فقط در نوشتار
کدام واژهها را در نوشتار راحت به کار میبری اما در گفتار نه؟ فهرست من: آغازیدن دمیدن ستردن ادامه دارد…
کدام واژهها را در نوشتار راحت به کار میبری اما در گفتار نه؟ فهرست من: آغازیدن دمیدن ستردن ادامه دارد…
از واژه که سر میدواند. از ترجیح چاهِ سفید به راهِ سیاه. از خامگاهِ مغز سوخته. از فارسی که سرشار از فسفرِ حافظماهیهاست. از
-با هر تصمیم یک داستان نصیبت میشود، با هر تصمیم بزرگ یک داستان بزرگ. -امروز در کلاس شعر دربارهی اصطلاحات عامیانه حرف زدیم
-میخاستم نوشتن این مطلب را از اول روز بیاغازم و تدریجی هوایش کنم، اما پشیمان شدم، تردیدها و تردیدگیهایم چهبهتر که اندکی تهنشین شوند
-امروز این بیت کلیم کاشانی گرم نوشتنم کرد: تا نفرسوده است پا، بیراههپیما میشوم میگذارم پا به راه آن دم که بیپا میشوم
-امروز در «واژهگردان» از تفاوت دو شیوهی واژهسازی (ترکیب و اشتقاق) حرف زدیم و کمی هم به «دساتیر» پرداختیم. بخش جالب جلسه، بررسی تمرینها
من هم از آمپول میترسیدم، اما فهمانده بودندم که قرص کماثر است و باید نیش آمپول را با سوزشِ تب تاخت بزنم. با این
#کلمات_هفته عنوان بخشی از #تردیدار است که در آن پارههایی از کلمهبرداریهایم را منتشر میکنم. کلمهبرداری تمرین مؤثری برای گسترش دایرهی واژگان است که آدابش
-امروز در داستان «مرد در راهرو نشسته» از مارگریت دوراس خاندم: «فراسوی زن و مرد سرزمینی میبینم بیدرخت، سرزمینِ شمالی را میبینم. دریا گسترده باشد
-دیشب خاب دیدم رفتهام به بقالی کوچکی در حاشیهی شهر. کنار یخچالی پر از بستنیهای خرمایی (که حسرتبهدل ماندم بدانم چه مزهییست)، یک ویترین
-دیشب سرانجام یک ربع آخر فیلم «sons» را دیدم (به جای سریالیدن، بدبختانه فیلمها را سریالی میبینم). از چند جهت فیلم قابلتوجهیست: ۱. انسجام
– دیشب خاب دیدم یکی از بچههای مدرسه نویسندگی رییسجمهور شده. کلی ذوقش را کردم. از آن طرف یکی از بچهها آمده بود و
-امروز نخابیده بیدار شدم. یعنی دیشب یکسره بیدار ماندم تا امشب زود بخابم، بلکم خابم تنظیم شود. -امروز صبح با ماهان رفتیم «نیکوصفت»
هفتهی تازهیی در پیش. یکی از چهارهزارهفتهی احتمالی*. میخاهم تمام تمرکزم را صرف تمرکز کنم. چرایش گفتن ندارد اما مرور دلیلِ برخی کارها، انگیزهبخشِ
این هم از کلمهبرداری این هفته از میان خاندهها و شنیدهها: (بیصبرانه مشتاق شنبهام تا «واژهگردان» بیاغازیم. ) نیمهراه رفتنها باززایی بهنگامتر همروزگار نظرگاه
به فهرستی از جملهها میاندیشم. جملههایی برای هر روز. جملههایی که با هر بار نوشتن بیشتر درکشان کنم. جملههایی که تکرارشان هم دلانگیز باشد. باید
نوشتن برای ایستادن، ایستادن بر فراز ذهن. نوشتن برای بیشبینی، بیشتر دیدن از توان چشم. آیا تاکنون با نوشتن در برابر خود ایستادهاید؟
از جملههای تکرارشونده در یادداشتهای روزانهام: «وقتی دربارهی چیزی مینویسم بیشتر به آن علاقهمند میشوم.» تابهحال چنین تجربهیی داشتهاید؟
گاهی عنوانی به سرم میزند و میشوم همان پسربچهی لجوجی که در کودکی نبودم، پسر بچهی لجوجی که برای نوشتن باید باشم گاهی. امروز
از کمنویسی که کلافه بودم، نوشتم: «در برابر دریای شوقم یک کویر طفرهام.» زمانی هم برای نهیب زدن به خودم نوشتم: «اگر زیاد ننویسی،