حسرت نوشتن | چرا نمیتوانیم بنویسیم؟
حسرت نوشتن ابتدا این دو نقل قول را بخوانیم: «حقیقت این هست که دلم میخواست بیشتر بنویسم و بیشتر فیلم درست کنم.» (+) -ابراهیم گلستان
حسرت نوشتن ابتدا این دو نقل قول را بخوانیم: «حقیقت این هست که دلم میخواست بیشتر بنویسم و بیشتر فیلم درست کنم.» (+) -ابراهیم گلستان
اگر موبایل بودم، دوست نداشتم دم به دقیقه چشمت به من باشد.
اگر موبایل بودم شبها-زودتر از تو-خاموش میشدم.
اگر موبایل بودم، دوست داشتم گاهی اوقات توی خانه بمانم، و تو تنها بیرون بروی…
تنها زیستن، محتاج کمیابترین شهامتهاست. چه بسیارند کسانی که حاضرند با دشمن خونی خود در میدان کارزار روبرو شوند، اما از روبرو شدن با خود در خلوت بیاغیار هراس دارند…
در و دیوار اتاق هر آدم خلاق و کوشایی خالی از جملات الهامبخش نیست. حتی شده، عبارتی در کنجی.
اما چرا چنین جملههایی چندان که باید به چشم نمیآیند. مثل چیزهای دیگر چنان عادی میشوند که بدیهی و پیش پا افتاده به نظر میرسند؟
یاد یکی از قوانین مورفی افتادم: تمام کلیگوییها مزخرف هستند، منجمله این یکی!
دیروز به یکی از دوستانم که موبایل مجهز و خوبی دارد گفتم…
کار از کار گذشته و ما تسلیم موبایل شدهایم، چیزهایی را از دست دادهایم و چیزهایی را به دست آوردهایم. حالا که بسیاری از روزها چک کردن شبکههای اجتماعی تنها لذت تسکیندهندۀ ماست چرا از آن بهرۀ بیشتری نبریم…
این روزها بسیاری از دوستان اهل مطالعه را میشناسم که ناخواسته غرق گوشی موبایل شدهاند..
من فکر میکنم سعدی و حافظ هم گاهی اوقات از تاریکی شبها و ملالِ روزها چنان بیحوصله میشدهاند که به نوشتن پناه میبردهاند…
گام اول: هنر خوب گوش دادن پیش نوشت: میخواستم یادداشتی با عنوان «خودکشی نکنیم» بنویسم و آن را با جملهٔ معرکهای از یونگ آغاز کنم:
نسیم طالب میگوید: “گفتگوهای تصادفیِ هدفمندِ مهمانیهاست که معمولاً به دستاوردهای بزرگ میانجامد نه گفتگوهای تلفنی و مکاتبات خشک. پس به مهمانی بروید!” حالا که
پیشنوشت: نامه نوشتن حس خوبی دارد و دوست دارم هر از گاهی بعضی پست ها را به این شکل بنویسم. در نامهی زیر چیزهایی را