فرق کتابخوان
شوق معاشرت با فرد کتابخوان برای آن نیست که او از کتابهایی که خوانده نقل کند. نه. این شاید ملالآور هم باشد. فرد کتابخوان همصحبت
شوق معاشرت با فرد کتابخوان برای آن نیست که او از کتابهایی که خوانده نقل کند. نه. این شاید ملالآور هم باشد. فرد کتابخوان همصحبت
سوخترسانی به گفتوگو نیازمند پرسشهاییست که به نقل روایتهای تغییر راه بدهند؛ محرکی برای بیان ماجرای تغییر فکری و عملی افراد در اثر رخدادهای مختلف
سادگی علاوه بر مهارت، شهامت میخواهد. برای بیان سادۀ یک موضوع باید تسلط زیادی بر آن داشته باشی. سادگیِ واقعی و مؤثر فقط با پختگی
اِرل، راوی داستان کوتاه راک اسپرینگز*، در جایی از این داستان میگوید: «وقتی کارت به جروبحث میکشد، دیگر نمیتوانی نظر کسی را عوض کنی. اما
تصور کنید توی یک کتابفروشی خلوت من و شما اتفاقی همدیگر را میبینیم. شما کمی مرا میشناسید و من اصلاً شما را نمیشناسم. لبخند میزنید
دن نوریس در کتاب «ماشین محتوا»، شاخص مهمی را برای اندازهگیری موفقیت هر محتوا مطرح کرده است. نوریس معتقد است نه تعداد لایکها و نه حتی کامنتها شاخص مناسبی برای سنجش توفیق محتوا نیستند. بلکه…
گوش دادن و خوب گوش دادن دشوار است و نتیجۀ مهارت در آن، روشن و رابطهساز.
اما آیا در گوش سپردن به همه و همه چیز باید کوشا و شنوا بود؟
به نظر میرسد بخش زیادی از سلامت روانی ما در گروی گوش ندادن است…
ما وابسته و دلبستۀ احساساتی هستیم که با موبایل تجربه میکنیم.
اگر زمانی کافه و پارک و سینما، لوکشین گفتگوهای ما بودند، حالا صفحات چت به اندازۀ همان مکانها میتوانند مهیج و خاطرهساز باشند. اینکه به خیابان چشم بدوزی و انتظار آمدن کسی را داشته باشی، با انتظار آغاز یک گفتگوی آنلاین چندان تفاوتی ندارد…
گوش بده، با این قید که اگر جواب سر زبانت در حال شلیک شدن بود، به هر ضربی شده ماشه را نکش. حرف را بلافاصله شلیک نکن. صبر کن، نفس عمیق بکش. مکث کن و جواب بده…
ترسوها همیشه به دنبال رازگشایی از عشقاند؛ اما عشق ثابت کرده که گشودنی نیست، ورزیدنی است!
روانشناسی، ازدواج و بدوبیراهگفتن ازجمله کارهای بشر برای زدودن رمز و راز از عشق است.
مثلاً ازدواج…
گاهی جدایی از یک دوست، میتواند آسیبی جدی به جریان فکری، شغلی یا روحی ما بزند و همین موضوع به روابط دیگر ما را مختل کند…
بعضی جملات شاید ظاهراً ساده به نظر برسند، اما میتوانند تغییری جدی در نگرش و مدل ذهنی ما ایجاد کنند…
مدتها بود با خودم کلنجار میرفتم که آیا درباره موضوعی که امروز میخواهم عنوان کنم، بنویسم یا نه…
بهطورکلی میتوان گفت مادام که لبهایتان حرکت میکنند چیز زیادی یاد نمیگیرید…
لب ساحل، لپتاپم را گذاشته بودم روی پایم و داشتم مینوشتم که پری دریاییِ چپرچلاقی لنگانلنگان از آب بیرون زد و ولو شد جلویم…
رابطه موضوعی است که ذهنم از روی آن مثل حلزون رد میشود؛ همیشه به رابطه فکر میکنم و بیش از همه به رابطۀ عاطفی…
نوشتن کلمات بیرمق و جملههای ناقص و سعی در بامزه کردن آن به ضرب ایموجی و استیکر مثل این است که بخواهی آفتابه را با سس گوجهفرنگی به غذای خوشمزهای تبدیل کنی…
پیش نوشت: دیروز یکی از دوستانم پرسید: به نظر تو یک دوست صمیمی و خوب باید چه ویژگیهایی داشته باشد؟
من موارد زیر به ذهنم رسید. صدالبته لیست زیر به این معنی نیست که من واجد تمامی خصوصیات زیر هستم، بلکه من در جهت رسیدن به این ویژگیها تلاش میکنم.
به گمان من داشتن دو سه تا از ویژگیهای زیر هم برای اینکه یک نفر به دوست همیشگی من تبدیل شود کافی است.