یک راه برای پیدا کردن ایده برای نوشتن
دونالد ام. موری میگوید: «به احساساتت اجازه بده افکارت را شعلهور کنند.» نسبت به واکنشهایت به جهان اطراف حساس باش. وقتی دربارۀ موضوع یا مسئلهای
دونالد ام. موری میگوید: «به احساساتت اجازه بده افکارت را شعلهور کنند.» نسبت به واکنشهایت به جهان اطراف حساس باش. وقتی دربارۀ موضوع یا مسئلهای
هدف این تمرین چیز عجیب و غریبی نیست. ممکن است نوشتن در پاسخ این سوالها سبب شکلگیری ایدهای باشد. شنبه: شنبه چه رنگی است؟ چه
بعد از کتابفروشی، عاشق پرسه در پلاستیکفروشیام. چند وقت پیش رفتم پلاسکوفروشی و یک ظرف چهارطبقۀ چوبی خریدم که سه طبقۀ آن سبد است و
نوشتهای که در زندگی روزمرهات هیچ تجربۀ خاصی وجود ندارد، از ملال روزگار نالیدهای، میخواهی از مشاهداتت بنویسی، اما چیز دندانگیری نمییابی. پرسیدهای: خب در چنین شرایطی داشتن دفترچه یادداشت به چه کار میآید…
سر شام عصبی بودم.
آنقدر عصبی که ترجیح دادم به جای غذای روی میز، نان و پنیر و گردو بخورم.
به دلایل ریزودرشت خشم تمام وجودم را گرفته بود. مدتها بود اینقدر خشمگین و عصبانی نشده بودم…
توی این مطلب نقل قولی از رودن را نقل کردهام، که به گمانم میتواند برای هر نویسنده و محتواگری، توصیهای بسیار کاساز و عملی باشد…
پیشحرف: من خودم را عادت دادهام تا هر چیزی خوبی که حس میکنم برای خودم مفید و موثر بوده، اینجا با شما به اشتراک بگذارم.
پیشحرف: گاهی اوقات تعریف تازهای از یک موضوع، روند نگرش و نگارش ما نسبت به آن موضوع را به کلی دگرگون میکند. برای من بارها
پیشحرف: چند سطر زیر را سعید عقیقی نوشته است. این نوشتۀ کوتاه چند سال پیش تصویر زمینۀ رایانۀ من بود. هر بار پیش از شروع
میخوام یه مقاله بنویسم دربارۀ زندگی خلاقانه. داشتم فکر میکردم چجوری شروع کنم. با خودم گفتم اصلاً چرا راه دور برم، همین الان، آره بذارید تعریف کنم همین الان چی شد، تا دستم رو گذاشتم رو کیبورد و دو سه کلمه زدم…
در این جملهها هم از تعاریف و موضوعات اساسی گفته میشود و هم از تکنیکها و ترفندهای جزئی. نظم و ترتیب خاصی هم در کار نیست. روال کار هم به صورت خواهد بود که…
مینشینی پشت میز و میخواهی نوشتن را آغاز کنی؛ اما میببینی از تمام آن شور و انگیزهای که گهگاهی سراغت میآید خبری نیست. چه اتفاقی افتاده؟ چرا چیزی تو را برای نوشتن تحریک نمیکند. چرا از آن همه موضوع جذابی که تو را به نوشتن واداشتهاند خبری نیست؟
حافظ دیشب به من گفت: نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
ذهنم مه گرفته بود، گوش نصیحت نداشتم، در عوض توی اتاق راه رفتم و در خودم گفتم:
خوشبختیِ غولهای کلاسیک دنیا -از حافظ و سعدی تا شکسپیر و دانته- این بوده که اندازۀ ما به اینهمه منبع و کتاب و از همه وسوسهکنندهتر…
آیا میتوان در عرض یک هفته خلاقتر شد؟
با توجه به تجربۀ شخصی خودم در یک هفتۀ اخیر میتوان بگویم بله.
اما قبل آن برگردیم به یکی دو هفتۀ پیش…
یکی از تلخترین و شیرینترین اتفاقات زندگی هر نویسنده، زمانیست که حس میکند به پایان خط رسیده؛ و دیگر حرف تازهای برای گفتن ندارد…
چشمم را باز میکنم، گربه را میبینم که مثل بقچۀ نان مادربزرگم، روی میز تلویزیون جا خوش کرده. باز چشمم را میبندم. جستجو میکنم. توی ذهنم مثل سالن فشن است، ایدهها می آیند، چند قدم آهسته راه میروند، لبخندی میزنند و میروند.نه، نه، نه…
جواد مجابی در کتاب یادداشتهای آدم پرمدعا جملۀ مهمی نوشته که اول آن را با هم بخوانیم:
«شاعری که کتابهای چاپ شدهاش زیاد توی کتابفروشیها معطل نمیشد روزی به من گفت…
سایه در یکی از مصاحبههای اخیرش میگوید، اگر به گذشته بر میگشت موسیقی را به جای شعر برمیگزید؛ چون موسیقی زبان مشترکی بین تمام انسانهاست و نیازی به واسطه و ترجمه ندارد…
هر کسی که سراغ نواختن پیانو نمیرود، نه استعداد آن در همه هست و نه توان مالیِ داشتن و آموختن پیانو.
نوشتن اما ارزان و تقریباً رایگان است، افراد بیشتری هم حس میکنند استعداد این کار را دارند، ولی باز هم کمتر کسی سراغ نوشتن میآید…
تو این ستون، بعضی از روزای هفته محاوره مینویسم؛ یعنی «میشود» میشه «میشه!»
من همیشه به دوستانم توی دورههای نویسندگی پیشنهاد میکنم که سراغ محاورهنویسی نرن، چون یه جور تنبلیِ نوشتاری میاره. ضمن اینکه ما فارسینویسی درست رو با نشکستهنویسی یا نوشتن به زبان نوشتار یاد میگیریم…