داستان کوتاه «با او بود و با نوشتن بود» از فرشته برگی

تا قبل از آن ماجرا هر روز بعد از مدرسه می‌رفتم به مغازه‌اش، خودکاررنگی‌هایی که از خودش گرفتم را برمی‌داشتم، گوشه‌ای می‌نشستم و می‌نوشتم. او هم مشغول چانه زدن با مشتری‌ها بود و وقت‌های کسادی، می‌نشست و کتاب می‌خاند و بعد با ذوق برایم تعریف می‌کرد که در کتاب چه نوشته است.
مثل الان که دارم می‌نویسم و او کنارم است. با همان سیبیل‌ها، و همان شکم قلمبه‌ای که هرشب با آن‌ها نان می‌پزم و گودی‌گودی‌اش می‌کنم.
دی‌ماه است، مثل همان‌روزها.

۱۶ دی ۱۴۰۴، بازار بزرگ رشت:
هوای بیرون خیلی سرد است.
برایم چای و نون‌شکلاتی آورد و کنارم نشست.
از آن کتاب‌های عتیقه در دست دارد و با من حرف نمی‌زند. من هم تندتند می‌نویسم که بگویم هه، من هم مشغولم و اگر بخاهی هم من با تو حرف نمی‌زنم و اصلن چه معنی می‌دهد من با تو حرف بزنم. وای‌نسـتی‌ها، بنویس بنویس، قیافه‌ات را هم آنطوری کن که انگار خیلی حالیت است و چیز مهمی داری می‌نویسی و اصلن هم نمی‌نویسی که این پشمک را آنقدر دوست داری که عین اسکل‌ها هر روز میایی مغازه‌اش و اصلن هم ضایع نیست و اصلن هم نمی‌دانم چرا نمی‌پرسد دخترک فلک‌زده تو مگر کار و زندگی و ننه‌بابا نداری که بعد از مدرسه میایی اینجا و عین دیوانه‌ها میفتی روی دفتر و می‌نویسی و می‌نویسی. کتاب‎هایش گران است و نمی‌توانم بخرم. بهانه‌ام خودکار است که می‌گویم زود تمام می‌شود چون زیاد می‌نویسم. وای بنویس. اگر وایسی می‌فهمد که کاری نداری و ماندی اینجا و می‌فهمد دوستش داری. نباید بفهمد.
مشتری آمد. بلند شد. شلوارش را کمی کشید بالا و رفت و سلام‌ملیک و این حرفا. پشتش به من است. کون خوبی دارد. نه. چیز. فقط برای اینکه هرطور شده دس از نوشتن نکشم وگرنه که نه. بنویس بنویس.
کار مشتری را راه انداخت و دوباره برگشت پیش من. نشست و کتابش را خاند. وای برگشت سمت من.

می‌گوید: «این کتاب رو تازه آوردم.»
دختر برمی‌گردد سمتش.
«بوف کور است. نگاه کن.»

کمی با من درباره‌ی بوف کور حرف زد. قشنگ می‌گوید. ندانم هم چه می‌گوید باز هم وقتی حرف می‌زند می‌توانم به سیبیل‌هایش نگاه کنم و سرم را تکان بدهم و بگویم اوهوم. ولی وقتی حرف نمی‌زند و فقط کتاب می‌خاند و چه‌قدر دوست دارم در آن زمان نگاهش کنم، مجبورم سرم را بیندازم توی برگه و بنویسم که شک نکند دوستش دارم. مثل الان.
این روزها بیشتر با من حرف می‌زند و من هم بیشتر می‌پرسم که چه می‌خانی و خب کمتر می‌نویسم.

بهمن ۱۴۰۴، شهرداری رشت:
نون‌شکلاتی گرفته‌ام و داغ‌داغ می‌خورم. شکلاتش از لای آن نان نرم و نازکش می‌پاچد بیرون وقتی فشارش می‌دهی و در این هوای سرد مزه‌ی سکس می‌دهد. زهرا می‌گفت. هرچیز خوبی را که می‌دید می‌گفت مزه‌ی سکس می‌دهد و من می‌دانستم که تا حالا از نزدیک هم ندیده است. یکبار هم برایم نون‌شکلاتی گرفته بود. کمی خجالت کشیده بودم که برای من شیرینی گرفته است و نمی‌توانستم برش دارم. البته برای خودش گرفته بود اما برای خودش دو تا گرفته بود و یکی‌اش را داد به من. اینطوری گفت.
از وقتی مغازه‌اش آتش گرفت دیگر ندیدمش. هر روز میایم شهرداری. مدرسه‌ها تعطیل‌اند و دارم خفه می‌شوم. یعنی کجاست و چه کار می‌کند؟ دلم می‌خاهد بغلش کنم ولی من بلد نیستم کسی را آرام کنم. چه قدر خنگم که فکر می‌کنم حال بدش را می‌توانم خوب کنم. آن‌موقع‌ها هم فقط می‌نشستم کنارش و عین بیغوش‌ها می‌نوشتم.

«عه، سلام کوشولو، اینجایی که، چطورمطوری؟»
سرش را برمی‌گرداند. با تعجب به او نگاه می‌کند. خیلی خوشحال می‌شود که سیبیل‌هایش را نزده است. نه، یعنی خوشحال است که بعد از این‌همه مدت او را می‌بیند که حالش خوب است. (سلیقه‌ی شخصی نویسنده مانع کسب است به خدا.)
حرفی نمی‌زند. دختر سرش را میندازد توی دفتر و شروع می‌کند به نوشتن.

هرچه قدر هم که عجیب باشد می‌خاهم بنویسم. از او عصبانی‌ام که چرا این همه مدت نبوده و نمی‌دانم، نمی‌دانم. دلم می‌خاهد گریه کنم و حس می‌کنم قرمز شده‌ام. اصلن چرا آمده با من سلام‌ملیک می‌کند. من با او صنمی دارم مگر؟ برود همانجا که بوده. اصلن لابد دوست‌دختر داشته که این‌همه مدت… این‌همه مدت چی؟ حتا یکماه هم نشده. اه. دارم دیوانه می‌شوم. مردی منتظر است جوابش را بدهم و من عین دیوانه‌ها دارم می‌نویسم. حتمن برای همین…

کنارش می‌نشیند و بغلش می‌کند. دخترک نمی‌دانست ولی داشت می‌لرزید و گریه می‌کرد و تندتند می‌نوشت.

«آروم باش کوشولو. مغازه‌م که آتیش گرفت اومدم بساط کردم شهرداری. نتونستم پیدات کنم. گفتم چه قدر احمق بودم که هیچ نشونی‌ای ازت نگرفتم. آتیش گرفت دیگه، آتیش گرفتم کُر.»

دی ۱۴۰۵، شهرداری رشت:
یک دعوا دیدم.
بوی روغن سوخته می‌آید.
بازار سوژه‌ی امروز خیلی داغ نبود. درباره‌ی همان دعوا می‌توانم توی کانال بنویسم. سر چی بود؟ می‌خاست میوه بخرد و مثکه فروشنده گفته بود کیلویی هشصد و این شنیده بود هفصد و وقتی دیده می‌گوید نه هشتصد، صدایش درآمده که چرا اول گفتی هفصد و الان می‌گویی هشصد. هر چه خریده بوده را با تشر و دعوا پس داده بود.
سیبیلوی من را نگاه. با چه تمرکزی به دعوا نگاه می‌کرد. کاپشن پوشیده این‌هوا. وقت ناهار است و کم‌کم باید برویم خانه. این پیاده‌روی را دوست دارم. بساط را می‌سپرد به رضا دوستش که مغازه دارد. بعد با هم می‌رویم چرخی می‌زنیم توی شهر. من لابه‌لای همین چرخیدن‌ها سوژه‌هایم را شکار می‌کنم برای نوشتن. گاهی از او می‌پرسم که برایت عجیب نیستم؟ او هم می‌گوید نه بامزه‌ای. ولی او برای من عجیب است که اینقدر بگایی در زندگی‌اش دارد و باز هم آرام است. وقتی به این فکر می‌کنم محکم‌تر گازش می‌گیرم که ببینم در آن‌صورت صدایش درمی‌آید؟ چیزی نمی‌گوید. مثل بابا که وقتی مامان گازش می‌گرفت فقط روبه‌رویش را محکم نگاه می‌کرد.

بهمن ۱۴۰۴، بساط، شهرداری:
دوباره مثل قدیم‌ها شد. می‌نشینم کنارش و او هم مشغول فروختن است. دیگر کتاب نمی‌خاند. وقتی برایش کتاب آوردم اخم کرد و گفت نمی‌خاهد یاد آن روزها بیفتد فعلن. من اما همچنان به نوشتن ادامه می‌دهم. در فکر این هستم که کمکش کنم. نمی‌دانم چطور، نمی‌دانم می‌توانم یا نه. به ذهنم رسیده که پیجی بزنم، بعد از اینکه نت‌ها وصل شد، و آنتن‌ها برگشت، و درباره‌ی سوژه‌هایی که توی شهرداری می‌بینم بنویسم و منتشر کنم. نمی‌دانم چه ربطی به فروش او دارد ولی شاید بشود اینگونه دیده شد. نمی‌دانم. نمی‌دانم. می‌خاهم خودم را خفه کنم که کاری نمی‌توانم بکنم. وقتی مغازه‌اش آتش گرفت و کل آن راسته‌ی نوشت‌افزار سوخت، خیلی‌ها تا مرز سکته رفتند. او همه‌ی آن کتاب‌ها و وسایل را از دست داده بود و می‌گفت که تا یک هفته نمی‌توانسته از جایش بلند شود و من در چه فکری بودم؟ که من را یادش رفته؟ احساس می‌کنم خیلی بچه‌ام.

دی ۴۰۵، خانه:
رسیدیم. مشغول ناهار پختنم و گفتم تا پیازها سرخ می‌شود کمی بنویسم. دراز کشیده و فوتبال می‌بیند و موهایش را فر می‌دهد. گاهی هم کتاب می‌خاند. بیشتر می‌خاند. شعر هم می‌خاند. اما هنوز بوف کور را نه.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 آبان 1403

17 آبان 1403

17 اسفند 1403

17 اسفند 1403

11 دی 1403

11 دی 1403

30 اردیبهشت 1402

30 اردیبهشت 1402

17 آذر 1395

17 آذر 1395

22 شهریور 1403

22 شهریور 1403

یک پاسخ

  1. آخی چه خوب بود. دوستش داشتم. اینکه روند خطی نداشت و ما رو می‌بردی به این ماه و اون سال و… هم جالب بود.
    درود بر تو فرشته جان
    ادامه بده
    عالی هستی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *