بیا به فرمولهای شاعرانهی زندگیمان بیندیشیم.
یک نمونهاش شعریست از ایرج کریمی که در فیلم «باغهای کندلوس» هم دکلمه میکنندش:
«در دامنهها ذهنی روشن دارم
و چه سادهست حسای دنیا
مثلاً: یک نارنج
به علاوهی یک مشت خاک و نهر آب
-با درخت و سایهاش-
میشود حاصل:
آفتابِ عالم تاب!*»
تو بگو حاصلجمعِ «نوشتن» با «عشق» و «آینده» چیست؟
تو بگو چی منهای چی به «آرامش» میانجامد؟
زمانی کیومرث منشیزاده در شعر بهنام «۷=۸» گفت:
«تا کی در تساوی ۷ و ۸
اهمال میکنی
درحالیکه چرخش هیچ صفحهیی
تا حدود دو قائمه
مشکل نبوده**»
اصلن تو بگو دوست داری مساوی باشی با چی؟
من با نوشتن، تو ذهن تو.
*زخم آبروی ماست، ص۵۱
**قرمزتر از سفید، ص۱۸