هر یک ساعت…
بهترین استعاره برای یک ساعت -هر یک ساعت از ۲۴ ساعت شبانهروز- چیست؟ هر یک ساعت… جدولیست که برای پُر کردن. بادیست که ناخاسته
بهترین استعاره برای یک ساعت -هر یک ساعت از ۲۴ ساعت شبانهروز- چیست؟ هر یک ساعت… جدولیست که برای پُر کردن. بادیست که ناخاسته
آدم بامزهیی بود. ولی خب، این به چه کار شما میآید؟ با یک «بامزه بود» که نمیشود بامزگیِ کسی را تصویر کرد. نه، حالا
یه قوطی دارم واسه قصهها. قصههای یه خطی. قصهی زنی که تو یه خط بال درمیاره. قصهی مردی که تو یه خط خیط میشه
به سرچشمهی علایقمان بازگردیم. ایده آنجاست. مثلن من با این دیالوگ فیلم «ناخدا خورشید» به دیالوگنویسی علاقهمند شدم: «ناخدا: دلت نمیخواست یکیشون پسر
در نهایت باید تصمیم بگیری که میخاهی نهنگ مردابی کوچک باشی یا ماهیِ خُردِ اقیانوسی بزرگ. بله، هر دو دردناک است، اما نه دردناکتر
دیریست که چسبیده به ذهنم این حرف یارعلی پورمقدم: «آدم تو کوچه داستاننویس میشه.» کوچه کجاست اما؟ میتوانی توی کوچه باشی و کوچه
نوشتن هم گاهی به دوختنِ کت برای دکمه میماند؛ عنوان خوبی مییابی و میکوشی چیزی بنویسی که به تنش بیاید. اما تازگی دریافتهام
رضایی لهجهی مشهدیِ باحالی داشت. قصار هم در میکرد از خودش. میگفت: «… خوب از پدر و مادر خوب هم بهتره.» این را انداخت
اگر به تقویت فکر و نثرمان میاندیشیم، کانالی بزنیم و هر روز یادداشتی منتشر کنیم. چند پیشنهاد: اسم رسمی و کامل خودمان را
گفت: «یا باید مست شوی تا بنویسی یا آنقدر بنویسی تا مست شوی.» دومی را برگزیدم، و آرزومندم سحرگاه هر روز از خودم بپرسم:
شگردی برای گزینگویهنویسی: یک) با نهایت سرعت ۳۰ جملهی کوتاه بنویسیم. انتخاب موضوع آزاد است. پیوند موضوعی لازم نیست، و چهبهتر که هر
رماننویسی مغزفرساست. میفرساید و میسازد. اما چگونه میتوان با دلآسودگی ایدهیی را برگزید و برایش مغز فرسود؟ تغییرْ عنصر بنیادین بیشترینهی داستانهاست، ولی
اگر بنا بود سالها در جزیرهیی تنها بمانی و تنها میتوانستی ۳ کلمه را همراه خودت ببری، کدام واژهها را برمیگزیدی؟
در نهایت میرسی به جنونِ گنجاندنِ همهچیز در یک جمله. کاری ناشدنی. اما چه بیهوده بود نویسندگی اگر از پسِ نوشتن همهی دلداشتهها برمیآمدیم.
برخی سطرها همواره در ذهنت جاریاند، بیمناسب و نآگاه زمزمهشان میکنی و هرگز نمیفهمی فرق این عبارات با هزارها سخن دیگر در چیست که
کاش روزی کتابی بنویسم و تقدیم کنم به نوزده سالگیام. در هر سالِ زندگی آدمی دیگریم، پس چرا برای نوزدهسالگیام ننویسم که حالا برایم
محمد بهارلو گفت: «نویسنده داستان را تمام نمیکند، رها میکند.» چندان نگران قصههای ناتمامت نباش، که قصهی منتشرشده هم آلوده به زهر ناتمامیست.
اگر گروه معتبری از دانشمندان با دقیقترین و معتبرترین سنجهها و یافتههای علمِ روز دنیا به تو ثابت کنند که مطلقن هیچ استعدادی در