رابطۀ غذا و نویسندگی
۱۳۹۵-۱۱-۰۲
یک فکر جسورانۀ عجیب
۱۳۹۵-۱۱-۰۴

۱

هر کسی داستانی دارد.

فکر می‌کنم همه‌ی ما، همه‌ی آدم‌هایی که به خواندن و نوشتن علاقه دارند، همیشه باید داستانی در دست نوشتن داشته‌ باشند.

کار روی داستان باعث می‌شود اشیا، روابط و اتفاقات دور و برمان را متفاوت‌تر و عمیق‌تر مشاهده کنیم. چون دنبال ایده‌ها و مصالحی می‌گردیم تا داستان‌مان را غنی‌تر کنیم.

قرار نیست همه‌ی ما فیلم‌نامه‌ای برای ساخت یا رمانی برای چاپ بنویسیم. همین‌که همیشه داستانی را در ذهن داشته باشیم و هر از گاهی، توی قطار و ماشین، به وقایع و شخصیت‌های داستانمان فکر کنیم، اتفاق ارزشمندی است.

داستان‌نویسی چنان لذت شگفت انگیزی دارد که حیف است بگذاریم فقط نصیب داستان‌نویس‌ها بشود!

همه‌ می‌توانیم داستان‌های شخصی خودمان را داشته باشیم. داستان‌هایی که بازتاب تجربیات ذهنی ما باشند.

شاید با نوشتن داستان‌ بتوانیم آرزوی‌های دست‌نیافتی‌مان را تجربه کنیم، به جاهایی سفر کنیم که شاید در واقعیت، توان و فرصت رفتن به آن مکان‌ها را نداشته باشیم. ما قصه می‌نویسم تا بتوانیم واقعیت را تاب بیاوریم.

به تعبیر ماریو بارگاس یوسا، داستان، مامن روح‌های عاصی است.

۲

یکی می‌گفت فقط دو جور پیرنگ و طرح داستانی وجود دارد:

الف) کسی به سفر می‌رود.

ب) غریبه‌ای وارد شهر می‌شود.

داستان شما به کدام یکی از دو طرح بالا شبیه است.

همین الان چند خطی درباره آن بنویسید.

15 دیدگاه ها

  1. Marzieh گفت:

    سلام
    مثل همیشه عالی بود
    ب الف شبیه ست😯

  2. مژگان گفت:

    سفر کردن رو دوست دارم سفر به یه دهکده ساحلی ، ساحلی که با کلبه های کوچیک و زیبا مزین شده و اطرافش جایگاه و مامنی میشه برای رسیدن به آرامش و دور بودن از زندگی ماشینی ، کلبه ای که صبح ها نسیم روح بخشی که از سمت دریا میوزه با صدای مواج و خروشان دریا اهنگی بشه برای بیدار شدنت و چشم گشودن به یک روز قشنگ دیگه ، پاهای برهنه ات ماسه های ساحل رو کنار بزنه و چشمات طلوع دل انگیز خورشید خانم رو که با ناز و ادا اروم اروم از گوشه های دریا بالا میاد نظاره گر باشه . سفر کشف دنیای درونت و ناشناخته هاست . تجربه آزمودن و ازموده شدن .
    شاهین عزیز عالی بود. ممنونم. و ببخشید که جملاتم کامل نیست و قطعا دارای نواقصی هست. فقط یه حس درونم رو نوشتم.

    • شاهین کلانتری گفت:

      مژگان عزیز شما قلم زیبا و زنده ای دارید.
      فضایی که توصیف کردید بسیار دل انگیز و زیباست.
      امیدوارم که نوشته های بیشتری رو از شما بخونم.

      • مژگان گفت:

        ممنون شاهین عزیز و سپاس از انگیزه ای که بهم میدید خوشحال میشم از تجربیات ارزندتون بهره مند بشم

  3. محمدرضا غفاریان گفت:

    این ایده خیلی جذاب و فریبنده است. من خیلی وقتها شده داستانی در ذهنم شکل گرفته که دوست داشتم کاملش کنم, توش شخصیت پردازی کنم, اوج و گره و فرود توش قرار بدم و… . اما همیشه تو همون مرحله طرح اولیه سرکوبش کردم و نذاشتم رشد کنه. به این دلیل که میدونم اگه وارد این بازی بشم دیگه خارج شدنش دست خودم نیست و به سختی بتونم بین دنیای واقعی و اون داستان مرزبندی انجام بدم. و احتمال مختل شدن زندگی روتینم وجود داره.
    اینو کاملا جدی میگم.
    این مشکلیه که من حتی موقع داستان خوندن هم برام پیش میاد. به شدت دچار همذاتپنداری با یکی از شخصیتهای داستان میشم. مثلا موقع خوندن “کوری” ژوزه ساراماگو, بدجور وارد داستان شده بودم و در جسمم هم تاثیر داشت بطوریکه دائما احساس میکردم چشمام دارن تار و محو میبینن و فشار عصبی زیادی رو تحمل میکردم. مثال از این دست زیاد دارم و تنها راه حل شدنش هم سریعتر تموم کردن اون داستانه.
    برای همین فکر میکنم در صورت نوشتن و فکر کردن دائمی به یک داستان امکان داره دچار نوعی جنون بشم.
    ببخشید پرحرفی کردم, خواستم احساسی که بعد از خوندن این پست بهم دست داد رو یکجوری منتقل کنم. احساس وسوسه به انجام اینکار و در عین حال ترس از انجامش.

    • شاهین کلانتری گفت:

      حست رو میفهمم محمدرضا جان
      با این وضعیتی که میگی به نظر میاد بتونی داستان نویس خوبی بشی و داستانی های خوبی بنویسی
      جنون زیاد هم بد نیست، یه بار امتحان کن!

  4. شاهین دنیل پینک تو کتابش یه تمرین داستان کوتاه نویسی داره. من وقتی تجربه ش کردم شگفت زده شدم. یکی دوتا نوشتم امیدوارم کرد!😉
    اما داستان من غریبه ای که وارد شهر میشه.
    وقتی سفر میرم عاشق این صحنه ام. وقتی پاتو جایی میذاری که تاحالا نرفتی و هیچکی رو نمیشناسی. حس فوق العاده قویه واسه من.

    • شاهین کلانتری گفت:

      سلام پوریا جان
      من تمرین نوشتن داستان های ۵۵ کلمه ای رو خیلی دوست دارم.
      داستان هاتو روی وبلاگت منتشر کن.
      راستی وبلاگت گرافیک خیلی خوبی داره.

  5. زهره گفت:

    من وقتی سفر میرم بعد میام سفرمو برای کسی تعریف میکنم میگن این چیزایی که تو میگی ما ندیدیم تو برای تبلیغات خوبی یا اینکه میگن اغراق میکن الان فهمیدم این خوبه البته برای داستان نویسی.
    من برف ،کوه، اسمون، رو جور دیگه ای میبینم

    • شاهین کلانتری گفت:

      زهره خانم گرامی
      حتما نوشتن داستان خودتون رو شروع کنید.
      هیچ چیز مثل نوشتن داستان آدم رو دلگرم نمیکنه.

  6. مرتضی گفت:

    یه سوال داشتم.
    اول اینکه برای منتشر کردن فکر یا باور یا حتی سوالی که داریم، به نظرتون یه نوشته تحلیلی مناسب تره یا داستان نوشتن؟
    هر کدوم احتمالا یه سری مزایا و معایب داره فک کنم.
    مثلا به نظر ناقص خودم، تاثیرگذاری داستان بیشتره درحالی که نوشتن یه نوشته تحلیلی، شاید زمان کمتری ببره.
    حالا میخواستم نظر شما رو بدونم. یا اگه سوال اشتباهی پرسیدم، اگه در مورد “تحلیل/داستان” حرفی دارید، ممنون میشم بخونم. جدیدا این سوال تو مخمه.

    • شاهین کلانتری گفت:

      درود بر مرتضی خیری نازنین
      جفتش هم خوبه
      بذار حس و حالت تو رو راهنمایی کنه.
      به نظرم خود نوشتن به ما میگه که باید سراغ کدوم بریم.
      بعداً شاید یه پست مفصل در این رابطه بنویسم.

  7. نسرین گفت:

    وقتی وارد شهر شدم .آنان با نگاه های گرم به استقبالم آمدند و بدون درخواست استمداد و یاری به سویم شتافتند و زمانی که آهنگ رفتن داشتم با کوله باری از عشق و محبت مرا بدرقه کردند بدون اینکه بدانند من کیم
    واین زیباترین لحظه زندگیم بوده و هست.

  8. علی آبادانی گفت:

    سلام دوست عزیز
    من مدتی هست قصد نوشتن یک داستان برای ساخت یک بازی کامپیوتری رو دارم ،چند موضوع رو در سر دارم مثل یک داستان کارآگاهی ، جنگ های فعلی در خاورمیانه ، یا در مورد انسان ها یا مجلدات تغییر یافته از نظر رفتاری و ظاهری بر اثر اشتباهات هسته ای یا سلاح های بیولوژیکی ،چون تصمیم دارم تو بازیم از همکاری چند بازیکن استفاده کنم ،مثلا ۴ تا کاراکتر که هر کدامشان از هرجا دنیا با همکاری هم داستان رو جلو میبرن است ، اما نمیدکنم دقیقا چطور باید استان رو جلو ببرم کهم بتونم بین کاراکتر ها رابطه های احساس برقرار کنم مثل رفاقت های مجازی ،نمیدن چطور یک داستان باید کش بدم که جذابیت داشته باشه و یا اتفاقات تلخ رو چطور بیان کنم که احساسات کاراکتر هارو جریه دار کنم ، و یا اینکه از اصلا با یک اتفاق خوش یا ناراحت کننده بازی رو شروع کنم خیلی سردرگم شدم ،برام مهمه دستانم خیلی عمیق باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *