بازخورد | برای اعضای دورۀ آنلاین نویسندگی خلاق

بازخورد | برای اعضای دورۀ آنلاین نویسندگی خلاق

این صفحه متعلق به اعضای دوره نویسندگی خلاق است.

کافه نویسندگی خلاق

 

1,645 پاسخ

  1. غروب روزجمعه وقتی درازکش درحال خواندن پیامهای گروه دوره نویسندگی توواتساب بودم، به یکباره ترس تمام وجودم راپرکرد. مثل کودکی که مادرش راگم کرده ودنبال مادرش میگشت، اطرافم رانگاه میکردم وبه این موضوع فکرمیکردم که کناراین همه آدمهای باذوق وشوق و پرازشورزندگی چه کارمیکنم، نکنداشتباهی وارد دنیای شخص دیگری شده ام وخودم هم خبرندارم، اکثر این دوستان هنری داشتندوهنوزهیچ کدام خبرندارندکه من هیچ هنری ندارم وبی هنرعالمم. میترسم کنارشان قراربگیرم وآنهاپذیرای حضورمن درجمع خودشان نباشند. هنوزهم گیج ومنگ به گوشی که دردست دارم نگاه میکنم باخودمیگویم ، اگرمن اشتباهی وارداین گروه شده ام چرااسم شاهین کلانتری برایم اینقدر آشناست ،کسی که دوست دارم کناراو یکباردیگرزندگی ام راازنوبسازم. کسی که باورداشت باتمام محدودیت وضعف دربینایی میتوانم وارداین گروه شوم ودنیای جدیدی راتجربه کنم.
    باصدای پدرم به خودم آمدم ومتوجه اطرافم شدم. پدرم که باتعجب نگاهم میکردگفت چیزی شده ومن مات ومبهوت نگاهش میکردم وهیچ حرفی برای گفتن نداشتم. اماازاینکه کنارشما قرارگرفته ام خیلی خوشحالم
    وامیدوارم کنارهم بهترین روزهاراتجربه کنیم
    تعدادکاراکتر1000
    تعدادکلمات عینی48
    تعدادکلمات ذهنی56

    1. سلام خانم نادری عزیز
      چه زیبا و روان نوشتید.
      این قطعه خیلی عالی شده. همین نشون میده که شما ذوق و مایه کافی و فوق‌العاده‌ای برای نوشتن دارید.
      من که حسابی لذت بردم و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  2. صبحانه را که تمام کردم دلم برای پروین تنگ شده بود. شستن ظرفها قلقلکم می‌داد. اما حسی که داشتم چیره شد. ظرف‌ها را در آشپزخانه رها کرده به اتاق رفتم. از روی میز کنار تختم دیوان پروین را برداشتم. چایم را که از قبل ریخته بودم روی میز گذاشتم و کنار گل‌های سبزم روی صندلی که یک پتوی پشمی آبی رویش پهن کرده‌ام نشستم.
    این چند روز حالم زیاد خوب نبود. حوادث دردناکی که از گوشه و کنار می‌شنیدم، مرگ انسانهای پیر و جوانی که هر کدام عزیز چندین خانواده بودند، دلم را آزار می‌داد، میخراشید. کرونا زندگیمان را مختل کرد، آرامشمان را گرفت، ترس از دست دادن عزیزانمان را به جانمان انداخت. دو انگشت شستم را وسط کتاب گذاشتم و بازش کردم،
    شعر عشق حق. شروع کردم به خواندن. چقدر به دل می‌نشست، با هر بیتی که می‌خواندم انگار لابه‌لای کلماتش پرواز می‌‌کردم. به بیت آخر رسیدم، خدا چقدر مهربان است، چقدر سریع به دادت می‌رسد، چه حکیمانه آرامت می‌کند:
    من چه دانم! کآن طبیب اندر کجاست 
    می‌شناسم یک طبیب، آن هم خداست 
    عینی:۲۲
    ذهنی:۸۲

    1. ویدای گرامی چه زیبا نوشتید.
      خیلی خوبه که همین موضوع ساده رو تونستید به یه قطعه زیبا تبدیل کنید.
      به خاطر این ذوق و دقت به شما تبریک می‌گم.

  3. پنجاه روز تمام در خانه بودیم.
    کرونا!
    ویرووس نوظهوری که باعث خانه نشینی من و رونیکای دوساله ام شده است. هر صبح که از خواب بیدار میشود با لحن کودکانه اش میپرسد: مامان، امروز نمیبریم کلاس؟
    من: نه دخترم، بخاطر همون ویرووس خطرناکی که برات تعریف کردم فعلا نمیتونیم بریم کلاس.
    -پس بعدا که کرونا تموم شد میخوام همه ی کلاسا رو برم. نقاشی، موسیقی، شنا.
    زود قانع میشود دخترک مو فرفری من. سری به نشانه ی تایید تکان میدهم، بغضم را پنهان می کنم و جمله مرجان وفائی را در ذهن مرور میکنم “نکند روزی عزای ما تمام شود، اما آنقدر دیر که رقصیدن را فراموش کرده باشیم”.
    ساعت یازده صبح بهاری روز پنجاه و یکم
    تصمیم گرفتم مدت کوتاهی به فضای باز رفته و هوایی تازه کنیم. راستی چند شنبه بود؟ شاید جمعه؟ حساب روزها را فراموش کرده بودم. رونیکا تقریبا به قرنطينه خو گرفته بود. زندگی را در بیدار شدن، خوردن و روزمرگی داخل خانه می دید و بیرون را از یاد برده بود. وقتی درب ورودی آپارتمان را به حیاط باز کردم چهره اش دیدنی بود. دلهره در چهره اش نمایان بود. نور مستقیم آفتاب را نپسندید. بال زدن مگس و پروانه را دوست نداشت. دخترکم چشمانش را با دو دست گرفته بود و سعی میکرد به من پناه بیاورد که مبادا نور آفتاب یا پر زدن پروانه و مگس آزارش دهند.
    _ نور چشممو اذیت میکنه دوست ندارم. مگس خوشم نمیاد. مامان بغلم کن، بریم خونه…
    زمستان است. بهمن ماه، آخر هفته رونیکا سه ساله میشود و هنوز در آرزوی رفتن به تمام کلاس هایی است که در ذهن کوچکش نقش بسته اند.

    کلمات عینی:٣۵
    کلمات ذهنی:۴۴
    تعداد کلمات:١٣١۴
    بابت زیاد شدن تعداد کلمه عذرخواهی می کنم.

    1. خانم آگین عزیز
      شما فوق‌العاده خوش ذوق هستید.
      این قطعه نشون میده که می‌تونید نویسندۀ خوبی بشید.
      من سادگی و روان بودن متن شما رو دوست دارم.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  4. نزدیک ساعت ۸شب بود داشتم مطالب های درسی امروز را چک میکردم،میتونم بگویم تمام روز رادرحال مطالعه و نوشتن بودم ودرفکراین بودم که امشب زود بخوابم،تا فردا زودتر بیدارشوم ،امروز بخاطر کمبود وقت نتونستم برای بچها نهاردرست کنم دراین فکر بودم که از خوابم بگذرم و زود صبحانه و نهارشان را آماده کنم بزارم یخچال تا خودشون گرم کنند. و من با خیال راحت تا غروب فقط تو اتاقم مطالعه باشم وخیالم ازبابت آنها راحت باشد. گوشی همسرم زنگ خورد. گفتم کی بود؟ گفت:داداشم میخواد بیاد اینجا،منم‌ بهش گفتم بچه هارو هم باخودت بیار. یک لحظه پیش خودم گفتم :خدایا الان چه وقت مهمان بود،چون از راه دور میان، حد اقل یک هفته می مانند منی که،وقت سرخاروندن ندارم، الان با این همه مهمان چطورتمرکز کنم روی خواند. راستش خیلی عصبی شدم.پیش خودم گفتم: کاش نیان. ازوقتی هم که کرونا، قدم رنجه کرد و امد،ایران هیچ مهمانی نداشتم،هی گله ازبی حوصلگی میکردم وهمین باعث شد،با استاد، کلانتری، آشناشم.والان که حتی برای کارهای ضروری هم بیرون نمیروم، که حواسم به خواندن باشد. بعداز خودخوری، گفتم:الان چه وقت آمدن بود اخه. با وجود۷ نفردرخانه، چطورتمرکزکنم. فاجعه آوربود برام. بعداز یه کم پیش گویی منفی، یک لحظه، به نیم پرلیوان نگاه کردم و گفتم: شاید آمدنشان برایم پراز ایده و تجربه باشدبرای نوشتن.
    تعداد جمله های عینی ۱۹ و تعداد جمله های ذهنی ۶۱
    تعدادکاراکتر۱۱۴۳ تعدادجمله ۱۲ تعداد کلمه ۲۱۰

    1. زنده باد خانم نشاط عزیز
      چقدر خوب بود این متن.
      نقطه قوت این قطعه پایان‌بندی و خوب خلاقانه متنه.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      1. سلام وعرض ادب خدمت استاد بزرگوار
        نمیدونید چقدرخوشحال شدم ازبازخوردتون.امیدوارم بتونم،به تک تک توصیه،نکته ها واموزش مفیدتون نهایت استفاده رو ببرم.راستش اعتماد

        1. زنده باشید خانم نشاط عزیز
          امیدوارم که خوش بدرخشید.

  5. همیشه، با زیاد شدن کارها وقتی که کنترلشان از دستم در می رود، شروع می کنم به برنامه ریزی کردن. امروز هم این تجربه برایم تکرار شد و دوباره به اهمیت داشتن لیست کارهای روزانه فکر کردم. کاری که مدتی است عمدا کنار گذاشته ام. چیزی در درون شروع به حرکت کرد مانند، موجی از آدم ها که در راهپیمایی برای فریاد زدن چیزی با هم حرکت می کنند. به صندلی خودرو تکیه دادم و در حالی که در صف طولانی و بی حرکت ماشین ها گیر افتاده بودم زیر زیرکی به درونم نگاهی انداختم. نارضایتی موج می زد. خوب گوش کردم. معترضین می گفتند: سالها زیر تازیانه برنامه ریزی اش له شدیم و برای آن زحمات هدیه نگرفتیم. از برنامه ریزی فقط سخت گیری را یاد گرفته است. فریاد یکی از آنها بلندتر از همه بود. می گفت: درست است، دستش برای دادن کادو می لرزد و زبانش برای کلمه قدردانی هرگز نمی چرخد. این بار ما برنامه ریزی می کنیم تا او قدردانی کردن را بیاموزد. همه تایید می کردند و … با صدای بوق ماشین پشت سر، نگاهم را از آنها برگرفته و معترضین درونم را به حال خودشان رها کردم. یاد گرفتم که هر چه زودتر باید درسم را بیاموزم . زودتر از آن که انقلابی رخ دهد!

    1. درود صدیقه خانم گرامی
      قطعه شما فضای متفاوت و جالبی داشت.
      لذت بردم.

  6. از پله هاي مدرسه بالا مي روم. صداي زنگ گوشي را مي شنوم كه روي ميز كارم است.تلفن را جواب مي دهم مادر است از راه دور حالم را مي پرسيد خوب مي داند كه دانيال هفته ي پيش سرماخورده بوده و دلارام دوران نوجواني را ،سخت مي گذراند
    از سعيد مي پرسيد.گفتم :(مشهد بود صبح رسيد)
    گفت:(تنها بوديد چرا پيش ما نيامديد
    گفتم:مهمان داشتم و پرسيدم مامان چرا فكر مي كني سعيد نباشد ما تنها هستيم،بود و نبودش فرقي ندارد .
    ناراحتش كردم،مهم نيست،مدت هاست كه مهم نيست
    حال اقوام را مي پرسم گفت خيلي ها بيمارند و خيلي ها …
    دلم آشوب مي شود گفتم اين خدا كي مي خواهد تمامش كند چرا بي خيال نمي شود تاديب كننده گفت به خدا ربطي ندارد خدا مهربان است و جز خوبي كاري نمي كند
    فكرم درگير مي شود شك دارم كه خدا فقط مهربان باشد
    احساس مي كنم مي ترسيم،ترس از دست دادن يك نيروي برتر كه مي تواند همه چيز را سامان دهد.اگر به مهرباني خدا شك كنيم آن وقت به كجا پناه آوريم تا آرامش بيابيم
    مي گويم مگر روح خدا در ما نيست پس او هم گاهي خشم مي گيرد، گاهي مهر مي ورزد.من شك دارم كه خدا فقط مهربان باشد.مادر را عصباني كرده ام،خوب مي دانم.اما باز هم مهم نيست

    1. خانم عزیزی فر عزیز
      شما راحت و خوب خودتون رو بیان می‌کنید، این برای یک نویسنده یه نقطه قوت مهمه.

  7. شيشه ي عطر را روي خودم خالي مي كنم .در ماشين را مي كوبم و به سمت مدرسه به راه مي افتم
    وارد مدرسه مي شوم حوصله ي هيچ كس را ندارم بچه ها امروز آزمون مستمر دارند.طبق روال يك سال گذشته آنلاين برگزار مي شود
    من از مدرسه ي مجازي و امتحان آنلاين متنفرم
    مدرسه خالي از هر شور و هيجاني است ،حس زندگي از حياط به صفحات لب تاپ منتقل شده ،سياه و كدر
    امتحان پر است از شيطنت بچه ها كه ما موظفيم گوشزد كنيم
    چرا گوشهايت از مقنعه بيرون نيست
    چرا دوربينت قطع شد
    چرا با دو ديوايس وارد شدي،چرا خنديدي
    گاهي فكر مي كنم همه ي ما بيماريم،چرا اينقدر استرس به جانشان وارد مي كنيم فراموش كرديم مدرسه فقط محل آموزش جبر و حساب نيست بايد درس زندگي بدهد
    ياد جمله ي يكي از شاگردانم مي افتم كه گفت :(خانم بعد از اينكه مدرسه به حالت عادي برگشت برايتان يك كلاس آموزش تقلب آنلاين مي گزارم)
    پاسخي كه به صحبتش مي دهم لبخند است .بي شك ما اشتباه كرده ايم كه مجبور شدند براي رسيدن به خواسته هايشان تمام راه هاي غلط را بيابند آموزش و پرورشي كه نتواند درست زيستن را بياموزد جامعه را از ريشه مي خشكاند
    عيني ٢٤
    ذهني ١١٨

    1. زنده باد.
      شما می‌تونید قطعه‌نویس بسیار خوبی باشید.

  8. آسمان در حال روشن شدن است. بیدارم و احساس می‌کنم امروز، جاذبه به طرز عجیبی بیشتر از همیشه شده است و مرا به عمق تخت فرو می کشد. بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با خودم، از تخت خارج می‌شوم. ژاکت قرمز رنگم را به تن می کنم و خودِ از سرما مچاله شده ام را در آن جای می دهم. از لحظه بیدار شدن درگیر یافتن ایده ای برای نوشتن هستم. به طرز مسخره‌ای سرم خالیست. به هر سو که نگاه می‌کنم کویرِ برهوتِ بی آب و علفی به من دهن کجی می کند. کاری برای انجام دادن لازم دارم. خودم را با مرتب کردن لباس ها سرگرم می کنم. اضطراب چون مایعی جوشان زیر پوستم حرکت می کند و قلبم همچون قطاری با سرعت هزاران اسب بخار در سینه می کوبد. من در سودای یافتن ایده‌ای که نیست، هر لحظه بی تاب تر می شوم. ذهن دسیسه گرم، مشغول به ساخت و پرداخت داستانی از منِ بدون ایده است. از منی که امروز و شاید هیچ روز دیگری چیزی برای نوشتن ندارد. در حال شکل دادن به آینده‌ای خاکستریست و با صدای تلخ و برنده اش مرثیه ای بر مزار آرزوهای من می خواند.
    ناگهان از پشت آخرین سلول مغزم پیامی مخابره می‌شود.” بعضی روزها لازم است همه چیز را رها کرد، فقط مشاهده کرد و تمام مزخرفاتی که ذهن به هم می بافند را در آغوش کشید. گاهی لازم است، از معجزه هیچ کاری نکردن لذت برد”.
    سکوتی درمن برقرار شده است. اثری از اضطراب نیست. ذهنم خلع سلاح شده، اما می دانم در این لحظه، مشغول به جمع کردن قوایش برای حمله بعدیست. در این فرصت کم من دو حق انتخاب دارم، یا پیام را عملی کنم و یا به شکنجه بعدی تن دهم.
    مقابل آفتاب می‌نشینم، به آسمان خیره می شوم و خودم را در معجزه هیچ کاری نکردن غرق می کنم.

    1. یلدا جان
      شما ذوق فوق‌العاده‌ای در استفاده از کلمات دارید.
      جمله‌های خوبی هم می‌نویسید.
      شک ندارم با تمرین بیشتر و مدوامت می‌تونید به نویسندۀ درجه‌یکی تبدیل بشید.

      1. چه نوازش دلچسبی آقای کلانتری.ممنونم و امیددارم که این اتفاق محقق بشه.
        مرسی که با حوصله نوشته های من رو میخونید.

        1. ارادتمندم.
          خوندن نوشته‌های فوق‌العاده عزیزانی مثل شما باعث افتخار و لذته.

  9. – کل دنیای اطرافشو‌ محو کرد ، بدون پلک زدن ! به هیچی فکر نمیکرد . راهرو های ذهنش خالی از سَکنه بودن ، شیشه های ترک خورده و خاک گرفته خالی از هر خاطره ای بودن ، که همشون توی یک نقطه جمع میشدن ، اون نقطه ، من بودم.
    همه چیز هول محور من میچرخید.
    از گوشه اتاقم شروع میشد و تا چندتا خونه اونورتر صدای فریادش ادامه داشت . شب ها میومد میشست پشت پنجره ، پاهاشو از لبه هاش آویزون میکرد پایین ، زل میزد به آسمونی که ستاره هاش ، به آرونی نجوایی در گوش ، میمردند.
    تیرگی شب که میفتاد روی پوستش ، یادش میاورد همه چیزو!
    سالها با خودش جنگیده بود اما حالا جز گوش دادن به سکوت کر کننده ایی که ذهنشو تسخیر کرده بود ، توان انجام دادن کاریو نداشت.
    دلتنگی یه چاله عمیق بود که خاطره های من براش دستاویزی بودن بر دیواره های آن . سقوط کردن براش حس رهایی دردناکی داشت . هیچوقت نمیتونست خودشو ببخشه ، تصویر هایی از من پراکنده روی شاخه های درخت وجودش نقش میبست ، اونو به اعماق خاک میکشوند ، جایی که همه ی ریشه هاش خشکیده بودن ، صدای نفس کشیدن درخت پیر کل فضای ذهنشو پر میکرد ، اون خواب بود ‌. چشماشو محکم روی هم فشار میداد ، کم کم همه چیز برمیگشت به حالت قبلیش . من از بین رفته بودم ، باااد اومده بود ، تمام خاطره های منو با خودش برده بود .
    پاییز شده بود
    درخت وسط حیاط ام خشکیده بود
    همه چیز تموم شده بود

    1. سلام عطیه گرامی
      شما زیبا نوشتید. فقط یه مقدار از اون چیزی در تمرین هفته اول خواسته بودیم دور بود این متن.
      و اینکه فقط بعد از علائم نگارشی یه فاصله بذارید، قبلش لازم نیست.
      در کل متن شما رو دوست داشتم و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  10. استاد ببخشید عینی و ذهنی یادم رفت:
    عینی:21 کلمه
    ذهنی:185 کلمه
    تعداد کاراکتر:956

  11. به نام خدا
    تمرین قطعه نویسی:
    صبح حدود ساعت 10 بود که دیدم از کرکره در مغازمون صدا میاد، خوب که دقت کردم دیدم دو تا یاکریم دارن روی کرکره با علف های خشک و خاشاک برای خودشون لونه درست میکنن. سریع رفتم یه میله بزرگ برداشتم و با سروصدا فراریشون دادم. با خودم گفتم بابا شما چقدر خنگید، چرا از اون بلای قبلی که سر خونتون اومد درس نمی‌گیرید. باز با خودم گفتم حتما یه جفت دیگن، وگرنه که نباید اینقدر خنگ باشن. بعد از چند دقیقه دیدم دوباره دارن به کارشون ادامه میدن، چقدر مصمم بودن، چه همراهی با هم داشتن، معنای واقعی با هم ساختن زندگی، ولی چاره ای نبود، باز همون کارو کردمو ردشون کردم، آخه نمیخواستم دوباره شاهد افتادن لونه با تخم های کوچیک داخلش باشم که برام خاطره تلخی بود، اما اون موقع که داشتم ردشون میکردم تو این فکر بودم که از دست من ناراحت نشین، فقط به خاطر خودتونه.
    خدایا یعنی هر وقت که تو هم خواسته ما رو اجابت نمیکنی و آرزومونو برآورده نمیکنی، حکمتی تو کارته و ما غافلیم. یه عمر ازت شکایت کردیم و تو کارت چون و چرا آوردیم. تو آینده ای رو میبینی که ما نمی‌بینیم. خدایا راضیم به رضایت.

    1. زنده باد وحید عزیز
      اینکه دو و برتون رو خوب مشاهده می‌کنید و از اون‌ها توی نوشته‌ بهره می‌گیرید عالیه.

  12. مهردادمیناوندرفت. فکرنمیکردم باشنیدن خبرمرگ یک فوتبالیست نااین حدآشفته ونگران درگذشته غوطه ورشوم. هرکاری میکردم که به آن روزهافکرنکنم نمیشدکه نمیشد، روزهای که ازحافظه خودپاکشان کرده بودم، چراکه فکرمیکردم تلخ بودندونچسب، ودلیلی برای یادآوریشان وجودندارد. امانمیدانم چراهرچه جلوو جلوترمیرفتم همه چیزرنگ عوض میکردومن آرام وآرامترمیشدم وشیرینی آن روزهاراباتمام وجود برسرزبان خودحس میکردم، مثل یک حبه قند.
    روزهای که برای تماشای فوتبال ساعتهالحظه شماری میکردم وکل کلهای که بادوستان خود درمدرسه داشتم این شیرینی رادوچندان میکرد. وصدای دلنشین مادری که اجازه نمیدادتلویزیون چهارده اینج پارس خانه راروشن کنم وبه همین یک جمله هم همیشه اکتفامیکرد:دخترکه فوتبال نگاه نمیکنه پاشوبروسردرس ومشقت مگه توفرداامتحان نداری، ومن باهزارخواهش وتمناراضیش میکردم وتاآخرفوتبال رانگاه میکردم. چقدران روزهاشیرین بودندومن بی خبر،
    بایادآوری صدای مادرم به خودآمدم ومتوجه شدم باتمام روزهای سخت گذشته چقدرساعتهای دلنشنینی هم وجودداشته اندکه آنهارا فراموش کرده بودم، والان درحسرت همون روزهاو ساعتهازندگی راسپری میکنم.
    یادش بخیر
    تعدادکاراکتر1000
    کلمات عینی69
    کلمات ذهنی46

    1. زنده باد.
      چه خوب که رخدادی که روتون تاثیر گذاشته رو گرفتید و باهاش یه قطعه عالی ساختید.
      این دقیقا همون چیزیه که من تو قطعه‌نویسی می‌خواستم.
      عالی.

      1. یک دنیابخاطراین روزهاازتون تشکرمیکنم استادکلانتری قراره شش ماه من تواین دوره کنارشما ودوستان گرامی بهترین وشیرین ترین روزهای زندگیم رارقم بزنم چمله خودشماست که توبرگه ی پذیرفته شدنمون قیدشده وهمین جمله خودیعنی زندگی به معنای واقعی تودنژای من
        امیدوارم ردپای خداراتودونه به دونه آرزوهاتون نظاره گرباشیدکه اجازه ورودبه این دنیاراشمابه من دادید

  13. امروز توی باشگاه وقتی روي تردمیل راه می‌رفتم، در آينه نگاهم به نگاه دختري گره خورد که به من لبخند زد. آشنا بود. براي جلوگيري از ايجاد ديالوگ، چشمم را دزديدم و سرم را به زیپ لباسم بند كردم. داشتم فكر می‌کردم كجا ديدمش كه يكي از مربی‌ها آمد و گفت:
    – وای سمیه چرا این‌قدر چاق شدي دوباره؟
    فكر كردم چه مربي گاوي! ولی قبل از اینکه بيشتر فحشش بدهم، اشک‌های دختر مثل ابر بهار شروع كرد به ريختن. گفت از سه سال پیش تا ‌حالا که ورزش را رها کرده، ٢٥ كيلو چاق شده. يادم آمد. همین‌جا می‌دیدمش. طی حرف‌هایش با مربیِ بی‌ملاحظه، فهمیدم آن موقع دوست ‌پسرش برایش ضرب‌الاجل گذاشته بوده که «اگر تا تیر 60 کیلو شدی، باهات ازدواج می‌کنم». او وزنش را رسانده بود به 70 کیلو، اما پسر دبه کرده بود. با شنیدن جمله «چند وقته با یکی دوست شدم و دوباره انگیزه ورزش کردن گرفتم» چنان شوکه شدم که نزدیک بود بخورم زمین. دلم می‌خواست بگویم:
    اگر می‌خواهی ورزش کنی، برای سلامت روح و تن خودت بکن، نه به‌خاطر الدنگ بیشعوری که برای پیچاندنت تاریخ می‌گذارد. اگر هم حس و حال نداری، خودت را همینطور که هستی بپذیر! اما چه کنم، حوصله حرف زدن ندارم.
    تعداد کلمات :202 تعداد کاراکتر:1000 تعداد کلمات عینی: 70 تعداد کلمات ذهنی:12

    1. خانم هژبرالساداتی عزیز
      فوق‌العاده بود. یک قطعۀ کامل و خوندنی.
      طنز شما عالیه و مشخصه که اگر جدی‌تر ادامه بدید می‌تونید به جاهایی خوبی برسید تو نوشتن طنز.
      مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.

  14. امروز داشتم از روی داستانِ کوتاهِ «تابستانِ همان سالِ ناصر تقوایی» رونویسی می‌کردم. این جمله را که خواندم:
    «لال جاخوردم و انگار دیدن چیزی که میدیدم برمن حرام است همه مدتی که سرنگ میجوشیدو سرپرستار دوا را داخل‌سرنگ می کشید، مات‌نگاه‌میکردم به دوروبر ، به تنگی اطاق ، روشویی ، قالب صابون ، لکه‌ی کاهگلی‌ی نم‌نشد ‌کرده‌ی سقف کوتاه ، و ظرف فلزی که سرنگ را توش بجوشانی و بوی الکل و برق فلزی‌ی میله‌های تخت، سفیدی ملافه و باز یک لحظه تیرگی پوست پشت لخت مرد دمرو خوابیده و سوزنکهای سیاهی که تا ناگهان چشم دزدیده بودم چراغ پر نور سقف زده بود توی چشمم».
    فکر کردم، اگر یک نویسنده گمنام چنین چیزی بنویسد، احتمالاً ده‌ها کامنت سرزنش‌آمیز با مضمون ذیل دریافت می‌کند:
    – بعد از است نقطه می‌گذارند!
    – جمله‌ات طولانی است!
    – قبل از ویرگول فاصله، بعدش وَ نمی‌آید!
    – نم‌نشت کرده!
    – …
    اما کافی است زیرش بنویسی ناصر تقوایی! همه شهر روشنفکر می‌شود تا از میان اغلاط سهوی، فلسفه‌ای استخراج کند. علائم نگارشی اهمیتش را از دست می‌دهد و متن ناگهان به یک شاهکار کامل تبدیل می‌شود! ظاهراً برای اینکه خودت باشی، اول باید «کسی» باشی!

    تعداد کلمه192 تعداد کاراکتر 1000 تعداد کلمات عینی 96 تعداد کلمات ذهنی 8

    1. 😂😉
      هانیه جان. خیلی خوب درست نوشتی.
      البته یه نکته رو در نظر بگیریم:
      ما وقتی از علائم نگارشی میگیم منظورمون این نیست که همۀ نوشتن تو رعایت درست این نکات خلاصه می‌شه. حرف اینه که اینا مبادی سادۀ کاره و چه بهتر که رعایت بشه. اونم نه در حدی که وسواس ایجاد کنه.
      پیشنهاد می‌کنم یه نگاهی به کتاب خوب «اندر آداب نوشتار» از جعفر مدرس صادقی بنداز.
      ارادت

  15. با درود به استاد محترم
    عنوان دوم از زندگینامه
    ازدواج
    سالها بود که مادرم زیر گوشم می خواند که باید ازدواج کنی. و معتقد بود که او و پدرم همیشه برای من نمی مانند و من تنها می شوم . تا اینکه در یک روز بهاری ،درست است در فروردین ماه ۷۵بود که یک بار دیگر ازدواج کردم . با مردی که اصلا هیچ معیاری برایش در نظر نگرفته بودم. به قولی شانسی ازدواج کردم. هرچند که قد بلند و لاغراندام نبود ولی ان شانه های ستبری که دوست داشتم در موقع گرفتاری پناهگاه من باشد توجه ام را جلب کرد. چهره مردانه اش در کت و شلوار کرم رنگ می توانست از معیارهای من برای یک مرد باشد خب این خیلی خوب بود. این هم از شانس خوب من بود،که هر چند او را قبلا ندیده بودم ، چنین صفات بارزی داشت.یکی از دوستانش مرا به او معرفی کرده بود.
    بگزریم که مادرم اصرار داشت دوباره ازدواج کنم.، ولی من خودم هم احتیاج به یک عشق داشتم. کسی را دوست داشته باشم که مرا دوست بدارد و من بهانه ای برای عشق ورزیدن داشته باشم. زندگی بدون عشق را نمی پسندیدم. هرچند که عاشق مردمم بودم ولی به یک تکیگاه برای عشق نیاز داشتم. به این خاطر با این شخص که روی من انگشت گذاشت، ازدواج کردم
    عجیب است که یک زن و مرد وقتی که باهم ازدواج می کنند، تصور می کنند که طرف مقابل را تصاحب کرده اند. و هر دو به جای انکه پا به پای یکدیگر زندگی را بسازند، سعی می کنند یکدیگر را در بند بکشند. این بار هم سعی کردم استقلال خود و همسرم را حفظ کنم. از زندگی هایی که زن و شوهر هرکدام سعی می کنند بر دیگری حکومت کنند بدم می امد.
    در همان روزهای اولیه به همسرم پیشنهاد کردم که صبحانه را بیرون بخوریم و صحبت کنیم. هواخیلی خوب بود. خب فروردین ماه بود و هوا بهاری. درختان بار دیگر سرسبز شده بودند. بعضی هم سرشار از شکوفه بودند. منظره زیبایی بود. ترانه زیبایی که بر روی ضبط ماشین بود این زیبایی را دو چندان می کرد. تا چشم کار می کرد سرسبز بود. به کنار رودخانه ای رسیدیم. تخت های سنتی کنار رودخونه توجه ام را جلب کرد. همنجا ماشین را پارک کردیم و پیاده شدیم. تخت ها با فرش پوشیده شده بودند. کنار یکی از تخت ها کفشهایم را در اوردم وبر یکی از پشتی هایی که انجا را تزیین می کردند تکیه دادم. اب به ارامی جریان داشت.
    دوتا نیمرو سفارش دادیم.
    گفتم: حالا بریم سر اصل صحبت
    و ادامه دادم: ما با هم ازدواج کرده ایم. حالا یک پیشنهاد دارم. که صرف نظر از ازدواج، ما به عنوان دو تا همخونه به زندگی مشترک نگاه کنیم.
    همسرم با شنیدن این حرف اصلا نمی توانست خنده اش را کنترل کند. فکر می کرد دارم شوخی می کتم.. لبخندی زدم و گفتم: شونی پدارم. واقعا جدی می گویم. ما امده ایم باهم زندگی کنیم. می خواهم نه تو مالک من باشی و نه من مالک تو. فکر می کنی دو همخونه چه کار می کنن؟ باهم کمک می کنن و زندگی را می چرخانند و اصلا طلبکار هم نیستند.
    گارسون دو بشقاب چینی حاوی نیمرو را با مقداری نان جلوی ما گذاشت. همینطور که مشغول خوردن بودیم، همسرم به حرفهای من فکر می کرد. خیلی با تانی صبحانه را خوردم و به همسرم فرصت دادم که حرفهای مرا هضم کند.
    بار دیگر کارسون بایک قوری چای و دو فنجان چای چینی سفید برگشت. البته این بقیه صبحانه ما بود. ظرفهای صبحانه را جمع کرد و سینی چای را جلوی ما گذاشت. وقتی همسرم چای را توی فنجان ها می ریخت گفت: اره فهمیدم منظورت ازدواج سفید است. خب ما که عقد بسته ایم.
    گفتم در غیر اینصورت به خانه تو نمی امدم. ولی می توانیم به ازدواجمون اینطوری نگاه کنیم.
    او قبول کرد که ایده خوبی است. با اینحال سالهای اولیه زندگی، همسرم سعی می کرد به قولی گربه را دم حجله بکشد. زندگی را به یک میدان مبارزه تبدیل کرده بود. روزها زندگی را خراب می کرد تشنج و درگیری به وجود می اورد. و اخر روز که صبوری مرا می دید غذرخواهی می کرد. فقط فهمیدم که خوی سرکش مردها به این سادگی رام نمی شود. همیشه گفته می شود که زنها غر می زنند. ولی من به چشم خود می دیدم که چگونه همسرم همینکه وارد خثنه می شد همه چی را به باد انتقاد می گرفت. تا اینکه برای جنگ و جدال بهانه ای جور کند.
    چند سالی طول کشید تا همسرم بفهمد که ما دو شخص متفاوت و مستقل هستیم. و نباید یکدیگر را در بند بکشیم. یا اینکه طرف را به سلیقه خود تغییر بدهیم. بالاخره متوجه شد که در زندگی مشترک نیازی نیست ازادگی نفرات زیر سوال برود. و اعتراف کرد که حالا معنی حرفهای مرا در مورد دو همخونه می فهمد. و قبول کرد در مورد حرفهای من فکر کند و این روش همخونه را به کار گیرد.
    یک روز با یک دسته گل رز و چند شاخه گل مریم به خونه امد. گلها را در یک گلدان اب گذاشت و
    گفت: زندگی جدید را با ایده همخونه بودن شروع می کنیم.
    خب دیگر هر وقت به خانه می امد خونه را زیر سوال نمی برد. همکاری اش در مورد کارهای خونه شروع شد. خودش را در مشکلات خانه شریک می دانست. وظیفه زن و مرد نمی کرد.اون موقع خونه و مشکلات خونه که متعلق به من بود حالا او هم درش شریک شده بود. و ان اوضاع درهم زندگی سامان گرفت. به این طریق ازدواجی که بدون عشق و بنا به تکلیف شکل گرفته بود ، حالا تبدیل به عشقی ستودنی شده بود.
    هر چند که همسرم همان استبداد مردانه اش را دارد ولی انرا در زندگی مشترک کمرنگ کرده است. او یک مهندس برق و مدیر کارخانه است. و به دلیل سوادی که دارد با تعصب بیگانه است. و این خیلی ارزشمند است. چرا که ازادگی مرا بیشتر تضمین می کند.
    انشب که دستهایش دستهای مرا گرفته بود و در ان سرمای دی ماه بر شانه اش تکیه کرده بودم ممنون مادرم شدم که اجازه نداد تنها و بدون عشق بمانم.

    استاد محترم من می دانستم باید خانه را به کار ببرم ولی متنم خونه را می طلبید نظر شما چیست ؟
    دیگر اینکه در پاراگراف اخر زمان جملات من حال است ولی بقیه فعل در گذشته است ایا اشتباه است ؟ ممنونم به متن من بازخورد بدهید ناهید- الف

  16. پرواز

    سالگرد حادثه شهدای پلاسکو بود و محمد هم میخواست اراردتش را به روح پاک آن فرشته های آسمانی نشان دهد . تصمیمش را گرفته بود و دیگر هیچ چیز جلو دارش نبود ،تمام ارگانهای مربوطه با این اقدامش مخالف بودند ولی او توانسته بود همه را متقاعد کند ،قرار بود از جرثقیل آتش نشانی که ارتفاع آن 60 متر بود جامپ کند.کار بسیار سختی بود ، او و همسرش هر دو عاشق پرواز بودند.
    پرش را با لباس آتش نشانی انجام داد دلش میخواست حتی برای لحظه ای هم که شده خودش را در قامت این مردان غیور ببیند . از نردبان بالا رفت همسرش و دوستانش همه زیر لب برایش دعا میخواندند. شمارش معکوس آغاز شد سه دو یک ،
    محمد پرید چتر را بلافاصله زد ولی چتر باز نشد کمتر از چند ثانیه صدای وحشتناک برخورد او با زمین به گوش رسید صدای جیغ و فریاد از هر طرف برخاست،محمد را به بیمارستان رساندند و طبق وصیتش اعضای بدنش را اهدا کردند .
    پرواز محمد با موفقیت انجام شد سقوطش پروازی بود عاشقانه به رسم ایثارگران جان برکف سرزمینم، همسرش و دوستانش به همراه همه آتش نشانها ایستاده برای او دست میزدند.(تقدیم به روح شهدای آتش نشان و محمد بزرگی)
    آراز رز بهمن 1399
    (9 کلمه عینی)
    مابقی کلمات ذهنی

    1. درود آراز عزیز
      زیبا روایت کردید.
      مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.

  17. نفس خانم ، نفست گرم ! / فاطمه انصاری
    مشغول آشپزی بودم که دوباره اون صدای کودکانه ی شیرین، بلند شد .
    بلند بلند آواز میخوند و هرکسی رو که رد میشد با یه سلام گرم و کش دار مهمون میکرد. سللللللللام !
    همیشه با شنیدن صداش، لبخندی روی لبم میشینه. اینگار کودک درونم رو قلقلک میدن . نفس، دختر کوچولوی همسایه ما ، هر وقت از فضای خونه خسته میشه، میاد توی بالکن و بلند و شیرین آواز میخونه .
    فکر میکنم تو این شرایط خونه نشینی، همه همسایه ها با شنیدن صدای گرم نفس حال و هواشون عوض میشه.

    کاش! دور بزرگسالیمون این همه دیوار نبود. دلم میخواست کودک درونم رو رها کنم تا با نفس بازی کنه .غیر ارادی لبخند میزنم انگار واقعا کودک درونم همبازی پیدا کرده . راستی یادتونه ما هم بچه بودیم چقدر اسون شاد می شدیم ؟!

    1. سلام فاطمه عزیز
      خوب و جالب نوشتی.
      فقط اینکه کاش شکسته ننویسی و اصطلاحاً کتابی بنویسی.
      در این رابطه تو جلسۀ اول یه کوچولو توضیح دادم.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  18. بلیط لطفاً!

    مثل همیشه با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. طبق معمول بدون خوردن صبحانه خانه را ترک کردم. در ایستگاه قطار باز هم همان آدم های همیشگی را دیدم. سوار قطار شدم و روی صندلی همیشگی نشستم.
    کمی بعد، مأمور کنترل بلیط آمد و گفت: بلیط لطفاً!
    با خود گفتم: ای بابا باز این آمد. آخه تو که منو میشناسی و میدونی که کارت قطار دارم.
    کارت مرا دید و رفت.
    با خود فکر کردم: شاید مرا می‌شناسد اما آدم وظیفه شناسیست! یا اینکه قوانین سرمایه داری از او یک ربات کارکشته ی کارگر ساخته اند. بدون آنکه آشنایی را در نظر بگیرد، تنها بدنبال انجام وظیفه خود است. ربات هوشمندی که صبح از خواب بلند می‌شود، لباس کار به تن می‌کند و ساعتی بعد مشغول انجام وظیفه است. پیش تک تک آدمها می‌رود و بدون صحبتی گرم و صمیمی، تنها می‌گوید: بلیط لطفاً! ای آدمکِ رباتی بدبخت!
    در همین اندیشه ها غرق بودم که متوجه رسیدن به مقصد شدم.
    مثل هر روز از قطار پیاده شدم و طبق معمول از ماشین کافه یک اسپرسو گرفتم و وارد محل کار شدم. بعد از اتمام کار با همان قطار خانه برگشتم. مثل همیشه بعد از خوردن شام، خوابیدم. صبح باز با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم…

    تعداد کلمات عینی ١۴
    تعداد کلمات ذهنی ١٣

    1. سلام مجتبی جان
      چقدر روان و عالی نوشتی.
      لذت بردم و مشتاق شدم تا از تو بیشتر و بیشتر بخونم.

  19. جدایی سخت است؛ مخصوصاً وقتی از دید خودت و دیگران تیکه هم بوده باشی و به هم بیایی ولی با بی تدبیری و لج بازی های بچه گانه زندگی مشترک چهار ساله را به افول بکشانی.
    جدایی سخت است؛ ولی وقتی ناخواسته باعث رنجشش طرفت شوی، شاید بهترین گزینه باشد. شش سال بعد از آن تصمیم سخت و ناامید از روزهای سخت گذشته، شخصی به زندگیت وارد شود که گویی نیمه گمشده ات است، قربان صدقه ات برود و بیش از خودت برای بهبود روابط تلاش کند. دو ماه بیش نیست که ما با همیم ولی فکر می کنم که سالهاست همدیگر را می شناسیم. وقتی کسی تو را بفهمد و تو نیز او را، می شویم ما. ما را بعید می دانم گردباد هم از جا بلند کند. ما ذوب در هم می شوند و غم و شادی شان می شود غم و شادی دیگری. صدای ما خیلی بلند است. بلندایش دیوارهای سر به فلک کشیده را خراب، وِزوِزِ طوطیان را بی صدا، راه ناهموار را هموار و امید را در دل می پروراند.
    جدایی سخت است؛ ولی اگر باعث رشدت شود و درهای تازه ای به رویت بگشاید و طعم اصیل عشق را به تو بچشاند، خیلی هم دلچسب و گوارا است.
    تعداد کلمه : 204
    تعداد کاراکتر: 906
    تعداد جمله: 10
    تعداد پاراگراف: 3
    کلمات عینی: 140
    کلمات ذهنی: 12

    1. درود حمیدرضا جان
      شما خیلی خوب از آرایه «آنافورا» استفاده کردید.
      من مشتاقم قطعات دیگه‌ای رو بهم بخونم از شما.
      فقط حتما سعی کنید سراغ برخی از رخدادهای عینی و مشخص زندگیِ روزمره هم برید.

  20. ناب ترین عطر جهان
    مدام با خود تکرار می کردم که من می توانم ، من مادر قوی ای هستم . من این جمله را بارها بارها با خود زمزمه می کردم .هربار که کلاف سردرگم کارهایم روی دستانم انباشته می شد و من ملتمسانه به دخترم نگاه
    می کردم که شاید آرام بگیرد.
    شاید خنده دار باشد، ولی من حتی امروز چندین بار از او خواهش کردم که آرام بخوابد و بگذارد به کارهایم برسم و از کنارش تکان خوردم گریه نکند .
    حرف ها و التماس های من برای دخترم تمام شد ،اما او بی توجه شروع به دلبری کرد، مگر می شد او دلبری کند و از من دل نبرد ؟
    او را در آغوش کشیدم و شروع کردم به لالایی خواندن ،کمتر از پنج دقیقه خوابید.
    گویی امن ترین مکان دنیا برای او آغوش گرم من است .
    صورتم را به عادت به گردنش نزدیک کردم و با تمام وجود رایحه دلپذیر وجودش را استشمام کردم .
    گویی ،خوشبوترین عطر جهان بوی دخترکم بود .چندین و چند بار بوی تنش رو با فشار به سمت ریه هایم روانه کردم .از استشمام بوی تنش سیر نمی شدم ،گویی من ناب ترین عطر جهان را استشمام می کنم .

    تعداد کلمه:201

    تعداد کاراکتر:911

    کلمات عینی : ( مادر ،دختر ،گریه ،خنده ،آغوش ،عطر،دستانم،تکان خوردن،….)
    کلمات ذهنی :(سردرگم ، زمزمه ،تکرار ،ملتمسانه ، دلبری ،رایحه ،دلپذیر و….)
    استاد ببخشید کمتر شد .خوشحال میشم بدونم درس رو درست متوجه شدم یا نه .

    1. عاطفه خانم گرامی
      زیبا نوشتید.
      بله، درست انجام دادید. اما این متن هنوز یه مقدار هوای دلنوشته رو داری و اون نثر خونسرد و ساده‌ای که مد نظر هست شکل نگرفته.
      سعی کنید برید سراغ رخدادهای زندگی روزمره، اول اون‌ها رو روایت کنید و بعد هم از دلشون نکته‌ای رو بیرون بکشید.

  21. روشنای برّان خورشید از پس و پی پرده عبور می کرد و مستقیم چهره ام را نشانه می گرفت.پلک هایم را به زحمت از لا به لای نی زار مژه هایم گشودم و در کسری از ثانیه آن ها را به شدت هر چه تمام به هم فشردم به طوری که احساس کردم چشم هایم شبیه دو عدد انجیر چروک خورده جمع شده اند.صدای قار قار کلاغ ها هم دست کمی از آلارم گوشی نداشت.صبح شده بود و من از شدت سرمایی که در تار و پودم رخنه کرده بود نای حرکت نداشتم. لمبری به خود دادم و هرچه تقلا کردم بلند شوم نشد که نشد.گویی پوست تنم را به تخت میخ زده بودند.روز کسالت باری بود.تمام وقت چشم امیدم به آن بود که یک نفر در چارچوب در نمایان شود و طعنه ای به من بزند و از این برزخ لعنتی رهایی پیدا کنم.در همان وقت به فکر فرو رفتم و یاد جمله ای افتادم که بسیار در خلوت خود آن را نجوا
    می کردم.”تو مسئول شادی خودت هستی اگر انتظار داری دیگران خوشحالت کنند ناامید خواهی شد.” کش و قوسی به خود دادم و با لبخند روزم را پیش بردم.آن روز دریافتم حال خوب قرار نیست پرده آسمان را بدرّد تا بر من فرود آید.این من هستم که خشت و بنای حال خوب را می سازم.دریافتم گاهی برای حال خوب باید خود را به سمت حال خوب هُل داد.همین قدر ساده.
    کلمات عینی: ۱۷
    کلمات ذهنی: ۲۵

    1. فاطمه خانم گرامی
      تلاش شما برای نوشتن جملات خلاقانه و پرخون عالیه.
      به تدریج که پیش برید می‌تونید جمله‌های رو خلاقانه‌تر هم بنویسید.
      من که از خوندن قطعۀ شما کلی لذت بردم و مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  22. بیم و امید:در حال گوش دادن به پادکست از رادیو همراه هستم.اینروزها پادکست و فایل صوتی زیاد می شنو م،.البته با دقت و وسواس بیشتری. دونفر رو بروی هم باهم گپ می زنند.از شرح حال خودشان و اینکه چگونه مسیر زندگی شان دچار تحول شده را به گفتگو نشسته اند. ظاهرا برنامه تلویزیونی بوده و حتما مخاطبان خاص خود را داشته که از بین حرفهایشان و ادای کلماتشان می توان دریافت .یکی از کودکی اش و بیش فعالی و شیطنت ها و کارهای خطرناک که می کرده با نکات خاص و نگرش خاص تر میگفت و دیگری هر از گاهی بین کلامش می پرید و اظهار نظر و فضلی! هرچند خود را مشتاق شنیدن می انگاشت و بخاطر همین هم زود زود کلام منقطع می شد.کودکی توآم با شیطنت ها برایش دردسر ساز شده بود که اصل داستان در آن نهفته بود.روزی از سر کنجکاوی و یا بهتر است گفته شود بی کله گی ،سر به سر گوسفندی گذاشتن و حمله ناگهانی حیوان زبان بسته بطرف اش باعث ترس شدید و در ادامه لکنت زبان در او گردید.لکنت زبان نقطه عطفی در ادامه زندگی و پیامد های خوب و بد شد در حدیکه تحولات بعد را تا حدی مدیون این اتفاق می داند. در دبستان به سختی میتوانست حرف بزند و به شاگردی منزوی و ساکت تبدیل شد.مورد تمسخر همکلاسی ها و یا بچه هاش شر و شور واقع می شد.روزی که معلم کلاس طبق معمول سوال می کرد که :در آینده چه کاره میخواهید بشوید او که نمیدانست هر شغلی به چه ابزاری نیاز دارد بی مقدمه و بیفکر میگفت دوست دارد و میخواهد سخنگوی دولت شود.شلیک خنده بچه ها کلاس را منفجر کرد.معلم با نیشخندی بچه ها را آرام کرد.ولی هرگاه بازهم می پرسید با سختی می گفت سخخخنننگوییی دولللتت!!چه اصراری داشت بر این شغل و در تخیلش چه می گذشت خدا داند وبس.پس از چندی با سفارش معلم و با تشویق پدر به گفتار درمانی رفت .گاهی با هیجان و خوشحال،گاهی از سر لجبازی و گاهی هم خستگی و طغیانگری همه چیز را ول میکرد و نمیرفت. اصرار و ترفند معلم و پدر باز او را مجبور میکرد ادامه دهد .روزی درمانگری از او خواست که برای زودتر نتیجه دادن و بهتر شدن جوکی بگوید. کلمه کلمه جوک را حفظ و برای همه تعریف کند.در عین اینکه از او می‌خواست که این تمرین را انجام دهد ،مویی از سرش کند و روی دفترش چسباند.و به او فهماند مو گرو گذاشته ایی و باید بتوانی جوکت را در جمع های مختلف با آب و تاب تعریف کنی.وقتی به خانه برگشت تمرین کرد ،جلوی آیینه ایستاد،جوک رادو باره تکرار و تکرار کرد،برای پدر و مادرش و اهل خانه با صدای بلند گفت.تصمیم بر آن بود که روز بعد در مدرسه در جمع بچه های کلاس باید بگوید.هول دارد ،اضطراب سراسر وجودش را پر کرده ،عزمش را جزم کرده بود ،باید انجام دهد.تمام زورش را جمع کرد تا شروع کند .یه یه یه.‌‌.. روزی یه … چ.چ.ینی .بعضی کلمات برای لکنت زبان سخت ترین است درست مثل ی و چ ..تلاش کرد باید می گفت :یه روزززی یییه چچچیینننی را دار زدند شد دارچییین !همین‌که توانست جمله را هرچند سخت ادا کند ،سر و صورتش خیس عرق شده ،صدای نفسش را میشد از فرسنگ ها راه شنید ،همه اورا هو کردند به او خندیدند مسخره اش کردند به همدیگر نشانش می دادند. با خود فکر میکرد اینها به دیوانگی ام می خندند به تنهایی ام به …گریه اش گرفت ،خودش را نتوانست کنترل کند و زیر پایش خیس شد.احساس یاس بر او چیره شد از خودش بدش امد .احساس کرد چقدر فاصله دارد با آرزوهایش.به خانه رفت خود را حبس کرد هیچ چیزی از دستش در امان نبود شکست خرد کرد پاره کرد غیض اش را خالی کرد.به خود امد بلند شد . جرقه ایی در او زده شد ، برای آن اتفاق نا خوشایند نامگذاری کرد . آن را لحظه دارچین، نامید. با خود فکر کرد ازین لحظه های دارچین زیاد خواهم داشت ولی نباید اسیر شان شوم .باید مبارزه کنم. به هر قیمتی شده جوک را تمام و کمال تعریف میکنم. نه یکبار نه دوبار بلکه صدها بار .انچه به عهده ام گذاشته شده را باید بنحو احسن ، به انجام برسانم.در گفتگوی درونی خود با خود پیروز شد.به لحظه ای فکر کرد که معلم، مویش را کنده بود. اخر مویش را گرو گذاشته بود. تار مو نجاتش داد.بین هستی و نیستی می چرخید.بین امید و نا امیدی تاب می خورد.امید را بر نا امیدی و هستی را بر نیستی ترجیح داد .بارقه ای از نور در وجودش احساس کرد .به تخیلاتش، آرزوهایش، فکر کرد. باید باورشان می کرد تا به منثه ظهور برسند.موتور جهشش روشن شد دنیا را جور دیگر دید. ارزش داشت بجنگد .به رنج ،جور دیگر نگاه کرد. رنج را تار و پود زندگی دانست. رنج را پذیرفت .جرآت پیدا کرد. چشم در چشم رنج و سختی ها انداخت. آنچنان خیره شد که محو شدند.شکست را پذیرفت ولی شکست را شکست داد .زمین خورد ولی بلند شد و زمین را زمین زد…..در اینجا سروش صحت آنچنان محو صحبت های شیرین مجتبی شکوری شده بود که یادش رفته بود چایی اش رابخورد…..زهرا حسینی ۱۱ بهمن ۹۹ بر گرفته از دیالوگ در رادیو همراه

  23. برف پاک‌کن

    چک… چک… صدای باران می‌آید.‌ خرچ… خرچ… برف پاک‌کن‌ها را روشن می‌کنم. مادر کجایی که ویلایم را ببینی. ببینی که با میراثت چه کردم. درخت‌های پر و سرسبز، گلهای یاس و شب بو با یه تاب سفید دونفره خوشگل مدل ستاره. مادرم، ای کاش بودی و باهم لذتش رو می‌بردیم. چلخ… چلخ… صدای سماور اصفهانی دکوری‌ام را می‌شنوم.

    خرچ… خرچ‌‌‌‌… برف پاک‌کن‌ها.

    هفت سالم بود. پدر به مناسبت کلاس اولی شدن من، همراه مادربزرگ به اصفهان رفتیم – بابا، سماور می‌خوام، می‌گیری برام؟- روز تولدم در اصفهان بودیم. کادوی من سماور بود! چقدر خوشحال بودم. بعد از سی سال سماور را از دکور برداشتم و دارم آن را به ویلا می‌برم. ای کاش با مادر ویلا را دکور می‌کردیم. عاشقش می‌شد.

    تعداد کلماتش کمه ولی می‌خواستم بدونم
    نظر شما این روش سیال محسوب میشه؟

  24. ماندانا ( دوقلوم ) راه میرود و با هم با واتساپ حرف میزنیم .هر روز باید باهم حرف بزنیم . از دلتنگی مون کم کنیم.
    ماندانا دوربین موبایل اش را به طرف در بزرگ که تابلوی ایسلندی نصب بود چرخاند و گفت موزه است خیلی قشنگ و جالبه.بهش گفتم مگه ایسلند خاک داره که حفاری کنن موزه درست کنن ؟ اونجا آتشفشانی هست.ماندانایهو گفت:چرا منگول بازی در میاری؟موزه مگه باید کاشی و بشقاب نقشی باشه.اون ارومیه است یک موزه اهل دقیانوس داره .این موزه آلت تناسلی هست.من با تعجب چشهام گرد و حق به جانب گفتم:چی میگی ؟ حالت خوبه؟زشته این حرفها چیه؟ماندانا با صدای محکم ،قاطع گفت: زشت؟!!!از چی، کی زشته؟!ماندانا تو چرا از اونجا رد میشی ؟چرا نگاه میکنی؟ خجالت بکش. شوهر و بچه داری.ماندانا دوربینو طرف خودش گرفت و گفت:پس چی کار کنم ب÷رم برم اون ور خیابان مسیر راهم هست .اینا چیه میگی؟!یک روز داخل میبرم تو هم ببینی . به ترکی گفتم: لازم نکرده (اوزون جوور اولوبسان بسه )( خودت از دین و مصب جدا شدی کافیه).وای مانیلااوضاعت خرابه، ته تهش یک موزه است.ماندانا با رسیدن به محل کارش خداحافظی کرد. من با موزه ، مفهوم فرهنگ ، دین در گیر بودم
    کلمه عینی :44
    کلمه ذهنی:َ16
    .

    1. مانیلا جان
      تو خیلی خوب از زندگی روزمره ایده میگیری. این عالیه.

  25. صبح همسرم که میرفت ،منو با محبت در آغوش فشرد ، با یه جمله گرم ، رفت. این منو برد به روزهای خیلی دور ، وقتی جوون تر و قابل تامل تر بودم ،اون روزهامنتظر  یه ابراز علاقه ، میخواستم ببینم دوستم داره؟ کلک میزدم و میگفتم گلو دردم ،بدتر عصبانی میشد،حتما مراقب نبودی. حالا،خیلی وقته احساس میکنم دوستم داره اونقدری که اگه شب سر دردی بگیرم صبح  میگه مردم و زنده شدم الان بهتری؟خدایا این جوونی چیه که آدمها رو اینقدر پر جسارت میکنه جسارت دعوا پرخاش و جدایی. یادمه دست و دلم میلرزید ،تشنه محبتش بودم ، شاید چون عشقشو قایم میکرد ،میترسیداز وجه مردونگیش کم شه ،لذت میبرد حسادتمو ببینه،  چه پتانسیلی در جوونی هست که اینهمه باعث خسارت میشه ،کمتر گذشت و بیشتر قهر،نصف دعواها مختص همین بی مهری هابود،یاهزار داستان که هر کدومش توانایی داشت یه زندگی رو تیکه پاره کنه ،اما صبر و ترس از جدایی اونقدر بودکه نذاشت این فکر و به زبون بیارم،باور اینکه من توانام و جای نگرنی نیست ، کافی بودتا منو دریه زندگی گرم و  سرد چنان بهم آمیزه که گذر عمرو نفهمم. چقدر پختگی خوبه تا درک کنی ،عشق همیشه بوده ، اما اقتضای سن …شایدم تحمل تلخی،نوید عشقه!

    1. چه ساده و زیبا و صمیمی نوشتید خانم زراعتی نازنین
      من مشتاقم تا نوشته‌های بیشتری بخونم از شما.

      1. سلام عزیز مهربان
        ممنون از توجهتون ،مشتاق خوندن نظر شما ،صد بار بازخورد و چک کردم اما بازم از دیدم جا افتاد،تا الان🙏

  26. مادری با هشت طفل‌سرگردان ش
    زنی زیباوخوش قامتی که تازه عروسی کرده بود روزهای عاشقانه را سپری میکردند شوهرش ادم رومانتیکی بود که تازه باردار شده بود،ناگهنان جنگ های داخلی شوهرش را از اوگرفت خانم ماند و با کودک که هنوز بدنیا نیامده بود،رسم و رواج خانواده اش طوری بود که باید ازدواج دوباره با برادرشوهرش کند که این تفاوت سنی اش چی حدی باشد مهم نبود.
    خانم را مجبور ساختندبا برادرشوهرش که هنوز جوان نشده بود نکاح کندسرانجام نکاح‌شان صورت گرفت ،بعد کودک دختری بدنیا اورد سختی های زیادی را سپری کرد تجربه های تلخی راداشت اهسته اهسته صاحب هفت طفل دیگر شدند .
    سختی های روزگار اش بیشتر سایه سیاه انداخته بود بالای روح و روان‌ش
    بعداً شوهر اش جوان شد دل سرد زن و فرزند خودشد.عاشق‌دختری شدبا او ازدواج کرد، برای همیش زن و فرزند اول‌خودراترک کرد خانم اول ش با بچه های خوردزیره خود سرگردان این‌ورآن‌ور‌ روزگار راسپری میکرد.من همیشه به این فکرمکه‌ایااوپسرکه‌هنوز در خیالات پسرانه خودبوددفعتاًصاحب زن و فرزند شد چی سختی های‌راکشید ؟
    برای اولین شب زفاف‌چی‌حسی داشت!
    ایا تجاوز در حق پسر ۱۵ ساله صورت گرفته بود یا خیر ؟

    1. درود خانم حرمت صادقی عزیز
      زیبا نوشتید.
      با قدرت ادامه بدید.
      فقط یه پیشنهاد:
      سعی کنید متن نهایی رو با صدای بلند بخونید تا تا اشکلات متن براتون آشکار بشه و متن رو بهتر ویرایش کنید.

      1. سلام خیلی ممنون از زحمت و لطف شما
        یعنی چی گونه ویرایش کنم

  27. من کودک بودم
    که طالبان وارد کابل شدند
    مردم محل قصه های گوناگون میکردند،بعد از گذشت زمانی فقر و تنگدستی به در ی هر خانه میکوبید.
    در یکی از روز ها
    من با دوستانم مصروف بازی بودیم که گله از گوسفندان از منطقه رد میشودند یک مرد فقیر ناتوان از محل
    یکی رأس از گوسفندان آن چوپان را پنهان کرد
    برای تهیه غذای چند وقت فامیل اش.چند ساعت سپری نشده بود که سرو صدای آن چوپان منطقه را فرا گرفت
    همه مردم جمع شدن و طالبان نیز رسیدن موضوع را جویان شدند بعد در جستجوی گوسفند شدن،که از نزد آن مرد دریافتند که پوست کله و گوشت گوسفند را جدا کرده بود،طالبان آن مرد را شکنجه نمودند پوست گوسفند را بر سرش کرد و پاگ‌سفندرا دردهن‌ش‌داده‌بودن روی اش را سیاه ساخته بودکوچه به کوچه آن را بردن وعزت و شرف آن مرد را از بین بردن.
    تا هنوز در ذهن من عبور میکند که همه مردم آن مرد را استهزاء نمودن از ظلم کار گرفتند .
    چرا برای آن مرد دست کمک پیش نکردند ؟
    چرا از حال و روز آن مرد سوالی نکردند ؟
    چرا خدا را در خانه فقیر آن مرد و در قلب فرزندان گرسنه اش جستجو نکردند؟که با مجازات خواستند خدا را خرسند کنند ،عدالت این نبود .

    1. خیلی خوبه که شما این ماجراها رو روایت می‌کنید.
      با روایت کردن اتفاقات بد می‌تونی جلوی تکرار اون‌ها رو بگیریم.

  28. چراغ قرمز، طولانی و ماشینها کِدرند و من کلافه. چراغ سبز میشود و فقط دو ماشین از تله ی چراغ قرمز در میروند و دوباره قرمز.زن گدایی کودکی دوسه ساله را به کمر بسته و لابه لای ماشینها میچرخد و کودک منگ و تسلیم. پالتوی کهنه ای به تنش کرده اند.باید بر گُرده زن تا شب زمان را تحمل کند و هزار بار باید چراغ سبز و دوباره قرمز شود و باز سبز و دوباره قرمز شود تا این روز نحس شب شود و ستون فقرات کوچک و تُردش بالاخره از آن وضعیت مزخرف رها شود و بعد گوشه ای غملوله کند و به خواب رود، و در رویایش  شاید بدود یا غلت بخورد …  میشه یکهو رابین هود پیدا شود و بچه را آزاد کند و بسپاردش به من؟… اول با شامپوی هلو خوب میشستمش ،  و بعد میگذاشتم توی تشت، سیر دلش آب بازی کند بعد با حوله ی لیمویی رنگی که تا حالا دلم نیامده دستش بگیرم خوب خشکش میکردم و بلوز شلوار نخی سفید تنش میکردم و کنار شومینه برایش خوشمزه ترین مکارانی دنیا را میکشیدم و بعد میخورد و بعد من در لذت تماشای شادی معصومانه اش محو میشدم…. بووووق ….زمان گذشته بود، چراغ سبز بود…  راه افتادم. بچه را ندیدم و رابین هود آن طرف چراغ جا ماند.بوی شامپو و حوله ی لیمویی، همه و همه گم شدند،و من رد شدم.بچه را در آینه نگاه کردم.به خدا اشتباه نمیکردم، داشت به من نگاه میکرد و نگاهش پر از التماس بود……و من رد شدم.

    مینا خاتمی

    1. چه زیبا حس خودتون رو انتقال دادید خانم خاتمی.
      توان شما در توصیف خیلی خوبه و می‌تونه به جاهای خیلی خوبی برسه.

  29. بعد از دو هفته انتظار، رئیس، نامه ام را امضا کرده بود و رونوشت آن برایم ارسال شده بود. از خوشحالی، تصمیم گرفتم خودم را ببرم سینما. اولین سانسی که می توانستم بروم ساعت ۱۱ قبل از ظهر بود. ساعت، ۵ دقیقه به ۱۱ را نشان می داد. تا سینما به طور معمول ۱۵ دقیقه پیاده روی بود. راه افتادم و با سرعتی که از خودم انتظار نداشتم، راس ساعت ۱۱ دم گیشه رسیدم. نفس نفس زنان و با خوشحالی از جابجایی رکورد شخصی در پیاده روی، از مسئول گیشه درخواست بلیط کردم. با بی‌تفاوتی گفت: هیچ کس تا این لحظه بلیط نخریده است، برای یک نفر اکران نمی کنیم.
    به دیوار تکیه کردم و با خودم زمزمه کردم: چه رفتن ها و نرسیدن ها!
    کنار پیاده رو ایستاده بودم و صدای ساز گیتار پسرک نوازنده روحم را به بازی گرفته بود، فکرم اما جای دیگری مشغول بود. دچار تردید شده بودم. شوق رفتن، رهسپار شدن، کوشیدن، اما نرسیدن. انگار، همیشه نتیجه دلخواه نیست. ابر افکار بالای سرم را با دست کنار زدم و به خودم گفتم: مسیر ۱۵ دقیقه ای را پنج دقیقه ای طی کردی، همین هم ارزش دارد. اصل، غلبه بر سکون است. تو ناگزیر از رفتنی، از مسیر لذت ببر.
    تعداد کاراکتر: ۹۷۰
    کلمات ذهنی: ۱۸ تا
    کلمات عینی: ۱۸۶ تا

    1. درود مرضیه خانم گرامی
      لذت بردم. شما ذوق خوبی در کوتاه‌نویسی و رعایت ایجاز دارید.
      فکر می‌کنم با کمی تدوام می‌تونید به جاهای درخشانی برسید.

  30. با زحمت خودم را از روی تخت به طرف میز تلوزیون کشاندم. زنگ موبایل را که روی ساعت ۵ تنظیم شده بود، خاموش کردم و دوباره خوابیدم. دیشب قبل از خواب که تنم گرم بود به خودم گفتم: «فردا دیگه حتما ساعت ۵ از خواب بیدار می‌شم این سری فرق می‌کنه دیگه زیر قولم نمی‌زنم» برای اینکه بعد از خاموش کردن زنگ دوباره نخوابم، تا جایی که می‌شد گوشی را دورتر گذاشتم تا با دراز شدن هم نتونم زنگ رو خفه کنم و مجبور بشوم حداقل دو قدم راه بروم. اما این ترفند هم کارساز نبود. حکایت من شده قول دادن‌های شبانه و زیر قول زدن‌های روزانه.
    یاد دخترم کوچم افتادم. روزی که قرار بود برای دیدن مادر بزرگش به روستا برویم، از ساعت ۶ صبح بیدار شده بود و مثل اجل معلق بالای سرم ایستاده بود. کسی که روزهای قبل ساعت ۱۰ با زور قربون صدقه و چاشنی لگد از خواب بیدار می‌شد. چه چیزی باعث شده بود آن روز ساعت ۶ از خواب بیدار شود؟ شوق بازی با مرغ و خروس و گاو و گوسفندهای مادربزرگ.
    فهمیدم چیزی که من کم دارم شوق است. باید شوقی باشد که ۵ صبح من را از خواب شیرین بیرون بکشد وگرنه خواب بیشتر می‌صَرفد.
    راستی امروز صبح با شوق نوشتن، قبل از صدای زنگ گوشی، بیدار شدم.

    1. درود آقای شجاع زاده عزیز
      چه روان و خوب نوشتید.
      لذت بردم.
      بسیار مشتاقم تا از شما بیشتر و بیشتر بخونم.

  31. امروز بالاخره بعد از چهار روز توانستم با دختر داییم تماس بگیرم تا به او تسلیت بگویم. داییم را خیلی دوست داشتم و فقدانش بسیار غمگینم کرده بود. فوت او که بر اثر سرطان ریه از دنیا رفته بود، بسیار حزن انگیز می نمود.
    در طی مکالمه، دختر داییم تعریف میکرد که چطور نبض پدرش در آغوشش از حرکت باز ایستاده بود و چطور شروع به بغل کردن او کرده بود. بسختی مکالمه مان را به اتمام رساندم و تمام مدت بغض وحشتناکی گلویم را می فشرد.بیاد خاطره بسیار تلخ خودم افتادم که چطور پدرم را در اثر این بیماری لعنتی سرطان از دست داده بودم. دقیقاً روز آخر بود و پدرم در نهایت درد و بیماری چشمهایش به گوشه ای از سقف چشم دوخته بود و گویی در حال تسلیم کردن روحش بود و من در حالیکه پاها و دستهای او را که سرد و بنفش شده بود، با تمام قوا، بازدم های گرمم را یک به یک، به پاها و دستهایش”ها” میکردم و ماساژ میدادم غافل از اینکه زمان، زمان رفتن بود و تلاش بی نهایت من بی فایده… دکتر مربوط وارد اتاق شد و بعد از چک کردن از ما خواست تا اتاق را ترک کنیم و من برای بار آخر چهره خسته از درد پدرم را نگاه کردم و از اتاق خارج شدیم.
    دقایق بعد هم همه ای صورت گرفت و متوجه شدم که پدرم دنیا را ترک کرده است.
    درد از دست دادن عزیزان بسیار غم انگیز است مخصوصاً که این عزیزان یکی از عزیزترینهایمان باشند. حالا بعد از بیست و اندی سال هر وقت آن خاطرات را بخاطر می آورم، درد و غصه به همان میزان مرا در خود می فشارد.
    قدر همه عزیزانمان را بدانیم، روزگار هیچگاه اعلام نمی کند که نوبت چه کسی است.

    تعداد کلمات عینی:۱۸
    تعداد کلمات ذهنی:۷

    1. رومینا جان
      روحشون شاد.

      شما بسیار زیبا نوشتید. با اینکه متن دربارۀ سوگ عزیزانه اما سانتی‌مانتال نشده و این خیلی خوبه.
      من مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر بخونم.

  32. دیشب بود که باخبر شدم مهرداد میناوند در سن چهل وپنج سالگی بخاطر کرونا از دنیا رفت.
    من پرسپولیسی نبودم واوخویشاوند نزدیک ام نبود اما از مرگش اندوهگین شدم چه او،مانند آن یکی پسر بیست ویک ساله که شرح مرگش در این قطعه نیست،باعمری کوتاه که کوتاه تر از خواسته بیشتر انسانهاست دراین جهان رخ کشید وراه رفت وزیست.کم و خلاصه و کوچک ماند.وبعد،برای همیشه رفت.
    مرگ ذات های انسانی درسنین پایین همیشه باعث حزن و پریشانی من میشود. مرگ های ناگهانی،همان خروسهای بی محل،چریک مارهای مستتردرعلفزار،زنبورهای بی عسل که به میزان بزرگترین عدد جهان رخ داده اند و تکرارمیشوند جان کلامشان جانی که گورنشان است وکلامی که این لحظات ازبیشترزبان ها جاری میشود:خدایش بیامرزد. اما من میدانم که تفسیر این رخداد چیست.
    من زاده دیاری معمولی درزمانه ای پرتکنیک و پرشتاب هستم که بیش از دویست میلیارد کهکشان شناخته شده دیدم ومثل همه درشگفتم ازاهرام جیزه وزل میزنم به مونالیزا وخورشید را ازدورمیبینم . در طول سالهای زندگی ام روز به روز بی معنایی و بی هدفی گیتی برایم آشکارترشد.زندگی آمیخته با حکمت وآرزویک انسان با چند تحول ساده،حتی نیم حرکت بدل به ذهنی خاموش وپیکری رو به تجزیه میشود.مرگ بود.مرگ همیشه بوده. بله مرگ همیشه بوده . درست است… ولی…
    ولی این هم درست است که کیهان به امیال و آرزوهای بعضی آدمها هیچ عنایتی نشان نمیدهد.همه چیزدرتکرارو سیلان دایمی وهمه در حال مصرف خود تاآخرین قطره سوخت خود هستند. اگر بعد ازمرگ احساسی داشتم آن احساس ،خشم خواهد بود.یاد مهرداد گرامی

    کلمات ذهنی: حزن پریشانی مرگ خشم یاد بی هدفی ذهن رفتن حکمت آرزو امیال عنایت
    کلمات عینی: مهرداد میناوند اهرام جیزه دویست میلیارد کهکشان مونالیزا سوخت جهان خروس مار زنبور عسل

    1. خشایار جان زیبا نوشتی.
      حس خودت رو خوب و ساده بیان کردی.
      دوست دارم بیشتر بخونم ازت.

      فقط اینکه نیاز نیست کلمات عینی و ذهنی رو اینجوری بیاریم. به نوشته‌های سایر دوستان نگاه کنید، اغلب درست نوشتن.

    2. خیلی خوب بود. خیلی با شما همسو ام در این حس.

  33. اولین تجربه نوشتن:
    دیروزهشتم بهمن اولین روزشروع دوره نویسندگی من بود وبعدازسالهاتنهایی وسکوت من وارددنیای نوشتن شدم . ایکاش قابل وصف بودتـاوصف میکردم دنیایی را که درآن میتوانستم بدون ترس وواهمه به اطرافم نگاه کنم. بعدازسالها دیروزدوباره خودکار ودفترم راروبروی چشمانم دیدم ولمس کردن خودکارلای انگشتان دستم بعدازمدتها چقدرلذت بخش بود. من بعدازسالهافرارودوری ازدنیای اطرافم تصمیم گرفته بودم تانفس کشیدن وزندگی کردن رایکباردیگرتجربه کنم، وچقدرسخت بودوقتی باچشمهای خودم دیدم اولین کلمه ی که پازل نویسندگی به رخم کشیدکلمه ی خواندن بود، چقدرحس عجیبی داشتم وقتی زُل زده بودم وبه کلمه ی خواندن نگاه میکردم و فکرش راهم نمیکردم روزی به واژه هاوکلمات دردنیا هم حسادت کنم ، چراکه دردنیای من خواندن ونوشتن باخودکاروکاغذدیگرجایگاهی نداشت . اماامروزباتمام وجودمن پابه عرصه ی نویسندگی گذاشته ام تابتوانم به خودم ودنیای درونم ثابت کنم حتی بانداشتن بینایی هم میتوان وارد دنیای نویسندگی شدوازنوشتن لذت برد. اگر اوچ گرفتن وپروازواژه هارادردنیای ذهنیت یادبگیری. امروزشروع روزدیگریست ، آسمان من امروزآبی ترازهمیشه است.
    تعدادکاراکتر1000
    تعدادکلمات عینی21
    تعدادکلمات ذهنی55

    1. شما نثر ساده و شفافی دارید. خیلی خوبه که به دام لفاظی نمی‌افتید.
      لذت بردم.

  34. قول پدر، قفس
     
    –        بابایی کارانامم گرفتی شاگرد اولم که شدم. الان راضی هستی؟

    –        بله پسرم، خیلی زحمت کشیدی آفرین که سر قولت موندی

    –        پس تو کی میخوای به قولت عمل کنی؟

    –        کدوم؟

    –        قرار شد شاگرد اول بشم برام پرنده بخری که صداشون و گوش بدم. آخه خیلی قشنگ می‌خونن

    –        چشم عزیزم فردا

    فردا کنار  پنجره پسرک درخت کاجی کاشته شد

    –        بابا پرندم کو؟

    –        آوردم برات اونم نه یکی

    –        پس کو؟

    –        وایسا، از فردا صبح صداهاشون و از پنجره می‌شنوی. هم آزاد و هم خوشحال و تو هم از شنیدن اون همه چهچه سیر نمیشی

    آ.آلاناکیان

  35. امروز اولین جلسه‌ی کلاسِ نویسندگی خلاق بود. بعد از سال‌ها دوباره شوق یادگرفتن داشتم. اولین تمرینی که باید انجام دهیم، قطعه‌نویسی است. در نوشتن قطعه، باید از تجربیاتِ روزانه بهره‌گیری کنیم. ساختار قطعه که هر قالبی می‌تواند داشته باشد، ترکیبی از روایت و تحلیل است. در بخش ابتداییِ قطعه، روایتی از دیده‌ها، شنیده‌ها یا خوانده‌های روز نقل می‌کنیم. سپس تلاش می‌کنیم برداشتِ ذهنی خود را نسبت به آن بیان کنیم. این تمرین یک محدودیت بسیار مهم دارد: نباید بیش از هزار حرف داشته باشد. کار مهم دیگر پس از آزادنویسی و بازنویسی قطعه، شمارش کلمات عینی و ذهنی است. لذت بردن از نوشتن را نباید فراموش کرد.
    فکر می‌کنم احتمالاً هدف از بخش اول، استفاده از کلماتِ عینی، برای توصیف یک تجربه باشد که به مهارت‌های روایتگری هم کمک می‌کند. هدف از بخش دوم، باید استفاده از واژگان ذهنی و تقویت قدرت تحلیل باشد. همین جلسه اول فهمیدم که چرا در بخش توصیف عینی این‌قدر ضعف دارم. البته هنوز نمی‌دانم آیا «کاراکتر» را می‌توان «حرف» ترجمه کرد یا نه؟ آخر فاصله‌ها و علائم هم جزو کاراکتر به‌حساب می‌آید که در فارسی ذیل عنوان حرف نمی‌گنجد.
    • تعداد کلمه: 185
    • تعداد کاراکتر:1000
    • تعداد جمله:14
    • تعداد پاراگراف:2
    • سوال: آیا کلمات تکراری را هم باید در دسته بندی عینی و ذهنی بشماریم؟

    1. چه گزارش خوب و تمیزی. زنده باد. این نوع نوشتن برای یادگیری فوق‌العاده‌ست.
      و جواب سوال: بله، تکراری‌ها هم باید شمرده بشن.

  36. قلم به دست گرفته ام و مینویسم برای خودم، برای وجودم، برای جسمم و برای روحم.
    مینویسم تا واضح تر بتوانم سبک زندگی گندم را حس و حتی لمس کنم،مینویسم تا به تلخی نشنیدن تیک تاک ساعت در روز و ندیدن تابش آفتاب پی ببرم.
    مینویسم تا که مغزم را خالی کنم از واژه های بی بارو بی روح.
    من قلم را در دستانم بر روی تکه کاغذی فشار میدهم تا بتوانم به خود پیر زنم بفهمانم که اگر در قبرستانی دور افتاده از شهر، از بیابان، یا جنگل و یا از دریا بدون حاله ای از نور ماه و بدون حتی شاخه ای خشکیده از بی آبی، حیات میکنم مقصرش خود خاک خورده ام هستم.
    من مینویسم تا گره های مغزم را کمی شل تر کنم،
    عصب هایش را کمی آرام تر کنم، مویرگ هایش را
    کمی روان تر کنم وحافظه اش را کمی خالی تر کنم.
    مینویسم چون کاغذ ها خانه ام و قلم ها آب حیاتم و کلمات امید به زندگی ام هستند.
    ندانستن اینکه چه بنویسم مانند عنکبوتی لجباز بر روی پاهایم راه میرود اما من دستانم را به حرکت در می آورم تا بتوانم آن موجود سیاه و نفرت انگیز را از روی پاهایم بردارم و حس بدم را از بین ببرم.
    مینویسم تا به هنگام شب که میخواهم آرام بگیرم با خودم نگویم که چرا آن عنکبوت هنوز روی پاهایم هست .

  37. بخاطر ماموریتی که داشتم به زحل سفر کرده بودم. این یکی از آرزوهای کودکی من بود. ماموریت را انجام دادم و در حال بازگشت به زمین، خانه ام، بودم. سفینه ام دچار نقص فنی شد. پیام را به زمین مخابره کردم و مجبور به فرود در یکی از سیارک های همجوار شدم.به سرم زد از سفینه بیرون بروم و کمی سیاحت کنم. اما چیزی تو این سیاره بی آب و علف پیدا نمیشد، مگر یه مشت خاک. به سفینه برگشتم و خاک را داخل ظرفی ریختم. در همین حین صدای خش خشی از داخل کابین شنیدم. تمام دستگاه مخابره را چک کردم اما پیامی درکار نبود.
    ترس برم داشت. نکند پیام من را نگرفته باشند؟ نکند کسی برای نجاتم نیاید؟ اصلا می‌دانند من کجام؟ ناگهان دیدم یک موجود کوچک سبز رنگ، با چهارتا پا و شش تا چشم از کابین پرید بیرون و فرار کرد. باورم نمیشد! فکر کردم شاید بخاطر این اتفاق و کمبود اکسیژن توهم زدم. دنبالش دویدم. خیلی سریع بود. هرچه باید اون 2 پا از من بیشتر دارد. خواستم دوربینم را بردارم تا ازش عکس بگیرم. اگر مدرک محکمی میدادم میتونستم وجودشون رو ثابت کنم! با چشمام دنبالش میکردم و عقب عقب به سمت سفینه حرکت میکردم تا دوربین بیاورم. اما من نتوانستم. گم اش کردم. چون خوردم زمین. زمین؟ آنجا که زمین نبود دیگر.. دلم گرفت. اشک در چشمانم حلقه زد. بار دیگر دستگاه مخابره را چک کردم اما پیامی نیامده بود. چقدر احساس تنهایی میکنم. از خانواده ام کیلومترها سال نوری فاصله دارم. تو اون کره خاکی، چند نفر به این فکر می‌کنند که یک آدم اینجا گرفتار شده؟ اصلا کسی از وجود این سیارک خبر داره؟
    پیام هایم به زمین مخابره نمی‌شوند.بله، من در فضا گم شدم. باید این نقص رو برطرف کنم تا به زمین و خانه ام برگردم. کمی از جیره غذایی که داشتم خوردم. غذای ما فضانوردان چندان به مذاق زمینی ها خوش نمی آید. باتری ها را چک کردم. هنوز باتری خورشیدی ام شارژ داشت. باتری ها سالم بودند. مشکل از جای دیگری ست. ناگهان جای خالی قطعه ای را دیدم! مگر می‌شود؟ بدون اون قطعه امکان نداشت بتوانم از زمین بلند شم. حتما کسی دارد با من شوخی می‌کند. شاید کار اون موجود کوچک مزخرف باشد. آخه این قطعه چه جذابیتی برای اون دارد؟ اصلا کاربرد اون رو میدونه؟ باید کل این سیاره رو بگردم تا پیدایش کنم؟ خدایا! کاش تنها به این ماموریت نمی آمدم. اصلا شاید این آخرین ماموریتم باشد.اگر پیدایش نکنم چه؟ باید آنقدر اینجا بمانم تا یکی از زباله های فضایی شوم. چه مرگ بدی! کسی یادش میمونه من اینجوری مردم؟
    ادامه دارد…

  38. از وقتی با اپلیکیشن 《ری فیس》 آشنا شدم، روزی نیست که با فیلترشکن وارد این برنامه نشوم و با قرار دادن چهره خودم جای شخصیت های گوناگون، خودم را در دنیاهای متفاوت و جای آدم‌های متفاوت نبینم. من سیندرلا، زیبای خفته، ملکه برفی، آلیس، مالیفیسنت، دلبر و هر شخصیت فانتزی دیگه ای شدم. من حتی سوفیالورن و مرلین مونرو و سلنا گومز هم شدم.
    امروز هم فیلترشکن را روشن کردم. روی تخت ولو شدم و تک تک خروجی هایی که از برنامه گرفتم را مجدد نگاه کردم. نیم ساعتی گذشت. حال که آن شور و شوق اولیه و ثانویه خوابیده بود با خودم فکر می کردم 《خب که چه!》چشمانم را بستم و به خودم پاسخ دادم 《یادت نیست هر وقت این فیلم ها را تماشا میکردی، آرزو داشتی که جای قهرمان آن ها باشی. حالا یک اپلیکیشن آرزویت را تقریبا برآورده کرده، خب که چه نداره!》 به پهلوی راستم جابه جا شدم. بالش را جا به جا کردم و به خودم پاسخ دادم 《دقیقا مسئله همینه. من همه این مدت اشتباه فکر می کردم. من فکر میکردم اگر مثل آن ها باشم ، خوشحال هستم و زندگی ام عالی می شود ولی الان می بینم اصلا دوست ندارم هیچکدام شان باشم. جای کس دیگری بودن به من احساس بدی می دهد. نمی توانم وصفش کنم. فقط میدانم حالت تهوع گرفته ام.》پتو را روی سرم کشیدم و ادامه دادم: 《حالم دارد بد می شود. من دلم می خواهد خودم باشم. تنها چیزی که حال مرا خوب و خوشحالم می کند این است. خودم باشم.》این بار به پهلوی چپم، جا به جا شدم. پتویی که روی صورتم انداخته بودم هم داشت خفه ام می کرد. آن را کنار زدم. خود درگیر شده بودم. همان لحظه روی تخت نشستم و فهمیدم. 《آنی که باید جایش باشم تا خوشحال شوم، خودم هستم. من باید خودم را پیدا کنم. خود حقیقی ام که گمش کرده ام. باید خود واقعی ام را در درونم بیابم. اما چگونه؟!》

  39. همیشه از رخت شستن و تا کردن و آویزان کردن متنفر بودم وقتی‌میخواستم آنها را بشوییم فکر می‌کردم . چه کسی می‌خواهد آنها را روی طناب رخت آویزان کند یاچه کسی می‌خواهد آنها را تا کند و در کمد بچیندوقتی لباس ها را روی طناب رخت می‌گذاشتم آنقدر شلخته این کار را انجام میدادم که سریع از تراس به داخل خانه می امدم و پرده را می کشیدم که نبینم دسته گلی را که کاشته ام اما به خودم آمدم دیدم جدیدا رختها را با دقت می‌شویم چوب لباسی هایی برای اویزان کردن هم گرفتم لباس را که از ماشین لباسشویی در می اورم به تراس می برم باحوصله لباس‌ها را تکان محکمی می‌دهم پیراهن ها را روی چوب لباسی آویزان می کنم را صاف می کنم دکمه هایش را می بندم روی طناب رخت می گذارم شلوارها را محکم می تکانم پاچه هایش را سروته می گیرم و روی طناب رخت آویزان می کنم. دامن ها را هم تا می‌کنم و آویزان میکنم… اینقدر طناب رختم زیبا میشود و هیجان انگیز و مرتب که در اتاق مشرف به تراس را باز می کنم تا همراه با نسیم خنکی که می‌وزد.بوی تمیزی لباس ها و مواد شوینده به مشامم بخورد و زمانی که نشستهام و مشغول خواندن کتاب هر از چند گاهی سرم را بالا می گیرم و از پشت عینک نیم نگاهی به رخت‌ها می‌اندازم و چرا دروغ بگویم حض می کنم.
    حالا که لباس‌ها خشک شد دانه دانه جمع می کنم داخل سبد می گذارم روی میز قرار میدهم پیراهن ها را اتو می کنم شلوارها را مرتب داخل کمد میچینم بلوزها و لباس های دخترم را آنچنان زیبا تا می‌کنم و رول میکنم.گاهی احساس می کنم ساندویچ خوشمزهای درست کردم و دلم می‌خواهد یک گاز از آن بزنم آن چنان زیبا در کمد میچینم که هر از چندگاهی در کمد هایم را باز می کنم و نگاهشان می‌کنم و لذت می‌برم واقعا این همه تغییر چگونه امکان پذیر می باشد .شاید هرچه سنمان بالاتر می‌رود عجله برای گذر عمر کمتر می شود و می‌خواهیم که از لحظه لحظه این زمان‌ها استفاده کنیم تا شاید دیرتر بگذرد عمر مان….

  40. ۹۹/۱۱/۵
    استاد آمد و گفت:از این زمانی که دارید استفاده کنید و بنویسید تا یک ربع دیگر که کلاس شروع می شود.
    داشتم در ذهنم مرور می کردم که چه بنویسم از رنگ صورتی پیراهن استاد با کت مشکی اش یا…و بعد با خودم گفتم:همیشه که نباید چیزی برای نوشتن باشد.همین که نمیدانی هم بنویس بنویس ، بنویس ، بنویس و من هم نوشتم ، نوشتم ، نوشتم ، نوشتم هنوز هم دارم می نویسم.تصویر استاد باز یک لحظه آمد ولی صدا نیست، تصویر هست ولی صدا نیست.
    هنوز هم تصویر هست ولی استاد نیست کتاب های کتابخانه اش هست ، کتاب های کتابخانه اش هست ، کتاب های کتابخانه اش هست.بچه ها یکی پس از دیگری می آیند سلام و احوالپرسی می کنند.سلام دوستان ، سلام به همه و استاد عزیز ، سلام دوستان.
    تصویر کتابخانه ی استاد هست صدا نیست ، بچه ها هستند استاد نیست.
    من خواستم بنویسم همیشه که نباید پند و اندرزی در کار باشد ، همیشه که نباید خاطره ای را جز‌ به جز شرح داد.
    از حال می نویسم از الان ، پشت لباسم کاملاً خیس شده ، موهایم خیس است.بعد از کلاس باید بیرون بروم ، می خواستم این یک ربع موهایم را خشک کنم ولی نکردم و دارم می نویسم ، می نویسم ، می نویسم.خدا به فریادم برسد بعد از کلاس باید مثل قرقی حاضر شوم و بیرون بروم.استاد آمد دیگر کمی از کتاب ها معلوم میشود استاد پشت به کتاب هاست.انگار دارد چند ورق که روی میزش است را نگاه می کند. صدا آمد ، تصویر استاد هم هست ، بچه ها هم هستند.مثل اینکه کلاس شروع شد…

  41. قلم به دست گرفته ام و مینویسم برای خودم، برای وجودم، برای جسمم و برای روحم.
    مینویسم تا واضح تر بتوانم سبک زندگی گندم را حس و حتی لمس کنم،مینویسم تا به تلخی نشنیدن تیک تاک ساعت در روز و ندیدن تابش آفتاب پی ببرم.
    مینویسم تا که مغزم را خالی کنم از واژه های بی بارو بی روح.
    من قلم را در دستانم بر روی تکه کاغذی فشار میدهم تا بتوانم به خود پیر زنم بفهمانم که اگر در قبرستانی دور افتاده از شهر، از بیابان، یا جنگل و یا از دریا بدون حاله ای از نور ماه و بدون حتی شاخه ای خشکیده از بی آبی، حیات میکنم مقصرش خود خاک خورده ام هستم.
    من مینویسم تا گره های مغزم را کمی شل تر کنم،
    عصب هایش را کمی آرام تر کنم، مویرگ هایش را
    کمی روان تر کنم وحافظه اش را کمی خالی تر کنم.
    مینویسم چون کاغذ ها خانه ام و قلم ها آب حیاتم و کلمات امید به زندگی ام هستند.
    ندانستن اینکه چه بنویسم مانند عنکبوتی لجباز بر روی پاهایم راه میرود اما من دستانم را به حرکت در می آورم تا بتوانم آن موجود سیاه و نفرت انگیز را از روی پاهایم بردارم و حس بدم را از بین ببرم.
    مینویسم تا به هنگام شب که میخواهم آرام بگیرم با خودم نگویم که چرا آن عنکبوت هنوز روی پاهایم هست .

    استاد عزیز قطعه نویسی امروزم هست خیلی دلم گرفته بود دست به قلم شدم.

  42. خانه پدری
    از خیابان در کوچه ایی باریک میپیچم. چند سالی است که به خاطر نو سازی وساخت وساز خانه های داخل کوچه ، کوچه پهن تر شده است. این کوچه پهن یا باریک کوچه خاطرات وکودکی من است به قول داریوش ،کوچه اما هر چی هست کوچه خاطره هاست .
    رنگ سبز گستره روی سنگ سفید ، خانه ما را از تمام خانه های کوچه، متمایز می کند.درست در مرکز کوچه ، خانه ما، قرار دارد کلید را در قفل میچرخانم و در با صدای قژقژی باز میشود. کف حیاط مرا یاد پارک نزدیک خانه می اندازد. چادرم را روی طناب میگزارم وشر وع میکنم برگهای کف حیاط را جارو کردن، حافظه من پر است از این خاطره، برگهای درخت مو حتی در نیمه زمستان نیز خشکیده، به درخت چنگ زده و در سه فصل تابستان، پاییز و زمستان رقص کنان مهمان سنگهای کف حیاط اند. بعد جارو کردن روی پله ای حیاط مینشینم سردی پله اذیتم میکند اما اهمیت نمیدهم . مادرم دستش را روی شانه ام میگذارد : خوب نیست دختر جای سرد بشینه، پاشو یه قالیجه بندازم زیرت
    صورت را با پیرهنم خشک میکنم. اینباردرب ساختمان را باز میکنم هجوم هوای گرم بصورتم میخورد . بلند صدا میزنم :سلام، اقاجون ، مامان کجایید ؟
    بوی نان تازه میاید. در اتاق را باز میکنم. پتو مرتب وصاف روی تخت کشیده شده گوشه ای از اتاق میز کوچک و صندلی قرار دارد مفاتیح و نهج البلاغه روی ان به چشم میخورد و دو تا تسبیح عقیق روی ان قرار دارد. رحلی که در اولین سفرم به مشهد سوغات پدرم بود روی میز است و روی ان قران، سجاده هر دو روی ان بود پدرم گفت نماز نمیخونی دختر؟
    گفتم صبر کن اذان بگن پدر من
    رفتم جلوی اینه تا صورتم را مرطوب کنم کرم مثل کویر ترک خورده بود. کرم را سر جایش میگذارم و دستی روی خاک روی اینه میکشم و میگویم :خونت چقدر خاک داره مامان،حیاطم که شلوغ بود. حبیبه خانم و صدا کن.
    نگاهم را میکشم گوشه تخت :چایی که نخوردید؟ من چایی نخوردم اومدم با شما بخورم. از اتاق خارج میشوم و سمت آشپزخانه میروم تا چای بیاورم. چای همیشه اماده، یکی از خاصیتهای خانه ما بود. از آشپزخانه بوی قورمه سبزی می امد در دلم گفتم :من که از قورمه سبزی نمیگذزم ، زنگ میزنم مسعود ام بیاد. مامان حتما زیاد پخته
    یک پله پاینتر از کف خانه، اشپز خانه بود . رو فرشیهای مامان را پوشیدم و رفتم اشپزخانه ، اما نه از چای اماده خبری بود نه از قورمه سبزی، گفتم عیبی نداره زنگ میزنم مسعود سر راه کالباس بخره، مامان خیلی کالباس دوست داره.
    در همین لحظه زنگ خانه را زدند با عجله ایفون را برداشتم:بله
    دخترم ، صادقی هستم . میای جلوی در
    مهندس صادقی را میشناختم. راهرو را طی کردم و چادررا از روی طناب کشیدم. دوباره در با سختی وسنگینی باز شد.
    سلام مهندس حالتون خوبه؟
    سلام دخترم ، تو خوبی اقای مهندس حالشون خوبه؟
    سلام میرسونن بفرمایید.؟
    والا دختر جون .، غرض از مزاحمت ، ما میخوایم ساخت وساز مون رو شروع کنیم شما هم که همسایه دیوار به دیوارید.
    اگر راضی باشید مشارکت کنیم .
    تا دهانم را باز کردم حرفی بزنم ادامه داد خدا حاج خانم وحاج آقا رو بیامرزه.
    اشک پهنای صورتم را پوشاند . بغض نمیگذاشت دهان باز کنم. همینطور که گریان صادقی را نگاه میکردم مسعود رسید.
    کیسه ای سمتم گرفت و گفت بیا کالباس خریدم و به صادقی گفت من خدمت میرسم ومرا به سمت خانه هل داد. تا خواستم حرف بزنم گفت:نمازتو خوندی؟ میدونی حاجی به نماز اول وقت حساسه

  43. پرواز نویسندگی, [۱۶.۰۱.۲۱ ۱۲:۰۱]
    خانواده ما تقریبا پر جمعیت بود. 3 خواهرو1 برادربه همراه پدر و مادر زندگی می کردیم. خانه ای نقلی در شرق تهران داشتیم. خانه اجدادی پدرم بود. ما چهار خواهر و برادر دو به دو با هم شباهت داشتیم. پدرم عاشق حیوانات گل و گیاه بود. از وقتی یادم می آید هر حیوان که قابلیت نگهداری توی خانه را داشت و نداشت ما تجربه کردیم مثل لاک پشت انواع پرنده طوطی کاسکومرغ خروس اردک قناری طاووس و سگ…
    گاهی وقتا از بودن کنارشون لذت می بردم گاهی وقتا از بوی کثیف کاری و کمک به رسیدگی بهشون عاصی می شدم. ولی در کل دنیای حیوانات دنیای پر رمز و رازی است اگر با آن آشنا شوی دل کندن ازش سخت تر از نداشتنش است.
    در آن سالها ما یک سگ ژرمن شپرد به اسم چارلی داشتیم من هم ازش می ترسیدم هم دوست بودیم. جوسه کوچکی داشتم سن وسالم کم بود در فکرم هر کاری ازچارلی بر می آمد در عمل نه.
    پدرم اکثر اوقات به چارلی غذا میداد و اجبارا وقتهایی که پدرم نبود مادرم رسیدگی می کرد.
    وقتی پارس می کرد ناخواسته ترسی در وجودم می افتاد که فقط دوست داشتم دور ترین نقطه ازچارلی باشم.
    من آدم ترسویی نبودم یادم مادرم میگفت: وقتی خیلی کوچک بودی با پدرت بیرون رفتی یک سگ عروسکی پاتو گاز گرفت هیچ واکنشی نشان ندادی وقتی برای زدن واکسن هاری به بیمارستان رفتیم بدون اینکه صدایی ازت دربیاید آمپول را زدیم و آمدیم.
    ولی به جرات می توانم بگویم از این سگ میترسیدم. مدتی گذشت مادرم بیمار شد بیماری که به راحتی دوست نداشت از مادرم دل بکند. در بیمارستان 40 روز بستری شد. ما 5 نفر بدترین روزهای عمرمون را به خود دیدیم. خانه ای که 40 روز مادر نباشد. زن خانه، خاله و عمه خواهر بزرگترم شود. هر دو خواهرم و برادرم مدرسه میرفتند. انجام دادن تکالیف رسیدگی به کارهای خانه صبحانه ناهار شام، لباسای کثیف، خرید خوراکی، تمیزی خانه … کارهای خانه تمام نشدنی بودند. مهم تر از همه نظم خانه و افراد خانه بهم خورده بود. دلتنگی بیشترازهمیشه فشار می آورد راهی جز صبرو تحمل نبود.
    مادرم روزهای بدی را میگذراند از یک طرف تمام فکرش در خانه پیش ما بود و از طرفی در بیمارستان حوصله اش سر می رفت. خاله وعمه هایم دائم برای مادرم کتابهای مختلف می بردند. کتاب خواندن مادرم در آن روزها مرا یاد جمله ای از منتسکیو می انداخت.
    من هیچ غمی نداشتم که با خواندن یک صفحه کتاب از بین نبرده باشد. کتاب عمر دوباره است. در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند نیست.
    تنها چیزی که باعث از بین رفتن افکار درهم او می شد تنها کتاب خواندن بود. یادم مادرم به اندازه یک کتابخانه کتاب در آن 40 روز خوانده بود. هیچ کس دلیل بیماری مادرم را نفهمید تا اینکه دکتر بعد از مدتها دلیل بیماری را نگهداری حیوانات در خانه دانست.
    40 روز مادرم کورتون مصرف کرد بماند چه عوارضی داشت و چه ها که به مادرم گذشت.
    من فرزند آخر بودم هم سن وسالی نداشتم هم بیشتر گلایه نبود مادرم را میکردم همه دوست داشتن برایم مادری کنند از خواهرام تا خاله و عمه هایم هرکس جوری بهم محبت می کرد اما من آنها را نمی خواستم. مادرم جای همه آنها را برایم می گرفت اما هیچ کدام از آنها نمی توانستند جای مادرم را بگیرند.
    مادرم بعد از 40 روز به خانه برگشت. تمام تاریکی ها تمام شد.
    سگ پدرم (چارلی) برای همیشه از خانه ما رفت. پدرم به یکی از دوستانش که باغی در اطراف تهران داشت او را سپرد. جایی درون قلبم همیشه دلتنگ اوست.
    انسانها گیاهان حیوانات همه مخلوقات خدا هستند وسرنوشت هریک از آنها سرنوشت دیگری است.

  44. با عرض پوزش، بعد از انتشار روزانه نویسی، متوجه شدم که پاراگراف ها را از یکدیگر جدا نکردم.

  45. روزانه نویسی
    دیشب تصمیم گرفتم که موقتا از صفحه ی شخصی خود در اینستاگرام، انصراف دهم. حس کردم بخاطر مسائلی که در آن صفحه برایم پیش آمده تمرکزی که در شأن نویسندگی است را از دست داده ام و به مسائل حاشیه ای کشانده شده‌ام. پیغامی برای دوستانم در قالب داستانک 24 ساعته منتشر کردم. برایشان نوشتم که اگر با من کاری داشتید، میتوانید در واتس آپ، من را مطلع سازید. تا قبل از انتشار این پیام، حس میکردم که کسی سینه ام را شکافته و قلبم را با تمام قدرت در دستانش میفشارد. اما بعد از آن، حس کردم که آن شخص کمی مهربانتر شده و با فشار کمتری قلبم را با دستانش لمس میکند.
    امروز صبح که ساعتم بر طبق عادت همیشگی اش زنگ زد، چشمانم را باز کردم و به برفی که از پنجره اتاقم قابل مشاهده بود، نگریستم. دلم میخواست بیشتر بخوابم. با خواسته‌ی دلم برخلاف اکثر اوقات، مهربان بودم و درخواستش را پذیرفتم. نیم ساعت بعد بیدار شدم و با مسواکم به سمت دستشویی رفتم. بعد از آن به آشپزخانه رفتم و دو عدد تخم مرغ را برای آبپز شدن بر روی شعله‌ی گاز قرار دادم. سپس به اتاقم بازگشتم و ساک باشگاه را آماده کردم و بعد از آن، کمی از لباس هایم را پوشیدم و مقداری رنگ به صورتم بخشیدم. به آشپزخانه بازگشتم و تخم مرغ هایم را پوست کندم. مقداری نمک و فلفل و پنیر رنده شده بر رویشان ریختم و همراه با کمی سبزی خوردن و یک کف دست نان سنگک درون سینی پلاستیکی صورتی رنگ گل گلی قرار دادم و بر سر سفره نشستم. پس از خوردن صبحانه، به اتاقم بازگشتم و مابقی لباسهایم را پوشیدم. به سمت باشگاه حرکت کردم و در طول مسیر به پادکست های شاهین کلانتری گوش دادم. بعد از رسیدن، گرم کردم و تمرینم را شروع کردم. تمرین امروز 10 عدد تراستر با وزن 25 کیلو گرم و 10 عدد پوش آپ رینگ بود که باید در 7 ست انجام میشد. بعد از آن به تمرینات بدنسازی پرداختم و بعد از سرد کردن، لباسهایم را پوشیدم و با اسنپی که دوستم بخاطر سرمای زیاد کرایه کرده بود کمی از راه را آمدم. بعد از پیاده شدن از اسنپ، تاکسی گرفتم و به پارک سوار رفتم و بعد از آن، سوار اتوبوس شدم و به خانه آمدم. تاکسی یک پراید زوار در رفته بود. گاهی اوقات برای مسیرهای داخل شهری سوار ماشین های قراضه میشوم چون معتقدم که آنها نیاز بیشتری دارند و با این کار حس میکنم که توانسته ام بطور غیرمستقیم کمکی هر چند ناچیز به مردمی که در کنارشان نفس میکشم ، بکنم. در میان راه، چند باری ماشینش مانند ترن هوایی تکان های شدیدی خورد و مرد تاکسی چی، شوماخر وارانه آن تکان ها را مهار کرد. البته هر دفعه با هر تکان، قلب من از دهنم خارج میشد. مرد تاکسی چی در پایان مسیر، آنقدرها که باید با من مهربان نبود و درخواست پانصد تومان مبلغ اضافه تر را کرد. من هم برخلاف دیگر مواقع، مقاومتی نکردم و بخاطر ماشین درب و داغانش درخواستش را پذیرفتم. در تمام طول مسیر در اتوبوس به ادامه ی پادکست های شاهین کلانتری گوش دادم و لذت بردم. بعد از رسیدن به خانه مستقیما به حمام رفتم و بعد از آن نهار خوردم. نهار شامل پنیر برشته (غذای گیلانی)، نان نخود و سینه مرغ بود. سالهاست که رژیم غذایی، مهمان همیشگی ام شده. گاهی حس میکنم او میزبان است و من مهمان. بعد از نهار حس کردم که ازچند آدم گولاخ کتک خورده ام. به ناچار کشان کشان خودم را به تختم رساندم و یک ساعت خوابیدم. بعد از آن، لپ تاپ را روشن کردم و صفحه‌ی شخصی ام در اینستاگرام را غیرفعال کردم. امروز از آن روزهایی بود که نتوانستم برنامه روزانه ام را بطور کامل اجرا کنم. دیگر هوا تاریک شده بود.به همراه خانواده لباس پوشیدیم و برای کمی گشت زنی به بیرون رفتیم. حاضر بودم بخاری که از دهانم خارج میشود را دوباره قورت دهم تا وجودم کمی گرم شود. در میان راه، سری به فروشگاه مواد غذایی زدیم و پس از آن، به خانه برگشتیم. برای آماده شدن شام، تحمل نداشتم. حس کردم که قادر به خوردن یک گاو درسته هستم. بعد از شام، دو قسمت از یک سریال کارآگاهی را دیدیم و بعد از آن، نخود نخود هر که رود اتاق خود…

  46. ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه ی شب را نبض می زند، من با پتوی طرح پلنگی خودم را در نزدیک ترین موقعیت به بخاری جا بجا میکنم و از چای تازه دم با توت خشک و چارمغز لذت می برم؛ هنوز چندی نگذشته است که صدای پیام در گوشی، توجه ام را بخود می گیرد.
    انگشتانم به سرعت نور رمز را وارد می کنند و مستقیم به صفحه ی مسنجر فیسبوک می روم، تعجب می کنم که می بینم نورا (هم صنفی دوران مکتبم) در یک گروه ۶ نفره اضافه ام کرده؛ کنجکاوی برای شناسایی بقیه اعضای گروه آرامم نمی گذارد، به بخش تنظیمات رفته و گزینه ی اعضا را کلیک می کنم، حرکت چشمانم روی کلمات خیلی سریع شده و بیشتر از پیش سرم را روی گوشی خم کرده ام.
    در کمال ناباوری اسامی سه هم صنفی دیگرم را می خوانم (دو اسم دیگر هنوز برایم ناشناخته است) با آنکه ذهنم به شدت به دنبال شناسایی دو فرد دیگر تلاش دارد، من منتظرش نمانده و به صفحه پیام بر می گردم تا پیام ها را بخوانم و از این طریق مطمئن شوم که همه اعضا را می شناسم.
    فضای از شادی و هیجان در گروه حاکم است طوریکه هر لحظه استیکر های قلب، بوس ، گل و دست زدن پیش چشمانم در صفحه بالا می روند، پس از لحظه ی کوتاه سوال ها جای استیکر ها را می گیرند و گویا همه میخواهند فاصله بیش از ده سال را یکباره طی کنند و از سر و ته ی زندگی همدیگر باخبر شوند و اینجاست که سیل ی از پرسشها مطرح می شود تعدادی با پیام کتبی، و چندی هم با صوت ( گاهی هم پاسخی به یک سوال، ابهام در پیام دیگری ایجاد می کند) ولی چنان همه سرگرم پرسیدن و جواب گفتن اند که به این مسله کمتر می پردازند.
    اعضا از همدیگر عکس می طلبند؛ عکس های از خود، همسر و فرزندان شان میفرستند ( منم بعد از گشت بسیار در گالری یکی دو قطعه شریک می سازم)
    در این میان توجه ام به سکوت نورا ( ایجاد کننده گروه) می شود که هرچند پیامها را می خواند ولی خودش تا هنوز نه عکسی فرستاده و نه هم روی عکس دیگری تبصره ی کرده است ؛ ذهنم می رود به زندگی مشترک اش که بعد از یک سال پریشانی بدون ثمره ی به طلاق انجامید؛ به این فکر می کنم که چطور پس از یک سال تحمل رنج و افسردگی دوباره خودش را جمع و جور کرده، محتوای پست هایش مثبت شده طوریکه هر صبح پیام روز بخیر را با تصویری زیبا از طبیعت نشر می کند؛ به سر و صورتش هم دستی کشیده (تتوی ابرو و رنگ مو طلایی در تازه ترین عکس پروفایلش گواه تلاش بر ادامه ی زندگی است) و از همه بهتر اینکه باشگاه می رود.
    احساس خوبی ندارم و نگرانش می شوم؛ چون مطمئنم که اطلاعات رد و بدل شده در گروه دوباره او را به گذشته و خاطرات تلخ رابطه ی ناکام اش پیوند می زند؛ به این فکر می کنم خود سانسوری بسا جا ها کار با ارزش است، کاش ما آدمها حین بازگو کردن داشته های مان و شریک ساختن شادی های مان مواظب حال دیگران هم باشیم تا ناخواسته سبب تکرار ترومای زندگی آنها نشویم و حس بدبخت بودن را برای شان القا نکنیم!

  47. (خواب زمستانی )
    در هال را باز کردم نسیمی صورتم را نوازش کرد و لرزه ای بر بدنم انداخت. برگشتم ژاکت طوسی رنگ که در تار و پودش هفت رنگ رنگین کمان کار شده
    را پوشیدم،پاهایم را ذره پوش کردم و در را نگهبان گرمای خانه و دخترکم کردم.پنج پله بهار خواب را که چند روز بود ندیده بودم از نظر گذراندم.سمت چپ چهار، پنج قدمی به پاهایم نرمش دادم و به باغچه کوچکم رسیدم.اوایل پاییز بوته های بادمجان در طول باغچه کاشته ام که دیگر چارقد از سر
    انداخته و در خود فرو رفته اند. از سبزی هایی که گوشه سمت چپ کاشته ام فقط برگهای ترب روحی به باغچه می دهد و ما بقی رخت زمستان بر تن
    کرده و به خواب عمیقی فرو رفته اند.موهای ترب را آهسته،کوتاه میکنم که مبادا از خواب ناز بیدار شوند. حواسم پرت دخترم شد که لبه بهار خواب
    صدایم میزد،ناگهان آخی شنیدم،پاهای نازک و نمدارش را که به زمین گره زده بود تا گرم بماند در دستانم بود،آری ترب را میگویم.عرق از پیشانی
    پاک کردم سر به زیر انداختم و زبان را با ببخشید چرخاندم.و مابقی را از لذت خواب زمستانی محروم نکردم.
    1.11.99

  48. حدود دو هفته‌ی پیش، در حالیکه سایت نویسندگی را از نظر گذرانده و مقالاتش را یکی یکی میخواندم تا بلکه یک کار مفید انجام داده باشم، در اوج نارضایتی از خود، بسر برده و حس میکردم که اصلا انسان لایقی نیستم، چرا که وقتی به گذشته‌ام نگاه میکنم چیزی بجز کارهای نیمه تمام نمیبینم و به همین سبب، مهارت خاصی ندارم که از آن بتوانم در بهبود زندگی ام استفاده کنم و قطعا همان بلایی که بر سر کارهای قبلی ام آورده‌ام، بر سر نویسندگی هم خواهد آمد.
    در همین احوالات بودم که چشمم به کامنتی برخورد که در آن نوشته بود: من خیلی دوست دارم نویسنده شوم اما سواد خواندن و نوشتن کمی دارم. خلاصه که این کامنت مانند پتکی بر سرم آوار شد و حس کردم که چقدر احمقم. زیرا کسانی در این دنیا زندگی میکنند که رویایشان چیزی است که در وجود من ریشه دوانده، اما حتی به اندازه‌ی یک ارزن هم به چشم من نمی‌آید. مانند سریال‌های آبدوغ خیاری در همان لحظه متحول شده و با خود گفتم: خیر سرت، حداقل سواد خواندن و نوشتن ات را تکمیل کرده ای.
    کاراکتر: 885
    عینی: 12
    ذهنی: 162

  49. قطعه نویسی :
    دیشب به دعوت یکی از دوستان قدیمی که تازه آنها را پیدا کرده بودیم به خانه شان رفتیم‌. این همه سال از هم خبر نداشتیم. بچه هایمان درس و دانشگاه داشتند و نیامدند. در حیاط خانه نقلی شان اتاقی بود که باریکه نور خورشید بر سازه های چوبی که بیشتر آدمک‌ بودند از لای درب چشم را خیره میکرد. مرد با همسرش آدمک های چوبی را بادست ساخته بودندو در سراسر اتاق نصب کرده بودند میخندیدند و می رقصیدند زندگی جالبی بود تنها فرزندان خانه شان همان آدمک هایی بودند که ذره ذره به گونه ای تربیت شده آنهارا تراشیده بودند. آنها عشق خودرا نثار تکه های چوبی کرده بودند که عمرشان کنار آنها سپری شده بود، مرد طرح میکشید و زن به گونه ای تحسین شده آن را از آب در میآورد .عشق زیبایی بود بین زن و مرد و آدمک ها…

  50. (دردی آشنا)
    چشمهایم را نیمه باز کردم،صدایی میشنوم اما صدای چه؟و دردی که گویی سالهاست با من است و از انگشتان پا تا فرق سر حس میشود
    اما نقطهء آغاز کجاست؟در را میکوبد و فریاد میزند،غار،غور،غار،غور و گاهی قار،قور،قار،قور، صدای آشنایی است که هروقت دیر به او میرسم طاقتش تمام میشود و خود را به در و دیوار میکوبد تا من را از خواب نازی که میبینم بیدار کند و بگوید به من گوش بده وگرنه خواب را برتو حرام میکنم و دقیقا همین کار را هم میکند.و خدا به داد برسد اگر این حالت موقعی باشد که در جمعی هستی، در همان لحظه آرزو میکنی ای کاش زمین دهان باز میکرد و من را می بلعید.به هر حال مچ من را خواباند و بر خواب شیرین پیروز شد.مسواک را چپ و راست،بالا و پایین کردم و صورتم را شسته،نشسته به سراغ یخچال رفتم و نان محلی که روی آن با کنجد و مهیاوه تزئین شده است رابا کرهء محلی و شیرهء انگور نوازش کردم و بقچه پیچ کردم برای جناب معده تا آرام گیرد و دمی بیاساید.

  51. (دردی آشنا)
    چشمهایم را نیمه باز کردم،صدایی میشنوم اما صدای چه؟و دردی که گویی سالهاست با من است و از انگشتان پا تا فرق سر حس میشود
    اما نقطهء آغاز کجاست؟در را میکوبد و فریاد میزند،غار،غور،غار،غور و گاهی قار،قور،قار،قور، صدای آشنایی است که هروقت دیر به او میرسم طاقتش تمام میشود و خود را به در و دیوار میکوبد تا من را از خواب نازی که میبینم بیدار کند و بگوید به من گوش بده وگرنه خواب را برتو حرام میکنم و دقیقا همین کار را هم میکند.و خدا به داد برسد اگر این حالت موقعی باشد که در جمعی هستی، در همان لحظه آرزو میکنی ای کاش زمین دهان باز میکرد و من را می بلعید.به هر حال مچ من را خواباند و بر خواب شیرین پیروز شد.مسواک را چپ و راست،بالا و پایین کردم و صورتم را شسته،نشسته به سراغ یخچال رفتم و نان محلی که روی آن با کنجد و مهیاوه تزئین شده است رابا کرهء محلی و شیرهء انگور نوازش کردم و بقچه پیچ کردم برای جناب معده تا آرام گیرد و دمی بیاساید.
    ✒️…*هما اسماعیلی*

  52. (بی مکث )
    با دست و پاهای کشیده اش نشان می داد که آسمان خیلی وقت است سیاه چادر خود را سر کشیده و در خود پیچیده است ، ساعت را می گویم،
    سه ساعتی می شود که یکه تاز سرما، بهمن پاشا اسب خود را زین کرده است.کف های سفید روی دندان را بالا و پایین میکنم.موازی چهارمین دنده سمت چپم از پایین دخترم ایستاده و سایه ی کوچک من میشود.قر،قر،قر……قر،قر،قر…… .سر آستینش تا آرنج آبتنی کرده،به قول خودش:میخچالم
    خودم کار خودم را انجام بدهم.زمین هنوز هم برای من تکیه گاه محکمی برای تکیه زدن است.تشک صورتی با باربی گیتار در دست، پتوی صورتی
    با قلب های کوچک سفید و بنفش،تشک پنبه ای زمینه زرشکی با گل های آبی و برگ های سیر، برای چند ساعت تکیه دادن کمر به زمین،که هنوز
    برای من به تختخوابت گوشه اتاق می ارزد.
    -مامان من کتابم را انتخاب کردم.
    -من خیلی خسته ام فردا برایت می خوانم.
    لبهای آویزان و سرافتاده،موهایش را به پشت گوش راهنمایی کردم تا صورتش را ببینم.
    -باشه، بازم قدیمی ها خوب گفتن:که زور بچه از پادشاه هم بیشتره.
    -یکی بود…یکی نبود…شنگول و منگول….. در حین خواندن چند بار دهانم تا بنا گوش باز شد، چشمانم بسته و قطره ای از کنج چشمم سرازیر. قصه ی ما به سر رسید..
    – کلاغه هنوز و هنوز به خونش نرسید.
    -ناقلا تو هنوز بیداری؟
    دوباره بلند شد و پازل حروف انگلیسی خود را برداشت و گاهی موهای روی صورتش را با دست راست می فرستاد پشت گوش و ادامه می داد.
    پلکم داشت می افتاد ولی دخترم زندگی همچنان بی مکث در پازلش جریان داشت.

  53. توصیف خاطره ی من از اولین باری که در نوجوانی به تنهایی بیرون رفتم با اندکی دستکاری خیالی:

    سر خیابان ایستادم، احتمالا تمام دنیا من رانگاه می‌‌کردند زیر چشمی اطراف را دید زدم جز چند عابر که راهشان را می‌رفتند، کسی آن‌جا نبود. امیدوار بودم کسی بیاید تا با هم تاکسی بگیریم، یعنی او مسیر را بگوید و من هم همراهش سوار شوم چون معمولا از اینجا همه می‌رفتند میدان اصلی شهر.
    از دور یک تاکسی دیدم که به سمت من می‌آمد نفسم حبس شد. اگر نمی‌ایستاد خیط می‌شدم. باید مسیرم را بلند می‌گفتم که بشنود. خودش جلو پایم ایستاد آرام گفتم میدان؟ سرش را به علامت تایید تکان داد. حتی به فکرش هم نمی رسید من پرسیدن همین یک کلمه را چند بار توی ذهنم تمرین کرده بودم.
    در ماشین را که بستم صدایش طوری بود که انگار  یک پیرمرد معتاد را از خواب بیدار کرده‌ام که دارد با ناله و خشم فریاد می‌زند.  روکش صندلی، چرم هزار تکه‌ای بود که بیشتر نخ تاروپود زیرش مانده بود. کمی پایین‌تر، راننده جلو دو مسافر توقف کرد اما مسیر را که گفتند بدون جواب دادن حرکت می‌کرد. نمی‌دانستم کرایه را سریع بدهم بهتر است یا مثل توی فیلم‌ها وقتی پیاده شدم. پول خرد به اندازه‌ی کرایه داشتم ولی دو برابرش را حاضر کردم شاید کرایه از امروز گران شده باشد، نباید کاری می‌کردم صدای راننده دربیاید. طی مراسمی با چند بار تمرین ذهنی کرایه را به سمتش گرفتم ولی متوجه نشد بلند گفتم بفرمائید آقا. پول را گرفت و نصفش را پس داد، بدون کلام. نفس راحتی کشیدم. حالا فقط مانده بود تشکر و پیاده شدن.
    کمی جلوتر یک زن و مرد سوار شدند، دربس می‌رفتند ترمینال. مرد سیگار می‌کشید و من به دود سیگار حساسیت داشتم. راننده دسته‌ی بالابر شیشه‌های عقب را کنده بود. توی دلم خدا خدا کردم که شیشه‌های جلو را کامل بکشد پایین ولی انگار خودش از بوی سیگار لذت می‌برد یا اصلا حواسش نبود که اطرافش چه خبر است.
    باید اول من را می‌رساند بعد می‌رفت سمت ترمینال.
    کارم سخت شد حالا باید از آن‌ها هم عذرخواهی می‌کردم که به خاطر من پیاده می‌شدند.
    هر کدام یک ساک دستی روی پایشان گذاشته بودند. دور میدان ماشین ایستاد و راننده گفت خانم از در سمت خودت پیاده شو.
    پاهایم که به زمین رسید نفس راحتی کشیدم نمی‌دانم از بوی سیگار بود یا سختی تنهایی ماشین گرفتن که نفسم بند آمده بود.
    حالا فهمیدم چرا هرجا می‌رفتم مادرم یکی از خواهرهایم را همراهم می‌فرستاد، تنهایی بیرون رفتن می‌تواند نفس آدم را بگیرد.

  54. فصل ۳_ پابدانا

    پابدانا، برای من تنها یک بخش کوچک از استان کرمان نیست. آنجا زادگاه من است پابدانا برای من تکرارنمیشودمانند فرزندی که اکنون بزرگ شده وکودکانه هایش رادرگذشته ای دور، جاگذاشته است. پرازخاطرات شیرین، و گاه تلخیهایی است که مکمل شیرینیهای زندگی ما هستند وبایدآنهاراپذیرفت. پدرم کارگرزحمتکش معدن بودوشغل بسیارسختی داشت، ماکودک بودیم و درکی از مشکلات آن زمان نداشتیم. سرفه های روزانه ی پدرهم عادی شده بود. برای اومعدن بودو یک دنیادود! و برای ما، خنده و گاهی هم گریه، درپابدانا همه با هم آشنا بودندویکدیگررامیشناختند. بیشترآنها تُرک زبان بودند وباهم رفت وآمدداشتند. از حیاط خانه مان که پرازدرختهای سیب و اَنار و پرتقال و گیلاس بود بگویم؟ یا از گلهای آفتاب گردانی که دور تا دور حیاط کاشته شده بود و بین آنها هم پر بود از سبزیهای معطر ریحان و تره و شاهی؟و یا از زیباییهای چهار فصلش بگویم؟ یا از عیدهای نوروز و شبهای یلدایش؟ و یا از مراسمهایی که هر ساله برگزار میکردند؟ بگذارید از محرم و عاشورا بگویم. صبح روزعاشورابرای صرف صبحانه به خانه خاله نگارمیرفتیم. خاله نگاربخاطرنذری که داشت هرسال هئیت آذریها راصبحانه میداد، نان لواش تازه ی تنور پز و شیر داغ تازه، پنیر محلی و خرما هم برای صرف چای کنار فنجان ها میگذاشت، من آنروزها کلاس سوم دبستان بودم روز عاشورا هئیت آذریها بعدازصرف صبحانه در خانه خاله نگار دور تا دور شهرمان را میگشتند و زنجیر میزدند، نوحه ترکی هم مراسم آنها را واقعی تر میکرد. من و تعداد دیگری از بچه های همسن خودم با دست های بسته به عنوان اُسرای جنگی وسط هئیت از اینطرف به آنطرف کشیده میشدیم پدرمن هم که نقش حضرت زینب را داشت، یک روسری مشکی روی صورتش می انداخت و روضه مخصوص آنروز را میخواند، قسمت دردناک ماجرا آنجا بود که پسرهای جوانی که نقش یزید و شمر را بازی میکردند چنان در قالب یک آدم ظالم فرو رفته بودندکه، تَرکه ای را که در دست داشتند بی وقفه بر تن کوچک من و دوستانم فرود می آوردند و پدرم را هم کتک میزدند، و من دخترِ کوچک و ته تغاریه پدری بودم که آنطور بیرحمانه، در مقابل چشمانش تَرکه میخورد، مگر من چقدر بزرگ شده بودم که باید آنهمه نمایش وحشتناک را میدیدم و دَم نمیزدم؟ آخَر من عاشق پدرم بودم. در تمام مدّتی که دور تا دور پابدانا را میگشتیم لحظه ای چشم از پدر برنمیداشتم ولی آنجا که یکی از آن جوانهای قرمز پوش، چوبش را محکمتر از ضربات قبلی به زانوهای پدرم کوبید و پدرم را نقشِ برزمین کرد، دیگر نتوانستم تحمل کنم و با گریه ای بلند، در حالیکه بابا بابا میکردم به سمتش رفتم چوبش را از دستش گرفتم و بی اراده به هر کجایش که میتوانستم میزدم. قدِ من درمقابل او کوچک بود امّا دردم، بزرگ! گریه ام بند نمی آمد دست پدرم را گرفتم و او را از بین جمعیت بیرون بردم او مدام میگفت: دخترم من خوبم این یک نمایش است. نترس!! ولی من دیگر طاقت کتک خوردن پدر را نداشتم خودم را درآغوشش رها کردم و گفتم: باباجان من عاشورا را دوست ندارم قرمز پوشها را دوست ندارم. آنها تو را کتک میزنند، بیا به خانه برگردیم. پدرم مرا نوازش میکرد و میگفت: من ناراحت نمیشوم بزرگتر که شدی متوجه میشوی که من و آنها فقط نقش بازی میکردیم. به چشمان پر از اشکش نگاه کردم و گفتم: ولی من دوست دارم که تو فقط نقش پدر را برای من بازی کنی و من دختر تو باشم. چنان ضربه روحی سنگینی خورده بودم که بعضی شبها درخواب، پدرم را با دستان بسته میدیدم که روی زمین اُفتاده و تعدادی جوان قرمزپوش او را میزنند و من درحالیکه تلاش میکردم خودم را به او برسانم و نجاتش دهم ناگهان دستها و پاهایم را درغل وزنجیر میدیدم و فریاد زنان از خواب میپریدم. روح کوچکم آسیب بدی دیده بود، همین حالا هم که در حال نوشتن خاطرات آنروزهای دردناک هستم قلبم تیر میکشد، پدری هم ندارم که به آغوشش پناه ببرم ولی پناه میبرم به خدا از آنهمه جهل و نادانی که اکنون هم تمامی ندارد. عاشورای آنسال گاهی خاطرات لطیف و رنگی پابدانا را برایم خاکستری میکند با اینکه بزرگ شده ام و مادر فرزندانم هستم توان درک آن نقشهای ظالم گونه را ندارم. چگونه آدمی میتواند زورگو و بیرحم نباشد، ولی آنطور نامهربانانه دختران و پسران کوچک را کتک بزند. پدری را درمقابل چشمان دختری زمین بزنند و بگوینداینها نقش آفرینی است. در واقع تصویر آن کابوس وحشتناک در ذهن من نقش بسته است و تا آخر عمرم با رسیدن روز عاشورا، دخترکی را بادستان بسته در میان جمعیتی میبینم که درمقابل چشمانش پدر را میزنند. گاهی بعضی اتفاقات چنان پر رنگ و غلیظ در بطن درونی ما فرو میروند که با یک عمر زندگی کردن هم خسارت آن جبران نمیشود. مولانا شعری دارد که میگوید: اندر سرت بخار جهالت قوی است من درد جهل را به چه جبران کنم؟
    وحالا من، چگونه تصویر تاریکی که از آنروز، در ذهنم نقش بسته را پاک کنم؟؟

  55. مطابق هرسال به پیشنهاد یکی از دوستانم‌ لباس ها و وسایلی که سال ها بلا استفاده بودند را جمع اوری می کردم تا به خیریه ایی بدهم.
    لباس هایِ نویی که سالها در صف انتظار پوشیده شدن مانده بودند ولی هرگز حتی نگاهم سمتشان نرفت،بعضی ها با اتیکت و به جرم باب میل نبودن وچندتایی هم به خاطرتغییر سایز دیگر مناسب نبودند.وسایل آشپز خونه وظرف هایی که سالها در کابینت تِلانبار شده به امید یک مهمانی تاشاید من هوس استفاده از انها به سرم بزند.
    مشغول بسته بندی وسایل بودم که دست از کار کشیدم؛
    به فکر فرو رفته وبا خود گفتم :چقدر ازاین افکار وباور های بلا استفاده در ذهن دارم که چندین سال است هر روز صبح با انها بیدار می شوم وشب ها می خوابم..
    چقدر حرف نگفته دارم همانهایی که گهگاه بغض می شود واز چشمانم می ریزد ، سرزنش هایی که مدام توی ذهنم حتی بابت کوچکترین اشتباه با خود واگویه می کنم.
    چند آدم‌نبخشیده که برای تنها یک جفایشان روزها اشک ریختم ولی ارام نشدم ، و از همه مهم تر باور هایی که فقط ریشه امیدم را خشکاند.
    من هر فصل کشوها وکمدها کابینتها رو مرتب میکنم هرسال وسایل ولباس های اضافه را می بخشم یا دور میریزم ، چطور این همه سال با این افکار و باور های جاگیر وبیهوده زندگی کردم‌.
    صبح روز بعد اولین کارم نوشتن افکار آزردهنده ام بود، از حرف های نگفته ام شروع کردم ، خودم را برای تمام اشتباهاتم بخشیدم من یک انسانم وانسان حتمااشتباه می کند،سعی کردم ادم های زیادی را ببخشم و اینبار به جای دلگیری آگاهانه رفتار کنم و انچه را که باید از رفتار ادم ها بیاموزم.
    شاید این کار سالها به طول بی انجامد بعضی حرف ها و خاطرات هست که تو از تکرار آن برای خودت هم‌عاجزی و با یاد آوریش احساس خفگی میکنی وبعضی از ادم ها بخشیدنشان سالها زمان براست و با خیلی از باور ها از جنینی رشد کرده ام اما من اراده کرده ام‌تا ذهنم را بتکانم از هر آنچه که مانع بهتر دیدن‌و شاد زیستن است تا به انسان بهتری تبدیل شوم؛
    واین شاید شروع یک زندگی جدید برای من باشد.

  56. کشور کره جنوبی در سال گذشته تصمیم گرفت چهار نفر از بازیگرانش را برای شرکت در ماراتن ایتالیا عازم رم کند و از این دوی ماراتن یک برنامه تولید کرد. این چهار نفر اعزام شدند و در نهایت سه نفر از آنها توانستند ماراتن به پایان برسانند. جمله جالبی در رابطه با دویدن از این برنامه یاد گرفتم. در دقایق ابتدایی دویدن مغز شروع به ارسال سیگنال های غلطی به شما می‌کند. با ادامه دادن خواهید دید که تک تک سلول های شما فریاد می‌زند که دیگر کافیست. این چیزی است که همه ما حداقل یک بار تجربه کرده‌ایم. در حالی که با پافشاری خواهید دید، که توانایی بیشتر ادامه دادن را دارید. دویدن مثل زندگی کردن است. رشد کردن و ساخته شدن از لحظات شروع کردن نیست، بلکه از لحظات شروع فشارها و درد هاست. از لحظاتی است که مغز شروع به ارسال سیگنال های هشداری خود می‌کند. یکی از رموز موفقیت ادامه دادن در عین مواجهه با درد هاست. جالب است بدانید بعد از این که به این سیگنال ها توجهی نکردید مغز متوجه تغییرات شما می‌شود و به این تغییرات عادت می‌کند. این بار اگر این عادت را کنار بگذارید با ارسال سیگنال هایی به شما گوشزد می‌کند که استراحت دیگر کافیست.
    کاراکتر: ۱۰۰۰👌😂
    عینی: ۲۰
    ذهنی: ۱۸۵
    استاد اسم این برنامه run هست و خیلی برنامه انگیزشی و قشنگیه مخصوصا برای شما که علاقه مند به پیاده روی هم هستید. کلش چهار قسمته و توسط تیم های ترجمه ایرانی ترجمه شده. اگه دوست داشتید میتونید از سایت پروموویز دانلود کنید.

  57. وقتی برای بار اول سعی کردم همانطور که مربی می‌گفت گیتار بزنم متوجه شدم چندان هم آسان نیست. بعد از چند جلسه توانستم ملودی قطعه مورد علاقه خود را بنوازم اما یک ناپختگی خاصی در صدای نواخته شده احساس می‌شد. از این که احساس می‌کردم تلاش کردم حس خوبی داشتم ولی از این که انگار چیزی را هنوز کشف نکرده بودم رنج می‌بردم. بعد از نواختن مربی تلفن همراه خود را بیرون آورد و در حالت ضبط صدا روی زانویش گذاشت و گفت دوباره. مجددا شروع به نواختن کردم. ضبط صدا را متوقف کرد و گفت با دقت گوش کن. بعد هم صدای ضبط شده را پخش کرد. بعد از تمام شدن گفت ملودی اصلی را از داخل تلفن همراه خودت پخش کن. جالب است صدای آهنگ مورد علاقه‌ام بود اما انگار بار اولی بود که به نوع نواختن گیتار توجه می‌کردم. جمله‌ای را به خاطر آوردم. بهترین نویسندگان بهترین خوانندگان کتاب ها هستند. نکاتی که ما می‌آموزیم قابلیت تعمیم دادن به کل زندگی را دارند. آموختن یکی از چیزهایی است که سبب جذب هرچه بیشتر نگاه های عمیق و معنادار می‌شود. آموزش ما را با چالش های مختلف روبه‌رو می‌کند تا نگاه عمیقی نسبت به مسائلی که قبلا در مواجه با آنها سطحی بودیم، پیدا کنیم.
    کاراکتر: ۱۰۰۰
    عینی: ۱۰
    ذهنی: ۱۹۷

  58. پدربزرگم که از دنیا رفت برای خاکسپاریش به شهرستان رفتیم. لباس‌های سیاهمان خیس و به تنمان چسبیده بود؛ خطوط بدنم از روی لباس قابل تشخیص بود منتظر بودم مثل همیشه مادرم به من تذکر دهد که لباسم را عوض کنم اما او حواسش به رتق و فتق امور بود. طاقت پوشیدن لباسی ضخیم تر را نداشتم اما با نپوشاندن چتری هایم به اندازه‌ی کافی به آداب و رسوم آن شهر بی حرمتی کرده بودم.
    در مراسم جای سوزن انداختن نبود. کتری خیلی بزرگی روی اجاق گاز بود؛ همین که آب کتری به جوش می‌آمد آن را داخل فلاسک تخلیه می‌کردند؛ دوباره کتری را پر می‌کردند و روی شعله گاز می گذاشتند. موقع پذیرایی بعد از این که مهمان ها چای را دو دستی برمی داشتند چند بار فراموش کردم صبر کنم که قند بردارند. دو دفعه هم نزدیک بود زمین بخورم.
    به آشپزخانه که برگشتم؛ خاله ام روی پله‌های آشپزخانه کز کرده بود. چادرش را در هم پیچانده و مثل یک بچه گربه بغلش کرده بود. از چشمانش می‌توانستم بخوانم که در دنیای دیگری‌ست. کنارش نشستم. احتمالا می‌بایست چیزی می‌گفتم که موجب تسلی خاطرش شود اما چیزی به ذهنم نرسید. پس دست‌هایش را در دستام گرفتم و سرش را روی شانه‌ام گذاشتم که هر چه می خواهد گریه کند.
    1032 کاراکتر
    28 کلمه عینی
    181 کلمه ذهنی

  59. تولد
    ۸ روز از شروع آخرین فصل سال می گذشت. چشمانم را که باز کردم به سمت پنجره اتاقم رفتم . پرده آبی آسمانی را که زیرش تور سفید رنگ بود کنار زدم ، از پشت شیشه میشد فهمید که امروز هوا سوز دارد به قول مادربزرگم امروز هوا دزد است اگر مراقب خودت نباشی مریض میشی و یک چند هفته ایی بیماری .
    عاشق فصل زمستانم ، زمستان پاک و سفید ، دلم میخواست دوباره به بیرون بروم و با خواهرم مشغول بازی شویم اما حیف که امسال در خانه باید بمانیم .
    به سمت گوشی ام رفتم
    چقدر پیام ، عادت کرده بودم که همیشه اولین نفر پیام رفیقم را باز کنم، پس از روی عادت اولین پیام را خواندم
    +سلام رفیق جونی تولدت مبارک انشالله به آرزوهای قشنگت برسی خانم نویسنده
    وای امروز مگه چندم برج! یادم رفته بود امروز روزی است که من به دنیا آمدم و چشم بر این دنیای خاکی باز کردم .
    به سمت پذیرایی رفتم خواهرم به سمتم آمد و گفت تولدت مبارک .
    ساعت نزدیکای ۱۲ بود که ملینا پیام داد ،فاطمه ساعت ۱۵ آنلاین باش کارت دارم .من هم قبول کردم.
    زمان مثل باد گذشت ساعت که ۱۵ شد ملینا تصویری زنگ زد و وقتی چهره ملینا ، محدثه و زینب را دیدم که داشتن با خوشحالی تولدم را تبریک میگفتن تازه فهمیدم که چقدر زندگی شیرین است که انسان با برخی چیزهای کوچک آن قدر خوشحال میشود که آن خاطره تا سالها برایش باقی است .

  60. میم.په.

    سنش زیاد نیست. به سی نرسیده، حدودا ۲۸ ساله‌ست. بزرگ شده‌ی مشهد. پوستش گندمی ست و به گفته‌ی خودش ۳۱ خال ریز و درشت روی صورتش دارد. چند خال روی شقیقه‌ها، یک خال نزدیک به ابروی چپ، دو خال به صورت مورب و به فاصله‌ی یک سانت در حد فاصل خط خنده و استخوان گونه‌ی چپ، یکی هم به قرینه‌ی خال دیگر کمی بالاتر از خط خنده‌ی سمت راست. باقیِ خال ها نیز، زیر نامرتبی ریش‌ها پنهان شده‌اند. رابطه‌اش با عینک خوب نیست. با این حال عینکی دارد با فریم نازک مشکی و شیشه‌های مربعی شکل، تا ژست انتلکتوئلی‌اش حفظ شود. موهای صاف تیره‌اش که بلندیشان تا گردن می‌رسد، پوست زیر گلویش را لمس می‌کند. اغلب هم دسته تاری از موهایش را روی صورت ریخته تا ما را برای کنار زدنش وسوسه کند.
    کارش مترجمی‌ست و شیفته‌ی نوشتن. نویسنده‌ی چنل است و ازین طریق می‌شناسمش. بیشتر عمرش در گردش و مسافرت گذشت و خشنود از اینکه زندگی‌اش را حیف نکرده و آن را برای تجربه‌ی آزادی خرج کرده‌ است.

    1:43 نیمه شب

    روی تخت لم داده‌ام. رخوت سلول سلولِ بدنم را در خود حل کرده و میگرن، نصف‌النهار های جمجمه‌ام را می‌لیسد. درحین بالا پایین کردنِ صفحه‌ی چنل میم.په. به پستی برخوردم که اسباب خویشتن آزاری‌ام را فراهم کرد.
    نوشته‌ای بود ملتمسانه. از معشوقش اجازه می‌خواست بخشی از گرسنگیِ عصبی‌اش باشد، نه تمام لذتش از زندگی. همین که پناهی باشد برای عذاب های خرد و درشتش، کافی بود. بخشی از گرسنگی کودکان شهرش باشد، فقط ببیندش و کاری نکند.
    می‌خواست که ذخیره شود زیر پوستش، برای مبادا.
    متن را دوباره خواندم. صدای پمپاژ خون به رگ‌ها درون گوش‌هایم میپیچد‌.
    بار دیگر خواندم. غلت زدم. سعی کردم بخوابم. باز هم خواندم. احساس کردم قلابی فلزی درون چلیپای مغزم گیر کرده و سعی بر پاره کردنش دارد. پاها را در شکم جمع می‌کنم.
    دوباره می‌خوانمش.
    باز هم..
    باز..

    2:08 نیمه شب

    تا کنون آنقدر از اطرافیانت ناامیده شده ای که بخواهی با شخص بیگانه‌ای دوساعت صحبت کنی و بعد از آن دیگر نخواهی ببینی‌اش؟ بخواهی خودت را تخلیه کنی. بدون هیچ انتظار بازخوردی و بعد هم خدانگه‌دار؟! نمی‌دانم.
    گوشی را برداشتم. وارد صفحه‌ی میم.په. شدم. برایش نوشتم. از حالِ بد. از سستی. ضعف. زوال. دلسردی. نا آرامی. سندروم پیش از قائدگی.از جادوی کلمه‌هایش. از متنی که لغاتش، روحم را منقبض می‌کند. آنقدر می‌فشاردش که از گوشه‌ی چشمانم، روحم چکه می‌کند و می‌غلتد روی‌ گونه‌ام.
    گوشی را کنار گذاشتم. با خود کلنجار رفتم . پلک‌هایم را بستم. خوابیدم.

    11:41 صبح

    با صدای پارس ممتدِ سگ همسایه از خواب پریدم. چیزی از شب گذشته و آن حالات بی‌قراری در خاطرم نبود. آرام بودم.
    سعی کردم با چشمان بسته و لمس کنار بالشت، تلفن همراهم را بیابم. به پهلوی راست غلتی زدم و با یک چشم گوشی را چک کردم.
    _ کسی هست بغلت کنه؟!
    میم.په. فرستاده بود. نیم ساعتِ بعد.
    _ به هرحال؛ خواستم بگم اگه کسی نیست بغلت کنه، خودت خودت‌و دوست داشته باش و بغلش کن.
    بی‌اختیار لبخندی بر لبانم نشست. افزایش گردش خون زیر پوستم را حس کردم. سینه‌ام مالامال شد از حس خوب، و گمان می‌کنم بخش کثیری از مسئولیت وجود این حس، متوجه او باشد.
    اگر می‌پرسید چگونه یک پیغام از یک غریبه چنین حسی را به تو القا می‌کند و روزت را می‌سازد؟ باید پاسخ دهم: این گونه.

    به مناسبت ۲۱ ژانویه، روز جهانی بغل کردن

  61. (یادداشت روزانه شنبه..بیست وهفتم دی ماه یک هزار سیصد نود ونه)
    از شنبه ها بدم می آمد؛
    شنبه ها خر بود وهیچ توضیح اضافه ایی را نمی پذیرفتم.
    شنبه هایی که می توانند ترسناک باشند،مثل شنبه ایی که اولین مصاحبه کاری زندگیت را ۸صبح داری و نمی دانی کفش رسمی بپوشی یا همان کتانی های محبوبت را که اگر نپذیرفته نشدی تا خانه پیاده روی کنی وعمه جانشان را مورد عنایت قرار دهی.
    شنبه هایی که گاهی ناشناخته ترین حس های دنیا را برایت به همراه دارد،از انهایی که تو هم می ترسی و هم نمی توانی از لذت تجربه کردنش دست برداری؛مثل هم دانشکده ایی که تازگی ها دم راه پله نگاهت میکند وتو هر بار فکر میکنی چشمانش سبز است یا آبی شاید هم توسی و اگر جوابش را ندهی باقندهایی که از نگاهش در دلت آب میشود چه کنی.
    بعضی از شنبه هاهم هرگز نمی آیند مثل ادمی که باید فراموش شود وتو ازشنبه قرار است عکس ها،پیام ها،اهنگ های مشترک وخاطراتش را بقچه پیچ کنی بفرصتی ته صندوقچه ذهنت و زندگی بدون ادم های سمی را تمرین کنی.
    من تمام این شنبه ها راتجربه کرده ام؛برای همین شنبه خرترین روز هفته لقب گرفته بود.
    الان یک ماهی است که امن ترین شنبه های زندگی ام را تجربه می کنم؛شنبه هایی که خودم هستم در کلاس نویسندگی خلاق استاد کلانتری؛ شنبه ایی که دلبر شده مثل پنج شنبه هایی که دوزنگ آخر ورزش و پرورشی داری ومدرسه را می پیچانی.
    از ان حال های خوبی دارد که می توانی بروی تمام غروب های غم انگیز دنیا را از ادبیات حذف کنی و بنویسی؛ باور کنید حالِ بدتان هیچ ربطی به غروب وشنبه ندارد شما خوب بودن با خودتان را بلد نیستید گهگاهی سری به آدم درون آینه بزنید دیگر نه شنبه خر می شود نه غروب غم انگیز.

  62. يك تخم مرغ در كاسه روحي درست كرد، براي سه نفرمان( من و خواهر برادر كوچكترم)لاي نان بربري بيات شده پيچيد.بيشترش نان بود و روغن،
    كه لاي ان نان بيات هم تخم مرغ زياد دوام نمي اورد و به پايين نان سرازير ميشد و روي زمين ميافتاد ولي از ان هم نميگذشتيم.
    مادر گفت: بخوريد سردلتان را بگيرد تا ناهار اماده شود.
    خودش هم مينشست پاي چرخ خياطي ژانومه اش ، گلدوزي ميكرد.
    زياد در كارش تبحر نداشت . اما براي در و همسايه سرويس اشپزخانه گلدوزي ميكرد.
    كارگاه چوبي گلدوزي اش را با انگشتان كشيده اش تكان ميدادو دسته چرخ را با دست ديگرش ميچرخاند.
    گل رز روي پارچه صورتي با حاشيه تور گلدوزي ميكرد.كارش را دوست داشت انگار از ان لذت ميبرد.
    دلش هم براي قابلمه اس ميجوشيد.
    هر ازگاهي سري به قابلمه عدس پولواش ميزد . دستش را كمي نمدار ميكرد و به اطراف قابلمه ميزد تا به قول خودش ببيند بخار داده يا نه؟
    تابستان بود . پنكه گوشه خانه قرقر صدا ميكرد. سرش را اينطرف ان طرف ميچرخاند.صداي چرخ خياطي هم از ان طرف
    باد پنكه پرده را كنار ميزدو هر از گاهي مگس هاي موزي خودشان را داخل اتاق پرت ميكردند و به ريش ما ميخنديدند. شايد ان ها هم گرما زده بودند كسي چه ميداند.
    گنجشك ها روي لبه ديوار سرو صدا ميكردند و در سايه نشسته بودند.
    صداي موتور پدر در كوچه پيچيد.خانه ما انتهاي يك كوچه بن بست تنگ بود كه فقط يك نفر ميتوانست رد شود. وقتي پدر با موتورش وارد كوچه ميشد بايد ميديد كسي داخل كوچه نباشد.يا بايد طرف خودش را انچنان ميچسباند به ديوار تا طرف مقابل رد شود. مادر كارش را نيمه كاره رها كرد. سرسري روي لب هاي قيتوني اش رژ قرمز زد و به استقبال پدر امد.
    هر دوي ان ها خسته بودند اما لبخند روي لبشان گوشه چشمشان را چروك كرده بود.
    يك ليوان شربت ابليمو با كمي شكر و يخ هاي كج و ماوج در ليوان تنها دلخوشي ان ها براي دلگرمي به يكديگر بود.
    شربتي كه برگ نعنا و سكنجبين و شكر فراوان امروز هم طعم لذت ان دوران را ندارد

  63. اتوبیوگرافی
    پدر
    بچه که بودم -منظورم قبل از کلاس اول است- با پدرم زیاد این طرف و آن طرف می رفتم. یعنی خودش می گفت. همیشه می گفت : ” مینو یک چیز دیگر است ؛ با همه بچه هایم فرق دارد. ” نمی گذاشت آب توی دلم تکان بخورد … و من به همین دلیل همیشه فکر می کردم چیز دیگری هستم ! تافته جدا بافته ! و از شما چه پنهان ته مانده های این توهم دست و پا گیر هنوز با من است !…
    خلاصه پدرم هر سفری که می خواست برود به مادرم می گفت : ” ساک مینو را هم ببند تا با خودم ببرمش “. حتی یادم می آید یک شب که قرار بود فردایش به سفر برود – و من الان یادم نمی آید مقصد کجا بود – به مادرم گفت : ” تنها می روم و زود بر میگردم .” اما تا آخر شب بیشتر دلش طاقت نیاورد !
    آخر شب به مادرم گفت :” ساک مینو را هم ببند … ”
    خلاصه در یکی از آن سفرهای شیرین و خاطره انگیز – به گمانم ۳ یا ۴ ساله بودم – به اتفاق دوست پدرم که در آن شهر ساکن بود و ما مهمانش بودیم ، به کوه رفتیم … و چقدر آن روز به من خوش گذشت ؛ آن روز پدرم برایم داستان حضرت یوسف را تعریف کرد ( من و پدرم آن روزها خیلی با هم حرف می زدیم ، خیلی زیاد … و پدر با حوضله و علاقه همه سوالهای جورواجور من را به تفصیل و با بیان گرم و شیرینی که فقط و فقط مخصوص خودش است پاسخ می داد ) .
    کاملن به خاطر دارم که تا چه حد آن روز از شنیدن قصه حضرت یوسف از زبان پدر لذت بردم ! احساس می کردم جذاب ترین قصه ای ست که تا آن روز شنیده ام . طعم شیرین این خاطره هنوز برایم تازه است و به همان اندازه روز اول سر ذوقم می آورد.
    به عبارت ” نقش پدر در تربیت ” زیاد فکر می کنم . مخصوصن از زمانی که خودم مادر شده ام ، به رفتار پدرها با دخترهایشان خیلی دقت می کنم . هنوز که هنوز است رفتار و گفتار پدرم تاثیری به مراتب بیشتر از بقیه حتی گاهی مادرم ، در رفتار و احساسات من ایجاد میکند !!

  64. “ژاکت قرمز”
    ژاکت قرمزی که ردِّ زیر و رو زدن میلهای بافتنی مادرش، روی آن مانده بود را از چمدان درآورد. تا بحال خط سفید ریزی که بر تن ژاکت بود را ندیده بود. هر سال که دانه های سفید برف کاشی های کف حیاط را میپوشاند، مادرش را در گوشه ای از اتاق میدید که آرام و بیصدا در حال بافتن کامواها بهم است. یکی زیر، یکی رو، یکی زیر، یکی رو، گرمای علاالدّین هم انگار در حال جان کَندن بود، مادر پتویی را دور خودش پیچیده بود و با تیک تاک ساعت دیواری، میل های بافتنی را به جان هم می انداخت. زمان برایش معنایی نداشت سوسوی فانوس هم خبر از تاریکی مطلق میداد شمعِ روی تاقچه که آخرین پناه مادر است کمی خیالش را آسوده میکرد. سایه مادر، روی دیوار ترک خورده ی اتاق از خودش بزرگتر است نمیداند شاید هم قوی تر از او باشد. دخترک از زیر پتو میل های بافتنی را روی دیوار میدید که در حال جنگند، این جنگ تا کی ادامه خواهد داشت؟ اگر آنها صلح میکردند او و برادرش گرسنه میماندند. کمی از مادر دلگیر بود آخر آنقدر کارش زیاد بود و سفارش بافتنی داشت که یادش رفته بود فردا تولد اوست. باخودش گفت: امسال هم باید همان ژاکت کهنه و بی رنگ و رو را بپوشم؟ مادر بافنده داشته باشی، امّا نتوانی یک لباس نو و گرم تنت کنی؟! یاد حرف مادرش افتاد که میگفت: دخترم کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد. عصبانیتش را زیر پتو قورت میداد و لبهایش را میگزید، آخر مگر من کوزه گرم؟ من دلم ژاکت نو میخواهد تشنه هم نیستم که نگران کوزه ی شکسته ام باشم. آنقدر غُرغُر کرد که گرمای پتو او را به خواب برد. دخترک با صدای مادر چشمانش را باز کرد، “دخترم تولدت مبارک” بیدار شو از امروز دیگر سردت نمیشود. چه میدید؟ ژاکت قرمز!! پس جنگ دیشبِ میلهای بافتنی مادر بخاطر تولد من بوده است؟؟
    ژاکت قرمز کوچک شده بود امّا هنوز سایه مادر روی تَرَکهای دیوار، بزرگ و قوی بود.
    برف همه کاشیهای حیاط را پوشانده است. در خانه کناری مادری میلهای بافتنی را به جان هم انداخته است.

  65. پرهای نرمی داشت،بازیگوش بود اما احساساتی با پاهایی که چهار انگشت داشت و ناخن هایی که گیر میکرد به موکت!
    سه ماه و نیمش بود و وقتی زیاد غذا میخورد گرمش میشد برای همین عادت داشت بالهایش را باز کند تا خنک شود و همیشه دانه ی آخریِ غذایش را تا یکساعت در دهانش نگه میداشت و انگار که تخمه میشکست.
    قبل از نوشیدن آب،انگار که آبنبات رنگی دیده باشد هیجان داشت.
    صدای زیبایی داشت،خصوصا وقتی که از خود دفاع میکرد،با آن نوک ظریفی که قصد آسیب نداشت و فقط میخواست بگوید،نکن،اذیت میشوم!
    وقتی که می ایستادی مدام دور تو می گشت و سرش را برایت کج میکرد تا در آخر اورا روی شانه ات بگذاری.
    مژه های بوری داشت اما اگر آنقدر نزدیک بود تا گرمایش را حس کنی میتوانستی مژه هایش را ببینی…!
    از زمین و زمان هم اگر با او حرف میزدی واکنشش تغییر نمیکرد،نه عصبانی میشد و نه حتی میپرسید چرا،فقط و فقط نگاه میکرد از ابتدا تا انتهای جمله ی تو،حتی تا صبح،حتی تا چند روز!
    از نظر من تمام حیوانات زیبای کوچکِ مهربان،بی رحم اند،آنها تورا تنها میگذارند و تو نمی دانی دقیقا دلت برای چه چیز آنها بسیارِ بسیار تنگ شده.

  66. چند ماهی است که زنی در خانه روبرویی که درست مقابل پنجره ی قدی اتاق پذیرایی خانه من ساکن شده است. هر صبح و شب به پشت بام می آید و ساعت های متمادی لباس هایی را می تکاند.
    پیراهن سفید مردانه، مانتوی مشکی زنانه، پتوی سبز، ملحفه قرمز. او همه چیز را با دقتی عجیب می تکاند.
    روزهای اول متعجب و مات نگاهش می کردم. در روزهای بعد، در حین دیدن این صحنه ملال انگیز، شروع به شمردن دفعات تکاندن هر لباس کردم. سیصد و بیست و شش بار، چهارصد بار، پانصد بار و گاهی نیز بیش از همه این ها.
    روزها جای خودشان را به هفته ها و ماه ها داده اند و او همچنان این کار را ادامه می دهد.
    تعجب من به خنده، خشم، دلسوزی، مشاهده و تبدیل شدن به بخشی از این تکرار بدل شده است. امروز وقتی از دور نگاهش می کردم، متوجه شباهت عجیبی بین خودم و او شدم. سالهای مدیدی است که زنی در من زندگی می کند و گاهی در هیئت اصوات و گاهی با صورت فکر هایی پریشان به پشت بام سرم می آید و لباس‌های رنگ و رو رفته ی افکارم را بیش از سیصد و بیست و شش بار و حتی بیش از چهارصد یا پانصد بار می تکاند.
    حسی به من می گوید که ما آدم ها، با نخ های نامرئی به هم وصل شده ایم، مهم نیست که در خانه، شهر یا حتی کشورهایی جدا از هم زندگی می کنیم، مهم این است که به طرز مرموزی انعکاس دهنده ی یکدیگریم و این زیباترین و در عین حال ترسناک ترین حقیقت زندگیست.

    1. قطعۀ شما فوق‌العاده بود. یکی از بهترین نوشته‌هایی که خوندم.
      ذوق و دقت شما تحسین‌برانگیزه.
      می‌دونم که با با تداوم می‌تونید حسابی بدرخشید.

      1. ممنونم استاد عزیز.حضور در کلاس شما جسارت و پشتکار بیشتری به من‌داده.ممنونم بابت وقتی که برای خواندن نوشته های من میگذارید.

        1. زنده باد.
          شما با تمرین بیشتر می‌تونید به جاهای درخشانی برسید.

  67. توي اتاق نشسته بودمو داشتم شيرازي درست ميكردم منظورم سالاده، خونه رو بوي رنگ برداشته بود.مامان تو اشپزخونه داشت كوكو درست ميكرد و حسابي خسته بود . ميگفت از كت و كول افتادم،ولي ارايش كرده بود و مثل هميشه روي لباي قيتونيش رژ قرمز زده بود.از صبح داشت مهمونخونه رو رنگ ميزد.كار هر سالش بود،خودش رنگ ميزد. امسال فيلي زده بود.كارش زياد تميز نبود.رد موهاي چرتكه كامل رو ديوار بود.تك و توك تار هاي چرتكه هم قاطي رنگها چسبيده بود به ديوار،ولي كسي به روش نمياورد.حسابي حواسش به جيب بابا بود كه پول به نقاش نده.مامان گفت: قشنگ خرد كن.حواسم بهش بود.يه تيكه روغن انداخت تو ماهي تابه، النگوهاش تو دستش جيرينگ جيرينگ ميكرد.نور زرد لامپ تو مردمك چشمم ميزد داشتم نگاش ميكردم و از اين همه انرژي لذت ميبردم. خوشبختي رو ميشد از يك قدمي حس كرد .همه چيز ساده ولي پر از انرژي، انگار زندگي واقعي تو زندگيا بيشتر جريان داشت.الان همه چيز مصنوعيه.

    1. تلاش شما برای جزئی‌نگاری عالیه.
      متن زنده و خوبی شده.
      فقط اینکه نیاز به کمی بازنویسی و ویرایش داره.

  68. لیوان از دست دخترم افتاد و شکست،لیوان را برداشتم فقط گوشهء سرش شکسته بود اما من آنقدر عصبانی شدم که لیوان را
    پرت کردم روی سرامیک های کف هال تکه،تکه شد.صورتم را برگرداندم که سرش داد بزنم اشک در چشمانش حلقه زده بود،
    گویی که قلب او را تکه،تکه کرده باشم لیوانش را خیلی دوست داشت.یک لحظه به خودم آمدم دخترم مانند ابر بهار داشت
    گریه میکرد،من چیکار کردم؟به خاطر یک ظرف پلاستیکی بی ارزش، قلب شیشه ای با ارزش ترین فرد زندگیم را شکستم.
    کسی که بهترین ها را برای او آرزو میکنم حالا خودم بدون اینکه متوجه باشم بدترین خاطرات زندگیش را رقم میزنم.رفتم
    به سمتش تا ازش معذرت خواهی کنم اما قبل از اینکه من چیزی بگویم به من خندید و گفت:ببخشید مامان که لیوانم را
    شکستم،صورتم را بوسید و من از خجالت آب شدم.کاش ما هم می توانستیم مانند بچه ها پاک،زلال و بخشنده باشیم.
    کلمات عینی؛25
    کلمات ذهنی؛114

    1. خانم اسماعیلی عزیز
      قطعه فوق‌العاده جذابی نوشتید و جای تحسین داره.
      فقط یه نکته: شاید گاهی برای بهتر شدن یه متن بشه برخی چیزها رو نگفت، تا هم جلوی اضافه‌گویی رو گرفت تا تاثیر متن بیشتر بشه. علاوه بر این میشه رفت سراغ تعابیر جدیدتر. مثلاً جای سطر زیر:
      «کسی که بهترین ها را برای او آرزو میکنم»
      میشد چیز دیگه‌ای گذاشت، یا میشد کلا حذفش کرد.
      اینو برای این گفتم که متن شما خیلی خوبه. و با یه کوچولو ایجاز می‌تونه به یه قطعه خیلی بهتر تبدیل بشه.
      ارادت.

  69. اولین روزی که پا به این شهر گذاشتیم هیچگاه از یادم نمیرود. باتمام‌سختیهای اسباب کشی که گذشتیم . شب هنگام رسیده بودیمو اولین کاری که کردیم تخت را با جناب همسر سرهم کردیم تا جایی برای خواب داشته باشیم و صبح دوباره شروع کنیم به مرتب کردن خونه بالشت و گذاشتم و پتو رو دور خودم پیچیدم.وای درد کمر تازه فهمیدم با خودم چه کردم.همیشه عادت دارم پتو را دور خودم بپیچانمو شبیه ساندویچ شوم.وقتی ارام ارام چشمانم داغ شدناگهان صدایی آمد.اوه.
    خانه ام نزدیک دریا است این صدا صدای موج است که به صخره برخورد میکردگویی دلش بدجوری از صخره پر بود بعضی وقتها انگار سیلی به صورتش میزند تا او را به خود آوردگاهی هم فقط نوازش برای صخره بوداما آن شب تا صبح نخوابیدم صدای موج نمی گذاشت خوابم عمیق شود.
    یک هفته گذشت، یک ماه گذشت،یکسال گذشت یادم آمد دیگر صدای موج مانع خوابیدنم نمیشود. اصلا نمی شنوم حتی زمانی که طوفان میاید گویا عادی شده
    یاد روزهای اول عاشقی ام افتادم پر از شور وهیجان اما انگار امروز عادی شده عشق و عاشقی ام خوابیده دیگر روزمرگی میکنم نه عاشقی.
    باید دوباره شروع کنم عاشقی دیگر نباید عادی شود….

  70. امروز صبح بیدار شدمو مثل همیشه کارهای روتین و همیشگی‌ و روزمره رو انجام دادم و رفتم بیرون کمی خرید کنم و برگردم، امان امان از دست خودم وقتی‌این حس و حال هوای خوب رو میبینم انرژی مضاعفی در وجودم سر چشمه گرفتن ناخواسته پاهایم به سمت ساحل رفتن زمانی به خودم آمدم دیدم کنار دریا روی شنهای ساحل در حال قدم زدن هستم چه چیزی زیبا تر از خورشید واسمان ابی و دریااین همان لحظه ناب زندگی من است.نهایت لذت رو از همین لحظه میبرم کم کم کفشهایم را در می آورند پاهایم را درون آب فرو میبرم خنک های آب جانم را جلا می دهدچشمانم را می بندند به صدای وزیدن بادگوش میکنم چه چیزی زیبا تر از این .بعضی وقتها فکر میکنم خیلی قانع ام خودم را به ساحل دعوت میکنمو کیف میکنم ،گاهی به چای یا قهوه ای در کافه ای دنج،گاهی حتی خودم رو بیشتر لوس میکنم برای خودم و ناخواسته به سمت کتاب فروشی ای میروم و خودم را مهمان یک کتاب میکنم.واین انگار انتهای خوشبختی من است شاید زیادی با خودم خوش می گذرانم که اینگونه به کوچکهای زندگی ام قانع ام گاهی دلم میخواهد بیشتر از این از دنیا بخواهم اما چه بخواهم زمانیکه اینها ته شادیوجود من است…

    1. پیشنهادم اینه که متن رو از نو ویرایش کنید و به زبان نوشتار بنویسید. یعنی کتاب بنویسید و به جای «رو» بگید «را» به جای «میشه» بگید «می‌شود» و الی آخر…

  71. صبح ها با صدای زنگ خواهرش از جا می پرید انگار تمام دنیایش در خواهرش خلاصه شده بود. انهاهمیشه حرف برای گفتن داشتن او اهل بیرون رفتن و خرید نبود برعکس خواهرش همیشه پر هیجان تمام خرید هایش را خواهرش انجام می داد .بچه‌ها را هم او تر و خشک می کرد. اوده فرزند داشت خواهرش هم شش فرزند. تمام زندگیشان باهم بود .آنها از دیدن هم سیر نمی شدند بچه ها هم انگار با هم خواهر و برادر بودند هر روز ۱۶ تا بچه و دو خواهر دو همسر سر سفره با هم مینشستن خواهر کوچک همیشه داستانی برای شاد کردن همه داشت. همسرش قهوه خانه داشت صبح زود برای کارش باید بیرون می‌رفت پسرهایش همیشه از زیر کار در می‌رفتند و خواهرش جور پسرهارا میکشید. باید هر روز صبح نخود و لوبیا ها را پاک می کردند و به دست او می رساند. ولی پسر ها همیشه تنبل بودند. پسرهایی که جز سربار بودن هیچ نصیب مادر نکردند. صبحی از روز ها که خواب و بیدار در رختخواب می غلتید و منتظر بود تا مثل همیشه با صدای خواهرش بیدار شود اما این بار خواهرش نیامد نگران بیدار شد کارهای روزمره اش را انجام داد و دلش طاقت نیاورد به سمت خانه خواهرش رفت خواهرش را در بستر بیماری دید خواهرش گفت: صبح بیدار شدم دیدم کمی تب دارم نگران من نباش برو به خانه تا فردا خوب میشوم خواهر که دلش طاقت نیاورده بود بچه ها رو جمع و جور کرد و همه را با خود به خانه برد فردای آن روز تب خواهر قطع نشد. پنج روز گذشت دکترهابر بالین خواهر آمدند و رفتند و متوجه شدند او دچار مننژیت مغزی شده و درمانی ندارد سیزده روز نگذشته بود که صبح یک روز سرد زمستانی خواهرش رفت و برای همیشه او را تنها گذاشت او دیگر هیچ گاه از ته دل نخندید .

    1. سلام
      نوشتۀ شما تاثیرگذار بود.
      فقط چند نکته:
      هر متنی تو بازنویسی می‌تونی بهتر بشه. پس حتما متن رو بارها رو بارها بخونید تا برخی اشکالات و ناهماهنگی‌ها (از جمله ترکیب زبان گفتار و نوشتار) حل بشه.
      برای ساختن متن از گزارش فراتر برید و تصویر بسازید. این متن شما به خوبی قابلیت تبدیل شدن به یک نوشتۀ بلند خوب رو داره. به شرط ساختن صحنه‌‌های ملموس‌تر.
      امیدوارم در نسخۀ نهایی حسابی متن رو گسترش بدید.
      با آرزوی بهترین‌ها

  72. صبح امروز از خواب بیدار شدمو دفتر رونوشتمرو باز کردم و یادم آمد روزهای زیادی بود که دلم میخواست به چنین کلاسی بروم وشرایط همراه نبود.این اوقات اخیر بهترین فرصت بود.برای خیلی ها کرونا سخت و عذاب آور است برای من سخت است ولی عذاب آور نه دروغ چرا گاهی حتی شیرین هم میشود.دخترم میگویداخر چطور ممکنه لذت بخش و دلچسب باشد این تنهاییهایمان.اما من فکر میکنم این سکوت و تنهایی دهه سی زندگی را لازم داشته ام. لازم داشته ام روزها بی دغدغه برای خودم بنشینم و چای و کیک عصرانه را آماده کنم و دفترها رو باز کنم و شروع کنم به نوشتن بنویسم و به دور دستهای ذهنم بروم و خاطراتم را مرور کنم و از دل آن چیزهای ناب را بیرون بکشم دوست داشتم برای جاودانگی ام تلاش کنم آخر همیشه دوست داشته ام بعد از مرگم چیزی از من به خاطره بماند . چه چیزی زیبا تر از کتابی است که برای من از هر مهمانی دوست داشتنی تر از هر فرزندی عزیزتر است. اه چه زیبا میشود روزی را که خودکار در دست مینشینمو دیگران از من امضای پای کتاب را میخواهند. آیا میتوانم جاودانگی ام را جاودان کنم.

    1. سلام خانم ضیابخش عزیز
      زیبا و روان نوشتید.
      کاش بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویسید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      یه نکته ویرایشی کوچولو: بعد از علامت‌هایی مثل ویرگول و نقطه یه فاصله بذارید.

  73. سونامی

    با موهای افشون شده ای که همیشه آرزوی رهایی از چارقد سیاه را داشتند، در راه خانه بود، فکر میکرد که امروز برای ناهار بچه ها چه باید بکند؟ آنقدر با عجله از خانه بیرون آمده بود که ضد آفتابش را فراموش کرده بود بزند، از پشت سرش صدای قدمهای زیادی را میشنید و دلش قرص میشد، که در آن خیابان تنها نیست، گاهی سرعتش را کم میکرد تا بداند آنها که پشت سرش هستند انسانند یا حیوان؟ باد خنکی بصورتش میوزید و موهای سیاهش را نوازش میداد، ناگهان در هوا معلّق شد، یا نه، انگار غرقِ در آب بود سعی میکرد آبها را کنار بزند تا هوا را ببلعد! آبی آسمان و صافی خیابان در نگاه او تیره وتار شد، همانطور که در آب شناور بود و حسِّ خفگی میکرد به عقب برگشت، تمام آدمها روی آب خوابیده بودند ساکت و آرام! بدون هوا، فهمید کارش تمام است، بچه ها آنروز ناهار چه میخورند؟ منکه دیگر قرار نیست پیش آنها برگردم. شام و ناهار روزهای بعدی چه میشود؟ چشمانش را بست تاخودش را تسلیم مرگ کند، موجهای آب او را از این طرف به آن طرف پرتاب میکردند، تنهای تنها بود میان یک سونامی عظیم، ناگهان دستان مردانه ای شانه هایش را لمس کرد، بحدی محکم تکانش میداد که حس میکرد کتفهایش دارد از جا کَنده میشود
    ولی او تصمیمش را گرفته بود و قصد برگشت نداشت، صدای بیدار شو، بیدار شو بلندتر میشد، لطفا بیدار شو!!لطفا!! صدا چقدر برایش آشنا بود، چندین سال میشد که آن صدا را میشناخت. گوشهایش زودتر از همه جای بدنش بیدار شدند، چقدر سفیدی سقف خانه اش را دوست داشت….

    1. سلام خانم علیزاده عزیز
      تلاش شما برای روایت این کابوس بسیار زیبا بود.
      تلاش شما برای استفادۀ درست از واژه‌ها خیلی خوب بود.
      متن تعلیق خوبی هم داشت، و هیجان منو برای خوندن زیاد کرد.

      1. استاد بی نظیرید. سپاس بخاطر وقت و زمانی که میگذارید برای نوشته ها و راهنمایی های خوبتون. کابوس خیلی بدی بود.

  74. صبح شلخته و با ابروهایی که خیال باز شدن نداشت و خسته از افکار بی سر وته‌ که حاصل نوشتن های بی هدف شبانه بود از خواب بیدار شدم.
    خواهرم موبایل بدست در حال زار زدن‌بود چشم غره ایی نثارش کردم‌، این ها هم دلشان خوش است درس می خوانند خودتان را مسخره کنید با آن برنامه غمناکِ شادِتان..
    پرسیدم : چته باز عین کنیز حاج باقر داری زار میزنی.
    گفت: امتحان‌ ریاضی رو بخاطر مهمونی دیشب افتضاح‌دادم.
    چند دقیقه نگاهش کردم؛ یاد خودم و شب هایِ امتحان افتادم تمام شب بیداری ها و حرص گریه ها، استرس شب کنکور تا امدن جواب ها..پاس شدن و نشدن واحدهایِ دانشگاه ، ارشد و روز دفاع مقدسمان…
    به الانم نگاه میکنم به مدرکی که به هیچ کارم‌نمی آید به علاقه ام فکر میکنم و به نویسندگی …
    میخواستم بگویم مرا ببین ؛ نسل ما از تمام دوران تحصیلشان فقط اضطراب و‌ترس یادشان است و تهش کمی شیطنت زنگ های ِتفریح پیچاندن کلاس های دانشگاه ؛ چه شدیم به کجا رسیدیم .
    عده ای از ما برای رسیدن‌به رویایشان راهیِ غربت شدند ، خیلی هادر کاری به غیر از رشته تحصیلی مشغول امرار معاش هستند ، تعدادی هم در خانه نشسته وهمچنان منتظرند یا در فکر مدرکی بالاتر برای شغلی بهتر ، الباقی با بند پ توانستند به جایگاهی دست یابند همان ها که از ما خَر خوان ها تقلب می گرفتند و قبولیشان شهریور بود مدرکشان ۱۲ترم‌ به بالا از دانشگاه غیر انتفاهی واحد دوقوزآباد…
    نگفتم اینها را ؛ نخواستم بفهمد خواهر ۲۸ساله اش چقدر حس میکند اشتباه زندگی کرده و زور میزند یک‌بازنده نباشد.
    به جایش گفتم :ببین مهمونی دیشب بهت خوش گذشت؟
    :اره
    :پس حسابی کیف کردی
    : اره خیلی خوب بود انقدر زیاد که یادم‌نمی ره ولی امتحانمُ..
    حرفش را قطع کردم‌ : ببین‌تو از اون مهمونی لذت بردی پس اون لحظه رو زندگی کردی و همین‌کافیه اگه ۱۰سال بعدازت راجب دیشب بپرسن میگی یه مهمونی توپ‌رفتم ولی هرگز یادت نمیاد امتحان‌ریاضی پایه نهم چندشدی ؛زندگی دقیقا اون‌لحظه ایه که میخندی وازش لذت می بری ،چو می گذرد غم مخور.
    (عرض ادب و احترام
    پوزش استاد تقریبا۱۷۰۰کارکتر ولی دوست داشتم‌نظرتون بدونم یکی از یاداشت های روزانه هفته پیشم بود)

    1. متین عزیز
      وسطای متن داشتم یه مقدار دلسرد می‌شدم و حس کردم رفتی پشت تریبون، اما جلوتر رفتم و دیدم که قطعه رو عالی تموم کردی.
      خیلی خوب بود. بهت تبریک می‌گم. خوب می‎بینی و خوب می‌نویسی.
      مشتاقم بیشتر و بیشتر بخونم ازت.
      یه نکته کوچولو هم بگم:
      قبل علامت‌هایی مثل ویرگول و نقطه فاصله نذار، فقط بعدش بذار.

      1. ممنون از تذکرتون استاد عزیز بله خودم هم که بعداز فرمایش شما خوندم این حس بهم دست داد..من احساس میکنم یه وقتایی زیاد نظرشخصیم تو نوشته هام به کار میبرم وباید بی طرف بنویسم.
        استاد یه دوتا قطعه دیگه هم براتون فرستادم میدونم که بسیار زیاد سرتون شلوغه ولی خوشحال میشم بخونید وراهنماییم کنید.سپاس از تمام وقتی که میزارید برامون.

    2. اقای متین
      عرض سلام خدمت تان
      متن شما عالی بود پیام شما در باره زندگی واقعا عالی بود لذت بردم

      1. ممنون عزیزم خیلی محبت داشتی خیلی زیاد خوشحالم کردی..(خانم هستم واسمم متین..متین هم اسم دختر هم پسر)

  75. یک روز از پدرم پرسیدم تو بیشتر از همه نگران من هستی یا آبرو
    پدرم خیلی واضح پاسخ داد :آبرو
    لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم.
    آه،چه مفهوم تلخی ست این آبرو
    چرا که حاضرند بخاطر آبرو فرزندان خود را قربانی کنند.
    «فاطمه خوریان»

  76. غروب غم انگیزی بود… اما آفتاب محبت خودش را از من وعلفزارها دریغ نمیکرد سایه ام مرا بهتر توصیف میکرد، انسانی گیر افتاده در میان خنجرهای تیز و لبخندی که در میان تاریکی گم شده بود اما این خنجرها هرچه که بودند با بوی خوششان جانم را مست کرده بودند انگار که در این دنیا نبودم. ایستادم و سرم را بالا گرفتم، با چشمانی بسته و آغوشی باز نسیم بهاری را بغل کردم و نفس عمیقی کشیدم. درحالی که خنجرها خودشان را به زحمت به سایه ام میخراشیدند در مقابل قدم های پسرم سر خم آوردند، او با سرعت و با خنده هایی از ته دل تا دور دست ها میدوید. من با لذتی وصف نشدنی در حال تماشای او بودم که صدای گوش خراش بوقی از بلندگوی بالای ساختمان آمد سرم را برگرداندم به سمت ساختمان روی بنر کنار درب ورودی آن نوشته شده بود طرح خدمات دولتی برای کاهش دوره ی محکومیت زندانیان همه در حال بازگشت از کار به سمت در بودم با نگاهی ناامیدانه به افق نگاه کردم دیگر پسری با خنده های شیرین نبود، انگار دوباره به این دنیا برگشته بودم. سایه ی گیر افتاده در میان خنجرها و چهره ی ناامیدی که بود و نبودش در میان تاریکی سایه ام فرقی نداشت. دسته ی بیل را به قفس تکیه دادم و برخلاف دستورات نگهبانان آهسته به سمت در میرفتم. فکر پسرم رد آغوشش بر تنم را به درد می آورد. کار درست چه بود…؟ باید بعد از آن تصادف فرار میکردم…؟ بخاطر پسرم…؟ او الان کجاست…؟ بدون من چه میکند…؟ آیا مثل من غرق در رویای شیرین با هم بودن است؟

    1. پریسای عزیز
      شما ذوق خوبی در استفاده از واژه‌‌ها دارید.
      اما یک نکته؛ متن اینجوری شروع شده:
      «غروب غم انگیزی بود»
      بهتر بود به جای اینکه بگید غم انگیز بود، تلاش می‌کردید غم رو نشون بدید.
      کار نویسنده نمایش‌دادنه، نه مستقیم‌گویی.
      تمام جلسۀ چهارم کلاس به همین موضوع اختصاص داره.

      با آرزوی بهترین‌ها

  77. امروز صبح مشغول نوشتن بودم که برادرم وارد اتاق شد. لبخند شیطنت آمیزی زد و شروع کرد به صحبت کردن در مورد امتحان ریاضی اش. می گفت: بچه ها برای امتحان نرم افزاری را نصب کرده اند که انتگرال را از اول تا آخر حل می کند و حتی زحمت عدد گذاری را هم می کشد!
    گفتم حداقل نصفه و نیمه هم که شده تمرین کنید تا چیزی هم یاد بگیرید!. همچنان که می خندید از اتاق بیرون رفت.
    با خودم فکر کردم معلوم نیست بحث این آموزش مجازی به کجا می رسد! اصلا این بچه ها چیزی هم یاد می گیرند یا نه؟ در نهایت همه شان تنبل بار می آیند.
    قلم را در دست گرفتم تا نوشتن را دوباره شروع کنم. بی اختیار ذهنم به سمت کتابی رفت که دیشب مشغول خواندنش بودم, محدودیت صفر, کتابی عجیب با مضمونی بی نهایت متفاوت.
    در بخشی از کتاب نویسنده در مورد قضاوت متن جالبی نوشته بود:
    من ده سال پیش با خودم عهد بستم که اگر موفق شوم فقط یک روز را بدون قضاوت در مورد کسی به شب برسانم, خودم را به یک بستنی بزرگ با روکش میوه و شکلات دعوت کنم, طوری که لیوانش به قدری بزرگ باشد که با خوردنش حالم بد شود.اما تا حالا موفق نشده ام این کار را انجام دهم. بارها پیش آمده که قبل از قضاوت کردن, جلوی خودم را گرفته ام اما هرگز نتوانسته ام فقط برای بیست و چهار ساعت بدون قضاوت زندگی کنم.
    برایم خیلی جالب بود که درست بعد از قضاوت کردن برادرم این متن را به خاطر آورده بودم. کاری که دوست نداشتم کسی در مورد من انجام بدهد, من داشتم با یک نفر دیگر انجام می دادم. درست مثل افتادن در یک دور باطل.
    حتی نویسنده کناب هم که یکی از افراد برجسته در حوزه رشد شخصی است بعد از این همه سال کار کردن روی خودش باز هم با دنیایی از نقص ها مواجه می شود. ولی خب انسان بودن همین است مگر نه؟ چاره چیست؟

    تعدادکلمات عینی:13
    تعدادکلمات ذهنی:314

    1. نسترن عزیز
      این قطعه خلاقانه و جذاب بود: هم خیلی خوب به یک رخداد عینی پرداختید و هم بخشی از کتابی رو نقل کردید و نظر خودتون رو گفتید.
      فقط یه نکته کوچولو:
      در استفاده از علامت تعجب خساست به خرج بدید.

  78. مغزم پر شده ، پر از صداهای گوناگون انگار یکی با اره برقی دارد در مغزم کار میکند یا با چکش فلزی محکمش میخی فولادی را با ضربه های محکم می کوبد.نمیدانم در مغزم چه اتفاقی افتاده که انقدر صداهای بلند و دادوفریاد را می شنوم.
    کاش آرام بشود و هیچ صدایی نیاید…
    شاید دلیلش خودم هستم که انقدر فکر میکنم ، شاید نباید انقدر فکر کنم به همه چیز یا دنبال دلیل نباشم برای هر چیزی.اما من خیلی فکر میکنم ، حتی به اینکه چرا فکر میکنم هم فکر میکنم.
    موبایلم را برمیدارم ، آهنگ ملایم و آرامی را میگذارم شاید این آهنگ آرامم کند.آری احساس میکنم آسوده و با خیالی راحت در دریا شناورم ، احساس میکنم مثل یک پرنده در آسمان ها پرواز میکنم و از فراز کوه های بلند می گذرم.
    ولی…وای چه اتفاقی دارد می افتد حتی آهنگ هم دست از سرم برنمیدارد ، مگر می‌شود یک آهنگ ملایم و آرام اوایل آرام باشد ، اواسط باز همان صداهایی را بدهد که در مغزم بود و در آخر باز آرام شود.
    شاید زندگی هم همین است.
    مثل دوران کودکی که آرام است ، در نوجوانی تو را دگرگون میکند و بعد که تجربه ات زیاد شد تو را مقاوم می کند آن وقت حتی به همین صدای آهنگ یا صداهایی که در مغزت می پیچد صبور و مقاوم می شوی.
    نمیدانم…شاید نباید فکر کنم.
    #بهرخ_بهادران

    1. بهرخ عزیز
      تو زیبا می‌نویسی.
      یه پیشنهاد:
      سعی کن تو بعضی قطعه‌های تازه که می‌نویسی از دیالوگ‌‌های خودت با دیگران الهام بگیری، و حتی سعی کنی بخش‌هایی از اون‌ها رو -بدون اضافه‌گویی- بازگو کنی.

  79. فصل سوم: انقلاب
    نوزدهم دی ماه ۵۶ بود. در آن زمان شاگرد کلاس دوم راهنمایی بودم. خواهرم نیمه شب قبل دومین فرزندش را که پسری چشم آبی و مو طلایی بود، بدنیا آورده بود‌. مادرم از صبح زود خانه خواهرم رفته بود. عصر پدرم من و دخترخاله هایم را که خانه ما بودند، سوار ماشین کرد تا به دیدن خواهرم برویم. وقتی با ماشین از کوچه وارد خیابان شدیم و کمی در خیابان صفاییه پیش رفتیم، با چه صحنه های عجیبی روبرو شدیم. تمام پیاده رو و جوی های کنار خیابان پر از آنکه کفش و کتانی و عمامه و عبا و دوچرخه های رها شده و واژگون بود‌ کمی جلوتر که رفتیم، صدای تیراندازی ها شروع شد ما سه تا که تا آن موقع حتی صدای ترقه هم نشنیده بودیم، شروع به جیغ و فریاد کردیم پدرم با خونسردی گفت،: نترسید، تیراندازی هوایی است که بر شدت فریاد و ترس ما افزوده شد. وقتی به چهارراه بیمارستان رسیدیم، پلیس جلوی ماشین ما را گرفت و از پدرم سوالاتی کرد و به ما اجازه عبور داد. ما به خانه خواهرم رفتیم و نوزاد عزیزمان را که با شروع انقلاب و در قم متولد شده بود، دیدیم.
    از آن به بعد، پخش اعلامیه ها و شب نامه ها و شعار نویسی روی دیوارها آغاز شد کم کم در سخنرانی ها بطور نیمه اشکار و سپس اشکار به مخالفت با رژیم شاه پرداختند نمایشگاههای کتاب و عکسهایی که شکنجه زندانیان سیاسی را نشان میداد، برگزار می‌شد. به مرور تظاهرات و راه پیمایی های عظیم مردمی شکل گرفت من دانش آموز کلاس دوم راهنمایی که تا آن زمان هیچ اطلاعی از اوضاع پیرامون خود نداشتم، ناگهان بزرگ شدم. کتابهای دکتر شریعتی و جلال آل احمد را میخواندیم، در سخنرانی ها و تظاهرات شرکت میکردیم و خود را به اندازه کافی توانمند می‌دیم که بتوانیم در تغییر سرنوشت کشور سهیم باشیم.
    با کمبود ارزاق عمومی و سوخت مواجه بودیم. شب ها حکومت نظامی بود و از غروب کوماندوها در کوچه پس کوچه ها کمین میکردند تا طعمه شکار کنند. یادم هست یک شب کوماندوها به کوچه ما حمله کردند.برادرانم و دوستانشان هر کدام به گوشه ای قرار کردند ولی آنها موفق شدند یک نفر را دستگیر کنند. ما همه در خانه هایمان بودیم و صدای فریاد کاظم را می‌شنیدیم که التماس میکرد تا آزادش کنند و آنها با فریاد و خشونت او را بردند. هیچ کدام جرآت نکردیم از خانه بیرون بیاییم و با عذاب وجدان درین فکر بودیم که چه بلایی بر سر کاظم بیچاره آمد؟ فردای آن روز برادرانم او را در کمال تعجب دیده بودند و او تعریف کرده بود که چند کوچه بالاتر ابتدا او را کتک زده بودند و بعد ساعت مچی و پول‌هایش را گرفته بودند.او هم در یک فرصت مغتنم پا به فرار گذاشته بودو آنها هم نتوانسته بودند او را بگیرند.
    تظاهرات عظیم مردم در روز عید فطر خیلی باشکوه بود‌. جمعیت عظیمی به رهبری آیت الله روحانی برای اقامه نماز روز عید حرکت می‌کردند و من و فرخ دخترخاله ام در مسیر به آنان ملحق شدیم. مردم با صلابت شعار می‌دادند و پیش می رفتند که ناگهان تیراندازی ها شروع شد‌. جمعیت مانند امواج خروشان دریا که دچار طوفان شده باشد، روی هم می غلطیدند و به هر سو فرار می کردند. من و فرح همدیگر را گم کردیم و من بدنبال عده ای بداخل خانه ای که در را بروی مردم گشوده بود، پناه بردم. چند ساعتی در آن خانه بودیم تا اینکه اوضاع آرام شد. از آن خانه بیرون زدم و به سمت خانه مان راه افتادم نزدیکی های خانه که رسیدم فرح را دیدم که گریه کنان در کوچه دنبال من میگردد. فکر کرده بودند من تیر خورده ام و گوشه ای افتاده ام. با دیدن من همه چقدر خوشحال شدند و آرام گرفتند، ولی من، دخترک کم دل و محتاط دیروز، اصلا نترسیده بودم و احساس غرور و افتخار داشتم.
    با وجود همه سختی ها، وحدت،همدلی و همصدایی مردم در آن روزها را هرگز فراموش نمیکنم. آنها با صلابت و اتحاد پیش می‌رفتند تا تغییری بزرگ در کشور ایجاد کنند.
    تعداد کلمه: ۶۶۹

    1. خانم صادقی عزیز
      این خاطرات فوق‌العاده ارزشمند هستن و حتما باید روایت بشن.
      فقط حتما اگر حوصله کردید در نوشته‌های نهایی، جزئیات رو خیلی خیلی بیشتر کنید.
      و یه توصیه:
      سعی کنید روی برخی عبارات و جملات کمی که کمی نخ‌نما شدن خط بکشید. مثال:
      «جمعیت مانند امواج خروشان دریا که دچار طوفان شده باشد»
      هر چقدر ساده‌تر و خونسردتر روایت کنید و تمرکز رو بذارید رو ساختن صحنه و جزئیات تاثیر متنتون بیشتر می‌شه.

  80. پیشاهنگی
    در دوران دبستان عضو گروه پیشاهنگی بودم و خواهرم در دوران دبیرستان عضو این گروه بود.یعنی او در مرتبه بالاتری از من قرار داشت و لباسهای ما نمایانگر این موضوع بود. و به خوبی یادم است که لباس من یک سارافون سرمه ای با یک بلوز سفید زیر ان بود و لباس خواهرم یک کت و دامن به رنگ فرم بود،که به دختران زیبایی خاصی می بخشید.
    پیشاهنگی مرام جالبی بود.اشخاص داوطلب با ثبت نام به این گروه می پیوستند.اعضا نماد خاصی برای سلام کردن و سوگند خوردن داشتند.هرچند که این گروه جهانی بود ولی گویی بعضی از برنامه هایش از مرام سه گانه زرتشت،پندار نیک-گفتار نیک-کردار نیک سرچشمه می گرفت.چرا که هر ساله یک هفته به کار نیک اختصاص داشت و یک هفته هم هفته کار بود. هفته کار نیک همینطور که از اسمش مشخص است هفته ای بود که باید هر روز یک کار نیک انجام می دادیم و در موردش گزارش می نوشتیم. هفته کار یک اموزشی برای خلاقیت و کارافرینی بود. در هفته کار ما محصولی را تولید می کردیم و در مدرسه می فروختیم. خوب به خاطر دارم که یک بار به کمک خواهرم نان پنجره ای درست کردیم و در مدرسه انها را به بچه ها فروختم. و یک بار با یک حلقه فیلم از بچه های داوطلب عکس یادگاری گرفتم و به انهافروختم. خیلی هفته جالبی بود. همین هفته ها بود که شم اقتصادی مرا قوت بخشید، به طوری که در بزرگی برای چند نفر که به خاطر گذران زندگی به کار احتیاج داشتند کار درست کردم بعد از انقلاب در سال ۷۴ زمانی که بیکاری زیاد شده بود و گرانی سرسام اوری بر کشور سایه انداخته بود، برای دوستم که سرپرست خانواده بود یک اشپزخانه راه اندازی کردم و از همسرم که مدیر کارخانه بود خواهش کردم که غذای کارگران را از او که زن تمیزی بود و دست پخت خوبی داشت خریداری کند. به این طریق کار و بار خوبی برایش شد. دیگر در سال ۷۷ تولیدی لباسی بود که برای بچه های فامیل که تحت سرپرستی مادرشان بودند دایر کردم و کمک زیادی به انها شد. و همینطور در سال ۸۰ خوابگاهی را به صورت شراکت با شخصی که مادرش را مادر خودم می دانستم باز کردم. او که ادعا می کرد هیچ پولی ندارد من تمام خرج را عهده دار شدم. وقتی خوابگاه تجهیز شد و به بهره برداری رسید، او با دوز و کلک مرا حذف کرد این شد که با خود عهد کردم دیگر با ادمهای بی پول شریک نشوم، چرا که اصلا تحمل شکستن را ندارم. در طول زندگی دریافتم که ادمهای بی پول یک طورایی قابل اعتماد نیستند. نمی دانم چرا؟ و اصولا ادمهای متمول را زیر سوال می برند. ولی جریان شراکت من به اینجا ختم نمی شد. من به شراکت خیلی اهمیت می دهم و شریک برای من خیلی محترم است
    در دبیرستان به گروه لژیون خدمتگزاران بشر پیوستم. گروه منسجم و بزرگی بود. در رده سنی ما، کمکهای ما در راستای کمک به بچه ها و پرورش استعداد کودکان بود. در اردوهایی که به روستاها می رفتیم بچه ها را با با فرهنگ و اثارتاریخی کشور اشنا می کردیم . و هرکدام بر اساس هنری که داشتیم به کودکان هنر اموزش می دادیم. این گروه خیلی خاطره ساز بود. دوران همکاری ام در گروه لژیون خدمتگزاران بشر و همینطور پیشاهنگی را هیچگاه از یاد نمی برم. و تمام نظم زندگی ام را مدیون شرکت در این گروه ها هستم.

    1. ناهید خانم ارجمند و گرامی
      چقدر خوب و زیبا از تجربه‌های خودتون روایت کردید.
      من که مشتاق شدم بیشتر و بیشتر بخونم از شما.
      شما خوب روایت می‌کند.
      خیلی خوب می‌شه که در نوشته‌های بعدی برخی صحنه‌ها رو با جزئیات بیشتری روایت کنید. فکر می‌کنم خیلی خوب بشه.

  81. چند روز پیش پدر دوستم به دلیل عارضه قلبی در گذشت و همه را سخت در غم از دست دادنش سوزاند.دیروز بر سر مزارش رفتیم همه از این میگفتن که چگونه یک تصمیم هیجانی واز روی حسادش باعث شده بود دو خانواده نابود شوند. قضیه مربوط به دوران کودکیه دوستم میشد، یک شب که پدرش به همراه دوست صمیمیش به شکار رفته بود خبر رسید که با ضرب گلوله دوستش را از پا در آورده ویک خانواده را بی پدر کرده است، او را به قتل عمد متهم کردند وبرایش حکم قصاص بریدند.او رفت به زندان وماندند دو خانواده که به جان هم افتادند وحرفهایی که از زهر افعی هم کشنده تر بود.اقوام مقتول ادعا میکردند که چون به رابطه زنش با دوستش شک کرده بود این کار را کرد و این باعث شده بود مادر بدبخت دوستم که مدیر مدرسه هم بود را جلوی چشم دانش آموزانش حسابی بزنند.از آن طرف پدر دوستم همه چیز را انکار میکرد ومیگفت فقط یک اتفاق بوده وخودش هم بسیار ناراحت است که بهترین دوستش را از دست داده. سرانجام با پیگیریهای فراوان و وساطت شخصیتهای معروف حکم قصاص را به حبس ابد تعدیل کردند وبعد از چند سال هم به دلیل رفتار خوب و آموزش قران به زندانیان از زندان آزاد شد ولی تا آخر عمرش سنگینی نگاه دیگران را به جان خودش وخانوادش خرید.

    1. درود مجدد
      قطعه خوبی بود.
      فقط دو نکته کوچیک:
      بعد از هر علامت یه فاصله بذارید (نقطه و ویرگول و…).
      این هم باید اصلاح بشه:
      «دوران کودکیه دوستم»
      درست:
      «دوران کودکیِ دوستم»

  82. دیروز حدود ساعت ۱۱صبح زنگ در به صدا در آمد،گوشی آیفون را برداشتم وگفتم بفرمایین.مردی جوان با ظاهری بسیار مرتب وماسکی که روی چانه اش زده بود پشت در بود. گفت از عوامل پایتخت ۶ هستن و دنبال یک لوکیشن مناسب برای قسمت آخر فیلم میگردند و اجازه خواستند همراه آقای مقدم به داخل خانه بیایند واز نزدیک اتاق ها رو ببینن البته بعد از بیست دقیقه دیگر که جناب مقدم از بیمارستان رامسر بازدید کردن. سوالاتی ازمن پرسیدن ومنم مشتاقانه جوابشون رو میدادم ودر این حین تو ذهنم بررسی میکردم وضعیت اتاق ها چگونه است؟ آیا به اندازه کافی مرتب هست تا تو ذوقشان نخورد ونگران این موضوع که چگونه همسرم را متقاعد کنم برای فیلم برداری! وخیلی هم ناراحت شدم وقتی پرسید استخر روباز ندارین ومن هم با شرمندگی که کارشان لنگ شد گفتم هنوز نه! ودر این گیرو دار بودیم که تهیه کننده هم تماس گرفتن واین آقا موافقت نسبی من را به اطلاعشون رساندند.قرار شد در کوچه قدم بزنند تاهم آقای مقدم بیایند وهم منم برای اطمینان به برادرم خبر بدهم. گوشی آیفون رو گذاشتم وبا برادرم تماس گرفتم واو گفت به هیچ وجه در و باز نکن ممکنه تله باشه! من ناگهان به خودم آمدم وبا دو دلی به ۱۱۰ زنگ زدم که پرسوجو کنم وبعد از پایان مکالمه من تا چند ساعت در شوک بودم و از این همه ساده لوحی خودم در عجب!

    1. چه خوب و روان و قشنگ روایت کردید خانم کریمی.
      من به شما تبریک می‌گم. چون خیلی خوب می‌تونید زندگی روزمرۀ خودتون رو ببینید و بنویسید.
      مشتاقم از شما بیشتر بخونم.

  83. زندگینامه
    فصل سوم: پروانگی
    چاقی، کلمه ای آشنا برای همه و من.
    در دوران نوجوانی بودم که با این کلمه‌ی زشت و فاجعه بار آشنا شدم. دلایل متعددی هم داشت. از کم کاری غده‌ی کوچکی بنام تیروئید بگیرید تا پرخوری عصبی و ژن خیلی خوب و…که باعث شده بود، مهر این کلمه‌ی ناهمگون، از ده سالگی تا اوایل بیست سالگی، یعنی حدود یک دهه در کنار نام من بدرخشد.
    بخش اول: (دلشکستگی و تنفر)
    حدودا چهارده ساله بودم که با دامنی کوتاه، به رنگ قرمز یاقوتی و تاپ سفید رنگی، وارد سالن عروسی عمویم شدم. با خوشحالی به این طرف و آن طرف میرفتم که دیدم یکی از آشنایان قدیمی وارد سالن شد. به طرفش رفتم و خوش‌آمد گفتم و در جواب، لبخند تمسخرآمیزی به همراه جمله‌ی” دیگه خودتو ول نکن که” با حرکات دستی که به اندامم اشاره میکرد تحویل گرفتم.
    در یک آن، تمام لبخند و شادی‌ام به غصه‌ای وصف نشدنی تبدیل شد. (البته باید این نکته را برای خنک شدن دلتان، عرض کنم که فرد مذکور تا به این تاریخ، دو بار عمل ساکشن انجام داده و هنوز هم فرقی با قبل از عمل جراحی اش ندارد)
    این اولین باری نبود که بخاطر حرف و طعنه‌ی دیگران ناراحت و دلشکسته میشدم. نکته‌ی جالبش اینجاست که همه‌ی این آدم‌ها بشکه‌های دویست و بیست لیتری‌ای بودند که چاق بودن را بنا به دلایلی از قبیل: زایمان، بالا رفتن سن، ازدواج، بیماری و… حق خود میدانستند و فقط انگشت اشاره‌شان را به سمت دیگران میگرفتند.
    این دل شکستگی ها بارها و بارها از سوی افراد مختلف تکرار میشد و من هربار بیشتر از قبل، از خودم و بدنم متنفر میشدم و اعتماد بنفسم به شدت پایین آمده بود.
    خوب بیاد دارم که یک روز برای خرید شلوار جین به همراه مادرم، به بوتیک کوچکی، در اطراف خانه مان رفتیم. هر سایزی را که امتحان میکردم برایم تنگ بود. دست آخر مادرم شلواری را نشان داد و گفت: “این را بدهید.” فروشنده گفت: “این سایز زنانه است و مناسب دختر شما نیست.” مادرم گفت: “اشکالی ندارد، به امتحانش می‌ارزد.” شلوار را پوشیدم. اندازه‌ام بود. اما شرمی که در آن لحظه تمام وجودم را فرا گرفته بود، به هیچ عنوان، اندازه‌ام نبود.
    بعد از آن روز، همیشه مجبور بودم شلوارهای پارچه‌ای بخرم تا علاوه بر راحتی، کمی مرا لاغرتر نشان دهند. به همین دلیل، الان سایه‌ی شلوارهای پارچه‌ای را با تیر میزنم.
    اغلب لباسهایی را که میخریدم دوست نداشتم. چون بیشتر از رنگ و مدل، باید به سایز آنها توجه میکردم. در آن زمان هم این همه تنوع در لباسها وجود نداشت و سایزهای بالا، مساوی با مدل های زنانه و سن بالا بودند.
    همیشه حس میکردم که اگر لاغر میبودم، خوشحال ترین و با انگیزه‌ترین دختر دنیا میشدم. دیدن فیلم هایی که در آنها شخصیت قهرمان داستان، دختری لاغر و ریز اندام بود و یا رفتن به مجالسی که در آن، دختران لاغر به راحتی ابراز وجود میکردند، برایم چیزی جز حسرت و آه در پی نداشت.
    نقل مجلس بودنم گاهی این پیام را به مغزم القا میکرد که چون عینک میزنم، دیگران حس میکنند کاملا از ناحیه چشم دچار مشکل هستم و نمیتوانم خودم را درآینه ببینم.
    مانند همه‌ی افرادی که میخواهند به وزن ایده‌آل خود برسند، انواع و اقسام رژیم های خرکی و البته سلبریتی گونه را امتحان کرده و پس از مدتی با ناامیدی تمام، رهایشان میکردم.
    بخش دوم: (تفاوت در نکوهنده – کنار رفتن بهانه‌ها)
    مانند تمام داستان ها، در یک روز سرد زمستانی در نوزده سالگی، برای چکاپ سالیانه‌ی غده‌ی تیروئیدم به مطب دکتر رفتم. بر روی ترازو ایستادم. 71 کیلو تمام. دکتر بعد از دیدن وزنم به شدت عصبانی شد و تشر زد. طبق معمول از درون شکستم. ولی این بار با دفعات قبل فرق داشت. فرد سرزنش کننده، دکتر بود. آن هم نه از آن دکترهای معمولی، فوق تخصصی بنام و حاذق…
    تا قبل از آن روز، با بهانه‌ی کم کار بودن تیروئیدم به همه ثابت میکردم که چاقی در تقدیر من نوشته شده، و من فردی هستم که بجای سرزنش، باید مورد ترحم قرار بگیرم. ولی آن روز، دکترم به من فهماند که بیماری‌ام توسط دارو کنترل میشود و این افزایش وزن، ربطی به آن ندارد.
    بخش سوم: (تصمیم)
    از لحظه ای که از مطب دکتر خارج شدم تا زمانیکه به خانه برسم، در تمام طول مسیر، فقط و فقط در فکر این بودم که باید شروع کنم. سال بعد که به مطب دکتر میروم، دیگر نباید چنین حرف‌هایی را بشنوم. این بار با دفعات قبل، تفاوتی اساسی داشت. تصویری از لاغر شدن، در ذهنم نساختم و خودم را در لباس پرنسس های دیزنی لند تصور نکردم. سعی در ساختن رویایی نداشتم که چند وقت بعد با همه‌ی زیبایی‌ها و ناکامی‌هایش بر روی سرم آوار شود.

    بخش چهارم: (اقدام)
    در اولین فرصت، نزد یک متخصص تغذیه رفتم و پیاده روی را آغاز کردم. تعویض فصل و آمد و شد روزهای گرم و سرد برایم اهمیتی نداشت. کاری بود که به هر طریق، باید انجام میشد. مهمانی و رفت و آمد، نزد شاه و گدا برایم فرقی نداشت. دیگر هیچ حرفی برایم مهم نبود. وقتی در مهمانی میگفتند: “عه چرا کم خوردی؟ نکنه رژیمی؟” میگفتم: “نه، قبل از شام، تنقلات زیاد خوردم، جلوی غذامو گرفته”. دیگر فهمیده بودم که این محبت و تعارف غذا از سمت آنان، فقط تا قبل از جمع کردن سفره ادامه دارد و بعد از آن قرار است دوباره با حرف‌هایشان آزارم دهند و من را سیبلی برای خالی کردن عقده‌هایشان کنند.
    میدانستم که میخواهم این کار را انجام دهم، حتی اگر در راهش تلف شوم و یا عمرم به دیدن اندام ایده‌آلم قد ندهد.
    سر ظهر، در زیر آفتاب تابستان، مسیر دانشگاه تا خانه را پیاده می‌آمدم تا اگر درسهایم زیاد شد، حداقل تحرک روزانه‌ام به تعویق نیفتد. بخاطر پنهان شدن از نگاه مردم، قبل از طلوع آفتاب به پارک میرفتم و ورزش میکردم.
    بخش پنجم: (نتیجه اولیه)
    بعد از گذشت یک سال و نیم، تنها نیمی از من باقی مانده بود. باید کسی را استخدام میکردم تا فک های اطرافیانم را از روی زمین جمع میکرد. با این حال، حرف ها ادامه داشت. ” خیلی خودتو لاغر مردنی کردی” ،” الکی زحمت کشیدی، دوبار برمیگردی”، “هیچ کس نمیتونه خودشو نگه داره، تو هم دوباره چاق میشی”
    به قول ضرب المثل معروفمان: در دروازه را میشود بست، اما در دهن مردم را نه!
    بخش ششم: (مسیر اشتباه)
    بخاطر توصیه های نادرست و انجام مداوم ورزش های هوازی، دچار عضله سوزی و ضعف بدنی شدید شده بودم. یعنی بخش عمده‌ای از چربی ها، هنوز مهمان من بودند و بجایشان عضلات نازنین بدنم را از دست داده بودم. انرژی ام به شدت کاهش یافته بود. با خود فکر میکردم که مگر قرار نبود وقتی لاغر میشوم خوشحال ترین دختر دنیا باشم؟ پس چه شد؟ چه بلایی بر سرم آمده که حتی رمق انجام دادن کارهای روزانه‌ام را ندارم؟
    بخش هفتم: (تغییر مسیر)
    به باشگاه بدنسازی رفتم. حدود پنج ماه در آنجا ماندگار شدم. بخاطر تغییراتی که در زندگی ام رخ داد مدتی ورزش را رها کردم. بعد از آن در حدود هفت ماه، هر روز بجز جمعه ها در خانه با استفاده از ویدئوهای یوتیوب، به انجام ورزش های اچ آی آی تی پرداختم. بعد ها وزنه را وارد ورزش هایم کردم. بعد از آن دوباره به باشگاه بازگشتم. با پیلاتس شروع کردم. بعد از هشت ماه وارد رشته‌ی کراسفیت شدم و در تمام این مدت، اصول تغذیه را رعایت کردم.
    بخش هشتم: (نتیجه پایانی)
    یک سال و نیم است که کراسفیت کار میکنم. کراسفیت، ترکیبی از ورزشهای: وزنه برداری، ژیمناستیک و دو میدانی ست.
    هفت سال از روزیکه تصمیم به تغییر گرفتم، میگذرد. اعتماد بنفسم بیشتر شده. حرف ها و نگاه ها عوض شده. بوتیک داران میپرسند که ورزشکار هستید؟ اطرافیان میگویند چگونه لاغر شویم؟ حتی آنهایی که همیشه برای چزاندن من، در صحنه حاضر بودند، از من درخواست راهکار عملی برای لاغر شدن دارند.
    امروز، وقتی در باشگاه بر روی باکس هفتاد و پنج سانتی متری میپرم و یا بر روی دستانم برعکس میشوم و یا از طناب صافی که چهار و نیم متر ارتفاع دارد بالا میروم، حس میکنم که پاداش تمام آن تسلیم نشدن ها و ادامه دادن ها را گرفته ام. و فقط و فقط، خودم میدانم که چه مسیری را برای رسیدن به اینجا طی کرده ام.
    بخش نهم: (تجربه)
    اگر در آن زمان به من برنمیخورد، هیچ گاه برای تغییر وضعیت خود تلاش نمیکردم.
    اگر از یک جایی به بعد، با خودم روراست نمیبودم، هنوز هم بهانه‌هایم ادامه داشت و چیزی در زندگی ‌ام تغییر نمیکرد.
    اگر اقدام نمیکردم و به صورت پیوسته، ادامه نمیدادم هرگز به هدفم نمیرسیدم.
    اگر مسیر اشتباه را طی نمیکردم، هیچ گاه مسیر درست را نمیافتم.
    و در پایان، در تمام مدتی که من سعی در تغییر خود داشتم، آن افراد بی‌ملاحظه بدون ذره‌ای عمل، فقط و فقط، در حال صحبت کردن بودند و اگر آنها در زندگی ام حضور نداشتند، هیچ وقت اینجایی که هستم نمیبودم. پس با تمام وجودم از تک تکشان ممنونم.
    به قول برتولت برشت: کسیکه مبارزه کند، ممکن است شکست بخورد، ولی آنکه مبارزه نکند، شکست خورده هست.

    پ.ن: برای راحتی بیشتر در خواندن متن، آن را به بخش های مختلف تقسیم کردم. امیدوارم که کار اشتباهی انجام نداده باشم.

    1. درخشان بود خانم کیوان. به معنای واقعی کلمه عالی.
      بسیار روان و زیبا نوشتید.
      شما صراحت و طنز زیبایی دارید.
      جمله‌پردازی ساده و درست و تمیزی هم دارید.
      و چه خوب ساختار دادید به این متن.
      مشتاقم از شما بیشتر و بیشتر و بیشتر بخونم.

  84. دوران ابتدایی
    دوران ابتدایی من بین سالهای ۵۰ تا ۵۵ گذشت. یعنی دوران قبل از انقلاب. آن زمان همه چیز کاملا متفاوت با حالا بود.
    از کلاس اول تا چهارم ابتدایی را من در یک مدرسه دولتی که ساختمانی بسیار کهنه و قدیمی داشت و نزدیک خانه مان بود، درس خواندم. مادر و پدرم بخاطر تجربه تلخی که از تحصیل برادرانم در مدرسه خصوصی داشتند، به این نتیجه رسیده بودند که اگر بچه درس خوان باشد، در مدرسه دولتی هم میتواند موفق شود و من همواره سعی کردم ناامیدشان نکنم. همیشه شاگرد اول بودم و منظم و مطیع و درسخوان و در نتیجه مورد توجه مدیر و معلمان مدرسه. حالا فکر میکنم شاید به همین باعث شده بود که دوست خیلی صمیمی و نزدیکی نداشته باشم. آن روزها معنی حسادت را نمی دانستم.
    سال پنجم مدرسه مان به یک ساختمان جدید منتقل شد با حیاطی بسیار بزرگ که دور تا دور آن باغچه هایی بود که درختان بلند کاج و سرو در آنها قد علم کرده بودند. وقتی می‌خواستیم با صف وارد ساختمان مدرسه شویم از قسمتی می‌گذشتیم که رویش را چیزی شبیه طاق نصرت زده بودند و پر از گل‌های خوشبو و معطر یاس بود. وارد سالن که می‌شدیم دو طرف کلاسهای تمیز و پرنور قرار داشتند.
    مدیر جدید خانمی بسیار کمال طلب و مترقی بود.همان سال تصمیم گرفت کتابخانه ای در مدرسه ما درست کند که در آن زمان اقدام بسیار مهمی بود. اطاق بزرگی به آن اختصاص دادند با قفسه های چوبی خیلی قشنگ و میزهای کوچک چوبی و صندلی های چرمی نارنجی. قفسه ها پر از کتابهایی با جلدهای رنگی‌ و براق بودند.یک روز مدیر مدرسه به کلاس ما آمد و از خانم معلم مان خواست شاگرد اول کلاس را صدا کند. من با اشاره او نزد مدیر که حالا بیرون از کلاس بود، رفتم. برایم توضیح داد که مراسم افتتاحیه کتابخانه مدرسه هفته آینده پنج شنبه عصر زمانی که بچه ها در مدرسه نیستند برگزار میشود و تمام مقامات اداری و رسمی شهر به این مراسم دعوت شده اند. کاغذی در دست داشت که متن سخنرانی آن روز بود و گفت باید با کمک معلمم آن را برای روز مراسم آماده کنم تا بتوانم در حضور جمع بخوانم. در همین هنگام،معلم مان که تا آن موقع ساکت و نظاره‌گر بود، جلو آمد و گفت:من خانواده این دانش آموز را میشناسم.انها مذهبی و مقید به حجاب هستندو قطعا اجازه نمی دهند دخترشان بدون حجاب در جمع آقایان ظاهر شود. برگه کاغذ هنوز در دست مدیر بود و دست من که بطرف آن دراز شده بود تا آن را بگیرد، در هوا معلق ماند. خانم مدیر بی‌درنگ گفت:اشکالی ندارد. شاگرد دوم کلاس را صدا کنید. هنوز پس از این همه سال لبخند پر از غرور و شادی افسانه را بیاد دارم که چطور شتابان و چابک از کلاس بیرون آمد.برگه را گرفت و با خانم مدیر به سمت دفتر مدرسه رفتند. کاش من آن متن را حتی یک بار هم که شده می‌خواندم. کاش عکسی از آن مراسم می‌دیدم.
    اصلا مراسم را در کدام قسمت ساختمان برگزار کردند؟
    افسانه چه لباسی پوشیده بوده؟ آیا لباس مخصوصی بوده با یقه سفید گلدوزی شده که آن زمان روی یقه مانتو می بستیم با روبان سفید روی موهایش و جوراب کوتاه سفید؟ یا شاید با لباس مخصوص پیشاهنگی بوده؟ شاید…….
    من با افسانه مجددا در دوران دبیرستان همکلاسی شدم ولی هیچ گاه از او این سوالها را نپرسیدم. نمیدانم غرورم اجازه نداد، یا آن دوران این مراسم را فراموش کرده بودم.
    ولی حالا شاید به اندازه کافی بزرگ و شجاع شده باشم. حتما در آینده ای بسیار نزدیک او را در فضای مجازی پیدا میکنم و به این کنجکاوی آزار دهنده چهل ساله خاتمه میدهم، حتما.
    تعداد کلمه :۶۰۶

    1. خانم صادقی عزیز
      وقتی پاراگراف اول رو خوندم حس کردم ممکن متن کمی زیاده‌گویی داشته باشه، اما وقتی جلوتر رفتم دیدم نه، چه متن درخشانی. در نهایت کیف کردم. بسیار بسیار خوب از پس نوشتن این متن براومدید. به شما تبریک می‌‌گم.

  85. چند روز پیش، شب قبلش با خودم قرار گذاشتم تا صبح ساعت پنج و نیم بیدار شوم. شب خوابیدم و صبح چشم هایم را ناخودآگاه باز کردم و همانطور که نیمه هوشیار بودم از قفسه کتابم گوشی را به دست گرفتم تا متوجه شوم که ساعت چند است. از پنجره می‌شد فهمید که هنوز صبح نشده است. با همه این احوال، دکمه روشن گوشی را فشار دادم تا چراغ صفحه گوشی روشن شود. در صفحه اول گوشی همراهم، ساعتی که در سمت چپ گوشی در بالا درج شده بود را نشانم داد. ساعت دقیقاً 5 صبح بود. می‌توانستم بیدار شوم، منتها به خودم گفتم نیم ساعت می‌خوابم و سر ساعت پنج و نیم بیدار می‌شوم. ساعت پنجم و نیم شد و بیدار نشدم. پنج دقیقه پنج دقیقه ها گذشت و چشم که باز کردم و دیدم ساعت شش و نیم است. در همان لحظه یک نکته مرا عین فشنگ از خواب پراند.
    یک لحظه فکر کردم، این قرار با خودم چه فرقی با قرارهایی که با بقیه می‌گذارم دارد. چرا وقتی 5 دقیقه دیر می‌آیند سر قرار من گاهی ناراحتیم را ابراز می‌کنم و می‌خواهم خوش قول باشند. وقتی خودم سر وقت در قرار امروز خودم حاضر نشدم، چرا از دیگران انتظار دارم همین رفتار را به طور اصولی در من به اجرا درآورند.
    کلمات عینی: 19
    کلمات ذهنی: 59

    1. زنده باد.
      الهام‌بخش و زیبا بود.
      از بهترین قطعات شما بود فرزانه عزیز. لذت بردم.

  86. غروب یکشنبه هفت اذر سال 57 بود از صبح برای بیرون امدن تلاش میکردم اما مادرم جدیم نمیگرفت. هنوز دو ماه تا تاریخ تولد فاصله داشتم اما من دوست داشتم متولد پاییز باشم تا زمستان، مادرم آموزگار دوره ابتدایی بود. دست اخر اصرار من باعث شد حال مادرم در کتابخانه بد شود. آقایان را از کتابخانه بیرون کردند و زنهای حاضر در کتابخانه به کمک مادرم آمدند اما قبل اینکه کاری از پیش ببرند من در کتابخانه به دنیا امدم. در لحظه تولد با دیدن انهمه کتاب زبانم بند امد دستی محکم به کمرم خورد و برای اولین بار صدایم در این دنیای پر هیاهو پیچید.وای چه صدای قشنگی
    این شد سر اغاز دلبستگی من به کتاب
    یکی از خانمهایی که مادرم را میشناخت بدنبال پدرم رفت ومرا لای چادر و روسری خانمهای دیگر پیچیدند و در آغوش مادرم گذاشتند. مادرم لبخندی به صورتم پاشید وگفت :از الان معلومه حرف ،حرف خودته ، من که خیره نگاهش میکردم دوباره لبخندی زدم و در دل حرف مادر را تایید کردم و با خود گفتم : چه صورت زیبایی ، کاش من هم این شکلی باشم.
    مادرم من را به آغوشش فشرد تا گرمتر شوم کمی طول کشید تا دوست مادرم برگشت با یک ساک وارد سالن شد و با صدای بلند گفت : ماشالا دختر که نیست زلزله اس، این تا بزرگ بشه بیچارت میکنه زهرا و بعد مرا از آغوش مادرم گرفت وگفت اینجا سرده خدا کنه سرما نخوره، ولی نمی تونیم اینطور ببریمش بیرون و تند تند لباس تن من کرد خانمی دیگر وارد سالن کتابخانه شد وبه سمت ما امد روی مادرم را بوسید و به او تبریک گفت و بعد مرا در آغوش گرفت و گفت خوش اومدی وروجک، من نمیشناختمش یادم نمی آمد در هفت ماه گذشته به خانه مان آمده باشد، صورتم را بوسید و گفت :وای زهرا ببین چطور نگاهم میکنه ، منکه خیلی پسندیدمش، باید زن امیر من بشه . یادم می اید همانجا در دلم گفتم هرگز
    مادرم را زنهای دیگر برای برخاستن کمک کردند و مامان امیر من را لای پتو بغل کرد.
    بیرون در کتابخانه پدر با ما شینش منتظر بود مادر را که دید لبخندی زد وگفت زهرا خانم قدم دومین گل بهشتی مون مبارک، چقدر از دوم بودن بیزار بودم ولی چه کنم که دوم شده بودم این هم سرنوشت ما بود دیگر
    به خانه که رسیدیم هردو مادر بزرگ در خانه منتظر من بودند و تازه از مسجد برگشته بودند.
    مامان امیر رو به مادر بزرگم گفت چشمتون روشن حاج خانم، خدا دوباره، بهتون دختر داد.
    من دختر بودم واین در دنیای مادر بزرگم جرمی نا بخشودنی بود خصوصا که من دومین فرزند دخترهم بودم پدرم اسم مرا سارا گذاشت با اقتباس از نام عاشق نامدار اذربایجان، سارا
    این شد دومین اتفاق رمانتیک زندگی من
    مادر بزرگ که با تولد من رو ترش کرده بود با دیدن من گفت چه میمون زشتی و لبخندی که من در نوزادی به این حرف مادر بزرگ زدم مهرم را در دل او انداخت.
    من همیشه به لبخندهایم معروف بودم.
    همان لبخند آغازگر اتفاقات تازه زندگی من بودند از همان جا دوستی من و مادر بزرگ شکل گرفت بعد از آن لبخند معروف، من سوگلی مادر بزرگ شدم و این رابطه سالیان سال ادامه داشت درسهای مادر بزرگ را در هیچ کلاس و مدرسه ای نمی آموزند. او بود که از همان کودکی عشق به مطالعه و تاریخ را به من آموخت.
    سالیان سال از انروزها میگذرد قدرتی که خدا از همان کودکی در نهاد من قرار داده بود بارها راه گشای زندگیم بوده است.در کتابی از قول فرانکلین رییس جمهور سابق امریکا خواندم با یک لبخند هر دری به روی انسان گشوده خواهد شد.

    1. درود خانم پیران عزیز
      شما زیبا نوشتید. تلاشتون برای ساختن صحنه هم جای تحسین داشت.
      فقط اینکه کاش توی بازنویسی بعضی جمله‌ها رو کوتاه‌تر کنید. و بعضی جمله‌های بلندتر رو به دو یا سه جمله کوتاه تبدیل کنید تا متن راحت‌تر خونده باشه.
      یه جاهایی وسط جمله اینتر زده بودید و اومده بودید سر سطر که خب لازم نیست و جریان خوندن رو مختل می‌کنه.

      1. سلام
        سپاس از راهنماییتون ، اگر ممکنه یکی از سطر ها رو بعنوان نمونه برام مثال بزنید تا دقتم بیشتر بشه.
        متشکرم

  87. حفظ قرآن
    یادم می‌آید در چنین روزهایی که 15 سال سن داشتم، شهرمان 40 شبانه‌روز کامل، لباس سفید به‌تَن کرده بود. از قضای روزگار برف بی‌برکتی بود؛ کاملاً خشک و بی‌آب. خیابان‌ها و پیاده‌روها کاملاً یخ زده، رفت‌و‌آمدها را سخت کرده بود. من هر روز با دوچرخه مسیر دو کیلومتری منزل تا کلاس حفظ قرآن را به‌سختی رکاب می‌زدم. یک‌لحظه فکر کنید دوچرخه‌سواری روی جادۀ یخی، آن‌هم روزی دومرتبه چطور می‌شود. سرمای زیاد باعث می‌شد وقتی به‌کلاس می‌رسیدم، حداقل یک‌ربع به بخاری می‌چسبیدم تا مغز و دست و پاهایم به‌کار بیفتد. اما این سختیِ رفت‌و‌آمد و دیگر مشکلات، با نگاه به قرآن و حفظ کلماتش برایم تبدیل به شکلات می‌شد. در واقع، فقط یک عامل محرّک بود که باعث می‌شد یک‌سال و شش‌ماه این مسیر را با دوچرخه رکاب بزنم و تمام سختی‌ها را به جان بخرم و آن چیزی نبود جز انگیزۀ زیاد من به حفظ قرآن.
    باورتان می‌شود آن‌قدر علاقه به حفظ قرآن داشتم که یادم هست یک‌شب که برای حفظ درسم به کلاس رفته بودم برق کاملاً قطع شد و تا پایان کلاس برق نیامد. هم‌کلاسی‌هایم آن‌شب درس‌شان را حفظ نکردند، اما من به یکی از دوستانم که آن درس را حفظ داشت گفتم برایم درس را از حفظ بخوان تا من گوش کنم و بتوانم به‌حافظه‌ام بسپرم و همین‌طور هم شد. فردای آن‌روز فقط من درسم را تحویل استاد دادم و این باعث شد تا استاد مرا در کلاس تشویق کند. و این بزرگترین هدیه و روحیه به من بود.
    از حفظ قرآنم 15 سال می‌گذرد. حفظ قرآن در این چند سال، کل زندگی‌ام را تغییر داد. به‌معنای واقعی آرامش و خوشبختی را دریافتم. حفظ قرآن مانند نوری است که مسیر خوشبختی را در تاریکی‌های جهالت و ناآگاهی به من نشان داد و از خیلی ناهنجاری‌ها و مشکلات در امان ماندم.‌

    شمس‌الدین مطهری

    1. آقای مطهری عزیز
      متن زیبا و دلنشینی بود و من لذت بردم.
      جا داره در نسخه‌های بعدی متن جزئیات بیشتری رو هم اضافه بکنید، مثلاً تلاش کنید یکی دو تا صحنۀ کامل اضافه کنید به متن.
      فقط یه نکته:
      این جمله زیاد کمکی به متن نمی‌کنه: «یک‌لحظه فکر کنید دوچرخه‌سواری روی جادۀ یخی، آن‌هم روزی دومرتبه چطور می‌شود.»
      چون اگر وضعیت رو درست توصیف بکنیم دیگه نیازی به این نوع مکررگویی نیست.
      یا مثلاً این رو هم می‌شد برداشت:
      «باورتان می‌شود…»
      چون این هم کمک زیادی نمی‌کنه به متن.
      توی بازنویسی بهتره تا حد ممکن کلماتی که ضروری نیستن رو حذف کنیم.

  88. کودکی
    من آخرین و چهارمین فرزند خانواده بودم. خواهرم اولین فرزند ده سال بزرگتر از من و برادرهایم که فرزندان وسطی و پشت سر هم بودند یکی هفت سال و دیگری شش سال از من بزرگتر بود. ما در یک خانه بزرگ دلباز با حیاط شمالی زندگی می کردیم. وسط حیاط یک حوض سنگی بود که مادرم آن را همیشه تمیز نگه می داشت و معمولا در آن ماهی های قرمز می انداخت. دو طرف حوض دو باغچه بزرگ قرار داشت که در آن ها درخت های انار و گوجه سبز و کاج بودند. هر سال نزدیکی‌های های عید پدرم باغچه ها را با شمعدونی های قرمز و نارنجی و صورتی پر می کرد. کنار دیوار سمت چپ حیاط دو تا تخت چوبی بود که اختصاص به شب نشینی های تابستان و پشته بند داشت. در انتها یک قفس بزرگ بود که معمولا در آن مرغ و خروس نگه می داشتیم. درست کنار دیوار سمت راست حیاط،دو سرویس پله بود که یکی به طبقه بالا و دیگری به زیرزمین منتهی میشد. در طبقه بالا ابتدا یک ایوان با نرده های آهنی و سپس اتاقهای پذیرایی بود. این ایوان یکی از هیجان انگیزترین قسمت‌های خانه بود. اواخر بهار که هوا رو به گرمی می رفت، از سرشب رختخوابها را در ایوان پهن میکردیم برای اینکه تا آخر شب خنک شوند. این چند ساعت اوج بازی ما بود. به توده های ابر در آسمان نگاه میکردیم و شکلهای مختلفی برای ابرها تجسم میکردیم و به هم نشان می‌دادیم. بعضی شکل اسب ،فیل، آدم برفی و برخی شکلهای عجیب و غریب و وحشتناک داشتند. با دیدن آنها جیغ می کشیدیم و خودمون را از ترس زیر پتوهای خنک شده مخفی میکردیم و هیجان و لذتی وصف ناپذیر را در عمق وجودمان احساس میکردیم. تجربه ای که یاداوریش بعد از چهل و اندی سال هنوز برایم شیرین است.
    وقتی خوب فکر میکنم میبینم آنجا همه چیز خوب بود. پدرم جوان بود و سالم، مادرم آرام و صبور، خواهرم پر از نشاط، و برادرهای شیطون و بازیگوشم در حضور پدرم سربراه و مطیع بودند. همه با هم بودیم در یک خانه و در کنار هم.
    اما پانزده ساله. بودم که همگی احساس کردیم خانه مان قدیمی شده و باید به خانه جدیدی نقل مکان کنیم. خانه ای که پدرم خرید بسیار شیک و مدرن بود با نقشه دوبلکس. سقف بلند پذیرایی تا طبقه بالا میرفت. پله های سنگی قشنگی با نرده های چوبی از کنار پذیرایی و هال به طبقه بالا می رفت.هنوز هم از قشنگ ترین خانه های ان محله است. ولی این خانه حیاط نداشت. ما حوض را با ماهی های قرمزش و باغجه ها را با شمعدانی های رنگارنگ و درختان میوه در آن خانه جا گذاشتیم. ما دیگر در ایوان نخواببدیم و از ابرها نترسیدیم. دیگر روی تخت پشه بند نزدیم و بالای پشت بام نرفتیم.
    ما همه بزرگ شدیم،خیلی بزرگ،
    و گاهی خیلی خسته، آن قدر خسته که از آن خانواده شش نفری فقط دو نفر مانده ایم، من و خواهرم.
    آیا تقاص تنها گذاشتن ماهی های قرمز و شمعدانی ها را داریم پس می دهیم؟

    1. سلام خانم صادقی عزیز
      توصیف شما زیبا و دلنشین بود.
      خیلی خوب می‌شه اگر در متن کامل به رویدادهای مشخص هم اشاره کنید.
      مثلاً یه صحنه رو بسازید حتی توش دیالوگ هم بیارید و یک ماجرا مشخص رو تعریف کنید.

  89. آشنایی با خودم.
    چند سال پیش در حالی‌که علاقه‌ای به ورزش نداشتم به طور اتفاقی وارد تیم کرکت مکتب شدم.
    از همان اول مسیر برایم‌ هموار شده بود ولی من نمی‌فهمیدم.
    بدون هیچ گونه سابقه ورزشی و تمرینات سخت در چند مسابقه خوش درخشیدم و این درخشش باعث شد به تیم‌ نوجوانان کشور راه پیدا کنم.
    هر کار در میدان بازی انجام می‌دادم داوران را شگفت زده می‌کرد. معلوم نبود رویا است یا واقعیت، ولی هر چه بود مرا با خودم آشنا کرد.
    با شخصی آشنا شدم که برای کرکت آفریده شده بود. لازم نبود سخت تمرین کند یا خودش را برای چیزی نا آشنا آماده سازد، همین که پایش را وارد میدان می‌کرد بهترین در نوع خودش بود.
    اسم من برای تمام دختران کرکت باز آشنا شد. از همین رو ناخواسته وارد رقابتی با پیشکسوتان این عرصه شدم.
    اما از آن‌جای که برای من مقدر شده بود کرکت باز باشم جای ترس نداشت.
    برای آدامه آموزش هایم برای سه ماه بورسیه دُبی را دریافت کردم و با هم‌تیمی هایم راهی دُبی شدیم.
    همه چیز عالی بود، ورزش برای من مثل معشوقی شده بود که لحظه‌ای جدایی از آن مرا دیوانه می‌کرد.
    آخر مگر چند نفر در دنیا خود واقعی شان را پیدا می‌توانند؟
    یا کاری که برای آن ساخته شده اند؟
    ولی خوشی هایم دوامی نداشت و طالبان اخطاریه‌ای مبنی بر بسته کردن تمام ورزشگاه های دخترانه را ارسال کردن.
    در طی چند ماه ورزشگاه های زیادی را به خاک‌ و خون کشیدن و من خانه نشین شدم.
    هر روز خبر مرگ ورزشکاری تیتر اخبار می‌شد.
    این ترسی ایجاد کرده بود که دیگر نتوانم چوپ(ویکت)و توپ‌ را در دست بگیرم.
    بخشی از زندگی من به خاطره زیبایی تبدیل شد که تا هنوز در آن زندگی می‌کنم. هر چند حالا خارج از وطن‌ هستم و دیگر فرصت نشان دادن خودم را پیدا نخواهم نکرد ولی به همان یک‌ سال ورزشی ام می‌بالم و خود کرکت باز ام را تقدیر می‌کنم.

    1. خانم هاشمی عزیز
      شما زیبا نوشتید. مشخصه که می‌تونید کارای درخشانی انجام بدید.
      فقط خیلی خوب می‌شه که تو نوشته‌های نهایی سراغ نوشتن صحنه هم برید. یعنی به اتفاق مشخص اشاره کنید. حتی از دیالوگ و سایر جزئیات هم نهایت هم استفاده کنید. نشون دادن یکی دو تا صحنه در کنار روایت کلی تاثیر متن رو چند برابر می‌کنه.

  90. شنبه بود، به شکل زندگی فکر میکردم و اینکه زندگی هر کسی شکلی خاص دارد، مرخصی
    گرفته بودم، شنبه هاروز شلوغ کاری توی آموزشگاه  زبان به حساب می آمد و من هرسه ماه یکبار را مرخصی میگرفتم ، از همکارانم میخواستم بامن همکاری کنند .از اینکه باید به مدیریت میگفتم  ناراحت میشدم ،گفتنش خیلی سخت بود،شاید بااینچنین معلمی مثل من کنار آمدن کارسختی بود .خانم مدیر با مرخصی موافقت کرد . باید میرفتم آزمایش خون میدادم.بعد از بیمارستان کسری و آزمایش خون، بسرعت از پله های پله برقی خیابان کریم خان بالا رفتم . جلوی باجه پذیرش داروخانه سیزده آبان ایستادم .توی جمعیت گم شده بودم.یادبابا افتادم او هم داروهای مربوط به بیماری سرطانش را از اینجا تهیه میکرده .او هم اینجا توی نوبت بوده است و ساعتها خیره به سرنوشت و امیدوار به درمان اینجا نشسته است .نسخه ام را نگاه کردند وبهم گفتندکه برو ساختمان بغلی و برای چندمین بار تایید برای بیمه بگیر.به کلمه مادام العمر استفاده از داروها خیره شده بودم .چرا دوباره باید چک بشود،چطور ممکن است یک بیماری اینچنینی براحتی خوب شودکه از من تایید مجدد پزشک را برای گرفتن دارو میخواهند؟ به آدمهای عصبی توی صف نگاه میکردم از شهرهای مختلف آمده بودند،من هم منتظر توی نوبت به یک کتاب صوتی گوش میدادم .گاهی هم ترانه ای را پلی میکردم، گل یخ کوروش یغمایی .لیلا لیلا لیلا رو بردن ….توی خاطراتم رفته بودم، وقتی از مدرسه می آمدم و مامان هم از مدرسه برمی گشت با هم ناهار میخوردیم و این ترانه را با نوار کاست توی ضبط گوش میدادیم و دل من برای آن عاشق که صدای محزونی داشت و یارش را میبردند میسوخت و از تمام رفتنها و جداییها دلم میگرفت ، آهنگش هنوز برایم تداعی کننده آن ظهرهای نوجوانی بود .اسمم راکه  خواند از هپروتم بیرون آمدم.با خودم فکر میکردم اگر بگوید دارو موجود نیست چه میشود؟ اگر دارو به دستم نرسد ؟صورتم ناهنجار میشود و بعد دستها و پاهایم بیش از حد درشت میشوند و بعد  ارگانهای داخلی ناهنجار میشوند و بعد مرگ زود هنگام .تا بحال نمیدانستم همچین بیماری وجود دارد،آکرومگالی، حتی اسمش هم برایم آشنا نبود .ازاین بیماری نادر ترسیده بودم .این بیماری برای یک زن جوان شاید دردناک ترین بود،در دنیایی مدرن که همه با جراحیهای زیبایی بدنبال زیباتر شدن بودند، چند نفر  مثل من قرار بود با ناهنجاری بمیرند، وانمود میکردم قوی هستم و سعی میکردم درباره بیماری به کسی توضیح ندهم حتی همکارانم .آن بیرون کسی منتظرم نبود انگار تهران من را بلعیده بود و توی شلوغیهایش گم شده بودم .بهم فیش دادند ببرم پرداخت کنم ،همیشه این قسمت ماجرا هیجان انگیز بود، چون نمیدانستم این ماه کدام شرکت دارویی این دارو را وارد میکند و با چه قیمتی بدست مصرف کننده میدهد.نمیدانم هر چه بود معادل حقوق یک ماهم بود بااحتساب بیمه .یک ماه که صبحها از خواب بیدار میشدم تا عصر معلم زبان انگلیسی بودم و تمام وظایفم را به خوبی انجام داده بودم آنوقت حقوقم به اندازه پول دارو بود.موقع پرداخت متوجه شدم پول کم بود ،زنگ زدم به مامان و گفتم من پول کم دارم چند دقیقه بعد پول واریز شده بود بیشتر از مبلغی که میخواستم ، مامان واریز کرده بود ،عذاب وجدان گرفته بودم.پول درست میشود. پول مهم نیست . بنجامین فرانکلین میگوید پول هرگز افراد را خوشبخت نکرده است و نخواهد کرد.توی باورهایی که راجع به پول داشتم ذهنم دنبال واژه ها بود .دارو را توی یخ گذاشتند و به دستم دادند .وقتی برمیگشتم  خانه بعد از ظهر شده بود دیگر تایم کاری تمام شده بود.به شغل معلمی فکر می کردم به شغلی که دوستش داشتم ، به پرتوهای که قرار بود بعد از جراحی روی مغزم دریافت کنم .به رادیو تراپی ،که دکتر از انجامش  منصرف شده بود و گفت فعلا انجام ندهم ،به مادام العمر استفاده از دارو ,به جلسات روانشناسی بعد از طلاق، به رفتن پدر،نمیدانم چرا همه اتفاقها در ذهنم مرور میشدند .زنگ زدم به همکارم،کلاسهایم را امروز چکار کردید،گفت مدیریت آموزشی آموزشگاه با تمام زبان آموزان تماس گرفت و کلاسهایت را کنسل کرد ، امااحساس میکنم شاید مدیر آموزشگاه بخواهد تصمیمات جدیدی در این رابطه بگیرد .با خودم فکر میکردم چه تصمیمی ،شاید از من بخواهد شغل دیگری پیدا کنم و به این بی نظمی در آموزشگاه خودش پایان دهد،یکسال درگیر بیماری من شده است،خوب حق دارد ولی حق خودم هم .. .حق کارفرما و حق کارمند کجا تعریفی داشت ،هردویمان سعی میکردیم دیگری را درک کنیم،  بدون قانون و از روی احساسات، اما سخت بود .به حرفهای روانشناس فکر میکردم که میگفت مشکلاتت اگر تو را نکشدقویترت میکند، بعدا فهمیدم که این جمله تاثیر گذار از نیچه بود .دقیقا کجا بودم ،قرار بود بمیرم یا قویتر شوم.چند ماه بعد اسکن گرفتم و بردم پیش جراح مغز و اعصاب که تومور را جراحی کرده بود وبرای باقیمانده تومور که امکان خارج کردن نداشت ، با مشورت چندین پزشک دیگر چندین راه حل را پیشنهاد داده بودند .اول رادیوتراپی را پیشنهاد دادند اما از رادیو تراپی موقتا منصرف شده بودند، قرار بود مادام العمر دارو مصرف کنم.عکسها را نگاه کرد وگفت اثری از باقیمانده تومور نیست گفت آزمایشها همه نرمال هستند .گفت خانم دیگر بیمار نیستید.بیماری برطرف شده است .کلامش چقدر شیرین بود.اصلا نپرسیدم چجوری .با خودم گفتم حتما داروها تومور را از بین برده .اما پس واژه دائم العمر  روی تایید پزشک برای دریافت دارو چه بود ؟شاید محاسباتشان غلط از آب درآمده .دنبال هیچ منطقی نبودم.شیرین ترین واژه ها را شنیده بودم‌ .ازجراح پرسیدم یعنی دیگه اینجا نیام ؟ گفت نه فقط تحت نظر پزشک غدد باش و هر سال یک اسکن بگیر برای چکاپ .زندگی شکل دیگری پیدا کرده بود .شکل درمان یک بیماری سخت .شکلی که مدتها فراموش کرده بودم وجود دارد .شکل خوشحالی .

    1. مریم عزیز
      این متن عالی بود.
      مشخصه که شما می‌تونید نثر فوق‌العاده خوبی داشته باشید.
      کوتاهی و سادگی جمله قشنگ بود و با رتیم خوبی رو متن داده بود، با موضوع شما هم سازگار بود.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.
      یه نکته کوچولو:
      قبل از علائم نگارشی فاصله نذارید، فقط باید بعدش فاصله گذاشت.

      1. مرم عزیز امیدوارم همیشه سلامت باشید،متن شما من رو به خودم آورد به ناسپاسی از بزرگترین نعمت خدا،سلامتی

  91. مادربزرگ:
    من یک سال داشتم که برادرم به دنیا آمد و کارهای مامانم بسیار زیاد شده بود به همین خاطر بیشتر اوقات همراه با مادربزرگم به خانه شان می رفتم. وقتی شش ساله بودم، اسم پدر و مادرم برای حج تمتع درآمد. از دوسه روز قبل از اینکه بروند من گریه میکردم و یادم هست احساس میکردم دیگر پدر و مادرم را نمی بینم. قرار بود من و برادرم ده روزی را مهمان خانه مادربزرگم باشیم‌، با مادربزرگم رابطه بسیار خوبی داشتم ولی فکر نمیکردم در نبود مادرم آنجا دوام بیاورم. مادربزرگم فوق العاده مهربان بود و درهمان یک هفته که مادرم نبود به شدت سرماخوردم و او با جان و دل از من پرستاری کرد. جای مادرم شده بود،هر شب در بغلش میخوابیدم و او برایم قصه دخترکی زیبارو را تعریف میکرد که با شاهزاده هم نمیخواست ازدواج کند. همان روزها پدربزرگم باغی بزرگ و سرسبز داشت با کلبه ای کوچک که بعدازظهر ها مارا با موتور ژاپنی دوست داشتنی اش به آنجا میبرد. پدربزرگم یک زمین را برای حیواناتش ینجه کاشته بود‌. بهترین خاطره آن روزهایم زمانی بود که پدربزرگم ینجه هارا می چید و روی گونی پارچه مانند می ریخت و آن را روی موتورش میگذاشت و من و برادرم روی گونی ینجه که به صورت کپه ای بود می نشستیم و باید با دستمان سفت آن را میگرفتیم تا زمین نخوریم. لذت وصف نشدنی ای داشت،در آسمان ها سیر میکردیم، نسیم خنک بهاری به صورت مان‌میخورد. مادربزرگم همیشه برایمان کیک و ساندیس به مزرعه می آورد و ما در کنار سبزه و چمن آنهارا نوش جان میکردیم.
    روزی که پدر و مادرم از مکه برگشتند دیگر دلم نمیخواست به خانه برگردم‌، دوست داشتم دختر مادربزرگم شوم اما بالاخره به ذوق عروسک های زیادی که مادرم برایم خریده بود رفتم. از آن موقع به بعد روزهای بیشتری خانه مادربزرگم گذراندم.
    هرچه بزرگ تر شدم رابطه من با مادربزرگم صمیمی تر شد و خصوصی ترین حرف هایمان را برای هم تعریف میکردیم، او در مراحل مختلف زندگی ام نصیحت هایی به من کرد که همیشه کارساز بودند. حتی زمانی که ازدواج کردم و به تهران آمدم هر روز به من زنگ میزد و کلی باهم حرف می زدیم.
    اما نمیدانستم روزگار بی وفا مادربزرگم را اینقدر زود از نا میگیرد، بیماری مهلک سرطان به جان او افتاد و در کمتر از دو ماه اورا از پای درآورد. زندگی بعداز او برایم معنا نداشت و به پوچی عمیقی رسیده بودم،در اثر غم و ناراحتی زیاد بعداز آسمانی شدن مادربزرگم دچار سردرد های وحشتناکی همراه با دلهره و اضطراب شده بودم، تمام روز و شب یاد حرف هایش می افتادم که چقدر شیرین صحبت میکرد. هر سال برایم کادو میگرفت که با دیدن هرکدام حالم از همیشه بدتر میشد.
    در کتاب “مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است” نوشته فردریک بکمن خواندم که :
    وقتی مادربزرگ داری انگار یک ارتش پشت سرت داری، این بزرگترین امتیاز یک نوه است، اینکه بدانی یک نفر همیشه طرف تو است،هر چه پیش آید، حتی وقتی اشتباه می کنی، درواقع مخصوصا وقتی اشتباه میکنی.

    1. خانم مهدی زاده عزیز
      یکی از بهترین متن‌ها بود.
      من حس بسیار خوبی دارم به متن.
      خیلی خوب و قشنگ خاطره رو روایت کردید و در نهایت هم با نقل قول خوبی متن رو بستید.

      فقط یکی دو تا نکته دربارۀ عبارت‌پردازی خلاقانه در متن هست که در جلسات بعدی براتون خواهم گفت.

  92. فصل اول پدر
    زمانی که من بچه بودم، تلویزیون روزی چند ساعت بیشتر برنامه‌ی کودک نداشت و با این اوصاف روز جهانی کودک و تلویزیون که یکی از کانال‌ها تمام روز مختص ما می‌شد یک روز ارزشمند و به‌یادماندنی محسوب می‌شد که یک سال باید انتظارش را می‌کشیدیم.
    حالا فکرش را بکنید این روز مصادف می‌شود با روزی که نوبت باباست برود باغ و من همراه همیشگی‌اش. فکر می‌‌کنید کدام را انتخاب کردم؟

    بابا ارتشی بود و در قسمت رادیولوژی بیمارستان ارتش کار می‌کرد. من تقریبا همه جا حتی توی مهمانی‌ها کنار بابا بودم و بیشتر اوقات صبح ساعت ۵ و نیم بیدار می‌شدم تا همراهش بروم بیمارستان.
    بعد از بازنشستگی هم که برای سرگرمی با دوستش یک باغ خرید، بازهم من غالبا همراهش بودم.
    پس تصمیم سختی نبود، آن روز هم همراهی بابا را به یک روز کارتون دیدن ترجیح دادم.
    تا عصر او به کار خودش مشغول بود و من به بازی خودم. مسیر آب چشمه را با دست تمیز می‌کردم بعد در مسیرش سد می ساختم، خاک نرم می‌بردم کنار سد و گِل درست می‌کردم، با گل کلی ظرف و وسیله‌ی جورواجور می‌ساختم و می‌گذاشتم جلو آفتاب خشک شود و بعد سد را خراب می کردم و ازصدای هجوم آب به سمت درخت‌ها لذت می‌بردم. بعضی روزها هم کارم با چوب بود مثلا یک آلاچیق کوچک درست می‌کردم و سقفش را با برگ می‌پوشاندم و وقتی سایه‌ی کوه روبرو می‌افتاد روی سرم تازه می‌فهمیدم که امروز هم تمام شد و وقت رفتن است. همین‌قدر آسوده و بی‌دغدغه‌.
    همان قدر که تا ۱۳ سالگی همیشه همراه بابا بودم بعد از آن شدم رفیق مادرم ولی  این ۴ سالی که دیگر  بابا را ندارم بیشتر به روزهای کودکی فکر می‌کنم.
    وقتی بزرگ می‌شویم مدام شعار می‌دهیم که باید قدر هرچیز و هرکس را قبل از اینکه آن را از دست بدهیم بدانیم ولی نمی‌شود که نمی‌شود.
    شاید چون معنای قدر زندگی را دانستن در همان لذت بردن بی‌قید و شرط بود. لذت بردن از لحظات، بدون ترسِ ازدست دادن یا تکرار نشدن، نعمتی‌ست که در کودکی جا می‌گذاریم. حالا تمام وقتمان در یک روز خاص، صرف ثبت آن می‌شود و ما می‌مانیم و چند عکس زیبا از روزی که زیبایی‌اش را ندیده‌ایم.
    من چقدر خوشبختم که حداقل دوران کودکی ام را با لذت زندگی کردم.

    1. سیران عزیز
      زیبا نوشتید و احساس خودتون رو به خوبی انتقال دادید.
      فقط کاش تو متن نهایی یکی دو تا صحنه رو با جزئیات بیشتر بسازید تا ما از پدر تصویر روشن‌تر و ملموس‌تری داشته باشیم.

  93. (مادر)
    مادر واژه ای است پر از ایثار ،پر از محبّت،پر از فداکاری.یادم می آید از بچگی تا به الان بیشتر خاطره هایم با مادرم است مادری که پاییز شد تا من بهاری شوم،همانند اسمش.خیلی از جاها گذشت کرد تا من ضربه نخورم،همیشه هوایم را داشت و حواسش به من بود.
    از همه ی این ها که بگذریم مادرم هم برایم بهترین مادر است و هم بهترین دوست.همیشه هرجا مشکل داشتم به مامانم میگفتم و او هم با آرامش و تجربه ای که داشت راهنمایی ام می کرد البته هنوز هم همین است…
    چند روز پیش که از مبتلا شدن یکی از عزیزانم به ویروس کرونا خیلی ناراحت شده بودم و گریه می کردم،مامانم بغلم کرد و گفت:بهرخ تو دختر قوی ای هستی تو اگر ناامید بشوی و انرژی مثبت نداشته باشی دوستت هم ناامید می شود،تو باید آنقدر خودت را قوی کنی و به چیزهای خوب فکر کنی تا سارا دوستت هم این انرژی را از تو بگیرد و روحیه اش شاد شود.داشتم به حرف های مامان فکر میکردم که یهو محکم تر مرا در آغوشش فشرد و گفت:توی این مریضی لعنتی روحیه خیلی مهم است،تازه سارا که بیماری اش حاد نیست خیلی ها از سارا بدتر بودند ولی با روحیه قوی ای که داشتند این مریضی را شکست دادند.
    وقتی این ها را شنیدم خیلی آروم شدم به این فکر کردم که سارا روحیه ای عالی دارد و پر از انرژی مثبت است،پس حتما به زودی حالش خوب می شود.من به این باور دارم که هر انرژی ای به طبیعت بدهی بازتابش را در زندگی ات میبینی.
    #بهرخ_بهادران

    1. بهرخ عزیز
      زیبا نوشتی. من لذت بردم.
      خیلی خوب می‌شه اگر مشخصاً به یکی از خاطرات گذشتۀ خودت با مادرت اشاره کنی. خاطره‌ای که کمی جزئیات و صحنه‌پردازی داشته باشه.

  94. پاییز ۹۹
    یکشنبه، ۱۱ آبان

    دیگر خیالم آسوده است. در آرامش مطلق گام برمی‌دارم. اجازه می‌دهم موسیقی نبضم را بگیرد. اوقاتی را با دوستانم سپری می‌کنم و زمان باقی مانده نیز، صرفِ بازیگوشی‌های دل با محبوب پیشین می‌شود.
    احساس می‌کنم دقیقاً همانجایی از زندگی ایستاده‌ام که شاملو می‌گوید:《 پنداشتم که من اکنون همه چیز زندگی را به دلخواه خود یافته‌ام.》

    حوالی شش بعد از ظهر

    پدر هنوز از سرکار باز نگشته. زهرا_خواهر بزرگم_درگیر پروژه و درس. آندیا، خواهر هفت ساله‌ام غرق در دنیای کودکانه‌ی خود. مادر هم به قنادی رفته تا به بهانه‌ی قبولی من و زهرا در دانشگاه، کیکی بگیرد تا شب جشن کوچکی برپا کنیم.
    درین فکرم که آیا حقیقتا این واقعه برایشان خوشایند است یا این حرکت، صرفا حرکتی‌ست نمادین، برای القای حس امیدواری و چپاندن خوشحالیِ زورکی و تصنعی خود به دیگران؟! راستش را بخواهید گمان نمی‌کنم این امید خشک شده، حتی با شوک الکتریکی به حیات بازگردد. زیرا دو روز پیش که نتایج کنکور را اعلام کردند و مشخص شد رشته‌ی پرستاری دانشگاه شهیدبهشتی قبول شده‌ام، غمی انکار ناشدنی در خطوط چهره‌ی پدر و مادرم دیدم. اما در هرحال به زحمت لبخندی زدند که بیش از این حال بدشان به من سرایت نکند.
    بُگذریم. تا دیرنشده باید آماده شوم.

    کیکِ شکلاتی

    موهای فر خورده‌ام را اندکی نم‌دار کردم تا پفشان کمتر شود. مرطوب کننده‌ای به صورتم مالیدم تا براده‌های خشک شده‌ی پوستم را پاک کنم. آرایش مختصری کردم و یک پیراهن کوتاهِ مشکی پوشیدم.
    وارد پذیرایی شدم. همه چیز آماده بود. کیک شکلاتی با اسمارتیزهای رنگارنگ و چند فشفشه‌ مزین شده بود و روی میز چوبی وسط سالن قرار داشت. روی مبل نشستم و خیره به شعله‌ی فشفشه هایی که خاموش می‌شدند، از خود پرسیدم: خب.. از حالا به بعد چه؟!
    آمده بودیم تا اندکی لذت بنوشیم. شادی زیر پوستمان تزریق کنیم و زیبایی‌های جهان را بمکیم. افسوس که زیبایی ها پایان‌ پذیرند و کوتاه، درست به کوتاهیِ زمان محو شدن زبانه‌های آتش، در هاله‌ی اطراف چوبَک‌های میان کیک.

    1. آتوسای عزیز
      چقدر خوب بود این متن.
      چقدر زنده و جوندار بود.
      خیلی کیف کردم.
      شما می‌تونید متن‌های ناب و درجه‌یکی بنویسید.
      من مشتاقم تا از شما بیشتر بخونم.

  95. امروز در حال تماشای یک مستند بودم. این برنامه مصاحبه با والدین کودکی بود که بی‌اراده ناخن های خود را می‌جوید و این عادت به قدری پررنگ بود که تمام انگشتانش زخم شده بود. اطرافیان به هیچ شکلی موفق به ترک دادن این عادت نشده بودند. پزشک کودک با پی گرفتن روش‌ها متوجه شده بود که یک عامل روانی محرک برای این پدیده وجود دارد و تا زمانی که این عامل رفع نشده این کودک موفق به ترک نخواهد شد. با تحقیق بیشتر متوجه شده بودند یک روز که این کودک ناخن های خود را کوتاه نکرده بوده و ناظم مدرسه در حال چک کردن ناخن دانش آموزان بوده؛ از ترس شروع به جویدن ناخن های خود می‌کند و به همین دلیل در این حالت احساس امنیت دارد. داشتم فکر می‌کردم کودکی برای ما مثل دقایقی قبل از پرواز یک هواپیماست. زمانی که مسیر هواپیما باید دقیقا روی مدار مشخص باشد و اگر یک درجه منحرف شود ممکن است مایل ها با هدف فاصله اینجا کند. گاهی ما برخورد هایی با کودکان داریم که شاید به ظاهر چندان هم ناپسند نیستند اما باعث بروز پیامدهایی می‌شویم که مسلما در آینده برای خود ما هم باور نکردنی خواهد بود. گرچه بیشتر این برخورد ها جنبه تربیتی و خیرخواهانه دارد.
    کاراکتر: ۱۰۰۰
    عینی: ۱۷
    ذهنی: ۱۹۱

    1. نرگس گرامی
      چقدر زیبا نوشتید.
      من به شما تبریک می‌گم، چون در این شیوه از قطعه‌نویسی، طی همین مدت کوتاه گام‌های محکمی رو برداشتید.
      این خیلی خوبه با چشم‌های باز به زندگی نگاه می‌کنید تا برای نوشتن قطعه ایده پیدا کنید.
      کاش بیشتر و بیشتر بنویسید.

  96. فرشته
    وارد پیش دبستانی شده بودم و از این اتفاق خیلی خوشحال بودم.
    یک روز معلم‌ راجع به افتادن دندان برایمان توضیحاتی داد، گفت: بچه های عزیز، شما الان در سنی هستید که دندان های شیریتان می افتد و جایش را به دندان های جدید میدهد، در ادامه گفت: وقتی دندانهایتان می افتد، آنها را دور نیندازید، یکی از بچه ها پرسید: پس خانم چه کارشان کنیم؟ معلم درجواب گفت: دندانتان را لای دستمال بگذارید و موقع خواب آن را زیر بالشت خود قرار دهید، شب که خوابتان برد فرشته ی مهربان می آید و برایتان یک هدیه می اورد.
    معلم گچ سفیدی برداشت و تصویری از یک فرشته کشید؛ صورتی زیبا با موهایی بلند و دوبال زیبا که پیراهن بلندی به تن داشت.
    من که حرف های معلم را شنیدم، خیلی خوشحال شدم، قرار بود فرشته ی مهربان برایم هدیه ای بیاورد، دوست داشتم سریع تر دندانم بیفتد، آنقدر غرق در رویا شده بودم که دیگر حواسم به حرف های معلم نبود، در خیالاتم می گفتم: یعنی فرشته برایم چه هدیه ای می آورد.
    چند روزی گذشت و دندان یکی از بچه های کلاس که نامش سحر بود افتاد؛ سحر خیلی خوشحال بود، به همه ی بچه ها گفت دندانش افتاده و قرار است امشب، فرشته برایش هدیه ای بیاورد.
    فردا شد و سحر با خوشحالی به همراه هدیه اش به مدرسه امد، هدیه ی خود را به معلم و همه ی بچه ها نشان داد؛ ماشین لباسشویی (اسباب بازی) بود، هدیه ی سحر بسیار زیبا بود، من که این صحنه را دیدم، خوشحالی ام چند برابر شد، با خودم گفتم: آخ جون، هوراااا، پس برای من هم، یکی از همین اسباب بازی ها می اورد.
    چندوقتی گذشت و دندان من هم افتاد، چنان خوشحال بودم که در پوست خودم نمی‌گنجیدم؛ به مادرم گفتم: دندانم افتاده و قرار است فرشته ی مهربان امشب برایم هدیه ای بیاورد.
    دندانم را با احتیاط لای دستمال گذاشتم، موقع خواب آن را زیر بالشتم قرار دادم و با فکر فرشته و هدیه ی زیبایش خوابم برد. صبح که شد، از خواب بیدار شدم و یاد فرشته افتادم، اطرافم را نگاه کردم تا هدیه ی خود را ببینم، اما چیزی نبود، بالشتم را برداشتم و زیر بالشت را نگاه کردم، اما خبری از اسباب بازی نبود، فقط صدتومنی پاره ای بود که با چسب شیشه ای به هم چسبیده بود، با آن پول می توانستم یک بستنی عروسکی بخرم، خیلی ناراحت شدم، کاخ آرزوهایم خراب شده بود، بغض کرده بودم، به سراغ مادرم رفتم و گفتم: فرشته مرا دوست ندارد، برای سحر ماشین لباسشویی اورده اما برای من صدتومنی پاره، نتوانستم حرفم را کامل کنم و شروع کردم به گریه کردن، مادرم مرا در آغوش کشید و با ناراحتی گفت: فرشته ها همه ی بچه ها را دوست دارند، حتما مشکلی برایش پیش آمده و نتوانسته برایت اسباب بازی بخرد، با این حرف مادرم به فکر فرو رفتم، پیش خودم گفتم: مامان راست می گوید، پس حتما دندان های زیادی افتاده و فرشته برای بچه ها اسباب بازی خریده است، اما موقع خرید هدیه ی من، مغازه ها تعطیل شده اند و او فقط مابقی پولش را برای من گذاشته است.
    این افکار در ذهنم گذشت و کمی آرامتر شدم، رو به مادرم کردم و گفتم: اشکالی ندارد، مغازه ها تعطیل بودند و فرشته نتوانسته برای من خرید کند، مادرم لبخندی زد و مرا در آغوش گرفت.
    وقتی سرکلاس رفتم، معلم از من پرسید‌: فرشته برایت چه اورده است؟ من هم به دروغ گفتم: ماشین لباسشویی و خندیدم، آن خنده برای من خنده ای تلخ بود، فقط لب هایم می خندید.
    این اتفاق هرگز از خاطرم نمی رود.
    ای کاش سعی کنیم از همان ابتدا با کودکان روراست باشیم، داستان های ساختگی و خیالی را در ذهنشان ایجاد نکنیم، شاید برای بعضی از بچه ها که خانواده پولداری دارند، لذت بخش باشد، اما برای تعداد زیادی، این داستان های شیرین آخر تلخی دارند و برابرند با خراب شدن کاخ آرزوهایشان، زیرا توان مالی والدینشان پایین است.
    #نازگل آدینه

    1. نازگل عزیز
      فوق‌العاده عالی بود.
      من این نوشته رو با لذت تمام خوندم.
      اون بخشی که خاطره رو روایت کردید جذابه و ذوق و استعداد شما در قصه‌گویی رو به خوبی نشون میده.

      1. خیلی خوشحالم که خوشتون اومد استاد، ممنون ازتون🌸🌸

  97. در دوره نوجوانی بسیار پر انرژی و هدفمند بودم،از لحاظ درسی پیشرفت زیادی کرده بودم،روابط اجتماعی ام قوی ترشده بود ودوستان جدیدی پیدا کرده بودم.ولی در عین حال از خانواده ام دور تر شده بودم به دلیل اینکه مدام من را مورد تمسخر قرار میدادند و یا اجازه نمیدادند نظرم را بگویم همیشه میگفتند ساکت تو هنوز بچه ای و یا شوخی هایی میکردند که از نظر من اصلا خنده دار نبود بیشتر شخصیت من تخریب میشد،خانواده دیگر برای من کانون امن نبود. خواهر برادرانم من را سدنا ی دماغ گنده صدا میزدند این شوخی های زشت و بی معنی باعث شد احساس زشتی کنم و نسبت به چهره ام اعتماد بنفس نداشته باشم.یک شب که به خانه ی دوستم فاطمه رفتم دختر خاله اش مریم انجا بود فاطمه قبلا راجب دختر خاله اش با من صحبت کرده بود گفته بود که چقدر مهربونه ولی اون شب اولین باری بود که همدیگر را دیدیم.مریم وقتی من را دید به گرمی با من احوال پرسی کرد و گفت:فاطمه چه دوست خوشگل و مهربونی داری چرا زودتر ما را بهم معرفی نکردی
    من جواب دادم: مرسی ولی من دیگ خوشگل نیستم دماغم بزرگ شده و پشت لبم عین پسرا سبیل داره.
    مریم بعد از شنیدن این حرف بلند خندید و گفت:این که طبیعیه عزیزم هرکی به سن بلوغ برسه دماغش بزرگ میشه
    صورتش جوش میزنه صداش کلفت میشه و…
    ایناهمش ویژگی دوره نوجوانیه ولی با این وجود تو هنوز خوشگلی ولی این سبیل پشت لبت که میگی عین پسرا شده
    اینو باید بزنی اگه بخوای میتونم برات بند بندازم-جدا یعنی همه ی این تغییرات موقتیه+آره عزیزم موقتیه،نگفتی پشت لبت بند بندازم یا ن؟ با یک شوق خاصی جواب دادم:آره بنداز.
    از اون شب سال ها گذشته و من به عنوان یک جوان که دوره نوجوانی را سپری کرده میخوام اینو بگم که حرف های اون شب مریم خیلی به من کمک کرد. نوجوانی سن حساسیه خانواده ها باید کنار نوجوان ها باشند نه مقابل آن ها نباید تغیرات ظاهری نوجوان را مسخره کننده و همچنین باید اجازه بدهند نظرشان را بگوییند نباید سرکوب شوند خانه و خانواده برای نوجوان باید محیط امن باشه نه صرفا محلی برای خواب . وقتی نوجوان اشتباه میکنه خانواده همیشه اون را مقصر میداند غافل از اینکه گاهی مقصر واقعی خود خانواده است.

    1. فاطمه عزیز
      تلاشت برای روایت و دیالوگ‌نویسی جای تحسین داره.
      خیلی هم خوب به متن ساختار دادی.
      فقط اینکه کاش بعضی جاها رو که باید کتابی می‌نوشتی رو شکسته نوشتی که می‌تونی ویرایشش کنی.

  98. یک روز از پدرم پرسیدم تو بیشتر از همه نگران من هستی یا آبرو
    پدرم خیلی واضح پاسخ داد :آبرو
    لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم.
    آه،چه مفهوم تلخی ست این آبرو
    چرا که حاظرند بخاطر آبرو فرزندان خود را قربانی کنند.
    «فاطمه خوریان»

  99. امروز دوستم تصویری برایم فرستاد.عکسی بود از اولین نقاشی اش روی سفال. چنان طرح بی نقصی کشیده بود که اصلا باورم نمی شد اولین کارش باشد.تصویری بود از دخترکی ابرقهرمان با موهای آبی کوتاه، لباس قرمز خالدار و چشم بند مشکی. رنگ زمینه صورتی جلوه ای دخترانه به کارش داده بود. با چنان مهارتی طراحی و رنگ آمیزی کرده بود که انگار تصویر دخترک را چاپ کرده و روی سفال چسبانده است.
    لبخندی که روی صورت دختر جاخوش کرده بود شباهت عجیبی به لبخند دوستم داشت. مظلومانه و جمع و جور… می گویند کسی که اثری را خلق میکند حتما در آن بخشی از خودش را هم می گنجاند.فرقی نمیکند نقاشی باشد یا کتاب، یا حتی یک قطعه موسیقی.
    تکه ای از هنرمند همیشه در اثرش جاخوش میکند. می تواند تخیل منحصر به فردش باشد یا بخشی از زندگی زیسته اش.
    با دوستم در دوره کارشناسی آشنا شدم.عاشق رشته اش نبود و علنا هم این موضوع را اعلام میکرد.وقتی درسمان تمام شد در پوست خودش نمی گنجید. می گفت خسته ام از این همه ریاضیات و حساب و کتاب و منطق…
    الان که به آن روزها فکر میکنم می فهمم که او از من شجاع تر بود، چرا که حداقل جرئت این را داشت تا واقعیت را ببیند و درباره اش حرف بزند.
    مثل من نبود که بی علاقگی به رشته اش را زیر نقابی از رضایت پنهان کند و سالها تلاش کند تا مبادا این نقاب کمی جا به جا شود تا لحظه ای هوای تازه به صورت آن آدم خسته بخورد.
    این روزها دوستم حسابی مشغول آماده شدن برای آیلتس است. می خواهد سریع مدرکش را بگیرد و زندگی اش را آن ور آب ها از نو شروع کند.
    بعد از دیدن هنرنمایی اش روی سفال، پیامی برایش گذاشتم و گفتم: حداقل برای ادامه تحصیل رشته های هنری را انتخاب کن.
    اما او گفت: خب هنر درآمد کمی دارد، چطور گلیم خودم را از آب بیرون بکشم؟ و هزار اما و اگر دیگر…
    میخواستم جملات مثبت و انگیزشی را پشت سرهم برایش ردیف کنم، اما با خودم گفتم بهتر است دست از پند و اندرز های کلیشه ای بردارم. من هم در دنبال کردن رویاهایم شک و تردید دارم و در ابتدای راهم. هنوز هم عبور از عدم قطعیت ها برایم دشوار است.
    حالا چگونه پا روی پا بیندازم و گوشه ای بنشینم و شروع کنم به نصیحت کردن او تا بلند شود و زندگی دلخواهش را بسازد؟

    تعداد کلمات عینی: ۱۸
    تعداد کلمات ذهنی: ۲۲۰

    1. سلام نسترن گرامی
      چه روان و خوب نوشتید.
      جزئی‌نگاری خیلی خوب هم داشتید.
      البته این قطعه خیلی بیش از هزار کاراکتر بود.
      اما در کل جای تحسین داره این متن.
      مشتاق تا نوشته‌های بعدی شما رو هم بخونم.

  100. قطعه نویسی:
    خواهر کوچک ترم گاهی سوالات عجیب و غریبی از من میپرسد و حرف های تخیلی زیادی می زند‌. دیشب به من گفت: آبجی جان من بزرگ شدم میخواهم جادوگر شوم. به او گفتم عزیزم جادوگری که شغل نیست اگر هم باشد شغل خوبی نیست. گفت: نه آبجی من جادوگر خوبی می شوم. گفتم: عزیزم مگر در کارتون ها ندیده ای که افراد بدکار جادوگرند و مردم خوب و مهربان را اذیت می کنند؟ گفت دیده ام ولی من ازآن جادوگر هایی میشوم که به مردم کمک می کند. با چوب جادویی ام کلی شهربازی می سازم و برای بچه ها میزهای پراز شکلات و کیک آماده می کنم همراه با آبمیوه های خوشمزه. برای بچه های سر چهار راه خانه می سازم تا مجبور نباشند در خیابان بیایند. بعد سوار چوب جادویی ام تا آسمان ها بالا می روم تا خدا را پیدا کنم و ببینم. گفتم: خواهرم خدا همه جا هست حتی الآن پیش من و تو ولی او را نمی توانیم ببینیم. گفت: من فکر کردم ابرها جلوی آسمان را گرفته اند و خدا زمین را نمی بیند تا به مردم کمک کند و دست شان را بگیرد. گفتم: نمیدانم، شاید خدا چوب جادویی اش را گم کرده شاید هم گناهان ما مثله ابرها جلوی دید خدا را گرفته اند. خواهرم به فکر فرو رفت.
    ۹۹۵ کاراکتر
    ۳۰ کلمه عینی و ۹۶۵کلمه ذهنی

    1. زنده باد
      چقدر عالی بود.
      خیلی خوبه که شما به این گفت‌وگو توجه کردید و به این خوبی روایتش کردید.
      کیف کردم.

  101. از زیر سایه پل هوایی از خیابان رد شدم. توی این خیابان کسی از پل هوایی رفت و آمد نمیکند و همه مثل من از زیر سایه پل به آن طرف خیابان می‌روند. سالهاست که پل آنجاست و خدا می‌داند چه کسانی از آنجا رفت و آمد کردند. عشاقی که دست در دست هم از روی پل می‌گذرند، پیرزن و پیرمردهای که به سختی پله هایش را بالا می‌روند، کودکانی که جلوی چشم مادرشان با شادی و هیجان پله هایش را یکی در میان بالا می‌روند، مردی تنها که در وسط پل می ایستد، فکر میکند و کوه ها را تماشا می‌کند و در این بین شاید هم سیگاری روشن کرده باشد. یا بی خانمان هایی که فلز سرد و سخت پل را برای خوابی نه چندان راحت نیمه شب انتخاب کردند. پل در طی این سالها در سکوت خود شاهد رفت و آمد آنها بود. شاید از خیلی ها دل خوشی نداشته باشد.اکنون اما پل قدیمی، سخت، تنها و متروک مانده. چون فقط پله برقی ندارد…
    ذهنی:97
    عینی:41

    1. آفرین. این تلاش برای دیدن چیزهای پیرامون خیلی خوبه.
      این متن خلاقانه و قشنگ بود.

  102. یکی از ویژگی های خواب که خیلی دوست دارم، عدم بعد زمان است. عدم بعد زمان را جور دیگه ای هم درک کرده بودم. وقتی 18 سالم بود. روزی کاملا اتفاقی به خلسه رفتم. داشتم به سمت نور شدیدی حرکت میکردم. این حرکت کاملا غیر ارادی بود. وارد جایی شدم که جایی نبود. اصلا مکان قابل تعریفی نبود. نفرات زیادی به جز من آنجا بودند. در گوشم نجوا می‌کردند که اون لحظه کاملا به گفته هاشون آگاه بودم. اما وقتی به هوش آمدم یادم نماند. ناگهان تمام زندگیم از لحظه ورودم به دنیا تا 18 سالگیم مثل فیلمی از جلوی چشمم گذشت. پس از آن شنیدم که یک نفر گفت این به اینجا تعلق ندارد و با سرعت عجیبی برگشتم. انگار از ارتفاع بلندی افتادم. تمام این اتفاق ها در 6 ثانیه اتفاق افتاده بود. اما برای من خیلی بیشتر از 6 ثانیه بود. من تجربه شبیه به مرگ داشتم که خیلی شیرین و قشنگ بود. بعد از اون خیلی شجاع تر از قبل شدم. به خودم میگفتم اگر آخرش اینه، پس بذار زودتر اتفاق بیفته! کارهای کردم که دلم میخواست. حرف دیگران ذره ای برام اهمیت گذشته رو نداشت. بیشتر از قبل رقصیدم، سفر رفتم، نوشتم و ساز زدم..
    ذهنی:68
    عینی:18

  103. وقتی بچه بودم و به خانه مادربزرگم میرفتم، هر شب کنارش میخوابیدم. عادت داشتم با قصه های شیرینش به خواب بروم. برای تمام شب ها یک قصه داشت، انگار هیچ وقت قصه هاش تمومی نداشتند، هر شب با یه قصه جدید به خواب میرفتم شهرزاد قصه گوی من بود. گاهی از خستگی روز وسط تعریف کردن قصه خوابش می‌برد و من با اصرار با یهتر بگم بی رحمی تمام بنده خدارو بیدار میکردم تا ادامه قصه را تعریف کند،. اگر قصه نیمه تمام میماند من هم خوابم نمی‌برد. من او را از لذت خواب شیرین منع میکردم اما به یاد ندارم شبی از بیدار کردنش شاکی شده باشد. حتی پیش می آمد چندین بار وسط قصه می‌خوابید.سالها از اون دوران می‌گذرد و من دلم لک زده برای اون شبها و قصه ها. دلم میخواد باز هم کنارش بخوابم و قصه بگه. ولی این بار اگر وسط قصه ای خوابش برد آرام گونه اش را میبوسم و ازش تشکر میکنم بابت این حجم از مهربانی و خلوص. به راستی که مادربزرگ‌ها از عجایب خلقت خدایند. می‌شود هر روز عاشقشان شوی. گاهی از مادر مهربان‌تر و نزدی…..
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    ببخشید،خوابم برد، کجا بودیم؟

    1. سلام دلارام عزیز
      شما روان و زیبا می‌نویسید.
      کاش مثلاً یه اشاره‌ای هم به یکی از قصه‌های مادربزرگ می‌کردید. حس می‌کنیم این متن قشنگ‌تر هم می‌شد اینجوری.

  104. مدتی است تصمیم گرفته ام ساعت خوابم را تنظیم کنم . یعنی باید تنظیم کنم ؛ زود بخوابم و زود بیدار شوم ؛ اینطوری هم از تا دیر وقت بیدار ماندن مجبور نمی شوم آن سردرد افتضاح را تحمل کنم و هم به خاطر دیر بیدار شدن ، نصف روزم را از دست نمی دهم . این شد که دیشب بعد از مدت ها بالاخره موفق شدم تصمیمم را عملی کنم ؛ ساعت ۱۰ خوابیدم . ساعت حدود ۵ صبح بود ، خواب بودم که یک دفعه دست کوچولویش را روی صورتم حس کردم (همیشه اینطوری از خواب بیدارم می کند!) : مامان…مامان… پاشو من نارنگی می خوام! از خواب پریدم… گیج و ویج نشستم روی تخت خواب…خواب و بیدارم…هنوز درست نمی دانم دور و برم چه خبر است !!… کجا هستم؟! خوابم یا بیدار؟! چی شده؟! کی بیدارم کرد؟! همینطور در حالت نه خواب و نه بیدار خوابی را که دیده بودم با خودم مرور می کنم…راستش از مرور بعضی صحنه هایش مو به تنم سیخ می شود. همه تلاشم را می کنم که بیشتر از یک بار یادآوری شان نکنم . و خوشبختانه تعدادی از صحنه ها را درست به خاطر نمی آورم…
    به دخترم نگاه می کنم. حالا کاملن بیدارم. عجب به موقع دستت را روی گونه ام گذاشتی دختر ! خوش موقع ، درست مثل به دنیا آمدنت !
    ۱۶۴ کلمه ذهنی
    ۱۴ کلمه عینی

    1. سلام خانم هاشمی عزیز
      چقدر قشنگ و خوب نوشتید.
      خیلی هوشمندانه از جزئیات و دیالوگ استفاده کردید.
      فقط چند نکته کوچولو:
      تا حد ممکن از علامت تعجب کم‌تر استفاده کنید.
      قبل از علام نگارشی فاصله نذارید، بعدش بذارید.

  105. چند روزی می‌شود که با دوستان صمیمی‌ام راجع‌به مشکلات پیش‌آمده بینمان بحث و جدل داریم؛ که امروز به اوج خود رسیده بود. از صبح زود با آنها قرار‌گذاشتم تا حرف‌هایشان را بشنوم. اصلا این یک هفته، هفته‌ی خوبی نبود برای من. فشار حرف‌های بدی که پشت سرم زده شده بود یک طرف، و کنجکاوی برای حل مشکل و ترس از دست‌دادن دوستانم، طرف دیگر. خسته شده‌بودم از وسط ماندن. واقعا داوری کردن کار سختی‌ست. آنها آتشی از سوتفاهم برپا کرده‌بودند و خودشان را در آن انداخته‌بودند. هیچ‌کدام هم به دلیل غرور، حاضر به حل مسئله نبودند.
    تمام مشکلات از عدم تفهیم حرف‌هایی بود، که در نگاه طرف مقابل ایجاد تنش می‌کرد. نتیجه اینکه سعی‌کنیم به آدم‌های اطرافمان، بیشتر فرصت صحبت‌کردن بدهیم. اگر واقعا از حرف دوستتان ناراحت‌شدید، خیلی ساده از او بخواهید برایتان توضیح دهد، شاید واقعا نیت او بد نبوده.
    زمان ما در این دنیا بسیار کم است، سعی‌کنیم این فرصت کم را با از دست دادن‌ها تلف نکنیم. البته این بدین معنی نیست که چشممان را روی تمامی اشتباهات افراد ببندیم، بالاخره به جان درخت، آفت هم می‌افتد!
    عینی: 13
    ذهنی: 167

    1. درود سجاد عزیز
      شما درست و خوب نوشتید این قطعه رو.
      فقط کاش اول متن یه مقدار ملموس‌تر دربارۀ موضوعاتی می‌گفتید که درگیرش هستید، این باعث می‌شد ما بهتر ارتباط برقرار کنیم با متن.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  106. در مقابل آینه ایستاده ام و موهای بلند طلایی رنگم بر روی شانه هایم سریده است. به طرز غریبی احساس می کنم که این موها دیگر به من تعلق ندارند.
    دیر زمانیست که احتیاج مبرمی به سفر دارم. چشمم به تکه کاغذ چسبیده شده برآینه می افتد. نمی دانم چرا و چه وقت بر رویش نوشته بوده ام که برای سفر حتما کوله و چمدان و بلیط قطار وهواپیما لازم نیست. گاهی سفر، رفتن به دیدار تاریک ترین قسمت های روحمان است، گاهی درآغوش گرفتن ترسها و گاهی هم نشستن و فقط مشاهده گر بودن.
    چشمهایم را می بندم، نفس عمیقی می کشم. صدایی در گوشم زمزمه می کند که آغاز این سفر، قربانی می طلبد. جایی درعمق قلبم می دانم که موهایم بهترین قربانیست. قربان کردن ترسها، تاییدها و وابستگیهایی که سالهای مدیدی است در میان این موها جا خوش کرده اند.
    دست به قیچی می شوم و آرام آرام از انتهای موهایم کوتاه می کنم. به ناگاه زمین پر می شود از هیولاهای کوچک طلایی رنگی که هریک به سمتی فرار می کنند و من به طرز خلسه آوری سبک می شوم.
    موزر را بر می دارم، فلزی سنگین و پر سر و صدا که روی سرم می رقصد و بی شک، امشب، این صدا خوش ترین
    نغمه ی زندگی من است.
    احساس می کنم روحم از حالت هدایتگری خودکار خارج شده است و سکوتی ژرف من را در آغوش می گیرد.
    قلبم می داند که این سفر، آغاز شده است.

    1. شما نثر خوبی دارید.
      من این نوشته رو دوست داشتم.
      اما فعلاً با جزئیات نظر نمی‌دم.
      مشتاقم چیزهای دیگه‌ای هم بخونم از شما و بعد دقیق‌تر نظر بدم.

  107. شروع کردم به خواندن کتاب (چرا ادبیات)
    تا صفحه ۱۵ پیش رفتم ، در همین پانزده صفحه چیز های زیادی آموختم ،
    مثلا اینکه دنیای مدرن و فضای مجازی هیچ زمان نمیتوانند جای کتاب را بگیرند، جای آن صفحه های کاهی را که در خود رمز و راز زندگی را جای دادند،
    یا معنی عشق و محبت را خوب به خواننده چشانده اند،
    یا آن زوجی که رمان های عاشقانه ای چون رومئو و ژولیت را خوانند، متفاوت از آن زوجی هستند که در فقر ادبیات به سر میبرند.
    جایی از کتاب نقل شده بود که بیل گیتس میخواهد به کل، کتاب و کاغذ را از روزگار حذف کند!
    من واقعا تعجب کردم که چه طور ممکن است کسی که دارای شهرت و ثروتی هست و از جایگاه اجتماعی برخوردار هست از لذت کتاب و کاغذ چیزی متوجه نباشد و با بی رحمی بخواهد آن را از دنیا بگیرد.
    گرچه هیچ زمان نمیتواند این کار را بکند،
    چرا که بسیاری از افراد هستند که عشق را در ادبیات و نویسندگی میدانند و هیچ زمان اجازه همچین کاری را به یک ذهنیت فقیر نمیدهند.
    با خواندن همین چند صفحه متوجه شدم که خودم بسیار از نظر ادبی کمبود دارم چرا که کسی که میخواهد زبانی وسیع و فکری روشن داشته باشد باید روزانه به مطالعه بپردازد و در هر زمینه ای کشف کند و خودش را رشد دهد.

    1. سلام خانم بکماز عزیز
      من شیوۀ جستار اول اون کتابم. شاید تا به حال ده بار اون متن رو خونده باشم.
      ارزش بارها بازخوانی رو داره به نظرم.
      البته بیل گیس خودش کتاب خونه قهاریه. تو اون چیزی که یوسا میگه‌ اشاره به بعضی حرف‌های خاص بیل گیتس دربارۀ فراگیر شدن کتاب‌ها و متون الکترونیکه.
      در کل چقدر خوب که با دربارۀ چیزی که مطالعه کردید یک قطعه نوشتید.

  108. فقر
    مشغول نوشتن فصل ۲ زندگینامه ام بودم، نام این فصل را نسا گذاشته ام. وقتی از روزهای کودکیم و از نسا دختر جنوبی زیبایی که بخاطر فقر نتوانسته بود حتی یک کلاس هم درس بخواند مینوشتم، اشک و لبخند در یک لحظه را تجربه کردم. لبخند بخاطر یادآوری روزهای شیرین کودکی و اشک بخاطر نسا، نسایی که مانند خودم دوست داشت بخواند و بنویسد ولی بخاطر فقر هرگز نتوانسته بود به مدرسه برود. و زمانیکه آموختن را شروع کرد و کلاسهای نهضت سوادآموزی این فرصت را در اختیارش گذاشت، سایه شوم ازدواج اجباری او را وادار به خودسوزی کرد. دختری جنوبی با چهره ای سبزه و زیبا با هزاران آرزو که هرگز فرصت نکرد حتی به آنها فکر کند. وامروز من از او مینویسم، از رنجی که بخاطر فقر و نداری میکشید، از حسرتهایی که همیشه مثل کابوس همراهش بود، از نسا و نساهایی مینویسم که بخاطر رفاه و آسایش خانواده هایشان مجبور به ازدواج با افرادی میشوند که همسن پدربزرگهایشان هستند. چقدر دلش میخواست معلّم شود و به بچّه های نیازمند کمک کند ولی فقرمالی و فکری خانواده اش این اجازه را به او نداد. امروز این جمله ارزشمند از ویکتور هوگو را با خودم مرور میکردم.
    بهشت دولتمندان از دوزخ فقرا پدید آمده است.
    ۱۵عینی ۱۹۰ ذهنی

  109. روبروی استخر مجتمع نشسته بودیم. نمی‌شنیدم چه می‌گفت. راستش به سختی می‌توانستم بفهمم چه کسی کنارم نشسته. در افکار خودم بودم؛ مثل همیشه. آخرین نخ را کشیدم و خداحافظی کردم. راهمان جدا بود. سوار ماشین شدم و آهنگی نداشتم که در ضبط ماشین پخش کنم. چه بی‌فایده که باید خیابان‌هارا با ریتم تکراری ذهن خود طی می‌کردم. هوای تهران از آلودگی شدید در حال زجه زدن بود اما همچنان همه‌مان بی‌تفاوت در اتوبان‌ها بنزین می‌سوزاندیم.
    به در دانشگاه که رسیدم، به مضحک‌ترین شکل ممکن پارک کردم. طوری که قطعا اگر سواری رد می‌شد به پشت ماشینم می‌مالید و یا اگر ماشین سنگین رد می‌شد باید نصف آن را خورد می‌کرد. توان و انگیزه‌ای برای قدم بعدیم نبود. می‌دانستم دوباره همان دایره تو خالی را دور می‌زنم. دایره‌ای که تو را به جایی نمی‌رساند اما آرام آرام به سمت مرکز آن می‌ر‌وی. جایی که هیچ چیز نیست.
    می‌دانستم هرچقدر کند یا تند بروم، مقصد همان مرکز تو خالی خواهد بود. آزار ناشی از چنین پوچی‌ای را در دست‌ها و انگشتان و حتی عضلات صورت خود حس می‌کردم. ساعتم را نگاه کردم. دیر شده بود. و راهم را ادامه دادم بدون که این سوال بیشتری از خودم بپرسم.
    ۱۰۱۱ کاراکتر

    1. میلاد عزیز
      این متن تو خوب بود.
      تو ذوق خوبی داری در جمله‌پردازی.
      من مشتاقم، مشتاقم از تو باز هم بخونم تا بعد یه سری نکات رو بهت بگم.

  110. در یکی از فصل های زمستان در کوچه ایی باریک در شهر تهران درجنوب تهران من بعد از ۳سال نذر و نیاز و دعاها و گریه های مادرم من به دنیا آمدم.
    زندگی من فقط روی یک خط صاف نبود ، گاهی آنقدر اوج میگرفت،گاهی هم پهن زمین میشد .خیلی سخت وقتی فقط ۳ ماه داشتی حالت بد شود و تمام دکتر ها از تو قطع امید کنند . برای مادرم سخت بود گریه هایش انگار یادم است . برای پدرم سخت بود جگر گوشه اش تنهایش بگذارد .نمیدانم چگونه ،نمیدانم خدا در آن لحظه دلش برای کدامشان سوخت که مرا دوباره از مرگ نجات داد ؟
    اولین نقطه اوج من شاید همین نجات دادنم از مرگ و لطف خدا نسبت به من بود .
    اما زندگی من در ۷ سالگی خیلی مرا پهن زمین کرد .خیلی ! آنقدر مرا بر زمین کوباند که حتی صحبت کردن و نوشتن درباره اش برایم دشوار است . دشوار است چون یک دختری که میخواهد به کلاس اول برود روز اول سال پدرش در کنارش نبود تو او را در آغوش بگیرد ،نبود تا دست خدا به همراهت را به او بگوید،نبود تو را ببوسد.
    چه کنم دست تقدیر با من چنین کرد . نه میتوانم به گذشته برگردم ،نه میتوانم فراموش کنم .

    1. فاطمه عزیز
      با احساس و زیبا نوشتید.
      دوست داشتم بیشتر بخونم.
      کاش با جزئیات بیشتری یکی دو صحنه رو روایت می‌کردید.
      فقط یه نکته کوچیک: فاصله رو بعد از علائم نگارشی بذارید، نه قبلش.

  111. خاله
    به‌دلیل بیماری سنگین مادرم که او را زمین‌گیر کرده بود، نمرات درسی من در آن سال به کل افت کرده بودند، یه روز به دلیل ضعف درسی معلمان مادرم را مدرسه خواستند ولیبه دلیل ناتوانیش خاله خوشگل و مهربانم با من به مدرسه آمد. او آن زمان در شرکت بسیار بزرگ و معروف جنرال الکتریک،
    کار می‌کرد، بسیار باهوش بود و کاراییه بالایی داشت، پس در شرکت، مسئولیت‌های فراوانی به او محول شده و درگیر کارهای پرمسئولیتش بود.
    من کلاس دوم دبستان بودم و فقط یک ماه تا امتحانات ثلث سوم باقی مانده بود آن زمان مدارس بسیار جدی‌تر از الان بودند و بدون نمره کافی شاگردها را به کلاس  بعدی نمی‌فرستادند و مردود می‌کردند.
    خاله وقتی با نمره‌ها و وضعیت من در کلاس مواجه شد تصمیم عجیبی گرفت! البته این تصمیم به دلیل عشقش به خانواده و من بود.
    او یک ماه مرخصی گرفت و مرا برد خونه خودش  خونه‌ای که با مادربزرگم زندگی می‌کردند. اول خیلی خوشحال شدم، آخه همیشه خونه مادربزرگ به ما خیلی خوش می‌گذشت، او غذاهای بسیار خوشمزه درست می‌کرد و خونه‌شان هم تمیز بود. دو موردی که ما در خانه بصورت بسیار محدود و بی‌کیفیت داشتیم.
    وسایلم را جمع کردم و رفتم آنجا. خاله یک برنامه درسی سنگین برای من چیده بود. باید برای امتحانات مرا می‌رساند. کل درسهای همه کتاب‌‌های ریاضی، دیکته، فارسی، … را باید می‌خوندم.
    خاله با وجوده اینکه یک دنیا عشق و محبت در دلش جای داده بود ولی در همان حد هم در کارهایش جدی و سخت‌گیر بود. پس یک‌ماه فوق‌العاده سنگینی داشتم.
    ظهر که از مدرسه می‌آمدم سریع ناهار و با من میخورد و بعد از یه چرخ بیست وقیقه‌ای روی کتاب‌ها و دفترها خیمه می‌زدیم. هر وقت خوابم می‌گرفت مرا می‌برد حیات و مجبورم می‌کرد با لباسهای خانگی سبکم در آن سرمای سال‌های ۵۰ بدوم و فریاد بکشم! شب‌ها هم کارش همسن بود بعد از اتمام ساعت درسی برنامه‌ای که داده بود مرا به کوچه می‌برد و تا سرکوچه باهم می‌دویدیم و بستنی می‌خرید برامون. خلاصه که این داستان یک ماه هر روز بی‌وقفه انجام شد و من بعد از یک ماه با معدل هفده در ثلث سوم قبول شدم و به عنوان سخت‌کوشترین شاکرد سال معرفی شوم.
    این اتفاق باعث شد اعتماد بنفسی که به دلیل بیماری مادر و نابسامانی زندگی‌ام از دست داده بودم، به من برگردانده شود و اولین شکست زندگی‌ام را مغلوب کنم.
    داشتن حمایت خاله  در تمامی سال‌های زندگی من و برادرم، باعث شد ما هر دو به انسانهای مستقل و سخت‌کوشی تبدیل شویم. من همه موفقیت‌های زندگی‌ام را مدیون خاله فرشته خویم هستم و تا ابد هر کاری لازم باشد و در توانم باشد برایش دریغ نخواهم کرد.
    ” خاله عاشقتم “

    1. شما احساس خودتون رو خیلی خوب تو این متن منتقل کردید؛ بدون زیاده‌گویی.
      فقط اینکه متن به یه مقدار ویرایش نیاز داره.
      مثلاً برخی کلمات شکسته نوشته شده که برای یکدست شدن متن باید کتابی بشه.
      و اینکه به جای:
      «کاراییه بالا»
      بنویسید:
      «کاراییِ بالا».

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  112. تمرین کلاس – اتوبیوگرافی – کلمه کلیدی نوجوانی
    پدر و مادر تصمیم گرفته بودند که برای دوره دبیرستان به فلان مدرسه باید برم و نه کسی از مد نظر خواست و نه خودم برایم جای سوال بود که چرا کسی از من نظر نمی خواهد! روز ثبت نام نمی دانم چه شد که با عموی بزرگم که در دوره راهنمای معلم علوم مدرسه ما هم بود، رفتم. موقع رفتن سعی داشت که مسیر رفت و آمد را هم به من یاد بدهد. برخلاف مدرسه دوره راهنمایی که فقط چند کوچه با خانه ما فاصله داشت، این بار ظاهرا مسیری که قرار بود هر روز برای رفتن به مدرسه طی کنم خیلی طولانی تر بود و چند بار باید تاکسی و اتوبوس عوض می کردم. چند جای مسیر از خیابان ها و محلات شلوغ شهر باید عبور می کردم و در نهایت خود مدرسه هم در محله ای قرار داشت که اصلا آنجا را نمی شناختم و کوچه و خیابان هایش به نظرم خیلی قدیمی و مخروبه بودند وساختمان دبیرستان هم بیشتر شبیه بازداشتگاه های فیلم های جنگ جهانی دوم بود. بعد ها فهیدم که ساختمان مدرسه واقعا سربازخانه آمریکایی ها در زمان جنگ جهانی دوم بوده است. اولین حضورم در مدرسه زیاد حس خوش آیندی نداشت، خصوصا این که در طول مسیر، عمویم سعی داشت به من توضیح بدهد که درس های دوره دبیرستان با دوره راهنمایی خیلی فرق دارند و علاوه براین که درس های سخت تر میشوند، باید هواسم باشد که از تک تک آنها ممکن است در کنکور سوال بیاد و بلد بودن یا نبودن حتی یک سوال می تواند کل آینده ام را زیرو رو کند!
    می دانست چندان دانش آموز درس خوانی نیستم و بین بیست و سیزده فرق خاصی نمی گذارم و برایم همین کفایت می کند که نمره بالاتر از ده باشد که مجبور نباشم خطر تیغ تجدیدی و مشکلاتش را تحمل کنم. هدف از این بازی تکراری و روزمره مدرسه رفتن برایم چندان مشخص نبود. اگر قرار بود که خواندن و نوشتن یادبگیریم که مدت ها بود آنها را یادگرفته بودیم و این که هر سال چند کلمه جدید به دامنه لغاتمان اضافه شود چه فایده ای به حال ما داشت؟ بقیه درس ها حتی این فایده را هم نداشت. عربی و انگلیسی کلا برایم بی معنی بودند و نهایت ریاضیات و علوم یک مقدار جنبه سرگرم کننده تر از بقیه درس ها را داشتند و لازم نبودند که فقط آنها را حفظ کنی. البته این شک کردن به فایده درس خواند فقط خاص من نبود و حتی بچه درس خوان های کلاس هم نمی دانستند چرا باید درس خواند و شاید حس رقابت بین آنها و یا تشویق های خانواده شرایطی را ایجاد کرده بود که بیشتر از بقیه به درس ها توجه کنند. والا آنها هم مثل اکثر ما سردرگم بودند و فقط طوطی وار گفته های که به آنها تحویل داده میشد را بهتر و جدی تر از ما تکرار می کردند.
    الان که به آن ایام فکر می کنم برایم سوال است چرا کسی در کل نظام آموزشی مدرسه یا خانواده نبود که به این شک ارزش گذاری نظام آموزشی بچه ها توجه کند و به آن جواب بدهد. هر چند نمی دانم وضعیت امروز نوجوانان مان با آن ایام واقعا فرقی کرده است یا نه. ولی حداقل امروزه خیلی ها می دانند که شک گرایی در نوجوانی یکی از مراحل رشد ذهنی انسان است و صرفا محدود به درس خواندن نیست. بچه های با عبور از مرحله کودکی و رشد استقلال فکری،کم کم متوجه می شوند که بین امیال و نیاز های آنها و خواسته های دیگران می تواند فرق وجود داشته باشد و هر آنچه دیگری که می تواند از والد، مربی و معلم باشد تا دوستان و همبازی هایش، الزاما مفید و درست نیست. خصوصا این که در برخی از خرده رفتار ها و توانایی ها مانند بازی های مورد علاقه شان، متوجه می شوند که از بسیاری از بزرگ تر ها نیز می تواند توانمند تر عمل کند و حس می کند که به سطحی از استقلال رفتاری رسیده است که می تواند در خیلی از زمینه ها بهتر از دیگران شرایط را درک کند و نیاز خودش را تشخیص بدهد و همین شک گرایی می تواند موجب بروز برخی از منفی نگری ها به کل داستانی که توسط دیگران برای او چیده شده است منجر شود. متاسفانه عدم توجه به این موضوع باعث میشود که خیلی از افراد تمام طول زندگی در همین روال شک گرایی و منفی بافی باقی بمانند و یا بدتر ازآن به دلیل نتیجه نگرفتن به دلیل انتخاب های اشتباهشان وسرکوفت دیگران، به نگرش دوره کودکی رجعت کنند و ترجیح را بر آن بدانند که به بهانه های مختلف مانند تفکر ایدولوژیک یا سنت و یا احترام به بزرگتر ها و امثالهم، از نظر ذهنی و فکر به روال اطاعت پذیری و زندگی تحت قیمومیت دیگری پناه ببرند.
    یکی، دو هفته از شروع کلاس ها نگذشته بود که یکی از معلم ها بنا را بر این گذاشت که هر جلسه از چند نفر به شکل کاملا اتفاقی درس جلسه قبل را سوال خواهد کرد و نتیجه آن را در نمره امتحان ثلث اول اعمال خواهد کرد. جلسه بعد شانسی، نفر دوم که اسمش خوانده شد، من بود. جواب سوال را بلد نبودم و معلم خیلی بلند وغرا گفت یک صفر برای آقای فلانی! با خودم فکر کردم خوب با یک سوال که جوابش را بلد نبودم که دنیا به آخر نمی رسد و همچنان فرصت آن را دارم که از خط قرمز ده به پایین و تجدیدی فاصله بگیرم. جلسه بعد با این توجیه که چون جلسه پیش از من سوال شده پس دیگر نوبت به من نمی رسد با خیال راحت به سرکلاس رفتم ولی نفر آخر مجدد اسم من آورده شد!! اعتراض کردم که شما هفته پیش از من سوال کرده بودید. خندید و گفت خوب مگه جواب سوال را بلد بودی؟ رفتارش را منصفانه نمی دانستم ولی دلیلی هم برای وارد بودن اعتراضم نداشتم. مجدد گفتم جواب را بلد نیستم و یک صفر دیگر گرفتم! نمی دانم چرا صفر های سوالات کلاسی را با نمره امتحان ثلث اول در ذهنم جمع زدم. ولی در هر حال نتیجه گرفتم که منطقاً حتی اگر در امتحان کتبی بیست هم بگیرم، معلم می تواند به من نمره کمتر از هفت هم بدهد و این یعنی عبور از خط قرمزم! متاسفانه داستان سوال کردن مجدد هفته بعد هم تکرار شد و نتیجه باز هم صفر بود!
    هفته بعد از ترس یک صفر بلند بالا که معلم با لحن خاصی آن را ادا می کرد، قبل از شروع کلاس درس جلسه قبل را خواندم که حداقل تلاشی کرده باشم ولی او جلسه اسم من آورده نشد. ولی این داستان برای هفته های بعد هم تکرار شد و باز خبری از اسم من نبود ولی بدون این که خودم هم متوجه شده باشم انگار شرطی شده بودم و که باید قبل از شروع کلاس درس جلسه پیش را مروری بکنم و گاها بخشی از درس جدید را هم مطالعه کنم. این روال فقط محدود به درس آن معلم نشد ولی تقریبا با همه درس ها به همین روش برخورد می کردم. امتحانات ثلث اول برگزار شد و همچنان ذهنم درگیر درس همان معلم بود که سه مرتبه از آن صفر گرفته بودم ولی وقتی کارنامه ام را گرفتم برخلاف انتظار نمره من در آن درس بیست بود و عجیب تر آن که در شش درس دیگر هم نمره ام بیست شده بود. شاگرد اول کلاس شده بودم! بعد فهمیدم که شاگرد اول دبیرستان هم شده ام! واقعیت این بود که چیز خاصی در من تغییر نکرده بود. هنوز هم درس خواندن را بی معنی می دانستم و حداقل در آن سال امتحان کنکور و قبولی در دانشگاه هیچ حس خاصی در من ایجاد نکرده بود و تنها تفاوت ایجاد شده این بود که قبل از شروع کلاس مروری به درس جلسه قبل می کردم آنهم به این دلیل که اگر معلم سوالی از درس جلسه پیش مطرح کرد چیزی برای گفتن داشته باشم. فقط همین! حتی نیاز هم نبود شب امتحان کار متفاوتی نسبت به شب های دیگر انجام بدهم. اون سال اولین سالی بود که متوجه شدم ظاهرا نظمی در محتوا کتاب درس هست که اگر آن را پیدا کنی جواب دادن به سوالاتش بسیار ساده است. چیزی که هر چند همان معلم هم به من به شکل مستقیم آن را یاد نداد ولی باعث شد شک گرایی نوجوانی من به این سمت سو برود که شاید مسئله را درست متوجه نشده ای.

    1. درود آقای الماسی
      متن شما درخشان بود.
      از یه جایی به بعد خیلی خوب گرم خوندن شدم و دلم نمی‌خواست تموم بشه.
      این نوشته نقاط قوت بسیاری داره.
      شما خیلی خوب تونستید روایت رو با تحلیل خودتون ترکیب کنید.
      بی‌صبرانه مشتاقم تا از شما نوشته‌های بیشتری بخونم.
      یکی دو نکته کوچولو:
      بهتره تا حد امکان از علامت تعجب کم‌تر استفاده کنید.
      توی بازنویسی اگر تونستید بعضی جمله‌ها رو کوتاه کنید. بعضی جمله‌های بلندتر این متن می‌تونست دو یا سه جمله بشه.
      وقتی فاصلۀ نهاد و گزاره زیاد میشه خوندن متن کمی برای خواننده سخت میشه و ممکنه موضوع جمله رو گم کنه.

      با آرزوی بهترین‌ها

  113. امروز در گروه واتساپی کارگاه شعر، یکی از دوستان سراسیمه پیامی گذاشته بود دربارۀ سیاست جدیدی که به‌تازگی اپلیکیشن نسبت به اطلاعات اتخاذ کرده است. نوشته بود هرچند موضوع مستقیماً به شعر مربوط نیست، اما از اهمیت بالایی برخوردار است! چند نفری از دوستان هم آمده بودند و در پاسخش نوشته بودند که: «جانان! ما کاربر دنیای اطلاعاتیم و گمان مبر که قواعد این بازی، در سایر اپ‌ها به نفع ما باشد!» به‌هر حال این بهایی است که برای استفاده از خدمات دنیای مجازی باید بپردازیم. یاد دو فیلم مستندی افتادم که خیلی رویم تأثیر گذاشته بودند: بقا و قرن خود. هر کدام به نحوی بیانگر این واقعیت‌ بودند که مدت‌هاست عصر برده‌داری نوین فرا رسیده‌است. میشل فوکو به گمانم گفته بود ما «بدن‌های رام»‌شده‌ای هستیم که در توهم آزادی به‌سر می‌بریم! در این دنیای مصرف‌گرا با حکومت‌ نظام سرمایه‌داری همگی تبدیل به برده‌هایی شده‌ایم که ارزش‌ها و سرمایه‌ها _ یک مشت تصویر را _ مرتب تولید و مصرف می‌کنیم! من که تصمیم گرفته‌ام بیشتر تصاویر تخیلی ذهنم را تولید کنم تا پیگیر و مشتری تصاویر مبتذل بیرون باشم!

    964 کاراکتر
    کلمات عینی: 9
    کلمات ذهنی: 178

    1. سلام میترای عزیز
      کاش هر روز یکی از قطعه‌ها بنویسید و منتشر کنید.
      نگاهتون و همینطور شیوۀ نقل‌قول‌کردنتون جذاب بود.
      فقط یه نکته: تا حد ممکن از علامت تعجب کم‌تر استفاده کنید.

  114. “ریخت و پاش”

    سلام من و قطعه امروز

    چندروزی است که در حال و هوای تفکیک و فیلتر کردن وسایل شخصی و خونمون هستیم. امسال احتمالا بتونیم به یکی از دو کشور مورد نظرمون مهاجرت کنیم، پس با همسرم قرار گذاشتیم قبل از باز شدن مرزها به سمت کشورهای دیگه، تا فرصت داریم با آرامش خاطر به پاکسازی خانه بپردازیم.

    توصیفی که من از خانه داشتم، امروز دچار تزلزل شد! مگر می‌شود اینقدر وسایل داشت و باخبر نبود! از آشپزخانه به سالن نگاه میکنم، کف زمین معلوم نیست! روی زمین پر است از کارتن‌ و کیف‌های قدیمی‌ پر از وسایل قدیمی‌تر!

    همسرم برای جابجا شدن مجبور است مثل فنر از روی وسایل بپرد. گرد و غباری که بپا شده  ته گلویم چسبیده و صحبت کردنم سخت شده. خوشبختانه آشپزخانه بزرگ است و جایی برای نشستن دارد، البته تا زمانی که پاکسازی آن را شروع نکرده باشیم. پروژه آشپزخانه هم خودش سوژه‌ای جداست. بالاخره، توانستم کلاس فوق‌العاده استاد کلانتری رو از آشپزخانه پیگیری کنم! حالا اینم بگم که همان موقع، همسرم هم معلم زبان خصوصی داشتند که روی میز سالن، بین کارتون‌ها  نشسته  بودند!

     بعد از این صحنه‌ها تصمیم گرفتم هر سال با خونه تکونی، وسایلمون رو هم تفکیک کنم.

    بدونه احتساب اسم قطعه دقیقا هزار کلمه است.
    ممنون

    1. شما خیلی خوبه این قالب از قطعه‌نگاری رو درک کنید و با ذوق و سلیقه این کار رو انجام می‌دید.
      شما از نویسنده‌هایی هستید که مطمئنم با تداوم در کار، خواننده‌های پروپاقرصی خواهید داشت.
      فقط یه نکته کوچولو: تا حد ممکن سعی کنید از علامت تعجب کم‌تر استفاده کنید.
      از لطفی به من داشتید بی‌‌نهایت سپاسگزارم.

  115. فصل اول
    گذر عمر

    من فرزند آخر خانواده پنج نفری مان بودم ودر کلاس چهارم دبستان درس میخواندم و البته دردانه پدر و مادرم هم بودم. دو برادر بزرگتر از خودم داشتم که بیشتر اوقات با هم جنگ و دعوا داشتیم. ولی در همه حال پدرم طرف مرا میگرفت و حسابی لج برادرهایم در می آمد. حیاط خانه ما دست کمی از یک بهشت کوچک نداشت، درخت سیب و انار، گیلاس و پرتقال که پدرم زحمت زیادی برای رشد آنها میکشید. مخصوصا درخت سیب را خیلی دوست داشت وهر سال کلی هم سیب تازه میداد. دورتا دور حیاط را گلهای آفتاب گردان کاشته بودوبین آنها را هم با سبزی ریحان و تره و شاهی پر کرده بود. مگر از عطر سبزیها و دیدن درختان میوه سیر میشدم؟! پدر من حساسیت زیادی روی تعداد سیبهای درخت سیب داشت و شاید باورتان نشود آنها را شمارش میکرد گاهی اوقات به مادرم میگفتم: مادر جان! چرا پدر اجازه نمیدهد من هر چقدر که دلم میخواهد ازاین سیب ها بچینم و بخورم؟ مادر در جواب من کمی مکث میکرد و میگفت: جان دلم، پدرت با وجودیکه سنی از او گذشته است، نمیخواهد بپذیرد که زندگی خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکنیم، میگذرد و اینروزها هرگز تکرار نخواهد شد. حالا که بزرگتر شده ام معنی حرفهای مادرم را خیلی بهتر درک میکنم. یک روز که پدر در خانه نبود و من مشغول درس خواندن بودم، خواهر زاده ام که از من دو سال کوچکتر بود به خانه ما آمد حوصله اش سر رفته بود و ازمن خواست که کمی باهم بازی کنیم بعد از کلی بازی و شادی کردن، گفت: دلم میخواهد چند تا از سیبهای درخت سیب را بچینم و بخورم. من به او گفتم: اصلا امکان ندارد چون پدرم آنها را شمارش کرده است و اگر بفهمد که تعداد آنها کم شده است، خیلی ناراحت میشود. ولی خواهرزاده ام حرف مرا گوش نکرد و چهار سیب از روی شاخه های درخت سیب را چید و درحالیکه سعی میکرد مرا حرص بدهد آنها را گاز میزد، چون خودم اجازه چیدن و خوردن سیبها را نداشتم خیلی عصبانی شدم وبه او گفتم: به پدرم میگویم تا تو را ادب کند. شب که پدرم به خانه آمد، ماجرای چیدن سیبها را برایش تعریف کردم، چشمتان روز بد نبیند چنان الم شنگه ای بپا شد که از کرده ام پشیمان شدم. مادرم سعی میکرد پدرم را آرام کند و مدام تکرار میکرد، سیبها و بقیه میوه های درختان حیاط برای خوردن است نه تماشا کردن، بگذار بچه ها بخورند و شادی کنند.دنیا زود گذر است و ارزش این رفتارها را ندارد.
    من این خاطره را به دو دلیل هرگز فراموش نخواهم کرد. اول اینکه عمر ما به کوتاهی دم و بازدم ما است و ما متوجه گذر آن نیستیم و دوم اینکه از داشته هایمان لذت ببریم و در لحظه زندگی کنیم.
    به قول پائولو کوئلیو نویسنده برزیلی که میگوید:《همهٔ ما در حقیقت مهمانان این دنیا هستیم، در حال گذر از یک زندگی به زندگی دیگر، و نمی‌توانیم فراتر از کردارهای نیکمان باری برداریم. 》کلمه:498 عینی 80 ذهنی:418

    1. من به خاطر این نوشتۀ فوق‌العاده خوب به شما تبریک می‌گم خانم علیزاده.
      سرعت رشد شما تحسین‌برانگیزه.
      این تمرین خیلی دلگرم‌کننده‌ست. و نشون میده شما پتانسیل تبدیل شدن به یک داستان‌نویس خوب رو دارید.
      نکاتی هم دربارۀ ارتقای نثر و زبان هست که به‌تدریج در کلاس خواهم گفت که اونا حتما به ارتقای نوشته‌هاتون کمک خواهد کرد.

      باز هم بهتون تبریک می‌گم.

      1. سپاسگزارم استاد عزیز شما بهترینید
        بازخوردهای شما بسیار سازنده و مفیده برای من زنده باشید.

        1. خواهش می‌کنم.
          نظم و مداومت شما فوق‌العاده‌ست.

      2. استاد در ادامه این قسمت از فصل، کار مادرم به بیمارستان کشید فقط به خاطر خبرچینی من، مونده بودیم به کسانی که میومدن عیادت مادرم چی بگیم بخاطر چند تا سیب اخه؟😄🤭

  116. توي اتاق نشسته بودمو داشتم شيرازي درست ميكردم منظورم سالاده، خونه رو بوي رنگ برداشته بود.مامان تو اشپزخونه داشت كوكو درست ميكرد و حسابي خسته بود . ميگفت از كت و كول افتادم،ولي ارايش كرده بود و مثل هميشه روي لباي قيتونيش رژ قرمز زده بود.از صبح داشت مهمونخونه رو رنگ ميزد.كار هر سالش بود،خودش رنگ ميزد. امسال فيلي زده بود.كارش زياد تميز نبود.رد موهاي چرتكه كامل رو ديوار بود.تك و توك تار هاي چرتكه هم قاطي رنگها چسبيده بود به ديوار،ولي كسي به روش نمياورد.حسابي حواسش به جيب بابا بود كه پول به نقاش نده.مامان گفت: قشنگ خرد كن.حواسم بهش بود.يه تيكه روغن انداخت تو ماهي تابه، النگوهاش تو دستش جيرينگ جيرينگ ميكرد.نور زرد لامپ تو مردمك چشمم ميزد داشتم نگاش ميكردم و از اين همه انرژي لذت ميبردم. خوشبختي رو ميشد از يك قدمي حس كرد ، همه چيز ساده ولي پر از انرژي، انگار زندگي واقعي تو زندگيا بيشتر جريان داشت، الان همه چيز مصنوعيه.

    1. سلام
      موضوع و نگاه شما جالبه.
      جزئیات خوبی رو هم آوردید.
      فقط دو نکته:
      یکی اینکه بنا بود کتابی بنویسیم و شکسته‌نویسی رو صرفاً بذاریم برای بعضی دیالوگ‌ها.
      دوم اینکه بعد از هر علامت به فاصله بذارید، یعنی بعد نقطه و ویرگول و…

  117. وارد خانه یکی از اقوام شدیم،
    من و دخترم و اقوام دیگر به مناسبت شهادت مادر عالم حضرت زهرا دور هم جمع شدیم تا با روضه ای دلهایمان را گرم و چهره هایمان را نورانی کنیم و آخرتمان را بی ثواب نگذاریم و مظلومیت بانوی عالم را بی جواب…
    صلوات، فرستاده شد و محفل نورانی ، کم کم خواندن روضه شروع شد .
    چادرم را بر سرم کشیدم، در دل گفتم : مادر جان اشک هایم را جاری کن میترسم از آن روزی که در مجلس شما بی تفاوت باشم.
    بانوی دو عالم نظری کرد و اولین قطره اشک سرازیر شد. کمی گذشت، روضه خوان کلامی گفت : میخواهم چیزی بگویم که در مجالس مردانه نمیشود گفت،
    روزی که به سراغ حضرت رفتند و در را به آن حالت در آوردند حضرت با صدایی رسا گفتند: وارد نشوید با لباس خانه هستم.
    این را که شنیدم درونم آتش گرفت،
    مادر حتی در آن لحظه و در آن وضعیت به فکر حفظ حریمش بود آنوخت در جامعه امروزی تلاش بر این است که این حریم ها را بشکنند و زنان را بی ارزش نشان دهند و بازیچه دست دولت ها و سیاست ها وآقایان کنند.
    چقدر بی رحمانه هست که وقتی مادری باردار در آن موقعیت به فکر ارزشش هست ، مادری بی تفاوت نسبت به جایگاهش به فکر برهنه کردن خود جلوی دوربین هاست .

    1. سلام خانم بکماز ارجمند
      خیلی خوب به متن ساختار دادید. بسیار عالی.
      فقط یک نکته کوچک دربارۀ علامت‌ها: فاصله رو فقط بعد نشانه‌ها بذارید، قبلش لازم نیست.
      مشتاقم نوشته‌های بعدی شما رو هم بخونم.

  118. چند روزی بود که قطعه ای ننوشته بودم و دیروز عصر وقتی که جناب کلانتری عزیز و گرامی بازخورد ها رو گذاشته بودند نگاهی انداختم تا ببینم که نظرشان راجع به قطعه های اینجانب چیست و جالب بود که دیده بودند و بدونِ نگاشتن مطلبی گذر کرده بودند…
    یاد دوران مدرسه ام افتادم که معمولا نا دیده گرفته میشدم…
    هنوز هم دلیل آن بی توجهی ها را متوجه نشده ام،ولی خب اهمیتی هم ندارد…
    دیده نشدن برای من تبدیل به امری بدیهی شده و اشکالی هم ندارد…
    شاید عبور از چهار چوب های تعیین شده دلیل این مسئله است ولی خب ؛ من قدم های ذهنی خودم را برمی دارم…
    زندگی یعنی شکست خوردن و ادامه دادن …

    1. درود بر تو رضا جان
      شما چند تا قطعه نوشته بودید.
      من معمولاً وقتی دوستان چند تا متن رو ثبت می‌کنم برای یکی دوتاش باخورد می‌نویسم. بقیه بازخوردها رو دیدید؟

  119. دوم یا سوم راهنمایی بودم، درست یادم نیست!

    سر کلاس یک انشا خوانده بودم که احضار شدم به دفتر معلم پرورشی. خبرچین، اشتباهی به گوشش رسانده بود برای پسری به اسم مهران، که در واقع برادر بزرگم بود، نامه‌ی عاشقانه نوشته‌ام. او هم می‌خواست وظیفه‌ی گوشمالی دادنم را اجرا و ارشادم کند! آن‌روز چند دقیقه دیرتر به خانه رسیدم. فردا بابا آمد و با مدیر صحبت کرد و آن معلم پرورشی هم با کسر چند نمره از ارزشیابی‌اش به‌سزای عمل ناپسندش رسید!

    خیلی خوش و خرّم تمام و دل‌مان خنک شد، نه؟! تازه درون‌مایه و پیام هم دارد: بنگرید به تبعاتِ قضاوتِ بی‌پایه…
    اما سناریوهای مشابه، با و بی حضورِ زیرآب‌زن و جاسوس و دو‌به‌هم‌انداز و از این قبیل تا دل‌تان بخواهد دوباره اتفاق افتاد و میفتد! امّا یا خود بابا را اصلاً یک بابایی باید می‌آمده و روشنش می‌کرده… یا اساساً دیگر بابایی در کار نبوده که بخواهد شیرمردانه سینه سپر کند و حق را به حق‌دار برساند!

    حالا من مانده‌ام با یک‌عالمه جنازۀ معلم‌های پرورشی که عرصۀ تخیلم دیگر گنجایشِ دفن‌شان را ندارد! نمی‌دانم گورکنِ ذهنم کم آورده یا ظرفیت قبرستان تکمیل شده است؟!

    1. خانم سالاری عزیز
      شما طنز ظریف و خوبی تو نوشته‌هاتون دارید که اگر تقویت بشه به جاهای درخشانی می‌رسه.
      یه نقطه قوت دیگۀ شما هم روان بودن نوشته‌هاتونه.
      من بی‌نهایت مشتاق تا از شما بیشتر و بیشتر بخونم.

  120. در حال آموزش شنا بودم. مربی یک توپ را پرت می‌کرد وسط استخر و من باید آن را از کف استخر برمی‌داشتم. تمرین کردم ولی نشد. حتی یک بار تا نزدیکی این توپ هم رفتم ولی موفق نشدم آن را بردارم. ایستادم لب استخر و چند دقیقه به آب نگاه کردم و در طول این مدت تمام کارهایی که بعد از شیرجه انجام دادم را مرور کردم و با تمام توان شیرجه زدم. طبق معمول موفق نشدم. وقتی بیرون آمدم مربی گفت نسبت به شنا دیدگاهی صد برابر سخت گیرانه تر از واقعیت شنا کردن داری. قرار نیست هسته اتم بشکافی فقط خیلی ساده شیرجه بزن و توپ را بردار. راست میگفت. برای مدتی احساس کردم قبلا که مجبور نبودم چیزی از کف استخر بردارم بهتر شیرجه میزدم. کلید رختکن دستم بود. در یک حرکت ناگهانی کلید را از دستم گرفت و پرت کرد داخل آب. با بی خبری تمام که آیا این بار موفق خواهم شد یا نه شیرجه زدم و کلید را برداشتم. این درست است که زندگی کردن چندان هم کار آسانی نیست اما گاهی این دیوار های مغز ماست که قوانینی چند برابر سخت تر از حقیقت را برای ما وضع میکند. کلید شنا کردن دست و پا زدن نیست بلکه رها کردن، به تعادل رسیدن و شروع حرکات سنجیده برای پیش رفتن است.
    تعداد کاراکتر: ۱۰۰۰
    تعداد کلمات عینی: ۱۸
    تعداد کلمات ذهنی: ۲۰۰

    1. نرگس عزیز
      شما ذوق فراوانی دارید در قطعه‌نویسی.
      تو همین قطعه نقاط قوت زیادی هست. چه خوب که از دیالوگ مربی رو هم آوردید. این متن رو زنده‌تر می‌کنه.
      آیا این قطعه‌ها رو جایی منتشر هم می‌کنید؟

      1. خیلی از لطفتون ممنون استاد. بله یک پیج باز کردم به نام رایت روم روز اول هم آیدی شما رو تگ کردم شما هم فالو بک دادید.

        1. چه خوب.
          لینکش رو اینجا هم برام بذارید.

  121. آوا با اون دامن گلدارش .موهای بلند و مشکی و اندام وظایفش تند تند از اتاق بیرون آمد و با آهنگ کنید که گذاشته بود شروع به رقصیدن کرد.از مدل رقصش خنده ام گرفت دستهایش را تند تند بالا و پایین میکرد.انگشتان دستهاش را باز و بسته میگردد در همان حال پاهایش را به زمین میزد و در کمال تعجب قهری هم میداد که دامنش تکانی بخورد.وقتی تمام این کارها رو با هم انجام میداد.چشم در چشم من دوخته بود.گویی از رقصش باید امتحان میدادم.مواظب بود که یک لحظه از رقصش را نیز جا نیندازم.من چشم در چشم آوا بودم بچه ها واقعا به همین دلیل دوست داشتنی هستند.همان هستند که هستند. رقصشان،اشکشان،اگر دوستت داشته باشند ،اگر از تو خوششان نیاید،همه رو است ،روی رو و هر چه بزرگتر میشوند ،شبیه ما آدم بزرگها کم کم دوست داشتنی بودنشان رنگ می بازد. من خودم ان روز تمام غم هایم را گفته بودم ،اخمهایم در هم بود که شب باید به جایی بروم که همدیگر را دوست نداریم ،ولی هر وقت که میخواهم مانند آوا برقصم به اتاق در بسته ام پناه میبرم .

    1. سلام خانم انیکزی عزیز
      این قطعه چقدر خوب بود و چقدر بهتر از قطعۀ قبلی بود.
      واقعاً کیف کردم.
      جزئی‌نگاری متن هم عالی بود.
      بی‌نهایت مشتاقم تا نوشته‌های بعدی شما رو بخونم.

  122. شب گذشته دوستم با من تماس گرفت، بسیار ناراحت بود، وقتی علت ناراحتی را پرسیدم گفت همکارش در حین رانندگی تصادف کرده است؛ از جزئیات حادثه برایم گفت، آنها سه نفر بودند، زن و شوهر به همراه فرزند؛ خداروشکر حال پدر خانواده و فرزندش خوب است، اما حال مادر خانواده اصلا خوب نیست، لگنش آسیب جدی دیده و حتما باید عمل شود، اما پزشک ها نتوانستند عملش کنند، متوجه شدند مادر خانواده به بیماری کرونا مبتلا شده، الان هم داخل بخش ICU بستری است؛ دوستم از من خواست برایش دعا کنم، واقعا در این موارد چه دعایی می توان کرد، جز اینکه خداوند کمکش کند و دوباره سلامتیش را بدست آورد.
    زمانی که دیگر از دست هیچ پزشکی کاری برنمی اید و داروها دیگر اثر ندارند، فقط باید دعا کرد، فقط به خدا توکل کرد و انرژی مثبت فرستاد؛ چه زمان هایی که روزهای خوبی داریم اما قدر روزهایمان را نمی دانیم و مدام ناشکری می کنیم و چه زمان هایی که، وقتی عزیزمان دچار بیماری سخت می شود، برایمان عزیزتر می شود.
    کاش قدر یکدیگر بدانیم، حتی در عادیترین روزهای زندگی، شاید فردایی نباشد و دیگر عزیزی نباشد.
    عینی۱۴۴ ذهنی۳۸

  123. صبح پدربزرگم تماس گرفت، گفت: از بانک رفاه، برایش پیامکی آمده، مبنی بر اینکه، برای تعیین تکلیف، حساب های مازاد خود، به بانک مراجعه کنید.
    پدربزرگم گفت: معنی‌این پیام چیست؟ من هم گفتم: با بانک تماس می گیرم و جویا می شوم، که معنی این پیامک چیست؛ با بانک تماس گرفتم و گفتم چنین پیامکی آمده و بخاطر بیماری کرونا، پدربزرگم‌ قادر به مراجعه‌نیست؛ خانم‌مهربان‌پشت خط گفت: اگر حساب، آزاد دارند و حسابشان فعال نیست، باید بروند و حساب را ببندند، تشکر کردم و با پدربزرگم تماس گرفتم، حرف های خانم را، انتقال دادم، او هم گفت: حساب آزادی ندارد؛ فردای آن روز، بازهم، پیامکی آمده بود، نوشته بود، برای حال‌شما عزیزان، دیگرنیازی‌نیست، که به بانک مراجعه کنید و‌ به صورت اینترنتی اقدام کنید؛ پیش خودم گفتم: چه جالب، با یک تماس من، دیگر نیاز، به مراجعه ی حضوری نیست.
    چه مواقع بسیاری، که بایک‌ تلفن ساده کارمان حل می شود، اما هیچکس پاسخگو نیست، نمیدانم خاصیت آن تلفن برای یک‌اداره چیست، برخی‌مسئولین هم هستند، کاری که، در یک‌روز انجام‌می شود را، هر روز، به روز دیگری موکول می کنند و شخص باید، فقط در رفت و امد باشد.
    ذهنی۱۴۹ عینی ۳۹

    1. زنده باد نازگل عزیز
      من لذت می‌‎برم از اینکه می‌بینم شما این تمرین‌ها رو اینقدر خوب و تمیز انجام می‌دید.
      پیشنهاد می‌کنم که شما انتشار عمومی این قطعه‌ها رو هم شروع کنید.

      1. سلام، بله چشم حتما🌸استاد خیلی خیلی خوشحال شدم که نظرتون این بود😍😍😍😍😍

  124. قطعه امروز
    ” از کجا به کجا! ”
    سلام، این قطعه‌ای را که می‌خواهم امروز برای شما بنویسم، قطعه نیست! پاره‌ای از وجود من است که امروز دوباره متولد شد!
    به گروه کوچک داستانی که در تلگرام دارم، عضو جدیدی پیوسته و مانند بقیه، متنهای کوچکی می‌فرستد‌. متنهای او فوق العاده سنگین و نگارشش بسیار لطیف ولی در عین حال قاطع است. متنهای او را می‌شود بارها خواند و هر بار از آن مطلب جدیدی کشف کرد. با خواندن آنها مطمئن شدم که این عضو جدید، دغدغه‌های بی‌پایان خشن و غم‌انگیزی دارد. جسارتم را جمع کردم و به پی‌ویشان مسج کوتاهی دادم و تعجب و علاقه خود را به روش نگارش و نگرشش به زندگی، ابراز کردم. نمی‌دانم چرا احساس ناآشنایی نسبت به او فکرم را مشغول کرده بود.
    چت بسیار ادبی و نسبتا خاصی صورت گرفت و در نهایت متوجه شدم درد و غمش همانی است که در من ۴۶ سال رشد کرده و فعلا مسکوت است.
    او هم مثل من اجدادش از بازماندگان کشتار عثمانی بودند. من هم دقیقا وضعیت او را داشتم و جالبتر از آن که هر دو با عینکی یک‌رنگ به اتفاق و روزگار نگاه می‌کنیم! با این تفاوت که من ارمنی هستم و او نیم ارمنی نیم کرد است!
    گفت که متنهایش برگرفته از آن کشتار شوم و بی‌رحم روزگار است، و باید بگویم که این قضیه به وضوح در نوشته‌هایش به چشم می‌خورد.
    آشنایی با او، هدف من از نویسندگی را دوباره متولد کرد. متوجه شدم که هدفم درست بوده و تایید آن، این آشنایی و اظهار تمایل در اشتراک این هدف است.
    انگیزه من از نویسندگی، نوشتن رمانی از همان کشتار است که با اتفاقاتی کاملا واقعی، سخت، مهلک و حتی غيرقابل باور زاده خواهد شد.
    امروز دومین تولد من و مقصودم است. از خداوند عمری می‌خواهم که بتوانم به آن جانه عمل بپوشانم و طنین صدای اجدادم را در بستر تاریخ خاک خورده این دنیای بی‌رحم، به گوشهای بسته آدمی برسانم.
    هیچوقت دیر نیست. مرد عمل میخواهد و پشتکار. چه مهربان است خدا که نشانه‌هایش را برایمان می‌فرستد فقط ما باید چشم و گوشمان باز، زندگی کنیم
    که بتوانیم دعوت او را هر بار دریابیم.
    نویسنده ناآشنای دیر آشنای من، نشانی دوباره برای مقصد من است.
    آ.آلاناکیان
    ۱۰/ ۹۹

    1. خانم آلاناکیان ارجمند
      من قلم زیبای شما رو بسیار دوست دارم.
      شما چرایی نوشتن خودتون رو پیدا کردید، مسلماً به چگونگی بیان درست اونچه که ذهن دارید هم دست پیدا می‌کنید.
      با آرزوی بهترین‌ها.

      1. سلام، ممنون استاد.
        فقط سوالم اینه که بیانم ضعیفه؟

        1. کار شما از نظر من خیلی خوبه.
          و به‌تدریج بهتر و بهتر هم خواهد شد.

  125. صدای هق هق درگلوشکسته دخترک نفسش رابندآورده بودنگاه ملتمس ومعصومش دل سنگ پدرومادرش رانرم نمیکردفریادپدردرفضای اتاق میپیچیدمن که بدتورونمیخام دخترهمه دختراعروس میشن خوب خواستگارت فامیلمه کاررسمی داره خونه داره دیگه چه مرگته چی میخای که میگی نه حالم ازاینهمه گریه بهم میخوره. دخترک :باباجون مگه من چندسالمه نصف عمراونوهم ندارم میخام درس بخونم اصلادوسش ندارم ازش میترسم. پدربسمت دخترک حمله کنان زیرمشت ولگدمیگردش ودادمیزنه چه غلطای اضافی دوسش ندارم همون که گفتم قراره پس فردا بیان جواب منم مثبته. خونه تقریباشلوغ بود.مثل همیشه آرزوتوآشپزخونه مشغول کار. صدای دست زدن وشادی ازمهمونخونه وسمت آقایون میومد. مادرش گفت بدوهنوزکه توآشپزخونه ای زودباش بیامیخان حلقه دستت کنن. وارفت چی حلقه کی جواب داد. مادر:مگه نشنیدی بابابزرگت بله راگفت خطبه خوندن محرمت کردن. دستهای آرزوتوان پاک کردن اشکهاش رانداشت به آرامی چادرسیاه رابه سرکردوتازیرگلوپایین کشیدتاکسی صورت سرخ سیلی خوردشونبینه شایدمعصومیت کودکانه دخترک12ساله دل بعضیهارابه دردبیاره. شایدآبروی پدرزیرسوال بره وهزارشایددیگردراون لحظه فقط یک آرزوداشت خدایاروزی میرسه که بااختیارخودم زندگی کنم وبه خاطرزن بودنم اجباری نداشته باشم خداجونم کی میتونم طلاق بگیرم.

    1. شما زیبا می‌نویسید.
      اما حس می‌کنم متن رو بازنویسی نمی‌کنید.
      اگر بعد از نوشتن نسخۀ اول، متن رو یکی دوبار بازنویسی کنید و در نهایت فاصله‌ها و علامت‌ها رو هم با دقت کنترل کنید نوشته‌هاتون بسیار خوندنی‌تر خواهد شد.
      با آرزوی بهترین‌ها.

      1. صدای هق هق در گلوی شکسته دخترک نفسش را بند آورده بود. نگاه ملتمس و معصومش دل سنگ پدر و مادرش را نرم نمی‌کرد. فریاد پدر در فضای اتاق می‌پیچید: من که بد تو رو نمیخوام. دختر همه دخترا عروس می‌شن خوب خواستگارت فامیلمه، کار رسمی داره، خونه داره. دیگه چه مرگته چی میخوای که میگی نه؟ حالم از اینهمه گریه بهم می‌خوره. دخترک: باباجون مگه من چند سالمه نصف اونم عمر نکردم. میخوام درس بخونم. اصلا دوسش ندارم. ازش میترسم. پدر به سمت دخترک حمله کنان زیر مشت و لگد می‌گیردش و داد میزند: چه غلطای اضافی! دوسش ندارم! همون که گفتم. قراره پس فردا بیان جواب منم مثبته. خانه تقریبا شلوغ بود. مثل همیشه آرزو در آشپزخانه مشغول کار. صدای دست زدن و شادی از مهمان‌خانه و سمت آقایان می‌آمد. مادرش گفت: بدو هنوز که تو آشپزخونه‌ای زود باش بیا میخوان حلقه دستت کنن. وا رفت! چی؟ حلقه؟ کی جواب داد؟ مادر: مگه نشنیدی بابابزرگت بله را گفت؟ خطبه خوندن محرمت کردن. دست های آرزو توان پاک کردن اشک هایش را نداشت. به آرامی چادر سیاه را به سر کرد و تا زیر گلو پایین کشید تا کسی صورت سرخ سیلی خورده‌اش را نبیند. شاید معصومیت کودکانه دخترک ۱۲ ساله دل بعضی ها را به درد بیاورد. شاید آبروی پدر زیر سوال برود و هزارشاید دیگر. در آن لحظه فقط یک آرزو داشت: خدایا روزی می‌رسه که با اختیار خودم زندگی کنم و به خاطر زن بودنم اجباری نداشته باشم؟ خدا جونم کی میتونم طلاق بگیرم؟

  126. انگشتان کشیده اش ب ظرافت وزیبایی پروازپروانه هاروی سیمهای سازش بالاوپایین میرفت وصدای دلنوازقطعه عرفانی ک جمعیت ازشنیدنش ب وجداومده بودن فضاراپرکرده بود. همه سراپاگوش بودندودل سپرده ب شنیدن. وقتی دستانش ازحرکت ایستادهمگان ب احترامش ایستادندوکف زدندباورش براش سخت بوداینهمه تشویق. چقدردلش میخاست مادرش اینجامیبودو…. لبهای شریف این پسرساده اماهنرمندروستانشین ب شرافت سازش ب خنده نشسته بوددرحالی ک گرمای اشک برپهنای صورتش نشسته بود. 🙏🏻

    1. درود خانم مسعودی فر گرامی
      پیشنهاد می‌کنم اگر فرصت داشتید یه نگاهی به تمرین‌ها و بارخوردهای قبلی بندازید.
      برخی نکات نگارشی و ویرایش هست که در بازخورد به دوستان نوشتم و فکر می‌کنم مرور اون‌ها کمک می‌کنه تا به طور ملموس با برخی نکات آشنا بشید.
      بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

      1. انگشتان کشیده‌اش به ظرافت و زیبایی پرواز پروانه ها روی سیم های سازش بالا و پایین می‌رفت و صدای دلنواز قطعه‌ای عرفانی که جمعیت از شنیدنش به وجد آمده بودند فضا را پر کرده بود. همه سراپاگوش بودند و دل سپرده به شنیدن. وقتی دستانش ازحرکت ایستاد همگان به احترامش ایستادند وکف زدند. باور این همه تشویق برایش سخت بود. چقدر دلش میخواست مادرش اینجامی‌بود و… لب های شریف این پسر ساده اما هنرمند روستانشین به شرافت سازش به خنده نشسته بود در حالی ک گرمای اشک بر پهنای صورتش نشسته بود. 
        ۴۶۸ کاراکتر

  127. چند روز پیش دوست دوران دبیرستانم را در فضای مجازی پیدا کردم. یافتن دوستی قدیمی به مثابه‌ی نوشیدن چایی با عطر هل و بهارنارنج است.
    طاهره دختری نترس و انعطاف‌پذیر بود که چشمانی نافذ داشت. او برای تحقق آرزوهایش می‌جنگید و از متفاوت بودن ابایی نداشت.
    هرکس در آن مدرسه مشغول به تحصیل بود برچسب تیزهوش بودن را یدک می‌کشید و فقط دو انتخاب داشت: رشته‌ی تجربی یا رشته‌ی ریاضی. اما طاهره راه خودش را ساخت و برای پیروزی در المپیاد ادبیات تلاش کرد. با وجود اینکه در آن امتحان کذایی موفق نشد. از زندگی کردن دست نکشید؛ دل به فلسفه بست و همین راه باعث شد که طرز تفکر و سبک زندگیش متحول شود.
    با او که حرف میزدم؛ خاطره‌ای دور را به ذهنم آورد. او گفت “تو تنها کسی بودی که از کتابخانه‌ی مدرسه مجلات و کتاب‌های داستان و رمان امانت می‌گرفتی و من تنها کسی بودم که کتاب های فلسفی امانت می‌گرفتم.” از اینکه اینگونه مرا به یاد می‌آورد مسرور شدم. راست می‌گفت؛ به خاطر دارم در زمان امتحانات پایان ترم بود که کتاب دزیره از دستم نمی‌افتاد.
    شش سال از آن دوران می‌گذرد و ما هردو همچنان در پی یافتن جواب سوال‌هایمان هستیم و خواهیم بود.

    12 کلمه ی عینی
    188 کلمه ذهنی
    1006 کاراکتر

    1. زنده باد. چقدر قشنگ و الهام‌بخش بود.
      شما ذوق بسیار زیادی در قطعه‌نویسی دارید.
      کاش بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویسید.

  128. «ترس ات را کنار بگذار»
    دیشب بنا به خواسته ی استادم آقای شاهین کلانتری یک پیج اینستگرامی ساختم و دوتا از بهترین قطعه هایی که نوشتم را پست کردم.قبل از اینکه قطعه ام را پست کنم چند لحظه ای دچار تردید شدم که آیا نام خودم را آخر متن بنویسم یا نه راستش را بخواهید از اینکه نام خودم را بنویسم میترسیدم، از این میترسدم که مبادا دیگران مرا بابت چیزی که نوشتم مسخره کنند ،ولی به خودم گفتم نه! این افکار منفی را کنار بگذار، درسته هستند افردای که تو را مسخره کنندویا حتی از نوشته تو انتقاد کنند ولی این را هم بدان که هستند افرادی که تو را تشویق کنند. کاری که تو باید انجام بدی این هست که نقد ها را بشنوی اگر نقدی درست بود نوشته ات را اصلاح کنی و به کسانی تو را مسخره میکنند بی توجه باشی.واز کسانی که از تو حمایت میکنند ممنون باشی
    یادت نرود که هدف تو از نویسنده شدن این بود که به دیگران یاد دهی ترسشان را کنار بگذارند.
    بعد از اینکه این حرف ها رو به خودم گفتم و یادم امد با چه هدفی وارد این راه شدم اسمم را در انتهای قطعه نوشتم و گزینه ارسال را زدم.
    «فاطمه خوریان»

    1. زنده باد فاطمۀ عزیز
      به خاطر انتشار عمومی نوشته‌ها به شما تبریک می‌گم.
      انتشار با اسم رسمی خودمون باعث میشه خیلی جدی‌تر نگاه کنیم به نوشتن.
      و چه خوب که این تجربه رو به یک قطعه تبدیل کردید.

  129. هوا گرم شده بود. زن جوان پشت میز چوبی پر نقش و نگاری نشسته بود. روبه‌رویش تعدادی لیموترش چیده شده بود. مشغول آب گرفتن لیموها بود که سوزشی در پشت دستش احساس کرد. خراشی پشت انگشت اشاره‌اش دید اما هر چه فکر کرد به یاد نیاورد کی و کجا دستش زخم شده بود.
    “امین میدونی چسب زخم کجاست؟”
    پسرک شش ساله که کنار مادرش ایستاده بود به سمت دیگر آشپزخانه رفت. کشو را زیر و رو کرد و بالاخره چسب زخمی پیدا کرد و به مادرش داد. زن ،سرسری، چسب را روی انگشتش انداخت و مشغول آبلیمو گرفتن شد.
    امین کنجکاوانه پرسید:”اینجای دستت چی شده؟”
    و به زخمی کهنه روی شاهرگ مادرش اشاره کرد. زن با حواس پرتی جواب داد:”لیوان تو دستم افتاد شکست دستم زخم شد”
    -“لیوانه که شکست گردنتم زخم کرد؟”
    زن ناخودآگاه دستش را به سمت گردنش برد و سعی کرد آن را با موهای بلند و مجعدش بپوشاند. زیر لب غرغر کرد و گفت:” چه قدر سوال می‌پرسی!”
    پسرک سرش را پایین انداخت و با خجالت پرسید:”بابا لیوانه رو شکوند؟!”
    زن جا خورد؛ یک لحظه صدای تمامی آن مشاجرات در گوشش پیچید.
    سعی کرد خودش را جمع و جور کند. جواب داد:”نه تقصیر خودم بود”
    969 کاراکتر
    154 کلمه‌ی ذهنی
    45 کلمه‌ی عینی

    1. درود خانم ایمانی عزیز
      مشخصه که شما به داستان‌‌های مینیمال علاقه دارید و به نظر می‌رسه می‌تونید در این قالب چیزهای خلاقانه‌ای بنویسید.
      این نوشته زیبا بود.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  130. توي اتاق نشسته بودمو داشتم شيرازي درست ميكردم منظورم سالاده، خونه رو بوي رنگ برداشته بود’ مامان تو اشپزخونه داشت كوكو درست ميكرد’ حسابي خسته بود ‘ ميگفت از كت و كول افتادم’ ولي ارايش كرده بود و مثل هميشه روي لباي قيتونيش رژ قرمز زده بود،از صبح داشت مهمون خونه رو رنگ ميزد’ كار هر سالش بود،خودش رنگ ميزد’ امسال فيلي زده بود’ كارش زياد تميز نبود’ رد موهاي چرتكه كامل رو ديوار بود، تك و توك تار هاي چرتكه هم قاطي رنگها چسبيده بود به ديوار،ولي كسي به روش نمياورد’ حسابي حواسش به جيب بابا بود كه پول به نقاش نده’ مامان گفت: قشنگ خرد كن’ حواسم بهش بود’ يه تيكه روغن انداخت تو ماهي تابه’ النگوهاش تو دستش جيرينگ جيرينگ ميكرد’نور زرد لامپ تو مردمك چشمم ميزد داشتم نگاش ميكردم و از اين همه انرژي لذت ميبردم. خوشبختي رو ميشد از يك قدمي حس كرد ، همه چيز ساده ولي پر از انرژي، انگار زندگي واقعي تو زندگيا بيشتر جريان داشت، الان همه چيز مصنوعيه.

  131. چراغ راهنمایی
    سر چهار ایستاده بودم تا چراغ یک سمت چهار راه قرمز شود. همین طور نظاره گر اتفاقات بودم. عده ای از عابرین پیاده مثل من منتظر بودن تا چراغ قرمز بشود تا از خیابان عبور کنند. در حالی که ماشین ها و موتور سوارها حق تردد داشتند، تعدادی عابر پیاده  بی توجه به قوانین و چراغ سه رنگ راهنمایی به اصرار می خواستند از لابلای ماشین های در حال حرکت عبور کنند تا خودشان را به سمت دیگر خیابان برسانند. همین بی نظمی باعث می شود حرکت ماشین ها بخصوص در مراکز اصلی شهر کند شود. در این حالت ماشینی که حق عبور داشت به جهت تخطی برخی از عابرین پیاده از حرکت می ایستد و بایستی لحظاتی دیگر بی درنگ منتظر بماند که آیا در چراغ سبز بعدی نوبتش می شود تا در این رقابت پیروز شود یا نه.
    در کل از دور وقتی چهار راه و اتفاقاتش را تماشاگر هستم. تازه متوجه می شوم که در بخش کلان کجای کار می لنگد.
    وقتی در یک بخش کوچکی همچون چهار راه نمی توانیم حقوق همدیگر را رعایت کنیم چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم در بخش های دیگر جامعه همه چیز به خوبی و خوشی پیش رود.
    کلمات عینی:12
    کلمات ذهنی: 186
    کلمات ذهنی: 186

    1. موجز و زیبا بود فرزانه خانم گرامی
      وبلاگ شما رو هم می‌خونم مدام.
      چه خوب میشه اگه تو وبلاگتون نوشتن مقالات طولانی‌تر رو هم جدی بگیرید.

      1. خیلی ممنونم استاد. چشم حتما این نکته شما را هم در نوشته های وبلاگ سایتم در نظر می‌گیرم. کلی ذوق کردم و خوشحال شدم که مطالب سایتم را می‍خونید.

        1. زنده باشد. باعث افتخار خوندن نوشته‌های عزیزی چون شما.

  132. ۳بار داستان را شروع کردم ولی آن‌قدر مکث داشتم که مجبور شدم حذفشان کنم و از اول شروع کنم.
    اصرار داشتم که به جز چارچوب اصلی، چیزی ننویسم و در لحظه‌ی بیان، جزئیات را شکل بدهم.
    چهارمین بار، اولین داستان شفاهی ضبط شد. چند دقیقه‌اش را که شنیدم خدارا شکر کردم که نیاز به ارائه ندارد. البته کم نیاوردم و با همان مکث‌ها، تپق‌ها و صدای گرفته، ۳داستان دیگر هم ضبط کردم.
    خوب و بدش زیاد مهم نیست مهم اینست که بلاخره شد.
    چه موقعیت‌هایی را بخاطر همین ترس در زندگی از دست دادم. ترس شروع کردن، ایده‌آل و کامل نبودن و ترس روبرو شدن با ضعف‌هایم.
    از شنبه تا ۵شنبه هیچ کاری نکردم و امروز که ۴ داستان برای گوشی‌ام تعریف کرده‌ام احساس می‌کنم زندگی‌ام می‌توانست پر از داستان‌هایی باشد که از ترس، هیچ وقت تعریف نکردم و من پرم از “نشدن‌هایی” که از “نتوانستن” نبود از “ترس روبرو شدن و آغاز کردن” بود.
    اگر  در روزگار کودکی هیچ مسابقه‌ای برنده و بازنده نداشت و هرکس وارد مسابقه می‌شد جایزه می گرفت چقدر زندگیمان بهتر می‌شد‌.
    آن‌وقت یاد می‌گرفتیم که نتیجه مهم نیست، مهم در حاشیه‌ی امن قایم نشدن و وارد عرصه‌ی عمل شدن است.

    عینی:۴
    ذهنی:۲۰۴

    1. درود سیران عزیز
      چه تجربه‌نگاری جالبی بود.
      از این جمله هم خوشم اومد:
      «۴ داستان برای گوشی‌ام تعریف کرده‌ام»

      با آرزوی موفقیت‌های روزافزون.

  133. معجزه زندگی
    زمان اینروزها برای من نمیگذرد لحظه های سخت و دردناکی که نفس را در سینه هایمان حبس کرده، روزهای خاکستری که طاقتمان را طاق میکند. عزیزی که دوماه است که در بیخبری از این دنیا به خوابی آرام فرو رفته ونمیداند در دنیای بیقراری ما چه خبر است. نمیدانم در عالم کما چه میبیند نمیدانم اشکها و گریه های همسر و پسرش را میبیند یا نه، نمیدانم دل پر از درد برادرش را حس کرده یا نه، امّا هر چه که بود امروز خدا معجزه اش را به ما نشان داد. با باز کردن چشمانش حضور خدا را به ما یادآوری کرد.امروز بهترین خبر دنیا را به من دادند خدا عزیزمان را دوباره به ما هدیه داد.گاهی برای قدر دانستن یکدیگر تلنگری نیاز است و تاوان سنگینی دارد، بیاییم قبل از اینکه دیر شود از خنده های هم لذت ببریم،درسی که زندگی میدهد همیشه هم ختم به خیر نمیشود.عینی:۱۲ ذهنی:138

  134. خواب نوشت

    اوج آسمان

    به نظرم اول خوابم با مزه بود و آخرش عجیب و معنادار. چون با باربی و قهرمانش شروع شد. قهرمان باربی میخواست به باربی نشان بدهد از پس هر کاری بر می آید و بهترین است. در یک جاده مارپیچی روی کوه کویری، چیزی شبیه جاده گرمسار که هم کوه بود هم یک علف یا گیاه دیده نمی شد. یک قسمت ازجاده که سمت چپ کوه بود و سمت راست دامنه کوه، جاده را با فشار به سمت دامنه شیب ‌کرد و چیزی شبیه سرسره درست کرد که هنگام دویدن،از آن سر بخورد و سرعتش را بیشتر کند و زودتر به جایی که میخواست برسد. بعد با دوچرخه در همان جاده، مرد سوار بر دوچرخه در حال مانور دادن بود جاده مارپیچ را با سرعت میرفت که یک لحظه دوچرخه را رها کرد و شروع به بالا رفتن توی آسمان کرد تمام این اتفاقات را من از بالا شاهد بودم و با بالا رفتن مرد من هم اوج گرفتم بالا و بالاتر تا اینکه دیدم محو تماشای اوج پرواز یک شاهینم، شاهینی که قدرت و زیباییش را با اوج گرفتن و چرخیدن در آسمان به رخ می کشید و یک آن مهدی جای شاهین را گرفت که روبرویم ایستاده بود و از من میخواست از اینکه در بلندای آسمان معلق شده و جلوی نور ماه را گرفته از او عکس بگیرم و من با حالتی مثل نشستن روی صندلی روبروی ماه در آسمان معلق بودم و در حالی که تلاش می کردم گوشی همراه م که پشتی صندلی ام بود را بردارم که از او عکس بگیرم از خواب پریدم.

    پنج شنبه ۱۸ دی ۹۹ ساعت ۶:۴۸ صبح

    کلمات عینی : ۴۸

    1. درود خانم مسعودی عزیز
      کوشش شما برای توصیف یک رویا جای تحسین داره.
      فقط اینکه جمله‌ها می‌تونستن کوتاه‌تر باشن.
      جملات طولانی و بلند کار رو برای خواننده سخت می‌کنن. و گاهی خواننده متوجه نمیشه از کجا شروع کرده و به کجا رسیده.
      به راحتی می‌شه برخی جمله‌های بلند رو به دو یا سه جمله تبدیل کرد.
      با آرزوی بهترین‌ها.

  135. بلاخره بعداز دوماه با شور وحالِ وصف نشدنی بی خبر به خانه برگشتم وامیدواربه اینکه توهم به اندازه من دلتنگ باشی،بخواهم صادقانه بگویم امیدی به دیدنِ دوباره ات نداشتم وهر لحظه منتظر خبری ازتو بودم تا این جدایی را رسماً اعلام کنی.
    روزی که چمدان سفر بستم به ظاهر دیدار مجددی بود باخانواده اما برایِ من تمرین زندگیِ بدونِ تو بود وبرایِ تو فرصتی برای اعلام پایان داستان ما تا همه را از خواب خوشبختی مان بیدار کنی.
    شب ها وروز های طاقت فرسایی بود به خصوص برای منِ فراری از تغییر و حذف تو از زندگی برایِ من تغییری بسیار بزرگ و خارج ازظرفیت است..
    تمام شب هارا با نگاه کردن به عکست گذراندم وصبح ها به امید پیام یا تماسی از تودلخوش به اینکه شاید تو هم کم بودنم را در جهان ات احساس کنی..اما این امید بسی عبس بود ..دردنیایِ توجای خالی نبود که با من پرشود،تو زندگیِ بودنِ من را سالها قبل بی خبر از من شروع کرده بودی.
    ومن بلاخره بارنج بسیار پذیرفتم که ما بدون ِهیچ ادمی نمی میریم وشاید خیلی بهتر به سفر زندگی ادامه دهیم اما حفره ایی از فقدان بعضی ادم ها درقلب و روحمان ایجاد می شود که تا ابد وتا اخرین روز حیات همراه ما خواهد بود.
    کارکتر:۹۹۹ کلمه عینی:۶ کلمه ذهنی:۲۱۵

    1. درود متین عزیز
      جالب بود این قطعه. حس خوندن یک نامه رو به خواننده میده.

  136. چهارشنبه ساعت ۱۶ دقایقی قبل از امتحان ریاضی مهندسی که علیرغم استرس فراوان حس نوشتن امان نداد:
    دوازده روز از شروع دوره نویسندگی می‌گذرد. چند روز پیش یکی از دوستان داخل گروه از همه خواست که خودشان را معرفی کنند. آن روز فهمیدم من جز چهار نفر کم سن و سال کلاس هستم. راستش قبل از شروع این دوره از بازخورد هایی که از اطرافیان می‌گرفتم فکر میکردم یکی از یکه تازان نوشتن هستم و از زیبایی نثر و رعایت اصول نگارشی رقیب ندارم اما بعدها که قطعه‌ی بزرگترها را خواندم دیدم چون مطالعه‌ی بیشتری دارند قطعه های بهتری می‌نویسند. تا اینجا در حال روایت داستان بودم و حالا میخواهم چیزی که زندگی نقش اول را از تعادل خارج کرده بگویم. در حال ناامید شدن بودم و هفته اول هیچ قطعه‌ای برای بازخورد ارسال نکردم. ضد قهرمان داستان هم خودم بودم که هیچ حرکتی نمی‌کردم. اما یکباره گفتم باید تمرینات را انجام بدهم حتی اگر نتایج خوبی نداشته باشند. از اینجا کشمکش های داستان شروع شد و هنوز هم ادامه دارد. نویسنده امیدوار است در تعادل ثانویه یک نویسنده عالی باشد که از این که از سنین کمتر وارد عرصه نویسندگی شده بی نهایت خوشحال است و معتقد است.
    تعداد کاراکتر: ۹۹۹
    تعداد کلمات عینی: ۷
    تعداد کلمات ذهنی: ۱۹۲

    1. نرگس جان
      من کار شما رو تحسین می‌کنم.
      و خوندن قطعات شما بی‌نهایت لذت بردم.

  137. پیکان‌های بی‌پایان

    دوستم که زنی همسن و سال من است، دچار بیماری روده‌ای مزمنی است که سالها درگیرش کرده. دوا درومان‌های زیادی انجام داده ولی زیاد تاثیرگذار نبوده. پزشکهای معالج او همگی به یک‌عقیده هستند که این بیماری به دلیل مشکلات و درگیری‌های عصبی پیش می‌آید و در صورت گرفتار شدن امیدی به خلاصی نیست و تا آخر عمر باید با آن مدارا کرد!

    مادر و پدر او فوت کرده‌اند و خانواده نزدیکی ندارد. همسرش هم در ایران تنهاست و خانواده‌اش مهاجرت کرده‌اند. مشکلات فراوانی دارند و روز به روز فشارهای عصبی هر دو زیاد می‌شود؛ در نتیجه بیماری‌ دوستم عود کرده و گرفتار بیمارستان و دست به دامان دکترها شده. تقریبا من تنها دوست صمیمی‌اش هستم و فقط من در جایگاه کمک به او قرار گرفتم. به خاطر دختر نازش هم که شده دلم نمیآید تنهایشان بگذارم و تقریبا کار هر روزم شده رسیدگی به آنها. رفت و روب، آماده کردن غذا، رسیدگی به درسهای گل زیبایم که قشنگترین و لذت بخش‌ترین قسمت کل این دوره از زندگی‌ام است و…

    با عمیق‌تر شدن در مشکلات دوستم، متوجه این موضوع شدم که آنچه بر سرمان  میآید فقط مقصرش ما هستیم. درست است که روزگار بر وقف مراد خیلی از ما نیست ولی با مرور زندگی او یادم آمد که خود او چقدر سختگیر بوده و گله و شکایت بی‌وقفه از اطرافیانش و زمین و زمان هر لحظه از عمرش را تاریک کرده بود. در نهایت از تشنجها و اذیتهایی که خودش بر زندگی‌اش به طور مضاعف تحمیل کرده بود؛ درگیر بیمارستان و درد و مشکلات فراوان شد‌.

    زندگی به اندازه کافی بی‌رحم است. نیازی نیست ماهم خودمان را در تیر راس پیکانهای بی‌پایانش قرار دهیم.

    آ.آلاناکیان

  138. اشعه های بی رمق و کمرنگ خورشید به زور از پنجره آشپزخانه به داخل هال سرک کشیده اند و نور نارنجی رنگ زیبایی را در فضا پخش کرده اند. خسته روی کاناپه افتاده ام و احساس دو گانه شادی و دلتنگی را در این عصر زمستانی دارم. آلبوم ها و عکسهای قاب شده و بدون قاب اطرافم را محاصره کرده. تولد تمام شده.از گوشه چشم نگاهی به عکسهای نوزادیش میکنم. وای من و همسرم چقدر جوان بودیم و پسرم چقدر شیرین و دوست داشتنی. چند سالی است به این تولد های بدون حضور خودش عادت کرده ایم. من و همسرم و دخترم. و دخترم که همیشه همدم و شاهد دلتنگی‌ها و غمهایم بوده و بدون او چقدر دنیا برایم تنگ میشد. او کلیپی برای برادرش درست کرد که از عکسهای نوزادیش شروع می شد بعد مدرسه و دانشگاه و سربازی و ازدواج و سرانجام به سوئیس ختم می شد با آهنگ تولد زنده یاد محمد نوری. شاید محمد نوری هم این ترانه را برای یک عزیز دور از وطن خوانده چون لحن صدایش هم شادی دارد هم غم.
    نمیدانم پشیمان باشم یا نه، اما حتی یک بار هم به او نگفتم که نرود. فقط یک مادر میتواند به این راحتی دل بکند. فقط یک مادر.

    1. درود خانم صادقی عزیز
      بسیار زیبا و تاثیرگذار بود.

  139. طلاق واژه عجیبی که همه از شنیدنش رنج می‌برند ولی گاهی مثل مرگ آخرین راه نجات است. طلاق خلاص کردن رابطه‌ای است که هیچگاه به آن امیدوار نبوده‌ای. مثل فردی که از روی پل سقوط کرده و ظاهرا آسیبی ندیده ولی در واقع مرگ مغزی شده و هیچ امیدی به دوباره زنده بودنش نیست. چند وقتی بود که منزل ما متشنج شده بود. با تلاش های اطرافیان هم گرهی از مشکلات ما باز نشد. مدت ها کج‌دار و مریز این کالبد را زنده نگه داشتیم اما زنده نشد که هیچ روح هم از این جسم بلاتکلیف خسته شد. از آنها خواهش کردم بیایید غم این مرگ را به جان بخرید و این دندان لق را برای همیشه بکشید. سرانجام طلاق برای پدر و مادر من هم اتفاق افتاد. بعد از آن روز من بودم و یک کوله پشتی با لباس و وسایل ضروری. هر روز خانه یک فامیل چشم از خواب می‌گشودم. بعد از آن روز من شدم پدر و مادر، پدر و مادرم. به درد و دل هایشان گوش میکردم میگفتم زندگی هنوز هم جریان دارد. دیگر هیچ وقت نتوانستم عید ها عید دیدنی بروم. دیگر هیچ عکس خانوادگی نگرفتم. بعدها هر کدام جدا جدا ازدواج کردند و من تازه دیدم آن کالبد که روح سرگردانش از این جسم نیمه جان کلافه شده بود متعلق به من بوده.

    تعداد کاراکتر: ۱۰۰۱😂 استاد یک کاراکتر بیشتر شد خیلی سعی کردم همین یکی هم کم کنم ولی نشد.
    تعداد کلمات عینی: ۲۱
    تعداد کلمات ذهنی: ۱۹۸
    و این که استاد این اتفاق برای دوستم اتفاق افتاده نه خود من.

    1. درود نرگس عزیز
      جالب بود. منم قبلاً یه چیز طلاقناکی اینجا نوشتم:
      آموزش تولید محتوا
      و اما:
      قرارمون این بود که به رخدادهای روزمرۀ شخصی و جدید خودمون اشاره کنیم توی قطعه‌ها.

  140. نه ساله بودم که سر کلاس انشا با این موضوع مواجه شدم اگر شما معلم بودید چطور با دانش آموزان رفتار می‌کردید؟ در آن روز ها من همیشه فکر می‌کردم اگر معلم شوم روابط خیلی نزدیکی با دانش آموزان خواهم داشت. برای نوشتن چنین انشایی هرچه فکر کردم کلمات به شکل های طنز گونه به ذهنم جاری شد. من هم مقاومت نکردم. هر چه مغزم اراده کرد نوشتم. آن موقع علاوه بر خانم معلم خانم مدیر و ناظم ها هم انشا های ما را میخواندند و نقد میکردند. میکروفون مدرسه اسمم را پیج کرد. وقتی به اتاق دفتر رفتم خانم ناظم انشای مرا خوانده بود و در حال نوشتن نکاتی داخل دفترم بود. سایرین رو به من کردند و گفتند متن خنده داری نوشته بودی اما باید کلاس را جدی بگیری و آنچه که دیدگاه واقعی تو نسبت به معلم شدن است را بنویسی. توصیه هایشان را تایید کردم و از اتاق دفتر بیرون آمدم. ناراحت نبودم اما مطمئن بودم چیزی جز دیدگاه واقعی و اراده ذهنم ننوشته بودم. بعد از آن روز بیشتر نوشتم. گاهی نوشتن از من محافظت می‌کرد و گاهی هم من از نوشتن. بعدها فهمیدم اگر تحمل سختی یک کار برایت با معنی بود یعنی به این کار علاقه مندی. بعدها فهمیدم به نوشتن علاقه دارم.
    تعداد کاراکتر: دقیقا ۱۰۰۰
    تعداد کلمات عینی: ۲۵
    تعداد کلمات ذهنی: ۱۸۵

    1. درود نرگس گرامی
      از خوندن این قطعه لذت بردم.
      نگاه و نگرش شما جای تحسین داره.
      و این جمله رو هم خیلی دوست داشتم:
      «گاهی نوشتن از من محافظت می‌کرد و گاهی هم من از نوشتن.»

  141. امروز میل خواندن در دلم جوانه زد.ساعت های دلگیر روز جمعه را با غرق شدن بین کلمه ها و جملات کتاب یازده دقیقه از پائولو کوئیلو گذراندم و بارها و بارها از قدرت نویسنده در خلق چنان دنیایی در حیرت ماندم.
    خواندن کتاب های او برای من شناور شدن در دریایی از جادو را تداعی میکند.کلمات مرا مسخ میکنند و گویی جملات نویسنده با چیزی درون من ارتباط برقرار میکند. این ارتباط و اتصال، جریان شگفت انگیزی از لذت و حیرت را به دنبال دارد که بعد از خواندن هر متن یا نوشته ای اتفاق نمی افتد.
    همه نویسنده ها این گونه نیستند.گویی برخی جادوی مخصوص خود را دارند و پیامشان را به کمک آن به خواننده می رسانند.آنها دنیایی از تجربه و خرد را بین انبوهی از کلمات می گنجانند و حال این وظیفه مخاطب هوشمند است تا گنج ها را از دل فوران تخیل نویسنده پیدا کند.
    همیشه دوست داشتم شبیه این دست از نویسندگان قلم بزنم…اینکه با ابزار جادو جرقه ای در ذهن خواننده ایجاد کنی شگفت انگیز است،این طور نیست؟
    به نظر من هدف نویسنده این نیست که مخاطب نوشته هایش را بی چون و چرا بپذیرد، چرا که اینکار در شان یک انسان آگاه نیست.اما شاید لرزاندن پایه های افکار مخاطب پیرامون یک موضوع بزرگترین رسالت نویسنده باشد.
    اگر نویسنده قلمش را با جادو عجین کند، این لرزش در ذهن مخاطب عمیق تر رخ میدهد.حال سوال اینجاست…چگونه میتوان به این ابزار حیاتی و شگفت انگیز برای نویسنده یعنی جادو دست یافت؟

    تعداد کاراکتر:۱۰۰۸
    تعداد کلمات عینی:۵
    تعداد کلمات ذهنی:۲۵۰

    1. درود خانم کاشانی ارجمند
      زیبا بود. چقدر خوب که تونستید دربارۀ نویسنده و کتاب محبوبتون اینطور بنویسید.
      فقط کاش در ابتدای متن کمی بیشتر دربارۀ کتابی که خونده بودید توضیح می‌دادید، این خوندن متن رو برای مخاطب جذاب‌تر می‌کرد.

  142. امروز صبح ،آماده شدم و به کلاس نقاشی رفتم در کلاس وسایلم را به ترتیب چیدم و با حس خوبی شروع کردم به گذاشتن رنگ روی پالت ولی متاسفانه، اندکی از رنگ آبی روشن از گوشه ی پالت کج شد و با وجود روپوشی که به تن داشتم قسمت پایین مانتوام را رنگی کرد من ناخودآگاه با دستم خواستم رنگ را بردارم ولی بدتر شد چون دستم رنگی بود رنگ بر روی مانتوی مشکی ام پخش شد نخواستم حال خوبم را تغییر دهم به روی خود نیاوردم.دو ساعت بعد که به خانه رسیدم، به کمک خواهرم با حلال ها سعی در پاک کردنش داشتیم ولی بی فایده بود.با ناامیدی انتهای کمد قرارش دادم ولی خواهرم با تکه ای پارچه که گلی زیبا بر روی آن گلدوزی شده بود آمد و دور گل را چید و آن را بر روی لکه دوخت اول فکر کردم شاید از مد افتاده و زشت شود ولی در انتها که به تن کردم اتفاقا زیباتر از قبل شد.اینکه یه تغییر کوچک توانست زیبایی اش را دوچندان کند برایم جالب بود به گمانم میشود در زمانی که چیزی رخداد که برایمان خوشایند نبود،ورژن زیباتری از خود را نشان دهیم.
    ۸۸۶کاراکتر
    ۷۶کلمه عینی
    ۱۳کلمه ذهنی

    1. یاسمین عزیز
      چقدر زیبا و خوب بود.
      شما قطعه‌نویس خوبی هستید.
      کاش بیشتر و بیشتر بنویسید.
      چون مشخصه که با تداوم به جاهای خیلی خوبی خواهید رسید.

  143. امروز خبری خواندم مبنی بر این که یکی از بچه های کار به نامِ رضا که چند سال قبل به برنامه ی ماه عسل دعوت شده بود و به این پرسش که چه آرزویی داری، جوابی از روی ناامیدی داده بود که فرصت نکرده ام که آرزو کنم ؛ خود کشی کرده است….
    خواندن این خبر واقعا غریبانه بود….
    البته که آمار این رویداد بسیار بالا است و نمی توان به این یک مورد بسنده کرد!
    ولی خب اتفاقی است که اتفاقی اتفاق نیفتاده است و سالها زمان لازم است تا یک جامعه به این حد از گرفتاری دچار شود…
    جایی که امید وجود نداشته باشد حتی جُغد هم در آنجا آواز نخواهد خواند….

  144. شادی گمشده
    با زنگ گوشی از ذهن شلوغ و خط خطیِ اینروزهایم جدا شدم، یکی از دوستانم پشت خط بود که اخیراً به کرونا مبتلا شده بود و قریب به یکماه در آی سی یو بستری بودامَا لطف خدا شامل حالش شد و حالا در سلامت کامل به سر میبرد.او از من خواست که یکساعتی باهم بیرون برویم. بازار مثل همیشه نبود، مغازه های خالی از مشتری، کودکانی که در سوزو سرما با یک ژاکت کهنه و پاره التماس میکردند، خاله تو را به خدا یک آدامس بخر، لااقل یک فال بردار، صورتکهای غمگین و عبوس، چشمان مردم شهرم به دنبال کمی شادی میگشت، اما سالهاست که خنده از روی لبهایشان فراری است.
    ای کاش توانِ جادوئی داشتم که تمام آدامسها و تمام فالها و یا اصلاً تمام غمهایشان را یکجا میخریدم، پیرمردی را دیدم که گوشه خیابان نشسته بود،سرش پایین، و دستش بسوی رهگذران دراز بود. حتما احساس شرمندگی میکرد، آخَراو الان باید در خانه ای گرم میبود و نوه هایش به دورش حلقه میزدند.امّا حالا برای لقمه ای نان تمام شرمش را کف خیابان میریخت، ناخداگاه یاد جمله ای از گاندی افتادم.
    دادگاهی بالاتر ازعدل وجود دارد و آن دادگاه وجدان است.
    ذهنی:167 عینی:28

  145. با درود به استاد عزیز
    ساعت یک ربع از دوازده نیمه شب گذشته است . فکر مرا جوانی نقاش مشغول داشته است که روزی با او در اتلیه اش اشنا شدم که با من از هنر نقاشی می گفت و اینکه در سرزمین او ، سرزمین من هنر چقدر بی ارزش شده است .به او حق می دادم چرا که دیگر هیچگس به هنر فکر نمی کرد.سختی روزگار ،کوپنی شدن اجناس،صف های طولانی مردم ،برای بدست اوردن قطعه ای خوردنی ، شاید که دیگر وقتی برایشان نمی گذاشت که به معنویات فکر کنند .انها که متمول تر بودند طبق معمول از غذاهای متنوع می گفتند .و انهایی که بیشتر جمعیت را تشکیل می دادند ،از کوپنهای ارزاق و صف های طولانی می گفتند . ان روز که با این جوان اشنا شدم خیلی غمگین می نمود . و چندی بعد دیدم که محل کارش تعطیل شده و این هم یکی دیگر از مسایل معمول در سرزمین من بود .
    وضع اقتصادی خیلی بدی بود .خیلی جوانان بیکار بودند و اگر جوانی هم سرمایه ای جور می کرد و به کاری می زد ، سرمایه اش راکد می ماند .مغازه ها را می دیدیم که مدت کوتاهی بیش دوام نمی اوردند و مغازه ای که دیروز کتابفروشی بود امروز بوتیک بود و فردا اغذیه فروشی می شد .روزی ان جوان نقاش را در بوتیکی دیدم .درست بود به خاطر موفق نبودن در کار قبلی اش به این حرفه روی اورده بود .
    بلی او همیشه اظهار می داشت که در زمان و مکانی که هنر اصلا ارزش خودش را ندارد ، پرداختن به هنر یعنی وقت تلف کردن .باوجود اینکه به او حق می دادم ولی می گفتم ای کاش مجبور نبود اون کار هنری اش را به این مغازه تبدیل کند

    حدود ۳۸ کلمه عینی بقیه ذهنی
    استاد محترم لطف می کنید بگویید این نوشته من از چه جنس نوشته ای است ممنون می شوم

    1. درود ناهید خانم گرامی
      در پاسخ به سوالتون باید بگم که این نوشته یک یادداشت حساب می‌شه. و چه خوب که ساختار تمرین رو به خوبی رعایت کردید تو این یادداشت.
      من از خوندن متن شما لذت بردم.
      یه نکته کوچولو هم هست که در حاشیه باید بهش اشاره کنم:
      فاصله رو فقط بعد از علامت‌ها بذاریم، نه قبلش. همین.

      بی صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  146. سهم هر یک از ما از بودن در این جهان، به وسعت جغرافیای این جهان است. با خود می اندیشم، کجا اتصالم را به این وسعت بی نهایت از دست دادم و در ابعاد جسمم محدود شدم؟ کجاست که بودنم، همه بودنم را از یاد بردم و دنیایم خلاصه شد در این روزمرگی ها، خلاصه شد در میزان فتوحاتی که در دفتر مشق زندگیم ثبت کردم. کجا ارتباطم با کل، با دیگران و با تمام اجزای هستی قطع شد و در زندانی سرد گیرافتادم؟ به راستی آن نقطه کجاست که دیگر هیچ چیز راضیم نکرد، هیچ لذتی قلبم را به لرزه در نیاورد و دیگر شعف در وجودم جاری نشد. آنجا که از روحم دست شستم ، از امید پیوستن به کل و خودم را در باتلاقی ترین بخش زندگی غرق کردم. آنجا که دست به کشتن هر روزه ی خودم زدم.
    گمان می کنم لحظه ای که آدمیزاد لذت های کوچک زندگی اش را به امید اندوختن چیزی بزرگتر برای فرداهایی مبهم از دست داد، آنجا که فراموش کرد بزرگترین رسالتش تجربه زیستن است، آنجا که تمام سادگی های زندگی در پس زرق و برق پیچیدگی‌ها بی ارزش شد، درست در همان نقطه، مسیر را گم کرد یا بهتر است بگویم مسیر را گم کردم و اتصالم را به جهان برای همیشه از دست دادم.
    در اعماق قلبم اما، کسی باور دارد که راهی برای بازگشت است. باور دارد که آغوش این جغرافیا، برای بازگشت من و ما گشوده است. انگار شمعی در خانه، همیشه برای ما روشن بوده و نوایی اسرارآمیز ما را به برگشت دعوت می کرده است.
    به گمانم کافیست در همین لحظه چشمهایم را ببندم، به درون سفر کنم و در خانه چشم بگشایم.
    تعداد کاراکتر (بدون اسپیس):1000

    1. یلدا جان، شما زیبا می‌نویسید. نگاه شما به زندگی عمیق و جذابه.
      فقط اینکه این متن از چیزی که ما برای تمرین خواسته بودیم دوره. قرار بود با یه رخداد مشخص و ترجیحاً عینی شروع کنیم و بعد از دل اون رخداد یه نکته بیرون بکشیم.

      1. سلام و متشکرم که نوشته من رو خوندین. تصورم این بود که برداشتها و دریافتهای ما از وقایع میتونه جزو قطعه نویسی برای کلاس قرار بگیره. متوجه نکته ای که ذکر کردین شدم و حتما در قطعه های بعدی رعایتش می کنم.

  147. رویای عجیبی دیدم ، پر از حیوانات وحشی که مرا دنبال میکردنند و یکی از آنها پلنگی سیاه بود که جثه ای بسیار بزرگ و با هیبت داشت که در تلاش بود مرا بگیرد
    زمانی که به من رسید من از ترس ایستادم و از فرار کردن دست کشیدم ، روباه ها و ببر ها و مارهای سرمه ای رنگ نزدیک و نزدیک تر میشدند که ناگهان آن ببر سیاهی که مقابل من بود تبدیل به پری (جن) شد ،
    گیسوان بلند مشکی و فر و قامتی همچون سرو داشت ، گویا برای محافظت از من آمده بود
    شمشیر از قلاف برهنه کرد و من را پشت خودش پنهان کرد
    ناگهان همه آن موجودات ایستادند و انگار که کسی جلویشان را گرفته برگشتند
    به پشت سرم نگاهی کردم
    دشتی وسیع با تپه هایی سبز رنگ وجود داشت
    ابرها سیاه بودنند و هوا طوفانی بود
    به پری نگاهی کردم با عنوان تشکر اما مکالمه ای بینمان صورت نگرفت
    او ناپدید شد
    و من آشفته راه افتادم تا فرزند گشمده ی خود را از میان آن همه دشت و برج که ترکیبی عجیب بود پیدا کنم
    اما هر چقدر جست و جو کردم پیدایش نکردم
    از خواب پریدم
    عرق کرده بودم
    فرزندم را دیدم که روی دستانم با آرامش خوابیده
    و من نفسی عمیق کشیدم و خدا را شکر کردم که خواب بوده
    جویای تعبیر خواب شدم
    که گویا نشانی از دشمن میدهد یا برکت
    من به فال نیک گرفتم

    ۱۸۲ تا کلمه ذهنی
    ۴۳ تا کلمه عینی

    1. درود خانم بکماز عزیز
      تلاش شما برای توصیف یک خواب تحسین داره. عالی بود به نظرم.
      فقط اینکه کاش سطرها رو مثل شعر تقطیع نمی‌کردید و به قواعد نثر پایبند می‌موندید.
      علامتگذاری مهمن، و نویسندۀ حرفه‌ای باید جای درست نقطه و ویرگول رو بشناسه و از اون‌ها به بهترین شکل ممکن بهره بگیره.
      و اینکه قبل از علامت‌ها فاصله نیاز نیست، بعد از هر علامت یه فاصله بذارید.
      با آرزوی بهترین‌ها

  148. قطعه

    2021/05/01

    هوا آلوده، من هم عصبی بودم! سوار ماشین شدم. باید دوستم را بیمارستان بستری می‌کردیم. یک ماه سرفه‌های پی‌در‌پی داشت و امروز همراه سرفه‌ها تکه‌های خون هم دیده شدند.

    قرار گذاشتیم او و همسرش را به بیمارستان برسانم و دختر یازده ساله مثل ماهش را با خود به خانه‌ام ببرم تا تکلیف مشخص شود.

    نفسم داخل ماشین بالا نمی‌آمد. فکر کردم باید پنجره‌ها را باز کنم که هوا عوض شود ولی در آنی که پنجره‌ها را پایین کشیدم از هر چهار پنجره دود و هوای خاکستری رنگ وارد ماشین شد و نه‌تنها که نفسم بهتر نشد بلکه من هم به سرفه افتادم، ضربانم را داخل شقیقه‌هایم حس می‌کردم! سینه‌ام تیر کشید و بدلیل کمبود اکسیژن خمیازه‌های پی‌درپی شروع شدند.

    به علت محدودیت سفر بین شهری و جلوگیری از پخش ویروس جدید کرونا،  نتوانسته بودیم به ییلاق برویم و در این هوای خاکستری باید به آدم دودی تبدیل می‌شدیم! آیا نباید برای این مورد چاره‌ای بیاندیشند؟ آیا افرادی مثل ما که جای شخصی برای خودشان دارند نباید بتوانند از این دگردیسی آدم دودی فرار کنند؟ چرا بخاطر آدمهایی کم شعور که ویلا اجاره می‌کنند، کافه و گردش می‌روند، باید منی که کل رفت و آمدم فقط یک ورود و یک خروج به شهر است؛ بسوزم و سلامتی خانواده‌ام در ریسک بزرگی قرار بگیرد؟

    به خانه که رسیدم می‌دانستم باید کاری کنم. تلفن را برداشتم و به ستاد مبارزه با کرونا زنگ زدم. ماوقع را تعریف کردم و خواستم راهی پیش پایم بگذارند. و در جواب شنیدم:

    –        این موضوع به ما ربطی ندارد!

    همسرم غرغر کرد که حالا زنگ زدی چی شد؟ الکی وقتت و تلف کردی. من درجواب گفتم: باور دارم که باید شکایت کرد، چون صدها آدم همین مشکل را دارند پس همه جا بحث و صحبتش هست  و اگر یه چند نفری شکایت ثبت کنند ممکن است رسیدگی شود و کمکی هرچند کم به مردم داده شود.

    آ.آلاناکیان

    1. درود خانم آلاناکیان عزیز
      شما قطعه‌نویس بسیار خوبی هستید. مهارت در قطعه‌نویسی در نوشتن کتابی هم که تو ذهن دارید بهتون کمک خواهد کرد.
      فقط اینکه این متن پونصد کاراکتر بیشتر از اون چیزی بود که شرط این تمرین بود.
      کوتاه کردن قطعه‌ها خودش یه فرصت عالیه برای کار خلاقانه با کلمات.

      1. سلام خیلی ممنونم استاد
        آخه فقط تمرین اول بود که محدودیت داشت!
        بعدش گفتی میتونیم بلندتر بنویسیم…
        به همین دلیل خیلی راحت نوشتم.
        من کلا مشکی با کم کردن کاراکترها پیدا نمیکنم. به راحتی حرفهای اضافه‌ای رو که با یه جابجاییه کوچیک ممکنه حذف میکنم، ساختار جملات طولانی رو عوض میکنم و خیلی کوتاهتر میشن. ولی حواسم جمعه که یه موقع به معنی یا مفهوم نوشته آسیب زده نشه. کلا من با بازی کلمات کلی ذوق میکنم.
        از شماهم تشکر می‌کنم که با این حوصله، همه نوشته‌ها رو می‌خونید.
        مرسی که هستید 🌺🌺🌺

        1. زنده باد.
          چه خوب دربارۀ شیوۀ خودتون در کوتاه کردن متن گفتید.
          همیشه مشتاق خوندن نوشته‌های خوب شما هستم.

  149. یادداشت یازدهم دی ماه
    همکار
    امروز صبح که برای سرخ کردن پیراشکی های صبحانه همکاران روی تراس آپارتمان رفتم ناگهان خودنمایی دخترک پیراهن آبی گل خاکستری آسمان که حاشیه ی طلایی رنگ دامن آن، زیباییش را دو چندان کرده بود برای پسر آرام زمین که از دیدن این همه شگفتی صرفا به واسطه ی جاروب رفتگری پیر ذره ذره جامه ی دریدهء خاکی رنگش را نثار آن دوشیزه دست نیافتنی می کرد مبهوت شدم. که با صدی واق واق دو سگ ولگرد که با هیجان خواب رویای شب گذشته ی قلاده ی طلایی رنگ صاحبی لارج را برای یکدیگر شاید به دروغ لاف میزدند.‌مرا به کنار پیراشکی‌های شناور در چشمه ی روغن داغ تابه ی روی گاز آورد و من در زمان از وجود همکارانی که مسبب دیدن این همه زیبایی در شفق یازده دی ماه نود و نه شده بودند از خدا تشکر کردم.

    1. درود لیلا خانم عزیز
      شما نگاه خلاقانه و زیبایی دارید.
      یه پیشنهاد براتون دارم:
      سعی کنید جملاتتون رو کوتاه‌تر بنویسید.
      خیلی وقتا میشه یک جملۀ بلند رو به دو یا سه جملۀ کوتاه تبدیل کرد.

  150. یادداشت نهم دی ماه
    قهوه تلخ
    امروز صبح زمانی که میخواستم فنجان قهوه‌خوریم را از زیر آواره ظرف های کثیف سینگ ظرفشویی بیرون بکشم سرم بر روی دست گردنم خوابش برد،که آمد از این پهلو به پهلو شود چشمان نیمه بازش بر روی عقربه ی بازیگوش دقیقه شماره ساعت اوفتاد که ۴۵ کوچه از خانه ی ساعت ۶ را لی لی کنان رد کرده بود اما لیلا با اون دست های پر از کف مایع ظرفشویی ،لذت نوشیدن یک فنجان قهوه داغ صبحگاهی همراه با مشاهدهء طلوع خورشید صبحگاه ۱۳۹۹/۱۰/۰۹ را از دست داده بود و درست است که میگویند: (گاهی اوقات چقدر زود دیر می شود.)

    1. درود خانم صالوفی عزیز
      بهتر بود از تمام هزار کاراکتری که در اختیار داشتید استفاده می‌کردید. این متن زیر پونصد کاراکتره.
      اصلاح چند کلمه لازمه:
      «آواره» باید بشه «آوار».
      «اوفتاد» باید بشه «افتاد».

      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  151. با عصبانیت میگه: آخه ما برای هر کاری باید از اون آقا اجازه بگیریم؟ با لحن سرزنش وار جواب میدم: مگه غریبه ست؟ پسرمون ست، تازه هم عاقل ست هم صلاح ما را میخواد. صداش را بلندتر می‌کنه:اون تو یک کشور دیگه چجوری میخواد واسه ما تصمیم بگیره؟ ژست روشنفکرانه میگیرم و ادامه میدم: عزیزم الان عصر اینترنت ست. او همه شرایط و اوضاع ایران را بهتر از ما می‌دونه.
    تا حالا هم هیچ وقت غلط راهنمایی نکرده بود. ولی این کرونای لعنتی همه معادلات را به هم ریخت. شاید یکی از بدترین عوارض کرونا تاثیر منفی اش بر تصمیم گیری ها و مشاوره های افراد بویژه پسر من بوده.
    اخیرترین مشاوره ای که به ما داده در مورد پیدا کردن شغل جدید برای پدرش است که مدنیه کارخانه را اجاره داده و سر کار نمیره؛ از طرفی من هم دبیر بازنشسته هستم. بعد از عمری زندگی آبرومندانه درین شهر به ما گفته مربای خانگی درست کنیم و اینترنتی بفروشیم . تازه با جدیت از طریق دخترمون پیگیری می کنه که طرفهای را تهیه کنیم و مژده داده عروسمون در حال طراحی لوگو و برچسب برای ظرفها ست.
    این روزها خودم را با پیراهن گشاد و شلوار گلدار مجسم میکنم که در حال خرد کردن سیب و به هستم و باباش هم مشغول جابجایی سبدهای بزرگ میوه ست و گاهی هم به دیگ مربا سر میزنه!!!!
    تعداد کاراکتر ۱۰۸۰
    ببخشید چون در جمله اول چند کلمه جا افتاده بود مجددا ارسال کردم.

  152. با عصبانیت میگه: آخه برای ما باید از اون آقا اجازه بگیریم؟ با لحن سرزنش وار جواب میدم: مگه غریبه ست؟ پسرمون ست، تازه هم عاقل ست هم صلاح ما را میخواد. صداش را بلندتر می‌کنه:اون تو یک کشور دیگه چجوری میخواد واسه ما تصمیم بگیره؟ ژست روشنفکرانه میگیرم و ادامه میدم: عزیزم الان عصر اینترنت ست. او همه شرایط و اوضاع ایران را بهتر از ما می‌دونه.
    تا حالا هم هیچ وقت غلط راهنمایی نکرده بود. ولی این کرونای لعنتی همه معادلات را به هم ریخت. شاید یکی از بدترین عوارض کرونا تاثیر منفی اش بر تصمیم گیری ها و مشاوره های افراد بویژه پسر من بوده.
    اخیرترین مشاوره ای که به ما داده در مورد پیدا کردن شغل جدید برای پدرش است که مدنیه کارخانه را اجاره داده و سر کار نمیره؛ از طرفی من هم دبیر بازنشسته هستم. بعد از عمری زندگی آبرومندانه درین شهر به ما گفته مربای خانگی درست کنیم و اینترنتی بفروشیم . تازه با جدیت از طریق دخترمون پیگیری می کنه که طرفهای را تهیه کنیم و مژده داده عروسمون در حال طراحی لوگو و برچسب برای ظرفها ست.
    این روزها خودم را با پیراهن گشاد و شلوار گلدار مجسم میکنم که در حال خرد کردن سیب و به هستم و باباش هم مشغول جابجایی سبدهای بزرگ میوه ست و گاهی هم به دیگ مربا سر میزنه!!!!

    1. درود خانم صادقی عزیز
      متن شما زیباست و دلنشین.
      فقط به ویرایش زبانی نیاز داره.
      به نظرم بهتر بود متن رو کلاً کتابی می‌نوشتید. شکسته‌نویسی بد نیست، اما بهتره فقط در سطح دیالوگ‌ها باقی بمونه. ضمن اینکه اگر هم شکسته می‌نویسیم بهتره قواعد درست کار رو رعایت کنیم. مثلاً شما چندین و چند بار نوشتید «ست». که اشتباهه. اگر متنتون کتابی و نوشتاری بود باید کامل می‌نوشتید «است»، اگر هم شکسته بود که باید ته کلمات «ه» می‌ذاشتید.
      ضمناً تا جای ممکن از علامت تعجب استفاده نکنید. این علامت هیچ کمکی به متن نمیکنه هیچ، لطمه هم میزنه.

      ارادت.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  153. گوشی موبایلم زنگ خورد.
    +الو،سلام دخترعمو خوبی؟
    _سلاااام پسرعمو جان،عالیم تو خوبی؟
    +منم خوبم دارم میرم سلول
    _صدبار بهت گفتم نگو سلول بگو خلوتگاهم
    +ای بابا دخترعمو چراهمیشه میخوای بهم روحیه بدی؟!
    _چون تو لایق این هستی که شاد باشی
    +ازما دیگه گذشته،وقتت رو نمیگیرم کاری نداری عزیز
    _نه عزیز خوشحال شدم صدات رو شنیدم
    +مراقب مهربونیات باش، خداحافظ
    چشم توهم مراقب خودت باش،خداحافظی
    این مکالمه ی من و پسرعموم بود. دوسال از من بزرگ تره ۲۵سالش هست.عاشق دختری بود اما عموم مخالف بود همین موضوع باعث شد بهم نرسندوبا دختری ازدواج کرد که انتخاب پدرش بود اما بعد از این ازدواج افسرده شد و خارج از شهر برای خودش خونه ای ساخت، به این خونه میگه سلول، کسی ازوجود این خونه جز من خبر نداره.
    من و پسرعموم خیلی صمیمی هستیم هردومون یک بار شکستیم اما من خودم رو دوباره ساختم ولی اون نه!.
    یک‌بار بهش گفتم تو مسئول این حال خودت هستی برای عشقت نجنگیدی بین پول پدرت و عشقت پول پدرت رو انتخاب کردی.و الان غصه خوردن هیچ فایده ای ندارد باید به زندگیت ادامه بدی دست از سرزنش کردن خودت بردار به زندگی برگرد و‌به همسرزیبایت عشق بورز.

    1. درود فاطمه جان
      نکته اول:
      فرق دیالوگ ادبی یا مکالمات زندگی روزمره در اینه که ما در اثر ادبی اضافه‌گویی‌ها و مستقیم‌گویی‌های زندگی رومزه رو نداریم.
      اینکه شما با دیالوگ شروع کردید عالیه. اما می‌تونستید خیلی از کلمات رو حذف کنید تا متن موجزتر و بهتر بشه. حتی با حذف برخی سطرهای اضافه می‌تونستید برای ما کنجکاوی ایجاد کنید که تا ادامۀ متن رو با ولع بیشتری بخونیم تا ببینیم ماجرا چیه.
      نکته دوم:
      جملۀ آخر از جنس متن شما نیست، لحن متفاوتی داره، و به خاطر همین از متن میزنه بیرون: «‌به همسرزیبایت عشق بورز.»

      و در نهایت:
      این قطعۀ جذابی بود. من کیف کردم. و مشتاق شدم تا نوشته‌های بعدی شما رو بخونم.

  154. سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی جناب آقای کلانتری
    ازینکه‌دیر دیدگاهم را می‌نویسم و در کلاس فعال نیستم عذرخواهی میکنم .هنوز تازه وارد هستم و کمی طول می‌کشه تا یخ‌هایم آب شوند.
    واقعا و از صمیم قلب از شما تشکر میکنم . کلاسهای تان فوق العاده جذاب و دلنشین هستند . بر رموز معلمی تسلط کامل دارید و تمام خصوصیات یک معلم شایسته را دارا هستید. ذوق و علاقه به کار , استعداد ذاتی و دلسوزی و تعهد و تخصص .در تمام طول هفته پیگیر ودرگیر کار ما هستید. دلسوزانه زحمت میکشید و با حوصله تمام کلاس را اداره میکنید. روش مرحله به مرحله شما در نوشتن و گفتن را بسیار سودمند میبینم و بنظرم کارشناسانه و با دقت طراحی شده. با اینکه متاسفانه کمی از کار کلاسی شما عقب هستم و ازین بابت بسیار ناراحتم ولی خودم پیشرفت در نوشتن را در کار خودم احساس میکنم واین را مدیون تلاشهای شما هستم. اینکه درین دوره شرکت کردم و با شما آشنا شدم بینهایت خوشحالم. امیدوارم همیشه شاد و سلامت و سربلند باشید.

    1. سلام مریم خانم صادقی عزیز و ارجمند
      بی‌نهایت سپاسگزارم از شما.
      مهر و لطف شما برام خیلی عزیز و ارزشمنده.
      خوشحالم که در این دوره در خدمت دوست ارجمند و فرهیخته‌ای چون شما هستم.
      بی‌صبرانه انتظار خوندن نوشته‌های زیبای شما رو می‌کشم.
      با آرزوی بهترین‌ها.

  155. چند روزی است که شروع به یادگیری ساز مورد علاقه ام کردم.به راستی که دف سازی عرفانی است.
    وقتی که می نوارم انگار از زمین جدا می شوم ولی به آسمان هم نمیرسم،یک جایی میان زمین و آسمان در هوا معلق میشوم.
    حالی خوب که توصیف شدنی نیست.
    معلق میشوم جایی میان زمین و آسمان و قوطه ور میشوم بر ضرباتی که بر دف میزنم.وقتی می نوازم همه ی درد ها همه ی مشکلات از من دور می شوند آنقدر دور که حتی ردپایش هم نمی بینم.
    دست های نحیف و کوچکم بر روی دف صدای بم و بلندی میدهد.
    من عاشق نواختنم،من عاشق نوشتنم هرچیزی با عشق زیبا می شود و به دل می شیند.
    امروز که مادرم چند روز جلوتر از تولدم برایم دف خرید انقدر ذوق زده شدم که در همان مغازه مادرم را در آغوش گرفتم و بوسیدمش.
    مثل دوران کودکی ام از خوشحالی دوست داشتم بِدوَم و بخندم بیخیال از نگاه دیگران.
    با عشق می نوازم و با عشق می نویسم،به راستی که همه چیز با عشق زیباتر است.
    #بهرخ_بهادران

    1. درود بهرخ عزیز
      دوستم دارم در یکی از قطعه‌های بعدی شما، به شکل عینی‌تری دربارۀ دف‌نوازی شما بخونم.
      صد البته که استفاده از کلمات انتزاعی برای بیان احساسات بد نیست. خیلی هم خوبه.
      اما تلاش برای ساختن تصاویر عینی مهارت نویسنده رو خیلی بیشتر می‌کنه.
      امیدوارم همیشه در مسیر هنر خوش بدرخشید دوست خوب من.

      1. ممنونم استاد عزیز
        چگونه قطعا هایم را رو به عینی بودن ببرم؟ تو قطعه قبلیم هم بهم گفتید سعی کردم تو این قطعه ذهنی نباشه ولی بازم ذهنی شد😭

        1. قطعه‌های ذهنی بد نیستن بهرخ جان.
          منتها خوبه که به رخدادهای عینی هم بپردازیم.
          تو جلسۀ چهارم در این زمینه بیشتر می‌گم براتون.

  156. متن شماره ۱ ، ۸۸۰ کارکتر واگر اشتباه نکنم ۳۰ کلمه عینی.باتشکر از استاد عزیز و گرامی

  157. ۱.امروز دوستم اشاره کرد که بهشت برای تو جایی است که در آن بتوانی درس بخوانی. اما من از قبل گفته بودم که بهشت برای من، جایی است که یک کتابخانه‌ی بی‌انتها داشته باشم. الآن که دقیق‌تر فکر می‌کنم به جز آن کتابخانه، اگر یک زمان نامحدود و تسلط به تمام زبان‌های دنیا را هم به من بدهند بسیار قدردان خواهم بود .بهشت من مرتب، نورگیر و دلباز و پر از خوراکی‌ها و نوشیدنی های خوشمزه است که آدم را بر سر ذوق می‌آورد. بعد دوستم اشاره کرد که جهنم برای آنها، جایی است که در آن مجبور باشند درس بخوانند و از بدبختی روزگار، من هم مسئول نظارت بر آنها باشم و هرکسی که درس نخواند به فرشته‌ی بغل دستی‌ام بگویم: ” عزیزجان! یک لحظه آن تازیانه‌ی خوش‌دست آتش پرت‌کن ات را به من قرض بده، می‌خواهم دوتا از آن میوه زهرماری زقوم بچینم تا هرکسی درس نخواند در گلویش بچپانم”. متاسفانه فاصله‌ی بهشت و جهنم یک نقطه است؛ بخوانم یا نخوانم! همیشه می‌گفتند صفر جلوی عدد ارزش دارد. الان می‌بینم یک تک‌نقطه هم می‌تواند سعادت آدم را پشت و رو کند.

    ۲.امروز بعد از سال‌ها ، با حس تحت اجبار جان دادن سر کلاس حاضر شدم .به خودم دلداری می‌دادم که فقط یک ساعت است. مثل یک درد تحمل‌اش کن تا قرصِ گذر زمان تاثیرش را بگذارد و درمان شود. این حس را در کلاس‌های دانشگاه هم اغلب اوقات داشتم. علتش را هم می‌دانستم یا از درس خوشم نمی‌آمد یا از استاد یا از کلاس. روی آن صندلی‌های قهوه‌ای چوبی ناراحت، آدم باید دلیلی برای نشستن داشته باشد. امروز فهمیدم دلیلی با این عنوان که نیاز دارم یاد بگیریم کافی نیست. زیرا وقتی که لذتی نباشد، نشستن روی صندلی دومیلیون تومانی فوم‌دار هم آدم را ناراحت می‌کند. امروز فهمیدم که باید لذت ببرم و فهمیدم فقط اینکه موضوعی جذاب و لذت بخش باشد کافی نیست بلکه باید به همان اندازه جذاب و لذت بخش هم منتقل شود و در این امر البته که استاد و دانش استاد نقش بسیار مهمی دارد . استاد ش.ک استاد است. کلام او قلب آدم را گرم می‌کند .

    ۳.امروز یک متن را رونویسی کردم و به هنگام نوشتن آن را زمزمه کردم .بعد از ده دقیقه خواندن و نوشتن، گرفتار سردرد و حالت تهوع شدم .این هم خودش یک هنر است که زیر ده دقیقه حال کسی را خراب کنی .نشان می‌دهد چقدر تاثیرگذار می‌توانی باشی! حرفی که هیچ داستانی برای تعریف کردن نداشتو تنها مشتی دردودل کسل کننده بود که به لطف ترجمه‌ی قشنگ‌تر مترجم آدم دلش می‌خواست بعد از خواندن آن سرش را محکم به دیوار بکوبد تا آن چیزهای نامفهوم از مغزش کنده شود و به بیرون بریزد.‌ بعد از خواندنش نفسم گرفت. یعنی یک آدم چه‌قدر می‌تواند ماهر باشد تا مخاطبش را اینچنین گرفتار نفرت و درگیری درون کند. انتهای متن پرسیده بود: “عنکبوت آیا راضی هستی”؟ من بودم می‌گفتم اگر خودت نیم‌کیلومتر ارتفاع را پایین می‌آمدی و این چیزها را می‌خواندی راضی می‌شدی!

    1. سلام پریسا جان
      از خوندن قطعه‌های شما لذت بردم.
      شما نگاه جالبی دارید و این تمرین رو درست و خوب انجام دادید.
      من حس می‌کنم شما در قطعه‌نویسی می‌تونید به جاهای درخشانی برسید. صد البته که به شرط مداومت در قطعه‌نویسی روزانه.
      با آرزوی بهترین‌ها.

  158. صبح که در راه بازگشت به خانه بودم،داشتم با هندزفری ام به یک پادکست گوش میکردم که در آن صحبت راجع به خاطره بود و شخص گوینده میگفت یک خاطره خوب را به یاد بیاورید و …..
    هر چه که فکر کردم چیزی به خاطر نیاوردم!
    نمیدانم که من فراموش کار شده ام یا اصلا خاطره خوبی وجود ندارد….
    مگر میشود که بیست و پنج سال زندگی کنی و هیچ خاطره ی مثبتی در ذهن و روح ات نقش نبسته باشد ….
    آری ،چرا نشود ؟!
    مگر آدمیزاد چیزی جز چند متر پوست و تعدادی استخوان است ؟!!
    و در ادامه چیز بیشتری هم به ذهنم نمی رسد برای نگاشتن……

  159. تمرین قطعه نویسی
    ساعت یک و نیم نصف شب میرفتم که بخوابم، قبل از اینکه آخرین چراغ را خاموش کنم پرواز یک شَبپَره به چشمم آمد. همسرم از حشرات می ترسد پس باید از شرش خلاص می شدم ، منتظر ماندم تا یکجا بنشیند اما در کمال ناباوری در یک چشم بهم زدن ناپدید شد.نفس عمیقی کشیدم ،باید برایش دام پهن میکردم .
    همه چراغ ها را خاموش کردم، چند دقیقه ای که گذشت در گوشه ای دیگر از سالن یک چراغ پر نور روشن کردم .شبپره در پی نور بیرون خزید، با پرواز زیبا و سریع خودش را به چراغ جدید رساند که در واقع کرم سر قلاب بود .
    من آنجا بودم و با دقت نگاهش می کردم ،نقش و نگار بالهایش را دوست داشتم ، اگر تنها زندگی می کردم می گذاشتم برای خودش زندگی کند اما حکم دادگاه شبپره خیلی قبل تر از اینها صادر شده بود. فقط یک ثانیه طول کشید تا برای همیشه در دنیایی دیگر بی هول و هراس از شکار شدن به پروازش ادامه دهد . چراغ را خاموش کردم و رفتم خوابیدم ، به این فکر کردم که اگر شبپره به هَوَس نور یک لامپ از پناهگاهش بیرون نمی آمد هرگز شکار نمی شد ، به هوس های خودم فکر کردم و شکارچیان خودم .

    1. کلمات عینی ۲۷
      کلمات ذهنی ۱۶۶
      تعداد کارکتر ۹۳۴

    2. محمد عزیز و ارجمند
      موجز و زیبا نوشتید. من از خوندن این قطعه لذت بردم.
      یک نکته کوچولو:
      قبل از علامت‌ها فاصله نذارید. فقط بعدش بذارید.

  160. ۱۴ دی ۹۹
    دیروز با آدرسی که از اینترنت گرفته بودم رفتم میدان شهدا و وارد کوچه سجادی که شدم تابلو کلینیک فرهنگیان را که دیدم از در بزرگ حیاطی آن وارد شدم یک حیاط بزرگ که سمت چپ آن، یک ساختمان بزرگ دو طبقه قدیمی با آجر سفال های بندکشی خاک گرفته و شیروانی حلبی، به نظر یک مدرسه قدیمی می آمد که تغییر کاربری داده شده بود. داخل حیاط چند ماشین سواری پارک بود و یک آمبولانس که نزدیک در ورودی ساختمان اصلی بود. روی ساختمان اصلی تابلویی وجود نداشت داخل که رفتم روبرویم یک در اتاقی چوبی قدیمی با قفل خراب بود که به هیچ عنوان شبیه در ورودی یک کلینیک تخصصی نبود. شک کردم شاید آدرس را اشتباه آمده بودم . گوشی رو برداشتم که دوباره همان شماره زنگ بزنم ولی این آدرس را هم دکتر داده بود هم اینترنت، هم تماس گرفته بودم نمی توانست اشتباه باشد. برگشتم داخل حیاط، روبه رو چند تا اتاق هم کف که انگار دیرتر به کل بنا اضافه شده بود و یک بنر کوچک که تبلیغات دندان پزشکی بود به نرده های در آویزان بود و کنار آن یک راهروی ۳،۴متری که در انتهای آن یک ساختمان نو ساز که نه، از بقیه ساختمان عمرش خیلی کمتر بود قرار داشت که تابلو آزمایشگاه زده بود، به امید اینکه یک نفر رو پیدا کنم که آدرس دندانپزشکی را بگیرم به سمت آزمایشگاه رفتم، بخش رادیولوژی یک خانم را دیدم که به محض اینکه چشمش به من افتاد به ماسک اشاره کرد که ماسک بزنم، پرسیدم :” ببخشید بخش ارتودنسی کجاست ؟”
    دوباره به همان در چوبی با قفل شکسته راهنمایی شدم. در را که هل دادم پشتش راهروی شیک و تمیز کلینیک بود سمت راست تابلوی دنداپزشکی بود، به آن سمت رفتم و سوال کردم باز به سمت چپ آخر سالن پاس داده شدم کلافه شده بودم آخر سالن یک کانتر صندوق بود از مسئول صندوق سوال کردم با انگشت به سالن پشت سرش اشاره کرد بالاخره به منشی بخش ارتودنسی رسیده بودم برای ویزیت هماهنگ کردم برگشتم توی سالن ، آنجا یک در خروجی دیدم بیرون رو که نگاه کردم هم تعجب کردم هم خنده م گرفت. موقع ورود کافی بود کمی دقت میکردم با فاصله پارک سه تا ماشین از دری که وارد شده بودم در ورودی کلینیک تخصصی ارتودنسی بود.
    خیلی وقت های توی زندگی هدف هامون همین قدر به ما نزدیک هستند و ما با یک انتخاب اشتباه از مقصدمان دور می شویم. تلاش بیهوده کنیم. کلافه می شویم و اگر به درستی و دستیابی به هدفمان ایمان نداشته باشیم گاهی در میان راه خسته و ناامید از هدفی که در یک قدمی ما بوده رو برمی گردانیم و دست می کشیم. فقط بخاطر نداشتن کمی دقت بیشتر.

    تعداد کلمه:452
    تعداد کاراکتر:2127

    دیروز نوبت دندانپزشکی داشتم. کلینیک یک ساختمان دو طبقه بزرگ قدیمی با حیاط بزرگ بود، داخل که رفتم روبرویم یک در چوبی قدیمی با قفل خراب بود که اصلا شبیه در ورودی یک کلینیک تخصصی نبود. شک کردم شاید آدرس را اشتباه آمده بودم. ولی این آدرس را هم دکتر داده بود هم اینترنت، نمی توانست اشتباه باشد. بیرون آمدم، تابلوی آزمایشگاه انتهای حیاط بود، به امید پیدا کردن آدرس درست به آنجا رفتم و سوال کردم که به همان در چوبی راهنمایی شدم. در را که هل دادم پشتش راهروی شیک و تمیز کلینیک بود، سوال کردم به آخر سالن پاس داده شدم کلافه شده بودم آخر سالن از خانمی سوال کردم به سالن پشت اشاره کرد.
    بالاخره رسیده بودم هماهنگ کردم و برگشتم سمت سالن، یک در خروجی دیدم بیرون را که نگاه کردم تعجب کردم. با فاصله خیلی کمی از دری که وارد شده بودم تابلوی کلینیک تخصصی ارتودنسی بود.
    خیلی وقت های توی زندگی هدف هامون همین قدر به ما نزدیک هستند و ما با یک انتخاب اشتباه از مقصدمان دور می شویم. تلاش بیهوده می کنیم و اگر به درستی مسیرمان ایمان نداشته باشیم گاهی در میان راه خسته و ناامید از هدفی که در یک قدمی ما بوده دست می کشیم. فقط بخاطر نداشتن کمی دقت بیشتر.

    تعداد کلمه:215
    تعداد کاراکتر:1029
    عینی : ۱۵
    ذهنی :68

    بدون فعل ها و حرف ربط ها
    سلام استاد خیلی ممنون برای وقتی که میزارید متن رو اول نوشتم بعد کمش کردم به نظر خودم ۱۰۰۰ کاراکتر برای این متن کم بود ممنون میشم راهنماییم کنید .

    1. سلام ندا خانم گرامی
      اتفاقا به نظرم هزار کاراکتر کم نیست برای این ایده.
      از همین متن نهایی هم میشد چیزهایی رو حذف کرد.
      مسئله همون چیزیه که تو کلاس هم گفتم. دلبستگی ما به متن، و بازنویسی بدون فاصلۀ چند روزه، گاهی باعث میشه حس کنیم که حذف هر جمله و کلمه‌ای به متن لطمه می‌زنه.
      و اما دربارۀ یادداشت شما:
      زیبا بود و الهام‌بخش.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  161. نمیدانم خوابم یا بیدار این رویاست یا واقعیت.از ماشین پیاده میشوم پایم رابرروی ماسه های داغ می گذارم پایم درون ماسه ها فرو میرود.نفسم بند میاید .چه حس زیبایی موهایم را به دست باد می سپارم دامنم دنباله رو من میشود. روی ماسه های داغ می دوم. باد موهایم را نوازش میکند.چشمانم را می بندم. ناگهان از درون دریا صدایی میشنوم صدا مرا به سمت خود می کشاند.شنا کنان به زیر آب می روم زیبایی خیره کننده آنجا مرامسحور خودمیکند.تاجایی که زمان و مکان را فراموش میکنم .عروس دریایی را میبینم شنا کنان ازکنارش می گذرم.به ماهیهای زیبا می نگرم از کنار آنها نیز می گذرم.از کنار اسب دریایی وجلبرکهای زیبای زیر آب نیز شنا کنان و لذت بران میگذرم. ناگهان کوسه ای بزرگ به سمت من میاید…. اما از آن نمیتوانم بگذرم .طعمه ی کوسه میشوم. باترس از خواب بیدار میشوم،اوه خدا روشکرخواب بود….تامل میکردکنم این خواب بود….اما انگار برشی از زندگی من اینگونه است زیبایی ،آرامش ژرف و عمیق،عشق شوروو شعف و هیجان….اوه اما آن کوسه چه بود؟ وای نه نه… طعمه کرد آری زندگی را طعمه خواهم

  162. وز داستان خوابهای طلایی یادداشتی از جعفر مدرس صادقی راخواندم باورتان میشود، در همسایگی مان خانواده ای زندگی میکند. دخترشان دوسال است تنبک مینوازد.تنبک را آنچنان می نوازد که هر روز با شروع تمرین اومن احساس میکنم وسط گود زورخانه ام و با کباده و میل مشغول ورزش کردنم.جدی میگویم هر روز به خودم میگویم آخر چرا چرا به فکر عوض کردن استادش نیستن. یا اصلا چرا بیخیال این ساز نمیشوند چرا ساز دیگری را امتحان نمیکنند. شاید راست میگوید جعفر مدرس، چرا اصلا همه باید ساز بزنند .مگر همه باید بنوازند گاهی فقط باید شنید این هم خود یک هنر است…ناگهان درونم شروع کرد به حرف زدن اوه تونمیتوانی چنین دیدگاهی داشته باشی وقتی از چهار سالگی دخترت را به کلاس موسیقی برده ای هر هفته وهر هفته .الان سه سال است که پیانو می نوازد اگر بخواهم صادق باشم فراز و فرود زیاد داشته،زمانی بود فکر میکردم دیگر نمی تواند ادامه دهد.ولی زمانی که در جشنواره شرکت کرد احساس کردم دوست دارم او را در بزرگترین ارکستر سمفونی در اتریش ببینم.امروز وقتی اهنگ می نوازد مرا مسخ میکند. شاید باید کمی بیشتر وقت بدهیم به دختر کان‌ همسایگانمان

    1. درود هدی خانم گرامی
      ساده و زیبا و شیرین نوشتید.
      در متن شما نوعی طنز حس میشه، که با تداوم در نوشتن می‌تونید اون رو شکوفا کنید.

  163. بوم نقاشي ٧٠در ٥٠ ام را در دست دارم’هوا سرد است’ شال بافتني اُكرم( رنگ خردلي را اُكر ميگويند)را كه مادر بزرگم ٥ سال پيش تولد ٣٠ سالگي ام به من كادو داده بود را پوشيدم’ باد خودش را ازلا به لاي سوراخ هاي شال بافتني ام به كاسه سرم ميرساند ‘ تار تار موهايم هم حتي جلودار باد و سرما نيست’اما حسابي ذوق دارم’ چند قدمي بيشتر تا گالري نمانده’ امروز بايد روي لباس توري تصويري كه روي بومم كشيدم بيشتر كار كنم’ديشب با خوردن دو شات قهوه توانستم تا روشنايي صبح دوام بياورم و طرحم را تقريبا كامل كنم’ صبح هم املت با رب خانگي خوردم و تا الان تقريبا سيرم’وارد گالري شدم’ ميدانستم نقاشي ام بدك نشده. به سارا سلام كردم’ سارا استادم است’ دختري زيباو جوان’چشماني خمار با مژگاني بلند دارد’موهايش موج دار است و حسابي در نقاشي خبره.نگاهي به نقاشي ام انداخت و گفت:اگر تا هفته اينده طرحت را تمام كني ‘ ميتوانم از نقاشي ات در گالري ام رو نمايي كنم’ من كه ميدانستم نقاشي ام حسابي دلبري كرده اما اصلا فكرش را نميكردم در سطح گالري باشد گفتم : نقاشي من در سطح گالري است؟ من كه بعيد ميدانم سارا با لب هاي نازكش لبخندي زد و گفت: خودت را دست كم نگير ‘ پيشرفتت فوق العاده بوده و اين كار هر كسي نيست.

    1. درود
      متن شما روان و خوبه.
      فقط یکی دو نکته:
      می‌شد به جای برخی جزئیات اضافه، یه مقدار بیشتر روی نتیجه‌گیری از رخداد تمرکز کرد.
      و اینکه به جای نقطه در تمام متن کاما گذاشته بودید و که خوندن متن رو سخت می‌کرد یه مقدار.

      با آرزوی بهترین‌ها.

  164. سلام و صد سلام بر عزیزان هم نوشت فعال و دوست داشتنی 🥰میدونید چرا من خودمو معرفی نمیکنم!؟نه از کجا بدونید اخه!زهرا نام و حسینی فامیل.زاده نصف جهان 🌸خیلی دوست دارم و داشتم پدر ومادرم هم بودن که بگم فرزند رسول و بتول ولی از داشتن نعمت وجودشون محروم!و اما خودم صاحب همسر فرزند و نوه🥰🥰بقول معروف آرد م را بیخته و الک را آویخته….فوق لیسانس ادیان و عرفان و چند صباحی هم در دائره المعارف کار کرده و دست به قلم برده ام. کرونا لطف بود و خانه نشینی برایم انگیزه که از نوشتن مقاله های علمی و چهار چوب دار دور بیفتم . می نوشتم ولی سفت وسخت… در رفتار و کردار و گفتار هم نقاب دار که مراقب باشم بر وقار و متانت و خانم بودن و مادر و مادر بزرگ بودن خدشه ای وارد نیاید. بچگی و جوانی نکرده بودم کودک درونم ساکت ولی پر ادعا،جوانی ام خرج انقلاب و جنگ و پس از جنگ و سیاست زدگی و پیرامونش .میانسالی ام به عروس و داماد و نوه داری….خوب حالا فکر نکنید که با کی قرار روبرو بشین.هول نکنید .شکر خدا و هزار بار شکر 🙏🙏از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان🤪 زیبا آراسته و اهل ورزش و باشگاه و کوهنوردی که سلامت ظاهر و باطن برایم فوق العاده مهم و اساسی است.🌸بگذریم فراز و نشیب روزگار زندگی را ،به حد اعلا داشته و دارم ولی از پس شون بر می ایم و نمی گذارم برم غالب بشن .توکل و توسل و تعهد و تعبد به باریتعالی دارم . مطالعه در علوم دینی اجتماعی سیاسی روانشناسی و گاهی هم صاحب نظر .خوشبختم چون سلامت روح و جسم دارم.و الان هم که خدمت شما هستم و رزومه هر کدام را دیدم فهمیدم که دوستان هم نوشت ام جوان و رو به ترقی و رشد هستن و بیشتر بخودم بالیدم که پا به این عرصه گذاشتم.از وجود تک تک تون خصوصا استاد عزیز محظوظ و خوشحال از صدیقه خانم گل که پیشنهاد خود شناساندن را به ما گفتن، تشکر و سپاس فراوان دارم .زهرا حسینی متولد 9/1/42 شهر زیبایم اصفهان و حدود ۴۰ سال ساکن تهران . عاشق همه تون هستم و شاید هم مشتاق دیدارتون تا خدا چه خواهد. 🤝🏻

    1. درود خانم حسینی نازنین
      بسیار زیبا و شیرین و دلنشین نوشتید.
      حضور شما در این دوره مایه سعادت و افتخاره.
      شاد و سلامت باشید.

      1. سلام جناب شاهین عزیز .شما لطف دارین .پایدار و برقرار باشید‌

  165. در نوجوانی عادت به خاطره نوشتن داشتم. هر چند الآن هم انجام این کار را دوست دارم اما در بزرگسالی کمتر خاطره ای پیش می آید که ارزش نوشته شدن داشته باشد. شاید هم این یک بهانه برای کتمان تنبلی است! بگذریم.
    دفترچه خاطراتم را باز میکنم با دیدن یک خاطره مربوط به حدود ده سال پیش مغزم سوت می‌کشد. خواهرم از همان وقت ها تصمیم داشت برنامه ی خوابش را طوری تنظیم کند که طلوع آفتاب را ببیند اما تا الآن موفق نشده! ده سال زمان کمی نیست. اگر خیلی هم خوش شانس باشیم می‌شود یک دهم عمرمان. می‌توان در این مدت صد و هشتاد درجه تغییر کرد.حتی کمی بیشتر!
    اما خواهر من همیشه امید داشته و دارد که بالاخره یک زمانی هر روز سحر را به چشم می‌بیند. امید داشتن خوب است اما در این مورد اصلا! وقتی میشود همین فردا آلارم را تنظیم کرد و به هر نحوی شده ساعت شش صبح از خواب بیدار شد چرا باید دل خوش آینده ای باشیم که توسط همین امروز هایمان ساخته می‌شود؟
    راستش را بخواهی من هم امید دارم بالاخره یک روز دوباره خاطره نویسی میکنم اما از آنجایی که ‌‌شاید هیچوقت آن روز نیاید همین الآن دست به کار میشوم!
    963 کارکتر

    1. درود زهرا جان
      زنده باد. ایدۀ ساده و خوبی رو به زیبایی نوشتید. لذت بردم.
      فقط اینکه:
      بهتره در استفاده از علامت تعجب زیاده‌روی نکنیم. گاهی تو یه کتاب، یه علامت تعجب هم زیادیه.

  166. به تکه سنگی ، کنار دریا تکیه داده ام . چشمانم را روی هم می گذارم به مغزم استراحت میدهم و گوش هایم را تیز میکنم تا صدای دریا را بشنوم.چه صدای ارامبخشی!
    خودم را دریا فرض میکنم.
    طوفان میشوم!کشتی های با عظمت در من غرق میشوند.
    کل کشتی ها با آن عظمت زیر آب میروند . هیچ کس زنده نمی ماند.
    نه !من نمیخواهم طوفان باشم میخواهم دریای آرامی باشم که هیچ چیزی درونش جز آب نیست!
    ماهیگیران برای صید ماهی قلاب هایشان را در درون من می اندازند . زمان میگذرد اما ماهیگیران هنوز صیدی نگرفته اند . سبد ها خالی است!ماهیگیران خسته اند .
    گویی ماهی درون دریا نیست!نه من نمیخواهم فقط درونم آب باشد !ماهی هم درون من باشد.
    صدای ترسناکی از آسمان می شنوم ،صدای رعد و برق!
    چه آسمان خشمگینی ، گویی میخواهد ببارد .اما اگر ببارد من که خیس میشوم!آنقدر هم عظیم و پهناور هستم که هر قدمی بردارم باز هم قطرات باران درون من می افتد .اسمان شروع به باریدن کرد. قطرات ریز باران بر سر و صورتم می ریخت. خشمگین شدم طوفان به پا شد . دوباره کشتی ها درون من غرق شدند! آرام گرفتم .
    چشمانم را باز کردم با خود گفتم دریا هم برای خودش عالمی دارد. گاهی طوفانی،گاهی آرام ،گاهی مهربان،گاهی خشمگین !
    درست مثل ما آدم ها.

    1. سلام فاطمه عزیز
      نگاه خلاقانۀ شما زیباست.
      شما مایۀ نوشتن شعر رو هم دارید.

  167. کودک درون

    همیشه در زندگی شخصی ام کودک درونم را زنده نگهداشته ام. هم باعث شادی درونی خودم بوده و هم به اطرافیانم انرژی مثبت داده ام.امروز از آن روزهایی بود که کودک درونم که، چه عرض کنم، خودم کودکی شدم که در کوچه های بچگی لی لی میکرد و ترانه باران میخواند.پله های آپارتمان را دوتا یکی میکردم که زودتر به جلوی در برسم وکتاب فارسی کلاس اول دبستان را که چند روز پیش سفارش داده بودم را تحویل بگیرم. بادیدنش به حدی خوشحال شدم که گویی هیچ مشکلی در زندگی ندارم و شادی مطلق تمام وجودم را پر کرد. روزهایی که تکرار میکردم بابا نان داد، بابا آب داد، مادر در باران آمد. دوباره برایم تداعی شد.تمام صفحاتش را با دست دلم ورق میزنم و اشک میریختم.طعم نان تازه و پنیر محلی و چای شیرین شده صبحانه های روزهای مدرسه را کاملا حس میکردم. ولی در همان لحظه تلنگری به خودم زدم که نازنین بانو، توفقط حق داری کودک درونت را بخندی و گریه کنی، ماندن در گذشته ممنوع! بنابراین کتاب کلاس اول را درقشنگترین قسمت وجودم یعنی قلبم محفوظ میدارم و قدمهایم را برای آینده ای روشن تر استوار میکنم.سیر در گذشته تورا از اوج گرفتن در آینده باز میدارد.
    ذهنی:184 عینی:۱۸

  168. به جشن تولد سه سالگی یک قند عسل دعوت بودیم. در طول مسیر فقط داشتم به این فکر می¬کردم که دنیای کودکان چقدر یک رنگ و صادقانه است. وقتی رسیدیم با دیدن صحنه پیش رو بسیار متعجب شدم. یک لباس بسیار ناراحت و نامناسب، اما مطابق با تم تولد پوشیده بود و به شدت از پوشیدن این لباس کلافه بود. هنوز جشن تولدش شروع نشده بود که با آن لباش گشاد و دست و پا گیر به داخل اتاقش رفت. مادرش هم دقایقی بعد او به اتاق رفت. به اتاق رفتنش همان و داد فریاد همان که چرا اتاقت را به هم می¬ریزی و
    داشتم به معنی جشن تولد فکر می¬کردم. تولد، با وجود میلیون ها انسان روی زمین معجزه نیست اما جشن تولد یعنی حضور و وجود تو برای من مثل یک معجزه است و بارها از داشتن موهبی چون تو در زندگی¬ام خوشحالم و به همین دلیل است که این روز را جشن می¬گیرم. در این روز بزرگ برای بچه ها چرا باید لباسی بپوشند که هیچ تمایلی به پوشیدن آن ندارند. بچه ها دوست دارند بازی کنند. دوست دارند کشف و کنجکاوی کنند. چرا باید اتاق یک بچه به غیر از کتاب های قصه روی میز و اسباب بازی های روی زمین و کامپوتر روشن در حال پخش کارتون باشد؟ چرا باید یک بچه به بچگی نکند؟

    1. زنده باد نرگس عزیز
      بسیار خوب و درست زیبا نوشتید.
      بی‌نهایت لذت بردم از خوندن این قطعه، و همینطور سایر قطعات شما.

  169. کلاس های آنلاین طراحی مواد یکشنبه 8 صبح کلاس مورد علاقه من است. در یکی از این کلاس ها استاد گفت لازمه طراحی درست مواد فکر کردن و نگاه کردن است. به اطراف خود با دقت نگاه کنید و دائما از خود سوال کنید که این وسیله چه شکل های دیگری می¬تواند داشته باشد؟
    این سوال مرا به فکر فرو برد. به راستی زندگی های ما چه شکل های دیگری می¬تواند داشته باشد؟ مثلا تصمیم بگیریم هر روز خدا را برای داشتن هر چیزی شکر کنیم. مثلا انقدر با هم مهربان باشیم که هیچ کس دوست نداشته باشد از محل زندگی خود مهاجرت کند. مثلا هر روز سعی کنیم بیش از دیروز برای مفید بودن تلاش کنیم. مثلا ما باشیم و مهربانی و محبت بی قید و شرط. مثلا…

  170. دو اتفاق بد در فاصله زمانی کمتر از دوازده ساعت برایم اتفاخ افتاد و من در حال تایپ کردن چهارمین تمرین هفته اول نویسندگی خود بودم. سعی داشتم همواره مثبت باشم و مثبت بنویسم و افکار پراکنده خود را روی مانیتور متمرکز کنم.
    سخت در حال تایپ کردن بودم که ضد ویروس لپ تاپ پیامی را روی مانتیور به نمایش گذاشت و مانع دیدم شد.
    نرگس عزیز، تولدت مبارک! کلیک کن!
    23 سال پیش در چنین روزی دختری به دنیا آمد که نام او را نرگس گذاشتند. بعدها نرگس با شید آشنا شد و برنامه های آن را روی رایانه خود نصب کرد. نرگس از همین امروز استفاده از شید را آغاز کرده، ولی هنوز شماره موبایل خود را تایید نکرده است.
    کلمات، برخورد ها، کار ها، بار دارند. شاید ما از این کنش ها هیچ منظوری نداریم و حتی شاید این کنش ها از طرف یک ربات باشد، اما مغزها بی اراده در حال واکنش هستند. گرچه بخش عظیمی از این واکنش ها برای ما نهان است.

    1. درود نرگس عزیز
      تولدتون رو تبریک می‌گم.

      دربارۀ متن:
      من یه مقدار پیوند بعضی چیزها رو متوجه نشدم. مثلاً نفهیدم اشاره ابتدایی شما به افتادن دو اتفاق بد دور کمتر از دوازده ساعت چه ربطی به متن داشت. چون به چیز دیگه‌ای هم اشاره نکردید دربارۀ این اتفاقات.
      در یک قطعۀ کوتاه بهتره که تمام جمله‌ها در خدمت ایدۀ مرکزی باشن.

      1. خیلی از لطفتون ممنون استاد. بله چشم تو قطعه های بعدی رعایت میکنم.

  171. توی تاکسی بودم، راننده با سه تا بوق ممتد حضورش را به مردی که کنار خیابان ایستاده بود اعلام کرد، با اشاره، خوش‌و‌بشی کردند و باز برای خداحافظی سه بوق دیگر زد. از گوشه چشم راننده رانگاه کردم. مرد مسنی بود که احتمالا از جوانی راننده بوده است چون همه‌ی دست اندازها را با دنده سه رد می‌کرد در حالی که من هنوز هم روی هر دست انداز کامل توقف می‌کنم!
    فکر کردم آن مرد که او را ندیده بود چرا برای آگاه کردنش از اینکه (من دارم از اینجا رد می‌شوم و تو را دیده‌ام) باید ۶تا بوق گوش‌خراش را به همه‌ی کسانی که آن اطراف بودند تحمیل می‌کرد؟ احتمالا اگر قبل از انجام هرکاری از خودمان یک “چرا” بپرسیم، حداقل نصف کارهایمان حذف می‌شود. ماهمه فقط قاضی دیگرانیم و هی می‌پرسیم چرا فلانی این کار را کرد و هرگز نمی ‌پرسیم من چرا این کار را می‌کنم؟
    مثلا خود من چرا باید روزی صد بار بدون اینکه صدایی از گوشی‌ام بشنوم هی صفحه‌‌اش را روشن و شبکه‌های مجازی‌ام را چک کنم؟
    چرا وقتی کسی را می شناسم و می‌دانم رفتار بدش از دشمنی با من نیست بازهم ناراحت شوم؟
    به نظرم زندگی با پرسیدن یک سری چرا معنادارتر می‌شود.
    مسئولین رسیدگی کنند لطفا

    ۱۵۰ ذهنی
    ۲۸ عینی

    1. سیران عزیز
      من خیلی لذت بردم از خوندن این یادداشت.
      الهام‌بخش و موجز و زیبا بود.

  172. امروز فیلمی دیدم با عنوان برای آخرین‌ بار..
    فکر کردم که دلم‌می خواهد آخرین‌بارم در این‌دنیا چه زمانی باشد؟
    یا آخرین کاری که در این‌دنیا انجام می دهم چه کاری باشد؟
    آخرین بار چه کسی را در این دنیا در آغوش می گیرم ومی بوسم؟
    مثلا آخرین وعده غذایی که میخورم.
    آخرین گلدانی که آب میدهم.
    آخرین‌کتابی که میخوانم.
    آخرین چیزی که مینویسم.
    ممکن است آخرین بارمان همین قدر ساده باشد یا شاید هم مهیج ترین کاری که در تمام طول عمرمان انجام داده یا نداده ایم.
    مسلماً ما هرگز نمی دانیم آخرین‌بارمان چه وقتی خواهد بود،ممکن است همین لحظه آخرین بارم باشد‌ ،حتما کلی کار نکرده و حرف نگفته خواهم داشت.
    تصمیم گرفتم جوری زندگی کنم که هر لحظه آخرین بارم است دیگر نه کارنکرده ایی می ماند و نه حرف نگفته ایی و هیچ چیز آنقدر که باید نگران کننده نخواهد بود.
    فقط دلم میخواهد قبل از آخرین بارم‌فرصت بودن با تمام آدم‌های دوست داشتنی زندگیم‌را داشته باشم.برای آخرین بار آنها را در آغوش بگیرم وعطر تنشان را استشمام کنم؛ببوسمشان و بگوییم در تمام طول زندگی ام عاشقشان بوده ام وآخرین عکسم را با انها بگیرم‌.
    شما تا به حال به آخرین بارتان فکر کرده اید ؟
    کارکتر : ۱۰۰۰ لغت عینی : ۵ لغت ذهنی : ۱۹۵

    1. درود متین ارجمند و عزیز
      کاش کمی هم اول قطعه به اون فیلم اشاره می‌کردید. خیلی زود وارد بخش دوم قطعه، یعنی تحلیل رخداد شدید.
      در کل باید بگم که ایدۀ متن شما رو دوست داشتم. تمیز و خوب نوشتید.

  173. چایم را ریختم و گذاشتم روی میز تا بروم سراغ کارهایم. عادت همیشگی ام همین است. درواقع سردشدن چای مثل یک ساعت شنی برای من است. در این زمان فرصت دارم به یک سری کارها برسم. مثلا آرایش کنم یا انتخاب کنم چه بپوشم. گاهی هم می روم سراغ پنجره و به خودم می گویم تا می توانی نگاه کن! معلوم نیست آخرین بار کی باشد.
    مادرم صدایم می زند: کجایی باز؟ چایت سرد شد. عادت همیشگی اش همین است. بعد از اینکه استکان چایم را می بیند همین ها را می گوید. البته خلاق است و سعی می کند هر بار تذکرش را به شکلی نو نشان دهد.
    و من فکر می کنم چرا مادرم هنوز با این مسئله کنار نیامده است؟ او می داند من هرگز چای را داغ نمی خورم. او می داند همیشه چایم را می ریزم و می روم که به کارهایم برسم. اما هنوز با آن کنار نیامده است. شاید همین است قصه ی عادت. اینکه دیگران هرگز به عادت های ما عادت نمی کنند! مثل قصه ای که هزار بار شنیده اند اما هزار و یکمین بار هم آن را گوش می کنند و به خوابی عمیق فرو می روند.

    تعداد کاراکتر: 866 کلمات ذهنی: 140 کلمات عینی: 57

    1. درود هانیه عزیز
      زیبا نوشتید.
      یه پیشنهاد:
      بعد از کامل شدن یک متن می‌تونیم یکی دوبار از روش بخونیم تا بعضی جمله‌ها رو خوش‌آهنگ‌تر و زیباتر کنیم.
      شاید مثلاً می‌شد این جمله زیر رو:
      «سردشدن چای مثل یک ساعت شنی برای من است.»
      اینجوری نوشت:
      «برای من سرد شدن چای مثل ساعت شنی است.»
      یا حتی از این بهم بهتر هم میشه نوشت.
      من فقط یه کم کلمات شما رو پس و پیش کردم و کلمه «یک» رو حذف کردم.

      نکته مهم اینه: هر جمله رو میشه به ده‌ها شکل مختلف نوشت.

  174. شب که شروع میشود یک چیزی مثل دلتنگی به سراغم می آید،شاید هم خودِ دلتنگی است نه شبیه به آن….
    حدودا سه ساعت قبل که داشتم به سرکارم می آمدم به این فکر میکردم که اگر شب نبود دنیا چقدر دلگیر تر میشد!
    روز روشنایی است ولی روشنایی حقیقی در تاریکی شب نهفته است….
    فقط در سکوتِ شب می توان به دوردست ها و هر آنچه که محال است به خوبی اندیشید….
    خب یک روز دیگر از عمرم دارد به اتمام می رسد و به حقیقت مرگ نزدیک تر!
    مرگ چه در خود دارد که انقدر ترسناک است برای عموم مردم ؟!
    نشان دهنده تلخی حقیقت است و بس…
    حقیقتی که نمی توان از آن گُریخت…

    1. درود رضا جان
      پیشنهادم اینه که از سه نقطه و علامت تعجب استفاده نکنی.
      این علامت‌ها را بذار برای جایی که واقعاً نیازه. وقتی یه جمله کامل شده چرا باید سه نقطه بذاریم؟
      سه نقطه خیلی وقتا نشون میده که نویسنده خلاقیت کافی برای گفتن حرفاش رو نداره.
      پس این از این. علامت تعجب رو هم که میشه گفت بهتره تو کل یه کتاب یکی دو تا دونه ازش داشته باشیم.
      فدایت.

  175. بی خانمان
    جای خوابش اندازه تنش بود و وسایلش، یک پتو و یک بطری آب، و ظرف غذایی که آن هم عاریه ای بود.مرد خواربار فروش هر روز با او بگو مگو داشت که جلوی مغازه من جای خواب تو نیست.
    بی خانمان را میگویم، جایی را نداشت که برود کسی را هم نداشت که پناهش بدهد.تاجائیکه میتوانستم کمکش میکردم ولی من برای او کم بودم ونیاز او بیشتر از توان من بود.یک روز که از جلوی مغازه رد میشدم، خواربارفروش رادیدم فریاد میزد که آی مردم! به دادم برسید دزد مغازه ام را خالی کرده…بعد از اینکه دوربین های جلوی مغازه را کنترل کردند، متوجه شدند که شب قبل بی خانمان آنجا نبوده است مغازه دار در بهت و حیرت بود ازاینکه درست در شبی که بی خانمان رفته بود دزد هم مغازه او را زده و تا جائیکه توانسته بود اجناسش را برده بود.
    انسان، انسان است.چه بی خانمان باشد و چه خان.
    عینی:28 ذهنی:128

  176. تن بیگانه
    حدود دو هفته از آخرین دعوای همسایه مان آقای نوبخت با پسرش میگذشت تقریباً این سروصداها برای من و بقیّه همسایه ها عادی شده بود، امروز تصمیم گرفتم به خانه دوستم که همسر اقای نوبخت بود بروم شاید میتوانستم او را کمی تسکین بدهم.
    سقف بود و سفیدی،برای او فقط یک خط مستقیم وجود داشت که به گچ بریهای کج و کوله روی سقف خانه ختم میشد.حتی سنگینی دستها وپاهایش را هم حس نمیکرد برای او جهت معنایی نداشت،نه چپ میدید ونه راست را میشناخت.چنان با تنش بیگانه شده بود که گویی هرگز آنرا لمس نکرده و نمیشناسد.گاهی در رویا روز حادثه را به یاد می آورد،روزیکه بعد از یک مشاجره با پدرش تمام غرور جوانیش را در یک کوله پشتی ریخت و از خانه بیرون زد.موتورش آنشب ارّابه مرگ او بود با چنان سرعتی از خانه پدری دور میشد که گویی قصد بازگشت ندارد‌.امّا در چشم بر هم زدنی تمام روح و جسمش به تنی بی جان بدل شد.تصادفی هولناک که سرنوشتش را برای یک عمر تغییر داد.
    حالا همیشه دوسایه را در امتداد نگاهش به رو برو حس میکرد،مادری که مانند پروانه به دورش می گردد وپدری که لحظه ای او را تنها نمیگذارد. درتمام مدتی که نگاهش را به سقف دوخته،حسرتی در دل دارد ومدام با خودش تکرار میکند ایکاش آنشب غرورم را بوسه میکردم و به دستان پدر و مادرم میزدم.
    عینی:28 ذهنی:200

    1. درود زهرا خانم گرامی
      تلاش شما برای نگارش خلاقانه جای تحسین داره.
      فقط بعضی جمله‌ها می‌تونن بهتر بشن، مثل این:
      «امروز تصمیم گرفتم به خانه دوستم که همسر اقای نوبخت بود بروم»
      اینکه با همسر آقای نوبخت دوست هستید را بهتر بود در جملۀ دیگه‌ای یا به شکل دیگه‌ای می‌گفتید، تو این جمله جا نیفتاده و تو ذوق میزنه.
      ارادت.

      1. ممنونم از نظرات سازنده شما استاد عزیز پاینده باشید.

  177. امروز روز عجیبی بود، دختر عمم از همسرش جدا شد.من بعد از ده سال که از زندگی مشترکشان میگذرد متوجه شدم شوهرش ال بود وبل بود ولی ما در این ده سال انقدر دوستش داشتیم وبرایش ارزش قائل بودیم که نبودنش برایمان خیلی سخت است ودر تمام محفل های خانوادگی جای خالیش حس میشود. عجیب است تو روزی چنان دلبسته استادت شوی که هیج کس وهیچ چیز را غیر او نبینی ولی با گذر زمان متوجه شوی حقوق استادی چنان هم لذید نیست ونمیتوانی سفرهای لاکچری وهتل های هفت ستاره را به راحتی بروی بدون اینکه پدرت کمک کند! واقعا ما انسان ها به دنبال چه هستیم؟ چرا فکر میکنیم مرغ همسایه غازست وچرا فکر میکنیم که همیشه برای ما شب است.گذشت زمانی که،پدران ومادرانمان پای تعهدشان مسئولانه می ایستادند با زندگی دست وپنجه نرم میکردند. نمی دانم شایدم به قول خیلیها مگر ما چند بار به دنیا میایم که رنج یک زندگی رو تا آخرین روز زندگی به دوش بکشیم! خودمم ماندم که حرف دل را گوش کنیم بهترست یا عقل؟ فقط این را میدانم آن روزی که پیمان بستیم درهمه لحظات غم وشادی کنار هم باشیم برای همیشه،ایکاش عقل ودل را با هم همراه میکردیم تا در این بازی قمار دو سر سوخت نشویم.

    1. درود سیمین عزیز
      تمرین رو درست و خوب انجام داد. لذت بردم.
      مشتاقم تا نوشته‌های بعدی شما رو هم بخونم.

  178. .
    شغلی بس دشوار است. مدام باید به همه صحبت‌هایم، نشانه‌های غیرکلامیم، خنده‌های سرزده‌ام آگاه باشم. نکند در این رفت و برگشت واژه‌ها، آمد و شد حالاتم، چرخاندن دیدگانم، گرداندن سرم، کشیده شدن لبم، غنچه شدن دهانم، چین افتادن پیشانیم، رقص ابروانم، زیر و بمی صدایم، هرم نگاهم روحی که خود را عریان کرده تا با همه امیدش مرا برای از خود گفتن و محرم شدن انتخاب کرده، بیازارم.
    آخر مگر چند چیز را می‌شود همزمان کنترل کرد؟
    بهترین جراحان پنجه طلایی نام می‌گیرند؛ اما آن‌ها فقط دستانشان را متبحرانه تکان می‌دهند و آنوقت اشتباه‌شان در نهایت یک جسم است که با زیرخاک رفتن پایان می‌یابد.
    من متعهدم همه درون و برونم را همزمان، هماهنگ و اصیل بکار ببرم.
    کوچکترین اشتباهم جراحی روانی‌ام را با خدشه روبه‌رو می‌سازد. آن روح به زندگیش برای همیشه ادامه می‌دهد و می‌تواند نه تنها با خودش که با هزاران هزار نفر برخورد کند و دومینووار برای میلیون‌ها میلیون نفر لحظات رشد و سقوط، غم و شادی، بامعنا و پوچ خلق کند.
    آیا در جایی از این همه سختی و حیاتی بودن این کار برای کمک به انسان‌ها سخنی گفته شده است؟
    #من_یک_روانشناسم اما در آغاز #یک_انسانم.
    #زرنویس

    1. درود خانم عمادی عزیز
      شما زیبا نوشتید. من از خوندن متن شما لذت بردم.
      اما، قرار بود توی قطعه‌ها با یک رخداد مشخص و جدید از زندگی روزمره‌مون شروع کنیم و بعد از دل اون رخداد یک چیزی بیرون بکشیم.
      متن شما خیلی کلیه و به هیچ رخداد مشخصی اشاره نداره.

  179. چشمانم را به هم مالیدم. باورم نمی‌شد همه چیز به تاریکی دیروز باشد. لیوان آب کنار تختم را برداشتم و چند قطره‌ای که ته آن مانده بود را نوشیدم. آب هم مزه خوبی نمی‌داد. اطرافم را نگاه کردم، همه چیز سر جایش بود. هنوز مانند تمام عمرم تنها بودم. هنوز میز کارم بهم ریخته ترین میز دنیا بود. هنوز برای ساعتم باطری نخریده بودم. حتی هنوز آن لامپ سوخته را تعویض نکرده بودم. و هرچقدر بیشتر نگاه کردم، تنها چیزی که سر جای خودش نبود را جان خودم دیدم. من نباید اینگونه باشم، اینجا جای من نیست..
    477 کاراکتر

    1. درود میلاد عزیز
      زیبا نوشتی.
      کاش کمی هم بیشتر می‌نوشتی و از تمام هزار حرفی که داری استفاده میکردی.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی تو هستم.

  180. دیروز بعدازظهر تصمیم گرفتم سریالی که مدت ها بود شوق دیدنش را داشتم، ببینم. سریالی که فقط شش قسمت بود. ولی از آنجاییکه چشمان من به نور حساسیت بالایی دارد به خودم قول دادم که نهایتا بعد از قسمت دوم، آن را کنار بگذارم. حدودا ساعت دوازده نیمه شب بود که تیتراژ پایانی قسمت ششم، از جلوی چشمانم عبور میکرد. بعد از آن سردرد شدیدی گرفته و چشمانم را بستم و خوابیدم.
    الان که این داستان را روایت میکنم به تمام قول هایی که قبلا به خودم داده بودم و پس از چند ساعت، زیر پا گذاشته بودم فکر میکنم. قول هایی که هر کدام، میتوانستند تاثیر مثبتی در زندگی ام بگذارند، اما با زیر پا گذاشتن آنها در واقع، زندگی ام را زیر پا گذاشته و له کرده ام.

    کلمات عینی: 4
    کلمات ذهنی: 126
    کاراکتر: 616

    1. لیلا خانم عزیز
      زیبا و هوشمندانه بود.
      نکته جالب اینه که این نوع قطعه‌ها به رشد فردی نویسنده کمکی زیادی می‌کنن.

  181. دوست داشتم یک پرنده بودم پرنده ای با عمر حضرت خضر، دلم میخواست میتوانستم تمام مناطق زیبای دنیا را ببینم روز عید نوروز کنار مردم ایران باشم شب کریسمس کنار ابشار نیاگارا، ای کاش شاهد بعثت رسول بودم و معجزه مسیح را میدیدم باعمر خیام پیاله میزدم و با حافظ شب شعر برگزار میکردم روی شانه های لینکلن در کابینه حضور داشتم و در شادی اولین چراغ روشن با ادیسون تانگو میرقصیدم کنسرت بتهوون میرفتم ودر عاشقانه های ناپلئون و دزیره حضور داشتم، پایان برده داری را با سیاهان امریکا جشن میگرفتم و به انسانیت میبالیدم، مست صدای شجریان میشدم، زیر باران، رباعیات بابا طاهر را میخواندم و با شمس ومولانا سماع میرقصیدم اما اگر در تاریخ سفر میکردم جنگهای صلیبی را میدیدم در قحطی جنگ جهانی اول پر پر میزدم استیصال مردمم را در جنگ جهانی دوم میدیم شاهد نسل کشی ارامنه بودم بمباران هیروشیما وناکازاکی ، حمله اعراب ، حمله مغولها و هزاران هزار دیگر،
    از ارزویم پشیمان شدم همان بهتر که در تاریخ شناور نباشم من تمام زیبایی های دنیا را در انسانیت میبینم در تعامل با کائنات ، زمین ، هوا ، حیوان
    عمر کوتاه یا بلند، دلم معجزه ای میخواهد با طعم شادی بشریت

    1. درود خانم پیران نازنین
      شما زیبا نوشتید.
      اما تمرین ما چیز دیگه‌ای بود.
      باید با یک روایت شخصی شروع می‌کردید و بعد از دل اون نکته‌ای رو بیرون می‌کشیدید.

    2. روي تختم دراز كشيده ام، بي حوصله ام، افكار منفي در كاسه ي سرم ميچرخد، تك تك سلول هاي بدنم مثل حبتب هاي ابي كه به ديواره ليوان چسبيده باشدانگار ميتركد، صداي تك تك شان وا از درونم حس ميكنم.تنهايي و سكوت در اتاقم حاكم است. صداي خرمگسي پشت پنجره اتاقم تنهايي ام را خط انداخت.خودش را به شيشه ميكوبيد، انگار حسابي شاكي بود. هر از گاهي خودش را به شيشه ميچسباند و در چشمان من زل ميزد. انگار ميخواست به من بفهماند كفل هاي مبارك را تكان بده پنجره را باز كن تا به كارو زندگي ام برسم.از روي تختم بلند شدم، سرم به شدت درد ميكرد . پنجره را باز كردم تا خر مگس برودجاي خانواده اش، كف پاي راستم خسابي ميخاريد.نگاهي به كف پايم انداختم . نيش حشره بود.انقدر در خواب ان را خارانده بودم كه پوستش نازك شده بود.شايد كار همين خرمگس بود كه موزيانه خونم را خورده و فرار كرده. موهاي ژوليده ام را پشت سرم جمع كردم و در حالي كه جاي خارش كف پايم به سوزش تبديل شده بود به اشپزخانه رفتم.چشمم به كاسه پرتقال افتاد. خواب از كله ام پريد. يادداشتي كوچك از مادرم روي پرتقال نه چند بزرگ چسبيده بود. دخترم سلام، من خانه ي مامان جون ميروم. اين پرتقال ها را از علي اقا گرفتم.تو عاشق پرتقالي، وقتي بوي پرتقال به مشامم رسيد ناخداگاه ياد تو افتادم. نوبرانه است. ارزو كن و بخور .
      عشق زر تم تك سلول هاي بي حوصله ام جاري شد. خون با شدت درون رگهايم ميچرخيد.ساده ترين جريان ها مارا به زندگي ميكشاندو تنهايي را ميشكند. عشق بزرگترين و قشنگترين احتياج ماست.

      1. درود
        یکی از بهترین قطعات شما بود.
        جزئی‌نگاری شما بسیار دلنشین بود.
        بی‌نهایت مشتاقم تا نوشته‌های بعدی شما رو هم بخونم.

  182. امروز که داشتم از میدان انقلاب به سمت خانه می آمدم چندتا بچه ی قد و نیم قد که متکدی بودن وارد اتوبوس شدن و مشغول کارِ همیشگی شون که جمع کردن پول هست….!
    هدفون به گوشم بود و داشتم نگاه میکردم که یکی از افراد داخل اتوبوس مقداری پول به آنها داد و بعد چند لحظه ای همهمه ای راه افتاد.
    متوجه شدم که یکی از بچه ها تلفن همراه همون شخص رو دزدیده! و خوب شد که زود فهمید و گوشی اش را از داخل جیب یکی از بچه ها پیدا کرد و کتک مفصلی هم به آن بچه زد…!
    خب اینم از منظره زیبایی که من و ۳۰_۴۰ نفر دیگه مشاهده کردیم!!!
    جای تاسف داره که این بچه ها از همین سنین کم دچار چه تحقیرهایی که نمیشن به خاطر پول!!
    و خب مقصر هم این طفل های معصوم نیستن و از یه سیستم غلط میان که صحبت کردن درباره اش در این مغال نگنجد!
    بعدا بحث میکنن و میز گرد تشکیل میدن که بزهکار و دزد و قاتل از کجا میاد؟!
    خب همین بچه ها فردای دیگه میشن همین هایی که راجع بهش بحث میکنن و نظر میدن و…
    عجب…
    چه بگویم که سکوت بهتره….

    1. درود رضا جان
      ایده‌هاتو دوست دارم.

      این تمرین هم مثل تمرین قبل نیاز به ویرایش داره.
      زبان این متن هنوز شکسته‌ست. البته بعضی جاها رعایت کردی.
      اما مثلا:
      اینم باید بشه این هم
      یا بودن باید بشه بودند

      نکته بعدی اینکه: بهتره در مصرف علامت تعجب زیاده‌روی نکنیم. یا اصلاً بهتره تا می‌تونیم از علامت تعجب استفاده نکنیم.

      ارادت.

  183. هفته اول نویسندگی خلاق:
    داستان شماره 1 (560 کاراکتر)
    امروز می‌خواستم بیشتر از ساعت اداری در شرکت بمانم. نمی‌دانم چرا؟ شاید اعتیاد به کار کردن پیدا کردم. شاید انگیزه‌ای برای به خانه رفتن ندارم. انگار منتظر چیزی یا کسی هستم. شاید منتظر یک معجزه. به خودم گفتم کمی بیشتر می‌مانم که با همکارانم گپ دوستانه‌ای بزنم. از قضا آخر وقت که شد کارگرها آمدند تا دستگاه‌ها را تعمیر کنند و سروصدای دریل، فرز و… همه را فراری داد. من به یکی از اتاق‌های خالی پناه بردم. در را بستم. پشت یکی از میزها نشستم و شروع به نوشتن کردم. بعد از نیم ساعت قلم فرساییدن، با خودم فکر کردم چه جالب! معاشرت با قلم می‌تواند تنهایی آدم‌ها را پر کند.

    1. درود نازنین ایمانی گرامی
      البته اسم این نوشته‌های ما داستان نیست. بنابراین بهتره به این نوشته‌ها «قطعه» یا «یادداشت» بگیم.

      و اما نکته‌ مهم‌تر:
      متن شما زیبا بود و من خیلی لذت بردم.
      و مشتاقم نوشته‌های بیشتری بخونم از شما.

  184. قرار بود امروز جوابش را بدهم. پدرام را می‌گویم. پسری سمج که چند وقتی است ادعای عاشقی می‌کند. شاید هم از ادعا بالاتر باشد. کسی چه می‌داند!
    تا وقتی پیامش را ندیدم یادم رفته بود باید فکر کنم. مردی که نه تنها دوستش ندارم بلکه از او متنفرم. فکر کردن لزومی نداشت فقط میخواستم جوری نه بگویم که ناراحت نشود. هر چند موفق نشدم. بعد از ظهر تماس گرفتم.
    -به به سلام. خوش خبر باشی
    +سلام. پدرام من فکرامو کردم. ما به درد هم نمیخوریم
    -چرا؟ (لحنش پر از تیکه بود.انگار میگفت من بچه نیستم که با این حرف های کلیشه ای ردم کنی!)
    +نمیخوام در این رابطه توضیحی بدم. (چی باید میگفتم؟ میگفتم از افکارت از اخلاقت از حرف هایت حالم بد می‌شود؟!)
    -چطور راحت نه میگی؟ چطور میتونی احساساتمو نادیده بگیری؟
    +ببخشید. خدانگهدار
    -نمیبخشمت…و قطع کرد
    قطع کرد در حالی که کلی حرف ناتمام داشتم…
    اما من امروز خوشحالم. بی هیچ عذاب وجدان!چون ترحم بی جا نکردم…

    1. سلام زهرای عزیز
      زیبا نوشتید.
      چه خوب و هوشمندانه از دیالوگ توی متن بهره بردید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های دیگۀ شما هم هستم.

  185. دیشب قبل از خواب طبق معمول تلفن همراهم را چک کردم. پست یک آشنای دور توجهم را جلب کرد.عکس دو نفره با کپشن عاشقانه و چشم جهان بین آبی معروف تا کسی چشمشان نزند!
    با خودم فکر کردم مردم با دیدن عاشقانه های دیگران چه حسی پیدا می‌کنند؟ شاید بعضی برایشان آرزوی خوشبختی کنند، بعضی عزیزی را یاد کنند که دیگر پیششان نیست…
    به هر حال عکس را خیلی ها دیده اند و شاید یک عده هم از شادی آنها ناراحت شدند.. نمی‌دانم، تنها امیدم آن چشم آبی است. امیدوارم کارش را درست انجام دهد!

    1. زنده باد.
      شما تمرین‌هاتون رو درست و خوب انجام می‌دید، و این باعث دلگرمیه.

  186. اول دی ماه ۹۹، حس خیلی خوبی داشتم زیرا پس از ثبت نام و سپری کردن مصاحبه اختصاصی در کارگاه《آنلاین نویسندگی خلاق》انتخاب شده بودم. بدون شک بهترین هدیه ی تولد امسالم (۲ دی) بود، که به کمک دوستم امکان پذیر شده بود.
    برنامه روزانه ام را هی مرور می کردم تا همه چی روبراه باشد و راس ساعت ۴عصر به وقت کابل؛ فارغ باشم.
    هنوز چند دقیقه ی به آغاز جلسه مانده بود که مرد جوان، خوش سیما با صدای رسا و متین در صفحه ظاهر شد و خودش را معرفی کرد. از طرز گفتار شان پی بردم که در مصاحبه، طرف ایشان بوده اند. استاد تکیه کلام زیبایی داشت (زِنده باد!) و آن را طوری بیان می کرد که برای یک لحظه حس می کردی واقعن شاهکار کرده ای و یا هم تنها پیروز مسابقه خودتی.
    خلاصه ی کلام یک ساعت و نیم در مورد چگونگی برگزاری کارگاه حرف زدیم.
    در پایان روز خیلی راضی و شاد بودم و این شادی و رضایت را مدیون دوستی می دانم که هر زمانی صدایش زدم، لبیک گفت. دقیقن مثل حالا که با وجود شرایط نامناسب اقتصادی ایران و شیوع کرونا؛ در اولین فرصت هزینه کارگاه را برایم پرداخت.
    سپاسگزارم دوست عزیزم ر.م؛ به قول استاد کلانتری گرامی،
    ِِزِنده باد (دوستی)!

    1. درود بهامین نازنین
      از خوندن متن شما بی‌نهایت لذت بردم.
      یک جهان سپاس به خاطر مهری که به من دارید.
      امیدوارم شایستۀ لطف شما دوستانم باشم.
      زنده باد 😍

  187. یک مسلمان زاده ی مسلمان بود، توی مدرسه با همکلاسی اهل تسننش بر سر بزرگی علی، یک دعوای اساسی به راه انداخته بود، زمان دانشجویی با یک اهل تسنن دیگر بر سر زیارت حرم های مقدس بحث کرده بود، از اینکه یک دعای پرس شده را بارها خوانده بود و آن دعا باعث شده بود هیچوقت هیچ جانور زهرآلودی نیشش نزده باشد، به این باور رسیده بود که هرآنچه در مذهبش شنیده و خوانده میتواند از هر ناگواری در طول زندگی نجاتش دهد، کتاب کارما را خواند، ستارگان و کیهان را مطالعه کرد، روزی پای تلویزیون شنید که یک محقق دارد میگوید فرق بین بت پرست ها و خدا پرست ها چیست، مگر هردوقشر مثل هم نیستند، مگر هردو آنچه نمیبینند و نمیتوانند ثابت کنند را نمیپرستند، تلنگری به ذهن بسته اش خورده بود و نمیتوانست بی تفاوت باشد، مصمم تر و با دقت تر از همیشه به اطراف مینگریست، انرژی ها را درک کرده بود، می دید که انسان های غیر مذهبی هم همان چیزهایی که دین ها گناه میدانند را بد میدانند اما نه مشخصا با این عنوان، سوال بزرگ هستی که از کجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت را نمیتوانست پاسخ دهد اما بدون هیچ تعیین تکلیفی برای دیگران به نظراتشان گوش میسپرد و در گوشه ی ذهن بایگانی میکرد تا در زمان مناسب به حلاجی جملاتشان بپردازد، دیگر هیچکس را به خاطر اعتقاداتش قضاوت نمیکرد، چراکه به این باور رسیده بود که هر چیزی که ساخته و پرداخته ی ذهن بشر باشد، جای خطا نیز دارد.

    1. درود خانم افتخاری عزیز
      نکته اول:
      این متن دویست سیصد کاراکتر بیش از اون تعدادی بود که در نظر گرفته بودیم.
      نکته دوم:
      بنا بود توی این تمرین‌ها به یکی از رخدادهای تازۀ زندگی روزمرۀ خودمون اشاره کنیم و بعد نکته‌ای رو از دل اون بیرون بکشیم. این متن از هدف تمرین دوره.
      نکته سوم:
      خیلی خوب میشد اگر تعداد کلمات عینی و ذهنی رو هم میشمردید و زیر تمرین می‌نوشتید. این هم جزو شرایط انجام تمرین بود.
      نکته سوم:
      من فکر و قلم شما رو دوست دارم. مشتاقم نوشته‌های بعدی شما رو بخونم.

  188. بعضی روزها که سرحالم و دنبال سوژه، بی دلیل تن خیابان را گز میکنم و میبویم و مشنوم و میبینم، آنروز نجاری انگار تبدیل شده بود به مغازه آهن ربا، بی دلیل مکشیدم، به سمتش روانه شدم، روی چهارپایه ای که به طرف داخل متمایل تر بود نشستم، اره برقی گرد و بزرگش روشن بود، اصلا متوجه آمدنم نشده بود، یک بیلرسوت خاکستری که بیشتر رنگ خاک اره را گرفته بود و پاچه هایش چنان چروک بود انگار از همان سالهای اول که مغازه را باز کرده نشسته اش، مغازه کم عرض و طولانی بود،سمت راست داشت چوب میبرید، قطعه های دو متری شاید، به دیوار لمیدشان، اره خاموش شده بود، گفتم سلام، ترسانده بودمش،اما به روی خودش نیاورد و گفت علیک،برای زن جماعت چیزی نمیسازم.
    -اولا من هیچی نمیخواهم، دوما از مردی به دور است.
    -حالا دیگه نامرد هم شدیم
    -خیلی طرز صحبتتان با یک خانم زشت است.
    -من از خانمی خیری ندیدم که درست صحبت کنم، قهوه خانه جلوتر است، اینجا کسب میکنم.
    -من هم دارم کسب میکنم، زندگی آدم ها را مینویسم،اینجا برایم جذاب بود و گفتم شاید شما هم …
    -اگر زندگی شکست خورده ها را هم مینویسید، چای بیاورم!

  189. داستان چهارم
    به صورتش که نگاه میکنم فقط میتوانم زیبایی و جوانی گذشته اش را تصور کنم ،خوابیده،به پلوی چپ،پاها روی هم و بی حرکت ، از خودم میپرسم چطور کسی اینطور مثل خط کش میخوابد ، به این نتیجه میرسم که ذهنش آرام است اما خودم که هرچه آسوده تر هستم کج و کوله تر میخوابم ،چطور یک زن شصت ساله با دیابت و کلیه هایی که دیالیز میشوند،میتواند اینچنین آرام باشد ، از اول خود را به آرامش عادت داده ،یا آتش زیر خاکستریست که با یک فوت نمایان میشود،یعنی خدایش اینطور آرامش میکند،با آنکه نمتوانم اعتقاداتش را درک کنم اما میدانم که بسیاری به همان چیزی معتقدند که این زن و تعداد کمی از آنها مانند این زن آرامند حتی کسانی را میشناسم که خدایشان کاملا متفاوت است و باز هم این آرامش را دارند یا حتی کسانی که دنیا را بر پایه علم میدانند اما باز هم این حالت روحانی و آرامش درون را دارند،گمانم نیک اندیشیدن و نیک گفتن و نیک زیستن است که انسان را اینطور زلال نشان میدهد.

  190. امروز صبح انگار کسی سرما را وادار کرده بود بیاید و مرا زیر پتوی سنگین و بزرگم از خوابی که نمیدانم چه بود برهاند ، دستان سردش را روی پاهایم میکشید یا شاید حواس پاهایم سردتر بود و بهتر میدیدش ، پشت پای راستم را به کف پای چپم چسباندم و لبه ی پتو را به بینی ، گرمتر شدم اما انگار مغزم در آن سرما و آن حوالی نمیچرخید ، مانده بود در خوابی که دیده و بود و یادش نمی آمد اما هر چه بود تاثرش را برانگیخته بود ،خوش خواب نرم و لعنتی کمرم را آزرده ، سعی میکنم با کمی کج و قوس دردش را آرام کنم ، در ذهن خودم را صدا کردم ، مگر آزار داری که صبحت را خراب میکنی با فکر و ایرادهای الکی ، بهش گفتم مگر نمیبینی چقدر هوا سرده ، چه خواب بدی دیدم ، چه خوش خواب بدی دارم ، گفت : با یک قهوه همه ش فراموش میشه ، خوابتم بد نبود فقط خواهرت داشت به مسافرت میرفت ، بلند شدم و کف پاهایم را روی کف سرد اتاق گذاشتم ، مثل زیر پتو سرد نبود ، از اتاق بیرون رفتم و کنار پنجره بزرگ توی سالخن ایستادم و پرده را با دست چپم کنار زدم ، باران با لبخند بزرگی بر لب داشت با زمین آب بازی میکرد ، روزم آغاز شد !

    1. زنده باد خانم افتخاری.
      زیبا و درست.
      لذت بردم.
      فقط اینکه قبل از علامت‌ها فاصله نذارید. بعدش بذارید.

  191. آمد کنارم دو سه دقیقه ای از نشستنش نگذشته بود که شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و من معذب خواستم بلند شوم که مزاحم خالی شدنش نشوم .گفت : بنشین. مثل بچه ای که از مادرش ترسیده باشد نشستم .گفت : میدانی چرا گریه میکنم ؟ بدون پاسخ من ادامه داد.تا پارسال می آمدم همین پارک روی همین نیمکت برای مشکلاتش گریه می کردم که خدایا کمکش کن. امسال می ایم همین پارک روی همین نیمکت برایش گریه میکنم که چه شد که رفت درست بعد از تمام شدن مشکلاتش. خدایا کمکم کن.

    1. درود لیلا خانم گرامی
      زیبا نوشتید.
      کاش کمی بیشتر ادامه می‌دادید متن رو.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  192. در حالی که برای یکی از دوستانم کامتنی زیر پست جدیدش در اینستاگرام می نوشتم ،نگاهم افتاد به بقیه کامنت ها و مشغول خواندن شدم اغلب کامنت گذاشتن در حوصله ام نمی گنجد ولی خوب برای دوستان واشنایان اجباری هست که اگر انجام ندهی به حرف های پشتش نمی ارزد.
    پسرخاله اش زیر پستش نوشته بود ؛ مهدخت فریبا ؛دیگری نوشته بود عشق زیبا رو ؛ آن یکی نوشته بود جانِ جهانِ من واِلا اخر…که هر یک از این الفاظ آدم را از شوق به عرش می برد‌.
    شنیده بودم همسر پسرخاله اش درگیر مشکلات روحی شده و شب ها بدون قرص خواب ندارد. دخترک را میشناختم بسیار زیبا وباهوش بود ، اما از انهایی بود که وقتی عاشق شد عطایِ همه چیز را به لِقایش بخشید وتمام دنیاش شد ارزوهای معشوق ؛ با خود گفتم شاید اگر یکی ازاین مهدخت های فریبا نثارش می شد دخترک کارش به روانشناش نمی کشید.
    دلم میخواست از تک تکشان بپرسم چندبار به خانواده یا معشوقتان از این صفات داده اید ، القابی که هر کدام حالِ خوبِ مدت هایِ عزیزانتان را می سازد.
    بگویمشان خرج نکنید؛ احساسات پاک ونابتان را نگه دارید به وقتش و برای ادم ِ ماندگار زندگیتان؛
    مهر بدهیم،عشق بگیریم اما به رسم انسانیت…
    عینی : ۹ ذهنی : ۱۹۲ کارکتر : ۹۹۰

    1. زنده باد متین عزیز
      زیبا بود و الهام‌بخش.
      مشتاقم سایر نوشته‌های شما رو هم بخونم.
      با آرزوی بهترین‌ها

  193. چندروز پیش ساعت یازده از کرمانشاه به سمت تهران پرواز داشتم،به فرودگاه تهران که رسیدم به منزل یک تاکسی گرفتم،زنی فکر میکنم حدودا پنجاه ساله راننده بود ،نسبتا چاق وباصورتی زیبا ،چشمانی درشت و سبز رنگ ،صورتش شکسته بود امابازهم زیبا بنظر میامد،مسیر طولانی بود والبته ترافیک این مسیر را طولانی تر کرد،من طبق عادت وعلاقه شروع به نگاه کردن مردم و ماشینها در خیابان کردم وازاین کار بشدت لذت میبرم،زن راننده با این جمله که از کجا می ایی سر صحبت رو باز کرد؛گفتم کرمانشاه،وادامه داداز همه چی صحبت کردن،چقدر همه چیز گران شده،چه هوای الوده ای،من هم با جواب هایی کوتاه مثل بله حق باشماست،درسته خیلی الودس و…همراهی میکردم.ادامه داد؛همسرم خیلی وضع مالیش خوب بودورشکست شدو بعدم سکته کردو الان گوشه خانه است ومن باید کار کنم،خداروشکر میگذرونیم ولی اون موقع که داشتیم همه دورو برمون بودن الان حتی بچه های خودمان هم به ما سال به سال سر نمیزنند،خدانگهدارشون باشه ولی یه وقتایی دلم تنگ میشه که ببینمشون …من غرق دنیای خودم شده بودم دلم گرفته بود از بی مهری ادما نسبت بهم ذهنم پراز شلوغ و خالی بود دیگه صدای زن رو نمی شنیدم نمیدونم چقدر تو حال خودم بودم ولی با صدای زن که گفت؛ببخشید پرحرفی کردم رسیدیم بخودم امدم،بله بله،نه خواهش میکنم.پیاده شدم اما ساعتا درگیر حرفای اون زن بودم…

    1. زنده باد حدیث عزیز
      زیبا و درست نوشتید.
      فقط یه نکته ویرایشی کوچولو:
      بعد از هر علامت یک فاصله بذارید. مثلاً نباید قبل ویرگول فاصله بذاریم، فاصله باید بعدش باشه.

  194. چرا انسانها فکر می کنند در زندگیشان شکست خورده اند ؟
    این سوال امروز خیلی ذهنم را مشغول کرده است با دقت به این سوال فکر می کنم می بینم که در زندگی من هم اتفاقاتی رخ داده که حس شکست و نابودی بهم دست داده ولی بعد از مدت ها که به همان اتفاق فکر می کنم می بینم باعث پیشرفت من و تغییرات مثبتی در من و زندگیم شده .
    می توان گفت که این اتفاقات برایم یک تجربه ای شده است برای بهتر زندگی کردن .
    بهتر است عینک بد بینی را کنار بگذاریم و یک بار هم شده با عینک خوش بینی به اتفاقات زندگیمان نگاه کنیم آن موقع متوجه می شویم که چقدر ما خوشبخت هستیم .

    1. سلام خانم فتح نژاد گرامی
      متن شما زیباست.
      اما تو تمرین قطعه‌نویسی قرارمون این بود که با یک رخداد مشخص شروع کنیم و بعد از دل اون رخداد یه نکته بیرون بکشیم.

  195. در حیاط خانه ای بزرگ دو سگ زندگی میکردنداولی درشت هیکل وقوی با ظاهری نه چندان زیبا با گردنی کلفت ودندانهایی وحشتناک! سن این سگ حدود یکسال بود واما دومی سگی پاکوتاه وملوس، بازیگوش و دلبر که حدود۳ سال داشت.سگ درشت هیکل از اینکه همه از او میترسند و از دور مورد ناز ونوازش قرار میگیرد به شدت دلشکسته بود.حتی اهالی خانه وقتی مقدار کمی غذا باقی میماند آن را به سگ پاکوتاه میدادند چون میگفتند سگ بزرگ با این مقدار غذا سیر نمیشود ویا وقتی میخواستند به گردش بروند سگ پاکوتاه رو میبردند چون بزرگه تو ماشین جا نمیشد! در یک غروب دلگیر، سگ بزرگ که از این همه بی عدالتی کلافه بود تصمیم گرفت که انتقامش را از سگ پاکوتاه بگیرد، او که حسادت چشمهایش را کور کرده بود در یک حرکت ناجوانمردانه گردن سگ پاکوتاه رو شکست تا برای همیشه از شرش خلاص شود.ولی به این موضوع فکر نکرده بود که دیگر دوست وهم بازی ندارد، دیگر کسی نیست که باهم خاک باغچه رو بکنن واز گل بازی لذت ببرند! او انقدر تنها شده بود که به طرز عجیبی شروع به پارس کردن کرد همان طور بی وقفه! انقدر پارس کرد که صاحبش به خاطر اعتراض همسایگان مجبور شد آن را به کسی دیگر بسپارد

  196. گوسفندی بود بینهایت زیبا ومهربان، با حرکاتی شیطنت آمیز ومسحور کننده وپشم هایی به سپیدی برف! آنقدر جذاب که بقیه گوسفندان تلاش میکردند تا ذره ای مثل او باشند ولی هرگز موفق نمیشدند، روزی از روزها گرگی که ازقبل او را زیر نظر داشت ومیدانست او به راحتی دم به تله نمیدهد، لباس میشی بر تن کرد وکم کم به گوسفند بیچاره نزدیک شد و در گوشش داستانهایی از عشق وعاشقی گفت انقدر گفت که او را از خود بیخود کرد جوری که دیگر حرف بقیه دوستانش که خیرخواهش بودند برایش به تلخی زهر بود،گرگ بدذات که موفق شده بود دل گوسفند بیچاره را با خود همسو کند نقشه شومش را اجرا کرد و او را با خود برد! وقتی تنها شدن لباس میش را از تن کند وخنده های دیوانه واری سر داد! گوسفند ساده لوح تازه فهمید چوب قلب ساده اش را به بدترین شکل خورده است. هنگامی که گرگ میدریدش هرگز التماس نکرد فقط فقط به چشمهای او نگریست ویه جمله گفت! او گفت یار دیرین ودشمن اکنونم قلب شکسته ام را هزار تکه کن وبخور شاید ذره ذره عشق مرا به خود حس کردی وشاید جایی در زمانی دیگر هرگز نتوانستی قلب گوسفندوار کسی را این جور بدری.

    1. درود سیمین خانم گرامی
      نوشتۀ شما زیباست.
      اما تمرین ما چیز دیگه‌ای بود.
      قرار بود که به یک رویداد مشخص از زندگی رومزۀ خودمون اشاره کنیم و بعد از دل اون یک نکته بیرون بکشیم.
      ارادت

      1. امروز متوجه شدم تمرین چی بود! واقعا متاسفم! هفته پیش در راه برگشت از مسافرت بودم وروز بعد هم با دقت فایل ضبط شده رو گوش ندادم. جبران میکنم.

        1. خواهش می‌کنم.
          مشتاق خوندن نوشته‌های جدید شما هستم.

  197. غروب یک روز ابری بود.اواسط دی ماه ، ماهی که من در آن زاده شدم.هوا خیلی سرد بود.من کنار شومینه با لیوان چای همیشگیم نشسته بودم به همراه جوراب های خال خالیه سفیدم.
    داشتم به این فکر میکردم کاش قدرتی داشتم تا به انسان ها ، حیوان ها کمک کنم.تحمل سرما برای خیلی از حیوانات سخت است مخصوصا اگر گرسنه باشند و چیزی برای خوردن نداشته باشند.آخر حیوان ها زبان که ندارند تا بگویند گرسنه ام چند روز است غذایی نخورده ام.
    وای که از این افکار چقدر ناراحت شدم.
    به انسان ها فکر کردم انسان های پیر و جوانی که در این سرما آشیانه ای ندارند.
    پیرمردی که بعد از کلی کار کردن نای حرف زدن ندارد و باید به فکر این باشد امشب سرش را روی کدامین کارتن شهر بگذارد و بخوابد چه غذایی بخورد که انرژی رفته اش را بازگرداند.کاش قدرتی داشتم تا این همه فقر و ناعدالتی نبود.
    کاش… از افکارم بیرون آمدم و به لیوان چای سرد شده ای که کنارم بود خیره شدم و ناراحت از ناتوانی ام بودم.
    باز پرت شدم میان افکارم…
    کاش کسی برای این ناعدالتی ها فکری بکند…
    #بهرخ_بهادران

    1. زنده باد بهرخ عزیز
      نوشتۀ شما زیباست.
      یه پیشنهاد:
      بهتره توی قطعه‌ها سعی کنیم به رخدادهای عینی بیشتر توجه کنیم.
      مطلب شما یه رخداد ذهنیه. خیلی هم خوبه.
      اما نوشتن رخدادهای عینی هم خیلی مفیده.

  198. روز مرگی یا روزمرگی؟!قلم وکاغذ را آماده می کنم تا قطعه امروز را بنویسم.قطعه!چه کلمه با مسمایی انتخاب
    شده برای انجام تکلیف روزانه.کلمات همه بار معنایی قوی دارند برای همین انتخاب شان دارای اهمیت فوق العاده هستند.دو واژه روز مرگی و روزمرگی بر همین اساس بر ذهن ام متبادر شد. هردو تقریبابه یک معنا هستند.هردو تکرار و تکرار .به این معنا که یک روز را همیشه و سالها تکرار کردن!ازین تکرار همیشه گریزان بوده و هستم.وقتی به گذشته فکر می کنم و در ذهنم مرور میکنم احساس خوشایندی ندارم.از آینده و اتفاقاتش اضطراب و نگرانی دارم.هراسان و بیمناک تصورش می کنم.چه می شود؟تنها به آنچه بی توجه ام و از دستش می دهم هم اکنون است .همان لحظه حال که اصل است و باید یافتش.روز مرگی یا روزمرگی همین است بدون توجه به لحظه یا روز را میگذرانم یا روز را نابودش می کنم!با ورود به میانسالی و درک عمیق تجربه ها در گذران عمر برایم مسجل شده گذشته را برای درس و تجربه نگاهش کنم وآینده را بعنوان رخدادی که خواهد آمد و من نمی دانم که چه قرار است باشد.و نمی خواهم دیگر بدانم/ تجسم می کنم.حال را در یابم و با روزمرگی از دستش ندهم.فکر می کنم این عالیترین درسی است که در این ایام به آن توجه دارم .روزها می گذرد در پس هم و ما غرق عادات بد این دنیا منتظر بر فردا .قدرش را بدانیم.زهرا حسینی

    1. درود زهرا جان
      حساسیت شما به کلمه‌ها خیلی خوبه.
      من لذت بردم از خوندن این متن.
      یه نکتۀ ویرایشی کوچولو:
      بعد از هر علامت یه فاصله بذارید.

  199. کاکتوس

    یک گل کاکتوس قشنگ داشتم که اوایل مانند گلهای دیگر به آن رسیدگی میکردم.کم کم متوجه شدم کاکتوس من با بقیه گلها فرق دارد،اگر چند روزی آب و نور به آن نمیرسید،باز هم سرحال وسبز بود،قوی و صبور و مقاوم.
    همیشه باخودم میگفتم کاکتوس من گیاه قوی و محکمی است و هرگز خشک نمیشودوهمین باعث شد که من توجه کمتری به آن داشته باشم.یک روز فهمیدم که دیگر مانند گذشته سبز وسرحال نیست و ریشه اش خشک شده است.من گل کاکتوس را به خاطر قوی بودنش فراموش کرده بودم و باعث از بین رفتنش شدم.
    مواظب قوی تر های زندگی باشیم ما از بین رفتنشان را نمیبینیم ولی یک روزبه خودمان می آییم و متوجه میشویم که دیگر وجود ندارند وآن روز خیلی دیر است.
    زهرا علیزاده
    عینی:12 ذهنی:116

  200. در مغزمان تزریق کرده اند که زندگی معنوی یعنی یک زندگی مثبت و بی نقص. آن میل فطری درونمان به عالم معنا را به سمت آن چه خودشان دوست داشتند، جهت دادند. در صورتی که مثل همیشه اشتباه می کردند.
    نه، اکنون فهمیده ام که زندگی معنوی یک زندگی سرشار از عبادت و ریاضت نیست. فهمیده ام که زندگی الهی یک زندگی سرشار از آگاهی و هوشیاری است. انسان الهی کسی است که زندگی را به تمامیت می پذیرد و همه چیز هست؛ مثبت و منفی؛ نیک و بد؛ مقدس و پلید. او خودش را می شناسد و به تمامی ابعاد درون و بیرون وجودش آگاهی دارد و خود را با همه نقص ها و قوت هایش می پذیرد. انسان الهی به هستی نگرش مثبت دارد. او عاشق هستی است و خوب می داند معنویت در احساس رضایت و شادی، ایمان و توکل است.
    اکنون نیک می دانم رستگاری خلاف آن چیزی است که به ما گفته اند. انسان الهی تمامی مسلک ها، فرقه ها، شیوه ها و ایده ها را می بیند اما به هیچ کدام از آن ها گرایش پیدا نمی کند. او تنها به یک خیز محکم می چسبد و آن هم به یادداشتن نام خداوند است. انسان الهی هر لحظه  نسبت به این هوش برتر هستی آگاه است و با ریسمان عشق به هستی، خودش را به خداوند متصل می کند. انسان معنوی خوب می داند که با عشق به هستی می توان خدا را یافت.
    #نرگس_لالانی

    1. درود خانم لالانی عزیز
      شما زیبا نوشتید.
      اما تمرین ما چیز دیگه‌ای بود.
      قرار بود با یک رخداد مشخص شروع کنیم و بعد از دل اون رخداد یک نکته بیرون بکشیم.

  201. سلام استاد روزتون بخیر

    من یک هندزفری دارم که هر چند وقت، دچار مشکل می‌شود؛ صدایش خشی‌خشی می‌شود و اتصالی می‌کند و این چیزها. یادم هست اولین باری که اینطور شد گفتم: خب بذارم کنار، به جاش هدفون بزنم یا هرچی. برای خیابان و بیرون از خانه هم دردسرش بماند که نمی‌شد هدفون زد. (حداقل خودم می‌گویم ضایع است.) بعد از چند روز رفتم سمتش تا استفاده کنم، دیدم درست شده. البته آن لحظه با خودم گفتم: عه خوب شده. چند وقت بعد دوباره این قضیه پیش آمد و مجددا همین سناریو.
    این هندزفری برای من شباهت به وقت‌هایی دارد که با یکی از افراد، مخصوصا نزدیکان، دچار چالش می‌شوم. یک راه خوب این است که سکوت کنم، دور شوم و مدتی آن شخص را به حال خودش بگذارم.
    واقعا در مواقع غیرعادی ما آدم‌ها نیاز به زمان داریم؛ نه که زمان همه چیز را حل کند، بلکه خودمان اول از همه با خود کنار بیاییم و رفتار مشخص‌تری داشته باشیم. به فارسی سخت همان حفظ فاصله متمدنانه در روابط. ما بعد از طوفان نیاز داریم در سکوت با خودمان به نتیجه برسیم و مسئله را حلاجی کنیم. این دور شدن گاهی بهترین طریق نزدیک شدن می‌تواند باشد.
    حالا دعا کنید این دفعه که دوباره هندزفریم خراب شده، چند روز بعد باز هم درست شود.

    تعداد کاراکتر: ۸۱۴

    1. زنده باد مصطفی جان
      خوب و خلاقانه بود.
      لذت بردم از اینکه تمرین رو درست انجام دادید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های بعدی شما هستم.

  202. دوست دارم پالتو ام را بپوشم چکمه هایم را به پا کنم شال سر کنم و بدون ماسک و دستکش رها قدم بزنم .بدون ترس کنار آدم ها راه بروم و هر جا دوست داشتم لبخند بزنم و این لبخند زیر ماسک پنهان نباشد.
    میگویند آسمان پر از آلودگی است دوست دارم در کیفم را باز کنم و به همه ی رهگذرها سلامتی و شادی هدیه دهم و بگویم همه چیز درست میشود حتی به دروغ!
    آیا واقعا آلودگی ناشی از دود اگزوز خودرو هاست؟
    آلودگی از آه این آدم ها نیست؟میخواهی بدانی کدام آدم ها؟اینقدر زیادند که قلم ها و کاغذ ها گنجایش نوشتن آن را ندارد.آه گرسنگی کودکان کار که مبادا گلهایشان آخر شب باقی بماند و اتفاقی بیفتد که نباید،آه مردی که پول خود را از دست داده،آه دختری که بی رحمانه دلش را شکانده اند،آه عاشقانی که به دلیل مسائل مالی و خانوادگی به هم نرسیدند و …
    به گمانم این آه ها به هم گره خورده و آسمان شهر را تیره ساخته.
    ای آسمان! من هم اگر به جای تو بودم اعلام میکردم اپیدمی کروناست ،هوا آلوده است فعلا همه خانه بمانید و بیرون نیایید تا کمتر این صحنه های دلخراش را ببینم.

    1. سلام یاسمین عزیز
      متن شما زیباست.
      فقط اینکه به رخداد مشخصی اشاره نداره.
      بهتره با یک رخداد شروع کنیم، و بعد از توصیف ماجرا، حس و حال خودمون رو بگیم.

  203. روبه روي اينه روي صندلي نه چندان راحتي كه يك پايه اش لق ميزد نشستم’ اينه تراش هاي به اشكال هندسي لوزي داشت’ و نور زرد رنگي از لوستر وسط ارايشگاه به موهاي زرد رنگم كه عين قناري شده بود ميتابيد
    هر از گاهي سرم را تكان ميدادم و انگار يواشكي خودم را خط وسط دو لوز به يكي وصل ميكردم تا مراحل كار ارايشگر را ببينم
    ارايشگر هم باحالت عصبانيت به من نگاه ميكرد و انگار حرصش را روي موهاي بيچاره ام خالي ميكرد
    تارتار ريشه هاي نه چندان بلند جو گندمي ام را با انگشتان كشيده و لاك زده اش برميداشت و بي حوصله رنگ ميكرد و به يك طرف پرتاب ميكرد
    پوست سرم ميخاريد اما واكنشي نشان نميدادم
    خودم هم نميدانم ‘
    مگر همين يك در ميان سياه و سفيد چه اش است كه خودم را اسير و ابير ميكنم’
    شايد اعتماد به نفس ندارم
    اصلا بهتر است بگويم خود واقعي ام را دوست ندارم

    1. سلام
      شما خیلی خوب مشاهده می‌کنید و از مشاهداتتون می‌نویسید.
      فقط اینکه سعی کنید در انتهای جمله‌ها نقطه بذارید.
      توی شعر نقطه نمی‌ذارن، اما توی نثر الزامیه.

  204. پسرم، هر روز صبح ساعت یازده لگد جانانه‌ای به شکمم میزد و یادم می‌انداخت که باید منتظر پسری وقت شناس ولی ناآرام باشم!
    آن روز تکانی نخورد! به خود قبولاندم که حتما مشغول رشد گوش و دماغش است و پایش را فراموش کرده! ساعت شش عصر هم خبری از مشتش نشد. به همسرم زنگ زدم و گفتم زودتر باید به اورژانس برویم
    بعد از معاینه گفتند مشکلی وجود ندارد ولی بخاطر احتیاط امشب، تحت نظر در اورژانس باشم.
    هر بیست دقیقه دکتر شیفت میآمد و با دستگاه ضربان جنین و فشار خون مرا چک می‌کرد.
    ساعت هشت در حین معاینه متوجه تغییر چهره‌اش شدم، دهان را که باز کردم سوالی کنم، دکتر سرش را بلند کرد و با فریادی بلند و قاطع گفت:
    اتاق عمل رو آماده کنید
    ترس آنچنان در وجودم رشد کرد که گویا از چشم و گوشم سایه‌های تاریک مرگ تراوش می‌کردند. بهیارها مرا روی ویلچر گذاشتند و دویدند. یکی لباسهایم را عوض میکرد، دگری لاکهایم را پاک می‌کرد و من از ترس نزدیک به تشنج بودم.
    روی تخت نشستم و ابتدای تشنج را کامل متوجه شدم در همان چند ثانیه در دستم آمپولی وارد شد و دیگر هیچی نبود!
    چشمانم به زحمت باز شدند و پرستاری ظاهر شد‌.
    – خانم‌گل یه پسر سفیدِ تپلِ کچل بدنیا آوردی.
    من فقط متوجه صفتهایی شدم که او گفت و با بدخلقی فراوان، تمام زورم را زدم که جوابش را بدهم.
    – کچلم خودتی!
    میدانید؟! به هیچ مادری نباید بگویید فرزندش زشت یا کچل است!

    1. چقدر قشنگ و خلاقانه بود.
      زنده باد. کیف کردم.

      حتما از رخدادهای جدید و روزمرۀ خودتون هم بنویسید.

  205. از مدرسه که بیرون می آیم، کارت را دستم می گیرم که فراموش نکنم از عابر بانک پول بردارم. پسر ۸ ، ۹ ساله ای با پیراهن نازک به سمتم می آید. مادرش، پسری چهار یا پنج ساله را توی بغلش گرفته و پشت سرش راه می رود. از کنار هم عبور می کنیم. نتوانستم تشخیص بدهم رنگ پوستشان تیره است یا آنقدر چرک شده‌اند که به تیرگی می زنند. پول را برمی دارم و به سمت ایستگاه حرکت می‌کنم. در تاکسی را که باز می کنم همان پسرها را با مادرشان میبینم. قلبم تند میزند توی دلم می‌پرسم: چرا راننده اجازه داده سوار شوند؟ و جواب می دهم: هانیه! آنها قبل از هر چیز مثل تو انسان هستند. حالا وقت احترام گذاشتن به انسانیت آنهاست!
    می نشینم. سعی می کنم عادی رفتار کنم اما احساس می‌کنم با نامحرم ترین نامحرم عالم در یک اتاق بسته گیر افتاده ام! چشمم به پنجره جلو می‌افتد. باز هستند. خیالم راحت می‌شود اما هنوز نمی توانم خوب نفس بکشم!
    به دستهای زن نگاه می کنم و سیاهی اش. و خشکی پوستش را احساس می کنم. تاکسی می ایستد. هنوز به مقصد نرسیده ام. به خودم میگویم: حالا وقت احترام گذاشتن به انسانیت خودت است!
    پیاده می شوم.

    کلمات ذهنی: ۶۰
    کلمات عینی: ۱۱۴

    1. هانیه گرامی
      بسیار زیبا نوشتید. عالی.
      چقدر خوب تونستید موقعیت رو توصیف کنید.
      من بی‌صبرانه مشتاق خوندن سایر نوشته‌های شما هستم.
      فقط یه نکته: در مصرف علامت تعجب زیاده‌روی نکنید. تو هر متنی حتی یه دونه‌ش هم زیاده.

  206. امروز برای خوندن یک کتاب به کتاب خانه‌‌ای رفتم‌.کتاب خانه چنان غرق در سکوت بود که انگار با ورود به سالن گوش ها کر میشدند،اشخاص کتابخانه بسیار ارام و بی سروصدا بودند طوری که انچنان با دقت کتاب را ورق میزدند که مبادا از ان کوچکترین‌ صدایی در بیاید.
    اولین چیزی‌ ک‌ توجه ام را جلب کرد مسئول کتابخانه بود.مرد بداخلاقی که برخلاف بقیه بسیار عصبی بود و با نگاه ب ان میشد خشم را در چشمانش دید انگار در سالنی که تمام گوش ها کرند خشم و خروش ان ب چشم می امد.
    همان لحضه موبایل یکی از افراد حاضر در سالن زنگ خورد،مسئول کتابخانه طوری که انگار خیلی وقت بود منتظر کوچکترین‌ صدایی باشد تا به کسی تشر بزند به تندی گفت(خاموشش کن خانم،مگر قانون کتابخانه را نمیدانی‌؟نظم کنابخونه رو‌ بهم زدی)
    حالا دیگر همه کتابشان را رها کرده بودند و این ماجرا را دنبال میکردند، اخطار دادن ان مرد خودش بیشتر توجه ها را جلب کرده بود تا ان زنگ موبایل .
    شاید مشکل از قانون بود،اگر داد و بیداد کردن در کتابخانه ممنوع است مرد مسئول خودش ان‌ را زیر پا گذاشت.
    مثل قتلی که حکمش اعدام‌ است،اگر قتل جرم بزرگی است پس اعدام‌ کردن هم همان جرم را دارد.
    قانون ها واقعا عجیبند.

  207. دیروز جمعه بود و برای من روز تمیزکاری خانه بود. بعداز جارو کشیدن و مرتب کردن خانه چشمم به گلهایی افتاد که در یک گوشه خانه که آفتابگیر است آنها را به گونه ای آراسته و زیبا چیده بودم. روزها تا بعداز ظهر سرکار هستم و شاید در طول هفته اصلا وقت نمیکردم حتی نیم نگاهی به گلهایم بیندازم اما همیشه به موقع آنها را آبیاری کرده ام. دیروز وقتی گلهایم را آب میدادم هوس کردم صندلی ای بیاورم و کنار آنها بنشینم. گلهایم طراوت و تازگی همیشه را نداشتند برخی برگ های آنها پژمرده و زرد شده بود واین را وقتی توجه کردم فهمیدم. تازه سر انداختم که در چند ماه گذشته با گلهایم حرف نزده ام و با عشق به آنها رسیدگی نکرده ام. با خودم فکر کردم که روابط انسان ها هم همین طور است. باید در طول روز به عزیزان زندگی مان توجه کنیم، حرف های قشنگ و لبخندهایی نثار هم کنیم تا هرکس با انرژی و قوت قلب بیشتر روزها را بگذراند و رشد و توسعه فردی یابد. آری عشق و مهربانی بی دریغ واقعا زیباست.

    1. زنده باد خانم مهدوی‌زاده
      بسیار زیبا نوشتید.
      لذت بردم واقعا.
      مشتاقم خوندن نوشته‌های جدید شما هستم.

  208. همین که از خواب بیدار شدم چشمم به کتاب شعری که کنار بالش بود افتاد برداشتم و دو صفحه خواندم یادم آمد که باید امروز چندتا تمرین انجام بدهم ازروی میز کنار تخت دفتر و خودکارم را برداشتم و شروع کردم به نوشتن ده سطری که باید می نوشتم و ارکان نوشتاری را انجام می دادم.نوشتم وچندبار بازنویسی کردم بالاخره تمام شد اما با هزار نگرانی برای استاد فرستادم تا نظرشان را بدانم منتظر جواب نماندم چون میدانستم دیر جواب میدهند رفتم کمی کارهای منزل را انجام دادم وقتی دوباره به اتاق برگشتم چشمم به دفترم که روی تختخواب بود افتاد یاد تمرین هایم افتادم سریع رفتم سراغ گوشی تا ببینم استاد جواب پیامم را دادند یا خیر.صفحه که باز شد نام استاد روی صفحه گوشی دیده شد. هیچوقت از نقد شدن ناراحت نمی شوم اما خب تعریف و تمجید را خیلی بیشتر می پسندم چون انگار آدم قدرتی برای بهتر شدن کارهایش پیدا می کند.برای همین تلاش می کنم کارهایم خیلی کم ایراد داشته باشند
    خوشبختانه پیام استاد همان چیزی بود که دلم را برای ادامه ی کار گرم می کرد
    من خیلی کم حرف هستم اما همیشه هم بیشتر کلمات را صرف تشویق وتمجید اطرافیانم می کنم و بارها شاهد بودم که با یک جمله چنان انرژی می گیرند که همان لحظه با خوشحالی تمام از من تشکر می کنند برای حرفم…

    سلام
    فکر میکنم ده بیستا از هزار حرف بیشتر شد
    و میدونم به خوبی کار دوستان نشده اما فرستادم تا شاهد باشید از انجام تکالیف غافل نیستم

    1. درود منیره خانم عزیز
      اتفاقا متن ساده و جذابی شده.
      من خیلی دوست داشتم این نوشته رو.
      اینکه از حس و حال و تجربه‌های خودمون بنویسیم عالیه، حتی اگر این تجربه‌ها خیلی ساده باشن.

      1. زنده باشید جناب کلانتری
        ممنون که وقت گذاشتید گرانقدر

  209. دیشب نزدیک ساعت ۸:۳۰ بود که پشت چراغ قرمز چشمم به یک دختر ریز نقش چادر مشکی که ظاهری موجه داشت افتاد حدود ۲۱،۲۲ نشان میداد . بازو یک دختربچه ۱۰،۱۱ ساله که مانتو ، مقنعه خاکستری مدرسه تنش بود و ناراحتی در چهره اش کاملا پیدا بود را گرفته بود و دنبال خودش میکشید و از خیابان رد میشد حواسم به صورت دختر بود شاید دلیل حال بدش سرمای شدید هوا بود .
    دختر چادری جلوی اولین ماشین که رسید سرش را به سمت شیشه راننده برد و چند کلمه صحبت کرد ناخودآگاهم گفت :”گدایی ؟! با این ظاهر ؟ گفتم : حتما داره سوال می..
    هنوز در این فکر بودم که جلوی ماشین بعدی همین داستان تکرار شد . مهدی که تا آن لحظه ساکت بود گفت : “واقعا چرا ؟ کارمون به کجا کشیده ؟” هیچ جوابی نداشتم واقعا متاسف شده بودم وقتی کنار شیشه من ایستاد از نگاه کردن به چشمانش شرم داشتم از اینکه او در این شرایط بود و من نمی توانستم کاری برایش انجام بدهم
    مهدی کلافه بود آدمی همیشه اماده کمک کردن بود گفت :” نه ” ترس اینکه شاید کمک کردن به آن دختر بزرگترین خیانت در حقش باشد و زندگی او تا این سطح پایین بیاید و حاضر به تغییر شرایط نشود .
    تا خودت در شرایط آن شخص نباشی قضاوت کردن کار اشتباهی است ولی اگر قرار باشد هر کس در شرایط بد مالی قرار گرفت اولین راه حل برایش گدایی باشد چه بر سر کشور و جامعه می آید. جامعه ای با انسانها ضعیف و منفعل رو به قهقرا …
    تاریخ نشان دهنده این است که تعداد زیادی از موفق ترین ها از صفر یا زیر صفر شروع کردند و به اوج هم رسیدند حالا اوج نه، به اندازه گذران زندگی که میشود زندگی را ساخت . پاسخ صحیح به اتفاق های زندگی ، زندگی ما رو می سازد نه خود اتفاقات .

    1. درود خانم مسعودی عزیز
      نکته اول: این متن چهارصد کاراکتر بیشتر از اون حدی بود که در نظر گرفته بودیم (هزار حرف).
      نکته دوم: قبل از علامت‌ها نباید فاصله بذاریم. فاصله رو باید بعد از هر علامت بذاریم.
      نکته سوم:
      زیبا و الهام‌بخش نوشتید. من مشتاقم سایر نوشته‌های شما رو هم بخونم.

  210. با تمام خستگی که از صبح زود بر من تحمیل شده بود، کوله بار خودم را جمع کردم و به سمت کلاس درس حرکت کردم،کنی دیر رسیدم! برای من و آن همه مشغله این موضوع طبیعی بود.
    دفترم را باز کردم و شروع کردم به نوشتن.
    استاد گفت:اگر هنگام کار خطایی انجام دادید،نگران نباشید!
    دکمه cntrl+z شما را به مرحله قبل باز می گرداند، وقتی این جمله را شنیدم،هاله خیال فکر من را در خود فرو برد…
    ای کاش زندگی هم، گزینه ایی مشابه داشت تا با تکرارش تمام اشتباهات حذف می شد.
    ولی دریغا که زندگی یک باره است و باید قدر تمام لحظات را دانست و آگاهانه عمل کرد.
    مژده سعیدی

    1. سلام خانم سعید عزیزی
      موجز و زیبا نوشتید.
      مشتاق خوندن سایر نوشته‌های شما هم هستم.

  211. امروز صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم تختم رو مرتب کردم و رفتم سمت آیینه خودمو نگاه کردم متوجه زیبایی های خودم شدم فهمیدم با وجود جوش هایی که به صورتم زده با دماغی که عمل نشده چقدر زیبا و خواستنی هستم  اصلا نیازی ندیدم که به صورتم پودر آرایشی بزنم تا جوش های صورتم رو پنهون کنم موهامو شونه کردم عطر زدم لباس شیک و تمیز پوشیدم از زیرشال موهامو بیرون ریختم دوباره به آیینه نگاه کردم من بدون پنهون کردن جوش صورتم بازهم زیبا و خواستنی بودم به خودم گفتم تو زیبایی دختر خودت باش و از چهره ات خجالت نکش و دست از مقایسه کردن خودت با سلبریتی های زن بردار تو هم به اندازه اون ها حتی بیشتر از اونا زیبایی تو با این چهره طبیعی خواستنی و زیبا هستی تو نباید مثل فلان مدل معروف زیبا باشی تو باید مثل خودت زیبا باشی به سبک خودت بله درسته شیک پوش و تمیز و‌مرتب باش به خودت برس رژیم غذایی مناسبی داشته باش اما هیچ وقت هیچ وقت از چهره و اندامی که داری خجالت نکش  به روحیه و‌جسم خودت آسیب نزن مدل هایی که تو شبکه ها میبینی باور کن اونا اون چیزی که نشون میدن نیستن بازم میگم تو یکی از زیبا ترین و بهترین دختر دنیایی

  212. امروز مرد میانسالی وارد مغازه شد
    (سلام،شما گوشی دست دوم هم دارید؟)
    از دستای گچ خورد‌ش معلوم بود شغلش فنیه.
    گوشی های دست دوم‌ رو نشونش دادم و راجبشون توضیح دادم و مشخصات و قیمت هر کدوم رو بهش گفتم.
    پرسید:(گوشی که از اینها قیمتش ارزون‌تر‌ باشه ندارید؟)
    گفتم(چقدر میخواید هزینه کنید عمو جان؟)
    جوری که انگار هیچ‌ خبری از گرونی قیمت های موبایل نداشت گفت:(یک و نیم‌،دو تومن)
    مرد جوونی که موبایلش در حال تعمیر بود و منتظر نشسته بود،وقتی توان مالی پیرمرد برای خرید موبایل رو شنید از روی تمسخر خنده‌ی ریزی کرد؛زیباترین‌ چیزها چقدر وقتی از روی تمسخر باشند ترسناک میشن.
    مرد دوباره گفت:(جوری باشه که برنامه شاد روش نصب شه،چن روزه دخترم از درس‌و‌مشقش مونده.)
    اسم (شاد) بیشتر اعصابمو‌ بهم‌ میریخت.
    هرچیزی میتونست باشه الّا شاد،دست های گچ خورده اون پیرمرد هرچی بود اونو شاد نشون نمیداد.با اون‌ پول کم برایه خرید یه موبایل که دخترش بتونه باهاش درس بخونه هرچی بود زیاد شاد نبود.دخترش که دو سه روزی بخاطر نداشتن موبایل نتونسته بود درس بخونه،هرچی بود مطمعئم شاد نبود…

    1. محمدصادق
      من ازخوندن متنت لذت بردم.
      تو خیلی خوب دقیق شدی روی مشاهداتت. این عالیه.
      فقط اینکه شکسته ننویس. کتابی بنویس.

  213. بیشعوری

    با عجله ازخانه بیرون آمدم تا زودتر به کار بانکیم برسم.آقای کیانی طبق معمول داشت جدولها را جلوی در پارکینگ خانه اش میگذاشت و زیر لب غر غر میکرد.سلامی کردم و گفتم:خسته نباشید آقای کیانی باز هم؟؟ بنده خدا که صورتش از سنگینی جابه جا کردن جدولها سرخ شده بود،با دلخوری و عصبانیت گفت:از دست این آدمهای بلانسبت…سرش را پائین انداخت و ادامه داد،هر روز این جدولها را جلوی در میگذارم اما دوباره میبینم یک عده آنها را برمیدارند و ماشین و موتورشان را پارک میکنند،گفتم واقعاً چه بگویم از دست این مردمی که فقط به فکر خودشان هستند.گفت:اینها دیگر از حد گذرانده اند.خداحافظی کردم ورفتم کار بانکی من حدود دو ساعت طول کشید وقتی برگشتم،دیگر جدولی جلوی در پارکینگ اقای کیانی ندیدم ولی تابلوئی بود که نوشته روی آن نظرم را جلب کرد.
    لطفا کتاب بیشعوری را بخوانید.
    عینی 11 ,, ذهنی 138

    1. زنده باد خانم علیزاده عزیز
      من جدیت شما در تمرین منظم رو تحسین می‌کنم.

      یه نکته ویرایش کوچولو:
      بعد از هر علامت (مثلاً ویرگول) یه فاصله بذارید.

  214. امروز حدود ساعت پنج صبح که بیدار شدم تا به محل کارم برم حالم خوب نبود و الانم زیاد خوب نیستم….
    داشتم به این فکر میکردم که چه هدفی از این کارهای روزمره و تکراری نصیب آدم میشه و به هیچ نتیجه ای نرسیدم طبق معمول….!
    اما یه ویژگی مثبت میشه پیدا کرد توی این همه روزمره گی و بی ثمر بودن و اونم اینه که میشه تجربیات دیگران رو شنید و کمی از افکار شخصی فاصله گرفت…
    بچه ها صحبت میکردن در ارتباط با این که زندگی توی ایران خیلی سخت شده و …. .
    این روزا هرجا که میرم این حرفا رو میشنوم یعنی خیلی وقته که این حرف ها رو هممون می شنویم.
    و واقعیتِ محضِ همه این حرف ها!
    یکی از همکارامون میگفت که خانواده ام اجازه ندادن چند سال پیش مهاجرت کنم و…. .
    واقعا چرا با این طرز فکرهای مسموم و پوسیده جلوی موفقیت بچه هاشون رو میگیرن و این که اصلا چرا باید اینجوری باشه؟!!
    خانواده های سنتی معمولا این جوری برخورد میکنن و باعث میشن اون شخص به دلخواه و سلیقه ی خودش زندگی نکنه!
    دل بستگی خوبه و لازم ولی وابستگی به هیج عنوان…..
    باید ذهن رو تمیز کرد از این همه وابستگی و پرواز کرد حتی به قیمت سقوط……

    1. رضا جان
      من راحتی تو در نوشتن رو دوست دارم.
      فقط حتما اون یکی دو تا نکته گفتم رو دریاب.
      فدایت.

  215. متن  سوم
    پسرک کنارمادرش نشسته بود اما طوری نگاهم می کرد انگار قایم شده و از اینکه پیدایش کنم می ترسد.
    گفتم نیما جان کلاس چندمی؟ مادرش گفت بایدکلاس سوم بود ولی پارسال مریض شد و مدرسه نرفت، امسال هم دوم است مثل خواهرش.
    نگاهش کردم مثل یک مجرم که منتظر صدور حکم است زیرچشمی نگاهم کرد.
    باید مجازی کار می کردیم ولی گفتم بدو بیا تو کلاس. خواهرش راهم بردم تا راحت‌تر باشد.
    چند کلمه ساده نوشتم بلد نبود بخواند. گفتم بیخیال پسر، از الفبا شروع کنیم. آن راهم کامل بلد نبود.
    با ماژیک رنگی چند حرف را نوشتم و باهم خواندیم و کلمه ساختیم تا ترسش بریزد و کم کم لبخندش را دیدم. با کلی ذوق برگه ها را گرفت تا در این چند روز تمرین کند. پدرومادرش سواد نداشتند و من قول دادم کمکش کنم.

    وقتی رفت دلم برای خودم سوخت. من آرام اما پر از هراس پشت لبخندهایم قایم شده ام نکند کسی صدایم کند و بپرسد: چی از این زندگی یاد گرفتی دختر؟
    کاش کسی هم بود دست من را می گرفت و می برد کلاس تا بدون سرزنش از اول، زندگی را یادم بدهد.

    1. سیران گرامی
      از خوندن متن زیبای شما بسیار لذت بردم.
      مشتاقم بیشتر و بیشتر بخونم از شما.

  216. بهنام جلو كنار راننده نشسته بود و من عقب نشسته بودم تا تن خسته ام را از ان مسافت طولاني قطار كمي رو صندلي خشك تاكسي ورز دهم’
    اطرافمان هم كوههاي مرتفع بودند پر از برف و سرما و برف خودش را تا پايين جاده كشانده بود
    افتاب درست وسط اسمان بود’

    راننده تقريبا سن و سال دار بود
    چهره اي زرد و چشماني سنگين داست
    نطقش باز شده بود و حسابي حرف ميزد
    سيگار گوشه لبش بود

    گهگاهي از دستش كه تمام رگهايش برامده بود براي بيرون ريختن خاكستر سيگارش كمك مبگرفت

    فرو رفتگي ها و چين و چروك هاي صورتش نشان از رگ و ريشه او در اين جاده ها ميداد

    و شش دنگ حواسش به جاده بود
    موزيك تركي گذاشته بود
    و صدايش را تا ته بلند كرده و بود حسابي كيف ميكرد

    مثل دوران كودكي ام وارونه شدم و از شيشه عقب جاده نگاه ميكردم
    و هر از گاهي موزيك تركي تخيلاتم را پاره ميكرد
    از فلاسك بقل صندلي اش برايمان چاي سياه رنگي ريخت كه گواه از ماندگي ان ميداد
    ولي حسابي خوش عطر بود
    او مردي از سرزمبن كله قندي ها بود’
    “كندوان”

    خاطراتي از جاده تبريز – كندوان زيبا

    1. زنده باد
      تلاش شما برای توصیف یک خاطره بسیار خوب بود.
      مشتاق خوندن نوشته‌های دیگۀ شما هستم.

  217. امروز صبح که از خواب بیدار شدم طنین آواز گنجشک های کوچه و بوی عطر گل نرگس داخل اتاق مرا به وجد آورد.
    به یاد آوردم دیشب موقع خواب متنی را نوشتم که از دل و جانم بود :
    دل سپرده ام به خودم دستش را میگیرم ، نوازشش میکنم ، برایش از دوست داشتنِ خویشتن میگویم ، قلبش را لمس میکنم.
    اما نه! این من نیستم که احساساتم را در دل نگه دارم ، یک جای کار میلنگد.
    من نمیتوانم احساساتم را مخفی کنم تا زخم نخورم ، من نمیتوانم از عشق برایش نگویم تا پر نکشد و برود.
    بهایش هرچه باشد میدهم.من با عشق زاده شدم و آن را بخاطر زخم ها ، رفتن ها از خودم و دیگران دریغ نمیکنم.
    من بر این باورم که انسان با عشق و محبتی که به دیگران میدهد زندگی را زندگی میکند.

    1. زنده باد بهرخ عزیز
      زیبا و الهام‌بخش بود.

  218. امروز صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم تختم رو مرتب کردم و رفتم سمت آیینه خودمو نگاه کردم متوجه زیبایی های خودم شدم فهمیدم با وجود جوش هایی که به صورتم زده با دماغی که عمل نشده چقدر زیبا و خواستنی هستم اصلا نیازی ندیدم که به صورتم پودر آرایشی بزنم تا جوش های صورتم رو پنهون کنم موهامو شونه کردم عطر زدم لباس شیک و تمیز پوشیدم از زیرشال موهامو بیرون ریختم دوباره به آیینه نگاه کردم من بدون پنهون کردن جوش صورتم بازهم زیبا و خواستنی بودم به خودم گفتم تو زیبایی دختر خودت باش و از چهره ات خجالت نکش و دست از مقایسه کردن خودت با سلبریتی های زن بردار تو هم به اندازه اون ها حتی بیشتر از اونا زیبایی تو با این چهره طبیعی خواستنی و زیبا هستی تو نباید مثل فلان مدل معروف زیبا باشی تو باید مثل خودت زیبا باشی به سبک خودت بله درسته شیک پوش و تمیز و‌مرتب باش به خودت برس رژیم غذایی مناسبی داشته باش اما هیچ وقت هیچ وقت از چهره و اندامی که داری خجالت نکش به روحیه و‌جسم خودت آسیب نزن مدل هایی که تو شبکه ها میبینی باور کن اونا اون چیزی که نشون میدن نیستن بازم میگم تو یکی از زیبا ترین و بهترین دختر دنیایی

    1. درود فاطمه عزیز
      خوب نوشتی و زیبا.
      من لذت بردم از خوندن این نوشته.
      فقط اینکه سعی کن از این به بعد حتما نوشتاری بنویسی. شکسته‌نویسی نمیذاره با نثر خودمون رو تقویت کنیم.

  219. *خودباوری*
    صبح ساعت 8:30،امتحان پایانترم شروع شد.با چند نفر از دوستانم هماهنگ کرده بودیم که اول جواب های صحیح را در
    گروه با همفکری هم بفرستیم و بعد از تمام شدن سوال ها وارد سایت شویم برای پاسخگویی.
    مدت زمان باقی مانده:15 دقیقه، عقربه های ساعت چنان سریع می دوند که به قول معروف:(گویی دزد آنها را دنبال کرده است )
    لطفا زودتر زمان دارد از دست می رود.زمان باقی مانده:9 دقیقه، وارد سایت شدم.
    سوال اول؛ اینکه جزء سوال ها نبود
    سوال دوم؛ اینم نبود
    سوال سوم؛ نبود
    سوال چهارم؛……
    زمان شما به پایان رسید.
    تعداد سوال:30
    سوال پاسخ داده شده:6
    مات و مبهوت گویی که حکم تخلیه خانه را در چله زمستان به دستم داده باشند.
    چشمهایم را بسته ام تنها چیزی که میبینم:
    به جای اینکه به دیگران تکیه کنیم، بیشتر به خودمان و توانایی هایمان ایمان داشته باشیم…!
    (کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. )
    کلمات عینی:24
    کلمات ذهنی:126
    تعداد کاراکتر:758

    1. زنده باد همای عزیز
      زیبا و جالب نوشتی.
      مشتاقم تا نوشتۀ دیگۀ تو رو هم بخونم.

  220. صرفا برای تمرین کلاسی

    بازهم یک اتاق عجیب دیگر! هیچ چیز سرجای خودش نبود! میزها و صندلی ها و بقیه وسایل در جای که انتظارشان نمی رفت، قرار داشتند. شبیه کابوس بود. وسط اتاق که رسیدم کم مانده بود به چراغ سقفی که مثل بوته سر راهم سبز شده بود برخورد کنم. جدا به جزییات خیلی توجه شده بود. شاید وصل کردن یک میز بر روی سقف کار سختی نباشد و بتوان به سادگی تابلوی را سروته نصب کرد ولی مثلا آن رو میزی چهارخانه که بر خلاف جاذبه به سمت بالا چین برداشته بود داستانش فرق می کند. بعد از چند دقیقه سر درگمی ما هم مثل بقیه شروع کردیم به عکس گرفتن. با همان ادا ها که آنها در می آوردند. نهایت کمی ابتکار عمل هم چاشنی کار می کردیم. عکس ها از خود فضا اتاق بامزه تر بود. کافی بود آنها را از جهتی نگاه کنی که اتاق طبیعی به نظر برسد. این بار این خودت بودی که وصله ناجور تصویر میشدی. عمود بر دیوار یا حتی کاملا وارونه. ولی هیجان اینجا هم مثل بقیه اتاق ها کوتاه مدت بود. انگار خیلی زود همه چیز عادی شد و ما نیز چون بقیه حوصله مان از ادا درآوردن سر رفت و به سراغ اتاق بعدی رفتیم. یعنی رویاهای خودمان هم مثل سرگرمی های پارک رویاها اینقدر زود گذر است؟

    1. درود الماسی نازنین و عزیز
      از خوندن نوشتۀ شما لذت بردم.
      زیبا و موجز توصیف کردید.
      مشتاق خوندن سایر نوشته‌های شما هستم.

  221. بعداظهر نگار رادیدم و او برایم از فرد جدید زندگی اش گفت، بسیار خرسند بود گویی که نیمه ی گم شده اش را پیدا کرده، چشمانش شادمان بود و برق عجیبی داشت، این برق مرا یاد گذشته انداخت، همان برقی که، وقتی با عشق سابقش‌آشنا شده بود داشت. عشقی که برای هم، شب ها و روزها گریه کردند، همان هایی که باید درطول هفته چندباری هم را می دیدند، گویی دلشان زود به زود برای هم تنگ می شد، همان هایی که، بدون هم زنده نبودند و حال دارند زندگی می کند، آن هم، بدون هم. پس آن عشق و عاشقی کجا رفت؛ نگار میگفت این اواخر مانند کارد وپنیر بودند و همیشه مشاجره داشتند، میگفت دیگر تحمل این رابطه را ندارد و خواست دل بکند، از او، از خاطراتش، درست میگفت، دل کنده بود و رهسپار عشقی جدید بود، عشق جدیدی که خوب جا خوش کرده بود. ای کاش چند سال دیگر هم از همین عشق جدید برایم بگوید.
    احساسم می گوید اول راه عاشقی زیباست اما با عبور از چندسال، همه چیز برایمان عادی می شود، انقدر عادی که بدون هم زنده ایم.
    چقدر لحظه های ناب زندگی زود گذرند.
    نازگل آدینه
    عینی ۱۵ – ذهنی ۱۶۷

    1. زنده باد نازگل عزیز
      من از شما بی‌نهایت ممنون که تمرین‌ها رو درست و خوب انجام میدید.
      مشتاق خوندن نوشته‌های دیگۀ شما هستم.

  222. مادر
    امروز بعد از تمام شدن کلاس مجازی پسرم که به خاطر وجود کرونا،این ویروس موزی و آزاردهنده در خانه برگزار میشودوانرژی زیادی از من میگیرد،احساس کردم نیاز دارم خستگیهایم را جایی فریاد بزنم.
    خیلی وقت است که صدای مادرم را نشنیده ام قابل درک نیست که مادر داشته باشی و نتوانی صدایش را بشنوی،مادر داشته باشی و دیگرتو را به یاد نیاورد.روزهای شروع آلزایمر مادرم را خوب به یاد دارم که هر روز شماره خانه اش روی گوشی می افتاد و من میدانستم که مادر شماره ها را فراموش کرده و اشتباهی زنگ میزند،ولی هربار گوشی را برمیداشتم و با اشتیاق میگفتم:سلام مادرجان امروز چطوری؟و تا شب بارها تکرار میشد ومن عاشق این تکرارهای دوست داشتنی بودم.
    ولی حالا دیگر دختر دردانه اش را به یاد ندارد.ای کاش هنوز هم شماره ام را اشتباهی میگرفت.
    گاهی زندگی زورش زیاد میشود،گاهی خیلی زود دیر میشود.
    ذهنی:140 عینی:11

    1. به به
      چقدر خوب که اینقدر زود نکات گفته شده رو رعایت کردید.
      این نوشته زیبا بود و درست.
      سپاس.

      1. سپاس استاد امیدوارم با راهنماییهای مفید شما به اهدافم نزدیک و نزدیکتر بشم.🌹

  223. پسر جوان در حالی که سیگار به دهان داشت و با دو دستش فرغونی را به جلو به حرکت در می آورد. در مسیر، کنار جوی آب نزدیک پیاده رو  گربه ای را دید. بی درنگ ایستاد. انگار منتظر چیزی بود. منتظر تمام شدن چیزی. متوجه نبودم. جلوتر رفتم. تازه فهمیدم چیزی جلوی حرکتش را گرفته و این باعث شد که از حرکت بیایستد. با دقت که نگاه کردم گربه ای را دیدم که در حال خوردن آب از جوی پیاده رو بود. پسر جوان سیگار به دهان که کارگر هم بود همین طور منتظر بود. انگار اگر تا شب گربه داستان ما آنجا می نشست و آب می خورد، پسر جوان دلش نمی آمد این آرامش و دلخوشی را از این حیوان زبان بسته برای لحظاتی بگیرد. گربه وقتی از نوشیدن آبش سیراب شد و به خودش آمد پسرک را جلوی خود دید. بی معطلی از آنجا دور شد. پسر قصه ما وقتی دید گربه با خیال راحت آبش را خورد و رفت. فرغون خود را همانطور که آنجا ایستاده بود به حرکت درآورد و مسیر خود را در پیش گرفت.
    پیش خود گفتم چقدر خوب می شد از این آدم ها روی زمین بیشتر بود. کسی که به یک حیوان و آرامشش این قدر ارزش قائل است،برای اشرف مخلوقات و هم نوع خود چه شاهکاری خلق می کند.

    1. آفرین. عالی.
      چقدر خوب که این صحنه رو دیدید، و به این خوبی توصیف کردید.
      لذت بردم.

  224. یک ماه بود در فکر این بودم که باید سایت مهاجرت آمریکا را چک کنم‌. یکسال پیش که آنجا بودم برای آوردن همسرم به آمریکا اقدام کرده بودم. وکیل گفت به صورت معمول این نوع پرونده‌ها بین یک تا چهار سال طول می‌کشد . آن زمان هنوز خبری از کرونا نبود ولی بعد از آنکه کرونا بر زمین نازل شد و تحریمهای جناب آقای ترامپ هم چاشنی مشکلاتمان شد، فکر اینکه روزی به آمریکا برسیم برایم ناممکن شده بود ولی بعد از انتخابات پر سر و صدای آمریکا و پیروزی محال جناب آقای بایدن کمی امیدم بیشتر شد و آرزوی ناممکنم به آرزویی ممکن تبدیل شد.
    همسرم داشت چای مینوشید من هم کنارش نشسته و لپ تاپ هم روبرویم بود. آدرس سایت را وارد کردم و وارد پروفایلم شدم.
    چشمانم تغییری که در صفحه ایجاد شده بود را بسرعت تشخیص دادند و قلبم هم جلوتر از درک کاملم از مطلب به تپش افتاد!
    نگاهی به همسرم کردم، او هم به صفحه لپ تاپ چشم انداخت.
    YOUR CASE IS BEING ACTIVELY REVIEWED
    ” پرونده شما به گردش افتاده است و در حال بررسی ست”
    نمیدانستم چطور حرف بزنم، بیشتر از خوشحالی دلم می‌سوخت! چقدر باید تحت فشار روحی باشم که فقط با به گردش افتادن پرونده‌ام این چنین متحول شوم و سر از پا نمی‌شناسنم!

    1. زنده باد آنی خانم گرامی
      شما زیبا می‌نویسید.
      مشتاقم نوشته‌های دیگۀ شما رو هم بخونم.

  225. امروز برای لحظاتی که فرصت داشتم در اینستاگرام در صفحات مورد علاقه ام گشت میزدم که چشمم به محتوای جالبی افتاد. برای ثانیه هایی مرا به فکر فرو برد. محتوای ویدئویی که شخص در آن می گفت هر کدام از ما آدم ها نیروی عظیمی در خود نهفته داریم،کافیست آن را بشناسیم و در مسیر رشد و تکامل آن را قرار دهیم و به  زودی خود شاهد این نیرو درونی در وجود خود خواهیم بود. همه موجودات زنده این قدرت درونی را دارند. کرم ابریشمی که بعد از مدتی پروانه وجودش نمایان می شود. تخم مرغی که به جوجه و بعد به مرغ تبدیل می شود. بچه اردک زشتی که بعدها به قوی سپیدی مبدل می شود.
    یک لحظه به خود گفتم من هم حتما نیرویی در درون خود دارم. به طور حتم رسالتی در این دنیا دارم به راستی آن رسالتم چیست؟من قرار است چه چیزی به این دنیا اضافه کنم. منی که بخشی از پازل دنیا هستم قرار است چه نقشی را بر عهده بگیرم.
    پیش خود گفتم شاید نویسنده شدن یک بخشی از این رسالتم باشد. به باور خود سعی می کنم فقط خودم را تغییر دهم به طور حتم این موجب می شود جهان درونم هم تغییر کند. در این لحظه از خود پرسیدم نظرت چیست؟آیا آماده تغییر خود هستی؟

    1. زنده باد خانم کردلو
      زیبا و الهام‌بخش بود.
      کاش تعداد کلمات ذهنی و عینی رو هم مشمردید و زیر متن می‌نوشتید.

    2. فرزانه جان، من هم کاملاً اعتقاد دارم «بخشی از پازل این دنیا هستم»… لذت بردم

  226. به سختی خود را از تختخواب جدا می‌کنم و سنگینیِ پلک‌هایم را نادیده می‌گیرم. چنان سردردی دارم که گویی سیم خارداری را با چکش در شیارهای مغزم فرو کرده‌‌اند. پُرتره‌ی خود را روی صفحه‌ی خاموش گوشی میبینم، زیر چشمانم آنقدر گود افتاده که نیمی از بی‌خانمان های جهان را میتوان در آن جای داد. ابروها.. ابروها را ببین.. اکنون پی می‌برم آن دوستی که مزاح کرد و گفت مثل اینکه ابروانت را با مدادنوکیِ زغالی صفر نه نقاشی کرده‌اند، بسیار به من لطف داشته‌ است.
    دیگر ادامه نمی‌دهم. بهتر است این‌ها را مسائلی حائزاهمیت بدانم چرا که میگرن زشتی ها و پلیدی ها را برجسته‌تر می‌کند. گاهی هم از آنها دور تا دور استخوان‌هایت تارهایی می‌تَنَد که گمان می‌کنی این افکار جزئی جدایی ناپذیر از تو هستند.
    اما خب
    چه کسی می‌خواهد یک سردرد به سانِ موریانه‌ای روح او را گَرد کند و از او تنها براده‌ای به جای بگذارد؟
    باید همچنان به بهبودی اوضاع امیدوار بود. آقای کامو در موردِ سردردهای ناشناخته‌ی من که نه..اما در مورد امید می‌گوید《جایی هم که امید نیست باید بسازیمش.》

    ۱۳۹۹/۱۰/۸
    ساعت: ۱:۱۵ نیمه شب

    1. سلام خانم فکری نازنین
      زیبا و خلاقانه نوشتید.
      مشتاقم نوشته‌های بعدی شما رو هم بخونم.
      راستی کاش کلمات عینی و ذهنی رو هم میشمردید.
      ارادت.

  227. زندگی در حال سورپرایز کردن ما آدم هاست در حال بازی کردن با ما و در حال سوارکاری با ما.
    در لحظاتی از زندگی وقتی منتظر اتفاق خاصی نیستی ناخودآگاه خبری برایت میرسد خبری که باعث ناراحتی توست خبری که درباره ی مرگ عضوی از خانواده ی توست.
    دوستی مهربان بود سنگ صبوری برای غم هایت و حجمی پر برای خاطراتت داشت.
    تمام چیز های ریز و درشت را در قلب پر مهرش می گنجاند اما وای به حال آن روزی که در شارژ میرود و حین شارژ شدن چشم هایش را بر روی این دنیای خاکی میبندد و تورا با کلی خاطرات تنها میگذارد و دیگر نیست که از طلوع خورشید کنارت باشد تا غروب..
    از همان سپیده دم کنارت بنشیند و پا به پایت درس بخواند و غروب با تو داستان بنویسد و بخواند..
    دیگر نیست که در کنارت بخندد ودرغم هایت گریه کند نه به دست خاک میسپارنش نه به بخار تبدیل میشود تا به فلک رسد تنها چیزی که اسمش را می گذارند یک گوشی سوخته ای است که عمرش را کرده.چقدر شب هارا باهم صبح کردیم و چقدر با هم گردش رفتیم از طبیعت های زیبای آفریدگار عکس گرفتیم من تو را در آغوش میگرفتم و تو به من میگفتی لبخند بزن تا ازت عکس بگیرم.
    جدایی من و تو از هم سخت بود مثل جدایی فرزند از مادر…….

  228. مدتی می‌شود به عنوان اپراتور در یکی از سازمان های خیریه مشغول به کار هستم. سر و کارم با زن های نیازمند است و هر روز مهمان ناخوانده زندگی یکی می شوم. امروز که حال خوش و دل شادی هم داشتم با دختری سومالیایی به نام لاریکا به تماس شدم. اسم اش در بالای لیست تماس های من قرار داشت. طبق معمول با(چه مشکلی دارید؟)سوال ها اغاز شد. به دقیقه نکشیده بود که طنین صدایش به لرزه اُفتاد و شروع کرد به تعریف زندگی اش انقدر با سوز و ناراحتی حرف می زد که حس کردم دستم را گرفته و با خود به سومالیا برده است. هر لحظه با ناراحتی تکرار می کرد این را هم یاداشت کنید و ادامه می داد…صدای که من می شدیم انقدر غم زده و تاثیر گذار بود که چشمانم نم زد. دختر بی چاره برادرش را باردار بود. پدرش بعد از فوت مادرش بار ها به او تجاوز کرده بود. لاریکا هم به مقصد پیدا کردن سر پناهی به سوی اروپا فرار کرده بود. من که تا به حال چنین داستانی را نشنیده بودم همه را یاداشت کردم. و با عجله به سمت رئیس‌ ام روان شدم تا دخترک را در صدر دریافت کمک هایمان قرار بدهم. همین که موضوع تجاوز خانوادگی را بیان کردم رئیس بدون انکه سرش را بالا بیاورد با اشاره به صندوق های بغل دست اش گفت: در پوشه تجاوز های خانوادگی قرار بدهید تا سر وقت برسی شود. با دیدن پوشه های سر به سر اُفتاده لحظه ای نفس کشیدن را فراموش کردم. انقدر تجاوز ثبت شده بود که از تصورات من بالا تر بود. با حالت دگرگونی یاد داشت ام را سر جایش گذاشتم و به جایگاه ام برگشتم و شروع کردم به گرفتن شماره بعدی. از اینکه کاری جز یاد داشت از من ساخته نبود به اشک ریختن پناه بردم تا شاید بار دلم سبک شود. هنوز اوج نگرفته بودم که تماس وصل شد بدون اضافه گویی با یک‌ نفس عمیق پرسیدم بفرمایید چه مشکلی دارید؟

    1. درود آزیتا خانم گرامی
      شما قلم زیبایی دارید.
      اما بنا بود هر تمرین حداکثر هزار کاراکتر باشه. این نوشته هزار و پونصد حرفه.
      پیشنهاد می‌کنم متن رو بازنویسی کنید و از نوع همینجا ثبت کنید.
      ارادت.

    2. وای خدای من! چه موضوع دردناکی! به نظرم داستانش کن آزیتا جان…
      فوق‌العاده بود

  229. امروز صبح اصلاً آن جور که باید پیش نرفت شاید بپرسید آن جور که باید یعنی چه یعنی یک روز کاملا معمولی و بدون اتفاق یعنی اینجوری پیش نرود که از خواب بیدار شوی و ببینی که استادتان برایت غیبت زده به خاطر اینکه سر امتحان سه دقیقه‌ای اش حضور نداشتی و خواب بودی و تا قبل از آن در تمام کلاس هایش شرکت میکردی جز آن روز که تنها آن روز هم امتحان گرفت و یا برادرت به خانه می آید و می گوید که هزینه درست کردن ال سی دی گوشی اش میشود ۲ میلیون و ۴۰۰ آن هم به خاطر یک ندانم کاری و یا از حادثه دیشب که به عشق دوست داشتنی ات گفتند گاگول حرص میخوری از نظر من گاگول خودشان هستند و حتی بیشتر اما من دهان و ذهنم را تمیز تر از آن می دانم که درباره آنها حرف بزنم در کل امروز صبح برای من معمولی پیش نرفت…

  230. مهي دختر مهرباني است
    ١٩ ساله است
    عطر بولگاري را دوست دارد
    برف را هم همينطور
    عاشق قهوه است
    طراحي لباس خوانده
    هر از گاهي دستي به پارچه ميبرد
    كارش فوق االعاده است
    الگو ميكشد و طرهايي در سطح فشن شوهاي هاي اروپايي ميزند
    مادرش در دوخت و دوز ايده هايش كمكش ميكند
    دختر توانمدي است
    دانشگاه نرفته
    اما از همه همسن و سالهايش موفق تر است

    اما هيچ وقت خودش وارباور ندارد
    شايد انساني كمال گراس
    كسي چه ميداند
    امروز او تماسي از يك شركت معتبر دريافت كرد بابت طراحي
    چند ثانيه اي ازين تماس خوشحال بود
    اما پيشنهاد ان ها را رد كرد
    او موفقيتش را شايد در كنار كمك هاي مادرش ميديد
    كه در نبود او انگيزه و عشق ديگر نيست

    1. درود مجدد
      پیشنهادم اینه که به به شرایط تمرین توجه دقیق‌تری داشته باشید. قرار بود توی تمرین‌ها با یک رخداد مشخص شروع کنیم، و بعد نکته‌ای رو از دل اون بیرون بکشیم.

  231. رنگ ها را روي پالت پلاستيكي ام چيدم
    با كاردك رنگها را تركيب ميكنم
    وقتي رنگهارو با قلم روي بوم ميگذارم و تو را به تصوير ميكشم

    به تو فكر ميكنم
    به چشم هاي مهربانت
    به دستان گرم و صميمي ات
    به بوسه هاي داغت
    به روزهاي كه چقدر زيبا بودند و ما چقدر صبور بوديم
    ياد روزهاي دانشجويي ات افتادم يا روزهاي سربازي ات كه تا هفته ها از هم دور بوديم
    و من چه صبور بودم و چه عاشق
    ديدن دوباره ي تو تنها انگيزه ي زندگي من بود
    دوباره با هم بودنمان و من اميد داشتم كه روزي تمام خستگي هاي اين روزها را از دوشم برميداري
    اما…
    اما روزگار به ساز مانرقصيد
    من از امروز حرف ميزنم شنبه ٣ ابان ماه
    حس ميكنم تمام وجودم فرو ريخته و گوشه اي افتاده
    بايد ان ها را برچ بزنم
    بايد خودم را جمع و جور كنم
    من ميتوانم شادترين دختر روي زمين باشم
    ميتوانم بي دغدغه در باغ پرتقال بچينم
    ميتوانم چاي را با عشق دم كنم
    من از بدنم دور شدم
    من يك روح سردر گم شده ام
    بايد به جسم متلاشي ام بازگردم
    بحران ها نبايد من را از پاي دراورد
    من رويايم را دوباره ميسازم
    من يك دختر توانمندم

    1. سلام
      شما حس زیبایی دارد.
      اما تمرین من نوشتن نثر بود. توی نثر هم بهتره متن رو مثل شعر سپید تقطیع نکنیم.
      به تمرین‌های دیگه نگاه کنید. نمونه‌های درست زیاده.
      با آرزوی بهترین‌ها.

  232. تمرین اول درس نویسندگی خلاق : امروز ظهر وقتی در حال تمیز کردن اتاق قدیمی خانه بودم پوشه ای را پیدا کردم نمی دانستم در آن چه چیزی گذاشته ام فقط میدانستم مربوط به خیلی سال پیش است .آن را باز کردم چشمم افتاد به یکسری برگه و هزاران خاطره جلوی چشمانم ورق زده شد اما برق چشمانم در آن صفحه ای افتاد که نوت موسیقی (نازنین مریم ) آنجا نوشته شده بود. رفتم به سال های دور ،من معشوقه ای بودم برای عاشقی دلبسته که با حرکت آرشه ویالون خط به خط موسیقی را در چشمانم می خواند و آن را روی سیم هایش می کشید او زمزمه میکرد و من پروانه ای سبک بال بودم که در اتاق می رقصیدم و روی شانه های تک گل آفتاب گردان زندگی ام می نشستم و اورا با بال هایم نوازش میکردم .با صدای پسر بزرگم برگه ها از دستم افتاد .عاشق دلبسته ام را ناگاه در پسرم پیدا کردم آن لحظه .
    ۷۰۱ کاراکتر
    کلمات عینی ۴۴
    کلمات ذهنی ۱۱۱

    1. سلام مریم خانم گرامی
      زیبا نوشتید.
      بی‌نهایت لذت بردم.

      یک نکته کوچولو در حاشیه:
      فاصله رو قبل از نقطه نذارید.
      معمولاً بعد از علامت‌هایی که توی متن هست یک فاصله می‌ذاریم.

  233. *﮼همیشه‌با‌خورشید*
    امروز ی ذره زود تر از روزای دیگه بیدار شدم،نمیدونستم چیکار کنم هیچوقت این موقع صبح بیدار نشده بودم.
    هوا بیرون خیلی سرد بود ولی برام مهم نبود،میخواستم حالا که یه روز صبح‌ زود بیدار شدم برم تو تراس و‌ طلوع افتابو ببینم.
    دقیقا به موقع رسیدم،انگار یه نیمه زمین تاریک‌ و یه نیمه دیگه روشن بود و من دقیقا وسطه این مرزِ تاریکی و روشنایی بودم.
    شاید کسی که تو اون‌ نیمه تاریک‌ بود نمیدونست چطوری از دست این تارکی خلاص بشه ولی الان برای من فقط این‌کافی بود که سرمو از سمت تاریکی برگردونم و ب سمت خورشید نگاه کنم تا جهان واسم روشن شه بدون اینکه بخوام به سمت خورشید حرکت کنم.
    گنجشکها اون سمتی که خورشید بود پرواز میکردن،فک‌ کنم اونا همراه با خورشید پرواز میکردند تا از شرِّ این تاریکی ها خلاص شن.
    تاریکی واسه اونا حکم‌ قفس رو داره؛درسته اونا تو پرواز هیچ مرزی رو نمیبینن و میتونم هرجا دوست دارن ازادانه پر بکشن ولی قفس برای اونا مرزِ بین خوش بختی و بدبختیه درست مثله تاریکی و روشنایی.
    شاید اگه منم میتونستم ازادانه پرواز کنم همیشه با خورشید حرکت میکردم…

    1. سلام محمد صادق عزیز
      زیبا نوشتی. من نگاهت رو دوست دارم.
      فقط چند نکته:
      اگر می‌خوای خوب نوشتن رو یاد بگیری، شکسته ننویس. یعنی به جای «روزای دیگه» بنویس «روزهای دیگر». کتابی بنویس. دلیل توصیه من اینه که با شکسته‌نویسی نمیشه تو فضای مکتوب کار زیادی انجام داد و خیلی از امکانات زبان از دست میره.
      اگر هم گاهی دیالوگ‌ها رو تو یه متنی شکسته می‌نویسی، کلمۀ یک رو «ی» ننویس. شکستۀ «یک» میشه «یه».
      فدایت

  234. این قطعه اصلاح شده است.( قابل توجه ادمین محترم)

    امروز یکشنبه است. یکشنبه ای از یک زمستان سرد و من ، از خودم می نویسم. از اینکه من حاصل ملاقات یک اسپرم با تخمکی هستم که بعد از معاشقه پدر و مادرم تولید شده است.عجب شانسی! یکی از هزاران اسپرم، موفق به ملاقات شده و نتیجه، دختری با قد یک متر و شست و هفت سانت، چشمانی مشکی، موهایی خرمایی و پوستی سفید است که در سرزمینی جهان سومی فرود آمده است.
    جایی خوانده بودم در حین معاشقه هر زن و مرد، آوایی سحر انگیز در کال کائنات ایجاد می شود و روح هایی که جذب این آواها می شوند امکان حضور در زمین را پیدا می کنند.
    فکرش بکن که هر زن و مرد آوایی منحصر به فرد دارند که فقط، یک یا نهایتا دو روح خاص جذب این موسیقی می شوند و آهسته و آرام در زندگی آنها می خزند.
    با خودم فکر می کنم یعنی دلیل این که من و همسرم بعد از این همه سال هنوز صاحب فرزندی نشده ایم، از آوایی است که می سازیم؟ احتمالا یکی یا شاید هردوی سازها خرابند. شاید هم از کوک خارج شده و یا سیمشان پاره شده است.
    این افکار قلبم را فشرده می کند. ترجیح می دهم بلند شوم و پشت پنجره، رو به شهر، زیر آفتاب کم جان زمستان که خودش را شل و ول وسط اتاق پهن کرده با ایستم و به وجه دیگری از این ماجرا فکر کنم.
    به اینکه موسیقی ای که ما ایجاد می کنیم، ارتعاشی زیبا و اثیری دارد و آنچنان سحر انگیز است که تمام کائنات را مسحور خود می کند. می توانم ارتعاشی درخشان و طلایی را تصور کنم که در کل جهان پخش شده است و قلب تمام روح های منتظر را به لرزه می اندازد. روحی را میبینم که رقص کنان و سرمست از این موسیقی، آماده سفر می شود. چمدانش را جمع و جور می کند، روی خداوند را می بوسد و به درون حفره ای کشیده می شود. حفره ای گرم، تاریک و مرطوب.
    آری اگر قرار است از خودم بنویسم، ترجیح می دهم امروز داستان زن و مردی را بنویسم که بعد از ده سال انتظار با قلبهایی سرشار از داشتن تمنای فرزند، توانسته اند در محراب خویش، سازی را بنوازند که آوایش جهان را به لرزه در آورده و تمام بن بست ها را گشوده است.

    1. درود یلدا جان
      شما قلم خوبی دارید.
      اما این متن تقریباً دو برابر حجمی هست که در نظر گرفته بودید.
      قرار بود هر قطعه‌ای حداکثر هزار کاراکتر باشه.

      1. ممنونم که وقت گذاشتین و خوندینش.متاسفانه در این متن این اتفاق افتاد و با اینکه دوباره نوشتمش ولی باز هم به 1000 نرسید. در قطعات بعدی خیلی جدی این موضوع رو رعایت کردم. البته در همین زمینه هم سوالی دارم و اون اینه که اگر من بخوام این قطعه رو دوباره بازنویسی کنم و تا 1000 کاراکتر کمش کنم چه قسمتهایی را لازم هست حذف کنم؟چطوری باید موجز تر بنویسم که حس و حال نوشته از بین نره

        1. درود یلدا جان
          یادگیری واقعی برای نویسنده وقتی اتفاق میفته که خودش وارد عمل میشه و راجع به تک تک کلمه‌ها و جمله‌ها از خودش می‌پرسه: آیا واقعا لازمه اینو توی متن حفظ کنم؟
          بنابراین به نظرم شما این فرصت رو از دست نده. من اگر بگم کجاش رو حذف کن، فرصت یادگیری شما از دست میره.

  235. امروز برای خوندن یک کتاب به کتاب خانه‌‌ای رفتم‌.کتاب خانه چنان غرق در سکوت بود که انگار با ورود به سالن گوش ها کر میشدند،اشخاص کتابخانه بسیار ارام و بی سروصدا بودند طوری که انچنان با دقت کتاب را ورق میزدند که مبادا از ان کوچکترین‌ صدایی در بیاید.
    اولین چیزی‌ ک‌ توجه ام را جلب کرد مسئول کتابخانه بود.مرد بداخلاقی که برخلاف بقیه بسیار عصبی بود و با نگاه ب ان میشد خشم را در چشمانش دید انگار در سالنی که تمام گوش ها کرند خشم و خروش ان ب چشم می امد.
    همان لحضه موبایل یکی از افراد حاضر در سالن زنگ خورد،مسئول کتابخانه طوری که انگار خیلی وقت بود منتظر کوچکترین‌ صدایی باشد تا به کسی تشر بزند به تندی گفت(خاموشش کن خانم،مگر قانون کتابخانه را نمیدانی‌؟نظم کنابخونه رو‌ بهم زدی)
    حالا دیگر همه کتابشان را رها کرده بودند و این ماجرا را دنبال میکردند، اخطار دادن ان مرد خودش بیشتر توجه ها را جلب کرده بود تا ان زنگ موبایل .
    شاید مشکل از قانون بود،اگر داد و بیداد کردن در کتابخانه ممنوع است مرد مسئول خودش ان‌ را زیر پا گذاشت.
    مثل قتلی که حکمش اعدام‌ است،اگر قتل جرم بزرگی است پس اعدام‌ کردن هم همان جرم را دارد.
    قانون ها واقعا عجیبند…

    1. زنده باد صادق جان
      زیبا نوشتی. چه خوب که مشاهدات خودت رو از دست نمیدی.
      یکی دو نکته کوچولو:
      -فاصله رو بعد از علامت‌ها بذار. مثلا بعد از ویرگول فاصله بذار.
      -ب اشتباهه. «به» درسته.

    2. متنتون واقعا تصویر شفافی داشت و قابل لمس بود .متن زیبایی بود .موفق باشید.

    3. درود. چه قطعۀ خوبی. راستی «لحظه» درست است و همان‌طور که استاد کلانتری هم نوشته‌اند، از مشاهده‌تان با تصویرسازی خوب قدردانی کردید.

  236. دریک عصر پائیزی،در حالیکه کمی بی حوصله و کسل بودم کنار پنجره رفتم.صدای بارش باران که شلّاقی بر پیکره ی شهر میزد، سکوت لحظه هایم را در هم میشکست.پرده را به آرامی کنار زدم آسمان هم مانند دل من به شدّت گرفته بود و بار سنگینی حال بدش را به ابرهای نرم و پنبه ای سپرده بود.
    چندنفر را دیدم که بدون چتر طول کوچه را به سرعت میدویدند تا از سیل باران در امان باشند.
    عصری زیبا که در عین حال کمی هم دلگیر بود.
    پنجره رابا ضربات کوبنده ی قطرات باران تنها گذاشتم و به سمت میز کارم برگشتم.
    بدون بال پرواز کن!
    رویای کودکی وبزرگسالی من روی میز بود.کتاب نرگس صرافیان طوفان را که شب قبل درحال مطالعه آن بودم را برداشتم.فالی زدم بر برگهای نوازشگر این دوست خیالی بیصدا امّا پر کلام!
    وچه زیبا آمد!

    گاهی همه چیز را رها کن وراه خودت رابرو و در گوش روزگار بگو حال من خوب است وتو هرگز حریف این حال خوب من نخواهی شد.💗

    به قلم :زهرا علیزاده
    حروف : ۸۰۸
    کلمات :۱۷۱
    جملات : ۱۴
    پاراگراف : ۹

    1. سلام زهرا خانم نازنین
      شما زیبا می‌نویسید. اما رعایت چند نکته می‌تونه نوشته‌های شما رو بهتر کنه:
      بهتره دربارۀ رخدادهایی بنویسم که در همون رو در زندگی ما اتفاق میفتن. «در یک روز پاییزی» حس یه گذشتۀ دور رو به ما میده.
      نکتۀ بعدی اینکه بهتر متن زو زیاد شلوغ نکنیم:
      به جای عبارات و جملاتی مثل:
      «صدای بارش باران که شلّاقی بر پیکره ی شهر میزد»
      «سکوت لحظه هایم را در هم میشکست»
      «دل من به شدّت گرفته بود»

      اینجور جمله‌ها مانع ارتباط خواننده با متن میشن. متن رو شلوغ می‌کنن و هیچ کمکی هم نمی‌کنن.
      ضمن اینکه اینجوری خیلی زود به دام کلیشه‌نویسی میفتیم و کارمون میشه شبیه دلنوشته‌ها.

      سعی کنید روی تعریف کردن یه رخداد مشخص تمرکز کنید و در نهایت هم در دو سه سطر یا کم‌تر نکته‌ای رو از اون رخداد بیرون بکشید.

      و نکته دیگه اینکه نیازی به ارسال تعداد کاراکتر و کلمه و …نیست.
      باید تعداد کلمات عینی و ذهنی رو بنویسید.
      ارادت

      1. استاد خیلی ممنون حتما نکات ذکر شده رعایت میشه.

      2. سلام به استاد کلانتری عزیز،
        پرسشی برایم پیش آمد: آیا این نوع زبان برای قطعه مناسب نیست یا توصیۀ شما این است که در هر حال از آن پرهیز کنیم؟ من فکر کردم شاید شاعرانه باشد. ممنون می‌شوم توضیح بدهید.

        1. سلام میترا جان
          اول از همه از شما تشکر کنم. خیلی خوبه که نوشته‌های دوستان رو می‌خونید و نظرتون رو باهاشون در میون می‌گذارید. این به پویایی این صفحه کمک زیادی می‌کنه.
          و دربارۀ سوال شما:
          در کل می‌تونم بگم وقتی دایرۀ واژگانمون گسترده نیست و شناخت زیادی از زبان نداریم، بهتره که زیاد شاعرانه ننویسیم، چون ممکنه به دام «دلنوشته» بیفتیم و نتیجه چیزی جز سالاد نامطبوعی از عبارات کلیشه‌ای نشه. آوردن شعر به نثر کاریه که تسلط زیادی می‌خواد و بهتره برای انجام این کار عجله نکنیم.
          البته نوشتن قطعات سانتی‌مانتال توی خلوت شخصی چیز بدی نیست. ولی خب یه جورایی مانع شفاف‌نویسی می‌شه و ممکنه قلم نویسنده رو خراب کنه.

          1. خیلی خیلی ممنونم از توجه و پاسخ کامل‌تون.

  237. امروز گفته بودم سرایدار بیاید و خانه را تمیز کند، همیشه خودم عادت به تمیز کردن دارم، اما میدانستم نیاز مالی شدید دارد، پیش خودم گفتم، کمکی بهش کرده باشم.
    زنگ درب به صدا درامد، فاطمه خانم با سلام و احوال پرسی داخل شد. به شدت مشغول کار شده بود، بزنم به تخته زرنگ و تمیز است.
    داشت پنجره هارا تمیز میکرد که دیدم نصف بدنش بیرون پنجره است، واقعا کار خطرناکیه ،به قول معروف جگر میخواد(البته از نظر من) بهش گفتم: خیلی بیرون از پنجره اید و این کار خطرناکه براتون، گفت:میخوایید دست خط ازم بگیرید که با میل خودم اینکارو انجام میدم، گفت: هرچی قسمتم باشه همون اتفاق می افته بهش گفتم: شما بی احتیاطی می کنید بعد میذارید پای قسمت؟ اما او همچنان عقیده داشت، هرچی خدا بخواد و قسمتم باشه همون میشه، نمیدانم شایدم فاطمه خانم درست میگفت.
    خلاصه کارش که تمام شد خواستم دستمزد کارش را بدم، اما او نگرفت، به اصرارهای من توجه نکرد و گفت شما بیشتر از اینها به منو همسرم محبت داشتید پس من هیچ مزدی نمیخواهم و رفت.
    (گاهی انسان ها چقدر قدردان محبت یکدیگر هستند و گاهی…به قول معروف مانند باران باش و نپرس، پیاله خالی برای کیست)

    تعدادکلمه۱۹۹ کاراکتر۹۹۹
    ۱۷۴ ذهنی ۲۶ عینی

    1. نازگل عزیز
      لذت بردم از خوندن متن زیبای شما.
      چه کار خوبی که دیالوگ آوردید توی متن. اینجوری متن زنده‌تر میشه.

  238. دیروز السا به مدرسه آمد. ‌برای جلسه‌ای که مادرش با مدیر داشت. چهار سالش است. آنقدر کنار کلاس های آنلاین مادرش نشسته که حروف الفبا را از حفظ می داند. صورتش شباهت عجیبی به مادرش پیدا کرده است. خانم احمدی قد متوسطی دارد اما وقتی کنار السا می ایستد قد بلند به نظر می آید. مخصوصاً موقعی که السا سرش را بالا می گیرد تا به صورت مادرش نگاه کند.
    مدرسه بدون بچه ها تبدیل به سالمندانی شده که فقط پوستشان چروک نیست اما چشمهایشان همیشه به در است. مدیر ذوق زده میگوید: السا جون میشه برامون یه شعر بخونی؟
    السا می خندد. صورتش را به مانتوی مادرش میمالد و می پرسد: چی بخونم؟
    خانم احمدی عمیقا لبخند میزند: چی دوست داری بخونی؟
    السا جواب می‌دهد: نمیدونم! تو فکر کن!
    و این از عمیق ترین جملات آن روز می‌شود: ” تو فکر کن” و من سرم را بالا می گیرم و از خودم می پرسم: چقدر در زندگی هایمان به دیگران گفته‌ایم به جای ما فکر کنند؟!

    تعداد کاراکتر: ۸۰۱
    تعداد کلمات عینی و ذهنی در صورت شمارش صحیح😅 :
    عینی: ۱۴۰
    ذهنی: ۸

    1. زنده باد هانیه خانم گرامی
      چقدر زیبا بود. کیف کرد. خوب و خلاقانه.
      چه خوب که با دقت در مشاهده این ایده رو از دست ندادید.

    2. هانیه جان، زیبا بود. هم نکتۀ قطعه و هم توصیفات

  239. امروز دل نگرانی عجیبی مرا ب خود درگیر کرد مثل همیشه با استکانی چای پشت پنجره ی اتاق رفتم تا ک باز هم اتفاقات روز را متوجه شوم همین ک پشت پنجره رفتم ب ناگاه متوجه دخترکی شدم ک برای عروسک هایش زمزمه می کرد شعر کودکانه اش را او حتی می دانست عروسک ها ن توان سخن دارند و ن قدرت فهمیدن
    ولی دست پشم و پارچه ای عروسک ها را ب هم میزد تا ک عروسک ها هم مثل او کودکی و شادی هاشان را دست بزنند
    پنجره را باز کردم و صدایش زدم همین ک چشمش ب من افتاد لبخند زد من هم از معنای لبخندش هیچ نمی دانستم
    و سوالی ک ذهنم را ب خود مشغول کرده بود پرسیدم
    ک چرا با این ک از سخن نگفتن عروسک ها و بی جان بودنشان می داند اینگونه رفتار می کند؟!
    او هم باز لبخند زد و بی بهانه گفت بخند آنقدر بخند تا ک عروسک ها لبخندشان را برایت زمزمه کنند
    چقدر برایم عجیب بود وقتی دستانش را نشان لبخند می کرد تا ک عروسک ها متوجه شوند ولی…
    باید از او زندگی را فهمید
    همانند او کودکانه لبخند زد باید جوری دیگر نگاه کرد ب زندگی و لحظه هایش جوری ک عروسک ها هم لبخند زنند اینگونه لحظه ها خوش تر و همیشگی اند
    و عروسک ها فهمیدند لبخند را…

    Sara khalili

    1. سلام سارا جان
      زیبا نوشتی. من متنت رو دوست دارم.

      فقط یه نکته:
      اشتباهات زیر رو تو تمرین‌های بعدی رفع کن:
      «ب» درستش اینه: «به»
      «ک» درستش اینه: «که»

      1. ممنون از شما🙏💐
        بله درسته اینم برا این بود ک از 1000تا بیشتر نشه😅

  240. وقتی جلسه اول رو گوش دادم و خواستم قطعه بنویسم یاد چند ساعت قبل افتادم:
    ….امروز که داشتم با یکی از دوستانم صحبت می کردم و ازش پرسیدم که خب داری چیکار میکنی؟
    بهم گفت که دارم چای میخورم در کنار خونوادم و خیلی هم حس خوبیه.
    وقتی این حرف رو زد بهش گفتم که خیلی خوبه که با چیزهای ساده لذت می بری.
    وقتی بهتر فکر میکنم میبینم که زندگی همینه دیگه و قرار نیست که حتما اتفاقای عجیب و غریب بیفته تا حالمون خوب بشه!
    همین که هر آدمی بدونه که زندگی خیلی کوتاهه و باید از همه لحظه های زندگیش لذت ببره کافیه و به درک مطلوبی از زندگی رسیدنه!
    خیلی وقت ها خیلی از آدم ها رو میبینم که خودشون رو درگیر مسائل پوچ کردن!
    خیلی وقت ها به همین خیلی از این آدما نمیشه توضیح داد که نباید خودشون رو درگیر کنن!برای چی آخه؟!
    شاید دیدگاه من خصمانه باشه شایدم نه!
    ولی بیخیالی برای زندگیه دیگه…
    چیزی که مهمه اینه که هر کسی باید به این آگاهی برسه و خودشو نجات بده…
    نجات که فقط غرق نشدن و تصادف نکردن و…. نیست!
    همین که بشه راحت زندگی کرد و سخت نگرفت یعنی نجات ! یه نجاتِ بزرگ….

    1. درود رضا جان
      الهام‌بخش و زیبا نوشتید.

      فقط یه نکته هست که برای سایر دوستان نوشتم، برای شما هم می‌نویسمش:
      «اگر می‌خوای خوب نوشتن رو یاد بگیری، شکسته ننویس. یعنی به جای «روزای دیگه» بنویس «روزهای دیگر». کتابی بنویس. دلیل توصیه من اینه که با شکسته‌نویسی نمیشه تو فضای مکتوب کار زیادی انجام داد و خیلی از امکانات زبان از دست میره.»

      1. درود بر شما استاد گرامی
        ممنون از راهنمایی شما و این که حتما نکته گفته شده رو در دستور کار قرار خواهم داد🙏

  241. دلم میخواهد بنویسم، اما چه؟
    از عموی بیمارم بنویسم؟ بنویسم که پشتیبان من و خواهر یتیمم را دوباره یتیم کرد؟
    بنویسم مادر بیمارم آنگونه که مادر بزرگ در بستر بود، نیاز به رسیدگی و کمک دارد؟‌
    بنویسم که در سن ۱۴ سالگی مجبور به ترک تحصیل و کار در مکانیکی پسر عمو شدم؟
    از خواهر بزرگترم بنویسم که هفته دیگه بدونه جهاز به خانه بخت میرود!
    اما نه! می‌نویسم که عموی مهربانم از دردش راحت شد و به بهشت رفت.
    می‌نویسم که مادر مهربانم با رضایت از بچه‌هایش مورد رسیدگی قرار می‌گیرد.
    می‌نویسم که با ترک تحصیل پا در جامعه گذاشتم و زودتر از همسن‌هایم بزرگ شدم و زودتر تکلیف زندگی‌ام مشخص شد.
    می‌نویسم که خواهر زیبایم لیاقت خوشبختی دارد، و من می‌توانم در صورت فشار زندگی‌اش که شاید بر او تحمیل شود کمکش کنم و می‌تواند فرزندان خوبی مانند خودش تربیت کند.
    می‌نویسم …
    شما بگوئید دیگر چه بنویسم که شکر خدای بزرگ را بجا بیاورم و از سلامت و توان خودم در همراهی خانواده‌ام تشکر کنم؟
    می‌دانید؟ زندگیم سخت است ولی من با دیدن موهبت‌هایم از آن لذت می‌برم.
    شکر گذاری شما چگونه خواهد شد؟
    جواب این سوال برای من نیست! جوابش را به خودتان دهید‌ و لبخندی پهن بر صورت روزتان را آغاز کنید.

    1. درود
      متن شما زیباست. نثر خوب و پاکیزه‌ای هم دارید.
      اما این متن از هدف تمرین ما دوره.
      برای انجام این تمرین باید با یک رخداد مشخص شروع کنیم و بعد از دل او رخداد یه ایده بیرون بکشیم، یا در چند سطر این رخداد رو تحلیل کنیم.

  242. امروز صبح اصلاً آن جور که باید پیش نرفت شاید بپرسید آن جور که باید یعنی چه یعنی یک روز کاملا معمولی و بدون اتفاق یعنی اینجوری پیش نرود که از خواب بیدار شوی و ببینی که استادتان برایت غیبت زده به خاطر اینکه سر امتحان سه دقیقه‌ای اش حضور نداشتی و خواب بودی و تا قبل از آن در تمام کلاس هایش شرکت میکردی جز آن روز که تنها آن روز هم امتحان گرفت و یا برادرت به خانه می آید و می گوید که هزینه درست کردن ال سی دی گوشی اش میشود ۲ میلیون و ۴۰۰ آن هم به خاطر یک ندانم کاری و یا از حادثه دیشب که به عشق دوست داشتنی ات گفتند گاگول حرص میخوری از نظر من گاگول خودشان هستند و حتی بیشتر اما من دهان و ذهنم را تمیز تر از آن می دانم که درباره آنها حرف بزنم در کل امروز صبح برای من معمولی پیش نرفت

    1. درود فاطمه عزیز
      این متن مایۀ خلاقانه‌ای داره. اما ناقصه.
      باید بیشتر برای بازنویسی وقت میذاشتی، و آخرش هم یه مقدار این اوضاع رو تحلیل می‌کردی. یا نکته‌ای از این اتفاقات بیرون می‌کشیدی.

  243. باید سرِ خویش را کنم مشغول. بله اهمالکاری ، خوره ی کارشدن هم دارد.مبهمِ؟ یه واکنش دفاعی رو دارم عرض میکنم؛”عکس العمل وارونه” یا ری اَکشن فُرمِیشن(به این میگن اینفارسی)یه واژه ی من درآوردیِ همین الان به ذهنم رسید.البته نمیدونم ازقبل بوده یا نه. راستش ذهن مبدعی دارم تا حالا واژه هاو… ای خلق کردم بعدها فهمیدم که دِگرانی بوده اند وساخته اند.میگن نظریه های علمی هم گاها به همین روز دچار شده اند. مثلا؟
    بگذریم.
    یکی دیگه از استعدادهای بنده،حاشیه پردازی با رجوع به اصل مطلبِ. الان تماشا نمای چگونه به ابتدای سخنان فاخر خویش وصل می نمایمش!از لف ونشر مدد میگیرم البته نه در شعر بَل در نثر(یکی دیگر از هنرهای جنابتان!)
    ازهمزمانی نظریه های علمی و ابداعات واژگانی و… بنده به احترام تبصره ی قلیلٌ منِ الفِ کاراکتریِ کلانتری شعبه ی شاهین جانمان که بگذریم؛ “اینفارسی”نقطه مقابل فینگلیشِ. مراقب باش اینفارسی یک کَمکی اینرسی داره، از اصل جا نمانی با من بیا برادر.عکس العمل وارونه یعنی متضاد یه چیزی رو جلوه دادن.مثلا از طرف خوشت میادها می میری براش اما بخت دست یاری نمی دهد و یار، پا!
    بعد میفرمایید به زعم بنده فلانک نداشت تک هنری!
    برآنم فرار نمایم ز تنبلی ام، شوم خوره ی کار، کار و دیگر کار.

    1. درود حسین عزیز
      بازی‌های زبانی تو رو دوست دارم، و به تدریج می‌تونه به جاهای خوبی برسه. البته باید احتیاط که در شفافیت متن خللی ایجاد نکنه.
      اما نکتۀ مهم‌تر:
      کاش با یک رخداد مشخص شروع می‌کردی.
      چون هدف تمرین اینه که اول بریم سراغ یک اتفاقی در طول روز برامون افتاده و بعد چند سطری به اون فکر کنیم.

  244. زندگی در حال سوپرایز کردن معاد محاصره در حال بازی کردن با ما و در حال سوارکاری با ما در لحظاتی از زندگی وقتی منتظر اتفاق خاصی نیستی ناخودآگاه خبری برای می‌رسد خبری که باعث ناراحتی توسعه خبری که دربازه ی مرگ عضوی از خانواده توست. دوستی مهربان بود سنگ صبور ای برای غم هایت بود و حجمی پر برای خاطراتت.
    تمامی چیزهای ریز و درشت را در قلب پر مهرش می گنجاند اما وای به حال آن روزی که در شارژ می رود و حین شارژ شدن چشم هایش را بر روی این دنیای خاکی می بندد و تو را با کلی خاطرات تنها می‌گذارد و دیگر نیز که از طلوع خورشید کنارت باشد تا غروب خورشید از همان سپیده‌دم کنارت بنشیند و پا به پایت درس بخواند و غروب با تو داستان بنویسد و بخواند دیگر نیست که در کنارت بخندد و در غم هایت گریه کند .نه به دست خاک می سپاریش نه به بخار تبدیل می‌شود تا به فلک رسد تنها چیزی که اسمش را می‌گذارند یک گوشی سوخته ای است که عمرش را کرده چقدر شب ها را با هم صبح کردیم و چقدر باهم گردش رفتیم از طبیعت های زیبا آفریدگار عکس گرفتیم من تو را در آغوش می گرفتم و تو به من میگفتی لبخند بزن تا ازت عکس بگیرم.جدایی من و تو از هم سخت است مثل جدایی فرزند از مادر.
    تعداد کاراکتر :۱۰۲۸

  245. ساعت حدود دهِ شب است.لم داده‌ام روی تخت و آنقدر هوای اتاق سرد است که جوراب‌های کاموایی سورمه‌ای رنگم هم از گرم کردنِ پاهای منجمد شده‌ام درمانده‌اند.
    چند دقیقه‌ایست از خانه‌ی آنا برگشته‌ام.اتاق آنا شاید جای دنج و راحتی برای خلوت گزیدن و آرامش اعصاب نباشد اما دست کم پناهنگاه خوبی‌ست برای زمان‌هایی که چهاردیواری اتاقم برمن تنگ می‌شود و قصد خفه کردنِ مرا دارد.
    آنا دختر مهربانی‌ست اما بی‌حوصله،صدای‌ِ ملایمی دارد و جویده جویده سخن می‌گوید.دختر زیبایی‌ست اما خودش را به قدر کافی زیبا نمی‌بیند،امروز حین درس خواندن کلافه بود و مدام می‌نالید از اینکه تاکنون پسر خوبی به تورش نخورده‌ست و دیگر از رابطه‌های پوچ و بی‌ثمر خسته شده.طبق محاسباتِ خودش هم به این نتیجه رسید که لابد در نظر کسی آنقدرها زیبا نیست و جذابیتی ندارد.
    باید چه پاسخی می‌دادم که برایِ هر دومان قانع کننده باشد و پایان‌دهنده‌ی این گفتگو؟!
    می‌توانستم از زیباییِ درون حرف بزنم و روزی را نوید بدهم که بالاخره شخصی برای شناختن پستی و بلندی هایِ روحت از راه می‌رسد،رگه‌های پشت پلکت را میبوسد و در مژه‌ی پنجمِ چشمانِ مغموم‌ات لانه میکند.
    شاید هم نه، باید دوستانی را مثال میزدم که از زیبایی چندانی برخوردار نبودند اما….
    نمی‌دانم.این صحبت‌ها که فایده‌ای ندارد.فقط سری به نشانه‌ی مخالفت تکان دادمُ گفتم《هیچ ربطی به زیبایی ندارد.》 و هر دو ساکت شدیم.

    ۱۳۹۹/۱۰/۶

    1. درود خانم فکری عزیز
      بسیار زیبا نوشتید. لذت بردم.
      در جزئی‌نگاری خوب عمل کردید و پایان‌بندی هم خلاقانه‌ست.

      یک نکته کوچولو در حاشیه:
      بعد از هر علامت یه فاصله بذارید.

    2. درود آتوسای عزیز
      چه‌قدر توصیفات‌تان زنده بود و زیبا

  246. زندگی در حال سورپرایز کردن ما آدم هاست .
    در حال بازی کردن با ما
    و در حال سوارکاری با ما
    در لحظاتی از زندگی وقتی منتظر اتفاق خاصی نیستی ناخودآگاه خبری برایت میرسد خبری که باعث ناراحتی توست .خبری که بادرباره مرگ عضوی از خانواده ات است .
    دوستی مهربان بود .
    سنگ صبوری برای غم هایت بود و حجمی پر برای خاطراتت .
    تمامی چیزهای ریز و درشت را در قلب پر مهرش می گنجاند .
    اما وای به حال انروزی که در شارژ میرود و حین شارژ شدن چشم هایش را بر روی این دنیای خاکی می بندد و تو را با کلی خاطرات تنها میگذارد و دیگر نیست که از طلوع خورشید کنارت باشد تا غروب خورشید
    از همان سپیده دم کنارت بنشیند و پا به پایت درس بخواند و غروب با تو داستان بنویسد و بخواند
    دیگر نیست که در کنارت بخندد و در غم هایت گریه کند . نه به دست خاک میسپارنش نه به بخار تبدیل میشود تا به فلک رسد تنها چیزی که اسمش را می گذارند یک گوشی سوخته ای است که عمرش را کرده
    چقدر شب ها را با هم صبح کردیم و چقدر با هم گردش رفتیم
    از طبیعت های زیبای آفریدگار عکس گرفتیم من تو را در آغوش میگرفتم و تو به من میگفتی لبخند بزن تا ازت عکس بگیرم
    جدایی من و تو از هم سخت است مثل جدایی فرزند از مادر
    تعداد کاراکتر: ۱۰۲۸

    1. درود خانم خدایی عزیز
      متن شما زیباست.
      اما تمرین ما باید جور دیگه‌ای باشه. اگر سایر تمرین‌ها رو ببنید بهتر متوجه می‌شوید.
      با یک مورد مشخص شروع کنید.
      متن شما خیلی کلیه و ما رو در جریان رخداد مشخصی قرار نمیده.

  247. طبق برنامه ای که چند روز قبل بعد از آخرین امتحان پایانترم ریخته بودم چهار روز برای آمادگی امتحان بعدی زمان داشتم.
    روز اول؛رسیدگی به کارهای خونه مثل نظافت،خرید خونه ،حمام و غیره…. .طبق عادت قبل خواب به برنامه فردام فکر کردم،
    فردا باید شروع کنم به درس خوندن.
    روز دوم؛صبح زود بود تلفن زنگ خورد باصدای خواب آلود،الوو. مهمون نمیخوایی؟ما پشت دریم.با عجله قفل درها رو باز کردم
    برادرم بود.میشه لطفا دوقلوهای ماچند ساعت اینجا بمونن ما توی شهر کار داریم؟توی دلم گفتم حالا که آوردی چی بگم،گفتم
    بله داداش اشکال نداره خیلی خوش اومدن.دوقلوهای شیطون و بازیگوش وقتی با دخترم به هم رسیدن وایی…. الان آخر شبه
    و من از خستگی نا ندارم چه برسه درس خوندن.پیام آخر شب:خداروشکر هنوز دو روز دیگه زمان دارم برای درس خوندن.
    روز سوم؛بعد از آماده کردن ناهار صدایی اومد آیفون وایییی بازم مهمون بله تصویر توی آیفون نشون میده امروز هم گاوم زایید بازم دوقلوووو
    آیا برنامه ریزی خوبه یا نه؟پیام آخر شب متنی که از جلوی چشمای بستم رد میشه:
    هرگز منتظر فرصتی در آینده نباش،امروز تنها زمانیه که داری و میتونی ازش استفاده کنی شاید فردا هیچ فرصتی نداشته باشی.

    1. درود هما جان
      زیبا نوشتی و راحتی خوبی داری در بیان خودت.
      فقط چند نکته:
      1. اگر می‌خوای خوب نوشتن رو یاد بگیری، شکسته ننویس. یعنی به جای «روزای دیگه» بنویس «روزهای دیگر». کتابی بنویس. دلیل توصیه من اینه که با شکسته‌نویسی نمیشه تو فضای مکتوب کار زیادی انجام داد و خیلی از امکانات زبان از دست میره.

      2.لطفاً مثل سایر دوستان تعداد کلمات عینی و ذهنی رو هم بنویسید.

      3. بعد از هر علامت یه فاصله بذار. مثال:
      تو اینجوری نوشتی: «نباش،امروز»
      درستش اینه: «نباش، امروز»

      دو نمونه دوم بعد از ویرگول یه فاصله گذاشته شده.

  248. کودکان خموش
    دیشب ساعت 10 درحالی‌که مشغول رونویسی از روی تمرین استاد کلانتری بودم و با خودم کلمات تمرین رو زمزمه می‌کردم، یک‌لحظه نگاهم رو بالا گرفتم و به اطرافم نگریستم، دیدم هر کدوم از بچه‌های کوچک خواهرم در گوشه‌ای از اتاق، سرگرم موبایل و بازی‌های آن هستند. سکوتِ محض، اتاق رو فرا گرفته بود و هیچ اثری از رفتارهای کودکانۀ آنها نبود و این خیلی من رو رنج می‌داد.
    غم به دلم نشست و با خود گفتم که این موبایل با تمام خوبی‌ها و نکات مثبتش چقدر بچه‌ها رو از هم دور کرده، نشاط و شادابی و شوخی‌های کودکانه رو گرفته و حتی آنها رو افسرده کرده است.
    یادش بخیر کودکیم که هر روز بعدازظهر به‌صورت گروهی با بقیۀ بچه‌های کوچه به دوچرخه‌سواری می‌رفتم. چه حس قشنگی داشتم. مامانم من رو به زور داخل خانه نگه می‌داشت، اما حالا مامان‌ها به‌زور فرزندان‌شون رو داخل حیاط خانه می‌برند تا هوایی تازه کنند و پاهاشون از نشستن زیاد وَرَم نکند.
    چه خوب است پدر و مادرها برای اوقات فرزندان‌شون برنامه‌ریزی کنند تا آینده‌ای زیبا در انتظارشان باشد.

    شمس‌الدین مطهری
    تعداد کاراکتر: 916
    تعداد کلمات عینی: 894
    تعداد کلمات ذهنی: 22

    1. درود شمس‌الدین عزیز
      ساده و زیبا نوشتی. لذت بردم.
      یک نکته کوچولو:
      کاش کل متن رو کتابی بنویسی. یعنی به جای «رو» بنویسی «را» تا متنت نثر یکدستی داشته باشه.

  249. اولین نوشته من
    دیروز اولین جلسه نویسندگی من بود اما متاسفانه نتونستم به اولین جلسه برسم چون در حال بازگشت از سفر بودم
    سفر خانوادگی لذت بخش بود ازقشم بر میگشتیم سوار لاندی گراف هوا عالی پرنده ماهی خوار بالای سرمون پرواز میکردند از بندر لافت تا بندر پل راهی نیست بیست دقیقه بعد به بندر پل رسیدیم و به راهمون ادامه دادیم ساعت چهار عصر بود واو زیبا ترین منظره ممکن آسمون آبی که ابرهای سفید جلوه خاصی به آسمون داده بودن نقاشی خدا رو به وضوح احساس میکردی سمت راست کوه و سمت چپ دریا وای تا حالا شهر خودمو بین زیبایی ندیده بودم هیچ وقت حواسم نبود که زیبا ترین ساحل دنیا رو داریم باید بیاین و ببینین یک طرف کوه و‌بیابون بی آب و علف و طرف دیگه ات دریا که رنگ آبی اون با رنگ آبی اسمون یکیه همیشه میشنیدم زیباترین ساحل کشور رو داریم اما هیچ وقت اینجوری احساسش نکرده بودم.
    حدودا یک ساعت بعد به شهرمون رسیدیم (بندر لنگه) همین که به خونه رسیدیم مامانم بلافاصله رفت که خونه رو تمیز کنه آخه خیلی وسواسیه منم عین دختر بچه ها ذوق داشتم‌ سریع رو تختی جدیدمو پهن کنم رو تخت آخه خیلی دختر خوش ذوقیم سعی میکنم از کوچک ترین چیز لذت ببرم و فکر میکنم همین خوش ذوق بودنم بوده که منو در برابر مشکلان مقاوم کرده اووو از صحبت اصلی غافل شدم اره داشتم میگفتم مامانم افتاد به جون خونه منم رفتم کمکش ولی مگه این گوشی اجازه میداد کارمو درست انجام بدم هی زنگ‌زنگ‌زنگ مامانمم هی غرغرغر خلاصه خونه تمیز شد منم رفتم سراغ گوشی که ببینم کلاس امروز چی گذشته که متاسفانه فیلترشکن تا الان که ۲۴ساعت گذشته هنوز وصل نشده هرچی از کلاس دیروز فهمیدم از طریق ویس ها و مطالبی بود که تو گروه واتساپ فرستادن کم و بیش از کلاس یک سری چیزا دستگیرم شد
    امیدوارم خوب نوشته باشم ولی خوب همیشه اولین تجربه ها بهترین نیستن اما من دوست دارم اولین قطعم خوب باشه نمیگم عالی هااا میگم‌خوب باشه سعی کردم کل اتفاقات دیروز و حسم رو به بهترین شکل براتون بنویسم خوب تازه اول روزه و من خیلی حرف واسه گفتن ندارم باید برم سراغ تبلت و‌ دنبال فیلتر شکن خوب بگردم تا بتونم کلاس دیروز رو ببینم ولی بنظرم مشکل از فیلتر شکن نیست فکر کنم چون هوا طوفانیه نت ها خراب شده امیدوارم مشکل هر چی هست حل شه
    اوه چی شد یک صدایی اومد فکر کنم باد یک چیزی رو انداخت لنگه که بارون نمیاد که همش یا طوفانه یا شرجی الان هم مثلا زمستونه ولی اونقدرا سرد نیست اما باجود باد هوا عالیه خنکی هوای لنگه طوریه که حس خوبی بهت میده هوا شهرمون ارامش بخشه درست مثل الان که من نشستم لب پنجره به گل های حیاطمون نگاه میکنم جاتون خالی نمیبینین چطور این گل ها همراه باد میرقصن! چه رقصی هم‌ میکنه وزش باد بندری گل خونمون رو بندری میلرزونه
    امان از دست خواهرم هی صدام میزنه نمیذاره از این صحنه زیبا لذت ببرم و براشما بنویسم و توصیفش کنم بهتره برم تو اتاق
    اتاقم با این رو تختی چه زیبا شده هاا إ بازم صدام زدن مامانم روغن میخواست رفتم روغن بگیرم بیام
    تو راه یک سگ سیاه رو دیدم وای که چقدر ترسیدم سگ رو که دیدم به را رفتن ادامه ندادم حالا اون نگا منم نگا اون منتطر منم منتطر پنج دقیقه همین حالت بودیم هههه
    تا یک موتوری هم محله ایمون بود
    اومد نجاتم داد سگ رو فراری داد بره بهم گفتش فاطی تو این هوا تنها پیاده نرو خریید هم مریض میشی هم میدزدنت بهش گفتم نه خوب دلم میخواد راه برم گفتش تو قشم به اندازه کافی راه رفتی زود برو خونه تا سگ دیگه ای نیومدن منم بدو بدو رفتم
    خونه که رسیدم مامانم گفتم‌سلام مامان مامانمم به جا جواب سلام دادن گفتش زود زود دستت بشور کرونا میگیری هی امان از دسته کرونا
    باید برم به دوستم‌زنگ بزنم دوستم فاطمه دیشب زنگ زد گیچ خواب بودم اصن نفهمیدم چی گفت آخه ساعت دو نصف شب زنگ‌ زده منم خسته راه بودم زودتر از شبای دیگه خوابیدم
    امروز ناهار ماهی داریم ما بندری ها بهش میگم ماهی برشته یعنی رو آتیش بدون روغن ماهی رو برشته میکنن خیلی طعمش عالی خوشمزع اس
    بوش رو کل محله پیچیده اوففف
    چه بوی خوبی داره الان میرم یک سالاد شیرازی درست میکنم میذارم کنار غذا که همراه غذا بخوریم
    باورتون میشه همین طور که دارم برا شما مینویسم همزمان درگیر نصب فیلترشکنم خیلی اشتیاق دارم ویس های کلاس دیروز رو بشنوم امروز یکی از ویس هایی که واتساپ فرستادن رو گوش کردم صدای آقای کلانتری رو که شنیدم به انرژیم صد برابر اضافه شد خیلی با انرژی و بامحبت صحبت میکنن ایشون
    میدونم نه ماه دلنشینی تو راهه
    امیدوارم تو نویسندگی موفق بشم
    امروز اولین قطعه خودمو نوشتم
    نمیدونم چقدر خوب نوشتم ولی حس میکنم برا تجربه اول خوبه
    امیدوارم بازخورد خوبی داشته باشه
    و شما دوستان هم از خودنش لذت برده باشین ولی قول میدم روزای دیگه بیشتر از تجربیات و اتفاقای روز مره ام بنویسم
    خوب دیگه من برم سراغ تبلت ببینم کلاس دیروز چطور بوده و چیا بهمون یاد دادن
    ای بابا هنوز وصل نشده فکر کنم قصد داره اذیتم کنه ولی من بیشتر اذیتش میکنم اینقدر سعی میکنم تا وصل شه تسلیم نمیشم
    الانم واسه خودم ی چای کرک خوشمزه درست کردم
    چای کرک تو این هوای عالی خیلی میچسبه یکی واسه خودم درست کردم یکی هم واسه مامانم
    مامانم چایی رو که خورد گفت دستت دردنکنه فاطی خیلی خوشمزه بود
    خستگیم در رفت
    إ بلاخره وصل شد خوب ت قطع نشده من سری برم تلگرام کار دیروز رو ببینم
    روزتون خوب عالی باشه دوستان
    ارزوی موفقیت برا تک تکتون
    نمیدونم چقدرتونستم خوب بنویسم
    ولی مطمئنم برا بار اول خوب نوشتم
    معمولا اولین تجربه ها بهترین نیستن ولی دلیل نمیشه که بدترین باشن ولی قول میدم دفعه بعدی بیشتر از تجربیات و حس های خودم بگم شاید امروز موقع نوشتن سردرگم بودم خودم اینجوری احساس میکنم ولی به خودم قول میدم این سردرگمی کم تر بشه روزتون بخیر دوستان
    فاطمه خوریان

    1. درود خانم خوریان عزیز
      شما زیبا نوشتید.
      ولی متن تمرین باید حداکثر «هزار حرف» باشه. متن شما حدود پنج هزار کاراکتره.

  250. عالی بود بینهایت مشتاقم برای ادامه مسیر درکنار بهترین و دلسوزترین استاد😍🙏

    1. درود بر شما زهرا خانم عزیز
      مشتاق خوندن نوشته‌های جدید شما هستم.

      1. امروز مامان گفت خودشناسی خداشناسیه
        بعد از این حرف رفتم تو فکر به این فکر کردم آیا من خودمو شناختم؟به ۲۳سال زندگیم فکر کردم ۲۳ سالی که چند روزِ دیگه کامل میشه.اتفاقات زندگیم را دوره کردم،دیدم بعضی جاها که خودمو نشناخته بودم اگه میباختم فکر میکردم اونجا آخرِ راهه
        اگه دلگیر میشدم فکر میکردم زندگیم همینه…
        شب های زیادی را با ناراحتی خوابیدم و صبحش با کرختی و کسالت از خواب بیدار میشدم.من سختی های مختلفی را تجربه کردم تجربه ای که باعث شد خودمو بهتر بشناسم،روحمو قوی تر کنم من دیگه اون دختری نبودم که اگه سختی داشت فکر میکرد اونجا آخر راهه،میدونی چرا؟چون تصمیم گرفته بودم به بُعدِ مثبت اتفاقات بد زندگیم نگاه کنم اتفاقاتی که من را قوی تر از قبل کرده بود و اگه اون اتفاقات نبود من الان اینقدر بزرگ نشده بودم.
        من خودمو شناختم از اون به بعد موقع سختی ها به این فکر میکردم خدایی که این سختی را داده راه حلش هم داده فهمیدم که خدا حواسش به همه ی ما هست.
        همیشه به بُعدِ مثبت سختی های زندگی نگاه کن سختی ها از تو آدم بهتری میسازه آدمی که نبودی و لازم بود بشی وقتی خودتو بشناسی و پیدا کنی به خدا نزدیکتر میشی.

        1. درود بهرخ عزیز
          متن شما زیباست.
          اما برای رسیدن به هدف این تمرین، بهتره که بخش اول متن، یعنی رخداد که نوشته رو با اون شروع می‌کنیم طولانی‌تر باشه. تو متن شما این رخداد فقط یه جمله قصاره.
          دوم اینکه، بهتره شکسته ننویسید. برای دوستان دیگه این نکته رو نوشتم:
          «اگر می‌خوای خوب نوشتن رو یاد بگیری، شکسته ننویس. یعنی به جای «روزای دیگه» بنویس «روزهای دیگر». کتابی بنویس. دلیل توصیه من اینه که با شکسته‌نویسی نمیشه تو فضای مکتوب کار زیادی انجام داد و خیلی از امکانات زبان از دست میره.»

          1. ممنونم استاد عزیز
            چشم حتما این نکات را رعایت میکنم🙏🏽