۱۳۹۵-۱۲-۱۰

اسبی که می‌نوشت

«وقتی کنارم هستی به فکر کدوم حیوون می‌افتی؟ چشماتو ببند و فکر کن به حیوونا!» «می‌تونم بهت بگم اسبِ خوش‌قواره یا اسب کوچولو یا مادیان. وقتی به اسب فکر می‌کنم اصلاً دندوناش یا جمجمه‌اش و یا هر چیزی که اذیتت می‌کنه، تو ذهنم نمیاد، یه چیز خوب تو ذهنم میاد و گرم، و نرم، و قوی. تو که یه خرگوش و یا گربه یا ماده‌پلنگ نیستی… یه جور شرارت تو اینا هست…اما تو اینجور نیستی.»*   من مجنون‌وار شیفته‌ی اسب‌ها هستم. اسب‌ آنقدر برایم عزیز و دوست‌‌داشتنی است که ابداً حاضر نیستم سوارش شوم! چند وقتی‌ست توی دفترچه‌ی کوچکی جملاتی […]
۱۳۹۵-۱۲-۰۹

اگر نمی‌توانید بنویسید، این کار را انجام دهید

-از چی بنویسم؟ من دلم می‌خواهد بنویسم اما هیچ ایده‌ای ندارم! در این پست پیشنهادی را مطرح می‌کنم که به نظرم مؤثر و مفید است...
۱۳۹۵-۱۲-۰۸

بعد از نوشتن چه کنیم؟ ۵ پیشنهاد

جواد عزیزانِ عزیز سوال جالبی پرسیده که تاکنون درباره آن ننوشته بودم. او گفته تمام چیزهایی که می‌گویی برای قبل یا حین نوشتن است، بعد از نوشتن چه کنیم؟
۱۳۹۵-۱۲-۰۷

در پاسخِ یک دوست: فقط بنویس!

شهرزاد پاک گوهر عزیز سوال مهمی پرسیده که در این پست سعی کرده‌ام چند جمله‌ای برای او بنویسم...