نویسنده: پشتیبانی وبگاه

شعرآدم

  اسماعیل جانِ خویی* (که کاش نثرش هم به‌اندازه‌ی شعرش شناخته می‌شد) گفته بود:   «در ایران به گمان من شعر مقامی را پیدا کرده

ادامه »

خودم را می‌نویسانم

  گفت: «یا باید مست شوی تا بنویسی یا آنقدر بنویسی تا مست شوی.» دومی را برگزیدم، و آرزومندم سحرگاه هر روز از خودم بپرسم:

ادامه »

سنجه‌یی برای سنجش ایده‌ی رمان

  رمان‌نویسی مغزفرساست. می‌فرساید و می‌سازد. اما چگونه می‌توان با دل‌آسودگی ایده‌یی را برگزید و برایش مغز فرسود؟   تغییرْ عنصر بنیادین بیشترینه‌ی داستان‌هاست، ولی

ادامه »

۳ کلمه در جزیره

  اگر بنا بود سال‌ها در جزیره‌یی تنها بمانی و تنها می‌توانستی ۳ کلمه را همراه خودت ببری، کدام واژه‌ها را برمی‌گزیدی؟

ادامه »

نوشتن و نرسیدن

  در نهایت می‌رسی به جنونِ گنجاندنِ همه‌چیز در یک جمله. کاری ناشدنی. اما چه بیهوده بود نویسندگی اگر از پسِ نوشتن همه‌ی دل‌داشته‌ها برمی‌آمدیم.

ادامه »

این سطرهای نازد‌ودنی

  برخی سطرها همواره در ذهنت جاری‌اند، بی‌مناسب و نآگاه زمزمه‌شان می‌کنی و هرگز نمی‌فهمی فرق این عبارات با هزارها سخن دیگر در چیست که

ادامه »

کدام سال را دوباره می‌خاهی؟

  کاش روزی کتابی بنویسم و تقدیم کنم به نوزده سالگی‌ام. در هر سالِ زندگی آدمی دیگریم، پس چرا برای نوزده‌سالگی‌ام ننویسم که حالا برایم

ادامه »

داستان‌های نیمه‌کاره

  محمد بهارلو گفت: «نویسنده داستان را تمام نمی‌کند، رها می‌کند.»   چندان نگران قصه‌های ناتمامت نباش، که قصه‌ی منتشرشده‌ هم آلوده به زهر ناتمامی‌ست.

ادامه »