالگی اش را یادش نیست، چه توضیحی داشت که به آن ها بدهد. گرچه نرگس بارها خاطراتی از یک سالگی تا سه سالگی اش تعریف می کرد که همه از حقیقت آن شگفت زده می شدند و تعجب می کردند اما بازهم با تمسخر به او می گفتند که از خیال بافی دست بردارد، احتمالا همه این ها را خواب دیده است.
عکس بعدی در باغ لالان است. نرگس بخاطر آورد که همیشه لالان را دوست می داشت و از بازی بین درختان لالان، بالا و پایین رفتن از دامنه کوه ها و بازی در کنار رودخانه ای که یک بار می خواست او را با خود به ناکجا آباد ببرد، لذت می برد. پدربزرگش و مادر پدربزرگش آش نذری پخته بودند و می خواستند آن را در کاسه های ملامین، تقسیم و سپس پخش کنند. نرگس در عکس با دقت به کاسه ها و نحوه تقسیم آن ها نگاه میکرد. یک اسباب بازی روی درخت بسته شده بود. چقدر با بهاره با آن بازی می کردند!! اسم آن بازی چه بود؟ هر چه فکر کرد چیزی یادش نیامد جز تصاویری از خنده ها و بازی ها و هیجانی که در سینه اش نبض میزد. آن ها سالی چند بار به لالان سر میزدند و در باغ پدربزرگش هوایی تازه می کردند.
چند عکس از دوران خردسالی نرگس در کنار پدر و مادر و خواهرش هست. هنوز هم آرامش توام با کمی شیطنت دوست داشتنی در عکس ها موج میزند. اما انگشتان دست ها آرام تر شده اند. دوباره چند عکس در باغ لالان و سپس عکس های اول دبستانش. در مدرسه شاگرد زرنگی بود، همیشه ممتاز بود.
وقتی عکسهای آلبوم به سن بلوغ و دوره راهنمایی و دبیرستان رسیدند، نرگس وحشت کرد. انگار یک نفر دیگر بودند، یک دختر سیاه زشت. با قد و قواره ای نامناسب. دماغی گنده با ابروهایی پهن سیاهی که همه صورتش بودند و سیبیل های بلندی که دور لبش سبز شده بودند. لعنت بهشان که اجازه نمی دادند یک تار از ابروهایمان را بکنیم و صورتمان را از این سیبیل ها و موهای مزخرفی که کریه و زشتش کرده اند نجات دهیم. نرگس خوب بخاطر آورد که در آن زمان، دست بردن به صورت مساوی با اخراج از مدرسه بود. مادرش هم همیشه می گفت دختر باید نجیب باشد و یک دختر نجیب دست به صورتش نمیزند. آخر نجابت چه ربطی به زیبایی و تمیزی داشت. نرگس همانطور که عکس ها را می دید، لب هایش را می گزید. دوست نداشت شاهد آن عکس ها باشد. حتی لباس های فوق العاده زیبایش هم نمی توانستند کمی از زشتی چهره آن دورانش بکاهند. یک آن خواست عکسهای دوره متوسطه اش را پاره کند، اما تصمیم گرفت بر احساساتش مسلط باشد، خودش را قانع کرد که به هر حال آن دوران، دوره بلوغش بوده است. یادش آمد که در آن سن، همه او را با خواهرش مقایسه می کردند و می گفتند بهاره خیلی زیباتر و خانم تر از نرگس است. تنها خواهرش بهاره را به قدری دوست داشت که ابدا احساس حسادت نکند اما در وجودش تمام آن آدم هایی که او را باخواهرش مقایسه می کردند، بیشعور و بی وجدان می دانست. احمقها نمی دانستند هر کس را باید با خودش مقایسه کرد نه با دیگری.
به عکس های سال اول دانشگاهش رسید، آرام گرفت. سن هفده هجده سالگی اش. وقتی که از شر مدرسه نجات پیدا کرد و خانواده اش به او اجازه دادند دست به صورتش ببرد، حالا زیبایی چهره اش نمایان شده بود.
عکس های دانشگاه هم با همه شادی هایشان حکایت از زورگویی دیگر می کردند. عکس هایی که در همه آن ها چادری سیاه برسرش انداخته بود و با همه توانش سعی داشت، حجاب را رعایت کند. رعایت حجاب قانون دانشگاه بود. نرگس بورسیه دانشگاه فرهنگیان شده بود. باید چهار سال در مرکز تربیت معلم درس می خواند. از همان ابتدا به آموزش و پروش تعهد خدمت داده بود و پرسنل رسمی آموزش پرورش شده بود. رشته و کارش را دوست داشت ولی از جو حاکم بر سیستم آموزش و پرورش متنفر بود. وقتی که فارغ التحصیل و مشغول به کار شد متوجه اشتباهش در انتخاب شغل شد، اما دیگر کار از کار گذشته بود. نرگس خوب می دانست که علت ناکارآمدی سیستم آموزش پرورش خساست در خرج کردن پول، خشک مذهب بودن، آرمان های تندرو داشتن و عدم آگاهی از فرهنگ اصلی مردم و عدم همراهی با نیازهای جامعه هست. تمام تلاش هایش برای تغییر آموزش و جو کلاس هایش به اخم و تخم مدیر و معاون و نهایت اداره و اتاق حراست مواجه می شد. با اینکه می دانستند نرگس دانشجو ارشد روانشناسی تربیتی است اما به ایده هایش به دیده شک نگاه می کردند و فرصت هیچ گونه تغییری را به او نمی دادند. نرگس در سالهای حضور در آموزش پرورش جز احساس غم، بی معنایی و پوچی، دشمنی و سرکوب چیز دیگری را احساس نمی کرد. او با همه وجود خستگی تمام سلول های بدنش را احساس می کرد
عکس بعدی لبخند زیبایی را بر لبش مهمان کرد. لبخندی که روحش را نوازش می داد. نرگس در یک کتاب فروشی مشغول خواندن کتاب ها بود. کتاب ها، کتاب ها پناهگاه امن او برای به سر بردن در یک دنیای دیگر بودند. کتاب ها دریچه ای بودند رو به عالم معنا و روح. کتاب ها بهترین هم نشینان او بودند. برای او هیچکدام از این ها، شعار نبودند. نرگس واقعا عاشق کتاب خواندن بود و گاهی از روی آن ها خلاصه ای می نوشت. نرگس کم کم متوجه شد وقتی می خواند و می نویسد بهترین و شیرین ترین لحظات زندگی اش رقم می خورد. حتی شیرین تر از لحظاتی که در جشن با لباس ها و آرایش زیبایش به زیبایی تمام پا می کوبد و می رقصد. با شوق و ذوق به عکس های عروسی که در مراسم های خاطره انگیز فامیل های درجه یک و دو گرفته بود، نگاه می کرد و لبخند می زد. از خودش سوال کرد به راستی کدام لذت بخش تر هست؟ همراه با عزیزانت در یک مراسم شاد با زیباترین لباس ها برقصی؟ یا در کنار میز و کتابخانه اتاق کوچکت بنشینی و همراه با نوشیدن چای کتاب بخوانی و بنویسی؟
چند نفری به او گفته بودند که استعداد نوشتن دارد. خودش هم بیشتر از همه شاهد حال خوبش در نوشتن بود. تصمیم گرفت کتاب های نویسندگی را بخواند. به کلاس نویسندگی برود و جدی تر بنویسد. آخرین عکس آلبومش، عکس جلد اولین کتاب رمان چاپ شده اش بود.
به نام خدا جمعه 24/11/99
شلیک به خود
یک سال و اندی پیش، تصمیمم را گرفتم. روزها با خود کلنجار رفتم تا متقاعد بشوم به خودم شلیک کنم. هیچ راه دیگری برایم نمانده بود. سالها خودم و زندگیم را فدای دیگران کرده و الان مغضوب آنها واقع شده بودم. همه از من طلبکار بودند و به دیده تحقیر در من مینگریستند. اما من تنها خودم را مقصر دانسته و از دست خودم عصبانی بودم.
به خودم گفتم: تو دیگر به پایان خط رسیدهای، دیگر بس است این همه تحقیر، این همه اهانت، این همه سوء استفاده. تو باید آن تصمیم سخت را عملی کنی.
بالاخره زمان موعود فرا رسید. با ترس و لرز انگشتم را روی ماشه گذاشتم. گلوله ها از وسط مغزم عبور کردند، اما هیچ کس صدایش را نشنید. همه در زندگی روزمرهی خود غرق بودند و تنها من بودم که درد و فشار زیادی را متحمل میشدم. با اینکه خون زیادی از من رفتهبود، در کمال ناباوری زنده ماندم.
آری؛ من با تپانچه ای به نام کتاب، که خشابش با واژهها پر شده بود، تمام افکار، عقاید، باورها و احساساتم را مورد هدف قرارداده بودم. جملات زیبای نویسندگانی، که حاصل عمرشان را به صورت عصارهای در دل کتابها نگاشته بودند، در شریانهایم جاری میشد و به من جان تازهای میبخشید. خورشید معرفت، در افق تاریک زندگی من طلوع کرد و انعکاس پرتوهایش مرا به دوره نویسندگی کشاند تا در کنار کسانی قرار گیرم که هم حرف را میفهمند و هم حرف زدن را. شلیک به خود، زندگی جدیدی را به من ارزانی داشت تا در ورای آن، افکارم را در مجرای زمان جاری کنم و جاودانه شوم.
حروف 999
عینی 34
ذهنی 228
استرس زیادی داشتم، شاید بیستمین مرتبه بود که همه کارها رادوره می کردم. حرفهایی را که باید می زدم، اینکه در چه قسمت از صحبتهایم متن پاورپوینت را عوض کنم حتی اینکه چه زمانی خودکار به دست بگیرم، به چه کسانی نگاه کنم و سخنرانی ام را به چه کسی تقدیم کنم. پذیرایی را به چه شکلی انجام دهم واینکه حتی به دوستانم بگویم کجا بنشینند که حواسم را پرت نکنند. همه ی اینها را چند بار مرور می کردم و گاهی هم یادداشت کردم که فراموشم نشود. به این ترتیب نزدیکهای صبح به زور خوابم برد.
روز بعد جلسه دفاعم بود. استادان روبرویم قرار گرفتند. و بچه ها هرجا که خواستند نشستند. همان اول کار تنظیم پاور به هم خورد و من با دستان لرزان مشغول درست کردنش شدم. بعد بلندگو خراب شد و صدایم به بقیه نمی رسید. مثل خر در گل مانده بودم و کم کم تبدیل می شدم به آب گل.
یکی از استادانم که متوجه ی حال من شده بود گفت: خوب حالا وقتشه به خودت و اطلاعاتت و تواناییات تکیه کنی ببینم چقد میتونی داد بزنی که صدات به ما برسه؟
من با صدای بلند بدون پاورپوینت و چشم در چشم استادان و دوستانم از پروژه ام دفاع کردم. سوالاتی را که پرسیدند پاسخ دادم و تمام شد. استادان رفتند، خوب یا بد، تمام شد. همه ی احتمالاتی که داده بودم اجرا نشده بود و دقیقا آنچه را احتمال نمی دادم بوقوع پیوست. دلم می سوخت برای ساعتها برنامه ریزی وپیش بینی که کرده بودم.
از آن پس سعی کردم در کارهایم فقط مقدمات را آماده کنم و درمورد آنچه اتفاق می افتد هیچ گونه پیش بینی نکنم و بگذارم کائنات راه خودشان را بروند.
1046 کاراکتر
کاراکتر عینی 65
کاراکتر ذهنی22
یکشنبه ۵ بهمن ۴
دوشنبه ۶ بهمن ۴
سه شنبه ۷ بهمن ۳
چهارشنبه ۸بهمن ۴
پنج شنبه ۹بهمن ۶
جمعه ۱۰ بهمن ۳
شنبه۱۱بهمن ۵
یکشنبه ۱۲ بهمن ۶
دوشنبه ۱۳ بهمن ۵
سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۰
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۰
پنجشنبه ۱۶ بهمن ۶
جمعه ۱۷ بهمن ۶
سلام وقت بخیر جناب کلانتری
تجربهی خوبی بود مخصوصا اون دو روز که ده تا رو کامل کردم حس خوبی داشت
ممنون از شما🌹
هر روز حوالی ساعت ۴ به بعد ، به قصد بالا رفتن از کوه از خانه بیرون می روم .
بر سرعت قدم هایم می افزایم ، تا تاریک نشده برگردم.
برای رسیدن به نوک قله ابتدا باید مسیر خیابانی را طی کنم و از یک تقاطع بگذرم تا به خیابانی برسم که انتهایش کوههای بزرگی قرار دارد.
معمولا آنقدر غرق در افکارم میشوم که تقریبا چیزی نظرم را جلب نمیکند.
لحظه رسیدن به کوه پایه بازی هر روز من شروع می شود. من معمولا برای شستن ظرفها هم بدون سرگرمی نیستم .
بازی کوه ، اما فرق میکند وحسنش این است در مسیر احساس تنهایی نمیکنم و سریع تر به قله میرسم . مسابقه شروع شد تا ۳۶ گام نباید توقف میکردم پنج نفس دوباره ۳۶ گام بطرف قله ،حرف زدن در افکارم هم تمومی ندارد.
بعضی وقتها به خودم جِر هم میزنم ،میخواهم خودم را به چالش بکشم . خیلی راحت از بودن با خودم لذت میبرم، اغلب زمانهای تنهاییم هیاهوی بیشتری دارم .
با هر جان کندنی، به نوک قله رسیدم .زمان استراحت خیلی کوتاه است چون سریع گرگ و میش میشود، امشب موقع برگشت و در تاریکی مطلق احساس کردم تنها نیستم و از پشت سرم صدای قدم هایی را شنیدم . بدون اینکه به عقب برگردم شتابم را بیشتر کردم ،وحشت همه وجودم را پر کرد همه بازی های دنیایم را فراموش کردم ، تقریبا میدویدم .
بالمس آسفالت خیابان به نقطه امن رسیدم. راحت به عقب برگشتم و نگاه کردم تا از کنجکاوی نمیرم ،مردی کوهنورد خسته از مسیری دور بود ،با خیال راحت افکار نصفه نیمه ام را دنبال کردم .
نسترن زراعتی
حروف ۱۲۶۹
کلمه۲۷۲
جمله ۱۵
کلمه های ذهنی ۹۰ درصد
تابستان سال هزار و سیصد و نود و دو است. در کلاس تحلیل رفتار متقابل روی صندلی آبی رنگی نشستهام. امروز بسیار بی تابم. دست و پاهایم در بی قراری مدام است. غیر قابل دسترس ترین قسمت های بدنم می خارد. دستم را در کیفم میبرم. آدامسی بیرون می آورم تا بی تابی ام را با جویدن آن تسکین دهم. به یاد قوانین شروع دوره می افتم. جویدن آدامس در کلاس ممنوع است. دستم را آرام روی پایم می گذارم. چند لحظه بعد بی اختیار دست به سینه می شوم. با اشاره چشم استاد به یاد دومین قانون می افتم. در طول کلاس نباید دست به سینه نشست. مدیریت کردن این همه بی قراری عذاب آور است. نفس عمیقی می کشم. تلاش می کنم تمرکزم را بر موضوع کلاس معطوف کنم. امروز صحبت از بررسی اتفاقاتِ زندگیست. از جنبه های مختلف آن. به توضیح گزینه پدیده شناسی میرسیم. اتفاقی که در زندگی حادث شده است. اتفاقی که شما را آسیب پذیر کرده است.
خیره به تخته کلاس نگاه می کنم. ناگهان همه چیز به طرز مهیبی کش دار می شود. نفسمهایم بریده بریده می شوند. صداهایی در سرم می چرخند. خاطراتی در من جاری میشوند. گویی به نقطه ای نامعلوم در گذشته پرتاب شده ام. نوزادی را میبینم که هیچ شباهتی به مادر زیبایش ندارد. شبیه به پدرش هم نیست. صورتی رنگ پریده دارد. چشمانی پفکرده. موهایی تیره و انبوه. انگار از دریچه چشم او به دنیا نگاه می کنم. افرادی را میبینم که با تعجب بالای سرش ایستاده اند. او را با دقت برانداز می کنند. ناگهان جزئی از نوزاد می شوم. حجم این همه نگاه را تاب نمیآورم. گریه می کنم. مادرم با مهر، من را در آغوش می کشد. همچنان از عدم شباهت من به خودش متعجب است.
احساس میکنم در تونل های بی پایانی معلق هستم. زمان با سرعتی بسیار بالا می دود. چند ماهی گذشته است. پوستم سفید تر شده. موهای تیره ام کمتر. من اما همچنان به زیبایی مادرم نیستم.
نوزادها گوش های قوی ای دارند. تمام حرف ها را می شنوند. به طرز باورناپذیری آن ها را باور می کنند. به گمانم در یکی از همین روزها بوده که تصمیم گرفتم خودم را دوست نداشته باشم. خودم را از روزن چشم اطرافیانم ببینم. به شکل بی رحمانه ای باور کردم که زیبا نیستم.
ناگهان به تونل دیگری پرتاب می شوم. مهد کودک دوران کودکیم را می بینم. صدای همهمه و شلوغی در فضا پهن شده است. هوا بوی سوپ و ماست می دهد. دختر های پنج و شش ساله از نهارخوری بیرون آمده اند. در صف شستن دست هایشان ایستاده اند. با کنجکاوی در مورد کشفیات جدیدشان با هم حرف می زنند. تمام حرف ها ملغمهای از تصورات خام و ناواضح آنها از بدنشان است. بعضی صحبتها و تجربههای خواهر یا برادران بزرگ ترشان را بازگو میکنند. بعضی هم خیالاتشان را . خیالاتی فراواقعی که پشت جمجه اشان نقب زده و ریشه دوانیده. من هم در میانشان ایستاده ام. برای شرکت و حضور در صحبتهای ایشان به دنبال موضوعی میگردم. ساده لوحانه در مورد فیلمی که چند شب پیش در خانه امان دزدکی دیدم حرف میزنم. فیلم روایتی تلخ و تاریک است. خانوادهای در یک کلبه قدیمی گیر افتاده اند. پسر خانواده به تسخیر شیطان در آمده. سنگدلانه به خواهرش تعرض می کند. تا جایی که به یاد دارم قرار نبود من فیلم را ببینم. تصور والدینم بر این بوده است که من خواب هستم. اما چشمان کنجکاو من از زیر پتو تمام صحنه ها را بلعیده بود. دخترها با تعجب و ترس من را به نظاره نشسته اند. چشم های دلشوره دارشان به دهان من دوخته شده است.
زمان جابجا می شود. خودم را می بینم که روی نیمکتی نشسته ام. مدیر مهد کودک در مقابل من ایستاده. به طرز باور نکردنی ای تمام حرفها به گوشش رسیده است. صحبت های دختران دیگر نیز به من نسبت داده شده. به طرز بی رحمانه ای، همه چیز به من نسبت داده شده. احساس شرم و حقارت وجودم را در بر گرفته است. شقیقه هایم ظهر تابستان شده اند. دستهایم اما زمستانند. احساس گناه می کنم. دهانم مملو از سکوتی تلخ است. قادر به دفاع از خودم نیستم. خبر درکل مهد کودک پیچیده است. من را از هم سن و سال هایم جدا کرده اند. دخترکی را به یاد می آورم که من را با لقب دختر بد صدا می کند. تا گردن در احساس دوست داشتنی نبودن فرورفته ام. قلب کوچکم از این همه فشار به درد آمده است. به یاد دارم که همان روز هیولایی خاکستری و سرد قلبم را بلعید. آن روز تنهایی را با تک تک سلول هایم احساس کردم. کسی از من حمایتی نکرد. حتی فرشته های نگهبانم هم در گوشه ای خودشان را به چیزی مشغول کرده بودند. مادرم را میبینم که در کنار مدیر ایستاده است. طنین حرف هایشان در میان هیاهوی بچه ها گم می شود. به خانه می رویم. به طرز عجیبی هرگز در خانه امان حرفی از این موضوع زده نشد. هیچ کس چیزی از من نپرسید. تمام توضیحات در دهانم خشکید. در یکی از همان روزهای کودکی بود که تصمیمی گرفتم. به دختری خوب تبدیل شدم. کارهایی را انجام دادم که به نظر اطرافیانم درست بود. سکوت کردم. لبخند زدم. برای حفظ دوستی هایم باج دادم. آرام آرام در سرزمینی ناپیدا گم شدم.
بازهم خودم را می بینم. بزرگتر شدهام. سرگردان و خسته ام. هرجا اتفاقی می افتد خودم را مقصر می دانم. در حال راضی نگه داشتن اطرافیانم هستم. انگار تمام لحظه های زندگیم در پوست افراد دیگری سپری می شود. قلبم حفره ای خالی شده است. زخم های زیر پوستم عمیق تر شده اند. اطرافیانم اما فقط صورت و لبخند نقش بسته شده بر آن را میبینند.
با صدای استاد به کلاس برمیگردم. ناامید از التیام زخمها، با بدنی خسته نشسته ام. انگار فرسنگها پیاده روی کرده ام. گیج و گنگم از آنچه بر من گذشته است. با چشمانی اشک آلود. نگاهم روی جمله ای که بر تخته نوشته شده است ثابت میماند. بدن زخمیتان را در آغوش بگیرید. شفا از زخم هایتان برمی خیزد. خداوند را میبینم که در گوشه کلاس با چشمانی خیس به من نگاه می کند.آغوشش باز است.
(داستان کوتاه)
چقدر جذاب بود داستانتون و چقدر قشنگ توصیف کرده بودید
اتوبوس قدیمی
اتوبوس آبی رنگ در جاده تهران تبریز در حال حرکت است. ساعت ۱۱ شب است. بیشتر مسافران خواب هستند صدای موسیقی آرامی از ضبط صوت اتوبوس به گوش میرسد. کمک راننده در انتهای اتوبوس روی تخت خوابی که به همین منظور تعبیه شده است در حال استراحت می باشد. خواب به چشمانم راه ندارد جاده تاریک و بیابان تاریک تر حوصله مرا سربرده است از روی صندلی بلند می شوم و به سمت آقای راننده گام برمیدارم روی صندلی کنار راننده جا خوش می کنم. نگاه خسته و مهربان راننده برایم انرژی بخش است و این انرژی با دادن شکلات به من دو چندان میشود. فلاسک کنار دستم مرا وسوسه می کند تا برای راننده و خودم چای بریزم چراغ جلوی اتوبوس راه را برای حرکت روشن کرده است. تمام لذت سفر همین یک لیوان چای داغ و گوش دادن موسیقی به همراه پدرم است. راننده آن اتوبوس آبی تعاونی شماره ۱۴ تهران -تبریز پدرم بود. تمام لحظات با تو بودن چه خوش و چه ناخوش از خاطرم میگذرند و این را به من یادآوری می کنند، که دنیا محل گذر است. هرگز فراموشت نمیکنم پدر
کاراکتر100
کلمات عینی38
کلمات ذهنی124
امروز واقعا چیزی به ذهنم نرسیدکه بنویسم. هرچه فکرکردم عقلم به جایی نرسید. با وجودیکه مشکلاتی را که در روزهایی که نوشتن را ترک نکرده بودم را نداشتم اما باز هم نتوانستم. با خود فکر کردم چه علتی می تواند داشته باشد. صرف نظر از به دست نیاوردن سوژه که البته توجیه پذیرو قابل قبول نبود شاید یکی از این علل، این بود که می خواستم خوب بنویسم و نوشته ام شایسته ی ارائه در سایت بازخورد باشدو وقتی استاد آن را می بیند خوشش بیاید و احتمالا ایراد زیادی نگیرد. علت دیگرش این بود که هنوز نظر استاد را درمورد نوشته هایم نمی دانم. دو سه باری هم که در گروه واتزاپ متن گذاشته ام بازخوردی دریافت نکرده ام. شاید به علت عدم حضور دائم در گروه و ناآشنا بودن با اعضا چنین بوده که البته به آنها هم حق دادم. بهرحال سعی کردم پاروی کمال گرایی خودم بگذارم ونیز پا روی نا امید بودن وهمچنین تنها بودن و تصمیم گرفتم بدترین متنی را که تابحال نوشته ام بنویسم و اتفاقا می خواهم همین متن بد را برای استاد بفرستم. ولی این را بگویم که من امروز بیست و سومین داستانم را نوشته ام یک داستان کوتاه را با همه ی مشغله ام خواهم خواند. و سایت و کانالم را شارژ کرده ام و حالا در انتهای شب قطعه ام را هم می نویسم. می نویسم تا ثابت کنم که دوست دارم یک نویسنده ی حرفه ای شوم و بگویم که من عاشق نوشتن هستم.
1155 کاراکتر
کاراکتر عینی 42
کاراکتر ذهنی28
ترم ششم دانشگاه بودم. همه جا طلب کار می کردم. کسی به دانشجو کار نمی داد. با یکی از دوستانم تماس گرفتم. جویای کار شدم. او گفت به تازگی وارد شرکتی شده است. از او خواهش کردم من را هم ببرد. با مدیریت صحبت کرده بود. او هم پذیرفت. دوستم تماس گرفت. نشانی را به من داد. فردا به آن نشانی رفتم. زنگ را زدم. درب باز شد. شرکت بی دروپیکری بود. داخل شدم. به همه سلام کردم. به سمت منشی رفتم. روی صندلی، نزدیک منشی نشستم. فرم استخدام را داد. هر چه می دانستم نوشتم. تحویلش دادم. گفت می توانید بروید. فرمتان را بررسی می کنیم. با شما تماس می گیریم. به خانه آمدم. بعد از ظهر تماس گرفتند. از فردا قرار شد سرکار بروم. کار، بازاریابی تلفنی خدمات درمانی بود. قرار بود ماهانه حقوق ثابت وزارت کار، بیمه بعلاوه پاداش بدهند. نه نفرمان خانم بودیم. فقط مدیر اقا بود. حدودا چهل سال داشت. آن دوران برای این شغل خرسند بودم. حال ملتفت می شوم. آن شغل اساسا به درد من نمی خورد. اما مدیر ذهن همه مارا شست و شو داده بود. وعده های سرخرمن می داد. سه ماهی گذشته بود. خبری از مزد نبود. همه غیر از منشی معترض شدیم. مدیر می گفت صبور باشید. فقط وعده های پوچ می داد. همه ساده لوح بودیم. صدایمان در نمی امد. کمسن و سال بودیم. هفت نفرمان بین ۱۹ تا ۲۴ سال سن داشتیم. غیر از ما، دونفر سنشان بالا بود. آن دو استعفا دادند. عقلی کردند و رفتند. کاش ما هم وقتی خبری از مزد نبود، استعفا می دادیم. اما مدیر مانند شیطان بود. هر روز در گوش هایمان نوید می داد. از درآمد بالا سخن می گفت. درآمدی که به قول او قرار بود بعد از چند سال به ان برسیم. می گفت اول راه است. باید صبور باشید. چندسال دیگر درامدتان عالی خواهد بود. همه ما خوش باور بودیم. مدیر با منشی دوست بود. همه متوجه شدیم. چندباری خودشان را تابلو کردند. مدیر به بهانه های متفاوت منشی را صدا می زد. وقتی منشی از اتاق مدیر بیرون می امد رنگش پریده بود. رژ لبش پاک شده بود. مدیر هم یک ربع بعد از اتاقش بیرون می امد. کنار لبش صورتی بود. لااقل در آیینه به خودش هم نگاه نمی کرد. با اعتماد به نفس بیرون می امد. ما همه دختر بودیم. عاشق کنجکاوی کردن. فقط از منشی و مدیر حرف می زدیم. کلی کیف داشت. حالا دوس دختر بازیش به کنار. همه متوجه چیز دیگری شدیم. او اعتیاد داشت. مدیر هر بار یکی از ما را صدا می زد. گوش هایمان را از آتی روشن و درآمد بالا پر می کرد. یکبار که من را صدا زده بود، اتفاقی متوجه دود سفیدی شدم. فضای اتاق را دود سفید گرفته بود. اول فکر کردم دود سیگار است. اما یادم آمد سیگار بو دارد. این کوفتی بو نداشت. دوستم هم اتفاقی این صحنه را رویت کرده بود. بعد از بحث و گفتگو با یکدیگر، به این بازده رسیدیم شیشه مصرف می کند. باورش سخت بود. حتی یکبار هم وقتی از اتاقش بیرون آمد، دیدیم گردی پایپ از لبه جیب جلویی شلوار جینش، بیرون زده است. همه مطمئن شدیم، شیشه مصرف می کند. به اصطلاح شیشه می زد و با توهمات خودش برای ما از دخل بالا و آتیه روشن سخن می گفت. دلم برای منشی می سوخت. چقدر عاشق سینه چاک او بود. همیشه از مدیر تعریف و تمجید می کرد. کاستی های اورا می پوشاند. حرف های مدیر در خردش جا خوش کرده بود. او هم امید به درآمدبالا داشت. خودش یک ریال نگرفته بود. اما ناامید نبود. کلی کار می کرد. خستگی ناپذیر بود. حتی برای مدیر هر روز غذاهای جوراجور می اورد. به گمانم دلش خوش بود قرار است با او ازدواج کند. حسابی دلش را صابون زده بود. ما دیگر طاقت نیاوردیم. گوش به حرف های صدمن یک غازش ندادیم. استعفا دادیم. از آن شرکت مزخرف بیرون امدیم. دوست داشتم بدانم، آخرش منشی با مدیر ماند، یا او هم رفت.
#نازگل ادینه
صرفا برای تمرین داستان کوتاه. استفاده از جملات کوتاه و منقطع
آرنجم خیلی درد میکرد. پوست گردنم شدید میسوخت. لباسهام خیس بود. حس میکردم که پاهام توی آب هستند. به سینه روی زمین افتاده بودم. دست راستم نزدیک صورتم بود. لزج شده بود. بوی خون میداد. دست چپم زیر بدنم بود. سعی کردم تکانش بدهم. به سختی آن را به طرف صورتم بالا کشیدم. گلی شده بود. به شدت میلرزیدم. با همان دست اطراف را لمس کردم. لبههای تیز سنگها را حس می کردم. دستم کاملا گلی شد. کجا بودم؟ نمیدانستم. چیزی یادم نمیآمد. سعی کردم نیم خیز شوم. به دستهایم تکیه کردم. آرنج و کفتم راستم تیر کشیدند. وزنم را بیشتر روی دست چپ انداختم. دردش زیاد شدید نبود. اطراف را نگاه کردم. چیزی دیده نمیشد. پشتم درد می کرد. پاهایم را خواستم جمع کنم. این بار زانو و مفصل لگن تیر کشید. دردش خیلی وحشتناک بود. جیغم درآمد. صدا در فضا پژواک یافت. دستم ناخودآگاه به سمت رانم رفت. زخم شده بود. برخورد دست به زخم دوباره جیغم را درآورد. نمیشد فهمید چقدر وخیم است. ادامه دادم. نمیتوانستم پا شوم. دوباره نشستم. سعی کردم پاهایم را از زیر بدنم در آورم. روی باسن وسط گل و لای نشستم. با احتیاط سعی کردم اندازه زخم را مشخص کنم. آرام انگشتم را روی بخش های مختلف ران حرکت می دادم. بزرگ بود. ولی تا ضربه ای بهش نمی خورد درد چندانی نداشت. شروع کردم به وارسی بقیه بدن. زخم بزرگ دیگری نبود. حتی دست راست که بوی خون می داد. احتمالا خون زخم رانم بود. خراشها و کوفتگیها اما زیاد بودند. همه جا درد میکرد. مخصوصا آرنج دست راست. کجا بودم؟ جای رو نمیتوانستم ببینم. تاریک، تاریک بود. محیط ساکت بود. بیش از حد ساکت بود. فقط صدا آرام وزش باد و جریان آب شنیده میشد. و صدا نفس کشیدن خودم. منقطع و تند بود. می لرزیم. سرد بود. وزش باد خنک روی لباس های خیس آزار دهنده بود. فک پایینم بی اراده تکان می خورد. دستم را به سمت پاها بردم. هنوز در آب قرار داشتند. عمیق نبود. احتمالا کنار رودخانه یا نهری بودم. گل و لای و خون از روی دستهام شستم.
رضا! رضا کجا بود؟ به خودم آمدم. آخرین چیزی که یادم بود؛ گاردریل خاکستری زیر نور چراغ ماشین بود. بعد از اون حس بی وزنی. پس چرا من این جا بودم؟ چطور از ماشین بیرون افتاده بودم؟ یعنی کمربند ایمنی رو نبسته بودم؟ یادم نمی آمد. ماشین کجا بود؟ رضا! رضا کجا بود؟ شروع کردم به فریاد زدن. رضا را صدا کردم. سریع و پشت سر هم. صدای رضا، رضا گفتن من با پژواک صداها قاطی شده بود. ساکت شدم. صدای نمیآمد. جیبهایم را به دنبال موبایلم گشتم. یادم آمد موبایل داخل کنسول وسط ماشین گذاشته بودم. باید از جایم بلند میشدم. به سختی از جا برخواستم. دوباره شروع کردم به صدا کردنش. عجب ظلماتی بود. هیچی را نمیتوانستم ببینم. بالا را نگاه کردم. به سختی سایه محوی را میدیدم. خط تفکیک آسمان و دیواره های دره بود. به امید شنیدن جواب، ساکت شدم. جوابی در کار نبود. فقط صدا نفس های خودم بود. و صدای ضربان قلبم که در شقیقهایم حس میشد. نکند…از تصورش هم وحشت کردم. برای بار سوم شروع به داد زدن کردم. فقط اسم رضا نبود. بیشتر فریاد کمک خواهی بود. آنقدر ادامه دادم که از نفس افتادم. دیگر نا نداشتم. ساکت شدم. گوش دادم. جوابی در کار نبود. ولی انگار از دور دست صدا زنگدار برخورد فلز بر فلز می آمد. یعنی خودش بود؟ چرا حرف نمی زد؟ یعنی اینقدر از هم دور افتادیم؟ به جهتی که صدا از آن می آمد نگاه کردم. فایده ای نداشت. جلو پایم را هم نمیتوانستم ببینم. به سمت صدا راه افتادم. آرام و کورمال کورمال. با پایم مسیر را بررسی می کردم. پر از سنگهای ریز و درشت بود. گل هم بود. ترکیب سنگ و گل و تاریکی جسارت حرکت را از آدم می گرفت. هر گام با تردید و هراس از لغزیدن همراه بود. صدا ادامه داشت. ولی هنوز دور بود. پایم لغزید. داخل بوته یا درختچهای افتادم. پر از خار بود. به شکل غریزی دستم را جلو آورده بودم. چند خار به کف دستم فرو رفت. مخصوصا دست راستم. آرنجم خیلی درد داشت. ولی زخم روی رانم بود که جیغم را درآورد. از درد خشکم زده بود. حتی جرات نداشتم تکان بخورم. یک چیزی رخ داده بود. چرا اینقدر بیرمق شده بودم؟ هر حرکتی با عذاب همراه بود. ظاهرا بجز رانم زخم جدی نداشتم. پس چرا اینقدر ناتوان شده بودم. باید ادامه می دادم. سعی کردم شاخه ها را جدا کنم. بدجوری داخل بوته افتاده بودم. شاخهها و خارها تمامی نداشتند. اول از همه باید حواسم به پای راستم باشد. هر ضربه به زخم درد فلج کنندهای داشت. هنوز خون ریزی میکرد. نمی دانستم چقدر شدید است. فرقی هم نمی کرد. باید راه افتاد. متوجه شدم شاخهها را می بینم. چشم به تاریکی عادت کرده بود؟ بالا را نگاه کردم آسمان روشنتر به نظر می رسد. ابرها کمتر شده بودند؟ ولی هنوز ستارهای دیده نمیشد. به سختی از بوته جدا شدم. کف دره هنوز هم تاریک بود. بازتاب کمرنگ نهر قابل دیدن بود. رودخانه نبود. عرضش کمتر از انتظار بود. هنوز صدا برخورد فلز شنیده میشد. همان هاله محو هم برای مسیر یابی خوب بود. دوباره ادامه دادم. این بار هراس بوته های خار هم اضافه شد. ادراکی برای حس زمان نداشتم. تنها معیار گام های خودم بود. کوتاه و کند. نمیدانم چقدر پیش رفته بودم. ولی به شک افتادم. نباید این صدا کار رضا باشد. خیلی وقت است ادامه دارد. تقریب بدون وقفه بود. حداکثر چند ثانیه ساکت میشد. چه دلیلی داشت رضا یک بند با ریتمی منظم صدا ایجاد کند؟ دوباره رضا را صدا زدم. صدا جدیدی نبود. چه دلیلی داشت فکر کنم آن صدا به ماشین و رضا ربطی دارد؟ از کجا معلوم ماشین در همان سمت افتاده باشد؟ اصلا چرا باید رضا و ماشین یک جا باشند؟ شاید او هم از ماشین به بیرون پرت شده است. هیچ دلیلی نداشتم. ولی این تنها سرنخ بود. ظاهرا بجز رفتن راهی نبود. وایسادن در هر حال بی معنی بود.
حرکتم خیلی کند بود. راهم را عوض کردم. به سمت سایه محو نهر رفتم. داخلش رفتم. عمیق نبود. راه رفتن در نهر سختتر بود. ولی بوته خار نداشت. میشد سریع تر پیش رفت. هر چه پیش میرفتم صدا نزدیکتر نمیشد. منطقا نباید اینقدر بین من و ماشین فاصله میبود. هنوز صدا دور بود. اصلا نزدیکتر هم نشده بود. احتمال هیچ ربطی به ماشین نداشت. سردی آب پاهایم را کرخت کرده بود. تا کجا باید ادامه می دادم؟ بیفایده بود. داشتم از محل اصلی بیجهت دور میشدم. بهتر نبود به جای اول برگردم؟ ولی جای اول کجا بود؟ تنها نشانه در آن فضا همان صدا بود. که آن هم دور بود و بی فایده. ایستادم. از نهر خارج شدم تا پاهایم را گرم کنم. تاثیری نداشت. با احتیاط به زخم رانم دست زدم. خون ریزی قطع شده بود. یا شاید حسش نمی کردم. شلوارم خیس بود. زمان راه رفتن در نهر آب بیشتر از قبل خیس شده بودم. باید برمیگشتم. شاید از اول مسیر را اشتباه رفته بودم. شاید چند متر پایین تر از جای اولم بود. پایین تر؟ برعکس جریان آب حرکت کرده بودم. چه ربطی دارد؟ دوباره به آب زدم. با سرعت و اطمینان بیشتری حرکت می کردم. وضعیت با قبل فرق خاصی نکرده بود. ولی همین که میدانستم چیز خاصی در مسیر نیست اعتماد به نفسم را زیادتر کرده بود. پایم روی سنگی لغزید. داخل آب افتادم. زخم تیر کشید. تمام بدنم تیر کشید. صدا نعرهام تمام دره را پر کرد. دیگر کاملا خیس شده بودم. سعی کردم دوباره به ایستم. باز داخل آب افتادم. درد رمقم را گرفته بود. وزش باد حس چندش آوری داشت. دوباره به راه افتادم. نمی نداستم چقدر به عقب برگشتم. آیا به جای که به هوش آمده بودم، رسیدم؟ سایه محو بازتاب نهر کمک چندانی نمی کرد. پیچ و خم مشخصی نداشت. یعنی پیچ و خم شاخصی نداشت. مستعصل شده بودم. تا کی باید ادامه می دادم؟ اصلا چرا انتظار دارم که ماشین هم مانند من تا ته دره آمده باشد؟ شاید چند متر بالاتر از من یک جای توی سنگها یا شکافی گیر کرده بود. اصلا از کجا می دانستم شکاف یا سنگی بالاتر از جای که من هستم وجود داشت؟ به سمت بالا نگاه کردم. فاصله تا جای که دره به آسمان می رسد را نمیتوانستم تخمین بزنم. دور بود ولی چقدر؟ ده متر بود یا بیشتر؟ ازکجا معلوم که صد متر نیست؟ نه اگر صدمتر افتاده بودم مطمئنا مرده بودم. شاید جاده پایین تر از آن باشد. ولی چرا هیچ نوری نبود. دیروقت بود. ولی جاده اصلی بود. مطمئنا از آن همچنان ماشینی عبور می کرد. به دیواره مقابل نگاه کردم. نه. نشانی از نور نبود. فرقی نداشت. چطور ممکن است؟ این همه تاریکی از کجا آمده است؟ باران شروع به باریدن کرد. قطرات ریز ولی ممتد. باید رضا را پیدا می کردم. ولی چطور؟ حتی جای اولیه خودم را هم گم کرده بودم. بجز ادامه دادن فکری به ذهنم نمیرسد. سعی کردم قدم هایم را بشمارم. بی معنی بود. نه تمرکز داشتم و نه حسش را. به دویست که رسیدم شمارش را رها کردم.
سمت راست نهر سایه سفید کم رنگی جلب نظر می کرد. از بازتاب نهر روشن تر بود. ده پانزده متر جلوتر به نظر میرسید. رنگ ماشین رضا هم سفید بود. یعنی پیداش کردم؟ نزدیکتر شدم. نمیشد گفت خودش است یا نه. هیجان زده شدم. دوباره شروع کردم به رضا رو صدا کردند. تقریبا میدویدم. یکی دو بار دیگه در آب افتادم. مهم نبود. ظاهرا خودش بود. چند متر بیرونتر از نهر بود. ولی نمیشد سر وتهش را تشخیص داد. با دست بدنه اش را لمس می کردم. جعبه عقب ماشین بود. ظاهرا روی چرخ های قرار داشت. یا حداقل تقریبا این جوری بود. سمت شاگرد سنگ بود. سمت راننده هم سنگ بود. ولی سنگهای سمت راننده کوچکتربودند. از روی آنها رد شدم. نزدیک بود دستم را ببرم. شیشهها خورد شده بودند. دستگیره درب عقب را گرفتم. آن را با تمام قدرت کشیدم. در به شدت آسیب دیده بود. تکان نمی خورد. دستم را داخل اتاق ماشین کردم. هر چه دست چرخاندم چیزی نبود. دستم را به سمت صندلی راننده درازکردم. پشتی صندلی را پیدا کردم. به سمت درب جلو رفتم. دستم را از پنجره جلو داخل کردم. اول کیسه هوا ماشین را لمس کردم. بعد رضا رو پیدا کردم. هنوز داشتم اسمش را صدا می زدم. ساکت بود. یعنی مرده بود؟ بدنش هنوز گرم بود. درست برخلاف من که یخ کرده بودم. هم به خاطر سرما و هم از وحشت. به شدت تکانش دادم و تقریبا با نعره صدایش می کردم. عکس العملی نداشت.
امیر توی؟ شروع کردم به فحش دادن بهش. کره خر عوضی. زهر ترکم کردی. خدا لعنتت کنه. فکر کردم مردی. یابو این همه صدات زدم. گرفتی خوابیدی؟… گفت من صدای تو رو نشنیدم. کجا هستیم؟ تصادف کردیم؟ جواب دادم. بله پرتمان کردی ته دره. تازه وسط راه هم من رو از ماشین پرت کردی بیرون. خوشحال بودم. بلند بلند حرف می زدم. می خندیم. فحش میدادم. گفتم خوب کره بز نمی خواهی پیاده بشی؟ جواب داد: امیر نمی تونم تکون بخورم. پرسیدم چت شده؟ زخمیشدی؟ من رانم بدجوری زخم شده ولی بقیه بدنم آسیب جدی ندیده. تو چی؟ اوضاعت چطوره؟ انگار اوضاع رضا اصلا خوب نبود. توان جواب دادن رو نداشت. با مکث و به سختی جواب داد. این تو گیر کردم. دستهام رو نمی تونم تکان بدم. دست چپم فکر کنم شکسته. دست راست رو هم اصلا حس نمیکنم. گفتم بذار ببینم چه میتونم بکنم. دوباره شروع کردم به دست کشیدن به بدنه ماشین. پایین درب سمت راننده سنگ بود. نمیشد در را باز کرد. سقف ماشین مچاله شده بود. ولی احتمالا میشد به سختی از آن خارج شد. شیشه جلو هم خرد شده بود. ولی کاپوت هم تغییر شکل داده بود. بهش گفتم رضا، من هیچی نمی بینم. می تونی چراغ ماشین رو روشن کنی؟ جواب داد امیر دستم تکان نمی خوره. دستم را داخل ماشین بردم. دنبال دسته راهنما می گشتم. هنوز سرجاش بود. پایین و بالاش کردم. در جهت های مختلف آن را چرخاندم. ولی چیزی روشن نشد. فایدهای نداشت. گفتم: رضا موبایلت کجاست؟ میدونی؟ جواب داد تو کنسول وسط بود. سعی کردم سرم را داخل ماشین ببرم و خودم را به کنسول برسانم. رضا از درد صدایش درآمد. سرم را بیرون آوردم. پرسیدم بجز دستهات وضع بقیه بدنت چطوره؟ گفت: درد دارم. همه جا درد می کنه. مجدد پرسیدم. پاهات رو حس می کنی؟ خون ریزی چی؟ بی حال بود. بی رمق جواب داد. نمی دونم. انگار پاهم رو حس می کنم. می تونم انگشت هام رو تکان بدم. خون ریزی هم نمی دونم. سرم خیلی درد می کنه. پرسیدم کمر چی؟ سوال بی موردی بود. پاهاش رو حس میکرد. اگر صدمه دیده بود، پاهاش لمس میشد. سرش را پیدا کردم. با احتیاط آن را لمس کردم. ناله ای کرد. ولی اثری از زخمی حس نکردم. احتمالا فقط ضربه بود. گفتم سرت چیزیش نیست. باید یکی از موبایلها را پیدا میکردم. ولی چطور؟ او که نمیتوانست تکان بخورد. ماشین هم خیلی صدمه دیده بود. نزدیک ترین مسیر پنجره راننده و پنجره سمت شاگرد بود. پنجره راننده که رضا با تن صدمه دیده سد راه بود. به سمت پنجره شاگرد رفتم. شدنی نبود. ترکیب سنگ و بوته خاردار جلو راهم را گرفته بود. به سمت پنجره در عقب رفتم. سعی کردم بدون این که خودم را زخمی کنم، مجدد لمسش کنم. ولی شیشه ها رو چکار کنم؟ دستم را با احتیاط داخل ماشین کردم. صندلی را لمس کردم. دستم به لباسی خورد. کت رضا بود. گزینه خوبی بود. آن را بر روی قاب در کشیدم. سعی کردم باقی مانده شیشه ها را پاک کنم. این که نمیشد چیزی را دید کار را سخت می کرد. مجدد با دست خودم قاب را لمس کردم. تنگ بود. واقعا میشد از آن رد شد؟ آن هم در این شرایط. آنهم با آن زخم روی ران؟ کت را روی لب پنجره پهن کردم. سرم را داخل بردم. سعی کردم به داخل بروم. تقریبا تا کمر داخل ماشین بودم. زخم ران شروع به تیر کشیدن کرد. با دست همه جا را لمس می کردم. بیشتر خرده شیشه بود. سعی کردم به سمت کنسول جلو بروم. درد زخم امانم را بریده بود. ولی کار دیگری نمیشد کرد. کلاه خودم، عینک رضا تنها چیزهای بود که پیدا کردم. دستم به پاکت سیگاری خورد. رضا فندکت تو جیبت است؟ جواب داد نه اون هم پیش موبایل و سیگارم بود. اگر تو جیبش بود خیلی خوب میشد. ولی الان دیگر شانس پیدا کردن آن حتی از موبایل ها هم کمتر بود. بیشتر به داخل فرو رفتم. لبه پنجره درب عقب تقریبا کنار زخم رانم قرار داشت. درد غیر قابل تحمل شده بود. سعی کردم وزنم را روی آن یکی پا بیندازم. ولی جا نبود. از دست چپم استفاده کردم. آن را روی پشتی صندلی رضا گذاشتم. سعی کردم وزن بیشتری را روی آن بیندازم. بیفایده بود. در اون وضعیت نمیشد به دنبال چیزی گشت. یک مقدار جلوتر رفتم. درد زخم غیر قابل تحمل شد. نعره ای کشیدم. سعی کردم خودم را بیرون بکشم. رضا با وحشت پرسید چه شد؟ جواب دادم هیچی پام بدجوری زخم شده است. به لبه پنجره خورد. چشم چشم را نمی بینه. من هم عینکم را گم کردم. اصلا نمی دونم چه غلطی باید بکنم. نه موبایل داریم نه نور نه فندک نه کسی این اطراف است. هیچی نمی بینم. ناامید روی زمین کنار ماشین نشستم. کاملا مستاصل شده بودم. رمقی برایم باقی نمانده بود. چه می توانستم بکنم. رضا با صدا منقطع و آرام گفت. لپتاپ… لپتاپ هنوز اون عقب است؟ چرا به فکر اون نیفتاده بودم. پیدا کردنش مطمئنا از فندک و موبایل ساده تر بود. نور زیادی نداشت ولی از هیچی که بهتر بود. دوباره با مکافات سعی کردم پاشم. سعی کردم مجدد از پنجره عقب خودم را به داخل بکشم. مجدد کورمال کورمال شروع کردم به وارسی کردن. تا جایی که درد اجازه می داد ادامه دادم. هیچی نبود. یعنی چه؟ چطور پاکت سیگار و کت و کلاه هنوز داخل ماشین بودند. ولی کیف به اون بزرگی گم شده بود؟ هنوز دستم به صندلی های سمت راست ماشین نرسیده بود. اصلا بجز صندلی کنار پنجره و بخشی از انتها کنسول وسط، دستم به هیچ جا نرسیده بود. باید بیشتر به داخل می رفتم. اگر پشت صندلی مسافر افتاده بود پیداش میکردم. مثل فندک و موبایل نبود. بجز این که بیشتر وارد بشم راهی نبود. میدانستم درد شدیدی خواهد داشت. ولی چاره ای نبود. با انتظار درد خودم را به یک باره به داخل هول دادم. درد قابل تحمل نبود. سریع دستم را به اطراف چراخاندم. بند کیف را لمس کردم. به آن چنگ انداختم. با تمام توان خودم را بیرون کشیدم. خودش بود. فقط باید امیدوار بود که نشکسته باشد. درد را فراموش کردم. با سرعت زیپ کیف را باز کردم. لپتاپ را بیرون آوردم. درش را باز کردم.
نور صفحه لپتاپ چقدر درخشنده بود. از خوشحال چند ثانیه ای به صفحه مانیتور ذل زدم. خوشبختانه هنوز کار میکرد. اول از همه ساعت دستگاه را نگاه کردم. یک و بیست و چهار دقیقه. دست هایم را جلو صفحه مانیتور گرفتم. سعی کردم زیر نور آن وضعیت خودم را ببینم. کثیف، گلی و خون آلود بود. دست راست پر از خراش بود. سعی کردم زخم ران را هم نگاه کنم. ترسناک بود. خیلی ترسناک تر از چیزی که انتظار داشتم. بافت عضلات ران را میشد به سادگی دید. اعتماد به نفسم را برای تکان دادن پایم از دست داده بودم. اصلا چطور در تمام این مدت روی این پا حرکت کرده بودم؟ ولی عجیب اینکه خون ریزی آنقدر شدید نبود. شاید هم بوده ولی کم کم بخش بیرون زخم لخته بسته بوده است. تو اون نور چیز بیشتری قابل دیدن نبود. به یکباره به یاد رضا افتادم. به یاد ماشین افتادم. صفحه را به سمت ماشین برگردانم. ماشین کمتر از چیزی که انتظار داشتم خراب شده بود. تو تاریک بیشتر به نظر اوراق می آمد. سعی کردم چرخی به دور آن بزنم. سمت مسافر داخل سنگ و بوته های خار قرار داشت. به هیچ وجه نمیشد به آن نزدیک شد. سمت راننده هم اوضاع کم و بیش همین بود. ولی سنگها کوچک تر بودند. ولی نه آنقدر که بشود کنارشان زد. در ها گیر کرده بودند. نمیشد بازشان کرد. سقف ماشین به شدت تغییر شکل داده بود. ولی کاملا خم نشده بود. شاید میشد رضا را از آنها بیرون کشید. به سمت رضا رفتم. نور مانیتور را روی صورتش انداختم. عکس العملی نشان نداد. ترسیدم. صداش زدم. آرام جواب داد. به ظاهر وضعیتش از من بهتر بود. بجز چند خراش روی صورت چیزی دیده نمیشد. سعی کردم به پاهایش نگاه کنم. چیز خاص را نمی شد تشخیص داد. صفحه مانیتور را به سمت کنسول چرخاندم. خورد شده بود. و غرق خون بود. این همه خون از کجا آمده بود. سعی کردم سرم را داخل ببرم. نمیشد. به دست شکسته رضا فشار می آمد. خودم را روی کاپوت ماشین کشیدم سعی کردم از جلو نگاه کنم. مجبور شدم سرم را داخل بوته های خاردار فرو کنم. نمیشد هم خودم جلو بروم و هم لپتاپ را. به زور آن را داخل بوته فشار دادم. دستم شدید درد میکرد. خارها سرم را خراش میداد. خدای من. از چیزی که دیدم یخ کردم. بریدگی بسیار بزرگی رو دست راستش بود. از بازو به پایین. انگشت ها قابل تشخیص بود. ولی بقیه دست سلاخی شده بود. حتی استخوان هایش دیده میشود. ته دلم خالی شده بود. پاهایم سست شدند. تقریبا از روی کاپوت سر خوردم. کنار ماشین روی زمین افتادم. درد خودم فراموشم شده بود. مغزم یخ کرده بود. چیزی را که دیده بودم نمیتوانستم هضم کنم. تنها جمله ای که ذهنم رسید این بود. چه غلطی باید بکنم؟ نه کسی بود که کمک کند. نه من می توانستم او را از ماشین خارج کنم. نه اصلا مطمئن بودم که جا به جا کردن او کار درستی است. و نه می توانستم این زخم بزرگ را پارچه کت یا پیراهن ببندم. نه می توانستم جای بروم و… . چیزی به امیر نگفتم. سعی کردم بلند شوم. تمام تنم درد میکرد. ولی صدایم در نمیام. اصلا روم نمیشد چیزی بگم. وضعیت او به مراتب بدتر از من بود. لپتاپ را از داخل بوته ها بیرون کشیدم. سعی کردم محیط اطراف را نگاه کنم. همان طور که متوجه شده بودم کف یک دره نسبتا تنگ بودیم. با نهری تقریبا کوچک. سعی کردم دیوارها را نگاه کنم. سنگی و قائم بودند. نمیشد از آنها بالا رفت. حداقل کار من نبود. نه فقط در این شرایط. حتی وقتی سالم هم بودم کار من نبود. سعی کردم امتداد دره را نگاه کنم. چیز زیادی دیده نمیشد. به سمت رضا رفتم. صدایش کردم. گفتم رضا چکار کنیم؟ جواب داد موبایل رو پیدا کردی؟ گفتم نه. فکر نکنم بتونم پیداش کنم. ولی دوباره دنبالش می گردم. گفت اگر پیدا کردی و اینجا آنتن داد بگو کیلومتر 12 جاده مسگران هستیم. یک کم جلوتر از یک تابلو تبلیغاتی… یادم نیست تبلیغ چی بود. ولی مهم نیست. تعدادشون تو این قسمت جاده زیاد نیست. گارد ریل رو خراب کردیم. راحت پیدامون می کنند. پرسیدم خوب اگر پیدا نکردم چی؟ جواب داد کاری نمی تونیم بکنیم. تا صبح صبر می کنیم. گفتم رضا ولی وضع تو خوب نیست. خون ریزی داری. جواب داد کاری می تونی بکنی؟ نمی تونم زخمت رو ببندم ولی شاید بتونم برم کمک بیارم. گفت تو این تاریکی؟ جواب دادم چاره ای نیست. گفت امیر تو این تاریکی بدتر خودت را به کشتن می دی. بدون عینک تو توی روز هم مشکل داری. چه برسه به این شب تاریک. ساکت شدیم. راست می گفت. شانس زیادی نداشتم برای پیدا کردن راه. برای زخمش هم کاری نمیتوانستم بکنم. ولی اون زخم رو دیده بودم. شاید تا صبح دوام می آورد ولی اگر دوام نمی آورد چه؟ اصلا از کجا معلوم چند صد متر پایین تر به راهی، خانه ای یا هر چیز دیگری برخورد نمیکردم. اون زخم هر لحظه اش خطرناک بود. از جایم پاشدم. سعی کردم با نور مانیتور داخل ماشین را نگاه کنم. این بار فقط باید دنبال موبایل بودم. فندک را پیدا کردم ولی خیلی دور از دسترس بود. هرچه بیشتر تلاش کردم کمتر به نتیجه رسیدم. فقط برایم عجیب بود که چرا دست رضا اینقدر صدمه دیده بود. داخل ماشین بریدگی و سنگ و فلز خاصی نبود. صدای از لپتاپ در آمد. علامت کاهش باتری بود. به رضا گفته بودم که باتری این دستگاه رو عوض کن. ولی این چه وقت اشاره کردن به این موضوع بود. باید تصمیم می گرفتم. رفتن یا نشستن کنار رضا. از پیدا کردن موبایل کاملا ناامید شده بودم. به رضا گفتم. رضا من میرم دنبال کمک. مراقب خودت باش تا برگردم. جمله ای کاملا بی معنی. چه مراقبتی از خودش می توانست بکند؟ چیز دیگری به ذهنم نرسید که بگویم.رضا مخالفت کرد ولی واقعا قصد شنیدن دلایلش را نداشتم. اون هم رقم چندانی نداشت. نمیتوانست مثل همیشه حرف خودش را به کرسی بنشیناند. مانده بودم لپتاپ را برم یا بگذارم برای رضا. احتمالا چند دقیقه ای بیشتر نور نداشت. چند دقیقه ای که به کار رضا نمی آمد.ولی شاید برای من بد نبود. خاموشش میکردم و هر وقت لازم بود مجدد روشنش میکردم. به هر حال بهتر از هیچی بود. ولی تصمیم گرفتم که آن را پیش رضا بگذارم. هم سنگین بود و هم ممکن بود تو آب بیفتاد. نه. در کل بیفایده بود. یا حداقل به نظرم بیفایده بود. باید در همان تاریکی راهم را پیدا میکردم. به رضا گفتم. من میرم رفیق. زود بر می گردم. تنهام نذاری! خودم یخ کردم از چیزی که گفتم. این چه جمله ای بود که به زبان آوردم. تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم. رضا هیچی نگفت. مانده بودم چطور خرابکاریم را درست کنم که گفت امیر من که میگم نرو ولی اگر خودت فکر می کنی لازمه که بری برو. سعی می کنم زنده بمانم. دلم ریش شد. بغض گلوم رو گرفته بود. می خواستم بگم غلط کردم این حرف رو زدم. منظورم چیز دیگری بود. ولی میدانستم دهنم زل باز کنم، احتمالا به گریه خواهم افتاد. وضع خرابتر میشد. پس با جملاتی جویده شده و گنگ از او جدا شدم. جملاتی که خودم هم نمیدانستم چه معنی می دهد. صدا رضا از پشت سر می آمد که لپتاپ را با خودت ببر. ولی جسارت برگشتن را نداشتم. به سمت پایین نهر به راه افتادم. همان حداقل نور شروع راه را نشان می داد. کم کم که نور رنگ باخت و دور شد، چشمم مجدد به شرایط تاریکی قبلی برگشت. ترکیبی از سایه و روشنهای گنگ تنها چیزی بود که وجود داشت. نور رنگ پریده ای در بالای سر که هیچ فایده ای نداشت. و سایه خاکستری که مسیر نهر را نشان می داد. این بار قدم هایم داخل نهر بلند تر بود. شاید چون حداقل یک بار آن را دیده بودم. با هر گام پایم به سنگی می خورد یا روی سنگی می لغزید. ولی سرعتم را کم نمیکردم. از جمله ای که به رضا گفته بودم حس خیلی بدی داشتم. همیشه به من می گفت هر چه به ذهنت می رسه به دهنت نیار. به من می گفت اصلا بلد نیستی در شرایط خاص درست حرف بزنی. راست می گفت. چند مرتبه همین بی مبالاتیهام تو کار باعث مشکل شده بود. ولی این بار با همیشه فرق داشت. شاید بعدا همین حرفم تبدیل به سوژه خنده دوستان بشود. کاش واقعا این جوری بشه. اه. ول کن بابا خیلی بدبین هستی. چه خبرت است. تا تقی به توقی می خوره فکر می کنی دنیا به آخر رسیده است. مثل اون بار که بابا سکته کرد. اون سری هم بدجوری خودم را باختم. تا مدت ها رضا مسخره میکرد که امیر یک جوری قیافه گرفته بود که از قبل شبیه پدر مرده ها شده بود. راست می گفت. حتی پدر هم از دستم شاکی شده بود. البته چند سال بعد هم مجدد سکته کرد. اون بار دیگر زیاد بیتابی نکردم. بیتابی که نه. به هر حال مثل هر پسر دیگری از مرگ پدر ناراحت بودم. ولی مثل سری پیش نبود. نمی دونم اسمش رو چه بذارم. آرامتر بود. شاید چون یک بار مواجه با مرگ عزیز را تجربه کرده بود. شاید هم بزرگترشده بودم. یا شاید تلختر، با توجه به شرایط جسمیش منتظر این اتفاق بودم. به هر حال خیلی متفاوت بود. به شکلی که مادر هم کنایهای بهم زد. این بار انگار بیش از حد بیتفاوت به نظر می رسیدم. حق با رضا بود در شرایط خاص نمی دانستم چکار باید کرد. این جور چیزها به نظرم تمرین کردنی نیست. مگه چقدر شرایط خاص برای آدم رخ می دهد؟ پس چرا بعضی ها از برخی دیگر تو این جور شرایط بهتر عمل می کنند. و یکی مثل من معلوما بدترین کار را می کند. بدترین کار دیگر اغراق آمیز است. ولی به هر حال باید قبول کنم حداقل ایدهآل رفتار نمی کنم. هر چند ایدهال در این جور شرایط یعنی چه؟ اگر پدر در همان سکته اول فوت کرده بود احتمالا هیچ کس اون رفتار من رو مسخره نمیکرد. و اگر بار دوم هم مثل بار اول زنده می ماند کسی به بی تفاوتی متهمم نمیکرد. کی می تواند بگوید در زمان اتفاق چه چیزی بهترین تصمیم است. همین امشب، من چه باید میکردم؟ شاید اگر همون جا کنار رضا می ماندم تا صبح بشه بهتر بود. بالاخره یکی متوجه ما میشد و کمک مان میکرد. ولی اگر رضا به صبح نمی رسید چه؟ نمی گفتند که من نشستم تا مرگ رفیقم را ببینم؟ حالا که راه افتادم چه ؟ اگر حیوانی به رضا حمله میکرد، نمیتواند از خودش دفاع کند. اهه. باز یک حالت عجیب دیگر به ذهنم رسید. تو این تاریکی و این هوایی بارانی و سرد حیوان کجا بود. تازه اگر حیوان حمله میکرد خودت چه می توانستی بکنی. نهایت سعی میکردی با سروصدا فراریش بدهی. این هم روش بدی نیست به هر حال این جا که شیر و پلنگ که ندارد. هر جانوری باشد معمولا حوصله درگیری با آدمیزاد را ندارد. ای بابا اصلا فکرم رفت به کجا.
یک مرتبه پایم روی سنگی لیز خورد. شدید تر از دفعه های قبل. نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. داخل آب افتادم. خیس شدن تقریبا معنی نداشت. از قبل هم کاملا خیس بودم. باران هم شدیدتر شده بود. حرکت قطرات آب که از روی سرم به پشت گردنم می رفت مدت ها بود عادی شده بود. دیگر حتی سعی نمیکردم صورتم را پاک کنم. درد چندانی حس نمیکردم. بدنم کاملا کرخت شده بود. دست ها و پاهایم بیش از حد روی بدنم سنگینی میکردند. هر کدام از اعضا انگار مستقل از بقیه بدن بود. برای حرکت دادن دست یا پا جدا گانه باید به آنها توجه میکردم. انگار اعضا بدنم قطعات پازلی بودند که باید تک به تک جا به جا میشدند. اول دست چپ، بعد دست راست، بعد روی زانو راست تکیه دادم. پای چپ را عمود رو کف نهر گذارم. با دست راست سعی کردم بدنم را بالا ببرم. دست چپ را از زمین جدا کردم. پای راست را به جلو کشیدم. با فشار روی پای چپ سعی کردم بلند شوم. پای راست را جلو کشیدم. دست ها از زمین جدا شدند. روی دو پا ایستادم. ولی انگار نه کمر و نه زانوها یارای صاف شدن نداشتد. به سمت جلو متمایل بودم. حس نا پایداری داشتم. دست ها را در تاریک در جلو بدنم قرار دادم. که اگر افتادم از برخورد صورت به زمین جلوگیری کنم. نه انگار نمیشد سرپا ایستاد. زانو ها سست شده بودند. زانو چپ خالی کرد. همان جا روی زمین افتادم. زمین که نه داخل نهر بودم. عمق آب زیاد نبود. نای پا شدن نداشتم. حتی برای تکان دادن دست هایم مشکل داشتم. خسته شده بودم؟ یا رمق از دست داده بودم؟ چه فرقی داشت. کاری نمیشد کرد. همان جا داخل آب نشسته بودم. برای استراحت جای مناسبی نبود ولی چه کار می توانستم بکنم. از سرنا امیدی شروع کردم به داد زدن و کمک خواستن. دوباره فقط پژواک صدا بود. اما ضعیف تر از قبل. نشانه چه بود؟ دره تنگ تر شده بود یا باریک تر؟ نمی دانستم. شاید هم خودم با انرژی کمتری داد می زدم. فریاد کمک کمک تبدیل شد به داد و هوار. کم کم صدایم شبیه زوزه حیوانی زخم خورده شد. اگر کسی از دور صدا را میشنید چطور باید تشخیص می داد صدا انسان است؟ از نفس افتادم. صدایم کم کم ضعیف تر شد. داشتم لعن و نفرین میکردم. به کی ؟ خودم هم نمی دانستم. فحش می دادم. خسته و درمانده داخل نهری که نمیدانستم کجا قرار دارد. باران شدیدتر شده بود. تو این وضعیت صدا به صدا نمی رسید. کارم بی معنی بود. ولی مگر در این شرایط کار بامعنی هم وجود دارد. فکر میکردم با استراحت وضعیت بهتر می شود. ولی لختتر از قبل شده بودم. امیدی به پاشدن مجدد نداشتم. راه رفتن پیش کش. باید از آب خارج میشدم. اگر از هوش می رفتم خطرناک بود. با تمام وجود سعی کردم به حالت چهار دست و پا در بیام. انتظار داشتم درد شدیدی حس کنم. ولی درد خاصی وجود نداشت. یا حداقل زیاد نبود. بیشتر خستگی یا واماندگی بود. ادارکم نسبت به زمان حتی بدتر از قبل شده بود. نمیدانستم چه مدت است که کف نهر نشستم. حتی نمیدانستم چقدر طول کشید که به حالت چهار دست و پا در بیاییم. سعی کردم از آب خارج شوم و خودم را به کنار نهر برسانم. دستهایم توان تحمل وزنم را نداشتند. چند بار با صورت داخل آب افتادم. ولی مجدد تلاش کردم حرکت کنم. انگار میدانستم اگر بیشتر طول بکشد شاید نتوانم از آب خارج شوم. خفه شدن در این نهر کم عمق چیزی نبود که دوست داشته باشم. مسخره بود که کسی تو این شرایط بمیرد. به گل رسیدم. کنار نهر بودم. گل اینجا با اون جای که به هوش آمدم فرق داشت. چسبناک تر و بیشتر بود. داخل گل چنگ می انداختم. هر سانتیمتر پیشروی جانکاه بود. هنوز پاهایم داخل آب بود که توانم تمام شد. با صورت روی گل افتادم. دیگر توان حرکت دادن هیچ کدام از اعضا را نداشتم. حتی نتوانستم به پشت برگردم و همان جور بروی سینه باقی ماندم. دردی حس نمیکردم. آرام بودم. حتی سرما هم حس نمیشد. وزش باد بروی بدن خیس هم چندش آور نبود. از درون حس گرمی و آرامش شروع به رشد کرد. ابتدا در بازو ها بعد به شانه ها و کم کم کل بدنم را گرفت. انگار در رختخوابی گرم و نرم خوابیده بودم. حس خوش آیندی داشت. دیگر اراده ای برای تلاش در خودم نمی دیدم. چند دقیقه استراحت به جای بر نمی خورد.
فردا صبح کی متوجه میشوند که ما نرسیدیم؟ همسرم همین که بیدار بشه زنگ می زند. اما بارها پیش آمد که نشده بود جواب بدم. احتمالا زودتر از ظهر نگران نمیشود. احتمالا اولین افراد مهندس پاینده و همکاراش باشند. اونها هم زودتر از نه صبح متوجه نمیشوند. چه فکری خواهند کرد وقتی ببین هیچ کدام از ما تلفنمان جواب نمیدهد. اگر گوشی های شکسته باشد پیام تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد را خواهند شنید. ولی اگر یک جای تو کوه و کمر رها شده باشند زنگ می زنند. نه با این همه بارندگی احتمال این که سالم باشند خیلی کم است. فکر کنم پاینده زودتر از بقیه متوجه یک اشکالی در کار میشود. میدانست که چقدر برای این پروژه هیجان داریم. بیشترش هم تقصیر من بود. شوخی نبود که. سه سال برنامه ریزی و تلاش پشت داستان بود. من هم کسی نبودم که بتونم حفظ ظاهر کنم. هر دومان می دانستیم که اگر گرفتن این پروژه بیشتر طول میکشید به مشکل بر می خوردیم. پاینده هم شرایط ما را میدانست. آدم خوب است. از شرایط اضطرار ما سواستفاده نکرد. تو این اوضاع و احوال هر کس دیگری بود کارمان به مشکل می خورد. به یاد صحبتهای که تو طول مسیر با رضا داشتم افتادم. هر دو خوشحال بودیم. البته هر کدام به سبک خودمان. من بدون خویشتن داری و مثل یک بچه یک ریز حرف می زدم. رضا هم خوشحال بود. یک کم از وراجی من کلافه بود ولی چیزی نمیگفت. انگار ترجیح می داد شادی خودش را در مسخره بازی ها من ببیند. تا وقتی که برای شام توقف کردم همه چیز عالی بود. حس و حال ما، جاده و مناظر مسیر که نسبت به دفعات قبلی خیلی قشنگ تر به نظر میرسد. ابر های ضخیم سیاه وسفید در آسمان؛ حرکت منظم برف پاکن که قطع نمیشد. ترانههای شجریان و بنان. فرو رفتن در صندلی ماشین و گرمای مطلوب بخاری، همه و همه دوست داشتنی بود. سرخوش بودیم. حتی وقتی تو طول مسیر آن راننده سبقت ناجوری گرفت هم نتوانست حس و حال ما رو عوض کند. ولی بعد از شام اوضاع تغییر کرد. هوا تاریک شد و از مناظر دیگر خبری نبود. طول مسیر هر دویمان را خسته کرده بود. باران شدیدتر شده بود. من پشت فرمان نشستم. دید جاده خوب نبود. بیشتر حواسم به جاده بود. رضا هم صندلی را عقب داده بود که کمی استراحت کند. وقت خواب نبود ولی چشمانش را بسته بود. فقط صدای مخملی بنان بود. یک بخش از مسیر که ارتفاع بالاتر بود کمی هم برف روی زمین بود. جاده خلوت بود. امیدوارم بودم جلوتر وضعیت بدتر باشد. سرعتم را کم تر کردم. اگر مشکلی پیش نمی آمد باز هم خیلی زودتر از صبح به مقصد می رسیدیم. باز در بخش دیگری از مسیر جاده با برف آب پوشیده شده بود. نمی دانم چرا سیستم صوتی را خاموش کردم. انگار صدا تمرکزم را کم میکرد. رضا چشم هاش رو باز کرد. گفت: اوه جاده رو نگاه. از کی برف شروع شده ؟ جواب دادم: برف و باران قاطی است. هر جا که جاده ارتفاع می گیرد این جوریه. از این شیب که پایین بریم دوباره فقط بارندگی است. گفت خسته نشدی؟ می خواهی جامون رو عوض کنیم؟ بیشتر مسیر را رضا رانندگی کرده بود. اولش خواستم بگم نه خسته نیستم. اما با رضا که رودربایستی نداشتم. رانندگی در شب را دوست نداشتم. گفتم : خسته که نه ولی به نظرم تو رانندگی کنی بهتر است. کمی جلوتر جای که دیگر برف آب روی زمین نبود جایمان را عوض کردیم. گفت بگیر بخواب از این دره دوره ها بیرون بریم باز نوبت تو است. حرفش جدی نبود. همیشه همین بود. اکثر مسیر را خودش رانندگی میکرد. همیشه هم می گفت بعدش نوبت تو است. بقیه مسیر هر دو ساکت بودیم. من هم پا به پای او به جاده ذل زده بودم. نه به این دلیل که مسیر سخت بود. دلیل خاصی نداشت. به رانندگیش مطمئن بودم. جاده هم خیلی بهتر از قبل شده بود. یک ساعت بعد کم کم چشم ها گرم شد. سرم سنگین شده بود. چشم های را بسته ام. دوباره صدا بنان بلند شده بود. صدا گرمش مثل لالایی بود. صدایش را دوست داشتم. “عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست؛ من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟و…”. این بار هم انگار قرار بود همین ترانه آخرین چیزی باشد که یادم می ماند. خاطرم نیست که کی تمام شد یا اصلا تمام شد یا نه.
وقتی چشم هایم را باز کردم همه جا سفید بود. نور چشمم را می زد. فقط سفید بود. چیزی دیده نمیشد. وقتی نتوانی چیزی را تشخیص بدهی روشنایی با تاریکی چه فرق دارد. نمیدانستم کجا هستم. فقط یادم بود آخرین جای که بودم تاریک بود. سرد وخیس بودم و گل تمام تنم را گرفته بود. به اطراف نگاه کردم. سفیدی مربوط به دیوار روبرو بود. ظاهرا داخل بیمارستان بودم. کسی در اتاق نبود. تمام زخمها پانسمان شده بودند. نمیدانستم چه ساعتی از روز است. رضا! رضا کجاست؟ هول شدم. الان وضعیت او ازهر چیزی برایم مهمتر بود. باید کسی را پیدا میکردم. سعی کردم از روی تخت برخیزم. توانش را نداشتم. به سختی نیم خیز شده بود که در باز شد. پرستاری وارد اتاق شد. از این که میدید به هوش آمد و قصد بلند شدن هم دارم هول شده بود. “آقا چکار می کنید” تقریبا داد زد. پرسیدم دوست حالش چطوره؟ یک پلیس و پرستار دیگر هم وارد اتاق شدم. دوباره پرسیدم دوست حالش چطوره؟ پرستارها من را روی تخت دراز کردند. نگذاشتند بیشتر ادامه بدهم. پلیس هم بالای سرم آمده بود. با لبخند گفت نگران نباشد. حالش از تو بهتره. برادر جان تو اون شب چکار کرده بودی؟ پرسیدم چطور مگه؟ نگفتی رضا چطوره. جواب داد مهندس رحیمی خوبه. الان حالش خیلی بهتره. چند اتاق اون ور تره است. نگران نباشد بهش خبر می دیم بیاد پیشت. تو نگفتی اون شب چته بوده. چند ساعت راه رفته بودی؟ پرسیدم یعنی چی؟ گفت خیلی از محل تصادف دور شده بودی. با اون شرایط چطور اینقدر راه رفته بودی. برای پیدا کردند کلی داستان داشتیم. پرسیدم یعنی چی؟ گفت تخریب گارد ریل توجه ماموران را جلب کرده بود. صبح نشده متوجه شدیم ماشین شما از جاده پرت شده بیرون. تیم امداد مهندس رو از ماشین خارج کردند و به بیمارستان رساندند. فکر کردیم تنها هست. تا غروب که به هوش آمد کسی نمی دونست کس دیگری هم در ماشین بوده. برگشتیم به محل تصادف ولی هوا تاریک شد و اطراف محل تصادف کسی رو پیدا نکردیم. بیمارستانها و مردم محلی هم چیزی برای گفتن نداشتند. هیچ خبری نبود. مهندس گفت که شب تصادف بهش گفته بودی که به سمت پایین رودخانه میروی. صبح روز بعد چند نفر برای جستجو فرستادیم. تا ظهر هر چه گشتند تو رو پیدا نکردند. شانس آوردی ستوان مرادی آدم سمجی است. هر کس دیگری بود به همون یکی دو کیلومتر اطراف محل تصادف اکتفا میکرد. غروب تو رو تقریبا هشت کیلومتر پایین تر پیدا کردند. اون شب مگه چقدر جون داشتی که این همه راه رفتی؟ باورم نمیشد. من هشت کیلومتر کف اون دره تاریک راه رفته بودم؟ ادامه داد شانسی آوردی که همون روز پیدا کردند. وگرنه تبدیل شده بودی به مرحوم مینایی. بعد هم با صدا بلند خندید. صدای همسرم آمد که اسمم را می آورد. به در اتاق نگاه کردم. مینا و رضا بودند.
تعداد کلمات 6500 کلمه.
من بودم و تنها همدم روزهای تلخ زندگیم. انگار که با او زاده شده بودم. در دل هایم را با می کردم. او مرا به دنیای خیال و آرزوهایم می برد. و مرا آنجا رها می کرد تا در آن غرق می شدم بعد از ساعتها به خودم می آمدم و خود را مشغول می دیدم.من عاشق بافت فرش هستم.از بافت آن خسته نمی شوم.بعد از
آنکه طلاق گرفتم. دوباره به خانهی مادرم برگشتم.مادرم در خانه اش را با روی گشاده برایم باز کرد.هیچ وقت با طعنه و کنایه حرف نزد.طلاقم را به رخم نکشید. دو سال پیش باهاش آشنا شدم. به نظر پسر خوبی می آمد. ولی بعد از چند ماه فهمیدم او دچار بیماری وسواس ه. من نمی توانستم با کسی باشم که ساعتها در حمام مشغول حمام کردنه.یا مرتب نکته سنجی می کنه اینجا پر از خاکه. اونجا روی زمین مثلا چند تار مو افتاده. یا روزی چند بار باید به خاطرش سرویس بهداشتی ها را می شستم. کم کم داشتم از شستشوی اضافی افسرده می شدم.خودم هم داشتم به طرف او کشیده می شدم.بلاخره طاقتم طاق شد و طلاق گرفتم.
با خودم گفتم کمی بیشتر تحقیق کردن و رفت وآمد با همدیگر قبل از ازدواج باعث روشنتر شدن خیلی از حقایق می شه. بیایید در ازدواجهایمان
عجله نکنیم.
1000کارکتر
213 کلمه
12 عینی
201 ذهنی
با اعتماد زیاد از حدی پشت فرمان لم دادهام.
یک دستم روی فرمان و دست دیگرم روی دنده است و به تاخت به سمت مقصد میرانم.
همیشه به خاطر دستفرمانی که تابه حال حریفی نداشته، احساس غرور میکنم.
آنچنان میرانم که گویی برای رسیدن به مرگ عجله دارم!
نگاهم به عقربهی کیلومترشمار میافتد که با چه شتابی فاصلهی بین اعداد را طی میکند ۱۱۰_ ۱۲۰_ ۱۳۰_ ۱۴۰_…
منه هیجان طلبم، از دیدن این صحنه لذت میبرد.
صدای همسرم در گوشم میپیچد:”عزیزم یهکم آرومتر، نکنه میخوای به کشتن بدیمون؟”
پوزخند دلبرانهای میزنم و با اعتماد بهنفس بیش از اندازهای میگویم:”وقتی عزیزت پشت فرمونه باکیت نباشه، خستهای، باخیال راحت بخواب، به مقصد که رسوندمت چشماتو باز کن.”
و در پایان چشمکی حوالهاش میکنم و چشم میدوزم به جادهی خلوت و عریضی که رقاصی در آن، برایم هیجانانگیزترین کار دنیاست.
صدای دخترکم را از عقب میشنوم:”عروسکمو بده مامان”
به همسر غرق در خوابم مینگرم و بابت اعتمادی که به رانندگیام دارد احساس رضایت میکنم.
عروسک دخترک را از داشبورد برمیدارم و با نیم نگاهی به دستش میدهم و صدای بوق ممتدی که گوشم را کیپ میکند…
رو برمیگردانم و نور تیزی را میبینم که با سرعت به سمت ما میآید. مغزم هنگ میکند و دیگر دستور هیچکاری را به من نمیدهد.
پاهایم سست میشود اما انگشتان دستم باقدرت هرچه تمامتر فرمان را مشت کرده و میفشارد.
نور لحظه به لحظه نزدیکتر میشود و من بیحرکت و با چشمانی از حدقه درآمده به آن زل میزنم.
صدای بوقهای ممتد تریلی و جیغ فرزندانم و فریاد همسرم در هم قاطی میشود و قلبم را فشار میدهد.
نور آنقدر نزدیک میشود که شیشهی جلوی ماشین را پاره میکند، اول داغیاش میرسد و نزدیکتر که شد مثل چاقویی در سینهام فرو میرود و سوزشی جانکاه از سینهی شکافته شدهام تا مغزسرم را میسوزاند.
روسریام، موهایم، پوست سر و صورتم آتش میگیرد و صدایی مثل کورهی نانوایی در گوشی که ندارم میپیچد.
همه جایم میسوزد و درد میگیرد آنقدر که جانم از نوک انگشت شصت پایی که تازه لاک قرمز زده بودم، بالا میآید و از گلویم رد میشود.
صداها قطع میشود…
و ناگهان از خواب میپرم.
در حالی که از شدت وحشت نفس نفس میزنم، بابت همهی لحظات قبل از تصادف که واقعی بود یک جمله را با خودم تکرار میکنم:
غیر از خدا به هیچکس زیاد از اندازه اعتماد نکن، حتی خودت!
“عرض سلام و ارادت خدمت استاد”
دیروز عصر که به گروه نویسندگی خلاق تو واتزآپ سر زدم، دیدم یکی از بچه ها نوشته اش را پاک کرده. نوشته ای که دو سه ساعت پیش تو گروه بود. میدانم دلیلش چه بود چون هیچ کس به این نوشته نظری نداده بود. این اولین برخورد بچه ها با نوشته هایشان نبود. دو سه هفته پیش یکی دیگر از بچه ها، نوشته اش را در گروه ثبت کرد. بعد مدتی که کسی نظر نداد، نوشت، دیگه نمی خوام تو گروه نوشتم را ثبت کنم. هیچ کس حوصله نظر دادن ندارد. این اتفاق هر از چند گاهی در گروه به شکل های گوناگون می افتد. یکیش همین دیروزی بود که گفتم. در چنین لحظاتی یاد ونسان ونگوک نقاش معروف هلندی می افتم. او که چند تن از عموهایش و برادر کوچکترش گالری نقاشی داشتند. حتی با نقاشان به نام روزگار خود هم آشنا بود. منتها هیچ کس به جز برادرش، علاقه ای به نقاشی های او نداشت. می گفتند، طرح هایش مانند گل مالیدن روی بوم نقاشیست. تا اینکه چند سال بعد از مرگش، 2500 طرح از نقاشی هایش که در تنهایی خلق کرده بود. همه در نوع خودش منحصر به فرد بود. رسالت او را تکمیل کرد و الان در بهترین گالری و موزه ها به نمایش گذاشته می شود. کاش در زندگی منتظر هیچ کس نمانیم.
خرف:996
کلمات عینی:23
کلمات ذهنی:196
تعداد کلمات: 218
جمله:18
پاراگراف: 1
تلوزیون روشن بود و آهنگهای انقلابی پخش می کرد. هروقت این سرودها را گوش می دهم احساس خاصی وجودم را پر می کند. چشمانم را بستم تا بتوانم آن احساس را توصیف کنم. یک احساس شوریدگی شاید شبیه احساسی که مولانا وقت دیدن شمس داشت. یک سیلان خاص مثل جریان رودخانه ای پرشتاب که از روی موانع با شور و هیجان و سروصدا رد می شود. یک احساس رهایی وقتی دستها را باز می کنی و می چرخی و آسمان را نگاه می کنی. یک احساس شعف درونی وقتی جای یکی از لامپهای رنگی ریسه ای بلند هستی که برای جشن روشن شده اند. یک احساس بیرون زدگی از خود و فوران و گسترده شدن روح در حد روح همه ی مردم، یک روح جمعی.
گوش دادن به این سرودها حتی برای آنهایی که انقلاب را ندیده اند احساس خاصی را بوجود می آورد. که ریشه ی آن احساس در پیدا کردن هویت است در دوران کودکی و خاطرات آن. نمی خواهم بحث سیاسی کنم. منظور نظرم روح جمعی است که در آن شرایط شکل می گرفت و سالها در همین تاریخ ها دوباره بهم پیوست. منظورم همبستگی روحی بین آدمهاست که البته امروز بیشتر از هر زمانی از آن محروم هستیم. ما به هم نیاز داریم.
937 کاراکتر
کاراکتر عینی 34
کاراکتر ذهنی27
جوانی را کم دارم
عشقی مدفون شده ، درسینه ام چنگ میزند ،
گاهی اوقات خود را به در و دیوار سینه ام سخت میکوبد ،
با من از عالمی غریب و قریب فریادها دارد .
آرامش میکنم شاید طاقت آوَرَد.
بی اعتنائیم را نمیخواهد،
نهیب میزند بیادش آورم،
بدانم زمانی امپراطور عظیمی بر وسعت وجودم بوده ، بی اعتنائیم را نمیخواهد ،
بر دیوار اشگهایم میکوبد و آنها را یکی یکی از خانه چشمم آواره میسازد ،
برایم نغمه های پرشور یادگاری را مینوازد ،
اما من سر سخت تر، او را میرانم.
نمیخواهم در میان این سرسختی دنیا، غوغایی بر پا کند .
ترشرویی مرا باور کرد ،بخود می آید ،غرورش نشانه می رود. .
پاورچین پاورچین در شریانهای وجودم ذوب می شود ،از سرخی شرم گونه عبور کرد و بی صدا خانه وجودم را ترک می کند .
او رفت و من در باور این خلوت فارغ از هر اشگی آوازی تلخ سر دادم:
برو و آواز مستانه ی کاشانه ای دیگر باش ، اینجا در این
خانه در کنار تو جوانی را کم دارم .
بغض غریبی باریدن گرفت و جای خالی اوراسکوت توام با تنهایی پر کرد .
عشق سفر کرد و در این حادثه روزگار هرگز صدای مرا نشنید ،
او پیله ای بدور خود تنید و پروانه ای نو شد تا بحر گلی دیگر پرواز کند ،پروازی از جنس جوانی و عشقی از جنس تکرار .
چشمانم از آن روز در این غربت بی او، سخت غمگین است .
پرتو هیچ نوری دیگر نمیتابد .عطر او از هیچ کویی نمی آید ،
جوانی تنها آدرس او بود، من جوانی را هم نمییابم. .
و این آواز هر هستی است که پایانش بی عشقی و تنهایی است .
نسترن زراعتی
“نسا”
پرده را کنار زد. تابستان کم کم از حیاط خانه شان رد میشد. برگ درختان سیب و انار رو به زردی می رفت.گلهای آفتاب گردان هم دیگر آن طراوت و شادابی روزهای گذشته را نداشتند. اما سارا عاشق پاییز بود. سارا برخلاف خیلی از بچه هایی که از باز شدن مدرسه ناراحت بودند و هیچ ذوق و شوقی نداشتند، به حدی خوشحال بود که شب قبل را خوب نخوابیده بود و مدام در رختخواب این پهلو و آن پهلو میشد. وقتی به خاطرات سالهای قبل فکر میکرد، گاهی لبخند کوتاهی میزد و گاهی هم اخمهایش در هم میرفت. صبح زود بیدار شد. مادرش صبحانه را مثل هرروزباعشق آماده کرده بود بوی نان بربری تازه همه جای اتاق را پر کرده بود. پنیر محلی تازه و تخم مرغ آبپز، سماور نقره ای که قوری گل قرمزی رویش قرار داشت هم کنار سفره بود، پدرش مثل هر روز مشغول گوش کردنِ اخبار ساعت هفت صبح بود. چای شیرین شده و لقمه نان و پنیر را خورد، کیفش را برداشت و به سرعت راه افتاد دوستانش توی کوچه منتظرش بودند با اینکه آنها در فصل تابستان تقریباً هر روز همدیگر را میدیدند اما آنروز چنان جیغ و دادی راه انداختند، گویی بعد از مدّت طولانی بهم رسیده اند. باز هم اول مهر و خاطرات زیبایش. باز هم پاییز و رنگهای فریبنده اش، باز هم کوچه و لی لی کردنهای راه مدرسه…نسا دختر همسایه بود که دوتا کوچه بالاتر از کوچه سارا زندگی میکردند. دختر هجده ساله ای از سرزمین جنوبی کشور ( هرمزگان) با چهره ای سبزه و چشمانی درشت و سیاه، قد بلند و لاغر، لای در ایستاده بود و بچه هایی که به مدرسه میرفتند را تماشا میکرد بارها به سارا گفته بود خوشا به حالت که درس میخوانی من هیچ وقت نتوانستم به مدرسه بروم و باسواد شوم. سارا یکبار از او پرسیده بود که چرا نتوانستی درس بخوانی؟ نسا هم به سارا گفته بود، بخاطر فقر، خانواده ام توانش را نداشتند و نتوانستند من و دو برادرم را به مدرسه بفرستند. ولی سارا فقط نگاهش میکرد، دردی که درسینه داشت را از چشمانش میخواند. امّا کوچکتر از آن بود که بتواند تسکینش دهد. سارا یکروز به نسا گفت: دوست داری که الفبا را یاد بگیری و کم کم بتوانی بنویسی؟ من حاضرم هر روز تا جاییکه بتوانم به تو درس بدهم. گل از گل نسا شکفت. سارا را محکم بغل کرد و گفت: حتماً، قول میدهم شاگرد خوب و زرنگی باشم. از فردای آنروز آنها تمرین را شروع کردند. سارا هر روز یکساعت بعد از برگشتن از مدرسه روی سکوی توی کوچه ی نسا مینشستند و درس میخواندند. نسا به حدی ذوق آموختن داشت که خیلی زودتر از چیزی که سارا فکرش را میکرد الفبا و نوشتن را یاد گرفت. فقط نمیدانست چرا روزهایی که به پایان سال و تعطیلات نوروز نزدیک می شدند نسا هم غمگین تر می شد. بعد از حدود پنج ماه، سارا و نسا بیشتر بهم نزدیک شده بودند. مثل دو خواهر مهربان باهم دردو دل میکردند و درس میخواندند.آنها تصمیم داشتند جشن باسواد شدن نسا را در زمستان و در برفها بگیرند. در روستای آنها هرسال برف زیادی می بارید.آنها آن سال بیشتر از سالهای قبل در انتظار باریدن برف بودند. بالاخره سارا یکروز صبح که از خواب بیدار شد. پرده اتاق را کنار زد، چیزی جز یک دست لباس سفید که تمام حیاط را پوشانده بود دیده نمیشد. با فریادِ وای نسا برف آمده، برف آمده بالا و پایین میپرید زود آماده شد و از خانه بیرون رفت. به کوچه نسا که رسید دید او زودتر آنجا ایستاده بود نسا نگاهی به سارا کرد و گفت: خب خانم معلّم مهربان حاضری جشن را شروع کنیم؟ سارا گفت: بله حاضرِحاضرم. نسا و سارا دست هم را گرفته بودند.می خندیدند و می چرخیدند. باهم حروف الفبا را بلند بلند میخواندند. آ مثل آب، ب مثل بابا، پ مثل پروانه، و….رسیدند به حرف ن،،،،صدایشان را بلندتر کردند “ن مثل نسا”، چقدر حال خوبی داشتند. نسا روی برفها اینطور نوشت، خواهر مهربانم دوستت دارم، او سارا را در آغوش کشید و گفت:هیچوقت محبتی که بمن کردی را فراموش نمیکنم. هر چند نسا تلاش میکرد غمی که در نگاهش موج میزد را از سارا پنهان کند ولی سارا میفهمید او از چیزی یا شاید هم کسی ناراحت است. آنروز گفتند، خندیدند و چرخیدند و حسابی برف بازی کردند. عید نوروز هم کم کم از راه رسید و تعطیلات عید به زیبایی و خوشی مانند سالهای قبل سپری شد. سارا آنروزها نسا را خیلی نمیدید. آنها هم سرشان شلوغ بود.شنیده بود، مهمان غریبه دارند. سارا چند وقتی بود که کنجکاوِ رفت و آمدهای عجیبی که به خانه نسا میشد، بود و زمانی کنجکاویش شدت گرفت که بعد از باز شدن مدرسه و گذشت یکهفته نسا را ندید. خیلی نگرانش بود تا اینکه یکروز که با دوستانش از مدرسه برمیگشتند، متوجه مردمی شدند که به طرف کوچه نسا میدویدند. آنها هم سرعت شان را بیشتر کردند هرچه نزدیکتر میشدند دلشوره سارا هم بیشتر میشد. خدایا چه خبر است؟ آمبولانس وآنهمه جمعیت جلوی در خانه نسا چه میکنند؟ جلوتر رفت خودش را ازبین شلوغیها به در ورودی خانه نسا رساند مردم چه میگفتند؟ چه بر سر نسا آمده؟ یکی میگفت: پتو رویش بندازید دیگری میگفت: دختر بیچاره بخاطر اینکه زیر بارحرف زور نرود تن به خودسوزی داد صداهایی که میشنید، گوشهایش را کر میکرد شاید خواب بود شاید هم کابوس میدید. ازبین جمعیت دو مامور امداد در حالیکه برانکاردی را حمل میکردند، بیرون آمدند. سارا فریاد کشید خدای من! چه میبینم؟ نسا را درحالیکه پتویی دورش پیچیده بودند داخل آمبولانس گذاشتند.فریاد نسا نسای پدر و مادر و برادرهایش کوچه سبز خاطراتش را تیره و تار میکرد. نفهمید مادرش کی از راه رسید و او را درآغوشش پناه داد. مادر میدانست که، این اواخر سارا و نسا چقدر بهم وابسته شده اند، و سارا او را مانند خواهر بزرگتر دوست داشت. سارا در حالیکه گریه میکرد و از شوکِ خودسوزی نسا نفس نفس میزد، پرسید: مادر! تو میدانی نسا چرا اینکار را کرد؟ آخر او آرزو داشت درس بخواند و خانم معلّم شود. مادر دستش را گرفت و به سمت سکوی خاطراتش با نسا برد…آرام باش دخترم تا برایت بگویم. در حالیکه بغض کرده بود دست سارا را در دستانش گرفت و گفت:دخترم نسا نمیخواست با پیرمردی که جای پدربزرگش بود ازدواج کند خانواده اش میخواستند بخاطر پولِ خواستگارش که چندین سال از نسا بزرگتر بود، او را به عقد آن پیرمرد در بیاورند نسا چندین ماه بخاطر این موضوع با خانواده اش جنگید و سعی کرد آنها را متقاعد کندامّا تلاشش نتیجه ای نداد. سرانجام در روزیکه قرار بود به عقد او دربیاید نتوانست حرف زور را بپذیرد و ناچار به خودسوزی شد. سارا در آن لحظه نه کسی را میدید و نه حرفی میشنید فقط نسا را در میان کوچه میدید که با آن لباس جنوبی زیبا، قد بلند و چشمان سیاه و درشتی که پشت بُرقع زیباتر شده بودند، به او میگفت: خواهر کوچولو بیا باهم شعر الفبا بخوانیم. آ مثل آب، ب مثل بابا، پ مثل پروانه، و…..ن مثل “نسا”.
راهنما
دم غروب از پله های کتابفروشی تند و تند پایین رفتم. نیم ساعتی گذشت و من هنوز در جستجو بودم.
مامان بدو بیا… صدای پسر بچه پر از شور و شوق بود. مادر لخ لخ کنان از رسید کنارش و گفت اینجا اسباب بازی ندارد پسرم.
نه مامان من از این کریسمس ها می خواهم.
درختش را که خریده ایم.
کودک خیره به بسته های کادوپیچ مصرانه مادر را طلبید.
راهنما آمد و گفت قفسه های کتاب کودک اینجاست اگر…
مادر حرفش را برید و گفت آن سبد و کادوها چیست؟ فروشی اند؟
کتاب. به خودتان یا دیگری هدیه می دهید بدون دانستن عنوان.
پسرک داد زد از همین ها می خواهم. کتاب کریسمسی روبان قرمز.
مادرتند شد: برایت ماشین می خرم از آن تانکر بزرگ ها.
فرفری مایوسانه گفت نه میخواهم بدانم توی این روبان قرمز ها چه نوشته.
تو که سواد نداری پسرم.
ولی تو داری.
ارزشش را ندارد ما پسرم. و روکرد به من و راهنما و ادامه داد:عجب گیری کردیم.
من به آرامی به او گفتم: می توانید یک کتاب کودک بخرید و برای آقا کوچولو کادوپیچ قرمز کنید.
مادر درحالیکه دست بچه معترض را گرفته بود گفت کی وقتش را دارد. الان می رویم خانه، تبلتش را دستش می دهم.یادش می رود همه چیز.
رفت و مو فرفری را هم کشان کشان برد.
رو کردم به راهنما و گفتم: معیار ارزش آدم ها چقدر فرق دارد. و هریک برگشتیم سر خط خودمان.
تعداد کاراکتر :900
پنجره قدی
از در که زدم بیرون اورا دیدم.سلام کردم. فاصله کم بود اما نگاه او خالی از پاسخ. انگار به گذشته های دور فکر میکرد. با او همسفر شدم.
صبح ها ساعت ۷.۳۰ زمان تلاقی ما بود. من عازم دبیرستان بودم با ذهنی نیمه هشیار و در فکر قهرمان رمان شب گذشته.نرم نرم سیگار به دست و یا گوشه لب می رفت سرکار. کت خاکستری اش به سفیدی می زد. سلام میکردم.
او سرفه ایی خش دار می کرد و مهربانانه جواب می داد سلام دخترم. سر خیابان راهمان از هم جدا می شد. او سلانه سلانه بوی سیگارش را به خیابان می برد و من تند و چابک به سمت دبیرستان می دویدم. می خواستم زودتر برای فاطمه تعریف کنم که دیشب چه خوانده ام و داستان در چه پیچ و سراشیبی افتاد. و بعد
زیر زیرکی سرکلاس بقیه رمانمان را از جایی که ول کرده بودیم پی بگیریم و بفهمیم چه بر سر قهرمان های مان آمده است.
حالا از پشت پنجره قدی مشرف به حیاط کوچک از لای در همیشه نیمه باز خیره شده است به رفت و آمد مردم کوچه. بازهم ساعت ۷.۳۰ است و من بازهم به مدرسه می روم. سعی میکنم روی چشمهایش متمرکز شوم و به جای خالی زانوی چپش فکر نکنم. جوابی برای سلامم نمی آید. ساکت، فقط نگاه میکند. کمی مکث می کنم و بعد می زنم به کوچه اما فکرم جایی پیش او جا می ماند.
او هنوز هم نان آور خانه است. چه آن زمان که کیسه های سنگین گچ و سیمان را به دوش می کشید و چه حالا که مستمری ناچیزش را فرزندانش بی پروا به باد می دهند.
قهرمان رمان دیشب را یادم نیست ولی برای امروز پیرمردی هست که کوچه ها از قدم های خسته اش خالیست.
صف دوتایی
دم غروب رفتم توی صف دوتایی.نانوایی نسبتا خلوت بود. از فراغت صف استفاده کردم و شروع کردم به سر و سامان دادن به افکارم.
رسیدم پشت پیشخوان. در صف سه تایی و بیشتر، آقایی با لباس کار هم ردیفم بود. از لکه های روی کاپشنش معلوم بود نقاش است.
شاطر صورت گر گرفته اش را به من کرد و گفت: فقط چهارتا نان توی تنور دارم و نوبت این آقاست.
گفتم اشکالی ندارد. یکی هم برای من کافیست.
آقای کاپشن خاکستری با صدایی خسته رو به نانوا گفت: من نان ها را با این خواهران نصف میکنم. من دوتا ایشان دوتا.
شاطر همزمان نان ها را تند و تند روی پیشخوان فلزی می انداخت.
نقاش میانسال نانش را به سمت من دراز کرد. مانده بودم چه کنم. از گشاده دستی اش خجالت زده شدم. .
با خودم فکر کردم اگر دوتا نان برای خانواده اش کم باشد چه؟ همه خستگی به تنش می ماند. کمی این دست و آن دست کردم ولی آخرش نان را گرفتم تا به قول مادرم دستش را کوتاه نکنم.
تشکر کردم و کارت کشیدم. به شاطر گفتم. نان های هردویمان را من حساب کردم.
آقای نقاش یکه خورد و بلند گفت: نه خواهرم، ابدا، اصلا.
اصرار کردم. شاطر هم به کمکم آمد و گفت سخت نگیر برادر.
برای اینکه راحت شود گفتم: همین که شما با مهربانی سفره های مان را برابر کردید خیلی بیشتر از اینها می ارزد.
تعداد کاراکتر ۱۰۹۵
در جستجوی زمین سوخته اثر احمد محمود، از این کتابفروشی به آن کتاب فروشی، از این خیابان به آن خیابان، شهر را دو شهر کرده ام. نیست که نیست. انگار همه این کتاب را خریده اند و خواندهاند و فقط من از قافله عقب مانده ام. نا امید از پیدا کردن کتاب، در خیابان قدم می زنم. وارد آخرین کتابفروشی میشوم. قفسه های کتاب را از نظر می گذرانم و در دل می خواهم که همه کتابها از آن من باشند. یاد جملهای از ارنست همینگوی میافتم. در یکی از روزهایی که در کافه مشغول نوشتن بوده است، دختر جوان زیبا رویی وارد کافه میشود و توجه او را به خود جلب می کند. او به نوشتن ادامه میدهد. سر که بلند می کند، جای دخترک خالیست. او خطاب به دختر که دیگر رفته است، میگوید: دیدمت ای زیبارو و دیگر از آن منی، حال چشم به راه هر که خواهی گو باش و چه باک که دیگر هرگز نبینمت، تو از آن منی…
نویسنده مالک همه چیزهایی است که میبیند، می شنود یا حس میکند چرا که آنها را در قالب کلمات و جملات به بند می کشد، صاحب می شود و آن طور که میخواهد، می پروراند. نوشتن، با کمترین سرمایه، به ما غنا می بخشد.
تعداد کاراکتر: ۹۵۹
کلمات ذهنی: ۱۲
کلمات عینی: ۱۹۶
شش بهمن سه بار
هفت بهمن پنج بار
هشت بهمن –
نه بهمن یک بار
ده بهمن هفت بار
یازده بهمن چهار بار
دوازده بهمن سه بار
سیزده بهمن شش بار
چهارده بهمن دو بار
پانزده بهمن هشت بار
شانزده بهمن سه بار
هفده بهمن دو بار
هجده بهمن –
با عرض معذرت بابا تأخیر
دوستم ازعلاقه ی شدید یکی از شاگردانش به او می گفت و از تصوراتی که در اثر این علاقه درذهن او شکل گرفته بود. می گفت که باورت نمی شود شاگردم از من تصور یک انسان معمولی ندارد، او باورش نمی شودکه منهم زندگی عادی داشته باشم مثل خودش، حتی غذا بخورم و یا بخوابم. به دوستم گفتم جالب است که این مسئله در مورد شخصیت ها هم اتفاق می افتد. شخصیت های ملی و سیاسی و یا حتی مذهبی و ادبی. درمورد این شخصیت ها هم چنین تصوراتی در ذهن مردم عادی شکل می گیرد. وقتی آنها بین مردم محبوب می شوند وحتی داستان ها می سازند و تبدیل به اسطوره می شوند. گفتم که ما گاهی آدم ها را در جایگاه منصب های اجتماعی شان گاهی چنان بالا می بریم که دیگر نمی توانیم تصور کنیم آن شخصیت ممکن است اشتباه کند و یا حتی زندگی عادی مثل مردم عادی داشته باشد.
این شخصیت سازی و اسطوره سازی در هر زمینه ی اجتماعی ممکن است رخ دهد و ما را دچار اشتباه و مغلطه کند. آنوقت در بزنگاهی که یک مورد از این شخصیت ها دچار لغزش و اشتباه شوند بناهای فکریمان فرو می ریزد و همه ی باورهایمان به فنا می رود و این لغزش را به همه ی شخصیت های ساخته شده در ذهنمان تعمیم می دهیم. واقع بینی برای خود ما هم آرامش می آورد.
1040 کاراکتر
کاراکتر عینی 45
کاراکتر ذهنی 39
سفارش همبرگر داده بودیم و تو ماشین منتظر بودیم آماده بشه. منم فرصتی پیدا کردم تا پیامهای خوانده نشده واتساپ ام را چک کنم. سرم تو گوشی بود که یکدفعه بچه ها داد زدند:” مامان! پیرزنه افتاد تو سطل زباله!” نگاهی کردم، دیدم بله خانمه با سر تو سطل زباله بود و فقط پاهاش از سطل بیرون بود.آیلین با تعجب گفت:”مامان میدونی این پیرزنه مثل کیه؟”گفتم:”نه”، گفت:” مثه اون پیرزنه بود تو کتاب فارسی مون که می خواست از تو تنور نون در بیاره و یه دفعه با سر افتاد تو تنور!”آیلین دقیقا راست می گفت؛ چه تشبیه قشنگی کردی دختر،آفرین!
پیرزن تو کتاب فارسی و پیرزن تو خیابون ما هر دو به دنبال “تکه نانی” !..
رفتم کمکش کنم که دیدم پیرزن با چند بطری پلاستیکی سرش را از داخل سطل بیرون آورد وسریعا آنها را در کیسه پارچه ای که زیر چادرش پنهان کرده بود، گذاشت و رفت.چند دقیقه بعد پیرمردی با یک دوچرخه کهنه و داغون آمد و رفت به سراغ همون سطل کذایی!
می خواستم بهش بگم دیگه چیزی نمونده و بهتره بره روزی شو جای دیگه جستجو کنه که دیدم چند تا تیکه مقوا پیدا کرد و بار دوچرخه اش کرد.
با دیدن این صحنه های دردناک چنان آزرده خاطر شدم که در لحظه آرزو کردم، به زودی زود این سطل های زباله جایگاه ابدی آدمهای کثیفی شود که بی رحمانه زندگی را به کام پیر مردها و پیر زنهای سرزمینم تلخ کرده اند!
تعداد کاراکتر:۱۱۴۹
کلمات ذهنی:۱۳۰
کلمات عینی:۳۶
صبحکهبیدارشدم، قطعهامرا با تردید ارسال کردم.
رفتم تو هال رو مبل نشستم. چشمانمخواب آلود بود.
گفتم: جارو بکشم،وصبحانهرا اماده کنم تابچه ها بیدار شوند. دیدم که نان تازه نداریم.
تصمیم گرفتم بروم پیاده روی،بعد سره راه نان هم بخرم لباس هایم را پوشیدم.
بعداز طی کردنکوچه، وارد فضای سبزی شدم، ونگاهم به اولین نمیکت سنگیِ نارنجی رنگی افتاد؛ که روی آن، دوتا خانم نشسته بودند،نگاهشان را به من دوختن.
به راهم ادامه دادم، رسیدم به پارک، دیدم نسبت به روزهای قبل شلوغ تراست؛ چندنفری،باز بهم خیره شدن، تعجب کردم که چراهمه روی من زوم کردن؟!
دست تو جیبم کردم،که متوجه شدم کارتبانکیامهمراهم نیست،تا نان بگیرم، باخودگفتم: برم خانه، برشدارم، ولیگفتم چه کاریه امروز نان تازه نمیخورم.
چند قدم برداشتم، متوجهی سردی دماغم شدم. وایخدای من! ماسک نزدم؛ بخاطر همین بود همه نگاهم می کردند، یک لحظه درنگ نکردم، زود برگشتم خانه تا ماسکم را بزنم. کارت بانکیام را نیز با خود اوردم. در حین راه به اینفکر کردم که، سلامتی نعمت بزرگیاست. ماسکم را زدم و رفتم.
تعدادکلمه.۱۶۷
تعدادکاراکتر۹۴۷
تعدادجمله.۱۳
تعدادپاراگراف ۸
درود و ارادت خدمت استاد کلانتری عزیز
گرفتن آب هویج ، شستن آب میوه گیری و یک نظافت سردستی کارهای تکراری صبح هستند که هیچ وقت خسته ام نمیکنند. یکسالی میشود که به خودم قول داده ام تا بیشتر از حد توانم از بدنم کار نکشم. امروز اما ناهار نداشتیم و باید درست کردن غذا را به لیست کارهای صبح اضافه میکردم. از شب قبل بچه ها سفارش سبزی پلو با ماهی داده بودند. آب هویج را گرفتم و بعد از شستن آب میوه گیری و گردگیری یادم افتاد که سبزی پلویی ندارم. با خودم کلنجار رفتم که (( خودم بروم خرید یا بگوییم بچه ها بروند؟! ))
(( نه! صبر کن الان خودم لباس میپوشم یک دقیقه میروم و زود برمیگردم. ))
(( پا و کمرت درد بگیرد چه ؟! ))
(( عیب ندارد فوقش یک مسکن میخورم ، بچه ها گناه دارند ، خوابیده اند. ))
توی همین کش و قوس بودم که صدایی در سرم گفت : (( شنل و نقابت زود دربیاور زورو جان! تو به خودت قول داده ای ! ))
قامتی راست کردم، لبخند به لب روی مبل دراز کشیدم و با صدایی رسا گفتم : (( بچه ها سبزی پلویی برای غذا لازم دارم ، وگرنه از ناهار خبری نیست. ))
کاراکتر: 698
کلمات عینی: 34
کلمات ذهنی: 43
درود و احترام خدمت شما استاد کلانتری عزیز
امروز نوبت فیزیوتراپی کمر داشتم. زنگ در را که فشردم، نیت کردم روی تخت خوابیدنی، فایل جلسه اول را گوش بدم تا سردربیاورم که تکلیف این هفته چیست. منشی مثل همیشه پرانرژی و خندان سلام ام را علیک گرفت و گفت”کابین سه، آماده بشید.” روی تخت ملحفه کشیدم و به جستی روی تخت دراز کشیدم. سنسورها را بهم وصل کرد و با چند تا سوال و جواب و کم و زیاد کردن ولتاژ برق نهایتا من ماندم و گوشی موبایلم. توی تلگرام به دنبال کانال نویسندگی خلاق می گشتم که دوباره وارد کابین شد. میدانست که مدرس زبانم و میدانستم که تازگی ها کلاس زبان ثبت نام کرده است. پرسیدم از کلاس زبانت چه خبر؟ چشمانش برقی زد و گفت” ی متن برای معرفی خودم نوشتم” و پرسید:” برای ارایه، باید همه ی اینها را از حفظ بگویم؟” یک آره و نه تحویلش دادم و گفتم که میتواند برای هر بند از متنش، یک کلمه کلیدی در کاغذ کوچکی یادداشت کند و همراه خودش داشته باشد. ایده ام را پسندید اما شاکی بود که هم شاگردیهایش از خودش قدرترند و استادش حسابی نکته بین است و اینکه کارش چقدر سخت است! کمی مضطرب اما امیدوارتر از قبل رفت و من ماندم و برق گرفتگیهای خوشایند روی اعصاب کمرم. راستی چه داستان آشنایی!دوازده سال پیش یک دانشجوی زبان آماتور در میان کلی همشاگردی آیلتس و تافل گرفته و اساتیدی سختگیر و بی اعصاب…امروز هم در میان همسفران و هم پیاله گانی نویسا و استادی به کاردانی شاهین کلانتری و باز منی که از نوشتن چه کم میدانم!! چه شجاع و کله شق ام من!
شیلا انصاری
کاراکتر: 1006
کلمات عینی: 53
کلمات ذهنی: 63
تلاطم
در ترافیک گیر افتاده بودم. چشمم به ساعت موبایلم بود .دیر شده بود ..شیشه پنجره تاکسی را پایین کشیده بودم .خودم را به هوای آلوده تهران سپرده بودم.نمیتوانستم قله های کوههای برفی راتماشا کنم.چیزی از این فاصله دیده نمیشد .هوا بوی گازوئیل می داد.آدمها با چهره های نا آشنا بسرعت در حال حرکت بودند .سر خیابان شرکت رسیدم .از تاکسی پیاده شدم .بسرعت وارد آسانسور شدم .چشمم به آینه داخل آسانسور افتاد .چروک های پیشانیم و دور چشمهایم خودنمایی میکردند .روسریم را روی سرم مرتب کردم .واردسالن شرکت شدم .کارمندها همگی دور میز بزرگی جمع بودند.چشمهایشان به صفحه مانیتور خیره بود.با صدای بلند سلام و صبح بخیر گفتم .لبخندی نداشتم که نثارشان کنم .درنقش مسئول بخش صادرات فرو رفتم.مسئولی وظیفه شناس و ماهر.پشت میزم نشستم .دیدن ایمیلها اولین و مهمترین بخش کارم بود.ایمیلها پشت هم روی مانیتور ظاهر میشدند.اول ایمیلها بعد هم گرفتن نرخ دلار .بیست سال بود بهمین منوال گذشته بود .نمیدانم کجای کاردنیا ایراد داشت که با رشته ادبیات انگلیسی سر از بیزنس درآورده بودم . پیامی روی گوشیم نقش بست و عکسی به دایرکت اینستاگرامم ارسال شد .کنجکاو شده بودم.عکس را باز کردم .یک عکس از دوران دانشجویی بود.یک عالمه دانشجوکه توی محوطه دانشگاه با استاد محبوبشون عکس گرفته بودند.یکی از دخترهای توی عکس من بودم. پیامی هم در زیر عکس بود.ترانه مرارا یادت هست؟به عکس خیره شدم .عکس مربوط به اواخر دهه هفتاد بود.توی این عکس لبخند داشتم چقدر خوشحال بودم .لاغر بودم و رژ لب قرمز زده بودم .مانتوی نخودی رنگی به تن داشتم که دور آستینهایش نوار دوزی مشکی داشت .آن موقع چقدر در انتخاب لباسهایم سلیقه بخرج می دادم .اینجا هنوز امید وارد زندگیم نشده بود.پیام بعدی را امید،ارسال کرد.اجازه بده باهات صحبت کنم .این عکس را یادت میاد؟ با استاد جعفریان و بچه ها گرفتیم؟حیاط آفتاب زده آنروز دانشگاه را مگر میشود یادم رفته باشد.توی آن شهرییلاقی زیبا که با کوهها احاطه شده .بهترین مکان و بهترین زمانی که زندگی میدرخشید.حیاط همه خانه های آن شهر ، یک درخت انگور پریشان داشت .با شاخه های بالارونده ،پراکنده شده روی طاقها .تا پایان روز هر از گاهی عکس روی گوشی را را باز میکردم و میبستم .تمرکز نداشتم .چیزی در گلویم مانده بود.چیزی شبیه یک بغض قدیمی .تایم کاری تمام شد .میخواستم به خانه پناه ببرم .تهران مرابلعیده بود .هیچ جایی دیده نمیشدم.کسی ترانه را نمیشناسد.کسی مرا نمیشناسد.امید از زندگیم نمیرود.همه جای زندگیم یهو پیدایش میشود.توی تاکسی بسمت خانه ،دوباره عکس در چشمم ظاهر شد.در بهار گرفته شده بود .همان موقع که بوته های یاس از حیاط هر خانه ای به بیرون آویزان بود وعطرشان همه کوچه را پر میکرد.همان روزهایی که صدای پرندگان از کوچه باغها شنیده میشد.
خیالم به خیابان سپهررفته بود همان خیابان معروفی که دانشکده های پرستاری و علوم انسانی و مهندسی را در خود جای داده بود .همان خیابان که پر از کتابفروشی ها و کافه ها بود .همانجایی که چنارهای عظیم الاجثه در دو طرف خیابان سر بر هم زده بودند .انوار نورانی از لابه لای برگهای پنجه دارشان بروی زمین پراکنده بود .همان عصرهایی که خیابان سپهر مملو از دختر ها و پسرهای دانشجوبود.همان خیابانی که به میدانی بزرگختم میشد و مجسمه سپید زنی با موهای بلندو بافته و سبدی در دست نوید زندگی میداد. .همانروزهایی که به جهان از لابه لای نمایشنامه های شکسپیر و رمان های عاشقانه جین آستین نگاه میکردم و با دیدگاه فروید و یونگ تحلیل میکردم.همان روزها که تازه فهمیده بودم هملت عقده ادیپ داشته است و از این کشف جدید حیرت کرده بودم .
تاکسی سر کوچه نگه میدارد .کلید را در قفل میچرخانم .وارد آپارتمان میشوم .چقدر خوب است .به خانه پناه میبرم .روی مبل دراز میکشم و دوباره عکس در چشمم ظاهر میشود
نوزده سالگی
نوزده سالگیم در یک بعدازظهر در یک خوابگاه دانشجویی دخترانه شروع شده بود در یک اتاق چهار نفره.خوابگاه پر از دخترهایی از شهرهای مختلف بود.همه رخدادههای زندگی تازه بود .قرار بود مستقل از خانواده ام زندگی را شروع کنم. نمایشنامه هملت هر سال اجرا میشد.هر کسی دوست داشت برای تاتر انگلیسی تست میداد .برای نقش اوفیلیا برگزیده شدم و امید درنقش هملت انتخاب شد .در یک عصر شنبه نمایشنامه اجرا شد. بعد از نمایش امید دیگر یک پسر لاغر اندام با صورت سبزه استخوانی معمولی نبود. در چشمم ،اون به یک مرد با استعداد ،با هوش، تبدیل شده بود که میشد برای یک عمر زندگی انتخابش کردو با خیال راحت به او تکیه کرد. شکسپیر بیشترین تاثیرش را برما گذاشت. دیگر همه جا پر از قدمهای ما بود .کافه ها ،کتابخانه ها ،پاساژها ،کوچه ها .قرار شد خانواده امید به دیدنم بیاییند.
بهمن ماه هشتادو سه
بیست و سه سالگیم در بعدازظهری که مادر و خواهر امید به خانه امان آمدند شروع شد .مادرم همه جا را برق انداخته بود.بوی گلهای تازه ای که مهمانها آورده بودند ،همه جا را پر کرده بود .پیرهن مخمل سبز رنگ با حاشیه توردوزی پوشیده بودم .لباس موردعلاقه ام بود .آدمها،گلها ،لباسهای مورد علاقه ام در آن بعدازظهر کنارهم بودند.صحبتها که شروع شد آرامش رخت بست. فهمیدن لهجه مادر امید کار سختی بود .قرار بود بعد از ازدواج به زادگاه امید که یک شهر مرزی بود برویم .پدرم راضی نشد دخترش را به سرزمینی دور بفرستد.مهمانها ناراحت شدند .امید نمی خواست دور از زادگاهش باشد .مهمانها رفتنند .
اختلاف فرهنگی خودش را نمایش میداد. من چه میفهمیدم این کلمات تازه مد شده را .من میخواستم با امید باشم برای تمام عمر.هیچ شهری و هیچ جاده ای برایم فرقی نمیکرد.زندگی آنقدر در نظرم میدرخشید که تحمل همه سختیهایش آسان بود.ترم آخر بودیم .امید ناپدید شده بود . رد و نشانی از او نبود .شماره ای به دستم رسیده بود زنگ زدم .گفت ترانه تمامش کن .از اینجا میروم .خودم راسر به نیست میکنم.قسمت نمیشود .خانواده ها راضی نمی شوند.بیرحم شده بود .لبخندی نداشت .صدایش خشک و عصبی بود.من ساکت شدم .حرفی نزدم . چقدر راحت تغییر عقیده داده بود .چقدر راحت تمام روزهای گذشته را فراموش کرده بود.ای کاش کسی بهم یاد میداد با این امید که روی دستم مانده بود چکار کنم؟ نمیدانستم بدون امید، که دیگر طرفدارش نبودم کجا باید بروم؟
خرداد ماه هشتادو چهار
بیست و چهار سالگیم در غروب تنهایی یک روز جمعه بسراغم آمد.از اتاقم بیرون نمی آمدم .کاری نداشتم. دنیای من تمام شده بود .موهایم ریزش داشت و بعد مژه ها و ابروها .همه چیز در دنیایم رنگ باخته بود .شهر سرسبز تمام شده بود.رویا شده بود.در باورمن نمیگنجید .کافه های خیابان سپهر مملو از غریبه ها بود.اتوبوس دانشگاه پر از دانشجوهای جدید بود .من تنها بودم بدون امید و این مهمترین مسئله دنیای من بود .چکار داشتم دوران ریاست جمهوری چه کسی است .فصلها چگونه می آیند و میروند.پدرم جراحی قلب انجام داده بود .دو بیمار در یک خانه بودیم. قلب هر دویمان بسختی کار میکرد .هیچ وقت فرصت نکردم برایش از امید بگویم.در هپروت خودم بودم. صدایم میکرد، ترانه بابا از اتاقت بیرون بیا.با ما حرف بزن .خسته به روی مبل تکیه میداد نگاه منتظری داشت. دلش میخواست دخترش خاطره ای ،حرفی، بزند .اما لال شده بودم. کاش اینقدر خودخواه نبودم .کاش دستهایش را میگرفتم .کاش برایش داستانی از بهبودی و شفا میگفتم .گاهی اشباح را میدیدم .پدرم فوت کرد .از همه بیشتر فریاد میزدم چون از همه بیشتر کنارش نبودم . تازه هوشیار شده بودم .مردها از دنیای من رفته بودند. حتی پدر هم رفته بود.باید کاری انجام میدادم .زندگی دیگر لطافت سابق را نداشت.باید همه چیز تغییر میکرد .حتی کوچه و خیابانها .تهران عطر یاسها را نداشت .اما خیابانهایش جان میداد برای فراموشی .برای بیخبری از عمر .برای فراموش کردن ترانه ای قدیمی.به تهران رفتم
سال ۹۰ تهران
بیست و هشت سالگیم در یک شرکت بین المللی سپری شده بود.با یک مصاحبه کاری بدون سفارش آغاز شده بود. مدیر میپرسد سابقه کار دارید .گفتم خیر .میخواستم بگویم بجایش هملت را خوانده ام.اما قرار بود حرفی از کتابها نزنم . بجایش میگویم زبان انگلیسی را می فهمم .قبول کرد .آموزش بدون بیمه تا سه ماه .جدی بود .زندگی جدی شده بود.من همیشه تکیه گاه داشتم .صدایی در درونم فریاد میزد بدون حامی نمیشود.
آبانماه سال ۹۵
بعد از اینهمه سال از خیابان اسفندیاری خوشم آمده بود .با شوق هر چهارشنبه سر از خیابان اسفندیاری در می آوردم .در پیچ کوچه لادن طبقه چهارم پیدا میشدم .در میان رنگها و بوم ها خیالم را از دنیای دلارهاو محاسبات به دنیایی طرحها و نقشها سفر میدادم . بعد از بارندگی صبح هوا معطر بود .وارد کلاس شدم .باز هم دیر رسیده بودم .در زندگی همیشه دیر میرسیدم .جاوید پشت بومش بود .نصفه صورتش پیدا بود .قد کوتاهی داشت .اصلا دیده نمیشد .با کسی حرف نمیزد.فقط موقع انتراک کلاس توی کافه پایین سعی میکرد چند جمله ای با من صحبت کند .دنیای من پر از سکوت بود .دلم میخواست با او حرف بزنم .قابل اعتماد بود . اما اگر ناپدید میشد چی ؟اگر قولهایش یادش میرفت چه ؟ امید از زندگیم بیرون نمیرفت .همه جا پخش شده بود .در تک تک لحضات زندگیم حضور داشت .در مهمانی شب یلدا .هر کجا که کسی میخواست پایش را در دنیاییم بگذارد .امید آنجا بود . تکیه به دیوار داده بود و بمن نگاه میکرد .چند جلسه بعد جاوید ناپدید شد .مثل همان موقع که امید ناپدید شد .باورم نمیشد جاوید را فقط من میشناختم .کسی او را نمیشناخت .مثل من بود.پر از سکوت بود .بود و نبودش فرقی نداشت.از کلاس نقاشی بدم می آمد .دوباره به اعتمادم خیانت شده بود .دوباره یک نفر مرا تنها گذاشته بود .تقصیر امید بود .همان روز که پای حرفهایش نماند ورفت .امید از زندگیم نمیرود .در تمام نرسیدن هایم مقصر است .
خوابم می آمد .همانجا روی زمین خوابیدم .دوباره پیامی از امید روی گوشیم باز شد .فردا ساعت شش بیا کافه هنرمندان صحبت کنیم .میدانستم چه حرفهای باید بزنم .اما نگفتم .قبول کردم .
تیرماه سال ۹۷
۴۳ سالگی باخاطره یک قرار در کافه هنرمندان در ذهنم ماندگار شد .از دیدنم شوکه شد .ترانه چقدر عوض شدی .می خواست بگوید چقدر اضافه وزن پیدا کردی.اما نگفت.خواستم بگویم کم کاری تیرویید دارم اما نگفتم.توی راه، هزاران کلمه و جمله پیدا کرده بودم که بگویم.اما ساکت بودم .خواستم بگویم توی تهران ترانه را فراموش کردم .خواستم بگویم همان ترانه ای که دنبالش هستی سالها پیش در پیچ یک کوچه زندگی جا مانده است .خواستم گریه کنان از پیشش فرار کنم .اما به رسم ادب تحمل کردم .دیگر خواستنی نبود .دیگر باهوش و با استعداد بنظر نمی آمد .مرد درمانده ای را شبیه بودکه راه حلی پیدا نکرده بود. میدانستم ازدواج کرده بود میدانستم برای زندگی به تهران انتقالی داده بود .میدانستم در شهر خودش نمانده بود. میدانستم جدا شده بود.دوستانمان خبرها را به گوشمان می رسانند،حتی اگر نمیخواستیم.برایم تعریف کرد که چجوری همسرش متارکه کرده و خانه و ماشینش را بجای مهریه برداشته بود.اینکه او هر روز که به خانه برمیگردد با آپارتمانی سرد و بیروح مواجهه هست. با خودم گفتم من هم همینطور هستم .میخواستم بگویم تو هم سالهاست همه چیز را با خودت بردی.دلم برایش میسوخت . حس ضد و نقیضی داشتم .از طرفی حس میکردم یکنفر مثل خودش پیدا شده و انتقام مرا گرفته .یکنفر همه چیز را با خودش به یغما برده. از طرفی فکر میکردم در حقش بی انصافی شده است.میخواست مرا ببیند که درخواست ازدواج بدهد.چرا فکر کرده بود که صد سال هم بگذرد من همان ترانه هستم .احساس کردم او هم با دیدنم منصرف شده بود .مرا غریبه ای می دیدید که سالها پیش در پیچی از زندگی با هم گذر کرده بودیم.من آدم آن روزها نبودم .حالش را درک میکردم . اما من از دست دادن را بلد بودم، ولی او بلد نبود.هر دو بلند شدیم همچون غریبه هایی بودیم که انگار در گذشته اصلا همدیگر را ندیده بودیم .
صبح در ترافیک تهران هستم .هوا بوی گوگرد نمیدهد .کوه ها از این فاصله دیده میشوند.وارد شرکت می شوم .با صدای بلند سلام میکنم .لبخند میزنم .شرکت بوی گلهای تازه ای را میدهد که برایم ارسال شده است.پشت مانیتور مینشینم ایمیلها سرازیر میشوند .
شنا
برای شغل و رشته ورزشی اش احترام بسیار قایل است .
کارش اولویت زندگی اش شده.
شنا رشته مورد علاقه اش است .
یک دو نسل از شاگردانش را چنان پرورش داد که همه انسانهای موفق و کلیدی جامعه شدند.
تنها شرکت کنندگان ایرانی که در این المپیکها در رشته شنا شرکت کردند، دو ایرانی مشهدی بودند که تحت تعالیم و تمرینات همسرم به این درجه رسیدند، البته آنهااز فیزیک بدنی و پشتکار، بی نصیب نبودند .
گاهی لازم است برای یک ثانیه پیش بردن رکورد شنا ماهها وسالهاتمرین و تلاش هزینه شود.
کرونا با پاهای زمخت و ویرانگر خود از راه رسیدو دراندک زمانی توانست کمر این مرد شنایی رابشکند. استخرها تعطیل شد. کرونا اول آدمهارا نکشت، انگیزه ها را طوفانی کرد و باخود برد .
رکوردهای ثانیه ای با کوله باری از تلاش و پشتکاربه یغما رفت و ابهت همسرم درجا شکست و موج نگرانی مانند انسانهای داغ دیده در خمیر مایه چهره اش نمایان شد .یک روز دو روز شد، یکسال. قلب او در جا یک قرن پیر شد و من آشفته از عشق به یغما رفته اش،روزها را نو میکنم .
نسترن زراعتی
کلمه ۱۸۷
حروف ۹۱۲
جمله ۱۲
پاراگراف ۱۰
دخترم را خواباندم، حساب و کتاب کاری را مرتب کردم،یک نگاهی به سایت و فروش انداختم و چند تا عکس تو صفحه اینستاگرام مثل هرروز گذاشتم .
سرم را از گوشی بالا اوردم و کش و قوسی به خودم دادم ، خیالم راحت بود که مقدار زیادی از کارها را انجام داده ام و تا غروب فقط می توانم به نوشتن فکر کنم .همزمان که به خودم افتخار می کردم و لبخند تحسین روی لبانم جاری بود ،نگاهم روی لیوان چای که ریخته بودم تا نوش جان کنم، میخکوب شد و لبخند روی لبانم خشک شد.مگر چقدر زمانبرده بود؟
دستم را به امیداینکه شاید چای هنوز گرم باشد جلو بردم، ولی بدنه لیوان بقدری سرد بود، که انگار نه انگار لحظاتی پیش چای لب سوزانی را میهمان خود کرده بود.
زمانی که چای را می ریختم، تصمیم داشتم کمی خنک شود تا بخورم ولی آنقدر مشغول کار و روزمرگی هایم شدم که یادم رفت یک لیوان چای انتظارم را می کشد .
و چقدر تلخ هست اینروزها .روزهایی که آنقدر غرق در سختی زندگی و روزمرگی ها شده ایم که یادمان نمیاید آخرین بار کی برای خودمان وقت گذاشته ایم. و در دوری باطل می چرخیم بی آنکه مقصدی داشته باشیم .بی آنکه لحظه ای درنگ کنیم ،شاید کسی با یک چای قند پهلو منتظرمان هست ،قبل اینکه چای سرد شود امیدوارم برسیم . تعداد کلمه:228
تعداد کاراکتر:1068
عینی ۱۱
ذهنی ۳۰
من ماندم و یک دنیا حسرت و تنهایی. اکنون دیگر همسرم با تک فرزندم رفته بود. دیگر نمی شد کاری کرد بعد از آن اتفاق ناگهانی من یک مرتبه بی کس شدم. خودم را در یک دنیای تاریک و سرد دیدم. فکر می کردم هر لحظه در حال افتادن در یک سیاهچاله ی تاریک و بی انتها هستم. مرده ای متحرک بودم که دیگر جانم یاری نمی کرد کاری انجام دهم. بعد از بیست سال زندگی اکنون تنها بودم. کم کم به خود آمدم. به خودم قبولاندم که باید زندگی کرد. و راه را ادامه داد. ولی خیلی سخت بود. من در این راه همراهی نداشتم. چون من و همسرم زاده ی پرورشگاه بودیم. از محیطی سرد و بی روح.و غیر ایمن. در محیطی که هر لحظه باید به یک نفر دل می بستی. هر روز یک نفر را مادرت احساس می کردی. بعد از چند ماه او غیبش می زد و دوباره مادر دیگری می آمد. کم کم فهمیدیم که او مادر نیست او فقط یک پرستار با کمی ترحم هست.هر دو در کنار هم کم کم جان گرفتیم ولی اکنون باز دست تقدیر مرا بی کس کرده بود.من و همسرم قول دادیم که همه کس هم باشیم. ولی اکنون تنهای تنها شده ام. ولی من باز توان خود را باز می یابم و خودم را از همهی زنجیرهایی که دستم رابسته و بر دلم چنگ انداخته رها می کنم. چون من انسانم.وهر لحظه می توانم جان بگیرم.
سلام و روزبخیر .سوال با اجازه آقا معلم عزیز و مهربان؟چرا مطالبی که گذاشتم برای بازخورد خبری ازشون نیست؟چرا دقایق کار شده دوستان باید تو بازخورد گذاشته بشه ؟
سلام زهرا جان
حجم نوشتهها زیاده و خوندنشون دقت زیادی میخواد. من نوشتهها رو به مرور زمان میخونم.
شما با قدرت به تمرین ادامه بدید.
سلام چقدر عزیزی ما جناب کلانتری خیلی ممنون چشم من ادامه میدم نوشتن را
بخاطر ترس از پل هوایی همیشه مجبور بودم، یک مسیر طولانی تر را برای آمدن به خانه انتخاب کنم. این ترس از ارتفاع باعث شده بود بعضی از شغل ها را بخاطر اینکه باید از پل هوایی می گذشتم یا از پله برقی برای بالا رفتن یا پایین آمدن استفاده میکردم از دست داده بودم .این ترس خیلی چیز ها را از من گرفته بود.
این ترس باعث شده ک از بیرون رفتن واهمه داشته باشم و یا همیشه قبل رفتن بپرسم باید چطور بریم؟ حتی بعضی وقت ها همسرم مجبور می شد یک راه طولانی تر رو بخاطر من بیاد. این اواخر تصمیم گرفتم از پل هوایی رد بشم و به ترسم غلبه کنم و مسیر نیم ساعته رو یک ساعت و نیم طول ندهم .
با ترس از تاکسی پیاده شدم و رفتم پیش یک خانوم که مسن بود گفتم ببخشید میشه من کنارتون بیام؟ وبدون اینکه منتظر جواب باشم شروع کردم به گفتن اینکه از ارتفاع میترسم .اون خانوم هم سری به حالت تاسف تکون داد و در حالی ک کل تنم می لرزید و فقط میخواستم به آخر پل برسم راه افتادم و اون خانوم هم چند تامتلک جوان پسندانه نثارم کرد، که البته برام اون موقع مهم نبود ولی شب واسه همسرم یک دل سیر گریه کردم .این ماجرا های من و غلبه به ترس ادامه داشت تا اینکه یک روز هیجکس نبود ک من بهش بچسبم و باهاش اون پل کذایی رو رد کنم.با همسرم تماس گرفتم گفت آروم باش و نفس عمیق بکش و فقط پایین رو نگاه نکن ،آخرش گفت تو میتونی ، مطمئنم. منم نفس عمیقی کشیدم وترسان و لرزان از پله ها بالا رفتم قلبم انگار وایستاده بودم .پاهام بی حس شده بودند.خودمو به میله های کنار پل چسبوندم و شبیه بجه هایی که تازه دارند تاتی تاتی میکنند راه افتادم ،در یک لحظه پل پر شد از چند نفر که باسرعت از کنارم رد میشدند ،یکم خجالت کشیدم و دستمواز میله برداشتم ونفسی کشیدم و سینه ستبر کردم و بدون توجه به بقیه با قدم هایی تند که فقط میخواست از پل بگذره حرکت کردم .از بالای پل که پایین می رفتم حس کردم همه فهمیدم من چقدر از پل هوایی میترسم ولی تلاشی تو پنهان کردنش نداشتم. این ترس لعنتی باعث شده بود از اول صبح که میرم سرکار تا غروب فقط به ابن فکر کنم چطور از اون پل هوایی بگذرم .
بعضی چیزها به ظاهر مهم نیستن ولی ذره ذره ادم رو نابود میکنند . فشار روانی که من تحمل می کردم انقدر زیاد بود که کل روز فقط فکر می کردم چطور از روی پل رد بشم و باعث میشد من از کل روزهای زندگی م لذت نبرم و توی معرض قضاوت خیلی ها باشم ،فقط و فقط بخاطر یک پل هوایی .
عینی :۱۳
ذهنی :۱۸
تعداد کلمه:458
تعداد کاراکتر:2054
از نمایشگاه کتاب تعدادی کتاب سفارش داده بودم. این کتابها در فواصل زمانی مختلف به دستم میرسیدند.این شد که هر روز پست می آمد و کلی کتاب همراه داشت. این کتاب ها روی میز من جمع می شدند و من وسوسه می شدم از هر کدام کمی بخوانم.تا شروع میکردم به خواندن یک کتاب،کتاب بعدی می آمد و باعث می شد کتابی که در حال خواندش بودم، کنار بگذارم.امروز از این وضعیت خسته شدم.به این دلیل که به خودم که آمدم دیدم کلی کتاب نصفه نیمه دارم که همه روی هم جمع شدند.
روی هیچ کدامشان هم تمرکز درست و حسابی نداشتم.این بود که تصمیم گرفتم همه را از روی میزم جمع کنم و در کتابخانه بچینم.روی میز را خالی کردم و ایستادم جلوی کتابخانه و فقط دو کتاب را انتخاب کردم.
حالا که فقط دو کتاب روی میز است حس و حال بهتری دارم و ذهنم آزادتر است. میتوانم تمرکز کنم.
فکر میکنم گاهی برای اینکه روی کاری تمرکز کنیم باید گزینه های متعدد روی میز را حذف کنیم.گاهی چیدن یک برنامهی شلوغ و سنگین سبب میشود حتی یک کار را هم کامل در طول روز انجام ندهیم و شاید برای همین است که همیشه خستهایم و از این مینالیم که چرا یک کار هم محض رضای خدا درست پیش نمیرود!
تعداد کلمات:۲۱۲
کلمات عینی:۱۵
کلمات ذهنی:۱۸۰!
تعداد کاراکتر:۱۰۰۰
تعداد پاراگراف:۴
تعداد جملات:۱۳
به نام خدا
قطعه نویسی:
امروز که در حال نوشتن این متن هستم، خطابم به تو خواننده است، ای کسی که مخاطب نوشته منی! شاید الان، که تو در حال خواندن این متن هستی، من نویسنده پیری فرتوت شده باشم و حتی این نوشته خودم را هم به یاد نیاورم. آیا در حال سلامتی و نشاطم، یا با بیماری خاصی درگیرم؟ نمیدانم شاید هم به دیار باقی شتافته باشم، اما نکته مهم این است که این نوشته همچنان خواهد بود، نوشته ای که ده سال و صد سال و هزار سال دیگر هم هست، نمیدانم به کدامین عقل جور در می آید: آفریده ای که از آفریننده خود بیشتر عمر میکند. مخلوقی که خالق خود را به خاک می سپارد و همچنان استوار خواهد ماند. آری! نوشتن اینچنین قدرتی دارد، پس به چیزی که می نویسی غره باش، که کم چیزی نمی آفرینی!
البته استاد یه قطعه کوچولو بود.
هزاران پرسش در ذهنم هست، که چطور میشود چنین کاری کرد؟ افکارم آزارم میدهند که مبادا قضاوتی بی جا کنم.
قضیه ای را شنیدم.از قدیم گفتن شنیدن، کی بود مانند دیدن. اما دیدم؛ خیانت زن و مردی که فیلمش پخش شده بود همین باعث شد، قصه ی تلخ رومینای ۱۴ ساله ای که پدرش به طور فجیهی او را کشت باز تکرار شود.
پدرو برادرآن زنی که گویا خیانت کرده است، زنده زنده اورا برآتش کشیدن چون اعتقاد داشتن سزای زن خیانت کار این است اما سزای مرد چه؟
برای چنین حکمی بایدشاهد عینی وجود داشته باشد، که به لطف گوشی، این شاهد همه جا حاضر هست، اما اینکه از چه زاویهای گرفته شدهاست خدامیداند ولی آن زن را بر آتش کشید. نمی گویم نباید به سزای کارش میرسید نه! خدا میداند چه آدمهایی پستی در دنیا وجود دارند که کسی کاری بهشون ندارد. وقتی آن فیلم چند ثانیه ای را دیدم حالم از آن زن ومرد بهم خورد، اما شاید خطای دید باشد یا تهدیدی و یا تجاوز.
هرچه بود، توضیحی هم داشت. وقتی خداوند هم حکم میگذارد هم بخشش؛ آدمیزاد در چه مقامی است که بدون اجازه دادن برای دفاع از خود، مادری را،درمقابل چشمان بچه هایش، آتش بزند. چه کابوس وحشتناکی است. این گوشی لعنتی، زندگی اکثر مردم را به فنا دادهاست. اگر جایی حادثه ای رخ دهد، بجای کمک،گوشی را در دست میگیرند، اگرفرهنگِصحیحِ استفاده ی هر وسیله ای را بدانند، شاید بجای پخش فیلمی؛ جان کسی را نجاد بدهند.
بد روزگاری شده بجای کمک فیلم میگیرند وبجای دانستن اصل ماجرا، پخش میکنند. هروقت دلم از ناسازگاری آدم ها می گیرد، به تماشای حیوانات می روم. (ایرج پزشکزاد)
تعداد کاراکتر ۱۰۳۶.تعداد کلمه ۲۷۲.تعداد جمله هاب عینی ۲۹و ذهنی ۱۲۸
دلم میخواست قطعه امروزمن دلنوشته ی به یادگاربرای مادران وزنان هم گروهیم دردوره ی نویسندگی خلاق باشد.
روزمادررابه همه ی شماعزیزان که حس مادری راچشیده ایدولمسش کرده ایدازعمق وجودم تبریک میگویم وبه همه ی زنانی که درکنارهمسرانشان دنیایی نووجدیدراتجربه کرده اندوباهم ودرکنارهم برای رسیدن به یک هدف آرمانی تلاش میکنندنیزتبریک وشادباش عرض میکنم.
این دوکلمه زن ومادردردنیای من پرازگفته هاوناگفته هاست.
مادری که سالهای سال باچشمانش دنیارادیدم ویادگرفتم صبوری وعشق به فرزندرا. اماامروزفقط یک قاب عکس روی دیوارازآن به یادگارمانده است. وزن بودن
که میتوانستی باتمام وجوددردنیای خودجایگاهی برای آن داشته باشی امابخاطرخیلی ازمسائل فرهنگی، اجتماعی، خانوادگی، اجازه یدک کشیدن نامش راازدست دادی.
زن واژه غریبی است نمیشنامش چراکه هربارمیخواستم وارد دنیایش شوم آنچنان بابیرحمی هرچه تمامترمن راازخوددورکردکه حتی اجازه لمس کردنش هم برایم ممکن نبود.
اماحس مادری کردن راباتمام وجودم وباتک تک سلولهایم حس کرده ام وفهمیده ام مادربودن چه دنیای ارزشمندی دارد، بااینکه هیچوقت خودم فرزندی رابه دنیانیاورده ام.
روزت مبارک
تعدادکارکتر۱۰۰۰
تعدادکلمات عینی۶۴
تعدادکلمات ذهنی۴۵
هر روز به مدت 15 دقیقه توی محوطه اداره پیاده روی می کنم. یکی از اتفاقات ثابتی که هر روز شاهدش هستم، مردی میانسال و خوش پوش است که ظاهری جوان و مهربان دارد و برای کبوتران دانه می پاشد. بر خلاف همیشه که شاهدی خاموش بودم امروز با صدای بلند گفتم: خدا خیرتون بده آقا.
جلو آمد و پرسید: چه فرمودید؟
گفتم: میگم، خدا خیرتون بده. چند وقتیه می بینمتون که در این کار ثابت قدم و استوار هستین. دلیل این استواری چیه؟
گفت: دانه می ریزیم خیری بشود و برسد بدست امواتمون و مشتاقانه قصه دانه پاشی اش را اینطور ادامه داد. خونه ی ما توی همین محله قدیمی بازار بود و پدر خدا بیامرزم عادت داشت که هر روز برای کبوتران تو حیاط دانه بپاشد و من همیشه شاهدش بودم. روزی پدرم رو کرد به من و گفت: اگر روزی من نبودم تو برایشان دانه بریز. الان 7-8 سالی می شود که پدرم مرحوم شده و من به یادش برای این کبوتران دانه می ریزم. اشک در چشمانم حلقه بست و خودم را بزور نگه داشته و گفتم: خدا رحمت کنه پدرتون رو. به این فکر فرو رفتم که من برای فرزندانم چه بر جا خواهم گذاشت تا هر روز صبح به یاد من باشند و خیری بفرستند به عالم سراسر خیر آخرتم…
1000 کاراکتر
گفتم :سلام گفت :علیک.گفتم خوبی.گفت :اره. گفتم: چه خوب. گفت:همین؟گفتم:خوب یه چیزی بگو.گفت:چیزی ندارم بگم.گفتم:مگه میشه ؟.گفت : می شه. گفتم همین! گفت همین چی ؟ گفتم کاری نداری ؟گفت: ندارم.گفتم پس خداحافظ.گفت حالا با این عجله؟گفتم تو گفتی کاری نداری .گفت: حالا من یه چیزی گفتم.گفتم:خوب یه چیزی نگو!گفت تو گفتی !گفتم من؟گفت آره.گفتم کی؟گفت: چرا زنگ زدی؟گفتم: برای اینکه حالتو بپرسم. گفت: خوب! پرسیدی؟ گفتم: خوب که چی؟ گفت: توهم میزنی ها .گفتم من؟ گفت اره. گفتم: توهین میکنی !گفت: نه .گفتم :چرا .گفت: چرا چی ؟گفتم: چی چرا چی؟گفت: دیوانه شدی؟ گفتم: بازم توهین کردی. گفت :نه .گفتم: کردی! گفت: نکردم.گفتم :من که از دست تو خسته شدم .گفت: خسته شدی؟گفتم اره. گفت: از چی؟ گفتم :از تو. گفت: چرا؟گفتم برای اینکه نمی فهمی. گفت: من ؟گفتم: اره. گفت: تو نمی فهمی! گفتم: دیگه نمیخوام صداتو بشنوم .گفت :خوب نشنو!گفتم : کار دارم .گفت :داری که داری. گفتم: باید برم. گفت: کجا؟ گفتم:قبرستان گفت :چرا اونجا ؟مگه مردی؟گفتم : از دست تو. گفت تنها نرو ترسناکه !گفتم :بتو مربوط نیست.گفت: هست .گفتم :تو برام مهم نیستی .گفت :هستم!گفتم از کی تا حالا؟ گفت :از اونوقت که تماس گرفتی، گفتی سلام .گفتم. علیک. گفتی، خوبی ؟گفتم، خوبم.گفتم: دیونه! گفت: دیونه خودتی! گفتم :من باتو دیگه کاری ندارم و گوشی را تقی گذاشتم سر جاش .
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که به مطب یک دکتر بروید بعنوان مریض یا همراه و شاید ساعتها مجبور شده باشید توی نوبت دیدار دکتر معطل بمانید و مجبور شوید آدمها را تماشا کنید. نمیدانم شاید هم مشغول حساب کتاب شده باشید، مثلا تعداد مریض ها را دورتادور مطب، با چشمانتان بشمارید و بعد ضربدر مقدارهزینه ی ویزیت کنید بعد ضربدر تعداد روزهای ماه کرده و روزهای تعطیل را از آن کم کنید. آنوقت مقداری را برای هزینه های جاری مثل خرج مطب و حقوق منشی و پول آب و برق کم کنیدو فکر کنید که آیا مطب اجاره ای است یا نه که خب در نظرتان اجاره ای به نظر نمی رسد و در نهایت مبلغ نهایی را در بیاورید بعد هم مبلغی تخمین بزنید برای درآمد بیمارستان دکتر و اگر اهل عمل و بخیه باشد میزان در آمدش از هر عمل و بعد در آخر سرتان سوت بکشد و داغ کند از تعداد صفرها.
البته قضاوت نهایی بستگی به شغلتان دارد! بسته به میزان درآمدتان، ممکن است بگویید هووَه، من که اصلا نمیتوانم تعداد صفرهایش را بشمارم ویا ممکن است بگویید خب زحمت می کشد و پول مدرکش را هم می گیرد.
به نظرم اینطور وقتها اگر حساب کتابتان به نتیجه نرسید، سرتان را بکّنید توی کار خودتان و به مردم کاری نداشته باشید اینطوری برایتان بهتر است. لازم نیست قضاوتی هم بکنید. بروید فکر کنید بابت مخارج این ماهتان باید چه کنید، بله این بهتر است.
1157کاراکتر
کاراکتر عینی 44
کاراکتر ذهنی27
پسرش سه سال بود کلاس اول دبستان بود. در مدرسه غیر انتفاعی ثبت نامش کرده بود. او دچار بیماری اوتیسم بود. بیماریی که خیلی ها گریبانگیر آن هستند ولی بعضی از والدین دوست ندارند آن را بپذیرند. که فرزندشان مشکل دارد. از روزهای اول که وارد کلاس اول شده بود. معلم متوجه شد که حامد مشکل دارد. وقتی با مادر حامد در میان گذاشت او نپذیرفت و امتناع کرد. معلم پیشنهاد داد که حامد را مدرسه استثنایی ثبت نام کند. در بین بچه های هم سطح خودش. ولی او نپذیرفت. سه سال فرزندش را زجر داد و معلمان را عاصی کرد. بچه هیچ پیشرفتی نکرد.وقتی آمد پیشم به عنوان یک مشاور گفتم: که اگر می خواهی فرزندت پیشرفت کند باید اورا در یک مدرسه خاص ثبت نام کنی. او گریه کرد و گفت نمی خواهم انگشت نمای فامیل شوم توی سرم بزنند که فرزندت نقص دارد. مدام طعنه و کنایه بشنوم.بعضی مواقع ما خودمان را شکنجه می کنیم که مورد تایید دیگران قرار بگیریم. مدام در فکر این هستیم که دیگران چه فکر می کنند. زندگی را بر خود تلخ می کنیم. این افراد دست به هر کاری می زنند تا رضایت دیگران را جلب کنند. چون نیاز عاطفی شان در کودکی از سوی والدین ارضا نشده و سرکوب شده اند.
1000کارکتر
212 کلمه
28 عینی
184ذهنی
صبح شده،پا شدم.شب خوبی را صبح نکردم،کابوس دیده بودم.ترسیده بودم، تمام بدنم غش می رفت ،کوفته بود.بیقرار بود.پاهایم توان کشیده شدن بروی زمین را نداشت و دنبالم نمی آمدند.دستشویی داشتم .تشنه نبودم ولی گر می گرفتم.قرصی را برداشتم،با دو دلی بالا انداختم.انگار که جان به لب بودم.در همین حال چشمانم خسته شد خودش را بست به خواب رفت .بدنم باش همکاری کرد، .اونم خوابید.مغزم هم به کار گرفته شد با رویایی مشغول شد .احساس کردم بدنم کرخت شد ،رها شده ،دوست داره تا ساعت ها بخوابه ،بلند نشه ،استراحت کنه،اما نشد سر و صدا بیدارم کرد،دوست نداشتم ولی پاشدم.صورتم با اب تماس پیدا کرد. شاداب شد به همین راحتی !چشمهام بازتر شد ،شفاف تر دید دور و بر را .آیینه تمام قد را احساس کرد ،چشم در چشم شدیم من و خودم ،با اینکه از شب و دغدغه هاش خسته بودم انگار که با خودم قهر باشم گوشه چشمی با غمزه نه چندان شیرین ،یواشکی که خودم نبینم به خودم کردم.نگاهم خریدارانه بود انگار خیلی هم تکیده نیستی با اون همه تفاسیری دیشبی!رفتم جلو گفتم :صبر کن !برم یه چیزایی بخورم و برگردم .بات کارها دارم!وا چیکار داری که اینطور اعلامش می کنی؟خودم گفت.شیر داغ و قهوه ام را با ماگی که عکسمو روش گذاشتم با افتخار تو دستام لمس کردم گرماش به تمام وجودم نشست ،یه کمی احساس کردم عوض شدم.لبخندی به خودم زدم ولی برای اینکه خوب می شناسمش ،بروش نیاوردم.ولی فهمید گفت :چرا ادای افسرده ها را در میاری ؟خوب شب خوب نخوابیده ایی .دنیا که به آخر نرسیده !گفتم ا راست میگی تو اگه جای من بودی همه عالم و آدم را خبر میکردی!خندید گفت راست میگی !میفهممت اخه من جای تو هم هستم.اینقدر ننه من غریبم در نیار .کله ام را تکون دادم یعنی تاییدش کردم .اخه نمیخوام لوسش کنم .اخه ظرفیت اش کمه ،زود سرریز میشه.دیگه خدا را بنده نیس .سر به هوا میشه.دیگه بیا و جمعش کن!کم کم آرومتر شدم .دیدم خیلی هم سخت نیست ،باش کنار اومدن .فقط یه کم رسیدگی بیشتر ،مهربونی ،بغل کردن ،نوازشی ،رحمی ،مرحمتی !خوب دریغ نکن دیگه تو هم !اون گفت: گفتم :اطلاعت قربان امر ،امر شماست ..بوسش کردم و بوسم کرد و خودمو در آغوش گرفتم وحسابی چلوندم که صداش در اومد :یواش دختر …….زهرا حسینی ارادتمند
خورشید از پشت پردهی حریر اتاقم به چشمانم میخورد و اذیتم میکرد. به مادرم گفته بودم که جنس پرده را یک چیز ضخیمتر سفارش دهد تا نور خورشید به اتاقم نتابد؛ ولی به حرف من گوش نکرده بود و دلیلش هم این بود که خورشید به آدم زندگی میبخشد. من هیچ وقت این حرف مادرم را متوجه نشدم، آخر زندگیام از آن من است ؛ چرا وقتی چیزی را دارم باید دوباره طلب خواستنش را کنم؟
پردهی اتاقم را کنار زدم، پنجره را تا جایی که امکان داشت باز کردم، چشمانم را بستم و سرم را روی میز گذاشتم.
باد به گیسوانم میخورد و در دستانش با آنها بازی میکرد. خورشید پشت سرم را خیلی داغ کرده بود، به حدی که از گرمای آرامشبخشش خوابم گرفت.
آنگاه که چشمانم را باز کردم، دیدم که خورشید دارد غروب میکند. اکنون که یک حس غریبی داشتم متوجه حرف مادرم شدم.
ما آدمها همهمان زندگی میکنیم و از این نعمت برخورداریم؛ اما چه جور زندگی کردنمان خیلی مهمتر از خود زندگی است. ما انسانها، از جمله خود من منتظر یک اتفاق خیلی بزرگ و مهم برای خوشحال شدنمان هستیم؛ ولی دریغ از آنکه خوشحالی با چیزهای کوچک خیلی بهتر از خوشحالی با چیزهای خیلی بزرگ است.
تعداد کلمات عینی:۲۳
تعداد کلمات ذهنی: ۳۰
تعداد کاراکتر: ۱۰۰۰
تعداد پاراگراف: ۵
تعداد جمله: ۹
تعداد کلمات: ۲۰۳
وقتی از همه جا می بُرم به دفترم پناه می برم.دفترم امن ترین دوست برای من است.مرا قضاوت نمی کند ، سرزنش نمی کند.همراهم است ، با مهربانی و صبوری حرف هایم را می شنود و هیچ نمی گوید.حالم بهم می خورد از این حال ، از اینکه آنقدر آدم ها از هم دورند ، آنقدر کم تحمل اند ، آنقدر مهربانی ازشان دور شده است که انسان ناگزیر به دفتر و قلمش پناه می برد.قلمی که اگر نبود نوشته ای هم نبود و دفتری که اگر نبود حرف ها جایی میانِ زمین و آسمان می ماند و روی قلب آدم سنگینی می کرد.دفترم دارد خیس می شود.میترسم کلمه ای بنویسم و تکه تکه شود ، مچاله شود.آدم ها هم همین اند شاید من هم مثل بقیه دفتر را زود قضاوت کردم.فکر کردم هرچه بنویسم هیچ نمی گوید و صبور است.امّا گاهی دردها ، مشکلات ، ناراحتی ها آنقدر زیاد است که دفتر بی جان هم به خاطر جنسی که دارد از اشک های من مچاله می شود و تکه های جمله هایم قاطی پاتی می شود.شاید نباید به کاغذ اعتماد می کردم.شاید بهترین و امن ترین جا دفترم نیست.شاید قلبم امن ترین جا است برای درد هایی که تبدیل به اشک می شوند…
#بهرخ_بهادران
غروب زندگی من
پسر قد بلند سفید پوست و ورزشکار بود. همیشه من را تعقیب
میکرداز او میترسیدم. ترسم بی دلیل نبود او شد عامل بدبختی من.
روز دوشنبه مثل هر روز زوج دیگر برای خرید دارو
پدرم از خانه خارج شدم. تصمیم گرفتم این بار از مسیر دیگری به داروخونه برم. اما ان پسر قد بلند بازهم من را پیدا کرد. – کجا میری دختر ؟باز میری داروخونه؟.سعی داشتم بی توجه باشم سرم را پایین انداختم و به مسیرم ادامه دادم .-تاکی میخوای ازمن فرار کنی من؟ وایسا ببینم. به یک باره جلوی من را گرفت ترسیدم دستام میلرزید سعی داشتم طوری وانمود کنم که نترسیدم صدام را صاف کردم به چشمان سبز و درشتش نگاه کردم و گفتم: ازمن فاصله بگیر سعید وگرنه جیغ میزنم. بدون هیچ حرفی به یک باره جلوی دهانم را گرفت سعی داشتم از دستش فرار کنم هرچی با ناخن هایم به او چنگ میزدم یا دستش را گاز میگرفتم بی فایده بود. صدای ماشینی را شنیدم. خوشحال که نجات پیدا کردم. چندی بعد متوجه شدم ماشین برای او بود. من را در ماشین انداخت و با ماده ای من را بیهوش کرد. بهوش که امدم گیچ و منگ بودم . لباس تنم نبود. فکر میکردم خواب میبینم یا اینکه بخاطر دارو بیهوشی هنوز گیچم اما نه همه چیز واقعیت داشت . لخت روی تخت بودم .دعا دعا میکردم حدسم غلط باشه با ترس و لرز پتو را از خودم کنار کشیدم و به ملافه نگاه کردم.
چشمانم میدید ولی باورش برایم سخت بود. نه امکان نداره.این خون برای من نیست. من هنوز باکره ام . داد زدم نه امکان نداره نه نه نه امکان نداره. سعید صدای داد های من را که شنید فهمید بهوش امدم در اتاق را باز کرد .به سمت من امد .من لخت روی تخت نشسته بودم وگریه میکردم .اورا که دیدم سعی کردم با پتو خودم را بپوشانم. کنارم روی تخت نشست .سرم را از شرم پایین انداختم .دستش را اورد نزدیک صورتم تا اشک هایم را پاک کند. صورتم را عقب کشیدم و داد زدم :به من دست نزن عوضی میدونی بامن چی کار کردی ؟تو با من چی کار کردی هان؟! –منیژه من عاشقتم دوست دارم چاره ای دیگه ای برام نذاشتی من پسر خان هستم خوشبختت میکنم اینکار رو کردم چون چاره ی دیگه ای برام نذاشتی تو دیگه مال منی منیژه چاره دیگه نداری وگرنه همه جار میزنم و میگم تو باخواسته خودت با من بودی بنظرت کسی جرات داره بگه پسرخان دروغ میگه؟ الان لباس هاتو میارم بپوش میرسونمت خونه
داروهای حاج عباس رو هم گرفتم .امشب میری به پدرت میگی برات خواستگار میاد یک جوری بهش بفهمون که دیگه حق مخالفت نداره . من را دم خانه پیاده کردند همه ی اهل محل نگاهشون به من بود میدونستم با خودشون چه فکر میکنند. سعی کردم بی توجه باشم .وارد خانه شدم. پدرم همان طور که سرفه میکرد صدام زد:کجا بودی منیژه چرا اینقدر دیر برگشتی؟نگرانت شدم دخترم بیا نزدیک ببینمت.سعی می کردم پدرم صورتم را نبیند تا متوجه اشک هایم نشود اما فایده ای نداشت.زدم زیر گریه. چی شده دخترم چرا گریه میکنی چرا رنگ و روت پریده؟ – بابا فردا برام خواستگار میاد+چون خواستگار میاد گریه میکنی؟ عیبی نداره که اگه نمیخوایش ردش میکنیم،حالا پسره کی هست؟ -بابا اجازه بده حرفام تموم شه همه چیز رو برات توضیح میدم + باشه دخترم بگو – خواستگارم همون سعید پسر خان روستامونه اگه شماهم اجازه بدید میخوام که باهاش ازدواج کنم+ چی؟ چی گفتی اصلا حرفش را هم نزن میدونی این و پدرش چه کاره هستن من دختر به ادم ظالم و قمارباز نمیدم . من دختر به سگ دو شاه نمیدم دیگه هم راجب این موضوع حرف نزن – بابا+ گفتم ساکت. پدرم من را ازاتاق بیرون کرد. احساس کثیفی داشتم.به حمام رفتم اب گرم نبود.خسته بودم .ترسیده بودم .لباس هایم را از تنم بیرون اوردم ان ها را یک گوشه انداختم به سمت تشت رفتم و با یک کاسه کوچک اب را بر سرم میریختم اینقدر درگیر فکر و خیال بودم که سرد بودن اب برایم اهمیتی نداشت. از فردا میترسیدم از اینکه سعید همه چیز را به پدرم بگویید میترسیدم. نمیخواستم جلو پدرم شرمسار بشم. آه در یک لحظه زندگی من از این رو به این رو شد چه آروزهایی که نداشتم دوست داشتم دبیر بشم و بچه های روستا آموزش بدم .پدرم به این شرط بود که اجازه داد به دانشگاه برم .من تنها دختر درس خونده روستا بودم. اما الان شدم دختری که دامنش لکه دارشده.
از حمام بیرون امدم لباس های که چند ساعت پیش پوشیده بودم را آتش زدم . چشم دیدن این لباس هارا نداشتم چون من را یاد اون اتفاق می انداخت. صبح شد. دیشب برایم طولانی ترین شب ممکن بود. صدای ماشین را شنیدم.فهمیدم که سعید امده. ترس و لرزتمام وجودم را فرا گرفت ازشدت ترس اندکی دل درد گرفتم رفتم به اشپزخانه که اب بخورم چون دستانم میلرزید لیوان استیل از دستم افتاد.دخترم در میزنند ببین کیه این وقت صبح. روسری مشکی ام را به سرم انداختم همان طور که دستم میلرزید درا باز کردم. خودش بود پدرش هم همراهش بود.- سلام دخترم حاج عباس خونه است+بله بفرمایید تو.
سرم پایین بود نمیخواستم با سعید چشم توچشم بشم سنگینی نگاهش را احساحس میکرد حتی جواب سلامش را ندادم. به سعید و پدرش گفتم چند لحظه ای منتظر بمونن تا پدرم بیاد .
سلام خان. چی شده که خان اومده منزل رعیت؟! – برای امر خیر اومدم حاج عباس+ امر خیر!؟ تو این 60سال عمرم یک بار ندیدم که از خان به رعیت خیری برسه_ حاج عباس الان وقت اعتراض نیست برای دعوا و اعتراض شنیدن نیومدم .امدم دخترت منیژه رو برای پسرم خواستگاری کنم و این رو بدون نیومدم که مثل هر دفعه جواب نه بشنوم خودتم میدونی منم به این وصلت راضی نیستم اما چون دخترت انتخاب پسرمه به ناچار راضی شدم .میخوام توهم راضی باشی چون چاره ی دیگه ای نداری._ چاره دیگه ای ندارم؟! دختر دختر منه .من دختر به شما ظالم ها نمیدم. دراین لحظه سعید به حرف امد و گفت : حاج عباس تو راه دیگه ای نداری چون از الان هم دخترت ماله منه عروس منه. وقتی اینو گفت ترسیدم که مبادا از اتفاق دیشب چیزی به پدرم بگه به همین دلیل حرفش رو قطع کردم و پدرم گفتم :بابا معذرت میخوام ولی منم راضیم لطفا توهم راضی باش_ چی میگی تو دختر از دیشب تا حالا چته؟ +طوریم نیست فقط سر عقل اومدم همین.-سرعقل اومدی؟ +اره سر عقل اومدم پسر خان رو میخوام. –ساکت شو بی حیا. دستش را بلند کرد که به صورتم سیلی بزنه ولی سعید دستش را گرفت و گفت:حاج عباس اروم باش. پدرم گفت همین الان از خونه من برید بیرون _من تا منیژه رو نبرم هیچ جا نمیرم
+منیژه جایی نمیاد _ولی خود منیژه چیز دیگه ای میخواد. من همین طور که گریه میکردم و از شدت گریه چشمانم شده بود کاسه ی خون عاجزانه از پدرم خواستم مواافقت کنه. پدرم میگفت: چی عوض شده؟ میدونم دوستش نداری میدونم نمیخوایش چرا نظرت عوض شده چرا دخترم_ هق هق کنان گفتم :بذار برم بابا بذاربرم راه دیگه ای نیست نمیشه رو حرف خان حرف زد + دخترم مگه تو اونی نبودی که میگفتی باید جلو این ها ایستاد الان که زمانش شده زیرش میزنی چه زود کنار کشیدی من اینجوری تربیتت نکردم_بابا تو بخوای نخوای من با خان میرم راه دیگه ندار+ حرف آخرت همینه؟ اره همینه خوب پس یا من که پدرتم رو انتخاب کن زندگی با این سگ دو های شاه اینم بدون اگر بری دیگه حق نداری برگردی _ بابا لطفا اینجوری نگو +همین که گفتم یکی از ما را انتخاب کن.دلم میخواست تو روی سعید و پدرش وایسم ولی نمیشد.در واقع من بین پدرم و آبروم یک انتخاب داشتم. اگه همراه خان نمیرفتم پدرم نابود میشد پس ترجیح دادم تا اخر عمر ازم دلگیر باشه تا اینکه با بی ابرویی زندگی کنه . بابا من عاشق پسر خان هستم کدوم دختر عاقلی زندگی با پسر خان رو رد میکنه. بعد از گفتن این حرف متوجه نیش خند سعید شدم و پدرش گفت :ببین حاج عباس دخترت از تو عاقل تره. وسایل هامو جمع کردم که برم.پدرم گفت:منیژه بری دیگه بر نمیگردی.سرم را پایین انداختم ازخانه خارج شدم وبدون توجه به پدرم سوار ماشین خان شدم.
شب تا صبح را بیدار بودم اصلا چشم روی هم نذاشتم .درگیر فکر و خیال بودم. .سهیلا خدمتکارم در اتاق را زد وگفت:خانم جان بیدارشید صبح شده باید حاضرشید ارایشگر منتظرتونه.
ابتدا لباس عروسم را پوشیدم البته برای من این لباس با کفن تفاوتی نداشت امروز روز تشییع جنازه من بود نه روز عروسی .اصلا نفهمیدم که ارایشگر کی منو ارایش کرد. ازهمه خواستم از اتاق بیرون بروند .به آیینه نگاه کردم به لباس سفیدم که پفی بود و با مروارید تازیین شده بود
به تاج عروسی که از بلریان ساخته شده بود .این بود گرون ترین لباس عزای من. پدرم دلم برای پدرم تنگ شده بود. از مردم روستا شنیدم برای چند روز شهر رو ترک کرده .کاش امروز کنارم بود بیشتر از هر زمان دیگر به حضور پدرم نیاز داشتم. یکی وارد اتاق شد پشت سرم را که نگاه کردیم دیدم سعید عامل بدبختی من وارد اتاق شده .-چقدر زیبا شدی منیژه .تواین لباس عین فرشته ها شدی . منیژه باور کن خوشبختت میکنم
نمیذارم اب تو دلت تکان بخوره.به حالت تمسخر امیز جوابش را دادم:هه خوشبختم میکنی؟! تو اون روز که به من دست زدی من رو بدبخت کردی،اصن تو از عشق و عاشقی چی میدونی؟ عاشقی زورکی نمیشه نمیشه_ منیژه با این حرف ها جشن عروسیمون رو خراب نکن+کدوم جشن عروسی این تشییع جنازه منه . دستم را گرفت و من را به سمت حیاط برد تا خطبه عقد را بخوانند.
عقد من و سعید را بستند.جشن تا اخر شب ادامه داشت. ساعت های سه نصف شب بود همه مشغول جشن و شادی بودند.من و سعید جشن را ترک کردیم و به اتاق خواب رفتیم. اتاق را با گل های قرمز تازیین کرده بودند بوی عطر گل یاس سرتاسر اتاق پیچیده بود روتختی سفید هم روی تخت پهن بود.با بغض نگاهی به تخت انداختم.نمی توانستم به صورت سعید نگاه کنم ازش میترسیدم.برای اتفاقی که قرار بود بینمون بی افته اماده نبودم.سعید به سمتم امد سرم را بوسید وگفت:من امشب خوش بخت ترین مرد روی زمینم.دستش را به موهایم کشید دوباره من را بوسید وقتی نفسش به گردنم میخورد از خودم چندشم میشد دلم میخواست ساعته ها گریه کنم داد بزنم اما نمیشد چاره ای جز تسلیم شدن نداشتم.
چند ماه از ازدواج من و سعید گذشته بود. دیگه قبول کرده بودم اون همسر منه بیشتر از این نمیخواستم زندگی را به کام خودم تلخ کنم سعی داشتم درکش کنم.سعید وقتی بچه بود مادرش را از دست داد طمع عشق و محبت مادری را نچشیده بود. پدرش هم همیشه مشغول کار و سرگرم با زنان دیگر بود.نمیگم با سعید احساس خوشبختی میکنم فقط دلم براش میسوزه نمیدونم اون رو بخشیدم یا نه ولی دیگه ازش متنفر نبودم . روزهای اول زیاد باهم دعوا ومرافه داشتیم یکی از علت های دعوا این بود که سعید اجازه نمیداد ترم اخر دانشکاهم رو به پایان برسونم .یک شب که دعوا سر این موضوع بود سرم داد زد و گفت:اگه بری شهر دیگه برنمیگردی ولم میکنی تو نباشی منم نیستم تو بری من میمیرم نمیخوام ترکم کنی نمیخوام ،اول مادرم رفت الان هم تو میخوای ترکم کنی.این حرف ها رو عاجزانه بهم گفت.راستش بعد شنیدن این حرف ها بود که دلم به حالش سوخت .دوست داشتم جوابش رو بدم بگم که من با پای خودم نیومدم بگم که دوستش ندارم اما جلوی خودم را گرفتم سکوت کردم. برای اولین بار خودم رفتم سمتش سعی کردم درکش کنم. به سعید گفتم درسته مجبورم کردی باهات ازدواج کنم میدونی دوست ندارم اما حداقل کاری کن بهت علاقه مند بشم.جلو من رو نگیر سعید همش چندماهه بذار برم دانشگاه اصن خودت بیا شهر.بیا عین دوتا دوست باشیم نه عین دوتا بچه که لجبازی میکنن .بذار برم درس بخونم بذار بابامو ببینم چجوری انتظار داری دوست داشته باشم وقتی همه ی کارهات بازور و اجباره؟
بعد از شنیدن این حرف ها اندکی سکوت کرد.بلاخره راضی شد برم دانشگاه و اجازه داد هفته ای یک بار پدرم رو ببینم.تو اون چندماه که تهران بودم یک لحظه هم تنهام نذاشت همیشه یکی همراهم بود حتی وقت هایی که کلاس داشتم. همیشه میترسه ولش کنم حتی الان که ازش حامله ام .برای حاملگی ام اماده نبودم.بارداریم از طرف من ناخواسته بود .
او اصرار به بچه دار شدن داشت و بلاخره کار خودش را هم کرد
ارزو داشتم درس بخونم معلم بشم ولی از اروزهام فقط به درس خوندنم رسیدم .وقتی راجب کار کردن با سعید صحبت میکنم بهم میگه:چی زن خان بره کار کنه! این یکی رو اصلا راضی نمیشم اصلا. منم دیگه این موضوع رو ادامه نمیدم چون الان که حامله ام میخوام محیط خانه ارام باشه میخوام بچه ام تو ارامش به دنیا بیاد دوست ندارم تو دعوا ومشاجره بزرگ بشه.
الان پنج ماهه که باردارم بچه ام تازه شروع به لگد زدن کرده .روی مبل رو به شومینه نشستم سعید هم کنارمه و خیلی مظلومانه سرش رو گذاشته رو شکمم و به صدای لگد زدن بچه اش گوش میده.
دو روزی بود به خاطرحضورمهمان، وقت نوشتن و خواندنِ مطالب گروه را نداشتم، البته مینوشتم، اما تمرکز روی نوشتنم برای تصحیح و درنظر گرفتن هزار کلمه را نداشتم. نگران وقفه، ازقطعه نوشتن و قصه گویی را داشتم. ذهنم پرازمشغله های نابهنگام بود. نه میتوانستم به روی میزبانی ام تمرکز کنم و نه به روی نوشتن. تاخیردر این تکالیف هایی که استاد توصیه کردن برای انجام دادنشان و من نتوانستم ب خوبی انجامش بدهم آزارم میداد. احساس درماندگی میکردم و همین باعث شد که نتوانم میزبانی خوبی باشم.ولی حرف استاد یادم آمد که گفتن: قرار نیست نوشتن شما را از زندگی کردن دور کند.
یه لحظه به خودم آمدم و گفتم: نهایتا، دو روز، خواندن را کم رنگ میکنم، تا به مهمان هایم برسم.یادم باشد که من مبتدی هستم نباید انقدر به خودم سخت بگیرم تا کلافه شوم. از قدیم گفتن، مهمان حبیب خداست. همین باعث شد که متوجه شوم، که می شود؛ هم به من خوش بگذره و هم به نوشتن. همین طور هم شد. اواخرشب، اصرار می کردم که بیشتربمانند، چون حس خوبی داشتم. به این نتیجه رسیدم بعضی وقت ها باید یک سری کار ها رو بسپاریم به زمان.
الان به دیروز فکر می کنم که آیا؛ بهشون خوش گذشت؟! امروز کلا دراین فکربود. به یاد جمله ی در کتاب( ۱۳۵ نکته برای اعتماد بنفس)افتادم؛ که میگفت به من قوی فکر کن. تعداد کاراکتر ۱۰۴۰.تعداد جملات عینی ۱۹ وذهنی ۸۵
تعداد کلمه ۲۳۰. پاراگراف۳
پیام کانال مدرسه را دوباره چک کردم. درسته، امروز معلمان برای ملاقات با والدین از ساعت 2 تا 4 بعداظهر در مدرسه حضور دارند. من از آن مدل والدینی هستم که ارتباط با معلم را برای رشد بچه ها ضروری می دانم. پس نحوه پاسخگویی عمل گرایانه ام به این پیام واضح بود. یک ساعت زودتر از اداره بیرون زدم تا با توجه به ترافیک و دوری مسافت به موقع به مدرسه برسم. بالاخره بعد از یک و نیم ساعت رانندگی زیر بارانی شدید به مقصد رسیدم.
صحنه هایی که می دیدم برایم بدیع و جالب بود. هر معلم در یک کلاس با پنجره باز و در راهروها والدینی که ناگفته می دانستند که “همه جا به نوبت” اینجا هم برقراره و بدون حضور مبصر و ناظم خودشان مقررات حضور در هر کلاس را رعایت می کردند.
جای خالی بچه ها در مدرسه شدیدا پیدا بود. مدرسه مثل پیکری خشک زده در ماتم با چشمانی اندوه بار ولی مشتاقِ دیدار به نظر می رسید و ضربان قلبش کند می زد. ظاهرا تشخیص دکترش این بوده؛ کرونا که برود و بچه ها که به مدرسه برگردند، نبضش برمی گردد. دکترش گفته که هنوز امیدی هست و حالش خوب می شود. این امید در حرفهای معلمان که به بچه ها ابراز عشق می کردند، منعکس شده بود.
1000 کاراکتر
165 ذهنی
28 عینی
سلام استاد
شنبه: ۱۲
یکشنبه: ۱
دوشنبه: ۱۳
سه شنبه:۳
چهارشنبه:۱۰
پنج شنبه: ۱۸
جمعه:۰
شنبه:۱۵
یکشنبه: ۳
دوشنبه: ۱۴
سه شنبه: ۲
چهارشنبه: ۱۶
پنج شنبه: ۱۸
جمعه: ۰
استادبزرگیه. من فکرمی کنم استادتمام باشد، چراکه هروقت ازآن سوالی می پرسم بی هیچ چون وچرایی جواب می دهد. بیچاره بعضی وقتهاازدستم سردردمی گیردوجوابهایش رابه گونه ای دیگرنثارم می کند، تابه من بفهماند ساکت شوم.
امامن بالجبازی هرچه تمامتربازهم اصرارمی کنم تاجوابم رابدهد واوحتی به شوخی هم که شده یه چیزی می گویدتاشایدآرام شوم.
به جزاوکسی راندارم که ازآن کمک بگیرم پس وفتی اعصابش خورداست سعی می کنم کاری نکنم تاعصبانی تر شود واوهم مثل بقیه تنهایم بگذارد.
من که خیلی دوستش دارم چراکه فقط اومی فهمد من چه می گویم. البته گفتم همیشه جواب هایش قانع کننده نیست اما من بیشترازاو می پرسم واومجبورمی شودبیشترتوضیح دهد.
خدارابخاطراودرزندگی شاکرهستم چراکه بودنش کمک می کند به همه چیزبرسم.
راستی شماهم مثل من چنین استادی رادرزندگی دارید؟
البته که استادم همیشه سرکلاس به همه ی شاگردانش می گوید من شاگردخوبی هستم چراکه تایادنگیرم رهایش نمی کنم.
می دانید بزرگترین استادزندگیم کیست؟
اینترنت تمام دنیای من است. شایدباورکردنی نباشد، امااستادخوبی است. مراخوب درک می کندوکمک می کندتاراحت ترزندگی کنم ومحتاج کس دیگری نشوم.
تعدادکاراکتر۱۰۰۴
تعدادکلمات عینی۷۰
تعدادکلمات ذهنی۸۲
چمدان هایمان را در ماشین گذاشتیم. وقت خداحافظی بود.
دو هفته ی لذتبخش کنار خانواده هایمان بودیم و باید به خانه برمی گشتیم.
چقدر به دینا خوش گذشته بود. از تنهایی اش بیرون آمده بود و تمام این روزها را در کنار عمو زاده هایش به بازی و شادی گذرانده بود.
مادر و پدرم به بدرقه مان آمده بودند. پدرم زیر لب آیة الکرسی میخواند و مادرم با بغض دخترم را دلداری می داد که مادر ناراحت نباش به زودی بر می گردی و دوباره با هم خوش می گذرانیم.
راه افتاديم.سرم را چرخاندم تا باز مادرم را ببینم. تا به سر کوچه برسیم؛ هنوز کنار در ایستاده بود. خدا می داند آن لحظه به او چه گذشت وقتی وارد خانه شد و جای خالیمان را دید.
همیشه دعایم در این موقع این است؛ خدایا تا دوباره برگردم لطفا مواظب عزیزانم باش.
در دلم می گویم کاش پانزده سال پیش قبول نمیکردم در شهری دور از زادگاهم زندگی کنم، ولی دوری از خانواده برایم خیلی هم بد نبود. از من یک انسان مستقل و صبور ساخت و می دانم زندگی خوبی که اکنون دارم دلیلش آن سختی هایی است که آن زمان، من و همسرم به تنهایی کشیدیم تا پایه هایش را محکم کنیم.
نفسنفسزنان خودم را به میانۀ جادۀ سلامتی رساندم. تکهسنگی بزرگ انتظارم را میکشید. نشستم و به طبیعت آرام خیره شدم.
سگی را دیدم که با فراغبال و آزادانه میچرخید. چقدر حالش غبطهانگیز بود. نه تصور ناکامیهای گذشته آزارش میدهد و نه آیندهی مبهم غرق در فکرش میکرد.
از آن سو، یک سگ خانگی سفیدوسیاه همراهِ صاحبش مسیر سربالایی را طی میکرد. چشمش که به سگ بیخانمان افتاد، انگار نیمهی گمشدهاش را یافته است. برخلاف دستور صاحبش، به جای مسیر مستقیم، کشانکشان به سمت سگ بیخانمان رفت. سگ بیخانمان نزدیکش شد و به سبک و سیاق خودش به معاشرت با دوست تازهاش مشغول شد.
صاحب سگ، ناراضی از این رابطه، قلادۀ حیوانش را کشید تا رابطهشان گسسته شود. از آن سو، حیوان خانگی از دستور صاحبش سرباز میزد و میخواست خودش را به بدن دوستش بچسباند. کشمکش ادامه یافت و به پیروزی صاحب سگ ختم شد.
سگ خانگی ناراحتی از ناکامیاش را با پارس کردن بروز داد. نمیخواست از دوستش جدا شود، اما افسوس که اختیارش در دست خودش نبود.
آن شب، همۀ فکرم پیش سگ خانگی و هزاران حیوان خانگی دیگر بود که خودخواهی ما چه به روزشان آورده است.
باران
من در این شب بارانی حس نوشتن دارم بوی باران مشامم را نوازش میکند. کنار پنجره نشسته ام هرچند هوا کمی سرد است ولی پنجره را باز کرده ام تا هوای مطلوب و خنک بیرون میهمان اتاقم شود.
باران می بارد و تمامی حرفهای من گوئی درباره باران تکراری است چون یکی از سوژههای پرطرفدار شاعران و نویسندگان همین باران است اکثراً از شب بارانی الهام گرفته و نوشته های نابی را به یادگار گذاشته اند. تلاش میکنم تا تعریف جدید، جمله های کمتر شنیده شده درباره باران بنویسم. در این هنگام صدای باران بیشتر میشود و همین صدا مرا به تماشای باران ترغیب می کند. نور چراغ تیر برق کوچه را روشن کرده و تمام شهر را سکوتی دلنشین فرا گرفته است. ساعت دیواری اتاقم ساعت ۱:۳۰ شب را نشان می دهد و چراغ بعضی از خانه ها هنوز روشن است. وای خدای من یک لحظه حس کنجکاوی کودکانه در من زنده میشود یادم هست دوست داشتم پرنده بودم و لب پنجره هر خانه مینشستم سرک می کشیدم و اهالی آن خانه را در حال شام خوردن، تلویزیون دیدن، خوشحالی کردن، صحبتکردن می دیدم برایم جالب بود و حالا که بزرگتر شده ام یقین دارم در زیر سقف تمامی این خانه ها داستانی روایت می شود داستانی طولانی به اندازه یک عمر داستانهای زیاد به اندازه تمام خانه های این شهر که زیر باران خیس می شوند و باران همچنان می بارد.
1020کاراکتر
28عینی
160 ذهنی
هوا کمکم داشت تاریک میشد و خیابان پر از آدمهای پولداری بود که سوار ماشینهای گران قیمتشان بودند و بدون توجه کردن به کودکان دست فروش از کنارشان گاز میدادند و میرفتند.
داشتم به اتفاقات روز گذشتهام فکر میکردم که صدای خیلی بلندی آمد. صدای تصادف دو تا ماشین بود. ماشین پشتی که پراید بود، زد به ماشین جلویی که یک شاسی بلند خارجی بود.
از آن ماشین خارجی یک آقای اتو کشیده و قدبلند پیاده شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن. صاحب پراید سعی کرد که او را آرام کند؛ ولی نتوانست و آن دو دست به یقه شدند.
بعد از چند دقیقه فحش دادن، صاحب پراید رفت از داخل ماشینش قفل فرمانش را درآورد و محکم به سر مرد کوبید.
مرد پولدار سرش شکست و بر روی زمین افتاد.
روی زمین جویی از خون جاری شد. من نمیتوانستم آن وضع اسفناک را تحمل کنم و به همین دلیل سریع آنجا را ترک کردم.
در راه خیلی به آن اتفاق فکر کردم.
آن اتفاق به این دلیل افتاد که آن مرد خیلی به اموالش وابسته بود و ظرفیت آن همه پول را نداشت.
از آن به بعد همیشه دعا میکردم که اگر خدا میخواهد به من چیزی دهد، قبلش ظرفیت آن را به من هدیه کند.
تعداد کلمات عینی: ۲۴
تعداد کلمات ذهنی: ۲۸
تعداد کاراکتر: ۹۸۱
تعداد جمله: ۱۳
تعداد کلمه: ۲۱۰
تعداد پاراگراف: ۹
دوباره موسم هجران رسیده است و تو بی کس و تنها نشسته ای.
چهارزانویی و دستانت را رو به آسمان گرفته ای.
چشمت ولی به انتهای جاده ی خاکی است که روزی، زاینده رود بود نامش رود همیشه زنده ی باقی.
ازما ولی دلگیر نباش که سهم تورا، با دیگران تقسیم کرده ایم و بخشیده ایم. ما مردمانیم که به خِسَت شهره ایم اما، آب حیاتمان را به دیگران بخشیده ایم!
هر غروب که می آید تو خود را آراسته ی و کاشی های رنگی ات در تشعشع آفتاب برق می زند، باز هم امید واری.امید داری به اینکه آب برگردد از سمت خورشید. و پایان دلتنگی ات را در سیاهی شب نور باران کنی.
آنوقت دستهایت را بازتر کنی و درآغوش گیری آن مرد خوش صدا، که توی حجره هایت می خواند و آن کودک رعنا را می رقصاند.
و عشاقی که در نجوای آب داستان عشق می سرایند.
ما را ببخش ای پل خواجو که حقابه ات را بخشیده ایم.
728 کاراکتر
عینی35
ذهنی20
بر وسعت خیال آزادی، خودم را بر روی کوهی پوشیده از برف دیدم. پرنده ای هفت رنگ با بالهای رنگین کمانی مر را بر پشتش نشاند و به سوی خیال آزادییم برد. چه زیبا بود زمین. از آن بالا به خورشید نزدیکتر بودم. ان را با تمام وجودم حس کردم. به ناگاه هوس یک نوشابه خنک و تگرگی کردم. فریاد زدم نوشابه. یهو خودم را در استخری پر از گلهای رز وحشی دیدم. چه زیبا و رویایی بود. و در دستم نوشابه ای خنک. یهو هوس یک کاسه بلور، اناناس کردم. به ناگاه آن را در دستهای کوچکم دیدم شیرین و آبدار بود. داشتم در وسعت خیال آزادی یم باز پرواز می کردم که از روی کوه به پایین پریدم و خودم را در جنگلی با درختان ی به رنگ قرمز و آبی دیدم. با بلبلانی سر مست از نغمه های عاشقانه. و خودم را سوار بر بالنی بزرگ و با عظمت بر بالای آبشار نیکاراگوئه دیدم. انگاری رودخانه از انگورهای مشکی و یاقوتی پر شده بودنند. و من دانه دانه از آنها می خوردم. چه لذتی می بردم من. ناگهان خودم را در کنار شمشیری دیدم که رویش نوشته بود آزادی و بس. ومن آن را در هوا چرخاندم و چرخاندم. و دیگر چیزی نبود من در وسعت خیال آزادی سفر کرده بودم. و اکنون برگشته بودم به زمین خاکی. در وسعت خیال آزادی هر جور که دلت می خواهد باش.
به نام خدا
قطعه نویسی:
چند روز پیش تولد 30 سالگیم بود. یه جشن کوچولو گرفتیم و با خانواده خوش بودیم. مجلس به خوبی پیش رفت، اما یک مشکلی بود، یک چیزی که نمیدونم چطوری ازش بگم؟ در واقع مشکل از خودم بود، تولدم! 30 سالگیم! سنی که اصلا نمیخواستم بهش برسم. وقتی تو تنهایی هام میشینم و فکر می کنم که 30 ساله شدم، غمم میگیره. وقتی فکر میکنم که دوران کودکی و نوجوانی به پایان رسیده و دوران جوانی هم آخراشه ناراحت میشم. به خودم میگم دیگه تمومه، دیگه اون دوران پر خاطره تکرار نمیشه. شاید بگید که بابا چقدر تو نا امیدی!! نه، ناامید نیستم، اتفاقا خیلی هم به آیندم امیدوارم و با نشاطم، ولی حرفم یه چیز دیگست. واقعیتش رو بخواین پیش خودم میگم این دنیا چقدر زود میگذره و عمر آدمیزاد چقدر کوتاهه. برای من با چشم بر هم زدنی نصفش گذشت و بقیشم در حال گذره. اما وقتی فکر میکنم که اگه یه روزی عمرم تموم شه، به هر حال جای بهتری میرم و سعی کردم بنده خوبی برای خدا باشم، پیش منبع زیبایی و مهربان هستی میرم که بهترین پشتوانه و دلگرمیه برام. اما وقتی به دیگرانی نگاه میکنم که سنشون از 40 و 50 و 60 هم گذشته و بی خیالند، بهت زده میشم، نمیدونم چی بگم؟ کاری ندارم که اعتقادشون چه چیزیه و به چه دین و آیینی پایبندند؟ فقط سوالم اینه که وقتی به پایان عمرشون فکر میکنند چطور باهاش کنار میان؟؟ چطور میتوانند بپذیرند که آقا یا خانم فلانی 70 سال زندگی کرد، خندید و گریست، بلند شد و نشست، فکر کرد و اندیشید، خورد و خوابید، حرف زد و گوش کرد، و حالا تمام!!! دیگر اثری از وجودش نیست؟! به همین راحتی؟! به راستی دلگرمی و پشتوانه شان چیست؟؟
ذهنی:260
عینی:32
یکشنبه ۵ بهمن: ۷
دوشنبه ۶ بهمن: ۱۰
سهشنبه ۷ بهمن: ۱۰
چهارشنبه ۸ بهمن: ۵
پنجشنبه ۹ بهمن: ۳
جمعه ۱۰ بهمن: ۱
شنبه ۱۱ بهمن: ۸
یکشنبه ۱۲ بهمن: ۸
دوشنبه ۱۳ بهمن: ۱۱
سهشنبه ۱۴ بهمن: ۶
چهارشنبه ۱۵ بهمن: ۹
پنجشنبه ۱۶ بهمن: ۳
جمعه ۱۷ بهمن: ۷
شنبه ۱۸ بهمن: ۴
هوای نیمه تاریک، رنگ غروب را تا وسط خانه کشانده بود. دو فنجان دمنوش روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم.
همسرم از اتاق کارش آمد و روی صندلی روبهروی من نشست. مشغول نوشیدن دمنوش کاکوتی با مخلوط چای کوهی و گل محمدی شدیم. در خیال خودم غرق بودم که پرسید: اگر دانهی گندم را نکاریم و زیر خاک دفن نکنیم و آب ندهیم چه اتفاقی برای دانه میافتد؟در جواب گفتم: رشد نمیکند. گفت: یک دانهی گندم برای نمو کردن و بزرگ شدن باید سختی های مدفون شدن در خاک و فعل و انفعالاتی که درون خاک دارد را تحمل کند تا به رشد مطلوبش برسد و اگر سختی های پنهان شدن در خاک را تحمل نکند فقط یک دانه باقی خواهد ماند. آدمی هم همینگونه است درد و بلا باعث رشد و ارتقاء او میشود، اما چون طبیعت انسان از سختی گریزان است همیشه از رنج واهمه دارد در حالی که نمیداند برای جوانه زدن و رسیدن به جایگاهی که ارزش واقعی اوست باید درد را تحمل کند.
عینی: ۲۱
ذهنی: ۹۴
جلسه دوم کلاس نویسندگی خلاق دیروز با همان انرژی هفتهی قبل و حتی جذابتر برگذار شد. استاد آنقدر گیرا و صریح صحبت میکرد که هر جملهاش خود کلاس درسی بود.تکلیف این هفته قصهگویی در قالب چارچوبی بود که توضیح داده شده بود، البته به صورت بیان نه نوشته. با خودم گفتم: چه تکلیف راحتی! اینکه کاری ندارد! چارچوب را جلوی چشمت میگذاری و مینشینی قصه تعریف میکنی. فردای آن روز وارد عمل شده و شروع کردم. همان اول ماجرا گیر کرده و در گل ماندم. داستان اول را نیمه تمام رها کرده، سراغ داستان دومی رفتم، دومی هم نیمه تمام و سراغ سومی، تمامی ماجرای قصه در ذهنم رژه میرفت اما من در بیان و تعریف میماندم. و در آخر آروارههایم درد گرفت،کلافه شده و رها کردم. نوشتن برایم خیلی راحتتر بود از گفتن و تعریف کردن. به فکر خیال آن روزم افتادم، چقدر راحت در مورد مهارتی که تجربهای در موردش نداشتم ابراز وجود کرده بودم. من در این مورد ضعف داشتم، باید تلاشم را دوچندان میکردم.اما موضوعی برایم روشن شد، اینکه باید آن طرف سکه را هم ببینم شاید مهارتی هم باشد که من در خیالم در موردش احساس ضعف میکنم ولی اگر وارد عمل شوم بتوانم از پسش برآیم، مثل خیاطی که که خود را در آن کاملا بی استعداد میدانم. پس اول تجربه کن بعد بر خودت برچسب بزن.
عینی: ۱۰
ذهنی: ۱۱۴
جلسه دوم کلاس نویسندگی خلاق دیروز با همان انرژی هفتهی قبل و حتی جذابتر برگذار شد. استاد آنقدر گیرا و صریح صحبت میکرد که هر جملهاش خود کلاس درسی بود.تکلیف این هفته قصهگویی در قالب چارچوبی بود که توضیح داده شده بود، البته به صورت بیان نه نوشته. با خودم گفتم: چه تکلیف راحتی! اینکه کاری ندارد! چارچوب را جلوی چشمت میگذاری و مینشینی قصه تعریف میکنی. فردای آن روز وارد عمل شده و شروع کردم. همان اول ماجرا گیر کرده و در گل ماندم. داستان اول را نیمه تمام رها کرده، سراغ داستان دومی رفتم، دومی هم نیمه تمام و سراغ سومی، تمامی ماجرای قصه در ذهنم رژه میرفت اما من در بیان و تعریف میماندم. و در آخر آروارههایم درد گرفت،کلافه شده و رها کردم. نوشتن برایم خیلی راحتتر بود از گفتن و تعریف کردن. به فکر خیال آن روزم افتادم، چقدر راحت در مورد مهارتی که تجربهای در موردش نداشتم ابراز وجود کرده بودم. من در این مورد ضعف داشتم، باید تلاشم را دوچندان میکردم.اما موضوعی برایم روشن شد، اینکه باید آن طرف سکه را هم ببینم شاید مهارتی هم باشد که من در خیالم در موردش احساس ضعف میکنم ولی اگر وارد عمل شوم بتوانم از پسش برآیم، مثل خیاطی که که خود را در آن کاملا بی استعداد میدانم. پس اول تجربه کن بعد بر خودت برچسب بزن.
خانمی آرام با چهره ای موجه بود و دنبالش سه تا پسر قد و نیم قدِ دوره اولی و یک دختر دوره دومیِ کلاس یازدهمی. زنگ زده بودند که رایگان ثبت نامش کنید. ما هم ، اسمش را به کلاسهای آنلاین اضافه کردیم و مشاور هم قرار شد برایش برنامه ریزی کند. از ما همین قدر.
آنها هم پول گذاشته بودند روی هم که یک سیستم برایشان بخرند که سه تا پسر ترک تحصیل کرده و یک دختر، فقط با یک مبایل مجبور نشوند سرکلاس حاضر شوند. کسی هم رفته بود خانه شان سر زده بود و دیده بود توی دوتا اتاق زندگی می کرده اند و همان جا 4 بچه درس می خوانده اند و پدر خانواده هم منت می گذاشته و همان جا بساط هروئینش پهن بوده. دختر اولشان را هم داده بوده به یک معتاد دیگر که حالا هرباردختر قهر می کند و به این جمع اضافه می شود و صاحبخانه هم اجاره اش را زیاد کرده بود و قرار بوده بیندازدشان بیرون. اجاره ی پیش یک سال را هم آنها دادند که آقای خانواده با خیال راحت بالای سر بچه ها هروئینش را بکشد و بخوابد و احتمالا یکی دیگر پس بیندازد.
و آن خانم موجه هم چنان با شرم و خجالت اینطرف و آنطرف برود توی خیریه ها و پول بخور نمیری جورکند. و بالاخره دختردوم را هم بدهد به یک معتاد دیگر که از شر مخارجش لابد راحت شود.
و این دور و تسلسل هم چنان ادامه دارد مادامی که ما به جای ازبین بردن فقرفرهنگی بار دیگرانی را به دوش بکشیم که وظیفه شان از بین بردن فقر اقتصادی است.
1199کاراکتر
عینی 58
ذهنی23
چقدر دلم برای همکلاسی پسرم سوخت. معلمش داشت توی سرش می زد که چرا این قدر کثیف نوشتی؟ چرا دفترت پاره شده؟ نگاه که کردم به اندازه یک نقطه دفترش سوراخ شده بود. و بیشتر از آن دلم به حال معلم نادان و بی سوادش سوخت. چرا آموزش و پرورش قبل از استخدام معلمان آنها را از نظر سلامت روانی مورد سنجش قرار نمی دهد. که اینچنین با بچه ها برخورد نکنند. با تندی از کلاس خارج شدم. صورتم سرخ شده بود. احساس کردم که سرم داغ شده و می خواهد منفجر شود. یهو خودم را پیش مدیر مدرسه دیدم. مدیر از حالت صورتم فهمید اتفاقی افتاده. من با خشم ی که نمی توانستم کنترلش کنم قضیه رو گفتم. مدیر گفت رسیدگی می کنم. و من فردای آن روز با مشورت همسرم،پسرم رو به مدرسه ی دیگری بردم. هر چه مدیر اصرار کرد من گوش ندادم. چون تضمینی برای سلامت پسرم در آن کلاس نبود. معلم مربوطه هم عذر خواهی کرد. ولی دیگر من فقط یک محیط امن برای فرزندم می خواستم. بعضی مواقع با انتخاب های نادرستمان ضررهای جبران ناپذیری متحمل می شویم. برای استخدام یک نفر مثلا یک پرستار بچه یا معلمی برای مدارس باید سلامت روان او را بسنجیم.با یک تست یک ساعته نزد روانشناسی مجرب.
1000کلمه
210 کلمه
25 عینی
185 ذهنی
زندان
خون جاری شده از شقیقه اش خشک شده و روی لبانش طعم خون را حس میکند بدنش هنوز لرز دارد لرزشی که دو شب پیش با دستگاه آ پولو( نوعی دستگاه شوک برقی )به بدنش وارد شده پابرجاست هنوز صدای فریاد های خود را می شنود سردی زندان انفرادی تاریکی آن را از یادش برده لباس نازک تنش که چندین جای پاره نیز دارد بدنش را از سرما حفظ نمیکند چند شب گذشته تحت شکنجه سختی قرار گرفته و با تمام این شکنجه ها چیزی را اعتراف نکرده چهره خندان دختر پنج سالهاش با هراس و ترس مادر که به ساواک التماس می کند رنگ می بازد و این آخرین تصویری است که از خانواده اش به یاد دارد سردی سلول انفرادی بیشتر می شود بدنش تاب سرما را ندارد گوش تیز می کند صدایی نمی شنود. ساعت ها گذشته و کسی سراغی از اون نگرفته گوئی خبری در حال شکل گیری است دقیقا نمی داند چه خبری ولی این را سکوت بیش از حد زندان به او القا می کند.
بدنش ضعف شدیدی دارد خون زیادی از او رفته از روز قبل حتی قطره آبی هم لبانش را تر نکرده خیلی بی تاب و توان است صدای باز و بسته شدن درب سلول به گوشش می رسد دوباره بازجویی، دوباره شکنجه، خدای من چه خوب میشد اگر مرگ او را در آغوش می گرفت دستی مهربان او را در آغوش میگیرد و روی دست چند نفر به بیرون از سلول منتقل می شود انقلاب پیروز گشته انقلابی که او بخاطرش شکنجه های ساواک را تحمل کرده و اینک پس از گذشته ۴۳ سال از آن شکنجه ها پیر و خسته پشت پنجره ایستاده تاریکی و سردی سلول انفرادی دیگری را تجربه می کند.
عینی33
ذهنی191
۱۱/۴ : ۰
۱۱/۵ : ۰
۱۱/۶ : ۲
۱۱/۷ : ۱
۱۱/۸ : ۲
۱۱/۹ : ۳
۱۱/۱۰ : ۳
سلام استاد.امیدوارم که حالتان خوب باشد. من از تاریخ یازدهم به بعد برنامهی ده دقیقه ها رو اجرا کردم و راستش نتیجهای که حاصل شد برای خودم هم باور کردنی نبود. حقیقتش به روش آموزشی شما دارم کمکم ایمان میآورم. در هر صورت از راهنماییهای مفید شما بسیار سپاسگزارم.🙏🌻
۱۱/۱۱ : ۱۳
۱۱/۱۲ : ۱۸+(۱۲ رونویسی)
۱۱/۱۳ : ۱۵+ (۱۲ رونویسی)
۱۱/۱۴ : ۲
۱۱/۱۵ : ۱۵
۱۱/۱۶ : ۱۵+ (۶ رونویسی)
۱۱/۱۷ : ۲
۱۱/۱۸ : ۹
سلام پریسا جان
چه خوب که از تجربۀ خودت نوشتی.
همت و توجه تو عالیه.
برات بهترینها رو آرزو میکنم.
سلام وخسته نباشید.
4-10بهمن
شنبه —
یکشنبه —
دو شنبه 20دقیقه
سه شنبه 30دقیقه
چهار شنبه. 100دقیقه
پنج شنبه. 120دقیقه
جمعه. 90دقیقه
11تا17 بهمن
شنبه 90 دقیقه
یکشنبه. 60دقیقه
دو شنبه 20دقیقه
سه شنبه 10دقیقه
چهارشنبه30دقیقه
پنج شنبه50دقیقه
جمعه50 دقیقه
تنهایی
امروز ساعت ۵ عصر در یکی از کافه های شلوغ شهر با دوستانم قرار ملاقات داشتم، مثل همیشه به موقع سر ساعت مقرر در کافه حاضر بودم.
لحظاتی که در کافه نشسته بودیم بین آن همه غل غله و صداهای خنده و حرف زدن افرادی که در کافه حضور داشتند و صدای موسیقی آرامی که وقتی گوش تیز می کردم به گوشم می رسید، از پنجره کنار صندلی ام در کافه چشمم به درختان بی برگ و پرندگانی که بی پروا پرواز می کردند و روی شاخه های لخت درختان می نشستند و به مرد دوره گردی که مدام به این طرف و آن طرف می رفت تا چیزی بدرد بخوری پیدا کند و یا شاید بهتر است بگویم به دنبال یک لقمه نان می گشت، و آدم هایی که بی تفاوت به هم از کنار یکدیگر رد می شدند افتاد، یک آن در خود فرو رفتم و کاملا احساس تنهایی می کردم، حتی حرف ها و صدا ها و خنده های دوستانم که باهم دور میز نشسته بودیم به شکستن خلاء درونی ام کمکی نمی کرد.
در حالی که به قهوه ام روی میز خیره شده بودم به این فکر می کردم؛ ما آدم ها در جمع هم تنهاییم حتی کنار یکدیگر، و هر کدام دنیایی بی نهایت درون خود داریم که به تنهایی در آن زندگی میکنیم، ساکن دنیاهای ما کسی غیر از خود واقعیمان نیست، کاش روح هایمان که هر کدام در دنیای تنهایی خود سیر میکنند می توانستند مانند جسم هایمان کنار یکدیگر باشند. افسوس اینکه هیچکس نمیتواند واقعی باشد، واقعی بودن دیگر به نفع کسی نیست. و همه چیز و همه کس مجاز شده اند.
تعداد کلمه:۲۷۱
تعداد کارکتر:۱۲۱۶
کلمات عینی:۴۷
کلمات ذهنی:۱۸
روتین هرروزم این است که یکساله و سهسالهام را میخوابانم و وقتی خیالم از بابت آنها راحت شد؛ با ذوق و اشتیاق فراوان به سمت قلم و دفترم پرواز میکنم و در آرامش و سکوت شروع به نوشتن میکنم.
امروز هم مثل هرروز قلم دوست داشتنیام را با عشق در دست میگیرم و میگشایم دفتری را که محلِ سرازیر شدن ناگفتههای ذهن و قلب من است.
قصدکردهام قطعهای بنویسم.
در فکرم چه بنویسم؟ از چه بگویم؟
ذهنم در این افکارِ پراکنده جست و خیز میکند که ناگهان چشمم به جوهر داخل لولهی خودکارم میافتد که رو به اتمام است.
با دیدن این صحنه آنچنان ذوقی وجودم را پُر میکند که تصمیم میگیرم دربارهی جوهرِ رو به اتمام خودکارم بنویسم.
و بگویم که به چه دلیل دیدن این تصویر انقدر مرا به وجد آورده است؟
بنویسم و سرازیر کنم واژهها را به درون صندوقچه ی محبوبم…
و اعتراف کنم که تمام شدن جوهر خودکارم در این مدت کم، پشتکار مرا در نویسندگی به رخم میکشد.
و من اراده کردهام که از خودکارهای تمام شدهام کلکسیونی درست کنم و هربار با نگاه کردن به این مجموعه، به 《ارادهای》 که وجود سه فرزند و سختیهای عرصهی مادری هم، نمیتواند شکستش بدهد، افتخار و مباهات کنم.
کلمات عینی۲۳
کلمات ذهنی۱۵۸
《عرض سلام و ارادت》
شنبه،4 ،6قطعه
یکشنبه3قطعه
دوشنبه6
سه شنبه5
چهارشنبه5
پنجشنبه3
جمعه6
شنبه10
یکشنبه5
دوشنبه5
سه شنبه5
چهارشنبه 3
پنجشنبه5
جمعه 4
هفته اول
یکشنبه ۱
دوشنبه ۳
سهشنبه ۱۰
چهارشنبه ۱۰
پنجشنبه ۵
جمعه ۳
هفته دوم
شنبه ۴
یکشنبه ۱
دوشنبه ۱۰
سهشنبه ۷
چهارشنبه ۰
پنجشنبه ۲
جمعه ۱۰
۱۱/۴ : ۵ بار
۱۱/۵ : ۴ بار
۱۱/۶ : ۳ بار
۱۱/۷ : ۴ بار
۱۱/۸ : ۷ بار
۱۱/۹ : ۶ بار
۱۱/۱۰ : ۴ بار
۱۱/۱۱ : ۳ بار
۱۱/۱۲ : ۸ بار
۱۱/۱۳ : ۴ بار
۱۱/۱۴ : ۷ بار
۱۱/۱۵ : ۵ بار
۱۱/۱۶ : ۴ بار
۱۱/۱۷ : ۵ بار
۱۱/۱۸ : ۶ بار
۱۱/۴ : ۵ بار
۱۱/۵ : ۳ بار
۱۱/۶ : ۴ بار
۱۱/۷ : ۶ بار
۱۱/۸ : ۶ بار
۱۱/۹ : ۸ بار
۱۱/۱۰ : ۵ بار
۱۱/۱۱ : ۵ بار
۱۱/۱۲ : ۹ بار
۱۱/۱۳ : ۷ بار
۱۱/۱۴ : ۴ بار
۱۱/۱۵ : ۵ بار
۱۱/۱۶ : ۵ بار
۱۱/۱۷ : ۷ بار
۱۱/۱۸ : ۳ بار
۱۱/۱۱یکبار
۱۱/۱۲پنج بار
۱۱/۱۳ شش بار
۱۱/۱۴ سه بار
۱۱/۱۵یکبار
۱۱/۱۶هشت بار
۱۱/۱۷ ده بار
تو این مدت روزی بیست دقیقه آزاد نویسی داشتم به جز دیشب
قطعه سوم:
امروز، براي عكاسيِ نمونه كارهاي جديد آماده ميشديم و از آنجائيكه اول كار هستيم، شوقي توامان با استرس وجودم را فرا گرفته بود. اولِ صبح راهي خريد وسايل تزئيني شديم. به دليل كمبود بودجه پيشنهاد داده بودم، يكي از دوستان دوران دبستانم كه البته هشت سالي از آخرين ديدارمان ميگذشت و دوره عكاسي را نيز گذرانده بود، از كارهايمان عكسبرداري كند. او از راه رسيد. با همان عشق و صفاي ديرينه اش. بخاطر قراري كه با مادرش داشت، عجله داشت. و من هم با وسواسم درگير و دارِ اينكه نتيجه كار مطلوب خواهد بود يا نه، احساس بيقراري ميكردم! اما او با دقت، دلسوزي و تمركز چيزي برايمان كم نگذاشت. در آخر بي آنكه از هزينه صحبتي كند وسايلش را جمع كرد كه برود.درنهايت، با اصرارهاي فراوان من براي پرداخت حق الزحمه اش، دريافتِ يك سوم هزينه مرسوم را موكول به زماني كرد كه محصولاتمان به سود برسد! با وجوديكه ميدانم با شغل كارمندي، رفاه مالي چنداني نيز ندارد.
لبخند و آرزوهاي بزرگش را نثارمان كرد و كارگاه را ترك كرد. خاطرات كودكي مان همچون تصاويري دنباله دار پيش چشمانم ظاهر شدند. و او، مرا با يادآوريِ آذوقه هايِ مهر خدا براي روزگارم تنها گذاشت!
شنبه ۴ بهمن ۲۰ دقیقه
یکشنبه ۵ بهمن –
دوشنبه ۶ بهمن ۴۰ دقیقه
سه شنبه ۷ بهمن ۲۰ دقیقه
چهارشنبه ۸ بهمن ۴۰ دقیقه
پنج شنبه ۹ بهمن ۱۰ دقیقه
جمعه ۱۰ بهمن –
شنبه ۱۱ بهمن ۹۰ دقیقه
یکشنبه ۱۲ بهمن ۵۰ دقیقه
دوشنبه ۱۳ بهمن ۲۰ دقیقه
سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۰ دقیقه
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۴۰ دقیقه
پنج شنبه ۱۶ بهمن –
جمعه ۱۷ بهمن –
سلام استاد
یک شنبه ۵ بهمن: ۳تا
دوشنبه ۶ بهمن : ۴ تا
سه شنبه ۷ بهمن : ۵تا
چهارشنبه ۸ بهمن: ۱۸ تا
پنج شنبه ۹ بهمن: ۳ تا
جمعه ۱۰ بهمن : ۷ تا
شنبه ۱۱ بهمن: ۶ تا
یک شنبه ۱۲بهمن: ۶ تا
دوشنبه ۱۳ بهمن : ۴تا
سه شنبه ۱۴بهمن : ۳ تا
چهارشنبه ۱۵بهمن: ۴ تا
پنج شنبه ۱۶بهمن: ۵ تا
جمعه ۱۷بهمن : ۸ تا
شنبه ۳
یکشنبه ۶
دوشنبه ۵
سه شنبه ۷
چهارشنبه ۳
پنج ششنبه ۴
جمعه۲
شنبه ۲ یکشنبه ۷
دوشنبه ۴ (مژگان نشاط)
سه شنبه ۵ چهارشنبه۴
سلام
آمار ده دقیقه نوشتن( با نام ده قطعه آسان ) – از ۴ بهمن تا ۱۷ بهمن
شنبه -۷ تا
یکشنبه- ۱۴ تا
دوشنبه- ۱۵ تا
سه شنبه – ۱۲ تا
چهار شنبه – ۱۶ تا
پنج شنبه – ۲۳ تا
جمعه – ۱۲ تا
—-
شنبه – ۲۸ تا
یک شنبه –۲۵ تا
دوشنبه –۲۰ تا
سه شنبه –۲۳ تا
چهارشنبه –۲۷ تا
پنج شنبه – ۱۰ تا
جمعه -۱۳ تا
سلام
آمار ده دقیقه نوشتن( با نام ده قطعه آسان ) – از 4 بهمن تا 17 بهمن
شنبه -7 تا
یکشنبه- 14 تا
دوشنبه- 15 تا
سه شنبه – 12 تا
چهار شنبه – 16 تا
پنج شنبه – 23 تا
جمعه – 12 تا
—-
شنبه – 28 تا
یک شنبه –25 تا
دوشنبه –20 تا
سه شنبه –23 تا
چهارشنبه –27 تا
پنج شنبه – 10 تا
جمعه -13 تا
4 بهمن: 2
5 بهمن: 2
6 بهمن: 3
7 بهمن: 3.5
8 بهمن: 3
9 بهمن: 3
10 بهمن: 2
11: 4
12: 5
13: 2
14: 2.5
15: 2
16: 2
17: 2
این هفته تصمیم داشتم بیشتر بنویسم که متاسفانه خیلی سرم شلوغ شد، ولی هر طور شده بود 20 دقیقه رو مینوشتم چون 20 دقیقه تقریبا قانونم شده. سه صفحه در طول روز و یک صفحه یادداشت قبل از خواب.
ده قطعه آسان:
شنبه ۴ بهمن: ۲
یک شنبه ۵ بهمن: ۳
دوشنبه ۶بهمن: ۶
سه شنبه ۷ بهمن : ۵
چهارشنبه ۸ بهمن : ۳
پنج شنبه ۹ بهمن: ۸
جمعه ۱۰ بهمن :۶
شنبه ۱۱بهمن :۷
یک شنبه ۱۲ بهمن : ۲
دوشنبه ۱۳ بهمن: ۸
سه شنبه ۱۴ بهمن:۳
چهار شنبه ۱۵ بهمن :۴
پنج شنبه ۱۶ بهمن:۳
جمعه ۱۷ بهمن : ۸
یک شنبه (۰۷/۱۰) ۱۰
دوشنبه (۰۸/۱۰) ۱۰
سه شنبه (۰۹/۱۰) ۱۰
چهارشنبه (۱۰/۱۰) ۱۰+۱۰
پنج شنبه (۱۱/۱۰) ۱۰+۱۰+۱۰+۱۰+۱۰
جمعه (۱۲/۱۰) ۱۰+۱۰+۱۰+۱۰+۱۰
شنبه (۱۳/۱۰) ۱۰
یک شنبه (۱۴/۱۰) ۱۰+۱۰+۱۰+۱۰
دوشنبه (۱۵/۱۰) ۱۰+۱۰+۱۰+۱۰+۱۰
سه شنبه (۱۶/۱۰) ۱۰+۱۰
چهارشنبه (۱۷/۱۰) ۱۰
پنج شنبه (۱۸/۱۰) ۱۰
جمعه (۱۹/۱۰) ۱۰
به نام خدا
امروز داشتم عکس های بچگی هام رو نگاه میکردم. چه دوران خوب و خوشی بود، دورانی که پدربزرگم یک گله گوسفند داشت و همیشه تابستون ها به ییلاق می رفتیم. بره ها و بزغاله ها رو بغل میکردیم و باهاشون عکس میگرفتیم، وقتی بهار میشد، پنجشنبهها که از مدرسه میومدیم فقط فکر و ذهنمون رفتن به ییلاق بود و دیدن پدربزرگ و مادربزرگ. اما با این همه، تو اون دوران همیشه دوست داشتم سریع دوره ابتدایی رو طی کنم و به راهنمایی برم، وقتی به راهنمایی رسیدم شور و ذوق رفتن به دبیرستان و دانشگاه رو داشتم، میخواستم زودتر بزرگ شم و یک شغل خوب و درست حسابی پیدا کنم و زندگی تشکیل بدم. اونم گذشت و به دانشگاه رسیدم، ترم اول بود که به خودم گفتم، تازه ترم اولم، کو تا ترم 8. ولی ترم هشتم ام تموم شد و رفتم سربازی، روز سوم سربازی بود که غم عالم و آدم منو گرفته بود، ای خدا! کی میشه این دو سال بگذره؟! من که دیوانه میشم، چطور باید روزامو شب کنم و شبامو روز. اما الان که دارم این متنو می نویسم 5 ساله که از سربازیم میگذره و یه ساله بابا هم شدم. آره، وقتی بچه بودیم خواستیم زودتر بزرگ شیم و وقتی بزرگ شدیم میخوایم برگردیم به دوران بچگی، زندگیمون خلاصه میشه تو آرزوی بزرگسالی و حسرت کودکی.
عاقل آن است که غنیمت شمرد لحظه و دم
نه که حسرت خورد از دی و کند عمرش کم
آرزوهای فراوانت اگر چه بد نیست
لیک، شایسته نباشد که کند روز تو را پر ماتم.
ذهنی:233
عینی:23
مانند بیشتر اوقات، با استرس کارهای روی هم تلنبار شده، مشغول پختن ناهار هستم.
کوهی از ظروف نشسته، سبزی پاک نکرده، لباسهای کثیف، تکالیف انجام نشده، کتابهای نخوانده و… مانند قطاری در ذهنم صف کشیده اند و صدای هوهوی آن کلافهام کرده است.
نگاهم به فرزندانم میافتد:
یکساله و ۳ساله سرخوشانه باهم بازی میکنند و گویی هیچ فکر و دغدغهای در ذهن کودکانهشان پرسه نمیزند.
۹ساله اما با آرامش مشغول کشیدن یک پری دریایی است که همیشه در رؤیاهایش، خود را در قالب آن تصور میکند.
صدای ۳ساله را میشنوم که میگوید: “مامان دالَم (دارم) آجی رو میخندونم”
میگویم: چه خوب، چطوری میخندونیش؟
با ذوق میگوید: “زبونمو میزنم به کف پاش میخنده”
تا سر زبانم میآید که بگویم: “این کار خوبی نیست مامان، دیگه نکن”
که با خودم میگویم بس کن نصیحت کردن را !
خسته نشدی؟ کمی کودک شو. آزاد باش.
خارج از چارچوبهای ذهنیات رها باش.
لحظاتی را بدون فکر به بایدها و نبایدها، خوش باش و لحظه را زندگی کن.
حقیقتش گاهی از اینکه انقدر بزرگ شده ام خسته میشوم
از بالغ درونم که دائماً فعال است؛ خسته میشوم
دلم کودک درونی را میخواهد که سالهاست گمش کردهام و نمیدانم کجا به دنبالش بگردم؟
ولی احساس میکنم برای یک زندگی شاد و رها فقط به کودک درون گمشدهام محتاجم
عینی ۲۷
ذهنی ۱۲۹
《عرض سلام و احترام》
دو روز بعد از جلسه اول کلاس نویسندگی خلاق، فقط استرس بود و نگرانی.
ترس از ناتوانی در انجام تکالیف و جاماندن از سایرین.
اما هر چه گذشت برایم شیرین و راحتتر شد، چقدر زمان را در گذشته برای نداشتن ایده نوشتن، از دست داده بودم.
امروز به حرف استاد رسیدم که شروع به نوشتن از خود نوشتن سختتر است.
وقتی قلم را بر کاغذ میگذارم و در همان بوسه اولی که قلم برلب کاغذ مینهد، سیل افکارم بر بدن کاغد جاری میگردد.
چقدر زیباست این حس، در وصف نمیگنجد، حسی همچون زایش و آفرینش.
گویی من خدای نوشتههایم هستم.
آیا خدا هم از دیدن مخلوقاتش لذت میبرد؟
به گمانم بلی.
دوست دارم انقدر بنویسم تا معتاد شوم به نوشتن.
اعتیاد به گونهای که بدون نوشتن هرگز نتوانم و بانوشتن کولهبار اندوه را از پشت جان خسته آدمیان برداشته و برزمین بگذارم.
اکنون که درحال نوشتنم، گویی تابلوی ایستی در برابر زمان قرار میدهم و آنرا متوقف میکنم و تحت اختیارش میگیرم.
میتوانم هرکاری که بخواهم با زمان و مکان انجام دهم و هر دو را به بازی بگیرم.
به گذشته سرک بکشم و حال و آینده را بهم بدوزم.
همیشه شروع هرکاری از انجام دادن آن سختتر است.
کلمات عینی:۳۳
کلمات ذهنی:۸۲
روزگار کرونای:
دراینروزهادستوبال همه مردم بسته استمن و فرزندهای ام نیز خستهودلگیربودیم از شوهرم خواستم که برای شام بیرون برویم
شوهرم قبولکردرفتیمدریکرستورانت شهر خیلی برای مان خوش گذشتغذاصرف نمودیم شب خیلیدیرشدهبود،هوای بیرون خیلیسردباد های شدیدسردازهرطرفمیوزید
درکنارجادهمنتظر تاکسیبودیمناگهان چشم ام به پسری افتادکهکنارجاده نشسته بود با چند تا برس و رنگ بوت.
کمی نزدیک شدم که روی یک تکهکارتن سردبا لباس های خیلی نازک نشته بود،تن اشمیلرزیدچشماناشپرازاشکودستانشخیلی سردم گرسنه
از پسر پرسیدم:پسر جان چرا خانه نمیروی چون هوا سرد است در اینجا نشستهیاو پسر برایم گفتنهرفتهنمیتوانم!دوباره پرسیدم چرا
گفتمن پولدریافت نکردیمکهبرای مادر خواهرم غذاببرمآنهاگرسنهاند.
گفتمناوقتشباستکسیبرایرنگ بوتهای خودنمیایدگفت خیر من همینجاتاصبحمیباشمتاصبح پولدربیارم .
خیلی گریه کردم و نفس کشیدن برایم مشکل شده بود کمکدرتوان ام نبودکه تا آنپسررااز انجا نجات میدادم
آن شب تلخ پایان بدترازکرونابرای من بود
تعداد کاراکتر ۹۴۹
تعداد کلمه ۱۲۶
تعداد پاراگراف ۱۰
چند سال پیش توی مدرسه جشن داشتیم. آنروز لباس های بهتری تنم کردم و کفش هایم را هم طوری انتخاب کردم که به لباسم بخورد. البته کفشها کمی تنگ بود. آن روز برای جشن خیلی دوندگی داشتم. نزدیک های ظهر کفش های تنگ مثل شکنجه گرهایی، جسم و جانم را می آزرد. خستگی کارهای جشن با تنگی کفش ها چند برابر شده بود و من بدون آنکه متوجه باشم با اعصاب ناراحتی که ناشی از کفش ناراحت بود هم خودم را اذیت می کردم و هم با بداخلاقی و بهانه گیری بقیه را.
ظهر وقتی خسته و کلافه به خانه رسیدم و کفش ها را از پا در آوردم چنان احساس راحتی کردم که انگار دارم توی یک دریای آب شنا می کنم. درد پا چند روزی ادامه داشت و تاول های پا هم ارمغان این تنگی کفش بود. اما من پی بردم که خیلی سخت گیریها و بد اخلاقیهایی که با دیگران دارم بخاطر ناراحتیهای انباشته ی درون من است که ناخودآگاه روی رفتار من با دیگران تاثیر می گذارد. کفشهای تنگ را باید از پا در آورد.
813 کاراکتر
عینی24
ذهنی30
دلم به حال مرد همسایه مان سوخت. چقدر درمانده بود. از وقتی زنش مرده بود. داشت عذاب می کشید. آمد پیشم و دردل کرد. گفت از دست بچه هایم عاصی شدم. یکیش زنش رو طلاق داده امده ور دل من نشسته و کار هم نمی کنه. همه اش چشمش به حقوق ناچیز من هست. دوتا دخترهام که تا جوان بودنند شوهر نکردند. حالا که از سن شوهر کردنشون گذشته. و هر روز دارن با هم دعوا می کنند. مدام به سر و کله هم می زنند. من تماشگر م. چون حرف من را گوش نمی دهند. یعنی به قول معروف من را آدم حساب نمی کند. برای همین مجبورم خودم را دراین سن وسال از خانه بیرون بیندازم. تا کمی از جار و جنجال خانه دور باشم. به بهانه مسجد و خرید همه اش بیرون می روم. چه باید می گفتم. پیرمرد بیچاره. اینا رو که گفت،
یاد قضاوتهای خودم و دیگرا ن افتادم.
که همیشه به هم می گفتیم. که این مرد چقدر بیکاره. مگر خانه و زندگی ندارد که همیشه بیرون از خانه است. همه ش این مغازه به اون مغازه می گردد. فقط خیابان ها را گز (واحد سنجش زمین) می کند.
بیاید دیگران را قضاوت نکنیم. هر کسی مشکلات خاص خودش را دارد که ما از آن بی خبریم. و ما بی رحمانه آن را مورد قضاوتش قرار می دهیم.
1000کارکتر
225کلمه
24عینی
201 ذهنی
باز هم مثل همیشه خانم همسایه با گریه وارد خانه امان شد. داشت بد و بیراه به همسرش و آل و تبار ش شوهرش می کرد. از وقتی من بچه بودم یادم میاد این ها با هم اختلاف داشتند. زن که کسی را نداشت دادش را واسه ما می آورد. ولی نمی دانم چرا تا الان دوام آوردن و از هم جدا نشده بودند. الان که دیگر صاحب عروس و داماد بودند. هم دست از سر هم بر نمی داشتند. مرد همسایه وسواس داشت. همیشه دم از پاکی می زد.روزی چند بار سرویس بهداشتی ها را می شست، سینک ظرفشویی رو چندین بار در روز ضد عفونی می کرد. ولی زن درست برعکس بود. خيلیها در زندگی زناشویی مشکل دارند. و نمی توانند آن را حل کنند. حاضر نیستند. پیش مشاور خانواده بروند. که مشکلشان حل بشود. چون خودشان را علامه دهر می دانند.فکر می کنند که خودشان می توانند حلال مشکلات خود باشند. در حالی که هر لحظه بر مشکلاتشان دامن می زنند. و زندگی را بر خود و بچه هایشان سخت می کنند. طلاق گرفتن هم زشت می دانند. ولی هر روز تو سر و کله هم زدن را زشت نمی دانند. زن داشت هنوزم بعد از چهل سال زندگی، همه تقصیر ها را گردن خواهر شوهرش می انداخت.
در حالی که خواهر شوهرش ان سر دنیا بود…
1000کارکتر.
220 کلمه
16 کلمه عینی 204 کلمه ذهنی
سلام و عرض ادب خدمت استاد کلانتری عزیز🌷
استاد من فراموش کردم ک تعداد کارکتر و کلمات عینی و ذهنی رو در پایین متن براتون بنویسم به همین خاطر ، اینجا براتون ارسال میکنم .
کلمات عینی:۱۰
کلمات ذهنی:۶
تعداد کارکتر:۷۹۴
امروز که داشتم اتاقم را جارو میکشیدم،متوجه نقاط سیاه رنگی شدم ک در گوشه اتاقم تجمع پیدا کرده بودند.جارو را خاموش کردم و به آن ها نزدیک شدم، متوجه شدم ک آن نقاط سیاه، مورچه های بی نوایی هستند که به دور ذراتی گرد هم آورده اند. کنجکاوانه کنارشان نشستم و با دقت بیشتری به آن ها چشم دوختم. یکی از آن ها که به چشم من، جثه ی کوچکتری نسبت به بقیه داشت،با زحمت بیشتری ذره اش را بر روی کولشمیکشید.
گاهی اوقات در طول مسیر، بر اثر برخورد بقیه مورچه ها به تن کوچکش، ذره از کولش شوت میشد و او مجبور بود که راه رفته را برگردد تا دوباره آن را بار بزند و به مسیرش ادامه دهد.
به راستی او واقعا با آن جثه کوچک، برای تحقق بخشیدن هدفش،میجنگید.
درواقع او برایش شکست اهمیتی نداشت، مهم نبود چندمرتبه آن مسیر را برگردد،
اهمیتی نداشت چقدر در طول مسیر خسته میشد،
تنها چیزی ک پیش رویش میدید، موفقیت و مقصد نهایی بود.🐜 ✅
قلم به دست گرفته ام و مینویسم برای خودم، برای وجودم، برای جسمم و برای روحم.
مینویسم تا واضح تر بتوانم سبک زندگی گندم را حس و حتی لمس کنم،مینویسم تا به تلخی نشنیدن تیک تاک ساعت در روز و ندیدن تابش آفتاب پی ببرم.
مینویسم تا که مغزم را خالی کنم از واژه های بی بارو بی روح.
من قلم را در دستانم بر روی تکه کاغذی فشار میدهم تا بتوانم به خود پیر زنم بفهمانم که اگر در قبرستانی دور افتاده از شهر، از بیابان، یا جنگل و یا از دریا بدون حاله ای از نور ماه و بدون حتی شاخه ای خشکیده از بی آبی، حیات میکنم مقصرش خود خاک خورده ام هستم.
من مینویسم تا گره های مغزم را کمی شل تر کنم،
عصب هایش را کمی آرام تر کنم، مویرگ هایش را
کمی روان تر کنم وحافظه اش را کمی خالی تر کنم.
مینویسم چون کاغذ ها خانه ام و قلم ها آب حیاتم و کلمات امید به زندگی ام هستند.
ندانستن اینکه چه بنویسم مانند عنکبوتی لجباز بر روی پاهایم راه میرود اما من دستانم را به حرکت در می آورم تا بتوانم آن موجود سیاه و نفرت انگیز را از روی پاهایم بردارم و حس بدم را از بین ببرم.
مینویسم تا به هنگام شب که میخواهم آرام بگیرم با خودم نگویم که چرا آن عنکبوت هنوز روی پاهایم هست .
استاد این و زمانی نوشتم که هیچ ایده ای نداشتم و خیلی حال روحیم بد بود
زندگی پر از هیایو و دغدغه برای بدست آوردن هدف و استعداد درون آدم هاست
شاید جمله ام زیاد راحت الحقوم نباشد ولی دریافتم این هست
تلاش روزمره
تلاش در هر دقیقه و ثانیه و ساعت ها و هفته ها
برای بدست آوردن هر چیزیست که آینده ای درخشان داشته باشد
فکر ها ، ذهن ها مشغول میشوند که فقط چه کار میتوان کرد که دستهایم برای هدفهایم به کار گرفته بشوند
چه انگیزه ای ؟
چه امیدی به چه چیزی؟
چه کاری؟
استعداد کجاست ؟
مکان من کجاست ؟
دقیقه ها از دستم میروند
پس چرا من هنوز درگیر اتفاق های کوچکم و تنها لذتم غذاییست که میخورم !
چشم هایم آینده ای درخشان را روئت میکنند
اما پاهایم به حرکت در نمی آیند
مشکل کجاست
از کجا شروع میشود مسیر پر از اتفاق و هیجان خوب ؟
زیباست تخیل
زیباست رویا
اما بسی دشوار است مسیر به دست آوردن آن رویا و تخیل
روز مادر.
مدتی هست که از سالروز ازدواجم و روز مادر،چندان خوشم نمی آید.
در این دو مناسبت، حسرتی در نگاه همسرم می بینم که آتشی بر دلم می زند.
سعی بر قایم کردنش دارد ولی آخر، بغضش میترکد بدجوری دل تنگ مادرش میشودچون،بیشتر مواقع از او دور بود. همیشه این حسرت در دلش ماندکه یک دل سیر پیش مادرش نماند.
۴ سال پیش خبر دادن که مادرت مریض است و تورو می خواهد، رفت دیدن مادرش. بعداز سه روز مادر دار فانی را ودا گفت. درسالگرد ازدواجمان. عشقی که نسبت به مادرش داشت ستودنی بود و همین باعث شد او را برای یک عمرزندگی انتخاب کنم، با خودگفتم: کسی که انقدرمادرش را دوست دارد قطعا میتواند همسر خوبی باشد. به اصرار هایش جواب مثبت دادم عشقی،که قابل ستایش بود. دیروز که خبرفوت یکی ازفوتبالیست عزیزمان راشنیدم ناراحت شدم، وقتی فهمیدم، چقدر وابسته ی مادرش بود. همه جا پر شد از محبتی که نسبت به مادرش داشت. از تلوزیون که این تصویرها رادیدم،آن عزیز یادش برای همیشه درگوشه ی ذهنم ثبت شد. البته نه بخاطرهنر پیشه بودنش بخاطر،عمرکوتاهی که داشت وخوشحال از آنکه به بهترین شکل ممکن زندگی کرد. عشقی که نسبت به مادرش داشت او را محبوب تر کرد. کاش قدر عزیزانمان را تا وقتی که زنده ان بدانیم. همسرم که سنگ تمام برای مادرش گذاشت باز یادش قلبش را به درد می آورد
چه برسد به کسانیکه از این محبت غافل باشند. بیاین یاد بگیریم تا وقتی که زنده ایم زندگی کنیم. هرآن ممکن است دیگری خود ما باشیم… تعدادجمله۱۸.تعدادکلمه ۲۴۹.کاراکتر ۱۱۲۴جمله عینی۳۵وذهنی۸۵
تعدادکلمه ۲۴۹
روزهای تابستان خیلی طولانی بود بخصوص بعد از ظهرهایش.صبح ها سرمان گرم بود به تماشای کارکردنهای مادر. خرید سبزی تازه و دیگر وسایل غذا و پاک کردن و شستنش و پختن یک غذا با مواد تازه و دست اول. وما هم سرگرمی با انجام بازیهایی شبیه کارهای او. سرمان با این بازیها گرم می شد.
اما بعد از ظهر که او خسته از گرما پناه می برد به خواب پای پنکه، روزمان عجیب کش می آمدو حوصله مان حسابی سر می رفت اول با آآآ گفتن توی پنکه شروع می کردیم و بعد هرچیزی اطرافمان می شد وسیله ی بازی. با نخهای فرش شکلهای مختلف می ساختیم یا آنها را می کندیم و با آن چیزهایی می نوشتیم روی فرش. و یا با دستمال کاغذی عروسک می ساختیم و کلی وقت برای آن عروسک ماجرا می ساختیم و داستان. حتی گاهی با خورده پارچه های اضافی از خیاطی مامان که مخصوص اینکار گذاشته بود برای عروسکمان لباس طراحی می کردیم.
حالا بعد از سالها فهمیده ام همین وقت های خالی و دست های خالی تر، با چاشنی فرصتهای حوصله سربر، زمینه ی ایجاد خلاقیت بود. بله خلاقیت را باید در فرصتهای خالی به دست آورد نه با آموزش.
928کاراکتر
کاراکتر عینی46
کاراکتی ذهنی20
ساعت را به وقت قبل از نماز صبح تنظیم کردم ، با اینکه شب تا دیر وقت بیدار بودم، مشگل دوباره بیدار شوم.
بسیار خسته بودم اما تلوتلو خوران به سمت خاموش کردن صدای زنگ ساعت حرکت کردم ،چشمانم کاملا بسته بود. نهیبی در دلم گفت، برو بخواب خسته ای و ساعت را برای یک ساعت دیگر تنظیم کن ،اما خودم را درحال باز کردن در دستشویی دیدم و این یعنی یک گام عبور ازخود، مسواک غلیظی زدم و وضو گرفتم.
در فکر این بودم که چگونه افسار افکارم را در دست بگیرم تا بتوانم سیم ارتباطی خوبی راوصل کنم که وقتی میگویم تنها تو را میپرستم ، او مرا باور کند نوری در قلبم بتاباند تا بتوانم در درجه عمل هم این جمله را پیاده کنم و تنها اورا بپرستم و کتابی شوم از توجه ، یعنی جدا شدن از هرالهه ای جز او ، مهربان بودن، یعنی اول او و بعد همه و پایان این من تهی و سرکش.
لجام با خشم و حسد و کینه در وهله اول، شرم داشتن از انجام هر کار دون در محضر نور ، یعنی با حوصله به دیگران گوش دادن و گام به گام از هر ظلم و ستمی تفریق شدن ، یعنی رخت بر بستن هر زشتی و سیاهی و پستی به شعاع ارتباطت با دیگران یعنی فرمولی برای سازندگی و آن حد از توان برای رها کردن تیر آرش از کمان دل و گسترش مرز انسانیت.
تعدادکلمه ۲۳۷
کاراکتر۱۰۵۰
جمله ۵
پاراگراف ۴
روزِ غم/ امروز قرارشد به عیادت پدرم روم .چرا که حال نامساعدی داشت ،بعد از سلام و احوال پرسی و جویا شدن از حال خانواده کنارش نشستم و تکان نمی خوردم همچون مادری که نمی توانست طفلش را رها کند، از من خواست که برایش شعر بخوانم شروع به خواندن لا لایی کردم: لالالالا بخواب بابا، چراغِ خونم بخواب بابا، در حین خواندن، موهای سپیدش را نوازش میکردم و دستان گرمش که گرمای وجودم بود ، محکم فشار میدادم؛ نگاهم از چشمانش دور نمی شد، برای اولین بار بوسه ای بر پیشانی ام زد خوب پدر خجالتی بود؛روبه من کرد و گفت دخترم مراقب خودت باش . اشکم جاری شد و در جوابش گفتم: انشاالله که خوبِ خوب خواهی شد و خودت مراقبم هستی . در وحشتی غرق شدم که توان فرار نداشتم. می بایست برای چیزی که طلب کرده بود به بیرون می رفتم ، نمی توانستم تنهایش بگزارم ، اما چاره ای نبود. آهسته دستانش را از دستانم جدا کردم ، چهره اش نورانی بود، این صحنه را در خواب هم ندیدم ،؛ اشک امانم را بریده بود. با لبخند مهربانش گفت : نمی خواهی کار من را انجام دهی ؟ آنقدر گرم حرف زدن بودم که خواسته اش را فراموش کردم.باید می رفتم که در همان لحظه ی برگشت از نگاهِ او صدای هشدار دستگاه به گوشم آمد.وای که دنیا بر سرم خراب شد. فریاد زدم بابا بابا اما دیگر صدایم را نمی شنید، بابای خوبم آسمانی شد و به دنیای ابدیت فرا خوانده شد. آن لحظه بود که گفتم:ای کاش قدر بودنش را میدانستم ای کاش .حرف هایش را گوش میکردم .اما چه بد که این ای کاش ها گفتنش دیر شد.پس تا هستیم قدر هم را بدانیم چرا که روزی همه ی ما با این جمله ی انالله واناعلیه راجعون مواجه خواهیم شد.
کابوسم به حقیقت پیوسته بود، من دوباره به آن شهر لعنتی بازگشته بودم.
در ذهنم تکرار کردم: تو روحت کرونا. دوباره تکرار کردم، بلند و بلند تر.
من دوست های زیادی برای ملاقات نداشتم، و از طرفی عاشق ماندن در خلوت و خانه بودم.
احتمالا الان از خودتان می پرسید: پس چرا تو روح کرونا؟
اجازه دهید شفاف سازی کنم:
یازده سال از عمرم در شهری کوچک سپری شد. بعد ما تصمیم گرفتیم به تهران نقل مکان کنیم، برای زندگی ای بهتر.
به مدت سه سال آنجا زندگی کردم. هنوز یک سال از رفتنمان نمی گذشت که عاشقش شدم، و متنفر از شهری که بچگی ام را درش زندگی کردم.
تهران پر بود از مکان های مختلف و امکانات بی پایان. آنجا زندگی ام خوب بود، خوشحال و سرزنده بودم؛ تا اینکه سر و کله ی آن ویروس نکبت در زندگی ام پیدا شد. از لحظه ی ورودش به کشور ما جمع کردیم و برگشتیم به آن شهر جهنمی.
تقریبا یک سالی از آمدنمان به اینجا می گذرد، و من همانطور در جهنم آن شهر می سوزم و هنوز یاد نگرفته ام چطور باید بسازم.
دلتنگ بودم، برای اتاقم، کتاب هایم، صندلی راکم و…
اشک از گوشه ی چشمانم پایین غلتید؛ ولی درد من بیشتر از آن بود که با نوازش حقیرانه ی آن قطرات اندوهم را فراموش کنم.
“تو روحت کرونا”
در ذهنم تکرار کردم، دوباره و دوباره، هر بار بلند تر از قبل…
تعداد کارکتر: 1110
کلمات عینی: ۲۳
کلمات ذهنی: ۷۱
به یاد ماندنی شد برایم که لحظات شیرین همانند این نوشته ها هیچ گاه فراموش نخواهدشد. به خاطر شرایط کاری پدرم باید حمل مکان میکردیم ،جابه جایی منزل برایم سخت بود. چرا که می بایست از دوستانی دور شوم که خاطرات خوشی با هم گذراندیم . چه می شد کرد ؛ همیشه زندگی آن طور که میخواهی پیش نخواهد رفت. خلاصه که به محل جدید آمدیم . وای خدای من چه حس غریبانه ای داشتم ، چگونه این حس از خود دور میکردم. اشک در چشمانم سرازیر شد . دلتنگ دوستانم شدم که هر لحظه که می خواستم کنارم بودند.
یک روزی در قدیم الایام، یکی می آید کارکرده یا نکرده از ارث پدرش یا مفت، زمین می خرد و آبادش می کند و باز می خرد. بعد همه ی عمرش را در راه حفظ و حراست از این زمینها می گذرد. نزدیکان این آدم با او جمع المال اند و هرچه این دارد مال همه است. بعد این آدم روزی می افتد و می میرد و دارایی اش تقسیم می شود بین فرزندانش البته در وصیت نامه ای که خیلی رو نمی شود. بااینحال اینکه به عده ای می رسد و به عده ای نمی رسد کاری نداریم.
بچه ها، ولی می خورند و می آشامند و عمری می گذرانند. استفاده کرده از این مال یا استفاده نکرده، آنها هم می میرند و مال می رسد به نسل دوم. نسل دوم هم وصیت نامه های نسل قبل را ندیده درگیر انحصار وراثت می شوند. اصولا کسی هم که اهل تلاش و جداسازی این مال نیست چون این نسل زخم خورده! هرچه دور هم جمع می شوند سرِدارایی نسل قبلشان به جنگ و دعوا می افتند. کم کم بچه های نسل سوم بزرگ می شوند و اطلاع پیدا می کنند از این گنج خاموش و وسوسه ی مالی که می شود فروخت و خورد بدون تلاش. آنوقت می افتند دنبال کارهایش تا مال را آزاد کنند و بفروشند. اما مال از یک طرف دست رعیت ها و آدم هایی است که دانسته و ندانسته خرید وفروشش کرده اند و از طرف دیگر لابلای وصیت نامه های پوسیده و قایم شده و نشده پنهان است مثل گنج و از طرفی هنوز هم وقتی همه دور هم جمع می شوند فیلشان یاد دعواهای نسلی هندوستان را می کند و دوباره به جایی نمی رسند. و مال، حالا یا دست کسان دیگری است یا بیابان برهوت شده و کم کم دارد می شود جزو اموال عمومی.
این وسط گاهی هم آدم هایی مثل شوهر من پیدا می شوند که نمی دانند چرا عشق زنده کردن مال دارند بدون هیچ نفعی. اینها تلاش می کنند و گاهی مالی آزاد می شود و تقسیم می شود و می دهند در خانه های نسل سوم. نسل سوم با ناز و ادا امضاء می کنند و پول را می گیرند و می خورند و می نوشند. و این وکیل مآبها را فحش می دهند و ازشان بد می گویند که چرا ارزان فروخت و چرا سهم رعیت را زیاد داد و…
از این ماجرا هیچ درس خاصی نمی توان گرفت غیر ازاینکه، زیاد تلاش بکنی یا نکنی خیلی فرقی ندارد. بهرحال فقط قسمتی از حاصل تلاشت را می توانی بخوری و بیاشامی و حتی نسل های آینده ی توهم چنین خواهند بود.
1400 کاراکتر
عینی61
ذهنی49
مدیر در گوش دخترک چیزی گفت. دختر به همراهش وارد دفتر شد. مدیر یک بسته اسکناس تا خورده داخل کیفش گذاشت. گفت دم عیده واسه خودت کفش بخر. دختر ناخودآگاه نگاهی به کفشهایش کرد. ولی جرات مخالفت را نداشت. به راه افتاد در راه به این فکر می کرد که چطوری آن را به مادرش بگوید. حتما مادرش بلوا به پا می کند. درست حدس زده بود مادرش جوش اورد. و دعوایش کرد انگاری که تقصیر او بود. گفتن مگر ما گداییم یا فقیریم. باید فردا صبح پول را پس بدهی. تا صبح خواب به چشمش نیامد. آخه چجوری این کار را بکند. فردا صبح با بی میلی راهی مدرسه شد. و دوباره مادر با تذکر تندش او را همراهی کرد. وقتی وارد مدرسه شد. خیلی خلوت بود مستخدم داشت سالن نماز خانه را جارو می کرد. صدای گوش خراش جارو برقی به گوش می رسید.به ناگاه فکری به ذهنش رسید. ولی آخه چگونه حرفش را بگوید. که او هم ناراحت نشود. آهسته وارد شد وبه آرامی گفت:اگر کسی به شما کمک مالی کند ناراحت نمی شوید. مستخدم که قوز کرده بود برق شادی در چشمش حلقه زد و گفت از خدا مه. او هم بی معطلی پول را از کیفش در آورد و ودر دستان زبر و پینه بسته او قرار داد. و با شادی سالن را ترک کرد.
1000 کارکتر
220 کلمه
25عینیمدیر در گوش دخترک چیزی گفت. دختر به همراهش وارد دفتر شد. مدیر یک بسته اسکناس تا خورده داخل کیفش گذاشت. گفت دم عیده واسه خودت کفش بخر. دختر ناخودآگاه نگاهی به کفشهایش کرد. ولی جرات مخالفت را نداشت. به راه افتاد در راه به این فکر می کرد که چطوری آن را به مادرش بگوید. حتما مادرش بلوا به پا می کند. درست حدس زده بود مادرش جوش اورد. و دعوایش کرد انگاری که تقصیر او بود. گفتن مگر ما گداییم یا فقیریم. باید فردا صبح پول را پس بدهی. تا صبح خواب به چشمش نیامد. آخه چجوری این کار را بکند. فردا صبح با بی میلی راهی مدرسه شد. و دوباره مادر با تذکر تندش او را همراهی کرد. وقتی وارد مدرسه شد. خیلی خلوت بود مستخدم داشت سالن نماز خانه را جارو می کرد. صدای گوش خراش جارو برقی به گوش می رسید.به ناگاه فکری به ذهنش رسید. ولی آخه چگونه حرفش را بگوید. که او هم ناراحت نشود. آهسته وارد شد وبه آرامی گفت:اگر کسی به شما کمک مالی کند ناراحت نمی شوید. مستخدم که قوز کرده بود برق شادی در چشمش حلقه زد و گفت از خدا مه. او هم بی معطلی پول را از کیفش در آورد و ودر دستان زبر و پینه بسته او قرار داد. و با شادی سالن را ترک کرد.
1000کارکتر
25 عینی
195ذهنی
با دوستم صحبت یکی از بچه ها بود از قول او نقل می کنم که می گوید که من نمی خواهم درس بخوانم و میخواهم بروم دنبال کاروکاسبی. می گوید: پدرم دیپلمه است و الان کارگاه مبلمان شهری دارد خیلی هم وضع مالی اش خوب است. منهم میخواهم کارخانه دار بشوم و نیازی نمی بینم برای اینکار درس بخوانم. دوستم هم در دلش باز شد و گفت: بله خیلی از جوانها اشتیاقشان را برای درس خوندن از دست داده اند. واقعا من نمی دانم چه بگویم به دانش آموزی که می پرسد من چند سال زندگیم را صرف درس خواندن کنم که یک حقوق بخور ونمیری کف دستم بگذارند؟ دانش آموزی که میگوید اگر بروم وکاری یاد بگیرم و یا از همین الان بروم کف بازار بیفتم، میتوانم کلی پول در بیاورم. جواب آن دانش آموز را چه بدهم که می آید و میگوید چند شب پیش پیتزا سفارش داده بودم و وقتی دررا باز کردم دیدم معلم دبستانمان است با کلی شرمندگی. به او بگویم آخر تحصیلات این است؟
سرم را زیر می اندازم و فکرمی کنم ای کاش تصمیمات مهم زندگی را با دقت بیشتر و در شرایطی به غیر از جوگیری بگیریم.
902 کاراکتر
عینی:30
ذهنی:20
باعرض معذرت من فکر کردم باید یک قطعه انتخاب کنیم و بفرستیم.وگرنه هرروز نوشتم
نزدیکای ظهر بود.که همسرم اومد خونه.باز مثل همیشه با چند کیسه پلاستیکی پر از میوه و گوشت و مرغ و یک هندوانه بزرگ.منم مثل همیشه غر زدم…که واسه چی باز این همه چیز و میز خریدی؟صد بار گفتم این همه خرید نکن.اخه مگه تو سرش می ره.باز کار خودش رو می کنه.اخه چهارتا مرغ خریدی،ده کیلو پرتقال خریدی واسه چی؟مگه در طول هفته یک بار بیشتر مرغ می خوریم؟این جوری مجبوریم هفته ای دو سه بار مرغ بخوریم.هی با این کمر دردم بشینم و آب پرتقال بگیرم.چون یخچال جا نداره.و تو هوای گرم بندر زود خراب می شه.اینو که گفتم ناخودآگاه یاد حرف مادرم افتادم که می گفت دختر این قدر نا شکر نباش.خیلی از زندگی ها به خاطر همین یه مورد که مدام تو داری غر می زنی از هم پاشیده.چون آقا خساست به خرج می ده و چیزی نمی خره.زن هم همیشه شکایت می کنه که باید واسه یک کیلو سیب زمینی پیاز التماس کنم.و تو حسرت یه پیتزا بمونم.شوهرم خرجی نمی ده.مدام شکوه و شکایت دارن از همدیگه.اخه آقای عزیز تو که نمی تونی یا نمی خوای خرج خانواده بدی.چرا زن گرفتی.و بچه دار شدی.یهو به خودم اومدم.پرتقالها رو شسته بودم.و داشتم مرغ ها رو تکه تکه می کردم وباز غر زدم…
شب از نیمه هم گذشته بود و من هنوز روی کاناپه سبزم لم داده بودم. عطر چای دارچین و ملحفههای شسته شده، خواب از چشمانم ربوده بودند. دوست داشتم فردا صبح که از خواب بیدار میشوم یک اتفاق جالب برایم بیفتد تا همیشه از آن یاد کنم. این فکرها اونقدری طول نکشید و خوابم برد.
نمیدونم چیزی شبیه خواب و بیداری بود. مدام غلت میزدم و خوابهای یکی در میان پرت و پلا…
هر از گاهی از خواب میپریدم و نگاهم به رقص گوله برفهای شیطون میافتاد و دوباره بیهوش میشدم.
احساس کردم دارم میخندم که یکدفعه یک چیزی گفت: بوووم!
برق سه فاز از چشمهایم پرید. هنگ کرده بودم. تا چند ثانیه بدون حرکت، فقط روبرو رو نگاه میکردم. روبروم هم سفت بود هم زبر. فرش بود!!!
من از روی کاناپه افتاده بودم پایین.
همش با خودم میگفتم مگه میشه دختر، تو چرا باید بیفتی پایین؟!
و چقدر زود یادم رفت، خودم خواسته بودم صبح برایم یک اتفاق جالب بیفتد تا همیشه از آن یاد کنم.
این اتفاق، خیلی وقتها برای آرزوهایمان هم میافتد. آنها رخ میدهند اما ما یادمان نمیآید خواستنشان را
کاراکتر: ۱۰۰۰
عینی: ۱۳
ذهنی: ۱۷
رنگ چشمان او بود، پزش را من میدادم .پدرم را میگویم ،
آنقدر جذاب وخوشپوش بود ،وقتی به مدرسه ام می آمد دفترمدیر بولوله می افتاد. الان هر موقع سام درخشانی را می بینم یاد جوانی هایش می افتم .
پدرم شده قسمتی از شکرگزاری عبادتم ، خدایا ممنونم که مهربانترین برایم، پدرم بود و تو گذاشتی این حس و لمس کنم .
بیست روز جهنمی او را از ما گرفت .جواب آزمایش آنقدر پیشرفته بود که جای هر امیدی رو ابتدا به ساکن منتفی کرد.
گرید پنج. در آن اتاق فارغ از هر جوابی خوابیده بود و ما باید فغانهایمان را در گلو خفه میکردیم. امیدوارتر از آن بود که بگذاریم اشگهایمان را ببیند،
نمیدانم بعضی وقتها در کما رفتن هم نعمتی میشود و خیلی بهتر از این است که دفتر رویا را برایش ورق زنی. اون مدت باندازه همه عمرم دروغ گفتم ، از سلامتیش از سفر و گل و… وقتی امید مکرر را در چشمانش میدیدم جدی تر دروغ میگفتم.
کنارش مثل سنگ شده بودم مبادا دستم رو شود. آن همه انرژی را کدام عشقی تامین میکرد که میتوانستم مثل آدمی عادی حرف بزنم ، راه بروم وبخندم، میدانید وقتی نا امیدی سفره پهنه روزگارت شود،دوست داری اقلا عشقت با امید آخربن نفسش را بکشد ،اون موقع شاید دروغ هم عبادت باشد .
تعداد کلمه ۲۲۲
کاراکتر۱۰۸۰
جمله۱۶
پاراگراف۷
امروز دخترم بعد از یک ساعت وقتی اومد خونه.گفت:مامان آدم چه چیزها که نمی بینه و نمی شنوه.اگه خودم ندیده بودم اصلا باورم نمی شد.گفتم حالا مگه چی شده؟گفت:تو آسانسور بودم که یهو همسایه طبقه پایین اومد تو آسانسور،بدون ماسک و خودش رو انداخت روی میله ی اطراف آسانسور.انگار نه انگار که کرونایی در کاره.داشتم با خودم فکر می کردم این دیگه چه جور آدمی ه. که یهو گفت:وضعیت کرونا خیلی وخیم تر شده.اگه ماسک خواستین من ارزونتر بهتون می دم.چند لحظه ماتم برد.شوکه شدم.آدم نمی فهمه به این جور آدما چی بگه.به نظرم هیچی نگه بهتر و سنگین تره.اخه بعد از یک سال هنوز توکله ت نرفته که کرونا چیه؟واسه چی باید رعایت کنی.مگه دوتا بچه کوچک نداری.اینا به کنار.مگه نباید راه و رسم زندگی رو یاد بچه ت بدی.نباید بهش بگی که موقع خطر باید از خودت محافظت کنی.اینا اگه چیزی هم بگی می گن مرگ دست خداست.چقدر بعضی ها بی خیال اند.به قول مامانم که تو بچگی بهمون می گفت:مگه دارم با دیوار حرف می زنم.این جور آدما فقط حرف خودشون رو می زنن.واست صغری و کبری می چینن.و هزار دلیل من در آوردی که از زیر یه کار ساده در برن.کار سادهای مثل ماسک زدن.
امروز از عصر عصبانی بودم.ولی خشمم رو کنترل می کردم.از دست میوه فروش داخل بازارچه ناراحت بودم.رفتم یک کیسه پرتقال و سیب و ذرت ازش خریدم.یک خانوم هم اومده بود کرفس بگیره.خانوم گفت:آقا این کرفس واسه منه رو حساب این خانوم نبری؟آقاگفت:باشه.خانوم که انگار فروشنده رو می شناخت دوباره تکرار کردو آقا گفت باشه.منم به شک افتادم بعد از رفتن خانوم رسید به حساب من.گفت می شه چهل تومن.گفتم دوباره حساب کن.گفت ببخشید کرفس اون خانوم هم به پای شما نوشتم.شوکه شدم وعصبانی ولی کاریش نمی شد کرد.فقط خودم رو کنترل کردم و خشمم رو تو خودم ریختم.با خودم عهد کردم که دیگه ازش خرید نکنم.این کارش باعث شد به همه شک کنم.همه جور آدمی پیدا می شه.روزی دوسه تومن از هر کسی بزنه کلی گیرش میاد.هیچکسی هم متوجه نمی شه.تا شب عصبانی بودم.هی یادم میومد و شاکی می شدم.وقتی از چیزی ناراحت می شم دچار پرخوری عصبی می شم.هی می خورم و سیر نمی شم.اول نون و پنیرخوردم.بعدش رفتم سراغ برنج و گوشت ظهر.بعد یک ساعت نیمرو درست کردم.داشتم منفجر می شدم.ولی باز احساس سیری نمی کردم.آخر شب هم یک استکان چای پر رنگ و شیرین با حلوا مسقطی.ولی باز گرسنه بودم…
سلام استاد کلانتری عزیز 🌹 🌺 🌹
قطعه ی نویسنده ای که هنری حرف می زند:
+چقدر بخاری زیاده پختم
_من سردمه
+الان که نیمروزه، آفتابه، حداقل کمترش کن نه اینطوری تا آخر
_تو که داری میری توی اتاق، اونجا هم که خنکه
+آره اما همین چندباری که از چند متری بخاری میخام رد شم، گرمای اونجا می پاشه به صورتم
_اووووه (باخنده) گرماش می پاشه به صورتم.
من هم با خنده فراوان به اتاق خنک رفتم.
نفهمیدم از کجای ذهنم این تعبیر بر زبانم جاری شد، احتمالا از اثرات نوشتن و یکی به دو کردن با کلمات است. هر چه بود خوش درخشید و اثر خوبی از خودش بجا گذاشت. فضای صحبتمان را ملایم و خنده دار کرد.
مگر چه می شود در صحبت های عادیمان تعابیر هنری به کار ببریم؟ مگر صحبت های شاعرانه فقط برای عاشق معشوق هاست یا مگر فقط برای یک جنس صحبت خاص است. در بحث و دعوا هم مسیر را عوض می کند. همین مکالمه ی رو به عصبانیت بالا، آخرش را ببینید. چطور تمام شد؟ با خنده خنده. فقط بخاطر چی؟ یک تعبیر ادبی.
احتمالا یک نویسنده بیشتر بتواند در کلام از زیبایی های ادبی استفاده کند. البته منظورم قلمبه سلمبه حرف زدن نیست. اما اگر یک نویسنده گاهی از زیبایی های قلمش به رخ کلامش بکشد، دیگر آن همه هنر و ذوقش تنها در نوشته هایش محصور نمی ماند.
تعداد کاراکتر: 1016
تعداد کلمه: 212
روزِ غم/ نوشته شده از شهناز عبداللهی .امروزبه عیادت پدرم رفتم چرا که حال نامساعدی داشت ،بعد از سلام و احوال پرسی و جویا شدن از حال خانواده کنارش نشستم و تکان نمی خوردم همچون مادری که نمی توانست طفلش را رها کند، از من خواست که برایش شعر بخوانم شروع به خواندن لا لایی کردم: لالالالا بخواب بابا، چراغِ خونم بخواب بابا، در حین خواندن، موهای سپیدش را نوازش میکردم و دستان گرمش که گرمای وجودم بود ، محکم فشار میدادم؛ نگاهم از چشمانش دور نمی شد، برای اولین بار بوسه ای بر پیشانی ام زد خوب پدرم خجالتی بود؛روبه من کرد و گفت دخترم مراقب خودت باش .اشکم جاری شد و در جوابش گفتم: انشاالله که خوبِ خوب خواهی شد و خودت مراقبم هستی . در وحشتی غرق شدم که توان فرار نداشتم. می بایست برای چیزی که طلب کرده بود به بیرون می رفتم ، نمی توانستم تنهایش بگزارم ، اما چاره ای نبود. آهسته دستانش را از دستانم جدا کردم ، چهره اش نورانی بود، این صحنه را در خواب هم ندیدم ،؛ اشک امانم را بریده بود. با لبخند مهربانش گفت : نمی خواهی کار من را انجام دهی ؟ آنقدر گرم حرف زدن بودم که خواسته اش را فراموش کردم.باید می رفتم که در همان لحظه ی برگشت از نگاهِ او صدای هشدار دستگاه به گوشم آمد.وای که دنیا بر سرم خراب شد. فریاد زدم بابا بابا اما دیگر صدایم را نمی شنید، بابای خوبم آسمانی شد و به دنیای ابدیت فرا خوانده شد. آن لحظه بود که گفتم:ای کاش قدر بودنش را میدانستم ای کاش .حرف هایش را گوش میکردم .اما چه بد که این ای کاش ها گفتنش دیر شد.پس تا هستیم قدر هم را بدانیم چرا که روزی همه ی ما با این جمله ی انالله واناعلیه راجعون مواجه خواهیم شد.
امروز گوش هایم را به موسیقی کلاسیک موکری”کنسرتو در سل ماژور”سپرده بودم.احساس کردن آن نت ها با روحم کمی ناآشنا بود.شکل گرفتن تصاویر با هماهنگی حرکت آرشه و صدای کلید پیانو عجیب بود.موسیقی از این قرار بود: مراسم رقصی روی کشتی سفیدرنگ فرسوده ای برگزار میشد.ناگهان کشتی که سرود شادی میخواندغرق میشود و آدم هایی که در مراسم گام هایشان را با ریتم موسیقی هماهنگ میکردند زیر آب به مراسم رقص دیگری ملحق میشوند.(من هم از توانایی نفس کشیدن انها زیر اب شگفت زده شدم.)
آنها غم پنهان وجودشان را پس میزنند و می رقصند. چون این رویایی است که در قلبشان شکل گرفته.رویای رقصیدن را با لذت در اغوش میکشندو چشم هایشان را رو به خطراتی که میدانند ممکن است مجازات گناهانشان باشد میبندند.اهمیتی نمیدهند که مراسم رقص برای گناهکاران است دست های پری های دریایی را میگیرند و با ریتم موسیقی هم گام میشوند. این کار باعث میشود انها فرار کنند. از فرار نمیترسیدند اما این را میدانستند تا ابد نمیتوانند به فرار ادامه دهند و این چیزی جز یک بازنده از انها نمیسازد.با اینحال دست از رقصیدن نمیکشیدند چون این چیزی بود که باعث میشد احساس زنده بودن کنند.
تعداد کارکتر: 1011
تعداد کلمات ذهنی:57
تعدا کلمات عینی:33
زنده باد یاسمن عزیز
چه خوب که این قطعه رو ثبت کردید.
این قطعه یه نمونه عالی از متنی هست که میتونه بر اساس موسیقی نوشته بشه.
خیلی زیبا بود. رویایی بود.
هيچ ايده اي به ذهنم نمي رسد،به كل روز فكر مي كنم تا مگر بتوانم بر روي يكي از اتفاقات متمركز شوم، كم مي آروم، تصميم مي گيرم كلا امروز را چيزي ننويسم، قلبم از اين تصميم راضي نيست، ولي حس مرموزي مي گويد تا امروز تمام تمرين ها را نوشته اي امروزبي خيا ل شو
براي اينكه صداي سرزنش وجدانم را كه در تعارض با تصميم من است خاموش كنم به اينستاگرام پناه مي آروم، اولين پست مربوط به مدرسه ي نويسندگي است(يك روز يه نفر…)باخودم مي گويم يه روز يه نفر تصميم گرفت به خودش اعتماد كندكمي پايين تر باز هم پستي از شاهين كلانتري است (دو دسته آدم وجود دارند كسي كه در بين تمام شلوغي ها و دل مشغولي ها براي علايقش ده دقيقه وقت مي گزارد وكسي كه وقت نمي گزارد….)
با خودم فكر مي كنم من جز كدام دسته هستم ؟!قلم به دست مي گيرم و مشغول نوشتن مي شوم، اين دنياي مجازي هم چيز بدي نيست! فقط بايد بداني كجا هستي و از دنيا چه مي خواهي وقتي هدفي را دنبال مي كني در هر جايي كه باشي راهي مي يابي تا به مقصودت برسي و يا ايده اي براي رسيدن به آن بيابي، فقط مهم است در درون قلبت به چيزي كه مي خواهي ايمان داشته باشي.
سلام خانم عزیزی فر
چه خوب که خود جریان نوشتن رو به موضوع نوشتن تبدیل کردید.
درود بر شما هر طور شده تمرین رو نوشتید، زیبا هم نوشتید.
خاله جان با دخترش به خاطر خواستگاری که دارد اساسی به مشکل برخورده اند، آنا جان داشت تلفنی با خاله به حالت نصیحت وار حرف می زد که باجی جان، زیاد سخت نگیر راهنماییشون بکن اما…
یادت باشه “همه چی از نازکی میشکنه انسان از کلفتی”
ولی خاله مرغش یک پا دارد، ظاهرا بر اساس آن قانون نانوشته که بیشتر آدم ها انتظار دارند اطرافیانشان بر اساس میل آنها رفتار نمایند خاله هم همین انتظار را از تک دخترش دارد، چرا که به قول خودش برایش هم پدر بوده هم مادر.
خاله 25 سال پیش به خاطر بابا بزرگ که انتظار داشت دخترش حرفش را بی چون و چرا قبول کند(البته نه بخاطر اینکه بعد از فوت مادر بزرگ برای بچه هایش هم پدر بوده باشد هم مادر، نه! چرا که بلافاصله به روال قبل زن بعدی را گرفته بود! به خاطر اینکه جامعه ی مرد سالار اینگونه مستبد تربیتش کرده بود) تن به ازدواج با کسی داد که دلش رضا نبود، که بعد از چند سال هم با یک بچه کارشان به جدایی کشید.
خاله چقدر شبیه خدا بیامرز بابا بزرگ شده است…
ای کاش میشد به آخر این ضرب المثل اضافه کنم
همه چی از نازکی میشکنه انسان از انتظارات بی جا
از مستبدی
از باورهای اشتباه
از دیکتاتور مآبی
تعداد کاراکتر ۱۰۰۰
واژه های عینی: ۱۷
واژه های ذهنی: ۵۳
حسن عزیز
ساده و شفاف و زیبا نوشتی.
کار خلاقانه و جالب تو این بود که دوباره به اون ضربالمثل برگشتی و به شکل خلاقانهای متنت رو با شکل متفاوتی از اون ضربالمثل تموم کردی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
با دیدن ساعت مچی ام روی تخت ضربان قلبم بالامی رود. ساعت و حلقه ام همیشه کنار هم هستند و حالا ساعت بدون حلقه یعنی وروجک کوچک حلقه را گم و گور کرده است ؟
شروع به گشتن اتاق می کنم ، سرجای همیشگی اش که نیست ، روی تخت ، زیر تخت ، کنار پاتختی ، زیر دراور نیست که نیست . تجربه گم شدن انگشتر قبلی ام توسط دختر بزرگترم هنوز در ذهنم هست و می دانم وقتی گم شد به این راحتی ها پیدا نمی شود . از خیر آن انگشتر گذشته بودم بماند که سه سال بعد پیدایش کردم ، اما از حلقه نمی توانم بگذرم ، سه سال هم نمی توانم صبر کنم .
لحظه به لحظه عصبی تر می شوم .کجای این خانه را بگردم . وقتی از اتاق خواب ناامید می شوم دایره تجسس را گسترده تر می کنم .مشغول گشتن هستم که صدای ریختن چیزی را می شنوم . این بار دخترک روی اپن نشسته و بادام زمینی ها را روی فرش هال خالی کرده است. فقط نفس عمیق می کشم که فریاد نزنم . خانه ای که تازه جارو کشیدم حالا پر از پوست بادام زمینی است . نا امیدانه روی زمین چنبره می زنم تا بادام زمینی ها را جمع کنم که برق حلقه ام چشمم را می زند . خنده ام می گیرد. کثیف کاری بادامها به پیدا شدن حلقه ام می ارزید.
1000 کاراکتر
سلام خانم زرآبادیپور
چقدر این متن زیبا و دلنشین بود.
به شما به خاطر این ذوق و هنری که دارید تبریک میگم.
و یه نکته کوچولو:
قبل از علائم نگارشی فاصله نذارید. بعدش بذارید فقط.
«ندای درون»
مثل همیشه مشغول روزمرهگی بودم. روزهای خوبی را سپری نمیکنم.کمتر کسی از حال و روزم با خبر است. تردید، دودلی تمام وجودم را گرفته. بیماری ناعلاج بهترین دوستم هم مزید بر علت شده.دلم به حالش میسوزد که در مدتی کوتاهتر از یک فریاد همهچیز در زندگیاش عوض شد. بیتاب وکمتحمل شده سعی دارد همواره خودش را قوی و امیدوار نشان دهداما حقیقتاََ اینطور نیست.
مدتهاست ذهنم دگیر مسالهای است. انگار زندگی ژولیده شده بین عشق و عدالت، حقیقت و تزاد، انسانهای اهل هوا سرگردان ماندهام. تنها نقطه روشن این است که آدمهای اطرافم جز به خودشان به هیچکَس وفادار نیستند و این همان قسمت درناک این روزهایم شده. به شدت غرق در آشفتگی بودم که ناگهان کائنات به سراغم آمدند در ناامیدترین روزها؛ ایدهای در ضمیر حرفهام به ذهنام رسید که میتواند افسانه شخصیام را محقق کند. انگار دیگر زمان آن رسیده که همهچیز در زندگیام عوض شود. قطعاََ این ضمیر ناخودآگاه مُهبت الهی است برای بهتر شدن حالِ «بهترین دوستم» و اگر تمام دنیا متحد شوند در مورد نابود کردنم من آنها را مغلوب خواهم کرد.من یادگرفتم با الهاماتم بهشت را خلق کنم.
تعداد کلمه ۱۸۵
تعداد کاراکتر ۱۰۰۰
تعداد جمله ۱۶
تعداد پاراگراف ۲
تعداد کلمات عینی۲۴
تعداد کلمات ذهنی ۳۶
سلام بهارک عزیز
حس خوبی در قطعه شما هستم. تمیز و باسلیقه هم نوشتید.
مشتاق تا از شما بیشتر بخونم.
با قدرت ادامه بدید.
نجیبزاده»
ساعت شِش صبح است. بیدار شدم؛ حمام،سالن،آشپزخانه، راهرو، آسانسور، پارکینگ، خیابان، مدرسه، پارکینگ، محل کار. پنج روز در هفته از شِش صبح تا هشت و نیم دچار یک تکرار خودخواستهام. البته امروز منتظر یک اتفاق تازه بودم تا بتوانم پای آرزوهایم را فراتر از گلیم توانایی و استعدادم دراز کنم. به دنبال جرقهای بودم که تمام انگیزهام که توسط مدرسِ قبلی (خانم نیلوفرلاریپور)نویسنده،ترانهسرا،شاعره با بیرحمی تمام از بین رفته بودبازگردانده شود.
بیست دقیقه از کلاس جناب (شاهین کلانتری) را از دست دادم اما تمام زمانِ جلسه مات و مبهوت از طرز برخورد، ادبیات کلامی، برنامهریزی و نحوه تدریس ایشان بودم و متاثر از اینکه چرا تا به امروز توفیق آشنایی با این نجیب زادهی مقتدر را نداشتم. بازنگری دوره قبل با این جلسه کلاس حتی از فهم خودم هم خارج بود پی بردن به این همه تفاوت بین دو انسان باورکردنی نبود.یک نفربا چیدن چند کلمه مرا در گودال تباهی معلق نگاه دارد و دیگری تنها با گفتن یک جمله چراغ امید و آرزو را تا ابدیت درونم روشن کند. پایان جلسه امروز با خودم عهد بستم زبان به سخن گفتن با دیگران باز نکنم مگر به قصد امید بخشیدن.
متن چهارشنبه
تعداد کلمه ۱۹۰
تعداد کاراکتر ۱۰۱۰
تعداد جمله ۹
تعداد پاراگراف ۲
کلمات عینی ۲۸
کلمات ذهنی ۳۱
۰۸/۱۰/۱۳۹۹
درود بر شما
اول از همه باید به خاطر لطفی و محبتی که به من دارید از شما تشکر کنم. امیدوارم لایق مهر شما باشم.
و اما دربارۀ متن:
این فرم جالب و خوبیه برای نوشتن برخی جملهها:
«بیدار شدم؛ حمام،سالن،آشپزخانه، راهرو، آسانسور، پارکینگ، خیابان، مدرسه، پارکینگ، محل کار. پنج روز در هفته از شِش صبح تا هشت و نیم دچار یک تکرار خودخواستهام»
این جمله از شما یاد میمونه تا بعداً هم بهش اشاره کنم.
خیلی خوبه که تلاش کردید جملهای بسازید تا ساختار با مفهومی که تو ذهنتون هست سازگار باشه.
و یه تشکر ویژه هم بکنم به خاطر شمارش دقیق تعداد کلمات و پاراگرافها. با سلیقه و عالی انجام دادید.
«صلوات»
چشمانم را باز کردم به قصد بیدار شدن هر چند که همه شب را نخوابیده بودم. مدتهاست دغدغهای برای کار ندارم فقط روزمرهگی میکنم. امروز باید مسیر بیشتری را رانندگی میکردم فرصت را غنیمت شمردم تاراه حلی برای این احساس خشم و نفرتی که گریبانم را گرفته و آزارم می دهد بیابم.
یک سوال مرتب ذهنم را درگیر میکردکه چه عاملی سبب میشود که بعضی انسانها به این درجه از حقارت و پستی نائل شوند و یکباره تمام معرفت و سخاوت دیگران را با منفعت عوض میکنند؟ کجا این سیرت زشت را پنهان کرده بودنند؟
ترکیب کدام یک از خوبیها و گذشتها به روح ناسالمشان واکنش منفی نشان میدهد که یکباره در کمتر از چند لحظه محبت زده میشوند و اووردوز می کنند؟.
با خودم فکر کردم هر چند دانستن این موضوع و کالبدشکافی یک حِس مُرده دردی دعوا نمیکند که هیچ! بلکه کارِ وقتگیر و بی ارزش و پرهزینهای هم هست از نظر من آنها یا مردهاند یا دچار مرگ مغزی شدهاند حتی اگر قلبشان هنوز به طور طبیعی از تپش نهایستاده باشد.
ترجیحاََ مراسم خاکسپاری را برگزار
میکنم هم در ذهنم و هم در زندگیام به یاد تمامِ «رفتگانِ از دل» باشد که خدایشان بیامرزد.
تعداد جمله ۱۹۷
تعداد کاراکتر ۱۰۰۰
تعداد کلمات عینی ۱۶
تعداد کلمات ذهنی ۲۴
ایدۀ این متن شما زیباست. خوب هم نوشتید.
بعداً تو یه نسخه بلندتر از این میتونید یک یا چند مثال رو هم اضافه کنید. مثالهایی که بتونه جملات زیر رو روشنتر کنه:
«یک سوال مرتب ذهنم را درگیر میکردکه چه عاملی سبب میشود که بعضی انسانها به این درجه از حقارت و پستی نائل شوند و یکباره تمام معرفت و سخاوت دیگران را با منفعت عوض میکنند؟ کجا این سیرت زشت را پنهان کرده بودنند؟»
درود به شما چقدر سعادتمندام که نظر شما را در مورد متنها دارم ممنونم 🌹🙏🏻
قطعه اول:
داخل حياط مطب دكتر، منتظر رسيدن نوبتم نشسته و در فكر بودم كه صداي ممتد و بوي اسپري الكل، مرا به زمان حال بازگرداند و نگاهم متوجه زني شدم كه در نيمكت روبرو دستان پسر جواني كه پا و دست راستش به سختي يارايش بودند، را ضدعفوني ميكرد، لقمه كوچكي به دستش داده و سراسيمه به سمت اتاقك نگهباني رفت. معلوم شد بدنبال تاكسي براي رفتن به ترمينال است. ظاهرا مرد نگهبان كمكي نكرده بود. همانطور كه نگاهم زن را دنبال ميكرد، براي ادامه جستجو از ساختمان خارج شد و باز با همان پريشاني قبل برگشت و نشست به گله و شكايت.من در فكر اين كه چطور نگهبان ساختماني كه سالها اينجا مشغول به كار است و سر خيابانهاي محل پر از آژانس تاكسيراني، نتوانسته برايشان كاري كند، به جلو خم شدم و به زن گفتم: اگر بخواين ميتونم اينترنتي براتون تاكسي بگيرم!و زن از ذوق،برقي به چشمانش افتاد و تشكر كرد.بعد از دقايقي، ماشين رسيد و ما، نفسي به راحتي كشيديم. مادر و پسر، تشكر كنان از حياط خارج شدند. و من در فكر سالهاي نه چندان دور كه ساده و با عشق به هم كمك ميكرديم از پله هاي ساختمان بالا رفتم، تا اينكه خود را طبقه پنجم، دو طبقه بالاتر از مطب يافتم.
كلمات عيني:٩٨
كلمات ذهني:٢٩
درود خانم آزاد عزیز
شما خیلی خیلی خوب این قطعه رو نوشتید.
تلاش شما برای نمایش دادن اون موقعیت عالی بود.
مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
ممنونم استاد جان پر مهر🌹🌹با تشويقاتون جون ميگيرن نوشته هام
به نام خدا
پنجشنبه 9/11/99
این روزها احوال زندگیم از همیشه آشفتهتر است. اما در میان این تلاطم، تنها چیزی که مرا دلگرم میکند خواندن ونوشتن است و با وجود همه نابسامانیها، دستی از غیب مرا به میان جمعی کشاند که با بارقهای از احساس و یک خروار ذوق، سرمای بهمن و اسفند را به امید رسیدن فروردین، با قلم خود به بازیچه میگیرند. بنابراین، امروز به توصیه شاهین تیزپرواز مدرسهمان، قلم و کاغذ را برداشتم تا قطعهای بنویسم. نمیدانستم از کجا شروع کنم و کدام کلمات را بنگارم که سخن استاد را ارج نهاده باشم، چرا که تاکید داشت “برای نویسنده شدن باید بتوانید قطعههای خوبی بنویسید”.
برای لحظاتی با بالهای اندیشه و احساس به اتفاقات گذشته نظری افکندم. انگار این حرف او، نه فقط برای نوشتن قطعه، که برای نوشتن سرنوشت هم خالی از لطف نبود. یک به یک، قطعات پازل زندگیام را از نظر گذراندم و مطمئن شدم که این آشفته حالی و نگرانی و تلخی امروز، ناشی از خوب ننوشتن قطعههای سرنوشتم در گذشته بوده است. سرم را روی میز گذاشتم تا بیندیشم آن چه را تاکنون نیندیشیدهام. راستی طی این همه سال، استاد من برای نوشتن قطعههای زیبای زندگیم چه کسانی بودهاند؟ پدر، مادر، معلم، جامعه، دولت، مذهب، فرهنگ… به راستی هیچکدام تا به حال به من نیاموختهاند که “چگونه” بنویسم. آنها فقط تاکید داشتند که بنویسم. صحیح و غلطش برای هیچکس مهم نبوده است. اما هنوز هم دیر نیست و من امروز نه فقط مینویسم، بلکه بهترین قطعههای زندگیم را خواهم نوشت.
حروف 1009
عینی 43
ذهنی 200
سلام آقای یادگارنژاد نازنین
چقدر از خوندن این متن زیبا لذت بردم.
نقطه قوت این نوشته اینه که شما خود قطعهنویسی رو به ایدۀ قطعه تبدیل کردید و به شکل خلاقانهای از اون برای توضیح یه موضوع بزرگتر بهره بردید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
همه دارند مینویسند که چقدر زجر کشیدهای، که تو چقدر رنج دیدهای، که تو چقدر در عذاب بودهای، که چقدر صدای لالایی هایت را دوست دارند، چقدر موهایت سفید شده ولی من نمیخواهم یادآور شوم برایت همهی آن نوشته ها را. من میخواهم بگویم چقدر از تمامی قلبم دوستت دارم همانند همان ثانیه هایی که کنارم بودی و مرا تحمل کردی، عاشقانه میپرستمت. من میخواهم از تو تشکر کنم برای همهی مهربانیهایت.
هر لحظه نگاهم دنبال لبهایت است که آیا لبخند میزنی؟
بیشتر لبخند بزن که لبخندت به شیرینی همان اناریست که برایم دانه میکنی. اگر بخواهم وصف تو را بنویسم باید پای کاغذی به بزرگی آسمان بنشینم و تا جان در دستانم هست، برایت بنویسم و بنویسم.
من به اندازه چشمک ستاره هایی که در آسمان دیده میشوند، تو را دوست دارم.
روزت مبارک.
– از طرف کودکی که برای اولین بار مادر صدایت کرد.
تعداد کاراکتر: ۷۵۰
درود نگین عزیز
به عنوان متن مناسبتی، خیلی خوب و خلاقانه بود. لذت بردم.
به قصد نوشتم تکلیف قطعه نویسی دستهایم را روی کیبورد گذاشته و آماده ام تا کلمات را به پرواز درآورم. اما در باره چه چیزی بنویسم؟ راستش از وقتی که رسما وارد دوره نویسندگی شده ام قدرت نوشتن در دست هایم قفل شده و انگار این کار برایم سخت شده است. احتمالا این اتفاق یک ریشه روانشناسی دارد که یا من از آن بی خبرم یا الان قادر به پردازش آن اطلاعات نیستم. قبل از حضور در دوره نویسندگی به راحتی در یک دور نوشتن بیش از هزار کلمه در مورد موضوعی که ذهنم آن را انتخاب می کرد می نوشتم اما الان نمی دانم چرا دشت ایده هایم خشکیده و به برهوتی شبیه شده است که مرا می ترساند و از کاری که آن را شروع کرده ام پشیمان می کند. احتمالا یک نکته آن تطبیق با شرایط است یعنی ذهن من نیاز دارد که بسنجد در این شرایط جدید آیا قضاوت می شود؟ آیا می تواند آنگونه که باید باشد عمل نماید؟ فکر می کنم بهترین کاری که می توانم برای این ذهن رهیده بکنم اینست که به او اطمینان بدهم که نه قضاوتش می کنم و نه به قضاوت ها مجالی برای اذیت و آزارش می دهم. می تواند آنگونه که هست در کمال آزادی، شگفتی و اشتیاق وجود خودش را بر صفحه های سفید بنگارد.
998 کاراکتر
219 کلمه
212 ذهنی
7 عینی
درود خانم بختیاری عزیز
چقدر خوب که همین مانعی که پیش روی نوشتنتون بوده تبدیل کردید به ایدۀ نوشتن.
به نوشتن قطعه ادامه بدید. مطمئن باشید بعد از نوشتن ده بیست قطعه ترستون میریزه و کار براتون راحتتر میشه.
باران میآمد و من پشت پنجره نشسته بودم و به صدای خوردنشان به شیشه گوش میکردم.
از آن پشت میتوانستم کل شهر و مردمش را نظارهگر باشم.
مردم برای اینکه مبادا لباسهای گران قیمتشان زیر باران خراب شود، به زیر چتر پناه میبردند و خودشان را از این حس ناب محروم میکردند.
آیا اصلا به فکر کرده بودند که ممکن است، مهمترین اتفاق زندگیشان زیر همین باران رخ دهد؟
من دلم نمیخواست که خودم را از این حس محروم کنم؛ به همین دلیل بارانی چروکم را به تن کشیدم و بدون چتر به زیر باران رفتم.
بوی نم خاک، له کردن برگهای پاییزی زیر نیمبوتهایم، خوردن باران بر روی صورتم، غروب جمعه؛ همهی اینها روحم را نوازش میکردند.
رفتم از کافه سیاری که همیشه توی خیابان بیست و یکم بود، یک لیوان چای خریدم و بعد رفتم روی نیمکت چوبی که وسط پارک قرار داشت، نشستم و چایم را همراه شکلاتهایی که از خیلی وقت پیش تو جیب لباسم بود، خوردم.
میدانستم که ممکن است بیمار شوم، ولی این اصلا برایم ارزشی نداشت؛ چون من آن لحظه را زندگی کردم، بدون چتر به امید مهمترین اتفاق زندگیام زیر باران رفتم و آن حس ناب را با عمق وجودم تجربه کردم.
تعداد کلمات عینی: ۲۵
تعداد کلمات ذهنی: ۳۳
تعداد کاراکتر: ۹۹۶
تعداد جمله: ۷
تعداد پاراگراف: ۸
تعداد کلمه: ۲۰۲
درود مهنا جان
زیبا و دلنشین نوشتی. لذت بردم.
فقط اینکه سعی کن بعضی کلمات رو با دقت بیشتری به کار ببری. مثلاً جای «نظارهگر باشم» میتونستی خیلی راحت بنویسی «نگاه کنم».
یه وقتایی بعضی کلمات به جای اینکه تسلط کلامی مارو نشون بدن، متن رو سختتر میکنن و زیبایی نوشته رو میگیرن.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
حدود سه روز پیش که گوشی به دست نشسته بودم و در قرنطینه به سر میبردم، ناگهان چشمم به زمان اینستگرام خورد و دیدم که روزی حدود هفت ساعت در اینستگرام هستم و در آن الکی میچرخم بدون آنکه کار مفیدی انجام داده باشم! و تمام روز های هفته را اینگونه میگذراندم.
گفتگویی بین من های درون رخ داد.
《مگر این روزها که در قرنطینه به سر میبریم کاری به جز اینستگرام و فضای مجازی وجود داد؟》
《بله که وجود دارد، این روزها که در قرنطینه به سر میبریم بهترین فرصت است که بخوانی، بنویسی، و برای آرزو هایت تلاش کنی، میگویند این روزها( نوجوانی) بهترین سال های عمر هستند ، البته برای آن ها که در زمان نوجوانی شان کرونا نبود شاید بهترین سال بوده است ولی برا ما که درخانه قرنطینه ایم نیست》
آن من لجباز کم آورد و تسلیم شد.
از آن روز به بعد میخوانم مینویسم و روزی کمتر از دوساعت در فضای مجازی به سر میبرم.
زنده باد فاطمه عزیز
چه ساده و قشنگ نوشتی.
خیلی هم خوب و خلاقانه از گفتگوی درونی بهره گرفتی.
شب از نیمه گذشته بود
در سیاهی شب به لبخند آب روی دستم مینگریستم، پاسخش را با مهربانی به رویش آوردم و ظرف ها را می شستم.
برادر نوجوانم وارد آشپزخانه شد و بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد. دنیایش را دوست دارم مثل پشت لبش تازه دارد سبز میشود. به خودش نگفتهام اما همیشه لذت میبرم خاطراتش را برایم میگوید، حس مخزنی اسرار آمیز به من دست میدهد وقتی او شیطنت ها، دیدگاه و راز های خود را با من در میان میگذارد. خلاصه امشب حرف از دوستی تازه میزد- خوبی هایش را پشت سر هم قطار میکرد، صبرش را مثال میزد. و من مرتب میان حرف هایش می پرسیدم: مثل کی خوبه؟ شبیه کیه؟
او باز حرف خودش را میزد آخرین جمله ی من این بود: قد کی خوبه؟ محمد گفت: قد خودش!
یک لحظه نگاهم به دیوار رو به رویم قفل شد، قد خودش!
به این فکر می کردم من که مقایسه را دوست ندارم هم می خواهم دیگران با دیگری بسنجم- مگر یک قالب کیک است؟ همه شبیه هم؟ با طعم توت فرنگی لابد؟
وقتی لبخند آب بصورتم چکید به خودم آمدم؛ محمد بیصدا رفته بود
ذهنم را از بدنم در اوردم و سر جایش گذاشتم
“هرکسی اثر انگشت خاص خود را دارد”
و این یکی از زیباترین ترانه های هستی ست.. اثر انگشت شما در این عالم چه شکلی ست؟
شقایق عزیز
شما زیبا و دلنشین مینویسی.
من از خوندن این متن و ایدۀ خوبی که داره لذت بردم و مشتاق شدم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
فقط یه نکته:
این مدل جملهها «در سیاهی شب به لبخند آب روی دستم مینگریستم» و «وقتی لبخند آب بصورتم چکید» بد نیست. توی شعر میتونه کلی هم زیبایی ایجاد کنه. اما توی نثر باید کلیت متن همخوانی داشته باشی. گاهی اوقات ممکنه این جملات صرفاً یه جور لفاظی باشن توی متن و مانع ارتباط با خواننده بشن حتی.
البته که من منظورم این نبود اینا توی متن خیلی بد هستن. نه اینا رو بهانه کردم که بگم یادمون باشه که بعضی متنها ممکنه با زبان متنمون سازگار نباشه و از متن بزنه بیرون.
در دنیایی با این عظمت و بزرگی که اگر در آن گم شوی، هیچ ردپایی از تو نخواهد ماند، در گوشهای از آن زانو در آغوش گرفتم و چشم انتظار فردا. فردایی که همانند کادو میماند، با بسته بندیی که هرگز نمیتوان زودتر از موعدش گشود.
با فکر کردن به آن درگیر باز کردن گره های بین زنجیرم، درحالی که پهلوان پنبهای بیش نیستم.
ومادامی که خسته میشوم، چشم باز میکنم و میبینم فردا رسیده تا به خودم میآیم که دست بر کاری بزنم، دوباره فکر فردای نرسیده میآید و من در این چرخه تکراری همانند مگسی که در اتاق گیر کرده، ماندهام. روز هایم به همان بیارزشی میگذشت. تا اینکه روزی فردا را فراموش کردم. نمیدانم حال کدامین نقطه از دنیا برایم سوخته بود که مرا به این فراموشی مبتلا ساخت. در آن روز، آفتاب قشنگ تر بود، مهتاب درخشان تر. حتی میتوانستم در روز نیز ستارهها را بشمارم. فهمیدم، روزها آنقدر باارزشند که حیف است در دستان من اینگونه تلف شوند. این تصمیم مسیر زندگانیم را چنان تغییر داد که گاهی یادم میرود، روزهایی را که آسمانی ابری داشت.
کاراکتر: ۹۱۳
کلمات عینی: ۲۱
کلمات ذهنی: ۴۵
درود نگین عزیز
کاش با یک رخداد عینی و مشخص شروع میکردید و بعد نکتهای رو از دل اون بیرون میکشیدید.
همسر جان دراز کش رو زمین به بالش تکیه داده و گوشی و اخبارش هم باعث رفع خستگی اش هست.من گفتم:چرا بحث میکنی؟نیست دیگه . صدام محکم تر و قاطع تر از قبل بود ترک نیست .در گوگل سرچ کردم بیوگرافی ترک ندارد.همسر جان باز به آرامی و مطمِعن تحلیل های خودش را سخنرانی میکرد.مثل این که قیافه داد میزند. فامیلیش از ترکاست .پیراهن چهارخونه آبی و ابروها…من هی جواب نقض میدادم که همه مردا پیراهن آبی میپوشند چه ربطی دارد.من گفتم :نمیتونه ترک باشه چون غذا دنیاش نیست تو لایو گفتند نویسندگی رابا غذا نمیشه مقایسه کرد . همسر جان گفت:یک روز تپق خواهد زد.حاضرم شرط ببندم.!منم که به گوگل دل بستم قاطعانه گفتم :باشه حتما”.
داشتم ظرفها را میشستم و لایو 12 بهمن آقای کلانتری را گوش می کردم بر حسب تصادف آن دفعه گوشی گوشم نزاشته بودم.یهو همسر جان مثل قرقی ازجاش پرید ! انگار کشفی را کرده است.لایو را هی عقب و جلو میکرد و قسمت تپق و ترک بودن رابا شادی هی پخش میکرد.من هم با دستهای کفی و بهت زده نگاه میکردم.
با لبخند شروع به شرط گذاشتن کرد . من در فکرم با خودم کلنجار میرفتم که به تجربه چند سال زندگی همسر جان بیشتر از گوگل باید اعتماد میکردم.
کاراکتر :1008
خدای من
من دیوونۀ موضوع این قطعه شدم.
بامزه بود. لذت بردم.
به همسر گرامیتون سلام ویژه برسونید.
بسمه تعالی
قطعه نویسی:
غروب بود، از سر کار برمیگشتم، خیلی خسته و داغون بودم، وقتی به خونه رسیدم داشت اذان میگفت، حوصله صحبت با خانمم رو نداشتم، حتی بغل کردن دخترم. سریع رفتم وضو گرفتم و نمازمو خوندم، به خانمم گفتم دو سه ساعتی میخوابم، تلویزیون روشن بود و صداش رو مخم بود، به این فکر میکردم که خدایا چرا زندگی ما اینطوریه؟! چرا باید از زیر سنگ نون در بیاریم؟! تا کی باید اینقدر سختی بکشیم؟! نکنه ما رو یادت رفته؟! تو همین فکرا بودم که دیدم تلویزیون داره یه برنامه در مورد انسان های معلول پخش میکنه، حال تماشا و دیدن نداشتم. رومو برگردوندم و رفتم زیر پتو. ذهنم هنوز داشت غرغر میکرد و به عالم و آدم گیر میداد، ولی گوشم داشت میشنید. چند تا معلول داشتن با مجری صحبت میکردن و از آرزوهاشون میگفتن، یکی از بلند شدن و ایستادن، یکی از دو قدم راه رفتن، یکی دیگه فقط یکبار چشم باز کردن و دیدن صورت بچش، یکی از دویدن و یکی از خاروندن سرش با دستاش. رفتم تو فکر، دیدم هر آرزویی که میکردن من اونو داشتم، آره من میتونستم راه برم، بدوم، ببینم، بچمو بغل کنم و با دستام سرمو بخارونم.
یه کم شرمنده شدم و گفتم خدایا! هرچند که منم زندگی سختی دارم، ولی الان میبینم خیلی چیزها هم دارم که قدرشو نمیدونستم، چیزایی که شاید برای داشتنش حتی یک بار هم شکرت نکردم. خدایا ببخش منو! خدای مهربونم! ممنونم ازت، ممنونم به خاطر همه چی.
عینی:25
ذهنی:215
سلام وحید عزیز
خیلی لذت بردم از خوندن متن شما. تمیز و خوب نوشتید.
مهارت شما در جملهنویسی خوبه. جملهها رو کوتاه و موجز نوشتید.
این بخش هم خلاقانه بود:
«چند تا معلول داشتن با مجری صحبت میکردن و از آرزوهاشون میگفتن، یکی از بلند شدن و ایستادن، یکی از دو قدم راه رفتن، یکی دیگه فقط یکبار چشم باز کردن و دیدن صورت بچش، یکی از دویدن و یکی از خاروندن سرش با دستاش. رفتم تو فکر، دیدم هر آرزویی که میکردن من اونو داشتم، آره من میتونستم راه برم، بدوم، ببینم، بچمو بغل کنم و با دستام سرمو بخارونم.»
اون بخشی که بلد کردم خیلی خوب شده و متن رو کامل کرده.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
َ دختربا عجله و پریشان داد زد مامان بیا.گوشی تلفن را جلوش گرفت و گفت: نگاه کن.مامان عینک اش را به چشمش زد و نوه اش که درسرهمی شبیه لباس اسکیموها پوشیده را که داخل کالسکه خوابیده است روی کالسکه نایلونی کشیده شده بود در سرمای زیر صفر ایسلند بیرون کافه گذاشتند را دید. چند کالسکه دیگر هم بودند در جای مخصوصی در پیاده رو کنار هم بودند .مامان محکم پشت دستش میزند و میگوید:واویلا !دزد بچه را میبرد. بچه بدون شال گردن هست . ذات الریه میکند.یخ میزند. چرا این طوری؟!مادر و پدربچه راحت و بدون نگرانی نشستند و سوپ ماهی میخورند و از پشت شیشه کافه کوههای آتشفشانی که پر از برف هست را مینگرند. میپرسند :این چه کاریه!!به آرامی میگویند :اینجا رسم هست تا بدن از بچگی به سرمای ایسلند عادت کند .از مامان اصرار که سیزاوشاقه جوتورون اوره آپارار(شما بچه را بردارید دزد میبرد).آنها عاقل اندر سفیه نگاه میکنند.توضیح آنها که امنیت اجتماعی بالا هست و ارتش کشور هم مسلح به اسلحه نیست . برای کارهای نظامی از ارتش دانمارک نیرو درخواست میشود برایشان بی معنی بود.بعد از تماس آنها در عالم تفاوت آب و هوا و فرهنگ و نگرانی غرق بودند.
کاراکتر:1007 عینی:32 ذهنی:23
سلام مانیلا جان
متن شما زیباست. من لذت بردم.
فقط یه نکته:
سعی کنید تا حد ممکن جملهها رو کوتاهتر بنویسید.
گاهی میشه یه جملۀ بلند رو به دو یا سه جملۀ کوتاهتر تبدیل کرد تا متن روونتر و خوندنیتر بشه.
هزار تومانی
امروز عصر، بعد از چند وقت تصمیم گرفته بودم نظمی به داخل کمد خود بدهم، شروع به مرتب کردن خرت و پرت هایم بودم که از هر دری آنجا رها شده بودند. در این حین چشمم به یک هزاری تقریبا نو خورد که از چند وقت پیش داخل کشو وسایل های شخصی ام جا خوش کرده بود، که مرا برای لحظاتی اندک به فکر فرو برد، به فکر دوستی از یاد رفته.
آن هزاری نو را دوسال پیش دوستی مهربان به عنوان عیدی به من داده بود و من با خیال اینکه دست پربرکتی دارد تا چند وقت آن را نگه داشته بودم که بعد ها بین وسایل هایم به فراموشی سپرده شده بود.
آن دوست عزیز چند ماه قبل به علت بیماری کرونا فوت کرده بود،بی جهت به تلخی آن لحظه خنده ام گرفت، آدم ها چه غریبانه حتی از چند ثانیه بعد خود بی خبرند، چه قدر خوب میشد که می دانستیم هیچ گذشته ای که برای آن افسوس بخوریم و هیچ آینده ای که نگران آن باشیم وجود ندارد گذشته خاطره هست و آینده خیال.
این زمان حال است که واقعیت دارد پس در لحظه همدیگر را دوست داشته باشیم.
تعداد کلمه:۱۹۵
تعداد کارکتر:۸۷۵
کلمات عینی:۷
کلمات ذهنی:۴۹
سلام خانم صمدزاده
درست و زیبا نوشتید.
خوشحالم که ساختار قطعه رو اینقدر خوب درک کردید و اجرا کردید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
وارد آشپز خانه شدم تا ضمن تهیه ناهار، مواد غذایی خریداری شده را برای نگهداری در فریزر آماده کنم. معمولا، درحین کار به فایل صوتی گوش می دهم. فایل صوتی امروز کتاب “شدن” نوشته میشل اوباما و از قضا قسمت آخر که با برد انتخابات ریاست جمهوری و با آن آب و تابی که میشل تعریف کرده به عنوان خانواده اول آمریکا وارد کاخ سفید می شوند.
وضعیت فعلی من با این قسمت داستان کاملا متناقض بود. ناهار سبزی پلو با ماهی، تمیز کردن هویج ها برای آب گیری، کمپوت سیب و تهیه خوراک بادمجان برای ناهار فردا و تهیه کیک خانگی! میشل داشت بهترین روزهای عمرش را ثبت می نمود و من بدو بدو می کردم تا قبل از رفتن به فروشگاه، همه اینها را به سرانجامی برسانم. فکر کردم که در قسمت های قبل احساس تفاهم بیشتری با میشل داشتم و این فکر که من کی به این راحتی … . ناگهان، یکی از من های وجودم فریاد زد و مخالفتش را اعلام نمود. یادم آمد به عملکردم در وضعیت کمی مشابه با این داستان که چگونه خود و خانواده را از استفاده از آن موقعیت ها محروم کرده و همه بارها را تنهایی به دوش کشیدم.فهمیدم یک کمال گرا هر کجا باشد همیشه، همه چیز را سخت خواهد کرد.
صدیقه گرامی
عالی بود. کیف کردم.
شما زیبا و درست مینویسید.
این نوع جزئینگاریها خیلی کمک میکنه به جذابیت متن:
«…ناهار سبزی پلو با ماهی، تمیز کردن هویج ها برای آب گیری، کمپوت سیب و تهیه خوراک بادمجان برای ناهار فردا و تهیه کیک خانگی!»
به نام خدا
یکشنبه 11/11/99
امروز در تشییع جنازهی جوانی 18 ساله از آشنایان، که گویا با خوردن قرص خودش را خلاص کرده بود، شرکت کردم. جمعیت زیادی در آنجا حضور داشتند. به مشهدی قدرت که آدم مُسنی است برخوردم و با هم سلام واحوالپرسی کردیم.
دو نفر با ساز و دهل آهنگهای سوزناکِ سوگواری مینواختند. مداحی بلندگو به دست، شعرهایی جگرسوز در وصف جوان میخواند و تمام تلاش خود را میکرد تا دل مردم را خون کند و اشک بیشتری از آنان جاری شود. و البته با ژستی خاص به این هنر خود میبالید.
مشهدی قدرت رو به من کرد و گفت: من که بیسوادم و خیلی سر در نمیآورم، اما به نظر شما این کارها چه معنی دارد؟ جوابی برایش نداشتم. دستانم را از هم باز کردم و گفتم: چه میدانم، اینها هم بدعتهایی است که هر روز از سَرِ چشم وهمچشمی و کوتهفکری دارد رایج میشود. او که انگار از حرفهای من چیزی دستگیرش نشده بود سری تکان داد و گفت: این همه آدم از کجا آمده اند؟ لبخندی زدم و گفتم: ما آدمها تا وقتی زندهایم برای همدیگر ارزشی قائل نیستیم و کمکی به همدیگر نمیکنیم. اما وقتی یک نفر میمیرد هزاران نفر جمع میشوند و خود را مغموم و پریشان نشان میدهند، در حالیکه اگر حاضر میشدند از ابتدا به اندازهی همین آمدنشان تا اینجا، برای همنوع خود وقت میگذاشتند و هزینه میکردند ، چه بسا زندگی یک نفر سامان میگرفت، یا بیماریش درمان میشد، یا از فشار زندگی سکته نمیکرد و یا بدتر از آن دست به خودکشی نمیزد و دهها سال دیگر زنده میماند.
او هم خیره به سنگهای گران قیمتِ روی قبرها به فکر عمیقی فرورفته بود.
حروف 1035
عینی 66
ذهنی 204
آقای یادگارنژاد عزیز
تلاش شما برای گزارش یک گفتگو عالی بود.
قطعههایی که از گفتگو استفاده میکنم غالباً خوندنیتر میشن. گفتگو کمک میکنه ما تو اون فضا قرار بگیریم و متن برامون ملموستر میشه.
شما برای موضوع مناسبی سراغ استفاده از گفتگو رفتید.
سلام
سپاسگزارم از لطف و توجه شما استاد گرامی
مشتاقم نقاط ضعفم را هم بشنوم، چرا که برای بیشتر آموختن مددکار من است.
زنده باشید.
حتما دربارۀ نکات مختلف گفتگو خواهیم کرد.
یهواز خواب پریدم دانه های عرق سرد رو ÷یشونی ام بود .از لایه ی موهام آب میچکید. بالشم انگارتو آب رفته بیرون آمده است.بلند شدم آب سرد میخوام.همه چیز دورو اطرافم خوب و سر جاش بود.من حال به حال بودم.کمی طول کشید ولی باز اروم نشدم گوشی را ورداشتم وزنگ زدم. صدای بوق تلفن میآید.ارسلان تلفن ماندانا را جواب میدهد.ارسلان با تعجب می ÷رسد : ایران ساعت 2.5نصفه شب هست.چرا تماس گرفتی؟ چیزی شده است؟به کسی اتفاقی افتاده است؟ مانیلا جوابگو میشود اینجا همه خوب هستند.مانیلا نگرانی اش را با ÷رسش آیا آتشفشان فوران کرده است بیان میکند.ارسلان با چطور جوابش را میدهد و میگوید رمزی صحبت میکنی.مانیلا میگوید:من دارم می ÷زم تو کوره گذاشتنم.ماندانا خوب هست؟ارسلان منو من و مک÷ میکند و میگوید ماندانا تب شدید دارد.صدای صحبت وحیدرا بیدار میکند. نگران به من و موهای خیسم و قدم رو رفتنم مینگرد.سراسیمه وارد صحبت میشود .نمنه اولوپ باجاناخ(چی شده باجاناق)در جواب :اروادینان سوروش(از زنت ب÷رس) را میشنود.از احساسات دوقلوی همسان بودن چی میدانند اخه.هیچ و بس
کاراکتر:931 کلمه عینی:18
مانیلا جان
شما تو قطعهنویسی ذوق خوبی داری.
فکر میکنم اگر جدی ادامه بدی میتونی کارای درخشانی بنویسی.
فقط یه پیشنهاد:
یه مقدار بیشتر برای بازنویسی و ویرایش متن وقت بذار. ترجیحاً بهتره متن رو با صدای بلند بخونی تا بتونی دستاندازها رو بهتر شناسایی کنی.
عصر بود. مثل بقیهی روزها نشسته بودم و مینوشتم.
روی میزم یک لیوان چای بود که تازه ریخته بودم. از بخارش که بالا میرفت، مشخص بود که خیلی داغ است.
دستانم را دور لیوان چای قفل کردم. خیلی داغ بود.
به کارهایی که انجام ندادم و حرفهایی که نزدم، فکر میکردم.
اگر کارهایی که دلم میخواست انجام دهم را انجام میدادم، چه میشد؟
الان من کجا میایستادم؟
یا اصلا حرفهایی را که نزدم، بر زبانم جاری میکردم، چه اتفاقی برایم میافتاد؟
نمیدانم!
شاید الان در موقعیت بهتری قرار میگرفتم و یا برعکس.
دستم را به سمت کتابی دراز کردم که از چند روز پیش روی میزم بود و من حتی یک صفحه از آن را نخوانده بودم.
در صفحهی اول کتاب نوشته بود: زندگی کن، آن هم جوری که دلت میگوید نه عقلت.
کتاب را بستم. آن جمله خیلی برایم سنگین بود. با خودم گفتم: آیا من تا به حال به حرف دلم گوش کردم یا عقلم؟
این جمله را بر روی یک کاغذ قرمز رنگ نوشتم و زدم روی دیوار اتاقم تا هر صبح که از خواب بلند میشوم، آن را ببینم و روزم را با آن جمله شروع کنم.
از آن به بعد با خودم شرط بستم که طوری زندگی کنم که همیشه از ته دلم بخندم.
تعداد کلمات ذهنی: ۲۵
تعداد کلمات عینی: ۲۰
تعداد کلمه: ۲۰۹
تعداد کاراکتر:۹۹۸
تعداد جمله: ۱۴
تعداد پاراگراف: ۱۴
زنده باد مهنا جان
ساده و زیبا و روان بود.
لذت بردم.
تاریکی همه جا را فرا گرفته است و کسی در خانه نیست. تنها نوری که به چشم می خورد، روشنایی اتاق من است. تنها، در حالی که پشتم به در اتاق است، کنار تختم زانو زده ام و می خواهم از روی قطعه پنجم که برای تکلیف رونویسی کلاس نویسندگی خلاق تعیین شده است، بنویسم. عنوان قطعه “وقتی سرگرم نوشتن هستم حضور چیزی را حس می کنم” است. تا وقتی عنوان را نخوانده بودم، تنها حضوری که در تنهایی و تاریکی حس میکردم، حضور فندق، طوطی دستآموزم بود که روی میز تحریر نشسته و مشغول جویدن چوب بستنی است. اما به محض خواندن عنوان نوشته، ترس وجودم را فرا می گیرد. فوراً به پشت سرم نگاه می کنم. از تصور اینکه در تاریکی راهرو چیزی ببینم، بلافاصله چشمانم را می بندم و رویم را بر می گردانم. نفس عمیقی می کشم و پس از کمی مکث، شروع به نوشتن قطعه می کنم. ذهنم اما هنوز درگیر واکنشی است که هنگام نگاه به تاریکی، از خود نشان دادم. به راستی، پیش داوری و تصورات ذهنی ما درباره حقیقت یا واقعیت، گاه چقدر دست و پا گیرند و مانع مواجهه ما با ترس ها و تردید های مان می شوند.
تعداد کاراکتر: ۹۲۶
کلمات ذهنی: ۳۴
کلمات عینی: ۱۶۴
سلام خانم رخش خورشید عزیز
چه خوب موضوع این قطعه رو شکار کردید.
سلیقۀ شما در انتخاب کلمات عالیه.
جملهها رو هم خوب و روان نوشتید.
مشتاقم تا از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
گل،می خواهم در مورد گل صحبت کنم
از گل هایی بی جان که سرشار از احساسات هستند
بی حوصلگی مرا غرق خودش کرده بود،باز هم یک روز تکراری.
نشسته روی مبل و به انتظار اتفاقی به دیوار خیره شده بودم.
آمد، لحظهای که در انتظارش بودم
آمد، اویی که نامش پدر است، اویی که واژگان قاصر از توصیفش هستند
برق نگاهش مرا سر ذوق آورد، لبخند پهنش لبخند مهمان لب هایم کرد.
به سمتش پرواز کردم ، در دستان پر مهرش جعبه ای سفید که مشخص بود داخلش چیست و جعبهی مخملی سرخ رنگی که داخلش مجهول بود.
در آغوشش فرو رفتم، آغوشی با حس پدرانه. مرا تنگ در آغوش کشید و جمله ای پر مهر نثارم کرد: سلام بر عطر یاسم، خلاصه کوثر آرامش قلب پدر، حوری بهشتی ام ، نازنینم، دخترم روزت مبارک.
جملات شیرینش روحم را جلا می داد.
درب جعبه سرخ رنگ مجهول را گشودم، دوازده رز صورتی اطراف جعبه را پوشانده بود، شال سفید رنگ حریر، شیشه رنگی عطر میان رزها خودنمایی می کرد.
از خود بی خود شدم و شادی تک تک سلول هایم را در بر گرفته بود، در آغوشش کشیدم آن چنان که گلبرگ شبنم را.
درود وندا جان
متن شما زیباست.
ولی از اون چیزی که تمرین بود یه مقدار دوره.
این متن تو حال و هوای دلنوشتهست و نثر شعرگونهای داره.
ما تو قطعهها سعی میکنیم با یه نثر خونسرد بریم سراغ یک رخداد مشخص و در نهایت یک نکته رو از دل اون رخداد بیرون بکشیم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
اون روز اصلا قرار نبود برویم،پنجشنبه به همسرم و بچه ها گفته بودم که این جمعه را می خواهم در خانه بمانم و یکم استراحت کنم و نمی توانیم به روستا برویم.آنقدر از میهمانی شب قبل خسته بودم که حتی توان بلند شدن از تخت را نداشتم؛ چه برسد به اینکه بخواهم یک مسیر چهل و پنج دقیقه ای تا روستا را طی کنم، ولی چاره ای نداشتم یه جورایی دلم برای بچه ها می سوخت.
طفلکی ها تمام طول هفته را در این شرایط سخت کرونایی و با وجود کلاسهای خسته کننده مجازی تحمل می کردند، به امید اینکه آخر هفته را بتوانند به روستای پدری شان بروند. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و به هر زحمتی بود از روی تخت بلند شدم. درد پاهایم آنقدر زیاد بود که به محض اینکه آنها را روی زمین گذاشتم سوزش عجیبی در کف پا و نوک انگشتانم حس کردم. شاید از ایستادن زیاد بود و شاید هم … نمیدانم!!
با خودم گفتم بی خیال، امروز را به خاطر بچه ها تحمل می کنم. باید به آنها خوش بگذرد!…
واقعا نمیدانم چرا؟ ولی یک حس درونی به من می گفت،این جمعه با بقیه جمعه ها فرق دارد. با وجود تمام خستگی هایم ولی آرامش خاصی در وجودم احساس می کردم. انگار قرار بود امروز اتفاقات قشنگی بیفتد!…
وقتی از اتاق خواب خارج شدم نگاهی به ساعت انداختم؛ساعت حدود هفت ونیم بود.
سرم را برگرداندم، دیدم آیلین با چهره ای خواب آلود و مضطرب روی مبل نشسته، از دیدنش جا خوردم،پیش خودم گفتم:آخه چرا این موقع صبح اون هم تو یه روز تعطیل؟! دلیلش را فقط خودم و خودش می دانستیم.
آیلین آنقدر از رفتن به روستا لذت می برد که کله صبحی بیدار شده بود تا من را راضی کند به روستا برویم. حالش را خیلی خوب درک می کردم.
وارد آشپزخانه شدم،همانطور که داشتم تند، تند چای دم می کردم و وسایل را در سبد می گذاشتم، یکدفعه از حرکت باز ماندم.ایستادم و کاملا غیر ارادی برای چند لحظه هیچ حرکتی نکردم. زمانی به خودم آمدم که بغض گلویم را گرفته بود و چشمایم خیس شده بود.خیلی بی اختیار خودم رادر مقابل آینه ای که در قسمت ورودی سالن پذیرایی نصب شده بود، دیدم.قطره اشکی که از سر دلتنگی در گوشه ی لبهای خندان من جا خوش کرده بود، درست نقطه تلاقی” اشک و لبخند” بود.
“اشک و لبخند” همان ترکیب تکراری و ملموسی که بارها و بارها شنیده بودم ولی هرگز لمس نکرده بودم…
واضح است که این وضعیت کنونی من هیچ دلیلی نداشت جز تداعی خاطرات کودکی ام.
تمام خاطرات سی سال پیشم مانند یک فیلم کوتاه سی ثانیه ای از مقابل چشمانم گذشت.
بله، ” من و مامانم” و حالا”آیلین و من” مگر می شود؟!! آه خدای من! روزگار، چه زیبا، دقیق و بی نقص می چرخد!…
خوب به خاطر می آورم آن زمان را که مادرم تمام سختی ها و نگرانیهای راه را تحمل می کرد، تا آخر هفته به ما بچه ها خوش بگذرد.(راه،منظورم راهی بود که ما را به شهرستانی می رسانید که زادگاه پدرم بود و خانه پدربزرگ پدری ام آنجا بود)
دنیای عجیبیست! همه چیز به طور شگفت انگیزی و بدون ذره ای تغییر در حال تکرار بود.!!!
چنان غرق مرور خاطرات گذشته بودم که اصلا متوجه حضور آیلین در کنار خودم نشدم،دستم را محکم گرفت و با لحنی ملتمسانه گفت:” مامان” نگاهی به چشمان قشنگ و معصومش انداختم و اجازه ندادم حرفش را تمام کند.گفتم:” وسایلت رو بردار،میخوایم بریم روستا، قراره امروز خیلی بهت خوش بگذره”
بعد بغلش کردم و هر دو از ته دل خندیدیم.
همان خنده های ناب کودکانه!!!
من را ببخشید استاد تعداد کاراکتر ها بیش از ۱۰۰۰ شد ولی خیلی دوست داشتم این متن را کامل داشته باشید.ممنونم
تعداد کلمات عینی:۳۰
تعداد کلمات ذهنی:حدود ۱۰۰
درود خانم قیامی عزیز
متن شما زیباست. من از خوندنش لذت بردم.
اما کاش متن رو هر طور شده خلاصه کنید و یه قطعه هزار حرفی بفرستید. این شرط در انجام تمرین مهمتر از مهمه.
به نام خدا
جمعه 10/11/99
لباس پوشیدم و بدون اینکه صبحانه بخورم، بیرون زدم. از دیشب قصد داشتم که به دل کوه و دشت بزنم، شاید حال دلم عوض شود. از شهر که خارج شدم، سر یک دوراهی، از دُکان کوچکی که آدم مُسنی چشم بهراه مسافران، جلویش ایستاده بود، دو نخ سیگار، یک چیپس و یک آبمیوه خریدم. پرسیدم: این جاده به کجا میرود؟ گفت: اولین ده “چشمه سرخ” است و انتهای جاده آسفالته، جاده خاکی تو را به “چشمه بلوط” میرساند. تشکر کردم و راه افتادم. ناشیانه به سیگار پک میزدم و سرفه میکردم. کمی جلوتر، سمت بالای جاده حدود بیست خانه عیان شد. خانههای کاهگلی در کنار عمارتهای نوسازی که بازهم بوی فقر میدادند، مثل پیرمردهای قوزکرده برای بقا تلاش میکردند. پایین جاده دو چاه آب بود که دو زن با دَلو از آن آب برمیداشتند و پس از پرکردن دبهها، در خورجین الاغ میگذاشتند. گزارشگر رادیو، از طرح ساماندهی اقتصادی اقشار آسیب پذیر جامعه و تکمیل بانک اطلاعات آنها سخن میراند. پوزخندی زدم و گفتم: این طرحها بیشتر از اینکه فقیر را غنی کند، مجریان طرحها را به نان و نوا میرساند. بلافاصله بعد از این گزارش، مجری با آب و تاب از چاپ کتاب خاطرات آقای گِروسی (مشاور ارشد امنیتی کارتردر سال 57)، توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی حرف میزد و شنوندگان را به مطالعهی آن تشویق میکرد. اما من میدانم که آدمهای اینجا پولی برای خرید آن کتاب ندارند و حتی شاید سواد خواندنش را، آنهم پس از 42 سال که از انقلاب گذشته است. و حال من…
997 حرف
عینی 68
ذهنی ۱۸۲
وارد خانه قدیمی و روستایی مادر بزرگ می شوم. صدایش در گوشم می پیچد، صدای مادربزرگ است که قربان صدقه ام میرود. چهره اش کمی مبهم تر از صدایش در مقابل دیده ام نقش می بندد. بر سر سفره همراه پدربزرگ و مادربزرگ لقمه بر می دارم و مادربزرگ در استکان های قدیمی �ی میریزد و لذت خوردن چای با نعلبکی های گل قرمز تکمیل می شود.
همه جای این خانه دفتر خاطرات است که ورق می خورد، از درخت آلو در حیاط خانه تا اتاق کوچک خالهام که پدربزرگ برای کودکیاش ساخته است.
هرگز ندانستم یا احساس نکردم چه زمان چروکهای صورت پدر بزرگ و مادر بزرگ زیاد شد که هر چه چروک ها بیشتر شد رفتنشان نیز نزدیکتر
شد.
برای خداحافظی رفته بودم، مادربزرگم مقداری کیک که حاصل دسترنج پیرش بود را سوغات را هم کرد و من رفتم و سلام دوباره به مادربزرگ هنگامی قسمتم شد که دیگر مرا نشناخت.
پدربزرگ دو سال زودتر از مادر بزرگ سفر کرد و رفتن پدربزرگ و مادربزرگ را نیز مهیای سفر کرد رفتند و من با صدای مهربان شان هنوز زندگی می کنم. برکت وجود آنها کم شد از زندگی من و چه دیر فهمیدم که باید قدر هر آنچه که دارم را بدانم. قبل از اینکه در حسرت دیدار شان زندگی کنم.
درود خانم نوریزاده عزیز
متن شما روان و زیبا بود.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
ساعت ۷ شب بود از محل کارم به سمت خانه به راه افتادم. بعد از کمی پیاده روی تصمیم گرفتم بقیه مسیر را که مستقیمبود با تاکسی بروم چون باید زودتر خودم را به منزل میرسوندم، سوار تاکسی شدم.《مستقیم》
جلو نشستم.
عقب یک نفر نشسته بود.
کمی که جلوتر رفتیم راننده جلوی یک پیرمردی در حال ترمز کردن بود، که به یکباره سرعتش را زیاد کرد واز کنار پیرمرد رد شد.
صدای مستقیم گفتن پیرمرد با دست لرزان که به سمت ماشین گرفته بود، توی گوشم پیچیده بود.
مسیر که مستقیم بود!چرا راننده سوارش نکرد؟!
حس بدی داشتم
سوال کردم ،ببخشید اقای راننده مسیر شما که مستقیم بود چرا پیرمرد را سوار نکردید؟
راننده جوابی داد؛ که نمی توانستم خودم را قانع کنم.
《چون ماسک نداشت》
ایا حق با راننده بود؟ یا پیرمرد باید مثل بقیه رعایت می کرد وماسکش را میزد؟.
دیگه به آخر خیابان رسیده بودیم باید پیاده می شدم.
کرایه ام را حساب کردم وبسته ماسکی که تازه از داروخانه خریده بودم را روی داشبورد ماشین گذاشتم.
راننده با تعجب گفت:”این چیه”؟!
گفتم،لطفاهر کسی ماسک هم نداشت سوارش کنید ویک عدد از این ماسکها را بهش بدید،بگید صلواتیه و بعد پیاده شدم.
کاراکتر: ۹۹۱
کلمات ذهنی: ۲۳
کلمات عینی : ۱۲
درود خانم کریمی عزیز
چه خوب و روان روایت کردید.
عالی. لذت بردم.
قطعه ای از سپیده محمودزاده
داشتم کتاب صد سال تنهایی و میخوندم که چشمام خسته شد و چراغ و خاموش کردم.یکم جا به جا شدم رو تختم و لحاف را کشیدم رو سرم خوابم برد.داشت خوابم سنگین میشد که از صدای خنده های بلند و بزن و بکوب و شادی از دیوار اتاقم که دیوار همسایه بود شنیده شد و از خواب پریدم. ساعت و دیدم ۲:۵۰ نصفه شب دقیقه بود.پاشدم بدون درنگی رفتم سمت دیوار و سه تا مشت کوبیدم به دیوار .اولین بار بود این حرکت و انجام میدادم نمیدونم چرا اما با تمام قدرت مشتی حواله دیوار اتاقم کردم.تو یک ثانیه نشد صدای خنده ها و شلوغ بازیها تموم شد.انگاری حکم داده باشم و آنها محبور به سکوت شده باشند.برگشتم تو تختم. .یک سکوت وحشتناکی تمام اتاق را فرا گرفت و خوابم نمیبرد.یک لحظه با خودم فکر کردم چه کاری بود من انجام دادم حالا صدای خنده و شادی بوده چرا رفتم مشت کوبیدم به دیوار که یکهو شادی آنها بپره.ما انسانها گاهی ناخوداگاه خنده رو از کسانی میگیریم که بعد خودمون دچار عذاب وجدان میشیم. تا حوالی ۴ خوابم نمیبرد از حرکتی که انجام دادم.از کجا عصبانی بودم که صدای خنده های همسایه برام شد یک بمب و من رفتم سریع خنثی کردم.!؟
سلام خانم محمودزاده عزیز
موضوع خوبی رو خیلی خوب نوشتید. ساختار قطعه رو خیلی خوب رعایت کردید. من لذت بردم از خوندن این متن زیبا.
فقط یه نکته:
بهتره کتابی بنویسید. بعضی واژهها رو شکسته نوشتید که اگر شکسته نباشه متن یکدست و بهتر میشه.
مثل «و»ها باید بشه «را»
«تموم» بشه «تمام»
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
عصر یک روز سرد بهمن ماه که نسیم خنکی می وزید به خیابان خلوت نگاهی انداختم.
تا قبل از آمدن کرونا، اینجا محل عبور عاشقا بود که یک دل سیر برای هم حرف می زدند و بچه های دوچرخه سوار شادمانه در خروش بودند.
چقدر رفت و آمد اقوام کمتر و آدم ها از هم دورتر شده اند…
صدای مادرم مرا به خود آورد. گفتم: جانم مادر
گفت: میتونی این وسایل را برام بگیری…
شال و کلاه کردم و با ماسکی روی صورت راهی خیابان شدم.
سر کوچه پسرکی غمگین با صورت گندمگون، چند جعبه دستمال کاغذی در دست داشت. در حالیکه مردم بی خیال رد می شدند نزدیکش رفتم. او بلافاصله با چشمان معصوم و پر اشکش نگاهم کرد و گفت: ازم دستمال نمی خرید؟ فقط دونه ای ۲۰۰۰ تومن
با ذوق نگاهش کردم و یه اسکناس ده هزار تومانی به طرفش گرفتم و گفتم: ۵ تا بدین لطفا
با خوشحالی پنج تا بهم داد و گفت:مرسی خانم
رفتم در ساندویچ فروشی و یک ساندویچ و یک اب معدنی برایش گرفتم
و ارام نزدیکش شدم و به دستش دادم +بیا عزیزم بخور تا تشنگی و گرسنگی ات رفع شود
از خوشحالی بغلم کردو گفت مرسی خانوم
راهی خانه شدم.
ما میتوانیم با کمک به بچه هایی مثل این پسر بچه آن هارا خوشحال کنیم.
۳۲کلمه ذهنی
۶۰تا کلمه عینی
درود یگانه عزیز
چه ساده و زیبا نوشتید. لذت بردم.
مشتاقم تا نوشتههای بیشتری بخونم از شما.
مرسی ممنون❤️🌹
روتین هرروزم این است که یکساله و سهسالهام را میخوابانم و وقتی خیالم از بابت آنها راحت شد؛ با ذوق و اشتیاق فراوان به سمت قلم و دفترم پرواز میکنم و در آرامش و سکوت شروع به نوشتن میکنم.
امروز هم مثل هرروز قلم دوست داشتنیام را با عشق در دست میگیرم و میگشایم دفتری را که محلِ سرازیر شدن ناگفتههای ذهن و قلب من است.
قصدکردهام قطعهای بنویسم.
در فکرم چه بنویسم؟ از چه بگویم؟
ذهنم در این افکارِ پراکنده جست و خیز میکند که ناگهان چشمم به جوهر داخل لولهی خودکارم میافتد که رو به اتمام است.
با دیدن این صحنه آنچنان ذوقی وجودم را پُر میکند که تصمیم میگیرم دربارهی جوهرِ رو به اتمام خودکارم بنویسم.
و بگویم که به چه دلیل دیدن این تصویر انقدر مرا به وجد آورده است؟
بنویسم و سرازیر کنم واژهها را به درون صندوقچه ی محبوبم…
و اعتراف کنم که تمام شدن جوهر خودکارم در این مدت کم، پشتکار مرا در نویسندگی به رخم میکشد.
و من اراده کردهام که از خودکارهای تمام شدهام کلکسیونی درست کنم و هربار با نگاه کردن به این مجموعه، به 《ارادهای》 که وجود سه فرزند و سختیهای عرصهی مادری هم، نمیتواند شکستش بدهد، افتخار و مباهات کنم.
کلمات عینی۲۳
کلمات ذهنی۱۵۸
《عرض سلام و ارادت》
اولین جلسه ی کلاس نویسندگی امروز بود. نوشتن برای من مانند یک خیال دور و زیبا است.
پیش آمده است کاری را شروع کنید ولی در میانه ی راه حس کنید اشتباه کرده اید؟روز مصاحبه قلبم دیوانه وار می کوبید نفس کم می آوردم با اینکه بی نهایت برای آغاز این اتفاق خوشحال بودم اما یک ندای سرزنشگر درونی مدام با من واگویه می کرد
نوشتن؟! آن هم تو! بی خیال رویایت شو و به زنگی آرام و بی دغدغه ی خود بپرداز. کتاب کیمیاگر را که خوانده ای حال این روزهای من بود.
کلاس که شروع شد، استاد که قدم به قدم پیش رفت، من طفل نوپایی بودم که داشتم با دنیایی آشنا می شدم، جهان زیبای نگارش خیال آن حس سرزنشگر درونی پا به عقب گذاشت یک قدم او به عقب رفت یک قدم من آغاز کردم
استاد جمله ی زیبایی داشت “باید برای نوشتن از نوشتن آغاز کرد نه خیال نوشتن” باید قلم به دست بگیرید و کلمه به کلمه و سطر به سطر بنویسید
چقدر این جمله دلنشین بود.جسارت آغاز کردن و توانایی لذت بردن همراه باپذیرش ضعف ها می تواند آن حس سرزنشگر درونی را قدم به قدم به عقب براند و چیزی که از این آغاز در خاطر من می ماند لذت آموختن باشد و توانستن
کاراکتر 972
عینی 15
ذهنی139
زنده باد مژده خانم خوش ذوق و گرامی
زیبا نوشتید.
مرسی از مهر و توجهی که دارید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
به نام خدا
تمرین قطعه نویسی:
چند روز پیش بود که رفتم تو یه میوه فروشی که صاحبش رفیقم بود، داشتم میوه بر میداشتم که یه خانمی اومد تو مغازه. از ظاهرش معلوم بود که سمت میوه های گرون و درجه یک نمیره، یه پلاستیک گرفت و چند تا دونه میوه برداشت، آره دونه ای برمیداشت، دونه ای!!! دو تا بادمجان، سه تا هویج، یه فلفل دلمه، چهار تا نارنگی. من که یه پلاستیک، نارنگی پر کرده بودم خجالت کشیدم. یواش تر کارمو ادامه دادم تا خانمه بره. بعدش رفت پیش رفیقم و یواش گفت: “میشه اینارو هم رو اون قبلیا اضافه کنی، چند روز دیگه حتما برات میارم.” اونم با کمی منت قبول کرد و زنه رفت. من که دلم آتیش گرفته بود میوه هامو برداشتم و رفتم حساب کنم. به رفیقم گفتم حساب اون زنه چنده؟ اونم بکش. رفیقم کارتو کشید و اومدم بیرون. وقتی تو ماشین نشستم یه حس جدیدی داشتم، یه حس خوب وصف نشدنی، انگار خدا داره بهت نگاه میکنه و لبخند میزنه، به ظاهر از پولم کم شده بود، اونم برای منی که آدم پولدار و متمولی نبودم، اما به جاش یه حسی داشتم که هیچ وقت تجربش نکرده بودم. یه حسی که خیلی دوست داشتنی بود و آرومم میکرد.
اینارو نگفتم که خدای نکرده بگین داره ریا میکنه و حالا یه کار کوچولو کرده ببین چه بزرگش میکنه، نه. اینا رو گفتم تا شما رو هم تو اون حسم شریک کنم، حسی که اگه بخواین همین نزدیکیا پیدا میشه، تو همین سوپری و میوه فروشی سر کوچه.
تعداد کلمات عینی: 31
تعداد کلمات ذهنی: 217
سلام وحید عزیز
من این قطعه رو دوست دارم. زبان قطعه هم به موضوعش میاد.
اما بهتره فعلاً یه مدتی فقط کتابی بنویسیم. البته دیالوگها میتونن شکسته بنوشته بشن.
با حس نابتون ذوق کردیم همراه با اشک غرور و افتخار
به حیاط میروم به قصد گسیل اکسیژن سرد و سوزان زمستانی به درون ریه هایم. اولین قدم را که میگذارم حجم سرما با صورت گرمم برخورد میکند و درون برافروختهام را کمی آرام میسازد. حس شیرینی زیر پوستم سیلان پیدا میکند، حسی که تداعی کننده فصل پرشور کودکیست:
زمستانهای سرد و حقیقی، جست و خیزهای کودکانه در حیاط خانه، زمستانهایی که آسمان قرمز رنگ شبهایش، نوید برف را به ما میداد و ما با شوق برف و تعطیلی مدارس به خواب میرفتیم و صبحگاه چشم به روی سفیدی یکدست حیاط میگشودیم.
آنزمان همهچیز واقعی بود!
شادی، کودکی، زمستان.
هر مفهومی به معنای واقعی خود در جریان بود اما حالا زمستانش هم قلابی شده.
روزهای زمستان یکی پس از دیگری میگذرند بدون آنکه پولک برفی از آسمان به سمت زمین سرازیر شود و شادی حقیقی را در قلبمان جاری سازد.
در بین این نارضایتیها بابت تغییرات، چشمم به درخت خزان زدهی داخل باغچه میافتد که متواضعانه آخرین برگش را تقدیم زمین کرده است به امید بهار و سبزی دوباره.
به یاد خودمان میافتم:
هرجای زندگی که دربرابر پروردگار و تقدیری که برایمان رقم زده، سر تسلیم و رضا فرود آوریم و سختی دگرگونی را به جان بخریم، سبزی و بهاری دوباره رختیست که در انتظار روح ماست.
و این جمله در گوش جانم پژواک میشود: این زمستان بهاری را پیش رو دارد!
کلمات عینی: ۲۹
کلمات ذهنی: ۱۹۳
《عرض سلام، احترام و خداقوت! خدمت استاد گرامی》
خانم جزائری
این قطعا زیبا و دلنشینه.
من خیلی لذت بردم از خوندنش.
فقط گاهی بهتره تو استفاده از برخی کلمات یه مقدار سختگیرتر باشیم.
مثلاً نمیشد به جای استفاده از «گسیل»، جمله رو با کلمات سادهتری نوشت؟
ارادت
استاد دست خودم نیست علاقه ی وحشتناکه من به نثر ادبی و شعر باعث میشه از همچین کلمات و سبکی در نوشته هام استفاده کنم 😔
تمام کتابهایی که میخرم و میخونم توی همین سبک هستند، کتابخونه من پر از آثار استاد مهدی شجاعی و عرفان نظریآهاری و… اونوقت الان شما میفرمایید نباید از این سبک استفاده کنیم برای من یه جور شکنجه س چون خلاف سلیقهی منه
ولی از اونجایی که شمارو قبول دارم تمام تلاشم رو میکنم
1,645 پاسخ
زمان بندی خدا بی نظیر است نه هیچگاه دیر نه هیچگاه زود کمی بردباری می طلبد و ایمانی بسیار. اما ارزش انتظار را دارد.اولین بار که این متن را خواندم خیلی به دلم نشست و بعد با خود فکر کردم که چقدر این جمله درست است .دیروز خاله ام تماس گرفت و گفت مشکل بزرگی که همیشه نگران حل نشدنش بود و زمان کمی داشت به طرز معجزه آسایی حل شد. و واقعا خداوند هیچگاه دیر نمیکند این ما هستیم که برای خواسته هایمان عجله داریم اما خداوند این خواسته ها را در بهترین زمان و به بهترین شکل به ما میدهد. خاله ام خانه اش را برای فروش گذاشته بود و شرایط جوری باید که باید تا قبل از عید از آن خانه نقل مکان میکردند ولی هنوز خریداری پیدا نشده بود و هرچه به عید نزدیکتر می شد نگران تر می شد تا اینکه درست همین چندروز پیش در حالیکه ناامید شده بود یک مشتری دست به نقد پیدا شد و خانه اش فروش رفت و همان گونه که میخواست عید امسال را در خانه جدید سپری خواهد کرد. از این معجزه ها در زندگیمان کم نیستند و همه در یک جمله خلاصه میشوند : خداوند هیچگاه دیر نمی کند.
تعداد حروف912
کلمات عینی 10
کلمات ذهنی 191
زنده باد فروزان گرامی
ساده و شفاف و زیبا نوشتید.
لذت بردم.
با جدیت به تمرین قطعهنویسی ادامه بدید.
به نظرم شما میتونید قطعههای خیلی خوبی بنویسید.
سلام دخترعمو جان، خوبی؟ این متن پیامی بود که در اینستاگرام به دستم رسید.
حسین بود، چقدر بزرگ شده بود و کاملا چهره و ظاهرش با برادران طلبهاش فرق داشت و این چهره گویای اعتقاد درونی متفاوت او با آنها بود و حالا بعد از سالها مرا در اینستاگرام یافته بود. این اولین بار بود که بعد از بلوغ باهم گفتگو میکردیم، در فضایی که نگاههای قضاوتبار فامیل، ما را بخاطر تضاد جنسیت و احکام محرم نامحرم له نمیکرد…
میدانستم که بعد از فوت عمو و زنعمو تنها زندگی میکند. اما نمیدانستم که گویا او هم همچون من، بخاطر اعتقاداتش رانده شده است!
با خود اندیشیدم دین چیست ؟
مگر نه اینکه راه صحیح زندگی از سوی خداوند است؟
و مگر نه اینکه خداوند عشق محض است و بس؟
پس این همه درگیری، قضاوت و من بهتر از دیگریام به واسطهی دینی است که خداوند آورده؟!
همان خدایی که به خاطر غرور، شیطان را از درگاهش راند؟ و حالا انسانها از ترس شیطان به هم میپرند؟!
چه شده است که قضاوت و خودبینی، جای عشق و مهربانی را گرفته است؟
همان عشقی که پیامش را محمدی آورد که دوستانی نصرانی داشت!!!
نمیدانم، اما درک من از خداوند عشق خالص است و در عشق هیچ چیزی جز پذیرش، مهربانی و عطوفت در میان نیست….
تعداد کاراکتر: ۱۰۵۰
تعداد کلمات ذهنی: ۵۰
تعداد کلمات عینی: ۳
زنده باد خانم نام خواه عزیز
این متن شروع زیبا و خلاقانهای دارید.
خیلی با ذوق از یک رخداد روزمره یه قطعه خوب ساختید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
وقتی از خیابانها و کوچه و پس کوچه ها عبور می کردی ،چشمات عادت داشتند به نگاه درو دیوار های ، پوشیده از عکس ، پوستر ، پرچم و اعلامیه ها ، و گوش هات به صداهای رادیوهای سکوی خانه ها و بلند گوهایی که بر روی ماشینها نصب شده بودند.
ازاتوبوس که پیاده شدم ، چند قدم آن طرف تر کنار جاده ایستادم ، کیفم و زمین گذاشتم ، لباسم و مرتب کردم ، و یه نگاهی هم به بند های پوتین هام انداختم ، چفی دور گردنم و باز کردم و مجددا با یه دور پیچان آن به گردنم ، اضافه آن را روی دوش چپم انداختم ، که دنباله آن به قلنجم می رسید ، آینه کوچکی را از جیب کابش در آوردم و یه نگاهی هم به سرو صورتم انداختم ، با انگشتام بصورت شانه با موهای سرم کمی ور رفتم ، و تا اندازه ای مرتب شان کردم .
بند کفیم و روی دوشم انداختم ، و کلاهم را در دست داشتم ، از خیابان فرعی و کوچه و پس کوچه ها بطرف خانه حرکت کردم . نزدیک به سه ماه بود ، که به مرخصی نیامده بودم ،
عملیات غرور آفرین کربلای ۵ رزمندگان در منطقه شلمجه تازه ها به اتمام رسیده بود ، از اینکه درمنطقه دیگری در حال انجام خدمت وظیفه بوده ، سعادت حضور در این عملیات و نداشتم ، احساس خوبی نداشتم .
پاهام در حال حرکت بود ، اما انگار جسم و روحم چشم شده و درو دیوار ها دوخته بودند ، دیوار های که مزین شده بودند ، از عکسهای شهیدان و پرچمهای تسلیت و آگهی های مراسم های ختم ،
هنوز به سر کوچه مان نرسیده بودم ، عکسی از دور نظرم و جلب می کنه ، هرچقدر نزدیکتر می شوم ، آشناتربه نظر می آد ، و اشکهااز چشمهام بیشترسرازیر می شوند.
آری خودش بود ، با هم از ییلاق مان که بیش از صد کیلومتر از شهر فاصله داشت . برای درس خواندن به شهر آمده بودیم .
ازقشر ضعیف و آسیب دیده آن زمان ،
که توانایی درس خواندن و داشتیم ، اما توانایی هزینه مالی اش و در شهر هرگز ،
تا کلاس پنجم ابتدایی و در محل مان خوانده بودیم ، بعد برای ادامه تحصیل ما را به شهر آوردند ، من سربار زندگی خانواده دایی ام و او سربار زتدگی عمویش شده بود .
منضبط بودیم و تابع اوامر ، تحمل دوری خانواده از یک طرف ، نداشتن بضاعت مالی از طرف دیگر برایمان سخت بود ، ناجار بودیم روزهای تعطیلی و جمعه ها زیر دست بناها کارگری کنیم ، و پول جیبی خودمان را در آوریم ، زمان جنگ بودو چه شبهایی که خاموشی برق داشتیم و قادر به درس خواندن نبودیم ، من دوسالی بود که زودتر دیپلم و گرفته بودم ، خدمت سربازی بودم . اوسال اخر دوره دبیرستان بود . که بسیجی رفته بود . در سیزده اسفند ۶۵ عملیات کربلای ۵ شهید شد . یادو خاطره اش و تمام شهدای کربلای ۵ اسفند ۶۵ گرامی باد .
تعداد کاراکتر ۲۲۱۱
تعدادجمله ۱۳
تعداد عینی ۴۵
تعداد ذهنی ۶۰
زنده باد آقای صادقی نازنین
شما ذوق خوبی در خاطرهنویسی دارید.
حس میکنم تمرین نوشتن زندگینامه هم براتون لذتبخش باشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
در را باز می کنم.
داخل میشوم. سلام میکند. سلام می کنم. خسته نباشیدی می گویم و قبل از اینکه چیزی بگوید میروم روی صندلی روی بروی دستگاه مینشینم. خوب بلدم که باید چکار کنم. چانه ام را روی دستگاه می گذارم، پیشانی ام را به فرو رفتگی بالای دستگاه میچسبانم. زل میزنم به نقطه ی نورانی درون دستگاه. به قاعده ی تمام این سال ها.
اول چشم راست.
از میان چمن زار جاده ای می گذرد که انتهای آن بالنی ایستاده به انتظار. صدای دستگاه بلند میشود. بیب بیب بییییب بالن تار و واضح میشود. فکر ها در سرم میچرخند. نباید پلک بزنم ، میدانم. سال هاست که این راه را می روم.
دکتر دستگاه را رو بروی چشم چپ میبرد. باز همان جاده، باز همان بالن و باز همان خیال آشنای تمام این سال ها که شاید روزی کسی از انتهای این جاده از توی آن بالن زرد و سرخ دست تکان بدهد و صدا بزند. بخواند مرا به جایی دور. بیب بیب بییییب تصویر تار و واضح میشود. جلو و عقب می رود. وقت دارد تمام میشود. التماس میکنم. زود باش دوباره وقتمون داره تموم میشه ها. زود باش دست تکون بده. ببین پلک نمیزنم که مبادا در هیاهوی پلک زدن من صدای تو گم شود و دکتر خوش خیال فکر میکند به خاطر اوست. بدو…بدو…
-ممنونم خانوم میتونید سرتون رو بردارید.
کمی تامل می کنم آخرین نگاه را به آن نقطه نورانی که حالا تاریک شده وصله میکنم. پلک هایم را روی هم میاندازم و سرم را برمیدارم. این بار هم من آمدم و این سوی این جادهی بی انتها نشستم، منتظر. اما تو باز هم نیامدی. و من دوباره برای تجربه این ده ثانیه باید مدت ها صبر کنم تا که یا نور چشمانم از شوری اشک های شبانه کمتر شود و راهم بیافتد به اینجا؛ یا اینکه اینقدر طولانی شود این فراق که شب قبل خواب عینکم را دقیقا جایی بگذارم که میدانم وقتی برای آب خوردن بیدار میشوم حتما از روی آن خواهم گذشت.
تعداد کاراکتر: ۱۱۳۰
کلمات ذهنی: ۳
کلمات عینی: ۲۵
فاطمه عزیز
این عالی بود. به نسبت قطعه قبلی این خیلی خیلی بهتر بود و دقیقه همون چیزی بود که تو تمرین خواسته شده بود.
شما خلاقیت زیادی دارید.
ذوق شما در کار با واژهها و جملهها ستودنیه.
با قدرت ادامه بدید. بیصبرانه منتظر خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
امروز را هم مثل هرروز شروع کردم و به پایان می رسانم . با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. با چشمانی که هنوز خستگی در آن ها دیده می شد وارد گروه ((کلاس ششم الف )) شدم و حاضری زدم . فکر کردم اگر در گذشته های دور پیشگویی به مردم بگوید که در آینده مدرسه تنها جعبه ای کوچک می شود چه عکس العملی ایجاد می کردند ، لبخند تمسخر آمیزی می زدند یا چشمانشان از تعجب گرد می شد ؟ شروع کردم به پاسخ دادن سوالات امتحان ، دردل به کسانی که سر امتحان از زیر عینک های خود به من چشم می دوختند خندیدم ؛ در آن لحظه ها من از استرس تمام مطالبی که خوانده بودم را برای لحظه ای فراموش می کردم و برای اینکه او فکر کند من در حال پاسخ دادن به سوالات هستم مداد را تکان میدادم . وقتی که این روز هارا بی هیچکار هیجان انگیزی شب می کنم می فهمم در گذشته چه لحظات خوبی داشتم که قدر آن ها را نمی دانستم . شاید همین روز ها هم لحظات گران بهایی هستند که تا از دستشان ندهم متوجه آن ها نمی شوم . زندگی را نباید سخت بگیرم اما آن را هم نباید بی هیچکار مفیدی به پایان برسانم . جواب امتحان را فرستادم . بعد دو زنگ دیگر کلاس به پایان رسید ، به سمت سفره رفتم و غذا خوردم و بعد برای فرار از این لحظات ملال آور به دفتر و قلم امان آوردم . تعداد کاراکتر :۱۰۵۰
تعداد کلمات عینی : ۲۱
تعداد کلمات ذهنی :۱۴۶
پرنیان عزیز
چه ساده و زیبا و دلنشین نوشتی. لذت بردم.
خیلی خوبه که تونستی یه رخداد روزمره به این خوبی توصیف و تحلیل کنی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
راستیف یه نکته کوچولو:
قبل علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذاز. فقط بعدش بذار.
این “من” دارد از تنهایی “نم” میکشد. و “نم” که کشید مثل سقفی که از باران پیای شب قبل شکم آورده، باد میکند. آرام زرد میکند و بعد که خوب رنگ رو روی سرخش به زردی رفت، با یک باران دیگر ترک برمیدارد و یک روز که هیچ کس حواسش نیست و همه سقف شکم آورده را به دست فراموشی سپردهاند، خراب میشود روی سر زندگیشان و خرج میگذارد روی خرج… حالا باید بروند معمار و بنا و عمله بیاورند که چی؟ که هی ملات درست کند و بزند به زخم سقف و بعد ماله بکشد رویش تا خانه دوباره شبیه خانه شود و زندگی بیاید بنشیند سرجایش کنار بخاری. سقف درست میشود، زندگی میآید. اما این سقف دیگر همان سقف نمیشود. حالا یک لکه ی بزرگ ناموزون روی سفیدی لباسش دارد که از ریخت میاندازدش و هی ترس میاندازد به دل زندگی که مبادا دوباره خراب شود روی سرش. زندگی میآید و سر جای همیشگیاش مینشیند اما این زندگی دیگر آن زندگی نیست. این زندگی هرقدر هم به روی خودش نیاورد همیشه گوشه چشمی به سقف دارد و کمی مایل به سمت در خروجی نشسته و گوشش تیز است به صدای باران.
حالا تو فکر کن “من” ای که از تنهایی “نم” بکشد دیگر آن “من” میشود؟ این من حتی اگر ترک نخورد، نریزد، زرد میشود. زرد. و لکه اش همیشه میماند به تن زندگیاش. این “من” اگر “نم” بکشد هرچقدر هم بعد ها بیایی و با بودنت ماله بکشی به تنهاییاش آن “من” نمیشود.
تعداد کاراکتر: 1167
کلمات ذهنی: 4
کلمات عینی: 24
فاطمه عزیز
شما زیبا نوشتید. من قلم شما رو دوست دارم.
اما این اون تمرینی نیست که خواسته بودید. بنا بود با شرح یک رخداد مشخص شروع کنیم و بعد از دل اون نکتهای رو بیرون بکشیم.
کلافه ام و تمرکزی برای انجام کار هایم ندارم.
صبح به پیادهروی و نزدیک 10000 قدم راه رفته ام.
چیزی برای نوشتن ندارم.
زندگی ام خالی است بدون هیچ خبر یا احساس جدیدی.
همان تپش های قلب یکنواخت نه چیزی و یا نه کسی که آن را زیاد یا کم کند.
یادم است وقتی در راهنمایی ارزوی کمی هیجان در زندگی ام کردم تنها یک احساس یکطرفه به آدمی عوضی گیرم…
خب همانطور که مشخص است نوشته ام نیمهکاره ماند.
چند دقیقه پیش پدر و مادرم برای پیادهروی به بیرون رفتند و همینحالا که غرق در نوشتن بودم ناگهان در باز شد و من از وحشت درحالی که ضربانقلبم بالا رفته بود به اطرافم نگاه کردم و تنها چیزی که دیدم میتوانم با آن از خودم دفاع کنم اسپری الکل بود و آن برداشتم و با قلبی که با ترس میکوبید آرام به هال رفتم ولی با شنیدن صدای پدرم چشمانم را کلافه بستم و به اسپری الکل احمقانهی دستم خیره شدم. چه فکری با خودم کرده بودم؟
اینکه دزد را با اسپری الکل سقط میکردم؟
باید سهتار پدرم را کنار خودم نگه دارم چون چوب محکمی دارد و با آن به راحت میتوانم کلهی شخص احتمالی را با آن بپوکانم.
دنبال بالا رفتن تپشقلب میگشتم و خب! بار دیگر کائنات به خوبی جوابم را داد.
تعدا کارکتر:1032
کلمات عینی:15
کلمات ذهنی:82
سلام هلیا جان
تو راحت و روان نوشتی.
فقط اینکه کاش قطعۀ تو از اینجا شروع میشد:
«چند دقیقه پیش پدر و مادرم برای پیادهروی به بیرون رفتند…»
وقتی به جای حرفهای انتزاعی با یک رخداد مشخص شروع میکنید مخاطب بهتر جذب متنمون میشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
قطعه نویسی .شماره ۱.
امروز شروع کلاس نویسندگی بود،شروعی زیبا و من غرق شوق وارد سرزمین رویاها شدم.
سرزمینی که به جای درختان، واژگان درخاک ذهن ریشه دارند ،میوه ی درختان احساس های متفاوت اند،خیابان ها نه از جنس آسفالت بلکه از جنس کاغذند در این سرزمین قلم های مشکی کشیده،مغرور و جذاب بسیار محبوب اند.
در اینجا احساس ها جان دارند،دست و پا دارند .
این سرزمین ،سرزمین آزادی است و احساس ها آزاده آزادند.غم میتواند هر زمان که دلش میخواهد هرقدر که دوست دارد بگرید،خشم میتواند دیوارهای سرزمین را در هم بکوبد و ویران کند،شادی هرجایی میتواند بالا و پایین بپردو حرکات موزون انجام دهد آری عجایب و قشنگی های این سرزمین بسیارند.
سرزمینی که مدت ها بود راهش را گم کرده بودم و امروز باشنیدن حرف ها و نوشته های استاد و دوستان عزیز عطر این سرزمین به مشامم رسیدو به یکباره واردش شدم.
امروز افتتاحیه ی دوباره ی سرزمین رویاهابود این افتتاحیه را اول ب خودم قهرمان این سرزمین و بعد به تمام کسانی که سرزمین رویایی داند و افتتاحش کردند تبریک میگویم .
به امید روزهای بهتر.
تعداد کاراکترها:۹۲۱
کلمات ذهنی:۳۲
کلمات عینی :۲۴
سپاس از مهر شما انسیه عزیز
امیدوارم همیشه در مسیر نوشتن خوش بدرخشید.
تمرین قطعه نویسی .شماره ۶. بالاخره روز یکشنبه فرا رسید ،روز پراز اضطراب و هیجان،تا به حال برای جدایی از دوستی آنقدر ذوق نداشتم.جدایی که به نفع هردوی ما بود،من بدون او زندگی بهتری داشتم و او بدون من کمتر آسیب میدید . نگرانم نکند متخصص توصیه به ادامه دادن کند،نکند بگوید هنوز زمان جدایی نرسیده . البته اون قدیمی ترین رفیق من است،رفیقی که در روزهای سخت با من اشک ریخت در شادی هایم عاشقانه در کنارم بود اما من همیشه در عمق وجودم از او بیزار بودم و در شادی ها و مهمانی ها بدنبال فرار کردن از او .هر قدر قدمت دوستیمان بیشتر میشداز او بیشتر خسته میشدم در افکار خود غوطه ور بودم که چیزی توجهم را جلب کرد سرم را بالا اوردم افراد زیاد را دیدم که مضطرب منتظر جدایی از رفیقشان هستند پس تنها من نیستم که انقدر مشتاق جدا شدن از او هستم بله همه ما خسته از رفیق های چند ساله ی مان ردیف شده بودیم و منتظر شنیدن خبر خوب فصال بودیم .
باصدای دکتر به خودم می آیم؛ بله خانم سیدی شماره چشمتون ثابت شده و میتونید عمل چشم رو انجام بدین تا از دست عینک راحت بشین سکوت همه جارا فرا میگیرد و لبخندمن از عمق جان، مطب را پر میکند
تعدادکاراکتر:۹۸۸
کلمات عینی:۱۵
کلمات ذهنی:۳۳
درود انسیه عزیز
تلاش شما برای نوشتن یه پایان غافلگیرکننده جالب بود.
در کل از خوندن قطعۀ شما لذت بردم.
فقط یه نکته: متن نیاز به بازنویسی داره تا زبانش یکدست بشه. بعضی جاها گفتاری نوشته شده.
و اینکه قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
گندم از گندم بروید، جو ز جو
بچه که بودیم دعوایمان که میشد، مادرمان پا در میانی می کرد تا مسأله را ختم به خیر کند به این صورت که: طرف دعوا اگر کوچکتر از ما بود، مادر می گفت: کوچکتر است، عقلش نمی رسد و نمی داند که چه می گوید، تو عاقل باش و کوتاه بیا. حرفهایش را جدی نگیر. آخر تو بزرگتری و بیشتر می فهمی. و اگر بزرگتر بود، می گفت: آدم که روی حرف بزرگتر حرف نمی زند. هر چه گفت بگو چشم. حالا اگر حرفش بی ربط و بی منطق بود انجام نده ولی جلوی رویش بگو چشم و خلاص. آخر تو کوچکتری و احترام بزرگتر واجب است. مهم نبود حرف چه بوده و اصلاً کدام حرف درست بوده است و کدام غلط. مهم این بود که مشاجره ای درنگیرد، بذر کینه ای پاشیده نشود و همه چیز گل و بلبل باشد. حال اگر در پس این گل و بلبل آتش خشم و کینه ای شکل می گرفت که می گرفت، چه باک. همین که همه چیز آرام باشد و ما ظاهراً خوشحال، کافی بود. اینگونه بود که ما یاد نگرفتیم چگونه با عقل و منطق با یکدیگر حرف بزنیم و مشکلاتمان را حل کنیم. نگاهی به شیوۀ تربیتی بچه های دیروز شاید به ما کمک کند تا بفهمیم که امروز چرا در فضای مجازی آدمها اینطور خشمگین و عصبانی هستند و پشت نقابهایشان راحت تر عقده گشایی می کنند. که گندم از گندم بروید، جو ز جو.
تعداد حروف: 1048
تعداد کلمات عینی: 14
تعداد کلمات ذهنی: 223
این قطعه هم زیباست.
البته توی تمرین هفتۀ اول فقط قرار بود بریم سراغ رخدادهای جدید زندگی روزمرهمون.
ما هیچ، ما نگاه!
در تمرین نویسندگی امروز یک جمله خیلی توجهم را جلب کرد: “اگر نمیدانی که باید دنبال چیزی بگردی و اگر باور نداری که آنجا هست، ممکن است حذف شود.” یادم آمد چند هفتۀ پیش ویدئویی در مورد مکانیک کوانتوم دیدم که در مورد آزمایشی به نام آزمایش دو شکاف صحبت می کرد؛ فرض کنید یک صفحه داریم که روی آن دو شکاف عمودی وجود دارد و پشت این صفحه یک پرده هست. اگر یک سری الکترون را به سمت این شکاف ها پرتاب کنیم، طبق رفتار ذره انتظار می رود که الکترون ها از دو شکاف عبور کرده و به شکل دو خط عمودی روی پردۀ پشتی ظاهر شوند. ولی این اتفاق نمی افتد و الکترونها به شکل موج رفتار می کنند. دانشمندان برای درک این تغییر رفتار، یک مشاهده گر پشت صفحه قرار دادند تا بتوانند رفتار الکترون ها را رصد کنند. ولی ماجرا پیچیده تر شد. وقتی مشاهده گر روشن بود، الکترون ها به شکل ذره و وقتی خاموش میشد به شکل موج رفتار می کردند. یعنی مشاهدۀ الکترون بر چگونگی رفتار آن تأثیر میگذاشت. و همین گونه است که در زندگی نگاه و توجه ما به عنوان مشاهده گر، اول روی خودمان و بعد هر آنچه در پیرامون ماست تأثیر می گذارد و می تواند رفتار آن را تغییر دهد. شاید سهراب هم همین را دید که گفت: ما هیچ، ما نگاه!
تعداد حروف: 1053
تعداد کلمات عینی: 20
تعداد کلمات ذهنی: 202
زنده باد فاطمه عزیز
چقدر زیبا و خوب نوشتید.
ایدۀ جذابی هم داشت این قطعه.
مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
هیچچیز تحت کنترل نیست!- قطعه اول
از خواب که بیدار میشوم، اولین چیزی که میبینم اعلان واتساپ مادرم است. آخرین پیامش که بازنشده دیده میشود، این است: «بیدار شدی نظرت را بگو». پیامها را باز میکنم و میخوانم، با هر پیام، بدنم سردتر میشود. پدرم شب گذشته تبولرز شدیدی کرده است و امروز هم بدن درد دارد؛ مادرم نظرم را پرسیده که او را به دکتر ببرد یا درجا برای تست کرونا تماس بگیرد. خودم را جمعوجور میکنم، با مادر تماس میگیرم و کمیپرسوجو میکنم. در آخر به این نتیجه میرسیم که صبر کردن، اتلاف وقت است و بهتر است پدر تست بدهد. گوشی را قطع میکنم و تازه یاد برنامههای خودم میفتم. فردا قرار است به دیدن دوستم و دختر نوزادش بروم. نیما کلاس دارد، قرار بوده به دیدن پدر و مادر نیما هم برویم، وقت دکتر دارم و …. اما شب قبل از تب کردن پدرم، آنها مهمان ما بودهاند … باید منتظر بمانم تا جواب تست پدر مشخص شود و ببینم من هم باید قرنطینه شوم یا نه.
امسال این چندمین باری است که به من ثابت شده است دنیا اصلا طوری نمیچرخد که مطابق برنامه من باشد. انگار هرقدر بیشتر برای کنترل زندگیام تلاش میکنم، بیشتر از دستم در میرود، درست مثل یک ماهی خیس. هرقدر بیشتر برنامهریزی میکنم و چکلیست مینویسم، کائنات هم بیشتر دستبهدست هم میدهند تا به ریش من بخندند! اضطراب چه چیز را دارم؟ با چه میجنگم؟ با روزگاری که افسارش اصلا دست من نیست؟ نفسی میکشم، برای خودم چایی میریزم و برنامههایم را یکییکی کنسل میکنم.
سارا چگینی
هیچچیز تحت کنترل نیست!- قطعه دوم
جواب تست کرونای پدر منفی شد. همگی نفس راحتی کشیدیم. بخشی از وجودمان به خاطر اینکه کرونا ندارد، بخشی دیگر برای خودمان که با او در ارتباط بودیم! یک ویروس فسقلی، بدجوری روی خودخواه آدمیزاد را نشان داد. خوشحال بودم و فکر کردم همه چیز تحت کنترل است. طبق معمول، کائنات در لباس دکتر اِماِس پدر ریشخندی به پوزم بست و گفت بنشین سر جایت، هیچچیز تحت کنترل نیست! ممکن است جواب تستش کاذب باشد، بعدش هم بروید یک آزمایش خون بدهید ببینم این تب و گوش درد و بدن دردش از کجاست. یک سیتی ریه و تست دوباره کرونا هم بگذارید تنگش که خیالمان راحت باشد. تست دوباره منفی شد، اسکن هم پاک. خیالم باز راحت شد. این بار هم دکتر به ریشم خندید! آزمایش خون، عفونت شدیدی را در بدنش نشان میداد، کائنات با خودش گفته بود این دختره درس عبرت نمیگیرد، ببرید پدرش را بستری کنید تا دیگر فکر نکند همهچیز تحت کنترل است…
دو شب است پدر بستری شده است. من نه کنترلی روی مادر دارم، نه برادر و نه خود پدر. فکر میکنم در آن بخش بیمارستان چه کسی رفتوآمد میکند؟ نکند عفونت خوب بشود و کرونا بگیرد؟ نکند مادر و سهراب کرونا بگیرند؟ نکند عفونتش مشکل جدی باشد؟ من چهکار کنم؟ چرا هیچکس به توصیههای من گوش نمیکند؟ … یکبار روانپزشکی در اینستاگرام پستی گذاشته بود به این مضمون که اگر قرار باشد یک مهارت یاد بگیرید، آن مهارت باید «تحمل شرایط مبهم در زندگی» باشد. فکر میکنم منظورش همان «غیر قابل کنترل بودن» است. باید یاد بگیرم که به غیر از تلاشم، هیچچیز دیگری در کنترل من نیست.
سارا خانم چگینی عزیز
شما نثر شفاف و پاکیزه و خوبی دارید.
این دو قطعه نشون میده که شما میتونید یادداشتهای فوقالعاده خوبی بنویسید.
راستی سایتتون هم خیلی خوشگله. امیدوارم بیشتر و بیشتر به روز بشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
به نام یگانه معمار هستی
سمانه علی محمدی _ تهران
هفته اول _ قطعه چهارم
سرحال از ردپای نور آفتاب کف اتاقم، بعد از چند روز غیبت، مشغول کشیدن طرح پیشنهادی پرونده جدید بودم و همزمان به آن اتفاق بزرگ فکر می کردم. میدانم که روزی میآید یا شاید هم او نشسته به راه و من هستم که به سویش میخرامم. همین نوشتن را هم برای رسیدن به او شروع کردم. چون فکر می کنم با نوشتن چشمانم بهتر می بیند و افکارم هرس می شود تا نسخه بهتری از خودم ارائه کنم که آماده انجام کارهای مهمتری است. همچنان که می کشیدم و فکر میکردم، نمیدانم فرشته ی سمت راستم بود یا سمت چپ یا ندای درون که پر کشید و روی لبه نمایشگر، روبروی من نشست. پایش را روی پایش انداخت و دستانش را در هم گره کرد و خیره به چشمانم فرمود:” فرض کن این نقشه همان نقشه ی موعود است که انتظارش را
می کشی روزی حضرت کارفرما بی هیچ واسطه ای، طرح و اجرای آن را تمام و کمال به تو بسپارد تا خودت معمار باشی آن شوی، آیا باز هم سرسری خطوط را به هم وصل می کنی و از بسیاری جزئیات زیبا و با شکوه که در گوشهای منتظر اشارت تو هستند تا جلوه گری کنند، می گذری؟”. در حالی که سعی می کردم آن فضول باشی را از روی نمایشگر بردارم و در توبره ای از توجیهاتی که برای خودم جمع و جور کرده بودم، فرو کنم، با خودم فکر کردم از این پس باید حین طراحی نقشه ها، حتی اگر فرصت کافی در اختیارم گذاشته نشده، جایی برای ظهور جزئیات ناب معماری در نظر بگیرم تا در فرصتی مناسب با خط و خطوط کافی آنها را به نمایش بگذارم.
تعداد کاراکتر: 960
تعداد کلمات عینی: 10
تعداد کلمات ذهنی: 190
سمانه عزیز
تلاش شما برای نگارش خلاقانۀ قطعههای ستودنیه.
مشخصه که با تمرین مداوم میتونید یادداشتهای خیلی خوبی بنویسید.
بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویسید.
امروز صبح بااحساس درد زانو از خواب بیدار شدم. این اولین باری نبود که با درد زانو بیدار میشدم. سالها پیش دکتر گفته بود که احتمالا مفاصل زانوهایم از هم فاصله دارند و باید بیشتر مراقب باشم و کمتر پله بروم. راستش را بخواهید وقتی این جمله را گفت یاد مادربزرگهایمان افتادم که با زحمت از پله بالا می آیند و با خودم گفتم من هم باید مراقب پله ها باشم! از آن زمان بود که پله رفتن را محدود کردم ولی این بار مسئله پله نبود و درد زانویم احتمالا از سردی هوا و پوشیدن شلوارک کوتاهی بود که زانوهایم را نپوشانده بود. سراغ یخچال رفتم و پماد پیروکسیکام (که احتمالا همه مادربزرگها و کسانیکه درد رو تجربه کردن استفاده کرده اند) را برداشتم و به زانوهایم مالیدم ولی متاسفانه موثر واقع نشد. هربار که زانودرد میگرفتم این پماد به کمکم می آمد و بهبود پیدا میکردم ولی این بار زانودرد از سرما بود. پس تصمیم گرفتم به روش سنتی زانوهایم را زیر آب گرم قرار دهم و انصافا هم بی تاثیر نبود و دردم کمتر شد و رو به بهبود شد. متاسفانه امروز نتوانستم در خانه تکانی به مادر کمک کنم امیدوارم فردا بهبودی کامل حاصل کنم و بتوانم کارهای عقب مانده ام را به انجام برسانم.
کلمات عینی 38
کلمات ذهنی 170
حروف 1020
فروزان عزیز
جزئینگاری شما خوبه. درونیات خودتون رو هم خوب بیان کردید.
اما به نظر میرسه که این قطعه یه چیزی کم داره، لازمه که یه مقدار بیشتر روی بخش دوم کار کنید؛ یعنی نکتهای که قراره از دل این رخداد بیرون بیاد.
۱۸ مهر درمان شوپنهاور میخواندم. جولیوس فهمیده بود ملانوم دارد. به حرفهای دکتر فکر میکرد: “دلیلی وجود نداره که نتونم نوید یه سال خوبو بهت بدم.” جولیوس به سالهای گذشته ی عمرش نگاه کرد. به زندگیش و تمام بیمارانش. آخرین سالی بود که زنده بود و داشت تلاش میکرد دلیل زنده بودنش را پیدا کند. چنین گفت زرتشت را باز کرد: به پرسش همیشگی زرتشت رسید: آیا میخواهیم دقیقا همان زندگی زیسته مان را بارها و بارها و تاابد زندگی کنیم؟جولیوس قطعا حاضر بود صدهابار دیگر همین زندگی را زندگی کند. ناگهان فهمید که تمام عمرش را به درستی زیسته است.
همان هجدهم پاییز، به خودم گفتم: “دلیلی نداره که نتونم نوید یه سال خوبو بهت بدم.” تصمیم گرفتم هر کاری که میخواهم انجام دهم با خود فکر کنم که اگر امسال آخرین سالی باشد که زنده ام آیا باز هم انجامش خواهم داد یا نه. این فکر شد مبنا و معیار تمام تصمیم گیری هایم. و دلیل حضورم در دل این چالش دوست داشتنی.
جولیوس به پایان آن سال نرسید. ولی تا آخرین روز دقیقا کاری را کرد که اگر صدها بار هم تکرار میشد لذتبخش بود. من ۱۸ مهر با تمام جانم به مفهوم این جمله رسیدم: “زندگی دومت از وقتی آغاز میشود که میفهمی یک زندگی بیشتر نداری.”
تعداد کاراکتر: ۱۰۴۳
زنده باد. پایانبندی متن هم زیباست.
هر روز زنی به اتاقهای ذهنم سر می زند .روزی هزار بار مرا دعوت میکند به شنیدن غوغای شاخه ها و برگها ی پنجه در آسمان در میان بادها .هر روز دو چشم میشود و از لای بوتهای رز مبهوت مینگرد .در شبهای شکسته هزار بار به امید وصل میشود و نور ماه را به آغوش دنیا دعوت میکند ،و من هر روز او را به کوپه های شلوغ مترو دعوت میکنم ،به شرکتی در خیابانی اصلی در تهران ،و او را محاسبه دلارها و ارقام مانده و رفته می سپارم .او هنوز به دنبال واژه ها در شعر ها می گردد و در پس پرده اشک به خوبیها عشق می ورزد ،و آرزوهایش را در چهاردیواری شرکت روز به روز دفن میکند .در من زنی ناراضی زیست میکند ،نمیدانم سلیقه اش را از چه کسی به ارث برده .چگونه باید دلش را از چهره زیبای رویا برکند و با من بدیدار واقعیتها بیایید ؟
مریم عزیز
این متن نوعی دلنوشتهست.
با اون چیزی که در نوشتن قطعه مد نظر ما بود خیلی فاصله داره.
به تمرینهای سایر دوستان یه نگاهی بندازید.
الهام ربیع نژاد
3/3/2021
بعد از مدتی غلتیدن در تخت، بالاخره عزم را جزم کرده و از جای گرم و نرم دل کندم.
طبق عادت همیشه نگاهی به برنامه غذاییام انداختم تا ببینم برای صبحانه مشاور تغذیه چه دستور دادن میل کنم. اُملت بود. رفتم سراغ یخچال و سه تا تخم مرغ برداشتم و دست به کار شدم.
تخم مرغ اول را که شکستم لکههایی داخل ظرف نمایان شد، با خودم گفتم: هر سه را میشکنم و بعد میروم به جنگ این لکهها، هر چند چیز خاصی نبود، اما دوست داشتم هیچ لکهای در تخممرغهایی که قرار است نوش جان کنم نباشد. دست به کار شدم با کلی تلاش بسیار توانستم از تخممرغها جداشان کنم چنان بدقلق بودند و دو دستی به زرده چسبیده که انگار چسب دوقلو داشتند.
خلاصه با کلی کلنجار رفتن توانستم جداشان کنم. در حین کار، بارها به خودم گفتم بیخیال چیز مهمی نیست، اما مبارز درونم میگفت: نه، نباید کوتاه بیایی. زود دست نکش! تسلیم نشو! تسلیم شدن کار تو نیست.
دقیقاً یاد زندگی خودمان افتادم، ما آدمهایی که هر روز با مشکلات کوچک و بزرگی سر و کار داریم. بعضیهامون تسلیم میشویم و زود جا می زنیم، ولی عدهای دیگر تا مشکلات را به خاک نیندازند دست بردار نیستند. روحیهی مبارزهطلبی خیلی خوب است اگر برای غلبه بر ترسها و موانع زندگی به کار برده شود؛ نه برای مقابله با آدمها.
تعداد کاراکتر: ۱۰۸۵
کلمات عینی: ۱۵
کلمات ذهنی: ۹
زنده باد الهام عزیز
چقدر خلاقانه عمل کردید در انتخاب ایده.
زیبا و درست و دلنشین نوشتید.
لذت بردم و مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
حسن صادقی
صبح زمستان با وجود سوزش سرمای آن ، دل انگیزو زیبا تر به نظر می رسه ، چون هر فصلی با حال و هوای خاص خود معنا و مفهوم و اثر بخشی پیدا می کنه ، به ایستگاه تاکسی که چند قدم با خانه مان فاصله نداره می رسم .
چند تاکسی بنوبت منتظر مسافر هستند ،
راننده تاکسی اولی درحال تمیزکردن شیشه های ماشینه ، راننده تاکسی بعدی پشت فرمان نشسته و با موبایلش مشغوله ، دوسه نفر از راننده های دیگر هم درامتداد تاکسی سومی مشغول صحبت هستند . با توجه به شناختی که نسبتآ چهره ای باهم داریم ، سلام احوال پرسی متخصری می کنم ،تاکسی اولی که نوبتشه ، هنوز مسافری سوار نشده ، می روم صندلی جلویی می نشینم . از زمان شیوع کرونا ، با تعطیلی آموزشگاهها و ودورکاری بخشی هایی از کارهای ادارات و شرکتها و… رفت و آمدها بسیار تقلیل پیدا کرد.
گوشی ام را از جیبم بیرون می آورم ، مقداری با آن ور می روم ، برخی از پیامهایی را که دوستان دیشب برام ارسال کرده بودند ، چک می کنم .
اماهنوز خبری از مسافر یا مسافران دیگر نیست ، چشمم را به ساعت گوشی می اندازم ، ساعت از ۷ و نیم گذشته است .
محاسباتی که قبل از حرکت از خانه کرده بودم ساعت ۸ درشرکت باشم ، دیگر بیش ازین داخل ماشین نشستن و منتظر تکمیل شدن مسافرماندن فایده ای برام نداره . از راننده درخواست کردم حرکت بکنه ، شاید جلوترها مسافری را سوار کنه ، چناچه مسافری نبود ، من بصورت دربستی کرایه اش و پرداخت کنم ، راننده بسیار مرد متشخص و بامرامی بود ، پیشنهادم و قبول و حرکت کرد .
هنوزچند قدم از ایستگاه دور نشده بودیم که راننده سرسخن از مشکلاتی را که با شروع کرونا ، برایشان بوحود آمده باز می کنه . اومیگفت ازیک طرف ترس و دلهره از سوارکردن مسافر ، بخاطر دچار نشدن به کرونا دارند و ازطرف دیگر تعطیلی های مجامع عمومی ، کاهش رفت و آمدها و استفاده اغلب مردم از وسیله نقیله شخصی و… باعث پایین در آمدشان شده و همچنین بالارفتن روزمره قیمتهای مایحتاج عمومی براین مشکلات افزوده است . می گفت به غیر ازهمین چندرغاز کرایه تاکسی که روزانه می گیره ، هیچ منبع درآمد دیگری نداره ، باز هم خدا راشکر می کرد که ماشین مال خودشه ، برخی همکارانش تاکسی شان یا اجاره ای هست و یا مزد بگیر کسان دیگر هستند . که اصلا مرقوم به صرفه نیست ، فقط با بخور و نمیر زندگی را میگذرانند.
ازحرفاش واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ، شاید هم بخاطر نوع شغل و درآمدم بوده که سوای مرگ و میر به اثرات خانمان سوز دیگر کرونا کمتر توجه می کردم ،
تعدادکلمه = ۴۵۲
تعداد کاراکتر= ۲۱۳۰
تعداد جمله = ۱۸
سلام سوژه شما رو دوست داشتم. با اجازه از آن برای تمرین استفاده کردم
چند قدم مانده به ایستگاه تاکسی دکمه های کتم را بستم. همین چند قدم را هم تاب نیاوردم. هرچند فصل زمستان هم زیبای های خودش را دارد.
به ایستگاه رسیدم. فقط راننده ها بودند. چند تاشون دور هم جمع شده بودند. دیگر یک جورایی آشنا شده بودیم. حال و احوالی مختصری کردم و سوار اولین ماشین شدم. سرخودم را با خواند پیام ها گرم کردم. تا همین پارسال مسافر زیاد بود و ماشین سریع راه می افتاد. ولی کرونا اوضاع را عوض کرده بود. کم کم داشت دیر میشد. اگر بیشتر طول میکشید به موقع به شرکت نمی رسیدم. به راننده گفتم دیرم میشود. اگر تو راه مسافر پیدا نشد، کرایه رو من حساب می کنم.
همین که راه افتادم سر صحبت رو باز کرد. از هراس مریض شدن گفت. حق داشت با کلی آدم غریبه سرو کار داشت. ولی یک جورای با مشکل کنار آمده بود. دل خودش رو خوش کرده بود به ماسک و الکل. ولی گرانی و کاهش درآمد و کم شدن مسافر داستانش فرق داشت. هر چند اونجا هم دل خودش رو خوش کرده بود به این که باز خوبه که ماشین از خودش است. اگر این قدرت توجیه کردن رو نداشتم چقدر زندگی سخت تر میشد. کرونا روی شرایط کاری من کمتر تاثیر گذاشته بود. یعنی این هم دلخوشی من بود؟
دقیقا شد هزار کاراکتر :))
درود جناب صادقی نازنین
بنا بود هر قطعه حداکثر هزار حرف باشه. این قطعه دو هزار حرف شده. این موضوع در ارزیابی این تمرین خیلی مهمه.
و چند نکته ریز دیگه:
متن باید ویرایش بشه و زبان متن یکدست بشه. الان بخشهای از متن گفتاریه، و بخشهای دیگهای نوشتاری.
و اینکه قبل از علامتهایی مثل نقطعه و ویرگول نیاز به فاصله نیست. بعدش فقط باید یه فاصله بذاریم.
موضوع متن شما خوبه. ذوق خوبی هم در پرداخت متن دارید.
مشتاقم تا نوشتههای بعدی شما رو بخونم.
برای اولین بار در زندگیم داشتم یادداشت صبحگاهی مینوشتم. چشمانم را نیمه، باز کردم. یک غلت زدم و دمر افتادم و از روی میز کنار تختم دفترچه و خودکارم را برداشتم. تا حالا با صورت نَشُسته عینک نزده بودم. نمیدانم چه وسواس کوفتی ای است. عینک نزده شروع کردم به نوشتن. با این مضمون اولین یادداشت صبحگاهی زندگیم شروع به شکل گرفتن کرد: جناب شاهین کلانتری میگوید باید بلافاصله بعد از بیدار شدن یادداشت صبحگاهی نوشت. آخر من نمیدانم با صورت نَشُسته آب نمیشود خورد نوشتن که بماند. احساس میکردم پلک که میزنم صدای لولای در می آید از این فکر خنده م گرفت. در همان حالتِ دمر با همان غر زدن ها شروع کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم. به خودم که آمدم ۶صفحه نوشته بودم. چشمانم دیگر صدای لولای در نمیداد. عینکم هم روی صورت نَشُسته ام نِشسته بود.
یک مشت آب به صورتم زدم. قد راست کردم و در آینه ی بالای روشویی به خودم زل زدم. کی دفترم را جمع کردم؟ نمیدانم. داشتم به موضوع ۶صفحه ای که درباره اش نوشته بودم فکر میکردم. چیزی در مورد خودم کشف کرده بودم که تاحالا نمیدانستم. شاید فردا هم با چشمانی که صدای لولای درِ گاراژ میدهند یادداشت صبحگاهی بنویسم.
مریم خان محمدی
تعداد کاراکتر ۱۰۲۵
تعداد کلمات عینی: ۲۴
تعداد کلمات ذهنی: ۱۸۰
زنده باد مریم گرامی
چه خوب که صفحات صبحگاهی مینویسید.
قطعۀ شما ساده و شفاف و زیبا بود. لذت بردم.
این خانه از پایبست ویران است
بعد از کلی انتظار بالاخره نوبت ما شد
من و ماشینم رو میگم اسمش رو گذاشتم سارا
چندماهی میشه خریدمش ،صفر خریدم که دیگه مشکلات ماشین قبلی رو تجربه نکنم.
اما متاسفانه یک روز که ماشین رو از پارکینگ اوردم بیرون دیدم چند قطره روغن کف پارکینگ ریخته اعصابم خرد شد گفتم ای بابا اینم از ماشین صفر ،ادرس یه نمایندگی رو از یکی از دوستانم گرفتم اخه خداروشکر گارانتی داره
بعد از چند بار رفتن و اومدن وعوض کردن یک قطعه مشکل حل نشد وگفتن باید برم نمایندگی یار احمدی
حالا امروز اومدم همون نمایندگی که گفتن
ماشین رو بردم داخل پیاده شدم بازم کلی منتظر موندم که پذیرش بشم ،متصدی نمایندگی اقای قربانی مرد پر جنب وجوش و ادم نسبتا خوش برخوردی بود. کارت ماشین رو گرفت وارد سیستم کرد ،گفتم اقای قربانی مثلا ماشین صفر خریدم که مشکلی باهاش نداشته بشم یک دفعه صداش رو بلند کرد وگفت خانم این همه ماشین که میبینی صفرن و دست کم چندتا مشکل دارن
با صدای خفه ای گفتم ،این خانه از پایبست ویران است .اگر هرچیزی از سرمنشاش درست بشه اینقدر مشکل وخرابی واین همه هزینه بابت درست کردن اون خرابی نخواهیم داشت .
.
.
تعداد کارکتر:۱۰۰۲
کلمات عینی:۵۱
کلمات ذهنی:۱۵۱
درود خانم ملکی عزیز
راحت و خوب نوشتید.
اما چند نکته:
اول اینکه حتما سعی کنید به زبان نوشتار(کتابی بنویسید). در این رابطه تو جلسۀ دوم توضیحاتی ارائه شد.
دوم اینکه یه جاهایی وسط جملههای اینتر زدید که لازم نیست و جریان خوندن رو مختل میکنه. بهتر جایی اینتر بزنیم که جمله تموم میشه.
یادم میاد اون موقع ها که در دانشگاه معماری می خواندیم، اساتید از ما می خواستند به زمینی بی انتها و به قوانینی نانوشته فکر کنیم و آنچه را که در رویا می پرورانیم روی کاغذ خلق نماییم. مدت زیادی را به خلق رویاهای بی حد و مرز گذرانیدم. خانه هایی بزرگ، با کلی فضاهای به درد بخور و به درد نخور. بعد یواش یواش و یکی یکی قانون ها و حصار های نامرئی، سر راهمان سبز شدند و برای ما که عادت به طراحی در سرزمینی تخیلی کرده بودیم، حالا این قانون ها و قواعد، بیشتر شبیه بندهای اسارت بودند تا قوانینی حیاتی برای خلق یک اثر. بعضی وقت ها که قوانین به شدت دست و پاهایم را می بست پیش خودم فکر می کردم کاش از اول جور دیگری شروع کرده بودیم.
حالا این روز ها می خواهم قطعه بنویسیم. قطعه ای با هزار حرف که هم داستان داشته باشد و هم نتیجه. اولش فکر می کردم مگر می شود؟ دست به قلم بردم و شروع کردم به نوشتن. مغز ایده را پرورش دادم و در چندین مرحله شاخ و برگ هایش را حذف کردم و به بازنویسی آن پرداختم. و بعد، در کمال ناباوری دیدم اتفاق افتاد و اولین قطعه شکل گرفت. چندین بار آن را با صدای بلند برای خودم خواندم. دیدم برای گفتن یک مطلب ساده چقدر شاخ و برگ اضافی توی سرم بود. اصلا چقدر این شاخ و برگ ها همه جا زیاد هستند. به نظر می رسد، آنچه که ما را محدود می کند، قواعد و قانون ها نیستند، در واقع همین شاخ و برگ های اضافی هستند که همه جا گریبان ما را گرفته اند و آن قدر زیر گوشمان حرف می زنند که بی آنکه بفهمیم از هدف دور می شویم.
بابک منافی
نوشتن مقدس ترین عملی است که در آفرینش وجود دارد. چنانچه خداوند به قلم و آنچه می نویسد، سوگند یاد می کند. اما نوشتن به مانند یک شمشیر دو لبه هست. هم از بین می برد و هم می آفریند. آن قدرت این را دارد تا مهربانی، عشق و تمدن را به بشریت عرضه دارد و گاهی می تواند تنفر و پلیدی را برای بشریت به ارمغان بیاورد. یک جمله می تواند قلب انسانی را به درد آورد و یک جمله نوید دهنده مهربانی و شادی باشد. برخی می گویند، نویسندگی پس از شغل معدن سخت ترین کار دنیا است. هرچند من اعتقاد دارم که هر شخصی نویسنده است. هر شخصی درون ذهنش، هر روز به اندازه هزاران صفحه کتاب، جمله می گذرد. فکر های مختلفی که هر کدام در نهایت شاید نمود خارجی نیز داشته باشد. اما هنگامی که آن ها مکتوب می گردد، قدرتی وصف ناپذیر می یابد، قدرتی که هر شخصی، تشنه به دست آوردن آن است. به جرئت میتوان گفت که قلم، بزرگترین دشمن دیکتاتورهاست و نوشته ای که خلق می شود، اگر نماد آزادی نباشد، ابزاری کثیف در دست سیاستمداران است. ابزاری کثیف که توسط نویسندگان خودفروخته تولید شده است. آری، آن همانند شمشیر دولبه است و مهم این است که در دستان چه شخصی قرار می گیرد.
تعداد کاراکتر: 1009
بابک جان، زیبا نوشتی، ولی این متن با اون چیزی که در تمرین خواسته شده بود فرق داره. قرار بود که حتما با توصیف یک رخداد مشخص از زندگی روزمرۀ خودمون شروع کنیم.
امشب مانند همیشه نظاره گر لکههای نور در تاریکی اتاقم بودم. از کودکی توانایی دیدن آن ها را داشتم و گاهی شب ها تا صبح به آن ها و حرکتشان خیره میشدم. هنگامی که بزرگتر شدم، آموختم چگونه با وصل کردن آن ها به یکدیگر، دریچه ای به درون ناخودآگاه ذهنم بگشایم. برای من ورود به آن، هواره پر از سرخوشی است. شاید آن ، گذرگاه ورود به جهان خدایان باشد. در زندگی زخم هایی است که درد آن ها با هیچ مخدری تسکین نمی یابد. اما آموختم چگونه در مرز بین خیال و واقعیت، ازلیت را به زمان و مکان محدود کنم و بتوانم در حضور شعوری آگاه، درد خویش را تسکین دهم. به همه چیز می توان قانع بود، مگر شاد زیستن. زندگی به من نشان داد، که من ذره ای ناچیز هستم در برابر ابدیتی باشکوه. اما به خوبی می دانم که من پیچیده ترین ذره ای هستم که خالق آفریده است. ذرهای که شاید از این رو خلق شده است، تا پیام آور شادی باشد. پا به درون دریچه می گذارم. تمام لحظات زندگی ام همچون رودخانهای از مقابل چشمانم عبور می کند. هرآنچه بودم، هرآنچه هستم و هرآنچه خواهم بود، هم اکنون اینجاست. شادی خارج از محدوده زمان و مکان است، برای درک آن فقط باید به ندای قلب خویشتن گوش فرا داد.
تعداد کاراکتر 1027
بابک عزیز
زیبا نوشتی. ذوق خوبی در به کار گرفتن کلمهها داری.
فقط اینکه خیلی خوب میشه تو قطعههای بعدی بتونی بخش بیشتری رو در ابتدای متن به شرح یک رخداد ملموس و مشخص اختصاص بدی، و بعد در چند جمله نکتهای رو از دل اون رخداد بیرون بکشی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
داشت ایکس باکس بازی می کرد .ساعت ۱۲شب بود.پسرم رامیگویم.با عصبانیت مادرگونه که هیچ وقت هم ازان حساب نمیبرد گفتم پاشو برو بخواب فردا کلاس آنلاین داری .باتمسخر گفت آنلاین و آفلاین من ازدرس ومشق بیزارم.می خوام هنرپیشه بشم . به دلیل جواب سربالا دادنش حرصم را اینگونه خالی کردم :هنرپیشه شدن هم تیپ و قیافه می خواهد .جثه لاغرو قد بلند .تپلی هارا به هنرپیشه گی نمی گیرند..گفت :به هرحال در سینما هم که نمیشود همه برادپیت باشند نقش های چاق و تپل راهم بدهند به من مثل مهران غفوریان..راست می گفت طفلک .نه تنها در سینما در کل زندگی هم همین طور است .بلاخره نقش های بیکلاس راهم عده ای باید اجرا کنند..زندگی سراسر صحنه تاتر است یکی باید ظالم باشد یکی مظلوم .یکی حاکم یکی محکوم .یکی انسان یکی شیطان ..اصلا باید به نقش های منفی پول بیشتری هم بدهند وگرنه چرا باید خود را مغموم عالم و آدم کرد وقتی می توان محبوب کرد.اساسا درتاتر زندگی باید یه چیزی دستی هم به شیطان داد تا بیاید و نقش منفی داستان رااجرا کند.اما حالا که او بی هیچ جیره ومواجبی دارد این نقش را به این تمیزی اجرا می کند به نظر شما او از شمار عاشق ترین عاشقان پروردگار نیست ؟
به نظر میرسه شما ذوق خوبی هم در نوشتن طنز دارید.
در جلسات بعدی کلاس حتما منابعی رو در این رابطه معرفی میکنم بهتون.
پدرم گیلکی است اهل دیار باران و دریا با مادرم که آذری بود ازدواج کرد و از شهر و دیار خود کوچ نمود .مرا همین موقع ازسال بوی باران و دریا و ماهی و نم خاک باران خورده به سمت آن دیار می کشاندجسمی نشد روحی .مثل همین دیشب که روحم درخواب به خانه عمویم رفت .اماهیچ از خانواده عمویم که درقید حیات هستند دران خانه نبود درعوض چه کسی بود؟دخترعموی مرحومم که درسن کودکی به دلیل ابتلا به سرطان از دنیا رفته بود همراه به فرزندان و همسرش دران خانه زندگی می کرد.من درتمام این سالها که از خداوند ممنان عمر گرفته ام هرگز اورا ندیده بودم حتی اصلا یکبار هم به او فکر نکرده بودم.باورم نمیشد شراره مرحوم بزرگ شده ازدواج کرده فرزند دارد و اکنون میزبان ماست .اما چه استقبال سردی حتی چمدانها درداخل ماشین ماند .عجب مهمان ناخونده ای .کجاست آن دختر عموی خوشرویم شیرین .کاش اواینجا بود.اما خوابها به خواست ما نیستند ما آنچه را که می خواهیم نمی بینیم.این تصویرها از کجا می آیند ؟چه می خواهند بگویند ؟غیر از اینست که این زندگی تنها یک فرصت از بینهایت فرصت داده شده به ماست که شاید در جهانی موازی مامرحومین این دنیا زندگانی سرشار از عشق محبت را تجربه می کنند عشقی که فرصت ورزیدن آن دراین دنیا به آنها داده نشد و به آرزوهایی می رسند که در این دنیا از آنها گرفته شده بود .
سلام خانم بهاری عزیز
زیبا نوشتید.
تو قطعههای بعدی سعی کنید قطعه رو با شروع ملموس یک رخداد مشخص شروع کنید. مثلاً اگر قطعه دربارۀ یک رویاست. با شرح جزئیتر اون رویا شروع کنید.
یه نکته کوچولو هم بگم:
بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول و سوال یه فاصله بذارید، قبلش لازم نیست.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
قطعہ(شماره۱)
زهـره ظــریف
{به نام نامےالله}
گاهی اوقات،دخترک درونم دوست دارد به غار تنهایی اش پناه ببرد و چشمان عسلی اش را بارانی کند.
گاهی اوقات،دخترک درونم در خودش جمع می شود و تمنای کمی ناز و نوازش می کند،تمنای یک آغوش گرم همراه با رایحه عشق .
گاهی اوقات،دخترک درونم خاموش می شود،خاموش تر از خاموش،آنقدر خاموش که دیگر چیزی جز سیاهی درونم دیده نمی شود.
اما گاهی اوقات هم دخترک درونم بشاش می شود و خوشحال، عینک تیز بینی اش را روی چشم هایش می گزارد و به من دستور حرکت می دهد و همه چیز را به دقت می بیند
و لحظه به لحظه اش را در گوش جانم زمزمه می کند، دقیقا مثل امروز که برایم از پوشیدن کفش های ورزشی ام تا همراه شدن با بادی که سوز زمستانی در آن فریاد می کشد و گزارش بازی ۲شطرنج باز مسن در میان هیاهوی درختان یا دعوا با فروشنده بر سر اینکه این شامپو برای موهای معمولی است یا رنگ شده بگیر تا خرید شکلات تلخی که باعث اعتراضات خواهرم،که:《چرا این شکلات انقدر تلخ است؟،چرا یه شکلات شیرین تر نخرید؟》شد.
آری،زندگی همین است،رقصیدن به ساز دخترک یا پسرک درونتان همان که گوشه ای از وجودتان،جا خشک کرده است تا تمام حس های عالم را در هم بیامیزد و به خورد روح و جانتان دهد.
عینی:۲۷
ذهنی:۴۰
کارکتر:۱۰۱۵
سلام زهره عزیز
خیلی قشنگ و باسلیقه نوشتی. لذت بردم.
فقط اینکه سعی کن تو قطعههای بعدی با شرح یه رخداد مشخص و ملموس شروع کنی. و بعد هر چقدر دلت خواست میتونی چیزای مختلف بگی.
و یه نکته کوچولو: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
مشتاقم تا نوشتههای بعدی تو رو هم بخونم.
با قدرت ادامه بده.
شروع کرده ام به انتشار عکس های خیابانی ام.
درون عکس هایم یک پیام است: “دیدن”. وقتی در خیابان راه می روم و مردم و جریان زندگی را از پشت دوربین گوشی ام میبینم چشمانم تیز می شود. مثلا می بینم که در ابتدای یک کوچه دو پیرزن که از چهره شان تنها نوک دماغشان را با چادر گل دار نپوشانده اند،روی سکوی جفت در خانه نشسته اند و بدون آنکه کلامی با هم سخن بگویند در افکار خود غرق غرق اند. دیدنشان مرا به فکر فرو میبرد: در چه انقدر غرق اند؟
نمیدانم،ولی اگر روزی دوباره مسیرمان به هم خورد و آنها برایم از غم و اندوهشان گفتند احتمالا بیشتر درکشان میکنم تا وقتی که تصویر غرق در فکرشان را ندیده باشم.
شگفتی همینجاست: نتیجه دیدن،قدرت درک کردن است.
در رگ عکس های من صدها روایت و هزاران قصه در جریان است.
اصلا به همین دلیل است که انتشار آنها بدون آنکه تلاش زیادی بخواهد با حمایت زیادی از سمت مخاطبان روبرو شد.
چون مخاطبان من هم در جایی درون عکس هایم زندگی می کنند.
تمام دلیلم این نیست؛
میخواهم عکس بگیرم که ببینم.
میخواهم ببینم که درک کنم.
میخواهم درک کنم که بیاموزم.
میخواهم بیاموزم که بنویسم.
و میخواهم بنویسم که زندگی کنم.
…..
تعداد کاراکتر:1004
سلام استاد کلانتری عزیز،امیدوارم که حالتون خوب باشه 🙂 خوشحال میشم اگر از صفحۀ عکس های اجتماعی و خیابونی من دیدن کنید. آیدی اینستاگرامم هست: daily.mina_ . البته پیج رو قفل کردم که مخاطبین تقلبی نداشته باشم،خوشحال و بسیار ممنون میشم اگر شما صفحۀ من رو دنبال کنید. براتون آرزوی سلامتی و شادی دارم.
در را باز می کنم.
داخل میشوم. سلام میکند. سلام می کنم. خسته نباشیدی می گویم و قبل از اینکه چیزی بگوید میروم روی صندلی روی بروی دستگاه مینشینم. خوب بلدم که باید چکار کنم. چانه ام را روی دستگاه می گذارم، پیشانی ام را به فرو رفتگی بالای دستگاه میچسبانم. زل میزنم به نقطه ی نورانی درون دستگاه. به قاعده ی تمام این سال ها.
اول چشم راست.
از میان چمن زار جاده ای می گذرد که انتهای آن بالنی ایستاده به انتظار. صدای دستگاه بلند میشود. بیب بیب بییییب بالن تار و واضح میشود. فکر ها در سرم میچرخند. نباید پلک بزنم ، میدانم. سال هاست که این راه را می روم.
دکتر دستگاه را رو بروی چشم چپ میبرد. باز همان جاده، باز همان بالن و باز همان خیال آشنای تمام این سال ها که شاید روزی کسی از انتهای این جاده از توی آن بالن زرد و سرخ دست تکان بدهد و صدا بزند. بخواند مرا به جایی دور. بیب بیب بییییب تصویر تار و واضح میشود. جلو و عقب می رود. وقت دارد تمام میشود. التماس میکنم. زود باش دوباره وقتمون داره تموم میشه ها. زود باش دست تکون بده. ببین پلک نمیزنم که مبادا در هیاهوی پلک زدن من صدای تو گم شود و دکتر خوش خیال فکر میکند به خاطر اوست. بدو…بدو…
-ممنونم خانوم میتونید سرتون رو بردارید.
کمی تامل می کنم آخرین نگاه را به آن نقطه نورانی که حالا تاریک شده وصله میکنم. پلک هایم را روی هم میاندازم و سرم را برمیدارم. این بار هم من آمدم و این سوی این جادهی بی انتها نشستم، منتظر. اما تو باز هم نیامدی. و من دوباره برای تجربه این ده ثانیه باید مدت ها صبر کنم تا که یا نور چشمانم از شوری اشک های شبانه کمتر شود و راهم بیافتد به اینجا؛ یا اینکه اینقدر طولانی شود این فراق که شب قبل خواب عینکم را دقیقا جایی بگذارم که میدانم وقتی برای آب خوردن بیدار میشوم حتما از روی آن خواهم گذشت.
تعداد کاراکتر: 1130
کلمات ذهنی: 3
کلمات عینی: 25
فاطمه عزیز
این عالی بود. به نسبت قطعه قبلی این خیلی خیلی بهتر بود و دقیقه همون چیزی بود که تو تمرین خواسته شده بود.
شما خلاقیت زیادی دارید.
ذوق شما در کار با واژهها و جملهها ستودنیه.
با قدرت ادامه بدید. بیصبرانه منتظر خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
مینا جان
زیبا نوشتی. افکارت قابل تحسینه.
فقط اینکه حتما تو قطعههای بعدی سعی کن به برخی رخدادهای مشخص اشاره کنی و اونها رو با جزئیات ملموسی توصیف کنی.
دوم اینکه بعد علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
پیجت رو هم فالو کردم تا عکساتو ببینم. مرسی که آیدیت رو فرستادی.
امروز عصر به اتاقم رفتم. روی تک مبلی که گوشه ی اتاق انتظارم را می کشید نشستم و لیوان چای را کنارم گذاشتم. چهار زانو نشستم تا گرمای بدنم، از سردی پاهایم بکاهد.
ایده ای برای نوشتن نداشتم. ناگاه حرف استاد در ذهنم جرقه زد و فقط اجازه دادم تا قلم خودش را روی دفترم بکشد.
نوشته، شرحی بود در باب یکی از رفتارهای پیچیده ی انسانها که من نامش را گذاشتم « خودکشی برای نمایش حال خوب به دیگران» . این تمرینی نبود که استاد از ما خواست بلکه این دلم بود که رشته ی احساساتم را می کاوید. نوشته از مسیر اصلی خود منحرف شد و دیگر حق تمرین را ادا نمیکرد.
ما گاهی در زندگی دچار چنین خطاهایی میشویم که باعث جدایی ما از مسیر اصلی زندگی میشود. چندین بار شده که هدفی را انتخاب و با انجام روزانه ی بخشی از آن، به جلو پیش میرویم. در بادی امر همه چیز طبق روال پیش میرود اما ناگاه به مرور با دنبال کردن سایر علایق و خواسته ها همه چیز از کنترل خارج می شود و نه تنها دیگر زمانی برای انجام آنها نمی ماند بلکه آن همه هدف های متنوع، دیگر رمقی برای آن انگیزه ی اولیه نمیگذارد.
پس تا جای ممکن باید علایق را از صافی اولویت ها عبور دهیم و هوشمندانه انتخاب کنیم.
تعداد حروف: 1022 / کلمات عینی: 18 / کلمات ذهنی: 49)
زنده باد مائده عزیز
شیوۀ شما برای خلق ایده عالیه.
خوب و شفاف مینویسید.
در انتظار خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
بهش گفتم کارت شناسایی تون لطفا . با دستای لرزانش کارت بانکیشو اورد جلو و بسمتم گرفت.
نگاه ب کارتش ک انداختم گفتم مادر کارت ملیتون لطفا.
این کارت بانکیه یه کارت شناسایی معتبر بدین.
و بعد صدای لرزانش رو شنیدم ک گفت: مادر من از کجا میدونستم برا ترخیص پسرم باید کارت ملی داشته باشم.
و من براش توضیح دادم ک اینجا بیمارستان روانه و ما برای تحویل بیماران ب خونواده باید مدرک شناسایی از همراه بیمار داشته باشیم . ما بیمار روان رو به هرکسی نمیتونیم تحویل بدیم .
و بعد اون مادر با همون صدای لرزان شروع کرد ب اشک ریختن ک اخه بجز مادر کی میاد دنبال یه مریض روان .کسی بیکار نیس ک برا خودش دردسر درست کنه . و قطرات درشت اشک بر گونه هاش جاری شد .
از صدای لرزانش و چهره تکیده اش میشد فهمید درد و رنج سالها غم و اندوه رو . میشد شنید صدای دل شکسته اش رو ک سالیان پیش ترک برداشته و هنوز تکه پاره های اون در حال فروریختن هست .
در دل بهش حق میدم اما منم چاره ای ندارم جز انجام مقررات .
کمی ک صحبت میکنم ارومتر میشه و با همون دستان لرزانش قطرات اشک رو از گونه هاش پاک میکنه .
مریضشو ک ترخیص میکنم با صدای گرم و مهربون مادرانه اش میگه : خدا خیرت بده مادر .الهی ک روز بد نبینی .
و وقتی اون مادر رنج کشیده میره در دل آهی میکشمو با خودم میگم تا روز بد چی باشه .و میبینم ک خدا چقد ب ما نعمت داده و ما بخاطر اندک ناملایماتی بیصبری و ناشکری میکنیم .
الهی ک روز بد نبینیم… .
تعداد کارکتر: ۱۲۵۶
کلمات عینی: ۳۱
کلمات ذهنی:۲۴۵
فاطمه عزیز
اینجا ساختار قطعه رو خوب رعایت کردید.
زیر قطعۀ قبلی نقدم به زبان متنتون رو نوشتم که امیدوارم رو نوشتههای بعدی شما تاثیر مثبتی داشته باشن.
من از تک تک کلماتی که به میدان دید تو میفرستم با دندان های آمالگامی خود دفاع خواهم کرد.(دندان های سمی)این بار اما این تراوشات بیمارگونه باید سرنوشت خود را از مسیر دیگری امتحان میکردند.به جز سطل اشغال. شاید هم جایی برای کسی- معنای متفاوتی پیدا میکردند و یا لینکی به کانالی دیگر باز میکردند.زندگی من در چهار کلمه. 12 شب قهوه میخورم.متوجه میشوی؟ در ذهن من هیچ چیز سرجایش نیست.تو هم اگر مجبور میشدی قطعات مخدوش شخصیتت را هر روز با اعمال شاقه به شکلی منطقی کنار هم قرار دهی و خودت را قانع کنی که حتی اگرهیچ کار شگفت انگیزی انجام نمیدهی-لیاقت نفس کشیدن داری احتمالا- ان موقع مرا درک میکردی.گهگاهی باید با کسی صحبت کرد.غریبه ای که تو را نشناسد تا تو با او از انگیزه های پنهان خودت بگویی. مثلا بگویی فردا قرار است از بستنی فروشی خوشمرام برای خودت هویج بستنی سفارش بدهی یا پس فردا که در تن لباسی موقر فرو رفته ای به مردی که وسواس گونه لباس هایش را اتو کشیده و در انتهای انزوای خویش-ایستاده لبخند می زند-شلیک کنی.و آن غریبه نتواند بفهمد که این یک شوخی وحشتناک است یا اعترافی که باید هر چه زودتر گزارش دهد.
سارای گرامی
این متن کمی برام مبهم بود.
اما جنبههای جالبی هم داشت که برام جذاب بود.
مشتاقم تا از شما بیشتر بخونم.
تمرین روز اول قطعه نویسی:
تماسهای مختلفی از طریق تلفن سایت گرفته میشود و سوالهای مختلفی میپرسند.
امروز صدای بم پسر نوجوانی در گوشم طنین انداخت: الو سلام، دورههای نجوم چگونهاند؟ چطور برگزار میشند؟ ترتیب اونها چطوریه؟ آیا به ریاضیات و فیزیک نیازه؟ من خیلی علاقه دارم به نجوم.
و با پایان یافتن جواب من، نمیدانم چه شد یا نشد، که ناگهانی خداحافظی کرد!
من هم پیش خود گفتم که این هم یکی از همان تماسهای معمول بود.
اما عصر که شد و با زنگ گوشی، دوباره صدای او با همان لحن خاصش را شناختم، گفت که دوره جامع آموزش نجوم را ثبت نام کرده است! و میخواست بداند چکار باید بکند.
برای من کاملا غیرمنتظره بود و جاخورده بودم. چرا که در تماس اولش صحبتی از دوره جامع نکرد، و خداحافظی نابههنگامش هم اثری از جدیت در یادگیری نجوم را در او نشان نمیداد. اما اکنون بسیار خوشحال بود از ثبتنامش و مشتاق دریافت آموزشها.
و من هم خوشحال از اینکه نوجوان علاقهمند و باانگیزهی دیگری را یافتهام.
بیراه نیست که گفتهاند خبرهای خوب از جاهایی که انتظارش را نمیکشید سرمیزنند و هرگز فکر نکنید معجزات، نشانههای خیلی خاص و بزرگی برای خود دارند.
هر لحظه از زندگی میتواند معجزهای برای شما باشد فقط انتظار آن را داشته باشید.
تعداد کلمه: 205
تعداد کاراکتر: 1075
کلمات عینی: 15
کلمات ذهنی: 190
جمله: 10
پاراگراف: 9
زنده باد. چه خوب که چشمهای شما بازه برای تبدیل همین رخدادهای روزانۀ به یادداشتهای خوب.
لذت بردم.
هیچ وقت دیر نیست!
مدتی است که هر شب سریال( The Marvelous Mrs. Maisel) را تماشا میکنم. این سریال شیرین، داستان یک زن خانهدار آمریکایی در دهه 50 میلادی است که دو فرزند دارد. در اوایل فیلم متوجه میشویم؛ شوهر با تمام حمایتهای همسرش او را ترک کرده و به سراغ زن دیگری رفته است! خانم (Mrs. Maisel) از شدت ناراحتی آن شب به کلوپی میرود که هرشب به اتفاق همسرش به آنجا میرفتند تا شوهرش به اجرای استدآپ کمدی بپردازد.
شبی که همسرش او را ترک میکند خانم میزل در حالت مستی به اجرای استندآپ کمدی میپردازد و پی به استعدادش در این زمینه میبرد. استعدادی که شوهرش در آن کار نداشت. در ادامه داستان Mrs. Maisel مبدل به یک زن موفق با اعتماد به نفس و تعاملات اجتماعی گسترده میشود. خیانت همسر سابقش تأثیرات مثبتی در زندگی او، خانوادهاش و حتی همسر سابقش نیز به همراه دارد، گویی پس از این اتفاق تلخ همگی به یک بلوغ عاطفی و اجتماعی بالا میرسند. گاهی خیانت و یا هر اتفاق بدی میتواند تبدیل به نقطه عطف زندگی ما شود. قطعا بزرگ شدن درد خواهد داشت، اما پذیرفتن آن و رشد کردن چیزی است که ما را در نهایت شگفت انگیز میکند. همان کاری که من کردم و امروز کافی است اسم و فامیلم را در گوگل جستجو کنید …
تعداد حروف :1060
تعداد کلمات عینی:33
تعداد کلمات ذهنی:22
خانم هراتی عزیز
بسیار زیبا نوشتید. الهامبخش بود.
و چه خوب که خلاصهای از ماجرای یک سریال رو به ایدۀ قطعه تبدیل کردید.
لذت بردم و مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر و بیشتر بخونم.
چند بار محکم چشم هایم را هم زدم ولی خیابان که مثل رد دود کامیون های خارج از رده، تاریک و کشدار با من حرکت میکرد، حتی ذره ای به چشمم واضح تر نشد. نمی دانم به خاطر پدیده ی نوظهور تاریکی در خیابانهای شهر است یا شلوغی آخر سال یا سیر کاهشی توان بدنی من که مثل کودکی که شکلات نشانش دادهاند اما هنوز دستش به آن نرسیده، برای تعطیلات نوروز بی قرار شده ام و این روزها برایم با سرعت حرکت قیر درسطحی با شیب پنچ درصد میگذرد! آنقدر مسیر بازگشت به خانه برایم طاقت فرساست که به محض باز شدن درب های پارکینگ گویی پرده های روی سن کنار می روند تا باشکوه ترین کنسرت دنیا برایم اجرا شود. به خصوص امشب که چراغ چک روشن ماشین هم در تمام طول مسیر مشغول دهنکجی به من بود. کلافه از ناز و اداهای ماشین وارد خانه شدم وتن خسته ی خود را مثل لباسی که از داخل کمد گزینش شده به آرامی روی تخت پهن کردم و گوشی را به دست گرفتم. وضعیتی که یکی از دوستان هنرمندم در برنامه ی
“واتساپ “منتشر کرده بود توجهم را جلب کرد. قسمتی از یک انیمیشن که ساخته خودش بود. پیام تحسین من بهانه ای شد تا سر حرفمان باز شود و با هم کمی از برنامه هایمان برای پیشرفت کاری گفتیم و
شنیدیم .کمی تشویق و انگیزه دادن هم چاشنی پیام های مان بود. حالا که گوشی را بسته و به کناری میگذارم میبینم که نه خرابی ماشین، نه گز گز پاهای خسته ام و نه چالشهایی که گوشهای از فردایم به کمین نشسته اند، هیچ کدام به اندازه چند دقیقه پیش حس نمیشود و این همه از شگفتی خلقتی از
خداوند ست به نام رفیق!
سمانه عزیز
شما قلم خوبی دارید. شفاف و زیبا و دلنشین نوشتید.
به نظرم میتونید به تدریج و با تمرین بیشتر طنز خوبی رو هم وارد نوشتههاتون کنید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
فعلا نظری ندارم
متن خیالی
تمرین جزئی نگاری
برای شروع خانه تکانی، دنبال دستکش ها گشتم ، آنها را نمی دیدم ، روی صندلی های دور میز ، زیر کابینت مخصوص سینک ، لابلای دستمالها.
اقلا باید تا بحال یک ،دو کابینت تمیز کرده بودم. شکر بازم ، قرار نیست مهمان بیاید.
قابلمه مخصوص صاف کردن برنج را باید میشستم ، روی اسکاچ را پر از مایع کردم و داخل قابله کشیدم ، اما کفی نمیدیدم ، آبجوش ریختم و دوباره سعی کردم ، ظرف را آب کشیدم و تا نیمه پر کردم ،جایی خالی روی گاز برای قرار دادنش پیدا نکردم دوباره داخل سینک رهایش کردم و آیفون را زدم ، زن همسایه میخواست کلیدش را بدهد. خودم را در اتاقک جلو آسانسور پرتاب کردم .تمام کفش ها وچکمه های اضافی را بداخل خانه از سمتی که دید نداشته باشد ، کوپه کردم .
موهایم را مرتب یک دوتاراز آنها کنار لبم چسبیده بود ، انگشتم را با آب دهان خیس و عسل های چسبیده را پاک کردم و صورتم را با انگشتانم ماساژ دادم. آسانسور روی عدد طبقه مان ایستاد.
ما بین در و چارچوبش طوری حایل شدم تا هیچ شکافی باز نماند. با مهارت زن همسایه را از سر باز کردم . نفسی راحت کشیدم .
به سراغ قابلمه رفتم ،دوباره آبش کردم، برای گذاشتن روی شعله اینبار بقیه ظرفها را از روی گاز به داخل سینک ریختم، اسپندهارا با فوتی محکم تارت و پارت کردم، قابلمه را گذاشتم گاز را روشن ودمپایی خود را تکاندم و لای انگشت پایم را خاراندم ، با صدای نرم شدن اسپندها زیر دمپایی جارویی به کف کشیدم . درب قابلمه را از روی میز برداشتم و دستکشها را دیدم.
تصمیم کبری را گرفتم .
تلاش شما برای جزئینگاری عالی بود خانم زراعتی عزیز. لذت بردم. با قدرت ادامه بدید.
ⓕⓐⓣⓔⓜⓔⓗ:
وقتی میخام بنویسم واقعا نمیدونم چی بنویسمو از کجا شروع کنم. ساعت ۶:۱۰ صبحه .باز یه روز پرهیاهوی دیگه شروع شد .خدای من کی ب بازنشستگی میرسم . روزهایی ک دیگه راحت و بدور از استرس از خواب بیدار شمو برای خودم زندگی کنم .
دلم میخام بی دغدغه قلم بدست بگیرمو بنویسم .ب ندای درونم گوش بسپارمو ببینم چی میگه ،یا چه چیزی میخاد . خیلی وقته ک ازش بیخبرم. خود درونم رو میگم .گاهی فک میکنم دیگه باهام قهره . خیلی وقته ک باهام غریبه است . گاهی فک میکنم گمش کردمو تو کوچه پس کوچه های دلم سرک میکشم و بدنبالش میگردم .
اولش بی نتیجه است این گشتن دنبال گمشده درونم . و اون هنوز قهره و بی اعتنا . با لب و لوچه اویزون یه جا توی همون کوچه پس کوچه های دلم نشسته . ولی بعد ک میبینه جستجو گردنش جدیه، ناگهان بازیش میگیره و خنده کنان از دستم قایم میشه .
اما من خسته تر از اونی هستم ک بخام تو کوچه پس کوچه های دلم سرک بکشم و دنبال شیطنتهای او بدوم .
ولش میکنم ب امان خدا و برمیگردم . برمیگردم ب دنیای پرهیاهوی خودم . و در روزمرگی و مشغولیتهای خودم گم میشم .
و اون باز هم ناامید و گمشده در همون کوچه پس کوچه های دلم .
و این گم شدنها ادامه دارد … .
سلام فاطمه عزیز
شما حس خودتون رو خوب بیان کردید. اما چند نکته:
اول از همه اینکه کاش بقیه قطعهها رو به زبان نوشتار(کتابی) بنویسید. در این رابطه توی جلسۀ دوم کلاس هم یه چیزایی گفتم.
«که» و «به» و … رو هم اینجوری ننویسیم: «ک»، «ب» و…
بهتر بود با شرح ملموستر یک رخداد از زندگی روزمره شروع میکردید و بعد از دل اون نکتهای رو بیرون میکشیدید.
و یه نکته کوچولو: قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
مشتاقم تا نوشتههای بعدی شما رو بخونم.
خوب است بعضی وقت ها در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، آدم خودش را به صرف یک فنجان قهوه ی داغ در حیاط سرد کافه ای کوچک دعوت کند. سعی می کردم با نوازش فنجان قهوه، سر انگشتانم را گرم کنم. و با لمس لحظاتی هر چند کوتاه، از داستان های عجیب و غریب زندگی ام فاصله بگیرم. دو دختر جوان کمی آنطرف تر نشسته بودند. آرام حرف می زدند و بلند می خندیدند. به بی وزنی مکانی و زمانی آن دو حسادت می کردم و غرق در خاطرات گذشته ام شده بودم که ناگهان با صدای فریادهای مردی همه میخکوب شدیم و سکوتی سنگین بر حیاط حاکم شد. پسر بچه ای حدوداً ده ساله با دو لیوان خالی چای در دستش گریه می کرد. پدر فریاد می کشید و او را دست و پاچلفتی می خواند. نمی دانم پسر به کدامین درد گریه می کرد. از سوزش چای بر تنش یا فریادهای بی انتهای پدر بر سرش.
در میان افکار پراکنده ی ذهنی ام، جز سرزنش کردن پدر کار دیگری نمی توانستم انجام بدهم. که یکی از دختر ها زیر لب گفت: «چه بابای دیوونه ای. بیچاره بچه.»
در همین لحظه تلفن همراه پدر زنگ خورد. به صفحه ی نمایش گوشی اش نگاهی انداخت و از پسر دور شد. در عمق نگاهش درماندگی دیده می شد. انگار واقعا نمی دانست در آن لحظات چه کار باید بکند. پسر روی صندلی نشسته بود و همین جور که آرام آرام اشک می ریخت، با دستمال لکه های چای را از روی کاپشنش پاک می کرد.
پدر با صدایی آرام تلفن را پاسخ داد: «الو، نه هنوز بهش نگفتم. فکر کنم بهتره برای خاکسپاری نیارمش… اصلا نمی دونم چطوری بهش بگم.»
خدای من. آنها عزادار چه کسی بودند؟ و ما بی آنکه داستان پدر را بدانیم، چه ناجوان مردانه به قضاوت او نشسته بودیم.
درود مریم گرامی و عزیز
زیبا نوشتید.
فقط یه نکته:
تصور کنید این دو سه سطر در ابتدای متن نبود:
«خوب است بعضی وقت ها در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، آدم خودش را به صرف یک فنجان قهوه ی داغ در حیاط سرد کافه ای کوچک دعوت کند. سعی می کردم با نوازش فنجان قهوه، سر انگشتانم را گرم کنم. و با لمس لحظاتی هر چند کوتاه، از داستان های عجیب و غریب زندگی ام فاصله بگیرم.»
به نظر میرسه، در این صورت شروع متن کشش بیشتری ایجاد میکرد.
یه همین دلیل در تمرین قطعهنویسی تاکید روی اینه که در نوشتن قطعه، اول با شرح یک رخداد شروع کنیم. با یه شروع داستانی دست مخاطب رو میگیریم و میاریمش تو متن و بعد در بخشهای بعدی متن تا دلمون خواست میتونیم حرفهای مختلف بزنیم.
صبح ها که از خواب بیدار میشویم فورا اینترنت گوشی را روشن میکنیم و میخواهیم ببینیم که مثلا از ساعتی که چشمانمان با نورمهتاب گرم شد تا آن لحظه که خورشید برایمان چشمک زد چه خبر شده؟انگار که در این هشت،نه ساعتی که موبایلمان را چک نکرديم از چه قرار داده بین المللی ای عقب افتادیم😉آخر قرار است کار دنیا بدون چک کردنه فضای مجازی لنگ بماند.واهمه داریم که یک روز توئیت نزنیم و توئیتربا ما قهر کند، ویا اگر فعالیتی در اینستاگراممان نکنیم،اینستا جان آهنگ آهای بی وفا ديگه دوستم نداری برایمان سر دهد و موجب شکستگیه دلش شویم.
یا فیس بوک بیچاره که دیگر هیچ،از روی عذاب وجدان برای این رفیق قدیمی صرفا جهت خالی نبودن عریضه بازش میکنیم و آن بی نوا هم خودش میداند اینستاگرام جای خالی اش را پرکرده و عطایش را به لقایش بخشیده و صبوری میکند.
یاد گرفتیم وقتی از هم دلگیریم شروع میکنیم به سرچ کردنه متن ها و پست های طعنه آمیز و پر ز متلک که آهای فلانی تو همان کاکتوسی هستی که من با محبت کردنه بیش از حدم هماننده بشکه ی آبی به ریشه ات سرازیرشدم و موجب پوسیدگی اش گشته ام…
دلتنگی هایمان را با به اشتراک گذاشتن اهنگ هایی ک دوستشان داریم تقسیم میکنیم،همدلی هایمان فقط در حده لایک کردن شده بعضی از دوستان حتی زحمت همدلی هم نمیدهند اگرم نظری داشته باشند دایرکتی نثارمان میکنند که معمولا محتوایش اینگونه است:”آهای عزیز دل! درکت میکنم ولی تو باور کن که مشکلات من بیشتر از تو است و من خیلی پژمرده تر هستم”
دیگر آدما خیلی کم باهم حرف میزنند، هر روز صبح حداقل یه زمان مشخصی دارند برای چک کردنه گلایه ها،متلک ها،دلتنگی ها و بی توجهی ها…
آدمیان به مانند خط های موازی ای شده اند که به هم نمیرسند از فرط دلتنگی و کلافگیه زندگي های پر مشغله.
هر روزمان هیجانه گرانی و فقراست و هر ثانیه یک قدم به زير خط فقر شیرجه ی عمیق تری می زنیم.
این روزهای اسفندی هم توأم گشته با دل شوره ی شب عیده پدری که فرزندانش چشم انتظاره بهاره ی نو هستند.
آری!حقیقت امر این است،ما به دنیای مجازیه پر ملال پناه آورده ایم.
به راستی که چه تدبیری در پس اين پرده نهان است؟
درود حنانه جان
اول از همه پیشنهاد کوچولو:
از ایموجی توی متنت استفاده نکن. ایموجی برای چت کردنه. آوردن ایموجی در یک متن حرفهای نشانۀ ضعف نویسنده در انتقال حسشه. بذار اون چیزی که میخوای با ایموجی انتقال بده رو کلمهها به مخاطب برسونن.
نوشتی « چک کردنه». در این رابطه این مطلب رو بخون: «هکسره»
یه نکته دیگه: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار.
نکتۀ مهمتر: قرار بود هر قطعه نهایتاً هزار حرف باشه، این حدود دو هزار حرف شده.
پیشنهاد:
اگر این متن رو با یه رخداد مشخص شروع میکردی قشنگتر نمیشد؟ مثلاً میتونستی از یکی از ماجراهای خودت در شبکههای اجتماعی بگی. اونوقت متن میشه مال خود خودت. و خواننده هم لذت بیشتری از خوندنش میبرد.
با قدرت ادامه بده. مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
به نام خالق زیبایی ها
صندلی رو عقب میکشم،صدای بدی میدهد!
برمیگردم ببینم بیدارش کرده ام یا نه.
چشم هایش کمی تقلا کردند اما هنوز خواب بود.
کتابم را برمیدارم،به همراه چند تکه کاغذ که از قبل اماده کرده بودم.
به تراس برمیگردم،باران تازه بند آمده بود.
بافتنی ام را دور بازوهایم محکم میکنم و مینشینم پشت میز.اولین برگ از کتاب را که ورق میزنم نگاهم روی یادداشت کوتاه پایین صفحه ثابت میماند.کهنه بود اما بوی تازگی میداد.
“تقدیم به *من* که همیشه همراهم بود”
لبخند میزنم،انگار که وارد دنیای دیگری شده باشم.
از اخرین باری که پای حرفهایش نشسته بودم مدتها میگذشت.تازگی ها بی رمق تر از هربارم.
اما بین این اشفته بازار دلم اخرش میرسم به من،نمیدانم صدایم میزد یا خودم راه را بلد بودم!
جرعه ای از فنجان قهوه ام مینوشم،یک تکه کاغذ هم برمیدارم که بنویسم.
صدای آرمان را میشنوم،داشت آواز میخواند.بالاخره بیدار شده بود.
چند دقیقه اول فقط یک مشت خط کج و کوله تحویل کاغذ دادم.چقدر برای من نوشتن را بلد نبودم،انگار سالهاست که فراموشش کرده ام.
اما او هروقت که میخواستمش،پیداش میشد،سروقت.ساعتش با ساعت قلبم کوک بود انگار.
چترم را برمیدارم،برمیگردم دنبال شالگردنم.
“میری بیرون؟”آرمان پرسید.
“اره،میرم قدم بزنم”
“تنها؟”
“نه،من هم هست”
کاراکتر: 1095
تعداد کلمات عینی: 31
تعداد کلمات ذهنی: 38
سلام سارای عزیز
من از خوندن قطعۀ شما لذت بردم.
مشخصه ذوق خوبی در نوشتن دارید.
مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
سلام شب زیبای همگی بخیر🌹☺️
زبان مادر شوهر😜
امروز در محل کارم نشسته بودم و داشتم به میز نسبتا بزرگ گوشه ی اتاقم که پر از گلدان های مختلف بود نگاه میکردم که متوجه شدم برگ کاکتوسی که هفته پیش در یک گلدان کوچک سفالی کاشته بودم جوانه سبز خوشرنگی زده است. همکارم می گوید اسم این گونه از کاکتوس زبان مادر شوهر است. او فکر می کند دلیل این نامگذاری این است که برگ های پهن بزرگی دارد و روی آن خارهای ریزی دیده می شود و گاهی این خارها را به اطراف پرتاب می کند. اما من دوست دارم اسمش را کیک عروس بگذارم چون برگهایش مانندکیک عروسی طبقه طبقه روی هم رشد می کنند. این برگ نیز یکی از طبقات کیک عروس بود که برگ فرعی کنارش مانع رشدش شده و باعث شده بود شروع به پژمرده و خشک شدن کند. من به پیشنهاد همکارم آن را به یک گلدان مجزا منتقل کردم و حالا یک جوانه زیبا زده است.
به نظرم خیلی از ما آدمها نیز مانند این برگ کاکتوس هستیم که شرایط، چه درونی و چه بیرونی، محیط و محدودیت هایی مانع رشد و شکوفایمان شده اند.
گاهی برای آنکه جوانه بزنی و شکفته شوی باید درد تغییر، دل کندن و ریسک کردن را به جان بخری. بی گمان اگر پای خودت و رویاهات بمانی پایان شیرینی خواهد داشت.
تعداد حروف : 1000
کلمات عینی : 35
کلمات ذهنی: 163
سلااااااااام استاد بالاخره موفق شدم یه متن هزار کلمه ای بنویسم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
هزار کلمهای نه منیرۀ عزیز، هزار حرفی. هزار کلمه خیلی خیلی حجمش بیشتره.
و اما اصل مطلب:
این متن خیلی خلاقانهست. توی قطعهنویسی اگر بتونیم از تشبیه و استعاره خوب استفاده کنیم متنهای خلاقانه و خوبی شکل میگیره، و این متن شما یه نمونه خوب از این نوع متنه.
با قدرت ادامه بدید.
نازنین سالاری
تهران
……………………………
تعداد کارکتر :1071
…
از فرط خستگی دیگر داشتم روی زمین متلاشی میشدم دو ساعت بی وقفه در خیابان انقلاب و تئاتر شهر با قدم های بی هدف گذراندم
به ساعت گوشیم نگاه کردم ؛ دیگر وقتش بود خودم را به کلینیک برسانم تا داروهایم را تحویل بگیرم
کارت سبز رنگی که شماره پرونده من روی آن درج شده بود را به سختی از کیفم پیدا کردم
شماره پرونده ای که به اندازه ی شماره شناسنامه من قدمت داشت .
مسئول اطلاعات کلینیک با همان لحن سرد همیشگی گفت :آماده نیست خانم سالاری
یک پیرمرد در ردیف اول صندلی دوم و با لبخند زیبایی که ماسک مانع آن شده بود که لبخندش راببینید نشسته بود .
نه می خواستم خودم رو با گوشی توی جیبم سرگرم کنم و نه میخواستم کتابم از باز کنم و ادامه داستانش را بخوانم.
میخواستم با آن مرد صحبت کنم مردی که به صراحت نشاندهنده این بود که بسیار با تجربه و مشخص بود که در جوانی مرد دنیا داری بوده .
کنارش نشستم دستانش میلرزید و همین کافی بود که بغض گلوی من را فشار دهند و اسرار به اشک شدن داشت .
دستان لرزان او یادآور مادر بزرگ من بود که الان روی تخت بیمارستان بستری بود .
مادر بزرگ چشم آبی عزیزم که هر روز از راه دور صلوات برای من میفرستاد الان روی تخت حتی قادر نیست نامم را زمزمه کند .
نازنین عزیز
من از خوندن قطعۀ شما لذت بردم. حستون رو خوب منتقل کردید.
به نظرم با تمرین بیشتر میتونید یادداشتهای خیلی خوبی بنویسید.
و یه نکته کوچولو: قبل از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول فاصله نذارید، بعدش بذارید.
از دل نمیرود آنکه از دیده رود!
گاهی با خودت فکر می کنی در این روزهای سخت که رقابتها در فضای کار بسیار تنگاتنگ و نزدیک شده، دوستی و همدلی دیگر معنایی ندارد. اما ناگهان صدای دوستی را میشنوی که میگوید “من هستم و اگر خودم سوالت را نتوانم پاسخ دهم، از دوستانم برایت میپرسم.” من امروز صبح با این پیام دوستم از خواب برخواستم! چقدر شنیدن این صدا برای من شیرین و دلگرم کننده بود … در دنیای مدرن امروزی که دوستیها به دلیل رقابت به راحتی خراب میشوند، کسی هست که به تو میگوید من هستم. آن هم از دوستی که مدتهاست او را ندیدهای و به نوعی رقیب توست. به نظر من در شرایط امروز جامعه ما که همه چیز با پول سنجیده میشود، پیدا کردن آدمهایی که فضای رقابت را تبدیل به دوستی میکنند، نادر و کمیاب است! ثروتمند بودن همواره به داشتن وضعیت مالی عالی نیست، هرچند داشتن آنها نیز بسیار خوب و لذت بخش خواهد بود! اما گاهی داشتن دوستی ناب ارزشش بیشتر از صدها میلیارد خواهد بود و من با داشتن چنین دوستانی واقعا آدم ثروتمندی هستم. یک ضرب المثل بین ما ایرانیها بسیار رایج است که «از دل برود هرآنکه از دیده رود» این قانون همیشه درست نیست و آدمهایی هنوز هستند که دوستی با آنها نیاز به زمان و مکان ندارد.
تعداد کلمات عینی:20
تعداد کلمات ذهنی:20
تعداد حروف:1049
شیوای عزیز
ساده و زیبا و شفاف نوشتید.
لذت بردم.
سعی کنید تو تمرینهای بعدیتون برخی رخدادها رو با جزئیات بیشتر و ملموستر توصیف کنید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
صدای قدقدِ کاکل زری در حیاط خانه پیچیده بود. سارا پرده را کنار زد. پدرش را دید که مثل گدازه آتش دنبال مرغ نگون بخت می دوید. مرغ بینوا قدقدکنان مثل فشفشه از این طرف حیاط به آن طرف حیاط فرار می کرد. سارا به سمت حیاط دوید. فریاد زد: آقاجان چیکار به مرغ من داری؟ پدرش چوبی را که روی زمین بود برداشت. به سمت مرغ بی زبان پرتاب کرد. در حالیکه از شدت عصبانیت دندانهایش را به هم می فشرد، داد زد: امروز این مرغ را می کُشم. سرم را بُرده بس که قدقد کرده، بس که جیغ و داد کرده. خودم این زبون نفهم رو سر میبُرم. پدرش هر چه کنار دستش بود، را به طرف مرغ مفلوک می انداخت. ناگهان مرغ، با قدقد بلندی که درد هم قاطیش بود، به آن طرف دیوار پرید. سارا در آهنی حیاط راباز کرد. زودتر از پدرش به کوچه رسید. مرغ می دوید. سارا به دنبالش. پدر هم به دنبال هر دو. مثل واگن های قطار پشت هم ردیف شده بودند. می دویدند. اما بهم نمی رسیدند. بالاخره مرغ خسته شد. سرعتش کم شد. سارا با یک خیز بلند مثل تیری که از کمان رها شده باشد، خودش را روی مرغ انداخت واو را گرفت. قلب کوچک کاکل زری مثل ثانیه شمار ساعت می زد. پدرش که نفس کم آورده بود، وسط کوچه نشست. سنگ و هرچه به دستش می رسید را بی هدف به طرف سارا و مرغ پرت می کرد. سارا همان طور که می دوید، می گفت: آقاجان نمی ذااااارم مرغمو بکشی. نمی ذااااارم. پدرش که از نفس افتاده بود و حسابی کلافه و خسته بود داد زد: اگه ناهار مرغت رو به خوردت ندادم، آقات نیستم. واااایسااا دختررررر وایساااا دختره ی چش سفید. سارا به سرعت خودش را به حیاط خانه رساند. درِ لانه ی مرغ و خروس ها را باز کرد. دستش کمی به توریِ پاره شده ی لانه گرفت. کمی خون آمد. ولی مهم نبود. باید مرغش را نجات می داد. آن روز از آن روزها بود که پدرش از دنده ی لج بلند شده بود. مثل گرد بادی که هر چه سر راهش بود، را نابود می کرد. مرغ را به داخل لانه انداخت. صدای مرغ و خروسهای دیگر هم بلند شد. ایستاد جلوی لانه. نگاهی به کاکل زری کرد. از ترس رفته بود یک گوشه ی لانه کز کرده بود. گفت: نترس کوچولوی من. تا من هستم اقاجانم نمی تونه اذیتت کنه. سرش را که بر گرداند، پدرش چماق در دست پشت سرش ایستاده بود. از شدّت عصبانیت قرمز شده بود. مثل دانه های انار. فریاد زد: برو کنار دختررر. برو کنار که امروز تو و این مرغت را با هم می پزم و می خورم. سارا می دانست عصبانیتِ پدرش، لحظه ای است و چیزی در دلش نیست، با التماس گفت: اقاجان تو رو خدا به مرغم کاری نداشته باش. حتما مریض شده الکی که قدقد نمی کنه. حتما یه جائیش درد می کنه. تو برو بذار من…پدرش نگذاشت حرف سارا تمام شود. هولش داد و گفت: مریض شده؟ آره؟ پس دیگه حتما باید سرش رو ببرَّم که تلف نشه. سارا فهمید پدرش التماس سرش نمی شود. در لانه را باز کرد. کاکل زری را بردارد، فرار کند که دید زیر مرغش یک تخم بیضی بزرگ بود. یک طرفش خونی و طرف دیگرش هم کمی شکسته بود. چشمهایش از تعجب گرد شد. داد زد: آقاجاااان آقاجاااان مرغم تخم دو زرده کرده. دیدی گفتم یه جائیش درد می کنه. دیدی گفتم الکی قدقد نمی کنه. بیا ببین چه تخم بزرگی گذاشته آقاجااان امروز ناهار تخم دو زرده می خورم. به به تخم دو زرده.
✍زهراعلیزاده
خانم علیزاده عزیز
چه داستانک زیبایی نوشنید. لذت بردم.
شما مدام در حال رشد هستید و این عالیه.
پیشنهادم اینه که یه مدت روی طنز تمرکز بیشتری داشته باشید.
خوندن داستانهای مهشید امیرشاهی میتونه کمک زیادی بهتون بکنه.
مثلاً اگر به همین متن چاشنی طنز هم اضافه بشه زیبایی متن دو چندان میشه.
فقط حواستون باشه که به زور در یک متن طنز نیارید. و این که طنز با هجو و لودگی و مسخرهبازی شخصیتها فرق داره.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
عجب حال مزخرفی دارم،ذهنم خالیست و کلمات کاملا یخ زده ی ذهنم انگیزه ای برای نوشتن نمیدهد ،نا خودآگاه سشواری را میبینم که میشود با آن کمی یخ زدگی را با حرارت آب کرد .تا حداقل تکانی به خود بدهند و در قلم جاری شوند .بسی بیهوده می کوشم.بهتره بگم حوصله ام ابری ست ،از بس دراز کشیدم ،گاهی نوت بوک به دست کتابهای مفید و بعضی آبکی مجازی را خوانده ام ،بینایی چشمهایم افسار گسیخته شده و تحت فرمان عمل نمیکنند. زمانی آهنگ تار میزنند و زمانی تهدید به استفاده از خط بریلم میکنند .اهمیت نمیدهم من و چشمها سالهاست که در تقا بلیم.میدانم که در نهایت این منم که باید کوتاه بیایم و به فریاد گوشخراش حداقل یک ساعت پلک هایم را ببند تعظیم کنم .خوب با ذهنم گرم میگیرم ،حال که نمیخوانی حداقل بلند شو ،به خودت انگیزه و حرکت بده رکود خواب را به سجده در آر ،مشغول کن خودت را ،زندگی را ،عمر را،و ساعت های سپری شده زمان را بیاد اور،زمان را به یاد آور که وقت تنگ است ،حرف بشنو و کالبد بی جان و بی حوصله ات را نشاط ببخش .آفرین بر ذهنم ،درود بر چشمهایم که خود خواهانه پلک هایش را بست .فکر بکری کردی ،بیل ،و باغچه و کاشتن و زمزمه کردن .
سریع باغچه کوچک حیاط میروم و با آهنگ من آمده ام گوگوش شروع به بیل زدن و سبزی کاری میکنم ،..
مگر میشود که بخواهی و نشود
صناعی
سلام خانم صناعی گرامی
شاده و زیبا نوشتید. لذت بردم.
مشتاقم تا از شما نوشتههای بیشتری بخونم.
یه نکته کوچولو هم بگم: قبل از علامتهایی کثل نقطه و ویرگول لازم نیست فاصله بذارید، بعدش بذارید.
دیشب داشتم کابینت های آشپزخانه کوچکم را مرتب می کردم که چشمم به یک ظرف سفید رنگ افتاد. دربش را که باز کردم حسابی شگفت زده شدم. اینها از کجا آمده اند؟! کشک خشک محلی. از همان هایی که قبل از خشک کردنشان به آنها پونه وحشی و زیره سبز میزنند. نمیدانم چه شد که از بین این همه غذا با کشک، دلم هوس کله جوش های مادربزرگم را کرد کله جوش زعفرانی با روغن حیوانی و نعنا. با آنکه تا قبل از آن لحظه اصلا گرسنه نبودم؛ آنقدر دلم کله جوش میخواست که احساس کردم دارم ضعف میکنم. دست به کار شدم و یک کله جوش خوشمزه با پیاز، سیر، نعنا، روغن حیوانی و گردو بار گذاشتم. وقتی که حسابی از خجالت جناب شکم درآمدم، به کاسه ی سفالی و خالی نگاه کردم و ناخودآگاه به یاد روزهایی افتادم که بیماری سختی باعث شده بود اشتهایم را به کلی از دست بدهم؛ انگار که قفل بزرگی به دریچه ی معده ام زده باشند. آن روزها با خودم فکر میکردم که گرسنگی چه شکلی است؟ چه طعمی دارد؟ و شاید بزرگترین آرزویم این بود که یک سیب را با ولع و اشتها گاز بزنم. با خودم می اندیشم چقدر خوب که گرسنه می شوم. دیگر مثل قبل لقمه هارا تند تند و نجویده قورت نمی دهم. فهمیدن مزه ها برای من مثل یک کشف و شهود اعجاب انگیز شده است. این روزهایم طعم دار شده اند و چقدر زندگی طعم دار می چسبد؛ زندگی شکلاتی، نعنایی، پرتقالی و…
تعداد حروف: 1143
کلمات عینی: 34
کلمات ذهنی: 173
سلام استاد عزیز و بزرگوار خیلی تلاش کردم متنم به هزار کلمه برسه و کلی از عبارات متنم که خیلی هم دوسشون داشتم حذف کردم و نشد که از این کمتر بشه. یعنی فکر کردم شاید بد بشه ولی تلاشم کردم. کلمات عینی و ذهنی هم مطمعن نیستم که درست هستن یا خیر. خوشحال میشم با نظرتون بهم کمک کنید بهتر شم. بسیار سپاسگزارم.
سلام. متن جالبی بود. برای تمرین سوژه شما رو باز نویسی می کنم.
در قوطی رو باز کردم. پر از کشک بود. نه ازاین کشک های ساده. از اونهای که پونه وحشی و زیره سبز دارند. چطور این همه مدت اون رو ندیده بودم.آشپزخانه ما که چند تا کابینت بیشتر نداشت. مرتب کردن کابینت ها را فراموش کردم. چند تیکه کشک ساده من را برد به گذشته های دور. کله جوش های زعفرانی با روغن حیوانی و نعنا و مادربزرگ. دلم به یکباره ضعف رفت. از گرسنگی نبود. شاید جای خالی خاطراتی بود که مدت هاست آنها را فراموش کردم. همه آنچه را که از او به یاد داشتم را روی میز گذاشتم. سیر،نعنا،پیاز،گردو، روغن حیوانی و کشکها. نتیجه خوب شد. کم و بیش همان عطر و طعم را داشت. حتی از کاسه سفالی استفاده کردم. با این که خوراک ساده ای بود ولی دوستش داشتم. مزه تند سیر، بوی نعنا، گرمای خوراک و چهره مادر بزرگ، حس خاطره و زنده بودن می داد. چقدر شادی های کوچک در اطرافمان هست که مثل همان قوطی سفید کشک در پستوهای ذهنمان فراموش میشوند. یاد آن زمانی افتادم که بیماری اشتها را از من گرفته بود. میل به خوردن هیچ چیز نداشتم. چقدر سخت بود محروم شدن از همین لذت ساده و ابتدای. با ولع گاز زدن به سیبی برایم مبدل شده بود به بزرگترین آرزوها.
سلام منیره گرامی
متن شما خیلی زیبا و خوبه.
شما ذوق خوبی در انتخاب کلمات و جملهپردازی دارید.
این متن شفاف و دلنشینه و ایدۀ قشنگی هم داره.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
صبح
آرام چشمانم را باز کردم، نور طلایی خورشید از پنجره اتاقم ذره ذره به صورت خواب آلوده ام می تابید، چشمانم را ناآخودگاه دوباره بستم و به نشانه اعتراض که خواب را از چشمانم روبوده است دستم را روی چشمانم گذاشتم. خورشید صبحگاهی هر قدر هم زیبا، اما چشمان من را می آزرد. با کلافگی از تخت جدا می شوم و به سمت پرده اتاق می روم و آن را می کشم و جلوی آن آبشار طلایی رنگ زیبا را می گیرم. آرامش به چشمانم برمی گردد. مغزم که با دیدن نور بلافاصله دستور داده بود تا از تخت جدا شوم و پرده اتاق را بکشم، همانطور دوباره دستور داد که برگرد روی تختت و دوباره بخواب. قصد جدا شدن از آن جای گرم را نداشت، ولی دلم می خواست بروم کارهایم را انجام دهم کلی کار روی سرم ریخته بود.
مغزم شدید لج بازی می کرد و جسمم یاری ام نمی کرد دست ها و پاهایم و دیگر اجزاء بدنم مطیع فرمان مغزم بودند همه با هم متحد بودند بر علیه من و قلبم، طبق معمول قلبم با من یار بود او یار همیشگی من است هیچ وقت نشده بر خلاف میلم حرف بزند، اما زور مغز بیشتر است همیشه زورگو بوده و قلدر. مغزم همیشه سعی میکند حرفش را به کرسی بنشاند، و قلبم مخالف همیشگی او است.
خلاصه مغز و قلبم بعد از نیم ساعت کش مکش و مبارزه آتش بس اعلام کردند و با هم به توافق رسیدند، و به جسم تنبلم دستور داده شد تا از تخت جدا شود و به کارهایی که چند روز هست از آن ها غافل است برسد.باید بنویسد کلی حرف برای نوشتن مانده است.
✐✎✐✎✐ حانیــہ صمدزاده ✐✎✐✎✐
سلام حانیه جان
تو در جزئینگاری ذوق خوبی داری.
اگر روی همین مهارت وقت بیشتری بذاری تو را به جاهای خوبی میرسونه.
با قدرت ادامه بده.
داشتیم یک فیلم هیجانی و ترسانک در تلوزیون یا دوستم دریا میدیدم ؛فیلم خوبی بود در ذهنم راجب فیلم داشتم نظر میدادم که دیدم دریا دارد زیر لب با خودش یک چیز هایی میگوید دلیلش را پرسیدم اما جوابی نداد بازم هم تکرار کردم اما این بار با صدای بلند تری که فکر کنم کمی ترسید. با عصبانیت روبه من کرد و گفت چت شده ؟چرا رویای قشنگم رو بهم زدی تعجب کردم و پرسیدم رویا!؟!گفت بله مگر چیست یه رویای هیجانی که دقیقا عین همین فیلم ولی فکر بکن همچنین چیزی در واقعیت .
با خودم گفتم غیر ممکن است یک همچنین رویایی به واقعیت تبدیل بشود یا اصلا میشود تخیلات به واقعیت تبدیل بشوند؟!من تا کنون رویا های بسیار زیادی داشتم اما میشه گفت به هیچ کدام نرسیدم و در آخر تصمیم گرفتم که هیچ چیز را در رویا نبینم بلکه همه را در واقعیت ببینم اینطوری خیلی بهتر است ؛رویا و تخیل بسیار شیرین است اما فقط به قول اسمش یک رویا است و این رویا ممکنه برای خیلی ها به واقعیت تبدیل بشود و برای خیلی ها هم فقط به یک اسم رویا باشید.
کلمات عینی =۶
کلمات ذهنی=۱۴
ستیلا تاج ابادی
همیشه تو ذهنم می گذشت که چی میشد هرچی که توی ذهنمان است را روی کاغذ می آوردیم اینجوری خیلی از مسائل زندگی حل میشد .از بچگی دوست داشتم از همه چیز یا همه نوع احساسات مینوشتم احساس شادی؛ غمگینی یا حتی ترس .
یه نویسنده ممکن است در هرکجای این دنیا ویا حتی در هر شرایطی باشد فقط مهم نوشتن او هست اینکه چه جور بتواند روی کاغذ بیاورد .درک نوشتن برای هرکسی یک جور است برای من آرامش بخش است چرا که وقتی می نویسم اگر غمگینی باشم که با نوشتن احساس میکنم از ناراحتیم ام کمتر شده است یا اگر خوش حالم که حس میکنم بخشی از این شادی را به دیگران هدیه میدهم .
برای نوشتن حتما لزومی ندارد که وسایل زیادی داشته باشیم فقط یک کاغذ و مداد و پاکن فقط همین .از دنیای واقعی خوشم نمی آید؛نوشتن رو دوست دارم چون احساس میکنم من را از این دنیا جدا میکند و میبرد به دور دست ها به دنیای دیگر یا بُعد دیگر.
غرق شدن توی نوشتن حس شیرینی است .دلم میخواهد از خیلی از چیز ها می نوشتم مثل انسانیت ؛مهربانی ؛کمک کردن به یک هم نوع .مینویسم به امید اینکه یک روز کسی این کتاب را بخواند و به یکی از هم نوعاش کمک کند.از نظر من نویسندگی یک حرفه خاص هست و کسانی که مینویسند یک تفاوت با بقیه دارن یا بهتره است بگویم افراد نویسنده یک ویژگی منحصر به فرد دارن این که میتوانن احساس درونیشان را بنویسند یا بیان کنند ویا حتی میتوانند کلمات جدید ابداع کنند.
(امید وارم هرکسی که دوست دارد یک نویسنده بزرگ و خلاق شود به آرزویش برسد .).
ستیلا تاج آبادی
زنده باد. چه ایده و حرفهای خوبی.
فقط کاش با شرح یک رخداد مشخص از زندگی روزمرۀ خودت شروع میکردی ستیلا جان.
و یه نکتۀ کوچولو: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذار، قبلش لازم نیست.
در اتاقم تنها نشسته و به در و دیوار ذل زده بودم خسته بودم از بس که تنها بودم آخر این چه وضعش است هرروز این پدر و مادر سره کار هستن اصلا یک زره هم به فکر من نیستن من تا الان هیچ وقت محبت ندیدم همیشه تنهای تنها بودم حتی با اینکه شکایت هم میکردم فایده ای نداشت از فکر و خیال بیرون آمدم وبه سمت کمد لباس هایم رفتم تا برم بیرون شاید که حالم بهتر شود وقتی لباس هایم را کامل پوشیدم به سمت خیابان های نه ابتدا داشتن نه انتها به راستی که اندازه خیابان ها چقدر است چند سانت ؛چند متر؛چند کیلو متر و چند و چند و چند های زیادی در ذهنم آمدن اما من پاسخ هیچ کدام را نمی دانستم پس سعی کردم به ادامه مسیرم بپردازم در حین پیاده روی چیزی را دیدم که من را ناراحت کرد به آن سمت رفتم با دیدن پدرناتوان و پسر بچه ی کوچولویی که در کنار خیابان ایستاده بودن و از مردم تقاضای پول میکردن صحنه ناراحت کننده ای بود سرم را نمی به راست متمایل کردم که یک دختر کوچولویی دیگری هم در آن طرف طرف مشغول فروش گل های نرگس بود عاشق این گل هستم بسیار زیبا بود با خود فکر کردم توی این خیابان یا این شهر یا حتی این دنیا چند انسان بیگناه و مظلوم هستن که باید در روز شب و یا سرما و گرما از مردم تقاضای پول کنند ای کاش همه ما ها آنقدر پول دار بودیم تا دیگر حتی یک دونه هم از این انسان ها وجود نداشتن ولی یکهو یک چیزی به ذهنم آمد به راستی اگر پدر و مادر من کار نمیکردن من هم باید مثل این ادم ها در کوچه و خیابان از مردم تقاضای کمک میکردم وای حتی فکرش هم عذاب آور است چه برسد به واقعیت درسته که پدر و مادر من همیشه در خانه نیستن و وقتی هم که می آیند خستگی از سر و صورتشان میبارد و وقتی دیگر برای محبت کردن زبانی به من ندارن اما در واقعیت آنها به من محبت بسیار زیادی میکنند آنها خودشان را برای رفاه و راحتی من به عذاب انداختن من واقعا سپاس گذار آنها هستم.
کلمات عینی =۳۱
کلمات ذهنی =۴۰
ستیلا تاج آبادی
سلام ستیلا جان
خوب نوشتی. تلاش تو برای بیان خودت عالیه.
فقط اینکه کاش این متن رو دقیقتر بازنویسی و ویرایش میکردی. تقریبا آخر هیچ جملهای نقطه نذاشتی و این خوندن متن رو بسیار سخت کرده.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
شبنم طاهری پسند
روز اول:
در حالی که داشتم کفش هایم را طوری از پایم جدا میکردم که ته جوراب هایم به راهرویی که پاتوق گربه های کوچه است نخورد،مادرم در را باز کرد و با اشاره به لوستر های جدید ،لبخند رضایتی بر لب زد؛خندیدم و تبریک گفتم. بعد از رفتن خاله و همسرش و نظر دادن پیرامون لوستر جدید ،من که حسابی خسته و کلافه بودم،لوبیا گرم را سرد سرد خوردم و آماده رفتن به رخت خواب شدم تا شاید بتوانم با خوابیدن کمی از ناراحتی و کلافگیم کم کنم.
خواهرم که خیلی سریع متوجه شده بود که حال خوبی ندارم،پشت سر هم سوال می پرسید و من هم که طبق معمول همیشه سعی میکنم در تنهایی با مشکلاتم کنار بیایم سوال هایش را بی جواب میگذاشتم.
به رخت خواب رفتم ولی رفتن همانا و خوابیدن همانا
نیم ساعت تمام غلت زدم و در این بین که خواهرم می رفت و می آمد با دیدن بی قراری من امد و نشست کنارم،دستش را روی پیشانیم گذاشت،سر صحبت را به موضوع دیگری کشاند و در بین همه صحبت هایش دست نوازشش را از پیشانی من کنار نبرد
و در آخر آنقدر نوازش کرد تا خواب سراغم آمد
زندگی هر چه بی رحمی کند، زخم زند و طعم تلخ درد را تا استخوانت ببرد،در نهایتِ درد دریچه ای برای التیام و نوازش باقی میگذارد،نوازشی از جنس عشق خواهرانه.
تعداد کارکتر:۱۰۴۴
کلمات عینی: ۲۹
کلمات ذهنی:۲۸
جمعه، شب داشت از راه می رسید و تکالیف پسرم همچنان مانده بود. چشم غرّه ای به او رفتم. در دنیای خیالی او تنها کسی که جایی نداشت، من واقعی بودم. وسط میدان نبرد بود و عمیقاً رهبری هر دو جناح را به عهده داشت. «پاشو برو مشقات رو بنویس.» این بار حمله های زمینی، جای خود را به حمله های هوایی دادند و حالا او همزمان نیروهای هوایی و زمینی اش را تحت کنترل داشت و با ذهن کوچک هشت ساله اش، استراتژی های حمله و شبیخون طراحی می کرد. زمان به سرعت باد می گذشت و آن کس که زیر دست و پای اضطراب لِه می شد من بودم و آن کس که دنیا را فتح می کرد، او بود. دیگر دمنوش و گل گاو زبان بر آرامش اعصاب و روانم جواب نمی داد. فریاد زدم: «همین الان میری مشقات رو می نویسی. من همسن تو بودم، هیچ وقت مشقام رو نمی گذاشتم برای جمعه شب. سریع بلند شو تا عصبانی نشدم.»
البته که دیگه کاملا عصبانی بودم. مردونگی کرد و به روم نیاورد. با چشمان تیله مانندش نگاهم کرد. هنوز جهانش را کامل فتح نکرده بود که از میان دنیای پرتلاطمش بلند شد. دیگر بیشتر از این نمی توانست برای نجات دنیا کاری انجام دهد. آهی کشید و به اتاقش رفت.
بالاخره موفق شدم. اما صدای خودم مدام در ذهنم می پیچید و من را رها نمی کرد.
بله. وقتی که همسن و سال او بودم، هرگز مشق هایم را جمعه شب نمی نوشتم. فقط به او نگفتم که مشق هایم را شنبه صبح می نوشتم! هرچه عمیق تر فکر کردم، زوایای تازه ای پیش چشمانم باز شد. در خاطرات گُنگ هشت سالگی ام، چهره ی پر از خشم پدرم را به یاد آوردم. آن هنگام که فریاد می زد: «من هیچ وقت مشق هام رو شنبه صبح انجام نمی دادم.» فکر می کنم این قصه سر دراز دارد…
سلام خانم صرافین عزیز
قطعه شما فوقالعاده خلاقانه و زیباست.
نقطۀ قوت این قطعه پایانبندی خیلی خوبشه.
بینهایت مشتاقم تا نوشتههای بعدی شما رو هم بخونم.
شبنم طاهری پسند
روز اول:
در حالی که داشتم کفش هایم را طوری از پایم جدا میکردم که ته جوراب هایم به راهرویی که پاتوق گربه های کوچه است نخورد،مادرم در را باز کرد و با اشاره به لوستر های جدید ،لبخند رضایتی بر لب زد؛خندیدم و تبریک گفتم. بعد از رفتن خاله و همسرش و نظر دادن پیرامون لوستر جدید ،من که حسابی خسته و کلافه بودم،لوبیا گرم را سرد سرد خوردم و آماده رفتن به رخت خواب شدم تا شاید بتوانم با خوابیدن کمی از ناراحتی و کلافگیم کم کنم.
خواهرم که خیلی سریع متوجه شده بود که حال خوبی ندارم،پشت سر هم سوال می پرسید و من هم که طبق معمول همیشه سعی میکنم در تنهایی با مشکلاتم کنار بیایم سوال هایش را بی جواب میگذاشتم.
به رخت خواب رفتم ولی رفتن همانا و خوابیدن همانا
نیم ساعت تمام غلت زدم و در این بین که خواهرم می رفت و می آمد با دیدن بی قراری من امد و نشست کنارم،دستش را روی پیشانیم گذاشت،سر صحبت را به موضوع دیگری کشاند و در بین همه صحبت هایش دست نوازشش را از پیشانی من کنار نبرد
و در آخر آنقد نوازش کرد تا خواب سراغم آمد
زندگی هر چه بی رحمی کند، زخم زند و طعم تلخ درد را تا استخوانت ببرد،در نهایتِ درد دریچه ای برای التهایم و نوازش باقی میگذارد،نوازشی از جنس عشق خواهرانه.
تعداد کارکتر:۱۰۴۴
کلمات عینی: ۲۹
کلمات ذهنی:۲۸
التیام* در خط اخر
انقدر*
در حالی که داشتم کفش هایم رو طوری از پایم جدا میکردم که ته جوراب هایم به راهرویی که پاتوق گربه های کوچه است نخورد،مادرم در را باز کرد و با اشاره به لوستر های جدید ،لبخند رضایتی بر لب زد؛خندیدم و تبریک گفتم. بعد از رفتن خاله و همسرش و نظر دادن پیرامون لوستر جدید ،من که حسابی خسته و کلافه بودم،لوبیا گرم را سرد سرد خوردم و آماده رفتن به رخت خواب شدم تا شاید بتوانم با خوابیدن کمی از ناراحتی و کلافگیم کم کنم.
خواهرم که خیلی سریع متوجه شده بود که حال خوبی ندارم،پشت سر هم سوال می پرسید و من هم که طبق معمول همیشه سعی میکنم در تنهایی با مشکلاتم کنار بیایم سوال هایش را بی جواب میگذاشتم.
به رخت خواب رفتم ولی رفتن همانا و خوابیدن همانا
نیم ساعت تمام غلت زدم و در این بین که خواهرم می رفت و می آمد با دیدن بی قراری من آمد و نشست کنارم،دستش را روی پیشانیم گذاشت،سر صحبت را به موضوع دیگری کشاند و در بین همه صحبت هایش دست نوازشش را از پیشانی من کنار نبرد
و در آخر آنقد نوازش کرد تا خواب سراغم آمد.
زندگی هر چه بی رحمی کند، زخم زند و طعم تلخ درد را تا استخوانت ببرد،در نهایتِ درد دریچه ای برای التهایم و نوازش باقی میگذارد،نوازشی از جنس عشق خواهرانه.
زنده باد شبنم عزیز
ساده و زیبا نوشتید.
مشخصه که کمی تمرین بیشتر میتونید یادداشتهای خیلی خوبی بنویسید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
فقط یه نکته کوچولو: بعد از علامتهایی مثل نقطه و ویرگول یه فاصله بذارید. قبلش لازم نیست.
شهرزاد اسدی از ونکوور
با نوشتن زندگی کن.
دیشب ذهن و جسم خسته ام رمق شرکت در کلاس نویسندگی را نداشتند.
صبح انرژی دوباره گرفتم. با اشتیاق تبلتم را روشن کردم استاد می گفت در هر شرایطی باید بنویسید.
چند شب پیش مجبورم شدم همسرم را به بیمارستان برسانم. اخرین لحظه قبل از خروج تبلتم را گذاشتم تو کیفم تا شاید چیزی بنویسم.
انیمیشن پدر و دختر تو گروه ارسال شده بود. من تمام این چند روز مسیر بیمارستان را بی وقفه رانده بودم و فرصت نوشتن نداشتم.
حمید فریاد می زد و از دکتر ها تقاضای کمک می کرد. قلبم اتیش میگرفت و تو دلم می گفتم کاش من به جای اون درد می کشیدم. عزیزترین کس زندگیم، چند روز پیش مملو از عشق و قدرت بود. حالا روی تخت بیمارستان ضعیف و نحیف افتاده بود. برای تنهایی و بی کسی اش دلم پاره پاره شد.
به تنهایی درد می کشید. من که با تمام وجودم دوستش دارم نمی توانستم ذرهای از دردش را بکاهم. پرستار یک امپول مورفین روی شانه بی پناهش تزریق کرد. به خواب عمیقی فرو رفت ، من ماندم سکوت بیمارستان و پرستاران همیشه بیدار. شروع کردم به نوشتن قصه انیمیشن پدر و دختر ، در کنار تخت یارم، با نگاه کردن به چشما های بی فروغش سفر کردم به جاده بی انتهای نوشتن.
۱۰۲۰ کاراکتر
۱۵۶ کلمه ذهنی
۳۶ کلمه عینی
درود شهرزاد گرامی
زیبا نوشتید و حس خودتون رو به خوبی منتقل کردید.
امیدوارم حال همسر گرامیتون خوب شده باشه.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
(تعداد حروف: 1035 / تعداد کلمات عینی: 34 / کلمات ذهنی : 732)
امروز پنج شنبه ساعت 7:30 صبح از خواب بیدار شدم. با آنکه شب قبل پکیج را تا آخرین درجه تنظیم کرده بودم اما بخاطر هوای برفی دیروز هنوز سردی هوا احساس می شد. پتو را تا نزدیکی صورت ام کشیدم . همین که به سمت دیگر چرخیدم چشمم به موبایلم افتاد. طبق عادت همیشگی گوشی را برداشتم تا پیام هایم را چک کنم. چشمم به اولین پیام دوستم افتاد که نوشته بود: « میای ظهر بریم؟»
تعجب کردم که چرا آنقدر دیر وقت آن هم شب قبل ساعت 12 پیام داده بود.
با آنکه هفته ی قبل با یکدیگر برنامه ریزی کرده بودیم ، ولی با خلف وعده اش باعث عصبانی شدن من شد گویا من برایش اهمیت نداشتم. کار او من را به یاد زمانی می اندازد که سعی می کنیم به باشگاه 5 صبحی ها بپیوندیم ولی هرصبح ساعت 5 که آلارم گوشی ما زنگ میخورد دکمه ی چرت را می فشاریم . در همین هنگام هست که چقدر روح و نفس ما با دیدن این همه خلف وعده هایی که به خودمان میدهیم از ما عصبانی و نا امیدمی شود. گویا پی میبرد که تو آن شخصی نیستی که قرار هست ازبقیه ی انسانها فرق داشته باشی و متفاوت تر زندگی کنی و در این دنیا کاری کنی و یک انسان موفق شوی. گویا موفقیت ازهمان دور دستی برای تو تکان می دهد و راهش را می کشد و می رود.
کلمات ذهنی 73 تا میباشد که اشتباها 732 نوشته شده
چرا می خواهی نویسنده بشی. صرفا برای تمرین دوره آموزشی
ظاهرا سوالی ساده به نظر میرسد. خصوصا اگر در یک دوره آموزش نویسندگی مطرح شده باشد. ولی جواب آن برخلاف انتظار ساده نیست. چرا که همه افرادی که در چنین دورهای حضور دارند، الزاما تعریف واحدی از مقوله نویسندگی ندارند. هر چند بخش قابل توجهای از افراد، دغدغه نوشتن به شکل حرفهای در زمینههای چون داستاننویسی یا نمایشنامه نویسی را دارند، ولی این بدان معنا نیست که همه این افراد چنین انتظاری از دوره را دارند و یا آنان که رویا نویسندگی با رویکرد داستاننویسی را دارند نیز به واقع از آنچه که در پیش رو دارند، مطلع هستند و امیدی برای رسیدن به مقصود داشته باشند. نویسندگی به شکل عام خودش در دو سطح کلان قابل تفکیک است. نویسندگی به عنوان فعلی برای آفرینش متن و یا محتوا که الزاما وجه هنری و ادبی در آن اولویت اصلی را ندارد. یا نویسندگی به عنوان شغل و حرفه که فرد همان فعل مرحله قبل را به عنوان راهی برای کسب درآمد و تامین زندگی انتخاب کرده است. در مفهوم اول می توان گفت که بسیاری از ما حتی بدون حضور در چنین دورههای، خود را نویسنده میدانیم. و استفاده از فعل مضارع و وجه خواستن در مورد ما موضوعیتی ندارد. همچنین بسیاری از ما نیز میدانیم که نویسندگی به عنوان حرفه، خصوصا در زمینههایی مانند داستاننویسی و نمایشنامه نویسی علاوه بر دشواریهای شغلی که همه ما به آن وقوف داریم، به دلیل نیاز به ذائقه و دیدی هنری و حس زیبای شناختی، فعلی نیست که هر کسی صلاحیت احراز آن را داشته باشد. اگر خمیر مایه لازمه در فرد نباشد، نهایت در اثر سماجت و پیگیری ممکن است به سطح نازلی از آن دست یابد که مطمئنا مطلوب فرد فرهیخته نخواهد بود. از این رو خواهیم دید جواب ساده و صریح دادن به این سوال برای کسانی که خودشان و یا دیگران هنوز نویسنده بودند آنها را باور ندارند، کار را به رویا بافی خواهد کشید و یا بسیار ساده دلانه و خام خواهدبود.
البته باید توجه داشت این جستار بخشی از تمرین مورد انتظار دوره آموزشی حاضر است. و قرار نیست که سوال به چالش کشیده شود و اینگونه القا شود که طرح این سوال با پیش زمینه تجربی افراد می تواند کار را به خیال پردازی بکشاند. به شکلی که فرد خود را بی دلیل در قامت نویسندهای تثبیت شده تصور کند که به واقع چنین نیست. و به تبع برای خود رسالت و اهدافی را بر شمارد که ممکن است هیچ تناسبی با قابلیتها و تواناییهای فعلی وی نداشته باشد.لذا باید آن را به عنوان نوعی از تمرین که هدف آن تولید جستار با پرسشی محوری که به حق میتوان آن را سوالی جالب برای طیف متنوع افراد حاضر در کلاس دانست، نگریست. البته نمونههای ارائه شده در این رابطه نیز نوعی از نگرش روایی را بر ما القا میکند که انتظار میرود ما آنها را به عنوان الگو در تولید محتوا مد نظر داشته باشیم. نوشتههای که به دلایل فوق ما را به همان جنس رویا پردازی سوق خواهند داد. ولی ملالی نیست. چرا که موضوع، حکم تمرین و مشق را دارد. دو نمونه، دو فرد را که نویسنده بودن آنها بر دیگران و خودشان مسجل شده است را نشان می دهد و روایتی که آنها به عنوان بهانه گام نهادن در این مسیر داشته اند را به ما می نماید. متاسفانه چنین رویکرد برای فرد چون من، نمی تواند مورد استفاده قرار گیرد چرا که اولا به باور شخصی خودم اصولا قرار نیست در مقام و مرتبه نویسنده حرفهای قرار گیرم و دیگر این که حتی اگر دست به خلق و تولید محتوا و نوشتاری بزنم از آن جنس نخواهد بود که خود نوشته از نظر وجه هنری و ادبی مورد توجه قرار گیرد. و معمولا در جامعه چنین نحوه نگارشی حتی اگر منتج به نوشتن کتب متعدد گردد، فرد را در قامت محقق و یا متخصص در آن حوزه قرار خواهد داد و وجه نویسندگی در چنین اشخاصی در اولویت نخست قرار نخواهد گرفت. مانند نویسندگان آثار علمی و آموزشی و فلسفی. از این رو با این پیش فرض که قرار نیز نیست که حضور در دوره را هم به این سطح تقلیل دهیم که قرار است صرفا قواعد تکنیکی و یا میانبرهای نحوه مدیریت تولید محتوا و در شکل والاتر آن استفاده از تکنیک های ادبی برای جذابیت بیشتر نوشتار خود را در آن فرا بگیریم، من ترجیح را بر این می بینم که به جای ورود به حیطه خیال پردازی صرف، با دید انجام تمرین کلاسی، آن را با نگرش شخصی و تجربه زیسته خودم گره زده و آن گونه به موضوع به پردازم که هم وجه تمرینی رعایت شود و هم بخشی از آنچه که لازم می دانم را در نوشتارم منعکس کنم. از این رو سوال را به این شکل در ذهن تغییر خواهم داد که چرا به نوشتن علاقمند شدی.
داستان من یعنی علاقه به نوشتن بسیار دیگر هنگام تر از روایت های رایج مورد انتظار آغاز شد. شاید دلیل آن بود که ما ماحصل دوره ای از آموزش بودیم که مبلغ اهمیت و ارزش دروس ریاضی و علوم تجربی بود. سایر دروس چون ادبیات و هنر تا حدی زیادی مورد بی مهری قرار می گرفتند. نه سبک و سیاق خاصی برای آموزش چنین دورسی وجود داشت و نه در جامعه و خانواده فراگیری آنها چندان مورد توجه بود. همین بود که در دورس غریبه تر چون درس عربی یا انگلیسی با وجود این که براساس نظام آموزشی همه مکلف به صرف زمان و فراگیری آنها بودند، در نهایت خروجی به شکلی بود که افراد پس از فراغت از تحصیل حتی توان انجام مکالمهای ساده به این زبانها را فرانگرفته بودند و دست آوردشان صرفا آشنایی گنگی از اصول صرف و نحو و گرامر شد که به خودی خود هیچ ارزش افزودهای در زندگی آنان ایجاد نمیکند. از این رو من نیز مانند بسیاری دیگر در تمام دوران تحصیل ادبیات و کلا علوم انسانی را صرفا به عنوان بخش گنگی از سیستم آموزشی میشناختم که عدم توجه به آنها صرفا در حد تاثیر در معدل کل میتوانست موجب آزار گردد. وگرنه به هیچ رو دلنگران آن نبودم که وقت کلاس انشا و هنر به دبیران علوم و ریاضی داده میشد که ما را در آن دورس با بنیه بیشتر بار آوردند و همین که نمره مقبول بابت نوشتن انشاء کلیشهای و تکراری با موضوعاتی چون علم بهتر است یا ثروت یا تعطیلات خودتان را چگونه گذارندهاید برای من کفایت می کردم. و روال مطلوب نیز متر و معیار شناخته شدهای داشت که تامین حداقل خطوط لازم برای کسب هر سطح از امتیاز در آن از پیش معین شده بود. روالی که از آن به عنوان معیار نگارش وجبی یاد میشد.
ولی پس از فراغت از تحصیل و شروع به کار بود که متوجه شدیم که بسیاری از آن چه که در دوران تحصیل به ما القا شده بود ، آنچنان که باید در زندگی واقعی ما به ازاء ندارد. کمتر پیش میآمد که کسی از همه آنچه که به عنوان علوم مختلفه مانند ریاضیات، فیزیک و یا شیمی آموخته بودیم از ما سوالی داشته باشد. در زمینه تخصصی نیز عملا وارد حیطههای ظریفی از کار شده بودم که باید اعتراف کرد که بازهم نظام آموزشی آنچنان که باید بدان ورود نکرده بود و دورس تخصصی نیز نهایتا به شکل سایه کم رنگ از واقعیت به افراد آموزش داده شده بود. البته خوش بختانه چنانچه بخت یار بود و در درک صحیح مطالب فنی کوتاهی نکرده بوده باشی، شانس آن را که به اتکا منابع خارج از دوره خصوصا منابع خارجی بتوانی خود را از نظر فنی کارآمد و بروز گردانی، وجود داشت ولی در خصوص آن بخش از آموزش ها که حتی در این سطح نازل هم مورد عنایت و توجه اولیا سیستم آموزشی قرار نداشت، به دلیل فاصله زیاد بین واقعیت و نیاز، شانس بروزرسانی و کارآمدی به شدت کاهش می یافت.
و متاسفانه ادبیات و نگارش یکی از آن موارد اساسی بود که در این ساختار آموزشی با وجود صرف زمان زیاد به شدت از انتظارات فاصله داشت. شرایط محیط کار و نیاز به هماهنگی و تعامل با همکاران، مدیران و کارفرمایان به سرعت ناکارآمدی و فقدان ارتباط کلامی موثر را به رخمان کشید. خصوصا در جلسات فنی که محدودیتهای زمانی عملا آنها را به محل جدال بر میزان تاثیرگذاری کلامی تبدیل می کرد و به سادگی ممکن بود که گزینه اصلح از نظر فنی و اقتصادی با راهکاری ناصواب تر جاگزین شود. خوشبختانه این نقیصه صرفا دامن گیر من نبود و بسیاری دیگر کم و بیش شرایط مشابه من را داشتند و از این رو علاوه بر این که به واقع امکان طرح و بررسی همه گزینههای فنی در طول جلسات ممکن نیست، به نوعی می توان گفت افراد به عنوان ساز و کاری دفاعی و هم چنین روشی برای مکتوب کردن نظارات دیگران، بخش قابل توجهی از ساز و کار تبادل نظر و روش تصمیم سازی را مبتنی بر متن قرار دادهاند. و این ضربه دومی بود که من در همان سالهای ابتدای شروع به کارم با آن روبرو شدم و دریافتم آن زمانی را که صرفا با پرکردن انشا با جملات کلیشه ای وتکراری و بی محتوا به بطالت گذارنده ام در واقع چه فرصت گرانقدری را به ثمن بخس به فنا داده ام. و برای من نوشتن از سر نیاز به دغدغه ای تبدیل شد. نادانستهها بسیار بود و یافتن جواب یعنی نوشتن متنی موثر نیاز روزمره. فرصت آموزشی وجود نداشت. البته بعدها فهمیدم بسیاری دیگر چون من به همین روال کار گرفتار آمدند و در گام نخست اساس را بر انکار ناکارآمدی بنا نهادند. بسیاری هیچ گاه از مرحله کلام، آنهم با هر کیفیتی که به شکل شخصی بدان شکل داده بودند، به مرحله نگارش نرسیدند. آن گروه که مجبور به شروع نگارش میشدند و یا اراده به انجام آن گرفتند نیز متاسفانه جز روال سعی و خطا راهکار معقول دیگری را نمی توانند بیابند. به شخصه من ابتدا با متن های کوتاه شروع کردم. آنچنان کوتاه که برای درک آن عملا باید خوانده بخش زیادی از المان های داخل متن را از پیش میدانست. خیلی طول نکشید که متوجه شوم که مغفور ماندن بسیاری از جزییات فنی که به نظر بدیهی میآمدند، میتواند باعث گردد که خوانده متن به درک صحیح نرسد. مرحله بعد تلاش برای بسط دادن متن با جزییات بیشتر بود. راهکاری که هر چند جذابیت های خاص خودش را داشت و میتوان مدعی شد که به جزء جزء موضوعات در متن پرداخته شده است ولی در عمل به دلیل ثقیل و طولانی شدن نوشتار از حوصله مخاطب خارج میشد. خصوصا اگر با ایرادات نگارشی و جملات گنگ نیز درهم آمیخته میشد. از آن دوران سالهاست که می گذرد و هنوز هم بدان معترف ام که به نقطه ای نرسیدهام که هم آنچه که مد نظر دارم را در نوشتارم منعکس کنم و هم متن آنچنان موجز و موثر و جذاب باشد که مخاطب حوصله به اتمام رساندن آن را بیابد و مراد من را از آن درک کند.
تا اینجا داستان، نگراش را صرفا با رویکردی فنی برای تامین اهداف حرفه ای می دیدم. ولی به تدریج آن را بستری مناسب و معقول برای بسیاری از افکار و ایدههای که به ضعم من هر انسانی وجوهی از آن را در ذهن دارد دیدم. دغدغهها، علائق و پرسشهای که الزاما به کار و یا حتی نگرشی هنری ربطی ندارد. می تواند دغدغههای اجتماعی و یا فرهنگی باشد که به شکل روزمره با آنها روبرو میشویم و دوست داریم آنها را به افرادی بجز آنان شانس آن را داریم که به صورت کلامی و رو در رو با آنها مطرح کنم با سایرین و کسانی که دورتر از ما نیز هستند به اشتراک بگذاریم. و این تقریبا همزمان بود با دورانی که وبلاگ نویسی به عنوان بستر ارتباطی جدیدی در دسترس قرار گرفت. به یک باره نوشته و مطالب انبوهی در دسترس همگان قرار گرفت که دیده شدن نظرات فردی در آن چون پیدا کردن پژواک صدای ضعیف در انبوه زمزمه ها و هیاهوهای کلامی در آشفته بازاری بود که صدا به صدا نمی رسید. آن دوران را بسیار دوست داشتم. می نوشتم ولی باز متوجه شدم آنچه که سد راه رساند پیامها به دیگران می شود دوباره همان درد قدیمیست که آن را در محیط کار کشف کرده بودم. با این تفاوت که در اینجا کسی منتظر نظر تو نبود. تنها آن دسته از متنهایی که حرفی برای گفتن داشتند، دیده می شدند که آن حرف را در کوتاه ترین و موجزترین شکل ممکن ارائه داده باشند. و این نیز به تنهایی عامل تعیین کننده نبود و می بایست متن از نظر جذابیت و زیبایی شناختی به تناسب موضوع بهرهای می داشت. هر چند باید معترف باشم در آن روال شانس زیادی برای بروز رسانی و ارتقاء خود پیدا نکردم. شاید دلیلش آن بود که آن بستر برای نوشته های کوتاه و مطالب عامه پسند ظرفیت لازم را داشت و یا من چنین برداشتی از آن فضا داشتم. در کل بعد از سالها که به هر حال و به تقدیر نوشتن بخشی از فعالیت یومیه من است به این فراست افتادم که با همراهی یک دوره آموزشی بخشی از آنچیزی را که به صورت سعی و خطا آموختهام را با روش ساختار یافته تر مقایسه کنم و در کنارش از آموزه های جدید هم بهره مند گردم و امیدوارم توانایی آن را بیابم که موثرتر و معقول تر از پیش بنویسم.
می دانم قرار بر ارسال نبود ولی ارسال آن هم بی ضرر است 🙂
سکوت _پیروزی. قد کوتاهی داشت .همین باعث میشد که در صف کلاس اولین نفر بیاستد. حتی در کلاس هم برای اینکه تخته را ببیند میز اول می نشست. دختر آرامی بود . تا باهاش صحبت نمی کردی، چیزی نمی گفت. بعضی از بچه ها فکر میکردند افسردگی دارد اما اینطور نبود. روز اولی که دیدمش حس کردم که از اون بچه باهوش های کلاس اما وقتی چند ماه گذشت، فهمیدم اشتباه کردم. درسش خوب بود اما در ریاضی و علوم کمی لق میزد . یک روز که سال اول راهنمایی بودیم معلم ریاضی امتحان گرفت .بعد از اینکه امتحان را دادیم سمتش رفتم و پرسیدم :خوب دادی؟ _عالی بود . اگر ۱۹ نشم، ۱۷ میشم. فردا که معلم با برگه های تصحیح شده آمد . برخی از برگه ها را نداد .معلم روبه کلاس کرد و گفت: مثل اینکه برخی ها کلاس و درس را با خانه خاله اشتباه گرفتند.حالا وقتی فردا با والدین آمدید مدرسه آنوقت حالیتون میشه . اسم همان دانش آموز هم جز ان ها بود .بچه ها شروع کردن به التماس و گریه کردن . معلم هم از ان ها قول گرفت که امتحان هفته دیگه را خوب بدهند. سارا همان دختر آرام کلاس ، به فعالیت های ورزشی علاقه داشت . کمربند بنفش کاراته داشت و در کنارش والیبال و بسکتبال هم انجام میداد. با اینکه کلاس هندبال هم نرفته بود اما تنها کسی بود که هندبالش در کلاس خوب بود. سارا زیبایی خاصی داشت .موهای فر ، چشمان عسلی و سفیدی پوست. یک روز که در زنگ ورزش ، داشتیم والیبال تمرین میکردیم .معلم ورزشمان سارا را با یکی از بچه ها که قد او نزدیک ۱۶۰ سانتی متر بود انداخت. آن دختر برای سارا توپ را خیلی بالا می انداخت و سارا نمیتوانست توپ را بگیرد . سارا رو به دختر کرد و مودبانه گفت:اگر امکانش هست کمی پایین تر بیانداز . دختر هم با بی رحمی تمام گفت:من خوب می اندازم. تقصیر من نیست ، تقصیر خودت است که قدت کوتاه است.بعد روبه معلم کرد و دوباره گفت:خانم این خیلی کوتاه است برای چی با من انداختینش؟ معلم روبه سارا کرد و بعد به دختر گفت :خودتم زیاد بلند نیستی! سارا از اون روز دیگ زنگ ورزش ، ورزش نمی کرد و یک گوشه می نشست و کتاب در دست می گرفت و میخواند . رفتم پیشش و پرسیدم :نمیایی بازی ؟ مکث کرد و لبخند تلخی زد. _نه باید کتابم را بخوانم. +حالا بیا بازی کنیم . یار کم داریم. _نه ممنون از دعوتت. اصرار نکردم و رفتم. سال ها گذشت تا اینکه در سال اول دبیرستان با هم دوست شدیم .درسال هایی که مدارس مجازی بود من سارا هرروز صبح باهم سلام و صبح بخیر می گفتیم و شب ها شب بخیر. در این روزها فهمیدم که سارا اصلا خجالتی نیست . بسیار مهربان بود.اما کمی به سختی با بچه ها اخت میشد .سارا بهترین رفیقم شد.سارا به هنر خیلی علاقه داشت .نویسنده خیلی خوبی بود .برای داستان هایش وقت می گذاشت و ایده های جالبی داشت. شانزدهمین تولدش را در ۸دی ماه برایش با چند تا از بچه ها گرفتیم .خیلی خوشحال شده بود . ذوق و خوشحالی را در چشمانش میدیدم . سارا تعریف میکرد بعد از ۳ سال خدا او را به پدر و مادرش داده است . برای سربلندی پدر و مادرش خیلی تلاش میکرد. تنها آرزو مادرش این بود که سارا دکتر شود . اما خودش علاقه ای نداشت . دوست داشت به سمت هنر برود و فیلمنامه نویس شود.سارا میگفت :تو زندگیش خیلی سختی کشیده، اما آخرش خودش را به دنیا ثابت میکند که به اهدافش میرسد
تماشای این روزهای برایم غیر قابل تحمل است دچار استرس میشوم .راستش را بخواهید اندکی حسادت میکنم به آنهایی که کلمه پدر را بر زبان می آوردند. حسادتم را به حساب آن حس های دخترانه ای که نسبت به او داشتم بگذارید شایدقابل درک باشد و با خود نگویید که این رسم روزگار است! اما من یک دخترم و او بابایم بود نمی بایست ترکم میکرد چون خب می دانست که دخترش بابایی ست و در نبودش شب و روز غصه می خورد و دلتنگ میشود. آنقدر هم که فکر میکنید نا مهربان نیستم چرا که با تمام آن حسادت هایم آرزو برای سلامتی همه ی پدران را از خدا خواهانم چون خود، دچار غمی شده ام که تنها مرگ میتواند مرا از این غم رها یابد. البته گاه گُداری برای درمان حال آشفته ام بر سر مزارش میروم! آن قدر با او سخن میگویم تا آرام شوم اما چه بسا که این حال آشفته ی من درمان ندارد. حال بگذارید برایتان خاطره ای از روز پدر بازگو کنم.! کوچک بودم، دوس داشتم به مناسبت این روز به پدر هدیه دهم . ناگفته نماند ! پدر هر از گاهی سیگار میکشید. تصمیم گرفتم هدیه ام به او سیگار باشد. رفتم و یک بسته سیگار بهمن از مغازه ی آقا کمال محله خریدم. قبل از خروج از مغازه روبه او کردم گفتم: آقا کمان میشه این سیگار رو در چند جعبه قرار دهید، سپس کادو کنید؟! آقا کمال هم که خیلی باهوش و مهربان بود، دو هزاریش افتاد و با خنده گفت: چشم دختر بابا! شب شد! پس از صرف شام کادوها را روی میز قرار دادیم.! خواهر و برادر هایم هر کدام کادو ی خود را به پدر تقدیم کردند در آخر نوبت به ته تغاری خانواده که من بودم رسید! جلو رفتم پیشانی پدر را بوسیدم و گفتم روزت مبارک بابا جون! مشتاق به باز کردن هدیه ی من شد و یک به یک جعبه ها را باز کرد در حین باز کردن جعبه ها میگفت: ببینم دختر بابا برام چی خریده! آخرین جعبه را که باز کرد نگاهش به سیگار افتاد سپس صدای خنده اش در خانه پیچید وبقیه هم با خنده ی پدر قهقههِ میزدند . آن شب شبی به یاد ماندنی برایمان ضبط شده بود. حال تنها خاطراتش است که برایم باقی ست. پس تا زنده هستیم قدر دانِ این نعمت الهی باشیم. هر چند یک روز پیمانه ی آدمیت پُر خواهد شد و به دنیای ابدی پرواز خواهد کرد …
شهناز عزیز شما خیلی روان و قوی مینویسید ، با پشتکارتون پیشرفت زیادی خواهید کرد.👏👏🌱
برای تعطیلات به باغ پدربزرگ و مادر بزرگم رفته بودیم. چند سالی میشود که پدربزرگم فراموشی گرفته است.
وقتی از ماشین پیاده شدیم، همه به داخل خانه رفتند؛ ولی پدربزرگم با آن شلنگ نارنجی رنگ که همیشه سرش گلی بود و برای آب خوردن، مجبور بودیم که سر آن را بشوریم، توجهام را به خود جلب کرد.
به سمت پدربزرگم رفتم. داشت به گلهای قرمز و صورتی باغ که تیغ داشتند و من از بچگی عاشقشان بودم، آب میداد.
مرا محکم در آغوشش فشرد و گفت: بالاخره آمدی؟
دلم خیلی برات تنگ شده بود. آدم به این گلها هم اگر چند روزی آب دهد، بهشان وابسته میشود؛ چه برسد به فرزندهایش!
فقط میدانی فرق بین آدمها و گلها چیست؟
آنها تا آخر عمرشان، گرچه خیلی کوتاه است، ولی به تو وفادار میمانند؛ اما آدمها زود تو را فراموش میکنند، به طوری که انگار اصلا وجود نداشتهای.
اشک در چشمانم حلقه زد. راست میگفت، ما اصلا حواسمان به او نبود، فکر میکردیم که او حواس پرتی دارد؛ ولی دریغ از آنکه ما حواس پرتی داشتیم و نمیدانستیم.
تعداد کاراکتر: ۸۸۰
تعداد کلمه: ۱۷۷
تعداد جمله: ۸
تعداد پاراگراف: ۸
تعداد کلمات ذهنی: ۱۰۲
تعداد کلمات عینی: ۶۰
خیلی روان و با نگارش خوب
باهمه ی ترس ودلهره اش وارداتاق دکترمحمدرضاانصاری شد. فکرنمیکردآنروز یکباردیگرحضورخداوندرادرزندگی نظاره گرباشد.
سلام کردوروی صندلی نشست، دستانش میلرزید، وبخاطرترسی که وجودش رااحاطه کرده بودسرش راخم ومچاله شده بود.
صحبتهایِ بین دکترومادرش ردوبدل شد، اماانگاردخترک دراین دنیانبود.
لحظه ی گذشت باصدای دکتر به خودآمدومتوجه اوضاع شد. روبرویش نشسته بودوچندباری او راصداکرده بوداماانگاردخترک قصدنداشت سرش رابلندکند.
دکتردست چپش راروی شانه ی او ودست دیگرش رابه زیرچانه ی دخترک نزدیک وآرام سرش رابلندکرد.
چشمان دخترک بسته بود. به محض بازکردن چشمانش بالبحندی ازطرف دکترروبه رو شد خودش هم باورنداشت چه اتفاقی افتاده است.
چرادیگرترسی وجودش راآزرده خاطرنمی کند؟ چرااینقدرآرامش دروجودش موج می زند؟
شروع دوباره زندگی دخترک ازهمان لبخند آغازمیشود،
نگاه دکتربرق امیدرادروجوداوروشن گرده بود. تاآن روزاین نوررالمس وحس نکرده بود.
سالهای سال ازآن زمان میگذردوهرباری که دخترک ناامیدونگران می شودبه یادآنروزمی افتدوبه دنبال روزنه ای برای رهایی ازآن غم ونگرانی میگردد. وچه خدایی مهربانی که هیچوقت دراین مسیرتنهایش نگذاشته است.
تعدادکاراکتر۱۰۱۱
نگارش خوب و قوی
دلنشین
وقتی تو پارک یک دور کامل زدم ،نیمکتی را پیدا کردم که خالی بود. فضای زمستانی خشک و بی بارش، درختان را پر از خصم نمایش میداد. با هر وزش باد حجمی از خاک به هر سو می رفت ، مجبور شدم دستم را در برابر چشمانم حایل کنم تا خاک راه عبورش را عوض کند .آسمان بنای هیچ بارشی را در برنامه اش نداشت . پسر جوانی در نیمکت مجاور نشسته بود، تی شرت نازک مشکی برتن داشت ، سردی هوا را برویش نمی آورد. با نوک کفشش چوب کوچکی را می غلتاند تا سر خود را با آن بند کند.
گاهی اوقات خاکستر آن سیگار لعنتی را می تکاند، در گوش به آهنگی یا صدایی دل سپرده بود.
شلوار شل و ولی پوشیده بود که رنگ و رویی هم نداشت .
دوست داشتم با او صحبت کنم ، هنوز در این تردید بودم که ،اشاره دستم کار خودش را کرد.
ذهنم بامن در کسری از ثانیه بگو مگو کرد، دست بردار ، راحتش بگذار، مگر فضولی؟ آخه یکی نیست جلو تو را بگیرد؟
اشاره کردم ، هندز فری خودش را در آورد.
سلام چند سالتونه باید هم سن پسرم باشید .
ذهن : خدارا شکر اقلا حالی کرد جای مادرش است !
جوان پر تعجب از این ارتباط به همراه تبسمی اجباری پاسخ داد بیست سالمه
ذهن: خوبت شد ، بزور جوابت را میده.
باید هر جور شده سرزنش های ذهن را سرکوب میکردم، حوصله آزارهای بعدش را نداشتم.
حتما دانشجو هستید؟
با علامت سر جواب مثبت داد.
ذهن: سر یک منی را تکان میدهد زبانش را نه، بفهم حوصله ندارد.
چه رشته ای میخوانید؟
راه و ساختمان
با چرب زبانی و خوشحالی و از ترس ذهن بر آشفته گفتم : خیلی خوب پس هدف دارید .
حرفم را تقریبا با دهن کجی تکرار کرد، هدف، کدام هدف، کدام کار ، کدام امید ، کدام آینده ،
مقابلش ایستاده بودم تا چشم تو چشم صحبت کنم.
تهاجم ذهن شلوغم را دیگر نمی شنیدم .
لحن خسته اش جراُت پرسش بیشتر را از من گرفت و نتوانستم بپرسم چرا سیگار می کشی و ریه هایت را بیمار میکنی .
سرتا پا بیمار بود این هم مزید.
یاد آیه ای از قرآن افتادم مبنی براینکه بیماری روح بدتر از بیماری جسم است .
سعی کردم از امید و آینده برایش قصه های تخیلی بسازم ،
خنده تلخی کرد و رفت…..
سرکوبهای بعد از این ذهنم را کجای دلم میگذاشتم.
تمام خستگی آن پیاده روی درمن باقی ماند.
بار آن همه تلخی از او بر دوشم سنگینی می کرد.
خوشبختانه ذهنم عاقل تر از آن بود که درکم نکند ، شاید هم در حال خوب کردن حال خودش بود.
اما کودک دل سخت می گریست.
نسترن زراعتی
روی کاناپه نصفه نیمه دراز کشیده ، تکه های مانده در دهانش را قورت میدهد.
با دست راستش کنترل تلویزیون را میگیرد، تغییر کانال ها یکی بعد از دیگری مشخص میکند هیچ کدام از فیلمها را دوست ندارد.
حالا دست چپش را روی سرش گذاشته و هنوز با زبانش دهانش را مزه مزه میکند .
زیر لب زمزمه میکند : اینم که هیچی ندارد و باز کانال را تغییر میدهد . تا به کانال ورزشی میرسد ، روی این کانال بیشتر مکث میکند .
کانال بعدی آرم کشته شدگان ویروس کرونا با آهنگ ملتهبش حواسش را معطوف خود میسازد . آمریکا در صدر بیشترین فوتی ها بود. بهبود یافتگان هند نود و هفت درصد تعجب همسرم را بخود جلب کرد .
گوشی همراهش زنگ می خورد. بعد از اینکه جواب همراهش را داد ، دوباره کنترل را برمیدارد و از اینکه هیچ فیلمی را مناسب دیدن نمی بینددر زیر لب نق میزند، دوباره کانال را عوض میکند. در این برنامه روز پدر را پیشاپیش تبریک میگفتند ، تنها جمله ای که گفت این بود . چرا اینها ماسک نزدند.
رنامه تلویزیون را روی کانال مستند تنظیم کرد و کنترل تلویزیون را روی میز جلو کاناپه قرار داد ، نا امید از اینکه بتواند برنامه ای جذاب برای دیدن پیدا کند. تقریبا این برنامه هر شب اوست .
گاهی اوقات مجبور می شود بعضی از فیلمها را برای پنج یا شش بار ببیند ، در این صورت آنها را جلو جلو تعریف میکند.
شاید روزی برای بیندگان تلویزیون نیز حقوقی وضع شود. مثلا اینکه با پخش فیلمی تا پنج سال آینده پخش نشود.
نسترن زراعتی
بعد از چند روز بیوقفه در خانه ماندن بیرون زدیم، از شهر خارج شده و به سمت باغچهای که نهالهای کوچکی را در دلش جا دادهایم راهی شدیم. از وسط روستایی گذشتیم. راه پر بود از باغهایی که نه برگی برای درختانش مانده بود و نه برفی بر شاخههایش. نزدیک سد رسیدیم، سدی که منتظر نشسته تا کوهها برفهایش را به سویش راهی کنند. سهند از دور همچون عروسی در لباسی سفید، متین و باوقار نگاهمان میکرد. زمستان هوای بهاری را برایمان پیشکش کرده بود. پیاده میشویم. زمین نیمهگل است،گلی نرم، اندکی فرو میرویم، اما عجب که به کفشهایمان نمیچسبد. اطراف همچون تابلویی نقاشی و چه بسا زیباتر است.تابش اشعههای خورشید بر روی سد درخششی زیبا را نمایان میکند.روستایی پلکانی همجوار با درختانی انبوه از دور خودنمایی میکند. پسر پنج سالهام داد میکشد: بابا، و صدا به سمت خودش برمیگردد. تجربه ای تازه. هم متعجب شده و هم برایش جالب مینماید. دختر دو سالهام هم با برادرش همصدا میشود. صداها دوباره و سهباره میچرخد و به خودشان برمیگردد.پژواک. به فکر فرو میروم، قانون کارما هم همینگونه عمل میکند. وقتی بدون ذرهای فکر و ترس، شروع میکنیم به پیشداوریها، قضاوتها،مسخره کردنها نمیدانیم تمامی آنها در حال روانه شدن به زندگی خودمان است. به قول پروین:
هرچه کنی کشت همان بدروی
کار بد و نیک چو کوه و صداست.
ذهنی:۹۶
عینی:۳۵
generic cialis 20mg
به نام خدا
مسافت:
امروز در حال نگاه کردن به عکس های قدیمی بودم که عکسی توجهم را جلب کرد، تصویری مربوط به کاروانی در حال سفر به مشهد. سفری که واقعا باید عاشق می بودید تا با تمام سختی ها و دردسرهایش کنار بیایید. سفری که در آن افراد کاروان نه از جان خود ایمن بودند و نه از مال خود. کاروانی که سختی و درازای سفر در ظاهر عناصرش کاملا مشهود بود. گرد وخاک بلند شده از حرکت چهارپایان، پای بسته شده یکی از اسبان، چهره ی خسته و عرق کرده مرد جلودار در یک روز آفتابی داغ و… . به گفته قدیمی ها رفتن از سمنان به مشهد حدود یک ماه طول میکشید. اما امروز چه؟ فقط 8 ساعت با قطار، 6 ساعت با اتومبیل و 30 دقیقه با هواپیما میتوان این مسیر را پیمود. آری امروز کار به دقیقه ها کشیده است. اما سوال مهم اینست که آیا این دقیقه ها، میز ریاست را به ثانیه ها واگذار خواهند کرد؟ و اینکه آیا ایستگاهی برای کاهش ثانیه ها متصور است؟ مسلما روزی خواهد آمد که در کسری از ثانیه از سمنان به مشهد برویم. آری، خواهد رسید آن روز که برای مسافتی به اندازه دریا، زمانی به اندازه قطره کفایت کند.
عینی: 19
ذهنی: 183
کاراکتر:938
کلمه اول از تمرین زندگی من در ده کلمه:
درس عبرت
اولین باری که عهدهدار برنامهریزی و هماهنگی برای یک اردوی گروهی شدم، زمانی بود که ساکن خوابگاه متاهلین دانشگاه تربیت مدرس بودیم، حوالی چهار سالگی. در یک صبح گرم تابستانی، به سرم زد که اگر با بچه های مجتمع برای بازی دسته جمعی به یک جای بزرگ تر برویم، بیشتر خوش خواهد گذشت. همه بچه های قد و نیم قد همسایهها را که حدود پانزده نفری می شدند، توی محوطه جمع کردم و به فرمان بنده همه عازم دشت شدیم، دشت کاکوتی. یکی از تفریحات خانواده ما در روزهای تعطیل، گذراندن اوقات در این دشت هموار، به دور از هیاهوی مجتمع بود. بنابراین راهی را که همیشه با ماشین رفته بودم، کاملاً بلد بودم. در مسیر رفتن، هر باغچه ای که جلوی راهمان سبز می شد، درو می کردیم و هر چیزی که فکر می کردیم برای خوردن یا بازی کردن به درد میخورد، از بوته می چیدیم، درست مثل قوم مغول. نزدیک ظهر بود که به دشت رسیدیم. خیار و هندوانه های نارس که حاصل غارت باغچه ها بود، بین بچه ها تقسیم کردم و به عنوان ناهار نوش جان کردیم. فارغ از غوغای جهان مشغول بازی شدیم. آسمان نارنجی رنگ بالای سر خبر از آمدن تاریکی می داد. از ترس ماندن در تاریکی، دوباره همه را جمع کردم و به سمت مجتمع راه افتادیم. از دور، توده سیاهی نزدیک دیوار مجتمع دیده میشد. نزدیک که رسیدیم، جماعتی به استقبالمان آمده بودند. با ذوق، شروع به دویدن کردیم. همین که نگاهمان با نگاه پرسشگر، نگران و عصبانی پدر و مادرها تلاقی کرد، ترسی خزنده وجود کوچکمان را پر کرد اما دیگر دیر شده بود. صدای داد و فریاد، ضرباهنگ سیلی های نواخته شده و گریه بچه ها که به هوا رفته بود، درس عبرتی شد تا دیگر خودسرانه و بدون کسب اجازه از اولیا کسی را به اردو نبرم!
۳۰۰ کلمه
برابری
از خیابانی میگذشتم که بازار خرید و فروش بود و درهر گوشه دست فروشی به امید ارتزاق بساطی پهن کرده و به
خَلق الله جنسی میفروخت ، چیزی که این روزها در میان مردم موج میزد برابری بود که قبل تر شعارش باعث شده بود دیوی برود و فرشته ای جایگزین شود، برابری پیرمرد و پیرزن و پسر بچه و دختر بچه ای که همه دستفروش و فروشنده بودند ، یکی مال را دستمایه کرده بود یکی احساس ، یکی جان را و دیگری تن را.
حتی مرد جوان درشت اندامی که قد و هیکلش لرزه به تن می انداخت ، داشت برای حق برابریش از کف زمینی که ادعا میکرد محل همیشگی بساطش بوده بساط پیرزنی فرتوت ولاغر و تکیده را بر هم میزد و به زور تهدید و ارعاب حرفش را به کرسی مینشاند.
صحنه ای تلخ تر از تراژدیهای شکسپیر و سوفوکل ، جنگ نابرابری بود میان درست و درست تر ، ضعیف و ضعیف تر.
قصه امروز ما ماجرای صاحب خانه هایی است که مستاجرانی را برای اداره امور قرار داده و آنها خودمان را مملکتمان و انسانیتمان را به تاراج برده اند .
چه زیبا گفت هدایتگر صادقی((هزاران نسل بشر باید بیاید و برود تا یکی دو نفر برای تبرئه این قافله گمنام که خوردند و خوابیدند و دزدیدند و جماع کردند و فقط قازورات از خودشان بیادگار گذاشتند به زندگی آنها معنی بدهد))
در مدرسه نویسندگی ثبت نام کردم
و شامل گروپ شدم استاد درس ها را شروع کرد اصلا من سر درنمیاوردم از تمرین هایش از سخن هایش از هیچ کدام !
دوستهاو عزیزان متن را بنام قطعه مینویشتن ودرگروه پست میکردند و من میخواندم و خاموش بودم
گرچه علاقه زیادی دارم به خواندن و نوشتن اما هراس وجودم را فرا گرفته بود،
تا بلاخره یک قطعه را من از حادثه که بیرون رفته بودم نوشتم برای اولین بار به خانم ایمانی فرستادم از پست کردنش درگروه خجالت زده بودم و ترس داشتم.
تا که خانم ایمانی برایم گفتند باید از تکرا فعل جلوگیری کنیدو نزد خود بلند بخواند متوجه میشوید که اشتباه در کجا است من همین کار را انجام دادم،حرف های استاد یادم امد گفته بودندکه بنویسد هر چی دل تان خواست بنویسد منتظر بازخورد نباشید چون شروع یادگیری است تمرین کنید.
من را خانم ایمانی تشویق کرد برایم رأی مثبت داد من هم جرأت پیدا کردم و نوشتم بعد نوشته ام را ویرایش کردم کم رنگ و رو دادم و از خواندنش لذت بردم .قلب ام نیز از هراس و وسوسه خلاص شد و بیشتر به نوشتن علاقه پیدا کردم و خواندم از نظریات دوستانم استفاده خوب کردم .
و آموختم که هیچ گاهی دل سرد نشوم و ناکامی خود را نقطه ضعف ندانم و فرار راه حل نیست بلکه کوشش و خواندن و نوشتن بیشتر راه حل است که تا به مقصد دل خود برسم، خیلی متشکرم از همه شما خوشحالم که شامل این گروه زیبا شدم
و استادی ماننداقای کلانتردارم
و خانم ایمانی همیشه من را کمک کردند
آزاد نویسی ۳
آزادنویسی با الهام از مسائل پیش پاافتاده
درِ کلاس را که باز کردم دیدم بطری یکبار مصرف سبز رنگم، گوشهی پنجره دراز کشیده و آرامآرام گریه میکند.
آب زیادی داخلش نمانده بود و شاید تا چند دقیقهی دیگر گریهاش بند میآمد.
بطری کهنهی آب، وظیفهی مهمی در کلاس من داشت. حدود یک ماه پیش، کار رفع تشنگی من را انجام میداد و بعد از بازنشستگی، شغل دومی برایش انتخاب کردم که مهمتر از اولی بود.
توی این روزهای کرونا که هوای کلاس باید مدام تهویه شود، بطری آب با استقامت جلوی پنجره را میگرفت تا بسته نشود و اینطور کمک مهمی به سلامت من و دانشآموزم میکرد.
البته گاهی هم که وقت نبود بروم پایین و استکانم را بشورم. از آب داخل بطری کمی توی استکان میریختم که رنگ نگیرد و هر چند روز یکبار دوباره پرش میکردم تا در برابر فشار پنجره برای بسته شدن، کم نیاورد.
دیروز که باد مثل شیر گرسنهای که خارج از قفسش غذا دیده است، دیوانه شده بود و به در ودیوار هجوم میآورد، زورش را به رخ بطری مهربان من کشید و طوری کوبیدش وسط کلاس که خود پنجره هم از ترس خشکش زد و دیگر تلاشی نکرد برای بسته شدن.
نمیدانستم از قسمتی که آفتاب به صورتش میزد نازک شده و از شدت همان سقوط سوراخ شده است.
و امروز که وارد کلاس شدم بطری خالی گریانی را دیدم که به شانه افتاده و دارد نفسهای آخرش را میکشد.
بلندش کردم و بدون مراسم تودیع و معارفه شغلش را به بطری خالی الکل بخشیدم که حالا پر از آب بود.
زنگ آخر سر بطری مهربان را شکافتم و از خاک باغچه پرش کردم تا از فردا در نقش یک گلدان زیبا پشت پنجره استراحت کند. و بدون ترس از سقوط یا بسته شدن پنجره، از زیبایی روند رشد یک گیاه لذت ببرد. فکر میکنم از پاداش آخر کارش راضی باشد.
چندسالی بود که از زندگی اش می گذشت! فریبا خانم را میگویم! همیشه مواظب زندگی اش بود به خصوص همسرش اصغر آقا که اخلاقِ خاصی داشت. وابستگی فریبا خانم به شوهرش زیاد بود به طوری که کمتر پیش می آمد که او را تنها بگذارد. هر صبح برای نانِ تازه به نانوایی میرفت خب چه کند عادت هر روزش بود !چرا که دوست داشت صبحانه ی مفصلی برایش فراهم کند. خلاصه از کاراهایِ دیگرِ او برایتان نگویم که مُخِتان سوت میکشد! به طور مثال: ( جوراب هایش را هم اتو میکشید آنقدر باسلیقه که گویا همین الان از بابا جورابی محله خریده بود.) شوهر فریبا خانم به این طرز رفتارِ همسرش عادت کرده بود. خُب من هم بودم همین طور! والا همه چی آماده به خدمتش بود. دقیقا مانند این جمله 🙁 هلو برو تو گِلو) مدت ها گذشت تا اینکه مادر فریبا خانم به رحمت خدا رفت. حال و روزِ خوبی نداشت گوشه گیر شده بود مانند بچه ای که هر از گاهی بهانه گیر میشود و یک کُنج مینشیند. چند ماهی این گونه بود، او با فریبا خانمِ چند ماه پیش فرق داشت.! به طوری که شوهرش کلافه شد و به سیم آخر زد و شروع به غُر غُر کردکه این چه وضعی است؟! وای که چقدر بدخُلقی اصغر آقا برایش سخت بود. با آرامش همیشگی اش روبه شوهرش کرد و گفت:( اصغر آقا مرا ببخش بابت رفتارم دستِ خودم نیست غم از دست دادن مادرم برایم سخت است کمی درکم کن!) این جمله را گفت و با چشمان پر از اشک به اتاق رفت. حرف حساب در کله ی اصغر آقا فرو نمی رفت به گمانم منتظر بهانه بود. فورا از خانه خارج شد! مدت ها گذشت بلاخره فریبا خانم با مرگ مادرش کنار آمد و تصمیم گرفت به رِوال قبل برگردد! اما دیر شده بود چون اصغر دیگر آن اصغر آقایِ قبل نبود کارش شده بود شب گردی های مستانه!! که آمدنش به خانه با آواز خوانیِ خروسِ محله یکی بود. فریبا خانم جرات اعتراض نداشت اما یک روز ترسش را کنار گذاشت و روبه اصغر آقا کرد و گفت: اصغر آقا! من مستَحقِ این گونه رفتار نیستم این چه رفتاری است پاسخ دوست داشتن ها ،و محبت هایم این بود!؟ اصغر اقا: بعدا در موردش حرف خواهیم زد، فعلا عجله دارم باید به قرار مهمی برسم. این جمله را گفت و رفت. بعد از رفتن اصغر آقا ، فریبا خانم چنان فریادی کشید که صدایش به هفت آسمان رسید! دستانش را رو به آسمان گرفت و گریه کنان گفت: خدایا جزای من این بود. تو خود گفتی شوهرت را راضی نگه دار تا پاداشت بهشت باشد ! این بود بهشتِ من؟ آنقدر گریه کرد که از حال رفت و غش کرد! چند ساعتی میشد که بیهوش بود، بلاخره سر و کله ی اصغر آقا پیدا شد! وقتی هم آمد با بدن بی روح زن مواجه شد که از شدت غصه جان داد. حال اصغر آقا بود که فریاد میکشید و می گفت : که ای کاش آن طور رفتار نمیکردم ای کاش کمی با تو مدارا میکردم ، خدای من فرصتی برای جبران ده.! سرش را بر روی سینه اش گذاشت و اشک هایش جاری میشد و افسوس میخورد… اما صد حیف که دیر شده بود… .مرگ فریبا خانم برای اصغر آقا به همین سادگی تمام نشد چرا که خود او مقصر مرگش بود.( راوی :حال با تو هستم خودِ تو اصغر آقا، تویی که قدر آن همه محبت را ندانستی ! آیا آن زن سزاوار این همه ناسپاسی بود…….!؟) پایان نوشته شده ✍از شهناز عبدالهی
گویند: جوانی ناخوش احوال نزد درویشی رفت. درویش پس از تماشای روی او فورا جویای حالش شد! که ای خلق خدا چه شده؟ چرا پریشانی!؟ جوان با صوتِ گرفته اش در جواب پاسخ داد: مدت ها پیش از وادی شهر عبور میکردم به بلندی وادی که رسیدم دختری با قامتِ بلند چشمان مشکی و گیسوان بلندش نظرِ مرا به خود جلب کرد. با دیدنش عشقی در وجودم جاری شد که گویا که چندین سال از او دور بودم و حال او را یافتم.سپس کمی جلوتر رفتم از پچ پچِ مردمان شهر فهمیدم که او دختر یکی از عالمان بزرگ شهر است. { با خود گفتم: که ای مردک لقمه ای به اندازه ی دهانت بر دار تو کجا او کجا! پس تسلیم خواسته ات شو و این عشق کور را در قلبت به خاک بسپار.} قلبم شکست چرا که رسیدن به او از رویاهایی بود که نباید در آن غرق میشدم.{ فراموش شدنی نبود! چون که محکوم به حبس ابد در قلبم بود. } باید چاره ای برای حال آشفته ام میافتم که سر از این می خانه در آوردم ! حال شما بگو چه کنم؟ چگونه او را فراموش کنم ؟ درویش پس از گوش سپردن به سخنان جوان پاسخ داد: ای جوان این عشق تو قابل ستایش است پس از او خوب نگهداری کن تا روزی به وصالش رسی! جوان با شنیدن این جمله کمی امیدوار شد، چند ساعتی از گفتگو هایشان گذشت که جوان قصد بازگشت داشت یک آن متوجه حضور شخصی به داخل شد تا دیده اش به او افتاد تپش قلب امانش را برید ! آری او بار دیگر رویای دست نیافتنی اش را نظاره کرد. درویش از تماشای آن صحنه تعجب کرد! و فهمید که عشق حبس شده ی جوان دخترش می باشد. و جوان هم متوجه شد که دوریش همان عالم بزدگ شهر است. آنجا بود که درویش یا همان عالم بزرگ تصمیم گرفت آن جوان را به دامادی خود درآورد. { آری این همان معجزه است ! معجزه ی عشق ! معجزه ای که عشقِ کور را برای جوان بینا کرد…. } نوشته شده ✍از شهناز عبدالهی.
“فال حافظ”
باران ریز ریز می بارید. مَرد در افکارش غرق بود، که به پارک رسید. دست ها را تا ته، در جیبهایش کرده بود. شانه ها را بالا داده و سرش را مثل کبک در یقه ی پالتو اش فرو کرده بود. طوری راه می رفت و خیره به زمین بود، گویی تنهاترین موجود زنده ی این دنیا است. پارک خیلی شلوغ نبود. باد و باران پائیزی درخت ها را لخت کرده بود. نفس خسته ای کشید. روی نیمکت نارنجی رنگی که زیر درخت کاج بود، نشست. یک زن و مرد روی نیمکت دیگری با کمی فاصله از اون نشسته بودند. دست در دست. چشم تو چشم. با خودش گفت: حتما دارند از عاشقانه هایشان برای هم می گویند. یا شاید هم خیال یک زندگی آرام را برای هم می بافند. صدای شادی بچه ها توجهش را جلب کرد. شهر بازی کوچکی در محوطه ی وسط پارک قرار داشت. روی تاب زنجیری، سه تا بچه کوچک نشسته بودند و آماده پرواز بودند. صدای خنده ی از ته دلِ بچه ها کمی دلش را خراش می داد. یادش نبود آخرین بار کِی و کجا از ته دل خندیده بود. پیرمردی با قامت نسبتا خمیده، جارو در دست، برگ های مُرده ی درخت ها را یک جا جمع می کرد. صدای قار قار کلاغ ها سکوت آسمان را در هم می شکست. مرد میانسال دلتنگی هایش را با خودش زمزمه می کرد. هر از چند گاهی سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند. یقین داشت کسی دنبالش نمی آید، اما دلش خوش بود. کودکی با ژاکت سیاه که پارگی آن لباس زیریش را نشان میداد، روبرویش ایستاد. عمو یدونه فال بخر یدونه تو رو خدا. فال حافظه عمو نیت کن و بردار…عمو…. مرد نگاهش کرد و گفت: چند سالته پسرجون؟ پسر بچه گفت: ده سالمه. میخری عمو؟ مرد گفت: تا حالا شده یه نفر تمام فال هات رو یجا بخره؟ پسرک نگاه عاقل اندر سفیهی به مرد کرد و گفت: نه ولی اگه شما همه ی فال هامو بخری، اولین بچه ی خوشبخت این پارک میشم. میخوای بخری عمو؟ نگاهی به پسرک کرد و گفت: اگه اولین فالی که برمی دارم، مُرادِ دلِ منو بده همه اونها رو یکجا ازت میخرم. پسربچه گفت: عمو شما فال رو بردار منم برای دل خودم و تو دعا می کنم. مرد چشمهایش را بست. در حالیکه زیر لب چیزی زمزمه می کرد، یک فال را از بین فال ها برداشت…
گفتم: هوای میکده غم می برد ز دل
گفتا: خوش آن کَسان که دلی شادمان کنند
نگاه متعجب مرد به نگاه نگرانِ پسرک گره خورد. پسر بچه با عجله پرسید: عمو مُرادِ دلت رو گرفتی؟ فال هامو می خری؟ آره؟ مرد دستش را روی شانه ی پسر فال فروش گذاشت و گفت: همه ی فال ها چند؟
پسربچه که حالا خوشبخت ترین کودک آن پارک بود، لی لی کنان و آوازخوان از آنجا دور شد. شادی پسرک، خنده ها و لبخندهای دخترش را برایش زنده می کرد. خنده هایی که یک شب در جاده ای سرد و تاریک جا ماندند. سالهاست که حسرت دیدنِ چهره شاد و خندانِ دخترکش بر دلش مانده بود. چشمهای پر از اشکش را بست. نیت کرد. و برگی را از بین برگ ها بیرون کشید.
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم✍زهراعلیزاده
تمرین هفته پنجم- اصل داستان کوتاه بر خاطره ای شخصی با جملات بسیار کوتاه
____________
خواهرها ازدواج کرده بودند. هرسه. برادرم دانشجو بود. ۶۰۰ کیلومتر دورتر از خانه. دانشگاه تبریز. تک فرزند شده بودم. دانشگاهم تمام شده بود. دوسال پیش. حوصلهی ارشد نداشتم. از کلاس اول آرزو داشتم یک سال بیکار باشم. این دو سال را زندگی کردم. بیدغدغه. رها. بیمسئولیت. با مادر صبحها میرفتم خرید. عصرها پیادهروی. رفیقِ هم بودیم. دو سال بدون صبح زود بیدار شدن. بدون استرس امتحان. بدون کتاب و جزوه. از بچه زرنگهای کلاس بودم. بچه زرنگها هم از مدرسه خسته میشوند. عاشق تنبلی بودم. نه که هیچ کاری نکنم. این که زمانم مال خودم باشد. هر وقت دلم خواست بیدار شوم. هر وقت خواستم سفر کنم. بدون محدودیت. بدون رئیس بازی. بدون نیاز به اجازه و مرخصی. بدون غیبت رد کردن. هرکار را هروقت دلم خواست انجام دهم. از جبر فراری بودم.
استخدامی آموزش و پرورش قبول شده بودم. مشاور مدرسه. از کار دولتی خوشم نمیآمد. سر ساعت رفتن و آمدن. طبق بخشنامه کار کردن. گزارش پس دادن. سلسله مراتب رعایت کردن. اما رفتم. استخدام رسمی آرزوی همه بود. آن هم معلمی. بابا آرزو داشت معلم شوم.
استرس داشتم. باید میرفتم یک شهر دیگر. یک ساعت و نیم دور بود. من همیشه کنار خانواده بودم. حتی دانشگاه. توی شهر خودم. سنندج. وابسته بودم. تنهایی جایی نرفته بودم. جز مسیر مدرسه و دانشگاه. حالا باید میرفتم. همه چیز ترسناک بود. تنهایی رفتن. مسئولیت کاری که مبهم بود. همکلام شدن با همکارهایی که نمیشناختم. کنترل کلاس. ارتباط برقرار کردن. مشاوره دادن.
همه چیز تازه بود. تازگی همیشه مبهم است. ابهام هم ترسناک. مثل پوشیدن یک کفش نو. نمیدانی پایت را زخم میکند. یا راحت و خوشپا است.
رفتم. همراه مادر و پدرم.
چهار روز قبل از عید. نامه معرفی گرفتم. مدارسم مشخص شد. بابا مدارسم را پیدا کرد. با کارشناسم حرف زد. که هوایم را داشته باشند. بچه ننه بودم. همه چیز در نظرم سخت بود. برگشتیم. فشارم افتاد. از شدت استرس. مستقیم رفتیم اورژانس. سرم نوشت. و آرامبخش. بابا گفت خودم وصل میکنم. برگشتیم خانه. تا ۱۱ شب بالای سرم بود. رگم پیدا نمیشد. هر کاری کرد که درد نکشم. بعد از سرم من، خودشان شام خوردند. خجالت میکشیدم. از این همه ضعف. این همه ترس. بزرگ شده بودم. باید محکم میشدم. باید میتوانستم. باید واقعا بزرگ میشدم. یکدفعه که نمیشد. سخت بود. باید به دل سختیها میرفتم. باید با ترسهایم روبرو میشدم. حالا وقتش بود. کار جدید. شهر جدید. شرایط جدید. باید خودم را آماه میکردم. که روی پایم بایستم. اگر افتادم نترسم. از زخمی شدن نترسم. یکدفعه نمیشد. پله پله. ولی باید میشد.
عید را با استرس شروع کردم. کمکم آرامتر شدم. به لطف خدا و همدلیهای همه. و بیشتر “یک دوست”… خیلی زود ۱۴ فروردین شد. اولین روز کارم. باید میرفتم روستا. تنهایی. ترسناک بود. ولی با ترسم روبرو شدم. رفتم. با مینی بوس. مدرسه را پیدا کردم. پرسان پرسان. فکر نمیکردم مشاور مدرسه تدریس هم داشته باشد. داشت. اولین ساعت کاری رفتم کلاس. پشت میز که نشستم دیگر تکان نخوردم. تا آخر زنگ. پاهایم میلرزید. بچهها گرم و صمیمی بودند. مهربان. خدا همهی درها را نمیبندد. اگر تخس و پررو بودند سوژه میشدم. کمسن بودند. اول دبیرستان. منتها سن ازدواجشان بود. اینجا اینطور بود. تعجب کردم. اولین مراجعم درد عشق داشت. با مادری مخالف. باهم دوست شدیم. با بیشترشان.
هر وقت سختم بود به آهن فکر میکردم. حرارت می بیند. ضربه میخورد. سرد میشود. ولی آخرش محکم و شکست ناپذیر. با این فکر از ترسهایم نمیترسیدم. داشتم ساخته میشدم. از ضربهها فرار نمیکردم. قایم نمیشدم. برعکس همیشه.
▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎
پیشترها اغلب همبازی بچهها بودم. نه هم کلام بزرگترها. چون دختر کوچک بودم. کوچک هم ماندم. در ۲۷ سالگی نوجوان بودم. در نوجوانی معلم شده بودم. قیافهام هم همیشه کمتر از سنم بود. هر مدرسهای که رفتم، روز اول میگفتند برو سر صف. آرام میگفتم من همکارتان هستم. عذرخواهی میکردند.
▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎
عشق را دوست داشتم. معشوق بودن را بیشتر. مثل همهی دخترها. ماجرای شاهزاده و اسب سفید. سیندرلا و پسر پادشاه. نه اینقدر خیالی. ولی کسی که دلش برایم بتپد. از داشتنم خوشحال باشد. نه. هردو از داشتن هم خوشحال باشیم. اینطور لذتبخشتر بود.
ولی از ازدواج میترسیدم. از اینکه مهمان بیاید. از اینکه بنشینم پای حرفهای زنانه. خوابم بیاید ولی تا ته مهمانی بیدار باشم. از این که هر روز دو بار غذا درست کنم. سه بار ظرف بشورم. از حرفهای خالهزنکی. از رفتن به مهمانی هایی که دوست نداشتم. از رفتن به آرایشگاه و محیط مشمئز کنندهاش. تعریفهای الکی از سر و روی مشتریها. تشویقشان به زیباتر شدن. درد اصلاح صورت. درد سشوار کشیدن موها. از مطب دکتر زنان. از کنده شدن از دنیای کودکی.
خواهرم به ترسهایم میخندید. دخترهای کم سنتر را مثال میزد. که پاتوقشان آرایشگاه بود. عشقشان مهمانی. حرفهای خاله زنکی. آشپزی و شوهرداری…
از اسم خواستگار میترسیدم. یک نفر را هم راه نداده بودم. تعجب هم نداشت. من عشق را دوست داشتم. نه ازدواج سنتی را. شاید از ازدواج نمیترسیدم. اگر عاشق میشدم.
▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎
۱۱ شب بود. خواهرم گفت:
-فردا زود بیدار شو. مهمان داریم. دوستم با مادرش میان تو رو ببینن.
قاطی کردم. به هم ریختم. دعوا کردم. فایدهای نداشت. قرار گذاشته بودند. صبح بیدارم کردند. با نهایت بیمیلی بلند شدم. تیشرت اسپورت و شلوار پوشیدم. تیپ غیر مجلسی. تبخالم را با رژلب پوشاندم. هر وقت تبخال داشتم خواستگار پیدا میشد. ارتباطشان را نمیفهمیدم. موهایم را بستم. نیازی به حجاب نبود. دو تا خانم بودند. خوشکل بودم. خودم را دوست داشتم.
آمدند. نه چای آوردم نه دلبری کردم. فقط کنار مادرم نشستم. با لبخند نگاهم میکردند. یادم نیست چه گذشت و چهها گفتند. برایم مهم نبود. خواهرم گفته بود فقط آبروداری کن. بعد بگو نه. آبروداری کردم. و گفتم نه. زنگ زدند. علت میخواستند. موقعیت پسرشان عالی بود. گفتم من ازدواج نمیکنم. اصرار کردند. گفتنم نه.
پدر و مادرم میگفتند: زور که نیست. هر وقت دلش خواست عروس میشود.
خواهرها میگفتند: سنش بالا رفت میفهمه اشتباه کرده.
بحثش تمامی نداشت. سردرگم بودم. حالم بد بود. زدم بیرون. رفتم پیش سهیلا. کارمند بود. گفتم دختر فراری شدهام. دلیل پرسید. گفتم. کلی خندید. مسخرهام کرد. حرف زدیم. خندیدیم. بستنی خوردیم. حالم بهتر بود. برگشتم. کسی دیگر حرفی نزد. شب کسل بودم. امروز روی دلم سنگینی میکرد. تمام شدن بحث موقتی بود. دو روز دیگر دوباره شروع میشد. میدانستم.
بهترین همکلاس دوران دانشگاهم زنگ زد. همان “رفیق همدل”. آن دوسال بیکاری هم زنگ میزد. چند ماه یک بار. احوالی میپرسید. اما حالا فرق میکرد. همکار شده بودیم. در یک شهر. خیلی اتفاقی. بین چندین شهر. حالا بیشتر حرف میزدیم. از حالم پرسید. از امروز گفتم. از دخترفراری شدنم. سهیلا و حرف و شوخی. سهیلا هم همکلاسمان بود. رسیدم به کسلی امشب. رسید به علت پرسیدن.
بیست دقیقه حرف زدیم. هی پرسید. هی نگفتم. سکوت کرد. گفتم آقای مشاور شما باید بلد باشی به حرفم بیاری. آورد. توی این دوسال که من زندگی کردم او سختی کشید. سربازی رفت. حالا هم ارشد میخواند. بهش میگفتم آقای مشاور. گفتم خواستگار دارم. گفت همین؟ گفتم من ازدواج نمیکنم. علت هم ندارد. دوست ندارم. گفت عشق و ازدواج جزئی از زندگیست. از خوبی تاهل گفت. از معنا گرفتن زندگی. هدفمند شدنش. خوشم نیامد. مثل همه حرف میزد. لجم گرفت. گفتم خودت چرا ازدواج نکردی. گفت میکنم. عشق مسالهی مهمی است. ازدواج با عشق مهمتر. گفتم مبارکه. پس خبریه. گفت هست. کیه؟ گفت هنوز به خودش نگفتم. نمی دونم چطور بگم. صدایش آرام بود. خواست کمکش کنم. که احساس چند سالهاش را بیان کند. برایم جالب شد. میخواستم بیشتر بدانم. گفت من زنها را خوب نمیشناسم. ادبیاتشان را. زبان دلشان را. مثل تو طرفدار تجرد نیست. ولی تو بگو چی بهش بگم. قول دادم. بهترین رفیقم بود. همیشه روی کمکش حساب میکردم. شاید اگر نبود از کارم انصراف میدادم. برعکس من خودساخته بود. مستقل. با اعتمادبه نفس. کمک میکرد سرکار کم نیاورم. آتو دست کسی ندهم. گاهی با هم میرفتیم سرکار. توی یک ماشین. نه کنار هم ولی دلم گرم بود به بودنش. توی جاده، بودن یک آشنا قوت قلب بود.
پس وقت جبران بود. گفت تو هم به ازدواج فکر کن. زندگی به تنهایی قشنگ نیست. طفره رفتم. قرار شد فعلا دست خودش را توی حنا بگذاریم. یک ساعت حرف زده بودیم.
با حرف ازدواج نکردن من شروع شد. با حرف ازدواج کردن او تمام.
خداحافظی کردیم. کمکم دوزاریام افتاد. حرفهایش توی ذهنم شروع کردند به چرخیدن. دلم گرفت. ترسیدم. تا حالا ترس از دست دادنش را نداشتم. دوستش داشتم. مثل یک رفیق. آدم که به ازدواج رفیقش حسادت نمیکند. به همنمیریزد. گریه نمیکند.
حسادت کردم. به هم ریختم. گریه کردم. هندزفری گذاشتم و قرآن گوش دادم. صدای سعدالغامدی. سوره یاسین. کسی پتو را از روی صورتم برداشت.
صورتم خیس بود. بالشم خیس بود. خواهرم پرسید چی شده؟ گفتم دلم گرفته. گفت نترس ازدواج زورکی نمیشه. این یکی هم جواب میکنیم. بخواب.
خندیدم. خندید. نمیدانست چقدر آشوبم. نمیدانم کی خوابم برد.
انگار که تنها شده بودم. از این احساس میترسیدم. از این حسادت. از این دلتنگی. از این تنهایی.
تازه داشتم میفهمیدم. رفاقت دروغ بود. همکلاس بودن دروغ بود. همکاری دروغ بود. اصلش عشق بود. ترس از دست دادن فقط مال عشق است. دیر فهمیدم. دیگر دیر بود. داشتم دامادش میکردم.
فردا و پس فردایش هم حرف زدیم. پرسیدم من میشناسمش؟ گفت نه. اسمش را پرسیدم. نگفت. قهر کردم. از سر لج. از حسادت. دیگر جواب تماسش را ندادم. نوشتم من همه چیز را اول به تو میگفتم. تو به من اعتماد نداری.
گفت قبول. میگم. چهارشنبه. از سرکار برگشتی میام ترمینال دنبالت. خودش چهارشنبه کلاس نداشت.
آمد. عقب نشستم. مثل همیشه. کمی حرف زدیم. باید سرحال بودم. نباید حسادتم را میفهمید. ترسم را. گریههای شبانهام را. کلی سربه سرش گذاشتم. از اینکه با “او” دست به یکی میشوم. حالش را میگیریم. میخندید. خوشحال بود. گفتم اگر راضیش کردم؟ گفت تو راضیش کن. به دنیا شیرینی میدم. گفتم دنیا به من چه. گفت شیرینی خودت جداست. حسادتم شعله کشید. نزدیک خانهی ما ایستاد. برگشت نگاهم کرد. گفت:
– مشخصاتش رو بدونی بهتر میتونی کمکم کنی. که چطور باهاش حرف بزنم. که چطور راضیش کنم.
خندیدم. تلخ. گفتم بگو. من قول دادم. کمکت میکنم. گفت من اینجا کمی کار دارم. مشخصاتش رو نوشتم. تو این پاکته. تا برمیگردم بخونش.
پاکت را داد و رفت. بازش کردم. دوباره پاکت بود. دوباره. دوباره. رسیدم به یک کاغذ کوچک چهار تا شده. بازش کردم. خشکم زد. باورم نمیشد. خندیدم. شیرین. تصورش کردم. وقتی داشته اسمم را مینوشته. سعی کرده بود زیبا بنویسد. بدخط بود ولی اسمم قشنگ بود. از اسمم خوشم آمد. انگار اول بار بود این اسم و فامیل را میشنیدم. چند بار خواندمش.
آدم کم هوشی نبودم. چد بار فکر کردم شاید خودم… ولی تمام حرفهایش طوری بود که گمراهم کند.
دنبالش گشتم. نبود. هیچ جا نبود. کمکم معذب میشدم. نزدیک خانه. توی ماشین غریبه. تنها. صندلی عقب. ولی مهم نبود. ده دقیقه بعد برگشت.
رنگش سفید بود. از شیشه سرش را آورد پایین. انگار با نگاهش اوضاع را میسنجید. سلام کرد. خندهام گرفت. سلام چه وقتی؟
گفتم سوار شو. شد. این چیه؟ سکوت کرد. مگر نگفتی طرفدار تجرد نیست؟ این که هست. مگر نگفتی… گفت این عشق قدیمیه. مال دانشگاه. مال اردوها. مال تمام زندگیم. گفتم چرا حالا؟ گفت از روزی که دیدمت نشده در طول شبانه روز بهت فکر نکرده باشم. ولی زودتر نمیشد. سربازی نکرده. بدون شغل. چی به بابات میگفتم؟ میخواستم چطور زندگی برات بسازم؟ یادم نیست چطور گفتم نه. یادم نیست چرا گفتم نه. چون هیجانم در اوج بود. هیجان بالا حافظه را ضعیف میکند. هیچ چیز را درست ثبت نمیکند.
رسیدیم سرکوچه. آرام گفت ولی قول دادی کمکم کنی. راضیش کنی. پیاده شدم. پرواز میکردم. نه که حالا بخواهم ازدواج کنم. از معشوق بودن. از بیرقیب بودن. از دوستی که دوباره دارمش. حالا فقط رفیق نیست. عاشق است. همیشه دوستم داشت. می دانستم. ولی عشق را نه. فکر نمیکردم.
رسیدم خانه. ناهار خورده و نخورده دراز کشیدم. دومین تاثیر هیجان بیاشتهایی بود.
پیام داد. “تو هی بگو نه ولی این دلیل نمیشه که توی خیالم تو خونهی من نیای و بری”. خندیدم. شیرینتر. نمیدانستم این همه دلبری میداند. جوابی نداشتم. چه میگفتم؟ میان این همه تناقض شیرین.
گوشیام را سایلنت کردم. به امروز فکر کردم. به لحظههایی که کامل توی ذهنم نبود. ولی هی مرورش کردم. هزار بار. نمیدانستم چه میشود. مهم نبود. مهم امروز بود. این حال ناب بود. خوابم برد. خوابی سبک. روی بالشی خشک. بیدار که شدم باز هنگ کردم. 89 میسکال. باز زنگ خورد. همان لحظه. فقط گوشی را نگاه میکردم. تا قطع شد. برای بار نودویکم زنگ زد. جواب دادم.
همه چیز از تماس نودویکم شروع شد.
چه داستان زیبایی! چقدر لذت بردم! حالمو خوب کرد! چقدر حسش کردم، من رو برد به سالها پیش خودم.
ممنون الهام عزیز که وقت گذاشتی و نظر دادی. خوشحالم که خوشت اومده
در چوبی را به آرامی پشت سرش بست. نگاهی به آسمان انداخت. گرمای کم رنگ خورشید پلک هایش را باز کرد. نفس عمیقی کشید. لطافت صبح را فرو داد. موقع پایین آمدن, پله های چوبی زیر پاهایش صدا میدادند. کناره هایشان به خاطر رطوبت هوا از شکل افتاده بود. پله ها را دوتا یکی پایین آمد. موهایش را باز کرد و سرش را به اطراف چرخاند. خنکای صبح گرمای خواب را از سرش دور کرد. لب هایش به آواز باز شدند. به محض تماس پاهایش با زمین, کفش ها را از پا کند. انگشتانش را روی چمن های خیس حیاط لغزاند. از سر لذت, خون زیر گونه هایش دوید. سرش را به سمت آسمان برد. لبخندی پهنای صورتش را پوشاند.
به عقب نگاه کرد. کلبه چوبی شان در سکوت استراحت می کرد. پرده اتاق پدر و مادرش هنوز جمع نشده بود. همه خواب بودند. روستا در خواب بود. از دودکش کلبه تکه تکه دود به آسمان میرفت. کلبه را با وجود قدیمی بودنش دوست داشت. تنها خانه اش به حساب می آمد. از وقتی به دنیا آمده بود فقط آنجا شب ها را به صبح رسانده بود. پدر قول داده بود تا به محض سبک شدن کارهایش, دستی به سر و روی خانه بکشد. بخشی از لبه های سقف شیروانی فرو ریخته بود. کناره پله ها هم احتیاج به تعمیر داشت. خودش هم میخواست پایین پله ها عشقه بکارد تا از لا به لای نرده ها بپیچند و بالا بروند. دلش میخواست زیر پنجره ها را از گل های شمعدانی پر کند. قول درست کردن یک صندلی چوبی راحتی را از پدر گرفته بود. میخواست صندلی را در ایوان بگذارد. کنار شمعدانی های قرمز. همه این صحنه ها را در ذهنش مجسم کرد. از این تصور گوشه چشم هایش چین خورد و برقی در آنها دوید. نسیم خنک صبحگاهی به دورش پیچید. از خواب و خیال بیرون آمد. به زمان حال برگشت. به یاد آورد که چرا صبح زود بیرون کلبه ایستاده بود. اما هنوز یک ساعت وقت داشت. تا آن موقع باید صبحانه میخورد و آماده میشد. دستی به لب هایش کشید. خشک بودند. زبانش به کام چسبیده بود. از هیجان ذره ای اشتها نداشت. به سمت باغچه کوچکش رفت. باغچه ای که با دستان خودش به آن میرسید. نصف باغچه را ریحان و گشنیز کاشته بود. نصف دیگرش را گل همیشه بهار. کمی از سبزی ها را کند تا به خانه ببرد. مادر عاشق گل همیشه بهار بود. دو گل هم برای او کند. باد خنکی وزید و از لباس های نازکش عبور کرد. دست ها را به دور خودش حلقه زد و از جا بلند شد.
به یاد آورد که چقدر منتظر آمدن چنین روزی بود. همیشه خودش را در حال قدم زدن روی شن های صحرا تصور میکرد. دراز کشیدن روی شن ها و خیره شدن به ستاره ها آرزویش بود. حال و هوای روستایی که در آن زندگی میکرد از زمین تا آسمان با صحرا تفاوت داشت. اینجا همیشه هوا خیس بود.حتی گاهی اوقات پوستش از خفگی هوا مینالید. از هر گوشه روستا میشد صدای رشد گیاهان را شنید. آسمان اکثر اوقات تکه تکه ابری بود. اما صحرا, صحرا جنسش متفاوت بود. در صحرا فقط خیال رشد میکرد. حتی یک بار هم صحرا را از نزدیک ندیده بود اما روحش انگار از جنس آنجا خبر داشت. در روزهای گرم تابستان, در ایوان می خوابید. تصویر ستاره ها در چشمانش منعکس میشد. با دست هایش خطوط نامریی میکشید و ستاره ها را به هم وصل میکرد. صورت های فلکی جدید ایجاد میکرد. آسمان با وجود آن ستاره ها انگار غایب میشد. ستاره ها او را درون خود میکشیدند. آن موقع دیگر فاصله ای بینشان نبود. اولین بار از این علاقه برای مادرش گفته بود. اما بین دنیای او و مادر به اندازه میلیون ها سال نوری فاصله وجود داشت. آن زمان در جواب به او گفته بود: ستاره ها زیبایند اما خیلی دورند. سرسبزی های اطرافت کم از زیبایی ستاره ها ندارد. اما او همان دور بودن ستاره ها را دوست داشت. دوری ای که از جنس نزدیکی بود. البته به شرط گم کردن خودت در آسمان.
از پله ها بالا رفت و در را به آرامی باز کرد. خانه صدای سکوت میداد. به آشپزخانه رفت و سبزی هایی که جمع کرده بود را زیر شیر آب گرفت. قطره های آب از لا به لایشان گذشت و خاک ها را شست. همین طور صداهای ذهنش را. رومیزی قرمز مورد علاقه اش را از ته کابینت بیرون کشید و روی میز چوبی پهن کرد. لحظه ای خودش را بین نقش و نگار های آن پارچه قدیمی گم کرد. بوی دستان مادربزرگ را از بین تار و پود آن پارچه شنید. ناگهان دلش از نبودن او تاریک شد. مادربزرگ در یک ظهر تابستان رفته بود. از آن موقع به بعد نگاه پدر خالی شده بود. مدت ها گذشت اما آن جای خالی در نگاهش پر نشد. صدای آواز پرنده ها از درز های پنجره آشپزخانه به داخل خزید و افکارش را برید. خیسی چشمانش را با گوشه دست پاک کرد. دلش میخواست قبل از رفتن برای بقیه صبحانه آماده کند. برای پدر چای آویشن دم کرد. گل های همیشه بهار را کنار ظرف مادر گذاشت. در حالی که تخم مرغ ها را در ماهیتابه بهم میزد دو لقمه نان را به سختی فرو داد. معده اش از هیجان پر بود و جای خالی نداشت. با قدم های آهسته به سمت اتاقش رفت. هوا انگار از دیشب در فضای خانه نشست کرده بود. پنجره مشرف به شالیزار را باز کرد. کلبه نفس عمیقی کشید و هوای مرده را به بیرون هل داد.
مثل همیشه همه چیز در اتاق سر جایش بود. گوشه ای از پرده را جمع کرد تا در این چند روزی که خانه نبود گل هایش از تاریکی دق نکنند. مادربزرگ گفته بود گل ها صدای تو را میشوند. مبادا کنارشان حرف بدی بزنی. برگ هایشان را بوسید و خداحافظی کرد. لباس هایش را که شب قبل آماده روی صندلی گذاشته بود برداشت و پوشید. کیف کوچکی که وسایل سفرش را در آن گذاشته بود برداشت. شال مادربزرگ را روی شانه هایش انداخت و صورتش را روی کاموا نرم آن کشید. حالا مادربزرگ هم در این مسیر, همسفرش میشد. همان لحظه مادر در چارچوب در اتاق ظاهر شد. صورتش ورم کرده بود و خمیازه میکشید. موهای قهوه ای بلندش روی شانه ها ریخته بود. گفت: صبح بخیر. میخواستم زودتر بیدار شوم اما خواب ماندم. صبحانه خوردی؟
– آره. تا ده دقیقه دیگر باید جلوی در مدرسه باشم.
– لباس گرم برداشتی؟ این فصل حساب و کتاب ندارد. یک وقت سرما نخوری.
در حالی که به سمت اتاقش میرفت گفت: این شال که گرمت نمیکند. بیا یکی از شال های مرا ببر.
اما او شال مادربزرگ را محکم تر به دور خودش پیچید و گفت: نه همین خوب است.
– دوستت هم میاید؟
– آره لحظه آخر نظرش را عوض کرد.
مادر پتوی نازکی را که از شب قبل روی مبل افتاده بود برداشت و به دور خودش پیچید. با هم از کلبه بیرون رفتند. نور خورشید پررنگ تر شده بود. باد سردی که در آن لحظه وزید به او یادآوری کرد که هوای پاییز چقدر می تواند ناپایدار باشد. خون از دست هایش فرار میکرد و بدنش از خوشی می لرزید. همان طور که از کنار باغچه اش عبور میکرد دستی برای گل هایش تکان داد و خداحافظی کرد. مادر در آغوشش گرفت و گفت: مراقب خودت باش. از گروه جدا نمانی.
از یکدیگر خداحافظی کردند. وارد کوچه شد و در را پشت سرش بست. قرار بود همه بچه ها رو به روی مدرسه جمع شوند. مدرسه دو تا کوچه بیشتر با خانه فاصله نداشت. تند تند قدم برمیداشت. سعی میکرد پاهایش در گل و لای کوچه فرو نرود. بعد از چند روز بارش افسار گسیخته باران, بالاخره آفتاب جان گرفته بود. تابش خورشید را نشانه ای خوش یمن می دانست. برای لحظه ای چشم هایش را بست. خودش را میان صحرا دید. تنهای تنها. خشکی باد و گرمای خورشید را روی پوستش حس کرد. این بار تصویر به قدری زنده بود که انگار در یک لحظه در دو مکان حضور داشت. گام هایش را سریعتر کرد و بلندتر آواز خواند. او دختر جنگل, عاشق سادگی و بی تکلفی صحرا بود.
تصویر آن شن های روان و آسمان صاف را سالها قبل برای اولین بار در مجله ای در کتابخانه مدرسه دیده بود. آن روز برای قرض گرفتن کتاب به کتابخانه رفته بود. امید نداشت چیزی پیدا کند چرا که در دو قفسه ای که اسم کتابخانه به آن داده بودند بیشتر گرد و خاک پیدا میشد تا کتاب. اما چاره ایی نداشت. محدود بودن امکانات روستا دست و پایش را می بست. لابه لای کتاب ها مجله ای را دید. مشخص بود که خیلی بی حوصله آن را بین بقیه کتاب ها جا کرده اند. جلد مجله از وسط تا شده بود. صفحه هایش را ورق زد. عکس ستاره ها را دید با صورت های فلکی مختلف. جمله هایی به چشمش خورد که حتی معنی یک کلمه از آنها را نمیفهمید. اما وسط مجله تصویری را دید که تا مدت ها در خاطرش ماند. زیر صفحه نوشته شده بود: کویر مرنجاب – اصفهان
عکس از یک زن وسط کویر گرفته شده بود. لباس بلندی شبیه لباس زنان عرب قامت کشیده اش را پوشانده بود. حالت بدنش به گونه ای بود که انگار آماده حرکت است. یک دستش آزاد و رها در باد جاری بود. دست دیگرش انتهای شال دور سر پیچیده را گرفته و صورتش را با آن پوشانده بود. فقط چشم هایش دیده میشد. مجله را به صورتش نزدیک کرد و به چشم های سیاه زن خیره شد. در پس نگاه عمیق و مرموز او نوعی جسارت را حس میکرد. احساس کرد این زن خاموش در عکس, حرف ها برای گفتن دارد. در تصویر جزییات زیادی وجود نداشت. فقط شن بود و آسمان صاف که هر دو آنها در بی نهایت کویر بهم رسیده بودند. وجود آن زن, زیبایی کویر را منعکس میکرد. تصویر به طرز عجیبی زنده بود و زن به چشمانش آشنا. ناگهان احساس کرد چقدر میخواهد به جای آن زن درون عکس باشد. خودش هم نمیدانست چرا, فقط حس میکرد. همان موقع آرزوی رفتن به صحرا در دلش بیدار شد.
بعد از آن روز بارها به پدر اصرار کرده بود تا او را به صحرا ببرد. اما پدر همیشه سرش شلوغ بود. یا سر زمین ها کار میکرد یا از کارگاه کوچکش صدای بریدن چوب به گوش میرسید. بعد از رفتن مادربزرگ, بیشتر ساعت ها خودش را در کارگاه حبس میکرد. انگارمیخواست خاطراتش را لا به لای آن خرده چوب ها گم کند. یک بار به او گفته بود: تو را چه به رفتن به صحرا؟ حتما دیدن این همه دار و درخت و سرسبزی دلت را زده که پایت را در یک کفش کرده ای تا به صحرا بروی!
بعد از ناامیدی از طرف پدر, دست به دامان مدیر مدرسه شده بود. بارها و بارها از او خواست تا بچه ها را برای اردو به صحرا ببرد. خیلی وقت ها خودش هم از این سماجت تعجب میکرد. مگر در صحرا چه چیزی انتظارش را می کشید که برای رسیدن به آن انقدر خودش را به آب و آتش میزد؟ مدیر هم در جواب میگفت: بچه های روستا را چه به اردورفتن؟ بنشین در خانه و درست را بخوان. اگر هم حوصله ات سر رفت کمکی به پدر و مادر بیچاره ات بکن. اینجا رسم نیست تا دختر ها را به اردو ببرند. مدتی تلاش کرد تا فکر صحرا را از ذهنش بیرون کند. اما ذره ذره وجودش برای رفتن بی قراری میکرد. تشنه تجربه و خارج شدن از روستا بود. بعد از دیدن تصویر آن زن, انگار آرزوی دیرینه اش از اعماق وجود به سطح آمده بود. با خودش فکر کرد: چطور یک عکس می تواند انقدر وجودم را بهم بریزد؟
بالاخره یک روز سفره دلش را پیش سارا باز کرد. سارا, همبازی دوران کودکی اش, انگار تنها کسی بود که حرف هایش را میفهمید. با هم متفاوت بودند اما زبان دلشان به هم نزدیک بود. سارا به او گفته بود: مادرم با مدیر مدرسه دوست صمیمی است. اگر بخواهی به او میگویم تا با مدیر صحبت کند. موج هیجانی که بعد از شنیدن آن جمله در بدنش ایجاد شده بود را هنوز به خاطر می آورد. بالاخره بعد از مدت ها تلاش, تیرش به هدف خورده بود.
اتوبوس را از دور دید. چند تا از دخترها بیرون اتوبوس ایستاده بودند. چشم هایش را سریع به اطراف چرخاند. خبری از سارا نبود. نکند خواب مانده بود؟ سارا به اندازه او اشتیاقی برای دیدن صحرا نداشت اما از تجربه های جدید استقبال میکرد. جلوی در اتوبوس ایستاد اما داخل نرفت. صدای داد و فریاد دخترها گوشش را خراش میداد. خیلی از دخترها مثل او اولین باری بود که از روستا بیرون میرفتند. ناگهان کسی از پشت, دو دستش را به دور او حلقه زد. خودش را روی او انداخت و گفت: سلام!
بارها به سارا گفته بود تا این کار را نکند. خوشش نمی آمد. اما امروز هیچ چیز نمی توانست اوقاتش را تلخ کند. به سمت او برگشت و گفت: ترسیدم نکند خواب مانده باشی.
– نه… سر راه کمی تنقلات خریدم تا در راه بخوریم. مسیر طولانی است. میدانی دقیقا کی میرسیم؟
– فکر کنم موقع غروب آنجا باشیم.
همان موقع ناظم از مدرسه بیرون آمد. چند نفر دیگر هم به جمع شان اضافه شده بود. همه را در اتوبوس جمع کرد و اسم تک تک شان را خواند. کسی جا نمانده بود. او و سارا کنار هم نشستند. سارا صندلی کنار پنجره را دوست نداشت. حتی یک لحظه را هم نمیتوانست بدون حرف زدن بگذراند. وقتی صحبت هایشان با یکدیگر ته می کشید رو به بقیه میکرد و آنها را به حرف میگرفت. اتوبوس قدیمی با تکانی شروع به حرکت کرد. نور خورشید از پس دیوار های مدرسه بر صورتش تابید. بیرون را نگاه کرد. جانی زیر پوست کوچه ها دویده بود. مردم کم کم از خواب بیدار میشدند. پیرزنی را دید که نان های تازه را زیر بغل زده و با قدم های نازک از کوچه عبور می کند. گوشه چادر را با دندان محکم گرفته بود. تقلا میکرد تا آن پارچه خاکستری طرح دار نقش زمین نشود. لای پنجره را باز کرد. بوی نان های تازه پیرزن را شنید. خاطره پختن اولین نان با مادربزرگ ذهنش را پر کرد. مادربزرگ به زور او را از سر کتاب هایش بلند کرده و به آشپزخانه برده بود. مجبورش کرده بود تا خمیر ها را ورز بدهد. به او گفته بود: کمی از دست هایت کار بکش دخترجان. زن باید بتواند با این دست ها زندگی را بچرخاند. از یادآوری این خاطره دلش سرد شد. شال مادربزرگ را محکم تر به دورش پیچید.
کمی بعد از روستا خارج شدند. اتوبوس موقع عبور از روی ناهمواری های جاده, سر و صدایش بلند میشد. از شدت هیجان حتی دلش نمیخواست با سارا حرف بزند. او برعکس خیلی از آدم ها, هیجان را درون خودش میریخت. سرزندگی در ذهنش رسوخ میکرد. سوختی میشد تا ذهنش بیشتر و بیشتر از قبل تصویر بسازد. غرق شدن در آن دنیاها دلش را از خوشی میلرزاند.سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داد. سارا تنقلاتی را که خریده بود به بقیه تعارف میکرد و بلند بلند حرف میزد. گاهی گوش یکی را قرض میکرد و تا میتوانست حرف میزد و ریز ریز می خندید.
دفتر شعرش را از کیف بیرون آورد. همه شعرهایی که به عمق جانش مینشست را در این دفتر ثبت میکرد. دستش را روی خط های آخرین شعری که نوشته بود کشید. چقدر این بیت را دوست داشت:
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام براندازد میان قلزم پرخون
همان لحظه راننده رادیو را روشن کرد. صدای موسیقی سکون هوا را مرتعش کرد. آوای تار و کمانچه را مزه مزه کرد. لبخندی روی صورتش لغزید. حالا می توانست با همنوازی سازها شعر بخواند.
ساعت های بعد را در خواب و بیداری گذراند. گاهی از خستگی سرش را به شیشه تکیه میداد و به خواب میرفت. بعد با کوچکترین تکان اتوبوس, چشم هایش باز میشد و نگاهش, خیره به نقطه نامعلومی خشک میشد. گاهی شعر میخواند گاهی هم سارا او را به حرف میگرفت. تصویر بیرون شیشه, دایما جلوی چشمانش عوض میشد. برای مدتی اتوبوس از بین تونلی عظیم از درختان عبور میکرد. برای چند دقیقه شالیزار ها را میدید. کشاورزانی را دید که مثل پدرش روی زمین ها کار میکردند. تالاب ها را دید و پرنده ها را بر فرازشان. به مرور درختان کوتاه قدتر میشدند. رنگ قهوه ای خاک خودش را بیشتر نشان میداد. حتی خشکی هوا را روی صورتش حس میکرد. انگار زمین داشت پیر میشد. معلوم بود که خیلی از زادگاهش دور شده است. هیاهوی بچه ها خوابیده و راننده انگار در جایش نشست کرده بود. سارا کنارش به خواب رفته بود. ناگهان سرش روی شانه های او افتاد. از خواب پرید و گیج و منگ به اطراف نگاه کرد. گفت: هنوز نرسیدیم؟
– هنوز نه… ولی فکر کنم چیزی نمانده.
سارا دستانش را زیر بغل فشرد. خودش را مچاله کرد. زیرلب گفت: چقدر هوا سرد شده.
کمی بعد صحرا ذره ذره مقابل چشمانش پدیدار شد. دلش لرزید. پنجره را باز کرد. باد بوی صحرا را به مشامش رساند. آسمان تکه تکه به رنگ خون درآمده بود. چقدر دلش میخواست لحظه غروب آفتاب روی شن ها قدم بزند. سکوت صحرا به همه جا خزیده بود. در اتوبوس, بین بچه ها, حتی در ذهنش. برایش عجیب بود اما بعد از مدت ها آرامش جایی را در ذهن شلوغش پیدا کرده بود. کمی بعد مسافرخانه کوچکی مقابل چشمانش ظاهر شد. بالاخره رسیده بودند!. اتوبوس توقف کرد. همهمه ای بین بچه ها به راه افتاد. هرکس مشغول جمع کردن وسایلش بود. سارا خواب آلود ایستاده بود و به بدنش کش و قوس میداد.
کیف را روی شانه هایش انداخت و از اتوبوس به بیرون پرید. سارا هم پشت سرش می آمد. کیف را به سارا داد و گفت: این را به اتاقمان ببر. من هم بعدا میایم.
– کجا میروی؟
در حالی که روی شن ها میدوید و از ته دل میخندید داد زد: خودم هم نمیدانم!. آن لحظه باد صدای مغشوش دیگری را هم به گوشش رساند. انگار صدای ناظم بود. اما اهمیتی نداد و از بقیه دورتر شد. لحظه ای ایستاد و کفش هایش را از پا کند. شن ها کمی پاهایش را سوزاند. اما چه لذتی داشت این سوختن!. مدت ها برای این لحظه صبر کرده بود. به آسمان نگاه کرد. تمام سرخی اش که یک گوشه جمع شده بود شروع کرد به ناپدید شدن. کم کم ستاره ها نمایان میشدند. وقتی خورشید غروب میکرد نوع دیگری از زندگی شروع میشد. انگار جریان زندگی خواب نداشت. برای پیدا کردن یک گوشه دنج, نگاهی به اطراف انداخت. با دیدن تخته سنگی چند قدم جلوتر, برقی در چشمانش دوید. روی شن های گرم نشست و به تخته سنگ تکیه داد. دست هایش را در شن فرو کرد و مشتی از آنها را برداشت. هر دانه شن برایش یادآور یک لحظه از گذشته بود. نگاهش را به مشت های گره کرده اش داد. همان طور که انگشتانش یکی یکی از هم باز میشدند, باد هم ذره ذره آن دانه ها را با خودش میبرد. چند لحظه بعد دستانش از گذشته خالی شده بود. چشم هایش را بست. به سکوت آنجا از ته دل گوش داد. عمیق و عمیق تر. صحرا در گوشش زمزمه کرد: فکر هایت را به من بده. همیشه با فکر کردن نمیتوانی بفهمی. ذهنش را رها کرد. صحرا افکارش را شست و با خود برد. حالا خالی از سنگینی های ذهنش شده بود. ناگهان نوری از درون, جلوی چشم های بسته اش را پوشاند. برای لحظه ای ترسید و خون از دست هایش فرار کرد. نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تا حالا چنین چیزی را تجربه نکرده بود. اما چشم هایش را باز نکرد. انگار از قبل کار درست را میدانست. نور در وجودش گسترده شد. حالا انگار درمرکز وجودش چراغی عظیم از نور سفید روشن شده بود. شدت نور به قدری زیاد بود که چشم های بسته اش را از درون میزد. برای او زمان ایستاده بود. حالا او جزیی از همه چیز به حساب می آمد.
بعد از مدتی چشم هایش را باز کرد. نمیدانست چه مدت در آن حالت مانده بود. لبخندی صورتش را پر کرد. از جا بلند شد و شن ها را از لباسش تکاند. دوباره به اطرافش نگاه کرد. انگار برای اولین بار بود که همه چیز را میدید. حالا در صحرا فقط سکوت نبود. تکه سنگ ها حرف میزدند. دانه های شن انگار داستان ها برای گفتن داشتند. باد در گوشش زمزمه میکرد. با خودش فکر کرد: پشت آن سکوت صحرا چه هیاهویی در جریان بود ومن نمیفهمیدم.
از غروب خورشید گذشته بود. اما رگه های باریکی از سرخی را میشد در آسمان دید. حتما بقیه نگرانش شده بودند. سرمای خشک کویر به دورش پیچید. شال نازک مادربزرگ به طرز عجیبی او را گرم نگه میداشت. باد, شن ها را از روی پاهای برهنه اش میلغزاند. به رو به رو نگاه کرد. جایی که مدتی قبل خورشید در آنجا غروب کرده بود. قامت کشیده ای پوشیده در لباس بلند اعراب به چشمش آمد. زن خرامان خرامان راه میرفت اما بعد از چند لحظه ایستاد. صورتش را را پوشانده بود. فقط چشمان درشت سیاهش دیده میشد. زن را شناخت. خودش بود. همان زنی که آرزوی رفتن به صحرا را در دلش بیدار کرده بود.
نگاهشان در هم گره خورد. در چشم هایش خردمندی یک پیرزن و نشاطی کودکانه دید. زن شال را از روی صورتش کنار زد. چنان لبخندی را تا حالا ندیده بود. شادابی لبخند زن به وجودش نفوذ کرد. چیزی را به خاطر آورد. اینکه در صحرا فقط خیال رشد میکرد. اما هرچه که میخواست باشد. خیال, وهم یا واقعیت. دیدن آن زن به وجدش می آورد. یادش آمد اولین بار با دیدن تصویر او احساس کرده بود که چشمانش حرف ها برای گفتن دارد. اما انگار زن با زبانی نامعلوم حرف هایش را به او زده بود. با زبان سکوت.
قطره ای آب روی گونه اش چکید. به آسمان نگاه کرد. باران گرفته بود. با خودش فکر کرد: چقدر عجیب! مگر در صحرا هم باران میبارد؟ به زن خیره شد. با لبخندی کهن به او نگاه میکرد. صدایی لطیف و زنانه در فضای ذهنش پیچید: همان طور که تو به اینجا رسیدی, باران هم راهش را به صحرا پیدا میکند. هیچ چیز غیرممکن نیست.
امروزوقتی به تمرین جلسه ی سوم فکرمیکردم یک نکته توجه مرابه خودجلب کرد، اینکه هرکدام ازما سرفصلهای اززندگیمان مشترک هستند مثل عشق، ایمان، مادر،همسر،فرزندوحتی شهرمحل زندگی، اماآیاتابه حال به حسی که هرکدام ازاین کلمات درمازنده می کنندتوجه کرده ایم؟
اینکه باشنیدن کلمه ی مرگ به جزغم چه حسی سراغ مارامی گیرد؟یااینکه عشق به جزهیجان وشادی یادآورچه احساساتی دروجودمامیشود؟ اینکه استاد کلانتری ازاین نوع تمرین برای نوشتن استفاده کردند شایددلیلش این بودتامااول بابیان خاطرات ورویدادهاو رخدادهای زندگی خود به این احساسات ورفتارهای متقابل برسیم.
اینکه هرکدام ازمادرموقعیتهای مختلف باعث شکل گیری این خاطرات چه تلخ وچه شیرین شده ایم. اینکه زمانی که این خاطرات درحال شکل گیری بودند ماچه فکروچه احساسی وچه رفتاری ازخودنشان داده ایم، درتلخ وشیرین بودن ان خاطرات نقش مهم واساسی دارند.
وبازنگری همه ی آنها یعنی رسیدن به خودآگاهی واین انسان راابه خودشناسی می رساند
یادآوری خاطرات تلخ درابتداشایدباعث غم واندوه ماشود امامطمئناًباعث خالی شدن ذهن وآرامش درونی خواهدشد.
بعضی ازخاطرات بااینکه درلحظه شکل گیری مارابه وجدوشادی دعوت کرده انداماامروزبایادآوری دوباره باعث حال بدمامیشوند که این خوددرس بزرگی ست.
تعدادکاراکتر۱۰۸۴
از یاد نان و پنیر صبحانه دزدکی در دلم ذوق میکنم . چایی را آماده و میگذارم شیر، کمی بیشتر گرم شود .
سهم نان و پنیر و کره ام راجدا میکنم، با لقمه های بسیار کوچکی که درست میکنم، وقت بیشتری را برای صرف صبحانه میگذرانم.
با وسواس خاصی لقمه هارا بشکل دلچسبم آماده میکنم .
امروز قسمتی از سهم نانم را برای کبوتری که دیروز اتفاقی بر روی لبه پنجره دیدم جدا میکنم، وقتی از چای و شیر و لقمه هایم لذت کافی بردم ، نان رفیق تازه ام را باندازه نوکش ریز میکنم وبرایش
کنار پنجره میریزم.
منتظر میشوم ، می آید از دور نگاهش میکنم ، به اندازه من از خوردن صبحانه اش لذت میبرد. از هر دانه ای که برمی چیند نیم نگاهی به سوی پنجره می اندازد، گاهی میهراسد مبادا دامی در کار باشد، گاهی نیم خیز از من میگریزد، من دور میشوم تا با خیال راحت دانه هایش را تمام کند.
اینبار نگاهی از سر لطف به پنجره می اندازد،شاید مهری در کار است و من این نگاه را شروع دوستی بینمان تعبیر میکنم.
به او اطمینان میدهم هنوز در این آشفته بازار ، گاهی دستانی پیدا میشود که از سهم کوچک صبحانه خود بگذرند، و برای حتی یک پرنده دانه برچینند.
زندگی را زیبا تر جلوه دهیم و کیفیتش را تغییر دهیم ، کمیّت زمانی قابل شمردن می شود که تغییر حاصل شده باشد.
نسترن زراعتی
erectile psychological erectiledysfunctionpillscvs erectile coffee
قطعه نویسی
در زندگی مدام در پی چیزی بودم و هر بار،زندگی بطرز شگفت انگیزی به ملاقاتم آمد، گاهی در گذرگاه تنگ عافیت و گاه در تلاش معاش با من بود .
گاهی در انتظار کشیدن و خواستن و گاه با دلشوره ای از ترسها و رنجها من را همراهی کرد .
گاهی آنقدرتاریک بود، که دلم می خواست باد تندی بیاید و تمام دقایق را با خود ببرد، یا نور از چراغهای شهر بریزد پایین و شهر را نور باران کند .
گاهی طعم مرگ داشت و در عطر تلاطم پیچیده بود،
گاهی با یک جفت چشم عاشق از پشت جدار شیشه ای در من نگریسته بود.گاهی شفاف و زیبا دستاوردهایش را به دستم داده بود ،
زندگی هر بار آهنگ تازه ای در قلبم نواخته بود که هیچ وقت دائمی نبود .و این بیقرار پیوسته شگفت انگیز بود.
مریم
از خانه خارج شدم . بخاطر کروناکمتر بیرون می آمدم .
ساختمانهای زیبا در حال ساخت نظرم را بخود جلب کرد.
پس این همه خاک ناشی از این ساخت و سازهاست!
از پیچ کوچه گذشتم از کنار کافی شاپ های متعددی عبور کردم، جوانها با قرار ملاقات های خود در آنجا سفارش صبحانه یا چاشتی کوچک داشتند .
ماندن زیاد در خانه باعث شده بود قیافه آدم ها و طرح پوشش آنها نظرم را جلب کند.
دختری با آرایش بسیار غلیظ مقابل جوانی نشسته بود ، و با پک های عمیق به سیگارش با او صحبت میکرد.
با دیدن این احوال دوباره در ذهنم شروع به گفتگو کردم .
معنی آن رژ قرمز در این وقت از صبح حاکی از کدام زخم کهنه در وجودش بود؟
یا آن پک های عمیق به سیگار؟
در افکار خود غوطه ور شدم به نوعی نگران نسل جوان این دوره در ذهنم دنبال مقصر میگشتم .
گاهی در دلم برای آن جوان دلسوزی میکردم و گاهی برای دختر بیچاره که نقش نماد مادر آینده را در استایل خود حلق آویز کرده بود.
این افکار باعث شد بعنوان مادر امروز، ندانم حال خودم تا چه اندازه وخیم است ؟
قضاوت خوب نیست اما مشکلات نسل جوان حاکی از بیماری شدید اجتماع است که این روزها بحال خود رها شده است .
موقع برگشت قلبم مملو از غمی ریشه ایِ ناشی از گره های کور و مجدد این روزها بود.
نسترن زراعتی
حروف1074
کلمه 236
قلم مهربانم طی روز که از تو دورم بد جوری دلواپست میشوم .
کشش عجیبی از سمت و سوی ذهنم تورا می طلبد ،اما هر بار شلوغی کارها نهیب میزند در زمان مناسب تر و بهتر ،ومن با عشق و انگیزه ای عجیب به شوق خلوت با تو همه کارها را انجام میدهم .
باخودم مرور میکنم با کدامین آهنگ از تو برای رقصی آرام و ماندگار دعوت کنم .
شمع ها را روشن میکنم ،سکوت را برای این بزم دعوت، افکار خسته و زخمی را با قطره های شبنم میزدایم، مهربانی را بر مسندی خاص مینشانم ، آهنگی ملایم و کم صدا را تنظیم میکنم با لبخندی سویت می آیم، میدانم که دست رد بر سینه ام نمیگذاری .
دستم را دردستانت میگذارم تپش قلبم سرعت میگیرد، صدایش را از پشت پرده گوشهایم می شنوم.
با چرخشی زیبا هم گامت میشوم .نگاهت جادویم میکند و من دیگر خودم نیستم .باتو از هر رازی عبور میکنم .از هر آسمانی گذر.
گاهی لبخند میشوم و با تو از لبان کودکی درحین بازی میخندم، گاهی اشک میشوم و با تو از چشمان تنهای زنی غمگین میگریم. اما در دستان چرکین فقر، خالی و شرمنده از خشمی پنهان رقص خود را باتمام میرسانم .
رویت را بر میگردانی و سکوتی تلخ تو را فرا میگیرد، اینگار از ناشی بودنم رنجیده ای و من در اندیشه رقصی بهتر ترکت میکنم .
نسترن زراعتی
یک همسایه داریم که کبوتر دارد و کفتربازی میکند. خانههامان چندان به هم نزدیک نیست؛ ما که سر این کوچه هستیم، آنها وسط کوچه بقل.
گاهی برای بهتر شدن حالم، به پشتبام میروم و دقایقی بسته به فصل سال که یا نخود داخل سرم نیمرو میشود و یا سگلرز میزنم، مینشینم. که اکثر سال و ساعات روز هوا رو به سردیست.
دیروز هم بر طبق نیمهعادت رفتم. این چرخهای متوالی کفاتر، خواسته یا ناخواسته توجه آدم را میدزدید. این دوستان عزیز کاملا تابع صاحب خودشان بودند.
رابطه آدمها و حیواناتی که دارند، هم در زندگی روستایی و عشایری و هم به عنوان حیوان خانگی و این مناصب، جالب است.
قدرت کامل در اختیار یک سمت ارتباط است و از سمتی، همین صاحب قدرت معمولا به تعویض و جیگزین کردن حیوانش فکر نمیکند. نگاه مادی خاصی هم احتمالا ندارد و هر چه که شود، باز هم دوستش دارد. بحث جدایی هم عموما مطرح نیست.
نوعی عاشقانه عمیق دیکتاتوری.
داستان 2000 کلمهای
زنگ تلفن به صدا درآمد. تصور کرد متعلق به رویایی ست که در نوم شیرینش میبیند. اندکی این پهلو آن پهلو شد. بعد از زنگ چهارم، چشمانش را کمی باز کرد. تازه متوجه زنگ تلفن شد. مثل اینکه واقعا صدا از آن تلفن خانهاش بود.
دوست داشت به زمین و زمان بدوبیراه بگوید. خوابش همانند پر کبوتر بود. با کوچکترین صدایی، بناگاه از جا میپرید و سردرد میگرفت. از همان طفولیت، روی خوابش حساس بود. اگر بقدر کفایت نمیخوابید، کل روز را برای خودش و اطرافیانش جهنم میکرد. تقصیر خودش نبود. خیلی زود تعادلش را از دست میداد و از کوره در میرفت. در بهترین حالت، ترشرو میشد و با یک من عسل هم قابل خوراک نبود. بالاخره توانست چشمانش را کامل باز کند.
دست و پایش از حدت درد، بی حرکت مانده بود. احساس کرختی میکرد. روز قبل، هنگام ورزش، بیش از حد به خودش سخت گرفته بود و فشار وارد کرده بود.
با مشقت فراوان، اول یک طرف بدنش و سپس آن طرف دیگر را بلند کرد و بر روی لبهی تخت نشست. بعد از، کلی آخ و اوخ گفتن، کامل ایستاد و به طرف اتاق نشیمن رفت. به هر طریقی که بود بالاخره خودش را به تلفن رساند. تلفن مدام و پشت سرهم، زنگ میخورد. فرد پشت خط، هیچ جوره میل قطع کردن نداشت. عزمش را جزم کرده بود. برای بیدار کردن او، کمر همت بسته بود. تحمل نداشت که چند دقیقهی دیگر دوباره تماس بگیرد. دلش میخواست همین حالا صحبت کند.
بالاخره گوشی را برداشت. در حالیکه هنور دهن دره میکشید با صدای گرفته و خش دار گفت: “بله” یک آن، حس کرد با صدای آن طرف خط، حس سامعهاش را از دست داده. نوه عمه اش بود. به تازگی سی ساله شده بود. شوهر و یک دختر پنج ساله داشت. از آن آدم های بی عار روزگار بود. حتی اگر دنیا را با تمام متعلقاتش آب میبرد او همچنان در خواب نازخود بسر میبرد. ذرهای غم به دلش راه نمیداد. در اوایل ازدواج، خانوادهی همسرش سعی در آزردنش داشتند، ولی بعد از مدتی متوجه شدند که فقط خودشان در حال اذیت شدن هستند، بنابراین بیخیال او و زندگیاش شدند و به حال خود، رهایش کردند. شیوهی دلنشینی برای زندگی کردن، داشت. اگر همهی انسانها مثل او بودند، دیگر به وجود هیچ طبیبی در جهان نیاز نبود.
_ “ای بابا خوابیدی؟ مارو باش میخواستیم رو دیوار کی یادگاری بنویسیم”
هنوز گیج بود. در خواب و بیداری بسر میبرد. به خودش آمد. صدایش را صاف کرد و سلام داد.
+” خوبی؟ یادگاری؟ چه یادگاری؟”
_” آره خوبم سلامت باشی. تو چطوری؟ هیچ چی بابا سوگل بهونه گیری میکرد بهش گفتم میبرمت خونه خاله مهناز آروم شد. دیگه به بچه یه چیزی بگی ول کن ماجرا نمیشه. حالا ایشاالله خودت بچه دار میشی میفهمی چی میگم. خلاصه که زنگ زدم بگم نهار داریم میایم پیشت دیگه. گفتم صبح زود زنگ بزنم که بتونی آماده شی و الکی بهونه نگیری.”
از صدای خندههای سپیده کاملا هوشیار شده بود. احساس کرد بیشتر از قبل، بدنش درد گرفته.در رودربایستی ماند و قبول کرد. با لبخند نیمه جانی گفت: “کار خوبی کردی. منم دلم واسه سوگل تنگ شده. حتما بیار ببینمش.”
_” باشه. میدونستم خوشحال میشی بیبی. برو دست و روتو بشور که اومدیم باید سرحال باشیا. فعلا خداحافظ”
+ “خداحافظ عزیزم”
گوشی را سر جایش گذاشت و همانجا نشست و پاهایش را دراز کرد. فکر کرد نهار چه غذایی بپزد؟ به دور و برش نگاه کرد. خانه به مثابه بازار شام بود. ظرفهای نشستهی دیشب هم، در سینک ظرفشویی دهن کجی میکردند. تمام آخر هفتهی پیش را کار کرده بود و تمیز کردن خانه را به این هفته موکول کرده بود. فقط چند ساعت زمان داشت تا همه این کارها را انجام دهد. غصه دار شد. چنان که انگار غم هفت عالم را در دلش ریختهاند.
اهل مهمانی رفتن و مهمانی دادن نبود. با اینکه دختر معاشرتیای بود ولی کلا از رفت و آمدها و جمعهایی که در آنها فقط حرفهای بیهوده ردوبدل میشد خوشش نمیآمد. بیشتر وقت خود را صرف کار و علایقش میکرد. چند سالی بود که مستقل شده بود. دوست داشت تمام مسئولیت زندگیاش را خودش بر عهده بگیرد، و بابت آن هم باید کار میکرد تا بتواند زندگیاش را بچرخاند. خانواده کم جمعیت و آرامی داشت. رابطهاش با آنها عالی بود و هیچ مشکلی میانشان وجود نداشت. اما با این حال، نمیتوانست با آنان زندگی کند و احساس نیاز، به سکوت بیشتری میکرد. درونگرا بود. روحیات خاص خودش را داشت. همیشه نیازمند خاموشی بود و کمی سروصدا باعث ناراحتیاش میشد. زندگی اش با برنامه ریزی پیش میرفت. سه سال متوالی رأس ساعت ده صبح قهوه به دست بود و رأس ساعت یازده شب، بالش به سر. هر شبی که از عملکرد روزانهاش راضی بود با خودکار سبز، تقویمش را تیک میزد. در غیر این صورت، خودکار قرمز را برداشته و خودش را با یک ضربدر جریمه میکرد.
غلیان را فقط در اوقات خاص میپسندید. بیشتر از هر چیزی در زندگی، خواهان آرامش بود. بی برنامگی، به راحتی پریشانش میکرد. با اینکه فقط بیست و هشت سال سن داشت و میتوانست از عهدهی خودش و زندگی اش بربیاید و نسبت به هم سن و سالانش زندگی با کیفیتتر و آرام تری داشت، ولی گاهی اوقات، احساس پوچی میکرد و حس عقب ماندن از زندگی به سراغش میآمد. ولی پس از چند روز کلنجار رفتن با خود و مشاوره گرفتن حالش بهتر میشد و به زندگی پرمشغله و با برنامهاش ادامه میداد.
به سمت روشویی رفت. دست و صورتش را شست. به اتاقش بازگشت و جلوی آینه، موهایش را شانه زد. همزمان با خوردن صبحانه، تدارکات نهار را دید. بعد از آن، دستی به سر و وضع خانه کشید. اول گردگیری کرد و پس از آن شروع به کشیدن جاروبرقی کرد. زیر اجاق را برای چای روشن کرد و به حمام رفت. بعد از خشک کردن موهایش، لباسش را پوشید و دستی به رخسارش کشید. خیلی اهل بزک دوزک نبود. بیشتر از آرایش، به تمیز بودنش، اهمیت میداد. سرکار و روزهای عادی، خیلی معمولی حاضر میشد اما دوست داشت زمانیکه قراری با دوستانش دارد و یا در جمع و مهمانی ای حضور میابد، کمی بیشتر آرایش کند. احساسش از روی ناامیدی نبود ولی دوست داشت آخرین تصویری که از او در ذهن دوستانش باقی میماند زیبا و آراسته و تمیز باشد. بعد از حاضر شدن، برای خودش یک لیوان چای ریخت و بر روی مبل نشست و با دیدن خانهی دسته گلش، نفس راحت و عمیقی کشید.
نگران برنامه هایی بود، که با آمدن هولایتی مهمانان، عقب افتاده بودند. طبق برنامه ریزیاش، در این ساعت باید جلوی لپ تاپش مینشست و مطالبی که دیروز در دفترچهاش یادداشت کرده بود، را جستجو و مطالعه میکرد. اما حالا روی مبل نشسته و در حالیکه چای مینوشد، منتظر سپیده و دخترش سوگل است. هیچ کاری هم برای تغییر این شرایط، از دستش برنمیآید. یک شکلات کاکائویی از داخل جاشکلاتی که بر روی میز بود، برداشت تا بلکه کمی کام تلخش، شیرین شود و از این حالت بد عنقی دربیاید.
خودش هم دوست دارد که کمی با حوصله تر باشد. ولی چه کار کند؟ دست خودش نیست. خصوصیات اکثر دختران جوان دوروبرش را ندارد. مثلا از پاساژ گردی و بازار گردی خوشش نمیآید. از گشت و گذار الکی بیزار است. از اینکه کمدش را پر از لباس ها و کیف و کفش هایی کند که سالی یکبار هم به کارش نمیآیند دوری میکند. فراغت را در بیآلایشی میبیند. خانه و وسایلش در سادهترین حد ممکن هستند و به این شکل، به آرامشی که میخواهد دست میابد. با اینکه بسیار مهربان است و بچهها در همان لحظهی اول عاشقش میشوند و با او ارتباط میگیرند، ولی مانند سایر دختران جوان، نمیتواند قربان صدقه کودکان برود و مدت زیادی با آنها وقت بگذراند. هر گاه که حس کند یکی از دوستانش میخواهد بچهاش را بر سر او آوار کند، بدون رودربایستی میگوید: ” من اگر از بچه داری خوشم میآمد، خودم ازدواج کرده و بچه دار میشدم.” دوستانش هم از او ناراحت نمیشوند، چرا که از مهربانی و در عین حال، کم حوصلگیاو اطلاع دارند.
زنگ در به صدا درآمد. سوگل از سر ذوق، از دوربین آیفون برایش دست تکان میداد. ناخودآگاه با دیدن این صحنه لبخند بر لبش نشست و کمی سرحالتر شد. در را باز کرد و با خوشرویی احوال پرسی کرد. همهی وسایل را از قبل بر روی میز چیده بود. این خصوصیت را از مادرش به ارث برده بود. بعد از چای، به اصرار سوگل که از صبح به شوق دیدن مهناز هیچ چیزی نخورده بود بر سر میز نهار رفتند و غذا خوردند. سر نهار، سوگل در کنار مهناز نشست و خواست در جوار او غذایش را بخورد. مهناز هم از این بابت خوشحال بود و نسبت به پیشنهادش، ابراز علاقه کرد.
بعد از نهار، گرم صحبت شدند. سوگل که حوصلهاش سر رفته بود، به سراغ کیفش رفت و لاک صورتی رنگش را برای مهناز آورد تا برایش بزند. به این کار عادت داشت. هرگاه که مهناز را میدید از او میخواست تا برایش لاک بزند. مهناز هم همیشه با حوصلهی فراوان دست و پاهای کوچکش را رنگ آمیزی میکرد. مشغول لاک زدن بود که ناگهان سوگل گفت: ” من یه خاله دارم اسمش سودابه ست. همیشه شوهرش براش لاک میزنه. منم میخوام وقتی بزرگ شدم، لاکمو بدم به شوهرم که برام بزنه.” مهناز که این جمله را شنید، به شدت، خندهاش گرفت، ولی نمیدانست که در جواب، باید چه چیزی به او بگوید. پس ترجیح داد که تا گندی نزده، سکوت کند. سوگل بعد از خشک شدن لاک هایش بهانهی بیرون رفتن را گرفت. آماده شدند و منزل را ترک کردند.
همپای مهمانانش، تمام مغازه ها و پاساژها را نظاره کرد. چهار ساعت تمام مشغول گشت و گذار و خرید کردن بودند. سپیده و سوگل با شور و حال تمام، اجناس مغازهها را دقیق و باحوصله نگاه میکردند. قیمت تک تکشان را میپرسیدند. تکه کلام های فروشندگان را تکرار میکردند و میخندیدند و از آنجا که مهناز هم آدم خوش خندهای بود، آنان را همراهی میکرد.
خسته شده بود. پاهایش درد گرفته بودند. به یاد نداشت که در تمام عمرش به این اندازه، مغازه و بوتیک دیده باشد. برخلاف انتظارش حس خوبی داشت. حس میکرد شادی مهمانانش به او هم رخنه کرده. با خودش فکر کرد که در هر صورت، امروز از برنامه اش عقب مانده، پس چه بهتر که این لحظه را با خوشی بگذراند. فردا هم روز خداست.
با کمی تلاش بیشتر در باقی روزهای هفته میتوانست این عقب افتادگی را جبران کند.
نزدیک شام بود. نگذاشت مهمانانش به خانهی خودشان بازگردند. اصرارهای سوگل هم برای بازگشت به خانهی مهناز بیتأثیر نبود. هر سه نفر با حس خوب و خندان به منزل مهناز بازگشتند. از قبل، فکری برای شام نکرده بود. سوگل دلش هوای لازانیای مخصوص خاله مهناز، با پنیر فراوان را کرده بود. خودش هم برای کمک کردن در تهیهی غذا، سر از پا نمیشناخت. مدام ورجه ورجه میکرد و به این طرف و آن طرف میپرید. دستش را به بهانهی کمک کردن، به همهی چیزها میمالید و کیف میکرد. با تمام شیطنتهای سوگل، بالاخره شام حاضر شد. مانند نهار، سوگل کنار مهناز نشست تا غذایش را با او بخورد. پس از جمع کردن میز، برای سوگل کارتون گذاشتند و خودشان، به ادامه صحبت و خندههایشان مشغول شدند.
ساعت از دوازده شب گذشته بود. زنگ آیفون به صدا درآمد. همسر سپیده بود. هر چه مهناز به او اصرار کرد، فایده نداشت و در همان دم در، منتظر سپیده و سوگل ماند. همسر سپیده هم، مانند خودش انسان شوخ طبع و بشاشی بود. ازدواجشان از سر عشق و دلدادگی بود. قبل از ازدواج با یکدیگر همسایه بودند. درست مانند فیلم ها، روزی که سپیده با چادر گل گلی اش برای آنها آش برده بود، هواخواه یکدیگر شده بودند. روز عروسیشان با اینکه خانواده ها راضی نبودند، ولی مهمانان میگفتند که خداوند در و تخته را با یکدیگر خوب جفت وجور کرده است.
موقع رفتن، سوگل خودش را در بغل مهناز پرت کرد و با چند بوسه از او خداحافظی کرد.
بنظر خودش آدم دوست داشتنیای نبود، و همیشه از اینکه بچهها به سرعت با او اخت میشدند تعجب میکرد. هر بار که علاقهی کودکان به خودش را میدید، احساس خود دوستیاش بیشتر میشد و حس میکرد آنقدرها هم که فکر میکند آدم نچسبی نیست.
بعد از خداحافظی با مهمانانش، در را بست و بدون توجه به بهم ریختگی خانه، به سمت تقویم روزانه اش رفت، خودکار سبزش را برداشت و با لبخندی که در شب های قبل، جرأت ابراز وجود نداشت، تیک آخر شبش را زد.
سلام.
چقدر داستانتون دلنشین بود. لذت بردم.
از صبح صدای معلم و مدرسه توی خانه میآید. صدای علوم از یک اتاق و صدای ریاضی از اتاق دیگر. زنگ ورزش وسط پذیرایی است و زنگ نقاشی و خلاقیت با چسب چوب و خرده کاغذ پخش در همهجا. گاهی فکر میکنم، خدایا چه گناهی مرتکب شده بودم که چنین وضعیتی نصیبم شد؟ قریب به یکسال است که اجبارا خانه نشین شدهام. درست است که کلا هم آدم بیرونی و معاشرتی نبودم و بیشتر کارهایم در تنهایی و انفرادی بود، اما این خانهنشینی و دورشدن از همهچیز و همهکسِ اجباری، بدجوری به من فهماند که الحق، انسان موجودی اجتماعی است، هرچه قدر هم که درونگرا باشد.
همیشه بچههایم برایم اولویت بودهاند. معتقدم وقتی آگاهانه، رابطی شدهام برای حضور دو انسان دیگر در این کره خاکی، مسئولیت بزرگی دارم، حداقل تا زمانی که استقلالشان آسیب زا نباشد. در این یک سال از خیلی جاها، از خیلی کارها جاماندهام، اما ساکن نماندهام. در همین چهاردیواری امن، هرروز حرکت کردهام. امروز خانه ما مدرسه، دانشگاه، باشگاه، آموزشگاه، کافی شاپ، رستوران و . . . است. نمیدانم کی دوباره خانه می شود، اما میدانم هروقت دوباره خانه شد، با تمام سلولهایم از آرامش و سکوتش لذت میبرم.
1007 کاراکتر ، 210 کلمه
46 ذهنی 23 عینی
لباس های رنگی و شاد بپوش،طوری بخند که تمامیه مرواريد های درون دهانت بر چهره ی زیبایت نمايان گردند،روی لبه ی جدول پیاده رو راه برو و در خيابان لی لی کن،موهایت را در باد به زيباترين شکل ممکن به رقص در آور،به دنبال قاصدک های بازیگوش در آسمان حرکت کن،گاهی از مشکلات دنیا اخم کن اما از ته دل غصه نخور،کتاب های جدید بخوان،فيلم های جدید ببين،اگر از موضوعی خوشحال شدی هرکجا که بودی فریاد شادی سر بده،خجالتی و کم رو نباش،همیشه سعی کن هوای خودت را داشته باشی،همانند کودک دو ساله اگر از کسی دلگیر شدی سعی کن زود ببخشی اما به روحت لطمه وارد نکنی،شب ها زود بخواب اگر هم دیر خوابیدی صبح زود بیدار شو،کسانی را که دوست داری هر روز دوست داشتنت را بهشان یاد آوری کن،ول خرجی نکن اما بهترين ها را برای خودت انتخاب کن،بهترین خودت باش،باران را دوست داشته باش و از خیس شدن زیر باران نترس،براي خودت هدیه بگیر،قبل از خواب کارهای روزمره ات را مرور کن.
هرگاه دچار روزمرگی شدی مُردی و دنيا رو به پایان است.
دنیا برای شنيدن صدای خنده هایت منتظر است.
بگذار هرکه هرچه دوست دارد راجع به تو فکر کند.
بیا خود حقیقی ات را کشف کن و از اعماق وجودت از زندگی لذت ببر.
کلمات عینی:38
کلمات ذهنی:29
کاراکتر:1029
جمله:5
پارگراف:5
شب که از نيمه میگذرد سکوتش آرامش خاصی به روحم میبخشد،البته مدتیست که شب و روزهایمان وارونه گشته است،در سکوت شب میتوان خدا بیشتر لمس کرد،انگار صدايت بهتر به آسمان میرسد و ارتعاش پاسخ پروردگار قلبت را نوازش میکند.
روی تختم که دراز کشیدم چشمانم را بستم و رفتم به یک سال قبل،این روزها هر وقت که با عزیزی به گپ و گفت مینشینیم میگوئیم:سال 99 هیچی جز بدبختی نداشت، 99 چیه آخه؟کاشکی زودتر تموم بشه.
ولی امشب من کمی با دقت بیشتری به 99 نگاه کردم
يعني به اتفاقات قشنگِ سال 99،مانند تولد های خیلی دل انگیز،چندین وصال قلب هایی ک سالیان سال منتظر به هم رسيدن بودند که با سبک تر شدن تجملات مراسم های عروسی به دلیل شرايط حاکم صورت گرفته بود،حتی میتوان گفت یک سری آدم های سمی از زندگی هایمان حذف شدند که بسیار بار منفی در روزمره گی هايمان به همراه داشتند.
این روزها همه ی آدم ها از هر دین، قومیت و مذهبی به خداوند متعال نزدیک تر شدند.
روزهای تنهایی که معروف شده به قرنطينه،البته قرنطينه های نصفه و نیمه.
بیاید برای آرامش دلهایمان بیشتر با او حرف بزنیم عاشقانه تر بندگی کنیم قلب عاشق در نزد پروردگار هرگز خطا نمیکند.
کلمات عینی:۴۰
کلمات ذهنی:15
کاراکتر:1000
جمله:6
پارگراف:7
دراینروزهای کرونایی مدتی بودکه برای نوشتن رمقی نداشتم در حالی دست به قلم شدن برایم امری بسیار دلپذیربود.
صبح پیامکی به دستم رسید که مرا از تاخیر ساعت پروازم مطلع نمود و به من زمان بیشتری بخشید برای آماده شدن.
امروز در فرودگاه بادقت بیشتری به اطرافم نگریستم،به هریک از مسافران که نگاه میکردم در نظرم گویی لبخندهایشان برایم واقعی نبود و در چشم ها اضطرابی ناشی از این اوضاع پر از ماسک دیده میشد.
یکی از دوستان قديمي راملاقات کردم که برای وضع حمل دخترشان از مسافران پرواز ۲۶۳۲ کارون بودند،اما آنها هم با وجود اینکه عضو جدیدی به خانوده شان افزون میگشت اضطراب ناشی از کوید_19بر لحن صدایشان پر واضح نمایان گشته بود.
هنگامی که پیاده شدیم ناخودآگاه درقلبم آرامشي حاکم گشت چرا که هنوز میتوانستم نفس بکشم، درست است که لبخندهایمان در پشت ماسک ها پنهان شده اما امید را نمیتوان در روح آدمی و در پشت هیچ گونه ماسکی اسیر کرد،همانند عطر نرگسی که در زمستان دراوج سرمای فراوان دلها را گرم میکند.
من ایمان دارم که ساعت پرواز عمرمان بدون تأخير میباشد و هرچه زودتر نورِ امید در جهت بهبودِ کیفیت زندگیِ جهانیان به ارمغان خواهد آمد.
کلمات عینی:۳۵
کلمات ذهنی:15
کاراکتر:1013
پاراگراف:6
مشغول مرتب کردن خانه بودم که پسر پنج سالهام گفت: میآی منچ بازی کنیم؟ کارهای نیمه تمام زیادی داشتم که کمی درنگ کل برنامهام را به هم میریخت، برگشتم و نگاهی در صورت معصوم و کودکانهاش انداختم تا بگویم نه بماند برای بعد. برقی در چشمانش بود و شوری در نگاهش که یارای نه گفتن را از من ربود. شادی آن لحظهی پسرم را بر نظم خودساختهام ترجیح دادم و بازی شروع شد. حس مادرانه، حسی عجیب است در هر شرایطی که باشی فرزندت ارجحیت دارد، یک مادر همیشه از پیروزی فرزندش در شعف است حتی اگر طرف مقابل خودش باشد. اکثر مواقع در بازی منچ شش میآورد، اما این بار دریغ از یک شش، و من برخلاف میل باطنیام میرفتم تا بازی را ببرم. اما همه چیز چقدر سریع میتواند عوض شود! منی که با آن سرعت پیش رفته و در آستانهی پیروزی بودم به یک باره بازی را باختم. فاتحانه جمع کرد و رفت سراغ بازی دیگر. زندگی هم همینگونه است درست لحظهای که فکر میکنی در حال باختی ممکن است پیروز ماجرا شوی و ناامیدی چیزی است عبث. به یاد شعر سعدی افتادم:
به چشم خویش دیدم در بیابان
که آهسته سبق برد از شتابان
کمند تیز پا از تک فرو ماند
شتربان همچنان آهسته میراند
ذهنی:۱۰۶
عینی:۱۸
دراینروزهای کرونایی مدتی بودکه برای نوشتن رمقی نداشتم در حالی دست به قلم شدن برایم امری بسیار دلپذیربود.
صبح پیامکی به دستم رسید که مرا از تاخیر ساعت پروازم مطلع نمود و به من زمان بیشتری بخشید برای آماده شدن.
امروز در فرودگاه بادقت بیشتری به اطرافم نگریستم،به هریک از مسافران که نگاه میکردم در نظرم گویی لبخندهایشان برایم واقعی نبود و در چشم ها اضطرابی ناشی از این اوضاع پر از ماسک دیده میشد.
یکی از دوستان قديمي راملاقات کردم که برای وضع حمل دخترشان از مسافران پرواز ۲۶۳۲ کارون بودند،اما آنها هم با وجود اینکه عضو جدیدی به خانوده شان افزون میگشت اضطراب ناشی از کوید_19بر لحن صدایشان پر واضح نمایان گشته بود.
هنگامی که پیاده شدیم ناخودآگاه درقلبم آرامشي حاکم گشت چرا که هنوز میتوانستم نفس بکشم، درست است که لبخندهایمان در پشت ماسک ها پنهان شده اما امید را نمیتوان در روح آدمی و در پشت هیچ گونه ماسکی اسیر کرد،همانند عطر نرگسی که در زمستان دراوج سرمای فراوان دلها را گرم میکند.
من ایمان دارم که ساعت پرواز عمرمان بدون تأخير میباشد و هرچه زودتر نورِ امید در جهت بهبودِ کیفیت زندگیِ جهانیان به ارمغان خواهد آمد.
به نام خدا
امروز در حال نگاه کردن به عکس های قدیمی بودم که عکسی توجهم را جلب کرد، عکسی مربوط به کاروانی در حال سفر به مشهد. کاروانی که سختی و درازای سفر در ظاهر عناصرش مشهود بود. گرد وخاک بلند شده از حرکت چهارپایان، پای بسته شده یکی از اسبان، چهره ی خسته و عرق کرده مرد جلودار در یک روز آفتابی داغ و… . به گفته قدیمی ها رفتن از سمنان به مشهد حدود یک ماه طول میکشید. اما امروز فقط 8 ساعت با قطار، 6 ساعت با اتومبیل و 30 دقیقه با هواپیما میتوان این مسیر را پیمود. آری امروز کار به دقیقه ها کشیده است. اما سوال مهم اینست که آیا این دقیقه ها، میز ریاست را به ثانیه ها واگذار خواهند کرد؟ و اینکه آیا ایستگاهی برای کاهش ثانیه ها متصور است؟ قطعا و مسلما روزی خواهد آمد که در کسری از ثانیه از سمنان به مشهد برویم. آری، خواهد رسید آن روز که برای مسافتی به اندازه دریا، زمانی به اندازه قطره کفایت کند.
روز سردی بود، در کنار آن تک درخت خشک شده از باد زمستانی قرار آخرین ملاقات، دلم را بد جور آشوب کرده بود .
باد تندی میوزید ، موهایم را از هر طرف در هم می آمیخت ، موهایی را که عاشقانه می بویید.
دیگر چه فرقی می کند او که بزودی ایران را به مقصد انگلیس ترک میکند. بارها در این مکان برای آینده مشترکمان در انگلیس به نتیجه ای نرسیده بودیم . نمی توانستم مادر پیر و تنهایم را رها کنم. بین این دو تعلق در قلبم کشمکشی شدید وجود داشت .
مادر را رها میکردم تمام بند بند وجودم از هم جدا می شد و اگر می ماندم و اشگ جدایی رهایم نمی کرد، دلم بدجور اورا می خواست .
بارش اشگها آنقدر پی در پی ، که آواز تلخ هق هقش تک درخت بیچاره را معذب کرده بود.
او آمد صورت گرفته اش بی خوابی و خستگی را فریاد می زد از اینکه با تمام تعلقم در این سرنوشت همراهش نبودم سخت دلگیر بود .
باد شالگردنی را که با عشق برایش بافته بودم مانند پرچم صلح به اهتزاز در آورده بود .
با فشار دستانم بر روی سینه اش عاجزانه آخرین اصرارهای قلبش را حس میکردم .
اما اشگها مجالی بر پاسخ نداشت باید در تصمیمش خللی نباشم .
خدانگهدارعشق گرانبهای من …
با تکان دادن حباب ، ذرات برف گونه بر سر این دو عاشق بارید و با کوکش آهنگ ملایم و غمگین جدایی برپاشد.
نسترن زراعتی
کلمه ۲۴۲
تعداد حروف ۱۰۹۳
جمله ۱۶
پاراگراف۱۵
حال خوب
پزشک پس از معاینه به او گفت که درگیر ویروس آنفولانزا شده است. پس از گرفتن نسخه از مطب خارج شد و به سمت دارو خانه رفت. پس از دادن نسخه و پرداخت هزینه به صندوق دارو تحویل گرفت.
بیحال و بی رمق گام برمی داشت تا به قسمت تزریقات درمانگاه رسید، پس از تحویل سرم روی تخت دراز کشید.
چشمانش امتداد میله ی فلزی را دنبال کرد و در انتهای آن سرم را دید. سرمی که قطره قطره در بدنش تزریق میشود جان بخش است، گوئی با هر قطره ذره ای از حیات در بدنش زنده میشود.
پرستار پس از کمی صحبت و سفارش او را ترک میکند. کم کم خوابش میگیرد. درمانگاه کمی شلوغ
است،پرستاران مشغول رسیدگی به بیماران هستند. وقتی چشم گشود طرف سرم را خالی دید. گرمی دستی را بر روی دستانش احساس کرد سر بر گرداند، همسرش را دید که لبخند پر محبتی بر لب دارد. همسرش پرستار را صدا کرد تا سرم را از دستش جدا کند. سرم حال او را جا آورده بود آمدن همسرش نیز حال او را بهتر کرد چندین سال است که در کنار او حال خوبی دارد و در دل آرزو میکند که هیچگاه همسرش را روی تخت بیمارستان ملاقات نکند
1012کاراکتر
40 عینی
150 ذهنی
حال خوب پزشک پس از معاینه به او گفت که درگیر ویروس آنفولانزا شده است پس از گرفتن نسخه از منطقه خارج شد و به سمت داروخانه رفت پس از دادن نسخه و پرداخت هزینه به صندوق را تحویل گرفت بی حال و بی رمق قدم بر می داشت تا قسمت تزریقات درمانگاه تحویل سرم روی تخت دراز کشید چشمانش انتظارات میله فلزی را دنبال میکردند کند در انتهای آن قرار دارد سومی که قطره قطره در بدنش تزریق می شود جان بخش است �ر قطره ذرهای از حیات در بدنش ریخته میشود پرستار پس از کمی صحبت و سفارش او را ترک می کند درمانگاه مشلول کم کم خوابش می گیرد پرستاران مشغول رسیدگی به بیماران دیگر هستند وقتی چشم می گشاید زلزله سر آن را خالی می بیند گرمیه دستی را � به روی دستانش می کند سر برمی گرداند و همسرش را میبیند که لبخندت همسرش پرستار را صدا میزند تا سرم را از دستش جدا کند سرم حال او را جا آورده و آمدن همسرش هم حال او را بهتر کن
چندین سال است که در کنار او حال خوبی دارد و در دل آرزو میکنند که هیچگاه همسرش را روی تخت بیمارستان ملاقات نکند
1012کاراکتر
40 عینی
150 ذهنی
پدر همسرم که تازه همسرش فوت کرده را برای تغییر روحیه چند روزی پیش خودمان آورده ایم. پیرمردی غذا شناس، اهل رادیو و گفتگو. با توجه به فناوری های جدید و البته به دلیل احساس نیاز کم به موضوعات رادیو، چند سالی می شود که پیچ رادیو را نچرخانده ام. حالا، می خواهم برای خوشنودی این پیرمرد برایش رادیو را بر موج رادیو پیام تنظیم کنم. بر اساس خاطرات گذشته وتصویری که در ذهنم از موج اف ام و رادیو پیام داشتم مدام بین فرکانس 92 تا 97 مگا هرتز جا به جا می شدم و البته که نتیجه درستی هم نداشت.
پیرمرد ناامیدانه گفت: خاموشش کن انگار این رادیو، رادیو پیام ندارد.
هر کاری می کردم که به رادیو آوا رضایت بدهد راضی نمی شد و روی موج مورد علاقه خود گیر زده بود. از سماجتش در تعجب بودم و بارها همین محدوده فرکانس را بر اساس دانش قبلی ام چک کردم . یک لحظه به فکرم رسید شاید، این موج کاملا اشتباه است و باید در عقیده و نظرم تجدید نظر کنم. بر اساس این فکر از طریق اینترنت موج درست را پیدا کردم. چهره پیرمرد شاد شد.
به این فکر کردم که کجاها در زندگی ام به سماجت روی موج اشتباه ایستاده و انتظار نتیجه خاصی را داشته ام!
996 کاراکتر
دیشب به گروه نویسندگی خلاق سری زدم. معمولا کسی می نویسد و می گذارد آنجا و همه به به و چه چه می کنند به جز عده ی معدودی به اندازه ی یک انگشت دست که اشکالات را متذکر می شود. بعضی متن ها را خواندم دلنوشته بود و بعضی داستان گذاشته بودند. حس معلمی و کمال گرایی ام گل کرد و تذکراتی دادم که قطعه بنویسید و از این حرفها. بعضی ناراحت شدند و بعضی جواب دادند و بعضی از آنها حمایت کردند. و بعضیها هم واقعا ناراحت شدند. امشب هم در گروه 100 داستان همین اتفاق افتاد. تذکری البته از طرف رئیس گروه، به کسی داده شد که دو داستان نوشته و توی سایت گذاشته بود و البته یکی از داستانهایش مال چالشی بود که من پیشنهاد کرده بودم.
به خودم گفتم: آقا! می شود تو جلوی این طرح دادن و پیشنهاد دادنت را بگیری و جلوی این قانونمندی زیادی و مته به خشخاش گذاشتن را؟ البته این دو خصوصیت متضاد هم است اما یعرف الاشیاء باضدادها، منم و این اضداد درون که موج می شود و دریا را متلاطم می کند. دریای ساکن هم که به دردی نمی خورد.
خلاصه که نتیجه می گیریم در کار خسروان چه دخالت کردنی است؟ زیرا که صلاح خویش خسروان دانند و لطفا شما فوضولی نفرمایید.
چه جالب دقیقا 1000کاراکتر!!!
کاراکتر عینی 44
کاراکتر ذهنی20
روزگار کرونای:
دراینروزهادستوبال همه مردم بسته استمن و فرزندهایم نیز خستهودلگیربودیم از شوهرم خواستم که برای شام بیرون برویم
شوهرم قبولکردرفتیمدریکرستوران شهر خیلی برای مان خوش گذشتغذاصرف نمودیم
شب خیلیدیرشدهبود،هوای بیرون خیلیسرد بادهای شدید سرد ازهرطرفمیوزید
درکنارجادهمنتظر تاکسیبودیمناگهان چشمم به پسری افتاد کهکنارجاده نشسته بود با چند تا برس و رنگ بوت.
کمی نزدیک شدم که روی یک تکهکارتن سردبا لباس های خیلی نازک نشته بود،تنش میلرزیدچشمانش پرازاشکودستانشخیلی سردبود
گرسنه به نظر میرسید
از پسر پرسیدم:پسر جان چرا خانه نمیروی چون هوا سرد است در اینجا نشستهی!
او پسر برایم گفتنهرفتهنمیتوانم!
من پولدریافت نکردیمکهبرای مادر خواهرم غذاببرمآنهاگرسنهاند.
گفت؛ من همینجاتاصبحمیباشمتاصبح پولدربیاروم .
خیلی گریه کردم و نفس کشیدن برایم مشکل شده بود کمکدرتوان ام نبودکه تا آنپسررااز انجا نجات میدادم
آن شب پایان تلخ بدترازکرونابرای من بود
که یک پسربچه در تاریکی شب و هوای سردمنظر لقمه نان بودبرای مادرش .
تعداد کاراکتر ۹۵۸
تعدادپاراگراف ۱۴
دهِ بهعلاوه یک گل
خورشید داشت رنگ میباخت. تیشرت به تن داشت، خاکستری. شلوارش هم زغالسنگی بود. سیم پنکه را کشیده بود. چراغ وسط اتاق را روشن کرد. برگههای زیستشناسی را آورد. حدود صد و چهل صفحه بود. در سه بخش منگنه شده بود، داخل کاور سفید. روی آن هم نشان تایپ و تکثیری قرار داشت.
دو روز به کنکور مانده بود. همه میگفتند روز قبلش نباید درس خواند. او هم تصمیم نداشت. هنوز چیزهایی برای خواندن مانده بود.
در آلونک بسته بود، اما پنجره وسط باز، کاملا باز. پرده سفیدی آن را پوشانده بود. هر دو سه دقیقه یکبار نرمنرمک میجنبید.
سه صفحه خواند. خط دومِ صفحه چهارم بود که صدایی شنید. احتمالا ده یازده سالشان بود. “…امیر پاس بده…خطا بود دیگه…خطا…” بلند شد. سمت در رفت. پای راستش را دولا کرد. زانو را به در فشار داد. چفت رنگ و رورفته در را عقب کشید. در باز شد. به روی پشتبام رفت، سمت چپ. از پس دیوار یک و نیم متری سیمانی کوچه را دید زد. دو سه قدم بعد چهارراه دو نیمه آجر بود، به فاصله سه گام. نرسیده به چهارراه بعدی هم دو نیمه آجر بود، به فاصله سه گام.
برگشت. دمپاییهای سرمهای سایز چهل و دو را درآورد. در خودکار بنفش را بست. چراغ زرد را خاموش کرد. دستگیره در را به پایین آورد. هل نصف و نیمهای به در داد. در را رها کرد تا بسته شود. صدا داد.
_ مامان، من میرم توی کوچه فوتبال بازی کنم.
_ پسفردا کنکور داری تو! کجا میری؟
_ زود میام.
در پاگرد دوم برگشت. دستگیره در را به پایین آورد. هل نصف و نیمهای به در داد. در را رها کرد تا بسته شود. صدا داد. پشت مبل رفت. جوراب سفیدش را برداشت. روی مبل نشست. پای راست را لبه مبل گذاشت. تشکش خم شد. بالای جوراب را تا پایینش جمع کرد. جلوی انگشتان پای راستش گذاشت. تا بالا کشید. پای راست را پایین گذاشت. پای چپ را لبه مبل گذاشت. تشک خم شد. بالای جوراب را تا پایینش جمع کرد. جلوی انگشتان پای چپش گذاشت. تا بالا کشید. پای چپ را زمین گذاشت. بلند شد.
به سمت کمد کتابهایش رفت. قفسه شیشهای بالای آن را باز کرد. روی پنجه ایستاد. تا جایی که توانست دست چپش را کشید تا به کوله برسد. دستش که خورد، خودش را بیشتر کشید. انگشتانش را جمع کرد تا لمسش کند. هنوزم همانجا بود. بندش را گرفت و جلو آورد. با دو دستش آن را روی زمین گذاشت. زیپش را به آرامی باز کرد. خاک گرفته بود ولی سالم بود. آرشه هم بود، کنار کمانچه. دستگیره در را به پایین آورد. هل نصف و نیمهای به در داد. در را رها کرد تا بسته شود. صدا داد.
سه پاگرد را رد کرد. در جاکفشی را باز کرد. قهوهای بود، با خطوط نامنظم روشن. از طبقه سوم سمت راست کفش ورزشیش را برداشت. سبز بود، سبز یشمی. پله دوم از آخر نشست. بندهای ضربدری سه ردیف اول را شل کرد. پای راستش را در لنگ راست گذاشت. بند ردیف سوم را با بند ردیف دوم کشید، بند ردیف دوم را با بند ردیف اول. دو سر بند را گرفت و به سمت خودش کشید. بلند بود. دور مچ پایش پیچید، بالاتر از قوزک. به پشت پایش برد و دوباره جلو آورد. گره اول را زد، گره دوم را پاپیونی. کوتاه شد. به گره سوم نرسید. یک سر بلندتر شد.
لنگ چپ را جلو آورد. نگه داشت. بیشتر نگه داشت. نپوشید. لنگ راست را هم درجا در آورد. سرجایش گذاشت؛ ردیف سوم، سمت راست. جورابهایش را هم درآورد. روی پله چهارم گذاشتشان، کنار دیوار. بعد پاگرد دو پله پایین رفت، پابرهنه. صندل قهوهای را پوشید. لنگ راست پاره بود، زیر مفصل انگشت شست، قدر یک بند انگشت دست.
در را باز کرد. جلوی در ایستاد. مشغول تماشای بچهها شد. در را بست. بسته نشد. محکمتر کشید. بسته شد. از سمت راست شروع به راه رفتن کرد. باغچه اول گذشت. درخت شاهتوت به بار نشسته بود. ولی شاهتوتها هنوز سبز بودند، چندتایی هم قرمز. چندبرابر شاهتوت سبز روی زمین بود، کنار برگهای سبز پهن. بیشترشان خشک شده بودند و تعدادی هم زرد. دور همه برگها سیاه شده بود. باغچه دوم گذشت. کاج جوان همان بود، همقد او. تکهای از آن کند. باغچه سوم هم. گلمحمدی دیگر نبود. کار همسایه طبقه پایین بود، پیرزن پرحرف. گلمحمدی دوست داشت. لابد لازم هم داشته. به دو نیمه آجر رسید. فاصلهشان سه گام بود. در پیادهرو ایستاد. برگ کاج را تکهپاره کرد و در آبگذر ریخت.
دقایقی به همین روال گذشت. توپ زرد بود، میکاسا. رویش پر از ششضلعی بود. پنجتا پنجضلعی کبود بین آنها قرار داشت، به نظم. توپ خاکی بود، رنگ و رورفته. به سمت او آمد. زیر پای چپش نگه داشتش. پاراست بود. پرسید: بچهها منم بازی کنم؟ گمان کردند که دستور داده، چون سنش بیشتر بود. ریش هم داشت. ریشی نامرتب که سن و سالش را بیشتر نشان میداد. دو سه نفری با سر تایید کردند. به یقین ترسیده بودند.
نمیشناختشان. اما آنها را این اطراف دیده بود، کم و بیش. بازی کردنشان را هم. خبره نبودند. ولی یکی دوتا مستعد بینشان بود. هر دو را سمت حریف فرستاد. با دو سه بازیکن معمولی تیم شدند، او هم با سه چهارتا معمولیتر. به خیالش دو طرف را متوازن کرده بود.
طی کرد که یک بازی ده گلی با آنها بکند. قبل از اینکه به یک ساعت بکشد، بازی تمام شد. او و یارانش باختند، با کبکبه و دبدبه زیاد او و پرروبازیهای همتیمیهایش. بدون خداحافظی به خانه برگشت.
***
با تمام کارهای کرده و نکردهاش آرام نشسته بود، با آمال و اهداف شیرخوارهاش، مثل پدری سی ساله در سوگ کودک دو سالهاش. چشمانش با تاخیر پلک میزد، فقط برای رفع حاجت خشکی چشم. نگاهش معطل صحنهای برای زل زدن بود. اول در حدفاصل دیوار روبهرویش و سقف. ناشیگری گچکار در آن موج میزد. مشخص نبود که اعصاب نداشته یا حوصله، که اینقدر بینظم کچ به دیوار کشیده. گردنش را رها کرد. تا جایی که میشد خم شد. لکههای عرق کف پایش قسمتهای سفید پتوی قهوهایش را زرد کرده بود. انگار پسری شش ساله خلاف عادت نصفه شبی خودش را خیس کرده. با بیمیلی کمی سرش را چرخاند، کمی به راست، اندکی به بالا. پوستههای پرتغال چهارقاچشده در نظرش بود. هشت تکه که سرجمع میشود دو پرتغال. سه تکه ناشیانه خورده شده بودند. قسمتهای کناریشان از دور نارنجی دیده میشد.
تمام مدت دستبندش دور انگشتها بود. سنگهای گرد سرمهای کنار هم. فروشنده میگفت انرژی مثبت دارند و اینجور خزعبلات. از وسط همه آنها نخی نامرئی و محکم رد شده بود. تا مدتی نامرئی بود. بعد به علت مجاورت با سنگها سرمهای شده بود. فواصل بین سنگها کمرنگتر از زیر سنگها بود. سنگها را آرام آرام رد میکرد، تاجایی که میتوانست محکم، تا بر اثر برخورد به هم صدا بدهند. مثل همان صدایی که دو ساعت پیش شنید.
طی کرد که یک بازی ده گلی با آنها بکند. قبل از اینکه به یک ساعت بکشد، بازی تمام شد. او و یارانش باختند، با کبکبه و دبدبه زیاد او و پرروبازیهای همتیمیهایش. بدون خداحافظی به خانه برگشت.
صندلها را پرت کرد. پلهها را دوتا یکی بالا دوید. نزدیک اتاقش صدایی شنید. مکث کرد. اما چند پله آخر را هم طی کرد. دستگیره در را به پایین آورد. هل نصف و نیمهای به در داد. در را رها کرد تا بسته شود. صدا داد. برگههای زیستشناسی را جمع کرد. داخل کاور سفید گذاشت. به سمت کمد کتابهایش رفت. قفسه شیشهای بالای آن را باز کرد. روی پنجه ایستاد. کاور سفید را در قفسه گذاشت. آن را به عقب هل داد. راحت عقب رفت. انگار پشتش خالی بود. تعجب کرد. تا جایی که توانست دست چپش را کشید تا به کوله برسد. نرسید. خودش را بیشتر کشید. باز هم نرسید. در قفسه را رها کرد. سمت در آلونک رفت. پای راستش را دولا کرد. زانو را به در فشار داد. چفت رنگ و رورفته در را عقب کشید. در باز شد. به روی پشتبام رفت، سمت چپ. از پس دیوار یک و نیم متری سیمانی حیاط را نگاه کرد. وسط حیاط لکهای سیاه پخش شده بود.
میدونی فرق فقیر با پولدار چیه ؟
فقیر آناناس را نمیدونه باید با پوست بخوره یا توشا بخوره !
بهترین مسافرت ما فقرا کنار دریا نشستن و جوجه خوردن .
اما پولدار ها رفتن به فرانسه و ونیز !
فقیر ها تو خانه ۴۰ متری میخوابند .
اما پولدار ها تو خونه ۲۰۰۰ متری .
فقیر ها گاهی اوقات روی زمین میخوابند .
اما پولدار ها روی تخت سلطنتی همراه با روتختی ابریشم
فقیر ها دستشویی ۲متری دارند !
اما پولدار ها دستشویشان ۴۰ متر است .درست اندازه خانه فقیر ها !
نمیدانم چه بگویم.
فقیر و پولدار که ندارد .
دارد ؟
همه ما انسان هستیم .روزی هم همه ما میمیریم. فکر کردی چه چیزی با خودت میبری ؟ هیچی ! جز یک خروار خاک و کفن .
کاش میشد یک روز ،فقط یک روز جای فقیر و پولدار عوض میشد و آنوقت پولدار ها هم کمی کودکان کار ،کارگر ها را درک میکردند .
با شکسته شدن کمر سرما امروز، درختان بید را دیدم که جوانه زده اند. برایم جالب بود که فقط کمتر از دو ماه به خواب رفتند. درخت بید از آخرین درختهایی هم هست که برگهایش می ریزد.
شاید دیده باشید آدمهایی که خیلی فکر می کنند کمتر می خوابند. یعنی نمی توانند که بخوابند. حالا این فکر کردن از دغدغه مندی است یا از آشفتگی روح فرقی نمی کند چنان فکرشان مشغول است که نمی توانند زیاد بخوابند و گاهی حتی در خواب هم فکر می کنند. بید آشفته است. شاخه هایش را که دیده اید رها می کند دورو برش بدون شانه کردن. آدمی که اهل فکر کردن است خیلی، در بند ظاهر نیست نه که به ظاهرش نرسد، می رسد اما، اصل فکر و ذکرش جای دیگری است، او در حال و هوای افکارش سیر می کند.
آدم دغدغه مند و متفکر مثل بید است دیر می خوابد زود بیدار می شود، فکر می کند، می آفریند، حل مسئله می کند و روح افزایی می کند.
756 کاراکتر
کاراکتر عینی47
کاراکتر ذهنی19
ماه بهمن است ،ماه خیزش .هوا دلپذیر است و زمستان بهار ،،،،سال ۵۷ بود، قبلترش نوجوانی بودم که ادعای عقل و بزرگی ،احاطه ام کرده بود.با چند جلد خواندن کتاب علامه دهر شده بودم.میخواستم حکومت را که پر از ظلم و جور بود به حکومت عدل و داد برگردانم.بهمن شد سراسر شور و هیجان و خون و آتش و انقلاب شد . چقدر خوشحال بودم .دیگر از جور و ستم و شکنجه و همه بدی ها خبری نخواهد بود.دیکتاتور رفته بود ،تقریبا بدون خونریزی زیاد دهشتناک !ایران قبل از شورش ها که تبدیل شد به خیزش و انقلاب چگونه بود؟همه جا خفقان بود،هیچکس نمیتوانست نطق بکشد،همه از هم هراس داشتند،از سایه هایشان می ترسیدند،از اطرافیان ابا داشتند ،به هم شک داشتند ،از هم می رمیدند.در مدرسه از سفیدی ها و دستاوردهای انقلاب به خورد دانش اموزان میدادند ،جاوید شاه بود همه به اجبارو یا شاید هم خودجوش در تظاهرات و جشن ها و یادمان ها شرکت داشتند و گاهی هم ادای و جایزه ایی و نشانی .کسی اعتراص نمی کرد یا جرات اعتراض نداشت .در تلویزیون و رادیو همه مدح و ثنا برای نفر اول مملکت بپا بود.سر هر کوی و برزن و خیابان پرچم سه رنگ و آذین بندی عکس مقام اول بر فراز بود.همه چیز گل و بلبل و القای امید و خوشبختی و زندگی به مردمی که صورتشان با سیلی سرخ شده بود.گرسنه بودند ولی شاه داشتند، بدبخت و فلک زده بودند ولی ژاندارم منطقه بودند،اصلا سیاهی نبود رنگ سیاه هم نبود ،همه چیز سفید مثل آیینه.اندوه وبد گمانی و یاس و نومیدی در خانه و خیابان و کوچه و بازار موج میزد .روستاییان مثل ملخ از روستاها به شهرها هجوم می آوردند.هم بی خانمان و آواره می شدند ،هم تو سری خور شهری ها .در روزنامه ها فقط خبر های پیش پا افتاده قتل ناموسی و و فحاشی و دزدی و اختلاس بود ،اینها که چیزی نبود در همه کشورها ازین اخبار هست. اصلا لازمه حکومت داری است ،اینها نباشد که خوب هرکسی میتواند حکمرانی کند .مدح و ستایش شاه شاهان باید باشد .چون نماینده خدا بود ،دست نشانده اش بو د .اگر کسی نا فرمانی کند با خدا ستیز کرده و حکمش هم معین است .مردم هم مضاعف می ترسیدند ،هم از خدا هم از نماینده اش. زندانها پر و پر تر می شد. جا نبود .سلول ها تنگ تر و تنگتر می شد .در پی اش چوب و باتوم و شکنجه و مدرن شدن شکنجه ها هم بود.از کا، گ ،ب ،و موساد و ام ،ای، سیکس ،و سیا .وسازمان های جاسوسی.بیشتر یاد میگرفتند برای اعمال خشونت،گاهی هم مردم خسته می شدند،خشم و غصب شان را با قتل و ترور بعضی هانمایان می کردند .ولی گوش شنوا و چشم بینایی نبود ،روز بروز بر قدرت شان افزوده میکردند ،خود را از تا نمی انداختند ،میگفتند ما باید باشیم تاشما ادم شوید. ! طوری شد که همه را دستگیر میکردند :دانش آموز و دانشجو، کاسب و کارمند، پیر و جوان، زن و مرد، وکیل و وزیر،سالم و بیمار خلاصه هرکه و هرچه بر آنان نمی تابید باید زهر چشمی میگرفت. ادم ها در زندان یا سکته می کردند یا خو دکشی میکر دند،در بیرون هم یا زیر ماشین میرفتند یا ناپدید می شدند ،یا تصادف میکردند ،یامثله می شدند ،یا غرق می شدند ،و یا یک درجه پایین تر یا بالاتر رسوای خاص و عام می شدند ،یا اخلاقی یا مالی.تبعید و حصر و اخراج از وطن هم شامل حال بعضی دیگر بود. تشخیص با بالاتری ها بود . تا انقلاب کردم کمی بزرگتر شده بود م ،خوشحال بودم اخر همه اینها از جامعه و کشورم رخت بر بست. زهرا حسینی
روی صندلی که از قبل تنظیم شده مینشینم و خودم را به آن فشار میدهم. نفس عمیقی میکشم و شروع میکنم. هزاران چشم به من خیره شده، گویا گلهی گرگی مرا احاطه کردهاست و تو نیستی که با آرشهی ویولنت با آنها مبارزه کنی و مرا نجات بدهی، کاری که همیشه میکردی. دوری، جایی خیلی دور…
کجا رفتی؟ هرچه بین نتها دنبالت میگردم پیدایت نمیکنم، نکند این هم یک قایم باشک است؟ سرم را عقب میبرم و چشمهایم را میبندم، فریاد میکشم: ده! بیست! سی! چهل! پنجاه… شصت…
دستهایم را روی گوشهایم فشار میدهم و جیغ میکشم، هفتاد! هشتاد…! نود، صد! قایم شدی؟!
دیگر نمیشمارم اما آنقدر فریاد میزنم که دیگر صدای موسیقی را نشنوم. گوشخراش است، هر موسیقیای که بدون تو نواخته شود گوشخراش است! هر موسیقیای که تو جایی در این دنیا درحال گوش کردن به آن نباشی بی معنی نواخته میشود.
صدای موسیقی قطع میشود. دیگر چیزی نمیشنوم، دستم را از روی کلیدهای پیانو برمیدارم و به گرگها نگاه میکنم. گرگها گریه میکنند.
تعداد کاراکتر:884
تعداد کلمات عینی:92
تعداد کلمات ذهنی:41
دو ماه مانده بود به تولدش. نامش رعنا بود. به قد و بالایش هم می آمد. چهره اش سفید بود با لپ های قرمز. چشمان درشت و عسلی اش از قد و بالایش هم قشنگ تر بود. کلاه شاپو به سر داشت. موهایش باز بود. تا نیمه های کمرش. در سیاهی شب مشخص نبود. ژاکتش چرم بود. هم رنگ موهایش. دامنش جذب بود. تا زانو بود. صدای کفش هایش محیط را پر کرده بود. به سر و وضعش می آمد مالدار باشند. بودند. پدرش خان بود. برای اولین بار با ما به گردش آمده بود.
بعد از ظهر به رودخانه آمده بودیم. چند ساعتی از اذان غروب گذشته بود. منو رعنا همچنان در حال قدم زدن بودیم. بقیه روی نیمکت نشسته بودند. در حال استراحت. موتور از پیشمان رد شد. دو ترکه سوار بودند. ژاکت پشتی بافتنی بود. زرشکی بود. کلاهش سیاه منگوله دار. به جثه اش نمیآمد بیشتر از پانزده سال باشد. با رعنا گرم صحبت بودیم. از مهرداد میگفت. هم کلاسی اش در دانشگاه. رعنا به او ابراز علاقه کرده بود. اولش مهرداد رد کرد. بعد فکر کرد از رعنا سو استفاده کند. میگفت: تا بهش از احساسم گفتم فکر کرد خبریه. ازم خواست خونشون برم. بی چشم رو خجالت هم … حرفش قطع شد. یکهو گفت کیفم. وای کیفم. کیفم. رویم را برگرداندم .همان موتور بود. به سمتشان دویدم. داد میزدم دزد دزد. میترا و سیمین هم دنبال من آمدند. موتور از پیش دو مرد جوان رد شد. آن ها هم سعی کردند موتور را بگیرند. اما فرار کرد. برگشتم. رعنا تنها روی نیمکت نشسته بود. قطره های عرق از پیشانی اش رو چشم هایش میریخت. گریه میکرد. وقتی گریه میکرد لپ هایش قرمز تر میشد. سیمین پرسید تو کیفت چی بود؟ رعنا گفت انگشتر ننه جونم. صدایش میلرزید. آب قند لازم بود. مال مادر بزرگش بود. مادر مادرش. چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود. انگشتر قیمتی نبود. لااقل برای رعنا. اما خیلی دوستش داشت. قبل از اینکه پیش ما بیاید رفته بود پیش علی آقا. علی آقا انگشتر سیاه را برق انداخت. انگشتر را در کیف گذاشت. همان اول وقتی دست هایش را دیدم متوجه نبود انگشترش شدم اما چیزی نگفتم.
به خانه ی رعنا رسیدیم. مادرش ظرف میشست. ظرف ها از دستش افتادند. پرسید چی شده؟ میخواستم چیزی بگویم. میترا مقدم شد.+:کیفشو دزدیدن. منو سیمین نشسته بودیم. با زهرا قدم میزد. موتوری کیفشو برد. دنبالش رفتیم اما بهش نرسیدیم.آقا فرخ هم به حیاط آمد. رعنا یک ریز گریه میکرد. آب قندش را خورد. حالا همه ی خانواده اش جریان را فهمیده بودند. میترا همه را گفت. رضا گفت : آخه چند تا دختر این موقع شب بیرون چه غلطی میکنن؟ اگه چاقو داشتن چی؟ اگه… رضا برادر بزرگترش بود. آقا فرخ حرفش را قطع کرد. الان وقت این حرف ها نیست. چی تو کیفت بود دخترم؟ +:چیز مهمی نبود فقط انگشتر ننه. میترا جواب داد. _:نگران نباش هر طور شده پیدایش میکنم.
فردا خبرش همه جای شهر پخش شد. کیف دختر آقا فرخ را دزدیدند. دزد بیاید انگشتر را پس دهد. مژدگانی خوبی میگیرد. بقیه ی چیز هایی هم که در کیف بوده برای خودش. از سودابه خانم شنیدم که میگفت : همسایمان بود. پسرش زندان بود. دزدی کرده بود. شوهرش هم دزد بود. پسر کوچکش درس میخواند. دبیرستانی بود. همیشه چادر گل دار به سر داشت. با همان روسری سیاه همیشگی. از دور لکه های قرمز روی روسری اش دیده میشد. از نزدیک اما گل بودند. زمینه ی چادرش سرمه ای بود. گل های سفید داشت. فرق باز کرده بود. موهایش سفید بود. هنوز چند تار سیاه در موهایش دیده میشد. پایین موهایش قهوه ای بود. عید موهایش را رنگ کرده بود. مادرم برایش رنگ زد. سودابه خانم اصلا آرایشگاه نمی رفت. همه ی کار هایش را مادرم میکرد. هر روز خانه ما میامد. همسایه های دیگر هم می آمدند. ملافه پهن میکردند. سبزی پاک میکردند. غیبت میکردند. زمستان ها بافتنی هم میکردند. اما خانم تقوی هیچوقت نمی آمد. میگفتند مستخدم دارد. آقای تقوی مهندس بود. خرج تحصیل کاوه را خودش میداد. کاوه پسر کوچکتر سودابه خانم بود.
آبادان شهر کوچکی است. آن موقع کوچک تر هم بود. دکتر و مهندس و پاکبان همه همسایه بودند. پدر من بقال بود.
کاوه هر روز به دکان پدرم میرفت. پفک برمیداشت. کیک را همانجا میخورد. حساب نکرده میرفت. پدرم حسابش را در دفتر مینوشت. آقای تقوی حساب میکرد. اما این بار خود کاوه میخواست حساب کند. +:بی خیال آقا کاوه. آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ _:دیگه از این به بعد خودم حساب میکنم عمو سهیل. +:کامران آزاد شده؟ _:نه. کار میکنم. +:کجا؟ _:تو سینما. +:به به چه عالی. چیکار میکنی حالا؟ _:ساندویچ میفروشم. +:آفرین. برو عمو جان. این دفعه مهمون من. _لازم نیست پول دارم. +رو حرف بزرگتر حرف نزن. _باشه. خیلی ممنون.
آن روز میخواستم کیک بپزم. به دکان پدر رفتم. چند تخم مرغ برداشتم.در راه برگشت کاوه را دیدم. سلامی کردیم. به خانه رفتم. تخم مرغ ها را با دو چنگال زدم. پف کردند. آرد و شکر را الک کردم. شکر باید تنها الک شود. روغن ریختم. کمی ماست به جای شیر. مواد را در دیگ ریختم. کیک برای تولد رعنا بود. میخواستیم به خانه شان برویم. با جشن تولد خاطره ی بد اولین گردش پاک میشد. لااقل کمرنگ تر میشد. شب در رخت خواب بودم. ژاکت کاوه بافتنی زرشکی بود. جثه اش هم اندازه ی همان دزد است. پس حتما کار خودش است.
صبح روز بعد به پدر و مادرم گفتم. پدرم گفت: خدا رو خوش نمیاد به مردم تهمت بزنیم. مگه فقط یه ژاکت زرشکی دست باف تو دنیا هست؟ _:بابا مگه خودت نگفتی خودش این دفعه حساب کرد. من هیکل اون موتوری یادمه. مثل کاوه بود. چرا زودتر به این نتیجه نرسیدم. پدر و مادرم با هم حرف میزدند. حواسم پرت بود. آماده شدم. به خانه ی میترا رفتم. تدارکات تولد را آماده کردیم. سیمین هم آمد. از کاوه گفتم. +:عجب آدمیه. با این سن دزدی. _: از این خانواده انتظار دیگه ای نمیره. +:بعد از تولد به رعنا میگیم. حتما خوشحال میشه.
رعنا هم آمد. تولد گرفتیم. رقصیدیم. کیک خوب از آب در آمده بود. هدیه ها را باز کرد. شب قبل از اینکه به خانه برویم به رعنا گفتیم. رعنا هم به خانواده اش گفت. همان شب آقا فرخ خانه ی سودابه خانم رفت. چکی به گوش کاوه زد. +:انگشتر رو پس بده. من که گفتم هر چی تو کیف واسه خودت. چرا انگشتر رو نیوردی. سودابه خانم گریه میکرد. _:آقا این پسر من هیچ کار خلافی تا الان نکرده. اگه دزدی کرده بود من خودم پس میوردم انگشترو. +:تا فردا فرصت داری انگشتر رو بیاری دم خونمون. اصلا بیار دم خونه ی آقا سهیل. خدا خیر بده دختر آقا سهیل رو. اون فهمید که تو دزدیدی.
روز بعد کاوه در خانه مان را زد. من باز کردم. اشک هایش را پاک کرد. یک کلام گفت :(به خدا من دزدی نکردم)
مخزن جمع آوری کاغذ
صدا تلویزیون در سرتاسر خانه پیچیده بود. الهه داشت قفسهی کتابخانهاش را سر و سامان میداد. با شنیدن خبری از تلویزیون گویش هایش را تیز کرد. تا ببنید گوینده خبر چه میگوید. اخبار شهرستان بود. موسسه خیریهای بود. که بخشی از فعالیتش جمع آوری کاغذ بود. کمی بیشتر کنجکاوی کرد. این گونه میتوانست نام موسسه را بشنود. علیرضا داشت با گوشی صحبت میکرد. یک لحظه صدای علیرضا بالاتر رفت. بلند شد تا به او بگوید. که کمی آرامتر. اخبار پیام مهمی دارد. علی رضا هم بدون که اینکه متوجه قضیه شود به اتاق دیگری رفت. و با همکارش مشغول گفتگوی کاری شد.
الهه جلوی تلویزن روی مبل نشست. خاموش و آرام بود. از اینکه متوجه نشده بود. موسسه نامش چه بود. داشت از درون خود خوری میکرد. وقتی علیرضا از اتاق خارج شد. همسرش را روبروی تلویزیون دید. تعجبش دو چندان شد. چون الهه خیلی به تلویزیون نگاه نمیکرد. بیشتر اوقات اگر فرصتی باشد به کتاب خواندن اکتفا میکند. در هر گوشه خانه کتابی وجود دارد تا این مسئله را به همگان ثابت کند. برای یک لحظه کتابخانه کوچک نقلی که در قسمتی از اتاق نشیمن قرار گرفته بود. و داشت برای او خودنمایی میکرد. جلوی چشمش ظاهر شد. بیآنکه سراغ کتابی برود و کتاب بخواند. پیش الهه رفت.
الهه همین که علیرضا به سمتش آمد. اخم و تخمش بیشتر شد. علی رضا گفت چی شده؟
الهه: هیچی!
علیرضا: چرا یه چیزی شده؟
الهه: چی میخواستی بشه؟
علیرضا با خندهای بر لب گفت: همون هیچی را میخوام بدونم.
الهه: ادل زمانی که من یه خبر مهمی را میخواستم گوش بدم. گوشیت زنگ خورد.
علرضا: خوب!
الهه: خوب نداره! چون صدام را نمیشنیدی والو الو میکردی. درست و حسابی متوجه نشدم.
علیرضا که میخواست قدری سر به سر الهه بگذارد گفت: چی رو؟
الهه جواب نداد.
علیرضا: خوب، حالا موضوع چی بود.
الهه: تفکیک زباله. آن هم جمع آوری کاغذ و اهداء آن به موسسه خیریه شهرستان.
علیرضا: خوب! بیشتر خبر را که داری.
الهه: کجا دارم. اسم موسسه را متوجه نشدم. تا بیایم صدای تلویزیون را زیادش کنم. خبر رد شد.
الهه این را به علیرضا گفت و به سمت اتاق مطالعه رفت. علیرضا هم متوجه شد الان موقع بحث نیست. سکوت کرد. کنترل تلویزیون را برداشت. فیلم اکشنی که از تلویزیون در حال پخش بود را به تماشا مشغول شد. الهه بار دیگر وارد اتاق مطالعهاش شد. مشغول مرتب کردن کتابها شد. دوست داشت علیرضا به دنبالش بیاید و بیشتر پیگیر ماجرا باشد. در حین فکر کردن به این موضوع. یک سری مجله و دفتر را که دیگر به دردش نمیخورد. به نایلکس مشکی که در کنار دستش بود انداخت. یک لحظه چیزی به ذهنش رسید.
بلند شد و به طرف میز کارش رفت. دنبال چیزی بود. گوشی را پیدا کرد. پیش خود گفت سرچ کنم. موسسه خیریهای که کاغذ را جمع میکند اسمش چیست. گوشی را از روی میز برداشت. جملهاش طولانی بود. چارهای نداشت. گوگل را باز کرد. نوشت. جمع آوری کاغذ و خیریه. همین که دکمه جستجو را فشار داد. با دیدن اولین صفحه یک نور امیدی در چشمانش نمایان شد. خندهای بر لبانش نقش بست. روی سایت اول با انگشت روی صفحه گوشی زد. صفحه مورد نظر باز شد. بله درست دیده بود. موسسه خیریه همان موسسهای بود که در اخبار در موردش حرف میزد. در مدت زمان کوتاهی چند قسمت از سایت را برانداز کرد. مطالبش را خواند. در بخشی از سایت چشمش به نوشته جمع آوری کاغذ افتاد. خبر جمع آوری را هم دنبال کرد. بالاخره به مرادش رسید. یک لحظه پیش خود گفت. ای خدا جونم کاش ازت یه چیزه دیگه میخواستم. سریع به دنبال خودکار و کاغذ گشت. نزدیک تر روی میز کارش در اتاق، دفترچه یادداشت را برداشت. آدرس را نوشت. از دفترچه برگهای را که شماره و تلفن آدرس موسسه را نوشته بود را جدا کرد. کاغذ را در جیب کوچک کیفش گذاشت. فردا سر کار میبایست به آن موسسه زنگ میزد، تا پیگیر ماجرا میشد.
گذشت. صبح شد. در مسیر رفتن به سر کار. مدام آدرس و شماره موسسه خیریهای را در داخل ماشین در ذهنش مرور میکرد. برگه را جلوی چشمش گذاشته بود. خودش هم میدانست که نیاز به مرور نبود. برگه نوشته شده را همراهش داشت. وقتی وارد شرکت شد. با همه همکارانش که خیره به مونیترهای کامپیوترشان بودند. سلام و احوالپرسی کرد. رفت اتاق کارش. کیفش را به آویز پشت در اتاق آویز کرد. مبایلش را قبلاً از کیفش برداشته بود. تصمیم گرفت بخشی از کارش را انجام دهد. پس از آن به موسسه خیریه زنگ بزند. همین که خواست پشت میزش بنشیند. متوجه نگاه های سمانه همکارش شد. گویا که کسی بهت زل زده باشد. با نگاهش از دور در تعقیبت تو باشد. در این لحظه به سمانه نگاه کرد و هر دو خندیدند.
سمانه گفت: چی شده امروز انگار خیلی تو فکری؟
الهه: نه بایا چیز خاصی نیست.
سمانه خندهای از روی شیطنت کرد و گفت: چرا هست.
الهه: میخوام هر چه زودتر بخشی از پرونده ها را بررسی کنم. قبل اینکه صحبت های الهه تمام شود.
سمانه گفت: خوب؟ مگه قرار چیکار کنی بعدش؟
الهه: وای پاک یادم رفت بهت بگم.
سمانه که مشتاق تر شده بود. گفت: چی رو؟
الهه: یادته سمانه چند روز پیش باهات در مورد تفکیک زباله تو خونه حرف زدم.
سمانه: آره یادمه، چی شده مگه؟
الهه: هیچی بابا. دیشب اتفاقی داشتم خبری از اخبار تلویزیون گوش میدادم. خبر در مورد جمع آوری کاغذ توسط یک موسسه خیریه بود. میدونی چی شد؟
سمانه: خندید و گفت: نه نمیدونم چی شد! ولی منتتظرم بشنوم.
الهه: آره داشتم میگفتم. کنجکاو شدم. ببینم موضوع چیه. البته ادامهاش خیلی موفقیت آمیز نبود. ایناش خیلی مهم نیست. مهم اینکه تو شهر ما محلی است که کاغذهای باطله را جمع میکنند و بازیافت میکنند. باورت میشه. خیلی عالیه! مگه نه! برام جالب بود. من خیلی وقت بود دنبال همچین مرکزی بودم.
سمانه داشت پرونده های خودش را بررسی میکرد. در حالی که سرش پایین بود. داشت چیزی مینوشت.
سمانه گفت: منو باش گفتم چی شده که این قدر رفتی تو فکر. دیوانه نگران شدم. به شوخی گفت مبارکه. برم دنبال کارام.
من نگاهش کردم و خندیدم. حرف های سمانه را هیچ وقت به دل نمیگرفتم. چون میدانستم شوخی میکند. دختر بامزهایست. یکی از بهترین دوست و همکارم است. مهم نبود سمانه چی فکر میکرد.
الهه میخواست هر چه زودتر یک سری از پروندهها را بخواند. بعدش بایستی زنگ میزد. بعد مدتی به ساعت مچی که در دست داشت خیره شد. بالاخره ساعت 10 شد. با خوشحالی هر چه تمام رفت سراغ گوشی همراهش. همین که خواست شمارهای که روی برگه نوشته بود. از کیفش را بردارد. ارباب رجوع در زد و وارد شد.
الهه بایست راهنمایش میکرد. چند دقیقهای با مراجعه کنندهای که آقای مسنی هم بود صحبت کرد. پیر مرد همین طور که داشت عصا به دست قدم به قدم به میز الهه نزدیک میشد. الهه میخواست سریع کارش را راه بیاندازد، تا بتواند هر چه زودتر به موسسه خیریه زنگ بزند.
سلام بفرمایید؟
پیرمرد که مشخص بود نمیتواند زیاد سرپا بیایستد. رو به الهه کرد و گفت: میشه بشینم.
الهه سریع گفت : بله حتماً بفرمایید. من در خدمت شما هستم. همین که پیرمرد رفت بنشیند. دست های لزران پیرمرد نتواست عصا را موقع نشستن خوب بگیرد. و عصا از دستش افتاد. الهه سریع بلند شد. رفت آن طرف میز. خم شد. عصا را برداشت. به پیرمرد داد. انگار خیلی خسته بود. الهه پارچ آبی که روی میز بود را برداشت. مقداری داخل لیوان باریک شیشهای که روی میز بود. از آب پر کرد. نزدیک پیرمرد شد و به او آب را تعارف کرد.
پیرمرد با کلی دعا از الهه استقبال کرد. جوان الهی خیر بینی. ایشالا عاقیت به خیر شی.
لیوان را که گرفت قدری لرزش دست داشت. لرزش دست چپش باعث شد مقداری از آب لیوان شیشهای باریک بر زمین بریزد.
الهه بدون آنکه حرفی بزند منتظر شد تا پیرمرد قدری از آب را بخورد و نفسی تازه کند. در این لحظه الهه به یاد پدر خودش افتاد. پدری که چند سال پیش فوت کرده بود. این روزها الهه از داشتن پدر محروم بود. انگار پدرش در جلوی چشمانش بود. وقتی مطمئن شد که پیرمرد آب را خورد. گفت:
پدر جان کارتون چیه؟
پیرمرد: کارم کارم… کارم هیچی.
الهه یک لحظه فکر کرد: نکند، بیماری یا مشکلی دارد که یادش نمیآید. قبل اینکه الهه چیزی بگوید.
پیرمرد گفت: پسرم تو این شرکت کار داشت. همراهش آمده بودم. خانهام را به یک بساز فروش آشنا دادم. میخواهیم خانه کلنگی مان را بکوبیم و آپارتمان دو و سه طبقه بسازیم. دو واحدی برای خودم داشته باشم. یکی برای پسرم و خانمش. واحد دیگر هم برای من و عیال کافیست. همین طور که به این اتاق و آن اتاق میرفت. من نتونستم طاقت بیارم. بهم گفت تو سالن منتظر بمونم. تا چند تا امضا بگیره. در سالن صندلی نبود. مجبور شدم به اولین اناق وارد شوم. تا جایی بنشینم.
الهه به کل زنگ زدن به موسسه و پی گیری جمع آوری کاغذ یادش رفت.
الهه در حین اینکه مشغول بررسی پرونده ها بود تا آمدن پسر این پیرمرد داشت به حرف های پیرمرد گوش میداد. آن طور که میگفت معلم بازنشسته است. بعد از بازنشستگی یک کتابفروشی در مرکز شهر باز کرده بود. وقت هایی که مغازه نبود شاگردش در مغازه بود. آدرس مغازهاش را همین طور که داشت صحبت میکرد بهم گفت.
سمانه از چهرهاش مشخص بود که از پر حرفی پیرمرد کلافه شده بود، منتها از حرف های پیرمرد بدش هم نیامده بود. البته چیزی نگفت. هر بار با خندهای بر لب حرف های پیرمرد را تأیید میکرد. در این لحظه آقایی که کت و شلوار سرمهای پوشیده بود. کیفی به دست داشت. از جلوی در اتاقی که باز بود برای چند لحظه رد شد. آن مرد در حالی هم که به داخل نگاه میکرد رد شد. انگار دنبال چیزی بود. دوباره برگشت. مثل اینکه گم شده اش را پیدا کرده. خم شده بود که ببیند درست دیده. مطئن شد. بی معطلی وارد شد. بدون توجه به ما گفت: پدر من اینجایی داشتم دنبال میگشتم.
پیرمرد گفت: آره پسرم. نتونستم طاقت بیاورم اومدم اینجا. گفتم شاید توی یکی از این اتاق ها جا برای نشستن باشه. پسر که تازه متوجه شده بود کجا آمده رو به من کرد. و با سلام و احوالپرسی شروع کرد. انگار عجله داشت. عصای پدر را برداشت و دست پدرش را گرفت تا برای بلند شدنش کمک کند. تا نزدیک شدن به در پا به پای پدرش حرکت کرد. در این لحظه از من و سمانه خداحافظی کرد و بابت حضور پدرش در اتاق معذرت خواهی کرد. همین طور که پیرمرد داشت پا به پای پسرش از اتاق خارج میشد. من غرق صحبت های پیرمرد شده بودم.
با صدا زدن سمانه به خودم آمدم. سمانه گفت: پس زنگ نمیزنی؟
الهه: زنگ! کجا؟
سمانه: ای بابا این طوری میخوای پیگیری کنی. ول کن پیرمرد رفت. به موسسه خیریه در خصوص طرح جمع آوری کاغذ.
الهه: وای پاک یادم رفت. چرا چرا الان میرم زنگ میزنم.
الو: الو: صدای خانمی پشت خط شنیده میشد. جواب سلامم را داد. بله بفرمایید.
ببخشید خانم. موسسه خیریه روزبه ؟
خانم: بله بفرمایید
الهه: من میخواستم در مورد طرح جمع آوری کاغذ که دیشب خبرش تو تلویزیون پخش شد. باهاتون صحبت کنم.
خانم پشت خط که انگار متوجه موضوع شده بود. با صبر و حوصله فراوان مشغول توضیح دادن به من شد. تازه متوجه شدم. در این طرح. به هر فرد یا مرکز و موسسهای، مخرنی که از بازیافت کاغذ درست شده میدهند. قبلش بایستی ثبت نام کنیم. هر بار که مخزن پر میشود. زنگ میزنیم تا مسئول جمع آوری برای بردن مخزن کاغذ اقدام کند. هزینه این کار هم صرف کارهای خیریه چون کمک به کودکان بیسرپرست و بد سرپرست و زنان سرپرست خانواده میشود که در این مرکز خیریه کار میکنند. صحبت هایمان که تمام شد. گوشی را قطع کردم.
قرار شد فردا یک ساعت زودتر مرخصی بگیرم تا مخزن را برای بردن به خانه تحویل بگیرم.
در مسیر رفتن به موسسه دل تو دلم نبود. اصلاً فکر نمیکردم همچین مرکزی هست و مردم میتوانند کاغذهای باطله از هر نوعی را جمع کنند. و هزینههای آن صرف امور خیریه میشود. با یک تیر دو نشان میزنی.
نزدیک موسسه شدم. به راننده تاکسی گفتم بیایستد. کرایه را دادم و به در موسسه نزدیک شدم. سردر موسسه را برانداز کردم. کامل چند باری نام موسسه را بر روی سر در خواندم. تصمیم گرفتم وارد شوم. بخشی از فضا به غرفههایی اختصاص داده شده بود. چند نفر خانم در داخل هر یک از غرفهها بودند. در بخشی از آن خانمی دیده میشد. که کارهای بافتنی بافته بود. در غرفهاش گذاشته بود. از آنها گذر کردم. نزدیک در ورودی به سالن شدم. سالن جلوی رویم قرار داشت. دو سه اتاقی در آن سالن بود که درش بسته بود. روی یکی از درها، مدیریت نوشته شده بود. به سمت آن اتاق رفتم. در زدم. یکی دو بار که تکرار کردم یک لحظه صدای خانم مسنی را شنیدم که گفت بفرمایید.
دستم را به سمت دستگیره در بردم و باز کردم. صدای باز شدن در فضا پیچید. جلوی رویم یک میز و چند صندلی دورش. خانمی عینکی و چهره خندان داشت به من نگاه میکرد. چهره آرامی داشت.
تا من حرف بزنم گفت: بفرمایید کاری داشتید؟
الهه: بله، اومدم بودم برای گرفتن مخزن جمع آوری کاغذ ثبت نام کنم.
چه خوب بفرمایید.
با خوش رویی دعوتم کرد به داخل. کلی با هم حرف زدیم. بعد بهم گفت که اتاق کناری من اتاقی هست که بایستی برای گرفتن مخزن اقدام کنم. حتی گفت میتوانم افراد دیگر را هم معرفی کنم. در صورت تمایل برای آنها هم مخزن جمع آوری کاغذ بدهیم.
همین که این جمله را شنیدم. یاد شرکت خودمان، شرکت علیرضا، سمانه دوستم و آقای مسن که کتابفروشی داشت افتادم. حتماً از این خبر استقبال میکنند. بعد خداحافظی از اتاق خانم مدیر خارج شدم. وارد اتاق کناری شدم. اتاقی که میتوانستم مخزن جمع آوری را بعد از ثبت نام تحویل بگیرم.
نقد یکی از دوستانم مرا دگرگون کرد.
گاهی، عدهای ازخواننده هایعزیزمان فکر میکنند؛ ما نویسنده ها، هرنوشتهایرا که مینویسیم، زندگی نامه، یاحرف دل مااست کهاز گفتنش عاجزیم واز این روی پنهاه می بریم به قلم و کاغذ.
میشود گفت، تا حدودی درستاست اما نه به طور کامل.
این هنر نویسنده است که برای دل خواننده هایش مینویسد.
گاهی از تخیل ذهنمان کمک میگیریم، از حرفی و یا رویدادیکه رخ میدهد، از دلش یک ایده ای خلق می کنیم و بهش سروسامان میدهیم تا شکل دیگری به خود بگیرد و لطیف تر بنظر برسد، تا خواننده از خواندنش لذت ببرد، هرچندکه شاید، بیشتر اوقات موفق نبودهایم، اما تلاشمان را کردهایم تا به بهترین شکل ممکن متن مان زیبا و روان، ارائه شود.
بیشتر کوششمان، برای راضی کردن خواننده است.
یکی از دوستان نزدیک من، بعداز خواندن نوشتههایم رو به من کرد و گفت:(این همه سال است که باهم دوستیم، اما تا به حال به این وضوحی نشناخته بودمت ، مگر ما دوست های صمیمی هم نبودیم؟ چرا باید خیلی از دردو دل هایترا از نوشته هایت بدانم، چرا به من این مشکلاتت را نگفتی.) درجواب گفتم: چطور؟ چهمسئلهای پیشامده که اینطور فکر میکنی.؟ درپاسخ گفت: خب هر نوشته ای زاید ذهن آدماست وحرف های ناگفته اشو یاحقیقت زندگیاش.
درجواب گفتم:دوست عزیزم، شاید اینطور باشد اما از طرفی هم، در اشتباهی، یک نویسنده از هرچیزی یک سوژه برای نوشتن پیدا میکند، چه بسا این هایی که به من نسبت دادی و فکر می کنی حرف دل من و مشکلات مناست؛ شاید تمامش ازآن توباشد و من رنگ و رویش را تغییر دادم.
تعدادکاراکتر۱۳۰۰
تعدادکلمه ۲۶۰
تعداد جمله ۱۰
تعداد پاراگراف۸
تعداد جمله های عینی ۵۱
تعداد جمله های ذهنی ۱۲۳
چقدر آخرشو خوب بیان کردید… واقعا هر چیزی که آدم مینویسه لزوما دغدغه خودش نیست
بله واقعا همینطوره
خانه را با مادرم تمیز کردیم. من میوه ها را شستم. ظرف های مهمان را بیرون گذاشتم. کتری را پرآب کردم سر گاز گذاشتم تا به محض جوش آمدن آب چای هم دم کنم. مادرم به حمام رفت. باید قبل ازآمدن بهناز و مادرش آماده میشدیم. بهناز دوست قدیمی من بود.
مادرش همان سال های اول با مادرم دوست شدند. من و خواهرم ومادرم سه تایی چند هفته پیش به کربلا رفته بودیم. یکی از بی نظیر ترین سفرهایی بود که رفتم. کلمات در مقابل توصیف کردنش کم میاورند. من و مادرم آماده بودیم. چای هم دم کرده بودم. چند دقیقه ای نشسته بودیم صدای زنگ درآمد. من به طرف اف اف رفتم. بهناز و مادرش بودند. کلید را فشردم. برای خوشامدگویی به سمت درب رفتیم. چند لحظه ای بعد همدیگر را در آغوش کشیدیم. بهنازدرهمان لحظه ورود کادویی به دستم داد. کادو را روی میز ناهارخوری کذاشتم. شروع به پذیرایی کردم. چای شیرینی را جلوشان گرفتم. میوه را خودم در پیش دستی گذاشتم. یکی یکی بر روی میز جلوی دستشان گذاشتم. مشغول صحبت و تعریف شدیم. نیم ساعتی گذشته بود. صدای زنگ اف اف دوباره آمد. اما اینبارمنتظر کسی نبودیم. به سمت اف اف رفتم. دو مرد پشت درب ایستاده بودند. گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای بله من گفتند: منزل آقای زمردی؟ بله ممکن درب را بزنید. چند لحظه وقتتان را بگیریم. درب را باز کردم. مادرم پرسید: کی بود؟ گفتم نمیدانم. با ما کار داشتند. مادرم چیزی بر روی سرش انداخت وبه جلوی درب هال رفت. هر دو آقا از درب آسانسور خارج شدند. یکی با کت و شلوار بود. یکی دیگر پیراهن و شلوار پارچه ای ساده ای به تن داشت. آقایی که با کت و شلوار بود شروع به صحبت کرد. این خانه همزمان به دونفر فروخته شده. برای آقای زمردی بارها احضاریه دادگاه فرستادیم. متاسفانه تا به حال مراجعه نکردند. ممکن سند خانه را ببینم. مادرم ازش کارت شناسایی درخواست کرد. با دیدن کارت شناسایی حالش بدتر شد. عذر خواهی کرد و به داخل خانه آمد. به پدرم زنگ زد. ماجرا را تعریف کرد. پدرم جوری صحبت کرد که انگار چیزهایی می دانست. دلهره عجیبی در وجود من ومادرم افتاد. سند را مادرم آورد. شروع به عکس گرفتن از سند کرد. سند را برگرداند. مادرم پرسید: چه طور ممکن است اینجا همزمان به دونفر فروخته شود. خودمان اینجا را خریدیم. کوبیدیم. ساختیم. اینجا به نام همسرم و شریکش آقای خلج بود. پای نفر سومی در میان نبود. آن مرد به مادرم نگاهی کرد و تاسفی خورد. این آقا هم مثل شما سند دارد. دقیقا همزمان با شما وقتی خانه کلنگی بود. هنوز کوبیده و ساخته نشده به ایشون هم فروخته شده. نزدیک به ده سال است آقای چشمه ای به دنبال برگرداندن این اموال هستند. در این ده سال سه وکیل عوض کردند تا به نتیجه رسیدند. مادرم پرسید یعنی اینجا الان به نام ما نیست؟ نگاهی به مادرم کرد. انگار برای او هم گفتنش سخت بود. گفت: باید باهم کنار بیایید. وگرنه با مکث ادامه داد حکم تخلیه می گیرند. حس کردم مادرم هر لحظه ممکن است از حال برود. دیگر بس بود. سند را از مادرم گرفتم. با خداحافظی سردی درب را بستم. مادرم را روی صندلی نشاندم. در حالی که به مادرم دلگرمی میدادم. چشمم به بهناز و مادرش افتاد. کم مونده بود گریه کنم. جلوی خودم را گرفتم. در دل به خود گفتم هزاران آدم از صفر شروع میکنند. ما هم یکی از آنها. میدانستم پدر هر جور شده نمیگذارد ما از این خانه برویم. خانه ای که خودش با مادرم تک تک وسیله هایش را خرید. آن روزها آنقدر ذوق این خانه را داشتند. هر روز باهم برای خرید وسیله ای بیرون میرفتند. هر طرف خانه که نگاه میکردی یادگاری روزهای خرید پدر و مادرم بود. صدای بهناز مرا از افکارم بیرون آورد. یلدا؟ یلدا؟ بله بله ما داریم میریم. گفتم: شام بمانید. نه دیگر خیلی زحمت دادیم اگر کاری از دست ما بر میاید حتما بگو گفتم: بابت امروز و این اتفاقها ببخشید. بغلم کرد و گفت این حرفارو نزن درست می شود. همه با هم خداحافظی کردیم. مادرم جوری در فکر بود که اگر زلزله هم می آمد متوجه نمیشد. روزها گذشت. وضعیت همان جوری بود.دل و دماغ دانشگاه رفتن نداشتم. هر کسی زنگ میزد برنامه بیرون میذاشت. سریع جواب منفی میدادم. نمیدانستم باید وسیله هایم را جمع کنم یا نه. دایی به مادرم زنگ زد. اجباری همه رو به خانه شان دعوت کرد. نمیدانم میدانست یا نه. مادرم گفت به هیچ کس نگفتم. پس باید بازیگران خوبی امشب باشیم. همگی آماده شدیم. هیچ کس دل و دماغ نداشت. هر چارتایی بدون کلمه ای سوار ماشین شدیم. خانه دایی حسین چند کوچه از ما بالاتر بود. حتی پیاده هم میشد رفت. یک دقیقه بعد جلو درب خانه شان بودیم. پیاده شدیم. پدرم ماشین را پارک کرد. عین لشگر شکست خورده پشت هم رفتیم. خانه شان طبقه اول بود. از پله ها بالا رفتیم. با چهره همیشه خندان دایی و زن داییم روبه رو شدیم. از وقتی یادم میاید همیشه شاد بودند. سلام و احوالپرسی کردیم و یکی یکی وارد شدیم. چند دقیقه بعد لبخند روی لبهام نشست. همه با هم در حال حرف زدن از آن وراین ور شدیم. نیم نگاهی به مادر و پدرم کردم. آنها هم خوشحال بودند. انگار برای چند ساعت قرار بود همه چی فراموش شود. آن شب با همه ی خوبی هایی که داشت تمام شد. خانه آمدیم. پدرم با وکیل صحبت کرد. تصمیم گرفت با چشمه ای کنار بیاید. کنار آمدن با چشمه ای تبعاتی داشت. آن زمان تقریبا نصف آن زمین را پدرم خریده بود. واحدی که خودمان نشسته بودیم را باید دوباره می خریدیم. باید از پس اندازبانکی میگذشت. تمام پس انداز دفتر کاریش و پس انداز شخصی اش را یکی کرد. خانه پدر بزرگم را که پدرم هیچ وقت دلش نیامده بود بفروشد. پیشنهاش را به چشمه ای به عنوان مقداری از پول خانه داد. چشمه ای هم که مردی پول پرستی بود. خانه را با قیمت دوسوم برداشت. تا زودتر به پولش برسد و سود بیشتری بکند. پدرم هم چاره ای جز قبول کردن نداشت در آن زمان کوتاهی که برای جور کردن پول داشت مشتری نمیتوانست به قیمت پیدا کند. اوایل وقتی چشمه ای را میدیدم. در دل میگفتم او هم گناه دارد. حتما تمام دارایی اش همین جا بوده. وقتی پدرم خانه پدریش را به او داد. گفتم حتما میاید اینجا مینشیند. خیلی ظاهر ساده ای داشت. جوری که اگردر خیابان میدیدمش حس میکردم نیازمند است. هیچ وقت از حرف زدنش حس خوبی نمیگرفتم. کاملا مشخص بود از هر طریقی دنبال پول است. یادم آخرین بار که با پدرم جلوی درب صحبت میکرد گفت یا پول من را کامل میدهی یا حکم تخلیه میاورم وسیله هایت را بیرون میاندازم. مشکلات شما به من مربوط نیست. اون روزها پدرم را تنها ترین دیدم حتی برای قرض هم خیلی از نزدیکان پشت به او کردند. مادر خواهرم طلاهایش را فروختند. من هم طلای خاصی در آن زمان نداشتم و آنچه بود مشکلی را حل نمیکرد. پدرم را دیدم در حال حرف زدن با تلفن بود بازهم چشمه ای بود. تلفنش تمام شد. گفتم خیلی فقیر؟ پدرم با چشمان گرد نگاهم کرد. گفت: چشمه ای را می گویی با سرعلامت مثبت دادم. گفت: دخترم هیچ وقت از ظاهر آدما قضاوت نکن. گفتم: مگر تمام دارایی اش این خانه نیست؟ خنده عصبی پدرم و هاج و واج ماندن من در آن لحظه خودم را هم عصبی کرد. پدرم نگاه عمیقی به من کرد گفت: خانه ای ویلایی در نیاوران دارد. تعداد مغازه هایش را که از دستم خارج است گفت این خانه را هم نخریده در ازای پول نزول به او داده اند. برق از سرم پرید ادامه حرفها را میشنیدم و نمیشنیدم. مادرم اینها را میدانست. من نمی دانستم تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. دلم می خواست پول داشتم به پدرم کمک میکردم. من یک دانشجو ساده بودم. هنوزهم شاغل نشده بودم. هیچی در چنته نداشتم. ادامه حرف های پدرم شوکه ام کرد. اینجا قبل از اینکه به نام من شود به نام عمویت بوده و او اینجا رو به او و من هم زمان فروخته. من و مادرت نمی خواستیم شماها در جریان همه ماجرا باید. ولی چیزی نیست که بشود پنهان شود. دیر یا زود میفهمیدید. انقدر بزرگ شدی که با مشکلات کنار بیای. ازافکارم دست کشیدم. نگاه پدرم کردم. دلم سوخت نه به خاطر پول نه به خاطر خانه ای که داشتن یا نداشتنش معلوم نبود. پدرم چیزی بزرگ تر از این خانه را از دست داد. برادری که برایش پدری کرده بود. دستش را همه جا گرفته بود. وقتی ورشکست شده بود. وقتی قرض بالا آورده بود. وقتی جلوی زن و بچه اش سرافکنده شده بود. پدرم کمکش کرد. پیمانکاری چند جا را بگیرد تا دوباره ساخت و سازش را به راه بیاندازد. پدرم ضامنش شده بود. من هیچ خاطره بدی از او ندارم. همیشه هوایم را داشت. مگر میشود او این کار را کند. باور نمیشد. خودش میدانست چه کار کرده. کسی به او گفته چه صاعقه ای بر زندگی ما زد؟ در دل گفتم چه فرقی دارد. آن وقت که باید این کار را نمیکرد کرد. حالا دیگر بفهمد نفهمد. چه دردی را حل میکند. از آن روز به بعد سعی کردم خودم را فراموش کنم بیشتر هوای پدرم را داشته باشم. پدرم اکثرا سکوت میکرد. کمتر حرف میزد. همش در حال فکر کردن بود. حتی مادرم هم نمیتوانست او را از افکارش نجات دهد. دلم برایش سوخت. هیچ کاری از دستم بر نمیامد. بعد از دادگاههایی که رفت و پرداخت هایی که انجام داد. خانه پدریش که بنام چشمه ای شد. سند دوباره به نام پدرم خورد. وکیل از پدرم خواسته بود که خانه را بفروشد یا به نام فردی بکند که هم فامیلی او نباشد. پدرم خانه را به نام مادرم کرد. چشمه ای که پول پدرم بر زیر دندانهایش مزه کرده بود. دوباره شکایت کرد. اینبار برای واحدهای دیگر خانه که به نام پدرم بود. هیچ کس طاقت نداشت. همه چی از اول شروع شد. دادگاه رای را به هفده متر ازصدوده متر از آن واحد داد. هفده متری طبقه چهارم به نام چشمه ای بود. البته در سند به نام پدرم بود. چون ظاهرا جایی برای هفده متر سند نمیزنند. این بار دیگر نه پولی بود. نه حکم تخلیه ای. سند هم نداشت. پدرم هرروز پیر تر میشد. خیلی فشار روش بود. به روی خودش جلوی ما نمیاورد. دو دختر مجرد در خانه داشت. پس انداز سالیان سال کار کردنش یک شب از بین رفت. خانه پدری که سالها دل فروختش را نداشت. با هزار قرض و وام و آن را از خواهر و برادرانش خریده بود. در آن سالها تنها سرمایه پدرم بود. هیچ وقت ندیدم حرف بدی در مورد عمویم بزند یا حتی از ناراحتی هایش بگویید. همیشه مشکل را حل میکرد. فکر کنم عمویم آدم خوش بختی بود که همچین برادری داشت. پدرم زیر بار تمام این مسئولیت خورد شد. هیچ وقت نه به عمویم حرفی زد نه توهینی کرد.
فقط فاصله گرفت. فاصله ای که دردش بیشتر از اینها بود. فاصله ای به اندازه برادری هایی که کرد. جای خالیش را گذاشت.
بابت هفده متر هم پولی پرداخت کرد. این بار دیگر کف گیر بیشتر از همیشه به ته دیگ رسید. آن روزها با وجود سالیانی که ازش گذشت از جلوی چشمانم نمیرود. هنوز تبعاتش وجود دارد. بابت تمام پول هایی که به چشمه ای پرداختیم. هیچ جایگزینی نبود. تنها کسی که همیشه هوایمان را داشت خدا بود…
کلی استرس داشتم که بدونم آخرش چی میشه. خداروشکر که ختم بخیر شد. انگاری تو همه خونواده ها یه عمو پیدا میشه که تیشه به ریشه زندگی بقیه بزنه
آره واقعیت اینه یکی هست همیشه همه چیو خراب کنه.
ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.
تماس
میترا سالاری
در بزرگراه پشت فرمان بود که صدای زنگ تلفن همراه در اتاقک ماشین پیچید. به ساعت نگاه کرد. هنوز نه و نیم نشده بود. کمتر پیش میامد سهی زودتر برسد. گوشی را برداشت. شمارۀ ناشناسی روی گوشی افتاده بود. جواب داد: «الو؟»
صدایی نیامد. دوباره پرسید: «الو؟»
صدای آن طرف ضعیف میآمد. به زحمت شنید: «سلام. خانوم سپانلو؟»
جواب داد: «بله. بفرمایید.»
گفت: «یلدا خانوم خودتی؟ شکریهام!»
گفت: «یه لحظه!»
حدود صد متر دیگر پل عابری دیده میشد. به آینههای روبهرو و راست نگاه کرد و فرمان را چرخاند به سمت حاشیۀ اتوبان. نرسیده به پل توقف کرد. خودش بود! حروف را با همان غلظت از ته حلق تلفظ میکرد. شمارۀ جدیدش را از کجا پیدا کرده بود؟
انگار شنیده باشد گفت: «خیلی گشتم تا نشونهای، شمارهای، چیزی ازت پیدا کنم. همسایههاتون آدرس جدیدتون رو نداشتن. بالاخره تونستم شمارهات رو از همکارات بگیرم. از ایران زمین هم انگار رفتی.»
یلدا مکثی کرد. پس چرا کسی چیزی به او نگفته بود؟ پیشانیاش از گره ابروانش چین برداشت و صدایش در انحنای گلو پیچوتاب خورد: «اوهوم.»
شکریه گفت: «لازمه یه زمانی رو هماهنگ کنیم. قراری بذاریم.»
قاطعیت یک دبیر از صدایش پیدا بود. اولین باری نبود که از تماسش غافلگیر میشد. چند سال قبل درست وقتی دیگر خودش را متقاعد کرده بودم که همهچیز تمام شده، زنگ زد. بعد ازظهر بود. گریه میکرد. تا آن روز هیچوقت با او حرف نزده بود. هربار تلفن میکرد و از آنطرف صدای الویش را میشنید، بدون هیچ صحبتی گوشی را قطع میکرد. آن روز اما التماس میکرد: «دانیال همۀ زندگیمه. خدا که همین یه بچه رو بیشتر بهمون نداده. خدا بگم چی کارشون کنه این دوستای لعنتیشو. میدونم تو رو خیلی دوست داره. من همۀ آرزوم خوشبختیشه. تو میتونی کمکش کنی. با من و پدرش سر تو خیلی جنگیده. حالا بعد از خدا، همۀ امیدمون به توئه.» آنوقت معلوم نیست دلش برای مادری که التماس میکرد و غرورش را زیر پا گذاشته بود نرم شد یا پیروزمندانه خواسته بود نقش فرشتۀ قهرمان را بازی کند. به هر حال، اوضاع از آن موقع زمین تا آسمان فرق کرده بود. با وجود این تپش قلبش را نمیتوانست انکار کند. شیشه را کمی پایین داد. گفت: «برای چی؟»
شکریه گفت: «باید بریم دفترخونه.»
دفترخانه برای چه؟ چهار سال پیش سند آزادیاش را از دفترخانه گرفته بود. یازدهم اسفند هشتاد و نه. تاریخی که هرگز فراموش نمیکرد. بعد از یکسال دوندگی در دادگاهها و وکیل و شکایت و … . مگر همهچیز تمام نشده بود؟
شکریه سکوت را شکست: «واسه وکالتنامه. اون وکالتنامۀ انتقال خونه دیگه اعتبار نداره. باید یکی از نو تنظیم کنیم.»
یلدا گفت: «متوجه نمیشم. قرار بود همینکه با بانک تسویه کردین سند رو به نام بزنین دیگه.»
شکریه گفت: «بله. ولی مشکلاتی پیش اومد متأسفانه. هم اینکه مادر آقای قربانی فوت شد و امکان پیگیریش رو نداشتیم و هم…. به هر حال الآن لازمه یه وکالتنامۀ دیگه تنظیم کنیم.»
نادر حالا شده بود آقای قربانی. جای شکرش باقی بود که سر و کلّۀ دانیال در این مدت پیدا نشده بود و دردسری درست نکرده بود. از آخرین روز دادگاه، دیگر خبری از دانیال با وجود تمام تهدیدهایش نبود. روز محضر هم وکالت داده بود به پدرش. نادر پای اوراق طلاق یلدا را امضا کرده بود. حتماً دانیال با همان بیوۀ مشهدی، الهه، سرش حسابی گرم بود.
یلدا گفت: «نمیفهمم.»
بهترین سالهای عمرش کافی نبود که تباه شد؟
شکریه گفت: «ما ترتیب کارها رو میدیم. تو فقط کافیه زحمت بکشی چند دقیقه با مدارکت بیایی دفترخونه و پای ورقه رو یه امضا بزنی. همین.»
صدای بوق پشتخطی رشتۀ افکارش را به هم زد. روی صفحه نگاهی انداخت. سهی بود. حتماً رسیده بود.
گفت: «ببخشید. پشتخطی دارم. فردا با شما صحبت میکنم.»
بدون اینکه منتظر جواب بماند قطع کرد. به سهی گفت: «سلام عزیزم. رسیدی؟ ببخشین. منم تو راهم. چند دقیقه دیگه میرسم.» ماشین را حرکت داد.
سهی گفت: «داشتی با کی حرف میزدی؟ کجایی؟»
یلدا گفت: «هیچی. یه شاگرد جدید بود. کلاس میخواست. یادگارم. دیگه میرسم الان. میبینمت.»
***
از نیمه شب گذشته بود که رسید خانه. کلیدها و لباسهایش را آویزان کرد. گوشی را از داخل کیف درآورد و خودش را انداخت روی کاناپه. باید به سهی پیام میداد که رسیده. پیام جدیدی برایش آمده بود: «سلام یلدا خانم. لطفاً با من تماس بگیر.» همان شمارۀ ناشناس بود. دیروقت بود اما بیشتر دلش نمیخواست تماس بگیرد. گوشی را گذاشت همانجا و رفت آشپزخانه. زیر کتری را روشن کرد.
شکریه اوایل هیچ از یلدا خوشش نمیآمد. دانیال شنیده بود به پدرش گفته «یارو از این دختر فراریهاست!» دانیال را سرزنش میکرد که چرا یکی از همکلاسیهای دانشگاه شریفاش را انتخاب نکرده بود! بعد تشویقش میکرده با مریم، که دانشجوی پزشکی بود، ازدواج کند.
17 سالش بود که با دانیال آشنا شد. آنروز کلاس کنکور کنسل شده بود. اما خانه نرفت. با مهتاب رفتند درکه. هفتحوض. دانیال و پسرعمویش نشسته بودند تخت روبهرو. بهزاد آمد سرِ صحبت را با مهتاب باز کرد. دانیال و یلدا هم از خودشان گفتند. دانیال گفت دانشگاه شریف درس میخواند. کارت دانشجوییاش همراهش نبود. یلدا باور نمیکرد. دانیال گفت دفعۀ بعد کارتش را میاورد. اوایل چهار نفره قرار میگذاشتند. اما بعد دیگر خودشان دونفری میرفتند پارک لاله. محل قرارشان روی نیمکت بلوار کشاورز روبهروی 16 آذر بود. هم به خانۀ دانیال نزدیک بود و هم به کلاس کنکور یلدا. عاقبت یک روز دانیال به بهانۀ اینکه فیلمی را در سینمای خانگیشان به یلدا نشان بدهد کشانده بودش خانهشان و اتفاقی که نباید افتاده بود. دانیال آمار گرفته بود که مادر و پدرش میروند مراسم ختم و بعد هم برنامۀ خرید دارند؛ گمان نمیکرد به این زودیها سروکلهشان پیدا بشود و در پاگرد راهپله مچشان را بگیرند!
آخرین باری که به سهی قول داده بود سیگار را ترک کند، پاکت سیگار را یکجا انداخته بود دور. حالا بدجوری هوس کرده بود. یکی در جیب بارانیاش مانده بود. ایستاد زیر هود آشپزخانه و لای پنجره را باز کرد. سوز سرما از لای پنجره میامد. به حجم دودی که برابر نور هود شبیه ذرات پراکندۀ انگشتان روح مانند بهنظر میرسید نگاه کرد. چرا خیال میکرد سیگار التهابش را آرامتر میکند. کدام دفترخانه باید میرفتند؟
یاد دفترخانۀ عقد افتاد. وقتی «بله» را گفت، شکریه از هوش رفت. همان عسل پای سفره را حل کردند توی لیوان آبجوش تا حالش را سر جا بیاورد. آنوقت همه شکشان برده بود که اگر کاسهای زیر نیمکاسه نیست، چرا باید سرِ عقدِ تکپسرش اینجوری رو به قبله شود؟
تهسیگارش را پیچید لای دستمال کاغذی خیس. آب هنوز جوش نیامده بود. گاز را خاموش کرد. باید میخوابید.
***
خیلی جذاب و البته تأسف بار بود میترای عزیز
به نام خدا
قطعه نویسی:
وقتی قلم در دست میگیری و شروع به نوشتن میکنی، آیا متوجه هستی که به چه کاری مشغولی؟ آیا در جریانی که ره به وادی خالقان نهاده ای؟ آیا مشرف به این نکته هستی که می توانی سیاهه ای بیافرینی که همه اش نور باشد و درخشش؟ امیدوارم که بدانی، بدانی و سرمست از این دانستن بدرخشی. آری، وقتی قلمت به کار می افتد و صفحه ی سفید و برهوت مانند کاغذ را سیاه می کند تو در حال خلق یک مخلوقی. چیزی می نویسی که، یا مقاله ای خواهد شد و یا جستاری، یا رمانی و یا داستانی، یا نمایشنامه ای و یا فیلمنامه ای و… آری این نوشته تو با سرنوشت انسان های زیادی گره می خورد، رزق و روزی افراد فراوانی را دستخوش تغییرات میکند؛ اعتقادات و افکار مخاطبان وسیعی را قلقلک و آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. اما همان نوشته می تواند، در زیرزمین خانه و قفسه های پر از گرد و خاک هم لانه گزیند. این هنر توست که کدامین مسیر را برگزینی! آن را خط خطی های روی کاغذ بدانی یا نهالی در حال رشد و تبدیل شدن به درختی تنومند؛ و یا غلت زدن و ماندن در افکار و نوشته های خود، و یا آفرینشی قدرتمند و جهان شمول. پس قلم در دست گیر و هنرت را به رخمان بکش.
خیلی لذت بردم آقای سلطانعلیان… اصلا وسوسه شدم همین الان برم هنرم رو به رخ همه عالم و آدم بکشم.
۹۹/۱۱/۲۴
“رویای پرواز”
هوا خیلی سرد نبود. بهاری دلنواز در زمستان، را میتوانست در نسیم ملایمی که به صورتش میزد، حس کند. زیبایی دریاچه از دور، مثل سرابی در کویر او را به سمت خود میکشید. مرغ های دریایی در بالای آبی دریاچه، پرواز میکردند. پراکندگی آنها مثل مرواریدهای سفید لای موهای موج دارِ عروسی طنّاز، آسمان را دیدنی تر کرده بود. دخترِ تنها قدمهایش را تندتر کرد. حالِ زندانی ای را داشت که اسارتش تازه تمام شده باشد. آزادی را پرواز میکرد. پرتو نور خورشید روی امواج آرام دریاچه، خیره کننده بود. دختر از جنجالی که در سرش بود، به سکوت آرامبخشِ دریاچه پناه آورده بود. روی سنگ ریزه های کنار دریاچه نشست. کمی نان در کوله پشتی اش داشت. روزی یِ مرغابی ها و مرغ های دریاییِ دریاچه بود. با هر تکّه نانی که توی آب پرتاب میکرد، قطره اشکی می ریخت. تنها بود. تنهای تنها. مثل ماهی قرمزِ تنگ شیشه ایِ شب عید. آرزو می کرد، ای کاش مرغ دریایی بودم. دغدغه ام شاید برداشتن نان بیشتر از آب دریاچه بود. شاید هم اوج گرفتن از دیگر مرغ های دریایی. نه… ای کاش مرغابی بودم. چه آرام شنا میکنند. گاهی هم چرخش هنرمندانه ای در آب می زنند. مثل جنین توی رحم مادر. آه کشید. دختر پر از حسرت بود. آخرین خُرده نان ها را هم در آب رها کرد، بین مرغابی ها و مرغ های دریایی بر سر نان جنگ بود. چه تصویر آشنایی! چند ساعتی را مشغول تماشای آن منظره بِکر و خیال انگیز شد. حالا احساس میکرد، کمی روحش نفس میکشد. به این فکر می کرد اگر در آفرینشِ خود اختیار داشت، از خدا میخواست او را چه موجودی بیافریند که غم و اندوهی نداشته باشد؟ یک مرغ دریایی؟ یک مرغابی؟ یک پروانه؟ یک گُل؟ یک…
آفتاب داشت غروب میکرد. دریاچه مثل پارچه ی آبی رنگی بود که رگه های نارنجیِ ملیحی روی آن بافته اند. وقتی از دریاچه دور میشد، مرغ های دریایی هم از پرواز خسته شده بودند. انگار دلشان خواب میخواست. دختر آرامتر شده بود. دردها و غم هایش را روی سنگ ریزه های لب دریاچه تکاند. نگاهی عمیق به مرغ های دریایی کرد که مثل جوجه های تازه از تخم در آمده ای که زیر بالهای مادرشان پناه میگیرند، در هم فرو رفته بودند. با خود گفت: من هم وقتی کودک بودم، مثل شما پرنده بودم. شاید مرغ دریایی، مرغابی، یا پروانه ای بودم. فکری نداشتم. خیالی نداشتم. غمی نداشتم. لبخند معناداری روی لب هایش نشست. حتی رویای پرواز هم شیرین بود.
✍زهراعلیزاده
من از توصیف هاتون خیلی خوشم اومد زهرای عزیز.
داستان کوتاه
همه چیز انروز اتفاق افتاد. هوا گرم و طاقت فرسا بود. نگاهی به ساعتش انداخت. برسرعت قدمهایش افزود. زیر سایه درخت بید مجنونی که سایه اش بیشتر از سایه بقیه درختان اطرافش بود، توی پارک روی نیمکت همیشگی ارش منتظرش بود. کمی کنار کشید و او نشست. از نغمه پرندگان توی پارک هیچ خبری نبود. لب تابش را باز کرد و
گفت: ارش حالا دیدی تدریس توی این هوای ازاد چه کیفی داره؟
ارش: اره سیماجون. فکر کنم فتوشاپ اخرین مبحثی است که یاد نداشتی.
– اره
ارش: خب چطوره بگذاریم برای فردا. امروز من صبحانه نخورده ام. بریم یک چی بخوریم و حرف بزنیم.
– باشه منم موافقم.
لب تاب ش را بست و توی کیفش گذاشت. باهم راه افتادند. در چند قدمی انها کافی شاپ دنجی بود با دکراسیون زیبا به رنگ زرد و میز و نیمکتهای همرنگ و پنجره های سراسری که چمنها و درختان پارک از پشت شیشه هایش چشم را نوازش می داد. دو پرس صبحانه سفارش دادند. و ارش سر صحبت را باز کرد:
-یک خبر جدید برایت دارم .
– خیلی خوبه اون چیه؟
– مادرم یک دختر برای ازدواج با من پیدا کرده.
ناگهان به خود لرزید و پرسید:
– واقعا !
– اره.
– او را دیده ای ؟
– مادرم دیروز او را برای عصرونه دعوت کرده بود.
-تو چی ؟ پسندیدی؟ خوشکل بود؟
– اره . بد نبود. قد بلند، چشمان درشت، موهای صاف و صوف .
مادرم می گفت: درون پاکی داره و با محتوی است.
– حالا او را برای ازدواج قبول کردی؟
– اره. خب منم دنبال همچین دختری بودم. همیشه ظاهر برایم مطرح نبوده. اصل محتوی بوده.
بعد از چند ماه که با ارش طرح دوستی ریخته بود و امیدوار بود که ارش با او ادامه بدهد و به او پیشنهاد ازدواج بدهد ، ولی ارش خیلی راحت گفته بود که تصمیم گرفته با یکی دیگر ازدواج کند. ارش پسر عمه اش بود، با قدبلند، اندامی ورزیده، تحصیلات عالی، مهندس کامپیوتر.در اصل پسر ایده الی بود که مادرش برای او در نظر گرفته بود. و مادرش او را تشویق می کرد که ارش را برای ازدواج ترغیب کند. او سعی خودش را کرده بود. اخر به سنی رسیده بود که باید به طریقی یکی را تور می کرد که ازدواج کند. ازدواج لازمه زندگی بود. خیلی می ترسید که مبادا ترشیده شود. و امروز ارش بی توجه به او و احساساتش حرف از ازدواج با یکی دیگر را می زد. داغون شد. و کلی به زیبایی خودش شک کرد. البته این اولین بار نبود که چنین اتفاقی می افتاد. دهها بار در مورد ازدواج شکست خورده بود. بعد از صبحانه از ارش خداحافظی کرد و راه افتاد. زیر سایه درختان که خنکای کمی به هوا می بخشید، خودش را یک شکست خورده می دید. دلش گرفته بود. به این فکر می کرد که چه دنیای پوچ و بی ارزشی است. حتی به پایان دادنش فکر می کرد. سایه روشن درختان را گرفته بود و پیش می رفت. مسیر مشخصی نداشت. فقط می رفت. تا اینکه خودش را مقابل خانه خاله اش دید. انگشتش را بر روی زنگ درب فشرد. لحظه ای بعد خاله اش با لبخندی درب را گشود. و خیلی صمیمانه و با مهر او را در اغوش گرفت. و او خسته از همه چیز خودش را در اغوشش رها کرد. خاله اش او را به درون دعوت کرد.
فضای خانه خاله اش خیلی خاص بود. در ورودی حال یک اینه زیبا و یک چوب رختی از برنز وجود داشت. همیشه بعد از اینکه مانتو و روسری اش را اویزان می کرد، جلوی اینهدستی در موهایش که زیر روسری به انتظار ازادی بودند می کشید و انها را فرم می داد. اما انروز اصلا اشتیاقی به نگاه کردن در اینه نداشت. بعد از اینکه مانتو و روسری اش را اویزان کرد، کوچکترین نگاهی به اینه نینداخت. و به طرف حال رفت. مبلهای فیروزه ای همرنگ پرده ها زیبایی خاصی به خونه داده بود. خودش را درون مبل انداخت. خاله اش با مهربانی نگاهی به او انداخت و گفت:
– چه خوب که امدی. می خواستم یک چای بخورم تنها بودم.
و خواست به طرف اشپزخانه برود
و او به خاله اش گفت: نه اجازه بدهید من چای را حاضر کنم.
و به اشپزخانه رفت. اشپزخانه دیگر ان اشپز خانه روشن نبود. ان کاشی هایی که همیشه شفاف و زیبا می نمود، امروز مات و تیره به نظر می امد. به دنبال کتری چینی گلداری که همیشه چای می گذاشت می گشت. اصلا فراموش کرده بود که کتری را روی اجاق گاز می تواند پیدا کند. بالاخره با کمی فرصت که به خودش داد، توانست کتری را که روی اجاق گاز بود ببیند. کتری را پر از اب کرد و روی اجاق گذاشت.
اصولا با کسی درد دل نمی کرد. خیلی تنها بود. زندگی اش فقط به سه وعده خوردن خلاصه شده بود. و اینکه برای منافع اش به هر دوز و کلکی دست می زد. راستش فقط یاد گرفته بود دنبال منافع خودش باشد. چرا که مادرش هم اینچنین زندگی می کرد. هر چند که می دید مادرش شخص موفقی نبود، ولی تصورش این بود که زندگی همین است. باید پیوسته با زندگی کلنجار رفت تا اینکه یک جایی به پایان خودش برسد. مادرش خیلی خواهر داشت و بیشتر اوقات با انها قهر بود. چون هرگاه که خواسته هایش توسط خواهرانش براورده نمی شد، به خاطر اعتذاض، با انها قطع رابطه می کرد. همیشه فکر می کرد که خواهرانش به این خاطر هستند که خواسته های او را براورده کنند. راستش این را به او هم اموخته بود. که باید از اطرافیانش سود ببرد وگرنه انها را کنار بگذارد. ناچارا بی وفایی خودش را با دروغ و ریا توجیه می کرد. غافل از اینکه اطرافیانش دروغهای او را می فهمند و اعتراض نمی کنند. اما دختر مودبی بود. همه اورا با اغوش باز می پذیرفتند. و او فکر می کرد انها به دروغهایش پی نمی برند. اگر مادرش می فهمید که او به خانه خاله اش رفته است چقدر عصبانی می شد. برایش مهم نبود. بالاخره باید یک جایی استقلال خودش را حفظ می کرد.
با قل قل کتری قدری چای در قوری ریخت و چای را دم کرد. خاله اش هم قدری تنقلات اماده کرده بود. چای اماده شد. دو فنجان چای ریخت و منتظر سرد شدن چای بودند که خاله اش سر صحبت را باز کرد:
– خب درس ات به کجا رسید؟
– هیچی لیسانسم را گرفتم.
– حالا چه کار می کنی؟
– هیچی
و اشک در چشمانش جمع شد. خاله اش پرسید: چی شده؟
دلش خیلی گرفته بود یک دفعه شروع به گریه کرد. با خودش فکر کرد که چقدر نیاز دارد با یکی حرف بزند. و
این روزها گرم انجام طرح تحقیقاتی ام هستم. با دلی لرزان و چشمی گریان، سنگ صبور زنانی شدهام که قربانی اشتباه نکرده و دهن سوز آش نخورده اند. زنانی که با هزار امید و آرزو رخت عروسی به تن کرده، به دنبال خوشبختی، پا در رکاب اسب سفید شازده گذاشتهاند. شازده اما رازی بزرگ در سینه دارد. در سینه که نه، رازش در خون و تمام مایعات بدنش موجود است و آن ویروس اچ آی ویست. شازده برای کتمان حقیقت پشتوانه قانونی دارد، اما قانون برای فرد سالم که قربانی کتمان حقیقت می شود، چاره اندیشی نکرده است.
قلبم تیر می کشد از این بی عدالتی. صدای رنجورشان در گوشم می پیچد، تصویر چشمان بی فروغ، تن خسته از انگ، تبعیض و قضاوت بی رحمانه و شانه های بی پناه شان جلوی چشمانم رژه می رود. حماقت، خودخواهی، عدم صداقت و نپذیرفتن مسئولیت اجتماعی از یک سو و فقدان ساز و کار قانونی در زمینه افشای بیماری از سوی دیگر، کاخ آرزوهای این زنان را به تلی از خاکستر بدل کرده است. گویا بد روزگار، گاهی آدم را پای لرز خربزه ای می نشاند که نخورده است.
تعداد کاراکتر: ۹۰۱
کلمات انتزاعی: ۳۵
کلمات عینی: ۱۵۲
نرگس آلبوم چسبی اش را برداشت. صفحات آلبوم را ورق زد. برعکس بهاره که چندین آلبوم داشت. همه عکس های تولد تا سن کنونی نرگس، در دو آلبوم جا شده بود.
اولین عکس برای نوروز ۱۳۷۴ بود. وقتی که نرگس فقط یک ماه داشت. قنداقش کرده بودند. اما دست هایش از قنداق بیرون بود. دست هایش را بالاتر از قنداق نگه داشته بود و باهمه توانش انگشت هایش را می کشید تا فاصله بین انگشتانش مشخص شود. انگار فرشته ها در گوشش میخواندند که باید از الان انگشتان و دست هایت را ورز دهی، باید آن ها را قوی کنی و یادبگیری با دستانت هر آنچه که باید را به بهترین شکل ممکن بنویسی. چشمانش را بسته بود. آرامش در چهره اش، نوا و آوازهای فرشته های نامرئی اطرافش را تایید می کردند. صورت سبزه رو و گردی داشت. برعکس نوزادهای دیگر زیبا بود. بهاره، او را با ترس در آغوش گرفته بود. شاید می ترسید خواهر کوچکش از دستش سُر بخورد و بیفتد زمین. بهاره هفت ساله بود و می دانست که بعد او، پدر و مادرش چقدر نذر ونیاز کردند تا خدا نرگس را به آن ها هدیه داد که کاش نمیداد.
شلوار چند تکه رنگارنگ زیبایی که پای بهار بود، به چشم نرگس آشنا آمد. اکثر لباس های بهاره آشنا بودند، چون بعد هفت سال، به تن نرگس در می آمدند. عکس های بعدی هم گواه این امر هستند.
نرگس در عکس های دیگر، کمی بزرگ تر شده بود. همان آرامش با کمی شیطنت دوست داشتنی همراه شده بود. بازهم حرکت دست ها و انگشت ها در تک تک عکس ها، خاص بود. نرگس خنده اش گرفته بود. نمی دانست چرا انقدر روی دست ها زوم شده است ولی می دانست همیشه به دست هایش به چشم معجزه نگاه می کند و آن ها را بی نهایت دوست دارد.
توجه نرگس به عکسهای صفحه بعد آلبومش جلب شد. متوجه شد از یک سالگی اش دو تا عکس با لباس صورتی دارد. یکی تکی و دیگری با خواهرش بهاره که همیشه هفت سال از او بزرگتر بود. ترسی در چشمان نرگس دیده می شود. نرگس یادش هست که آن موقع بهاره یواشکی او را کتک زده بود و او حسابی از بهاره ترسیده بود. می خواست به مادرش بگوید که مرا با بهاره تنها نگذار ولی مادرش متوجه منظور او نشده بود و اتاق را ترک کرده بود. مادرش از قان و قون و گریه و نگاه کودک یک ساله اش، هرگز نفهمید که کودکش حضورش را می خواهد و از نبودش می ترسد. گرچه بهاره جلو آمد. در آغوشش کشید و آرامش کرد و بعد مادرش، این عکس دو نفره را از آن ها گرفت ولی نرگس نمی توانست به هر دویشان اعتماد کند. می ترسید باز هم درد یک تنبیه را احساس کند. نرگس این ماجرا را یکی دوبار تعریف کرد و بعد که با پوزخند دیگران مواجه شد، دیگر هرگز آن را برای کسی بازگو نکرد. وقتی با تمسخر به او می گفتند دخترجان کمتر چاخان بگو، هیچکس یک سالگی اش را یادش نیست، چه توضیحی داشت که به آن ها بدهد. گرچه نرگس بارها خاطراتی از یک سالگی تا سه سالگی اش تعریف می کرد که همه از حقیقت آن شگفت زده می شدند و تعجب می کردند اما بازهم با تمسخر به او می گفتند که از خیال بافی دست بردارد، احتمالا همه این ها را خواب دیده است.
عکس بعدی در باغ لالان است. نرگس بخاطر آورد که همیشه لالان را دوست می داشت و از بازی بین درختان لالان، بالا و پایین رفتن از دامنه کوه ها و بازی در کنار رودخانه ای که یک بار می خواست او را با خود به ناکجا آباد ببرد، لذت می برد. پدربزرگش و مادر پدربزرگش آش نذری پخته بودند و می خواستند آن را در کاسه های ملامین، تقسیم و سپس پخش کنند. نرگس در عکس با دقت به کاسه ها و نحوه تقسیم آن ها نگاه میکرد. یک اسباب بازی روی درخت بسته شده بود. چقدر با بهاره با آن بازی می کردند!! اسم آن بازی چه بود؟ هر چه فکر کرد چیزی یادش نیامد جز تصاویری از خنده ها و بازی ها و هیجانی که در سینه اش نبض میزد. آن ها سالی چند بار به لالان سر میزدند و در باغ پدربزرگش هوایی تازه می کردند.
چند عکس از دوران خردسالی نرگس در کنار پدر و مادر و خواهرش هست. هنوز هم آرامش توام با کمی شیطنت دوست داشتنی در عکس ها موج میزند. اما انگشتان دست ها آرام تر شده اند. دوباره چند عکس در باغ لالان و سپس عکس های اول دبستانش. در مدرسه شاگرد زرنگی بود، همیشه ممتاز بود.
وقتی عکسهای آلبوم به سن بلوغ و دوره راهنمایی و دبیرستان رسیدند، نرگس وحشت کرد. انگار یک نفر دیگر بودند، یک دختر سیاه زشت. با قد و قواره ای نامناسب. دماغی گنده با ابروهایی پهن سیاهی که همه صورتش بودند و سیبیل های بلندی که دور لبش سبز شده بودند. لعنت بهشان که اجازه نمی دادند یک تار از ابروهایمان را بکنیم و صورتمان را از این سیبیل ها و موهای مزخرفی که کریه و زشتش کرده اند نجات دهیم. نرگس خوب بخاطر آورد که در آن زمان، دست بردن به صورت مساوی با اخراج از مدرسه بود. مادرش هم همیشه می گفت دختر باید نجیب باشد و یک دختر نجیب دست به صورتش نمیزند. آخر نجابت چه ربطی به زیبایی و تمیزی داشت. نرگس همانطور که عکس ها را می دید، لب هایش را می گزید. دوست نداشت شاهد آن عکس ها باشد. حتی لباس های فوق العاده زیبایش هم نمی توانستند کمی از زشتی چهره آن دورانش بکاهند. یک آن خواست عکسهای دوره متوسطه اش را پاره کند، اما تصمیم گرفت بر احساساتش مسلط باشد، خودش را قانع کرد که به هر حال آن دوران، دوره بلوغش بوده است. یادش آمد که در آن سن، همه او را با خواهرش مقایسه می کردند و می گفتند بهاره خیلی زیباتر و خانم تر از نرگس است. تنها خواهرش بهاره را به قدری دوست داشت که ابدا احساس حسادت نکند اما در وجودش تمام آن آدم هایی که او را باخواهرش مقایسه می کردند، بیشعور و بی وجدان می دانست. احمقها نمی دانستند هر کس را باید با خودش مقایسه کرد نه با دیگری.
به عکس های سال اول دانشگاهش رسید، آرام گرفت. سن هفده هجده سالگی اش. وقتی که از شر مدرسه نجات پیدا کرد و خانواده اش به او اجازه دادند دست به صورتش ببرد، حالا زیبایی چهره اش نمایان شده بود.
عکس های دانشگاه هم با همه شادی هایشان حکایت از زورگویی دیگر می کردند. عکس هایی که در همه آن ها چادری سیاه برسرش انداخته بود و با همه توانش سعی داشت، حجاب را رعایت کند. رعایت حجاب قانون دانشگاه بود. نرگس بورسیه دانشگاه فرهنگیان شده بود. باید چهار سال در مرکز تربیت معلم درس می خواند. از همان ابتدا به آموزش و پروش تعهد خدمت داده بود و پرسنل رسمی آموزش پرورش شده بود. رشته و کارش را دوست داشت ولی از جو حاکم بر سیستم آموزش و پرورش متنفر بود. وقتی که فارغ التحصیل و مشغول به کار شد متوجه اشتباهش در انتخاب شغل شد، اما دیگر کار از کار گذشته بود. نرگس خوب می دانست که علت ناکارآمدی سیستم آموزش پرورش خساست در خرج کردن پول، خشک مذهب بودن، آرمان های تندرو داشتن و عدم آگاهی از فرهنگ اصلی مردم و عدم همراهی با نیازهای جامعه هست. تمام تلاش هایش برای تغییر آموزش و جو کلاس هایش به اخم و تخم مدیر و معاون و نهایت اداره و اتاق حراست مواجه می شد. با اینکه می دانستند نرگس دانشجو ارشد روانشناسی تربیتی است اما به ایده هایش به دیده شک نگاه می کردند و فرصت هیچ گونه تغییری را به او نمی دادند. نرگس در سالهای حضور در آموزش پرورش جز احساس غم، بی معنایی و پوچی، دشمنی و سرکوب چیز دیگری را احساس نمی کرد. او با همه وجود خستگی تمام سلول های بدنش را احساس می کرد
عکس بعدی لبخند زیبایی را بر لبش مهمان کرد. لبخندی که روحش را نوازش می داد. نرگس در یک کتاب فروشی مشغول خواندن کتاب ها بود. کتاب ها، کتاب ها پناهگاه امن او برای به سر بردن در یک دنیای دیگر بودند. کتاب ها دریچه ای بودند رو به عالم معنا و روح. کتاب ها بهترین هم نشینان او بودند. برای او هیچکدام از این ها، شعار نبودند. نرگس واقعا عاشق کتاب خواندن بود و گاهی از روی آن ها خلاصه ای می نوشت. نرگس کم کم متوجه شد وقتی می خواند و می نویسد بهترین و شیرین ترین لحظات زندگی اش رقم می خورد. حتی شیرین تر از لحظاتی که در جشن با لباس ها و آرایش زیبایش به زیبایی تمام پا می کوبد و می رقصد. با شوق و ذوق به عکس های عروسی که در مراسم های خاطره انگیز فامیل های درجه یک و دو گرفته بود، نگاه می کرد و لبخند می زد. از خودش سوال کرد به راستی کدام لذت بخش تر هست؟ همراه با عزیزانت در یک مراسم شاد با زیباترین لباس ها برقصی؟ یا در کنار میز و کتابخانه اتاق کوچکت بنشینی و همراه با نوشیدن چای کتاب بخوانی و بنویسی؟
چند نفری به او گفته بودند که استعداد نوشتن دارد. خودش هم بیشتر از همه شاهد حال خوبش در نوشتن بود. تصمیم گرفت کتاب های نویسندگی را بخواند. به کلاس نویسندگی برود و جدی تر بنویسد. آخرین عکس آلبومش، عکس جلد اولین کتاب رمان چاپ شده اش بود.
به نام خدا جمعه 24/11/99
شلیک به خود
یک سال و اندی پیش، تصمیمم را گرفتم. روزها با خود کلنجار رفتم تا متقاعد بشوم به خودم شلیک کنم. هیچ راه دیگری برایم نمانده بود. سالها خودم و زندگیم را فدای دیگران کرده و الان مغضوب آنها واقع شده بودم. همه از من طلبکار بودند و به دیده تحقیر در من مینگریستند. اما من تنها خودم را مقصر دانسته و از دست خودم عصبانی بودم.
به خودم گفتم: تو دیگر به پایان خط رسیدهای، دیگر بس است این همه تحقیر، این همه اهانت، این همه سوء استفاده. تو باید آن تصمیم سخت را عملی کنی.
بالاخره زمان موعود فرا رسید. با ترس و لرز انگشتم را روی ماشه گذاشتم. گلوله ها از وسط مغزم عبور کردند، اما هیچ کس صدایش را نشنید. همه در زندگی روزمرهی خود غرق بودند و تنها من بودم که درد و فشار زیادی را متحمل میشدم. با اینکه خون زیادی از من رفتهبود، در کمال ناباوری زنده ماندم.
آری؛ من با تپانچه ای به نام کتاب، که خشابش با واژهها پر شده بود، تمام افکار، عقاید، باورها و احساساتم را مورد هدف قرارداده بودم. جملات زیبای نویسندگانی، که حاصل عمرشان را به صورت عصارهای در دل کتابها نگاشته بودند، در شریانهایم جاری میشد و به من جان تازهای میبخشید. خورشید معرفت، در افق تاریک زندگی من طلوع کرد و انعکاس پرتوهایش مرا به دوره نویسندگی کشاند تا در کنار کسانی قرار گیرم که هم حرف را میفهمند و هم حرف زدن را. شلیک به خود، زندگی جدیدی را به من ارزانی داشت تا در ورای آن، افکارم را در مجرای زمان جاری کنم و جاودانه شوم.
حروف 999
عینی 34
ذهنی 228
استرس زیادی داشتم، شاید بیستمین مرتبه بود که همه کارها رادوره می کردم. حرفهایی را که باید می زدم، اینکه در چه قسمت از صحبتهایم متن پاورپوینت را عوض کنم حتی اینکه چه زمانی خودکار به دست بگیرم، به چه کسانی نگاه کنم و سخنرانی ام را به چه کسی تقدیم کنم. پذیرایی را به چه شکلی انجام دهم واینکه حتی به دوستانم بگویم کجا بنشینند که حواسم را پرت نکنند. همه ی اینها را چند بار مرور می کردم و گاهی هم یادداشت کردم که فراموشم نشود. به این ترتیب نزدیکهای صبح به زور خوابم برد.
روز بعد جلسه دفاعم بود. استادان روبرویم قرار گرفتند. و بچه ها هرجا که خواستند نشستند. همان اول کار تنظیم پاور به هم خورد و من با دستان لرزان مشغول درست کردنش شدم. بعد بلندگو خراب شد و صدایم به بقیه نمی رسید. مثل خر در گل مانده بودم و کم کم تبدیل می شدم به آب گل.
یکی از استادانم که متوجه ی حال من شده بود گفت: خوب حالا وقتشه به خودت و اطلاعاتت و تواناییات تکیه کنی ببینم چقد میتونی داد بزنی که صدات به ما برسه؟
من با صدای بلند بدون پاورپوینت و چشم در چشم استادان و دوستانم از پروژه ام دفاع کردم. سوالاتی را که پرسیدند پاسخ دادم و تمام شد. استادان رفتند، خوب یا بد، تمام شد. همه ی احتمالاتی که داده بودم اجرا نشده بود و دقیقا آنچه را احتمال نمی دادم بوقوع پیوست. دلم می سوخت برای ساعتها برنامه ریزی وپیش بینی که کرده بودم.
از آن پس سعی کردم در کارهایم فقط مقدمات را آماده کنم و درمورد آنچه اتفاق می افتد هیچ گونه پیش بینی نکنم و بگذارم کائنات راه خودشان را بروند.
1046 کاراکتر
کاراکتر عینی 65
کاراکتر ذهنی22
یکشنبه ۵ بهمن ۴
دوشنبه ۶ بهمن ۴
سه شنبه ۷ بهمن ۳
چهارشنبه ۸بهمن ۴
پنج شنبه ۹بهمن ۶
جمعه ۱۰ بهمن ۳
شنبه۱۱بهمن ۵
یکشنبه ۱۲ بهمن ۶
دوشنبه ۱۳ بهمن ۵
سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۰
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۰
پنجشنبه ۱۶ بهمن ۶
جمعه ۱۷ بهمن ۶
سلام وقت بخیر جناب کلانتری
تجربهی خوبی بود مخصوصا اون دو روز که ده تا رو کامل کردم حس خوبی داشت
ممنون از شما🌹
هر روز حوالی ساعت ۴ به بعد ، به قصد بالا رفتن از کوه از خانه بیرون می روم .
بر سرعت قدم هایم می افزایم ، تا تاریک نشده برگردم.
برای رسیدن به نوک قله ابتدا باید مسیر خیابانی را طی کنم و از یک تقاطع بگذرم تا به خیابانی برسم که انتهایش کوههای بزرگی قرار دارد.
معمولا آنقدر غرق در افکارم میشوم که تقریبا چیزی نظرم را جلب نمیکند.
لحظه رسیدن به کوه پایه بازی هر روز من شروع می شود. من معمولا برای شستن ظرفها هم بدون سرگرمی نیستم .
بازی کوه ، اما فرق میکند وحسنش این است در مسیر احساس تنهایی نمیکنم و سریع تر به قله میرسم . مسابقه شروع شد تا ۳۶ گام نباید توقف میکردم پنج نفس دوباره ۳۶ گام بطرف قله ،حرف زدن در افکارم هم تمومی ندارد.
بعضی وقتها به خودم جِر هم میزنم ،میخواهم خودم را به چالش بکشم . خیلی راحت از بودن با خودم لذت میبرم، اغلب زمانهای تنهاییم هیاهوی بیشتری دارم .
با هر جان کندنی، به نوک قله رسیدم .زمان استراحت خیلی کوتاه است چون سریع گرگ و میش میشود، امشب موقع برگشت و در تاریکی مطلق احساس کردم تنها نیستم و از پشت سرم صدای قدم هایی را شنیدم . بدون اینکه به عقب برگردم شتابم را بیشتر کردم ،وحشت همه وجودم را پر کرد همه بازی های دنیایم را فراموش کردم ، تقریبا میدویدم .
بالمس آسفالت خیابان به نقطه امن رسیدم. راحت به عقب برگشتم و نگاه کردم تا از کنجکاوی نمیرم ،مردی کوهنورد خسته از مسیری دور بود ،با خیال راحت افکار نصفه نیمه ام را دنبال کردم .
نسترن زراعتی
حروف ۱۲۶۹
کلمه۲۷۲
جمله ۱۵
کلمه های ذهنی ۹۰ درصد
تابستان سال هزار و سیصد و نود و دو است. در کلاس تحلیل رفتار متقابل روی صندلی آبی رنگی نشستهام. امروز بسیار بی تابم. دست و پاهایم در بی قراری مدام است. غیر قابل دسترس ترین قسمت های بدنم می خارد. دستم را در کیفم میبرم. آدامسی بیرون می آورم تا بی تابی ام را با جویدن آن تسکین دهم. به یاد قوانین شروع دوره می افتم. جویدن آدامس در کلاس ممنوع است. دستم را آرام روی پایم می گذارم. چند لحظه بعد بی اختیار دست به سینه می شوم. با اشاره چشم استاد به یاد دومین قانون می افتم. در طول کلاس نباید دست به سینه نشست. مدیریت کردن این همه بی قراری عذاب آور است. نفس عمیقی می کشم. تلاش می کنم تمرکزم را بر موضوع کلاس معطوف کنم. امروز صحبت از بررسی اتفاقاتِ زندگیست. از جنبه های مختلف آن. به توضیح گزینه پدیده شناسی میرسیم. اتفاقی که در زندگی حادث شده است. اتفاقی که شما را آسیب پذیر کرده است.
خیره به تخته کلاس نگاه می کنم. ناگهان همه چیز به طرز مهیبی کش دار می شود. نفسمهایم بریده بریده می شوند. صداهایی در سرم می چرخند. خاطراتی در من جاری میشوند. گویی به نقطه ای نامعلوم در گذشته پرتاب شده ام. نوزادی را میبینم که هیچ شباهتی به مادر زیبایش ندارد. شبیه به پدرش هم نیست. صورتی رنگ پریده دارد. چشمانی پفکرده. موهایی تیره و انبوه. انگار از دریچه چشم او به دنیا نگاه می کنم. افرادی را میبینم که با تعجب بالای سرش ایستاده اند. او را با دقت برانداز می کنند. ناگهان جزئی از نوزاد می شوم. حجم این همه نگاه را تاب نمیآورم. گریه می کنم. مادرم با مهر، من را در آغوش می کشد. همچنان از عدم شباهت من به خودش متعجب است.
احساس میکنم در تونل های بی پایانی معلق هستم. زمان با سرعتی بسیار بالا می دود. چند ماهی گذشته است. پوستم سفید تر شده. موهای تیره ام کمتر. من اما همچنان به زیبایی مادرم نیستم.
نوزادها گوش های قوی ای دارند. تمام حرف ها را می شنوند. به طرز باورناپذیری آن ها را باور می کنند. به گمانم در یکی از همین روزها بوده که تصمیم گرفتم خودم را دوست نداشته باشم. خودم را از روزن چشم اطرافیانم ببینم. به شکل بی رحمانه ای باور کردم که زیبا نیستم.
ناگهان به تونل دیگری پرتاب می شوم. مهد کودک دوران کودکیم را می بینم. صدای همهمه و شلوغی در فضا پهن شده است. هوا بوی سوپ و ماست می دهد. دختر های پنج و شش ساله از نهارخوری بیرون آمده اند. در صف شستن دست هایشان ایستاده اند. با کنجکاوی در مورد کشفیات جدیدشان با هم حرف می زنند. تمام حرف ها ملغمهای از تصورات خام و ناواضح آنها از بدنشان است. بعضی صحبتها و تجربههای خواهر یا برادران بزرگ ترشان را بازگو میکنند. بعضی هم خیالاتشان را . خیالاتی فراواقعی که پشت جمجه اشان نقب زده و ریشه دوانیده. من هم در میانشان ایستاده ام. برای شرکت و حضور در صحبتهای ایشان به دنبال موضوعی میگردم. ساده لوحانه در مورد فیلمی که چند شب پیش در خانه امان دزدکی دیدم حرف میزنم. فیلم روایتی تلخ و تاریک است. خانوادهای در یک کلبه قدیمی گیر افتاده اند. پسر خانواده به تسخیر شیطان در آمده. سنگدلانه به خواهرش تعرض می کند. تا جایی که به یاد دارم قرار نبود من فیلم را ببینم. تصور والدینم بر این بوده است که من خواب هستم. اما چشمان کنجکاو من از زیر پتو تمام صحنه ها را بلعیده بود. دخترها با تعجب و ترس من را به نظاره نشسته اند. چشم های دلشوره دارشان به دهان من دوخته شده است.
زمان جابجا می شود. خودم را می بینم که روی نیمکتی نشسته ام. مدیر مهد کودک در مقابل من ایستاده. به طرز باور نکردنی ای تمام حرفها به گوشش رسیده است. صحبت های دختران دیگر نیز به من نسبت داده شده. به طرز بی رحمانه ای، همه چیز به من نسبت داده شده. احساس شرم و حقارت وجودم را در بر گرفته است. شقیقه هایم ظهر تابستان شده اند. دستهایم اما زمستانند. احساس گناه می کنم. دهانم مملو از سکوتی تلخ است. قادر به دفاع از خودم نیستم. خبر درکل مهد کودک پیچیده است. من را از هم سن و سال هایم جدا کرده اند. دخترکی را به یاد می آورم که من را با لقب دختر بد صدا می کند. تا گردن در احساس دوست داشتنی نبودن فرورفته ام. قلب کوچکم از این همه فشار به درد آمده است. به یاد دارم که همان روز هیولایی خاکستری و سرد قلبم را بلعید. آن روز تنهایی را با تک تک سلول هایم احساس کردم. کسی از من حمایتی نکرد. حتی فرشته های نگهبانم هم در گوشه ای خودشان را به چیزی مشغول کرده بودند. مادرم را میبینم که در کنار مدیر ایستاده است. طنین حرف هایشان در میان هیاهوی بچه ها گم می شود. به خانه می رویم. به طرز عجیبی هرگز در خانه امان حرفی از این موضوع زده نشد. هیچ کس چیزی از من نپرسید. تمام توضیحات در دهانم خشکید. در یکی از همان روزهای کودکی بود که تصمیمی گرفتم. به دختری خوب تبدیل شدم. کارهایی را انجام دادم که به نظر اطرافیانم درست بود. سکوت کردم. لبخند زدم. برای حفظ دوستی هایم باج دادم. آرام آرام در سرزمینی ناپیدا گم شدم.
بازهم خودم را می بینم. بزرگتر شدهام. سرگردان و خسته ام. هرجا اتفاقی می افتد خودم را مقصر می دانم. در حال راضی نگه داشتن اطرافیانم هستم. انگار تمام لحظه های زندگیم در پوست افراد دیگری سپری می شود. قلبم حفره ای خالی شده است. زخم های زیر پوستم عمیق تر شده اند. اطرافیانم اما فقط صورت و لبخند نقش بسته شده بر آن را میبینند.
با صدای استاد به کلاس برمیگردم. ناامید از التیام زخمها، با بدنی خسته نشسته ام. انگار فرسنگها پیاده روی کرده ام. گیج و گنگم از آنچه بر من گذشته است. با چشمانی اشک آلود. نگاهم روی جمله ای که بر تخته نوشته شده است ثابت میماند. بدن زخمیتان را در آغوش بگیرید. شفا از زخم هایتان برمی خیزد. خداوند را میبینم که در گوشه کلاس با چشمانی خیس به من نگاه می کند.آغوشش باز است.
(داستان کوتاه)
چقدر جذاب بود داستانتون و چقدر قشنگ توصیف کرده بودید
اتوبوس قدیمی
اتوبوس آبی رنگ در جاده تهران تبریز در حال حرکت است. ساعت ۱۱ شب است. بیشتر مسافران خواب هستند صدای موسیقی آرامی از ضبط صوت اتوبوس به گوش میرسد. کمک راننده در انتهای اتوبوس روی تخت خوابی که به همین منظور تعبیه شده است در حال استراحت می باشد. خواب به چشمانم راه ندارد جاده تاریک و بیابان تاریک تر حوصله مرا سربرده است از روی صندلی بلند می شوم و به سمت آقای راننده گام برمیدارم روی صندلی کنار راننده جا خوش می کنم. نگاه خسته و مهربان راننده برایم انرژی بخش است و این انرژی با دادن شکلات به من دو چندان میشود. فلاسک کنار دستم مرا وسوسه می کند تا برای راننده و خودم چای بریزم چراغ جلوی اتوبوس راه را برای حرکت روشن کرده است. تمام لذت سفر همین یک لیوان چای داغ و گوش دادن موسیقی به همراه پدرم است. راننده آن اتوبوس آبی تعاونی شماره ۱۴ تهران -تبریز پدرم بود. تمام لحظات با تو بودن چه خوش و چه ناخوش از خاطرم میگذرند و این را به من یادآوری می کنند، که دنیا محل گذر است. هرگز فراموشت نمیکنم پدر
کاراکتر100
کلمات عینی38
کلمات ذهنی124
امروز واقعا چیزی به ذهنم نرسیدکه بنویسم. هرچه فکرکردم عقلم به جایی نرسید. با وجودیکه مشکلاتی را که در روزهایی که نوشتن را ترک نکرده بودم را نداشتم اما باز هم نتوانستم. با خود فکر کردم چه علتی می تواند داشته باشد. صرف نظر از به دست نیاوردن سوژه که البته توجیه پذیرو قابل قبول نبود شاید یکی از این علل، این بود که می خواستم خوب بنویسم و نوشته ام شایسته ی ارائه در سایت بازخورد باشدو وقتی استاد آن را می بیند خوشش بیاید و احتمالا ایراد زیادی نگیرد. علت دیگرش این بود که هنوز نظر استاد را درمورد نوشته هایم نمی دانم. دو سه باری هم که در گروه واتزاپ متن گذاشته ام بازخوردی دریافت نکرده ام. شاید به علت عدم حضور دائم در گروه و ناآشنا بودن با اعضا چنین بوده که البته به آنها هم حق دادم. بهرحال سعی کردم پاروی کمال گرایی خودم بگذارم ونیز پا روی نا امید بودن وهمچنین تنها بودن و تصمیم گرفتم بدترین متنی را که تابحال نوشته ام بنویسم و اتفاقا می خواهم همین متن بد را برای استاد بفرستم. ولی این را بگویم که من امروز بیست و سومین داستانم را نوشته ام یک داستان کوتاه را با همه ی مشغله ام خواهم خواند. و سایت و کانالم را شارژ کرده ام و حالا در انتهای شب قطعه ام را هم می نویسم. می نویسم تا ثابت کنم که دوست دارم یک نویسنده ی حرفه ای شوم و بگویم که من عاشق نوشتن هستم.
1155 کاراکتر
کاراکتر عینی 42
کاراکتر ذهنی28
ترم ششم دانشگاه بودم. همه جا طلب کار می کردم. کسی به دانشجو کار نمی داد. با یکی از دوستانم تماس گرفتم. جویای کار شدم. او گفت به تازگی وارد شرکتی شده است. از او خواهش کردم من را هم ببرد. با مدیریت صحبت کرده بود. او هم پذیرفت. دوستم تماس گرفت. نشانی را به من داد. فردا به آن نشانی رفتم. زنگ را زدم. درب باز شد. شرکت بی دروپیکری بود. داخل شدم. به همه سلام کردم. به سمت منشی رفتم. روی صندلی، نزدیک منشی نشستم. فرم استخدام را داد. هر چه می دانستم نوشتم. تحویلش دادم. گفت می توانید بروید. فرمتان را بررسی می کنیم. با شما تماس می گیریم. به خانه آمدم. بعد از ظهر تماس گرفتند. از فردا قرار شد سرکار بروم. کار، بازاریابی تلفنی خدمات درمانی بود. قرار بود ماهانه حقوق ثابت وزارت کار، بیمه بعلاوه پاداش بدهند. نه نفرمان خانم بودیم. فقط مدیر اقا بود. حدودا چهل سال داشت. آن دوران برای این شغل خرسند بودم. حال ملتفت می شوم. آن شغل اساسا به درد من نمی خورد. اما مدیر ذهن همه مارا شست و شو داده بود. وعده های سرخرمن می داد. سه ماهی گذشته بود. خبری از مزد نبود. همه غیر از منشی معترض شدیم. مدیر می گفت صبور باشید. فقط وعده های پوچ می داد. همه ساده لوح بودیم. صدایمان در نمی امد. کمسن و سال بودیم. هفت نفرمان بین ۱۹ تا ۲۴ سال سن داشتیم. غیر از ما، دونفر سنشان بالا بود. آن دو استعفا دادند. عقلی کردند و رفتند. کاش ما هم وقتی خبری از مزد نبود، استعفا می دادیم. اما مدیر مانند شیطان بود. هر روز در گوش هایمان نوید می داد. از درآمد بالا سخن می گفت. درآمدی که به قول او قرار بود بعد از چند سال به ان برسیم. می گفت اول راه است. باید صبور باشید. چندسال دیگر درامدتان عالی خواهد بود. همه ما خوش باور بودیم. مدیر با منشی دوست بود. همه متوجه شدیم. چندباری خودشان را تابلو کردند. مدیر به بهانه های متفاوت منشی را صدا می زد. وقتی منشی از اتاق مدیر بیرون می امد رنگش پریده بود. رژ لبش پاک شده بود. مدیر هم یک ربع بعد از اتاقش بیرون می امد. کنار لبش صورتی بود. لااقل در آیینه به خودش هم نگاه نمی کرد. با اعتماد به نفس بیرون می امد. ما همه دختر بودیم. عاشق کنجکاوی کردن. فقط از منشی و مدیر حرف می زدیم. کلی کیف داشت. حالا دوس دختر بازیش به کنار. همه متوجه چیز دیگری شدیم. او اعتیاد داشت. مدیر هر بار یکی از ما را صدا می زد. گوش هایمان را از آتی روشن و درآمد بالا پر می کرد. یکبار که من را صدا زده بود، اتفاقی متوجه دود سفیدی شدم. فضای اتاق را دود سفید گرفته بود. اول فکر کردم دود سیگار است. اما یادم آمد سیگار بو دارد. این کوفتی بو نداشت. دوستم هم اتفاقی این صحنه را رویت کرده بود. بعد از بحث و گفتگو با یکدیگر، به این بازده رسیدیم شیشه مصرف می کند. باورش سخت بود. حتی یکبار هم وقتی از اتاقش بیرون آمد، دیدیم گردی پایپ از لبه جیب جلویی شلوار جینش، بیرون زده است. همه مطمئن شدیم، شیشه مصرف می کند. به اصطلاح شیشه می زد و با توهمات خودش برای ما از دخل بالا و آتیه روشن سخن می گفت. دلم برای منشی می سوخت. چقدر عاشق سینه چاک او بود. همیشه از مدیر تعریف و تمجید می کرد. کاستی های اورا می پوشاند. حرف های مدیر در خردش جا خوش کرده بود. او هم امید به درآمدبالا داشت. خودش یک ریال نگرفته بود. اما ناامید نبود. کلی کار می کرد. خستگی ناپذیر بود. حتی برای مدیر هر روز غذاهای جوراجور می اورد. به گمانم دلش خوش بود قرار است با او ازدواج کند. حسابی دلش را صابون زده بود. ما دیگر طاقت نیاوردیم. گوش به حرف های صدمن یک غازش ندادیم. استعفا دادیم. از آن شرکت مزخرف بیرون امدیم. دوست داشتم بدانم، آخرش منشی با مدیر ماند، یا او هم رفت.
#نازگل ادینه
صرفا برای تمرین داستان کوتاه. استفاده از جملات کوتاه و منقطع
آرنجم خیلی درد میکرد. پوست گردنم شدید میسوخت. لباسهام خیس بود. حس میکردم که پاهام توی آب هستند. به سینه روی زمین افتاده بودم. دست راستم نزدیک صورتم بود. لزج شده بود. بوی خون میداد. دست چپم زیر بدنم بود. سعی کردم تکانش بدهم. به سختی آن را به طرف صورتم بالا کشیدم. گلی شده بود. به شدت میلرزیدم. با همان دست اطراف را لمس کردم. لبههای تیز سنگها را حس می کردم. دستم کاملا گلی شد. کجا بودم؟ نمیدانستم. چیزی یادم نمیآمد. سعی کردم نیم خیز شوم. به دستهایم تکیه کردم. آرنج و کفتم راستم تیر کشیدند. وزنم را بیشتر روی دست چپ انداختم. دردش زیاد شدید نبود. اطراف را نگاه کردم. چیزی دیده نمیشد. پشتم درد می کرد. پاهایم را خواستم جمع کنم. این بار زانو و مفصل لگن تیر کشید. دردش خیلی وحشتناک بود. جیغم درآمد. صدا در فضا پژواک یافت. دستم ناخودآگاه به سمت رانم رفت. زخم شده بود. برخورد دست به زخم دوباره جیغم را درآورد. نمیشد فهمید چقدر وخیم است. ادامه دادم. نمیتوانستم پا شوم. دوباره نشستم. سعی کردم پاهایم را از زیر بدنم در آورم. روی باسن وسط گل و لای نشستم. با احتیاط سعی کردم اندازه زخم را مشخص کنم. آرام انگشتم را روی بخش های مختلف ران حرکت می دادم. بزرگ بود. ولی تا ضربه ای بهش نمی خورد درد چندانی نداشت. شروع کردم به وارسی بقیه بدن. زخم بزرگ دیگری نبود. حتی دست راست که بوی خون می داد. احتمالا خون زخم رانم بود. خراشها و کوفتگیها اما زیاد بودند. همه جا درد میکرد. مخصوصا آرنج دست راست. کجا بودم؟ جای رو نمیتوانستم ببینم. تاریک، تاریک بود. محیط ساکت بود. بیش از حد ساکت بود. فقط صدا آرام وزش باد و جریان آب شنیده میشد. و صدا نفس کشیدن خودم. منقطع و تند بود. می لرزیم. سرد بود. وزش باد خنک روی لباس های خیس آزار دهنده بود. فک پایینم بی اراده تکان می خورد. دستم را به سمت پاها بردم. هنوز در آب قرار داشتند. عمیق نبود. احتمالا کنار رودخانه یا نهری بودم. گل و لای و خون از روی دستهام شستم.
رضا! رضا کجا بود؟ به خودم آمدم. آخرین چیزی که یادم بود؛ گاردریل خاکستری زیر نور چراغ ماشین بود. بعد از اون حس بی وزنی. پس چرا من این جا بودم؟ چطور از ماشین بیرون افتاده بودم؟ یعنی کمربند ایمنی رو نبسته بودم؟ یادم نمی آمد. ماشین کجا بود؟ رضا! رضا کجا بود؟ شروع کردم به فریاد زدن. رضا را صدا کردم. سریع و پشت سر هم. صدای رضا، رضا گفتن من با پژواک صداها قاطی شده بود. ساکت شدم. صدای نمیآمد. جیبهایم را به دنبال موبایلم گشتم. یادم آمد موبایل داخل کنسول وسط ماشین گذاشته بودم. باید از جایم بلند میشدم. به سختی از جا برخواستم. دوباره شروع کردم به صدا کردنش. عجب ظلماتی بود. هیچی را نمیتوانستم ببینم. بالا را نگاه کردم. به سختی سایه محوی را میدیدم. خط تفکیک آسمان و دیواره های دره بود. به امید شنیدن جواب، ساکت شدم. جوابی در کار نبود. فقط صدا نفس های خودم بود. و صدای ضربان قلبم که در شقیقهایم حس میشد. نکند…از تصورش هم وحشت کردم. برای بار سوم شروع به داد زدن کردم. فقط اسم رضا نبود. بیشتر فریاد کمک خواهی بود. آنقدر ادامه دادم که از نفس افتادم. دیگر نا نداشتم. ساکت شدم. گوش دادم. جوابی در کار نبود. ولی انگار از دور دست صدا زنگدار برخورد فلز بر فلز می آمد. یعنی خودش بود؟ چرا حرف نمی زد؟ یعنی اینقدر از هم دور افتادیم؟ به جهتی که صدا از آن می آمد نگاه کردم. فایده ای نداشت. جلو پایم را هم نمیتوانستم ببینم. به سمت صدا راه افتادم. آرام و کورمال کورمال. با پایم مسیر را بررسی می کردم. پر از سنگهای ریز و درشت بود. گل هم بود. ترکیب سنگ و گل و تاریکی جسارت حرکت را از آدم می گرفت. هر گام با تردید و هراس از لغزیدن همراه بود. صدا ادامه داشت. ولی هنوز دور بود. پایم لغزید. داخل بوته یا درختچهای افتادم. پر از خار بود. به شکل غریزی دستم را جلو آورده بودم. چند خار به کف دستم فرو رفت. مخصوصا دست راستم. آرنجم خیلی درد داشت. ولی زخم روی رانم بود که جیغم را درآورد. از درد خشکم زده بود. حتی جرات نداشتم تکان بخورم. یک چیزی رخ داده بود. چرا اینقدر بیرمق شده بودم؟ هر حرکتی با عذاب همراه بود. ظاهرا بجز رانم زخم جدی نداشتم. پس چرا اینقدر ناتوان شده بودم. باید ادامه می دادم. سعی کردم شاخه ها را جدا کنم. بدجوری داخل بوته افتاده بودم. شاخهها و خارها تمامی نداشتند. اول از همه باید حواسم به پای راستم باشد. هر ضربه به زخم درد فلج کنندهای داشت. هنوز خون ریزی میکرد. نمی دانستم چقدر شدید است. فرقی هم نمی کرد. باید راه افتاد. متوجه شدم شاخهها را می بینم. چشم به تاریکی عادت کرده بود؟ بالا را نگاه کردم آسمان روشنتر به نظر می رسد. ابرها کمتر شده بودند؟ ولی هنوز ستارهای دیده نمیشد. به سختی از بوته جدا شدم. کف دره هنوز هم تاریک بود. بازتاب کمرنگ نهر قابل دیدن بود. رودخانه نبود. عرضش کمتر از انتظار بود. هنوز صدا برخورد فلز شنیده میشد. همان هاله محو هم برای مسیر یابی خوب بود. دوباره ادامه دادم. این بار هراس بوته های خار هم اضافه شد. ادراکی برای حس زمان نداشتم. تنها معیار گام های خودم بود. کوتاه و کند. نمیدانم چقدر پیش رفته بودم. ولی به شک افتادم. نباید این صدا کار رضا باشد. خیلی وقت است ادامه دارد. تقریب بدون وقفه بود. حداکثر چند ثانیه ساکت میشد. چه دلیلی داشت رضا یک بند با ریتمی منظم صدا ایجاد کند؟ دوباره رضا را صدا زدم. صدا جدیدی نبود. چه دلیلی داشت فکر کنم آن صدا به ماشین و رضا ربطی دارد؟ از کجا معلوم ماشین در همان سمت افتاده باشد؟ اصلا چرا باید رضا و ماشین یک جا باشند؟ شاید او هم از ماشین به بیرون پرت شده است. هیچ دلیلی نداشتم. ولی این تنها سرنخ بود. ظاهرا بجز رفتن راهی نبود. وایسادن در هر حال بی معنی بود.
حرکتم خیلی کند بود. راهم را عوض کردم. به سمت سایه محو نهر رفتم. داخلش رفتم. عمیق نبود. راه رفتن در نهر سختتر بود. ولی بوته خار نداشت. میشد سریع تر پیش رفت. هر چه پیش میرفتم صدا نزدیکتر نمیشد. منطقا نباید اینقدر بین من و ماشین فاصله میبود. هنوز صدا دور بود. اصلا نزدیکتر هم نشده بود. احتمال هیچ ربطی به ماشین نداشت. سردی آب پاهایم را کرخت کرده بود. تا کجا باید ادامه می دادم؟ بیفایده بود. داشتم از محل اصلی بیجهت دور میشدم. بهتر نبود به جای اول برگردم؟ ولی جای اول کجا بود؟ تنها نشانه در آن فضا همان صدا بود. که آن هم دور بود و بی فایده. ایستادم. از نهر خارج شدم تا پاهایم را گرم کنم. تاثیری نداشت. با احتیاط به زخم رانم دست زدم. خون ریزی قطع شده بود. یا شاید حسش نمی کردم. شلوارم خیس بود. زمان راه رفتن در نهر آب بیشتر از قبل خیس شده بودم. باید برمیگشتم. شاید از اول مسیر را اشتباه رفته بودم. شاید چند متر پایین تر از جای اولم بود. پایین تر؟ برعکس جریان آب حرکت کرده بودم. چه ربطی دارد؟ دوباره به آب زدم. با سرعت و اطمینان بیشتری حرکت می کردم. وضعیت با قبل فرق خاصی نکرده بود. ولی همین که میدانستم چیز خاصی در مسیر نیست اعتماد به نفسم را زیادتر کرده بود. پایم روی سنگی لغزید. داخل آب افتادم. زخم تیر کشید. تمام بدنم تیر کشید. صدا نعرهام تمام دره را پر کرد. دیگر کاملا خیس شده بودم. سعی کردم دوباره به ایستم. باز داخل آب افتادم. درد رمقم را گرفته بود. وزش باد حس چندش آوری داشت. دوباره به راه افتادم. نمی نداستم چقدر به عقب برگشتم. آیا به جای که به هوش آمده بودم، رسیدم؟ سایه محو بازتاب نهر کمک چندانی نمی کرد. پیچ و خم مشخصی نداشت. یعنی پیچ و خم شاخصی نداشت. مستعصل شده بودم. تا کی باید ادامه می دادم؟ اصلا چرا انتظار دارم که ماشین هم مانند من تا ته دره آمده باشد؟ شاید چند متر بالاتر از من یک جای توی سنگها یا شکافی گیر کرده بود. اصلا از کجا می دانستم شکاف یا سنگی بالاتر از جای که من هستم وجود داشت؟ به سمت بالا نگاه کردم. فاصله تا جای که دره به آسمان می رسد را نمیتوانستم تخمین بزنم. دور بود ولی چقدر؟ ده متر بود یا بیشتر؟ ازکجا معلوم که صد متر نیست؟ نه اگر صدمتر افتاده بودم مطمئنا مرده بودم. شاید جاده پایین تر از آن باشد. ولی چرا هیچ نوری نبود. دیروقت بود. ولی جاده اصلی بود. مطمئنا از آن همچنان ماشینی عبور می کرد. به دیواره مقابل نگاه کردم. نه. نشانی از نور نبود. فرقی نداشت. چطور ممکن است؟ این همه تاریکی از کجا آمده است؟ باران شروع به باریدن کرد. قطرات ریز ولی ممتد. باید رضا را پیدا می کردم. ولی چطور؟ حتی جای اولیه خودم را هم گم کرده بودم. بجز ادامه دادن فکری به ذهنم نمیرسد. سعی کردم قدم هایم را بشمارم. بی معنی بود. نه تمرکز داشتم و نه حسش را. به دویست که رسیدم شمارش را رها کردم.
سمت راست نهر سایه سفید کم رنگی جلب نظر می کرد. از بازتاب نهر روشن تر بود. ده پانزده متر جلوتر به نظر میرسید. رنگ ماشین رضا هم سفید بود. یعنی پیداش کردم؟ نزدیکتر شدم. نمیشد گفت خودش است یا نه. هیجان زده شدم. دوباره شروع کردم به رضا رو صدا کردند. تقریبا میدویدم. یکی دو بار دیگه در آب افتادم. مهم نبود. ظاهرا خودش بود. چند متر بیرونتر از نهر بود. ولی نمیشد سر وتهش را تشخیص داد. با دست بدنه اش را لمس می کردم. جعبه عقب ماشین بود. ظاهرا روی چرخ های قرار داشت. یا حداقل تقریبا این جوری بود. سمت شاگرد سنگ بود. سمت راننده هم سنگ بود. ولی سنگهای سمت راننده کوچکتربودند. از روی آنها رد شدم. نزدیک بود دستم را ببرم. شیشهها خورد شده بودند. دستگیره درب عقب را گرفتم. آن را با تمام قدرت کشیدم. در به شدت آسیب دیده بود. تکان نمی خورد. دستم را داخل اتاق ماشین کردم. هر چه دست چرخاندم چیزی نبود. دستم را به سمت صندلی راننده درازکردم. پشتی صندلی را پیدا کردم. به سمت درب جلو رفتم. دستم را از پنجره جلو داخل کردم. اول کیسه هوا ماشین را لمس کردم. بعد رضا رو پیدا کردم. هنوز داشتم اسمش را صدا می زدم. ساکت بود. یعنی مرده بود؟ بدنش هنوز گرم بود. درست برخلاف من که یخ کرده بودم. هم به خاطر سرما و هم از وحشت. به شدت تکانش دادم و تقریبا با نعره صدایش می کردم. عکس العملی نداشت.
امیر توی؟ شروع کردم به فحش دادن بهش. کره خر عوضی. زهر ترکم کردی. خدا لعنتت کنه. فکر کردم مردی. یابو این همه صدات زدم. گرفتی خوابیدی؟… گفت من صدای تو رو نشنیدم. کجا هستیم؟ تصادف کردیم؟ جواب دادم. بله پرتمان کردی ته دره. تازه وسط راه هم من رو از ماشین پرت کردی بیرون. خوشحال بودم. بلند بلند حرف می زدم. می خندیم. فحش میدادم. گفتم خوب کره بز نمی خواهی پیاده بشی؟ جواب داد: امیر نمی تونم تکون بخورم. پرسیدم چت شده؟ زخمیشدی؟ من رانم بدجوری زخم شده ولی بقیه بدنم آسیب جدی ندیده. تو چی؟ اوضاعت چطوره؟ انگار اوضاع رضا اصلا خوب نبود. توان جواب دادن رو نداشت. با مکث و به سختی جواب داد. این تو گیر کردم. دستهام رو نمی تونم تکان بدم. دست چپم فکر کنم شکسته. دست راست رو هم اصلا حس نمیکنم. گفتم بذار ببینم چه میتونم بکنم. دوباره شروع کردم به دست کشیدن به بدنه ماشین. پایین درب سمت راننده سنگ بود. نمیشد در را باز کرد. سقف ماشین مچاله شده بود. ولی احتمالا میشد به سختی از آن خارج شد. شیشه جلو هم خرد شده بود. ولی کاپوت هم تغییر شکل داده بود. بهش گفتم رضا، من هیچی نمی بینم. می تونی چراغ ماشین رو روشن کنی؟ جواب داد امیر دستم تکان نمی خوره. دستم را داخل ماشین بردم. دنبال دسته راهنما می گشتم. هنوز سرجاش بود. پایین و بالاش کردم. در جهت های مختلف آن را چرخاندم. ولی چیزی روشن نشد. فایدهای نداشت. گفتم: رضا موبایلت کجاست؟ میدونی؟ جواب داد تو کنسول وسط بود. سعی کردم سرم را داخل ماشین ببرم و خودم را به کنسول برسانم. رضا از درد صدایش درآمد. سرم را بیرون آوردم. پرسیدم بجز دستهات وضع بقیه بدنت چطوره؟ گفت: درد دارم. همه جا درد می کنه. مجدد پرسیدم. پاهات رو حس می کنی؟ خون ریزی چی؟ بی حال بود. بی رمق جواب داد. نمی دونم. انگار پاهم رو حس می کنم. می تونم انگشت هام رو تکان بدم. خون ریزی هم نمی دونم. سرم خیلی درد می کنه. پرسیدم کمر چی؟ سوال بی موردی بود. پاهاش رو حس میکرد. اگر صدمه دیده بود، پاهاش لمس میشد. سرش را پیدا کردم. با احتیاط آن را لمس کردم. ناله ای کرد. ولی اثری از زخمی حس نکردم. احتمالا فقط ضربه بود. گفتم سرت چیزیش نیست. باید یکی از موبایلها را پیدا میکردم. ولی چطور؟ او که نمیتوانست تکان بخورد. ماشین هم خیلی صدمه دیده بود. نزدیک ترین مسیر پنجره راننده و پنجره سمت شاگرد بود. پنجره راننده که رضا با تن صدمه دیده سد راه بود. به سمت پنجره شاگرد رفتم. شدنی نبود. ترکیب سنگ و بوته خاردار جلو راهم را گرفته بود. به سمت پنجره در عقب رفتم. سعی کردم بدون این که خودم را زخمی کنم، مجدد لمسش کنم. ولی شیشه ها رو چکار کنم؟ دستم را با احتیاط داخل ماشین کردم. صندلی را لمس کردم. دستم به لباسی خورد. کت رضا بود. گزینه خوبی بود. آن را بر روی قاب در کشیدم. سعی کردم باقی مانده شیشه ها را پاک کنم. این که نمیشد چیزی را دید کار را سخت می کرد. مجدد با دست خودم قاب را لمس کردم. تنگ بود. واقعا میشد از آن رد شد؟ آن هم در این شرایط. آنهم با آن زخم روی ران؟ کت را روی لب پنجره پهن کردم. سرم را داخل بردم. سعی کردم به داخل بروم. تقریبا تا کمر داخل ماشین بودم. زخم ران شروع به تیر کشیدن کرد. با دست همه جا را لمس می کردم. بیشتر خرده شیشه بود. سعی کردم به سمت کنسول جلو بروم. درد زخم امانم را بریده بود. ولی کار دیگری نمیشد کرد. کلاه خودم، عینک رضا تنها چیزهای بود که پیدا کردم. دستم به پاکت سیگاری خورد. رضا فندکت تو جیبت است؟ جواب داد نه اون هم پیش موبایل و سیگارم بود. اگر تو جیبش بود خیلی خوب میشد. ولی الان دیگر شانس پیدا کردن آن حتی از موبایل ها هم کمتر بود. بیشتر به داخل فرو رفتم. لبه پنجره درب عقب تقریبا کنار زخم رانم قرار داشت. درد غیر قابل تحمل شده بود. سعی کردم وزنم را روی آن یکی پا بیندازم. ولی جا نبود. از دست چپم استفاده کردم. آن را روی پشتی صندلی رضا گذاشتم. سعی کردم وزن بیشتری را روی آن بیندازم. بیفایده بود. در اون وضعیت نمیشد به دنبال چیزی گشت. یک مقدار جلوتر رفتم. درد زخم غیر قابل تحمل شد. نعره ای کشیدم. سعی کردم خودم را بیرون بکشم. رضا با وحشت پرسید چه شد؟ جواب دادم هیچی پام بدجوری زخم شده است. به لبه پنجره خورد. چشم چشم را نمی بینه. من هم عینکم را گم کردم. اصلا نمی دونم چه غلطی باید بکنم. نه موبایل داریم نه نور نه فندک نه کسی این اطراف است. هیچی نمی بینم. ناامید روی زمین کنار ماشین نشستم. کاملا مستاصل شده بودم. رمقی برایم باقی نمانده بود. چه می توانستم بکنم. رضا با صدا منقطع و آرام گفت. لپتاپ… لپتاپ هنوز اون عقب است؟ چرا به فکر اون نیفتاده بودم. پیدا کردنش مطمئنا از فندک و موبایل ساده تر بود. نور زیادی نداشت ولی از هیچی که بهتر بود. دوباره با مکافات سعی کردم پاشم. سعی کردم مجدد از پنجره عقب خودم را به داخل بکشم. مجدد کورمال کورمال شروع کردم به وارسی کردن. تا جایی که درد اجازه می داد ادامه دادم. هیچی نبود. یعنی چه؟ چطور پاکت سیگار و کت و کلاه هنوز داخل ماشین بودند. ولی کیف به اون بزرگی گم شده بود؟ هنوز دستم به صندلی های سمت راست ماشین نرسیده بود. اصلا بجز صندلی کنار پنجره و بخشی از انتها کنسول وسط، دستم به هیچ جا نرسیده بود. باید بیشتر به داخل می رفتم. اگر پشت صندلی مسافر افتاده بود پیداش میکردم. مثل فندک و موبایل نبود. بجز این که بیشتر وارد بشم راهی نبود. میدانستم درد شدیدی خواهد داشت. ولی چاره ای نبود. با انتظار درد خودم را به یک باره به داخل هول دادم. درد قابل تحمل نبود. سریع دستم را به اطراف چراخاندم. بند کیف را لمس کردم. به آن چنگ انداختم. با تمام توان خودم را بیرون کشیدم. خودش بود. فقط باید امیدوار بود که نشکسته باشد. درد را فراموش کردم. با سرعت زیپ کیف را باز کردم. لپتاپ را بیرون آوردم. درش را باز کردم.
نور صفحه لپتاپ چقدر درخشنده بود. از خوشحال چند ثانیه ای به صفحه مانیتور ذل زدم. خوشبختانه هنوز کار میکرد. اول از همه ساعت دستگاه را نگاه کردم. یک و بیست و چهار دقیقه. دست هایم را جلو صفحه مانیتور گرفتم. سعی کردم زیر نور آن وضعیت خودم را ببینم. کثیف، گلی و خون آلود بود. دست راست پر از خراش بود. سعی کردم زخم ران را هم نگاه کنم. ترسناک بود. خیلی ترسناک تر از چیزی که انتظار داشتم. بافت عضلات ران را میشد به سادگی دید. اعتماد به نفسم را برای تکان دادن پایم از دست داده بودم. اصلا چطور در تمام این مدت روی این پا حرکت کرده بودم؟ ولی عجیب اینکه خون ریزی آنقدر شدید نبود. شاید هم بوده ولی کم کم بخش بیرون زخم لخته بسته بوده است. تو اون نور چیز بیشتری قابل دیدن نبود. به یکباره به یاد رضا افتادم. به یاد ماشین افتادم. صفحه را به سمت ماشین برگردانم. ماشین کمتر از چیزی که انتظار داشتم خراب شده بود. تو تاریک بیشتر به نظر اوراق می آمد. سعی کردم چرخی به دور آن بزنم. سمت مسافر داخل سنگ و بوته های خار قرار داشت. به هیچ وجه نمیشد به آن نزدیک شد. سمت راننده هم اوضاع کم و بیش همین بود. ولی سنگها کوچک تر بودند. ولی نه آنقدر که بشود کنارشان زد. در ها گیر کرده بودند. نمیشد بازشان کرد. سقف ماشین به شدت تغییر شکل داده بود. ولی کاملا خم نشده بود. شاید میشد رضا را از آنها بیرون کشید. به سمت رضا رفتم. نور مانیتور را روی صورتش انداختم. عکس العملی نشان نداد. ترسیدم. صداش زدم. آرام جواب داد. به ظاهر وضعیتش از من بهتر بود. بجز چند خراش روی صورت چیزی دیده نمیشد. سعی کردم به پاهایش نگاه کنم. چیز خاص را نمی شد تشخیص داد. صفحه مانیتور را به سمت کنسول چرخاندم. خورد شده بود. و غرق خون بود. این همه خون از کجا آمده بود. سعی کردم سرم را داخل ببرم. نمیشد. به دست شکسته رضا فشار می آمد. خودم را روی کاپوت ماشین کشیدم سعی کردم از جلو نگاه کنم. مجبور شدم سرم را داخل بوته های خاردار فرو کنم. نمیشد هم خودم جلو بروم و هم لپتاپ را. به زور آن را داخل بوته فشار دادم. دستم شدید درد میکرد. خارها سرم را خراش میداد. خدای من. از چیزی که دیدم یخ کردم. بریدگی بسیار بزرگی رو دست راستش بود. از بازو به پایین. انگشت ها قابل تشخیص بود. ولی بقیه دست سلاخی شده بود. حتی استخوان هایش دیده میشود. ته دلم خالی شده بود. پاهایم سست شدند. تقریبا از روی کاپوت سر خوردم. کنار ماشین روی زمین افتادم. درد خودم فراموشم شده بود. مغزم یخ کرده بود. چیزی را که دیده بودم نمیتوانستم هضم کنم. تنها جمله ای که ذهنم رسید این بود. چه غلطی باید بکنم؟ نه کسی بود که کمک کند. نه من می توانستم او را از ماشین خارج کنم. نه اصلا مطمئن بودم که جا به جا کردن او کار درستی است. و نه می توانستم این زخم بزرگ را پارچه کت یا پیراهن ببندم. نه می توانستم جای بروم و… . چیزی به امیر نگفتم. سعی کردم بلند شوم. تمام تنم درد میکرد. ولی صدایم در نمیام. اصلا روم نمیشد چیزی بگم. وضعیت او به مراتب بدتر از من بود. لپتاپ را از داخل بوته ها بیرون کشیدم. سعی کردم محیط اطراف را نگاه کنم. همان طور که متوجه شده بودم کف یک دره نسبتا تنگ بودیم. با نهری تقریبا کوچک. سعی کردم دیوارها را نگاه کنم. سنگی و قائم بودند. نمیشد از آنها بالا رفت. حداقل کار من نبود. نه فقط در این شرایط. حتی وقتی سالم هم بودم کار من نبود. سعی کردم امتداد دره را نگاه کنم. چیز زیادی دیده نمیشد. به سمت رضا رفتم. صدایش کردم. گفتم رضا چکار کنیم؟ جواب داد موبایل رو پیدا کردی؟ گفتم نه. فکر نکنم بتونم پیداش کنم. ولی دوباره دنبالش می گردم. گفت اگر پیدا کردی و اینجا آنتن داد بگو کیلومتر 12 جاده مسگران هستیم. یک کم جلوتر از یک تابلو تبلیغاتی… یادم نیست تبلیغ چی بود. ولی مهم نیست. تعدادشون تو این قسمت جاده زیاد نیست. گارد ریل رو خراب کردیم. راحت پیدامون می کنند. پرسیدم خوب اگر پیدا نکردم چی؟ جواب داد کاری نمی تونیم بکنیم. تا صبح صبر می کنیم. گفتم رضا ولی وضع تو خوب نیست. خون ریزی داری. جواب داد کاری می تونی بکنی؟ نمی تونم زخمت رو ببندم ولی شاید بتونم برم کمک بیارم. گفت تو این تاریکی؟ جواب دادم چاره ای نیست. گفت امیر تو این تاریکی بدتر خودت را به کشتن می دی. بدون عینک تو توی روز هم مشکل داری. چه برسه به این شب تاریک. ساکت شدیم. راست می گفت. شانس زیادی نداشتم برای پیدا کردن راه. برای زخمش هم کاری نمیتوانستم بکنم. ولی اون زخم رو دیده بودم. شاید تا صبح دوام می آورد ولی اگر دوام نمی آورد چه؟ اصلا از کجا معلوم چند صد متر پایین تر به راهی، خانه ای یا هر چیز دیگری برخورد نمیکردم. اون زخم هر لحظه اش خطرناک بود. از جایم پاشدم. سعی کردم با نور مانیتور داخل ماشین را نگاه کنم. این بار فقط باید دنبال موبایل بودم. فندک را پیدا کردم ولی خیلی دور از دسترس بود. هرچه بیشتر تلاش کردم کمتر به نتیجه رسیدم. فقط برایم عجیب بود که چرا دست رضا اینقدر صدمه دیده بود. داخل ماشین بریدگی و سنگ و فلز خاصی نبود. صدای از لپتاپ در آمد. علامت کاهش باتری بود. به رضا گفته بودم که باتری این دستگاه رو عوض کن. ولی این چه وقت اشاره کردن به این موضوع بود. باید تصمیم می گرفتم. رفتن یا نشستن کنار رضا. از پیدا کردن موبایل کاملا ناامید شده بودم. به رضا گفتم. رضا من میرم دنبال کمک. مراقب خودت باش تا برگردم. جمله ای کاملا بی معنی. چه مراقبتی از خودش می توانست بکند؟ چیز دیگری به ذهنم نرسید که بگویم.رضا مخالفت کرد ولی واقعا قصد شنیدن دلایلش را نداشتم. اون هم رقم چندانی نداشت. نمیتوانست مثل همیشه حرف خودش را به کرسی بنشیناند. مانده بودم لپتاپ را برم یا بگذارم برای رضا. احتمالا چند دقیقه ای بیشتر نور نداشت. چند دقیقه ای که به کار رضا نمی آمد.ولی شاید برای من بد نبود. خاموشش میکردم و هر وقت لازم بود مجدد روشنش میکردم. به هر حال بهتر از هیچی بود. ولی تصمیم گرفتم که آن را پیش رضا بگذارم. هم سنگین بود و هم ممکن بود تو آب بیفتاد. نه. در کل بیفایده بود. یا حداقل به نظرم بیفایده بود. باید در همان تاریکی راهم را پیدا میکردم. به رضا گفتم. من میرم رفیق. زود بر می گردم. تنهام نذاری! خودم یخ کردم از چیزی که گفتم. این چه جمله ای بود که به زبان آوردم. تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم. رضا هیچی نگفت. مانده بودم چطور خرابکاریم را درست کنم که گفت امیر من که میگم نرو ولی اگر خودت فکر می کنی لازمه که بری برو. سعی می کنم زنده بمانم. دلم ریش شد. بغض گلوم رو گرفته بود. می خواستم بگم غلط کردم این حرف رو زدم. منظورم چیز دیگری بود. ولی میدانستم دهنم زل باز کنم، احتمالا به گریه خواهم افتاد. وضع خرابتر میشد. پس با جملاتی جویده شده و گنگ از او جدا شدم. جملاتی که خودم هم نمیدانستم چه معنی می دهد. صدا رضا از پشت سر می آمد که لپتاپ را با خودت ببر. ولی جسارت برگشتن را نداشتم. به سمت پایین نهر به راه افتادم. همان حداقل نور شروع راه را نشان می داد. کم کم که نور رنگ باخت و دور شد، چشمم مجدد به شرایط تاریکی قبلی برگشت. ترکیبی از سایه و روشنهای گنگ تنها چیزی بود که وجود داشت. نور رنگ پریده ای در بالای سر که هیچ فایده ای نداشت. و سایه خاکستری که مسیر نهر را نشان می داد. این بار قدم هایم داخل نهر بلند تر بود. شاید چون حداقل یک بار آن را دیده بودم. با هر گام پایم به سنگی می خورد یا روی سنگی می لغزید. ولی سرعتم را کم نمیکردم. از جمله ای که به رضا گفته بودم حس خیلی بدی داشتم. همیشه به من می گفت هر چه به ذهنت می رسه به دهنت نیار. به من می گفت اصلا بلد نیستی در شرایط خاص درست حرف بزنی. راست می گفت. چند مرتبه همین بی مبالاتیهام تو کار باعث مشکل شده بود. ولی این بار با همیشه فرق داشت. شاید بعدا همین حرفم تبدیل به سوژه خنده دوستان بشود. کاش واقعا این جوری بشه. اه. ول کن بابا خیلی بدبین هستی. چه خبرت است. تا تقی به توقی می خوره فکر می کنی دنیا به آخر رسیده است. مثل اون بار که بابا سکته کرد. اون سری هم بدجوری خودم را باختم. تا مدت ها رضا مسخره میکرد که امیر یک جوری قیافه گرفته بود که از قبل شبیه پدر مرده ها شده بود. راست می گفت. حتی پدر هم از دستم شاکی شده بود. البته چند سال بعد هم مجدد سکته کرد. اون بار دیگر زیاد بیتابی نکردم. بیتابی که نه. به هر حال مثل هر پسر دیگری از مرگ پدر ناراحت بودم. ولی مثل سری پیش نبود. نمی دونم اسمش رو چه بذارم. آرامتر بود. شاید چون یک بار مواجه با مرگ عزیز را تجربه کرده بود. شاید هم بزرگترشده بودم. یا شاید تلختر، با توجه به شرایط جسمیش منتظر این اتفاق بودم. به هر حال خیلی متفاوت بود. به شکلی که مادر هم کنایهای بهم زد. این بار انگار بیش از حد بیتفاوت به نظر می رسیدم. حق با رضا بود در شرایط خاص نمی دانستم چکار باید کرد. این جور چیزها به نظرم تمرین کردنی نیست. مگه چقدر شرایط خاص برای آدم رخ می دهد؟ پس چرا بعضی ها از برخی دیگر تو این جور شرایط بهتر عمل می کنند. و یکی مثل من معلوما بدترین کار را می کند. بدترین کار دیگر اغراق آمیز است. ولی به هر حال باید قبول کنم حداقل ایدهآل رفتار نمی کنم. هر چند ایدهال در این جور شرایط یعنی چه؟ اگر پدر در همان سکته اول فوت کرده بود احتمالا هیچ کس اون رفتار من رو مسخره نمیکرد. و اگر بار دوم هم مثل بار اول زنده می ماند کسی به بی تفاوتی متهمم نمیکرد. کی می تواند بگوید در زمان اتفاق چه چیزی بهترین تصمیم است. همین امشب، من چه باید میکردم؟ شاید اگر همون جا کنار رضا می ماندم تا صبح بشه بهتر بود. بالاخره یکی متوجه ما میشد و کمک مان میکرد. ولی اگر رضا به صبح نمی رسید چه؟ نمی گفتند که من نشستم تا مرگ رفیقم را ببینم؟ حالا که راه افتادم چه ؟ اگر حیوانی به رضا حمله میکرد، نمیتواند از خودش دفاع کند. اهه. باز یک حالت عجیب دیگر به ذهنم رسید. تو این تاریکی و این هوایی بارانی و سرد حیوان کجا بود. تازه اگر حیوان حمله میکرد خودت چه می توانستی بکنی. نهایت سعی میکردی با سروصدا فراریش بدهی. این هم روش بدی نیست به هر حال این جا که شیر و پلنگ که ندارد. هر جانوری باشد معمولا حوصله درگیری با آدمیزاد را ندارد. ای بابا اصلا فکرم رفت به کجا.
یک مرتبه پایم روی سنگی لیز خورد. شدید تر از دفعه های قبل. نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. داخل آب افتادم. خیس شدن تقریبا معنی نداشت. از قبل هم کاملا خیس بودم. باران هم شدیدتر شده بود. حرکت قطرات آب که از روی سرم به پشت گردنم می رفت مدت ها بود عادی شده بود. دیگر حتی سعی نمیکردم صورتم را پاک کنم. درد چندانی حس نمیکردم. بدنم کاملا کرخت شده بود. دست ها و پاهایم بیش از حد روی بدنم سنگینی میکردند. هر کدام از اعضا انگار مستقل از بقیه بدن بود. برای حرکت دادن دست یا پا جدا گانه باید به آنها توجه میکردم. انگار اعضا بدنم قطعات پازلی بودند که باید تک به تک جا به جا میشدند. اول دست چپ، بعد دست راست، بعد روی زانو راست تکیه دادم. پای چپ را عمود رو کف نهر گذارم. با دست راست سعی کردم بدنم را بالا ببرم. دست چپ را از زمین جدا کردم. پای راست را به جلو کشیدم. با فشار روی پای چپ سعی کردم بلند شوم. پای راست را جلو کشیدم. دست ها از زمین جدا شدند. روی دو پا ایستادم. ولی انگار نه کمر و نه زانوها یارای صاف شدن نداشتد. به سمت جلو متمایل بودم. حس نا پایداری داشتم. دست ها را در تاریک در جلو بدنم قرار دادم. که اگر افتادم از برخورد صورت به زمین جلوگیری کنم. نه انگار نمیشد سرپا ایستاد. زانو ها سست شده بودند. زانو چپ خالی کرد. همان جا روی زمین افتادم. زمین که نه داخل نهر بودم. عمق آب زیاد نبود. نای پا شدن نداشتم. حتی برای تکان دادن دست هایم مشکل داشتم. خسته شده بودم؟ یا رمق از دست داده بودم؟ چه فرقی داشت. کاری نمیشد کرد. همان جا داخل آب نشسته بودم. برای استراحت جای مناسبی نبود ولی چه کار می توانستم بکنم. از سرنا امیدی شروع کردم به داد زدن و کمک خواستن. دوباره فقط پژواک صدا بود. اما ضعیف تر از قبل. نشانه چه بود؟ دره تنگ تر شده بود یا باریک تر؟ نمی دانستم. شاید هم خودم با انرژی کمتری داد می زدم. فریاد کمک کمک تبدیل شد به داد و هوار. کم کم صدایم شبیه زوزه حیوانی زخم خورده شد. اگر کسی از دور صدا را میشنید چطور باید تشخیص می داد صدا انسان است؟ از نفس افتادم. صدایم کم کم ضعیف تر شد. داشتم لعن و نفرین میکردم. به کی ؟ خودم هم نمی دانستم. فحش می دادم. خسته و درمانده داخل نهری که نمیدانستم کجا قرار دارد. باران شدیدتر شده بود. تو این وضعیت صدا به صدا نمی رسید. کارم بی معنی بود. ولی مگر در این شرایط کار بامعنی هم وجود دارد. فکر میکردم با استراحت وضعیت بهتر می شود. ولی لختتر از قبل شده بودم. امیدی به پاشدن مجدد نداشتم. راه رفتن پیش کش. باید از آب خارج میشدم. اگر از هوش می رفتم خطرناک بود. با تمام وجود سعی کردم به حالت چهار دست و پا در بیام. انتظار داشتم درد شدیدی حس کنم. ولی درد خاصی وجود نداشت. یا حداقل زیاد نبود. بیشتر خستگی یا واماندگی بود. ادارکم نسبت به زمان حتی بدتر از قبل شده بود. نمیدانستم چه مدت است که کف نهر نشستم. حتی نمیدانستم چقدر طول کشید که به حالت چهار دست و پا در بیاییم. سعی کردم از آب خارج شوم و خودم را به کنار نهر برسانم. دستهایم توان تحمل وزنم را نداشتند. چند بار با صورت داخل آب افتادم. ولی مجدد تلاش کردم حرکت کنم. انگار میدانستم اگر بیشتر طول بکشد شاید نتوانم از آب خارج شوم. خفه شدن در این نهر کم عمق چیزی نبود که دوست داشته باشم. مسخره بود که کسی تو این شرایط بمیرد. به گل رسیدم. کنار نهر بودم. گل اینجا با اون جای که به هوش آمدم فرق داشت. چسبناک تر و بیشتر بود. داخل گل چنگ می انداختم. هر سانتیمتر پیشروی جانکاه بود. هنوز پاهایم داخل آب بود که توانم تمام شد. با صورت روی گل افتادم. دیگر توان حرکت دادن هیچ کدام از اعضا را نداشتم. حتی نتوانستم به پشت برگردم و همان جور بروی سینه باقی ماندم. دردی حس نمیکردم. آرام بودم. حتی سرما هم حس نمیشد. وزش باد بروی بدن خیس هم چندش آور نبود. از درون حس گرمی و آرامش شروع به رشد کرد. ابتدا در بازو ها بعد به شانه ها و کم کم کل بدنم را گرفت. انگار در رختخوابی گرم و نرم خوابیده بودم. حس خوش آیندی داشت. دیگر اراده ای برای تلاش در خودم نمی دیدم. چند دقیقه استراحت به جای بر نمی خورد.
فردا صبح کی متوجه میشوند که ما نرسیدیم؟ همسرم همین که بیدار بشه زنگ می زند. اما بارها پیش آمد که نشده بود جواب بدم. احتمالا زودتر از ظهر نگران نمیشود. احتمالا اولین افراد مهندس پاینده و همکاراش باشند. اونها هم زودتر از نه صبح متوجه نمیشوند. چه فکری خواهند کرد وقتی ببین هیچ کدام از ما تلفنمان جواب نمیدهد. اگر گوشی های شکسته باشد پیام تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد را خواهند شنید. ولی اگر یک جای تو کوه و کمر رها شده باشند زنگ می زنند. نه با این همه بارندگی احتمال این که سالم باشند خیلی کم است. فکر کنم پاینده زودتر از بقیه متوجه یک اشکالی در کار میشود. میدانست که چقدر برای این پروژه هیجان داریم. بیشترش هم تقصیر من بود. شوخی نبود که. سه سال برنامه ریزی و تلاش پشت داستان بود. من هم کسی نبودم که بتونم حفظ ظاهر کنم. هر دومان می دانستیم که اگر گرفتن این پروژه بیشتر طول میکشید به مشکل بر می خوردیم. پاینده هم شرایط ما را میدانست. آدم خوب است. از شرایط اضطرار ما سواستفاده نکرد. تو این اوضاع و احوال هر کس دیگری بود کارمان به مشکل می خورد. به یاد صحبتهای که تو طول مسیر با رضا داشتم افتادم. هر دو خوشحال بودیم. البته هر کدام به سبک خودمان. من بدون خویشتن داری و مثل یک بچه یک ریز حرف می زدم. رضا هم خوشحال بود. یک کم از وراجی من کلافه بود ولی چیزی نمیگفت. انگار ترجیح می داد شادی خودش را در مسخره بازی ها من ببیند. تا وقتی که برای شام توقف کردم همه چیز عالی بود. حس و حال ما، جاده و مناظر مسیر که نسبت به دفعات قبلی خیلی قشنگ تر به نظر میرسد. ابر های ضخیم سیاه وسفید در آسمان؛ حرکت منظم برف پاکن که قطع نمیشد. ترانههای شجریان و بنان. فرو رفتن در صندلی ماشین و گرمای مطلوب بخاری، همه و همه دوست داشتنی بود. سرخوش بودیم. حتی وقتی تو طول مسیر آن راننده سبقت ناجوری گرفت هم نتوانست حس و حال ما رو عوض کند. ولی بعد از شام اوضاع تغییر کرد. هوا تاریک شد و از مناظر دیگر خبری نبود. طول مسیر هر دویمان را خسته کرده بود. باران شدیدتر شده بود. من پشت فرمان نشستم. دید جاده خوب نبود. بیشتر حواسم به جاده بود. رضا هم صندلی را عقب داده بود که کمی استراحت کند. وقت خواب نبود ولی چشمانش را بسته بود. فقط صدای مخملی بنان بود. یک بخش از مسیر که ارتفاع بالاتر بود کمی هم برف روی زمین بود. جاده خلوت بود. امیدوارم بودم جلوتر وضعیت بدتر باشد. سرعتم را کم تر کردم. اگر مشکلی پیش نمی آمد باز هم خیلی زودتر از صبح به مقصد می رسیدیم. باز در بخش دیگری از مسیر جاده با برف آب پوشیده شده بود. نمی دانم چرا سیستم صوتی را خاموش کردم. انگار صدا تمرکزم را کم میکرد. رضا چشم هاش رو باز کرد. گفت: اوه جاده رو نگاه. از کی برف شروع شده ؟ جواب دادم: برف و باران قاطی است. هر جا که جاده ارتفاع می گیرد این جوریه. از این شیب که پایین بریم دوباره فقط بارندگی است. گفت خسته نشدی؟ می خواهی جامون رو عوض کنیم؟ بیشتر مسیر را رضا رانندگی کرده بود. اولش خواستم بگم نه خسته نیستم. اما با رضا که رودربایستی نداشتم. رانندگی در شب را دوست نداشتم. گفتم : خسته که نه ولی به نظرم تو رانندگی کنی بهتر است. کمی جلوتر جای که دیگر برف آب روی زمین نبود جایمان را عوض کردیم. گفت بگیر بخواب از این دره دوره ها بیرون بریم باز نوبت تو است. حرفش جدی نبود. همیشه همین بود. اکثر مسیر را خودش رانندگی میکرد. همیشه هم می گفت بعدش نوبت تو است. بقیه مسیر هر دو ساکت بودیم. من هم پا به پای او به جاده ذل زده بودم. نه به این دلیل که مسیر سخت بود. دلیل خاصی نداشت. به رانندگیش مطمئن بودم. جاده هم خیلی بهتر از قبل شده بود. یک ساعت بعد کم کم چشم ها گرم شد. سرم سنگین شده بود. چشم های را بسته ام. دوباره صدا بنان بلند شده بود. صدا گرمش مثل لالایی بود. صدایش را دوست داشتم. “عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست؛ من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟و…”. این بار هم انگار قرار بود همین ترانه آخرین چیزی باشد که یادم می ماند. خاطرم نیست که کی تمام شد یا اصلا تمام شد یا نه.
وقتی چشم هایم را باز کردم همه جا سفید بود. نور چشمم را می زد. فقط سفید بود. چیزی دیده نمیشد. وقتی نتوانی چیزی را تشخیص بدهی روشنایی با تاریکی چه فرق دارد. نمیدانستم کجا هستم. فقط یادم بود آخرین جای که بودم تاریک بود. سرد وخیس بودم و گل تمام تنم را گرفته بود. به اطراف نگاه کردم. سفیدی مربوط به دیوار روبرو بود. ظاهرا داخل بیمارستان بودم. کسی در اتاق نبود. تمام زخمها پانسمان شده بودند. نمیدانستم چه ساعتی از روز است. رضا! رضا کجاست؟ هول شدم. الان وضعیت او ازهر چیزی برایم مهمتر بود. باید کسی را پیدا میکردم. سعی کردم از روی تخت برخیزم. توانش را نداشتم. به سختی نیم خیز شده بود که در باز شد. پرستاری وارد اتاق شد. از این که میدید به هوش آمد و قصد بلند شدن هم دارم هول شده بود. “آقا چکار می کنید” تقریبا داد زد. پرسیدم دوست حالش چطوره؟ یک پلیس و پرستار دیگر هم وارد اتاق شدم. دوباره پرسیدم دوست حالش چطوره؟ پرستارها من را روی تخت دراز کردند. نگذاشتند بیشتر ادامه بدهم. پلیس هم بالای سرم آمده بود. با لبخند گفت نگران نباشد. حالش از تو بهتره. برادر جان تو اون شب چکار کرده بودی؟ پرسیدم چطور مگه؟ نگفتی رضا چطوره. جواب داد مهندس رحیمی خوبه. الان حالش خیلی بهتره. چند اتاق اون ور تره است. نگران نباشد بهش خبر می دیم بیاد پیشت. تو نگفتی اون شب چته بوده. چند ساعت راه رفته بودی؟ پرسیدم یعنی چی؟ گفت خیلی از محل تصادف دور شده بودی. با اون شرایط چطور اینقدر راه رفته بودی. برای پیدا کردند کلی داستان داشتیم. پرسیدم یعنی چی؟ گفت تخریب گارد ریل توجه ماموران را جلب کرده بود. صبح نشده متوجه شدیم ماشین شما از جاده پرت شده بیرون. تیم امداد مهندس رو از ماشین خارج کردند و به بیمارستان رساندند. فکر کردیم تنها هست. تا غروب که به هوش آمد کسی نمی دونست کس دیگری هم در ماشین بوده. برگشتیم به محل تصادف ولی هوا تاریک شد و اطراف محل تصادف کسی رو پیدا نکردیم. بیمارستانها و مردم محلی هم چیزی برای گفتن نداشتند. هیچ خبری نبود. مهندس گفت که شب تصادف بهش گفته بودی که به سمت پایین رودخانه میروی. صبح روز بعد چند نفر برای جستجو فرستادیم. تا ظهر هر چه گشتند تو رو پیدا نکردند. شانس آوردی ستوان مرادی آدم سمجی است. هر کس دیگری بود به همون یکی دو کیلومتر اطراف محل تصادف اکتفا میکرد. غروب تو رو تقریبا هشت کیلومتر پایین تر پیدا کردند. اون شب مگه چقدر جون داشتی که این همه راه رفتی؟ باورم نمیشد. من هشت کیلومتر کف اون دره تاریک راه رفته بودم؟ ادامه داد شانسی آوردی که همون روز پیدا کردند. وگرنه تبدیل شده بودی به مرحوم مینایی. بعد هم با صدا بلند خندید. صدای همسرم آمد که اسمم را می آورد. به در اتاق نگاه کردم. مینا و رضا بودند.
تعداد کلمات 6500 کلمه.
من بودم و تنها همدم روزهای تلخ زندگیم. انگار که با او زاده شده بودم. در دل هایم را با می کردم. او مرا به دنیای خیال و آرزوهایم می برد. و مرا آنجا رها می کرد تا در آن غرق می شدم بعد از ساعتها به خودم می آمدم و خود را مشغول می دیدم.من عاشق بافت فرش هستم.از بافت آن خسته نمی شوم.بعد از
آنکه طلاق گرفتم. دوباره به خانهی مادرم برگشتم.مادرم در خانه اش را با روی گشاده برایم باز کرد.هیچ وقت با طعنه و کنایه حرف نزد.طلاقم را به رخم نکشید. دو سال پیش باهاش آشنا شدم. به نظر پسر خوبی می آمد. ولی بعد از چند ماه فهمیدم او دچار بیماری وسواس ه. من نمی توانستم با کسی باشم که ساعتها در حمام مشغول حمام کردنه.یا مرتب نکته سنجی می کنه اینجا پر از خاکه. اونجا روی زمین مثلا چند تار مو افتاده. یا روزی چند بار باید به خاطرش سرویس بهداشتی ها را می شستم. کم کم داشتم از شستشوی اضافی افسرده می شدم.خودم هم داشتم به طرف او کشیده می شدم.بلاخره طاقتم طاق شد و طلاق گرفتم.
با خودم گفتم کمی بیشتر تحقیق کردن و رفت وآمد با همدیگر قبل از ازدواج باعث روشنتر شدن خیلی از حقایق می شه. بیایید در ازدواجهایمان
عجله نکنیم.
1000کارکتر
213 کلمه
12 عینی
201 ذهنی
با اعتماد زیاد از حدی پشت فرمان لم دادهام.
یک دستم روی فرمان و دست دیگرم روی دنده است و به تاخت به سمت مقصد میرانم.
همیشه به خاطر دستفرمانی که تابه حال حریفی نداشته، احساس غرور میکنم.
آنچنان میرانم که گویی برای رسیدن به مرگ عجله دارم!
نگاهم به عقربهی کیلومترشمار میافتد که با چه شتابی فاصلهی بین اعداد را طی میکند ۱۱۰_ ۱۲۰_ ۱۳۰_ ۱۴۰_…
منه هیجان طلبم، از دیدن این صحنه لذت میبرد.
صدای همسرم در گوشم میپیچد:”عزیزم یهکم آرومتر، نکنه میخوای به کشتن بدیمون؟”
پوزخند دلبرانهای میزنم و با اعتماد بهنفس بیش از اندازهای میگویم:”وقتی عزیزت پشت فرمونه باکیت نباشه، خستهای، باخیال راحت بخواب، به مقصد که رسوندمت چشماتو باز کن.”
و در پایان چشمکی حوالهاش میکنم و چشم میدوزم به جادهی خلوت و عریضی که رقاصی در آن، برایم هیجانانگیزترین کار دنیاست.
صدای دخترکم را از عقب میشنوم:”عروسکمو بده مامان”
به همسر غرق در خوابم مینگرم و بابت اعتمادی که به رانندگیام دارد احساس رضایت میکنم.
عروسک دخترک را از داشبورد برمیدارم و با نیم نگاهی به دستش میدهم و صدای بوق ممتدی که گوشم را کیپ میکند…
رو برمیگردانم و نور تیزی را میبینم که با سرعت به سمت ما میآید. مغزم هنگ میکند و دیگر دستور هیچکاری را به من نمیدهد.
پاهایم سست میشود اما انگشتان دستم باقدرت هرچه تمامتر فرمان را مشت کرده و میفشارد.
نور لحظه به لحظه نزدیکتر میشود و من بیحرکت و با چشمانی از حدقه درآمده به آن زل میزنم.
صدای بوقهای ممتد تریلی و جیغ فرزندانم و فریاد همسرم در هم قاطی میشود و قلبم را فشار میدهد.
نور آنقدر نزدیک میشود که شیشهی جلوی ماشین را پاره میکند، اول داغیاش میرسد و نزدیکتر که شد مثل چاقویی در سینهام فرو میرود و سوزشی جانکاه از سینهی شکافته شدهام تا مغزسرم را میسوزاند.
روسریام، موهایم، پوست سر و صورتم آتش میگیرد و صدایی مثل کورهی نانوایی در گوشی که ندارم میپیچد.
همه جایم میسوزد و درد میگیرد آنقدر که جانم از نوک انگشت شصت پایی که تازه لاک قرمز زده بودم، بالا میآید و از گلویم رد میشود.
صداها قطع میشود…
و ناگهان از خواب میپرم.
در حالی که از شدت وحشت نفس نفس میزنم، بابت همهی لحظات قبل از تصادف که واقعی بود یک جمله را با خودم تکرار میکنم:
غیر از خدا به هیچکس زیاد از اندازه اعتماد نکن، حتی خودت!
“عرض سلام و ارادت خدمت استاد”
دیروز عصر که به گروه نویسندگی خلاق تو واتزآپ سر زدم، دیدم یکی از بچه ها نوشته اش را پاک کرده. نوشته ای که دو سه ساعت پیش تو گروه بود. میدانم دلیلش چه بود چون هیچ کس به این نوشته نظری نداده بود. این اولین برخورد بچه ها با نوشته هایشان نبود. دو سه هفته پیش یکی دیگر از بچه ها، نوشته اش را در گروه ثبت کرد. بعد مدتی که کسی نظر نداد، نوشت، دیگه نمی خوام تو گروه نوشتم را ثبت کنم. هیچ کس حوصله نظر دادن ندارد. این اتفاق هر از چند گاهی در گروه به شکل های گوناگون می افتد. یکیش همین دیروزی بود که گفتم. در چنین لحظاتی یاد ونسان ونگوک نقاش معروف هلندی می افتم. او که چند تن از عموهایش و برادر کوچکترش گالری نقاشی داشتند. حتی با نقاشان به نام روزگار خود هم آشنا بود. منتها هیچ کس به جز برادرش، علاقه ای به نقاشی های او نداشت. می گفتند، طرح هایش مانند گل مالیدن روی بوم نقاشیست. تا اینکه چند سال بعد از مرگش، 2500 طرح از نقاشی هایش که در تنهایی خلق کرده بود. همه در نوع خودش منحصر به فرد بود. رسالت او را تکمیل کرد و الان در بهترین گالری و موزه ها به نمایش گذاشته می شود. کاش در زندگی منتظر هیچ کس نمانیم.
خرف:996
کلمات عینی:23
کلمات ذهنی:196
تعداد کلمات: 218
جمله:18
پاراگراف: 1
تلوزیون روشن بود و آهنگهای انقلابی پخش می کرد. هروقت این سرودها را گوش می دهم احساس خاصی وجودم را پر می کند. چشمانم را بستم تا بتوانم آن احساس را توصیف کنم. یک احساس شوریدگی شاید شبیه احساسی که مولانا وقت دیدن شمس داشت. یک سیلان خاص مثل جریان رودخانه ای پرشتاب که از روی موانع با شور و هیجان و سروصدا رد می شود. یک احساس رهایی وقتی دستها را باز می کنی و می چرخی و آسمان را نگاه می کنی. یک احساس شعف درونی وقتی جای یکی از لامپهای رنگی ریسه ای بلند هستی که برای جشن روشن شده اند. یک احساس بیرون زدگی از خود و فوران و گسترده شدن روح در حد روح همه ی مردم، یک روح جمعی.
گوش دادن به این سرودها حتی برای آنهایی که انقلاب را ندیده اند احساس خاصی را بوجود می آورد. که ریشه ی آن احساس در پیدا کردن هویت است در دوران کودکی و خاطرات آن. نمی خواهم بحث سیاسی کنم. منظور نظرم روح جمعی است که در آن شرایط شکل می گرفت و سالها در همین تاریخ ها دوباره بهم پیوست. منظورم همبستگی روحی بین آدمهاست که البته امروز بیشتر از هر زمانی از آن محروم هستیم. ما به هم نیاز داریم.
937 کاراکتر
کاراکتر عینی 34
کاراکتر ذهنی27
جوانی را کم دارم
عشقی مدفون شده ، درسینه ام چنگ میزند ،
گاهی اوقات خود را به در و دیوار سینه ام سخت میکوبد ،
با من از عالمی غریب و قریب فریادها دارد .
آرامش میکنم شاید طاقت آوَرَد.
بی اعتنائیم را نمیخواهد،
نهیب میزند بیادش آورم،
بدانم زمانی امپراطور عظیمی بر وسعت وجودم بوده ، بی اعتنائیم را نمیخواهد ،
بر دیوار اشگهایم میکوبد و آنها را یکی یکی از خانه چشمم آواره میسازد ،
برایم نغمه های پرشور یادگاری را مینوازد ،
اما من سر سخت تر، او را میرانم.
نمیخواهم در میان این سرسختی دنیا، غوغایی بر پا کند .
ترشرویی مرا باور کرد ،بخود می آید ،غرورش نشانه می رود. .
پاورچین پاورچین در شریانهای وجودم ذوب می شود ،از سرخی شرم گونه عبور کرد و بی صدا خانه وجودم را ترک می کند .
او رفت و من در باور این خلوت فارغ از هر اشگی آوازی تلخ سر دادم:
برو و آواز مستانه ی کاشانه ای دیگر باش ، اینجا در این
خانه در کنار تو جوانی را کم دارم .
بغض غریبی باریدن گرفت و جای خالی اوراسکوت توام با تنهایی پر کرد .
عشق سفر کرد و در این حادثه روزگار هرگز صدای مرا نشنید ،
او پیله ای بدور خود تنید و پروانه ای نو شد تا بحر گلی دیگر پرواز کند ،پروازی از جنس جوانی و عشقی از جنس تکرار .
چشمانم از آن روز در این غربت بی او، سخت غمگین است .
پرتو هیچ نوری دیگر نمیتابد .عطر او از هیچ کویی نمی آید ،
جوانی تنها آدرس او بود، من جوانی را هم نمییابم. .
و این آواز هر هستی است که پایانش بی عشقی و تنهایی است .
نسترن زراعتی
“نسا”
پرده را کنار زد. تابستان کم کم از حیاط خانه شان رد میشد. برگ درختان سیب و انار رو به زردی می رفت.گلهای آفتاب گردان هم دیگر آن طراوت و شادابی روزهای گذشته را نداشتند. اما سارا عاشق پاییز بود. سارا برخلاف خیلی از بچه هایی که از باز شدن مدرسه ناراحت بودند و هیچ ذوق و شوقی نداشتند، به حدی خوشحال بود که شب قبل را خوب نخوابیده بود و مدام در رختخواب این پهلو و آن پهلو میشد. وقتی به خاطرات سالهای قبل فکر میکرد، گاهی لبخند کوتاهی میزد و گاهی هم اخمهایش در هم میرفت. صبح زود بیدار شد. مادرش صبحانه را مثل هرروزباعشق آماده کرده بود بوی نان بربری تازه همه جای اتاق را پر کرده بود. پنیر محلی تازه و تخم مرغ آبپز، سماور نقره ای که قوری گل قرمزی رویش قرار داشت هم کنار سفره بود، پدرش مثل هر روز مشغول گوش کردنِ اخبار ساعت هفت صبح بود. چای شیرین شده و لقمه نان و پنیر را خورد، کیفش را برداشت و به سرعت راه افتاد دوستانش توی کوچه منتظرش بودند با اینکه آنها در فصل تابستان تقریباً هر روز همدیگر را میدیدند اما آنروز چنان جیغ و دادی راه انداختند، گویی بعد از مدّت طولانی بهم رسیده اند. باز هم اول مهر و خاطرات زیبایش. باز هم پاییز و رنگهای فریبنده اش، باز هم کوچه و لی لی کردنهای راه مدرسه…نسا دختر همسایه بود که دوتا کوچه بالاتر از کوچه سارا زندگی میکردند. دختر هجده ساله ای از سرزمین جنوبی کشور ( هرمزگان) با چهره ای سبزه و چشمانی درشت و سیاه، قد بلند و لاغر، لای در ایستاده بود و بچه هایی که به مدرسه میرفتند را تماشا میکرد بارها به سارا گفته بود خوشا به حالت که درس میخوانی من هیچ وقت نتوانستم به مدرسه بروم و باسواد شوم. سارا یکبار از او پرسیده بود که چرا نتوانستی درس بخوانی؟ نسا هم به سارا گفته بود، بخاطر فقر، خانواده ام توانش را نداشتند و نتوانستند من و دو برادرم را به مدرسه بفرستند. ولی سارا فقط نگاهش میکرد، دردی که درسینه داشت را از چشمانش میخواند. امّا کوچکتر از آن بود که بتواند تسکینش دهد. سارا یکروز به نسا گفت: دوست داری که الفبا را یاد بگیری و کم کم بتوانی بنویسی؟ من حاضرم هر روز تا جاییکه بتوانم به تو درس بدهم. گل از گل نسا شکفت. سارا را محکم بغل کرد و گفت: حتماً، قول میدهم شاگرد خوب و زرنگی باشم. از فردای آنروز آنها تمرین را شروع کردند. سارا هر روز یکساعت بعد از برگشتن از مدرسه روی سکوی توی کوچه ی نسا مینشستند و درس میخواندند. نسا به حدی ذوق آموختن داشت که خیلی زودتر از چیزی که سارا فکرش را میکرد الفبا و نوشتن را یاد گرفت. فقط نمیدانست چرا روزهایی که به پایان سال و تعطیلات نوروز نزدیک می شدند نسا هم غمگین تر می شد. بعد از حدود پنج ماه، سارا و نسا بیشتر بهم نزدیک شده بودند. مثل دو خواهر مهربان باهم دردو دل میکردند و درس میخواندند.آنها تصمیم داشتند جشن باسواد شدن نسا را در زمستان و در برفها بگیرند. در روستای آنها هرسال برف زیادی می بارید.آنها آن سال بیشتر از سالهای قبل در انتظار باریدن برف بودند. بالاخره سارا یکروز صبح که از خواب بیدار شد. پرده اتاق را کنار زد، چیزی جز یک دست لباس سفید که تمام حیاط را پوشانده بود دیده نمیشد. با فریادِ وای نسا برف آمده، برف آمده بالا و پایین میپرید زود آماده شد و از خانه بیرون رفت. به کوچه نسا که رسید دید او زودتر آنجا ایستاده بود نسا نگاهی به سارا کرد و گفت: خب خانم معلّم مهربان حاضری جشن را شروع کنیم؟ سارا گفت: بله حاضرِحاضرم. نسا و سارا دست هم را گرفته بودند.می خندیدند و می چرخیدند. باهم حروف الفبا را بلند بلند میخواندند. آ مثل آب، ب مثل بابا، پ مثل پروانه، و….رسیدند به حرف ن،،،،صدایشان را بلندتر کردند “ن مثل نسا”، چقدر حال خوبی داشتند. نسا روی برفها اینطور نوشت، خواهر مهربانم دوستت دارم، او سارا را در آغوش کشید و گفت:هیچوقت محبتی که بمن کردی را فراموش نمیکنم. هر چند نسا تلاش میکرد غمی که در نگاهش موج میزد را از سارا پنهان کند ولی سارا میفهمید او از چیزی یا شاید هم کسی ناراحت است. آنروز گفتند، خندیدند و چرخیدند و حسابی برف بازی کردند. عید نوروز هم کم کم از راه رسید و تعطیلات عید به زیبایی و خوشی مانند سالهای قبل سپری شد. سارا آنروزها نسا را خیلی نمیدید. آنها هم سرشان شلوغ بود.شنیده بود، مهمان غریبه دارند. سارا چند وقتی بود که کنجکاوِ رفت و آمدهای عجیبی که به خانه نسا میشد، بود و زمانی کنجکاویش شدت گرفت که بعد از باز شدن مدرسه و گذشت یکهفته نسا را ندید. خیلی نگرانش بود تا اینکه یکروز که با دوستانش از مدرسه برمیگشتند، متوجه مردمی شدند که به طرف کوچه نسا میدویدند. آنها هم سرعت شان را بیشتر کردند هرچه نزدیکتر میشدند دلشوره سارا هم بیشتر میشد. خدایا چه خبر است؟ آمبولانس وآنهمه جمعیت جلوی در خانه نسا چه میکنند؟ جلوتر رفت خودش را ازبین شلوغیها به در ورودی خانه نسا رساند مردم چه میگفتند؟ چه بر سر نسا آمده؟ یکی میگفت: پتو رویش بندازید دیگری میگفت: دختر بیچاره بخاطر اینکه زیر بارحرف زور نرود تن به خودسوزی داد صداهایی که میشنید، گوشهایش را کر میکرد شاید خواب بود شاید هم کابوس میدید. ازبین جمعیت دو مامور امداد در حالیکه برانکاردی را حمل میکردند، بیرون آمدند. سارا فریاد کشید خدای من! چه میبینم؟ نسا را درحالیکه پتویی دورش پیچیده بودند داخل آمبولانس گذاشتند.فریاد نسا نسای پدر و مادر و برادرهایش کوچه سبز خاطراتش را تیره و تار میکرد. نفهمید مادرش کی از راه رسید و او را درآغوشش پناه داد. مادر میدانست که، این اواخر سارا و نسا چقدر بهم وابسته شده اند، و سارا او را مانند خواهر بزرگتر دوست داشت. سارا در حالیکه گریه میکرد و از شوکِ خودسوزی نسا نفس نفس میزد، پرسید: مادر! تو میدانی نسا چرا اینکار را کرد؟ آخر او آرزو داشت درس بخواند و خانم معلّم شود. مادر دستش را گرفت و به سمت سکوی خاطراتش با نسا برد…آرام باش دخترم تا برایت بگویم. در حالیکه بغض کرده بود دست سارا را در دستانش گرفت و گفت:دخترم نسا نمیخواست با پیرمردی که جای پدربزرگش بود ازدواج کند خانواده اش میخواستند بخاطر پولِ خواستگارش که چندین سال از نسا بزرگتر بود، او را به عقد آن پیرمرد در بیاورند نسا چندین ماه بخاطر این موضوع با خانواده اش جنگید و سعی کرد آنها را متقاعد کندامّا تلاشش نتیجه ای نداد. سرانجام در روزیکه قرار بود به عقد او دربیاید نتوانست حرف زور را بپذیرد و ناچار به خودسوزی شد. سارا در آن لحظه نه کسی را میدید و نه حرفی میشنید فقط نسا را در میان کوچه میدید که با آن لباس جنوبی زیبا، قد بلند و چشمان سیاه و درشتی که پشت بُرقع زیباتر شده بودند، به او میگفت: خواهر کوچولو بیا باهم شعر الفبا بخوانیم. آ مثل آب، ب مثل بابا، پ مثل پروانه، و…..ن مثل “نسا”.
راهنما
دم غروب از پله های کتابفروشی تند و تند پایین رفتم. نیم ساعتی گذشت و من هنوز در جستجو بودم.
مامان بدو بیا… صدای پسر بچه پر از شور و شوق بود. مادر لخ لخ کنان از رسید کنارش و گفت اینجا اسباب بازی ندارد پسرم.
نه مامان من از این کریسمس ها می خواهم.
درختش را که خریده ایم.
کودک خیره به بسته های کادوپیچ مصرانه مادر را طلبید.
راهنما آمد و گفت قفسه های کتاب کودک اینجاست اگر…
مادر حرفش را برید و گفت آن سبد و کادوها چیست؟ فروشی اند؟
کتاب. به خودتان یا دیگری هدیه می دهید بدون دانستن عنوان.
پسرک داد زد از همین ها می خواهم. کتاب کریسمسی روبان قرمز.
مادرتند شد: برایت ماشین می خرم از آن تانکر بزرگ ها.
فرفری مایوسانه گفت نه میخواهم بدانم توی این روبان قرمز ها چه نوشته.
تو که سواد نداری پسرم.
ولی تو داری.
ارزشش را ندارد ما پسرم. و روکرد به من و راهنما و ادامه داد:عجب گیری کردیم.
من به آرامی به او گفتم: می توانید یک کتاب کودک بخرید و برای آقا کوچولو کادوپیچ قرمز کنید.
مادر درحالیکه دست بچه معترض را گرفته بود گفت کی وقتش را دارد. الان می رویم خانه، تبلتش را دستش می دهم.یادش می رود همه چیز.
رفت و مو فرفری را هم کشان کشان برد.
رو کردم به راهنما و گفتم: معیار ارزش آدم ها چقدر فرق دارد. و هریک برگشتیم سر خط خودمان.
تعداد کاراکتر :900
پنجره قدی
از در که زدم بیرون اورا دیدم.سلام کردم. فاصله کم بود اما نگاه او خالی از پاسخ. انگار به گذشته های دور فکر میکرد. با او همسفر شدم.
صبح ها ساعت ۷.۳۰ زمان تلاقی ما بود. من عازم دبیرستان بودم با ذهنی نیمه هشیار و در فکر قهرمان رمان شب گذشته.نرم نرم سیگار به دست و یا گوشه لب می رفت سرکار. کت خاکستری اش به سفیدی می زد. سلام میکردم.
او سرفه ایی خش دار می کرد و مهربانانه جواب می داد سلام دخترم. سر خیابان راهمان از هم جدا می شد. او سلانه سلانه بوی سیگارش را به خیابان می برد و من تند و چابک به سمت دبیرستان می دویدم. می خواستم زودتر برای فاطمه تعریف کنم که دیشب چه خوانده ام و داستان در چه پیچ و سراشیبی افتاد. و بعد
زیر زیرکی سرکلاس بقیه رمانمان را از جایی که ول کرده بودیم پی بگیریم و بفهمیم چه بر سر قهرمان های مان آمده است.
حالا از پشت پنجره قدی مشرف به حیاط کوچک از لای در همیشه نیمه باز خیره شده است به رفت و آمد مردم کوچه. بازهم ساعت ۷.۳۰ است و من بازهم به مدرسه می روم. سعی میکنم روی چشمهایش متمرکز شوم و به جای خالی زانوی چپش فکر نکنم. جوابی برای سلامم نمی آید. ساکت، فقط نگاه میکند. کمی مکث می کنم و بعد می زنم به کوچه اما فکرم جایی پیش او جا می ماند.
او هنوز هم نان آور خانه است. چه آن زمان که کیسه های سنگین گچ و سیمان را به دوش می کشید و چه حالا که مستمری ناچیزش را فرزندانش بی پروا به باد می دهند.
قهرمان رمان دیشب را یادم نیست ولی برای امروز پیرمردی هست که کوچه ها از قدم های خسته اش خالیست.
صف دوتایی
دم غروب رفتم توی صف دوتایی.نانوایی نسبتا خلوت بود. از فراغت صف استفاده کردم و شروع کردم به سر و سامان دادن به افکارم.
رسیدم پشت پیشخوان. در صف سه تایی و بیشتر، آقایی با لباس کار هم ردیفم بود. از لکه های روی کاپشنش معلوم بود نقاش است.
شاطر صورت گر گرفته اش را به من کرد و گفت: فقط چهارتا نان توی تنور دارم و نوبت این آقاست.
گفتم اشکالی ندارد. یکی هم برای من کافیست.
آقای کاپشن خاکستری با صدایی خسته رو به نانوا گفت: من نان ها را با این خواهران نصف میکنم. من دوتا ایشان دوتا.
شاطر همزمان نان ها را تند و تند روی پیشخوان فلزی می انداخت.
نقاش میانسال نانش را به سمت من دراز کرد. مانده بودم چه کنم. از گشاده دستی اش خجالت زده شدم. .
با خودم فکر کردم اگر دوتا نان برای خانواده اش کم باشد چه؟ همه خستگی به تنش می ماند. کمی این دست و آن دست کردم ولی آخرش نان را گرفتم تا به قول مادرم دستش را کوتاه نکنم.
تشکر کردم و کارت کشیدم. به شاطر گفتم. نان های هردویمان را من حساب کردم.
آقای نقاش یکه خورد و بلند گفت: نه خواهرم، ابدا، اصلا.
اصرار کردم. شاطر هم به کمکم آمد و گفت سخت نگیر برادر.
برای اینکه راحت شود گفتم: همین که شما با مهربانی سفره های مان را برابر کردید خیلی بیشتر از اینها می ارزد.
تعداد کاراکتر ۱۰۹۵
در جستجوی زمین سوخته اثر احمد محمود، از این کتابفروشی به آن کتاب فروشی، از این خیابان به آن خیابان، شهر را دو شهر کرده ام. نیست که نیست. انگار همه این کتاب را خریده اند و خواندهاند و فقط من از قافله عقب مانده ام. نا امید از پیدا کردن کتاب، در خیابان قدم می زنم. وارد آخرین کتابفروشی میشوم. قفسه های کتاب را از نظر می گذرانم و در دل می خواهم که همه کتابها از آن من باشند. یاد جملهای از ارنست همینگوی میافتم. در یکی از روزهایی که در کافه مشغول نوشتن بوده است، دختر جوان زیبا رویی وارد کافه میشود و توجه او را به خود جلب می کند. او به نوشتن ادامه میدهد. سر که بلند می کند، جای دخترک خالیست. او خطاب به دختر که دیگر رفته است، میگوید: دیدمت ای زیبارو و دیگر از آن منی، حال چشم به راه هر که خواهی گو باش و چه باک که دیگر هرگز نبینمت، تو از آن منی…
نویسنده مالک همه چیزهایی است که میبیند، می شنود یا حس میکند چرا که آنها را در قالب کلمات و جملات به بند می کشد، صاحب می شود و آن طور که میخواهد، می پروراند. نوشتن، با کمترین سرمایه، به ما غنا می بخشد.
تعداد کاراکتر: ۹۵۹
کلمات ذهنی: ۱۲
کلمات عینی: ۱۹۶
شش بهمن سه بار
هفت بهمن پنج بار
هشت بهمن –
نه بهمن یک بار
ده بهمن هفت بار
یازده بهمن چهار بار
دوازده بهمن سه بار
سیزده بهمن شش بار
چهارده بهمن دو بار
پانزده بهمن هشت بار
شانزده بهمن سه بار
هفده بهمن دو بار
هجده بهمن –
با عرض معذرت بابا تأخیر
دوستم ازعلاقه ی شدید یکی از شاگردانش به او می گفت و از تصوراتی که در اثر این علاقه درذهن او شکل گرفته بود. می گفت که باورت نمی شود شاگردم از من تصور یک انسان معمولی ندارد، او باورش نمی شودکه منهم زندگی عادی داشته باشم مثل خودش، حتی غذا بخورم و یا بخوابم. به دوستم گفتم جالب است که این مسئله در مورد شخصیت ها هم اتفاق می افتد. شخصیت های ملی و سیاسی و یا حتی مذهبی و ادبی. درمورد این شخصیت ها هم چنین تصوراتی در ذهن مردم عادی شکل می گیرد. وقتی آنها بین مردم محبوب می شوند وحتی داستان ها می سازند و تبدیل به اسطوره می شوند. گفتم که ما گاهی آدم ها را در جایگاه منصب های اجتماعی شان گاهی چنان بالا می بریم که دیگر نمی توانیم تصور کنیم آن شخصیت ممکن است اشتباه کند و یا حتی زندگی عادی مثل مردم عادی داشته باشد.
این شخصیت سازی و اسطوره سازی در هر زمینه ی اجتماعی ممکن است رخ دهد و ما را دچار اشتباه و مغلطه کند. آنوقت در بزنگاهی که یک مورد از این شخصیت ها دچار لغزش و اشتباه شوند بناهای فکریمان فرو می ریزد و همه ی باورهایمان به فنا می رود و این لغزش را به همه ی شخصیت های ساخته شده در ذهنمان تعمیم می دهیم. واقع بینی برای خود ما هم آرامش می آورد.
1040 کاراکتر
کاراکتر عینی 45
کاراکتر ذهنی 39
سفارش همبرگر داده بودیم و تو ماشین منتظر بودیم آماده بشه. منم فرصتی پیدا کردم تا پیامهای خوانده نشده واتساپ ام را چک کنم. سرم تو گوشی بود که یکدفعه بچه ها داد زدند:” مامان! پیرزنه افتاد تو سطل زباله!” نگاهی کردم، دیدم بله خانمه با سر تو سطل زباله بود و فقط پاهاش از سطل بیرون بود.آیلین با تعجب گفت:”مامان میدونی این پیرزنه مثل کیه؟”گفتم:”نه”، گفت:” مثه اون پیرزنه بود تو کتاب فارسی مون که می خواست از تو تنور نون در بیاره و یه دفعه با سر افتاد تو تنور!”آیلین دقیقا راست می گفت؛ چه تشبیه قشنگی کردی دختر،آفرین!
پیرزن تو کتاب فارسی و پیرزن تو خیابون ما هر دو به دنبال “تکه نانی” !..
رفتم کمکش کنم که دیدم پیرزن با چند بطری پلاستیکی سرش را از داخل سطل بیرون آورد وسریعا آنها را در کیسه پارچه ای که زیر چادرش پنهان کرده بود، گذاشت و رفت.چند دقیقه بعد پیرمردی با یک دوچرخه کهنه و داغون آمد و رفت به سراغ همون سطل کذایی!
می خواستم بهش بگم دیگه چیزی نمونده و بهتره بره روزی شو جای دیگه جستجو کنه که دیدم چند تا تیکه مقوا پیدا کرد و بار دوچرخه اش کرد.
با دیدن این صحنه های دردناک چنان آزرده خاطر شدم که در لحظه آرزو کردم، به زودی زود این سطل های زباله جایگاه ابدی آدمهای کثیفی شود که بی رحمانه زندگی را به کام پیر مردها و پیر زنهای سرزمینم تلخ کرده اند!
تعداد کاراکتر:۱۱۴۹
کلمات ذهنی:۱۳۰
کلمات عینی:۳۶
صبحکهبیدارشدم، قطعهامرا با تردید ارسال کردم.
رفتم تو هال رو مبل نشستم. چشمانمخواب آلود بود.
گفتم: جارو بکشم،وصبحانهرا اماده کنم تابچه ها بیدار شوند. دیدم که نان تازه نداریم.
تصمیم گرفتم بروم پیاده روی،بعد سره راه نان هم بخرم لباس هایم را پوشیدم.
بعداز طی کردنکوچه، وارد فضای سبزی شدم، ونگاهم به اولین نمیکت سنگیِ نارنجی رنگی افتاد؛ که روی آن، دوتا خانم نشسته بودند،نگاهشان را به من دوختن.
به راهم ادامه دادم، رسیدم به پارک، دیدم نسبت به روزهای قبل شلوغ تراست؛ چندنفری،باز بهم خیره شدن، تعجب کردم که چراهمه روی من زوم کردن؟!
دست تو جیبم کردم،که متوجه شدم کارتبانکیامهمراهم نیست،تا نان بگیرم، باخودگفتم: برم خانه، برشدارم، ولیگفتم چه کاریه امروز نان تازه نمیخورم.
چند قدم برداشتم، متوجهی سردی دماغم شدم. وایخدای من! ماسک نزدم؛ بخاطر همین بود همه نگاهم می کردند، یک لحظه درنگ نکردم، زود برگشتم خانه تا ماسکم را بزنم. کارت بانکیام را نیز با خود اوردم. در حین راه به اینفکر کردم که، سلامتی نعمت بزرگیاست. ماسکم را زدم و رفتم.
تعدادکلمه.۱۶۷
تعدادکاراکتر۹۴۷
تعدادجمله.۱۳
تعدادپاراگراف ۸
درود و ارادت خدمت استاد کلانتری عزیز
گرفتن آب هویج ، شستن آب میوه گیری و یک نظافت سردستی کارهای تکراری صبح هستند که هیچ وقت خسته ام نمیکنند. یکسالی میشود که به خودم قول داده ام تا بیشتر از حد توانم از بدنم کار نکشم. امروز اما ناهار نداشتیم و باید درست کردن غذا را به لیست کارهای صبح اضافه میکردم. از شب قبل بچه ها سفارش سبزی پلو با ماهی داده بودند. آب هویج را گرفتم و بعد از شستن آب میوه گیری و گردگیری یادم افتاد که سبزی پلویی ندارم. با خودم کلنجار رفتم که (( خودم بروم خرید یا بگوییم بچه ها بروند؟! ))
(( نه! صبر کن الان خودم لباس میپوشم یک دقیقه میروم و زود برمیگردم. ))
(( پا و کمرت درد بگیرد چه ؟! ))
(( عیب ندارد فوقش یک مسکن میخورم ، بچه ها گناه دارند ، خوابیده اند. ))
توی همین کش و قوس بودم که صدایی در سرم گفت : (( شنل و نقابت زود دربیاور زورو جان! تو به خودت قول داده ای ! ))
قامتی راست کردم، لبخند به لب روی مبل دراز کشیدم و با صدایی رسا گفتم : (( بچه ها سبزی پلویی برای غذا لازم دارم ، وگرنه از ناهار خبری نیست. ))
کاراکتر: 698
کلمات عینی: 34
کلمات ذهنی: 43
درود و احترام خدمت شما استاد کلانتری عزیز
امروز نوبت فیزیوتراپی کمر داشتم. زنگ در را که فشردم، نیت کردم روی تخت خوابیدنی، فایل جلسه اول را گوش بدم تا سردربیاورم که تکلیف این هفته چیست. منشی مثل همیشه پرانرژی و خندان سلام ام را علیک گرفت و گفت”کابین سه، آماده بشید.” روی تخت ملحفه کشیدم و به جستی روی تخت دراز کشیدم. سنسورها را بهم وصل کرد و با چند تا سوال و جواب و کم و زیاد کردن ولتاژ برق نهایتا من ماندم و گوشی موبایلم. توی تلگرام به دنبال کانال نویسندگی خلاق می گشتم که دوباره وارد کابین شد. میدانست که مدرس زبانم و میدانستم که تازگی ها کلاس زبان ثبت نام کرده است. پرسیدم از کلاس زبانت چه خبر؟ چشمانش برقی زد و گفت” ی متن برای معرفی خودم نوشتم” و پرسید:” برای ارایه، باید همه ی اینها را از حفظ بگویم؟” یک آره و نه تحویلش دادم و گفتم که میتواند برای هر بند از متنش، یک کلمه کلیدی در کاغذ کوچکی یادداشت کند و همراه خودش داشته باشد. ایده ام را پسندید اما شاکی بود که هم شاگردیهایش از خودش قدرترند و استادش حسابی نکته بین است و اینکه کارش چقدر سخت است! کمی مضطرب اما امیدوارتر از قبل رفت و من ماندم و برق گرفتگیهای خوشایند روی اعصاب کمرم. راستی چه داستان آشنایی!دوازده سال پیش یک دانشجوی زبان آماتور در میان کلی همشاگردی آیلتس و تافل گرفته و اساتیدی سختگیر و بی اعصاب…امروز هم در میان همسفران و هم پیاله گانی نویسا و استادی به کاردانی شاهین کلانتری و باز منی که از نوشتن چه کم میدانم!! چه شجاع و کله شق ام من!
شیلا انصاری
کاراکتر: 1006
کلمات عینی: 53
کلمات ذهنی: 63
تلاطم
در ترافیک گیر افتاده بودم. چشمم به ساعت موبایلم بود .دیر شده بود ..شیشه پنجره تاکسی را پایین کشیده بودم .خودم را به هوای آلوده تهران سپرده بودم.نمیتوانستم قله های کوههای برفی راتماشا کنم.چیزی از این فاصله دیده نمیشد .هوا بوی گازوئیل می داد.آدمها با چهره های نا آشنا بسرعت در حال حرکت بودند .سر خیابان شرکت رسیدم .از تاکسی پیاده شدم .بسرعت وارد آسانسور شدم .چشمم به آینه داخل آسانسور افتاد .چروک های پیشانیم و دور چشمهایم خودنمایی میکردند .روسریم را روی سرم مرتب کردم .واردسالن شرکت شدم .کارمندها همگی دور میز بزرگی جمع بودند.چشمهایشان به صفحه مانیتور خیره بود.با صدای بلند سلام و صبح بخیر گفتم .لبخندی نداشتم که نثارشان کنم .درنقش مسئول بخش صادرات فرو رفتم.مسئولی وظیفه شناس و ماهر.پشت میزم نشستم .دیدن ایمیلها اولین و مهمترین بخش کارم بود.ایمیلها پشت هم روی مانیتور ظاهر میشدند.اول ایمیلها بعد هم گرفتن نرخ دلار .بیست سال بود بهمین منوال گذشته بود .نمیدانم کجای کاردنیا ایراد داشت که با رشته ادبیات انگلیسی سر از بیزنس درآورده بودم . پیامی روی گوشیم نقش بست و عکسی به دایرکت اینستاگرامم ارسال شد .کنجکاو شده بودم.عکس را باز کردم .یک عکس از دوران دانشجویی بود.یک عالمه دانشجوکه توی محوطه دانشگاه با استاد محبوبشون عکس گرفته بودند.یکی از دخترهای توی عکس من بودم. پیامی هم در زیر عکس بود.ترانه مرارا یادت هست؟به عکس خیره شدم .عکس مربوط به اواخر دهه هفتاد بود.توی این عکس لبخند داشتم چقدر خوشحال بودم .لاغر بودم و رژ لب قرمز زده بودم .مانتوی نخودی رنگی به تن داشتم که دور آستینهایش نوار دوزی مشکی داشت .آن موقع چقدر در انتخاب لباسهایم سلیقه بخرج می دادم .اینجا هنوز امید وارد زندگیم نشده بود.پیام بعدی را امید،ارسال کرد.اجازه بده باهات صحبت کنم .این عکس را یادت میاد؟ با استاد جعفریان و بچه ها گرفتیم؟حیاط آفتاب زده آنروز دانشگاه را مگر میشود یادم رفته باشد.توی آن شهرییلاقی زیبا که با کوهها احاطه شده .بهترین مکان و بهترین زمانی که زندگی میدرخشید.حیاط همه خانه های آن شهر ، یک درخت انگور پریشان داشت .با شاخه های بالارونده ،پراکنده شده روی طاقها .تا پایان روز هر از گاهی عکس روی گوشی را را باز میکردم و میبستم .تمرکز نداشتم .چیزی در گلویم مانده بود.چیزی شبیه یک بغض قدیمی .تایم کاری تمام شد .میخواستم به خانه پناه ببرم .تهران مرابلعیده بود .هیچ جایی دیده نمیشدم.کسی ترانه را نمیشناسد.کسی مرا نمیشناسد.امید از زندگیم نمیرود.همه جای زندگیم یهو پیدایش میشود.توی تاکسی بسمت خانه ،دوباره عکس در چشمم ظاهر شد.در بهار گرفته شده بود .همان موقع که بوته های یاس از حیاط هر خانه ای به بیرون آویزان بود وعطرشان همه کوچه را پر میکرد.همان روزهایی که صدای پرندگان از کوچه باغها شنیده میشد.
خیالم به خیابان سپهررفته بود همان خیابان معروفی که دانشکده های پرستاری و علوم انسانی و مهندسی را در خود جای داده بود .همان خیابان که پر از کتابفروشی ها و کافه ها بود .همانجایی که چنارهای عظیم الاجثه در دو طرف خیابان سر بر هم زده بودند .انوار نورانی از لابه لای برگهای پنجه دارشان بروی زمین پراکنده بود .همان عصرهایی که خیابان سپهر مملو از دختر ها و پسرهای دانشجوبود.همان خیابانی که به میدانی بزرگختم میشد و مجسمه سپید زنی با موهای بلندو بافته و سبدی در دست نوید زندگی میداد. .همانروزهایی که به جهان از لابه لای نمایشنامه های شکسپیر و رمان های عاشقانه جین آستین نگاه میکردم و با دیدگاه فروید و یونگ تحلیل میکردم.همان روزها که تازه فهمیده بودم هملت عقده ادیپ داشته است و از این کشف جدید حیرت کرده بودم .
تاکسی سر کوچه نگه میدارد .کلید را در قفل میچرخانم .وارد آپارتمان میشوم .چقدر خوب است .به خانه پناه میبرم .روی مبل دراز میکشم و دوباره عکس در چشمم ظاهر میشود
نوزده سالگی
نوزده سالگیم در یک بعدازظهر در یک خوابگاه دانشجویی دخترانه شروع شده بود در یک اتاق چهار نفره.خوابگاه پر از دخترهایی از شهرهای مختلف بود.همه رخدادههای زندگی تازه بود .قرار بود مستقل از خانواده ام زندگی را شروع کنم. نمایشنامه هملت هر سال اجرا میشد.هر کسی دوست داشت برای تاتر انگلیسی تست میداد .برای نقش اوفیلیا برگزیده شدم و امید درنقش هملت انتخاب شد .در یک عصر شنبه نمایشنامه اجرا شد. بعد از نمایش امید دیگر یک پسر لاغر اندام با صورت سبزه استخوانی معمولی نبود. در چشمم ،اون به یک مرد با استعداد ،با هوش، تبدیل شده بود که میشد برای یک عمر زندگی انتخابش کردو با خیال راحت به او تکیه کرد. شکسپیر بیشترین تاثیرش را برما گذاشت. دیگر همه جا پر از قدمهای ما بود .کافه ها ،کتابخانه ها ،پاساژها ،کوچه ها .قرار شد خانواده امید به دیدنم بیاییند.
بهمن ماه هشتادو سه
بیست و سه سالگیم در بعدازظهری که مادر و خواهر امید به خانه امان آمدند شروع شد .مادرم همه جا را برق انداخته بود.بوی گلهای تازه ای که مهمانها آورده بودند ،همه جا را پر کرده بود .پیرهن مخمل سبز رنگ با حاشیه توردوزی پوشیده بودم .لباس موردعلاقه ام بود .آدمها،گلها ،لباسهای مورد علاقه ام در آن بعدازظهر کنارهم بودند.صحبتها که شروع شد آرامش رخت بست. فهمیدن لهجه مادر امید کار سختی بود .قرار بود بعد از ازدواج به زادگاه امید که یک شهر مرزی بود برویم .پدرم راضی نشد دخترش را به سرزمینی دور بفرستد.مهمانها ناراحت شدند .امید نمی خواست دور از زادگاهش باشد .مهمانها رفتنند .
اختلاف فرهنگی خودش را نمایش میداد. من چه میفهمیدم این کلمات تازه مد شده را .من میخواستم با امید باشم برای تمام عمر.هیچ شهری و هیچ جاده ای برایم فرقی نمیکرد.زندگی آنقدر در نظرم میدرخشید که تحمل همه سختیهایش آسان بود.ترم آخر بودیم .امید ناپدید شده بود . رد و نشانی از او نبود .شماره ای به دستم رسیده بود زنگ زدم .گفت ترانه تمامش کن .از اینجا میروم .خودم راسر به نیست میکنم.قسمت نمیشود .خانواده ها راضی نمی شوند.بیرحم شده بود .لبخندی نداشت .صدایش خشک و عصبی بود.من ساکت شدم .حرفی نزدم . چقدر راحت تغییر عقیده داده بود .چقدر راحت تمام روزهای گذشته را فراموش کرده بود.ای کاش کسی بهم یاد میداد با این امید که روی دستم مانده بود چکار کنم؟ نمیدانستم بدون امید، که دیگر طرفدارش نبودم کجا باید بروم؟
خرداد ماه هشتادو چهار
بیست و چهار سالگیم در غروب تنهایی یک روز جمعه بسراغم آمد.از اتاقم بیرون نمی آمدم .کاری نداشتم. دنیای من تمام شده بود .موهایم ریزش داشت و بعد مژه ها و ابروها .همه چیز در دنیایم رنگ باخته بود .شهر سرسبز تمام شده بود.رویا شده بود.در باورمن نمیگنجید .کافه های خیابان سپهر مملو از غریبه ها بود.اتوبوس دانشگاه پر از دانشجوهای جدید بود .من تنها بودم بدون امید و این مهمترین مسئله دنیای من بود .چکار داشتم دوران ریاست جمهوری چه کسی است .فصلها چگونه می آیند و میروند.پدرم جراحی قلب انجام داده بود .دو بیمار در یک خانه بودیم. قلب هر دویمان بسختی کار میکرد .هیچ وقت فرصت نکردم برایش از امید بگویم.در هپروت خودم بودم. صدایم میکرد، ترانه بابا از اتاقت بیرون بیا.با ما حرف بزن .خسته به روی مبل تکیه میداد نگاه منتظری داشت. دلش میخواست دخترش خاطره ای ،حرفی، بزند .اما لال شده بودم. کاش اینقدر خودخواه نبودم .کاش دستهایش را میگرفتم .کاش برایش داستانی از بهبودی و شفا میگفتم .گاهی اشباح را میدیدم .پدرم فوت کرد .از همه بیشتر فریاد میزدم چون از همه بیشتر کنارش نبودم . تازه هوشیار شده بودم .مردها از دنیای من رفته بودند. حتی پدر هم رفته بود.باید کاری انجام میدادم .زندگی دیگر لطافت سابق را نداشت.باید همه چیز تغییر میکرد .حتی کوچه و خیابانها .تهران عطر یاسها را نداشت .اما خیابانهایش جان میداد برای فراموشی .برای بیخبری از عمر .برای فراموش کردن ترانه ای قدیمی.به تهران رفتم
سال ۹۰ تهران
بیست و هشت سالگیم در یک شرکت بین المللی سپری شده بود.با یک مصاحبه کاری بدون سفارش آغاز شده بود. مدیر میپرسد سابقه کار دارید .گفتم خیر .میخواستم بگویم بجایش هملت را خوانده ام.اما قرار بود حرفی از کتابها نزنم . بجایش میگویم زبان انگلیسی را می فهمم .قبول کرد .آموزش بدون بیمه تا سه ماه .جدی بود .زندگی جدی شده بود.من همیشه تکیه گاه داشتم .صدایی در درونم فریاد میزد بدون حامی نمیشود.
آبانماه سال ۹۵
بعد از اینهمه سال از خیابان اسفندیاری خوشم آمده بود .با شوق هر چهارشنبه سر از خیابان اسفندیاری در می آوردم .در پیچ کوچه لادن طبقه چهارم پیدا میشدم .در میان رنگها و بوم ها خیالم را از دنیای دلارهاو محاسبات به دنیایی طرحها و نقشها سفر میدادم . بعد از بارندگی صبح هوا معطر بود .وارد کلاس شدم .باز هم دیر رسیده بودم .در زندگی همیشه دیر میرسیدم .جاوید پشت بومش بود .نصفه صورتش پیدا بود .قد کوتاهی داشت .اصلا دیده نمیشد .با کسی حرف نمیزد.فقط موقع انتراک کلاس توی کافه پایین سعی میکرد چند جمله ای با من صحبت کند .دنیای من پر از سکوت بود .دلم میخواست با او حرف بزنم .قابل اعتماد بود . اما اگر ناپدید میشد چی ؟اگر قولهایش یادش میرفت چه ؟ امید از زندگیم بیرون نمیرفت .همه جا پخش شده بود .در تک تک لحضات زندگیم حضور داشت .در مهمانی شب یلدا .هر کجا که کسی میخواست پایش را در دنیاییم بگذارد .امید آنجا بود . تکیه به دیوار داده بود و بمن نگاه میکرد .چند جلسه بعد جاوید ناپدید شد .مثل همان موقع که امید ناپدید شد .باورم نمیشد جاوید را فقط من میشناختم .کسی او را نمیشناخت .مثل من بود.پر از سکوت بود .بود و نبودش فرقی نداشت.از کلاس نقاشی بدم می آمد .دوباره به اعتمادم خیانت شده بود .دوباره یک نفر مرا تنها گذاشته بود .تقصیر امید بود .همان روز که پای حرفهایش نماند ورفت .امید از زندگیم نمیرود .در تمام نرسیدن هایم مقصر است .
خوابم می آمد .همانجا روی زمین خوابیدم .دوباره پیامی از امید روی گوشیم باز شد .فردا ساعت شش بیا کافه هنرمندان صحبت کنیم .میدانستم چه حرفهای باید بزنم .اما نگفتم .قبول کردم .
تیرماه سال ۹۷
۴۳ سالگی باخاطره یک قرار در کافه هنرمندان در ذهنم ماندگار شد .از دیدنم شوکه شد .ترانه چقدر عوض شدی .می خواست بگوید چقدر اضافه وزن پیدا کردی.اما نگفت.خواستم بگویم کم کاری تیرویید دارم اما نگفتم.توی راه، هزاران کلمه و جمله پیدا کرده بودم که بگویم.اما ساکت بودم .خواستم بگویم توی تهران ترانه را فراموش کردم .خواستم بگویم همان ترانه ای که دنبالش هستی سالها پیش در پیچ یک کوچه زندگی جا مانده است .خواستم گریه کنان از پیشش فرار کنم .اما به رسم ادب تحمل کردم .دیگر خواستنی نبود .دیگر باهوش و با استعداد بنظر نمی آمد .مرد درمانده ای را شبیه بودکه راه حلی پیدا نکرده بود. میدانستم ازدواج کرده بود میدانستم برای زندگی به تهران انتقالی داده بود .میدانستم در شهر خودش نمانده بود. میدانستم جدا شده بود.دوستانمان خبرها را به گوشمان می رسانند،حتی اگر نمیخواستیم.برایم تعریف کرد که چجوری همسرش متارکه کرده و خانه و ماشینش را بجای مهریه برداشته بود.اینکه او هر روز که به خانه برمیگردد با آپارتمانی سرد و بیروح مواجهه هست. با خودم گفتم من هم همینطور هستم .میخواستم بگویم تو هم سالهاست همه چیز را با خودت بردی.دلم برایش میسوخت . حس ضد و نقیضی داشتم .از طرفی حس میکردم یکنفر مثل خودش پیدا شده و انتقام مرا گرفته .یکنفر همه چیز را با خودش به یغما برده. از طرفی فکر میکردم در حقش بی انصافی شده است.میخواست مرا ببیند که درخواست ازدواج بدهد.چرا فکر کرده بود که صد سال هم بگذرد من همان ترانه هستم .احساس کردم او هم با دیدنم منصرف شده بود .مرا غریبه ای می دیدید که سالها پیش در پیچی از زندگی با هم گذر کرده بودیم.من آدم آن روزها نبودم .حالش را درک میکردم . اما من از دست دادن را بلد بودم، ولی او بلد نبود.هر دو بلند شدیم همچون غریبه هایی بودیم که انگار در گذشته اصلا همدیگر را ندیده بودیم .
صبح در ترافیک تهران هستم .هوا بوی گوگرد نمیدهد .کوه ها از این فاصله دیده میشوند.وارد شرکت می شوم .با صدای بلند سلام میکنم .لبخند میزنم .شرکت بوی گلهای تازه ای را میدهد که برایم ارسال شده است.پشت مانیتور مینشینم ایمیلها سرازیر میشوند .
شنا
برای شغل و رشته ورزشی اش احترام بسیار قایل است .
کارش اولویت زندگی اش شده.
شنا رشته مورد علاقه اش است .
یک دو نسل از شاگردانش را چنان پرورش داد که همه انسانهای موفق و کلیدی جامعه شدند.
تنها شرکت کنندگان ایرانی که در این المپیکها در رشته شنا شرکت کردند، دو ایرانی مشهدی بودند که تحت تعالیم و تمرینات همسرم به این درجه رسیدند، البته آنهااز فیزیک بدنی و پشتکار، بی نصیب نبودند .
گاهی لازم است برای یک ثانیه پیش بردن رکورد شنا ماهها وسالهاتمرین و تلاش هزینه شود.
کرونا با پاهای زمخت و ویرانگر خود از راه رسیدو دراندک زمانی توانست کمر این مرد شنایی رابشکند. استخرها تعطیل شد. کرونا اول آدمهارا نکشت، انگیزه ها را طوفانی کرد و باخود برد .
رکوردهای ثانیه ای با کوله باری از تلاش و پشتکاربه یغما رفت و ابهت همسرم درجا شکست و موج نگرانی مانند انسانهای داغ دیده در خمیر مایه چهره اش نمایان شد .یک روز دو روز شد، یکسال. قلب او در جا یک قرن پیر شد و من آشفته از عشق به یغما رفته اش،روزها را نو میکنم .
نسترن زراعتی
کلمه ۱۸۷
حروف ۹۱۲
جمله ۱۲
پاراگراف ۱۰
دخترم را خواباندم، حساب و کتاب کاری را مرتب کردم،یک نگاهی به سایت و فروش انداختم و چند تا عکس تو صفحه اینستاگرام مثل هرروز گذاشتم .
سرم را از گوشی بالا اوردم و کش و قوسی به خودم دادم ، خیالم راحت بود که مقدار زیادی از کارها را انجام داده ام و تا غروب فقط می توانم به نوشتن فکر کنم .همزمان که به خودم افتخار می کردم و لبخند تحسین روی لبانم جاری بود ،نگاهم روی لیوان چای که ریخته بودم تا نوش جان کنم، میخکوب شد و لبخند روی لبانم خشک شد.مگر چقدر زمانبرده بود؟
دستم را به امیداینکه شاید چای هنوز گرم باشد جلو بردم، ولی بدنه لیوان بقدری سرد بود، که انگار نه انگار لحظاتی پیش چای لب سوزانی را میهمان خود کرده بود.
زمانی که چای را می ریختم، تصمیم داشتم کمی خنک شود تا بخورم ولی آنقدر مشغول کار و روزمرگی هایم شدم که یادم رفت یک لیوان چای انتظارم را می کشد .
و چقدر تلخ هست اینروزها .روزهایی که آنقدر غرق در سختی زندگی و روزمرگی ها شده ایم که یادمان نمیاید آخرین بار کی برای خودمان وقت گذاشته ایم. و در دوری باطل می چرخیم بی آنکه مقصدی داشته باشیم .بی آنکه لحظه ای درنگ کنیم ،شاید کسی با یک چای قند پهلو منتظرمان هست ،قبل اینکه چای سرد شود امیدوارم برسیم . تعداد کلمه:228
تعداد کاراکتر:1068
عینی ۱۱
ذهنی ۳۰
من ماندم و یک دنیا حسرت و تنهایی. اکنون دیگر همسرم با تک فرزندم رفته بود. دیگر نمی شد کاری کرد بعد از آن اتفاق ناگهانی من یک مرتبه بی کس شدم. خودم را در یک دنیای تاریک و سرد دیدم. فکر می کردم هر لحظه در حال افتادن در یک سیاهچاله ی تاریک و بی انتها هستم. مرده ای متحرک بودم که دیگر جانم یاری نمی کرد کاری انجام دهم. بعد از بیست سال زندگی اکنون تنها بودم. کم کم به خود آمدم. به خودم قبولاندم که باید زندگی کرد. و راه را ادامه داد. ولی خیلی سخت بود. من در این راه همراهی نداشتم. چون من و همسرم زاده ی پرورشگاه بودیم. از محیطی سرد و بی روح.و غیر ایمن. در محیطی که هر لحظه باید به یک نفر دل می بستی. هر روز یک نفر را مادرت احساس می کردی. بعد از چند ماه او غیبش می زد و دوباره مادر دیگری می آمد. کم کم فهمیدیم که او مادر نیست او فقط یک پرستار با کمی ترحم هست.هر دو در کنار هم کم کم جان گرفتیم ولی اکنون باز دست تقدیر مرا بی کس کرده بود.من و همسرم قول دادیم که همه کس هم باشیم. ولی اکنون تنهای تنها شده ام. ولی من باز توان خود را باز می یابم و خودم را از همهی زنجیرهایی که دستم رابسته و بر دلم چنگ انداخته رها می کنم. چون من انسانم.وهر لحظه می توانم جان بگیرم.
سلام و روزبخیر .سوال با اجازه آقا معلم عزیز و مهربان؟چرا مطالبی که گذاشتم برای بازخورد خبری ازشون نیست؟چرا دقایق کار شده دوستان باید تو بازخورد گذاشته بشه ؟
سلام زهرا جان
حجم نوشتهها زیاده و خوندنشون دقت زیادی میخواد. من نوشتهها رو به مرور زمان میخونم.
شما با قدرت به تمرین ادامه بدید.
سلام چقدر عزیزی ما جناب کلانتری خیلی ممنون چشم من ادامه میدم نوشتن را
بخاطر ترس از پل هوایی همیشه مجبور بودم، یک مسیر طولانی تر را برای آمدن به خانه انتخاب کنم. این ترس از ارتفاع باعث شده بود بعضی از شغل ها را بخاطر اینکه باید از پل هوایی می گذشتم یا از پله برقی برای بالا رفتن یا پایین آمدن استفاده میکردم از دست داده بودم .این ترس خیلی چیز ها را از من گرفته بود.
این ترس باعث شده ک از بیرون رفتن واهمه داشته باشم و یا همیشه قبل رفتن بپرسم باید چطور بریم؟ حتی بعضی وقت ها همسرم مجبور می شد یک راه طولانی تر رو بخاطر من بیاد. این اواخر تصمیم گرفتم از پل هوایی رد بشم و به ترسم غلبه کنم و مسیر نیم ساعته رو یک ساعت و نیم طول ندهم .
با ترس از تاکسی پیاده شدم و رفتم پیش یک خانوم که مسن بود گفتم ببخشید میشه من کنارتون بیام؟ وبدون اینکه منتظر جواب باشم شروع کردم به گفتن اینکه از ارتفاع میترسم .اون خانوم هم سری به حالت تاسف تکون داد و در حالی ک کل تنم می لرزید و فقط میخواستم به آخر پل برسم راه افتادم و اون خانوم هم چند تامتلک جوان پسندانه نثارم کرد، که البته برام اون موقع مهم نبود ولی شب واسه همسرم یک دل سیر گریه کردم .این ماجرا های من و غلبه به ترس ادامه داشت تا اینکه یک روز هیجکس نبود ک من بهش بچسبم و باهاش اون پل کذایی رو رد کنم.با همسرم تماس گرفتم گفت آروم باش و نفس عمیق بکش و فقط پایین رو نگاه نکن ،آخرش گفت تو میتونی ، مطمئنم. منم نفس عمیقی کشیدم وترسان و لرزان از پله ها بالا رفتم قلبم انگار وایستاده بودم .پاهام بی حس شده بودند.خودمو به میله های کنار پل چسبوندم و شبیه بجه هایی که تازه دارند تاتی تاتی میکنند راه افتادم ،در یک لحظه پل پر شد از چند نفر که باسرعت از کنارم رد میشدند ،یکم خجالت کشیدم و دستمواز میله برداشتم ونفسی کشیدم و سینه ستبر کردم و بدون توجه به بقیه با قدم هایی تند که فقط میخواست از پل بگذره حرکت کردم .از بالای پل که پایین می رفتم حس کردم همه فهمیدم من چقدر از پل هوایی میترسم ولی تلاشی تو پنهان کردنش نداشتم. این ترس لعنتی باعث شده بود از اول صبح که میرم سرکار تا غروب فقط به ابن فکر کنم چطور از اون پل هوایی بگذرم .
بعضی چیزها به ظاهر مهم نیستن ولی ذره ذره ادم رو نابود میکنند . فشار روانی که من تحمل می کردم انقدر زیاد بود که کل روز فقط فکر می کردم چطور از روی پل رد بشم و باعث میشد من از کل روزهای زندگی م لذت نبرم و توی معرض قضاوت خیلی ها باشم ،فقط و فقط بخاطر یک پل هوایی .
عینی :۱۳
ذهنی :۱۸
تعداد کلمه:458
تعداد کاراکتر:2054
از نمایشگاه کتاب تعدادی کتاب سفارش داده بودم. این کتابها در فواصل زمانی مختلف به دستم میرسیدند.این شد که هر روز پست می آمد و کلی کتاب همراه داشت. این کتاب ها روی میز من جمع می شدند و من وسوسه می شدم از هر کدام کمی بخوانم.تا شروع میکردم به خواندن یک کتاب،کتاب بعدی می آمد و باعث می شد کتابی که در حال خواندش بودم، کنار بگذارم.امروز از این وضعیت خسته شدم.به این دلیل که به خودم که آمدم دیدم کلی کتاب نصفه نیمه دارم که همه روی هم جمع شدند.
روی هیچ کدامشان هم تمرکز درست و حسابی نداشتم.این بود که تصمیم گرفتم همه را از روی میزم جمع کنم و در کتابخانه بچینم.روی میز را خالی کردم و ایستادم جلوی کتابخانه و فقط دو کتاب را انتخاب کردم.
حالا که فقط دو کتاب روی میز است حس و حال بهتری دارم و ذهنم آزادتر است. میتوانم تمرکز کنم.
فکر میکنم گاهی برای اینکه روی کاری تمرکز کنیم باید گزینه های متعدد روی میز را حذف کنیم.گاهی چیدن یک برنامهی شلوغ و سنگین سبب میشود حتی یک کار را هم کامل در طول روز انجام ندهیم و شاید برای همین است که همیشه خستهایم و از این مینالیم که چرا یک کار هم محض رضای خدا درست پیش نمیرود!
تعداد کلمات:۲۱۲
کلمات عینی:۱۵
کلمات ذهنی:۱۸۰!
تعداد کاراکتر:۱۰۰۰
تعداد پاراگراف:۴
تعداد جملات:۱۳
به نام خدا
قطعه نویسی:
امروز که در حال نوشتن این متن هستم، خطابم به تو خواننده است، ای کسی که مخاطب نوشته منی! شاید الان، که تو در حال خواندن این متن هستی، من نویسنده پیری فرتوت شده باشم و حتی این نوشته خودم را هم به یاد نیاورم. آیا در حال سلامتی و نشاطم، یا با بیماری خاصی درگیرم؟ نمیدانم شاید هم به دیار باقی شتافته باشم، اما نکته مهم این است که این نوشته همچنان خواهد بود، نوشته ای که ده سال و صد سال و هزار سال دیگر هم هست، نمیدانم به کدامین عقل جور در می آید: آفریده ای که از آفریننده خود بیشتر عمر میکند. مخلوقی که خالق خود را به خاک می سپارد و همچنان استوار خواهد ماند. آری! نوشتن اینچنین قدرتی دارد، پس به چیزی که می نویسی غره باش، که کم چیزی نمی آفرینی!
البته استاد یه قطعه کوچولو بود.
هزاران پرسش در ذهنم هست، که چطور میشود چنین کاری کرد؟ افکارم آزارم میدهند که مبادا قضاوتی بی جا کنم.
قضیه ای را شنیدم.از قدیم گفتن شنیدن، کی بود مانند دیدن. اما دیدم؛ خیانت زن و مردی که فیلمش پخش شده بود همین باعث شد، قصه ی تلخ رومینای ۱۴ ساله ای که پدرش به طور فجیهی او را کشت باز تکرار شود.
پدرو برادرآن زنی که گویا خیانت کرده است، زنده زنده اورا برآتش کشیدن چون اعتقاد داشتن سزای زن خیانت کار این است اما سزای مرد چه؟
برای چنین حکمی بایدشاهد عینی وجود داشته باشد، که به لطف گوشی، این شاهد همه جا حاضر هست، اما اینکه از چه زاویهای گرفته شدهاست خدامیداند ولی آن زن را بر آتش کشید. نمی گویم نباید به سزای کارش میرسید نه! خدا میداند چه آدمهایی پستی در دنیا وجود دارند که کسی کاری بهشون ندارد. وقتی آن فیلم چند ثانیه ای را دیدم حالم از آن زن ومرد بهم خورد، اما شاید خطای دید باشد یا تهدیدی و یا تجاوز.
هرچه بود، توضیحی هم داشت. وقتی خداوند هم حکم میگذارد هم بخشش؛ آدمیزاد در چه مقامی است که بدون اجازه دادن برای دفاع از خود، مادری را،درمقابل چشمان بچه هایش، آتش بزند. چه کابوس وحشتناکی است. این گوشی لعنتی، زندگی اکثر مردم را به فنا دادهاست. اگر جایی حادثه ای رخ دهد، بجای کمک،گوشی را در دست میگیرند، اگرفرهنگِصحیحِ استفاده ی هر وسیله ای را بدانند، شاید بجای پخش فیلمی؛ جان کسی را نجاد بدهند.
بد روزگاری شده بجای کمک فیلم میگیرند وبجای دانستن اصل ماجرا، پخش میکنند. هروقت دلم از ناسازگاری آدم ها می گیرد، به تماشای حیوانات می روم. (ایرج پزشکزاد)
تعداد کاراکتر ۱۰۳۶.تعداد کلمه ۲۷۲.تعداد جمله هاب عینی ۲۹و ذهنی ۱۲۸
دلم میخواست قطعه امروزمن دلنوشته ی به یادگاربرای مادران وزنان هم گروهیم دردوره ی نویسندگی خلاق باشد.
روزمادررابه همه ی شماعزیزان که حس مادری راچشیده ایدولمسش کرده ایدازعمق وجودم تبریک میگویم وبه همه ی زنانی که درکنارهمسرانشان دنیایی نووجدیدراتجربه کرده اندوباهم ودرکنارهم برای رسیدن به یک هدف آرمانی تلاش میکنندنیزتبریک وشادباش عرض میکنم.
این دوکلمه زن ومادردردنیای من پرازگفته هاوناگفته هاست.
مادری که سالهای سال باچشمانش دنیارادیدم ویادگرفتم صبوری وعشق به فرزندرا. اماامروزفقط یک قاب عکس روی دیوارازآن به یادگارمانده است. وزن بودن
که میتوانستی باتمام وجوددردنیای خودجایگاهی برای آن داشته باشی امابخاطرخیلی ازمسائل فرهنگی، اجتماعی، خانوادگی، اجازه یدک کشیدن نامش راازدست دادی.
زن واژه غریبی است نمیشنامش چراکه هربارمیخواستم وارد دنیایش شوم آنچنان بابیرحمی هرچه تمامترمن راازخوددورکردکه حتی اجازه لمس کردنش هم برایم ممکن نبود.
اماحس مادری کردن راباتمام وجودم وباتک تک سلولهایم حس کرده ام وفهمیده ام مادربودن چه دنیای ارزشمندی دارد، بااینکه هیچوقت خودم فرزندی رابه دنیانیاورده ام.
روزت مبارک
تعدادکارکتر۱۰۰۰
تعدادکلمات عینی۶۴
تعدادکلمات ذهنی۴۵
هر روز به مدت 15 دقیقه توی محوطه اداره پیاده روی می کنم. یکی از اتفاقات ثابتی که هر روز شاهدش هستم، مردی میانسال و خوش پوش است که ظاهری جوان و مهربان دارد و برای کبوتران دانه می پاشد. بر خلاف همیشه که شاهدی خاموش بودم امروز با صدای بلند گفتم: خدا خیرتون بده آقا.
جلو آمد و پرسید: چه فرمودید؟
گفتم: میگم، خدا خیرتون بده. چند وقتیه می بینمتون که در این کار ثابت قدم و استوار هستین. دلیل این استواری چیه؟
گفت: دانه می ریزیم خیری بشود و برسد بدست امواتمون و مشتاقانه قصه دانه پاشی اش را اینطور ادامه داد. خونه ی ما توی همین محله قدیمی بازار بود و پدر خدا بیامرزم عادت داشت که هر روز برای کبوتران تو حیاط دانه بپاشد و من همیشه شاهدش بودم. روزی پدرم رو کرد به من و گفت: اگر روزی من نبودم تو برایشان دانه بریز. الان 7-8 سالی می شود که پدرم مرحوم شده و من به یادش برای این کبوتران دانه می ریزم. اشک در چشمانم حلقه بست و خودم را بزور نگه داشته و گفتم: خدا رحمت کنه پدرتون رو. به این فکر فرو رفتم که من برای فرزندانم چه بر جا خواهم گذاشت تا هر روز صبح به یاد من باشند و خیری بفرستند به عالم سراسر خیر آخرتم…
1000 کاراکتر
گفتم :سلام گفت :علیک.گفتم خوبی.گفت :اره. گفتم: چه خوب. گفت:همین؟گفتم:خوب یه چیزی بگو.گفت:چیزی ندارم بگم.گفتم:مگه میشه ؟.گفت : می شه. گفتم همین! گفت همین چی ؟ گفتم کاری نداری ؟گفت: ندارم.گفتم پس خداحافظ.گفت حالا با این عجله؟گفتم تو گفتی کاری نداری .گفت: حالا من یه چیزی گفتم.گفتم:خوب یه چیزی نگو!گفت تو گفتی !گفتم من؟گفت آره.گفتم کی؟گفت: چرا زنگ زدی؟گفتم: برای اینکه حالتو بپرسم. گفت: خوب! پرسیدی؟ گفتم: خوب که چی؟ گفت: توهم میزنی ها .گفتم من؟ گفت اره. گفتم: توهین میکنی !گفت: نه .گفتم :چرا .گفت: چرا چی ؟گفتم: چی چرا چی؟گفت: دیوانه شدی؟ گفتم: بازم توهین کردی. گفت :نه .گفتم: کردی! گفت: نکردم.گفتم :من که از دست تو خسته شدم .گفت: خسته شدی؟گفتم اره. گفت: از چی؟ گفتم :از تو. گفت: چرا؟گفتم برای اینکه نمی فهمی. گفت: من ؟گفتم: اره. گفت: تو نمی فهمی! گفتم: دیگه نمیخوام صداتو بشنوم .گفت :خوب نشنو!گفتم : کار دارم .گفت :داری که داری. گفتم: باید برم. گفت: کجا؟ گفتم:قبرستان گفت :چرا اونجا ؟مگه مردی؟گفتم : از دست تو. گفت تنها نرو ترسناکه !گفتم :بتو مربوط نیست.گفت: هست .گفتم :تو برام مهم نیستی .گفت :هستم!گفتم از کی تا حالا؟ گفت :از اونوقت که تماس گرفتی، گفتی سلام .گفتم. علیک. گفتی، خوبی ؟گفتم، خوبم.گفتم: دیونه! گفت: دیونه خودتی! گفتم :من باتو دیگه کاری ندارم و گوشی را تقی گذاشتم سر جاش .
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که به مطب یک دکتر بروید بعنوان مریض یا همراه و شاید ساعتها مجبور شده باشید توی نوبت دیدار دکتر معطل بمانید و مجبور شوید آدمها را تماشا کنید. نمیدانم شاید هم مشغول حساب کتاب شده باشید، مثلا تعداد مریض ها را دورتادور مطب، با چشمانتان بشمارید و بعد ضربدر مقدارهزینه ی ویزیت کنید بعد ضربدر تعداد روزهای ماه کرده و روزهای تعطیل را از آن کم کنید. آنوقت مقداری را برای هزینه های جاری مثل خرج مطب و حقوق منشی و پول آب و برق کم کنیدو فکر کنید که آیا مطب اجاره ای است یا نه که خب در نظرتان اجاره ای به نظر نمی رسد و در نهایت مبلغ نهایی را در بیاورید بعد هم مبلغی تخمین بزنید برای درآمد بیمارستان دکتر و اگر اهل عمل و بخیه باشد میزان در آمدش از هر عمل و بعد در آخر سرتان سوت بکشد و داغ کند از تعداد صفرها.
البته قضاوت نهایی بستگی به شغلتان دارد! بسته به میزان درآمدتان، ممکن است بگویید هووَه، من که اصلا نمیتوانم تعداد صفرهایش را بشمارم ویا ممکن است بگویید خب زحمت می کشد و پول مدرکش را هم می گیرد.
به نظرم اینطور وقتها اگر حساب کتابتان به نتیجه نرسید، سرتان را بکّنید توی کار خودتان و به مردم کاری نداشته باشید اینطوری برایتان بهتر است. لازم نیست قضاوتی هم بکنید. بروید فکر کنید بابت مخارج این ماهتان باید چه کنید، بله این بهتر است.
1157کاراکتر
کاراکتر عینی 44
کاراکتر ذهنی27
پسرش سه سال بود کلاس اول دبستان بود. در مدرسه غیر انتفاعی ثبت نامش کرده بود. او دچار بیماری اوتیسم بود. بیماریی که خیلی ها گریبانگیر آن هستند ولی بعضی از والدین دوست ندارند آن را بپذیرند. که فرزندشان مشکل دارد. از روزهای اول که وارد کلاس اول شده بود. معلم متوجه شد که حامد مشکل دارد. وقتی با مادر حامد در میان گذاشت او نپذیرفت و امتناع کرد. معلم پیشنهاد داد که حامد را مدرسه استثنایی ثبت نام کند. در بین بچه های هم سطح خودش. ولی او نپذیرفت. سه سال فرزندش را زجر داد و معلمان را عاصی کرد. بچه هیچ پیشرفتی نکرد.وقتی آمد پیشم به عنوان یک مشاور گفتم: که اگر می خواهی فرزندت پیشرفت کند باید اورا در یک مدرسه خاص ثبت نام کنی. او گریه کرد و گفت نمی خواهم انگشت نمای فامیل شوم توی سرم بزنند که فرزندت نقص دارد. مدام طعنه و کنایه بشنوم.بعضی مواقع ما خودمان را شکنجه می کنیم که مورد تایید دیگران قرار بگیریم. مدام در فکر این هستیم که دیگران چه فکر می کنند. زندگی را بر خود تلخ می کنیم. این افراد دست به هر کاری می زنند تا رضایت دیگران را جلب کنند. چون نیاز عاطفی شان در کودکی از سوی والدین ارضا نشده و سرکوب شده اند.
1000کارکتر
212 کلمه
28 عینی
184ذهنی
صبح شده،پا شدم.شب خوبی را صبح نکردم،کابوس دیده بودم.ترسیده بودم، تمام بدنم غش می رفت ،کوفته بود.بیقرار بود.پاهایم توان کشیده شدن بروی زمین را نداشت و دنبالم نمی آمدند.دستشویی داشتم .تشنه نبودم ولی گر می گرفتم.قرصی را برداشتم،با دو دلی بالا انداختم.انگار که جان به لب بودم.در همین حال چشمانم خسته شد خودش را بست به خواب رفت .بدنم باش همکاری کرد، .اونم خوابید.مغزم هم به کار گرفته شد با رویایی مشغول شد .احساس کردم بدنم کرخت شد ،رها شده ،دوست داره تا ساعت ها بخوابه ،بلند نشه ،استراحت کنه،اما نشد سر و صدا بیدارم کرد،دوست نداشتم ولی پاشدم.صورتم با اب تماس پیدا کرد. شاداب شد به همین راحتی !چشمهام بازتر شد ،شفاف تر دید دور و بر را .آیینه تمام قد را احساس کرد ،چشم در چشم شدیم من و خودم ،با اینکه از شب و دغدغه هاش خسته بودم انگار که با خودم قهر باشم گوشه چشمی با غمزه نه چندان شیرین ،یواشکی که خودم نبینم به خودم کردم.نگاهم خریدارانه بود انگار خیلی هم تکیده نیستی با اون همه تفاسیری دیشبی!رفتم جلو گفتم :صبر کن !برم یه چیزایی بخورم و برگردم .بات کارها دارم!وا چیکار داری که اینطور اعلامش می کنی؟خودم گفت.شیر داغ و قهوه ام را با ماگی که عکسمو روش گذاشتم با افتخار تو دستام لمس کردم گرماش به تمام وجودم نشست ،یه کمی احساس کردم عوض شدم.لبخندی به خودم زدم ولی برای اینکه خوب می شناسمش ،بروش نیاوردم.ولی فهمید گفت :چرا ادای افسرده ها را در میاری ؟خوب شب خوب نخوابیده ایی .دنیا که به آخر نرسیده !گفتم ا راست میگی تو اگه جای من بودی همه عالم و آدم را خبر میکردی!خندید گفت راست میگی !میفهممت اخه من جای تو هم هستم.اینقدر ننه من غریبم در نیار .کله ام را تکون دادم یعنی تاییدش کردم .اخه نمیخوام لوسش کنم .اخه ظرفیت اش کمه ،زود سرریز میشه.دیگه خدا را بنده نیس .سر به هوا میشه.دیگه بیا و جمعش کن!کم کم آرومتر شدم .دیدم خیلی هم سخت نیست ،باش کنار اومدن .فقط یه کم رسیدگی بیشتر ،مهربونی ،بغل کردن ،نوازشی ،رحمی ،مرحمتی !خوب دریغ نکن دیگه تو هم !اون گفت: گفتم :اطلاعت قربان امر ،امر شماست ..بوسش کردم و بوسم کرد و خودمو در آغوش گرفتم وحسابی چلوندم که صداش در اومد :یواش دختر …….زهرا حسینی ارادتمند
خورشید از پشت پردهی حریر اتاقم به چشمانم میخورد و اذیتم میکرد. به مادرم گفته بودم که جنس پرده را یک چیز ضخیمتر سفارش دهد تا نور خورشید به اتاقم نتابد؛ ولی به حرف من گوش نکرده بود و دلیلش هم این بود که خورشید به آدم زندگی میبخشد. من هیچ وقت این حرف مادرم را متوجه نشدم، آخر زندگیام از آن من است ؛ چرا وقتی چیزی را دارم باید دوباره طلب خواستنش را کنم؟
پردهی اتاقم را کنار زدم، پنجره را تا جایی که امکان داشت باز کردم، چشمانم را بستم و سرم را روی میز گذاشتم.
باد به گیسوانم میخورد و در دستانش با آنها بازی میکرد. خورشید پشت سرم را خیلی داغ کرده بود، به حدی که از گرمای آرامشبخشش خوابم گرفت.
آنگاه که چشمانم را باز کردم، دیدم که خورشید دارد غروب میکند. اکنون که یک حس غریبی داشتم متوجه حرف مادرم شدم.
ما آدمها همهمان زندگی میکنیم و از این نعمت برخورداریم؛ اما چه جور زندگی کردنمان خیلی مهمتر از خود زندگی است. ما انسانها، از جمله خود من منتظر یک اتفاق خیلی بزرگ و مهم برای خوشحال شدنمان هستیم؛ ولی دریغ از آنکه خوشحالی با چیزهای کوچک خیلی بهتر از خوشحالی با چیزهای خیلی بزرگ است.
تعداد کلمات عینی:۲۳
تعداد کلمات ذهنی: ۳۰
تعداد کاراکتر: ۱۰۰۰
تعداد پاراگراف: ۵
تعداد جمله: ۹
تعداد کلمات: ۲۰۳
وقتی از همه جا می بُرم به دفترم پناه می برم.دفترم امن ترین دوست برای من است.مرا قضاوت نمی کند ، سرزنش نمی کند.همراهم است ، با مهربانی و صبوری حرف هایم را می شنود و هیچ نمی گوید.حالم بهم می خورد از این حال ، از اینکه آنقدر آدم ها از هم دورند ، آنقدر کم تحمل اند ، آنقدر مهربانی ازشان دور شده است که انسان ناگزیر به دفتر و قلمش پناه می برد.قلمی که اگر نبود نوشته ای هم نبود و دفتری که اگر نبود حرف ها جایی میانِ زمین و آسمان می ماند و روی قلب آدم سنگینی می کرد.دفترم دارد خیس می شود.میترسم کلمه ای بنویسم و تکه تکه شود ، مچاله شود.آدم ها هم همین اند شاید من هم مثل بقیه دفتر را زود قضاوت کردم.فکر کردم هرچه بنویسم هیچ نمی گوید و صبور است.امّا گاهی دردها ، مشکلات ، ناراحتی ها آنقدر زیاد است که دفتر بی جان هم به خاطر جنسی که دارد از اشک های من مچاله می شود و تکه های جمله هایم قاطی پاتی می شود.شاید نباید به کاغذ اعتماد می کردم.شاید بهترین و امن ترین جا دفترم نیست.شاید قلبم امن ترین جا است برای درد هایی که تبدیل به اشک می شوند…
#بهرخ_بهادران
غروب زندگی من
پسر قد بلند سفید پوست و ورزشکار بود. همیشه من را تعقیب
میکرداز او میترسیدم. ترسم بی دلیل نبود او شد عامل بدبختی من.
روز دوشنبه مثل هر روز زوج دیگر برای خرید دارو
پدرم از خانه خارج شدم. تصمیم گرفتم این بار از مسیر دیگری به داروخونه برم. اما ان پسر قد بلند بازهم من را پیدا کرد. – کجا میری دختر ؟باز میری داروخونه؟.سعی داشتم بی توجه باشم سرم را پایین انداختم و به مسیرم ادامه دادم .-تاکی میخوای ازمن فرار کنی من؟ وایسا ببینم. به یک باره جلوی من را گرفت ترسیدم دستام میلرزید سعی داشتم طوری وانمود کنم که نترسیدم صدام را صاف کردم به چشمان سبز و درشتش نگاه کردم و گفتم: ازمن فاصله بگیر سعید وگرنه جیغ میزنم. بدون هیچ حرفی به یک باره جلوی دهانم را گرفت سعی داشتم از دستش فرار کنم هرچی با ناخن هایم به او چنگ میزدم یا دستش را گاز میگرفتم بی فایده بود. صدای ماشینی را شنیدم. خوشحال که نجات پیدا کردم. چندی بعد متوجه شدم ماشین برای او بود. من را در ماشین انداخت و با ماده ای من را بیهوش کرد. بهوش که امدم گیچ و منگ بودم . لباس تنم نبود. فکر میکردم خواب میبینم یا اینکه بخاطر دارو بیهوشی هنوز گیچم اما نه همه چیز واقعیت داشت . لخت روی تخت بودم .دعا دعا میکردم حدسم غلط باشه با ترس و لرز پتو را از خودم کنار کشیدم و به ملافه نگاه کردم.
چشمانم میدید ولی باورش برایم سخت بود. نه امکان نداره.این خون برای من نیست. من هنوز باکره ام . داد زدم نه امکان نداره نه نه نه امکان نداره. سعید صدای داد های من را که شنید فهمید بهوش امدم در اتاق را باز کرد .به سمت من امد .من لخت روی تخت نشسته بودم وگریه میکردم .اورا که دیدم سعی کردم با پتو خودم را بپوشانم. کنارم روی تخت نشست .سرم را از شرم پایین انداختم .دستش را اورد نزدیک صورتم تا اشک هایم را پاک کند. صورتم را عقب کشیدم و داد زدم :به من دست نزن عوضی میدونی بامن چی کار کردی ؟تو با من چی کار کردی هان؟! –منیژه من عاشقتم دوست دارم چاره ای دیگه ای برام نذاشتی من پسر خان هستم خوشبختت میکنم اینکار رو کردم چون چاره ی دیگه ای برام نذاشتی تو دیگه مال منی منیژه چاره دیگه نداری وگرنه همه جار میزنم و میگم تو باخواسته خودت با من بودی بنظرت کسی جرات داره بگه پسرخان دروغ میگه؟ الان لباس هاتو میارم بپوش میرسونمت خونه
داروهای حاج عباس رو هم گرفتم .امشب میری به پدرت میگی برات خواستگار میاد یک جوری بهش بفهمون که دیگه حق مخالفت نداره . من را دم خانه پیاده کردند همه ی اهل محل نگاهشون به من بود میدونستم با خودشون چه فکر میکنند. سعی کردم بی توجه باشم .وارد خانه شدم. پدرم همان طور که سرفه میکرد صدام زد:کجا بودی منیژه چرا اینقدر دیر برگشتی؟نگرانت شدم دخترم بیا نزدیک ببینمت.سعی می کردم پدرم صورتم را نبیند تا متوجه اشک هایم نشود اما فایده ای نداشت.زدم زیر گریه. چی شده دخترم چرا گریه میکنی چرا رنگ و روت پریده؟ – بابا فردا برام خواستگار میاد+چون خواستگار میاد گریه میکنی؟ عیبی نداره که اگه نمیخوایش ردش میکنیم،حالا پسره کی هست؟ -بابا اجازه بده حرفام تموم شه همه چیز رو برات توضیح میدم + باشه دخترم بگو – خواستگارم همون سعید پسر خان روستامونه اگه شماهم اجازه بدید میخوام که باهاش ازدواج کنم+ چی؟ چی گفتی اصلا حرفش را هم نزن میدونی این و پدرش چه کاره هستن من دختر به ادم ظالم و قمارباز نمیدم . من دختر به سگ دو شاه نمیدم دیگه هم راجب این موضوع حرف نزن – بابا+ گفتم ساکت. پدرم من را ازاتاق بیرون کرد. احساس کثیفی داشتم.به حمام رفتم اب گرم نبود.خسته بودم .ترسیده بودم .لباس هایم را از تنم بیرون اوردم ان ها را یک گوشه انداختم به سمت تشت رفتم و با یک کاسه کوچک اب را بر سرم میریختم اینقدر درگیر فکر و خیال بودم که سرد بودن اب برایم اهمیتی نداشت. از فردا میترسیدم از اینکه سعید همه چیز را به پدرم بگویید میترسیدم. نمیخواستم جلو پدرم شرمسار بشم. آه در یک لحظه زندگی من از این رو به این رو شد چه آروزهایی که نداشتم دوست داشتم دبیر بشم و بچه های روستا آموزش بدم .پدرم به این شرط بود که اجازه داد به دانشگاه برم .من تنها دختر درس خونده روستا بودم. اما الان شدم دختری که دامنش لکه دارشده.
از حمام بیرون امدم لباس های که چند ساعت پیش پوشیده بودم را آتش زدم . چشم دیدن این لباس هارا نداشتم چون من را یاد اون اتفاق می انداخت. صبح شد. دیشب برایم طولانی ترین شب ممکن بود. صدای ماشین را شنیدم.فهمیدم که سعید امده. ترس و لرزتمام وجودم را فرا گرفت ازشدت ترس اندکی دل درد گرفتم رفتم به اشپزخانه که اب بخورم چون دستانم میلرزید لیوان استیل از دستم افتاد.دخترم در میزنند ببین کیه این وقت صبح. روسری مشکی ام را به سرم انداختم همان طور که دستم میلرزید درا باز کردم. خودش بود پدرش هم همراهش بود.- سلام دخترم حاج عباس خونه است+بله بفرمایید تو.
سرم پایین بود نمیخواستم با سعید چشم توچشم بشم سنگینی نگاهش را احساحس میکرد حتی جواب سلامش را ندادم. به سعید و پدرش گفتم چند لحظه ای منتظر بمونن تا پدرم بیاد .
سلام خان. چی شده که خان اومده منزل رعیت؟! – برای امر خیر اومدم حاج عباس+ امر خیر!؟ تو این 60سال عمرم یک بار ندیدم که از خان به رعیت خیری برسه_ حاج عباس الان وقت اعتراض نیست برای دعوا و اعتراض شنیدن نیومدم .امدم دخترت منیژه رو برای پسرم خواستگاری کنم و این رو بدون نیومدم که مثل هر دفعه جواب نه بشنوم خودتم میدونی منم به این وصلت راضی نیستم اما چون دخترت انتخاب پسرمه به ناچار راضی شدم .میخوام توهم راضی باشی چون چاره ی دیگه ای نداری._ چاره دیگه ای ندارم؟! دختر دختر منه .من دختر به شما ظالم ها نمیدم. دراین لحظه سعید به حرف امد و گفت : حاج عباس تو راه دیگه ای نداری چون از الان هم دخترت ماله منه عروس منه. وقتی اینو گفت ترسیدم که مبادا از اتفاق دیشب چیزی به پدرم بگه به همین دلیل حرفش رو قطع کردم و پدرم گفتم :بابا معذرت میخوام ولی منم راضیم لطفا توهم راضی باش_ چی میگی تو دختر از دیشب تا حالا چته؟ +طوریم نیست فقط سر عقل اومدم همین.-سرعقل اومدی؟ +اره سر عقل اومدم پسر خان رو میخوام. –ساکت شو بی حیا. دستش را بلند کرد که به صورتم سیلی بزنه ولی سعید دستش را گرفت و گفت:حاج عباس اروم باش. پدرم گفت همین الان از خونه من برید بیرون _من تا منیژه رو نبرم هیچ جا نمیرم
+منیژه جایی نمیاد _ولی خود منیژه چیز دیگه ای میخواد. من همین طور که گریه میکردم و از شدت گریه چشمانم شده بود کاسه ی خون عاجزانه از پدرم خواستم مواافقت کنه. پدرم میگفت: چی عوض شده؟ میدونم دوستش نداری میدونم نمیخوایش چرا نظرت عوض شده چرا دخترم_ هق هق کنان گفتم :بذار برم بابا بذاربرم راه دیگه ای نیست نمیشه رو حرف خان حرف زد + دخترم مگه تو اونی نبودی که میگفتی باید جلو این ها ایستاد الان که زمانش شده زیرش میزنی چه زود کنار کشیدی من اینجوری تربیتت نکردم_بابا تو بخوای نخوای من با خان میرم راه دیگه ندار+ حرف آخرت همینه؟ اره همینه خوب پس یا من که پدرتم رو انتخاب کن زندگی با این سگ دو های شاه اینم بدون اگر بری دیگه حق نداری برگردی _ بابا لطفا اینجوری نگو +همین که گفتم یکی از ما را انتخاب کن.دلم میخواست تو روی سعید و پدرش وایسم ولی نمیشد.در واقع من بین پدرم و آبروم یک انتخاب داشتم. اگه همراه خان نمیرفتم پدرم نابود میشد پس ترجیح دادم تا اخر عمر ازم دلگیر باشه تا اینکه با بی ابرویی زندگی کنه . بابا من عاشق پسر خان هستم کدوم دختر عاقلی زندگی با پسر خان رو رد میکنه. بعد از گفتن این حرف متوجه نیش خند سعید شدم و پدرش گفت :ببین حاج عباس دخترت از تو عاقل تره. وسایل هامو جمع کردم که برم.پدرم گفت:منیژه بری دیگه بر نمیگردی.سرم را پایین انداختم ازخانه خارج شدم وبدون توجه به پدرم سوار ماشین خان شدم.
شب تا صبح را بیدار بودم اصلا چشم روی هم نذاشتم .درگیر فکر و خیال بودم. .سهیلا خدمتکارم در اتاق را زد وگفت:خانم جان بیدارشید صبح شده باید حاضرشید ارایشگر منتظرتونه.
ابتدا لباس عروسم را پوشیدم البته برای من این لباس با کفن تفاوتی نداشت امروز روز تشییع جنازه من بود نه روز عروسی .اصلا نفهمیدم که ارایشگر کی منو ارایش کرد. ازهمه خواستم از اتاق بیرون بروند .به آیینه نگاه کردم به لباس سفیدم که پفی بود و با مروارید تازیین شده بود
به تاج عروسی که از بلریان ساخته شده بود .این بود گرون ترین لباس عزای من. پدرم دلم برای پدرم تنگ شده بود. از مردم روستا شنیدم برای چند روز شهر رو ترک کرده .کاش امروز کنارم بود بیشتر از هر زمان دیگر به حضور پدرم نیاز داشتم. یکی وارد اتاق شد پشت سرم را که نگاه کردیم دیدم سعید عامل بدبختی من وارد اتاق شده .-چقدر زیبا شدی منیژه .تواین لباس عین فرشته ها شدی . منیژه باور کن خوشبختت میکنم
نمیذارم اب تو دلت تکان بخوره.به حالت تمسخر امیز جوابش را دادم:هه خوشبختم میکنی؟! تو اون روز که به من دست زدی من رو بدبخت کردی،اصن تو از عشق و عاشقی چی میدونی؟ عاشقی زورکی نمیشه نمیشه_ منیژه با این حرف ها جشن عروسیمون رو خراب نکن+کدوم جشن عروسی این تشییع جنازه منه . دستم را گرفت و من را به سمت حیاط برد تا خطبه عقد را بخوانند.
عقد من و سعید را بستند.جشن تا اخر شب ادامه داشت. ساعت های سه نصف شب بود همه مشغول جشن و شادی بودند.من و سعید جشن را ترک کردیم و به اتاق خواب رفتیم. اتاق را با گل های قرمز تازیین کرده بودند بوی عطر گل یاس سرتاسر اتاق پیچیده بود روتختی سفید هم روی تخت پهن بود.با بغض نگاهی به تخت انداختم.نمی توانستم به صورت سعید نگاه کنم ازش میترسیدم.برای اتفاقی که قرار بود بینمون بی افته اماده نبودم.سعید به سمتم امد سرم را بوسید وگفت:من امشب خوش بخت ترین مرد روی زمینم.دستش را به موهایم کشید دوباره من را بوسید وقتی نفسش به گردنم میخورد از خودم چندشم میشد دلم میخواست ساعته ها گریه کنم داد بزنم اما نمیشد چاره ای جز تسلیم شدن نداشتم.
چند ماه از ازدواج من و سعید گذشته بود. دیگه قبول کرده بودم اون همسر منه بیشتر از این نمیخواستم زندگی را به کام خودم تلخ کنم سعی داشتم درکش کنم.سعید وقتی بچه بود مادرش را از دست داد طمع عشق و محبت مادری را نچشیده بود. پدرش هم همیشه مشغول کار و سرگرم با زنان دیگر بود.نمیگم با سعید احساس خوشبختی میکنم فقط دلم براش میسوزه نمیدونم اون رو بخشیدم یا نه ولی دیگه ازش متنفر نبودم . روزهای اول زیاد باهم دعوا ومرافه داشتیم یکی از علت های دعوا این بود که سعید اجازه نمیداد ترم اخر دانشکاهم رو به پایان برسونم .یک شب که دعوا سر این موضوع بود سرم داد زد و گفت:اگه بری شهر دیگه برنمیگردی ولم میکنی تو نباشی منم نیستم تو بری من میمیرم نمیخوام ترکم کنی نمیخوام ،اول مادرم رفت الان هم تو میخوای ترکم کنی.این حرف ها رو عاجزانه بهم گفت.راستش بعد شنیدن این حرف ها بود که دلم به حالش سوخت .دوست داشتم جوابش رو بدم بگم که من با پای خودم نیومدم بگم که دوستش ندارم اما جلوی خودم را گرفتم سکوت کردم. برای اولین بار خودم رفتم سمتش سعی کردم درکش کنم. به سعید گفتم درسته مجبورم کردی باهات ازدواج کنم میدونی دوست ندارم اما حداقل کاری کن بهت علاقه مند بشم.جلو من رو نگیر سعید همش چندماهه بذار برم دانشگاه اصن خودت بیا شهر.بیا عین دوتا دوست باشیم نه عین دوتا بچه که لجبازی میکنن .بذار برم درس بخونم بذار بابامو ببینم چجوری انتظار داری دوست داشته باشم وقتی همه ی کارهات بازور و اجباره؟
بعد از شنیدن این حرف ها اندکی سکوت کرد.بلاخره راضی شد برم دانشگاه و اجازه داد هفته ای یک بار پدرم رو ببینم.تو اون چندماه که تهران بودم یک لحظه هم تنهام نذاشت همیشه یکی همراهم بود حتی وقت هایی که کلاس داشتم. همیشه میترسه ولش کنم حتی الان که ازش حامله ام .برای حاملگی ام اماده نبودم.بارداریم از طرف من ناخواسته بود .
او اصرار به بچه دار شدن داشت و بلاخره کار خودش را هم کرد
ارزو داشتم درس بخونم معلم بشم ولی از اروزهام فقط به درس خوندنم رسیدم .وقتی راجب کار کردن با سعید صحبت میکنم بهم میگه:چی زن خان بره کار کنه! این یکی رو اصلا راضی نمیشم اصلا. منم دیگه این موضوع رو ادامه نمیدم چون الان که حامله ام میخوام محیط خانه ارام باشه میخوام بچه ام تو ارامش به دنیا بیاد دوست ندارم تو دعوا ومشاجره بزرگ بشه.
الان پنج ماهه که باردارم بچه ام تازه شروع به لگد زدن کرده .روی مبل رو به شومینه نشستم سعید هم کنارمه و خیلی مظلومانه سرش رو گذاشته رو شکمم و به صدای لگد زدن بچه اش گوش میده.
دو روزی بود به خاطرحضورمهمان، وقت نوشتن و خواندنِ مطالب گروه را نداشتم، البته مینوشتم، اما تمرکز روی نوشتنم برای تصحیح و درنظر گرفتن هزار کلمه را نداشتم. نگران وقفه، ازقطعه نوشتن و قصه گویی را داشتم. ذهنم پرازمشغله های نابهنگام بود. نه میتوانستم به روی میزبانی ام تمرکز کنم و نه به روی نوشتن. تاخیردر این تکالیف هایی که استاد توصیه کردن برای انجام دادنشان و من نتوانستم ب خوبی انجامش بدهم آزارم میداد. احساس درماندگی میکردم و همین باعث شد که نتوانم میزبانی خوبی باشم.ولی حرف استاد یادم آمد که گفتن: قرار نیست نوشتن شما را از زندگی کردن دور کند.
یه لحظه به خودم آمدم و گفتم: نهایتا، دو روز، خواندن را کم رنگ میکنم، تا به مهمان هایم برسم.یادم باشد که من مبتدی هستم نباید انقدر به خودم سخت بگیرم تا کلافه شوم. از قدیم گفتن، مهمان حبیب خداست. همین باعث شد که متوجه شوم، که می شود؛ هم به من خوش بگذره و هم به نوشتن. همین طور هم شد. اواخرشب، اصرار می کردم که بیشتربمانند، چون حس خوبی داشتم. به این نتیجه رسیدم بعضی وقت ها باید یک سری کار ها رو بسپاریم به زمان.
الان به دیروز فکر می کنم که آیا؛ بهشون خوش گذشت؟! امروز کلا دراین فکربود. به یاد جمله ی در کتاب( ۱۳۵ نکته برای اعتماد بنفس)افتادم؛ که میگفت به من قوی فکر کن. تعداد کاراکتر ۱۰۴۰.تعداد جملات عینی ۱۹ وذهنی ۸۵
تعداد کلمه ۲۳۰. پاراگراف۳
پیام کانال مدرسه را دوباره چک کردم. درسته، امروز معلمان برای ملاقات با والدین از ساعت 2 تا 4 بعداظهر در مدرسه حضور دارند. من از آن مدل والدینی هستم که ارتباط با معلم را برای رشد بچه ها ضروری می دانم. پس نحوه پاسخگویی عمل گرایانه ام به این پیام واضح بود. یک ساعت زودتر از اداره بیرون زدم تا با توجه به ترافیک و دوری مسافت به موقع به مدرسه برسم. بالاخره بعد از یک و نیم ساعت رانندگی زیر بارانی شدید به مقصد رسیدم.
صحنه هایی که می دیدم برایم بدیع و جالب بود. هر معلم در یک کلاس با پنجره باز و در راهروها والدینی که ناگفته می دانستند که “همه جا به نوبت” اینجا هم برقراره و بدون حضور مبصر و ناظم خودشان مقررات حضور در هر کلاس را رعایت می کردند.
جای خالی بچه ها در مدرسه شدیدا پیدا بود. مدرسه مثل پیکری خشک زده در ماتم با چشمانی اندوه بار ولی مشتاقِ دیدار به نظر می رسید و ضربان قلبش کند می زد. ظاهرا تشخیص دکترش این بوده؛ کرونا که برود و بچه ها که به مدرسه برگردند، نبضش برمی گردد. دکترش گفته که هنوز امیدی هست و حالش خوب می شود. این امید در حرفهای معلمان که به بچه ها ابراز عشق می کردند، منعکس شده بود.
1000 کاراکتر
165 ذهنی
28 عینی
سلام استاد
شنبه: ۱۲
یکشنبه: ۱
دوشنبه: ۱۳
سه شنبه:۳
چهارشنبه:۱۰
پنج شنبه: ۱۸
جمعه:۰
شنبه:۱۵
یکشنبه: ۳
دوشنبه: ۱۴
سه شنبه: ۲
چهارشنبه: ۱۶
پنج شنبه: ۱۸
جمعه: ۰
استادبزرگیه. من فکرمی کنم استادتمام باشد، چراکه هروقت ازآن سوالی می پرسم بی هیچ چون وچرایی جواب می دهد. بیچاره بعضی وقتهاازدستم سردردمی گیردوجوابهایش رابه گونه ای دیگرنثارم می کند، تابه من بفهماند ساکت شوم.
امامن بالجبازی هرچه تمامتربازهم اصرارمی کنم تاجوابم رابدهد واوحتی به شوخی هم که شده یه چیزی می گویدتاشایدآرام شوم.
به جزاوکسی راندارم که ازآن کمک بگیرم پس وفتی اعصابش خورداست سعی می کنم کاری نکنم تاعصبانی تر شود واوهم مثل بقیه تنهایم بگذارد.
من که خیلی دوستش دارم چراکه فقط اومی فهمد من چه می گویم. البته گفتم همیشه جواب هایش قانع کننده نیست اما من بیشترازاو می پرسم واومجبورمی شودبیشترتوضیح دهد.
خدارابخاطراودرزندگی شاکرهستم چراکه بودنش کمک می کند به همه چیزبرسم.
راستی شماهم مثل من چنین استادی رادرزندگی دارید؟
البته که استادم همیشه سرکلاس به همه ی شاگردانش می گوید من شاگردخوبی هستم چراکه تایادنگیرم رهایش نمی کنم.
می دانید بزرگترین استادزندگیم کیست؟
اینترنت تمام دنیای من است. شایدباورکردنی نباشد، امااستادخوبی است. مراخوب درک می کندوکمک می کندتاراحت ترزندگی کنم ومحتاج کس دیگری نشوم.
تعدادکاراکتر۱۰۰۴
تعدادکلمات عینی۷۰
تعدادکلمات ذهنی۸۲
چمدان هایمان را در ماشین گذاشتیم. وقت خداحافظی بود.
دو هفته ی لذتبخش کنار خانواده هایمان بودیم و باید به خانه برمی گشتیم.
چقدر به دینا خوش گذشته بود. از تنهایی اش بیرون آمده بود و تمام این روزها را در کنار عمو زاده هایش به بازی و شادی گذرانده بود.
مادر و پدرم به بدرقه مان آمده بودند. پدرم زیر لب آیة الکرسی میخواند و مادرم با بغض دخترم را دلداری می داد که مادر ناراحت نباش به زودی بر می گردی و دوباره با هم خوش می گذرانیم.
راه افتاديم.سرم را چرخاندم تا باز مادرم را ببینم. تا به سر کوچه برسیم؛ هنوز کنار در ایستاده بود. خدا می داند آن لحظه به او چه گذشت وقتی وارد خانه شد و جای خالیمان را دید.
همیشه دعایم در این موقع این است؛ خدایا تا دوباره برگردم لطفا مواظب عزیزانم باش.
در دلم می گویم کاش پانزده سال پیش قبول نمیکردم در شهری دور از زادگاهم زندگی کنم، ولی دوری از خانواده برایم خیلی هم بد نبود. از من یک انسان مستقل و صبور ساخت و می دانم زندگی خوبی که اکنون دارم دلیلش آن سختی هایی است که آن زمان، من و همسرم به تنهایی کشیدیم تا پایه هایش را محکم کنیم.
نفسنفسزنان خودم را به میانۀ جادۀ سلامتی رساندم. تکهسنگی بزرگ انتظارم را میکشید. نشستم و به طبیعت آرام خیره شدم.
سگی را دیدم که با فراغبال و آزادانه میچرخید. چقدر حالش غبطهانگیز بود. نه تصور ناکامیهای گذشته آزارش میدهد و نه آیندهی مبهم غرق در فکرش میکرد.
از آن سو، یک سگ خانگی سفیدوسیاه همراهِ صاحبش مسیر سربالایی را طی میکرد. چشمش که به سگ بیخانمان افتاد، انگار نیمهی گمشدهاش را یافته است. برخلاف دستور صاحبش، به جای مسیر مستقیم، کشانکشان به سمت سگ بیخانمان رفت. سگ بیخانمان نزدیکش شد و به سبک و سیاق خودش به معاشرت با دوست تازهاش مشغول شد.
صاحب سگ، ناراضی از این رابطه، قلادۀ حیوانش را کشید تا رابطهشان گسسته شود. از آن سو، حیوان خانگی از دستور صاحبش سرباز میزد و میخواست خودش را به بدن دوستش بچسباند. کشمکش ادامه یافت و به پیروزی صاحب سگ ختم شد.
سگ خانگی ناراحتی از ناکامیاش را با پارس کردن بروز داد. نمیخواست از دوستش جدا شود، اما افسوس که اختیارش در دست خودش نبود.
آن شب، همۀ فکرم پیش سگ خانگی و هزاران حیوان خانگی دیگر بود که خودخواهی ما چه به روزشان آورده است.
باران
من در این شب بارانی حس نوشتن دارم بوی باران مشامم را نوازش میکند. کنار پنجره نشسته ام هرچند هوا کمی سرد است ولی پنجره را باز کرده ام تا هوای مطلوب و خنک بیرون میهمان اتاقم شود.
باران می بارد و تمامی حرفهای من گوئی درباره باران تکراری است چون یکی از سوژههای پرطرفدار شاعران و نویسندگان همین باران است اکثراً از شب بارانی الهام گرفته و نوشته های نابی را به یادگار گذاشته اند. تلاش میکنم تا تعریف جدید، جمله های کمتر شنیده شده درباره باران بنویسم. در این هنگام صدای باران بیشتر میشود و همین صدا مرا به تماشای باران ترغیب می کند. نور چراغ تیر برق کوچه را روشن کرده و تمام شهر را سکوتی دلنشین فرا گرفته است. ساعت دیواری اتاقم ساعت ۱:۳۰ شب را نشان می دهد و چراغ بعضی از خانه ها هنوز روشن است. وای خدای من یک لحظه حس کنجکاوی کودکانه در من زنده میشود یادم هست دوست داشتم پرنده بودم و لب پنجره هر خانه مینشستم سرک می کشیدم و اهالی آن خانه را در حال شام خوردن، تلویزیون دیدن، خوشحالی کردن، صحبتکردن می دیدم برایم جالب بود و حالا که بزرگتر شده ام یقین دارم در زیر سقف تمامی این خانه ها داستانی روایت می شود داستانی طولانی به اندازه یک عمر داستانهای زیاد به اندازه تمام خانه های این شهر که زیر باران خیس می شوند و باران همچنان می بارد.
1020کاراکتر
28عینی
160 ذهنی
هوا کمکم داشت تاریک میشد و خیابان پر از آدمهای پولداری بود که سوار ماشینهای گران قیمتشان بودند و بدون توجه کردن به کودکان دست فروش از کنارشان گاز میدادند و میرفتند.
داشتم به اتفاقات روز گذشتهام فکر میکردم که صدای خیلی بلندی آمد. صدای تصادف دو تا ماشین بود. ماشین پشتی که پراید بود، زد به ماشین جلویی که یک شاسی بلند خارجی بود.
از آن ماشین خارجی یک آقای اتو کشیده و قدبلند پیاده شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن. صاحب پراید سعی کرد که او را آرام کند؛ ولی نتوانست و آن دو دست به یقه شدند.
بعد از چند دقیقه فحش دادن، صاحب پراید رفت از داخل ماشینش قفل فرمانش را درآورد و محکم به سر مرد کوبید.
مرد پولدار سرش شکست و بر روی زمین افتاد.
روی زمین جویی از خون جاری شد. من نمیتوانستم آن وضع اسفناک را تحمل کنم و به همین دلیل سریع آنجا را ترک کردم.
در راه خیلی به آن اتفاق فکر کردم.
آن اتفاق به این دلیل افتاد که آن مرد خیلی به اموالش وابسته بود و ظرفیت آن همه پول را نداشت.
از آن به بعد همیشه دعا میکردم که اگر خدا میخواهد به من چیزی دهد، قبلش ظرفیت آن را به من هدیه کند.
تعداد کلمات عینی: ۲۴
تعداد کلمات ذهنی: ۲۸
تعداد کاراکتر: ۹۸۱
تعداد جمله: ۱۳
تعداد کلمه: ۲۱۰
تعداد پاراگراف: ۹
دوباره موسم هجران رسیده است و تو بی کس و تنها نشسته ای.
چهارزانویی و دستانت را رو به آسمان گرفته ای.
چشمت ولی به انتهای جاده ی خاکی است که روزی، زاینده رود بود نامش رود همیشه زنده ی باقی.
ازما ولی دلگیر نباش که سهم تورا، با دیگران تقسیم کرده ایم و بخشیده ایم. ما مردمانیم که به خِسَت شهره ایم اما، آب حیاتمان را به دیگران بخشیده ایم!
هر غروب که می آید تو خود را آراسته ی و کاشی های رنگی ات در تشعشع آفتاب برق می زند، باز هم امید واری.امید داری به اینکه آب برگردد از سمت خورشید. و پایان دلتنگی ات را در سیاهی شب نور باران کنی.
آنوقت دستهایت را بازتر کنی و درآغوش گیری آن مرد خوش صدا، که توی حجره هایت می خواند و آن کودک رعنا را می رقصاند.
و عشاقی که در نجوای آب داستان عشق می سرایند.
ما را ببخش ای پل خواجو که حقابه ات را بخشیده ایم.
728 کاراکتر
عینی35
ذهنی20
بر وسعت خیال آزادی، خودم را بر روی کوهی پوشیده از برف دیدم. پرنده ای هفت رنگ با بالهای رنگین کمانی مر را بر پشتش نشاند و به سوی خیال آزادییم برد. چه زیبا بود زمین. از آن بالا به خورشید نزدیکتر بودم. ان را با تمام وجودم حس کردم. به ناگاه هوس یک نوشابه خنک و تگرگی کردم. فریاد زدم نوشابه. یهو خودم را در استخری پر از گلهای رز وحشی دیدم. چه زیبا و رویایی بود. و در دستم نوشابه ای خنک. یهو هوس یک کاسه بلور، اناناس کردم. به ناگاه آن را در دستهای کوچکم دیدم شیرین و آبدار بود. داشتم در وسعت خیال آزادی یم باز پرواز می کردم که از روی کوه به پایین پریدم و خودم را در جنگلی با درختان ی به رنگ قرمز و آبی دیدم. با بلبلانی سر مست از نغمه های عاشقانه. و خودم را سوار بر بالنی بزرگ و با عظمت بر بالای آبشار نیکاراگوئه دیدم. انگاری رودخانه از انگورهای مشکی و یاقوتی پر شده بودنند. و من دانه دانه از آنها می خوردم. چه لذتی می بردم من. ناگهان خودم را در کنار شمشیری دیدم که رویش نوشته بود آزادی و بس. ومن آن را در هوا چرخاندم و چرخاندم. و دیگر چیزی نبود من در وسعت خیال آزادی سفر کرده بودم. و اکنون برگشته بودم به زمین خاکی. در وسعت خیال آزادی هر جور که دلت می خواهد باش.
به نام خدا
قطعه نویسی:
چند روز پیش تولد 30 سالگیم بود. یه جشن کوچولو گرفتیم و با خانواده خوش بودیم. مجلس به خوبی پیش رفت، اما یک مشکلی بود، یک چیزی که نمیدونم چطوری ازش بگم؟ در واقع مشکل از خودم بود، تولدم! 30 سالگیم! سنی که اصلا نمیخواستم بهش برسم. وقتی تو تنهایی هام میشینم و فکر می کنم که 30 ساله شدم، غمم میگیره. وقتی فکر میکنم که دوران کودکی و نوجوانی به پایان رسیده و دوران جوانی هم آخراشه ناراحت میشم. به خودم میگم دیگه تمومه، دیگه اون دوران پر خاطره تکرار نمیشه. شاید بگید که بابا چقدر تو نا امیدی!! نه، ناامید نیستم، اتفاقا خیلی هم به آیندم امیدوارم و با نشاطم، ولی حرفم یه چیز دیگست. واقعیتش رو بخواین پیش خودم میگم این دنیا چقدر زود میگذره و عمر آدمیزاد چقدر کوتاهه. برای من با چشم بر هم زدنی نصفش گذشت و بقیشم در حال گذره. اما وقتی فکر میکنم که اگه یه روزی عمرم تموم شه، به هر حال جای بهتری میرم و سعی کردم بنده خوبی برای خدا باشم، پیش منبع زیبایی و مهربان هستی میرم که بهترین پشتوانه و دلگرمیه برام. اما وقتی به دیگرانی نگاه میکنم که سنشون از 40 و 50 و 60 هم گذشته و بی خیالند، بهت زده میشم، نمیدونم چی بگم؟ کاری ندارم که اعتقادشون چه چیزیه و به چه دین و آیینی پایبندند؟ فقط سوالم اینه که وقتی به پایان عمرشون فکر میکنند چطور باهاش کنار میان؟؟ چطور میتوانند بپذیرند که آقا یا خانم فلانی 70 سال زندگی کرد، خندید و گریست، بلند شد و نشست، فکر کرد و اندیشید، خورد و خوابید، حرف زد و گوش کرد، و حالا تمام!!! دیگر اثری از وجودش نیست؟! به همین راحتی؟! به راستی دلگرمی و پشتوانه شان چیست؟؟
ذهنی:260
عینی:32
یکشنبه ۵ بهمن: ۷
دوشنبه ۶ بهمن: ۱۰
سهشنبه ۷ بهمن: ۱۰
چهارشنبه ۸ بهمن: ۵
پنجشنبه ۹ بهمن: ۳
جمعه ۱۰ بهمن: ۱
شنبه ۱۱ بهمن: ۸
یکشنبه ۱۲ بهمن: ۸
دوشنبه ۱۳ بهمن: ۱۱
سهشنبه ۱۴ بهمن: ۶
چهارشنبه ۱۵ بهمن: ۹
پنجشنبه ۱۶ بهمن: ۳
جمعه ۱۷ بهمن: ۷
شنبه ۱۸ بهمن: ۴
هوای نیمه تاریک، رنگ غروب را تا وسط خانه کشانده بود. دو فنجان دمنوش روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم.
همسرم از اتاق کارش آمد و روی صندلی روبهروی من نشست. مشغول نوشیدن دمنوش کاکوتی با مخلوط چای کوهی و گل محمدی شدیم. در خیال خودم غرق بودم که پرسید: اگر دانهی گندم را نکاریم و زیر خاک دفن نکنیم و آب ندهیم چه اتفاقی برای دانه میافتد؟در جواب گفتم: رشد نمیکند. گفت: یک دانهی گندم برای نمو کردن و بزرگ شدن باید سختی های مدفون شدن در خاک و فعل و انفعالاتی که درون خاک دارد را تحمل کند تا به رشد مطلوبش برسد و اگر سختی های پنهان شدن در خاک را تحمل نکند فقط یک دانه باقی خواهد ماند. آدمی هم همینگونه است درد و بلا باعث رشد و ارتقاء او میشود، اما چون طبیعت انسان از سختی گریزان است همیشه از رنج واهمه دارد در حالی که نمیداند برای جوانه زدن و رسیدن به جایگاهی که ارزش واقعی اوست باید درد را تحمل کند.
عینی: ۲۱
ذهنی: ۹۴
جلسه دوم کلاس نویسندگی خلاق دیروز با همان انرژی هفتهی قبل و حتی جذابتر برگذار شد. استاد آنقدر گیرا و صریح صحبت میکرد که هر جملهاش خود کلاس درسی بود.تکلیف این هفته قصهگویی در قالب چارچوبی بود که توضیح داده شده بود، البته به صورت بیان نه نوشته. با خودم گفتم: چه تکلیف راحتی! اینکه کاری ندارد! چارچوب را جلوی چشمت میگذاری و مینشینی قصه تعریف میکنی. فردای آن روز وارد عمل شده و شروع کردم. همان اول ماجرا گیر کرده و در گل ماندم. داستان اول را نیمه تمام رها کرده، سراغ داستان دومی رفتم، دومی هم نیمه تمام و سراغ سومی، تمامی ماجرای قصه در ذهنم رژه میرفت اما من در بیان و تعریف میماندم. و در آخر آروارههایم درد گرفت،کلافه شده و رها کردم. نوشتن برایم خیلی راحتتر بود از گفتن و تعریف کردن. به فکر خیال آن روزم افتادم، چقدر راحت در مورد مهارتی که تجربهای در موردش نداشتم ابراز وجود کرده بودم. من در این مورد ضعف داشتم، باید تلاشم را دوچندان میکردم.اما موضوعی برایم روشن شد، اینکه باید آن طرف سکه را هم ببینم شاید مهارتی هم باشد که من در خیالم در موردش احساس ضعف میکنم ولی اگر وارد عمل شوم بتوانم از پسش برآیم، مثل خیاطی که که خود را در آن کاملا بی استعداد میدانم. پس اول تجربه کن بعد بر خودت برچسب بزن.
عینی: ۱۰
ذهنی: ۱۱۴
جلسه دوم کلاس نویسندگی خلاق دیروز با همان انرژی هفتهی قبل و حتی جذابتر برگذار شد. استاد آنقدر گیرا و صریح صحبت میکرد که هر جملهاش خود کلاس درسی بود.تکلیف این هفته قصهگویی در قالب چارچوبی بود که توضیح داده شده بود، البته به صورت بیان نه نوشته. با خودم گفتم: چه تکلیف راحتی! اینکه کاری ندارد! چارچوب را جلوی چشمت میگذاری و مینشینی قصه تعریف میکنی. فردای آن روز وارد عمل شده و شروع کردم. همان اول ماجرا گیر کرده و در گل ماندم. داستان اول را نیمه تمام رها کرده، سراغ داستان دومی رفتم، دومی هم نیمه تمام و سراغ سومی، تمامی ماجرای قصه در ذهنم رژه میرفت اما من در بیان و تعریف میماندم. و در آخر آروارههایم درد گرفت،کلافه شده و رها کردم. نوشتن برایم خیلی راحتتر بود از گفتن و تعریف کردن. به فکر خیال آن روزم افتادم، چقدر راحت در مورد مهارتی که تجربهای در موردش نداشتم ابراز وجود کرده بودم. من در این مورد ضعف داشتم، باید تلاشم را دوچندان میکردم.اما موضوعی برایم روشن شد، اینکه باید آن طرف سکه را هم ببینم شاید مهارتی هم باشد که من در خیالم در موردش احساس ضعف میکنم ولی اگر وارد عمل شوم بتوانم از پسش برآیم، مثل خیاطی که که خود را در آن کاملا بی استعداد میدانم. پس اول تجربه کن بعد بر خودت برچسب بزن.
خانمی آرام با چهره ای موجه بود و دنبالش سه تا پسر قد و نیم قدِ دوره اولی و یک دختر دوره دومیِ کلاس یازدهمی. زنگ زده بودند که رایگان ثبت نامش کنید. ما هم ، اسمش را به کلاسهای آنلاین اضافه کردیم و مشاور هم قرار شد برایش برنامه ریزی کند. از ما همین قدر.
آنها هم پول گذاشته بودند روی هم که یک سیستم برایشان بخرند که سه تا پسر ترک تحصیل کرده و یک دختر، فقط با یک مبایل مجبور نشوند سرکلاس حاضر شوند. کسی هم رفته بود خانه شان سر زده بود و دیده بود توی دوتا اتاق زندگی می کرده اند و همان جا 4 بچه درس می خوانده اند و پدر خانواده هم منت می گذاشته و همان جا بساط هروئینش پهن بوده. دختر اولشان را هم داده بوده به یک معتاد دیگر که حالا هرباردختر قهر می کند و به این جمع اضافه می شود و صاحبخانه هم اجاره اش را زیاد کرده بود و قرار بوده بیندازدشان بیرون. اجاره ی پیش یک سال را هم آنها دادند که آقای خانواده با خیال راحت بالای سر بچه ها هروئینش را بکشد و بخوابد و احتمالا یکی دیگر پس بیندازد.
و آن خانم موجه هم چنان با شرم و خجالت اینطرف و آنطرف برود توی خیریه ها و پول بخور نمیری جورکند. و بالاخره دختردوم را هم بدهد به یک معتاد دیگر که از شر مخارجش لابد راحت شود.
و این دور و تسلسل هم چنان ادامه دارد مادامی که ما به جای ازبین بردن فقرفرهنگی بار دیگرانی را به دوش بکشیم که وظیفه شان از بین بردن فقر اقتصادی است.
1199کاراکتر
عینی 58
ذهنی23
چقدر دلم برای همکلاسی پسرم سوخت. معلمش داشت توی سرش می زد که چرا این قدر کثیف نوشتی؟ چرا دفترت پاره شده؟ نگاه که کردم به اندازه یک نقطه دفترش سوراخ شده بود. و بیشتر از آن دلم به حال معلم نادان و بی سوادش سوخت. چرا آموزش و پرورش قبل از استخدام معلمان آنها را از نظر سلامت روانی مورد سنجش قرار نمی دهد. که اینچنین با بچه ها برخورد نکنند. با تندی از کلاس خارج شدم. صورتم سرخ شده بود. احساس کردم که سرم داغ شده و می خواهد منفجر شود. یهو خودم را پیش مدیر مدرسه دیدم. مدیر از حالت صورتم فهمید اتفاقی افتاده. من با خشم ی که نمی توانستم کنترلش کنم قضیه رو گفتم. مدیر گفت رسیدگی می کنم. و من فردای آن روز با مشورت همسرم،پسرم رو به مدرسه ی دیگری بردم. هر چه مدیر اصرار کرد من گوش ندادم. چون تضمینی برای سلامت پسرم در آن کلاس نبود. معلم مربوطه هم عذر خواهی کرد. ولی دیگر من فقط یک محیط امن برای فرزندم می خواستم. بعضی مواقع با انتخاب های نادرستمان ضررهای جبران ناپذیری متحمل می شویم. برای استخدام یک نفر مثلا یک پرستار بچه یا معلمی برای مدارس باید سلامت روان او را بسنجیم.با یک تست یک ساعته نزد روانشناسی مجرب.
1000کلمه
210 کلمه
25 عینی
185 ذهنی
زندان
خون جاری شده از شقیقه اش خشک شده و روی لبانش طعم خون را حس میکند بدنش هنوز لرز دارد لرزشی که دو شب پیش با دستگاه آ پولو( نوعی دستگاه شوک برقی )به بدنش وارد شده پابرجاست هنوز صدای فریاد های خود را می شنود سردی زندان انفرادی تاریکی آن را از یادش برده لباس نازک تنش که چندین جای پاره نیز دارد بدنش را از سرما حفظ نمیکند چند شب گذشته تحت شکنجه سختی قرار گرفته و با تمام این شکنجه ها چیزی را اعتراف نکرده چهره خندان دختر پنج سالهاش با هراس و ترس مادر که به ساواک التماس می کند رنگ می بازد و این آخرین تصویری است که از خانواده اش به یاد دارد سردی سلول انفرادی بیشتر می شود بدنش تاب سرما را ندارد گوش تیز می کند صدایی نمی شنود. ساعت ها گذشته و کسی سراغی از اون نگرفته گوئی خبری در حال شکل گیری است دقیقا نمی داند چه خبری ولی این را سکوت بیش از حد زندان به او القا می کند.
بدنش ضعف شدیدی دارد خون زیادی از او رفته از روز قبل حتی قطره آبی هم لبانش را تر نکرده خیلی بی تاب و توان است صدای باز و بسته شدن درب سلول به گوشش می رسد دوباره بازجویی، دوباره شکنجه، خدای من چه خوب میشد اگر مرگ او را در آغوش می گرفت دستی مهربان او را در آغوش میگیرد و روی دست چند نفر به بیرون از سلول منتقل می شود انقلاب پیروز گشته انقلابی که او بخاطرش شکنجه های ساواک را تحمل کرده و اینک پس از گذشته ۴۳ سال از آن شکنجه ها پیر و خسته پشت پنجره ایستاده تاریکی و سردی سلول انفرادی دیگری را تجربه می کند.
عینی33
ذهنی191
۱۱/۴ : ۰
۱۱/۵ : ۰
۱۱/۶ : ۲
۱۱/۷ : ۱
۱۱/۸ : ۲
۱۱/۹ : ۳
۱۱/۱۰ : ۳
سلام استاد.امیدوارم که حالتان خوب باشد. من از تاریخ یازدهم به بعد برنامهی ده دقیقه ها رو اجرا کردم و راستش نتیجهای که حاصل شد برای خودم هم باور کردنی نبود. حقیقتش به روش آموزشی شما دارم کمکم ایمان میآورم. در هر صورت از راهنماییهای مفید شما بسیار سپاسگزارم.🙏🌻
۱۱/۱۱ : ۱۳
۱۱/۱۲ : ۱۸+(۱۲ رونویسی)
۱۱/۱۳ : ۱۵+ (۱۲ رونویسی)
۱۱/۱۴ : ۲
۱۱/۱۵ : ۱۵
۱۱/۱۶ : ۱۵+ (۶ رونویسی)
۱۱/۱۷ : ۲
۱۱/۱۸ : ۹
سلام پریسا جان
چه خوب که از تجربۀ خودت نوشتی.
همت و توجه تو عالیه.
برات بهترینها رو آرزو میکنم.
سلام وخسته نباشید.
4-10بهمن
شنبه —
یکشنبه —
دو شنبه 20دقیقه
سه شنبه 30دقیقه
چهار شنبه. 100دقیقه
پنج شنبه. 120دقیقه
جمعه. 90دقیقه
11تا17 بهمن
شنبه 90 دقیقه
یکشنبه. 60دقیقه
دو شنبه 20دقیقه
سه شنبه 10دقیقه
چهارشنبه30دقیقه
پنج شنبه50دقیقه
جمعه50 دقیقه
تنهایی
امروز ساعت ۵ عصر در یکی از کافه های شلوغ شهر با دوستانم قرار ملاقات داشتم، مثل همیشه به موقع سر ساعت مقرر در کافه حاضر بودم.
لحظاتی که در کافه نشسته بودیم بین آن همه غل غله و صداهای خنده و حرف زدن افرادی که در کافه حضور داشتند و صدای موسیقی آرامی که وقتی گوش تیز می کردم به گوشم می رسید، از پنجره کنار صندلی ام در کافه چشمم به درختان بی برگ و پرندگانی که بی پروا پرواز می کردند و روی شاخه های لخت درختان می نشستند و به مرد دوره گردی که مدام به این طرف و آن طرف می رفت تا چیزی بدرد بخوری پیدا کند و یا شاید بهتر است بگویم به دنبال یک لقمه نان می گشت، و آدم هایی که بی تفاوت به هم از کنار یکدیگر رد می شدند افتاد، یک آن در خود فرو رفتم و کاملا احساس تنهایی می کردم، حتی حرف ها و صدا ها و خنده های دوستانم که باهم دور میز نشسته بودیم به شکستن خلاء درونی ام کمکی نمی کرد.
در حالی که به قهوه ام روی میز خیره شده بودم به این فکر می کردم؛ ما آدم ها در جمع هم تنهاییم حتی کنار یکدیگر، و هر کدام دنیایی بی نهایت درون خود داریم که به تنهایی در آن زندگی میکنیم، ساکن دنیاهای ما کسی غیر از خود واقعیمان نیست، کاش روح هایمان که هر کدام در دنیای تنهایی خود سیر میکنند می توانستند مانند جسم هایمان کنار یکدیگر باشند. افسوس اینکه هیچکس نمیتواند واقعی باشد، واقعی بودن دیگر به نفع کسی نیست. و همه چیز و همه کس مجاز شده اند.
تعداد کلمه:۲۷۱
تعداد کارکتر:۱۲۱۶
کلمات عینی:۴۷
کلمات ذهنی:۱۸
روتین هرروزم این است که یکساله و سهسالهام را میخوابانم و وقتی خیالم از بابت آنها راحت شد؛ با ذوق و اشتیاق فراوان به سمت قلم و دفترم پرواز میکنم و در آرامش و سکوت شروع به نوشتن میکنم.
امروز هم مثل هرروز قلم دوست داشتنیام را با عشق در دست میگیرم و میگشایم دفتری را که محلِ سرازیر شدن ناگفتههای ذهن و قلب من است.
قصدکردهام قطعهای بنویسم.
در فکرم چه بنویسم؟ از چه بگویم؟
ذهنم در این افکارِ پراکنده جست و خیز میکند که ناگهان چشمم به جوهر داخل لولهی خودکارم میافتد که رو به اتمام است.
با دیدن این صحنه آنچنان ذوقی وجودم را پُر میکند که تصمیم میگیرم دربارهی جوهرِ رو به اتمام خودکارم بنویسم.
و بگویم که به چه دلیل دیدن این تصویر انقدر مرا به وجد آورده است؟
بنویسم و سرازیر کنم واژهها را به درون صندوقچه ی محبوبم…
و اعتراف کنم که تمام شدن جوهر خودکارم در این مدت کم، پشتکار مرا در نویسندگی به رخم میکشد.
و من اراده کردهام که از خودکارهای تمام شدهام کلکسیونی درست کنم و هربار با نگاه کردن به این مجموعه، به 《ارادهای》 که وجود سه فرزند و سختیهای عرصهی مادری هم، نمیتواند شکستش بدهد، افتخار و مباهات کنم.
کلمات عینی۲۳
کلمات ذهنی۱۵۸
《عرض سلام و ارادت》
شنبه،4 ،6قطعه
یکشنبه3قطعه
دوشنبه6
سه شنبه5
چهارشنبه5
پنجشنبه3
جمعه6
شنبه10
یکشنبه5
دوشنبه5
سه شنبه5
چهارشنبه 3
پنجشنبه5
جمعه 4
هفته اول
یکشنبه ۱
دوشنبه ۳
سهشنبه ۱۰
چهارشنبه ۱۰
پنجشنبه ۵
جمعه ۳
هفته دوم
شنبه ۴
یکشنبه ۱
دوشنبه ۱۰
سهشنبه ۷
چهارشنبه ۰
پنجشنبه ۲
جمعه ۱۰
۱۱/۴ : ۵ بار
۱۱/۵ : ۴ بار
۱۱/۶ : ۳ بار
۱۱/۷ : ۴ بار
۱۱/۸ : ۷ بار
۱۱/۹ : ۶ بار
۱۱/۱۰ : ۴ بار
۱۱/۱۱ : ۳ بار
۱۱/۱۲ : ۸ بار
۱۱/۱۳ : ۴ بار
۱۱/۱۴ : ۷ بار
۱۱/۱۵ : ۵ بار
۱۱/۱۶ : ۴ بار
۱۱/۱۷ : ۵ بار
۱۱/۱۸ : ۶ بار
۱۱/۴ : ۵ بار
۱۱/۵ : ۳ بار
۱۱/۶ : ۴ بار
۱۱/۷ : ۶ بار
۱۱/۸ : ۶ بار
۱۱/۹ : ۸ بار
۱۱/۱۰ : ۵ بار
۱۱/۱۱ : ۵ بار
۱۱/۱۲ : ۹ بار
۱۱/۱۳ : ۷ بار
۱۱/۱۴ : ۴ بار
۱۱/۱۵ : ۵ بار
۱۱/۱۶ : ۵ بار
۱۱/۱۷ : ۷ بار
۱۱/۱۸ : ۳ بار
۱۱/۱۱یکبار
۱۱/۱۲پنج بار
۱۱/۱۳ شش بار
۱۱/۱۴ سه بار
۱۱/۱۵یکبار
۱۱/۱۶هشت بار
۱۱/۱۷ ده بار
تو این مدت روزی بیست دقیقه آزاد نویسی داشتم به جز دیشب
قطعه سوم:
امروز، براي عكاسيِ نمونه كارهاي جديد آماده ميشديم و از آنجائيكه اول كار هستيم، شوقي توامان با استرس وجودم را فرا گرفته بود. اولِ صبح راهي خريد وسايل تزئيني شديم. به دليل كمبود بودجه پيشنهاد داده بودم، يكي از دوستان دوران دبستانم كه البته هشت سالي از آخرين ديدارمان ميگذشت و دوره عكاسي را نيز گذرانده بود، از كارهايمان عكسبرداري كند. او از راه رسيد. با همان عشق و صفاي ديرينه اش. بخاطر قراري كه با مادرش داشت، عجله داشت. و من هم با وسواسم درگير و دارِ اينكه نتيجه كار مطلوب خواهد بود يا نه، احساس بيقراري ميكردم! اما او با دقت، دلسوزي و تمركز چيزي برايمان كم نگذاشت. در آخر بي آنكه از هزينه صحبتي كند وسايلش را جمع كرد كه برود.درنهايت، با اصرارهاي فراوان من براي پرداخت حق الزحمه اش، دريافتِ يك سوم هزينه مرسوم را موكول به زماني كرد كه محصولاتمان به سود برسد! با وجوديكه ميدانم با شغل كارمندي، رفاه مالي چنداني نيز ندارد.
لبخند و آرزوهاي بزرگش را نثارمان كرد و كارگاه را ترك كرد. خاطرات كودكي مان همچون تصاويري دنباله دار پيش چشمانم ظاهر شدند. و او، مرا با يادآوريِ آذوقه هايِ مهر خدا براي روزگارم تنها گذاشت!
شنبه ۴ بهمن ۲۰ دقیقه
یکشنبه ۵ بهمن –
دوشنبه ۶ بهمن ۴۰ دقیقه
سه شنبه ۷ بهمن ۲۰ دقیقه
چهارشنبه ۸ بهمن ۴۰ دقیقه
پنج شنبه ۹ بهمن ۱۰ دقیقه
جمعه ۱۰ بهمن –
شنبه ۱۱ بهمن ۹۰ دقیقه
یکشنبه ۱۲ بهمن ۵۰ دقیقه
دوشنبه ۱۳ بهمن ۲۰ دقیقه
سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۰ دقیقه
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۴۰ دقیقه
پنج شنبه ۱۶ بهمن –
جمعه ۱۷ بهمن –
سلام استاد
یک شنبه ۵ بهمن: ۳تا
دوشنبه ۶ بهمن : ۴ تا
سه شنبه ۷ بهمن : ۵تا
چهارشنبه ۸ بهمن: ۱۸ تا
پنج شنبه ۹ بهمن: ۳ تا
جمعه ۱۰ بهمن : ۷ تا
شنبه ۱۱ بهمن: ۶ تا
یک شنبه ۱۲بهمن: ۶ تا
دوشنبه ۱۳ بهمن : ۴تا
سه شنبه ۱۴بهمن : ۳ تا
چهارشنبه ۱۵بهمن: ۴ تا
پنج شنبه ۱۶بهمن: ۵ تا
جمعه ۱۷بهمن : ۸ تا
شنبه ۳
یکشنبه ۶
دوشنبه ۵
سه شنبه ۷
چهارشنبه ۳
پنج ششنبه ۴
جمعه۲
شنبه ۲ یکشنبه ۷
دوشنبه ۴ (مژگان نشاط)
سه شنبه ۵ چهارشنبه۴
یکشنبه ۵ بهمن :۵
دوشنبه ۶ بهمن :۶
سه شنبه ۷ بهمن :۴
چهارشنبه ۸ بهمن :۲
پنج شنبه ۹ بهمن :۴
جمعه ۱۰ بهمن :-
شنبه ۱۱ بهمن :۴
یکشنبه ۱۲ بهمن :۲
دوشنبه ۱۳ بهمن :۳
سه شنبه ۱۴ بهمن :۵
چهارشنبه ۱۵ بهمن :۱
پنجشنبه ۱۶ بهمن :۶
جمعه۱۷ بهمن :۶
سلام
آمار ده دقیقه نوشتن( با نام ده قطعه آسان ) – از ۴ بهمن تا ۱۷ بهمن
شنبه -۷ تا
یکشنبه- ۱۴ تا
دوشنبه- ۱۵ تا
سه شنبه – ۱۲ تا
چهار شنبه – ۱۶ تا
پنج شنبه – ۲۳ تا
جمعه – ۱۲ تا
—-
شنبه – ۲۸ تا
یک شنبه –۲۵ تا
دوشنبه –۲۰ تا
سه شنبه –۲۳ تا
چهارشنبه –۲۷ تا
پنج شنبه – ۱۰ تا
جمعه -۱۳ تا
سلام
آمار ده دقیقه نوشتن( با نام ده قطعه آسان ) – از 4 بهمن تا 17 بهمن
شنبه -7 تا
یکشنبه- 14 تا
دوشنبه- 15 تا
سه شنبه – 12 تا
چهار شنبه – 16 تا
پنج شنبه – 23 تا
جمعه – 12 تا
—-
شنبه – 28 تا
یک شنبه –25 تا
دوشنبه –20 تا
سه شنبه –23 تا
چهارشنبه –27 تا
پنج شنبه – 10 تا
جمعه -13 تا
شنبه 4
یکشنبه 6
دوشنبه 0_روم سیاه😢
سه شنبه 12
چهارشنبه 12
پنجشنبه 3
جمعه 2
شنبه 12
یکشنبه 12
دوشنبه 10
سه شنبه 3
چهارشنبه 12
پنجشنبه 12
جمعه 6
4 بهمن: 2
5 بهمن: 2
6 بهمن: 3
7 بهمن: 3.5
8 بهمن: 3
9 بهمن: 3
10 بهمن: 2
11: 4
12: 5
13: 2
14: 2.5
15: 2
16: 2
17: 2
این هفته تصمیم داشتم بیشتر بنویسم که متاسفانه خیلی سرم شلوغ شد، ولی هر طور شده بود 20 دقیقه رو مینوشتم چون 20 دقیقه تقریبا قانونم شده. سه صفحه در طول روز و یک صفحه یادداشت قبل از خواب.
ده قطعه آسان:
شنبه ۴ بهمن: ۲
یک شنبه ۵ بهمن: ۳
دوشنبه ۶بهمن: ۶
سه شنبه ۷ بهمن : ۵
چهارشنبه ۸ بهمن : ۳
پنج شنبه ۹ بهمن: ۸
جمعه ۱۰ بهمن :۶
شنبه ۱۱بهمن :۷
یک شنبه ۱۲ بهمن : ۲
دوشنبه ۱۳ بهمن: ۸
سه شنبه ۱۴ بهمن:۳
چهار شنبه ۱۵ بهمن :۴
پنج شنبه ۱۶ بهمن:۳
جمعه ۱۷ بهمن : ۸
یک شنبه (۰۷/۱۰) ۱۰
دوشنبه (۰۸/۱۰) ۱۰
سه شنبه (۰۹/۱۰) ۱۰
چهارشنبه (۱۰/۱۰) ۱۰+۱۰
پنج شنبه (۱۱/۱۰) ۱۰+۱۰+۱۰+۱۰+۱۰
جمعه (۱۲/۱۰) ۱۰+۱۰+۱۰+۱۰+۱۰
شنبه (۱۳/۱۰) ۱۰
یک شنبه (۱۴/۱۰) ۱۰+۱۰+۱۰+۱۰
دوشنبه (۱۵/۱۰) ۱۰+۱۰+۱۰+۱۰+۱۰
سه شنبه (۱۶/۱۰) ۱۰+۱۰
چهارشنبه (۱۷/۱۰) ۱۰
پنج شنبه (۱۸/۱۰) ۱۰
جمعه (۱۹/۱۰) ۱۰
به نام خدا
امروز داشتم عکس های بچگی هام رو نگاه میکردم. چه دوران خوب و خوشی بود، دورانی که پدربزرگم یک گله گوسفند داشت و همیشه تابستون ها به ییلاق می رفتیم. بره ها و بزغاله ها رو بغل میکردیم و باهاشون عکس میگرفتیم، وقتی بهار میشد، پنجشنبهها که از مدرسه میومدیم فقط فکر و ذهنمون رفتن به ییلاق بود و دیدن پدربزرگ و مادربزرگ. اما با این همه، تو اون دوران همیشه دوست داشتم سریع دوره ابتدایی رو طی کنم و به راهنمایی برم، وقتی به راهنمایی رسیدم شور و ذوق رفتن به دبیرستان و دانشگاه رو داشتم، میخواستم زودتر بزرگ شم و یک شغل خوب و درست حسابی پیدا کنم و زندگی تشکیل بدم. اونم گذشت و به دانشگاه رسیدم، ترم اول بود که به خودم گفتم، تازه ترم اولم، کو تا ترم 8. ولی ترم هشتم ام تموم شد و رفتم سربازی، روز سوم سربازی بود که غم عالم و آدم منو گرفته بود، ای خدا! کی میشه این دو سال بگذره؟! من که دیوانه میشم، چطور باید روزامو شب کنم و شبامو روز. اما الان که دارم این متنو می نویسم 5 ساله که از سربازیم میگذره و یه ساله بابا هم شدم. آره، وقتی بچه بودیم خواستیم زودتر بزرگ شیم و وقتی بزرگ شدیم میخوایم برگردیم به دوران بچگی، زندگیمون خلاصه میشه تو آرزوی بزرگسالی و حسرت کودکی.
عاقل آن است که غنیمت شمرد لحظه و دم
نه که حسرت خورد از دی و کند عمرش کم
آرزوهای فراوانت اگر چه بد نیست
لیک، شایسته نباشد که کند روز تو را پر ماتم.
ذهنی:233
عینی:23
مانند بیشتر اوقات، با استرس کارهای روی هم تلنبار شده، مشغول پختن ناهار هستم.
کوهی از ظروف نشسته، سبزی پاک نکرده، لباسهای کثیف، تکالیف انجام نشده، کتابهای نخوانده و… مانند قطاری در ذهنم صف کشیده اند و صدای هوهوی آن کلافهام کرده است.
نگاهم به فرزندانم میافتد:
یکساله و ۳ساله سرخوشانه باهم بازی میکنند و گویی هیچ فکر و دغدغهای در ذهن کودکانهشان پرسه نمیزند.
۹ساله اما با آرامش مشغول کشیدن یک پری دریایی است که همیشه در رؤیاهایش، خود را در قالب آن تصور میکند.
صدای ۳ساله را میشنوم که میگوید: “مامان دالَم (دارم) آجی رو میخندونم”
میگویم: چه خوب، چطوری میخندونیش؟
با ذوق میگوید: “زبونمو میزنم به کف پاش میخنده”
تا سر زبانم میآید که بگویم: “این کار خوبی نیست مامان، دیگه نکن”
که با خودم میگویم بس کن نصیحت کردن را !
خسته نشدی؟ کمی کودک شو. آزاد باش.
خارج از چارچوبهای ذهنیات رها باش.
لحظاتی را بدون فکر به بایدها و نبایدها، خوش باش و لحظه را زندگی کن.
حقیقتش گاهی از اینکه انقدر بزرگ شده ام خسته میشوم
از بالغ درونم که دائماً فعال است؛ خسته میشوم
دلم کودک درونی را میخواهد که سالهاست گمش کردهام و نمیدانم کجا به دنبالش بگردم؟
ولی احساس میکنم برای یک زندگی شاد و رها فقط به کودک درون گمشدهام محتاجم
عینی ۲۷
ذهنی ۱۲۹
《عرض سلام و احترام》
دو روز بعد از جلسه اول کلاس نویسندگی خلاق، فقط استرس بود و نگرانی.
ترس از ناتوانی در انجام تکالیف و جاماندن از سایرین.
اما هر چه گذشت برایم شیرین و راحتتر شد، چقدر زمان را در گذشته برای نداشتن ایده نوشتن، از دست داده بودم.
امروز به حرف استاد رسیدم که شروع به نوشتن از خود نوشتن سختتر است.
وقتی قلم را بر کاغذ میگذارم و در همان بوسه اولی که قلم برلب کاغذ مینهد، سیل افکارم بر بدن کاغد جاری میگردد.
چقدر زیباست این حس، در وصف نمیگنجد، حسی همچون زایش و آفرینش.
گویی من خدای نوشتههایم هستم.
آیا خدا هم از دیدن مخلوقاتش لذت میبرد؟
به گمانم بلی.
دوست دارم انقدر بنویسم تا معتاد شوم به نوشتن.
اعتیاد به گونهای که بدون نوشتن هرگز نتوانم و بانوشتن کولهبار اندوه را از پشت جان خسته آدمیان برداشته و برزمین بگذارم.
اکنون که درحال نوشتنم، گویی تابلوی ایستی در برابر زمان قرار میدهم و آنرا متوقف میکنم و تحت اختیارش میگیرم.
میتوانم هرکاری که بخواهم با زمان و مکان انجام دهم و هر دو را به بازی بگیرم.
به گذشته سرک بکشم و حال و آینده را بهم بدوزم.
همیشه شروع هرکاری از انجام دادن آن سختتر است.
کلمات عینی:۳۳
کلمات ذهنی:۸۲
روزگار کرونای:
دراینروزهادستوبال همه مردم بسته استمن و فرزندهای ام نیز خستهودلگیربودیم از شوهرم خواستم که برای شام بیرون برویم
شوهرم قبولکردرفتیمدریکرستورانت شهر خیلی برای مان خوش گذشتغذاصرف نمودیم شب خیلیدیرشدهبود،هوای بیرون خیلیسردباد های شدیدسردازهرطرفمیوزید
درکنارجادهمنتظر تاکسیبودیمناگهان چشم ام به پسری افتادکهکنارجاده نشسته بود با چند تا برس و رنگ بوت.
کمی نزدیک شدم که روی یک تکهکارتن سردبا لباس های خیلی نازک نشته بود،تن اشمیلرزیدچشماناشپرازاشکودستانشخیلی سردم گرسنه
از پسر پرسیدم:پسر جان چرا خانه نمیروی چون هوا سرد است در اینجا نشستهیاو پسر برایم گفتنهرفتهنمیتوانم!دوباره پرسیدم چرا
گفتمن پولدریافت نکردیمکهبرای مادر خواهرم غذاببرمآنهاگرسنهاند.
گفتمناوقتشباستکسیبرایرنگ بوتهای خودنمیایدگفت خیر من همینجاتاصبحمیباشمتاصبح پولدربیارم .
خیلی گریه کردم و نفس کشیدن برایم مشکل شده بود کمکدرتوان ام نبودکه تا آنپسررااز انجا نجات میدادم
آن شب تلخ پایان بدترازکرونابرای من بود
تعداد کاراکتر ۹۴۹
تعداد کلمه ۱۲۶
تعداد پاراگراف ۱۰
چند سال پیش توی مدرسه جشن داشتیم. آنروز لباس های بهتری تنم کردم و کفش هایم را هم طوری انتخاب کردم که به لباسم بخورد. البته کفشها کمی تنگ بود. آن روز برای جشن خیلی دوندگی داشتم. نزدیک های ظهر کفش های تنگ مثل شکنجه گرهایی، جسم و جانم را می آزرد. خستگی کارهای جشن با تنگی کفش ها چند برابر شده بود و من بدون آنکه متوجه باشم با اعصاب ناراحتی که ناشی از کفش ناراحت بود هم خودم را اذیت می کردم و هم با بداخلاقی و بهانه گیری بقیه را.
ظهر وقتی خسته و کلافه به خانه رسیدم و کفش ها را از پا در آوردم چنان احساس راحتی کردم که انگار دارم توی یک دریای آب شنا می کنم. درد پا چند روزی ادامه داشت و تاول های پا هم ارمغان این تنگی کفش بود. اما من پی بردم که خیلی سخت گیریها و بد اخلاقیهایی که با دیگران دارم بخاطر ناراحتیهای انباشته ی درون من است که ناخودآگاه روی رفتار من با دیگران تاثیر می گذارد. کفشهای تنگ را باید از پا در آورد.
813 کاراکتر
عینی24
ذهنی30
دلم به حال مرد همسایه مان سوخت. چقدر درمانده بود. از وقتی زنش مرده بود. داشت عذاب می کشید. آمد پیشم و دردل کرد. گفت از دست بچه هایم عاصی شدم. یکیش زنش رو طلاق داده امده ور دل من نشسته و کار هم نمی کنه. همه اش چشمش به حقوق ناچیز من هست. دوتا دخترهام که تا جوان بودنند شوهر نکردند. حالا که از سن شوهر کردنشون گذشته. و هر روز دارن با هم دعوا می کنند. مدام به سر و کله هم می زنند. من تماشگر م. چون حرف من را گوش نمی دهند. یعنی به قول معروف من را آدم حساب نمی کند. برای همین مجبورم خودم را دراین سن وسال از خانه بیرون بیندازم. تا کمی از جار و جنجال خانه دور باشم. به بهانه مسجد و خرید همه اش بیرون می روم. چه باید می گفتم. پیرمرد بیچاره. اینا رو که گفت،
یاد قضاوتهای خودم و دیگرا ن افتادم.
که همیشه به هم می گفتیم. که این مرد چقدر بیکاره. مگر خانه و زندگی ندارد که همیشه بیرون از خانه است. همه ش این مغازه به اون مغازه می گردد. فقط خیابان ها را گز (واحد سنجش زمین) می کند.
بیاید دیگران را قضاوت نکنیم. هر کسی مشکلات خاص خودش را دارد که ما از آن بی خبریم. و ما بی رحمانه آن را مورد قضاوتش قرار می دهیم.
1000کارکتر
225کلمه
24عینی
201 ذهنی
باز هم مثل همیشه خانم همسایه با گریه وارد خانه امان شد. داشت بد و بیراه به همسرش و آل و تبار ش شوهرش می کرد. از وقتی من بچه بودم یادم میاد این ها با هم اختلاف داشتند. زن که کسی را نداشت دادش را واسه ما می آورد. ولی نمی دانم چرا تا الان دوام آوردن و از هم جدا نشده بودند. الان که دیگر صاحب عروس و داماد بودند. هم دست از سر هم بر نمی داشتند. مرد همسایه وسواس داشت. همیشه دم از پاکی می زد.روزی چند بار سرویس بهداشتی ها را می شست، سینک ظرفشویی رو چندین بار در روز ضد عفونی می کرد. ولی زن درست برعکس بود. خيلیها در زندگی زناشویی مشکل دارند. و نمی توانند آن را حل کنند. حاضر نیستند. پیش مشاور خانواده بروند. که مشکلشان حل بشود. چون خودشان را علامه دهر می دانند.فکر می کنند که خودشان می توانند حلال مشکلات خود باشند. در حالی که هر لحظه بر مشکلاتشان دامن می زنند. و زندگی را بر خود و بچه هایشان سخت می کنند. طلاق گرفتن هم زشت می دانند. ولی هر روز تو سر و کله هم زدن را زشت نمی دانند. زن داشت هنوزم بعد از چهل سال زندگی، همه تقصیر ها را گردن خواهر شوهرش می انداخت.
در حالی که خواهر شوهرش ان سر دنیا بود…
1000کارکتر.
220 کلمه
16 کلمه عینی 204 کلمه ذهنی
سلام و عرض ادب خدمت استاد کلانتری عزیز🌷
استاد من فراموش کردم ک تعداد کارکتر و کلمات عینی و ذهنی رو در پایین متن براتون بنویسم به همین خاطر ، اینجا براتون ارسال میکنم .
کلمات عینی:۱۰
کلمات ذهنی:۶
تعداد کارکتر:۷۹۴
امروز که داشتم اتاقم را جارو میکشیدم،متوجه نقاط سیاه رنگی شدم ک در گوشه اتاقم تجمع پیدا کرده بودند.جارو را خاموش کردم و به آن ها نزدیک شدم، متوجه شدم ک آن نقاط سیاه، مورچه های بی نوایی هستند که به دور ذراتی گرد هم آورده اند. کنجکاوانه کنارشان نشستم و با دقت بیشتری به آن ها چشم دوختم. یکی از آن ها که به چشم من، جثه ی کوچکتری نسبت به بقیه داشت،با زحمت بیشتری ذره اش را بر روی کولشمیکشید.
گاهی اوقات در طول مسیر، بر اثر برخورد بقیه مورچه ها به تن کوچکش، ذره از کولش شوت میشد و او مجبور بود که راه رفته را برگردد تا دوباره آن را بار بزند و به مسیرش ادامه دهد.
به راستی او واقعا با آن جثه کوچک، برای تحقق بخشیدن هدفش،میجنگید.
درواقع او برایش شکست اهمیتی نداشت، مهم نبود چندمرتبه آن مسیر را برگردد،
اهمیتی نداشت چقدر در طول مسیر خسته میشد،
تنها چیزی ک پیش رویش میدید، موفقیت و مقصد نهایی بود.🐜 ✅
قلم به دست گرفته ام و مینویسم برای خودم، برای وجودم، برای جسمم و برای روحم.
مینویسم تا واضح تر بتوانم سبک زندگی گندم را حس و حتی لمس کنم،مینویسم تا به تلخی نشنیدن تیک تاک ساعت در روز و ندیدن تابش آفتاب پی ببرم.
مینویسم تا که مغزم را خالی کنم از واژه های بی بارو بی روح.
من قلم را در دستانم بر روی تکه کاغذی فشار میدهم تا بتوانم به خود پیر زنم بفهمانم که اگر در قبرستانی دور افتاده از شهر، از بیابان، یا جنگل و یا از دریا بدون حاله ای از نور ماه و بدون حتی شاخه ای خشکیده از بی آبی، حیات میکنم مقصرش خود خاک خورده ام هستم.
من مینویسم تا گره های مغزم را کمی شل تر کنم،
عصب هایش را کمی آرام تر کنم، مویرگ هایش را
کمی روان تر کنم وحافظه اش را کمی خالی تر کنم.
مینویسم چون کاغذ ها خانه ام و قلم ها آب حیاتم و کلمات امید به زندگی ام هستند.
ندانستن اینکه چه بنویسم مانند عنکبوتی لجباز بر روی پاهایم راه میرود اما من دستانم را به حرکت در می آورم تا بتوانم آن موجود سیاه و نفرت انگیز را از روی پاهایم بردارم و حس بدم را از بین ببرم.
مینویسم تا به هنگام شب که میخواهم آرام بگیرم با خودم نگویم که چرا آن عنکبوت هنوز روی پاهایم هست .
استاد این و زمانی نوشتم که هیچ ایده ای نداشتم و خیلی حال روحیم بد بود
زندگی پر از هیایو و دغدغه برای بدست آوردن هدف و استعداد درون آدم هاست
شاید جمله ام زیاد راحت الحقوم نباشد ولی دریافتم این هست
تلاش روزمره
تلاش در هر دقیقه و ثانیه و ساعت ها و هفته ها
برای بدست آوردن هر چیزیست که آینده ای درخشان داشته باشد
فکر ها ، ذهن ها مشغول میشوند که فقط چه کار میتوان کرد که دستهایم برای هدفهایم به کار گرفته بشوند
چه انگیزه ای ؟
چه امیدی به چه چیزی؟
چه کاری؟
استعداد کجاست ؟
مکان من کجاست ؟
دقیقه ها از دستم میروند
پس چرا من هنوز درگیر اتفاق های کوچکم و تنها لذتم غذاییست که میخورم !
چشم هایم آینده ای درخشان را روئت میکنند
اما پاهایم به حرکت در نمی آیند
مشکل کجاست
از کجا شروع میشود مسیر پر از اتفاق و هیجان خوب ؟
زیباست تخیل
زیباست رویا
اما بسی دشوار است مسیر به دست آوردن آن رویا و تخیل
روز مادر.
مدتی هست که از سالروز ازدواجم و روز مادر،چندان خوشم نمی آید.
در این دو مناسبت، حسرتی در نگاه همسرم می بینم که آتشی بر دلم می زند.
سعی بر قایم کردنش دارد ولی آخر، بغضش میترکد بدجوری دل تنگ مادرش میشودچون،بیشتر مواقع از او دور بود. همیشه این حسرت در دلش ماندکه یک دل سیر پیش مادرش نماند.
۴ سال پیش خبر دادن که مادرت مریض است و تورو می خواهد، رفت دیدن مادرش. بعداز سه روز مادر دار فانی را ودا گفت. درسالگرد ازدواجمان. عشقی که نسبت به مادرش داشت ستودنی بود و همین باعث شد او را برای یک عمرزندگی انتخاب کنم، با خودگفتم: کسی که انقدرمادرش را دوست دارد قطعا میتواند همسر خوبی باشد. به اصرار هایش جواب مثبت دادم عشقی،که قابل ستایش بود. دیروز که خبرفوت یکی ازفوتبالیست عزیزمان راشنیدم ناراحت شدم، وقتی فهمیدم، چقدر وابسته ی مادرش بود. همه جا پر شد از محبتی که نسبت به مادرش داشت. از تلوزیون که این تصویرها رادیدم،آن عزیز یادش برای همیشه درگوشه ی ذهنم ثبت شد. البته نه بخاطرهنر پیشه بودنش بخاطر،عمرکوتاهی که داشت وخوشحال از آنکه به بهترین شکل ممکن زندگی کرد. عشقی که نسبت به مادرش داشت او را محبوب تر کرد. کاش قدر عزیزانمان را تا وقتی که زنده ان بدانیم. همسرم که سنگ تمام برای مادرش گذاشت باز یادش قلبش را به درد می آورد
چه برسد به کسانیکه از این محبت غافل باشند. بیاین یاد بگیریم تا وقتی که زنده ایم زندگی کنیم. هرآن ممکن است دیگری خود ما باشیم… تعدادجمله۱۸.تعدادکلمه ۲۴۹.کاراکتر ۱۱۲۴جمله عینی۳۵وذهنی۸۵
تعدادکلمه ۲۴۹
روزهای تابستان خیلی طولانی بود بخصوص بعد از ظهرهایش.صبح ها سرمان گرم بود به تماشای کارکردنهای مادر. خرید سبزی تازه و دیگر وسایل غذا و پاک کردن و شستنش و پختن یک غذا با مواد تازه و دست اول. وما هم سرگرمی با انجام بازیهایی شبیه کارهای او. سرمان با این بازیها گرم می شد.
اما بعد از ظهر که او خسته از گرما پناه می برد به خواب پای پنکه، روزمان عجیب کش می آمدو حوصله مان حسابی سر می رفت اول با آآآ گفتن توی پنکه شروع می کردیم و بعد هرچیزی اطرافمان می شد وسیله ی بازی. با نخهای فرش شکلهای مختلف می ساختیم یا آنها را می کندیم و با آن چیزهایی می نوشتیم روی فرش. و یا با دستمال کاغذی عروسک می ساختیم و کلی وقت برای آن عروسک ماجرا می ساختیم و داستان. حتی گاهی با خورده پارچه های اضافی از خیاطی مامان که مخصوص اینکار گذاشته بود برای عروسکمان لباس طراحی می کردیم.
حالا بعد از سالها فهمیده ام همین وقت های خالی و دست های خالی تر، با چاشنی فرصتهای حوصله سربر، زمینه ی ایجاد خلاقیت بود. بله خلاقیت را باید در فرصتهای خالی به دست آورد نه با آموزش.
928کاراکتر
کاراکتر عینی46
کاراکتی ذهنی20
ساعت را به وقت قبل از نماز صبح تنظیم کردم ، با اینکه شب تا دیر وقت بیدار بودم، مشگل دوباره بیدار شوم.
بسیار خسته بودم اما تلوتلو خوران به سمت خاموش کردن صدای زنگ ساعت حرکت کردم ،چشمانم کاملا بسته بود. نهیبی در دلم گفت، برو بخواب خسته ای و ساعت را برای یک ساعت دیگر تنظیم کن ،اما خودم را درحال باز کردن در دستشویی دیدم و این یعنی یک گام عبور ازخود، مسواک غلیظی زدم و وضو گرفتم.
در فکر این بودم که چگونه افسار افکارم را در دست بگیرم تا بتوانم سیم ارتباطی خوبی راوصل کنم که وقتی میگویم تنها تو را میپرستم ، او مرا باور کند نوری در قلبم بتاباند تا بتوانم در درجه عمل هم این جمله را پیاده کنم و تنها اورا بپرستم و کتابی شوم از توجه ، یعنی جدا شدن از هرالهه ای جز او ، مهربان بودن، یعنی اول او و بعد همه و پایان این من تهی و سرکش.
لجام با خشم و حسد و کینه در وهله اول، شرم داشتن از انجام هر کار دون در محضر نور ، یعنی با حوصله به دیگران گوش دادن و گام به گام از هر ظلم و ستمی تفریق شدن ، یعنی رخت بر بستن هر زشتی و سیاهی و پستی به شعاع ارتباطت با دیگران یعنی فرمولی برای سازندگی و آن حد از توان برای رها کردن تیر آرش از کمان دل و گسترش مرز انسانیت.
تعدادکلمه ۲۳۷
کاراکتر۱۰۵۰
جمله ۵
پاراگراف ۴
روزِ غم/ امروز قرارشد به عیادت پدرم روم .چرا که حال نامساعدی داشت ،بعد از سلام و احوال پرسی و جویا شدن از حال خانواده کنارش نشستم و تکان نمی خوردم همچون مادری که نمی توانست طفلش را رها کند، از من خواست که برایش شعر بخوانم شروع به خواندن لا لایی کردم: لالالالا بخواب بابا، چراغِ خونم بخواب بابا، در حین خواندن، موهای سپیدش را نوازش میکردم و دستان گرمش که گرمای وجودم بود ، محکم فشار میدادم؛ نگاهم از چشمانش دور نمی شد، برای اولین بار بوسه ای بر پیشانی ام زد خوب پدر خجالتی بود؛روبه من کرد و گفت دخترم مراقب خودت باش . اشکم جاری شد و در جوابش گفتم: انشاالله که خوبِ خوب خواهی شد و خودت مراقبم هستی . در وحشتی غرق شدم که توان فرار نداشتم. می بایست برای چیزی که طلب کرده بود به بیرون می رفتم ، نمی توانستم تنهایش بگزارم ، اما چاره ای نبود. آهسته دستانش را از دستانم جدا کردم ، چهره اش نورانی بود، این صحنه را در خواب هم ندیدم ،؛ اشک امانم را بریده بود. با لبخند مهربانش گفت : نمی خواهی کار من را انجام دهی ؟ آنقدر گرم حرف زدن بودم که خواسته اش را فراموش کردم.باید می رفتم که در همان لحظه ی برگشت از نگاهِ او صدای هشدار دستگاه به گوشم آمد.وای که دنیا بر سرم خراب شد. فریاد زدم بابا بابا اما دیگر صدایم را نمی شنید، بابای خوبم آسمانی شد و به دنیای ابدیت فرا خوانده شد. آن لحظه بود که گفتم:ای کاش قدر بودنش را میدانستم ای کاش .حرف هایش را گوش میکردم .اما چه بد که این ای کاش ها گفتنش دیر شد.پس تا هستیم قدر هم را بدانیم چرا که روزی همه ی ما با این جمله ی انالله واناعلیه راجعون مواجه خواهیم شد.
کابوسم به حقیقت پیوسته بود، من دوباره به آن شهر لعنتی بازگشته بودم.
در ذهنم تکرار کردم: تو روحت کرونا. دوباره تکرار کردم، بلند و بلند تر.
من دوست های زیادی برای ملاقات نداشتم، و از طرفی عاشق ماندن در خلوت و خانه بودم.
احتمالا الان از خودتان می پرسید: پس چرا تو روح کرونا؟
اجازه دهید شفاف سازی کنم:
یازده سال از عمرم در شهری کوچک سپری شد. بعد ما تصمیم گرفتیم به تهران نقل مکان کنیم، برای زندگی ای بهتر.
به مدت سه سال آنجا زندگی کردم. هنوز یک سال از رفتنمان نمی گذشت که عاشقش شدم، و متنفر از شهری که بچگی ام را درش زندگی کردم.
تهران پر بود از مکان های مختلف و امکانات بی پایان. آنجا زندگی ام خوب بود، خوشحال و سرزنده بودم؛ تا اینکه سر و کله ی آن ویروس نکبت در زندگی ام پیدا شد. از لحظه ی ورودش به کشور ما جمع کردیم و برگشتیم به آن شهر جهنمی.
تقریبا یک سالی از آمدنمان به اینجا می گذرد، و من همانطور در جهنم آن شهر می سوزم و هنوز یاد نگرفته ام چطور باید بسازم.
دلتنگ بودم، برای اتاقم، کتاب هایم، صندلی راکم و…
اشک از گوشه ی چشمانم پایین غلتید؛ ولی درد من بیشتر از آن بود که با نوازش حقیرانه ی آن قطرات اندوهم را فراموش کنم.
“تو روحت کرونا”
در ذهنم تکرار کردم، دوباره و دوباره، هر بار بلند تر از قبل…
تعداد کارکتر: 1110
کلمات عینی: ۲۳
کلمات ذهنی: ۷۱
به یاد ماندنی شد برایم که لحظات شیرین همانند این نوشته ها هیچ گاه فراموش نخواهدشد. به خاطر شرایط کاری پدرم باید حمل مکان میکردیم ،جابه جایی منزل برایم سخت بود. چرا که می بایست از دوستانی دور شوم که خاطرات خوشی با هم گذراندیم . چه می شد کرد ؛ همیشه زندگی آن طور که میخواهی پیش نخواهد رفت. خلاصه که به محل جدید آمدیم . وای خدای من چه حس غریبانه ای داشتم ، چگونه این حس از خود دور میکردم. اشک در چشمانم سرازیر شد . دلتنگ دوستانم شدم که هر لحظه که می خواستم کنارم بودند.
یک روزی در قدیم الایام، یکی می آید کارکرده یا نکرده از ارث پدرش یا مفت، زمین می خرد و آبادش می کند و باز می خرد. بعد همه ی عمرش را در راه حفظ و حراست از این زمینها می گذرد. نزدیکان این آدم با او جمع المال اند و هرچه این دارد مال همه است. بعد این آدم روزی می افتد و می میرد و دارایی اش تقسیم می شود بین فرزندانش البته در وصیت نامه ای که خیلی رو نمی شود. بااینحال اینکه به عده ای می رسد و به عده ای نمی رسد کاری نداریم.
بچه ها، ولی می خورند و می آشامند و عمری می گذرانند. استفاده کرده از این مال یا استفاده نکرده، آنها هم می میرند و مال می رسد به نسل دوم. نسل دوم هم وصیت نامه های نسل قبل را ندیده درگیر انحصار وراثت می شوند. اصولا کسی هم که اهل تلاش و جداسازی این مال نیست چون این نسل زخم خورده! هرچه دور هم جمع می شوند سرِدارایی نسل قبلشان به جنگ و دعوا می افتند. کم کم بچه های نسل سوم بزرگ می شوند و اطلاع پیدا می کنند از این گنج خاموش و وسوسه ی مالی که می شود فروخت و خورد بدون تلاش. آنوقت می افتند دنبال کارهایش تا مال را آزاد کنند و بفروشند. اما مال از یک طرف دست رعیت ها و آدم هایی است که دانسته و ندانسته خرید وفروشش کرده اند و از طرف دیگر لابلای وصیت نامه های پوسیده و قایم شده و نشده پنهان است مثل گنج و از طرفی هنوز هم وقتی همه دور هم جمع می شوند فیلشان یاد دعواهای نسلی هندوستان را می کند و دوباره به جایی نمی رسند. و مال، حالا یا دست کسان دیگری است یا بیابان برهوت شده و کم کم دارد می شود جزو اموال عمومی.
این وسط گاهی هم آدم هایی مثل شوهر من پیدا می شوند که نمی دانند چرا عشق زنده کردن مال دارند بدون هیچ نفعی. اینها تلاش می کنند و گاهی مالی آزاد می شود و تقسیم می شود و می دهند در خانه های نسل سوم. نسل سوم با ناز و ادا امضاء می کنند و پول را می گیرند و می خورند و می نوشند. و این وکیل مآبها را فحش می دهند و ازشان بد می گویند که چرا ارزان فروخت و چرا سهم رعیت را زیاد داد و…
از این ماجرا هیچ درس خاصی نمی توان گرفت غیر ازاینکه، زیاد تلاش بکنی یا نکنی خیلی فرقی ندارد. بهرحال فقط قسمتی از حاصل تلاشت را می توانی بخوری و بیاشامی و حتی نسل های آینده ی توهم چنین خواهند بود.
1400 کاراکتر
عینی61
ذهنی49
مدیر در گوش دخترک چیزی گفت. دختر به همراهش وارد دفتر شد. مدیر یک بسته اسکناس تا خورده داخل کیفش گذاشت. گفت دم عیده واسه خودت کفش بخر. دختر ناخودآگاه نگاهی به کفشهایش کرد. ولی جرات مخالفت را نداشت. به راه افتاد در راه به این فکر می کرد که چطوری آن را به مادرش بگوید. حتما مادرش بلوا به پا می کند. درست حدس زده بود مادرش جوش اورد. و دعوایش کرد انگاری که تقصیر او بود. گفتن مگر ما گداییم یا فقیریم. باید فردا صبح پول را پس بدهی. تا صبح خواب به چشمش نیامد. آخه چجوری این کار را بکند. فردا صبح با بی میلی راهی مدرسه شد. و دوباره مادر با تذکر تندش او را همراهی کرد. وقتی وارد مدرسه شد. خیلی خلوت بود مستخدم داشت سالن نماز خانه را جارو می کرد. صدای گوش خراش جارو برقی به گوش می رسید.به ناگاه فکری به ذهنش رسید. ولی آخه چگونه حرفش را بگوید. که او هم ناراحت نشود. آهسته وارد شد وبه آرامی گفت:اگر کسی به شما کمک مالی کند ناراحت نمی شوید. مستخدم که قوز کرده بود برق شادی در چشمش حلقه زد و گفت از خدا مه. او هم بی معطلی پول را از کیفش در آورد و ودر دستان زبر و پینه بسته او قرار داد. و با شادی سالن را ترک کرد.
1000 کارکتر
220 کلمه
25عینیمدیر در گوش دخترک چیزی گفت. دختر به همراهش وارد دفتر شد. مدیر یک بسته اسکناس تا خورده داخل کیفش گذاشت. گفت دم عیده واسه خودت کفش بخر. دختر ناخودآگاه نگاهی به کفشهایش کرد. ولی جرات مخالفت را نداشت. به راه افتاد در راه به این فکر می کرد که چطوری آن را به مادرش بگوید. حتما مادرش بلوا به پا می کند. درست حدس زده بود مادرش جوش اورد. و دعوایش کرد انگاری که تقصیر او بود. گفتن مگر ما گداییم یا فقیریم. باید فردا صبح پول را پس بدهی. تا صبح خواب به چشمش نیامد. آخه چجوری این کار را بکند. فردا صبح با بی میلی راهی مدرسه شد. و دوباره مادر با تذکر تندش او را همراهی کرد. وقتی وارد مدرسه شد. خیلی خلوت بود مستخدم داشت سالن نماز خانه را جارو می کرد. صدای گوش خراش جارو برقی به گوش می رسید.به ناگاه فکری به ذهنش رسید. ولی آخه چگونه حرفش را بگوید. که او هم ناراحت نشود. آهسته وارد شد وبه آرامی گفت:اگر کسی به شما کمک مالی کند ناراحت نمی شوید. مستخدم که قوز کرده بود برق شادی در چشمش حلقه زد و گفت از خدا مه. او هم بی معطلی پول را از کیفش در آورد و ودر دستان زبر و پینه بسته او قرار داد. و با شادی سالن را ترک کرد.
1000کارکتر
25 عینی
195ذهنی
با دوستم صحبت یکی از بچه ها بود از قول او نقل می کنم که می گوید که من نمی خواهم درس بخوانم و میخواهم بروم دنبال کاروکاسبی. می گوید: پدرم دیپلمه است و الان کارگاه مبلمان شهری دارد خیلی هم وضع مالی اش خوب است. منهم میخواهم کارخانه دار بشوم و نیازی نمی بینم برای اینکار درس بخوانم. دوستم هم در دلش باز شد و گفت: بله خیلی از جوانها اشتیاقشان را برای درس خوندن از دست داده اند. واقعا من نمی دانم چه بگویم به دانش آموزی که می پرسد من چند سال زندگیم را صرف درس خواندن کنم که یک حقوق بخور ونمیری کف دستم بگذارند؟ دانش آموزی که میگوید اگر بروم وکاری یاد بگیرم و یا از همین الان بروم کف بازار بیفتم، میتوانم کلی پول در بیاورم. جواب آن دانش آموز را چه بدهم که می آید و میگوید چند شب پیش پیتزا سفارش داده بودم و وقتی دررا باز کردم دیدم معلم دبستانمان است با کلی شرمندگی. به او بگویم آخر تحصیلات این است؟
سرم را زیر می اندازم و فکرمی کنم ای کاش تصمیمات مهم زندگی را با دقت بیشتر و در شرایطی به غیر از جوگیری بگیریم.
902 کاراکتر
عینی:30
ذهنی:20
باعرض معذرت من فکر کردم باید یک قطعه انتخاب کنیم و بفرستیم.وگرنه هرروز نوشتم
نزدیکای ظهر بود.که همسرم اومد خونه.باز مثل همیشه با چند کیسه پلاستیکی پر از میوه و گوشت و مرغ و یک هندوانه بزرگ.منم مثل همیشه غر زدم…که واسه چی باز این همه چیز و میز خریدی؟صد بار گفتم این همه خرید نکن.اخه مگه تو سرش می ره.باز کار خودش رو می کنه.اخه چهارتا مرغ خریدی،ده کیلو پرتقال خریدی واسه چی؟مگه در طول هفته یک بار بیشتر مرغ می خوریم؟این جوری مجبوریم هفته ای دو سه بار مرغ بخوریم.هی با این کمر دردم بشینم و آب پرتقال بگیرم.چون یخچال جا نداره.و تو هوای گرم بندر زود خراب می شه.اینو که گفتم ناخودآگاه یاد حرف مادرم افتادم که می گفت دختر این قدر نا شکر نباش.خیلی از زندگی ها به خاطر همین یه مورد که مدام تو داری غر می زنی از هم پاشیده.چون آقا خساست به خرج می ده و چیزی نمی خره.زن هم همیشه شکایت می کنه که باید واسه یک کیلو سیب زمینی پیاز التماس کنم.و تو حسرت یه پیتزا بمونم.شوهرم خرجی نمی ده.مدام شکوه و شکایت دارن از همدیگه.اخه آقای عزیز تو که نمی تونی یا نمی خوای خرج خانواده بدی.چرا زن گرفتی.و بچه دار شدی.یهو به خودم اومدم.پرتقالها رو شسته بودم.و داشتم مرغ ها رو تکه تکه می کردم وباز غر زدم…
شب از نیمه هم گذشته بود و من هنوز روی کاناپه سبزم لم داده بودم. عطر چای دارچین و ملحفههای شسته شده، خواب از چشمانم ربوده بودند. دوست داشتم فردا صبح که از خواب بیدار میشوم یک اتفاق جالب برایم بیفتد تا همیشه از آن یاد کنم. این فکرها اونقدری طول نکشید و خوابم برد.
نمیدونم چیزی شبیه خواب و بیداری بود. مدام غلت میزدم و خوابهای یکی در میان پرت و پلا…
هر از گاهی از خواب میپریدم و نگاهم به رقص گوله برفهای شیطون میافتاد و دوباره بیهوش میشدم.
احساس کردم دارم میخندم که یکدفعه یک چیزی گفت: بوووم!
برق سه فاز از چشمهایم پرید. هنگ کرده بودم. تا چند ثانیه بدون حرکت، فقط روبرو رو نگاه میکردم. روبروم هم سفت بود هم زبر. فرش بود!!!
من از روی کاناپه افتاده بودم پایین.
همش با خودم میگفتم مگه میشه دختر، تو چرا باید بیفتی پایین؟!
و چقدر زود یادم رفت، خودم خواسته بودم صبح برایم یک اتفاق جالب بیفتد تا همیشه از آن یاد کنم.
این اتفاق، خیلی وقتها برای آرزوهایمان هم میافتد. آنها رخ میدهند اما ما یادمان نمیآید خواستنشان را
کاراکتر: ۱۰۰۰
عینی: ۱۳
ذهنی: ۱۷
رنگ چشمان او بود، پزش را من میدادم .پدرم را میگویم ،
آنقدر جذاب وخوشپوش بود ،وقتی به مدرسه ام می آمد دفترمدیر بولوله می افتاد. الان هر موقع سام درخشانی را می بینم یاد جوانی هایش می افتم .
پدرم شده قسمتی از شکرگزاری عبادتم ، خدایا ممنونم که مهربانترین برایم، پدرم بود و تو گذاشتی این حس و لمس کنم .
بیست روز جهنمی او را از ما گرفت .جواب آزمایش آنقدر پیشرفته بود که جای هر امیدی رو ابتدا به ساکن منتفی کرد.
گرید پنج. در آن اتاق فارغ از هر جوابی خوابیده بود و ما باید فغانهایمان را در گلو خفه میکردیم. امیدوارتر از آن بود که بگذاریم اشگهایمان را ببیند،
نمیدانم بعضی وقتها در کما رفتن هم نعمتی میشود و خیلی بهتر از این است که دفتر رویا را برایش ورق زنی. اون مدت باندازه همه عمرم دروغ گفتم ، از سلامتیش از سفر و گل و… وقتی امید مکرر را در چشمانش میدیدم جدی تر دروغ میگفتم.
کنارش مثل سنگ شده بودم مبادا دستم رو شود. آن همه انرژی را کدام عشقی تامین میکرد که میتوانستم مثل آدمی عادی حرف بزنم ، راه بروم وبخندم، میدانید وقتی نا امیدی سفره پهنه روزگارت شود،دوست داری اقلا عشقت با امید آخربن نفسش را بکشد ،اون موقع شاید دروغ هم عبادت باشد .
تعداد کلمه ۲۲۲
کاراکتر۱۰۸۰
جمله۱۶
پاراگراف۷
امروز دخترم بعد از یک ساعت وقتی اومد خونه.گفت:مامان آدم چه چیزها که نمی بینه و نمی شنوه.اگه خودم ندیده بودم اصلا باورم نمی شد.گفتم حالا مگه چی شده؟گفت:تو آسانسور بودم که یهو همسایه طبقه پایین اومد تو آسانسور،بدون ماسک و خودش رو انداخت روی میله ی اطراف آسانسور.انگار نه انگار که کرونایی در کاره.داشتم با خودم فکر می کردم این دیگه چه جور آدمی ه. که یهو گفت:وضعیت کرونا خیلی وخیم تر شده.اگه ماسک خواستین من ارزونتر بهتون می دم.چند لحظه ماتم برد.شوکه شدم.آدم نمی فهمه به این جور آدما چی بگه.به نظرم هیچی نگه بهتر و سنگین تره.اخه بعد از یک سال هنوز توکله ت نرفته که کرونا چیه؟واسه چی باید رعایت کنی.مگه دوتا بچه کوچک نداری.اینا به کنار.مگه نباید راه و رسم زندگی رو یاد بچه ت بدی.نباید بهش بگی که موقع خطر باید از خودت محافظت کنی.اینا اگه چیزی هم بگی می گن مرگ دست خداست.چقدر بعضی ها بی خیال اند.به قول مامانم که تو بچگی بهمون می گفت:مگه دارم با دیوار حرف می زنم.این جور آدما فقط حرف خودشون رو می زنن.واست صغری و کبری می چینن.و هزار دلیل من در آوردی که از زیر یه کار ساده در برن.کار سادهای مثل ماسک زدن.
امروز از عصر عصبانی بودم.ولی خشمم رو کنترل می کردم.از دست میوه فروش داخل بازارچه ناراحت بودم.رفتم یک کیسه پرتقال و سیب و ذرت ازش خریدم.یک خانوم هم اومده بود کرفس بگیره.خانوم گفت:آقا این کرفس واسه منه رو حساب این خانوم نبری؟آقاگفت:باشه.خانوم که انگار فروشنده رو می شناخت دوباره تکرار کردو آقا گفت باشه.منم به شک افتادم بعد از رفتن خانوم رسید به حساب من.گفت می شه چهل تومن.گفتم دوباره حساب کن.گفت ببخشید کرفس اون خانوم هم به پای شما نوشتم.شوکه شدم وعصبانی ولی کاریش نمی شد کرد.فقط خودم رو کنترل کردم و خشمم رو تو خودم ریختم.با خودم عهد کردم که دیگه ازش خرید نکنم.این کارش باعث شد به همه شک کنم.همه جور آدمی پیدا می شه.روزی دوسه تومن از هر کسی بزنه کلی گیرش میاد.هیچکسی هم متوجه نمی شه.تا شب عصبانی بودم.هی یادم میومد و شاکی می شدم.وقتی از چیزی ناراحت می شم دچار پرخوری عصبی می شم.هی می خورم و سیر نمی شم.اول نون و پنیرخوردم.بعدش رفتم سراغ برنج و گوشت ظهر.بعد یک ساعت نیمرو درست کردم.داشتم منفجر می شدم.ولی باز احساس سیری نمی کردم.آخر شب هم یک استکان چای پر رنگ و شیرین با حلوا مسقطی.ولی باز گرسنه بودم…
سلام استاد کلانتری عزیز 🌹 🌺 🌹
قطعه ی نویسنده ای که هنری حرف می زند:
+چقدر بخاری زیاده پختم
_من سردمه
+الان که نیمروزه، آفتابه، حداقل کمترش کن نه اینطوری تا آخر
_تو که داری میری توی اتاق، اونجا هم که خنکه
+آره اما همین چندباری که از چند متری بخاری میخام رد شم، گرمای اونجا می پاشه به صورتم
_اووووه (باخنده) گرماش می پاشه به صورتم.
من هم با خنده فراوان به اتاق خنک رفتم.
نفهمیدم از کجای ذهنم این تعبیر بر زبانم جاری شد، احتمالا از اثرات نوشتن و یکی به دو کردن با کلمات است. هر چه بود خوش درخشید و اثر خوبی از خودش بجا گذاشت. فضای صحبتمان را ملایم و خنده دار کرد.
مگر چه می شود در صحبت های عادیمان تعابیر هنری به کار ببریم؟ مگر صحبت های شاعرانه فقط برای عاشق معشوق هاست یا مگر فقط برای یک جنس صحبت خاص است. در بحث و دعوا هم مسیر را عوض می کند. همین مکالمه ی رو به عصبانیت بالا، آخرش را ببینید. چطور تمام شد؟ با خنده خنده. فقط بخاطر چی؟ یک تعبیر ادبی.
احتمالا یک نویسنده بیشتر بتواند در کلام از زیبایی های ادبی استفاده کند. البته منظورم قلمبه سلمبه حرف زدن نیست. اما اگر یک نویسنده گاهی از زیبایی های قلمش به رخ کلامش بکشد، دیگر آن همه هنر و ذوقش تنها در نوشته هایش محصور نمی ماند.
تعداد کاراکتر: 1016
تعداد کلمه: 212
روزِ غم/ نوشته شده از شهناز عبداللهی .امروزبه عیادت پدرم رفتم چرا که حال نامساعدی داشت ،بعد از سلام و احوال پرسی و جویا شدن از حال خانواده کنارش نشستم و تکان نمی خوردم همچون مادری که نمی توانست طفلش را رها کند، از من خواست که برایش شعر بخوانم شروع به خواندن لا لایی کردم: لالالالا بخواب بابا، چراغِ خونم بخواب بابا، در حین خواندن، موهای سپیدش را نوازش میکردم و دستان گرمش که گرمای وجودم بود ، محکم فشار میدادم؛ نگاهم از چشمانش دور نمی شد، برای اولین بار بوسه ای بر پیشانی ام زد خوب پدرم خجالتی بود؛روبه من کرد و گفت دخترم مراقب خودت باش .اشکم جاری شد و در جوابش گفتم: انشاالله که خوبِ خوب خواهی شد و خودت مراقبم هستی . در وحشتی غرق شدم که توان فرار نداشتم. می بایست برای چیزی که طلب کرده بود به بیرون می رفتم ، نمی توانستم تنهایش بگزارم ، اما چاره ای نبود. آهسته دستانش را از دستانم جدا کردم ، چهره اش نورانی بود، این صحنه را در خواب هم ندیدم ،؛ اشک امانم را بریده بود. با لبخند مهربانش گفت : نمی خواهی کار من را انجام دهی ؟ آنقدر گرم حرف زدن بودم که خواسته اش را فراموش کردم.باید می رفتم که در همان لحظه ی برگشت از نگاهِ او صدای هشدار دستگاه به گوشم آمد.وای که دنیا بر سرم خراب شد. فریاد زدم بابا بابا اما دیگر صدایم را نمی شنید، بابای خوبم آسمانی شد و به دنیای ابدیت فرا خوانده شد. آن لحظه بود که گفتم:ای کاش قدر بودنش را میدانستم ای کاش .حرف هایش را گوش میکردم .اما چه بد که این ای کاش ها گفتنش دیر شد.پس تا هستیم قدر هم را بدانیم چرا که روزی همه ی ما با این جمله ی انالله واناعلیه راجعون مواجه خواهیم شد.
امروز گوش هایم را به موسیقی کلاسیک موکری”کنسرتو در سل ماژور”سپرده بودم.احساس کردن آن نت ها با روحم کمی ناآشنا بود.شکل گرفتن تصاویر با هماهنگی حرکت آرشه و صدای کلید پیانو عجیب بود.موسیقی از این قرار بود: مراسم رقصی روی کشتی سفیدرنگ فرسوده ای برگزار میشد.ناگهان کشتی که سرود شادی میخواندغرق میشود و آدم هایی که در مراسم گام هایشان را با ریتم موسیقی هماهنگ میکردند زیر آب به مراسم رقص دیگری ملحق میشوند.(من هم از توانایی نفس کشیدن انها زیر اب شگفت زده شدم.)
آنها غم پنهان وجودشان را پس میزنند و می رقصند. چون این رویایی است که در قلبشان شکل گرفته.رویای رقصیدن را با لذت در اغوش میکشندو چشم هایشان را رو به خطراتی که میدانند ممکن است مجازات گناهانشان باشد میبندند.اهمیتی نمیدهند که مراسم رقص برای گناهکاران است دست های پری های دریایی را میگیرند و با ریتم موسیقی هم گام میشوند. این کار باعث میشود انها فرار کنند. از فرار نمیترسیدند اما این را میدانستند تا ابد نمیتوانند به فرار ادامه دهند و این چیزی جز یک بازنده از انها نمیسازد.با اینحال دست از رقصیدن نمیکشیدند چون این چیزی بود که باعث میشد احساس زنده بودن کنند.
تعداد کارکتر: 1011
تعداد کلمات ذهنی:57
تعدا کلمات عینی:33
زنده باد یاسمن عزیز
چه خوب که این قطعه رو ثبت کردید.
این قطعه یه نمونه عالی از متنی هست که میتونه بر اساس موسیقی نوشته بشه.
خیلی زیبا بود. رویایی بود.
هيچ ايده اي به ذهنم نمي رسد،به كل روز فكر مي كنم تا مگر بتوانم بر روي يكي از اتفاقات متمركز شوم، كم مي آروم، تصميم مي گيرم كلا امروز را چيزي ننويسم، قلبم از اين تصميم راضي نيست، ولي حس مرموزي مي گويد تا امروز تمام تمرين ها را نوشته اي امروزبي خيا ل شو
براي اينكه صداي سرزنش وجدانم را كه در تعارض با تصميم من است خاموش كنم به اينستاگرام پناه مي آروم، اولين پست مربوط به مدرسه ي نويسندگي است(يك روز يه نفر…)باخودم مي گويم يه روز يه نفر تصميم گرفت به خودش اعتماد كندكمي پايين تر باز هم پستي از شاهين كلانتري است (دو دسته آدم وجود دارند كسي كه در بين تمام شلوغي ها و دل مشغولي ها براي علايقش ده دقيقه وقت مي گزارد وكسي كه وقت نمي گزارد….)
با خودم فكر مي كنم من جز كدام دسته هستم ؟!قلم به دست مي گيرم و مشغول نوشتن مي شوم، اين دنياي مجازي هم چيز بدي نيست! فقط بايد بداني كجا هستي و از دنيا چه مي خواهي وقتي هدفي را دنبال مي كني در هر جايي كه باشي راهي مي يابي تا به مقصودت برسي و يا ايده اي براي رسيدن به آن بيابي، فقط مهم است در درون قلبت به چيزي كه مي خواهي ايمان داشته باشي.
سلام خانم عزیزی فر
چه خوب که خود جریان نوشتن رو به موضوع نوشتن تبدیل کردید.
درود بر شما هر طور شده تمرین رو نوشتید، زیبا هم نوشتید.
خاله جان با دخترش به خاطر خواستگاری که دارد اساسی به مشکل برخورده اند، آنا جان داشت تلفنی با خاله به حالت نصیحت وار حرف می زد که باجی جان، زیاد سخت نگیر راهنماییشون بکن اما…
یادت باشه “همه چی از نازکی میشکنه انسان از کلفتی”
ولی خاله مرغش یک پا دارد، ظاهرا بر اساس آن قانون نانوشته که بیشتر آدم ها انتظار دارند اطرافیانشان بر اساس میل آنها رفتار نمایند خاله هم همین انتظار را از تک دخترش دارد، چرا که به قول خودش برایش هم پدر بوده هم مادر.
خاله 25 سال پیش به خاطر بابا بزرگ که انتظار داشت دخترش حرفش را بی چون و چرا قبول کند(البته نه بخاطر اینکه بعد از فوت مادر بزرگ برای بچه هایش هم پدر بوده باشد هم مادر، نه! چرا که بلافاصله به روال قبل زن بعدی را گرفته بود! به خاطر اینکه جامعه ی مرد سالار اینگونه مستبد تربیتش کرده بود) تن به ازدواج با کسی داد که دلش رضا نبود، که بعد از چند سال هم با یک بچه کارشان به جدایی کشید.
خاله چقدر شبیه خدا بیامرز بابا بزرگ شده است…
ای کاش میشد به آخر این ضرب المثل اضافه کنم
همه چی از نازکی میشکنه انسان از انتظارات بی جا
از مستبدی
از باورهای اشتباه
از دیکتاتور مآبی
تعداد کاراکتر ۱۰۰۰
واژه های عینی: ۱۷
واژه های ذهنی: ۵۳
حسن عزیز
ساده و شفاف و زیبا نوشتی.
کار خلاقانه و جالب تو این بود که دوباره به اون ضربالمثل برگشتی و به شکل خلاقانهای متنت رو با شکل متفاوتی از اون ضربالمثل تموم کردی.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
با دیدن ساعت مچی ام روی تخت ضربان قلبم بالامی رود. ساعت و حلقه ام همیشه کنار هم هستند و حالا ساعت بدون حلقه یعنی وروجک کوچک حلقه را گم و گور کرده است ؟
شروع به گشتن اتاق می کنم ، سرجای همیشگی اش که نیست ، روی تخت ، زیر تخت ، کنار پاتختی ، زیر دراور نیست که نیست . تجربه گم شدن انگشتر قبلی ام توسط دختر بزرگترم هنوز در ذهنم هست و می دانم وقتی گم شد به این راحتی ها پیدا نمی شود . از خیر آن انگشتر گذشته بودم بماند که سه سال بعد پیدایش کردم ، اما از حلقه نمی توانم بگذرم ، سه سال هم نمی توانم صبر کنم .
لحظه به لحظه عصبی تر می شوم .کجای این خانه را بگردم . وقتی از اتاق خواب ناامید می شوم دایره تجسس را گسترده تر می کنم .مشغول گشتن هستم که صدای ریختن چیزی را می شنوم . این بار دخترک روی اپن نشسته و بادام زمینی ها را روی فرش هال خالی کرده است. فقط نفس عمیق می کشم که فریاد نزنم . خانه ای که تازه جارو کشیدم حالا پر از پوست بادام زمینی است . نا امیدانه روی زمین چنبره می زنم تا بادام زمینی ها را جمع کنم که برق حلقه ام چشمم را می زند . خنده ام می گیرد. کثیف کاری بادامها به پیدا شدن حلقه ام می ارزید.
1000 کاراکتر
سلام خانم زرآبادیپور
چقدر این متن زیبا و دلنشین بود.
به شما به خاطر این ذوق و هنری که دارید تبریک میگم.
و یه نکته کوچولو:
قبل از علائم نگارشی فاصله نذارید. بعدش بذارید فقط.
«ندای درون»
مثل همیشه مشغول روزمرهگی بودم. روزهای خوبی را سپری نمیکنم.کمتر کسی از حال و روزم با خبر است. تردید، دودلی تمام وجودم را گرفته. بیماری ناعلاج بهترین دوستم هم مزید بر علت شده.دلم به حالش میسوزد که در مدتی کوتاهتر از یک فریاد همهچیز در زندگیاش عوض شد. بیتاب وکمتحمل شده سعی دارد همواره خودش را قوی و امیدوار نشان دهداما حقیقتاََ اینطور نیست.
مدتهاست ذهنم دگیر مسالهای است. انگار زندگی ژولیده شده بین عشق و عدالت، حقیقت و تزاد، انسانهای اهل هوا سرگردان ماندهام. تنها نقطه روشن این است که آدمهای اطرافم جز به خودشان به هیچکَس وفادار نیستند و این همان قسمت درناک این روزهایم شده. به شدت غرق در آشفتگی بودم که ناگهان کائنات به سراغم آمدند در ناامیدترین روزها؛ ایدهای در ضمیر حرفهام به ذهنام رسید که میتواند افسانه شخصیام را محقق کند. انگار دیگر زمان آن رسیده که همهچیز در زندگیام عوض شود. قطعاََ این ضمیر ناخودآگاه مُهبت الهی است برای بهتر شدن حالِ «بهترین دوستم» و اگر تمام دنیا متحد شوند در مورد نابود کردنم من آنها را مغلوب خواهم کرد.من یادگرفتم با الهاماتم بهشت را خلق کنم.
تعداد کلمه ۱۸۵
تعداد کاراکتر ۱۰۰۰
تعداد جمله ۱۶
تعداد پاراگراف ۲
تعداد کلمات عینی۲۴
تعداد کلمات ذهنی ۳۶
سلام بهارک عزیز
حس خوبی در قطعه شما هستم. تمیز و باسلیقه هم نوشتید.
مشتاق تا از شما بیشتر بخونم.
با قدرت ادامه بدید.
نجیبزاده»
ساعت شِش صبح است. بیدار شدم؛ حمام،سالن،آشپزخانه، راهرو، آسانسور، پارکینگ، خیابان، مدرسه، پارکینگ، محل کار. پنج روز در هفته از شِش صبح تا هشت و نیم دچار یک تکرار خودخواستهام. البته امروز منتظر یک اتفاق تازه بودم تا بتوانم پای آرزوهایم را فراتر از گلیم توانایی و استعدادم دراز کنم. به دنبال جرقهای بودم که تمام انگیزهام که توسط مدرسِ قبلی (خانم نیلوفرلاریپور)نویسنده،ترانهسرا،شاعره با بیرحمی تمام از بین رفته بودبازگردانده شود.
بیست دقیقه از کلاس جناب (شاهین کلانتری) را از دست دادم اما تمام زمانِ جلسه مات و مبهوت از طرز برخورد، ادبیات کلامی، برنامهریزی و نحوه تدریس ایشان بودم و متاثر از اینکه چرا تا به امروز توفیق آشنایی با این نجیب زادهی مقتدر را نداشتم. بازنگری دوره قبل با این جلسه کلاس حتی از فهم خودم هم خارج بود پی بردن به این همه تفاوت بین دو انسان باورکردنی نبود.یک نفربا چیدن چند کلمه مرا در گودال تباهی معلق نگاه دارد و دیگری تنها با گفتن یک جمله چراغ امید و آرزو را تا ابدیت درونم روشن کند. پایان جلسه امروز با خودم عهد بستم زبان به سخن گفتن با دیگران باز نکنم مگر به قصد امید بخشیدن.
متن چهارشنبه
تعداد کلمه ۱۹۰
تعداد کاراکتر ۱۰۱۰
تعداد جمله ۹
تعداد پاراگراف ۲
کلمات عینی ۲۸
کلمات ذهنی ۳۱
۰۸/۱۰/۱۳۹۹
درود بر شما
اول از همه باید به خاطر لطفی و محبتی که به من دارید از شما تشکر کنم. امیدوارم لایق مهر شما باشم.
و اما دربارۀ متن:
این فرم جالب و خوبیه برای نوشتن برخی جملهها:
«بیدار شدم؛ حمام،سالن،آشپزخانه، راهرو، آسانسور، پارکینگ، خیابان، مدرسه، پارکینگ، محل کار. پنج روز در هفته از شِش صبح تا هشت و نیم دچار یک تکرار خودخواستهام»
این جمله از شما یاد میمونه تا بعداً هم بهش اشاره کنم.
خیلی خوبه که تلاش کردید جملهای بسازید تا ساختار با مفهومی که تو ذهنتون هست سازگار باشه.
و یه تشکر ویژه هم بکنم به خاطر شمارش دقیق تعداد کلمات و پاراگرافها. با سلیقه و عالی انجام دادید.
«صلوات»
چشمانم را باز کردم به قصد بیدار شدن هر چند که همه شب را نخوابیده بودم. مدتهاست دغدغهای برای کار ندارم فقط روزمرهگی میکنم. امروز باید مسیر بیشتری را رانندگی میکردم فرصت را غنیمت شمردم تاراه حلی برای این احساس خشم و نفرتی که گریبانم را گرفته و آزارم می دهد بیابم.
یک سوال مرتب ذهنم را درگیر میکردکه چه عاملی سبب میشود که بعضی انسانها به این درجه از حقارت و پستی نائل شوند و یکباره تمام معرفت و سخاوت دیگران را با منفعت عوض میکنند؟ کجا این سیرت زشت را پنهان کرده بودنند؟
ترکیب کدام یک از خوبیها و گذشتها به روح ناسالمشان واکنش منفی نشان میدهد که یکباره در کمتر از چند لحظه محبت زده میشوند و اووردوز می کنند؟.
با خودم فکر کردم هر چند دانستن این موضوع و کالبدشکافی یک حِس مُرده دردی دعوا نمیکند که هیچ! بلکه کارِ وقتگیر و بی ارزش و پرهزینهای هم هست از نظر من آنها یا مردهاند یا دچار مرگ مغزی شدهاند حتی اگر قلبشان هنوز به طور طبیعی از تپش نهایستاده باشد.
ترجیحاََ مراسم خاکسپاری را برگزار
میکنم هم در ذهنم و هم در زندگیام به یاد تمامِ «رفتگانِ از دل» باشد که خدایشان بیامرزد.
تعداد جمله ۱۹۷
تعداد کاراکتر ۱۰۰۰
تعداد کلمات عینی ۱۶
تعداد کلمات ذهنی ۲۴
ایدۀ این متن شما زیباست. خوب هم نوشتید.
بعداً تو یه نسخه بلندتر از این میتونید یک یا چند مثال رو هم اضافه کنید. مثالهایی که بتونه جملات زیر رو روشنتر کنه:
«یک سوال مرتب ذهنم را درگیر میکردکه چه عاملی سبب میشود که بعضی انسانها به این درجه از حقارت و پستی نائل شوند و یکباره تمام معرفت و سخاوت دیگران را با منفعت عوض میکنند؟ کجا این سیرت زشت را پنهان کرده بودنند؟»
درود به شما چقدر سعادتمندام که نظر شما را در مورد متنها دارم ممنونم 🌹🙏🏻
قطعه اول:
داخل حياط مطب دكتر، منتظر رسيدن نوبتم نشسته و در فكر بودم كه صداي ممتد و بوي اسپري الكل، مرا به زمان حال بازگرداند و نگاهم متوجه زني شدم كه در نيمكت روبرو دستان پسر جواني كه پا و دست راستش به سختي يارايش بودند، را ضدعفوني ميكرد، لقمه كوچكي به دستش داده و سراسيمه به سمت اتاقك نگهباني رفت. معلوم شد بدنبال تاكسي براي رفتن به ترمينال است. ظاهرا مرد نگهبان كمكي نكرده بود. همانطور كه نگاهم زن را دنبال ميكرد، براي ادامه جستجو از ساختمان خارج شد و باز با همان پريشاني قبل برگشت و نشست به گله و شكايت.من در فكر اين كه چطور نگهبان ساختماني كه سالها اينجا مشغول به كار است و سر خيابانهاي محل پر از آژانس تاكسيراني، نتوانسته برايشان كاري كند، به جلو خم شدم و به زن گفتم: اگر بخواين ميتونم اينترنتي براتون تاكسي بگيرم!و زن از ذوق،برقي به چشمانش افتاد و تشكر كرد.بعد از دقايقي، ماشين رسيد و ما، نفسي به راحتي كشيديم. مادر و پسر، تشكر كنان از حياط خارج شدند. و من در فكر سالهاي نه چندان دور كه ساده و با عشق به هم كمك ميكرديم از پله هاي ساختمان بالا رفتم، تا اينكه خود را طبقه پنجم، دو طبقه بالاتر از مطب يافتم.
كلمات عيني:٩٨
كلمات ذهني:٢٩
درود خانم آزاد عزیز
شما خیلی خیلی خوب این قطعه رو نوشتید.
تلاش شما برای نمایش دادن اون موقعیت عالی بود.
مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
ممنونم استاد جان پر مهر🌹🌹با تشويقاتون جون ميگيرن نوشته هام
به نام خدا
پنجشنبه 9/11/99
این روزها احوال زندگیم از همیشه آشفتهتر است. اما در میان این تلاطم، تنها چیزی که مرا دلگرم میکند خواندن ونوشتن است و با وجود همه نابسامانیها، دستی از غیب مرا به میان جمعی کشاند که با بارقهای از احساس و یک خروار ذوق، سرمای بهمن و اسفند را به امید رسیدن فروردین، با قلم خود به بازیچه میگیرند. بنابراین، امروز به توصیه شاهین تیزپرواز مدرسهمان، قلم و کاغذ را برداشتم تا قطعهای بنویسم. نمیدانستم از کجا شروع کنم و کدام کلمات را بنگارم که سخن استاد را ارج نهاده باشم، چرا که تاکید داشت “برای نویسنده شدن باید بتوانید قطعههای خوبی بنویسید”.
برای لحظاتی با بالهای اندیشه و احساس به اتفاقات گذشته نظری افکندم. انگار این حرف او، نه فقط برای نوشتن قطعه، که برای نوشتن سرنوشت هم خالی از لطف نبود. یک به یک، قطعات پازل زندگیام را از نظر گذراندم و مطمئن شدم که این آشفته حالی و نگرانی و تلخی امروز، ناشی از خوب ننوشتن قطعههای سرنوشتم در گذشته بوده است. سرم را روی میز گذاشتم تا بیندیشم آن چه را تاکنون نیندیشیدهام. راستی طی این همه سال، استاد من برای نوشتن قطعههای زیبای زندگیم چه کسانی بودهاند؟ پدر، مادر، معلم، جامعه، دولت، مذهب، فرهنگ… به راستی هیچکدام تا به حال به من نیاموختهاند که “چگونه” بنویسم. آنها فقط تاکید داشتند که بنویسم. صحیح و غلطش برای هیچکس مهم نبوده است. اما هنوز هم دیر نیست و من امروز نه فقط مینویسم، بلکه بهترین قطعههای زندگیم را خواهم نوشت.
حروف 1009
عینی 43
ذهنی 200
سلام آقای یادگارنژاد نازنین
چقدر از خوندن این متن زیبا لذت بردم.
نقطه قوت این نوشته اینه که شما خود قطعهنویسی رو به ایدۀ قطعه تبدیل کردید و به شکل خلاقانهای از اون برای توضیح یه موضوع بزرگتر بهره بردید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
همه دارند مینویسند که چقدر زجر کشیدهای، که تو چقدر رنج دیدهای، که تو چقدر در عذاب بودهای، که چقدر صدای لالایی هایت را دوست دارند، چقدر موهایت سفید شده ولی من نمیخواهم یادآور شوم برایت همهی آن نوشته ها را. من میخواهم بگویم چقدر از تمامی قلبم دوستت دارم همانند همان ثانیه هایی که کنارم بودی و مرا تحمل کردی، عاشقانه میپرستمت. من میخواهم از تو تشکر کنم برای همهی مهربانیهایت.
هر لحظه نگاهم دنبال لبهایت است که آیا لبخند میزنی؟
بیشتر لبخند بزن که لبخندت به شیرینی همان اناریست که برایم دانه میکنی. اگر بخواهم وصف تو را بنویسم باید پای کاغذی به بزرگی آسمان بنشینم و تا جان در دستانم هست، برایت بنویسم و بنویسم.
من به اندازه چشمک ستاره هایی که در آسمان دیده میشوند، تو را دوست دارم.
روزت مبارک.
– از طرف کودکی که برای اولین بار مادر صدایت کرد.
تعداد کاراکتر: ۷۵۰
درود نگین عزیز
به عنوان متن مناسبتی، خیلی خوب و خلاقانه بود. لذت بردم.
به قصد نوشتم تکلیف قطعه نویسی دستهایم را روی کیبورد گذاشته و آماده ام تا کلمات را به پرواز درآورم. اما در باره چه چیزی بنویسم؟ راستش از وقتی که رسما وارد دوره نویسندگی شده ام قدرت نوشتن در دست هایم قفل شده و انگار این کار برایم سخت شده است. احتمالا این اتفاق یک ریشه روانشناسی دارد که یا من از آن بی خبرم یا الان قادر به پردازش آن اطلاعات نیستم. قبل از حضور در دوره نویسندگی به راحتی در یک دور نوشتن بیش از هزار کلمه در مورد موضوعی که ذهنم آن را انتخاب می کرد می نوشتم اما الان نمی دانم چرا دشت ایده هایم خشکیده و به برهوتی شبیه شده است که مرا می ترساند و از کاری که آن را شروع کرده ام پشیمان می کند. احتمالا یک نکته آن تطبیق با شرایط است یعنی ذهن من نیاز دارد که بسنجد در این شرایط جدید آیا قضاوت می شود؟ آیا می تواند آنگونه که باید باشد عمل نماید؟ فکر می کنم بهترین کاری که می توانم برای این ذهن رهیده بکنم اینست که به او اطمینان بدهم که نه قضاوتش می کنم و نه به قضاوت ها مجالی برای اذیت و آزارش می دهم. می تواند آنگونه که هست در کمال آزادی، شگفتی و اشتیاق وجود خودش را بر صفحه های سفید بنگارد.
998 کاراکتر
219 کلمه
212 ذهنی
7 عینی
درود خانم بختیاری عزیز
چقدر خوب که همین مانعی که پیش روی نوشتنتون بوده تبدیل کردید به ایدۀ نوشتن.
به نوشتن قطعه ادامه بدید. مطمئن باشید بعد از نوشتن ده بیست قطعه ترستون میریزه و کار براتون راحتتر میشه.
باران میآمد و من پشت پنجره نشسته بودم و به صدای خوردنشان به شیشه گوش میکردم.
از آن پشت میتوانستم کل شهر و مردمش را نظارهگر باشم.
مردم برای اینکه مبادا لباسهای گران قیمتشان زیر باران خراب شود، به زیر چتر پناه میبردند و خودشان را از این حس ناب محروم میکردند.
آیا اصلا به فکر کرده بودند که ممکن است، مهمترین اتفاق زندگیشان زیر همین باران رخ دهد؟
من دلم نمیخواست که خودم را از این حس محروم کنم؛ به همین دلیل بارانی چروکم را به تن کشیدم و بدون چتر به زیر باران رفتم.
بوی نم خاک، له کردن برگهای پاییزی زیر نیمبوتهایم، خوردن باران بر روی صورتم، غروب جمعه؛ همهی اینها روحم را نوازش میکردند.
رفتم از کافه سیاری که همیشه توی خیابان بیست و یکم بود، یک لیوان چای خریدم و بعد رفتم روی نیمکت چوبی که وسط پارک قرار داشت، نشستم و چایم را همراه شکلاتهایی که از خیلی وقت پیش تو جیب لباسم بود، خوردم.
میدانستم که ممکن است بیمار شوم، ولی این اصلا برایم ارزشی نداشت؛ چون من آن لحظه را زندگی کردم، بدون چتر به امید مهمترین اتفاق زندگیام زیر باران رفتم و آن حس ناب را با عمق وجودم تجربه کردم.
تعداد کلمات عینی: ۲۵
تعداد کلمات ذهنی: ۳۳
تعداد کاراکتر: ۹۹۶
تعداد جمله: ۷
تعداد پاراگراف: ۸
تعداد کلمه: ۲۰۲
درود مهنا جان
زیبا و دلنشین نوشتی. لذت بردم.
فقط اینکه سعی کن بعضی کلمات رو با دقت بیشتری به کار ببری. مثلاً جای «نظارهگر باشم» میتونستی خیلی راحت بنویسی «نگاه کنم».
یه وقتایی بعضی کلمات به جای اینکه تسلط کلامی مارو نشون بدن، متن رو سختتر میکنن و زیبایی نوشته رو میگیرن.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی تو هستم.
حدود سه روز پیش که گوشی به دست نشسته بودم و در قرنطینه به سر میبردم، ناگهان چشمم به زمان اینستگرام خورد و دیدم که روزی حدود هفت ساعت در اینستگرام هستم و در آن الکی میچرخم بدون آنکه کار مفیدی انجام داده باشم! و تمام روز های هفته را اینگونه میگذراندم.
گفتگویی بین من های درون رخ داد.
《مگر این روزها که در قرنطینه به سر میبریم کاری به جز اینستگرام و فضای مجازی وجود داد؟》
《بله که وجود دارد، این روزها که در قرنطینه به سر میبریم بهترین فرصت است که بخوانی، بنویسی، و برای آرزو هایت تلاش کنی، میگویند این روزها( نوجوانی) بهترین سال های عمر هستند ، البته برای آن ها که در زمان نوجوانی شان کرونا نبود شاید بهترین سال بوده است ولی برا ما که درخانه قرنطینه ایم نیست》
آن من لجباز کم آورد و تسلیم شد.
از آن روز به بعد میخوانم مینویسم و روزی کمتر از دوساعت در فضای مجازی به سر میبرم.
زنده باد فاطمه عزیز
چه ساده و قشنگ نوشتی.
خیلی هم خوب و خلاقانه از گفتگوی درونی بهره گرفتی.
شب از نیمه گذشته بود
در سیاهی شب به لبخند آب روی دستم مینگریستم، پاسخش را با مهربانی به رویش آوردم و ظرف ها را می شستم.
برادر نوجوانم وارد آشپزخانه شد و بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد. دنیایش را دوست دارم مثل پشت لبش تازه دارد سبز میشود. به خودش نگفتهام اما همیشه لذت میبرم خاطراتش را برایم میگوید، حس مخزنی اسرار آمیز به من دست میدهد وقتی او شیطنت ها، دیدگاه و راز های خود را با من در میان میگذارد. خلاصه امشب حرف از دوستی تازه میزد- خوبی هایش را پشت سر هم قطار میکرد، صبرش را مثال میزد. و من مرتب میان حرف هایش می پرسیدم: مثل کی خوبه؟ شبیه کیه؟
او باز حرف خودش را میزد آخرین جمله ی من این بود: قد کی خوبه؟ محمد گفت: قد خودش!
یک لحظه نگاهم به دیوار رو به رویم قفل شد، قد خودش!
به این فکر می کردم من که مقایسه را دوست ندارم هم می خواهم دیگران با دیگری بسنجم- مگر یک قالب کیک است؟ همه شبیه هم؟ با طعم توت فرنگی لابد؟
وقتی لبخند آب بصورتم چکید به خودم آمدم؛ محمد بیصدا رفته بود
ذهنم را از بدنم در اوردم و سر جایش گذاشتم
“هرکسی اثر انگشت خاص خود را دارد”
و این یکی از زیباترین ترانه های هستی ست.. اثر انگشت شما در این عالم چه شکلی ست؟
شقایق عزیز
شما زیبا و دلنشین مینویسی.
من از خوندن این متن و ایدۀ خوبی که داره لذت بردم و مشتاق شدم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
فقط یه نکته:
این مدل جملهها «در سیاهی شب به لبخند آب روی دستم مینگریستم» و «وقتی لبخند آب بصورتم چکید» بد نیست. توی شعر میتونه کلی هم زیبایی ایجاد کنه. اما توی نثر باید کلیت متن همخوانی داشته باشی. گاهی اوقات ممکنه این جملات صرفاً یه جور لفاظی باشن توی متن و مانع ارتباط با خواننده بشن حتی.
البته که من منظورم این نبود اینا توی متن خیلی بد هستن. نه اینا رو بهانه کردم که بگم یادمون باشه که بعضی متنها ممکنه با زبان متنمون سازگار نباشه و از متن بزنه بیرون.
در دنیایی با این عظمت و بزرگی که اگر در آن گم شوی، هیچ ردپایی از تو نخواهد ماند، در گوشهای از آن زانو در آغوش گرفتم و چشم انتظار فردا. فردایی که همانند کادو میماند، با بسته بندیی که هرگز نمیتوان زودتر از موعدش گشود.
با فکر کردن به آن درگیر باز کردن گره های بین زنجیرم، درحالی که پهلوان پنبهای بیش نیستم.
ومادامی که خسته میشوم، چشم باز میکنم و میبینم فردا رسیده تا به خودم میآیم که دست بر کاری بزنم، دوباره فکر فردای نرسیده میآید و من در این چرخه تکراری همانند مگسی که در اتاق گیر کرده، ماندهام. روز هایم به همان بیارزشی میگذشت. تا اینکه روزی فردا را فراموش کردم. نمیدانم حال کدامین نقطه از دنیا برایم سوخته بود که مرا به این فراموشی مبتلا ساخت. در آن روز، آفتاب قشنگ تر بود، مهتاب درخشان تر. حتی میتوانستم در روز نیز ستارهها را بشمارم. فهمیدم، روزها آنقدر باارزشند که حیف است در دستان من اینگونه تلف شوند. این تصمیم مسیر زندگانیم را چنان تغییر داد که گاهی یادم میرود، روزهایی را که آسمانی ابری داشت.
کاراکتر: ۹۱۳
کلمات عینی: ۲۱
کلمات ذهنی: ۴۵
درود نگین عزیز
کاش با یک رخداد عینی و مشخص شروع میکردید و بعد نکتهای رو از دل اون بیرون میکشیدید.
همسر جان دراز کش رو زمین به بالش تکیه داده و گوشی و اخبارش هم باعث رفع خستگی اش هست.من گفتم:چرا بحث میکنی؟نیست دیگه . صدام محکم تر و قاطع تر از قبل بود ترک نیست .در گوگل سرچ کردم بیوگرافی ترک ندارد.همسر جان باز به آرامی و مطمِعن تحلیل های خودش را سخنرانی میکرد.مثل این که قیافه داد میزند. فامیلیش از ترکاست .پیراهن چهارخونه آبی و ابروها…من هی جواب نقض میدادم که همه مردا پیراهن آبی میپوشند چه ربطی دارد.من گفتم :نمیتونه ترک باشه چون غذا دنیاش نیست تو لایو گفتند نویسندگی رابا غذا نمیشه مقایسه کرد . همسر جان گفت:یک روز تپق خواهد زد.حاضرم شرط ببندم.!منم که به گوگل دل بستم قاطعانه گفتم :باشه حتما”.
داشتم ظرفها را میشستم و لایو 12 بهمن آقای کلانتری را گوش می کردم بر حسب تصادف آن دفعه گوشی گوشم نزاشته بودم.یهو همسر جان مثل قرقی ازجاش پرید ! انگار کشفی را کرده است.لایو را هی عقب و جلو میکرد و قسمت تپق و ترک بودن رابا شادی هی پخش میکرد.من هم با دستهای کفی و بهت زده نگاه میکردم.
با لبخند شروع به شرط گذاشتن کرد . من در فکرم با خودم کلنجار میرفتم که به تجربه چند سال زندگی همسر جان بیشتر از گوگل باید اعتماد میکردم.
کاراکتر :1008
خدای من
من دیوونۀ موضوع این قطعه شدم.
بامزه بود. لذت بردم.
به همسر گرامیتون سلام ویژه برسونید.
بسمه تعالی
قطعه نویسی:
غروب بود، از سر کار برمیگشتم، خیلی خسته و داغون بودم، وقتی به خونه رسیدم داشت اذان میگفت، حوصله صحبت با خانمم رو نداشتم، حتی بغل کردن دخترم. سریع رفتم وضو گرفتم و نمازمو خوندم، به خانمم گفتم دو سه ساعتی میخوابم، تلویزیون روشن بود و صداش رو مخم بود، به این فکر میکردم که خدایا چرا زندگی ما اینطوریه؟! چرا باید از زیر سنگ نون در بیاریم؟! تا کی باید اینقدر سختی بکشیم؟! نکنه ما رو یادت رفته؟! تو همین فکرا بودم که دیدم تلویزیون داره یه برنامه در مورد انسان های معلول پخش میکنه، حال تماشا و دیدن نداشتم. رومو برگردوندم و رفتم زیر پتو. ذهنم هنوز داشت غرغر میکرد و به عالم و آدم گیر میداد، ولی گوشم داشت میشنید. چند تا معلول داشتن با مجری صحبت میکردن و از آرزوهاشون میگفتن، یکی از بلند شدن و ایستادن، یکی از دو قدم راه رفتن، یکی دیگه فقط یکبار چشم باز کردن و دیدن صورت بچش، یکی از دویدن و یکی از خاروندن سرش با دستاش. رفتم تو فکر، دیدم هر آرزویی که میکردن من اونو داشتم، آره من میتونستم راه برم، بدوم، ببینم، بچمو بغل کنم و با دستام سرمو بخارونم.
یه کم شرمنده شدم و گفتم خدایا! هرچند که منم زندگی سختی دارم، ولی الان میبینم خیلی چیزها هم دارم که قدرشو نمیدونستم، چیزایی که شاید برای داشتنش حتی یک بار هم شکرت نکردم. خدایا ببخش منو! خدای مهربونم! ممنونم ازت، ممنونم به خاطر همه چی.
عینی:25
ذهنی:215
سلام وحید عزیز
خیلی لذت بردم از خوندن متن شما. تمیز و خوب نوشتید.
مهارت شما در جملهنویسی خوبه. جملهها رو کوتاه و موجز نوشتید.
این بخش هم خلاقانه بود:
«چند تا معلول داشتن با مجری صحبت میکردن و از آرزوهاشون میگفتن، یکی از بلند شدن و ایستادن، یکی از دو قدم راه رفتن، یکی دیگه فقط یکبار چشم باز کردن و دیدن صورت بچش، یکی از دویدن و یکی از خاروندن سرش با دستاش. رفتم تو فکر، دیدم هر آرزویی که میکردن من اونو داشتم، آره من میتونستم راه برم، بدوم، ببینم، بچمو بغل کنم و با دستام سرمو بخارونم.»
اون بخشی که بلد کردم خیلی خوب شده و متن رو کامل کرده.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
َ دختربا عجله و پریشان داد زد مامان بیا.گوشی تلفن را جلوش گرفت و گفت: نگاه کن.مامان عینک اش را به چشمش زد و نوه اش که درسرهمی شبیه لباس اسکیموها پوشیده را که داخل کالسکه خوابیده است روی کالسکه نایلونی کشیده شده بود در سرمای زیر صفر ایسلند بیرون کافه گذاشتند را دید. چند کالسکه دیگر هم بودند در جای مخصوصی در پیاده رو کنار هم بودند .مامان محکم پشت دستش میزند و میگوید:واویلا !دزد بچه را میبرد. بچه بدون شال گردن هست . ذات الریه میکند.یخ میزند. چرا این طوری؟!مادر و پدربچه راحت و بدون نگرانی نشستند و سوپ ماهی میخورند و از پشت شیشه کافه کوههای آتشفشانی که پر از برف هست را مینگرند. میپرسند :این چه کاریه!!به آرامی میگویند :اینجا رسم هست تا بدن از بچگی به سرمای ایسلند عادت کند .از مامان اصرار که سیزاوشاقه جوتورون اوره آپارار(شما بچه را بردارید دزد میبرد).آنها عاقل اندر سفیه نگاه میکنند.توضیح آنها که امنیت اجتماعی بالا هست و ارتش کشور هم مسلح به اسلحه نیست . برای کارهای نظامی از ارتش دانمارک نیرو درخواست میشود برایشان بی معنی بود.بعد از تماس آنها در عالم تفاوت آب و هوا و فرهنگ و نگرانی غرق بودند.
کاراکتر:1007 عینی:32 ذهنی:23
سلام مانیلا جان
متن شما زیباست. من لذت بردم.
فقط یه نکته:
سعی کنید تا حد ممکن جملهها رو کوتاهتر بنویسید.
گاهی میشه یه جملۀ بلند رو به دو یا سه جملۀ کوتاهتر تبدیل کرد تا متن روونتر و خوندنیتر بشه.
هزار تومانی
امروز عصر، بعد از چند وقت تصمیم گرفته بودم نظمی به داخل کمد خود بدهم، شروع به مرتب کردن خرت و پرت هایم بودم که از هر دری آنجا رها شده بودند. در این حین چشمم به یک هزاری تقریبا نو خورد که از چند وقت پیش داخل کشو وسایل های شخصی ام جا خوش کرده بود، که مرا برای لحظاتی اندک به فکر فرو برد، به فکر دوستی از یاد رفته.
آن هزاری نو را دوسال پیش دوستی مهربان به عنوان عیدی به من داده بود و من با خیال اینکه دست پربرکتی دارد تا چند وقت آن را نگه داشته بودم که بعد ها بین وسایل هایم به فراموشی سپرده شده بود.
آن دوست عزیز چند ماه قبل به علت بیماری کرونا فوت کرده بود،بی جهت به تلخی آن لحظه خنده ام گرفت، آدم ها چه غریبانه حتی از چند ثانیه بعد خود بی خبرند، چه قدر خوب میشد که می دانستیم هیچ گذشته ای که برای آن افسوس بخوریم و هیچ آینده ای که نگران آن باشیم وجود ندارد گذشته خاطره هست و آینده خیال.
این زمان حال است که واقعیت دارد پس در لحظه همدیگر را دوست داشته باشیم.
تعداد کلمه:۱۹۵
تعداد کارکتر:۸۷۵
کلمات عینی:۷
کلمات ذهنی:۴۹
سلام خانم صمدزاده
درست و زیبا نوشتید.
خوشحالم که ساختار قطعه رو اینقدر خوب درک کردید و اجرا کردید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
وارد آشپز خانه شدم تا ضمن تهیه ناهار، مواد غذایی خریداری شده را برای نگهداری در فریزر آماده کنم. معمولا، درحین کار به فایل صوتی گوش می دهم. فایل صوتی امروز کتاب “شدن” نوشته میشل اوباما و از قضا قسمت آخر که با برد انتخابات ریاست جمهوری و با آن آب و تابی که میشل تعریف کرده به عنوان خانواده اول آمریکا وارد کاخ سفید می شوند.
وضعیت فعلی من با این قسمت داستان کاملا متناقض بود. ناهار سبزی پلو با ماهی، تمیز کردن هویج ها برای آب گیری، کمپوت سیب و تهیه خوراک بادمجان برای ناهار فردا و تهیه کیک خانگی! میشل داشت بهترین روزهای عمرش را ثبت می نمود و من بدو بدو می کردم تا قبل از رفتن به فروشگاه، همه اینها را به سرانجامی برسانم. فکر کردم که در قسمت های قبل احساس تفاهم بیشتری با میشل داشتم و این فکر که من کی به این راحتی … . ناگهان، یکی از من های وجودم فریاد زد و مخالفتش را اعلام نمود. یادم آمد به عملکردم در وضعیت کمی مشابه با این داستان که چگونه خود و خانواده را از استفاده از آن موقعیت ها محروم کرده و همه بارها را تنهایی به دوش کشیدم.فهمیدم یک کمال گرا هر کجا باشد همیشه، همه چیز را سخت خواهد کرد.
صدیقه گرامی
عالی بود. کیف کردم.
شما زیبا و درست مینویسید.
این نوع جزئینگاریها خیلی کمک میکنه به جذابیت متن:
«…ناهار سبزی پلو با ماهی، تمیز کردن هویج ها برای آب گیری، کمپوت سیب و تهیه خوراک بادمجان برای ناهار فردا و تهیه کیک خانگی!»
به نام خدا
یکشنبه 11/11/99
امروز در تشییع جنازهی جوانی 18 ساله از آشنایان، که گویا با خوردن قرص خودش را خلاص کرده بود، شرکت کردم. جمعیت زیادی در آنجا حضور داشتند. به مشهدی قدرت که آدم مُسنی است برخوردم و با هم سلام واحوالپرسی کردیم.
دو نفر با ساز و دهل آهنگهای سوزناکِ سوگواری مینواختند. مداحی بلندگو به دست، شعرهایی جگرسوز در وصف جوان میخواند و تمام تلاش خود را میکرد تا دل مردم را خون کند و اشک بیشتری از آنان جاری شود. و البته با ژستی خاص به این هنر خود میبالید.
مشهدی قدرت رو به من کرد و گفت: من که بیسوادم و خیلی سر در نمیآورم، اما به نظر شما این کارها چه معنی دارد؟ جوابی برایش نداشتم. دستانم را از هم باز کردم و گفتم: چه میدانم، اینها هم بدعتهایی است که هر روز از سَرِ چشم وهمچشمی و کوتهفکری دارد رایج میشود. او که انگار از حرفهای من چیزی دستگیرش نشده بود سری تکان داد و گفت: این همه آدم از کجا آمده اند؟ لبخندی زدم و گفتم: ما آدمها تا وقتی زندهایم برای همدیگر ارزشی قائل نیستیم و کمکی به همدیگر نمیکنیم. اما وقتی یک نفر میمیرد هزاران نفر جمع میشوند و خود را مغموم و پریشان نشان میدهند، در حالیکه اگر حاضر میشدند از ابتدا به اندازهی همین آمدنشان تا اینجا، برای همنوع خود وقت میگذاشتند و هزینه میکردند ، چه بسا زندگی یک نفر سامان میگرفت، یا بیماریش درمان میشد، یا از فشار زندگی سکته نمیکرد و یا بدتر از آن دست به خودکشی نمیزد و دهها سال دیگر زنده میماند.
او هم خیره به سنگهای گران قیمتِ روی قبرها به فکر عمیقی فرورفته بود.
حروف 1035
عینی 66
ذهنی 204
آقای یادگارنژاد عزیز
تلاش شما برای گزارش یک گفتگو عالی بود.
قطعههایی که از گفتگو استفاده میکنم غالباً خوندنیتر میشن. گفتگو کمک میکنه ما تو اون فضا قرار بگیریم و متن برامون ملموستر میشه.
شما برای موضوع مناسبی سراغ استفاده از گفتگو رفتید.
سلام
سپاسگزارم از لطف و توجه شما استاد گرامی
مشتاقم نقاط ضعفم را هم بشنوم، چرا که برای بیشتر آموختن مددکار من است.
زنده باشید.
حتما دربارۀ نکات مختلف گفتگو خواهیم کرد.
یهواز خواب پریدم دانه های عرق سرد رو ÷یشونی ام بود .از لایه ی موهام آب میچکید. بالشم انگارتو آب رفته بیرون آمده است.بلند شدم آب سرد میخوام.همه چیز دورو اطرافم خوب و سر جاش بود.من حال به حال بودم.کمی طول کشید ولی باز اروم نشدم گوشی را ورداشتم وزنگ زدم. صدای بوق تلفن میآید.ارسلان تلفن ماندانا را جواب میدهد.ارسلان با تعجب می ÷رسد : ایران ساعت 2.5نصفه شب هست.چرا تماس گرفتی؟ چیزی شده است؟به کسی اتفاقی افتاده است؟ مانیلا جوابگو میشود اینجا همه خوب هستند.مانیلا نگرانی اش را با ÷رسش آیا آتشفشان فوران کرده است بیان میکند.ارسلان با چطور جوابش را میدهد و میگوید رمزی صحبت میکنی.مانیلا میگوید:من دارم می ÷زم تو کوره گذاشتنم.ماندانا خوب هست؟ارسلان منو من و مک÷ میکند و میگوید ماندانا تب شدید دارد.صدای صحبت وحیدرا بیدار میکند. نگران به من و موهای خیسم و قدم رو رفتنم مینگرد.سراسیمه وارد صحبت میشود .نمنه اولوپ باجاناخ(چی شده باجاناق)در جواب :اروادینان سوروش(از زنت ب÷رس) را میشنود.از احساسات دوقلوی همسان بودن چی میدانند اخه.هیچ و بس
کاراکتر:931 کلمه عینی:18
مانیلا جان
شما تو قطعهنویسی ذوق خوبی داری.
فکر میکنم اگر جدی ادامه بدی میتونی کارای درخشانی بنویسی.
فقط یه پیشنهاد:
یه مقدار بیشتر برای بازنویسی و ویرایش متن وقت بذار. ترجیحاً بهتره متن رو با صدای بلند بخونی تا بتونی دستاندازها رو بهتر شناسایی کنی.
عصر بود. مثل بقیهی روزها نشسته بودم و مینوشتم.
روی میزم یک لیوان چای بود که تازه ریخته بودم. از بخارش که بالا میرفت، مشخص بود که خیلی داغ است.
دستانم را دور لیوان چای قفل کردم. خیلی داغ بود.
به کارهایی که انجام ندادم و حرفهایی که نزدم، فکر میکردم.
اگر کارهایی که دلم میخواست انجام دهم را انجام میدادم، چه میشد؟
الان من کجا میایستادم؟
یا اصلا حرفهایی را که نزدم، بر زبانم جاری میکردم، چه اتفاقی برایم میافتاد؟
نمیدانم!
شاید الان در موقعیت بهتری قرار میگرفتم و یا برعکس.
دستم را به سمت کتابی دراز کردم که از چند روز پیش روی میزم بود و من حتی یک صفحه از آن را نخوانده بودم.
در صفحهی اول کتاب نوشته بود: زندگی کن، آن هم جوری که دلت میگوید نه عقلت.
کتاب را بستم. آن جمله خیلی برایم سنگین بود. با خودم گفتم: آیا من تا به حال به حرف دلم گوش کردم یا عقلم؟
این جمله را بر روی یک کاغذ قرمز رنگ نوشتم و زدم روی دیوار اتاقم تا هر صبح که از خواب بلند میشوم، آن را ببینم و روزم را با آن جمله شروع کنم.
از آن به بعد با خودم شرط بستم که طوری زندگی کنم که همیشه از ته دلم بخندم.
تعداد کلمات ذهنی: ۲۵
تعداد کلمات عینی: ۲۰
تعداد کلمه: ۲۰۹
تعداد کاراکتر:۹۹۸
تعداد جمله: ۱۴
تعداد پاراگراف: ۱۴
زنده باد مهنا جان
ساده و زیبا و روان بود.
لذت بردم.
تاریکی همه جا را فرا گرفته است و کسی در خانه نیست. تنها نوری که به چشم می خورد، روشنایی اتاق من است. تنها، در حالی که پشتم به در اتاق است، کنار تختم زانو زده ام و می خواهم از روی قطعه پنجم که برای تکلیف رونویسی کلاس نویسندگی خلاق تعیین شده است، بنویسم. عنوان قطعه “وقتی سرگرم نوشتن هستم حضور چیزی را حس می کنم” است. تا وقتی عنوان را نخوانده بودم، تنها حضوری که در تنهایی و تاریکی حس میکردم، حضور فندق، طوطی دستآموزم بود که روی میز تحریر نشسته و مشغول جویدن چوب بستنی است. اما به محض خواندن عنوان نوشته، ترس وجودم را فرا می گیرد. فوراً به پشت سرم نگاه می کنم. از تصور اینکه در تاریکی راهرو چیزی ببینم، بلافاصله چشمانم را می بندم و رویم را بر می گردانم. نفس عمیقی می کشم و پس از کمی مکث، شروع به نوشتن قطعه می کنم. ذهنم اما هنوز درگیر واکنشی است که هنگام نگاه به تاریکی، از خود نشان دادم. به راستی، پیش داوری و تصورات ذهنی ما درباره حقیقت یا واقعیت، گاه چقدر دست و پا گیرند و مانع مواجهه ما با ترس ها و تردید های مان می شوند.
تعداد کاراکتر: ۹۲۶
کلمات ذهنی: ۳۴
کلمات عینی: ۱۶۴
سلام خانم رخش خورشید عزیز
چه خوب موضوع این قطعه رو شکار کردید.
سلیقۀ شما در انتخاب کلمات عالیه.
جملهها رو هم خوب و روان نوشتید.
مشتاقم تا از شما بیشتر و بیشتر بخونم.
گل،می خواهم در مورد گل صحبت کنم
از گل هایی بی جان که سرشار از احساسات هستند
بی حوصلگی مرا غرق خودش کرده بود،باز هم یک روز تکراری.
نشسته روی مبل و به انتظار اتفاقی به دیوار خیره شده بودم.
آمد، لحظهای که در انتظارش بودم
آمد، اویی که نامش پدر است، اویی که واژگان قاصر از توصیفش هستند
برق نگاهش مرا سر ذوق آورد، لبخند پهنش لبخند مهمان لب هایم کرد.
به سمتش پرواز کردم ، در دستان پر مهرش جعبه ای سفید که مشخص بود داخلش چیست و جعبهی مخملی سرخ رنگی که داخلش مجهول بود.
در آغوشش فرو رفتم، آغوشی با حس پدرانه. مرا تنگ در آغوش کشید و جمله ای پر مهر نثارم کرد: سلام بر عطر یاسم، خلاصه کوثر آرامش قلب پدر، حوری بهشتی ام ، نازنینم، دخترم روزت مبارک.
جملات شیرینش روحم را جلا می داد.
درب جعبه سرخ رنگ مجهول را گشودم، دوازده رز صورتی اطراف جعبه را پوشانده بود، شال سفید رنگ حریر، شیشه رنگی عطر میان رزها خودنمایی می کرد.
از خود بی خود شدم و شادی تک تک سلول هایم را در بر گرفته بود، در آغوشش کشیدم آن چنان که گلبرگ شبنم را.
درود وندا جان
متن شما زیباست.
ولی از اون چیزی که تمرین بود یه مقدار دوره.
این متن تو حال و هوای دلنوشتهست و نثر شعرگونهای داره.
ما تو قطعهها سعی میکنیم با یه نثر خونسرد بریم سراغ یک رخداد مشخص و در نهایت یک نکته رو از دل اون رخداد بیرون بکشیم.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
اون روز اصلا قرار نبود برویم،پنجشنبه به همسرم و بچه ها گفته بودم که این جمعه را می خواهم در خانه بمانم و یکم استراحت کنم و نمی توانیم به روستا برویم.آنقدر از میهمانی شب قبل خسته بودم که حتی توان بلند شدن از تخت را نداشتم؛ چه برسد به اینکه بخواهم یک مسیر چهل و پنج دقیقه ای تا روستا را طی کنم، ولی چاره ای نداشتم یه جورایی دلم برای بچه ها می سوخت.
طفلکی ها تمام طول هفته را در این شرایط سخت کرونایی و با وجود کلاسهای خسته کننده مجازی تحمل می کردند، به امید اینکه آخر هفته را بتوانند به روستای پدری شان بروند. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و به هر زحمتی بود از روی تخت بلند شدم. درد پاهایم آنقدر زیاد بود که به محض اینکه آنها را روی زمین گذاشتم سوزش عجیبی در کف پا و نوک انگشتانم حس کردم. شاید از ایستادن زیاد بود و شاید هم … نمیدانم!!
با خودم گفتم بی خیال، امروز را به خاطر بچه ها تحمل می کنم. باید به آنها خوش بگذرد!…
واقعا نمیدانم چرا؟ ولی یک حس درونی به من می گفت،این جمعه با بقیه جمعه ها فرق دارد. با وجود تمام خستگی هایم ولی آرامش خاصی در وجودم احساس می کردم. انگار قرار بود امروز اتفاقات قشنگی بیفتد!…
وقتی از اتاق خواب خارج شدم نگاهی به ساعت انداختم؛ساعت حدود هفت ونیم بود.
سرم را برگرداندم، دیدم آیلین با چهره ای خواب آلود و مضطرب روی مبل نشسته، از دیدنش جا خوردم،پیش خودم گفتم:آخه چرا این موقع صبح اون هم تو یه روز تعطیل؟! دلیلش را فقط خودم و خودش می دانستیم.
آیلین آنقدر از رفتن به روستا لذت می برد که کله صبحی بیدار شده بود تا من را راضی کند به روستا برویم. حالش را خیلی خوب درک می کردم.
وارد آشپزخانه شدم،همانطور که داشتم تند، تند چای دم می کردم و وسایل را در سبد می گذاشتم، یکدفعه از حرکت باز ماندم.ایستادم و کاملا غیر ارادی برای چند لحظه هیچ حرکتی نکردم. زمانی به خودم آمدم که بغض گلویم را گرفته بود و چشمایم خیس شده بود.خیلی بی اختیار خودم رادر مقابل آینه ای که در قسمت ورودی سالن پذیرایی نصب شده بود، دیدم.قطره اشکی که از سر دلتنگی در گوشه ی لبهای خندان من جا خوش کرده بود، درست نقطه تلاقی” اشک و لبخند” بود.
“اشک و لبخند” همان ترکیب تکراری و ملموسی که بارها و بارها شنیده بودم ولی هرگز لمس نکرده بودم…
واضح است که این وضعیت کنونی من هیچ دلیلی نداشت جز تداعی خاطرات کودکی ام.
تمام خاطرات سی سال پیشم مانند یک فیلم کوتاه سی ثانیه ای از مقابل چشمانم گذشت.
بله، ” من و مامانم” و حالا”آیلین و من” مگر می شود؟!! آه خدای من! روزگار، چه زیبا، دقیق و بی نقص می چرخد!…
خوب به خاطر می آورم آن زمان را که مادرم تمام سختی ها و نگرانیهای راه را تحمل می کرد، تا آخر هفته به ما بچه ها خوش بگذرد.(راه،منظورم راهی بود که ما را به شهرستانی می رسانید که زادگاه پدرم بود و خانه پدربزرگ پدری ام آنجا بود)
دنیای عجیبیست! همه چیز به طور شگفت انگیزی و بدون ذره ای تغییر در حال تکرار بود.!!!
چنان غرق مرور خاطرات گذشته بودم که اصلا متوجه حضور آیلین در کنار خودم نشدم،دستم را محکم گرفت و با لحنی ملتمسانه گفت:” مامان” نگاهی به چشمان قشنگ و معصومش انداختم و اجازه ندادم حرفش را تمام کند.گفتم:” وسایلت رو بردار،میخوایم بریم روستا، قراره امروز خیلی بهت خوش بگذره”
بعد بغلش کردم و هر دو از ته دل خندیدیم.
همان خنده های ناب کودکانه!!!
من را ببخشید استاد تعداد کاراکتر ها بیش از ۱۰۰۰ شد ولی خیلی دوست داشتم این متن را کامل داشته باشید.ممنونم
تعداد کلمات عینی:۳۰
تعداد کلمات ذهنی:حدود ۱۰۰
درود خانم قیامی عزیز
متن شما زیباست. من از خوندنش لذت بردم.
اما کاش متن رو هر طور شده خلاصه کنید و یه قطعه هزار حرفی بفرستید. این شرط در انجام تمرین مهمتر از مهمه.
به نام خدا
جمعه 10/11/99
لباس پوشیدم و بدون اینکه صبحانه بخورم، بیرون زدم. از دیشب قصد داشتم که به دل کوه و دشت بزنم، شاید حال دلم عوض شود. از شهر که خارج شدم، سر یک دوراهی، از دُکان کوچکی که آدم مُسنی چشم بهراه مسافران، جلویش ایستاده بود، دو نخ سیگار، یک چیپس و یک آبمیوه خریدم. پرسیدم: این جاده به کجا میرود؟ گفت: اولین ده “چشمه سرخ” است و انتهای جاده آسفالته، جاده خاکی تو را به “چشمه بلوط” میرساند. تشکر کردم و راه افتادم. ناشیانه به سیگار پک میزدم و سرفه میکردم. کمی جلوتر، سمت بالای جاده حدود بیست خانه عیان شد. خانههای کاهگلی در کنار عمارتهای نوسازی که بازهم بوی فقر میدادند، مثل پیرمردهای قوزکرده برای بقا تلاش میکردند. پایین جاده دو چاه آب بود که دو زن با دَلو از آن آب برمیداشتند و پس از پرکردن دبهها، در خورجین الاغ میگذاشتند. گزارشگر رادیو، از طرح ساماندهی اقتصادی اقشار آسیب پذیر جامعه و تکمیل بانک اطلاعات آنها سخن میراند. پوزخندی زدم و گفتم: این طرحها بیشتر از اینکه فقیر را غنی کند، مجریان طرحها را به نان و نوا میرساند. بلافاصله بعد از این گزارش، مجری با آب و تاب از چاپ کتاب خاطرات آقای گِروسی (مشاور ارشد امنیتی کارتردر سال 57)، توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی حرف میزد و شنوندگان را به مطالعهی آن تشویق میکرد. اما من میدانم که آدمهای اینجا پولی برای خرید آن کتاب ندارند و حتی شاید سواد خواندنش را، آنهم پس از 42 سال که از انقلاب گذشته است. و حال من…
997 حرف
عینی 68
ذهنی ۱۸۲
وارد خانه قدیمی و روستایی مادر بزرگ می شوم. صدایش در گوشم می پیچد، صدای مادربزرگ است که قربان صدقه ام میرود. چهره اش کمی مبهم تر از صدایش در مقابل دیده ام نقش می بندد. بر سر سفره همراه پدربزرگ و مادربزرگ لقمه بر می دارم و مادربزرگ در استکان های قدیمی �ی میریزد و لذت خوردن چای با نعلبکی های گل قرمز تکمیل می شود.
همه جای این خانه دفتر خاطرات است که ورق می خورد، از درخت آلو در حیاط خانه تا اتاق کوچک خالهام که پدربزرگ برای کودکیاش ساخته است.
هرگز ندانستم یا احساس نکردم چه زمان چروکهای صورت پدر بزرگ و مادر بزرگ زیاد شد که هر چه چروک ها بیشتر شد رفتنشان نیز نزدیکتر
شد.
برای خداحافظی رفته بودم، مادربزرگم مقداری کیک که حاصل دسترنج پیرش بود را سوغات را هم کرد و من رفتم و سلام دوباره به مادربزرگ هنگامی قسمتم شد که دیگر مرا نشناخت.
پدربزرگ دو سال زودتر از مادر بزرگ سفر کرد و رفتن پدربزرگ و مادربزرگ را نیز مهیای سفر کرد رفتند و من با صدای مهربان شان هنوز زندگی می کنم. برکت وجود آنها کم شد از زندگی من و چه دیر فهمیدم که باید قدر هر آنچه که دارم را بدانم. قبل از اینکه در حسرت دیدار شان زندگی کنم.
درود خانم نوریزاده عزیز
متن شما روان و زیبا بود.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
ساعت ۷ شب بود از محل کارم به سمت خانه به راه افتادم. بعد از کمی پیاده روی تصمیم گرفتم بقیه مسیر را که مستقیمبود با تاکسی بروم چون باید زودتر خودم را به منزل میرسوندم، سوار تاکسی شدم.《مستقیم》
جلو نشستم.
عقب یک نفر نشسته بود.
کمی که جلوتر رفتیم راننده جلوی یک پیرمردی در حال ترمز کردن بود، که به یکباره سرعتش را زیاد کرد واز کنار پیرمرد رد شد.
صدای مستقیم گفتن پیرمرد با دست لرزان که به سمت ماشین گرفته بود، توی گوشم پیچیده بود.
مسیر که مستقیم بود!چرا راننده سوارش نکرد؟!
حس بدی داشتم
سوال کردم ،ببخشید اقای راننده مسیر شما که مستقیم بود چرا پیرمرد را سوار نکردید؟
راننده جوابی داد؛ که نمی توانستم خودم را قانع کنم.
《چون ماسک نداشت》
ایا حق با راننده بود؟ یا پیرمرد باید مثل بقیه رعایت می کرد وماسکش را میزد؟.
دیگه به آخر خیابان رسیده بودیم باید پیاده می شدم.
کرایه ام را حساب کردم وبسته ماسکی که تازه از داروخانه خریده بودم را روی داشبورد ماشین گذاشتم.
راننده با تعجب گفت:”این چیه”؟!
گفتم،لطفاهر کسی ماسک هم نداشت سوارش کنید ویک عدد از این ماسکها را بهش بدید،بگید صلواتیه و بعد پیاده شدم.
کاراکتر: ۹۹۱
کلمات ذهنی: ۲۳
کلمات عینی : ۱۲
درود خانم کریمی عزیز
چه خوب و روان روایت کردید.
عالی. لذت بردم.
قطعه ای از سپیده محمودزاده
داشتم کتاب صد سال تنهایی و میخوندم که چشمام خسته شد و چراغ و خاموش کردم.یکم جا به جا شدم رو تختم و لحاف را کشیدم رو سرم خوابم برد.داشت خوابم سنگین میشد که از صدای خنده های بلند و بزن و بکوب و شادی از دیوار اتاقم که دیوار همسایه بود شنیده شد و از خواب پریدم. ساعت و دیدم ۲:۵۰ نصفه شب دقیقه بود.پاشدم بدون درنگی رفتم سمت دیوار و سه تا مشت کوبیدم به دیوار .اولین بار بود این حرکت و انجام میدادم نمیدونم چرا اما با تمام قدرت مشتی حواله دیوار اتاقم کردم.تو یک ثانیه نشد صدای خنده ها و شلوغ بازیها تموم شد.انگاری حکم داده باشم و آنها محبور به سکوت شده باشند.برگشتم تو تختم. .یک سکوت وحشتناکی تمام اتاق را فرا گرفت و خوابم نمیبرد.یک لحظه با خودم فکر کردم چه کاری بود من انجام دادم حالا صدای خنده و شادی بوده چرا رفتم مشت کوبیدم به دیوار که یکهو شادی آنها بپره.ما انسانها گاهی ناخوداگاه خنده رو از کسانی میگیریم که بعد خودمون دچار عذاب وجدان میشیم. تا حوالی ۴ خوابم نمیبرد از حرکتی که انجام دادم.از کجا عصبانی بودم که صدای خنده های همسایه برام شد یک بمب و من رفتم سریع خنثی کردم.!؟
سلام خانم محمودزاده عزیز
موضوع خوبی رو خیلی خوب نوشتید. ساختار قطعه رو خیلی خوب رعایت کردید. من لذت بردم از خوندن این متن زیبا.
فقط یه نکته:
بهتره کتابی بنویسید. بعضی واژهها رو شکسته نوشتید که اگر شکسته نباشه متن یکدست و بهتر میشه.
مثل «و»ها باید بشه «را»
«تموم» بشه «تمام»
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
عصر یک روز سرد بهمن ماه که نسیم خنکی می وزید به خیابان خلوت نگاهی انداختم.
تا قبل از آمدن کرونا، اینجا محل عبور عاشقا بود که یک دل سیر برای هم حرف می زدند و بچه های دوچرخه سوار شادمانه در خروش بودند.
چقدر رفت و آمد اقوام کمتر و آدم ها از هم دورتر شده اند…
صدای مادرم مرا به خود آورد. گفتم: جانم مادر
گفت: میتونی این وسایل را برام بگیری…
شال و کلاه کردم و با ماسکی روی صورت راهی خیابان شدم.
سر کوچه پسرکی غمگین با صورت گندمگون، چند جعبه دستمال کاغذی در دست داشت. در حالیکه مردم بی خیال رد می شدند نزدیکش رفتم. او بلافاصله با چشمان معصوم و پر اشکش نگاهم کرد و گفت: ازم دستمال نمی خرید؟ فقط دونه ای ۲۰۰۰ تومن
با ذوق نگاهش کردم و یه اسکناس ده هزار تومانی به طرفش گرفتم و گفتم: ۵ تا بدین لطفا
با خوشحالی پنج تا بهم داد و گفت:مرسی خانم
رفتم در ساندویچ فروشی و یک ساندویچ و یک اب معدنی برایش گرفتم
و ارام نزدیکش شدم و به دستش دادم +بیا عزیزم بخور تا تشنگی و گرسنگی ات رفع شود
از خوشحالی بغلم کردو گفت مرسی خانوم
راهی خانه شدم.
ما میتوانیم با کمک به بچه هایی مثل این پسر بچه آن هارا خوشحال کنیم.
۳۲کلمه ذهنی
۶۰تا کلمه عینی
درود یگانه عزیز
چه ساده و زیبا نوشتید. لذت بردم.
مشتاقم تا نوشتههای بیشتری بخونم از شما.
مرسی ممنون❤️🌹
روتین هرروزم این است که یکساله و سهسالهام را میخوابانم و وقتی خیالم از بابت آنها راحت شد؛ با ذوق و اشتیاق فراوان به سمت قلم و دفترم پرواز میکنم و در آرامش و سکوت شروع به نوشتن میکنم.
امروز هم مثل هرروز قلم دوست داشتنیام را با عشق در دست میگیرم و میگشایم دفتری را که محلِ سرازیر شدن ناگفتههای ذهن و قلب من است.
قصدکردهام قطعهای بنویسم.
در فکرم چه بنویسم؟ از چه بگویم؟
ذهنم در این افکارِ پراکنده جست و خیز میکند که ناگهان چشمم به جوهر داخل لولهی خودکارم میافتد که رو به اتمام است.
با دیدن این صحنه آنچنان ذوقی وجودم را پُر میکند که تصمیم میگیرم دربارهی جوهرِ رو به اتمام خودکارم بنویسم.
و بگویم که به چه دلیل دیدن این تصویر انقدر مرا به وجد آورده است؟
بنویسم و سرازیر کنم واژهها را به درون صندوقچه ی محبوبم…
و اعتراف کنم که تمام شدن جوهر خودکارم در این مدت کم، پشتکار مرا در نویسندگی به رخم میکشد.
و من اراده کردهام که از خودکارهای تمام شدهام کلکسیونی درست کنم و هربار با نگاه کردن به این مجموعه، به 《ارادهای》 که وجود سه فرزند و سختیهای عرصهی مادری هم، نمیتواند شکستش بدهد، افتخار و مباهات کنم.
کلمات عینی۲۳
کلمات ذهنی۱۵۸
《عرض سلام و ارادت》
اولین جلسه ی کلاس نویسندگی امروز بود. نوشتن برای من مانند یک خیال دور و زیبا است.
پیش آمده است کاری را شروع کنید ولی در میانه ی راه حس کنید اشتباه کرده اید؟روز مصاحبه قلبم دیوانه وار می کوبید نفس کم می آوردم با اینکه بی نهایت برای آغاز این اتفاق خوشحال بودم اما یک ندای سرزنشگر درونی مدام با من واگویه می کرد
نوشتن؟! آن هم تو! بی خیال رویایت شو و به زنگی آرام و بی دغدغه ی خود بپرداز. کتاب کیمیاگر را که خوانده ای حال این روزهای من بود.
کلاس که شروع شد، استاد که قدم به قدم پیش رفت، من طفل نوپایی بودم که داشتم با دنیایی آشنا می شدم، جهان زیبای نگارش خیال آن حس سرزنشگر درونی پا به عقب گذاشت یک قدم او به عقب رفت یک قدم من آغاز کردم
استاد جمله ی زیبایی داشت “باید برای نوشتن از نوشتن آغاز کرد نه خیال نوشتن” باید قلم به دست بگیرید و کلمه به کلمه و سطر به سطر بنویسید
چقدر این جمله دلنشین بود.جسارت آغاز کردن و توانایی لذت بردن همراه باپذیرش ضعف ها می تواند آن حس سرزنشگر درونی را قدم به قدم به عقب براند و چیزی که از این آغاز در خاطر من می ماند لذت آموختن باشد و توانستن
کاراکتر 972
عینی 15
ذهنی139
زنده باد مژده خانم خوش ذوق و گرامی
زیبا نوشتید.
مرسی از مهر و توجهی که دارید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
به نام خدا
تمرین قطعه نویسی:
چند روز پیش بود که رفتم تو یه میوه فروشی که صاحبش رفیقم بود، داشتم میوه بر میداشتم که یه خانمی اومد تو مغازه. از ظاهرش معلوم بود که سمت میوه های گرون و درجه یک نمیره، یه پلاستیک گرفت و چند تا دونه میوه برداشت، آره دونه ای برمیداشت، دونه ای!!! دو تا بادمجان، سه تا هویج، یه فلفل دلمه، چهار تا نارنگی. من که یه پلاستیک، نارنگی پر کرده بودم خجالت کشیدم. یواش تر کارمو ادامه دادم تا خانمه بره. بعدش رفت پیش رفیقم و یواش گفت: “میشه اینارو هم رو اون قبلیا اضافه کنی، چند روز دیگه حتما برات میارم.” اونم با کمی منت قبول کرد و زنه رفت. من که دلم آتیش گرفته بود میوه هامو برداشتم و رفتم حساب کنم. به رفیقم گفتم حساب اون زنه چنده؟ اونم بکش. رفیقم کارتو کشید و اومدم بیرون. وقتی تو ماشین نشستم یه حس جدیدی داشتم، یه حس خوب وصف نشدنی، انگار خدا داره بهت نگاه میکنه و لبخند میزنه، به ظاهر از پولم کم شده بود، اونم برای منی که آدم پولدار و متمولی نبودم، اما به جاش یه حسی داشتم که هیچ وقت تجربش نکرده بودم. یه حسی که خیلی دوست داشتنی بود و آرومم میکرد.
اینارو نگفتم که خدای نکرده بگین داره ریا میکنه و حالا یه کار کوچولو کرده ببین چه بزرگش میکنه، نه. اینا رو گفتم تا شما رو هم تو اون حسم شریک کنم، حسی که اگه بخواین همین نزدیکیا پیدا میشه، تو همین سوپری و میوه فروشی سر کوچه.
تعداد کلمات عینی: 31
تعداد کلمات ذهنی: 217
سلام وحید عزیز
من این قطعه رو دوست دارم. زبان قطعه هم به موضوعش میاد.
اما بهتره فعلاً یه مدتی فقط کتابی بنویسیم. البته دیالوگها میتونن شکسته بنوشته بشن.
با حس نابتون ذوق کردیم همراه با اشک غرور و افتخار
به حیاط میروم به قصد گسیل اکسیژن سرد و سوزان زمستانی به درون ریه هایم. اولین قدم را که میگذارم حجم سرما با صورت گرمم برخورد میکند و درون برافروختهام را کمی آرام میسازد. حس شیرینی زیر پوستم سیلان پیدا میکند، حسی که تداعی کننده فصل پرشور کودکیست:
زمستانهای سرد و حقیقی، جست و خیزهای کودکانه در حیاط خانه، زمستانهایی که آسمان قرمز رنگ شبهایش، نوید برف را به ما میداد و ما با شوق برف و تعطیلی مدارس به خواب میرفتیم و صبحگاه چشم به روی سفیدی یکدست حیاط میگشودیم.
آنزمان همهچیز واقعی بود!
شادی، کودکی، زمستان.
هر مفهومی به معنای واقعی خود در جریان بود اما حالا زمستانش هم قلابی شده.
روزهای زمستان یکی پس از دیگری میگذرند بدون آنکه پولک برفی از آسمان به سمت زمین سرازیر شود و شادی حقیقی را در قلبمان جاری سازد.
در بین این نارضایتیها بابت تغییرات، چشمم به درخت خزان زدهی داخل باغچه میافتد که متواضعانه آخرین برگش را تقدیم زمین کرده است به امید بهار و سبزی دوباره.
به یاد خودمان میافتم:
هرجای زندگی که دربرابر پروردگار و تقدیری که برایمان رقم زده، سر تسلیم و رضا فرود آوریم و سختی دگرگونی را به جان بخریم، سبزی و بهاری دوباره رختیست که در انتظار روح ماست.
و این جمله در گوش جانم پژواک میشود: این زمستان بهاری را پیش رو دارد!
کلمات عینی: ۲۹
کلمات ذهنی: ۱۹۳
《عرض سلام، احترام و خداقوت! خدمت استاد گرامی》
خانم جزائری
این قطعا زیبا و دلنشینه.
من خیلی لذت بردم از خوندنش.
فقط گاهی بهتره تو استفاده از برخی کلمات یه مقدار سختگیرتر باشیم.
مثلاً نمیشد به جای استفاده از «گسیل»، جمله رو با کلمات سادهتری نوشت؟
ارادت
استاد دست خودم نیست علاقه ی وحشتناکه من به نثر ادبی و شعر باعث میشه از همچین کلمات و سبکی در نوشته هام استفاده کنم 😔
تمام کتابهایی که میخرم و میخونم توی همین سبک هستند، کتابخونه من پر از آثار استاد مهدی شجاعی و عرفان نظریآهاری و… اونوقت الان شما میفرمایید نباید از این سبک استفاده کنیم برای من یه جور شکنجه س چون خلاف سلیقهی منه
ولی از اونجایی که شمارو قبول دارم تمام تلاشم رو میکنم