دسته‌بندی: دل نوشته ها

لذت نگرانی

دلواپسی برایم خوش‌آهنگ بود و دیالوگ درخشانی از فیلم ساراباند برگمان را به یادم می‌آورد، صحنه‌ای که در آن ارلاند یوسفسون، نیمه‌شب به شکل غم‌‌انگیزی رو به لیوا اولمان چنین می‌گفت…

ادامه »

مادرم

مجموعاً ده دقیقه نشد که با دیدن فضا و حس و حال حاکم بر آن تصمیم گرفتم که تا پایان عمر هرگز پایم را به‌عنوان دانشجو توی هیچ دانشگاهی نگذارم…

ادامه »

یک روز خوب از چه ساعتی آغاز می‌شود؟

گاهی اوقات همه‌چیز طبق برنامه‌ریزی ما پیش نمی‌رود، به خاطر پرخوابی، یک کار اداری وقت‌گیر یا هزار و یک دلیل دیگر نیمۀ اول روزمان هدر می‌رود؛ حس می‌کنیم زمان از کف رفته و هیچ کار و درست و درمانی نکرده‌ایم…

ادامه »

کلمه‌درمانی

برایم نوشته‌ای گاهی دست‌ودلت به نوشتن هیچ‌چیزی نمی‌رود؛ و حس می‌کنی سر مویی ذوقی برایت نمانده تا یک جملۀ درست‌ودرمان بنویسی…

ادامه »

اسبی که می‌نوشت

«وقتی کنارم هستی به فکر کدوم حیوون می‌افتی؟ چشماتو ببند و فکر کن به حیوونا!» «می‌تونم بهت بگم اسبِ خوش‌قواره یا اسب کوچولو یا مادیان.

ادامه »

نوشتن در اوج بی‌حوصلگی

من هر وقت بی حوصله و کسل باشم می‌روم سراغ نوشتن. من زمانی‌که خسته و مستاصل باشم می‌روم سراغ نوشتن. من در اوج درماندگی و

ادامه »

سرنوشت یک درخت

به گمانم فکر جسورانه‌ی عجیبی بود، دنبال گرفتن سرنوشت یک درخت. چهار سال پیش بود که برای اولین بار رفتم کرمان. کنار یک پیاده‌رو، در

ادامه »

خدایا مرا به عمل وادار

جلوی میز کارم فقط یک نوشته به چشم می‌خورد، آن هم دعای اشپیگل در فیلم چهره‌ی اینگمار برگمان است: خدایا مرا به عمل وادار همیشه از

ادامه »

از دست تو

دست‌ها همیشه برایم رمزآلود و قابل تامل بوده‌اند. داستان‌ها و شعرهای زیادی هستند که در آن‌ها به دست اشاره‌ای خاص شده است. اخیراً جمله‌ی کوتاهی

ادامه »

تمرین دو هزار کلمه‌ای

من به تنوع اهمیت می‌دهم. به همین خاطر زمانی که کاریکاتور نمایشگاهی می‌کشیدم هرگز به سبک شخصی‌ام نرسیدم. با ماندن در یک سبک مشخص احساس

ادامه »

ماجرای دکمه و کت

عکس بالا را نوروز امسال در پاوه گرفتم. دیدن شهر پاوه و طبیعت بکر آن شگفت زده ام کرد. به نظرم جاده کوهستانی پاوه به

ادامه »

دقیقاً همینجاست

جایی که دوست دارم در آن زندگی کنم، دقیقاً در میان همین درخت هاست جایی که بیشتر وقت ها هوا ابری است. موبایلم را نمی‌برم.

ادامه »