بسیارنویسی خوب است، بسیارنویسی خوب نیست
نوشتن زیباست. مثل زندگی که زیباست (جملۀ باسمهای). قهوۀ بدمزهای روی میزم. دور تا دورم کتاب. در محاصرۀ کتابها بیش از اینکه احساس نادانی کنم
نوشتن زیباست. مثل زندگی که زیباست (جملۀ باسمهای). قهوۀ بدمزهای روی میزم. دور تا دورم کتاب. در محاصرۀ کتابها بیش از اینکه احساس نادانی کنم
ما مینویسیم تا نوشتن را نجات دهیم. نوشتن را برای نجات دادن خودمان نجات دهیم. روزمرگی بیش از هر چیزی میل بلعیدن و نابودی نوشتن را دارد. نوشتن ما در دل روزمرگی، کوششیست برای نجات نوشتن از چنگ روزمرگی، و تبدیل نوشتن به عملی قهرمانانه. یعنی عملی برای رهیدن از چنگال روزمرگی…
اینکه خودت را کتابخوان بدانی، اما ادبیات داستانی سهم پُررنگی در سبد کتابخوانیات نداشته باشد، بیش از هر چیز نشانگر این است که هنوز مفهوم کتاب و کتابخوانی را خوب درک نکردهای.
اما خب، گویا بسیاری از ما تازهکتابخوانها به این میبالیم که فرصتی برای خواندن شعر و رمان نداریم، و بیشتر وقتمان صرف کتابهای غیرداستانی میشود…
من چشم دوختهام به داستانی که بشریت در حال روایت آن است. داستان غلبۀ آدمیان بر ویروس مهلکی که ظاهراً آمده بود کار بشر را یکسره تمام کند، اما سرآغاز تولد دوبارۀ آن شد…
اگر چک لیست نداشته باشم حساب کار از دستم در میرود. چک لیست نمیگذارد از اولویتهایم دور شوم. امتحان کن. یک لیست بنویس از تمام کارهایی که باید هر روز انجام بدهی و حواست به آنها باشد، بعد این لیست را حداقل برای دو-سه هفته تکثیر کن. حالا کافی است لیست را روزی چند نوبت چک کنی…
ترکیب دو کار و علاقۀ مختلف هیچ بد نیست. و اصلاً یکی از راههای تمایز و موفقیت است. مثل ممکن است به یک رشتۀ هنری علاقهمند باشی و در کنار آن دنیای آموزش هم وسوسهات کند.
روی کاغذ همه چیز درست است،..
ما متن کهن نمیخوانیم که کلمات زنگار گرفته را بیرون بکشیم، یا بنا نیست یا حکمت گذشتگان را توشۀ زندگی کنیم. اصل قضیه، زبان است. یکبار امتحان کن…
مشکل ما در هوا کردن است. تا به فکر انتشار میافتیم، ماشین حسابمان کار میافتد. مدام دودوتا چهارتا میکنیم که این را بنویسم یا نه؟ اگر بنویسم فلانی دور ورنمیدارد؟ کمسوادیام رو نمیشود؟ خیلی شخصی و بیمزه نیست؟
1 روزهای من غالباً با سرزنش کردن خودم آغاز میشد: چرا زودتر بیدار نشدی؟ چرا دیروز فلان کار را نکردی؟ نکند امروز هم میخواهی فلان
ساعت از یک نیمهشب گذشته. من هنوز در دفتر کارم هستم. دیشب پیش از خواب به خودم قول دادم، خط و نشان هم کشیدم، که اگر فردا پروزهای که در ذهنم شکفته، کامل انجام ندهم…
حالا مگر توصیف زندگی روزمرهات را بلدی که مینالی در نوشتن دچار روزمرگی شدهای؟ نه مسلماً بلد نیستی. اگر توانش را داشتی اصلاً این حرف را نمیزدی. موضوع اصلاً بر سرناتوانی تو در توصیف زندگی روزمره است. چون…
میدانی سختترین بخش نوشتن کجاست؟
شروع نوشتن؛ وگرنه بعد از شروع کردن همه چیز مثل آب روان پیش میرود.
از آن دشوارتر…
این بار در نثرهای یومیه، پندهای من به خودم را میخوانید و چند ریزنوشتۀ دیگر. علاوه بر این جملۀ مهمی از کنفوسیوس را هم برایتان نقل کردهام…
برای اکثر ما خشم منجر به استرس میشود؛ بدترین نوع استرس. اما برای هنرمندها خشم میتواند به نیروی محرک مثبتی تبدیل شود. اگر خشم در یک اثر هنری متمرکز و هدایت شود، قادر خواهد بود چیزی بسیار عمیق تولید کند…