راهی که کم‌تر پا خورده

راهی که کم‌تر پا خورده

تکه‌ای از یک شعر رابرت فراست هست که از من جدا نمی‌شود:

یک دوراهی در جنگل بود

من بین آن دو راه

راهی را انتخاب کردم که کم‌تر پا خورده بود

همۀ تفاوت‌ها از آنجا آغاز شد.

 

به‌روزرسانی هرروزۀ یک وبلاگ از آن‌ راه‌های کم‌تر پا خورده است.

خیلی‌ها که این روزها داد محتوا سر می‌دهند و داشتن وبلاگ را از اوجب واجبات می‌دانند، خودشان از وبلاگ‌نویسی درمانده‌اند؛ حرکتی هم اگر دارند بازنشر جملات انگیزشی و کلیپ‌های دستمالی‌شده در تلگرام است.

مثل خیلی چیزهای دیگر، استراتژی و بازاریابی محتوا هم مد روز است، اما در عمل همه ماست‌ها را کیسه کرده‌اند!

ادعایی هم اگر درزمینۀ محتوا داریم با جیک‌جیک کردن توی توییتر و کپی پیست توی تلگرام راه به‌جایی نمی‌بریم.

وبلاگ نویسی

پی‌نوشت: کل این پست را نوشتم تا بگویم شهرزاد پاک‌گوهر پست خوبی نوشته و حرف‌های مهمی از ست گادین را نقل کرده:

ست گودین و لزوم وبلاگ‌نویسی

یکسال پیش نوشتم ست گادین هر روز می‌نویسد، چون راز روزانه نویسی را عمیقاً فهمیده؛ این را در این یکسال و نیمی که هر روز نوشته‌ام عمیقاً درک کرده‌ام.

برنامه ۱۰ هفته‌ای نویسنده‌شدن در مدرسه ۱۰ (چگونه نویسنده شویم)
دریافت کتاب قدرت نوشتن |کانال مدرسه آنلاین نویسندگی در تلگرام

۴٫۴ (۸۸٫۵۷%) ۱۴ votes

10 دیدگاه برای “راهی که کم‌تر پا خورده

  1. سلام شاهین جان، خوبی؟
    آره واقعاً، هر روز نویسی خیلی تأثیر داره… من یک ماه امتحانش کردم و هر روز تو وبلاگم نوشتم. واقعاً اون یک ماه رشدمو به عینه دیدم…

  2. دنیای آنلاین با همه خوب بودن هایش نوعی تنبلی را هم به بشر عرضه داشته و تعداد قلیلی هستند که دست رد به این پیشکش زدند.

    بیش از هرچه که بستر نوشتن مهم باشد , چرایی نوشتن مهم هست و بعد آن چگونه نوشتن..

  3. سلام شاهین جان.
    اول بزار یه اعتراف در موردت بکنم: بعد از مدتی که وبلاگت رو دنبال می کردم از دستت کلی حرصم می گرفت! هر روز می نوشتی.از همه چی.مخصوصاً از نوشتن:)
    نمیدونم شاید به پشتکارت توی نوشتن غبطه می خوردم. ولی بعد از مدتی تسلیم تلاش و پشتکارت شدم.
    چند وقت پیش گفتی که میخوای از این به بعد در مورد “سر سختی” بنویسی. به نظرم لازم نیست بنویسی.چون تو توی عمل نشون دادی که برای هدفت و نوشتنت چقدر سر سختی. لذت فهمیدن سر سختی رو باید توی عمل چشید نه با مزه مزه کردن توصیفات سر سختی از زبان یک سر سخت. فکر میکنم تو الگوی سر سختیِ خوبی برای همه ی اونهایی هستی که میخوان بنویسن.(البته حرف منو گوش نکن و بنویس! اینو گفتم تا بعداً که باز هم در مورد سرسختی نوشتی(چون سر سختی!) من ضایع نشده باشم:)
    حداقل برای من که هستی. برند تو و وبلاگت توی ذهن من اینه: مدرسه ی نوشتن و نویسندگی.(یعنی مدرسه نون- و قلمش هم که دست توئه)
    انقدر از زوایای مختلف، از دید آدم های مختلف، به نوشتن و نویسندگی نگاه کردی و برای خودت و ما توضیحش دادی که کله شقی مثل من هم، راهی جز تسلیم براش نموند.
    آدم های سر سخت زیادی توی زندگیم ندیدم ولی تو رو هم توی لیست سر سخت هام اضافه کردم. خودمم تا حدی سر سختم، نه توی نویسندگی و نوشتن .شاید توی حوزه دیگه ای. ولی اگه درس گرفتن از سر سختی تو توی نوشتن نبود، بعید می دونم همین چهار خط حرف بیخودی هم توی وبلاگم می نوشتم.
    اومده بودم بهت بگم که نوشته های تو در مورد نوشتن خیلی کمکم کرده و میکنه ولی حرفهام به هم گره خورد و اینا از توش در اومد بیرون.
    خواستم بگم: دمت گرم (و سرِت هم خوش)
    یا یه انجیر خیس خورده ما رو مهمون کن یا بزار ما مهمونت کنیم با یه کاسه انجیر خیس خورده.انتخاب با خودت 🙂

    1. سامان عزیزیِ عزیز
      دوستی با تو مایۀ دلگرمیه. و افتخار میکنم که تو این سطرهای زیبا رو برام نوشتی.
      پیش بچه های متمم همیشه ذکر خیر شخصیت بی نظیر تو هست.
      کامنت خوبت رو هرگز فزاموش نمیکنم.

  4. یادم هست وقتی به دیگران گفتم نمیخواهم فیزیک ماده چگال را ادامه دهم
    و دلم میخواد سیالات محاسباتی بخوانم،
    چقدر حرفهای نامربوط شنیدم که بهترینش این بود که بی عقل هستم!
    همان هفته اول ارشد، متوجه شدم که با هیچکدام از اساتید دانشکده نمیخواهم کار کنم،
    به یک دلیل ساده، زمینه کاری شان را دوست نداشتم و اهل سمبل کردن هم نبودم.
    قوانین دانشگاه هم به شدت محدود کننده بود و تحت هیچ شرایطی اجازه انتخاب استاد راهنما از بیرون دانشگاه را نمی داد، مگر با موافقت گروه، که خب معروف بود مدیرگروه دانشجویان را به غلط کردن! می اندازد و نهایتا با کاسه گدایی به درب اتاق ایشان می رفتند؛ خیلی ها به من گفتند همچین خبطی نکن. حتی مورد خودکشی هم داشتیم. اما من کوتاه نیامدم.
    به یک استاد متخصص سیالات محاسباتی در دانشگاهی دیگر ( که دوستم نشانش کرده بود)، ایمیل زدم و ارسال رزومه و پروژه کارشناسی و … حدود یک ماهی طول کشید، استاد را به گروه معرفی کردم، در حالی که هنوز او را از نزدیک ندیده بودم. نمی دانم با چه جراتی چنین ریسکی کردم و به این فکر نکردم که اگر گروه بپذیرد و استاد مرا نپذیرد چه کنم!
    خلاصه گروه در اقدامی ناباورانه قبول کرد. گویا یکی از اساتید گفت اگر چنین کسی میخواهد با دانشجوی ما کار کند، چرا ما اجازه ندهیم و خب اجازه دادند.(البته دیپلماسی عجیب و غریبی که من پیش از آن در دانشکده پیاده کردم هم بی تاثیر نبود).
    این اتفاق ۲۴ اسفند ماه افتاد و من ۲۴ فروردین ماه سال بعد استادم را برای اولین بار دیدم. همین قدر بگویم که خیلی بهتر از تصورم بوده و هست. استادی فرهیخته و با سواد، که هنوز هم مشغول کار با ایشان هستم.

    + این پیام از پست شما طولانی تر شد. تازه خلاصه مطلب بود!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *