تنها من و این باهو | سرمشقی برای نوشتن نثر ادبی
شهر بود. و در شهر: دود و بانگ، و ستیز و خروش، و انجماد قهر و ذوبان خشم، و رنگ و آشوب و فریب، و
شهر بود. و در شهر: دود و بانگ، و ستیز و خروش، و انجماد قهر و ذوبان خشم، و رنگ و آشوب و فریب، و
توی پرسههایم در فیسبوک با سایت فرهاد بابایی آشنا شدم. کنجکاوانه مجموعه داستان جدیدش را دانلود کردم و داستان اول این مجموعه چنان جاذبهای داشت
در بخشهایی از یکی از مقالات مهشید امیرشاهی جملاتی خواندم که از میان یادداشتهای او بر حاشیۀ کتابی دستچین شده بود. این باعث شد برای
من میدانم مردم چرا کتاب میخوانند، میخواهند بدانند چقدر نادانند… -بهمن فرسی | خودرنگ با کلیگویی دربارۀ کتابخوانی و ستایش مقام شامخ کتاب نمیتوان امید
این چند سطر، یکی از الهامبخشترین چیزهایی است که تاکنون خواندهام، حس کردم بهتر است آن را با شما به اشتراک بگذارم. مطمئناً بارها و
گلایه میکنی که هر چه میخوانی از یاد میبری. میگویی چکار کنم تا هر چه خواندهام در ذهنم حک شود؟ اما برعکس تو من از
من شیفتۀ پند و اندرزم؛ شیفتۀ شنیدن آن، نه دادن آن. اگر هم گاهی در قالب پند و اندرز چیزکی قلمی میکنم در اصل خطاب
داود نوشته: بنده خیلی کتاب میخوانم برای اینکه نویسندۀ خوبی بشوم؛ ولی احساس میکنم هیچ تاثیری ندارد. نمیدانم! شاید روش مطالعۀ من درست نباشد. اگر
داشتن سبد متنوعی از کتابها یکی از چیزهایی است که به ذهن نویسنده طراوت و تازگی میبخشد. قبلاً در یادداشت «چرا عاشق نوشتن میشویم؟» نوشته بودم:
ما انسانها شیفتۀ تنوع و آزمودن چیزهای تازهایم…
دو سه سال پیش جایی خواندم که کلود مایرون. بریستول پیشنویس کتاب جادوی باور را طی 5 ساعته نوشته؛ همین نکته کافی بود تا این وسوسه رهایم نکند: نوشتن کتاب در 1 روز…
حرف کتاب برنامهای 10 دقیقهای دربارۀ کتابهاست. در این برنامه نه از نقد خبری هست نه مرور. فقط دربارۀ کتابهای خوبی که دوست دارم و بهگمانم شما هم ممکن است دوست داشته باشید «حرف» میزنم…
نسخۀ با کیفیتتر کلیپ در کانال مدرسه نویسندگی در یوتیوب لینک دانلود ویدیو کتاب کتاب کتاب؛ این عزیزِ همیشه دوستداشتنی. کتاب این روزها شادی من
نوشتن یادداشتهای روزانه کمکمان میکند تا مطمئن شویم خلاقیت، ارزشها، و آرمانهایی که از درونمان بر میخیزند موهبتهایی هستند که میتوانیم آنها را بپرورانیم و
پیشحرف: کاش نشر نی ذهن زمستانی رامین جهانبگلو را دوباره تجدید چاپ میکرد. ذهن زمستانی را من دو سال پیش توی یک دست دوم فروشی
همیشه بر این گمان بودهام که خواندن و نوشتن ما را خوش شانستر میکنند؛ چرا این دو ضمن فرصتسازی، چشم ما را برای دیدن برابر
من اسم اکبر رادی را به عنوان یکی از پنح نمایشنامهنویس شاخص تاریخ تئاتر ایران، در کنار بهمن فرسی و غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی و عباس نعلبندیان در ذهنم داشتم. اما نمیدانم چرا…
از ناپایداری این دَمِ دلپذیر اما گریزان نیست که پریشان و ازخودبیخود میشویم؛ آنگاه که بیماری بالهایش را باز میکند و مانند کلاغی دزد بر نهال تن مینشیند؟ در تاریکی سالن و گریزِ پیدرپی تصویر بر پردۀ سینما میدیدم که…
به گمانم زمستان سال 93 بود که خیلی اتفاقی گوشۀ یکی از قفسههای کتابفروشی جیحون کتاب لاغری پیدا کردم که بعد از آن چند تا چند وقت با خودم تکرار میکردم: اگر این کتاب را نمیخواندم 75 درصد از عمرم بر فنا بود!
بعضی از بندهای آیین خوشبینی برایم بینهایت جذاب و قابلتأمل هستند. تصمیم گرفتم این متن الهامبخش و زیبا را با شما به اشتراک بگذارم…