از دست تو

دست‌ها همیشه برایم رمزآلود و قابل تامل بوده‌اند. داستان‌ها و شعرهای زیادی هستند که در آن‌ها به دست اشاره‌ای خاص شده است. اخیراً جمله‌ی کوتاهی از پل الوار خواندم که دوست دارم با شما به اشتراک بگذارم: ما شکل دستمان را تغییر می‌دهیم هنگامی که آن را در دست دیگری می‌گذاریم. این شعر شمس لنگرودی […]

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

حرف از سهل ممتنع شد، استاد بزرگ و عزیزی  از سعدی مثال آورد و گفت با این بیت می‌توان عمری زندگی کرد، بیت شگفت انگیزی که با دو”تمنا” و سه” دوست” ساخته شده: گویند تمنایی از دوست بکن سعدی جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی از آن روز تا به حال با این بیت […]

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

هر گاه نام سعدی را می‌شنوم حالم خوب می‌شود، گویی از دوستی صمیمی نام برده‌اند. ورق زدن گلستان و غزلیات سعدی هیچوقت نا امیدم نکرده، همیشه شعری بوده که با حال و روزم سازگار باشد. شعری که آنقدر سر ذوقم بیاورد تا با صدای بلند برای اطرافیانم بخوانمش. امروز، روز غزل زیر بود: من از […]

شاعری که کلمه‌ها را می‌خرید…

پیش‌نوشت: قصه‌ی زیر بخشی از فیلم یک روز به اندازه‌ی ابدیتِ  تئو آنگلوپولوس فقید است. این فیلم با فضا‌سازی شاعرانه وسبک استادانه‌‌ی آنگلوپولوس یکی از چند فیلم محبوب من است که هر از گاهی با تماشای دوباره‌ی آن جان تازه‌ای میگیرم.چند پاراگراف زیر را از زیرنویس فیلم پیاده کرده‌ام.امیدوارم شما هم داستان شاعری که کلمه ها را می‌خرید، […]