۱۳۹۵-۱۲-۱۰

اسبی که می‌نوشت

«وقتی کنارم هستی به فکر کدوم حیوون می‌افتی؟ چشماتو ببند و فکر کن به حیوونا!» «می‌تونم بهت بگم اسبِ خوش‌قواره یا اسب کوچولو یا مادیان. وقتی به اسب فکر می‌کنم اصلاً دندوناش یا جمجمه‌اش و یا هر چیزی که اذیتت می‌کنه، تو ذهنم نمیاد، یه چیز خوب تو ذهنم میاد و گرم، و نرم، و قوی. تو که یه خرگوش و یا گربه یا ماده‌پلنگ نیستی… یه جور شرارت تو اینا هست…اما تو اینجور نیستی.»*   من مجنون‌وار شیفته‌ی اسب‌ها هستم. اسب‌ آنقدر برایم عزیز و دوست‌‌داشتنی است که ابداً حاضر نیستم سوارش شوم! چند وقتی‌ست توی دفترچه‌ی کوچکی جملاتی […]