اگر از خودتان راضی نیستید...
اگر از خودتان راضی نیستید…
۱۳۹۷-۰۳-۰۵
تفاوت آدم‌های کند و آد‌م‌های تند
تفاوت آدم‌های کند و آد‌م‌های تند
۱۳۹۷-۰۳-۰۸

مهتاب چند وقت پیش پرسیده بود:

 

سلام آقای کلانتری.

من از وقتی یادم میاد با کتاب قصه ها و کتاب ها بزرگ شدم.

پدرم با اینکه من کتاب نویسنده های ایرانی رو بخونم زیاد موافق نبود و منم مخالفتی نمیکردم. کتاب ها رو دوست داشتم و برام مهم نبود نویسنده ش ایرانی هست یا نه.

از نه سالگی شروع کردم به نوشتن.

و از همون موقع تا الان، هرچیزی که نوشتم و می نویسم مربوط به جایی به جز ایرانه.

شخصیت ها، مکان ها، نوع برخورد ها و همه چیز.

نه که نخوام یه داستان ایرانی بنویسم؛ نمیتونم .

برام غریبه ست.

نوشتنشون یجورایی واسم آزار دهنده است.

اینکه اسم شخصیت ها ایرانی باشه یا بخوان توی ایران زندگی کنن و با مشکلاتشون «ایرانی طوری» برخورد کنن، خیلی برام آزاردهندست.

چندبار سعی کردم شروع کنم اما هربار فهمیدم که دیگه میلی به ادامه دادن ندارم.

این ضعف منه؟

خیلی بده که نمیتونم؟

خودم مشکلی توی اینکار نمیبینم که یه نویسنده ایرانی، کتابی با شخصیت های غیرایرانی بنویسه.

اما وقتی با چند نفر صحبت کردم، خیلی بهشون برخورد و سرزنشم کردن و این… می دونید حس بدی میداد.

میخوام بدونم نظر شما چیه؟

شما هم فکر میکنید این موضوع همونقدر وحشتناکه که بقیه میگن؟

دارم سعی میکنم داستان های فارسی رو بخونم اما متأسفانه به جز یکی دو نفر از نویسنده های خوب کشورمون، نوشته های بقیه نویسنده ها خیلی برام بی ارزش و پوچن و این باعث میشه دلم نخواد دیگه سمت داستان های ایرانی برم.

خیلی دوست دارم نظرتون رو بدونم.

 

 

پیش‌حرف:  مهتاب عزیز به موضوع مهمی اشاره کرده‌ای که حیفم آمد در قالب یک پست مستقل به آن جواب ندهم. امیدوارم این بحث روی سایت ادامه پیدا کند و بقیه دوستان هم کامنت بگذارند.

 

من جاهایی از این متن زده‌ام به صحرای کربلا و شاید حتی از آنچه در ذهن تو بوده دور شده‌ام. ولی خب، بدک نشده. باب حرف‌های تازه‌ای را باز می‌کند:

 

رمان‌های فارسی مثل فیلم‌های ایرانی غاالباً ناامیدکننده و بدردنخورند. در این شکی نیست که ۹۹ درصد آنچه تولید می‌شود در شأن سطل زباله هم نیست. این را به وضوح می‌توانی از زبان تولیدکنندگان این آثار هم بشنوی. چند سال پیش یکی از سازندگان برنامه‌های تلویزیونی در  پاسخ به نظری دربارۀ یکی از ساخته‌هایش گفته بود: «ما این آشغالایی که میسازیم خودمونم نمی‌بینیم.»

و طبق معمول مشت نمونه‌ای از خروار است.

 

خب در چنین شرایطی چاره چیست؟ وقتی در هر اثری شخصیت‌های مقوایی و ماجراهای باسمه‌ای می‌بینی، مشخص است که هر چیز ایرانی در ذهن تو گره خورده با آشغال. مثل کالای ایرانی.

 

تو تمام احساسات خوبت را از رمان‌های غیر ایرانی گرفته‌ای. پس دوست داری شخصیت‌ها و فضاها را همانگونه نامگذاری کنی. طبیعی است. احساس می‌کنی استفاده از اسامی ایرانی تو را در حد همان زباله‌ها تنزل داده است.

اما خب، اگر می‌خواهی اینجا و برای مخاطب ایرانی بنویسی دو راه داری.

 

بروی خارج زندگی کنی و بر اساس برداشت‌هایت از شخصیت‌های خارجی و روابطت با آن‌ها رمانت را بنا کنی. که در این صورت ما کتابت را ترجمه می‌کنیم و بر اساس خودباختگی تاریخی که می‌گوید هر چیز خارجی خوب است تو را روی چشممان می‌گذاریم. ناصرالدین شاه زمانی با دیدن آشغالچی‌های فرانسوی گفته بود: نگاه کن، اینا حمالاشون هم فرانسه بلدن!

 

یا می‌توانی همین‌جا بمانی، اسم شخصیت‌هایت ایرانی باشد و از ایران و برای مردم ایران بنویسی. در این صورت باید کیفیت آنچه می‌خوانی را بالاتر ببری. اگر با ابراهیم گلستان، محمد قائد، بیژن نجدی، ابوتراب خسروی، غلامحسین ساعدی، شاهرخ مسکوب، هوشنگ گلشیری، بهمن فرسی و صادق هدایت بیشتر آشنا شوی شاید ایرانی بودن را جور دیگری ببینی.

آن‌وقت شاید کم‌تر حس کنی که گذشتگان ما مشتی ابله چاپلوس بوده‌اند که سرشان به تنشان نمی‌ارزیده.

ایرانی‌ بودن آنقدر هم که ما فکر می‌کنیم مشمئزکننده نیست. اما بازدارندگان کوتوله با به لجن کشیدن هر آنچه بوده و ساختن تصویر جامعه‌ای وحشی از ایران و ایرانی در سطح جهان، کاری کرده‌اند که حال ما از خودمان بهم بخورد.

 

صدا و سیما در ساختن این تصویر بی‌تأثیر نبوده: زن خنگ و مرد لودۀ ایرانی محصول سریال‌های مسخره‌ای است که یکی از پدیدآورندگانش را سلطان طنز می‌نامیم. تیپ‌هایی که تلویزیون ساخته و گلۀ مردم هم آن‌ها را پذیرفته.

گلّه در کتاب خریدن هم رفتار درستی ندارد. مگر نمی‌بینی که هر از گاهی برای خرید کتاب آشغال‌نویس‌ها صف می‌کشند؟

 

سریال سخیف مرگ تدریجی یک رؤیا را یادت هست. نتیجۀ نویسنده شدن یک زن را دیدی چه شد. کل پیامش این بود: نویسنده شدن مساوی است بدبخت شدن.

حق داری، خودآگاه و ناخودآگاه، ما را به سمتی برده‌اند که از یکدیگر نفرت داشته باشیم.

انسان ایرانی چندش‌آور است و هر کار فرهنگی محکوم به شکست.

 

اما تو بنویس. تا نسل‌های بعد فکر نکنند که ما مشتی میانه‌مایه بوده‌ایم که لیاقت تنفس همین هوای آلوده را هم نداشته‌ایم.

تو ایرانی‌هایی را تخیل کن و بساز که نه در توهم تاریخ و تمدن چندهزارساله‌اند و نه در رؤیای پوچ آینده‌ای که هیچ زحمتی برای ساختن آن نمی‌کشند.

ما آیندگانیم.

 

  بعد از خواندن این مطلب چه‌کار کنم؟

می‌توانید «ابزاری برای برآورد سطح درک و هوش‌ انسان‌ها» را بخوانید.

وبینار آموزش نویسندگی شاهین کلانتری (کلاس آنلاین نوشتن و تولید محتوا)

دانلود رایگان کتاب چگونه به یک نویسنده آنلاین تبدیل شویم؟

اینستاگرام آموزشی شاهین کلانتری

23 دیدگاه ها

  1. sanam گفت:

    همیشه کنجکاو بودم بدونم کدوم نویسنده از هم نسلای من مث سعدی و حافط و مولانا موندگار میشه…
    ولی نمیدونم انگار حرف شما درست تره ما فعلا هیچ کسی رو برای موندگار شدن تو تاریخ نداریم 🙁

  2. مهتاب گفت:

    واقعا ممنونم از جوابتون.
    من می نویسم (:

  3. […] که این تیتر که مرتبط با پست امروزم بود نظرم را جلب کرد: چرا از ایرانی بودن خودمان نفرت داریم؟ در این پست شاهین در جواب کسی که پرسیده بود چرا نمیتواند […]

  4. به نظرم مشکل از اونجایی سرچشمه می گیره ما کتاب نمی خونم شاید زیاده روی دارم می کنم شایدم نه ولی برخوردی با چند نفر داشتم که رمان می نوشتن و به صورت فایل پی دی اف داخل اینترنت منتشر می کردن میدونید جالبیش کجا بود؟ از کتاب خوندن خوششون نمیومد حتی همون رمان بعد می پرسیدم چرا پس رمان نوشتی؟! می گفت تا از فلانی کم نیارم من چیم از اون کمتره مگه؟!! و نتیجه چی شد؟ میرم رمان دانلود می کنم یا می خرم به صفحه ۱۰ نرسیده پرتش می کنم یه کنار هیچ نوع ارتباطی نمی تونم برقرار بکنم و به گفته شما بدرد سطل آشغالم نمی خوره.
    وقتی این نفرات رو می بینی که فقط برای کلاس و کم نیاوردن از بقیه یه چرتی می نویسن که فقط اسمشون روی یه چیزی باشه و خوب میدونن بقیه ام نمی خونن ( کیه که کتاب بخونه؟ اگه می خوندن سرانه مطالعه امون روی ۱۰ دقیقه نبود) فقط اسمشون باشه باهاش پز بدن و حال بعضیا کلی کتاب می خونن مدت ها می نویستن و بعدا یک نوشته رو منتشر می کنن و بین خیل زیاد نانویسنده ها گم میشن و نتیجه این میشه که ما نمی بینیم هنرشون رو.
    از من بپرسید دو نویسنده محاصر نام ببر که زنده اس نمیدونم چون اینقدر چرندیات دیدم که چند صفحه اولش رو حتی نتونستم تحمل بکنم که دیگه سمت نویسنده ایرانی نمیرم.
    واقعاً چرا داریم همه چی رو داغون می کنیم و بعد انتظار بهتر شدن داریم؟!!!

  5. سلام!
    شاهین جان!
    چه قدر خوب که این مطلب رو نوشتی. من تا اندازه ای قابل توجه با دیدگاه تو موافق هستم. از اختلاف نظرها فعلا عبور می کنم و بر اشتراک نظرها تمرکز می کنم.
    اول خطاب به مهتاب، چند خط می نویسم:
    در کنار نویسنده هایی که شاهین معرفی کرد، من هم چند نمونه رو بر اساس سلیقه و تجربه خودم ذکر می کنم:
    عباس معروفی یکی از داستان نویس های قابل اعتنای ماست. پیشنهاد می کنم حتما «سمفونی مردگان» او را مطالعه کن.
    احمد محمود یکی از گردن کلفت ترین داستان نویس های ماست. رمان «همسایه ها» از بهترین های احمد محمود است.
    محمود دولت آبادی از دیگران داستان نویس های در خور اعتنای ماست. نمایشنامه «تنگنا» ی او مرا شگفت زده کرد.
    اما در پاسخ به صنم:
    اگر می خواهی فردوسی زمانه خود را بشناسی، بهرام بیضایی را بشناس. برای این کار می توانی کتاب «غریبه بزرگ» تالیف «محمد عبدی» را مطالعه کنی. ابراهیم گلستان، ناصر تقوایی، آیدین آغداشلو، محمود دولت آبادی و هر هنرمندی که نامی دارد و کارنامه ای، از او به بزرگی یاد کرده است. بهترین گواه برای دیدگاهی که دارم، فیلم ها و نوشته های خود اوست. بیضایی را باید از نمایشنامه های اجرا نشده و فیلمنامه های فیلم نشده اش شناخت.
    فیلم «سگ کشی» او از بهترین فیلم های چهل ساله اخیر است. دستاوردهای تکنیکی او در فیلم «شاید وقتی دیگر» سی سال است که همچنان بوی تازگی می دهد. فیلم – تئاتر «مرگ یزدگرد» او پر است از غافلگیری و تعلیق. فیلم «چریکه‌ی تارا» ی او یک فیلم تمام عیار با مایه های اسطوره ای است. فیلم «کلاغ» او تصویری متفاوت از ایران و تهران را در دهه پنجاه نشان می دهد. یکی از فانتزی های من زندگی در آن ایران است که بیضایی به تصویر کشید. فیلم «غریبه و مه» او در سینمای دهه پنجاه و همچنین در سینمای دهه نود، همچنان یک استثنا است. به یاد ندارم فیلمی همانند آن دیده باشم که تا این اندازه وهم آلود و کهن نمونه ای باشد. اولین فیلم سینمایی او «رگبار» نام دارد که چند سال پیش با پشتیبانی و پیگیری مارتین اسکورسیزی، نسخه قدیمی آن ترمیم شد.
    برای پرهیز از پرگویی، در انتها چند نمونه از فیلمنامه ها و نمایشنامه های بهرام بیضایی را با توضیح مختصر برخی از آنها معرفی می کنم.
    دیباچه نوین شاهنامه (فیلمنامه): این فیلمنامه روایتگر ماجرای فردوسی است که همه چیز خود را برای زنده نگه داشتن زبان فارسی از دست می دهد.
    حقایق درباره لیلا دختر ادریس (فیلمنامه)
    آینه‌های روبرو (فیلمنامه)
    روز واقعه (فیلمنامه): چهل است که در سینمایی ما کسی نتوانسته است حسین (ع) را این طوری بفهمد.
    عیّارنامه (فیلمنامه): از بهترین فیلمنامه هایی است که از بیضایی خوانده ام. بیضایی با این فیلمنامه و همانندهایش، مرا با ادبیات فارسی آشتی داد.
    طومار شیخ شرزین (فیلمنامه): این فیلمنامه روایتگر ماجرای دبیری است به اسم شرزین که به جرم نوشتن کتابی در ستایش خرد، همه چیز خود را رفته رفته از دست می دهد.
    پرده‌ی نئی (فیلمنامه): این فیلمنامه مرا مسحور کرد. من تا پیش از مطالعه این فیلمنامه، نسبت به داستان پردازی ناامید بودم. بعد از مطالعه این فیلمنامه، دانستم می توان چنین شگفت آور قصه پردازی کرد.
    افرا، یا روز می‌گذرد (نمایشنامه)
    فتحنامه کلات (نمایشنامه)
    مجلس ضربت زدن (نمایشنامه): این نمایشنامه روایتگر مخمصه ای است که یک نمایشنامه نویس در آن اسیر می شود. علی (ع) در این نمایشنامه، از زاویه دید بیضایی به زیبایی هر چه بهتر، اما نه بر اساس آنچه متعارف و مشهور است، شناسانده می شود. عجب دیالوگ های محشری بین ابن ملجم و قطامه رد و بدل می شود.
    سیاوش‌خوانی (فیلمنامه/ نمایشنامه): اگر فردوسی سر از خاک در بیاورد بی گمان خواهد گفت: بهرام بیضایی اسطوره سیاوش را بهتر از من بازنمایی کرده است. شاهنامه را زمین بگذارید و سیاوش خوانی او را دنبال کنید.
    مقصد (فیلمنامه)
    و…
    صنم!
    اگر فیلم هایی را که نام بردم و فیلمنامه ها و نمایشنامه هایی را که برای مطالعه پیشنهاد کردم، دیدی و خواندی، و باز ادیب و متفکر بزرگ زمان و زمانه ات را نشناختی، من هزینه اوقات هدر رفته ات را پرداخت می کنم.

    • شاهین کلانتری گفت:

      زنده باد سعید تارم
      مرسی، چه کامنت مفید و جونداری نوشتی.
      لذت بردم واقعاً.
      این پست رو غنی تر کردی.

  6. حسن گفت:

    سلام
    البته اینکه داستان های ایرانی کیفیت کمتری دارند مربوط به سطح سواد کل جامعه نیز هست
    تصور کنید نویسنده ای که از بین انسانهای با سواد سر بر می آورد و نویسنده ای که بین انسانهای بی سواد را.
    (باور نمی کنید که چقدر بی سواد نگه داشتن انسانها در سیاست مهم است)
    و همچنین جامعه نویسندگان ما بسیار کمتر است و در بین جامعه کوچکتر مورد خوب هم کمتر یافت می شود

  7. زینب گفت:

    سلام.
    چرا احساس خوبی نسبت به رمان های ایرانی نداریم مربوط به احساسی است که متاسفانه سالهاست در ذهنمان پرورش داده اند.این احساس زشت را باید از بین برد.
    ذهن را باید از قید و بندها آزاد گذاشت.فقط و فقط نوشت اما قبل از آن خوب باید فکر کرد.اینکه چه مینویسم و برای چه مینویسیم بسیار مهم است.

  8. شهاب گفت:

    سلام جناب کلانتری عزیز

    خدا قوت

    یه سوال از محضرتون دارم،باتوجه به این که من فعالیت اصلی ام در بورس است

    در انتخاب بازار هدفم دقیقا چه کاری باید انجام بدم؟

    ممنون میشم اگه بتونین کمک فکری کنین

    سپاسگزارم

    • شاهین کلانتری گفت:

      شهاب عزیز
      یک سایت شخصی راه اندازی کن.
      با یه استراتژی مناسب، شروع کن به تولید محتوا.
      به تدریح تکنیک های دیجیتال مارکتینگ رو هم یاد بگیر و روی سایتت پیاده کن.

  9. بعد از کلاس آنلاين نويسندگي شما ، سعي در نوشتن داستانک کردم . دوستان التماس مي کنند که موضوعات با آينده ي روشن و تا حد امکان اميد بخش و شاد بنويسم ولي هر آنچه حاصل دست من است جز بدبختي و غم نيست . شايد اين هم در ادامه ي خوي ايرانيت من باشد که با اندوه و شکوه و نا اميدي عجين شده است .

    • شاهین کلانتری گفت:

      مصطفی جان
      داستان قرار نیست گل و بلبل و سنبل باشه.
      ادبیات مورد علاقه من ادبیات لوس و محافظه کار نیست.
      کیف کن از تلخ نوشتن خودت.

  10. توحید گفت:

    نوشته ی زیبا و بجا و حاوی یک سری نکاتی که شاید کمتر بهش توجه میشه و البته به قول خودت شاهین عزیز یکی از کارای همین لجن پراکنها پرت کردن حواسها و اصلا چرت و پرت نمودن فضای فکری مردمه.همین که میگی در صدا و سیما که بودجه اش از مالیات گرفته شده از مردم و پول این کشوره چیزهای ساخته میشه و تلاش میشه تا مردم بهشون عادت کنن(مهم نيست نگاه کنن یا نه)كه مثل خوره نه روح رو(اين جمله هم بهانه شد براي يادي از صادق هدايت بزرگ) كه مغز آدمها رو چه تو انزوا و چه توی جمع میخوره و نابود میکنه.همین صدا و سیما تصویری از ادبیات و فرهنگ نشون میده که هر آدمی با هر سطح سوادی ببینه حق داره قید هر چه فرهنگ و هنر و علم و هر چیزی که به تمدن انسانی ربط داره بزنه. وقتی خیلی از کارگردان ها و فیلمسازهای مستقل و پر از ایده و خلاق باید دنبال چند میلیون وام خیلی کم و سرمایه برای ساختن کارشون بگردن و از اون طرف برای هر سریال و تله فیلم آبکی و پوک چند صد میلیون خرج بشه،وقتی باید نویسنده ها چندین و چند سال دنبال مجوز کتاب باشن و بعد هم تازه با تیراژهای چندصدتایی کارشون عرضه بشه در حالی که باز به قول تو برای کتاب یه عده شیاد که ماسک نویسندگی زدن هزار تبلیغ بشه و کتابشون تا چندین و چند بار تجدید چاپ بشه و براش بازارگرمی کنن،وقتی ما که مثلا درسخونده ايم اسم چهار تا نقاش یا مجسمه ساز یا هنرمند خودمون رو که دنیا میشناسه اونها رو نمیدونیم،و وقتی با دقت به داستان نگاه میکنی رد پای همین سیاهی لشکرهایی رو میبینی که فقط کارشون گند زدن به کار درست آدمهای درست هست ، نتیجه اش چهره ای از ایرانه که در نگاه اول تنفرانگیزه.
    اما…بعد همه ی اینها و با توجه به همین چیزها باید این رو هم به یاد داشت که مشکل از نوشتن از ایران یا غیر ایران نیست،نویسنده یا هنرمند هر جایی باشه باید اول کار خودش رو با شرط راست بودن با خودش انجام بده و تنها، کارکردن معیارش باشه نه هیچ چیز دیگه(من جمله تایید یا تکذیب جماعت راکد در گل گیر کرده که دست هر کسی رو هم که بخواد از این باطلاق دربیاد میکشن تا اون هم عین خودشون گیر کنه در گل و لجن) جایی به نقل از نیما یوشیج خوندم که گفته: اون کسی که غربال به دست داره همیشه بعد از کاروان میاد.معنیش اینه قضاوت واقعی و بی دروغ و کلک کار نسلهای بعدیه و نه کار معاصران.همون بزرگانی که اسمشون رو بردی هم در زمان زندگیشون و هم بعد اون لگدکوب شدن و سعی شد یا بهتره بگم سیاهی لشکر سیاهکار سعی کردن لگدکوبشون کنن و اونها را فراموش کنند اما نشد،نتونستن نمیتونن و نخواهند تونست.به نظرم یک قاضی واقعی وجود داره و اونهم تاریخه که کار آدمها رو خارج از محدوده ی تنگ مکان و زمان قضاوت میکنه و باید از همین یک قضاوت ترسید نه قضاوت بقیه.میتونی خودت باشی و کار کنی و و کار تو چهره ای واقعی از ایران رو نشون بده.بذار دلقکها هم اون وسط نمایش مسخره ی خودشون رو برپا کنن،اونها زود بساطشون رو جمع میکنن ولی ما هستیم که میمونیم و باید آهسته و پیوسته خودمون رو نشون بدیم.
    ببخشید شاهین عزیز که کامنتم به درازا کشید.

  11. شیرین گفت:

    سلام شاهین جان. ممنون که این کامنت رو در قالب یک پست نگاشتی. حیف بود این پست نوشته نشه. پاسخت به مهتاب عزیز برای من دلنشین بود و قسمت مهمش از نظر من جایی بود که به نویسندگان با کیفیت ایرانی اشاره کردی.
    ***من فکر می کنم بخشی از این انزجار برمی گرده به ناآگاهی ما از وجود نویسندگان ایرانی. قاعدتا ما تا اثری از کسی نخونیم نمی تونیم نظری درباره ی اونها بدیم. شاید توصیه کنندگانِ مهتاب عزیز و یا خود ایشان و حتی خود من با خواندن آثار نویسندگان عامه نویسی چون فهیمه رحیمی یا مودب پور خط بطلانی بکشیم بر کل آثار ایرانی. در حالی که حتی یک اثر از صادق چوبک، هدایت، بهرام صادقی، احمد محمود، غلامحسین ساعدی و اون عزیزانی تو اسم بردی، نخونده باشیم.
    بیاد دارم وقتی آثار بهرام صادقی رو می خوندم تا مدتها توی سرم پر بود از دنیای او و می خواستم مثل او بنویسم و چنان لذت می بردم از خوندن آثارش که تعجب کرده بودم چطور ازش غافل بودم. چوبک هم همینطور بود، همچنین غلامحسین ساعدی. دنیای احمد محمود رو هم به تازگی می خوام تجربه کنم و گاهی با خودم می گم اینها گل هایی بودند که هر کدام در بستر لجن وار ایران خوش شکفتند و در تاریخ ادبیات ایران ماندگار شدند. و معتقدم الان هم در میان این همه زباله نویس، معدود نویسندگانی هستند که بعدها از غربال تاریخ، عبور می کنند و می درخشند.
    البته ناگفته نماند کنجکاو شدم ببینم مهتاب عزیز از میان نویسندگان خارجی آثار چه نویسنده هایی رو دنبال کرده چون معتقد هستم ادبیات عامه پسند و نویسندگان کم کیفیت در میان آثار خارجی هم وجود داره و آگاهی از نویسندگان خوش قلم خارجی هم موضوع مهمیه، چرا که با خوندن آثار اونها و تطبیقشون با آثار با کیفیت ایرانی می شه ردِ سبکشون رو در آثار نویسندگان مطرح ایران تشخیص داد و مقایسه کرد. و دید که فرضا فلان نویسنده ی ایرانی نیز همچون فلان نویسنده ی خارجی، در سبک رئالیسم اجتماعی خوب کار کرده.
    ***یک مورد دیگه که به ذهنم می رسه اینه که ادبیات ایران از قافله ی مکاتب ادبی که در سطح دنیا شکل می گرفتند، تا حدی عقب موند و به طور دقیق نمی توان گفت فلان نویسنده پرچمدار فلان مکتب در ادبیات ایران است. حال بگذریم که مکاتب هم درهم و گاهی بدون توالی تاریخی به ایران می رسیدند و به نظرم خیلی که بخوایم ارفاق کنیم و پرچمداری برای یک مکتب خاص پیدا کنیم می تونیم بگیم چوبک شاید نماینده ی ناتورالیسم در ایران هست و یا بهرام صادقی پست مدرنیسم رو همزمان با دنیا تجربه کرد و مثال های اندک دیگه. که این موضوع باعث میشه فکر کنیم نویسنده مطرحی در فلان سبک نداریم.
    ***یک مورد دیگه هم بحث خودسانسوری در میان نویسندگان ایرانیست. دست نویسندگان ما از نوشتن درباره مسائل اقتصادی، جنسی، ایدئولوژی مذهبی و سیاسی که از مهمترین مسائل مربوط به هر جامعه هستند کوتاست و چنانچه نویسنده ای بخواد به این موضوع بپردازه ملزمه که اون رو در صدمن لفافه و تمثیل بگنجونه و اون اثر بارها از زیر تیغ اداره ی فرهنگ و ارشاد رد بشه تا بتونه چاپ بشه. اون هم شاید و شاید.
    در حالی که دست نویسندگان خارجی تا حد زیادی برای نگاشتن از این موضوعات باز هست. مثلا تربیت احساسات فلوبر رو در نظر بگیریم که به انقلاب فرانسه اشاره کرده و من تصاویری که ازش توی ذهنم مونده برام تداعی کننده ی وضعیت امروز ایرانه. یا فلانری اوکانر رو که بخونیم می بینیم طرد دین و نژادپرستی، قلب تپنده ی آثارش هست. یک نمونه ی بارز دیگه هم میلان کوندرا و اشاره کاملا مستقیمش به اشغال چک توسط روسیه هست و یا داستان کوتاه ادوارد و خدا از مجموعه ی عشق های خنده دارش. یا نانا از امیل زولا که درباره یک زن فاحشه می نویسه و یا رمان اروتیکِ در ستایش نامادری از یوسا و ده ها مثال دیگه.
    حالا سوال اینه؛ آیا نویسنده ای که در ایرانه می تونه به صراحتِ این آثاری که ذکر شد بنویسه؟ تا الان که نتونسته، پس من معتقدم در این لجنزاری که برای نویسندگان ما وجود داره باید دست تک تک اون اسامی که تو شاهین عزیز، آوردی رو بوسید و کم لطفی رو کنار گذاشت در حقشون، چون نوشتن از وقایعی که در تاریخ هر جامعه رخ میده می تونه یک نویسنده رو محبوب دل های یک جهان کنه چه رسد به کشور. و در پایان میگم به نظرم فکر کردن به اینکه اثرهای نابی هستند که در آرشیو نویسندگان ایرانی در حال خاک خوردنن، تا روزی برسه که بتونن در فضایی آزاد چاپ بشن بسیار تلخ هست و واقعی.
    خیلی پرگویی کردم خیلی. بر من ببخش شاهین جان. از مهتاب عزیز هم ممنونم که این کامنت رو ثبت کرد و به این دغدغه ی ذهنش اهمیت داد که همانا نشان از میلش برای دانستن هست.

    • شاهین کلانتری گفت:

      سلام شیرین عزیز
      با نوشته درجه یک و بی نظیرت غافلگیرم کردی.
      خوشحالم که با این نوشته خوب و پر و پیمون این پست رو کامل‌تر و بهتر کردی.
      از اشرافت به ادبیات و تنفکر نقادانه‌ای که داری واقعاً لذت بردم.
      برقرار باشی.

  12. زهرا گفت:

    سلام شاهین عزیز

    این احساس بیزاری از ملیت خودمان تا زمانی که از مرزها بیرون نرفته ایم خیلی مشهود نیست ودر داخل این خود بیزاری زمانی است که دایم در حال رصد کردن ومقایسه اخبار وآمار وارقامی هستیم که درجه ومقام علمی-اخلاقی-میزان خشمگین بودن ویا شاد بودن ویا ثروت وتکنولوژی ما وقوانین مان نسبت به سایر کشورها چقدراست می باشیم. امیدوارم که افراد جامعه نه به گذشته ها وداستان سرایی ها بلکه به امروز خود افتخار کنند.

  13. علیرضا گفت:

    این دیدگاه برای دگماتیزم‌ها جالب نخواهد بود پس از خواندن آن صرف نظر کنند!

    ایران، ایرانی، ملیت، کشور و… همه و همه گویی از دست رفته … من به عنوان شخصی نظرم رو می‌گم که با ذات کشور به عنوان هویت خانوادگی گونه موافقم و با اصل کشور و مرز کاملا مخالف.
    ایرانی بودن هویتش را از دست داد، هنگامی که لودهی را فاخر شمردند و ابله بودن را طنازی و آنگاه که موسیقی به ریتم خالی و خزعبلات رسید و نقاشی جایش را به نقش‌های با منظور داد و عطرها جایشان را به بوی تعفن و هنگامی که بنفشه‌ها را خاکستری کردند و زمانی که قلم گاه دستان ما جایش را به پوچی داد و کتابهای کوچکمان جایشان را به صفحات بزرگ جادویی اخبار گوی منظور ساز دادند و هنر هفتم و هشتم را از صفحه خود خارج کردند.

    برای مثال هنگامی که دانش، کُنش و کوشش جای خودش رو به توهم ما باهوشیم ما با استعدادیم داد و تنبلی را در خون ما تزریق کردند. ما با خوشی سر می‌کردیم که ناگهان به هزاران تناقض رسیدیم، ایرانی باهوش، ۸۰٪ مردم باهوش جهان ایرانی هستند و … با اینکه در خود هوش کلی بحث است اما یکباره میدیدم که مثال ناسا میزدند اما فقط یک نفر در جمع هزاران نفره و یکی از مدیران بود اما مدیران اصلی همه چشم آبی اروپایی آمریکایی بودند، ای داد دانشمندان که از همه جا هستند، ای وای باز هم که ناقض دیگه و …

    وقتی ما رو با دروغ درباره خودمون پر کردند و خبر از گسترش اطلاعات نداشتند خود به خود باعث انزجار شدند، با تزریق عادات غلط و دوری از کتاب و فهم، دوری از بزرگان تاریخ و حتی معاصر و زنده ما را منزوی کردند به روزمرگی و از دل ما آثار جدید تراوش کرد که مطمئنا در همان سطح پایین خودمان جای داشت.

    به قول خودت شاهین عزیز، اگر کمی بهتر بخوانیم و از بین غوغا و حذف اینان نگاه کنیم ما هم همانند دیگران فاخر هستیم، چون همه‌ی انسانها فاخر هستند، سیاه و سپید، شرقی و غربی، جنوب و شمال، همه و همه انسانیم و آثار فاخر همگی از دل انسانیت برخاسته. ما هم اثار خوبی داریم اگر حذف نشوند که حتی این اواخر جای حذف را نیز حذف می‌کنند!

    با اینهمه تناقض و آثار بی‌ارزش مطمئنا از ایرانی بودنمان متنفر خواهیم شد، همانطور که کودکانی که در خانواده معتاد یا مشکل حاد دار از خانوادش متنفر میشه. اما این آخر راه نیست، ما میتونیم از این وضع فرار کنیم درست مثل کسی که از خانوادش فرار می‌کنه یا می‌تونیم بایستیم و با مهربانی با نیکی این اعتیاد و بیماری را از بین ببریم هر کدام رسالت خود را بیابیم و ادامه دهیم. ما می‌تونیم، آره مطمئنا میتونیم آثار بهتری در هر زمینه برجای بگذاریم هرچند با وضعیت کنونی به سوی حذف و سانسور خواهیم رفت. اما فراموش نکنیم که ما انسانیم و اولین رسالت انسان و انسانیت را بیاد آوریم …

    هرکس انتخابی دارد، اینکه از که بخوانیم و چه بخوانیم، چه ببینیم و چه کنیم و … درست در اراده‌ی ما جای گرفته، هرچقدر سخت فراموش نکنیم که می‌توانیم و ما انسان هستیم. می‌دانم سخت است…

    • شاهین کلانتری گفت:

      به به چه کردی علیرضا
      کامنت تو خودش یه یادداشت عالیه.
      من خیلی خوشم میاد که سعی میکنی موضوعات رو از زوایای مختف تحلیل کنی.

  14. مژگان گفت:

    چقدر خوب که این سوال رو پست گذاشتی،شاید اگه تو بخش کامنتا جواب میدادی هیچ‌وقت نمی دیدمش!
    منم همین مشکل مهتاب رو داشتم ولی انقدر بنظرم غیر منطقی میومد که تابحال به کسی نگفته بودم! امروز که حرفای مهتاب و شمارو خوندم هم خوشحال شدم هم ناراحت! خوشحال از اینکه یه نفردیگه هم مثل من با نوشتن تو حال و هوای جامعه ی خودش مشکل داره و حتی نمیتونه از اسمای ایرانی تو نوشتش استفاده کنه چون فضای قصه رو بکل عوض میکنه ودیگه نمیشه اونطور که میخوای فکرکنی! و ناراحت از اینکه اگه بخوام نویسنده بشم باید از همین جا و با قصه هایی از همین سرزمین شروع کنم وگرنه نوشته هام فقط به درد خودم میخوره و بس!

  15. رهگذر گفت:

    بسیار عالی
    منم با اجازتون نظرم رو میگم
    همه آزادند که بنویسند. اصلا حق نوشتن برای همه هست. چه سعدی و حافظ چه …
    ولی ما که نباید هر نوشته ای رو بخوانیم. من باید خوب ها رو و بلکه خوب ترین ها رو انتخاب کنم. ما هر غذایی رو نمیخوریم. بعضی غذاها رو چون بدمزه هستن نمیخوریم و بعضی غذاها رو چون مضر هستند لب نمیزنیم.
    کتاب مثل آب و غذاست. قراره روح و جان ما رو تغذیه کنه. پس باید رژیم بگیریم و هر کتابی رو نخوانیم. اینجوری حالمون بد نمیشه. متنفر نمیشیم. نا امید نمیشیم …
    ایران مهد ادب هست. بی انصافی نکنیم.
    البته یه مشکل دیگه هم هست. چاپ کتاب به خصوص رمان توی کشور ما خیلی با وسواس انجام نمیشه. وسواس بیشتر روی چیزهایی هست که نمیدونم درسته یا نه. ولی کاش یه فیلتر هم داشتند مثلا با عنوان عدم توهین به شعور مخاطب.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *