تا دیر نشده مهاجرت کنیم
در شرایط بحرانی اگر بنا به هر دلیلی قصد یا امکان مهاجرت جسمی را نداریم، باید با تمام توان برای مهاجرت ذهنی بکوشیم.
برای برداشتن اولین گامِ مهاجرت ذهنی بهتر است یک کاغذ بگذاریم جلویمان و فهرستی بنویسیم از…
در شرایط بحرانی اگر بنا به هر دلیلی قصد یا امکان مهاجرت جسمی را نداریم، باید با تمام توان برای مهاجرت ذهنی بکوشیم.
برای برداشتن اولین گامِ مهاجرت ذهنی بهتر است یک کاغذ بگذاریم جلویمان و فهرستی بنویسیم از…
با گرفتن هر تصمیم تازه، ذهن ما بهطور خودکار تمام شواهد موافق با آن را جمع میکند.
چند روز پیش در رابطه با یکی از فعالیتهای مهم و وقتگیرم تصمیمی قطعی گرفته بودم و ذهنم در تکاپوی جمع کردن شواهد موافق بود، تا اینکه اتفاق جالبی پیش آمد…
بههرحال، حضور در جمع در ذات خود رگههایی از ابتذال را دارد و هرچقدر هم سرت به کار خودت باشد ممکن است فضولتاً (!) درگیر ماجراهایی بشوی که دخلی به تو ندارد…
خودت هم میدانی که انجام «اگر توانستیها»، ذوق و تمرکز و خویشتنداری بیشتر میخواهد.
چون این کارها وعدۀ چندان روشن و مشخصی به تو نمیدهد؛ اما جایگاه پر زرق و برق مدیریت و فیش حقوقیِ چاق و چله، سر و مر و گنده به تو چشمک میزند…
من درون خودم یک ستاد حفاظت از خلاقیت ساختهام. این ستاد درونی قوانینی دارد که من نباید از آنها سرپیچی کنم. ممکن است هرازگاهی با رشوه و کلک روی قوانین پا بگذارم؛ اما یقیناً میدانم…
تلاش برای انجام بعضی کارها، مثل تقلا برای ساختن آدم برفی با باران است.
شاید همینقدر نشدنی و دور از ذهن. اما آیا چنین تلاشی یکسره پوچ و باطل است؟ آیا در جایی که برف نمیبارد، میتوان با قطرههای باران رؤیای ساخت آدم برفی را محقق کرد؟
دیروز وقتی آخرین مصاحبۀ انتخاب اعضای یکی از دورههایم را انجام دادم، با وجود تمام برنامههایی که تا آخر شب داشتم، روی یک وسوسه نتوانستم پا بگذارم. به قول اسکار وایلد در برابر هر چیزی میتوانم مقاومت کنم، جز وسوسه! بنابراین چپیدم توی…
تقریباً محال است که آدمیزاد هوس جادو و جادوگری نکند. روی بسیاری از کارهای ما ممکن است برچسب جادو نخورد، اما این کارها غالباً از همان میل مرموز ما به جادوگری سرچشمه میگیرند…
برای شما هم پیش آمده که با ته کشیدن موجودی حسابتان به تکاپوی عجیبی برای پول درآوردن بیفتید؟
وقتی کفگیر به ته دیگ خورد و صدای قرچ قرچ آن گوش همه را خراشید؛ یعنی دیگر بازی قبلی تمام شده.
از دست دادن منابع، بیش از اراده و یا هر انگیزۀ دیگری محرک ما برای عمل است…
نیکیتا خروشچف روزگاری گفته بود: آینده بزرگترین دلمشغولی من است چون قرار است باقی عمرم را در آن طی کنم.
اینکه برای تأکید روی اهمیت زندگی در لحظۀ حال، مدام بگویی نگران آینده نباش، نه عقلانی است و نه امکانپذیر. نگرانی برای آینده، بخشی از ذات ماست…
حتماً شما هم این جملۀ کلیشهای را شنیدهاید:
شانس غالباً سراغ کسانی میرود که خودشان را برای آن آماده کردهاند.
ریچارد وایزمن که به عنوان روانشناس شانس شهرتی جهانی بههمزده میگوید:
تحقیقات من نشان داده، هر کسی این امکان را دارد تا حدی شانس خود را افزایش دهد. افراد بدشانس میتوانند..
آنچه من داشتم و شاید دیگران نداشتند، قابلیت چسبیدن به کار بود و چیزی که واقعاً مهم است هم همین است نه استعداد. باید به کار بچسبی.
این را دوریس لسینگ گفته، نویسندۀ بزرگی که به عنوان مسنترین برندۀ جایزۀ صلح نوبل؛ تا واپسین دم عمر به کارش چسبیده بود.
چند سال پیش یکی از کارگردانهای بزرگ سینما گفته بود آنقدر فیلم نمیسازد تا این سینما ویران شود تا شاید روی خرابهها بشود بتوان سینمای تازهای را بنا کرد.
آیا تابهحال لذت شیطنتآمیزِ تماشای تخریب شدن یک ساختمان کهنه و ازریختافتاده را حس کردهاید؟
تاجر ثروتمندی پس از سالها هوس کنسرت میکند تا ضمن محظوظ شدن از علاقۀ دیرینهاش، از رهبر ارکستر قدردانی کند.
حین اجرای کنسرت با نوای ویولن یاد روزگاری میافتد که در تب نوازندگی میسوخته.
پس از پایان مراسم از میان انبوه جمعیت خودش را به رهبر ارکستر میرساند و میگوید:
-سی سال قبل که برای آموزش نزد شما آمده بودم حرفی به من زدید که باعث شد به تاجر موفقی تبدیل شوم…
تصور کن شیرینترین رؤیای ممکن را در خواب دیدهای؛ رؤیای تحقق زندگی ایدهآلت؛ و پس از بیدار شدن، در کمال خوششانسی میتوانی رؤیایت را در بیداری دنبال کنی…
«من فعلاً در حال یادگیریام» تسکیندهندهترین بهانۀ تنبلی و تعلل است.
هر از گاهی دو سه تا کتاب را ورق میزنی، گذرت به دو سه تا کارگاه و کلاس هم میافتد. اما قدم از قدم بر نمیداری. به خاطر فرار از حالِ دل به هم زن خودت یادگیری را بهانه میکنی به این امید که بالاخره یک روزی خیلی «قوی» ظاهر میشوی!
از وقتی زیر یک سقف رفتیم، با اینکه همه چیز خوب پیش رفت اما گریههای من بیشتر شد.
زندگی مشترک با کتاب، آرامشبخش و پر از دستاورد است. گریۀ من هم به خاطر همین آرامش و دستاوردهاییست که بر خلاف انواع دیگر ازدواجها از جنس وانمود کردن نیست…
آلبر کامو گفته:
احساسِ عدم امنیت، آدمی را به اندیشیدن سوق میدهد.
این روزها که ناامنی روانی جامعۀ ما به اوج خودش رسیده، ما بیشتر به چه چیزهایی فکر میکنیم؟
بسیاری از متفکران گذشته، اگر حالا زنده بودند، از کنار اینترنت به سادگی نمیگذشتند. آنها از این قدرت بیسابقه در راستای ترویج افکارشان برای ایجاد تغییراتی هر چند اندک اما مؤثر برای ارتقای خود و جهان اطرافشان بهره میبردند…
ما خسته و پریشان و ناامید میشویم. چون اولویتبندی نداریم؛ یا درستتر اینکه با اولویتها سر سازگاری نداریم.
چند بار برنامه ریختهایم و گامهای یک روز کاری را به ترتیب تنظیم کردهایم؛ اما در عمل همۀ کارها را پس و پیش انجام دادهایم؟